Latest Posts

اعتصاب برای فلسطین

سیاست خودمختاری در برابر محاصره

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

فرنوش رضایی

 

اعتصاب عمومی ۲۲ سپتامبر در ایتالیا و حرکت «ناوگان جهانی صمود» [Global Sumud Flotilla] به سوی غزه را نمی‌توان صرفاً رویدادهایی گذرا یا نمادین دانست. این دو لحظه، یکی در میدان‌های شهری اروپا و دیگری در آب‌های مدیترانه، در دل بحرانی جهانی شکل گرفتند: جنگ و محاصره‌ای که غزه را به نماد بی‌عدالتی معاصر بدل ساخته است. در شرایطی که زیرساخت‌های حیاتی نابود شده، هزاران نفر جان خود را از دست داده‌اند و مرزهای سیاسی و نظامی هم‌چنان بر زندگی مردم سنگینی می‌کنند، این دو حرکت معنایی فراتر از اعتراض محلی یافتند.

اهمیت این دو اقدام در آن بود که نشان دادند هم‌بستگی با غزه نمی‌تواند صرفاً به بیانیه‌های دیپلماتیک یا مواضع رسمی محدود بماند. سیاستی نو در حال شکل‌گیری است: سیاستی که از دل کنش‌های مستقیم و بدن‌های جمعی بیرون می‌آید و نظم عادی گردش سرمایه و زندگی روزمره را متوقف می‌سازد. از این منظر، آن‌چه در رم و مدیترانه رخ داد، نه فقط توقفی موقت، بلکه لحظه‌ای بود که افقی تازه از امکان هم‌بستگی جهانی را پیش چشم گذاشت؛ افقی که در آن مقاومت محلی می‌تواند پژواکی جهانی یابد و غزه، به‌جای آن‌که در محاصره بماند، به کانونی برای بازاندیشی سیاست معاصر بدل شود.

این افق تازه را می‌توان در ادامه‌ی سنت‌های تاریخی هم‌بستگی بین‌المللی دید. همان‌گونه که در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ جنبش‌های دانشجویی و کارگری اروپا و آمریکا علیه جنگ ویتنام برخاستند و خیابان‌های پاریس و برلین به صحنه‌ی اعتراض جهانی بدل شدند، یا همان‌طور که در دهه‌ی ۱۹۸۰ کارزارهای ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی با تحریم‌های مردمی و فشار اجتماعی توانستند نظام تبعیض نژادی را در سطح جهانی منزوی کنند، امروز نیز فلسطین به محور تازه‌ای برای چنین هم‌بستگی‌هایی بدل شده است. در این تداوم تاریخی، غزه تنها یک مکان جغرافیایی نیست، بلکه یک نام رمز برای مبارزه با سیاست مرگ، اقتصاد جنگی و نظم جهانی‌ای است که بر انقیاد و جداسازی استوار است.

از این رو، اعتصاب ۲۲ سپتامبر و حرکت فلوتیلا را باید نه به‌عنوان رخدادهایی از هم گسسته، بلکه به‌عنوان لحظه‌هایی در زنجیره‌ی طولانی مقاومت جهانی فهمید. لحظه‌هایی که یادآور می‌شوند سیاست می‌تواند از پایین ساخته شود، نه از بالا؛ از بدن‌های جمعی که زندگی روزمره را به ابزار اعتراض بدل می‌کنند، نه از نهادهایی که اغلب سکوت و بی‌عملی را برمی‌گزینند. همین ظرفیت است که به این دو حرکت معنا می‌بخشد: ظرفیت خلق چشم‌اندازی نو از هم‌بستگی جهانی، از رم تا غزه و فراتر از آن.

اما همان‌طور که قابل پیش‌بینی بود اسرائیل به «ناوگان جهانی صمود» حمله کرد و این حمله بار دیگر اثبات کرد که اسرائیل و بسیاری از دولت‌های حامی‌اش، هیچ ترس و واهمه‌ای از گسترش و شدت یافتن رژیم جنگی خود ندارد و از این‌رو شاید لحظه‌ی کنونی مبارزات افق تازه‌ای را در جهان تاریک ما بگشایند و جبهه‌ای نوین علیه رژیم جنگی و جهان سرمایه ایجاد شود. اما مسئله این‌جاست که نیاز ما نه یک جبهه واحد، به مانند جبهه‌ی واحد علیه فاشیسم در قرن بیستم، بلکه شاید نیاز ما ساخت شبکه‌ها و دالان‌های گریز برای مبارزات علیه شبکه‌های قدرت کنونی باشد. به این علت که اسرائیل تنها یک نیروی نظامی نسل‌کش نیست؛ او نمادی از سرمایه‌‌داری پسا‌فوردیستی و دیجیتال است که با تولیدات تکنولوژیکی و زیستی-سیاسی تمامی حیات اجتماعی و فردی همه‌‌ی ما را تحت سیطره قرار داده است؛ به همین دلیل مبارزه علیه رژیم جنگی، مبارزه علیه سرمایه است. این را به خوبی می‌توان در شعار‌ ۲۲ سپتامبر مشاهده کرد: «همه چیز را متوقف می‌کنیم.»

فلوتیلا به‌مثابه‌ی ماشین جنگی

حرکت «ناوگان جهانی صمود» در مدیترانه را نمی‌توان تنها به‌عنوان کاروانی از قایق‌ها دید؛ این حرکت حامل معنایی عمیق‌تر است. مدیترانه در دهه‌های اخیر نه فقط مسیر تجارت و گردش سرمایه، بلکه به صحنه‌ای از جنگ‌ها، مهاجرت‌ها و مرزبندی‌های خشونت‌آمیز بدل شده است. در این فضا، دولت‌ها تلاش می‌کنند با کنترل دریایی، محاصره‌ها و سیاست‌های مرزی، جغرافیای مقاومت را در انزوا نگه دارند. فلوتیلا دقیقاً با ورود به همین آب‌ها این انزوا را می‌شکند و مرزهایی را که برای نامرئی کردن رنج غزه کشیده شده‌اند به چالش می‌کشد.

اینجا می‌توان از دلوز و گتاری وام گرفت: فلوتیلا همان چیزی است که آن‌ها «ماشین جنگی»[1] می‌نامند؛ نیرویی بیرون از منطق دولت و ارتش، که از دل شبکه‌های زندگی جمعی برمی‌خیزد. ماشین جنگی در این معنا نه لزوماً برای جنگ، بلکه برای حرکت، برای شکستن خطوط مرزی و برای بازتعریف جغرافیا به وجود می‌آید. قایق‌های کوچک فلوتیلا فاقد قدرت نظامی‌اند، اما به‌واسطه‌ی بدن‌های جمعی و شبکه‌های هم‌بستگی جهانی، ظرفیت ایجاد اختلالی ژئوپولیتیکی پیدا می‌کنند.

این حرکت یادآور کارزارهای پیشین فلوتیلا در سال ۲۰۱۰ است، زمانی که کشتی ماوی مرمره و دیگر قایق‌ها تلاش کردند محاصره‌ی غزه را بشکنند و با خشونت ارتش اسرائیل مواجه شدند. هم‌چنین، مسیرهای مهاجران در مدیترانه ــ قایق‌هایی که از تونس یا لیبی راهی اروپا می‌شوند ــ نمونه‌ای دیگر از ماشین جنگی کوچ‌گری: حرکت‌هایی بیرون از دولت که مرزها را نه به‌عنوان خطوط ثابت، بلکه به‌مثابه‌ی میدان نبرد تجربه می‌کنند. فلوتیلا با قرار گرفتن در کنار این تاریخ، نشان می‌دهد که مدیترانه امروز هم مرز و هم مقاومت است.

اگر این تصویر را در کنار مارکس بگذاریم، پیوند جالبی پدیدار می‌شود. مارکس در سرمایه توضیح می‌دهد که سرمایه نه تنها در تولید، بلکه در گردش تحقق می‌یابد: در مسیرهای حمل‌ونقل، در جابه‌جایی کالا، در شریان‌های ارتباطی. بنابراین هر وقفه در این گردش به معنای ضربه‌ای به کل فرآیند انباشت است. فلوتیلا دقیقاً در همین شریان دخالت می‌کند: همان جایی که سرمایه و دولت می‌خواهند جریان بی‌وقفه را تضمین کنند، بدن‌های جمعی با یک قایق کوچک «وقفه» ایجاد می‌کنند. به این ترتیب، ماشین جنگی فلوتیلا نه فقط استعاره‌ای سیاسی، بلکه مداخله‌ای واقعی در مدارهای گردش سرمایه و قدرت است.

در برابر ماشین‌های حکم‌رانی مرزی و دولت‌مدار ــ همان سازوکارهایی که با محاصره، بازرسی دریایی، یا کنترل مهاجرت نظم موجود را حفظ می‌کنند ــ فلوتیلا هم‌چون یک پاد-عملکرد حرکت می‌کند. این حرکت نشان می‌دهد که می‌توان از انزواهایی که دولت‌ها برساخته‌اند عبور کرد: مرزهایی که قرار است جریان‌ها را متوقف کنند، خود به نقطه‌ی ظهور مقاومت بدل می‌شوند. به بیان دیگر، ماشین جنگی فلوتیلا نه به‌واسطه‌ی قدرت نظامی، بلکه به دلیل توانایی‌اش در شکستن این انزوای مرزی و آشکار کردن هم‌بستگی فراملی است که معنا پیدا می‌کند.

سندرو متزادرا و برت نیلسون الگوی پاد-عملکرد را به عنوان شکل نوینی سازمان‌دهی علیه سرمایه، فرایند‌های حکم‌رانی مالی، استخراجی و رژیم‌های جنگی می‌دانند: «آن‌چه مورد نیاز است، الگوهای نوینی از هم‌بستگی است که بتوانند تفاوت‌ها را در جغرافیای گسسته‌ی جهانیِ سرمایه‌داری درک کنند و مسیرهای جای‌گزین بیابند برای سامانه‌ها و سازوکارهای فنی-اجتماعی‌ای که فرایندهای جاری مالی‌سازی، استخراج و لجستیک را ممکن می‌سازند. از این‌رو، ما از پاد-عملکرد‌ها سخن می‌گوییم، هم برای ثبت لحظه‌ی سازنده‌ی مبارزات ــ که اگر فقط بر لحظه‌ی منفیِ خراب‌کاری تمرکز کنیم، ممکن است از دست برود ــ و هم به‌عنوان رشته‌ای که مسئله‌ی بنیادینِ سازمان‌یابی را می‌توان در امتداد آن آزمود و بازاندیشید.» از این‌رو مبارزات در ایتالیا در چهارچوب‌های مبارزه‌ی طبقاتی به مانند گذشته یا حتی اقدام‌هایی در جهت [تنها] هم‌بستگی نیست؛ بلکه نمونه‌ای توان‌مند از الگوی پاد-عملکرد و سرایت‌بخشی‌های شبکه‌های است.

اعتصاب عمومی: بازپس‌گیری قلمرو اجتماعی

اعتصاب عمومی 22 سپتامبر تنها یک حرکت محدود به رم نبود؛ بلکه در سطحی سراسری و چندلایه خود را نشان داد. در این روز، گروه‌های اجتماعی متعددی به خیابان آمدند و زندگی روزمره برای ساعاتی متوقف شد. این وقفه تنها یک اختلال ساده در خدمات عمومی نبود، بلکه به معنای بازپس‌گیری قلمرو اجتماعی بود: بدن‌های جمعیْ خیابان‌ها، مدارس، ایستگاه‌ها و بنادر را به میدان مقاومت بدل کردند: « ویژگی بارز همه‌ی این بسیج‌ها، که آن‌ها را از تظاهرات گذشته درباره‌ی فلسطین متمایز می‌کند، تلاش برای «موج» شدن است: گرد آمدن بدون ‌پرچم‌هایی جز پرچم فلسطین، با بازنمایی‌نشدگان حزبی یا سندیکایی و در جست‌وجوی زبان‌ها و شعارهایی هم‌زمان فراگیر و رادیکال. تصادفی نیست که این ویژگی با همه‌ی فراخوان‌های جنبش ترنس‌فمینیستی مشترک است. عامل دوم، اراده‌ی دفاع از نمادهای امکانِ ساخت هم‌بستگی واقعی و کارآمد است؛ همان انسانیّتی که پانزده سال پیش ویتوریو آریگونی از غزه درباره‌اش می‌نوشت: «مردم به خیابان می‌آیند چون خود را نیز کمی بر روی آن قایق حس می‌کنند و آرزو دارند همگی به سوی غزه راهی شوند تا جلوی نسل‌کشی را بگیرند.»

عامل سوم احتمالاً احساسی از اشباع در برابر مرگ و خشونتی است که در سطوح گوناگون تجربه می‌شود و تهدید جنگ در اروپا آن را غیرقابل تحمل کرده است؛ پاسخی به حس ناتوانی‌ای که هنگام تماشای تصاویر نسل‌کشی در فلسطین روی صفحه‌ها، بدون توانایی برای عمل، بر ما مستولی می‌شود. ناوگان جهانی صمود تجسم عینی همین واکنش است: امکان سخن گفتن از زندگی، کرامت و هم‌بستگی در زمانی که همه‌چیز ــ در ایتالیا و بیرون از آن ــ زیر سایه‌ی هزینه‌های نظامی سرسام‌آور، محدودیت فضای دموکراتیک، عقب‌نشینی‌های اجتماعی-فرهنگی و جنگ، تیره می‌شود

مدارس و دانشگاه‌ها از نخستین مکان‌هایی بودند که تحت تأثیر قرار گرفتند. اتحادیه‌ی آموزشی پایه (USB Scuola) در بیانیه‌ای اعلام کرد که «آموزش نمی‌تواند در شرایطی که دولت ایتالیا به هم‌دستی با اسرائیل ادامه می‌دهد، بی‌تفاوت بماند.» در چندین مدرسه در رم و ناپل، کلاس‌ها تعطیل شدند و دانش‌آموزان هم‌راه با معلمان در تظاهرات شرکت کردند. این لحظه به‌خوبی نشان داد که آموزش، به‌عنوان یکی از ابزارهای بازتولید اجتماعی، وقتی متوقف می‌شود، خللی سیاسی در نظم روزمره ایجاد می‌کند. همان‌طور که مارکس در جلد اول سرمایه یادآوری می‌کند، بازتولید سرمایه صرفاً در کارخانه رخ نمی‌دهد بلکه «تمامی روند زندگی اجتماعی را دربر می‌گیرد.» تعطیلی کلاس‌ها دقیقاً وقفه‌ای در همین روند بود. معلمان در کنار دانشجویان بیانیه‌ای صادر کردند: «سکوت در برابر خشونت به معنای تداوم همان خشونت است.» بسیاری از آن‌ها با نمادهایی هم‌چون پرچم فلسطین و شعارهای ضدجنگ در میدان مرکزی رم حاضر شدند. این نشان داد که کلاس درس می‌تواند از فضایی بسته برای انتقال دانش به صحنه‌ای باز برای مقاومت بدل شود.

کارگردان‌های هنری و سینمایی و گروه‌های مستقل تئاتر و نمایش نیز به میدان آمدند. برخی از آن‌ها در مقابل سینماهای رم تجمع کردند و بیانیه‌ای منتشر ساختند با این جمله‌ی کلیدی: «هنر اگر خاموش بماند، شریک جنایت است.» حضور نمادین آن‌ها یادآور این بود که عرصه‌ی فرهنگ همان‌قدر بخشی از میدان اجتماعی است که کارخانه یا بندر. حمل‌ونقل عمومی در رم و بولونیا دچار وقفه شد. رانندگان اتوبوس در چندین خط اصلی دست از کار کشیدند و مردم در ایستگاه‌ها معطل ماندند. این توقف به‌خوبی نشان داد که همان سازوکارهایی که مردم برای زندگی روزمره به آن‌ها وابسته‌اند، می‌توانند به ابزار فشار سیاسی بدل شوند. راه‌آهن و مترو نیز صحنه‌ی اعتصاب شد. در ایستگاه ترمینی رم (ایستگاه اصلی قطارهای کشور)، حرکت بسیاری از قطارها متوقف یا به تأخیر افتاد. رسانه‌ها نوشتند که «ریتم شهر شکسته است.» این همان نقطه‌ای است که سرمایه و زندگی روزمره در هم تنیده می‌شوند و وقفه در آن، وقفه‌ای در گردش سرمایه نیز هست. کارگران بندر در جنوا و لیورنو همانند گذشته نقش کلیدی داشتند. آن‌ها بارگیری کشتی‌هایی که حامل تجهیزات نظامی بودند را متوقف کردند. این اولین اقدام برای شکل دادن به اعتصاب‌های روز‌های اخیر بود که توانست جریان‌های مبادله‌‌ای گسترده و خراب‌کاری در مسیر‌های لجستیکی حکومتی را به دیگر اشکال امتناع و شورش پیوند بزند. به زبان مارکس، این‌جا «قدرت کار» به ابزاری برای توقف «گردش سرمایه» بدل شد: سرمایه‌ای که بدون عبور از بندر و حمل‌ونقل تحقق نمی‌یابد. مراکز خدماتی و اجتماعی نیز به اعتصاب پیوستند. در برخی فضاهای فرهنگی رم مثل Esc Atelier و Spin Time Labs برنامه‌های عادی تعطیل و این مراکز به پایگاه سازمان‌دهی و هم‌بستگی بدل شدند. این حرکت نشان داد که حتی فضاهای غیررسمی هم می‌توانند به گره‌های مقاومت تبدیل شوند.

جنبش‌های زنان در رم نقش ویژه‌ای در اعتصاب 22 سپتامبر ایفا کردند. گروه‌هایی مانند  Non Una Di Meno – Roma نه تنها بیانیه‌ی حمایت صادر کردند، بلکه در میدان اصلی شهر با حضور پررنگ خود نشان دادند که مبارزه برای آزادی غزه و علیه نسل‌کشی بخشی جدایی‌ناپذیر از مبارزه‌ی فمینیستی علیه خشونت‌های ساختاری است. در پلاکاردهای آنان نوشته شده بود: «ما برای غزه اعتصاب می‌کنیم» [Noi scioperiamo per Gaza] و جنگ خشونتی پدرسالارانه است [La guerra è violenza patriarcale] . این پیام‌ها نشان داد که از نگاه جنبش‌های فمینیستی، جنگ و محاصره صرفاً بحران‌های ژئوپولیتیکی نیستند، بلکه شکلی از خشونت جنسیتی‌اند که بدن‌ها، زندگی‌ها و بازتولید اجتماعی را هدف می‌گیرند. عمق این موضع در پیوندی است که فمینیست‌ها بین اقتصاد جنگی و خشونت روزمره برقرار می‌کنند: همان‌طور که نظام پدرسالاری بدن‌های زنان را کنترل و به حاشیه می‌راند، اقتصاد جنگی نیز بدن‌های اجتماعی را در محاصره نگاه می‌دارد. در اینجا، فمینیسم به سیاستی فراملی بدل می‌شود که مبارزه علیه خشونت جنسیتی را به مبارزه علیه خشونت استعماری و نظامی متصل می‌کند. به همین دلیل، حمایت Non Una Di Meno صرفاً یک هم‌راهی نمادین نبود، بلکه بیان‌گر آن است که جنبش‌های فمینیستی اروپا می‌توانند حلقه‌ای اساسی در زنجیره‌ی مقاومت جهانی باشند. در نهایت، کارگران و فعالان از شهرهای دیگر نیز به رم آمدند. هزاران نفر از شهرهای مختلف ـ از تورین تا ناپل ـ با قطار و اتوبوس خود را به رم رساندند و در میدان بزرگ مرکزی شهر، Piazza dei Cinquecento، تجمع کردند. این هم‌بستگی نشان داد که اعتصاب نه رویدادی محلی بلکه پژواکی ملی داشت.

به این ترتیب، اعتصاب عمومی به یک «اعتصاب اجتماعی» بدل شد. دیگر مسئله فقط توقف تولید صنعتی نبود، بلکه وقفه‌ای در کل بازتولید اجتماعی شکل گرفت: از آموزش تا حمل‌ونقل، از بندر تا عرصه‌ی فرهنگ. هم‌بستگی با فلسطین از سطح نمادین فراتر رفت و به نیرویی واقعی برای برهم زدن نظم سرمایه در قلب اروپا بدل شد.

آن‌چه در این اعتصاب رخ داد، چیزی فراتر از توقف یک روزه در خدمات شهری بود. این‌جا نوعی «بازپس‌گیری قلمرو اجتماعی» را شاهدیم. همان‌طور که نظریه‌پردازانی چون نگری و هارت، مائوریتزیو لازاراتو و ساندرو مِتزادرا توضیح داده‌اند، قدرت سرمایه در جهان معاصر نه تنها در کارخانه، بلکه در کل شبکه‌های اجتماعی، آموزشی، فرهنگی و لجستیکی توزیع شده است. بنابراین مقاومت نیز باید همین شبکه‌ها را هدف بگیرد.[2]

تعطیلی مدارس، توقف اتوبوس‌ها، بستن بنادر و اخلال در شبکه‌های ریلی را می‌توان صرفاً به‌عنوان اختلالات روزمره ندید؛ این‌ها در واقع ضربه‌هایی مستقیم به گردش سرمایه‌اند. سرمایه نه تنها در کارخانه‌ها و مراکز تولیدی، بلکه در ریتم مداوم حمل‌ونقل، آموزش، و خدمات اجتماعی گردش می‌کند. به همین دلیل، هر توقف در این نقاط، حمله‌ای است به «زیرساخت نامرئی» سرمایه: همان شبکه‌ای که زندگی روزمره را با جریان بی‌وقفه کالا، اطلاعات و نیروی کار پیوند می‌زند. این همان چیزی است که می‌توان «بازپس‌گیری قلمرو اجتماعی» نامید: قلمرویی که در آن سرمایه با ظاهری نامرئی عمل می‌کند ــ مدرسه‌ای که آینده‌ی کارگر را می‌سازد، اتوبوسی که او را به کار می‌برد، یا شبکه‌ای فرهنگی که ذهن و سلیقه‌اش را شکل می‌دهد. اعتصاب این قلمرو را از وضعیت عادی خارج می‌کند و نشان می‌دهد که آن‌چه به نظر «زندگی روزمره» می‌آید، در واقع صحنه‌ای از استثمار است.

مارکس در سرمایه می‌نویسد که «سرمایه نه یک چیز، بلکه رابطه‌ای اجتماعی است که در گردش دائمی قرار دارد. این رابطه در هر لحظه و در هر نهاد اجتماعی بازتولید می‌شود. بنابراین، اعتصاب اجتماعی دقیقاً همان لحظه‌ای است که این رابطه مختل می‌شود: بدن‌های جمعی به‌طور مستقیم وارد عمل می‌شوند و به جای اینکه فقط نیروی کارشان را بفروشند، خودشان را به نیروی وقفه و مقاومت بدل می‌کنند. ویژگی مهم این اعتصاب آن است که از جانب یک دولت رقیب یا نیروی متمرکز بیرونی رخ نداده، بلکه از دل بدن‌های جمعی و نیروی کار اجتماعی برآمده است. این یعنی قدرتِ مختل‌سازی در دست همان بدن‌هایی قرار گرفته که معمولاً صرفاً به‌عنوان مجریان نظم روزمره دیده می‌شوند: معلمان که آموزش را متوقف می‌کنند، رانندگانی که حرکت شهر را از کار می‌اندازند، و کارگران بندری که شریان‌های جهانی کالا را می‌بندند. به این ترتیب، اعتصاب عمومی به یک «اعتصاب اجتماعی» بدل می‌شود. دیگر مسئله فقط توقف تولید صنعتی نیست، بلکه وقفه در کل بازتولید اجتماعی است؛ وقفه‌ای که نشان می‌دهد هم‌بستگی با فلسطین می‌تواند از سطح نمادین فراتر رود و به نیرویی واقعی برای برهم زدن نظم اروپایی تبدیل شود.

این لحظه‌ها همان چیزی‌اند که هارت و نگری از آن‌ها به‌عنوان لحظات «قدرت مؤسس» (potere costituente) یاد می‌کنند: لحظاتی که نه تنها با گفتن «نه» به نظم موجود هم‌راه‌اند، بلکه با خلق افق‌های تازه‌ای از سیاست. در اینجا، بدن‌های جمعی خارج از پارلمان‌ها و اتحادیه‌های رسمی، به‌طور مستقیم قلمرو اجتماعی را از آن خود می‌سازند. این تسخیر موقتی اما مؤثر قلمرو، پیش‌نمونه‌ای است از سیاستی که می‌تواند اشکال جدیدی از هم‌بستگی و سازمان‌دهی را ممکن کند؛ سیاستی که با تکیه بر وقفه‌ها و توقف‌های کوچک، شبکه‌های قدرت جهانی را به لرزه درمی‌آورد.[3]

هم‌زمانی خشکی و دریا: دو جبهه‌ی واحد مقاومت

قدرت اعتصاب 22 سپتامبر را نمی‌توان صرفاً در گستردگی بازیگران اجتماعی‌اش دید؛ معنای عمیق‌تر آن در هم‌زمانی دو جبهه نهفته بود: خشکی و دریا. در همان ساعتی که معلمان کلاس‌ها را تعطیل می‌کردند، رانندگان اتوبوس حرکت را متوقف می‌ساختند و کارگران بندر از بارگیری کشتی‌ها سر باز می‌زدند، قایق‌های کوچک فلوتیلا نیز در آب‌های مدیترانه به سوی غزه در حرکت بودند. این هم‌زمانی چیزی بیش از هماهنگی ساده‌ی تقویمی است؛ بلکه به معنای اتصال دو جغرافیای متفاوت در یک استراتژی مقاومت است.

دریا در این‌جا به‌مثابه‌ی جغرافیای مقاومت عمل می‌کند. مدیترانه، که قرن‌ها مسیر گردش کالا، نفت و مهاجران بوده، اکنون به صحنه‌ی مقاومت بدل شده است. کشتی‌های کوچک فلوتیلا فاقد قدرت نظامی‌اند، اما با حرکت خود منطق کنترل مرزی دولت‌ها و ارتش‌ها را به چالش می‌کشند. در جایی که دولت‌ها با محاصره و بازرسی سعی در بستن راه‌ها دارند، فلوتیلا بدن‌های جمعی را در برابر این ماشین‌های مرزی قرار می‌دهد.

خشکی نیز به همان اندازه حیاتی است. در همان زمان، مدارس، خطوط اتوبوس‌رانی، ایستگاه‌های راه‌آهن و بنادر در ایتالیا از حرکت بازایستادند. این وقفه در واقع حمله به شریان‌های حیاتی سرمایه بود: جایی که سرمایه در جریان حمل‌ونقل، آموزش و خدمات بازتولید می‌شود. به تعبیر براردی، این اختلال نوعی «وقفه در ریتم سرمایه» است؛ لحظه‌ای که بدن‌های جمعی با برهم زدن زمان‌بندی روزمره، تجربه‌ای تازه از سیاست را ممکن می‌سازند.

ترکیب این دو جبهه همان چیزی است که ساندرو متزادرا از آن با عنوان «اعتصاب لجستیکی» یاد می‌کند. مقاومت دیگر صرفاً در کارخانه رخ نمی‌دهد،[4] بلکه در گره‌هایی که سرمایه را به گردش درمی‌آورند اتفاق می‌افتد: در بنادر، ایستگاه‌های قطار، خطوط دریایی. وقتی بارگیری کشتی‌ها در بندر جنوا متوقف می‌شود یا قطارها در ایستگاه ترمینی رم از حرکت بازمی‌ایستند، همان شبکه‌هایی فلج می‌شوند که شریان‌های حیاتی سرمایه جهانی‌اند. از این منظر، فلوتیلا در دریا و اعتصاب در خشکی دو بُعد یک کنش واحدند: اعتصاب لجستیکی جهانی، یعنی ضربه به نقاط اتصال و عبور سرمایه، چه در خطوط کشتیرانی بین‌المللی و چه در ایستگاه‌های قطار اروپایی.

این الگو بی‌سابقه نیست؛ مدیترانه پیش‌تر نیز شاهد چنین پیوندهایی بوده است. در سال 2010، کارزار «Flotilla to Gaza» با کشتی ماوی مرمره نشان داد که دریا می‌تواند به میدان شکستن محاصره بدل شود و پژواک آن در سراسر جهان طنین‌انداز گردد. در سال‌های بعد، حرکت‌های مهاجران از سواحل تونس و لیبی نیز همین منطق را آشکار کردند: قایق‌های کوچک دریا را به عرصه‌ای برای مقاومت علیه رژیم‌های مرزی اروپا تبدیل کردند. از سوی دیگر، در خشکی، اعتصاب‌های بندری در جنوا (2019) علیه بارگیری سلاح برای جنگ یمن، یا اعتصاب‌های ریلی در فرانسه (2018) علیه اصلاحات دولت، نمونه‌هایی از اختلال در شریان‌های لجستیکی سرمایه بودند.

اعتصاب 22 سپتامبر و حرکت فلوتیلا در 2024-2025 این تاریخ را دوباره زنده کردند. آن‌ها نشان دادند که مدیترانه فقط مرز دولت‌ها نیست، بلکه فضایی است که در آن مبارزات کارگری، جنبش‌های مهاجران و هم‌بستگی‌های جهانی به هم می‌پیوندند. به این معنا، هم‌زمانی خشکی و دریا نه فقط یک رویداد منفرد، بلکه بخشی از سنت مبارزات مدیترانه‌ای است که هر بار با شکلی تازه ظاهر می‌شود. این سنت به ما یادآوری می‌کند که مقاومت محلی می‌تواند به سرعت به سطح جهانی ارتقا یابد، درست همان‌طور که یک قایق کوچک یا توقف یک قطار می‌تواند کل ریتم سرمایه را مختل سازد.

گسست از منطق دولت ـ ملت: سیاست فراملی بدن‌ها

یکی از ابعاد رادیکال اعتصاب 22 سپتامبر و حرکت فلوتیلا فاصله‌گیری آن‌ها از منطق کلاسیک دولت- ملت بود. در منطق سنتی، هم‌بستگی و مقاومت معمولاً از خلال نهادهای دولتی یا دیپلماسی رسمی تعریف می‌شوند: قطع رابطه، تحریم یا بیانیه‌های پارلمانی. اما آن‌چه در رم و در آب‌های مدیترانه رخ داد، نفی همین شکل از سیاست بود.

در سطح نمایندگی سیاسی، ابتکار عمل نه در دست احزاب یا پارلمان‌ها، بلکه در دست شبکه‌های متکثر سوژه‌ها قرار داشت: معلمان، دانشجویان، کارگران بندر، جنبش‌های زنان، کارگردانان هنری و فعالان مهاجر. همان‌طور که متزادرا و نیلسون می‌نویسند، «مبارزات امروز در تقاطع شبکه‌های متحرک رخ می‌دهند، جایی که عمل مستقیم جای‌گزین میانجی‌گری نهادی می‌شود.»[5]

در سطح حاکمیت ارضی، مقاومت نه در قلمرو یک دولت خاص، بلکه در گره‌های جهانی گردش سرمایه و جنگ شکل گرفت. فلوتیلا با عبور از مرزهای دریایی نشان داد که قلمرو دولت دیگر تعیین‌کننده نیست؛ همان‌طور که اعتصاب مدارس یا توقف قطار در رم مرز میان مطالبه‌ی «ملی» و کنش «بین‌المللی» را در هم ریخت. این همان چیزی است که مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست بر آن تأکید می‌کنند: «کارگران وطن ندارند؛ زیرا مناسبات سرمایه‌داری خود از آغاز بین‌المللی بوده است.»

در سطح زمان‌بندی دولت، سیاست کلاسیک با تقویم مذاکرات، انتخابات و تصمیمات رسمی پیش می‌رود. اما اینجا سیاست در قالب وقفه‌های ناگهانی ظهور کرد: تعطیلی یک کلاس درس، توقف بارگیری یک کشتی یا بستن یک خیابان. فرانکو براردی این لحظه‌ها را «اختلال در ریتم سرمایه» می‌نامد.[۶] در سرمایه‌داری معاصر، ارزش نه فقط در کارخانه، که در ریتم‌های زمان‌مندِ زندگی ــ از لجستیک و حمل‌ونقل تا اقتصادِ توجه ــ استخراج می‌شود. به همین دلیل، هر اعتصاب موفق، پیش از هر چیز، یک اقدام زمانی است: شکستن هم‌زمانی‌های تحمیلی، تولید وقفه، و تحمیل زمان بدیلِ بدن‌های جمعی بر زمان شبکه‌ها. توقف اتوبوس‌ها و قطارها، تعطیلی کلاس‌ها و بستن اسکله‌ها در ۲۲ سپتامبر دقیقاً همین کار را کردند: ناهم‌زمانی (dis-sync یا desync) در مدارهایی که سرمایه با آن‌ها می‌تپد. «ناهم‌زمانی» یعنی از هم‌گسیختن هم‌زمانی‌ای که سرمایه می‌خواهد بین بدن‌ها، ماشین‌ها و شبکه‌ها برقرار کند؛ لحظه‌ای که ریتم تحمیلی تولید و گردش متوقف می‌شود و بدن‌ها ریتم دیگری را وارد می‌کنند. این همان چیزی‌ست که براردی آن را حمله به «ریتم سرمایه» می‌فهمد ــ برخوردی با شتاب‌زدگی ساختاریِ سِمیوکاپیتال (Semiocapital) و بازپس‌گیری زمان برای زیست جمعی.

در چنین بستری است که مفهوم قدرت مؤسس (potere costituente) در نگری معنا می‌یابد. نگری در کتاب شورش‌ها: قدرت موسس و دولت مدرن توضیح می‌دهد که قدرت مؤسس نیرویی است که از دل انبوه خلق (multitude) برخاسته و بدون نیاز به مشروعیت‌بخشی نهادی، شکل‌های تازه‌ای از سیاست و زندگی جمعی را خلق می‌کند. این همان چیزی است که در اعتصاب 22 سپتامبر و فلوتیلا آشکار شد: بدن‌های جمعی با عمل مستقیم، قلمروی اجتماعی را موقتاً از آنِ خود کردند و افق‌های تازه‌ای از سیاست را گشودند.

ایده‌ی نگری در امتداد همان بصیرتی است که مارکس در سرمایه مطرح کرده بود. مارکس نشان می‌دهد که سرمایه یک «رابطه‌ی اجتماعی» است که تنها در گردش مداوم کار و کالا وجود دارد (Marx 1976, Vol 1, ch. 10). اما این رابطه همیشه با مقاومت نیروی کار تهدید می‌شود؛ به تعبیر مارکس، «هر حرکت سرمایه با مانعی روبروست: مقاومت زنده‌ی کارگر.» بنابراین اگر مارکس تأکید می‌کند که مقاومت بخشی جدایی‌ناپذیر از پویایی سرمایه است، نگری این بصیرت را بسط می‌دهد و آن را به مفهوم «قدرت مؤسس» بدل می‌سازد: نیرویی که نه تنها نظم موجود را متوقف می‌کند، بلکه ظرفیت خلق شکل‌های تازه‌ای از هم‌بستگی و سازمان‌دهی را دارد. این مفهوم نشان می‌دهد که مقاومت صرفاً در «نه گفتن» خلاصه نمی‌شود، بلکه در همان لحظه‌ی وقفه، امکان‌های ایجابی تازه‌ای به‌وجود می‌آید. وقتی کلاس‌ها تعطیل می‌شوند و خیابان به محل یادگیری جمعی بدل می‌گردد، یا وقتی بندر از کار می‌ایستد و به میدان گفت‌وگو و اعتراض تبدیل می‌شود، بدن‌های جمعی نه تنها نظم موجود را تعلیق می‌کنند، بلکه نهادهای بدیل و اشکال دیگری از بودن‌باهم را تجربه می‌کنند.

تاریخ جنبش‌های اجتماعی پر است از این لحظه‌ها. در مه ۱۹۶۸ فرانسه، اشغال دانشگاه‌ها و کارخانه‌ها فقط به معنای توقف کار و درس نبود؛ بلکه به معنای برپایی شوراها و کمون‌های موقت بود، جایی که کارگران و دانشجویان شیوه‌های تازه‌ای از تصمیم‌گیری و زندگی جمعی را تجربه کردند. در جنبش اشغال در ۲۰۱۱ نیز تسخیر پارک‌ها و میدان‌ها چیزی فراتر از اعتراض به وال‌استریت بود؛ این اشغال‌ها به خلق مجمع‌های عمومی، اشکال افقی تصمیم‌گیری و زندگی اشتراکی کوتاه‌مدت انجامید. در هر دو نمونه، وقفه به نقطه‌ای ایجابی بدل شد که در آن سیاست به‌صورت زنده و بدیل تجربه شد.

اعتصاب ۲۲ سپتامبر در ایتالیا و حرکت فلوتیلا نیز در همین مسیر قرار می‌گیرند. این لحظه‌ها نشان دادند که چگونه وقفه در مدارس، ایستگاه‌ها و بنادر، یا حرکت قایق‌های کوچک در مدیترانه، فقط شکستن نظم عادی نیست، بلکه نوعی آفرینش جمعی است: آفرینش فضاهایی که هم‌بستگی، سازمان‌دهی و سیاستی نوین در آن‌ها به‌طور مستقیم تجربه می‌شود. چنین لحظه‌هایی اگرچه کوتاه و گذرا هستند، اما ردپایی از امکان‌های آینده به جا می‌گذارند؛ آینده‌ای که در آن بدن‌های جمعی، بیرون از نهادهای رسمی، سیاست را از نو می‌سازند.

این ویژگی‌ها اعتصاب و فلوتیلا را به «سیاست بدن‌های جمعی» بدل می‌کنند. بدن‌ها در خیابان و بر دریا، خود را از منطق بازنمایی و میانجی‌گری دولت رها می‌کنند و نوعی حاکمیت پراکنده و بدیل را به نمایش می‌گذارند. این همان ظرفیت قدرت مؤسس است: نه تنها گفتن «نه» به نظم موجود، بلکه خلق شکل‌های تازه‌ای از هم‌بستگی و سازمان‌دهی.

به این ترتیب، اعتصاب اجتماعی و فلوتیلا نشان دادند که سیاست واقعی زمانی شکل می‌گیرد که بدن‌های جمعی در دل زندگی روزمره وقفه ایجاد می‌کنند و امکان‌های تازه‌ای از هم‌بستگی و سازمان‌یابی را می‌آفرینند. سیاست نه در تالارهای پارلمان و نه در بیانیه‌های رسمی، بلکه دقیقاً در همین لحظه‌های گسست زاده می‌شود: لحظه‌ای که کلاس‌ها تعطیل می‌شوند، قطارها از حرکت می‌ایستند، یا قایق‌های کوچک مرزهای دریایی را می‌شکنند.

مثال‌های عینی این را روشن می‌کند. وقتی کارگران بندر جنوا از بارگیری کشتی‌های حامل اسلحه به مقصد عربستان برای جنگ یمن خودداری کردند، آن‌ها نشان دادند که قدرت واقعی در بدن‌هایی است که می‌توانند شریان‌های جنگ و سرمایه را متوقف کنند. یا زمانی که دانش‌آموزان و معلمان در رم کلاس‌ها را تعطیل کردند و خیابان‌ها را به کلاس درس سیاسی بدل ساختند، لحظه‌ای کوتاه اما مؤثر از بازآفرینی اجتماعی رقم خورد. فلوتیلا نیز در همین منطق عمل کرد: قایق‌های کوچک که از دل شبکه‌های هم‌بستگی جهانی حرکت می‌کردند، نشان دادند که حتی در برابر قدرت نظامی دولت‌ها می‌توان لحظه‌ای گسست ایجاد کرد و افق تازه‌ای از سیاست جهانی را به نمایش گذاشت.

این لحظه‌ها، هرچند موقتی، نشان می‌دهند که مقاومت تنها در «نه گفتن» خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در همان عمل وقفه، شکل‌های تازه‌ای از زندگی و سیاست خلق می‌شود. سیاست در چنین لحظاتی نه به بازتولید دولت، بلکه به بازسازی جمعی پیوند می‌خورد. این همان تجربه‌ای است که اعتصاب و فلوتیلا هم‌زمان در خشکی و دریا آشکار ساختند: قدرتی که می‌تواند زندگی اجتماعی را از مدارهای عادی بیرون بکشد و امکان‌های نوینی برای آینده بگشاید.

از رم تا غزه: افق‌های تازه‌ی هم‌بستگی

اعتصاب عمومی ۲۲ سپتامبر در ایتالیا و حرکت ناوگان جهانی صمود به سوی غزه نشان دادند که مقاومت‌های محلی می‌توانند به سرعت افقی جهانی پیدا کنند. این دو کنش، یکی در خشکی و دیگری در دریا، صرفاً رویدادهای نمادین نبودند، بلکه به شیوه‌ای واقعی نظم اجتماعی و ژئوپولیتیکی موجود را مختل کردند. از یک سو، قایق‌های کوچک فلوتیلا با شکستن محاصره‌ی دریایی نشان دادند که بدن‌های جمعی می‌توانند علیه ماشین‌های حکم‌رانی مرزی برخیزند؛ از سوی دیگر، اعتصاب عمومی در رم و شهرهای دیگر، با متوقف ساختن مدارس، حمل‌ونقل و بنادر، نشان داد که قدرت واقعی در وقفه‌هایی نهفته است که در دل زندگی روزمره ایجاد می‌شوند.

اعتصاب ۲۲ سپتامبر برخلاف بسیاری از تجمع‌هایی که در غرب برگزار شدند، تنها دال بر هم‌بستگی با غزه نیست؛ بلکه در چشم‌اندازی گسترده‌‌تر رژیم‌هایی را هدف قرار می‌دهند که رژیم جنگی اسرائیل از درون آن بیرون آمده است. برای مثال سال گذشته بسیاری از دانشجویان در لندن در حمایت از فلسطین تجمع‌هایی را سازمان‌دهی کردند که مبتنی بر هم‌بستگی اگزوتیک و پررنگ کردن اسلام‌گرایی بود؛ به یک معنا تجمع‌ها نتوانسته بودند سیاست محلی را در پیوند با امر انترناسیونال برقرار کنند، به همین علت هم‌بستگی با مبارزات علیه رژیم‌های اقتدار‌گرای اسلامی در غرب آسیا مفقود می‌شدند، اما اعتصاب و مبارزات جاری در ایتالیا همواره شکلی از قیام علیه دولت اقتدارگرای ملونی، سرکوب کارگری، مزد‌ پایین کارگران و  را نیز به هم‌راه داشت؛ به همین علت مبارزات طبقاتی که کثرتی از عوامل را در خود جای می‌دهند می‌توانند به فراسوی اردوگاه‌های از پیش تعیین شده حرکت کنند و این مسئله اهمیت مبارزات طبقاتی کنونی را در ایتالیا بیشتر می‌کند. آگوستو ایلومیناتی در یادداشتی به همین مسئله اشاره می‌کند: «و از همه مهم‌تر، موفقیت اعتصاب، تعادل‌های دولت را برهم زده است، تا جایی که وزیر دفاع (و رئیس شرکت لئوناردو) کروزتو ــ مرد قدرتمند و تنها مغز متفکرِ واقعی کنار رهبر برادران ایتالیا ــ پس از مشورت با ملونی (طبیعتاً)، ارتش و سفیر اسرائیل با شتاب ناوچه‌ای را برای پوشش ”ناوگان صمود“ که هدف پهپادهای اسرائیلی قرار گرفته بود، اعزام کرد تا از بدتر شدن اوضاع (چهار نماینده‌ی پارلمان سوار کشتی‌اند) و کمک‌های احتمالی اسپانیا یا ترکیه جلوگیری کند. این به معنای برکناری ملونی نبود، اما نوعی بازتنظیم ــ حتی با هدف انتخاباتی ــ انجام شد که نه‌تنها محافظه‌کاری‌های اپوزیسیون را غافل‌گیر کرد، بلکه پاسخی بود به مطالبه‌ی فوری و پرصدای جنبش برای هرگونه اقدام بازدارنده علیه نسل‌کشی.»

در واقع، قیام علیه دولت- سرمایه در ایتالیا که در پیوند با قیام علیه نسل‌کشی و رژیم جنگی اسرائیل روی داده است؛ مسبب این شده است که پس از سال‌ها دولت راست افراطی ایتالیا خود را در موقعیتی خطرناک بیاید و از طرف دیگر در واکنش به مبارزات و دور شدن از خطر سقوط، ناو‌چه‌های جنگی را برای حمایت از کاروان اعزام کند. مبارزات کنونی در‌ ایتالیا در‌عین‌حال که توانست یک فضای نوین را علیه سرمایه‌‌داری موجود و دولت اقتدارگرا بگشاید، توانست مسیر‌های لجستیکی را برای گسترش دادن این مبارزات علیه رژیم‌های جهانی جنگ پیدا کنند و این آفریدن اشکال نوین مبارزه در مسیری علیه رژیم‌های جنگی و اشکال حکم‌رانی در حکومت‌های سرمایه‌‌داری است.

مبارزات کنونی در وضعیتی سازمان‌دهی شدند که احزاب چپ و دموکرات در ناتوانی کامل به‌سر می‌برند و به نوعی دیگر توان سازمان‌دهی اجتماعی از پایین را ندارند. اما مبارزات کنونی تشکیل شده از شبکه‌های مختلف توانست خروج از سازوکار پارلمانی و دولت را مستحکم کند و مسیر مبارزه علیه رژیم‌های جنگی و نسل‌کشی را خارج از سازوکار‌ نهاد‌های حکومتی و حکم‌رانی بگشایند؛ از این‌رو شاید بتوان از طریق برجسته ساختن این مبارزات، شکل‌های نوینی از مبارزات در بستر جهانی را ترتیب داد و همان‌طور که مبارزات کنونی ایتالیا نشان داد، ترجمه‌ی مبارزات به یک‌دیگر و گشودن دالان‌های مبارزات علیه جریان‌های حکومتی، تنها در گرو حضور در شبکه‌های تولیدی و بازتولیدی، شکل دادن به هم‌بستگی‌های محلی و فرا-ملی خارج از چهارچوب‌های حزبی و بوروکراتیک است.

از این‌رو در مبارزات در ایتالیا تنها برای هم‌بستگی، اعتصاب‌ و مبارزات را سازمان‌دهی نکردند، بلکه می‌توان گفت ما شاهد یک خروج دست جمعی و اقدام برای ساخت یک بدن مشترک علیه تمامی رژیم‌های کنونی بوده‌ایم که در حکم‌رانی مبتنی بر مرگ-سیاست سرمایه توان بازتولید دارند، به همین علت فریاد واحد اعتراض که شبکه‌های متکثر را در پیوند با یک‌دیگر قرار داد، مبارزه علیه نسل‌کشی است؛ اما هر نیرو که درون این کثرت قرار دارد حامل قسمی توان برای شکل‌های دیگری از مبارزه برای خواست‌هایی متفاوت است. مجله‌ی دینامو پرس در یادداشتی به درستی می‌گوید: «”واقعا موج خواهیم شد“ جریانی است مهارنشدنی و رادیکال که می‌تواند بلندپروازی تغییر مسیر و ایجاد مشکلی واقعی هم برای دولت فاشیست‌مآب و هم برای اپوزیسیون لیبرالی کاملاً ناتوان در برابر این وضعیت بحرانی داشته باشد. ناوگانی که از کاتانیا به راه می‌افتد به ما یادآوری می‌کند که باید چالش‌های دشوار را بپذیریم؛ در دل دریا باید کنار هم بمانیم، یک‌دیگر را بشناسیم و پشتیبانی کنیم. آیا خدمه‌ی روی خشکی نیز قادر به همین کار خواهند بود؟»

از این منظر، اعتصاب اجتماعی و حرکت ناوگان صمود صرفاً رخدادهایی گذرا نبودند؛ بلکه پیش‌نمونه‌هایی از افقی سیاسی‌اند که در آن شبکه‌های متکثر بدن‌ها علیه رژیم جنگی و سرمایه‌داری عمل می‌کنند. این افق، همان‌جاست که زندگی جمعی دوباره به موضوع سیاست بدل می‌شود و سیاست، دیگر نه بازتولید دولت، بلکه بازآفرینی اشکال تازه‌ای از بودن‌باهم است.

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ ماشین جنگی نه از دولت برمی‌خیزد و نه در اصل برای جنگ ساخته شده است. ماشین جنگی متعلق به نمادهاست، بیرون از دستگاه دولت قرار دارد و از دل زندگی جمعی شکل می‌گیرد:

A Thousand Plateaus, trans. Brian Massumi, University of Minnesota Press, 1987, pp. 351–423).

[2]. Mezzadra, Sandro, and Brett Neilson. Border as Method, or, the Multiplication of Labor. Durham: Duke University Press 2013, Lazzarato, Maurizio. The Making of the Indebted Man. Los Angeles: Semiotext(e), 2012.

[3]. Hardt, Michael, and Antonio Negri. Multitude: War and Democracy in the Age of Empire. New York: Penguin, 2004

[4]. Mezzadra, Sandro, and Brett Neilson. Border as Method, or, the Multiplication of Labor. Durham, NC: Duke University Press, 2013, 291–293

[5].‌ ‌ The Soul at Work، براردی توضیح می‌دهد که سرمایه‌داری معاصر نه فقط بر تولید مادی، بلکه بر کنترل ریتم‌ها، توجه و زبان تکیه دارد و همین باعث «بحران ریتم» می‌شود.

[6]. Mezzadra, Sandro, and Brett Neilson. Border as Method, or, the Multiplication of Labor. Durham: Duke University Press, 2013.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-531

تلاش مارکس برای حل معضل انباشت رزا لوکزامبورگ کمال خسروی

تلاش مارکس برای حل معضل انباشت

انباشت سرمایه: بخش نخست، فصل هشتم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

رزا لوکزامبورگ

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

از دید ما چشم‌پوشی کامل از گردش پول در دیسه‌نما[Schema]ی بازتولید گسترده که موجب شد فرآیند انباشت در چشم ما چنان بی‌دغدغه و سرراست پدیدار شود، به ناسازگاری‌های بزرگی راه می‌برد. در واکاوی بازتولید ساده این رویکرد سراسر مشروع بود. آن‌جا، یعنی جایی‌که تولید منحصراً برای مصرف صورت می‌گرفت و بر اساس مصرف محاسبه شده بود، پول فقط نقش میانجی ناپدیدشونده‌ی تقسیم و توزیع محصول اجتماعی به گروه‌های مصرفی گوناگون و تجدید سرمایه را برعهده داشت. این‌جا، در انباشت [گسترده]، شکل پول نقش بنیادینی ایفا می‌کند: شکل پول در این‌جا صرفاً میانجی گردش کالا نیست، بلکه در مقام شکل پدیداریِ سرمایه، در مقام وجهی وجودی [Moment] در گردش سرمایه عمل می‌کند. دگردیسی ارزش اضافی به شکل پولیْ پیش‌فرض اقتصادی و بنیادین انباشت سرمایه‌دارانه است، هرچند وجه وجودی بنیادینی از بازتولید واقعی نیست. بنابراین در این‌جا، یعنی بین تولید و بازتولید، دو دگردیسی از محصول اضافی قرار دارد: [نخست] طرد شکل مصرفی و سپس پذیرش شکل طبیعی [یا شایسته‌ای] که متناظراً با انباشت هم‌خوان و سازگار است. مسئله بر سر این نیست که ممکن است بین دوره‌های منفرد تولید مثلاً فاصله‌ای یک‌ساله وجود داشته باشد. ممکن است این فاصله ماه‌ها باشد، یا دگردیسی‌های سهم‌هایی از ارزش اضافی در بخش I یا II در توالیِ زمانی‌شان یک‌دیگر را تلاقی کنند. معنای این توالی سالانه در واقعیت این نیست که آن‌ها مقاطعی از زمان‌اند، بلکه ترتیب و توالی دگردیسی‌های اقتصادی آن‌ها است. این ترتیب و توالی باید حفظ شود، خواه این دگردیسی نیازمند زمانی کوتاه، خواه دراز باشد، تا سرشت سرمایه‌دارانه‌ی انباشت پابرجا بماند.

بنابراین ما بار دیگر به این پرسش می‌رسیم: چه کسی ارزش اضافیِ انباشت‌شده را متحقق می‌کند؟

مارکس خود، در دیسه‌نمای به‌درجه‌ی اعلاء بی‌کم‌وکاستش برای انباشت، خللی احساس می‌کند و بارها به این معضل از زوایای گوناگون می‌پردازد. بشنویم چه می‌گوید:

«در کتاب اول [کاپیتال] نشان داده شد که انباشت برای تکْ سرمایه‌دار چه جریان و روالی دارد. با بدل‌شدن سرمایه‌ی کالایی به پولْ محصول اضافی نیز که مُعرف ارزش اضافی است، به پول بدل می‌شود. سرمایه‌دار این ارزش اضافیِ دگردیسی‌یافته به پول را بار دیگر به عناصر طبیعی قابل پیش‌ریزشدنْ به سرمایه‌ی مولد خود تبدیل می‌کند. سرمایه‌ی افزایش‌یافته در دورپیمایی بعدی تولیدْ محصول افزایش‌یافته‌تری به‌دست می‌دهد. اما آن‌چه برای سرمایه‌ی انفرادی رخ می‌دهد، باید در کل بازتولید سالانه نیز پدیدار شود، یعنی کاملاً همان‌گونه که در بررسی بازتولید ساده دیدیم، تبدیل پیاپیِ اجزای مستهلک‌شده‌ی سرمایه‌ی استوارش به پولی که [نخست] انباشته می‌شود ــ درست مانند سرمایه‌ی انفرادی ــ باید در بازتولید اجتماعیِ سالانه نیز بیان شود.»[1] [تأکیدها از رزا لوکزامبورگ]

مارکس کماکان به پژوهش پیرامون مکانیسم انباشت از این زاویه ادامه می‌دهد؛ یعنی از این نقطه‌نظر که ارزش اضافی، پیش از آن‌که انباشت شود، باید از شکل پولی گذار کند:

«اگر سرمایه‌دار «الف» طی یک‌سال یا شُماری از سال‌ها محصولات کالایی تولیدشده از سوی خود را به‌طور پیاپی بفروشد، به این ترتیب از همین طریق بخشی از محصولات کالایی را نیز که حامل ارزش اضافی ــ محصول اضافی ــ هستند، مبدل می‌کند، یعنی ارزش اضافیِ تولیدشده را که در شکل کالایی موجود است به‌طور پیاپی به پول بدل می‌کند یا به‌عبارت دیگر آن‌ها را یکی بعد از دیگری در پول ذخیره می‌کند و به این ترتیب یک سرمایه‌ی پولی تازه و بالقوه می‌سازد؛ منظور از بالقوه این است که سرمایه‌ی مزبور از قابلیت و تعینی برخوردار است که می‌تواند به عناصر سرمایه‌ی مولد بدل شود. اما او درواقع فقط به گنج‌اندوزی‌ای نائل آمده است که عنصری از بازتولید واقعی نیست. فعالیت او در این کار در وهله‌ی نخست فقط بیرون کشیدن پیاپی پولِ در گردش از گردش است، در عین‌حال که طبعاً منتفی نیست که خودِ پول در گردشی که او در گاوصندوقش محبوس می‌کند ــ پیش از ورودش به گردش ــ جزئی از گنج‌اندوخته‌ی دیگری بوده است …

با فروش کالا و بدون خرید کالایی دیگر، پول از گردش بیرون کشیده شده و در مقام گنج اندوخته می‌شود. بنابراین اگر این عملیات به‌عنوان عملیاتی عمومی صورت پذیرد، آن‌گاه به‌نظر می‌رسد که روشن نباشد که پس خریدار را باید در کجا پیدا کرد، زیرا در این فرآیند ــ که باید به‌طور عام دریافت شود، تا هر سرمایه‌ی منفرد بتواند در جریان روند انباشت قرار گیرد ــ هرکس می‌خواهد برای گنج‌اندوزیْ کالایش را بفروشد، اما هیچ‌کس نیست که بخرد.

اگر فرآیند گردش بین بخش‌های گوناگون بازتولید سالانه را هم‌چون سیر مستقیم حرکتی خطی درنظر می‌گرفتیم ــ کاری‌که البته خطا بود، زیرا این فرآیند صرف‌نظر از اندکی استثنائات، همه‌جا مرکب از حرکاتی است که یک‌دیگر را خنثی می‌کنند ــ آن‌گاه می‌بایست با تولیدکننده‌ی طلا (و نقره) آغاز می‌کردیم که می‌خرد، بدون آن‌که بفروشد، و پیش‌فرض می‌گرفتیم که همه‌ی دیگران به او می‌فروشند. در این‌صورت کل محصول اجتماعی اضافی سالانه (که حامل کل ارزش اضافی است) نصیب او می‌شد و کلیه‌ی سرمایه‌داران دیگر محصول اضافی او را که بنا بر سرشتش در پول موجود است، یعنی طلا شدن طبیعی ارزش اضافی‌اش، را در سهمیه‌هایی بین خود تقسیم می‌کردند؛ زیرا بخشی از محصول تولیدکننده‌ی طلا که باید سرمایه‌ی فعالش را جای‌گزین کند، پیشاپیش مقید است و به این کار اختصاص دارد. به این ترتیب ارزش اضافی تولیدکننده‌ی طلا که در قالب طلا موجود است، یگانه ذخیره‌ای می‌بود که همه‌ی بقیه‌ی سرمایه‌داران می‌بایست ماده‌ی لازم برای بدل‌کردن محصول اضافی‌شان به طلا را از آن برداشت می‌کردند. بنابراین مقدار ارزش ذخیره‌ی مذکور می‌بایست برابر با کل ارزش اضافی اجتماعی سالانه‌ای باشد که در وهله‌ی نخست باید در قالب گنجْ شفیره شود. این پیش‌شرط‌ها به‌همان اندازه که سخیف‌اند، به‌همان اندازه نیز کوچک‌ترین کمکی جز اعلام بازتولید به‌عنوان امکان گنج‌اندوزی هم‌هنگام و عمومی نمی‌بودند که به‌واسطه‌ی آن‌ها حل معضل بازتولید، جز برای تولیدکننده‌ی طلا، کوچک‌ترین گامی به‌پیش برنمی‌داشت.

پیش از آن‌که این معضل ظاهری [یا فرانمودین (scheinbar)] را حل کنیم، باید تمایز قائل شویم بین … .»[2] [تأکیدها از رزا لوکزامبورگ]

مارکس مشکل تحقق ارزش اضافی را مشکلی ظاهری [یا فرانمودین] می‌نامد. با این‌حال کل پژوهش مارکس تا پایان جلد دوم کاپیتال تلاش برای غلبه بر این دشواری یا مشکل است. مارکس نخست می‌کوشد مشکل را از طریق اشاره به گنج‌اندوزی‌ای حل کند که در تولید سرمایه‌دارانه به‌نحوی اجتناب‌ناپذیر از تجزیه‌ی سرمایه‌های ثابت گوناگون در فرآیند گردش نتیجه می‌شود. از آن‌جا که سرمایه‌گذاری‌های انفرادی گوناگون طول عمرهای متفاوتی دارند، اما همواره باید پس از دوره‌ای طولانی بازسازی شوند، می‌بینیم که در هر مقطعی یکی از این تکْ سرمایه‌داران سرمایه‌گذاری‌اش را بازسازی می‌کند، در حالی‌که دیگری فقط مشغول گردآوری پول از راه فروش کالاهای خویش است تا بتواند به آن سطح ضروری‌ای دست یابد که برای بازسازی سرمایه‌ی استوارش لازم است. به این ترتیب گنج‌اندوزی بر شالوده‌ای سرمایه‌دارانه همواره به‌طور موازی با فرآیند بازتولید اجتماعی، در مقام بیان و شرط واگرد خودویژه‌ی سرمایه‌ی استوار، صورت می‌گیرد.

«مثلاً A، 600 واحد (= m100 + v100 + c400) به B (که مُعرف بیش از یک خریدار است) می‌فروشد. او 600 واحد کالا را در اِزای 600 واحد طلا فروخته است که از این مقدار 100 واحدش مُعرف ارزش اضافی‌ای است که او از گردش بیرون می‌کشد و آن را در قالب پول گنج‌اندوزی می‌کند؛ اما این 100 واحد پول فقط شکل پولی محصول اضافی‌ای است که حامل ارزشیْ 100 واحدی بود. (مارکس در این‌جا برای آن‌که مسئله را در خلوصش طرح کند، فرض می‌گیرد که کل ارزش اضافی به سرمایه بدل [یا انباشت] شده است و بنابراین از بخشی از ارزش اضافی که صرف مصرف شخصی سرمایه‌دار شده کاملاً چشم‌پوشی می‌کند؛ در عین‌حال در این‌جا اشخاص A´، A´´ و A´´´ یعنیB´، B´´ و B´´´ به بخش I تعلق دارند ـ رزا لوکزامبورگ) تشکیل گنجینه‌ی پولی به‌هیچ‌روی عبارت از تولید نیست و بنابراین پیشاپیش افزایش و گسترش تولید نیز نیست. کنش سرمایه‌دار در این‌جا فقط عبارت است از این‌که او پولی را که به‌واسطه‌ی فروش محصولِ اضافی به‌دست آورده است، از گردش بیرون می‌کشد و حفظ و ضبط می‌کند. این عملیات نه فقط از سوی A، بلکه در نقاط پُرشماری در حاشیه‌ی گردش از سوی دیگرانی مانند A´، A´´ ، A´´´ نیز صورت می‌گیرد … .

اما A این گنج‌اندوزی را فقط مادامی انجام می‌دهد که ــ در عطف به محصول اضافی‌اش ــ فقط به‌عنوان فروشنده و نه سرانجام به‌عنوان خریدار ظاهر شود. بنابراین تولید پیاپی محصول اضافی‌اش ــ که حامل ارزش اضافیِ تبدیل‌شده به طلاست ــ پیش‌شرط گنج‌اندوزی اوست. در این مورد معین، یعنی جایی‌که گردش فقط در چارچوب بخش I مورد نظر است، چه شکل طبیعی محصول اضافی و چه شکل طبیعی کل محصول که محصول اضافی بخشی از آن است، شکل طبیعی عنصری از سرمایه‌ی ثابت بخش I است، یعنی وسیله‌ی تولیدی است که به بخش تولید وسائلِ تولید تعلق دارد. این‌که عنصر مزبور چه نقشی ایفا کند در اختیار خریدارانی مانند B، B´ و B´´ و غیره است؛ به‌زودی خواهیم دید.

اما آن‌چه در این‌جا و در وهله‌ی نخست باید مورد توجه باشد این است: هرچند A در اِزای ارزش اضافی‌اش پول از گردش بیرون می‌کشد و اندوخته می‌کند، از سوی دیگر کالا به درون گردش می‌ریزد، بی‌آن‌که در اِزایش کالای دیگری از آن بیرون بکشد و از طریق خرید کالا توسط او، دیگرانی مانند B، B´ و B´´ و غیره به‌نوبه‌ی خود قادر می‌شوند پول به چرخه‌ی گردش بریزند و در اِزای آن فقط کالایی از آن بیرون بکشند. در این مورد معین، این کالا بنا بر شکل طبیعی و تعّین‌اش، در مقام عنصری استوار یا گردان وارد سرمایه‌ی ثابت B، B´ و غیره می‌شود.»[3]

کل روندی که در این‌جا توصیف شده، برای ما تازه نیست. مارکس آن را پیشاپیش و به‌تفصیل به‌هنگام بازنمایی بازتولید ساده ارائه کرده بود، زیرا ضرورت این تبیینْ گریزناپذیر است که چگونه سرمایه‌ی ثابت جامعه تحت شرایط بازتولید سرمایه‌دارانه نوسازی می‌شود. از همین‌رو در وهله‌ی نخست به هیچ‌روی قابل رؤیت نیست که چگونه این روند قرار است ما را در حل دشواری ویژه‌ای که در واکاوی بازتولید گسترده با آن روبه‌روییم، یاری دهد. مشکل مذکور از این قرار بود: به‌قصد انباشت، بخشی از ارزش اضافی از سوی سرمایه‌داران مصرف نمی‌شود، بلکه در راستای گسترش تولید، بر سرمایه‌ی [موجود] افزوده می‌گردد. اکنون پرسش این است: خریداران این محصول مازاد و الحاقی که خودِ سرمایه‌داران مصرفش نمی‌کنند، و به‌مراتب کم‌تر از آن‌ها کارگران قادر به مصرف آنند ــ چراکه مصرف آن‌ها به‌طور کامل تحت پوشش سرمایه‌ی متغیر است ــ از کجا می‌آیند؟ تقاضا برای ارزش اضافیِ انباشت‌شده کجاست؟ یا آن‌گونه که مارکس پرسش را صورت‌بندی می‌کند: پولی که باید ارزش اضافیِ انباشت‌شده را بپردازد، از کجا می‌آید؟ اگر ما در پاسخ به این پرسش به روند گنج‌اندوزی حواله دهیم که از طریق گام‌های نوسازیِ سرمایه‌ی ثابت ــ که مرحله به‌مرحله و یکی پس از دیگری برداشته می‌شوند ــ صورت می‌گیرد، آن‌گاه ربط این قضایا به یک‌دیگر معلوم نیست. اگر مثلاً بگوییم که B، B´ و B´´ و غیره برای نوسازی سرمایه‌ی ثابتِ واقعاً مصرفْ شده‌شان از همکاران‌شان در A، A´، A´´ و الخ وسائل تولید می‌خرند، آن‌گاه در مرزهای بازتولید ساده محدود می‌مانیم و این پاسخ کوچک‌ترین ربطی به مشکل ما نخواهد داشت. اما اگر فرض کنیم که خرید وسائل تولید از سوی B، B´ و B´´ و غیره در خدمت توسعه‌ی سرمایه‌ی ثابت‌شان و به‌قصد انباشت صورت می‌گیرد، آن‌گاه بلافاصله پرسش‌های بیش‌تری طرح می‌شوند. مهم‌تر از همه این پرسش: B، B´ و B´´ پول خرید محصول اضافی و الحاقیِ A، A´، A´´ و غیره را از کجا می‌آورند؟ آن‌ها نیز به‌نوبه‌ی خود فقط می‌توانند از راه فروش محصول اضافی متعلق به‌خود به پول دسترسی یافته باشند. آن‌ها پیش از آن‌که وسائل تولید تازه برای توسعه‌ی کسب‌وکارشان بخرند، یعنی پیش از آن‌که به‌عنوان خریدار محصول اضافی انباشت‌شونده ظاهر شوند، باید نخست از دست محصول اضافیِ خود خلاص شده، به‌عبارت دیگر در مقام فروشنده ظاهر شده باشند. B، B´ و B´´ و غیره محصول اضافی‌شان را به چه کسی فروخته‌اند؟ می‌بینیم که مشکل فقط از A، A´، A´´ به B، B´ و B´´ حواله داده شده، اما به هیچ‌وجه حل نشده است.

به‌هنگام واکاوی [بازتولید] یک لحظه چنین به‌نظر آمد که گویی مشکل واقعاً حل شده است. مارکس پس از گریزی کوتاه به موضوعی دیگر، رشته‌ی پژوهش را به‌ترتیب زیر پی‌می‌گیرد:

«در مثالی که این‌جا مورد نظر است محصول اضافیْ پیشاپیش مرکب از وسائلِ تولیدِ وسائل تولید است. این محصول اضافی نخست در دست B، B´ و B´´ و غیره (بخش I) به‌مثابه‌ی سرمایه‌ی ثابت اضافی و الحاقی عمل می‌کند؛ اما پیش از آن‌که فروخته شود، در دست گنج‌اندوزان A، A´، A´´ (بخش I)، پیشاپیش امکانی [بالقوه] است. اگر ما فقط ابعاد ارزشیِ بازتولید در بخش I را درنظر بگیریم، کماکان در مرزهای بازتولید ساده محدود هستیم، چراکه [هنوز] سرمایه‌ی اضافی و الحاقی‌ای به‌حرکت درنیامده تا این سرمایه‌ی ثابت اضافی بالقوه (محصول اضافی) را به‌وجود آورد؛ هم‌چنین کارِ اضافی بیش‌تری نیز، از آن‌چه بر پایه‌ی بازتولید ساده ضروری است، صرف نکرده است. تفاوت در این‌جا فقط در شکل کارِ اضافی صرف‌شده نهفته است، یعنی در سرشت مشخص شیوه‌ی خاص و مفید این کارِ اضافی. کار مذکور به‌جای صرف‌شدن در وسائل تولید لازم برای سرمایه‌ی ثابت بخش  II در وسائل تولید لازم برای سرمایه‌ی ثابت بخش I، یعنی به‌جای وسائل تولیدِ وسائل مصرف، در وسائلِ تولیدِ وسائل تولید صرف شده است. در بازتولید ساده فرض بر این بود که کل ارزش اضافی به‌عنوان درآمد، یعنی برای کالاهای بخش II خرج می‌شود؛ یعنی این ارزش اضافی فقط مرکب بود از وسائل تولیدی که باید سرمایه‌ی ثابت بخش II در شکل طبیعی یا حاضروآماده‌اش را جای‌گزین کنند. بنابراین برای آن‌که گذار از بازتولید ساده به بازتولید گسترده صورت پذیرد، باید تولید در بخش I قادر باشد عناصر کم‌تری برای سرمایه‌ی ثابت بخش II، اما در عین‌حال عناصر بیش‌تری برای [سرمایه‌ی ثابت بخش] I تولید کند…

نتیجه این است که در چارچوب بازتولید ساده ــ صرفاً با درنظرگرفتن ابعاد ارزش ــ زیرنهشت [Substrat] مادی بازتولید گسترده تولید می‌شود. قضیه به‌سادگی و مستقیماً مربوط است به تولیدِ وسائل تولید، به آفرینش سرمایه‌ی اضافی و بالقوه‌ی بخش I به‌واسطه‌ی کارِ اضافی صرف‌شده از سوی طبقه‌ی کارگر بخش I. بنابراین شکل‌گیری سرمایه‌ی پولیِ اضافی و بالقوه [یا مجازی (virtuell)] از سوی A، A`، A´´ (بخش I) ــ از طریق فروش پی‌درپی محصول اضافی‌شان، که همگی بدون صَرف سرمایه‌دارانه‌ی پولْ شکل‌گرفته ــ در این‌جا صرفاً شکل پولیِ وسائل تولیدِ اضافیِ تولیدشده از سوی بخش I است.»[4]

این‌جا به‌نظر می‌آید که مشکل مورد نظر، زیر دستان ما در دود و غبار مضمحل شده باشد. [چنان‌که گویی] انباشت اصلاً مستلزم سرچشمه‌ی پولیِ تازه‌ای نیست: قبلاً سرمایه‌دارانْ ارزش اضافی‌شان را خود می‌خوردند، پس باید ذخیره‌ی پولی لازم را دراختیار می‌داشتند، چراکه ما پیشاپیش و بر اساس بازتولید ساده می‌دانیم که طبقه‌ی سرمایه‌دار باید پولی را که برای تحقق ارزش اضافی ضروری است، خود به جریان گردش بریزد. اینک طبقه‌ی سرمایه‌دار با بخشی از این ذخیره‌ی پولی (که B، B´ و B´´ و غیره دراختیار دارند) به‌جای خریدن وسائل مصرف، ارزشی برابر با همان مبلغْ وسائل تولید اضافی می‌خرد تا تولیدش را گسترش دهد. از این‌طریق پولی به‌همان مبلغ به‌دست بخش دیگری از سرمایه‌داران (یعنی A، A´، A´´ و غیره) می‌رسد. «این گنج‌اندوزی … به هیچ‌وجه مستلزم ثروتی اضافی از فلزهای بهادار نیست، بلکه فقط نیازمند نقش تغییریافته‌ی پولِ تاکنونْ در گردش است. همانا، پولی که تاکنون در مقام وسیله‌ی گردش ایفای نقش می‌کرد، حالا در مقام گنج و به‌عنوان سرمایه‌ی پولیِ بالقوهْ تازه‌ای نقش بازی می‌کند که درحال شکل‌گیری است.»[*1]

به این ترتیب گویی از دست مشکل خلاص شده‌ایم. اما، دشوار نیست که دریابیم در این‌جا چه اوضاع و احوالی حل مشکل را چنین ساده کرده‌اند: مارکس در این‌جا و در نخستین تلاشش، انباشت را در مرتبه‌ی زایش و پیدایشش [statu nascendi]، یعنی جایی‌که تازه و به‌عنوان غنچه‌ای نورسْ سربرآورده، درنظر می‌گیرد. در این‌جا تولید به‌لحاظ ابعاد ارزشْ هنوز گسترش نیافته، بلکه فقط چینش [Arrangement] و عناصر مادی‌اش انتظام دیگری یافته‌اند. و جای شگفتی نیست که سرچشمه‌های پولی‌اش نیز بسنده به‌نظر آیند. اما راه‌حلی که [در این‌جا] یافته‌ایم، فقط لحظه‌ی کوتاهی دوام می‌آورد: همانا فقط برای گذار از بازتولید ساده به بازتولید گسترده، یعنی برای موردی که فقط به‌لحاظ نظری متصّور است و در واقعیت هیچ مصداقی ندارد. اما در جایی‌که انباشت از مدت‌ها پیش به امر متعارف بدل شده و هر دوره‌ی تولیدی توده‌ی ارزش عظیم‌تری از گذشته به بازار می‌ریزد، این پرسش طرح می‌شود: خریداران ارزش‌های اضافی و الحاقی از کجا می‌آیند؟ راه‌حلی که در این‌جا پیدا کرده‌ایم، دست و پای ما را کاملاً در حنا می‌گذارد. علاوه بر این، خودِ این راه‌حل هم ظاهری یا فرانمودانه است. وقتی با دقت به این راه‌حل نگاه کنیم، می‌بینیم که درست در آن لحظه‌ای که خیال می‌کنیم ما را از زیر ضرب درآورده، به ما ضربه می‌زند. به‌عبارت دیگر، اگر ما انباشت را دقیقاً در آن لحظه درنظر بگیریم که در آستانه‌ی جهشی برای بیرونْ آمدن از بطن بازتولید ساده است، آن‌گاه نخستین پیش‌شرطش کاهش مصرف طبقه‌ی سرمایه‌دار است. دقیقاً در آن لحظه‌ای که این امکان را می‌یابیم به‌یاری وسائل گردش قبلی دست به گسترش تولید بزنیم، در همان لحظه و در همان مقیاسْ مصرف‌کنندگان قدیمی را از دست می‌دهیم. در این‌صورت گسترش تولید باید برای چه کسی صورت گیرد؟ به‌عبارت دیگر، چه کسی فردا از B، B´ و B´´ (بخش I)، حجم بزرگ‌ترشده‌ی محصولاتی را می‌خرد که از این‌طریق تولید شده‌اند که این تولیدکنندگانْ پول را «از دهان خود گرفته و پس‌انداز کرده‌اند»، تا A، A´، A´´ (بخش I) بتوانند وسائل تولید تازه‌ای بخرند؟

به این ترتیب می‌بینیم که نه مشکل، بلکه راه‌حل مذکور، در این‌جا راه‌حلی فرانمودین بود و مارکس خود نیز در لحظه‌ی بعد بلافاصله به این پرسش بازمی‌گردد که B، B´ و B´´  پول‌شان را از کجا می‌آورند تا بتوانند محصول اضافی A، A´، A´´  را بخرند:

«مادام که محصولاتی که B، B´ و B´´ و غیره (بخش I) تولید می‌کنند، به‌نوبه‌ی خود دوباره در شکل طبیعی و حاضروآماده‌شان در فرآیند [تولید] آن‌ها وارد می‌شوند، بدیهی است که تا همین مقیاس [pro tanto] بخشی از محصول اضافیِ متعلق به آن‌ها مستقیماً (بدون میانجی گردش) به سرمایه‌ی مولدشان منتقل می‌شود و در این‌جا در مقام عنصری اضافی و الحاقی به سرمایه‌ی ثابت افزوده می‌شود. اما در همین مقیاس نیز این‌ها نقدکننده‌ی محصول اضافیA ، A´ و غیره به پول (در بخش I) نیستند. صرف‌نظر از این مقدار، پول از کجا می‌آید؟ ما می‌دانیم که آن‌ها، مانند A ، A´ و دیگران، ذخیره‌ی خود را از طریق فروش محصولات اضافی‌شان می‌سازند و اینک به مقصدی رسیده‌اند که در آن‌جا باید سرمایه‌ی پولی‌شان ــ که به‌مثابه‌ی گنج اندوخته شده و فقط بالقوه [یا مجازی] است ــ اینک عملاً در مقام سرمایه‌ی پولیِ اضافی و واقعی ایفای نقش کند. اما به این ترتیب فقط به دور باطل افتاده‌ایم. پرسش کماکان این است که پولی که Bهای (بخش I) قبلاً از گردش بیرون کشیده و انباشته کرده‌اند، از کجا می‌آید؟»[5]

پاسخی که مارکس بلافاصله به این پرسش می‌دهد بار دیگر به‌نظر می‌آید سادگیِ شگفتانه‌ای داشته باشد. «با این‌حال، پیشاپیش از بررسی بازتولید ساده می‌دانیم که باید حجم معینی از پول در دستان سرمایه‌داران بخش I و II موجود باشد تا آن‌ها بتوانند محصول اضافی‌شان را بفروشند. آن‌جا، پولی که وظیفه‌اش خرج‌شدن به‌مثابه‌ی درآمد و برای تهیه‌ی وسائل مصرف بود، به سرمایه‌داران بازمی‌گردد، آن‌هم در همان مقیاسی که برای فروش کالاهای‌شان پیش‌ریز شده است؛ این‌جا همان پول دوباره پدیدار می‌شود، اما با نقش یا کارکردی تغییریافته. Aها وBهای بخش I به تناوب پول [لازم] برای دگردیسی محصول اضافی به سرمایه‌ی بالقوه [یا مجازی] را در اختیار یک‌دیگر می‌گذارند و به تناوب سرمایه‌ی پولیِ نو پدیدآمده را در مقام وسیله‌ی خرید دوباره به گردش بازمی‌گردانند.»[6]

به این ترتیب در این‌جا دوباره به بازتولید ساده رجعت می‌کنیم. کاملاً درست است که سرمایه‌داران A و سرمایه‌داران B همواره از ذخیره‌ای پولی برخوردارند که آن را تدریجاً انباشته می‌کنند، تا گاه به‌گاه سرمایه‌ی ثابت (استوار)شان را نوسازی کنند و بنابراین از این‌طریق به‌طور متقابل به تحقق محصول یک‌دیگر یاری می‌رسانند. اما این ذخیره‌ی انباشته‌شده از آسمان به زمین نمی‌افتد. این ذخیره فقط فروریزش تدریجی بارانی از ارزش سرمایه‌ی استوار است که مرتبه به‌مرتبه به محصول انتقال یافته، یعنی انباشتنی که مرتبه به‌مرتبه با فروش محصول تحقق می‌یابد. به این شیوه، ذخیره‌ی انباشته‌شده فقط می‌تواند برای نوسازی سرمایه‌ی قدیمی کفایت کند و غیرممکن است بتواند به‌خدمت سرمایه‌ی ثابتِ اضافی و الحاقی درآید. به این ترتیب کماکان از مرزهای بازتولید ساده فراتر نرفته‌ایم. یا این‌که، سرچشمه‌ای تازه و اضافی از پول و بخشی از وسائل گردش بر این ذخیره افزوده می‌شود که تاکنون در خدمت مصرف شخصی سرمایه‌داران بود و اینک قرار است به سرمایه بدل شود. اما با این فکر هم دوباره به لحظه‌ای کوتاه و استثنائی بازمی‌گردیم که فقط به‌لحاظ نظری قابل تصور است: گذار از بازتولید ساده به بازتولید گسترده. تا رسیدن به آستانه‌ی این جهش، انباشت کوچک‌ترین تکانی نمی‌خورد و ما در حقیقت فقط در دوری [باطل] می‌چرخیم.

بنابراین گنج‌اندوزیِ سرمایه‌دارانه نمی‌تواند ما را از دست مشکل‌مان خلاص کند. و این امر قابل پیش‌بینی بود، زیرا خودِ طرح پرسش در این‌جا کژوکوژ است. در مورد مسئله‌ی انباشت قضیه از این قرار نیست که: پول از کجا می‌آید؟ بلکه بر سر این است: تقاضایی که محصول اضافی و برخاسته از ارزش اضافیِ بدل‌شده به سرمایه را متحقق می‌کند، از کجا می‌آید؟ موضوع مربوط نیست به مسئله‌ی تکنیکیِ گردش پول، بلکه پرسشی اقتصادی و معطوف به بازتولید کل سرمایه‌ی اجتماعی است. زیرا، حتی اگر ما از پرسشی که مارکس تاکنون فقط به آن مشغول است چشم‌پوشی کنیم، همانا این پرسش: B، B´ و دیگران (در بخش I) پول‌شان را از کجا می‌آورند تا بتوانند از A ، A´ و دیگران (بخش I)، وسائل تولید اضافی را بخرند؟ بعد از انباشتِ تحقق‌یافته کماکان این پرسشِ به‌مراتب مهم‌تر طرح می‌شود که: اینک B، و دیگرانِ (بخش I) محصول اضافیِ افزایش‌یافته‌شان را به چه کسی می‌خواهند بفروشند؟ پاسخ مارکس سرانجام فقط این است که آن‌ها محصولات‌شان را به یک‌دیگر می‌فروشند!

ممکن است که B، B´، B´´های دیگری (در بخش I) که سرمایه‌ی پولیِ تازه‌ی مجازی‌شان فعالانه وارد عمل می‌شود، به‌طور متقابل محصولات‌شان (و بنابراین بخشی از محصول اضافی‌شان) را به یک‌دیگر بفروشند یا از یک‌دیگر بخرند. در این مقیاس [pro tanto]، پولِ پیش‌ریزشده برای گردش محصول اضافی ــ به‌طور معمول ــ به Bهای مختلف بازمی‌گردد، آن‌هم به‌همان تناسبی که آن‌ها چنین پولی را برای گردش کالاهای مربوطه‌شان پیش‌ریز کرده‌اند.[7]

پاسخِ «در این مقیاس»، راهی برای حل مشکل نیست، زیرا B، B´ و دیگران (در بخش I) نهایتاً به این دلیل از بخشی از مصرف شخصی‌شان صرف‌نظر نکرده‌اند تا تولیدشان را گسترش دهند و پس از آن محصول افزایش‌یافته‌ی خود را ــ یعنی وسائل تولید ــ از یک‌دیگر بخرند. در ضمن، این نیز فقط در مقیاسی بسیار محدود ممکن است. بنا بر فرض مارکس نوعی تقسیم کار در چارچوب بخش I وجود دارد که بر اساس آن A ، A`، A´´ و دیگران (بخش I)، وسائل تولید برای تولیدِ وسائل تولید ایجاد می‌کنند، در حالی‌که برعکسْ B، B´، B´´ و دیگرانِ (بخش I)، وسائل تولید برای تولیدِ وسائل مصرفْ تولید می‌کنند. بنابراین اگر محصول A ، A´، A´´ و غیره می‌توانست در چارچوب بخش I بماند، محصول B، B´ و B´´ و دیگران به‌دلیل ساخت‌وبافتش پیشاپیش برای بخش II (تولید لوازم معاش) مقدر است. بنابراین انباشت نزد B، B´ و غیره ما را پیشاپیش به گردش بین I و II رهنمون می‌کند. به این ترتیب روال خودِ واکاوی مارکس تأیید می‌کند که اگر قرار است انباشت در چارچوب بخش I صورت گیرد، نهایتاً باید ــ به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم ــ تقاضای بزرگ‌تری برای وسائل تولید در بخش وسائل معاش موجود باشد. بنابراین باید در این‌جا، یعنی نزد سرمایه‌داران بخش II، در جست‌وجوی دریافت‌کنندگان محصول اضافی بخش I بود.

در حقیقت راستای تلاش دوم مارکس این است که مشکل را بر اساس تقاضای سرمایه‌داران بخش II حل کند. تقاضای آن‌ها برای وسائل تولید اضافی فقط زمانی می‌تواند معنایی داشته باشد که آن‌ها بخواهند سرمایه‌ی ثابت‌شان را بزرگ‌تر کنند. اما در این‌جا کل مشکلْ تمام‌قد و به‌روشنی به‌چشم می‌خورد:

«فرض کنیم A (بخش I) محصول اضافی‌اش را از طریق فروش به یک B از بخش II به پول بدل می‌کند. این کار فقط می‌تواند از این‌طریق روی دهد که پس از آن‌که A (در بخش I) به B (در بخش II) وسائل تولید فروخته است، او بلافاصله از وی لوازم مصرف نخرد؛ یعنی فقط از طریق فروش یک‌جانبه از طرف A. مادام که اینک سرمایه‌ی ثابت بخش II فقط از این‌طریق امکان تبدیل‌شدن از شکل سرمایه‌ی کالایی به شکل طبیعی، یعنی به شکل مورد لزوم سرمایه‌ی ثابتِ مولد را دارد که نه فقط سرمایه‌ی متغیر، بلکه دست‌کم بخشی از ارزش اضافی بخش I نیز در اِزای بخشی از سرمایه‌ی ثابت بخش II که در شکل وسائل مصرف موجود است، مبادله شود؛ اما اکنون A ارزش اضافی‌اش را از این‌طریق به پول بدل می‌کند که مبادله‌ی فوق‌الذکر صورت نگیرد؛ Aی ما در اساس می‌خواهد پولی را که از فروش ارزش اضافی‌اش به بخش II، به‌دست آورده از گردش خارج کند، نه آن‌که آن‌را در اِزای وسائل مصرف، به‌عنوان سرمایه‌ی ثابت به بخش II بفروشد؛ به این ترتیب، البته در جانب A (بخش I)، شکل‌گیری سرمایه‌ی پولیِ اضافی و بالقوه [مجازی] صورت می‌گیرد، اما از جانب بخشی از سرمایه‌ی ثابت B (بخش II)، به ارزشی برابر با همین مقدار در قالب سرمایه‌ی کالایی حبس شده است، بی‌آن‌که بتواند به‌شکل طبیعی یا درخور برای سرمایه‌ی ثابت و مولد بدل شود. به ‌سخن دیگر: بخشی از کالای B (بخش II)، آن‌هم در وهله‌ی نخست، همان بخشی که بدون فروش آن او نمی‌تواند سرمایه‌ی ثابتش را به‌طور کامل دوباره به‌شکل سرمایه‌ی مولد درآورد، غیرقابل فروش شده است؛ از این‌رو در جانب B مازادی از تولید صورت می‌گیرد که بازتولید را نزد او ــ حتی در همان مرتبه و تراز ــ سد می‌کند.» [8]

در این‌جا تلاش برای انباشت در بخش I از طریق فروش محصول اضافیِ الحاقی به بخش II، نتیجه‌ای غیرقابل انتظار را نشان می‌دهد: کسری‌ای در جانب سرمایه‌داران بخش II که موجب می‌شود آن‌ها حتی به از سرگیری دوباره‌ی انباشت ساده نیز قادر نباشند. مارکس پس از رسیدن به این نقطه‌ی گرهی کاملاً در جزئیات واکاوی غرق می‌شود تا قضیه را روشن کند.

«اینک به انباشت در بخش II اندکی دقیق‌تر بنگریم.

نخستین مشکل در رابطه با سرمایه‌ی ثابت بخش II، یعنی بدل‌کردن دوباره‌اش از جزئی از سرمایه‌ی کالایی بخش II به ‌شکلِ طبیعی یا درخوری برای سرمایه‌ی ثابت بخش II، معطوف است به بازتولید ساده. برای این‌کار دیسه‌نمای قبلی را درنظر بگیریم:

(m1000 + v1000) در بخش I در اِزای 2000 سرمایه‌ی ثابت بخش II معاوضه می‌شوند.

اگر مثلاً نیمی از محصول اضافیِ بخش یک،1000/2 m  یا m500 دوباره به‌مثابه‌ی سرمایه‌ی ثابت بخش I در همین بخش جذب شود، قسمت باقیمانده و معاوضه‌نشده‌ی محصول اضافی بخش I نمی‌تواند هیچ قسمتی از سرمایه‌ی ثابت بخش II را جای‌گزین کند. این قسمت، به‌جای معاوضه‌شدن با وسائل مصرف … باید به‌عنوان وسائل تولید اضافی در خدمت خودِ بخش I باقی بماند؛ و نمی‌تواند این نقش را هم‌هنگام در بخش‌های I و II ایفا کند. سرمایه‌دار نمی‌تواند ارزش محصول اضافی‌اش را صرف وسائل مصرف کند و هم‌هنگام خودِ این محصول اضافی را مورد استفاده‌ی مولد قرار دهد، یعنی در سرمایه‌ی مولدش جذب نماید. بنابراین به‌جای 2000 واحد از بخش I، (v+m)، فقط 1500 واحد، یعنی (m500 + v1000)، از این بخش قابل معاوضه با 2000 واحد سرمایه‌ی ثابت بخش II هستند؛ به این ترتیب 500 واحد از سرمایه‌ی ثابت بخش II نمی‌توانند از شکل کالاییْ دوباره به سرمایه‌ی مولد (ثابت) بخش II تبدیل شوند.»[9]

ما تا این‌جا با روشنی به‌مراتب بیش‌تری به موجودبودن مشکل متقاعد شده‌ایم، اما هنوز کوچک‌ترین گامی در راستای حلش به پیش برنداشته‌ایم. به‌علاوه، آن‌چه مارکس برای تبیین مسئله‌ی انباشت هربار از نو به‌عنوان شالوده‌ی افسانه‌ی آغازین گذار از بازتولید ساده به بازتولید گسترده، یعنی به‌مثابه‌ی لحظه‌ی تولد انباشت مورد استفاده قرار می‌دهد، به‌جای آن‌که انباشت را در متن و در کشاکش جاری‌اش دریابد، این‌جا انتقامش را از واکاوی او می‌گیرد. اما این افسانه، مادام که انباشت را فقط در چارچوب بخش I درنظر می‌گیریم، دست‌کم برای یک لحظه راه‌حلی فرانمودین برای حل مسئله به ما عرضه می‌کند ــ همانا این‌که سرمایه‌داران بخش I، از آن‌جا که از بخشی از مصرف شخصی دیروزشان صرف‌نظر می‌کنند، ناگهان اندوخته‌ی پولی تازه‌ای دراختیار دارند که با آن می‌توانند کار بدل‌کردن ارزش اضافی به سرمایه را آغاز کنند ــ اما همان افسانه، اینک که ما آن را برای بخش II به‌کار می‌بندیم، فقط مشکل مزبور را به‌مراتب بزرگ‌تر می‌کند. زیرا در این‌جا «امساک» از جانب سرمایه‌داران بخش I زیانی دردناک برای مصرف‌کنندگانی است که تولید در عطف به تقاضای‌ آن‌ها محاسبه شده بود. سرمایه‌داران بخش II که می‌خواستیم بیازماییم که آیا آن‌ها همان گم‌شده‌ی درازمدت ما برای خرید محصول اضافیِ انباشت در بخش I هستند یا نه، نه تنها به هیچ‌رو نمی‌توانند در حل مشکل کمکی به ما بکنند، بلکه خود به مخمصه افتاده‌اند و فعلاً نمی‌دانند با محصولی که روی دست‌شان مانده، چه کنند. می‌بینیم که تلاش برای حل مشکل انباشت برای یک سرمایه‌دار به‌زیان سرمایه‌داران دیگر به چه ناسازگاری‌های تحمل‌ناپذیری راه می‌برد.

مارکس سپس می‌کوشد مشکل را دور بزند، اما بلافاصله خودِ او این تلاش را به‌عنوان گریزی از مواجهه با آن رد می‌کند. این تلاش عبارت بود از این‌که می‌توان مازادِ غیرقابل فروش در بخش II را که ناشی از انباشت در بخش I است، به‌عنوان ذخیره‌ی کالاییِ ضروری جامعه برای سال بعد تلقی کرد. اما خودِ مارکس با ژرف‌اندیشیِ معمولش پاسخ می‌دهد: «1) چنین ذخیره‌سازی‌ای و ضرورت آن برای همه‌ی سرمایه‌داران وجود دارد، خواه در بخش I، خواه در بخش II. آن‌ها صرفاً در مقام فروشندگان کالا فقط از این زاویه از یک‌دیگر متمایزند که کالاهایی از انواع متفاوت می‌فروشند. ذخیره‌ی کالاها در بخش II، مستلزم ذخیره‌ی قبلیِ کالاها در بخش I است. اگر این ذخیره را در یک سویه نادیده بگیریم، آن‌گاه باید در سویه‌ی دیگر نیز از آن چشم‌پوشی کنیم. اما اگر آن‌را در هر دو سو درنظر بگیریم، در اصل مشکل تغییری پدید نمی‌آید. 2) همان‌گونه که امسال بخش II با ذخیره‌ای کالایی برای سال آینده خاتمه می‌یابد، امسال را با همان ذخیره‌ی کالایی در همین بخش آغاز کرده که از سال پیش‌تر برجای مانده است. به‌هنگام واکاوی بازتولید سالانه ــ در سطحی از تجرید که به انتزاعی‌ترین سطح تقلیل یافته است ــ باید این ذخیره را در هردو مورد حذف کنیم. از این‌طریق که به سال [تولیدی جاری] اجازه می‌دهیم کل محصولش را حفظ کند. هم‌چنین آن محصولی را نیز که به‌عنوان ذخیره‌ی کالایی سال آینده تحویل می‌دهد، از جانب دیگر ذخیره‌ی کالایی‌ای را که از سال پیش‌تر دریافت کرده است از او می‌گیریم و به این ترتیب در حقیقت کل محصول یک‌سال میانگین را برابرایستای واکاوی خود قرار داده‌ایم. 3) این اوضاع و احوال ساده که ما با دورزدن مشکلی که با آن دست بگریبانیم و مانع از مزاحمتش در بررسی بازتولید ساده می‌شویم، ثابت می‌کند که مسئله بر سر پدیده‌ای ویژه است که فقط مدیون جمع‌بست‌های گوناگون عناصر بخش I (در عطف به بازتولید) است، همانا جمع‌بست‌های تغییریافته که بدون آن‌ها، اساساً بازتولید در مرتبه‌ای گسترش‌یافته‌تر نمی‌توانست صورت پذیرد.»[10]

اما آخرین اشاره در گفتاورد فوقْ ناقض تلاش‌های تاکنونی خودِ مارکس است، همانا طلبِ حل دشواری ویژه‌ی انباشت به میانجی وجوهی وجودی [Momente] که به بازتولید ساده تعلق دارند، یعنی با واگرد تدریجی سرمایه‌ی استوار که با گنج‌اندوزی در دستان سرمایه‌داران مرتبط است و قرار بود که پیش از این، انباشت را در چارچوب بخش I برای ما تبیین کند.

مارکس کار را با بازنمایی دیسه‌نمایانه‌ی بازتولید گسترده ادامه می‌دهد، اما در لحظه‌ی بعد، به‌هنگام واکاوی دیسه‌نمایش، دوباره با همان مشکل در چارچوب شکلی روبه‌رو می‌شود که اندکی متفاوت است. او فرض می‌گیرد که سرمایه‌داران بخش I، m500 انباشت می‌کنند، اما سرمایه‌داران بخش II باید برای امکان‌پذیرشدن انباشت به‌نوبه‌ی خود m140 را به سرمایه‌ی ثابت بدل کنند، و می‌پرسد:

«بنابراین بخش II باید m140 را با پول نقد بخرد، بی‌آن‌که پول مزبور به‌دنبال فروش بعدی کالایش به بخش I، به او بازگردد. و این، البته فرآیندی در هر تولید تازه‌ی سالانه است که ــ مادام که، بازتولید در مرتبه‌ای گسترده‌تر صورت می‌گیرد ــ دائماً تکرار می‌شود. اما اینْ سرچشمه‌ی پول در بخش II کجاست؟»[11]

مارکس در ادمه‌ی روال بحث می‌کوشد این سرچشمه را در نقاط مختلف پیدا کند. در وهله‌ی نخست به بررسی دقیق‌تر هزینه‌های سرمایه‌داران بخش II برای سرمایه‌ی متغیر می‌پردازد. بدیهی است که مبلغ این هزینه‌ها در شکلی پولی موجود است. اما به‌همین دلیل غیرممکن است آن را برای هدفی دیگر غیر از خرید نیروی کار به‌کار برد و با آن وسائل تولید اضافی مذکور را خرید. «این دورشدنِ دائماً تکرارشونده (ی سرمایه‌ی متغیر ـ رزا لوکزامبورگ) از نقطه‌ی عزیمت و بازگشتش به این نقطه ــ یعنی جیب سرمایه‌دار ــ به هیچ‌روی پولی را که در این دورپیمایی سرگردان است، افزایش نمی‌دهد. در نتیجه، این سرچشمه‌ای برای انباشت پول نیست.» مارکس سپس همه‌ی انواع گریززدن‌ها را مورد تأمل قرار می‌دهد تا همه‌ی آن‌ها را به‌عنوان شانهْ خالی‌کردن از پاسخ رد کند. او می‌گوید «ایست! آیا این‌جا جایی برای به‌جیب زدن خُرده‌سودی نیست؟» و به بررسی این مورد می‌پردازد که آیا سرمایه‌داران می‌توانند با تنزل مزدهای کارگران‌شان زیر سطح متعارف و میانگین به صرفه‌جویی و پس‌انداز در سرمایه‌ی متغیر، و به این ترتیب به سرچشمه‌ی پولی تازه‌ای برای انباشت دست یابند. بدیهی است که او این فکر را با اشاره‌ی دستی کنار می‌زند: «نباید فراموش کرد که مزد متعارفِ واقعاً پرداخت‌شده (تحت شرایط یک‌سانْ اندازه‌ی سرمایه‌ی متغیر را تبیین می‌کند) به هیچ‌روی از سر نیکوکاری سرمایه‌دار پرداخت نمی‌شود، بلکه مبلغی است که تحت مناسبات موجود باید پرداخت شود.»[12] مارکس حتی به بررسی روش‌های پنهان «صرفه‌جویی و پس‌انداز» در سرمایه‌ی متغیر ــ مانند نظام‌های تقلب و کلاه‌برداری ــ می‌پردازد و در پایان یادآور می‌شود: «این کار از نوع همان عملیاتی است که ذیل نکته‌ی شماره‌ی 1 طرح شد و فقط در جامه‌ای مبدل و با دورزدن اصل قضیه صورت گرفته است. این تلاش را باید دقیقاً مثل همان تلاش رد کرد.»[13] به این ترتیب همه‌ی تلاش‌ها برای تبدیل سرمایه‌ی متغیر به سرچشمه‌ی پولی تازه‌ای برای انباشت بدون کوچک‌ترین نتیجه‌ای شکست خورده‌اند: «بنابراین با سرمایه‌ی متغیر 376 واحدیِ بخش II برای تأمین هدف مزبور هیچ کاری نمی‌توان کرد.»[*2]

مارکس سپس سراغ ذخیره‌ی پولی سرمایه‌داران بخش II می‌رود که آن‌ها برای گردش مصرف خود در کیسه دارند، تا ببیند آیا در این‌جا مقداری پول برای هدف سرمایه‌گذاری باقی مانده است. اما او خود این تلاش را «تردیدبرانگیزتر» از تلاش‌های پیشین می‌نامد: «این‌جا فقط سرمایه‌داران همان طبقه رو در روی یک‌دیگر ایستاده‌اند که وسائل مصرفِ تولیدشده را به یک‌دیگر می‌فروشند یا از یک‌دیگر می‌خرند. پول لازم برای این خریدوفروش فقط در مقام وسیله‌ی گردش ایفای نقش می‌کند و باید در روال متعارف این‌کار به‌سوی شرکت‌کنندگان در آن بازگردد، آن‌هم به‌همان میزان که آن‌ها در گردش پیش‌ریز کرده‌اند تا هربار از نو این مسیر را بپیمایند.» سپس تلاش دیگری طرح می‌شود که طبیعتاً به مقوله‌ی همان «گریز زدن‌ها» تعلق دارد و مارکس بدون هرگونه ملاحظه‌ای روشن می‌کند: این، شکل‌گیری سرمایه‌ی پولی در دست یکی از سرمایه‌داران بخش II از راه کلاه‌برداری از سرمایه‌دارانِ دیگرِ همان بخش، یعنی به‌هنگام فروش متقابل وسائل مصرف است. در نتیجه ضرورتی ندارد در جرئیات به این تلاش بپردازیم.

پس از آن یک تلاش جدی دیگر:

«یا این‌که، قسمتی از لوازم معاش ضروری که مُعرف بخشی از ارزش اضافی بخش II است مستقیماً به سرمایه‌ی متغیر بخش II بدل می‌شود.»[14]

این‌که این تلاش قرار است چگونه ما را در خلاص‌شدن از مشکل یاری دهد و انباشت را به‌جریان اندازد، کاملاً روشن نیست. زیرا اولاً شکل‌گیری سرمایه‌ی متغیرِ اضافی در بخش II کمکی به ما نمی‌کند، چراکه ما حتی هنوز تکلیف سرمایه‌ی ثابت اضافیِ بخش II را روشن نکرده‌ایم و تازه مشغول این امر بودیم که نخست آن‌را میسر سازیم؛ ثانیاً این‌بار، موضوع پژوهشْ کشف سرچشمه‌ای پولی در بخش II برای خرید وسائل تولیدِ اضافی از بخش I بود و نه یافتن راهی برای کاربست محصول اضافی متعلق به بخش II در تولید خودِ این بخش؛ ثالثاً اگر قرار است منظور از این تلاش این باشد که لوازم معاش مورد نظر بتوانند «مستقیماً»، یعنی بدون میانجی پول، به‌عنوان سرمایه‌ی متغیر بخش II، دوباره در تولید به‌کار بسته شوند، و از این‌طریق مقداری پول از سرمایه‌ی متغیر آزاد شود و برای هدف انباشت به‌کار رود، آن‌گاه باید این تلاش را رد کنیم. تولید سرمایه‌داری تحت شرایط متعارف، جبران مستقیم مزد کارگران از طریق تحویل لوازم معاش را منتفی می‌داند؛ شکل پولی سرمایه‌ی متغیر یعنی تراکنش مستقل بین کارگر به‌عنوان خریدار کالا و تولید کننده‌ی لوازم مصرفْ یکی از شالوده‌های بنیادین اقتصاد سرمایه‌داری است. مارکس خودْ در ارتباطی دیگر تأکید می‌کند: «می‌دانیم: سرمایه‌ی متغیر واقعی مرکب از نیروی کار است، [سرمایه‌ی متغیر] اضافی نیز، به‌همین ترتیب. این سرمایه‌دار بخش I نیست که مثلاً از سرمایه‌دار بخش II لوازم معاش ضروری را یک‌جا می‌خرد یا برای نیروی کار اضافیِ مورد استفاده‌اش انبار می‌کند، آن‌چنان‌که برده‌دار ناگزیر از این کار بود. این خودِ کارگران هستند که با بخش II معامله می‌کنند.»[15] این گفته هم در مورد سرمایه‌داران بخش II صادق است و هم سرمایه‌داران بخش I. به این ترتیب تلاش فوق‌الذکر مارکس نیز بی‌حاصل است.

در پایان مارکس بار دیگر ما را به آخرین بخش کاپیتال، به فصل بیست‌ویکم جلد دوم حواله می‌دهد که انگلس آن‌را در بند چهارم زیر عنوان «پی‌نوشت» قرار داده است. این‌جا توضیحی مختصر پیدا می‌کنیم:

«سرچشمه‌ی سرآغازین پول برای بخش II، v+m در تولید طلا در بخش I است که در اِزای بخشی از سرمایه‌ی ثابت بخش II مبادله می‌شود؛ فقط تا آن‌جا که تولیدکننده‌ی طلا ارزش اضافی انباشته می‌کند یا به وسائل تولید بخش I بدل می‌کند، یعنی تا آن‌جا که [تولیدکننده‌ی طلا] تولیدش را گسترش می‌دهد، v+m او وارد بخش II نمی‌شود؛ از سوی دیگر تا آن‌جا که انباشت طلا از سوی خودِ تولیدکننده‌ی طلا نهایتاً به بازتولید گسترده‌ی او راه می‌برد، بخشی از ارزش اضافی تولیدکننده‌ی طلا، که به‌عنوان درآمد خرج نشده است و برای تأمین سرمایه‌ی متغیرِ اضافیِ تولیدکننده‌ی طلا، به بخش II تعلق می‌یابد، در این‌جا منجر به گنج‌اندوزی تازه‌ای می‌شود یا شرایطی را فراهم می‌آورد که بتوان از بخش I، وسائل [تولید] تازه‌ای خرید، بی‌آن‌که [لازم باشد] دوباره چیزی به او به‌طور مستقیم فروخته شود.»[16]

به این ترتیب، پس از آن‌که همه‌ی تلاش‌ها برای تبیین انباشت با شکست روبه‌رو شده‌اند، پس از آن‌که از پونتیوس به پیلاتوس، از A در بخش I به B در بخش I و از B در بخش I به B در بخش II فرستاده شده‌ایم، نهایتاً به همان تولیدکننده‌ی طلا رسیده‌ایم که مارکس مداخله‌اش در این موضوع را از همان آغاز واکاوی‌اش به‌عنوان «کاری سخیف» توصیف کرده بود. در این‌جا واکاوی فرآیند بازتولید و مجلد دوم «کاپیتال» به‌پایان می‌رسد، بی‌آن‌که راه‌حل مشکل [انباشت] را که مدت‌ها در جست‌وجویش بودیم، به‌دست داده باشد.

 

یادداشت‌ها:

[1]. Das Kapital, Bd. II, S. 465. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 485.]

[2]. Das Kapital, Bd. II, S. 466–468. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 486-487.]

[3]. Das Kapital, Bd. II, S. 469. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 488-489.]

[4]. Das Kapital, Bd. II, S. 473. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 492-493.]

[5]. l. c., S. 476. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 495.]

[6]. l. c., S. 476. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 495.]

[7]. Das Kapital, Bd. II, S. 477. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 496.]

[8]. Das Kapital, Bd. II, S. 478. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 497/498.]

[9]. Das Kapital, Bd. II, S. 480. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 499.]

[10]. Das Kapital, Bd. II, S. 482. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 500/501.]

[11]. Das Kapital, Bd. II, S. 484. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 503.]

[12]. Das Kapital, Bd. II, S. 485. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 503/504.]

[13]. Das Kapital, Bd. II, S. 486. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 504.]

[14]. Das Kapital, Bd. II, S. 487. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 505.]

[15]. Das Kapital, Bd. II, S. 492. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 510.]

[16]. Das Kapital, Bd. II, S. 499. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd.24. S. 517.]

توضیح ویراستاران آلمانی:

[1*]. Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke Bd, 24. S. 493.

[2*]. Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd, 24. S. 504/505.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-525

 

همچنین درباره‌ی # انباشت سرمایه رزا لوکزامبورگ

انباشت سرمایه بخش نخست ـ فصل نخست: موضوع پژوهش

انباشت سرمایه فصل دوم: واکاوی فرآیند بازتولید نزد کِنِه و اسمیت

انباشت سرمایه: بخش نخست، فصل سوم: نقد واکاوی اسمیت

انباشت سرمایه. بخش نخست، فصل چهارم: شِمای مارکسی بازتولید ساده

انباشت سرمایه بخش نخست، فصل پنجم: گردش پول

انباشت سرمایه: بخش نخست، فصل ششم: بازتولید گسترده

انباشت سرمایه: بخش نخست، فصل هفتم: واکاوی دیسه‌نمای مارکسی انباشت گسترده

همچنین درباره‌ی # رزا لوکزامبورگ:

جُرج لوکاچ درباره‌ی رزا لوکزامبورگ

رزا لوکزامبورگ: نقد نظریه‌ی انباشت مارکس

مبانی نظریه‌ی امپریالیسم رزا لوکزامبورگ

لوکزامبورگ، بوخارین و گروسمن: محدودیت‌های سرمایه

جغرافیاهای مختل‌کننده و جنگ علیه غزه

جغرافیاهای مختل‌کننده و جنگ علیه غزه

زیرساخت‌ها و هم‌بستگی جهانی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

گروه نویسندگان

ترجمه‌ی: سما اوریاد، کامران معتمدی

 

مقدمه‌ی مترجمان: مقالات این هم‌اندیشی، محققان و کوشندگانی را گرد هم آورده تا جنگ غزه را از دریچه‌ی زیرساخت‌ها و هم‌بستگی بررسی کنند. نویسندگان به جای نگاهی خنثی به جاده‌ها، مرزها، سیستم‌های برق و مخابرات، و… نشان می‌دهند که چگونه این زیرساخت‌ها در سلطه، سلب مالکیت و مقاومت نقش محوری دارند. مقالات این هم‌اندیشی، ویرانی غزه را در تاریخ گسترده‌تر استعمار و سرمایه‌داری جهانی قرار می‌دهد، ضمن این‌که شیوه‌های بقا و هم‌بستگی‌ای را برجسته می‌کند که این سیستم‌های خشونت‌آمیز را مختل می‌کند. برخی از مفاهیم و نظریه‌های اصلی مطرح‌شده در این هم‌اندیشی عبارتند از:

استعمارِ مبتنی بر شهرک‌سازی: نظامی که در آن استعمارگران مستقر شده یا شهرک‌نشینان به دنبال جای‌گزینی جمعیت بومی و کنترل زمین هستند و اغلب از زیرساخت‌ها برای اعمال سلطه استفاده می‌کنند.

خشونت زیرساختی: استفاده از سیستم‌های ضروری مانند آب، برق و جاده‌ها به‌عنوان سلاح برای تکه‌تکه کردن، کنترل و تضعیف جمعیت.

مطالعات زیرساخت‌های حیاتی: رویکردی که زیرساخت‌ها را نه تنها به‌عنوان سیستم‌های فنی، بلکه به‌عنوان ابزارهای سیاسی که قدرت، نابرابری و مقاومت را شکل می‌دهند، بررسی می‌کند.

لجستیک و زنجیره‌های تأمین جهانی: جریان کالاها، سلاح‌ها و سرمایه که نابودی غزه را به اقتصادهای جهانی نظامی‌گری و سود متصل می‌کند.

زیرساخت‌های متقابل: شبکه‌های مردمی بقا و مقاومت، مانند تونل‌های زیرزمینی، اعتصابات کارگری یا سیستم‌های غذایی جامعه، که زندگی را در شرایط محاصره حفظ می‌کنند.

اختلال زیرساختی: استراتژی‌هایی برای قطع یا مسدود کردن جریان‌هایی که جنگ را حفظ می‌کنند، مانند محاصره بنادر، اعتصابات یا تحریم محموله‌های تسلیحاتی.

انترناسیونالیسم: سنت‌های هم‌بستگی جهانی که مبارزات را در سراسر مرزها پیوند می‌دهد و نشان می‌دهد که مبارزه برای آزادی فلسطین با جنبش‌های گسترده‌تر ضد امپریالیستی و طبقه‌ی کارگر گره خورده است.

این دیدگاه‌ها در کنار هم تأکید می‌کنند که زیرساخت‌ها هرگز در پس‌زمینه نیستند؛ بلکه هم سلاحی برای سلطه و هم زمینه‌ای برای مبارزه‌اند. این هم‌اندیشی با دنبال کردن زیرساخت‌ها در مقیاس‌های محلی و جهانیْ نشان می‌دهد که چگونه خشونت پایدار می‌ماند و چگونه می‌توان از طریق هم‌بستگی آن را مختل کرد.

****

چکیده :این هم‌اندیشی، ژئوپلیتیک زیرساخت‌ها را در چارچوب جنگ اسرائیل علیه غزه بررسی می‌کند و نسل‌کشی فعلی را در تاریخ طولانی‌تری از استعمار مبتنی بر شهرک‌نشینی، کنترل فضایی و هم‌دستی فراملی قرار می‌دهد. این تخریب با تبدیل خانه‌ها، بیمارستان‌ها و مدارس به تلی از خاک، نه تنها نظامی بلکه زیرساختی است؛ حمله‌ای است به شرایط مادی زندگی فلسطینی‌ها. زیرساخت‌ها در این‌جا نه در پس‌زمینه، بلکه به‌عنوان سازوکار اصلی حکومت، سلب مالکیت و بازآرایی استعماری پدیدار می‌شوند. از جاده‌ها و مرزها گرفته تا شبکه‌های برق و مخابرات، سیستم‌هایی که زندگی روزمره را در غزه و کرانه‌ی باختری سازمان‌دهی می‌کنند، همان‌هایی هستند که فضا را تکه‌تکه، وابستگی را تقویت و خودمختاری را سرکوب می‌کنند. نویسندگان این هم‌اندیشی به جای بررسی جداگانه این تخریب، چگونگی تداوم آن توسط مدارهای منطقه‌ای و جهانی سرمایه، لجستیک، تسلیحات و انرژی را ردیابی می‌کنند. فروپاشی غزه در اقتصاد سیاسی گسترده‌تری از نظامی‌گری ریشه دارد، جایی که زنجیره‌های تأمین، صنایع دفاعی و زیرساخت‌های مالی، سلب مالکیت را به سود تبدیل می‌کنند. با این حال، در این هم‌اندیشی هم‌چنین زیرساخت‌های متقابل و شیوه‌های مقاومت برجسته می‌شود: از شبکه‌های بقا، تونل‌ها و فضاهای زیرزمینی که انکار اقتدار اشغال‌گر است تا اعتصابات کارگری و اختلالات در شبکه حمل و نقل که جریان‌های حامی نظامی‌گری اسرائیل را به چالش می‌کشند. این هم‌اندیشی مقالات مختلفی را گرد هم آورده تا به این پرسش‌ها پاسخ دهد: «دنبال کردن زیرساخت‌ها» در زمان خشونت جمعی چه مفهومی دارد؟ این رویکرد چه ابعادی از قدرت، هم‌دستی و احتمال گسست را نشان می‌دهد؟ مقالات این هم‌اندیشی تنها به مستند کردن تخریب‌ها نمی‌پردازند، بلکه بررسی می‌کنند که زیرساخت‌ها چگونه هم ابزاری برای سلطه هستند و هم محلی برای مقاومت. این مجموعه نشان می‌دهد که فلسطینی‌ها چطور در برابر «جنگ زیرساختی» در سطوح مختلف مقاومت می‌کنند. هم‌چنین به این می‌پردازد که جنبش‌های هم‌بستگی بین‌المللی چگونه می‌توانند در سیستم‌هایی که این جنگ را ممکن می‌سازند، دخالت کنند. با انجام این کار، این هم‌اندیشی به بدنه رو به رشدی از پژوهش‌های سیاسی پاسخ‌گو کمک می‌کند و نه تنها چگونگی تداوم خشونت توسط زیرساخت‌ها، بلکه چگونگی بازطراحی آن‌ها را نیز ترسیم می‌کند.

***

جهان از طریق پخش برنامه‌ها و رسانه‌های اجتماعی، نابودی بی‌وقفه زندگی فلسطینی‌ها در غزه را به صورت زنده تماشا کرده است: خانه‌ها به ویرانه تبدیل شده‌اند، بیمارستان‌ها بمباران شده‌اند، مدارس به اهداف نظامی تبدیل شده‌اند و فلسطینی‌ها در چیزی که تنها می‌توان آن را یک فرآیند مهندسی‌شده‌ی «دور انداختن» (disposability) توصیف کرد، کشته شده‌اند.[۱]. قطع برق، سوخت، آب و سیستم‌های بهداشتی نشان می‌دهند که این صرفاً حمله به خاک نیست، بلکه حمله‌ای به شرایط بقای فلسطینی‌ها است. اگرچه فراتر نگاه کردن به این خشونت، مرگ و ویرانیِ سهمگین و وحشتناک دشوار است، اما بسیار مهم است که این لحظه را در منطق گسترده‌تر استعمار استقراری و طراحی ژئوپلیتیکی قرار دهیم.[۲]

در حالی که بمب‌ها غزه را به ویرانه‌ای تبدیل می‌کنند، رهبران اسرائیل و آمریکا رؤیاهای دست‌چین‌شده و آینده‌نگرانه‌ای برای بازسازی غزه دارند. بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر، و دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، برای تبدیل غزه به یک آزمایش نئولیبرالی از مناطق آزاد اقتصادی، پروژه‌های زیرساختی منطقه‌ای و توسعه‌های ساحلی لوکس نقشه‌ها کشیده‌اند. در پرتو برنامه‌های بازسازی غزه است که پاک‌سازی قومی سیاستی عمل‌گرایانه می‌نماید تا سرزمین، زندگی و تاریخ فلسطین را به کالاهایی در بازار جهانی تبدیل ‌کنند. از این‌روست که هدف قرار دادن زیرساخت‌ها نه تنها در خدمت اهداف فوری سلب مالکیت است، بلکه راه را برای نظم فضایی و اقتصادی جدیدی که حاکمیت فلسطینی‌ها را سلب می‌کند هموار می‌کند.

این هم‌اندیشی با بهره‌گیری از مطالعات زیرساخت‌های حیاتی و لجستیک از جمله فراخوان دئوبرا کوئن برای «دنبال کردن زیرساخت‌ها»[۳]، دست به بررسی سیستم‌های مادی‌ای می‌زند که زیربنای کارزار نسل‌کشی اسرائیل در غزه است و آن را تداوم می‌بخشند. ما استدلال می‌کنیم که سلطه استعماری مبتنی بر شهرک‌نشینی اسرائیل از لحاظ تاریخی از طریق مدیریت استراتژیک زیرساخت‌ها ــ جاده‌ها، مرزها، شبکه‌های برق، منابع آب و ابزارهای بوروکراتیک ــ سیستم‌هایی که هم به زندگی فلسطینی‌ها ساختار می‌دهند و هم به‌عنوان ابزارهای کنترل و آوارگی عمل می‌کنند، اعمال شده است. با این حال، در این چشم‌اندازهای خشونت زیرساختی، ضد زیرساخت‌های [۴] فلسطینی، شبکه‌های بقا و براندازی، به‌عنوان مکان‌های امتناع پدیدار می‌شوند و کنترل استعماری را به چالش می‌کشند و در عین حال زندگی را حفظ می‌کنند.

رویکرد روش‌شناختی در «دنبال کردن زیرساخت‌ها» نشان می‌دهد که فروپاشی مدیریت‌شده غزه طی دهه‌های گذشته، صرفاً یک پروژه‌ی محلی نیست، بلکه پروژه‌ای است بین‌المللی که در شبکه‌های فراملی هم‌دست ریشه دارد. تخریب خانه‌ها، مدارس و خدمات ضروری از مدارهای جهانی تسلیحات، انرژی، امور مالی و لجستیک که خشونت را حفظ و تقویت می‌کنند، جدایی‌ناپذیر است. این هم‌اندیشیْ غزه را در معماری ژئوپلیتیکی گسترده‌تر قدرت، سرمایه و حاکمیت امپریالیستی قرار می‌دهد و با ردیابی زیرساخت‌ها در مقیاس‌های محلی، منطقه‌ای و جهانی نشان می‌دهد که چگونه زیرساخت‌ها هم به‌عنوان مجاری سلطه و هم بعضاً اختلال عمل می‌کنند.

در نهایت، این هم‌اندیشی در راستای تلاش‌های میان‌رشته‌ای مداوم برای پیگیری پژوهش‌های سیاسیِ پاسخ‌گو می‌شود، پژوهشی که بررسی می‌کند چه کسانی از این ساختارها سود می‌برند و این‌که چگونه کار دانشگاهی می‌تواند به جای بازتولید این درهم‌تنیدگی‌ها، آن‌ها را به چالش بکشد.

زیرساخت‌ها و منطق‌های استعماری شهرک‌نشینی

پروژه‌ی استعماری- شهرک‌نشینی اسرائیل، از آغاز، به زیرساخت‌ها به‌عنوان سازوکار اصلی گسترش و کنترل متکی بوده است. زیرساخت‌ها نه تنها پس‌زمینه‌ای برای اشغال نظامی بوده‌اند، بلکه خود به‌عنوان ابزاری برای حکم‌رانی عمل کرده‌اند و ضمن سازمان‌دهی زندگی فلسطینی‌ها در عین حال تسلط ارضی اسرائیل را تضمین کرده‌اند. جاده‌ها، سیستم‌های آب، شبکه‌های برق و شبکه‌های مخابراتی سیستم‌های فنی خنثی نیستند؛ بلکه آن‌ها در منطق فضایی و اقتصادی استعمار مبتنی بر شهرک‌نشینی نقش محوری دارند و تصرف زمین، وابستگی اقتصادی و کنترل نژادی را تسهیل می‌کنند.

برنامه‌ریزان اسرائیلی پس از اشغال کرانه‌ی باختری و غزه، در پی تثبیت کنترل ارضی و در عین حال به حداقل رساندن مسئولیت‌شان در قبال جمعیت فلسطینی بودند. طرح آلون [۵] (۱۹۶۷-۱۹۷۰) زمینه را فراهم کرد و جغرافیایی تکه‌تکه را پیش‌بینی می‌کرد که در آن فلسطینی‌ها را به مناطق محصور و جدا از هم محدود می‌کرد و امکان گسترش شهرک‌نشینی را فراهم می‌آورد. این منطق بعدا از طریق پیمان‌های اسلو (۱۹۹۳) و پروتکل اقتصادی پاریس (۱۹۹۴) تثبیت شد، و سیستمی از کنترل زیرساخت‌ها و وابستگی اقتصادی را رسمیت بخشید. اگرچه پیمان‌های اسلو به‌عنوان ابتکار صلح مطرح شد، چارچوبی از خودمختاری محدود فلسطینی‌ها را در دل ساختار وسیع‌تری از اشغال نظامی ایجاد کرد. برای مثال، رژیم منطقه‌بندی اسلو، یا تقسیم کرانه‌ی باختری به مناطق A، B و C فضاهایی ایجاد کرد که در آن‌ها رفت‌وآمد، تجارت و برنامه‌های توسعه‌ای فلسطینی‌ها هم‌چنان تحت نظارت اسرائیل بود. اقتصادسیاسی‌دانان فلسطینی نتیجه‌ی به‌دست آمده را اقتصاد اسیر (captive economy) توصیف کرده‌اند که در آن ظرفیت تولیدی فلسطین به طور نظام‌مندی از بین رفته و زندگی اقتصادی تابع الزامات امنیتی اسرائیل شده است. در غزه، اسرائیل مدل مدیریت از راه دور را تسهیل کرد: نیروهای اسرائیلی از مراکز شهری به مناطق مرزی منتقل شدند و در عین حال کنترل مرزها، حریم هوایی و ثبت احوال جمعیت را حفظ کردند و غزه را به یک منطقه تحت کنترلی تبدیل کردند که به طور فزاینده‌ای از کرانه‌ی باختری جدا شده است.

این سیستم کنترل، بیش از همه در انحصار اسرائیل بر زیرساخت‌های مرزی، تجارت و منابع ضروری مشهود است. اسرائیل بر اساس پیمان اسلوْ اختیار کامل بر واردات و صادرات فلسطین را حفظ کرد و کنترل را از طریق شبکه‌ای از گذرگاه‌های مرزی عملیاتی نمود. محدودیت‌های تردد که به‌عنوان اقدامات امنیتی تنظیم شده‌اند، به تنظیم کالاهای ضروری نیز گسترش می‌یابند، از جمله این‌که ممنوعیت‌هایی برای «استفاده‌ی دوگانه» از برخی مواد حیاتی مانند تجهیزات پزشکی، لوازم ساختمانی و سیستم‌های تصفیه آب وضع می‌کند. اسرائیل در سطح اقتصادیْ به نمایندگی از تشکیلات خودگردان فلسطین درآمد گمرکی جمع‌آوری می‌کند و معمولا وجوه جمع‌آوری شده را به‌مثابه‌ی ابزاری برای اعمال فشار سیاسی توقیف می‌کند.

استفاده‌ی جنگ‌افزارانه از زیرساخت هیچ‌جا بیش‌تر از کنترل آب و انرژی آشکار نیست. شرکت ملی آب اسرائیل، مکوروت، منابع آب فلسطین را در انحصار خود دارد و منابع را به سمت شهرک‌ها هدایت می‌کند و در عین حال دست‌رسی جوامع فلسطینی را جیره‌بندی می‌کند، سیستمی از آپارتاید آبی که در آن شهرک‌نشینان سه تا چهار برابر فلسطینی‌ها آب مصرف می‌کنند. به همین ترتیب، در بخش انرژی، تقریبا تمام برق از اسرائیل وارد می‌شود و محدودیت‌هایی در مورد سوخت، قطعات یدکی و مجوزهای برنامه‌های توسعه، به‌ویژه در منطقه C، وجود دارد که همگی کنترل اسرائیل را تقویت می‌کنند. تلاش‌ها برای ساخت سیستم‌های انرژی مستقل، مانند پروژه‌های خورشیدی، به طور معمول با مانع مواجه می‌شود و وابستگی و چندپارگی را عمیق‌تر می‌کند. در غزه، قبل از سال ۲۰۲۳، خاموشی‌ها می‌توانست ۱۸ تا ۲۰ ساعت در روز طول بکشد که با حملات مکرر اسرائیل به تنها نیروگاه آن در سال‌های ۲۰۰۶، ۲۰۱۴ و ۲۰۲۱ تشدید شد.

زیرساخت‌های دیجیتال و لجستیکیْ کنترل اسرائیل بر زندگی فلسطینی‌ها را فراتر از زیرساخت‌های انرژی و آبْ بیش از پیش تثبیت می‌کنند. شبکه‌های مخابراتی به شدت محدود شده‌اند: فلسطینی‌ها در کرانه‌ی باختری از دست‌رسی به فناوری‌های پیشرفته تلفن هم‌راه مانند 4G و 5G محروم هستند، در حالی که شهرک‌نشینان اسرائیلی در همان مناطق از اتصال کامل و پرسرعت برخوردارند. اسرائیل به شکل نظام‌مندی بخش مخابرات غزه را نابود کرده است. این عدم تقارن تکنولوژیکی نه تنها وابستگی اقتصادی را تثبیت می‌کند، بلکه نظارت و کنترل اسرائیل را نیز تسهیل می‌کند و اشغال را در روال‌های روزمره ارتباطات و تجارت جای می‌دهد. زیرساخت‌های جاده‌ای، موضوع دیگری است که تکه‌تکه شدن مکانی را بیش‌تر تقویت می‌کنند؛ بزرگراه‌ها و جاده‌های فرعی شهرک‌های اسرائیلی‌نشین را به هم متصل می‌کنند در حالی که عبور و مرور فلسطینی‌ها از طریق سیستمی از ایست‌های بازرسی و انسداد محدود می‌شود و حتی سفرهای کوتاه را به سفرهای طولانی و غیرقابل پیش‌بینی تبدیل می‌کنند. سیستم‌های هم‌پوشانی کنترل زیرساختی، مانند شبکه‌های دیجیتال و فیزیکی، چیزی بیش از کند کردن توسعه‌ی فلسطین است. این سیستم‌ها با محدودکردن فضا (از طریق مواردی مانند ایست‌های بازرسی و جاده‌های تفکیک‌شده)، اشغال را به تجارتی سودآور تبدیل می‌کند و کنترل شدید جریان کالا، پول و مردم، فعالانه تسلط اسرائیل بر زندگی فلسطینی‌ها را تقویت می‌کنند. این امر یک سیستم کنترل جامع ایجاد می‌کند که بر هر جنبه‌ای از زندگی روزمره حاکم است.

غزه نمایانگر شدیدترین جلوه‌ی این خشونت زیرساختی است. اسرائیل با محاصره‌ی غزه از ۲۰۰۷ وضعیت دائمی بحران زیرساختی را تحمیل کرده تا ظرفیت اقتصادی غزه را از بین ببرد و وابستگی کامل ساکنان آن به کمک‌های خارجی را تداوم بخشد. در حالی که حملات نظامی دوره‌ای به شکلی نظام‌مند شبکه‌های برق، تأسیسات آب و بیمارستان‌ها را هدف قرار می‌دهد، محدودیت‌های شدید بر مصالح ساختمانی، تجهیزات صنعتی و تجهیزات پزشکی مانع از هرگونه بازسازی پایدار شده است. تخریب نظامی و محدودیت‌های موجود در مصالح تعمیراتی، سیستم آب‌رسانی را در معرض فروپاشی کامل قرار داده است. قطعی برق به امری عادی تبدیل شده و بازسازی به دلیل محدودیت‌های شدید مصالح هم‌چنان غیرممکن است. این فروپاشی مدیریت‌شده، ناتوانی سیاسی و اقتصادی غزه را تضمین کرده است، وضعیتی که نه تنها از طریق نیروی نظامی، بلکه از طریق سازمان‌دهی عمدی محرومیت زیرساختی نیز تداوم یافته است.

حمله نسل‌کشانه‌ی فعلی به غزه نه یک گسست، بلکه تشدید این حملات دیرینه است. آن‌چه امروز شاهدیم نه صرفاً تخریب، بلکه اوج یک استراتژی استعماری- شهرک‌نشینی است که برای دهه‌ها، زیرساخت‌ها را به سلاحی برای غیرممکن کردن زندگی فلسطینی‌ها تبدیل کرده است.

مدارهای جهانی هم‌دستی

در حالی که بسیاری از تحلیل‌ها از رژیم استعماری- شهرک‌نشینی اسرائیل بر اقدامات آن در سرزمین‌های اشغالی متمرکز است، توانایی این رژیم برای حفظ سلطه‌ی نظامی و جنگ زیرساختیْ عمیقاً در زنجیره‌های تأمین فراملی، صنایع تسلیحاتی و مؤسسات مالی‌ای ریشه دارد که عملیات آن را تأمین مالی، مسلح و مشروعیت می‌بخشند. مدارهایی که تضمین می‌کنند خشونت استعماری- شهرک‌نشینی نه تنها یک پروژه‌ی محلی بلکه اقدامی جهانی باقی بماند که در آن تخریب، راه‌های جدیدی برای انباشت سرمایه ایجاد می‌کند.

دنبال کردن زیرساخت‌ها، دریچه‌ای انتقادی برای کشف این موضوع فراهم می‌کند که چگونه مقیاس‌های مختلف، در سطوح محلی، منطقه‌ای و جهانی، نه تنها به هم پیوسته‌اند، بلکه در حفظ پروژه‌ی استعماری- شهرک‌نشینی یک‌دیگر را تقویت می‌کنند. این امر در مقیاس منطقه‌ای به‌ویژه در مدیریت مصر بر مرز جنوبی غزه مشهود است. مصر کنترل شدیدی بر گذرگاه رفح داشته و اغلب یا آن را بسته یا تردد را محدود کرده است، در نتیجه محاصره گسترده‌تر به رهبری اسرائیل را تقویت و جریان مردم، کالاها و کمک‌های بشردوستانه را محدود کرده است. هم‌کاری مصر در مدیریت محاصره غزه به‌عنوان امتداد زیرساختی سیاست اسرائیل عمل می‌کند. علاوه بر این، توافق‌نامه‌های عادی‌سازی روابط منطقه‌ای، مانند توافق‌نامه‌های ابراهیم که امارات و بحرین با اسرائیل در ۲۰۲۰ امضا کردند، صرفاً تغییراتی دیپلماتیک نیستند، بلکه با ادغام‌های زیرساختی و اقتصادی گره خورده‌اند. این توافق‌نامه‌ها، کریدورهای تجاری جدید، ابتکارهای سرمایه‌گذاری و مشارکت‌های فناوری را تسهیل کرده‌اند که اسرائیل را به بازارهای خلیج فارس و بازارهای گسترده‌تر متصل می‌کند.

با این حال، این نفوذ منطقه‌ای از زیرساخت‌های جهانی مقوم و پشتیبان آنْ جدایی‌ناپذیر است. همان مدارهایی که اسرائیل را به رژیم‌های همسایه متصل می‌کنند، آن را به بازارهای بین‌المللی تسلیحات، صنایع نظارتی و مؤسسات مالی که تسلط نظامی آن را ممکن می‌سازند و از آن سود می‌برند، نیز مرتبط می‌کنند. فلسطین هم به‌عنوان میدان آزمایشی برای فناوری‌های نظامی جدید و هم مرکزی برای صادرات تاکتیک‌های ضدشورش بوده است. اسرائیل به‌عنوان قطب مرکزی نظامی‌گری جهانی عمل می‌کند و تخصص نظامی، سلاح و سرمایه صادر می‌کند. مجتمع نظامی- صنعتی آن، فناوری نظارتی و سلاح را به سایر کشورهایی ارائه می‌دهد که درگیر اقدامات سرکوب و کنترل مشابه هستند.

ایالات متحده هم‌چنان بزرگترین حامی نظامی اسرائیل است و سالانه ۸/۳ میلیارد دلار کمک نظامی به این کشور می‌کند که بخش عمده‌ای از آن صرف خرید سلاح می‌شود. کمک‌هایی که فراتر از فروش مستقیم تسلیحات است و شامل انتقال فناوری، برنامه‌های توسعه‌ی مشترک و طرح‌های تحقیقاتی مشترک می‌شود که ظرفیت اسرائیل را برای بمباران هوایی و جنگ ضد شورش افزایش می‌دهد. نقش شرکت‌های بزرگ دفاعی اساسی است: برای مثال، «لاکهید مارتین» جت‌های جنگنده F-16 و F-35 به اسرائیل می‌دهد، «بوئینگ» سلاح‌های هدایت‌شونده، و «ریتیون» سیستم هدایت‌شونده‌ی پیووی (Paveway) را تولید می‌کند که بر روی بمب‌های جدایی‌ناپذیر زرادخانه آن نصب می‌شود. از تجهیزات شرکت‌هایی مانند «کاترپیلار» برای تخریب خانه‌های فلسطینی‌ها استفاده می‌شود. در همین حال، شرکت‌های اروپایی، از جمله «راین‌متال» آلمان، سیستم‌های بی‌ای‌ایی (BAE) بریتانیا و «لئوناردو»ی ایتالیا، هم‌چنان به تأمین قطعات پهپادها، هواپیماهای جنگی و سیستم‌های دریایی مورد استفاده در عملیات نظامی علیه فلسطینی‌ها ادامه می‌دهند.

فراتر از انتقال تسلیحات، عملیات نظامی اسرائیل از طریق زیرساخت‌های انرژی و مالی جهانی تداوم می‌یابد. نیروی هوایی اسرائیل به سوخت جت تأمین‌شده توسط شرکت‌های بزرگ نفتی ایالات متحده متکی است، در حالی که شرکت‌های چندملیتی، از جمله «بریتیش پترولیوم» و «شورون»، از معاملات گاز منطقه‌ای که حاکمیت فلسطین را نادیده می‌گیرند، سود می‌برند و اشغال را در قالب اقتصاد استخراجی جهانی جای می‌دهند. بانک‌های بزرگ بین‌المللی، تولیدکنندگان سلاح را که به ارتش اسرائیل کمک می‌کنند، تأمین مالی می‌کنند و منابع را به سمت تولید تسلیحات و قراردادهای دفاعی هدایت می‌کنند. مالی‌سازی جنگ تضمین می‌کند که تخریب نظامی صنعت سودآوری است، جایی که هر حمله به فلسطینی‌ها، سرمایه‌گذاری بیش‌تر و گسترش سرمایه را تقویت می‌کند.

زنجیره‌های تأمین نظامی عمداً در کشورهای مختلف پراکنده شده‌اند و این امر، ردیابی و پاسخ‌گو کردن افراد درگیر را دشوار می‌کند. به‌عنوان مثال، یک جت جنگنده F-35 بیش از ۴۰۰ حلقه در زنجیره‌ی تأمین خود دارد که به تولیدکنندگان، سرمایه‌گذاران و دولت‌ها اجازه می‌دهد نقش مستقیم خود را در این خشونت پنهان کنند. این پیچیدگی عمدی به دولت‌ها و شرکت‌ها کمک می‌کند تا در عین تامین سلاح، از عواقب قانونی آن اجتناب کنند، وضعیت بغرنجی که با توجه به ماهیت مخفیانه‌ی تجارت جهانی تسلیحات بدتر می‌شود.

مثلاً، بریتانیا در سپتامبر ۲۰۲۴، ۳۰ مورد از ۳۵۰ مجوز صادرات تسلیحات به اسرائیل را تعلیق کرد. اگرچه این تصمیم بریتانیا هم‌چون تعهدی به مقررات صادرات تسلیحات مطرح شده، اما تنها جنبه‌ای نمادین دارد. چرا که این تصمیم تنها شامل بخش کوچکی از مجوزها می‌شود و در عمل، قطعات ساخت بریتانیا، که به‌عنوان مثال در جنگنده‌های F-35 استفاده می‌شوند، هم‌چنان از طریق زنجیره‌های تأمین چندملیتی به اسرائیل می‌رسند و دامنه‌ی محدود تعلیق را دور می‌زنند.

تخریب سیستم‌های حیاتی غزه را نمی‌توان جدا از این زیرساخت‌های فراملیِ هم‌دستی درک کرد. هر بمبی که بر غزه انداخته می‌شود، هر نیروگاهی که نابود می‌شود و هر بیمارستانی که بدون برق می‌ماند، نه تنها نتیجه‌ی سیاست اسرائیل، بلکه نتیجه‌ی یک اقتصاد جهانی است که عمیقاً در نظامی‌گری ریشه دارد.

اختلال

با این حال، این اتصال جهانیْ آسیب‌پذیری‌هایی هم دارد. همان شبکه‌های فراملی که زیرساخت‌های نظامی، زنجیره‌های تأمین تسلیحات و کریدورهای انرژی اسرائیل را حفظ می‌کنند، نقاط بالقوه اختلالند. محاصره‌ها، اختلال در بنادر، اعتصابات و کاهش سرعت، به‌ویژه در نقاط حساس مانند مراکز حمل و نقل و سایت‌های تولید تسلیحات، می‌توانند در مقیاس‌های مختلف رخ دهد و فعالیت‌های محلی را تقویت و جریان‌هایی را که به نظامی‌گری اسرائیل دامن می‌زنند، تضعیف کنند. در این زمینه، از شرکت‌کنندگان در این هم‌اندیشی خواسته شد تا در مورد ایده‌ی «اختلال زیرساختی» تأمل کنند. تاملات نویسندگان این هم‌اندیشی تاکید می‌کند که ژئوپلیتیک معاصر صرفا مربوط به تصمیماتی نیست که توسط دولت‌ها گرفته می‌شود. در عوض، این سیاست توسط زیرساخت‌هایی ــ مانند جاده‌ها، شبکه‌های دیجیتال و زنجیره‌های تأمین ــ شکل می‌گیرد که قدرت، مسئولیت مشترک و مقاومت را در سطوح مختلف به هم پیوند می‌دهند. بنابراین، فوریت این لحظه دو جنبه دارد: باید تشخیص دهیم که چگونه از زیرساخت‌ها به‌عنوان سلاحی برای سلب مالکیت از مردم استفاده می‌شود، و هم‌چنین باید پتانسیل قدرت‌مند جنبش‌های هم‌بستگی برای مختل کردن این سیستم‌ها را درک کنیم.

مقالاتی که در ادامه می‌آید نه تنها نشان می‌دهند که چگونه زیرساخت‌ها در پروژه استعماری- شهرک‌نشینی اسرائیل به‌عنوان سلاح استفاده می‌شوند، بلکه نشان می‌دهند که چگونه فلسطینی‌ها در شرایط محدودیت شدید، به طور فعال این سیستم‌ها را تخریب و از نو پیکربندی می‌کنند. مقاله‌ی هندرسون نشان می‌دهد که چگونه غزه به زنجیره‌های کمک‌های جهانی و تأمین مواد غذایی متصل است. او استدلال می‌کند که این ارتباط منبع استثمار و سود است که غزه را از نظر اقتصادی وابسته نگه می‌دارد و می‌تواند منجر به قحطی شود. با این حال، هندرسون هم‌چنین به این نکته اشاره می‌کند که چگونه فلسطینی‌ها با استفاده از استراتژی‌های بقای محلی خود در برابر این امر مقاومت می‌کنند. مقاله‌ی جباری سالامانکا به چگونگی استفاده فلسطینی‌ها از فضاهای زیرزمینی برای مقاومت ضداستعماری می‌پردازد. این مقاله نشان می‌دهد که تونل‌ها، پناهگاه‌ها و دیگر فضاهای نمادین، شبکه‌ای پنهان از بقا و مقاومت ایجاد می‌کنند که کنترل قدرت اشغال‌گر را به چالش می‌کشد. تحلیل پلونسکی بر بندر شناور غزه، پروژه‌ای که توسط ایالات متحده طراحی شده، متمرکز است. او استدلال می‌کند که این پروژه که به‌عنوان راه حلی بشردوستانه برای محاصره‌ی اسرائیل ارائه شده، در واقع به تقویت اشغال و مهار غزه کمک می‌کند.

این هم‌اندیشی هم‌چنین به بررسی چگونگی تلاش جنبش‌های مردمی بین‌المللی برای مختل کردن سیستم‌هایی می‌پردازد که از نظامی‌گری اسرائیل حمایت می‌کنند. فعالانی مانند کارگران بارانداز، رانندگان کامیون و کارگران لجستیک، مستقیماً زنجیره‌های تامین جهانی که خشونت را تداوم می‌بخشند، به چالش می‌کشند. با این حال، همان‌طور که چوا اشاره می‌کند، این اختلالات نباید به‌عنوان رویدادهای جداگانه دیده شوند. او درباره‌ی رویکرد بلندمدتی می‌نویسد که بر ایجاد شبکه‌های مردمی پایدار تمرکز دارد که می‌توانند از یک مبارزه‌ی بین‌المللی مداوم پشتیبانی کنند.

نقش اتحادیه‌های کارگری نیز در این هم‌اندیشی برجسته است؛ اتحادیه‌های کارگری فلسطین، همان‌طور که الصناح در مقاله‌اش می‌نویسد، در توقف ارسال سلاح به و از اسرائیل بسیار مهمند. اتحادیه‌های کارگری با متوقف کردن جریان سلاح از کارخانه‌ها به بنادر، می‌توانند تجارت جهانی تسلیحات را که زمینه‌ساز درگیری است، به طور مؤثری کند کنند. به طور مشابه، تحلیل الخازن از رانندگان کامیون اردنی نقش مهم آن‌ها را در جنبش‌های ضد عادی‌سازی نشان می‌دهد. آن‌ها با استفاده از نفوذ خود بر لجستیک منطقه‌ای، توافق‌نامه‌های اقتصادی مانند توافق‌نامه ابراهیم را که هدف آن ادغام اسرائیل در منطقه است، به چالش می‌کشند.

در مجموع، مقالات این هم‌اندیشی به طور انتقادی سیستم‌هایی را که به نظامی‌گری و وابستگی اقتصادی دامن می‌زنند، بررسی می‌کنند. در عین حال، مشخص می‌کنند که چگونه این سیستم‌ها در برابر اختلال، تغییر مسیر و واژگونی آسیب‌پذیرند. هدف این است که فراتر از مستندسازی صرف خشونت، به روش‌های ملموس برای اقدام جمعی بپردازیم.

****

غذا به‌عنوان سلاح در غزه: بقا، مبارزه و استراتژی

کریستین هندرسون

اسرائیل در کارزار نسل‌کشی و ضد شورش خود، آشکارا از غذا به‌عنوان سلاحی برای مختل کردن و نابودی زندگی در غزه استفاده کرده است. این موضوع دو سوال کلیدی را مطرح می‌کند: چگونه از غذا به‌عنوان ابزاری برای کنترل در آینده استفاده خواهد شد و فلسطینی‌ها غزه چگونه با قحطی ناشی از آن کنار می‌آیند؟

استدلال می‌کنم که غذا بخش مرکزی مراحل آینده اشغال و جنگ در غزه خواهد بود. از طریق ترکیبی از عملیات امدادرسانی و ضد شورش، غزه دوباره به بازار غذای منطقه‌ای متصل خواهد شد، به گونه‌ای که هم وابستگی آن و هم سود دیگران را تضمین کند. با این حال، فلسطینی‌ها در غزه مقاومت می‌کنند. آن‌ها برای حفظ حاکمیت خود و زنده ماندن از گرسنگی از طریق خیریه‌ها و سازمان‌های مردمی تلاش می‌کنند. این وضعیت، تضاد آشکاری را بین آن‌چه وینونا لادوک و دبورا کوئنْ زیرساخت شهرک‌نشینی استعماری حبس و مرگ می‌نامند و «زیرساخت‌های غذایی» که از نظر طراحی، تامین مالی و تاثیرات خود حیات‌‌بخش‌اند، برجسته می‌کند (۲۴۵، ۲۰۲۵).

قصد نسل‌کشانه‌ی استراتژی اسرائیل در غزه، در تخریب سیستماتیک سیستم غذایی این منطقه از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آشکار است. درختان، مزارع، گلخانه‌ها، بنادر ماهیگیری، آسیاب آرد، مرغداری‌ها و دامداری‌ها، نانوایی‌ها، سوپرمارکت‌ها، تأسیسات تصفیه آب، همگی مورد حمله قرار گرفته‌اند. تصاویر ماهواره‌ای نشان می‌دهد که ارتش اسرائیل حدود نیمی از زمین‌های سبز این نوار را نابود کرده. غزه به وضعیت قحطی کشیده شده، کودکان از گرسنگی می‌میرند، نوزادان تازه متولد شده برای زنده ماندن با مشکل مواجه‌اند. این بحران انسانی کاملاً به‌طور سیاسی برساخته شده. غزه فضای نسبتاً کوچکی است که با زیرساخت‌های جاده‌ای، بندری و هوایی احاطه شده و توسط کشور دیگری اشغال شده که از نظر غذایی در امنیت است. در غزه ۲/۲ میلیون نفر در گرسنگی شدید هستند، در آن سوی سیم خاردار، اسرائیلی‌ها به غذای متنوع و ارزان دست‌رسی دارند.[۶] نابودی حاکمیت غذایی فلسطینی‌ها از اهداف دیرینه‌ی پروژه صهیونیستی بوده است. این نتیجه‌ی منطق شهرک‌نشینی استعماری اسرائیلی مبنی بر «حداکثر زمین و حداقل فلسطینی» است. اکثر فلسطینی‌ها در غزه پناهندگانی از مراحل قبلی پاک‌سازی قومی در سال ۱۹۴۸ هستند. تخریب درختان، مزارع و روستاهای آن‌ها، که در فلسطین تاریخی باقی مانده‌اند، ادامه دارد.

در خلال ۵۶ سال اشغال نظامی غزه، مقامات اسرائیلی به طور سیستماتیک از غذا به‌عنوان ابزاری برای کنترل استفاده کرده‌اند. این امر به‌ویژه پس از آغاز محاصره‌ی ۲۰۰۷ آشکار شد. در آن زمان، اسرائیل میزان مواد غذایی قابل واردات به غزه را محدود کرد، حتی تا آنجا پیش رفت که سیستمی برای شمارش کالری مجاز ایجاد کرد. برخی از غذاها به طور کامل ممنوع شدند و دست‌رسی کشاورزان فلسطینی به بازارهای اسرائیل گاهی اوقات به‌عنوان نوعی مجازات مسدود می‌شد.[۷]

غذا و گرسنگی از اکتبر ۰۲۳، به طور کامل توسط رژیم اسرائیل به سلاح تبدیل شده است. توزیع کمک در غزه فرصتی را برای ارتش اسرائیل فراهم کرده تا تعداد زیادی از فلسطینی‌ها را بکشد. از آغاز سال، حداقل شش حادثه رخ داده که در آن افرادی که در نقاط توزیع جمع شده بودند، توسط ارتش اسرائیل مورد حمله قرار گرفته‌اند و منجر به بیش از ۱۵۰ کشته [۸] و هزاران زخمی شده است. بدترین آن، قتل عام آرد (Flour Massacre) بود که در ۲۹ فوریه ۲۰۲۴ رخ داد و منجر به ۱۱۸ کشته و ۷۰۰ زخمی شد.

نیروهای اشغال‌گر از انتقال کمک‌ها برای ایجاد هرج و مرج و تضعیف مقامات محلی استفاده کرده‌اند. آن‌ها با حمله مداوم به نیروی پلیس در غزه، فضایی ایجاد کرده‌اند که در آن تحویل کمک‌ها اغلب با ناآرامی مواجه می‌شود و مواد غذایی اغلب دزدیده و احتکار می‌شود. به همین ترتیب، ارسال هوایی غذا که توسط کشورهایی مانند ایالات متحده، اردن و فرانسه انجام می‌شود اغلب مشکلات مشابهی ایجاد می‌کند. توزیع تصادفی آن‌ها به این معنی است که قوی‌ترین افراد کمک را دریافت می‌کنند، در حالی که آسیب‌پذیرترین افراد هیچ چیزی برایشان باقی نمی‌ماند. همان‌طور که یک فلسطینی که پسرش در درگیری بر سر چتر نجات غذا کشته شد، توضیح داد: «این ارسال‌های هوایی نه تنها باعث مرگ پسرم شد، بلکه باعث مشکلات و درگیری‌های زیادی بین مردم نیز شد، زیرا به اندازه کافی غذا وجود ندارد و همه می‌خواهند آن‌چه را که نیاز دارند بردارند. بنابراین کسی که تسلیحات یا چاقو دارد، کمک‌ها را برای خودش برمی‌دارد و اکثر مردم را درمانده رها می‌کند.» انداختن محموله‌های سنگین غذا از طریق هوا بر روی مناطقی که بسیاری از مردم در چادرهای موقت زندگی می‌کنند نیز نشان‌دهنده بی‌توجهی به ایمنی است، چرا که چندین نفر پس از سقوط چتر نجات بر روی سرپناه‌هایشان کشته شده‌اند.

تأمین نیازهای اولیه ابزاری برای مقابله با شورش است. اداره غزه توسط اسرائیل، با هم‌کاری سایر شرکای بین‌المللی، با هدف توان‌مندسازی یک دولت مدنی «تکنوکرات» و در نتیجه دور زدن حماس و سایر گروه‌ها انجام خواهد شد. به حاشیه راندن آژانس پناهندگان و کار سازمان ملل متحد (UNRWA) نیز بخشی از این هدف است. همان‌طور که در مقاله شری پلونسکی در این هم‌اندیشی اشاره شده، پروژه‌ی اسکله غزه آغاز این استراتژی را نشان داد. در حالی که این پروژه ۳۲۰ میلیون دلاری به دلیل مشکلات مهندسی که باعث شد چندین بار از لنگرگاه خود جدا شود، موفق نبوده و یک شکست تلقی می‌شد، اما اهداف استراتژیک دیگری را نیز محقق کرد. تمرکز دولت ایالات متحده بر روی اسکله توجیهی برای بستن مرزهای زمینی و توقف تحویل غذا و فراهم کردن پوششی برای نسل‌کشی فراهم کرد. به گفته دو محقق فلسطینی در غزه، «اگرچه اسکله ظاهرا یک ابزار بشردوستانه کوتاه‌مدت است… در واقع در ادامه برنامه‌های اسرائیل برای به حاشیه راندن دشمنان و تعمیق اتحادهایش قرار می‌گیرد، و در عین حال پوشش سیاسی برای هم‌دستی مداوم آمریکا فراهم می‌کند.»

فلسطینی‌ها چگونه با وضعیت قحطی موجود در غزه کنار می‌آیند؟ سطح شدید ویرانی در غزه، زندگی عادی را نابود کرده است. خانواده‌ها از هم پاشیده‌اند، اقتصاد فروپاشیده، امکانات آموزشی و بهداشتی از بین رفته و اکثر خانه‌های مسکونی ویران شده‌اند. تولید مواد غذایی و کشاورزی غزه نه تنها ویران شده ، بلکه پول و درآمد مورد نیاز برای خرید غذا و آشپزخانه‌هایی که برای تهیه آن استفاده می‌شدند نیز از بین رفته است. در این خلاء، آن‌چه پدیدار شده، چیزی است که منیره‌ی خیاط آن را «بوم‌شناسی‌های مقاوم» (resistant ecologies) توصیف می‌کند؛ شکل‌هایی از بقا که زندگی در جنگ را برای کسانی که «راه خروجی در دست‌رس ندارند» ممکن می‌سازد.

بر اساس گزارش‌ها، نوعی اقتصاد مبتنی بر بقا پدیدار شده است که در آن مردم از طریق دنبال غذا گشتن و مبادله و فروش آن، درآمد کسب می‌کنند. هم‌چنین با توجه به عدم دست‌رسی به گاز پخت و پز، چوب، کاغذ و پلاستیک را برای سوخت جمع‌آوری و می‌فروشند. آن‌ها هم‌چنین پرندگان وحشی و گیاهان خوراکی را برای غذا یا فروش در بازارها جمع‌آوری می‌کنند. کودکان هم از آن‌جا که به مدارس رسمی دست‌رسی ندارند، اغلب برای کمک به خانواده‌هایشان در امر کسب درآمد کار می‌کنند. در این شرایط، کارهای روزانه خانه اکنون به طرز باورنکردنی زمان‌بر هستند. آشپزی، نظافت و شست‌وشو، اگر اصلا امکان‌پذیر باشند، به تلاش بسیار بیش‌تری نیاز دارند. به‌عنوان مثال، آب باید از نقاط تحویل در فواصلی دور جمع‌آوری شود، و همین یک قلم کار زمان و انرژی زیادی مصرف می‌کند.

در بحبوحه‌ی این رنج، خیریه به وسیله‌ای حیاتی برای تامین غذا تبدیل شده است. آشپزخانه‌های محلی، که با کمک‌های مالی خارج از کشور تامین می‌شوند، نقش مهمی ایفا می‌کنند. دقیقاً مشخص نیست که چه تعداد از آن‌ها فعالند، اما هر کدام می‌توانند روزانه صدها خانواده را تغذیه کنند و اغلب تنها منبع غذای گرم و پخته شده‌اند. یک نمونه، آشپزخانه محلی غزه است که توسط خانواده‌ای اهل غزه با کمک اقوام‌شان در ایالات متحده راه‌اندازی شد. این پروژه ۴/۱ میلیون دلار در GoFundMe جمع‌آوری کرد و اکنون روزانه حدود ۸۰۰ خانواده در سراسر غزه را تغذیه می‌کند. فعالیتی که هم‌چنین به ثبات اجتماعی و حس هم‌بستگی در دوران آشفتگی کمک می‌کند. در واقع تهیه غذا به‌عنوان راهی برای حفظ انسانیت و ابراز «صمود» (تاب‌آوری به زبان عربی) تلقی می‌شود. به‌عنوان مثال، سرآشپزی آواره شده به نام حماده شو، ویدئویی از خود در حال آشپزی برای کودکان در اینستاگرام به اشتراک گذاشت که این پیام را به هم‌راه داشت: «ساندویچ طلایی، ۹۵ درصد از محتویات بسته‌ی کمکی، ۵ درصد با عشق و تاب‌آوری.»

پیامدهای نسل‌کشی اسرائیل در غزه، همان‌طور که در نکبت سال ۱۹۴۸ رخ داد، برای نسل‌ها احساس خواهد شد. سوءتغذیه، با اثرات مادام‌العمر آن بر سلامت جسمی و شناختی مردم، میراثی ماندگار خواهد داشت. با این حال، اگر محاصره برداشته شود و کمک‌های کافی به غزه برسد، بدترین اثرات قحطی می‌تواند نسبتاً سریع برطرف شود. سوال اصلی هم‌چنان باقی است: اسرائیل و حامیانش تا چه حد از نیاز اساسی به غذا به‌عنوان ابزاری برای بازسازی جامعه و مهار خودمختاری استفاده خواهند کرد؟

****

بازگشت‌های زیرزمینی: در جغرافیاهای رقیب زیرزمینی

عمر جباری سالامانکا

در سال ۲۰۱۴، امیر نزار زوعبی، نویسنده و کارگردان تئاتر فلسطینی، داستان کوتاهی با عنوان «شهر زیرزمینی گتوی غزه» منتشر کرد. این داستان که در خلال دوازدهمین جنگ شهرک‌نشینان اسرائیلی علیه سرزمین‌های محاصره‌شده نوشته شده، دنیایی زیرزمینی را تصور می‌کند که فلسطینی‌ها برای فرار از خشونت نسل‌کشی به آنجا پناه برده‌اند.

متن با این جمله آغاز می‌شود: «تمام غزه به زیر زمین رفته… مردان، زنان و کودکان، توده‌ی عظیمی از مردم… ما تصویرهای آینه‌ایِ سرزمینی را که رهایش کرده بودیم، در دل خاک کندیم…. ما که از آسمان، از دریا، از مزارع مورد حمله قرار گرفتیم، و بمب‌های یک تُنی بی‌هدف بر سرمان ریخته شد، به زندگی پشت کرده‌ایم… از دنیا، از ترس، از خون ناامید شده بودیم، تنها پناهگاهی که برای ما باقی مانده بود، زمین بود. ما خودمان را زنده به گور کردیم.»

در داستان نزار زُعبی، کاویدن لایه‌های زمان برای ساختن شهری پنهان، به کنشی سترگ از سرپیچی بدل می‌شود. زیرزمین، منطقه‌ای است که اخلاق در آن فرو می‌ریزد، و به ابتذال شر در اردوگاه کار اجباری اجازه می‌دهد تا به راحتی تداوم یابد. هم‌چنین مکانی است که تولد دوباره در آن به تصویر کشیده می‌شود، جایی که حفاری دشوار و لانه زنبوری زمین در نهایت باعث فروپاشی جهان بالا می‌شود و به مردم اجازه می‌دهد تا به سطح زمین بیایند و سرزمین خود را بازسازی کنند. این داستان جذاب، با رفتن به زیر زمین و کاوش در اعماق آن، از حق بازگشت یک فراری زیرزمینی و استعمارزدایی‌شده خبر می‌دهد.

در پاسخ به فراخوان این هم‌اندیشی، این مداخله، فضای زیرزمینی را به‌عنوان بستری حیاتی برای مقاومت و ایجاد اختلال در نظر می‌گیرد. و استدلال می‌کند که جهان‌های زیرزمینی فلسطینی چیزی را ایجاد می‌کنند که ادوارد سعید آن را «جغرافیای رقیب» می‌نامد؛ فضایی پنهان اما قدرت‌مند از مقاومت ضداستعماری. این دنیای زیرزمینی، نظم استعماری و جهان امپریالیستیِ بالای آن را مختل می‌کند. این مقاله بر اساس کارهای دانشگاهی اخیر است که بر اهمیت زیرسطح زمین برای درک و بازاندیشی ژئوپلیتیک روزمره تأکید دارند. هم‌چنین در راستای حمایت از تفسیرهای تطبیقی و تاریخی از فضاهای رو و زیر سطح زمین است و، بر چگونگی شکل‌گیری روابط بومیان با قلمرو و نیاز به حاکمیت، بقا و ضداستعمارگرایی تمرکز دارد.

فلسطینی‌ها با دنیای زیرزمینی غریبه نیستند. یک نقطه شروع خوب، شبکه تونل‌هایی است که پس از اشغال اسرائیل در سال ۱۹۶۷ در زیر بخش جنوبی فلسطین گسترش یافت. اغلب گفته می‌شود که اولین تونل در اوایل دهه ۱۹۷۰ در شهر غزه، به‌عنوان بخشی از عملیات چریکی و فرار به رهبری محمد محمود الاسود، معروف به گوارای غزه، از چهره‌های کلیدی جبهه خلق برای آزادی فلسطین، پدیدار شد. تونل‌سازی پس از پیمان کمپ دیوید در سال ۱۹۷۹ بین اسرائیل و مصر رایج‌تر شد. این پیمان منجر به ایجاد یک منطقه حائل نظامی و یک سیستم سختگیرانه صدور مجوز عبور و مرور بین مرزی شد که جوامع، زمین‌ها و خانه‌ها را در امتداد مرز تقسیم می‌کرد. خانواده‌ها برای فرار از نیروهای امنیتی اسرائیل، حفظ روابط با خانواده و دوستان و قاچاق کالاهایی مانند غذا، دارو، طلا و سلاح، شروع به حفر تونل‌هایی از زیر خانه‌های خود کردند که گاهی ده‌ها متر طول داشتند. فلسطینی‌ها که با سیستم سرکوب‌گر زندان روبه‌رو بودند، از دانش عمیق خود درباره زمین برای ایجاد راه‌های جدید ارتباطی و ایجاد امکاناتی برای آزادی استفاده کردند.

شبکه گسترده‌ی زیرزمینی که زمانی غرب بیروت را به اردوگاه‌های پناهندگان فلسطینی صبرا، شتیلا و برج البراجنه متصل می‌کرد، چندان شناخته شده نیست. از اواخر دهه ۱۹۷۰ تا دهه ۱۹۸۰، این تونل‌ها برای چندین هدف مورد استفاده قرار می‌گرفتند: این تونل‌ها به‌عنوان پناهگاه‌های غیرنظامیان در برابر حملات هوایی اسرائیل، سنگرهایی برای تدارکات و رهبری و مسیرهای مخفی برای کمین نیروهای دشمن در خارج از اردوگاه‌ها عمل می‌کردند.

برای کمیته‌های مهندسی اردوگاه‌ها، که شامل اعضایی از فتح، جبهه خلق برای آزادی فلسطین و جبهه دموکراتیک خلق برای آزادی فلسطین بود، ساخت و نگه‌داری این تونل‌ها به اندازه‌ی تعمیر زیرساخت‌های آب و انرژی روی زمین اهمیت داشت. فعالیت‌های تونل‌سازی توسط علی ابوطاوق، از چهره‌های کلیدی شبکه‌ی تدارکاتی سلول‌های چریکی زیرزمینی در بیروت و جنوب لبنان، رهبری می‌شد. ابوطاوق، که پس از قتل عام صبرا و شتیلا، فرماندهی دفاع از شتیلا و برج البراجنه را نیز بر عهده داشت، از تجربه و آموزش‌های خود در جمهوری خلق چین و ویتنام برای کمک به ساخت خاکریزهای قابل‌توجه در زیر قلعه بوفورت استفاده کرد. بسیاری از اعضا و مبارزان سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) نیز هم‌چون ابوطاوق آموخته‌های خود از زندگی زیرزمینی و ضداستعماری را که جاهای مختلف از ویتنام، کره و الجزایر گرفته تا لیبی، آفریقای جنوبی و ایالات متحده یاد گرفته بودند به‌کار میبستند. در زمان انقلاب، ایده‌ها، تاکتیک‌ها و دانش مقاومت ضداستعماری به سرعت و به طور مؤثر در میان گروه‌های ستمدیده به حرکت درمی‌آید.

با این حال، ایجاد فضاهای زیرزمینی مقاومت فقط کاری نظامی یا یک وظیفه انقلابی نبود. کاری بود عمیقاً جنسیتی، جمعی و اجتماعی. عتدال حسن، ساکن شتیلا، به ما یادآوری می‌کند که «زنان با آشپزی و پختن نان در زمان محاصره، از مقاومت حمایت می‌کردند، اما ما هم‌چنین سازندگان اصلی تونل‌های زیر شتیلا بودیم.» حسن که داوطلبانه در ساخت تونل با ابوطاوق هم‌کاری می‌کرد، به یاد می‌آورد که چگونه «تونل‌ها غرور ما، خلاقیت ما، راهی برای پنهان شدن، و هم‌چنین راهی برای مبارزه، راهی برای ارتباط بیش‌تر با خاک بودند. بله، این خاک فلسطین نیست، اما یادآور آن است که ما برای بازپس‌گیری فلسطین و در آغوش آن خاک قرار گرفتن می‌جنگیم.» ستیزه‌جویی و غرور شادمانه‌ی زیرزمینی، سیمان این زیرساخت‌های احساسی نیز بود. او این‌طور ادامه می‌دهد «تونل‌ها مکان‌هایی بودند که در آن‌ها می‌خندیدیم، زندگی می‌کردیم، با هم کار می‌کردیم، می‌ساختیم و رویای ساختن فلسطین را در سر می‌پروراندیم. تونل‌ها هم‌چنین راهی بود تا به دشمنانمان بگوییم همیشه راهی برای مقاومت خواهیم داشت.»

با ظهور حماس و حزب‌الله در اواسط دهه‌ی ۱۹۸۰، تونل‌ها با پیشرفت روزافزونی به دارایی نظامی استراتژیک مقاومت ضداستعماری و یک شریان حیاتی در زمان محاصره تبدیل شدند. امروزه، چه در فلسطین و چه در لبنان، تونل‌ها منبع اصلی اضطراب شهرک‌نشینان است. نه فقط به این دلیل که تونل‌ها چالشی مؤثر سر راه مجتمع نظامی- صنعتی اسرائیل و فانتزی‌های فنی ماهرانه آن‌ها برای کنترل مطلق ایجاد می‌کنند. بلکه به این دلیل که تونل‌های زیرزمینی با غیرقابل خواندن و غیرقابل پیش‌بینی کردن جغرافیای بومیان، اساساً نظم استعماری را مختل می‌کنند. این نظم استعماری، همان‌طور که فانون به ما می‌گوید، با جداسازی و طرد خشونت‌آمیز هدایت می‌شد. مقاومت، با استفاده از تونل‌ها، نبوغ و مهارت زیادی از خود نشان داده و عملاً موازنه قدرت را تغییر داده است. این تونل‌ها از طریق انباشت تدریجی دانش و زیرساخت‌های فیزیکی، برتری هوایی اسرائیل را به چالش می‌کشند و به مقاومت اجازه می‌دهند از جغرافیای محلی به نفع خود استفاده کنند. این جهان‌های زیرزمینی هر چقدر هم که ناپایدار باشند، با موفقیت دانش سرزمینی را که از طریق آن شهرک‌نشین‌ها حاکمیت ادعایی خود را اعمال می‌کنند، متزلزل می‌کنند.

با این حال، نباید زیرزمین را به قلمرو تونل‌ها تقلیل داد. زیرسطح زمین موضوع اصلی ترانه‌ها، ادبیات، فیلم‌ها و فرهنگ مادی فلسطینی بوده است و به‌عنوان یک پناهگاه معنوی، فضایی برای فرار و وسیله‌ای برای مقاومت و مختل کردن تونل تاریک امپریالیستی نکبت عمل می‌کند. همان‌طور که سعید در کتاب «فرهنگ و امپریالیسم» استدلال کرده ، مبارزه بر سر جغرافیا تنها شامل سربازان و توپ‌ها نمی‌شود، بلکه ایده‌ها، فرم‌ها، تصاویر و تصورات را نیز در بر می‌گیرد.

برای مثال، در طول اشغال فلسطین توسط بریتانیا، زنان روشی برای بازی با کلمات به نام لمللاه (lmlolaah) ابداع کردند تا پیام‌های رمزگذاری‌شده را از طریق ترانه‌های محلی به مبارزان آزادی‌خواه فلسطینی زندانی منتقل کنند. ترانه‌های عاشقانه‌ای مانند «ترویدة شمالی» (Tarweedeh Shmaali) که از پشت دیوارهای زندان خوانده می‌شدند، هم آزادی قریب‌الوقوع را ندا می‌دادند و هم دستورالعمل‌هایی بودند برای فرار. این ترانه‌ها و ترانه‌های دیگر اخیرا پس از فرار شش زندانی سیاسی فلسطینی از زندان فوق امنیتی گیلبوا با حفر تونل ۲۲ متری با یک قاشق زنگ‌زده، دوباره به آگاهی عمومی بازگشتند.

ادبیات مقاومت نیز شاهد ظهور زیرزمین به‌عنوان فضایی بسیار نمادین بوده است. رمان‌هایی مانند خوش‌بدبین اثر امیل حبیبی، اسلیمی اثر آنتون شاماس و دروازه‌ی خورشید اثر الیاس خوری، از غار به‌عنوان بیان فضایی ذهنیت پس از ۱۹۴۸ و یک «سرزمین زیرزمینی» در جستجوی فلسطین گمشده گذشته و امید به آینده‌ای بهتر استفاده می‌کنند. به همین ترتیب، فیلم‌هایی مانند معلولْ نابودی خود را جشن می‌گیرد ساخته میشل خلیفی یا بندر خاطره ساخته کمال جعفری، با یادآوری و بازپس‌گیری مناظر فلسطینیِ پاک‌شده از نسل‌کشی که هم‌چنان تخیل اسرائیلی‌ها را آزار می‌دهد، ارواح گذشته را فرا می‌خوانند. به همین ترتیب، فرهنگ مادی زیرزمینی، از بروشورها و اطلاعیه‌های انتفاضه گرفته تا پوسترها و نشریات انقلابی، در آشکار کردن کار مخفیانه سازمان‌های سیاسی فلسطینی در تلاش‌هایشان برای ایجاد گروه‌های هم‌بستگی ضد امپریالیستی نقش اساسی داشته است.

چه در کرامه، چه در شتیلا، و چه در رفح، فعالیت‌های زیرزمینی از لحاظ تاریخی در جغرافیای آزادی‌بخش ملی فلسطین نقش محوری داشته‌اند. این فضاها مرزهای بین مکان و زمان، واقعیت و خیال، و نظریه و عمل را محو می‌کنند. رفتن به زیرزمین، چه به معنای واقعی کلمه و چه به معنای مجازی، هنگام مواجهه با تقسیم امپراتوری، غصب زمین، پاک‌سازی قومی، آزار و اذیت سیاسی، حبس، نظارت نظامی و جنگ نسل‌کشی به یک ضرورت تبدیل می‌شود. با گذشت زمان و در مکان‌های مختلف، ماهیت پنهان زیرزمین، پوششی محافظ برای جوامع در معرض خطر فراهم می‌کند و از زیرساخت‌های سیاسی شکننده آن‌ها برای بقا و مقاومت محافظت می‌کند. از این نظر، این جغرافیای رقیب زیرزمینی چیزی بیش از مکانی برای پنهان شدن از دست شهرکت‌نشینان یا پناه گرفتن در برابر خشونت امپریالیستی هستند. آن‌ها مکان‌هایی هستند که می‌توان از طریق آن‌ها آزادی را بنا کرد و از گنجینه‌ای از دانش زیرزمینی انباشته شده، مهارت‌های عملی، تاریخ اجتماعی و شبکه‌های هم‌بستگی بهره برد.

****

چین خوردگی‌های زمانی و اصلاحات زیرساختی ـ اسکله‌ی شناور غزه

شری پلونسکی

نسل‌کشی در غزه تا مارس ۲۰۲۴ به پنجمین ماه خود رسیده بود و آمار ویرانگر مرگ و میر از ۳۱ هزار نفر گذشته بود. با وجود فشارهای فزاینده بین‌المللی برای رسیدگی به بحران انسانی، اسرائیل برای «پیروزی کامل» علیه جمعیت به دام افتاده هم‌چنان تلاش می‌کرد و برای جلوگیری از اختلال در این کار متعهد بود. تناقضی آشکار که منجر به ماموریتی بسیار پیچیده شد: تلاشی بین‌المللی به رهبری ایالات متحده برای ایجاد یک «کریدور دریایی» بشردوستانه بین قبرس و غزه ایجاد شد که به ساخت یک اسکله‌ی موقت شناور در ساحل غزه وابسته بود. در این مقاله پوچی آشکار و شکست ذاتی پروژه‌ی اسکله را بررسی می‌کنم. من آن را یک راه‌حل تکنولوژیکی موقت برای یک فاجعه انسانی طولانی‌مدت در غزه می‌بینم که مورد حمایت جهانی است. با تکیه بر ایده این هم‌اندیشی در مورد «جغرافیای‌های مختل‌کننده» می‌پرسم چطور اسکله‌ای که فقط برای ۲۵ روز کاری فعال بود، در تلاش مداوم برای ادامه‌ی نسل‌کشی اسرائیل نقش دارد و نسل‌کشی را حفظ و در عین حال پنهان می‌کند، در حالی که هم‌زمان فلسطین را در حالت سکون نگه می‌دارد: از هم گسیخته، بیگانه و محدود.

محور استدلال من مجموعه‌ای از تأملات در مورد زمان زیرساختی است که از داستان متناقض اسکله گرفته شده است: اسکله‌ای که منظره‌ای چشم‌گیر بود و به سرعت ساخته شد اما هرگز قرار نبود دائمی باشد. اسکله طوری طراحی شده بود که قابل تنظیم و جابه‌جایی باشد، و همین ویژگی آن را ذاتا ناپایدار می‌کرد. این اسکله از مجموعه‌ای از قطعات فلزی «مانند دستگاه نصب» ساخته شده بود که قبل از کشیدن به ساحل به طور ناپایداری در دریا مونتاژ می‌شدند. این کریدور یک نمایش تکنولوژیکی با محتوای واقعی کم و ظرفیت محدود بود. در صورت عملیاتی شدن، می‌توانست روزانه ۱۵۰ تا ۲۰۰ کامیون را از بندر لارناکا از طریق یک پل ۱۶۰۰ فوتی (حدودا ۴۹۰ متر) به گروهی از امدادگران سازمان ملل متحد، منتقل کند. این پروژه شامل ترکیبی پیچیده از شرکت‌های لجستیکی قبرسی، تأمین‌کنندگان مالی اتحادیه اروپا و امارات متحده عربی، مهندسان و سربازان نظامی ایالات متحده، یک شرکت خصوصی آمریکایی و چندین سازمان بشردوستانه بود که همگی تحت نظارت «هماهنگ‌کننده فعالیت‌های دولتی در ”سرزمین‌ها“ی اسرائیل» فعالیت می‌کردند. مانند همه‌ی این‌گونه کریدورها، جریان یکپارچه و انعطاف‌پذیری که این کریدور مطرح می‌کرد، به شبکه‌ای متراکم از زیرساخت‌ها، اراده‌ی سیاسی عظیم و زنجیره‌ای پیوسته از بازی‌گران وابسته بود. و همه اینها برای دور زدن شرایط ناپایداری بود که در وهله‌ی اول وجود این کریدور را ضروری جلوه می‌داد. سرمایه‌گذاری عظیمی از نیروی کار و منابعْ همه برای ساختاری که طوری طراحی شده که ظاهراً با تغییرات پیش‌بینی‌ناپذیر در امنیت، منابع و فوریت نیاز انسانی سازگار باشد و در یک لحظه قابل برچیدن باشد. یک راه حل موقت، فقط برای احتیاط.

یکی از مضامین اصلی در نوشته‌های مربوط به زیرساخت‌ها دوام است؛ این مفهوم اغلب به‌عنوان وعده‌ای بلندمدت، چه از نظر شکل فیزیکی و چه از نظر احساساتی که برمی‌انگیزد، دیده می‌شود. این وعده که با امنیت اقتصادی، پیشرفت مادی و فناوری مدرن مرتبط است، قرار است با تغییر، برهم زدن و جابه‌جایی روابط اجتماعی و مکانی موجودْ «آینده» را تضمین کند.

محققانی مانند کوئن، چوا، اپل و میچل همگی به افزایش بت‌وارگی پروژه‌های زیرساختی عظیم، به‌عنوان پادزهری برای آشفتگی بازارهای مالی و عدم قطعیت‌ها و بی‌ثباتی‌های اجتناب‌ناپذیری که ایجاد می‌کنند، اشاره دارند. با این‌حال این بحث جدیدی نیست، چرا که زیرساخت‌های بزرگ همیشه سرمایه‌گذاری‌های مالی را جذب کرده و امنیت بلندمدتی برای دارایی‌ها فراهم کرده است، اما این پروژه‌ها متمایزند. این مکان‌های دائمی و غیرمنقول که توسط دولت حمایت و بیمه می‌شوند، نوید بازگشت سرمایه‌ی بلندمدت و تضمین‌شده و جریان‌های درآمدی جدید را برای سرمایه‌گذاران می‌دهند. در اصل، وقتی در یک پروژه بزرگ و دائمی مانند بندر، سد یا بزرگراه بدین‌گونه سرمایه‌گذاری می‌شود، آن‌ها فقط چیزی برای امروز نمی‌سازند. بلکه در حال ایجاد سهمی «قابل پیش‌بینی‌» در آینده‌ای مشخص و امن برای خود و سرمایه‌گذارانشان هستند. از همین‌روست، که ماهیت موقت اسکله در غزه گویای بسیاری چیزهاست.

اولاً، این رویکرد، مهار بلندمدت، بمباران و نابودی زندگی در غزه را موقتی یا حتی ناگهانی جلوه می‌دهد. این وضعیت به‌عنوان یک وضعیت اضطراری که از اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شده، تلقی می‌شود و این‌طور نشان می‌دهد که تا پایان بحران (که همیشه قریب‌الوقوع جلوه داده می‌شود) تنها یک راه‌حل سریع لازم است. کریدور اقیانوسی دقیقا چنین نوع مداخله‌ای است. این کریدور قرار است هم تاریخ طولانی‌تر خشونت نسل‌کشی را پنهان کند و هم با آن هم‌سو شود، و ۲۰ سال محاصره، ۵۷ سال اشغال و ۷۶ سال اخراج، فتح و فروپاشی را ناپدید سازد. شکستن حصارهای مرزی توسط حماس در ماه اکتبرْ این تاریخ عمیق مهار را آشکار کرد. از آن زمان، اسرائیل سعی کرده است با قطع دست‌رسی بشردوستانه از تمام نقاط غزه، مهر سرپوشی بر آن تاریخ طولانی‌تر بزند. بنابراین، یک بحران موقت بی‌نقص، یک راه‌حل موقت بی‌نقص هم دارد: یک «اسکله‌ی شناور»، یک «سکو»، یک «رمپ» ــ که با دقت به‌عنوان هر چیزی غیر از بندر نامگذاری شده است، زیرا انتخاب کلمات موضوع حساسی است. «بندر» ممکن است نشان‌دهنده‌ی دائمی بودن باشد که با ماهیت موقت «کمک‌های اولیه» بشردوستانه‌ی ارائه شده در تضاد است و چشم‌انداز بسیار محکم‌تر و بلندمدت‌تر اسرائیل برای غزه و فلسطین به طور کلی را مختل می‌کند.

ماهیت موقت اسکله هم‌چنین به پنهان کردن آسیب‌های پایدار و تداوم نسل‌کشی کمک می‌کند. اسرائیل علاوه بر قتل ده‌ها هزار نفر، چشم‌انداز اقتصادی، زیرساختی و زیست‌محیطی غزه را تقریباً کاملاً ویران کرده است. لایه‌هایی از آوار و نخاله، تنها باقیمانده‌ی منطقه‌ای است که زمانی یک منطقه‌ی شهری متراکم بود. همان‌طور که کریستین هندرسون در این هم‌اندیشی استدلال می‌کند، مزارع بایر، سیستم‌های فاضلاب سرریز شده و هوا و آب مسمومْ کشاورزی، امنیت غذایی و توانایی حفظ زندگی را برای آینده غیرممکن کرده است. این آسیب‌ها ماندگارند: گورهای جمعی، بیماری‌های گسترده، شهرهای چادرنشین و جمعیت گرسنه، به دهه‌ها و میلیاردها دلار برای بازسازی نوار غزه و مسکونی‌کردن مجدد آن نیاز دارند. تا ژوئیه‌ی ۲۰۲۴ تخمین زده می‌شود که ۳۹ میلیون تن آوار تولید شده باشد.

در نتیجه، راه‌کارهای موقت مانند بندری شناور برای پیش‌بینی چیزی غیر از آینده طراحی شده‌اند، آینده‌ای که در آن هم زیرساخت‌های غزه و هم زندگی در غزه «شناور» هستند، آینده‌ای غیرثابت و بی‌ریشه. آینده‌ای که باعث می‌شود غزه و مردمش قابل جای‌گزینی و حذف به نظر برسند. با رفتن آن‌ها می‌توان آینده‌ی دیگری را تصور و خلق کرد، آینده‌ای که برای فانتزی‌های انباشت و گردش منطقه‌ای مناسب‌تر است. این چشم‌انداز در حال حاضر در طرح «از بحران تا رفاه»، که با نام طرح تحول «غزه ۲۰۳۵» نیز شناخته می‌شود و توسط دفتر نخست‌وزیر اسرائیل در ماه مه ۲۰۲۴ منتشر شد، مشهود است. این طرح برنامه‌ای چهار مرحله‌ای را تشریح می‌کند: اول، حماس منحل می‌شود، سپس، کمک‌های بشردوستانه به غزه سرازیر می‌شود. پس از آن، مرحله‌ی «بازسازی» آغاز می‌شود، جایی که «شهرهای مدرن» از دل ویرانه‌ها سر بر می‌آورند و قطارهای پرسرعت، یک قطب صنعتی تازه‌تأسیس را به نئوم [شهر در حال ساخت‌ در استان تبوک] عربستان سعودی متصل می‌کنند. در نهایت، وعده‌ای دور از انتظار برای خودگردانی وجود دارد، هم‌چون نوری در انتهای تونل. هوش مصنوعی هم آینده‌ی این طرح را تصور می‌کند و نشان می‌دهد که چه هیئتی خواهد داشت. اگرچه چنین خیال‌پردازی‌هایی در نمایش علمی- تخیلیِ تولید شده با جلوه‌های ویژه کامپیوتری در حال پخش است، اما پیامدهای مادی آن قطعی است: آن‌ها رویای آینده غزه بدون فلسطینی‌ها را در سر می‌پرورانند، در حالی که جنگ بی‌پایان اسرائیل علیه فلسطینْ زمینه را در زمان حال آماده می‌کند.

اما بیایید صریح باشیم: این دیدگاه صرفاً متعلق به اسرائیل نیست. از بیش از ۱۰۰۰ سرباز- مهندس آمریکایی و هزینه‌ی ۳۲۰ میلیون دلاری تا حتی نمایش عمومی اخیر پروژه‌ی املاک ریویرای دونالد ترامپ برای غزه، مجموعه‌ای از بازی‌گران بین‌المللی را گرد هم آورده تا دست خود را در راه‌حل‌های تکنوکراتیک، که منافع امنیتی اسرائیل را در مرکز توجه قرار می‌دهند، پنهان کنند. رویکردی که در بیانیه‌ی مشترک اتحادیه‌ی اروپا، قبرس، امارات متحده عربی، ایالات متحده و بریتانیا در حمایت از ابتکار دریایی در مارس (2024) و هماهنگی و تعهد مالی، مادی، سیاسی و عملیاتی پس از آن تأیید شد. همان‌طور که رفیع زیاده در مقدمه‌ی این هم‌اندیشی اشاره می‌کند: نسل‌کشی یک اقدام جهانی است.

این امر با پیوند دادن این کریدورِ به اصطلاح موقت به نقشه‌های گسترده‌تر بشردوستانه ـ نظامی که برای انباشت و گردش قدرت، امنیت، کمک و تجارت در منطقه به کار می‌روند، آشکارتر می‌شود. برای درک دقیق‌تر، کافی است ردپای زیرساخت‌ها را دنبال کنیم تا به یک شرکت خصوصی گمنام (و مبهم) در حوزه‌ی امنیت بشردوستانه به نام فاگبو (به معنای «رنگین کمان ارواح») برسیم. فاگبو را، که مغز متفکر عملیاتی و مجری پروژه‌ی اسکله است (آن را «ساحل آبی» می‌نامیدند)، جمعی از افسران نظامی، اطلاعاتی و دیپلماتیک سابق آمریکایی با منافع مالی عمیق در منطقه اداره می‌کنند. این پروژه بنا به روایت‌های متعدد ــ از جمله از سوی کامرون هیوم، مدیر اجرایی بازوی تأمین مالی فاگبو، یعنی «بنیاد کمک‌های بشردوستانه دریایی» ــ هم‌چون چشم‌اندازی برای احتمالات مالی پایدارتر و پیش‌بینی‌پذیر بازسازی و «بازی» زنجیره‌ی تأمین در غزه عمل می‌کند.

مقدمات کار از قبل فراهم شده است. در حالی که اسکله هنوز فعال بود، فاگبو چندین عملیات امدادرسانی را از طریق مسیر دریایی سازمان‌دهی کرد. در عین حال، در حال پیشبرد ساخت یک اسکله قابل جابه‌جایی جدید و بهبودیافته برای جای‌گزینی نسخه ازکارافتاده‌ی فعلی بود؛ اسکله‌ای که ظاهراً در میان دریاهای متلاطم و اختلالات مداوم در مدیریت، برای این منظور مناسب‌تر است (چیزی که می‌توانیم آن را «ساحل آبی ۲» بنامیم). آن‌ها ادعا کردند که این کار را با مجموعه‌ای از آژانس‌های سازمان ملل، نهادهای دولتی، «متخصصان مدیریت جمعیت» و با حمایت مالی منابع خصوصی و هم‌چنین دولت امارات متحده عربی هماهنگ می‌کنند؛ همه با چراغ سبز از نهاد «هماهنگ‌کننده‌ی فعالیت‌های دولتی در ”سرزمین‌ها“ی اسرائیل». آن‌ها هم‌چنین ظاهراً در حال مذاکره با بشار المصری، میلیاردر فلسطینی و سرمایه‌گذار بنیان‌گذار روابی (Rawabi) در کرانه‌ی باختری، و نیز تأمین‌کننده‌ی مالی شهرک صنعتی غزه (که در کنار محل اصلی اسکله قرار دارد) برای به عهده گرفتن مسئولیت ذخیره‌سازی و توزیع کمک‌ها بودند. فاگبو، و کسانی که از آن‌ها حمایت می‌کنند، آشکارا به آینده‌ای پایدارتر از یک اسکله‌ی شناور موقت چشم دوخته‌اند.

این اسکله‌ی موقت در نهایت مطابق نام خود عمل کرد و دقیقاً ثابت کرد که موقتی است. ظرف چند هفته پس از نصب، به دلیل تلاطم دریا و آب و هوای بد آسیب دید. پس از چندین تلاش ناموفق برای تعمیر، در ژوئیه‌ی ۲۰۲۴ برای همیشه برچیده شد. با وجود شکست فیزیکی پروژه، چشم‌انداز زیربنایی این اسکله هم‌چنان پابرجاست: این اسکله آینده‌ای را نشان می‌دهد که در آن غزه در حالت تعلیق موقت قرار دارد؛ یک زمان حال شکننده و ثابت بدون هیچ نویدی برای آینده‌ای پایدار. در همین حال، وجود دیگر کریدورهای جریان دائمی سلاح، بودجه و تدارکات به اسرائیل را تضمین می‌کنند. حمایت مداوم و مکرر از اسرائیل، حتی در پی خشم جهانی از رویدادهایی مانند بمباران یک مدرسه یا مرگ صدها یا هزاران نفر، تأیید شده است. پیامد بلندمدت این اختلاف، آینده‌ای مادی است که در آن زیرساخت‌های اسرائیل برای ارتباط و زیرساخت‌های فلسطین برای اختلال ساخته می‌شود.

****

انترناسیونالیسم چه بود؟

شارمین چوا

یک جنبش توده‌ای فراملی علیه نسل‌کشی اسرائیل در فلسطین، یک انترناسیونالیسم ضدجنگ احیاشده را به خط مقدم سیاست جهانی آورده است. اگرچه احیای انترناسیونالیسم در ایالات متحده و دیگر کشورهای اصلی‌ امپریالیستی در پاسخ به حمایت مداوم دولتی از خشونت اسرائیل پدید آمد، اما هم‌چنین نشان دهنده‌ی تاریخ طولانی‌تری است که در آن سیاست خارجی جنگ‌طلبانه ایالات متحده در نیم قرن گذشته دست در دست سیاست‌های ریاضتی داخلی توسعه یافته است. مدت زمانی طولانی است که دولت ایالات متحده نشان داده اولویت‌هایش نه بر اساس منافع کارگرانْ بلکه بر اساس انباشت سرمایه و مداخله‌ی نظامی برای حمایت از منافع شرکت‌ها است که نابرابری‌ها را هم در داخل و هم در خارج از کشور تشدید می‌کند. اگرچه نسل‌کشی اسرائیل بسیاری را مجبور کرده تا از توهم لیبرالی ایالات متحده به‌عنوان کشوری خیرخواه دست بردارند، اما منظور ما از انترناسیونالیسم ضدامپریالیستی و چگونگی مداخله‌ی مؤثر جنبش‌ها در ایالات متحده هنوز پرسش‌های بی‌پاسخی هستند. بر کسی پوشیده نیست که در نیم قرن گذشته عملیات ضد شورش ایالات متحده، پایه‌های سیاسی و اجتماعی قدرت طبقه‌ی کارگر در این کشور را از بین برده است. در حالی که برجسته‌ترین تاکتیک‌های اقدام بین‌المللی مبتنی بر مدل‌های بسیج توده‌ای بوده‌اند که به دنبال اختلال زیرساختی در «نقاط حساس» مختلف قدرت نهادی (از چمن‌های جشن فارغ‌التحصیلی گرفته تا تحصن‌های کنگره) بوده‌اند، چنین اختلالات عمومی برای تبدیل اقدام توده‌ای قدرت‌مند به دستاوردهای مادی با مشکل مواجه بوده‌اند. تغییر مرکز قدرت جمعی از دانشجویان و خیابان‌ها به جنبش کارگری، معمای متضادی را آشکار می‌کند. اگرچه در اصل، خروج کارگران کارخانه‌های تسلیحات، لجستیک و اسکله‌ها، به جز برخی موارد استثنا، می‌تواند زیرساخت‌های امپراتوری ایالات متحده را در مراکز اصلی جریان‌های نظامی و تجاری مسدود کند، جنبش کارگری ایالات متحده تا حد زیادی مسائل معیشتی داخلی را از مسائل مربوط به جنگ خارجی جدا کرده است و سابقه‌ی طولانی در حمایت از اسرائیل دارد. با توجه به بن‌بست‌های مرتبط با بیان منافع مادی طبقه‌ی کارگر در امپراتوری معاصر ایالات متحده و دغدغه‌های گسترده‌تر برای عدالت جهانی، جنبش‌های آزادی‌بخش فلسطین چگونه باید به دنبال تعمیق زیرساخت‌های بین‌المللی هم‌بستگی با فلسطین و مردم آن باشند؟ نگاهی به تاریخ انترناسیونالیسم طبقه‌ی کارگر ضدامپریالیستی و ریشه دواندن انترناسیونالیسم در شکل‌های مادی آنْ درس‌هایی دارد که در اینجا به سه مورد کلیدی آن اشاره میکنم.

اول، جنبش‌های هم‌بستگی فرامرزی از نظر تاریخی، افق‌های بین‌المللی خود را بر اساس مفاهیم مادی بنا کرده‌اند. در تاریخ طولانی‌تر این جنبش‌ها، بین‌المللی‌گرایی صرفاً یک ایده، چارچوب تحلیلی یا ساختار احساسی نبوده، بلکه یک اقدام مادی هم‌بستگی بود. تصورات رایج از جهانی‌گرایی در قرن نوزدهم پدیدار شد، زمانی که نیروی کار مهاجر، از مهاجرت انبوه اروپایی گرفته تا کارآموزان آسیایی، با اختراع کشتی بخار افزایش یافت و ارتباطات فرااقیانوسی و تصورات بین‌المللی آنها را به بخشی از زندگی روزمره در شهرهای صنعتی و مزارع جدید تبدیل کرد. بین‌الملل اول که با نام انجمن بین‌المللی کارگران نیز شناخته می‌شود، از ۱۸۶۴ تا ۱۸۷۶ فعال بود و برای محافظت و حمایت از اعضای خود در بحبوحه‌ی گسترش شبکه‌های تجاری و یافتن شغل برای کارگران در آن سوی مرزها تأسیس شد. همزمان با افزایش مبارزات طبقه کارگر در مراکز صنعتی اروپا در قرن نوزدهم، جنبش‌های ضداستعماری هم‌زمان اقتصادهای استعماری را سرنگون می‌کردند که شامل قیام‌های بردگان در سراسر کارائیب، با الهام از انقلاب هائیتی، و انقلاب‌ علیه امپراتوری اسپانیا در سراسر آمریکای لاتین می‌شد. مواجهه‌ی روزافزون اروپا با ادعاهای خودمختاری منجر به چیزی شد که پل گیلروی آن را «اومانیسم متقابل» نامید. بعدها، همان‌طور که عمر جباری سالامانکا در مقاله‌ي خود در این هم‌اندیشی اشاره می‌کند، هنگامی که سنت‌های انترناسیونالیسم رادیکال و انقلابی، مبارزات جهانی برای آزادی در سراسر جهان سوم را به هم پیوند داد، مبارزان سازمان آزادی‌بخش فلسطین از «درس‌های زیرزمینی و ضداستعماری ویتنام، الجزایر، آفریقای جنوبی و فراتر از آن» بهره بردند. به این ترتیب، انترناسیونالیسم کارگری و ضداستعماری، آگاهی جهانی را با ساختارهای سازمانی پایدار گرد هم آوردند و نیازهای مادی طبقه کارگر را با اقتصاد و ژئوپلیتیک در حال تحول قرن نوزدهم پیوند دادند.

تاریخچه‌ی انترناسیونالیسم نشان می‌دهد که اگرچه جهانی شدن سرمایه، آگاهی بین‌المللی گسترده‌ای را علیه شکل‌های مرتبط با انباشت ثروت ایجاد کرد، اما این جنبش چیزی بیش از یک احساس مشترک بود. گسترش انترناسیونالیسم به گسترش تخیل برای هم‌بستگی از راه دور نیاز بود. فضاهای جدید انباشتْ نیازهای مادی جدیدی را نیز ایجاد کرد و سازمان‌دهی نهادهای فرامرزی طبقه‌ی کارگر پاسخی مستقیم به آن‌ها بود. از این نظر، انترناسیونالیسم مؤثر ریشه در پیوند واقعی سرنوشت‌ها و نیازهای مشترک داشت.

برای مثال، در طول جنگ کره، افزایش تولید در زمان جنگ منجر به اعتصابات بیش‌تری نسبت به هر دوره‌ی مشابه دیگری در تاریخ آمریکا شد، زیرا کارگران نگران افزایش میزان آسیب‌دیدگی بودند. به طور مشابه، در طول جنگ ویتنام، اتحادیه‌ی دانشمندان نگران در ام‌آی‌تی برای اعتراض به استفاده از علم برای استقرار ناپالم و عوامل بیولوژیکی توقف کار را سازمان‌دهی کرد. امروزه، محققان دانشگاه کالیفرنیا در حال سازمان‌دهی برای قطع بودجه‌ی وزارت دفاع هستند و استدلال می‌کنند که پیوندهای دانشگاه‌ها با مجتمع نظامی- صنعتی بر کنترل کارگرانْ بر دانشی که تولید می‌کنند تأثیر می‌گذارد.

این پروژه‌ها با پیوند دادن دغدغه‌های بین‌المللی به خواسته‌های ملموس و مادی به هم متصل می‌شوند و نشان می‌دهند که مبارزه برای خود و مبارزه برای دیگران می‌توانند به طور متقابل یک‌دیگر را تقویت کنند. حتی با وجود این‌که دولت‌ها و شرکت‌های ایالات متحده و اسرائیل «مدارهای جهانی هم‌دستی» خود را ایجاد می‌کنند، این نمونه‌های تاریخی به ما یادآوری می‌کنند که زیرساخت‌های بین‌الملل‌گرایی ضداستعماری و کارگری بر اساس اقدامات ملموس و هم‌بستگی ساخته شده‌اند، و نه فقط بر اساس احساسات مشترک.

دوم، جنبش‌های هم‌بستگی بین‌المللی معتقدند که اقدامات موفقیت‌آمیز نیازمند اولویت دادن به زیرساخت‌های سازمانی پایدار بر اختلالات یکباره است. این نکته کلیدی است. با استناد به نمونه‌های تاریخی، جنبش‌های موفق اغلب بر پایه‌ی سازمان‌های پایدار و بلندمدت بنا شده‌اند، نه بر پایه مجموعه‌ای از اعتراضات پراکنده و کوتاه‌مدت. برای مثال، تحقیقات لاله خلیلی نشان می‌دهد که چگونه اعتراضات کارگران بارانداز در شبه‌جزیره‌ی عربستان در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ مؤثر بود، زیرا آن‌ها «اعتراضات محل کار را به مطالبات سیاسی تبدیل کردند». این اعتصابات، سلب مالکیت مداوم فلسطینی‌ها را در قلب مطالبات خود قرار دادند. این اقدامات اعتصابی موفق در بنادر، با وجود چالش‌های ناشی از ماهیت موقت و ناپایدار کار موقت، در درازمدت پایدار ماندند زیرا توسط «سازمان‌های پایدار» حمایت می‌شدند. این نکته در سایر تحریم‌های موفق بنادر نیز تکرار می‌شود که بر ارتباط بین یک ساختار سازمانی پایدار و هم‌بستگی مؤثر بین‌المللی تأکید دارند.

اگرچه کمپین «مسدود کردن قایق» علیه کشتی‌رانی اسرائیل در زیم در ۲۰۱۴ اغلب به‌عنوان یک موفقیت تلقی می‌شود، اما اثربخشی آن بین شهرهای مختلف مانند سانفرانسیسکو، لس‌آنجلس و نیویورک به طور قابل توجهی متفاوت بود که مستقیماً به توانایی فعالان جامعه در ایجاد روابط قوی با کارگران اسکله محلی مربوط می‌شد.

برای مثال، موفقیت اقدامات سانفرانسیسکو نه تنها به دلیل جامعه بزرگ طرف‌دار فلسطین در منطقه‌ی خلیج (bay area) بود، بلکه به این دلیل بود که مرکز منابع و سازمان‌دهی عرب (AROC) ایجاد روابط پایدار با اعضای اتحادیه بین‌المللی انبارها و اسکله‌های ساحلی شعبه‌ی شماره‌ی ۱۰ اتحادیه بین‌المللی باراندازان و انبارداران در اوکلند را در اولویت قرار داد.

«سازندگان پل»، اعضای اتحادیه‌ای که از نظر سیاسی مخالف صهیونیسم یا نظامی‌گری آمریکا بودند و مایل به میانجیگری بین کارگران دیگر و سازمان‌های اجتماعی بودند، در موفقیت این محاصره‌ها نقش بسیار مهمی داشتند. از آنجایی که این اعتصابات از کارگران می‌خواستند با کار نکردن، دستمزد یک شیفت خود را فدا کنند، ایجاد هم‌بستگی پایدار بین اتحادیه‌ها و جامعه بسیار حیاتی بود. همان‌طور که پیتر اولنی، مدیر سازمان بازنشستگان اتحادیه‌ی بین‌المللی باراندازان و انبارداران، اشاره می‌کند، اگر کارگران باربر ساحلی احساس کنند «به جای این‌که به‌عنوان متحد با آن‌ها برخورد شود، به‌عنوان ابزار مورد استفاده قرار می‌گیرند»، نارضایتی می‌تواند به سرعت ایجاد شود.

لارا کیسوانی، مدیر اجرایی مرکز منابع و سازمان‌دهی عرب، نیز به همین ترتیب خاطرنشان می‌کند: «ما واقعاً نمی‌توانیم با نادیده گرفتن مبارزه‌ی کارگران، جنبشی علیه همه اشکال ظلم و ستم ایجاد کنیم.» این نکته تأکید می‌کند که قدرت مشارکتی سازمان‌دهی اجتماعی باید با قدرت ساختاری کارگاه‌ها ترکیب شود تا مؤثر باشد.

در نهایت، جنبش‌های بین‌المللی باید فلسطینی‌ها را به‌عنوان عاملان آزادی خود در اولویت قرار دهند. در حالی که سیاست‌های هم‌بستگی با حسن‌نیت هم‌راه است، جنبش‌های ایالات متحده و اروپا اغلب فلسطینی‌ها را صرفاً هم‌چون قربانیان رنج‌کشیده به تصویر می‌کشند، نه بسان کارگران یا شرکت‌کنندگانی فعال که استراتژی‌ها و نظریه‌های مقاومت روشن خود را دارند. این امر، تاریخچه‌ی طولانی مقاومت به رهبری کارگران فلسطینی را نادیده می‌گیرد. برای مثال، در خلال انتفاضه‌ی اول (۱۹۸۷-۱۹۹۳)، بسیج گسترده‌ی کارگران فلسطینی منجر به اعتصاب عمومی شد. امروز هم، پزشکان، رانندگان کامیون و کارکنان دفاع مدنی فلسطینی هم‌چنان تحت بمباران مداوم به ارائه کمک‌های بشردوستانه ادامه می‌دهند.

تمرکز بر عاملیت فلسطینی هم‌چنین نشان می‌دهد که چگونه دولت اسرائیل تلاش کرده تا قدرت ساختاری کارگران فلسطینی را از بین ببرد. همان‌طور که آدام هنیه نشان می‌دهد، بیش از ۵۰ درصد از نیروی کار فلسطینی در خلال انتفاضه اول در اسرائیل کار می‌کردند. امری که به آن‌ها قدرت کافی داد تا غیبت خود از کار را برای اقتصاد اسرائیل «آسیب‌زا» کنند. پس از انتفاضه، اسرائیل با جای‌گزینی آن‌ها با کارگران مهاجر خارجی، عمداً شروع به کاهش وابستگی خود به نیروی کار فلسطینی کرد. در زمان انتفاضه‌ی دوم در سال ۲۰۰۰، تنها ۲۰ درصد از نیروی کار فلسطینی در شهرک‌های اسرائیلی مشغول به کار بودند.

این اقدام تأثیر چشم‌گیری بر استراتژی سیاسی در خلال انتفاضه دوم داشت. همان‌طور که هنیه اشاره می‌کند، تبدیل بخش بزرگی از نیروی کار فلسطینی به «جمعیت مازاد»، اعتصاب‌ها و سایر اقدام‌های کارگری را بی‌اثر کرد، زیرا آن‌ها دیگر به اقتصاد اسرائیل آسیب نمی‌رساندند و فقط به کارگران فلسطینی و خانواده‌هایشان آسیب می‌رسانند. این تغییر تاریخی برای درک تکامل مقاومت فلسطین و لزوم به رسمیت شناختن نقش فعال آن‌ها در مبارزه بسیار مهم است.

اگر اسرائیل و متحدانش برای از بین بردن قدرت ساختاری کارگران فلسطینی برای محافظت از اقتصاد خود تلاش کرده‌اند، پس جنبش‌های بین‌المللی آمریکایی و اروپایی باید بر ایجاد ساختارهای سازمانی پایدار خود تمرکز کنند. این امر اهرم بلندمدت مورد نیاز برای به چالش کشیدن قدرت امپریالیستی را که از اقدامات اسرائیل حمایت می‌کند فراهم می‌کند. هدف، جلوگیری از تکرار تاکتیک‌های ضد‌شورشی است که اسرائیل برای تضعیف مقاومت فلسطینی‌ها به کار گرفته است. همان‌طور که وینسنت بوینز در کتاب اگر بسوزیم استدلال می‌کند، جنبش‌های توده‌ای زمانی بیش‌ترین تأثیر را دارند که پایه‌های سازمانی قوی داشته باشند و بتوانند مبارزه را در طول زمان تداوم بخشند و نقاط استراتژیک مداخله ایجاد کنند. با ایجاد این شکل‌های پایدار سازمانی، جنبش‌های بین‌المللی می‌توانند اهرم مادی را با هم‌بستگی‌های فرامرزی هم‌سو کنند و در نهایت مدارهای امپراتوری را که بودجه و سلاح را برای ماشین جنگی اسرائیل فراهم می‌کنند، مختل کنند.

****

اختلال در تجارت تسلیحات: خط اعتصاب فلسطینی‌ها [۹]

ریا السنه

در ۱۶ اکتبر ۲۰۲۳، جنبش کارگری فلسطین از همتایان خود در سطح بین‌المللی خواست تا «تسلیح اسرائیل را متوقف کنند». نوزده اتحادیه‌ی کارگری و انجمن کارگری از کرانه‌ی باختری و نوار غزه، از اعضای اتحادیه‌های کارگری و سازمان‌دهندگان اجتماعی خواستند تا با اقدام‌های «مختل‌کننده» ماشین جنگی اسرائیل را مهار کنند و در جنبش مقاومت در برابر حمایت بی‌دریغ کشورهای غربی از نسل‌کشی اسرائیلْ مشارکت داشته باشند. آن‌ها مشخصاً از کارگران در موقعیت‌های کلیدی در زنجیره‌های تأمین تسلیحات خواستند که از ساخت، حمل و نقل یا جابه‌جایی سلاح برای اسرائیل خودداری کنند و خواستار پایان دادن به تحقیقات و تأمین مالی مرتبط با ارتش شدند.

کارگران فلسطینی فراخوانی منتشر کردند که هدف آن تبدیل اعتراضات خیابانی بزرگ به سازمان‌دهی استراتژیک در محل کار بود و خواسته‌های مشخصی را با پیامدهای مستقیم مادی و ژئوپلیتیکی بیان می‌کرد. این رویکرد، گرایش رایج به دیدن فلسطینی‌ها به‌عنوان یک گروه واحد و یک‌سان در مبارزه را به چالش کشید. در عوض سازمان‌دهندگان تشویق شدند تا بر شرایط و تلاش‌های منحصر به فرد کارگران فلسطینی تمرکز کنند، کسانی که به طور فعال برای حفظ زندگی و محافظت از جوامع خود در محل تلاش می‌کنند.

تمرکز بر کارگران فلسطینی مستلزم آن بود که بفهمیم چگونه مبارزات این کارگران توسط ترکیبی از نیروها شکل می‌گیرد: استعمار مهاجران، استثمار اقتصادی و سرمایه‌داری فسیلی، که در کنار هم پویایی‌های موجود را تقویت و بدتر می‌کنند. با انجام این کار، هدف این فراخوان هدایت انرژی فعالان فراتر از تقاضای سیاسی محدود برای آتش‌بس بود که تا آن زمان جنبش هم‌بستگی را تعریف می‌کرد. فراخوان «تسلیح اسرائیل را متوقف کنید» با برجسته کردن پیوند بین اقدامات اسرائیل و زنجیره‌های تأمین نظامی جهانی، کارگران فلسطینی را در یک مبارزه کارگری بزرگتر و فراملی قرار داد. و فرصتی برای ایجاد هم‌بستگی‌های طبقاتی و بین‌المللی بر اساس منافع مادی مشترک و امتناع جمعی از حمایت از سیستم‌های سرکوب نظامی ایجاد کرد.

در ادامه، بررسی می‌کنم که چگونه موج اخیر اقدامات اعضای اتحادیه‌های کارگری در پاسخ به این فراخوان، فضایی را برای تصور شکل‌های جدید هم‌بستگی بین‌المللی به وجود آورده که ریشه در ارتباط کارگران با یک‌دیگر دارد. هم‌چنین بررسی می‌کنم که چگونه تأثیر این اقدامات با تلاش‌های گسترده‌تر برای احیای جنبش کارگری ارتباط نزدیکی دارد. این تأملات مبتنی بر تجربیات سازمان‌دهی بخشی از کارگران در فلسطین (WiP) است، جمعی از اتحادیه‌های کارگری فلسطینی و حامیان بین‌المللی‌شان که حول فراخوان کارگران فلسطینی، مبتنی بر اصول هم‌بستگی کارگران با یک‌دیگر، بسیج شده‌اند.

خط اعتصاب فلسطینی‌ها

کارگران فلسطینی به دلیل وابستگی شدید اسرائیل به مدارهای تسلیحاتی جهانی، خواستار هم‌بستگی شده‌اند که به طور خاص زنجیره‌ی تأمین تسلیحات را هدف قرار می‌دهد. قدرت‌های غربی از نظر تاریخی از طریق حمایت دیپلماتیک، کمک‌های مالی، هم‌کاری نظامی و تامین مستقیم تسلیحات از ارتش اسرائیل حمایت کرده‌اند. این حمایت مستقیما با نقش اسرائیل در حفاظت از منافع امپراتوری غرب در منطقه‌ی نفت‌خیز مرتبط است. این هم‌کاری‌ها برای توانایی اسرائیل در حفظ رژیم استعماری- شهرک‌نشین تقریباْ هشت دهه‌ای خود و انجام اقدامات فعلی‌اش در غزه اساسی است.

اسرائیل به طور خاص مدت‌هاست که کمک‌های نظامی پرسودی از دولت ایالات متحده دریافت می‌کند که از نظر قانونی برای تضمین حفظ «برتری نظامی کیفی» اسرائیل در منطقه الزامی است. طبق توافق‌نامه‌ی تجاری فعلی از سال ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۸، ایالات متحده سالانه ۸/۳ میلیارد دلار کمک نظامی به اسرائیل ارائه می‌دهد. از ماه اکتبر، ایالات متحده ۱۴.۵ میلیارد دلار کمک نظامی اضافی اختصاص داده و به اسرائیل اجازه‌ی دست‌رسی به ذخایر نظامی خود را، که در این کشور ذخیره شده، داده است.

در حالی که اغلب بر ایالات متحده، که ۶۹ درصد از واردات نظامی اسراییل را بین سال‌های ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۳ تأمین کرده، به‌عنوان بزرگترین تأمین‌کننده‌ی نظامی اسرائیل تمرکز می‌شود، عاملان کارزار اسرائیل در غزه متعدد هستند.

برای مثال، آلمان، دومین تأمین‌کننده‌ی بزرگ سلاح‌های متعارف اصلی اسرائیل، از اکتبر ۲۰۲۳ انتقال سلاح را سرعت بخشیده و گسترش داده است. به همین ترتیب، با وجود این‌که دولت بریتانیا تعلیق ۳۰ مجوز صادرات سلاح را اعلام کرده است، این تعلیق‌ها شامل جنگنده‌های F-35، که ۱۵ درصد آن در بریتانیا تولید می‌شود، نمی‌شود. علاوه بر این، جریان واردات سلاح، قطعات نظامی، مهمات و خدمات از شرکت‌های چندملیتی در کشورهایی مانند بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، کانادا، استرالیا، فنلاند، هلند، دانمارک، هند و آفریقای جنوبی بدون وقفه ادامه دارد.

حضور عمیق اسرائیل در زنجیره‌های تأمین جهانی، نقش آن را به‌عنوان یک بازی‌گر کلیدی در نظامی‌گری جهانی تثبیت می‌کند، بازی‌گری که ۳.۱ درصد از صادرات بین‌المللی تسلیحات بین سال‌های ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۴ به آن مرتبط است: یعنی موقعیتی که بر اساس سرکوب، سلب مالکیت و پاک‌سازی قومی فلسطینی‌ها بنا شده و محیط زیست‌شان را به میدان آزمایش و فرصت بازاریابی برای مجتمع نظامی- صنعتی اسرائیل تبدیل کرده است.

سود مالی ناشی از نابودی زندگی فلسطینی‌ها و زیرساخت‌های غزه واضح است. در سه ماهه اول سال ۲۰۲۴، سه شرکت اصلی نظامی اسرائیل ــ البیت سیستمز، سیستم‌های پیشرفته دفاعی رافائل و صنایع هوافضای اسرائیل‌ ــ شاهد افزایش ۲۵ درصدی سفارش‌ها بوده‌اند. ۷۰ درصد از صادرات تسلیحات این کشور برعهده‌ی این سه شرکت است.

آزادی فلسطین کار اتحادیه‌ای است

فراخوان کارگران فلسطینی همین حالا هم تأثیر ملموسی داشته و الهام‌بخش کارگران بخش‌های مختلف در سال ۲۰۲۴ بوده تا اختلالات مؤثری را در زنجیره‌های تأمین اسرائیل سازمان‌دهی کنند. کارگران بارانداز در سوئد، بارسلونا، ایتالیا و سایر نقاط، اعتصابات کاری را سازمان‌دهی کردند، خواستار توقف تجارت تسلیحات با اسرائیل شدند و در بسیاری از موارد، از بارگیری محموله‌ها به کشتی‌های تحت مدیریت اسرائیل جلوگیری کردند. کارگران بخش‌های هوافضا، فرودگاه و کشتی‌رانی در بلژیک و بریتانیا از جابه‌جایی سلاح‌های ارسالی به اسرائیل خودداری کردند. برخی از اتحادیه‌ها حتی سیاست‌های جدیدی را برای محافظت از اعضایی که حاضر به کار در خطوط مونتاژ سلاح‌های مرتبط با اسرائیل نبودند، اجرا کردند. اعضای اتحادیه‌ی ث‌ژت در کارخانه‌ی اِس‌تی‌مایکروالکترونیکس فرانسه، در اعتراض به تامین تراشه‌ها و نیمه‌رساناها توسط این شرکت برای ارتش اسرائیل، دست از کار کشیدند.

در ایالات متحده، سازمان‌های مردمی و فرابخشی با موفقیت هفت اتحادیه ملی، که نماینده ۶ میلیون کارگر بودند، را تحت فشار قرار دادند تا به شبکه ملی کارگری برای آتش‌بس (NLNC) بپیوندند. این شبکه در ابتدا خواستار آتش‌بس شد، اما بعداً پس از دیدار با نمایندگان اتحادیه‌های کارگری فلسطین، خواسته‌ی خود را به «تسلیح اسرائیل را متوقف کنید» گسترش داد. امری که نشان می‌دهد چگونه یک تلاش هماهنگ از سوی کارگران فلسطینی می‌تواند بر استراتژی‌های جنبش‌های هم‌بستگی بین‌المللی تأثیر بگذارد و آن‌ها را شکل دهد.

چنین اقداماتی پتانسیل هم‌بستگی کارگران را در برابر سرسختی دولت نشان می‌دهد. اما مقیاس محدود آن‌ها تاکنون «شکاف بین اتحادیه‌های لازم و اتحادیه‌های موجود» را آشکار می‌کند. جنبش کارگری بین‌المللی از شکست‌های دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ به‌تدریج با قوانین تهاجمی ضد کارگری و اتحادیه‌های کارگری و ساختارهای غیردموکراتیک اتحادیه، که صدای واقعی اعضای خود را انکار می‌کنند، کم‌تحرک و ضعیف شده است. جنبش کارگری بین‌المللی هم‌چنین تحت تأثیر هژمونی اتحادیه‌های کارگری تجاری (اصطلاحا کارفرمایی) قرار گرفته است، که مبارزات اتحادیه‌ها را به مسائل به اصطلاح معیشتی و ارائه خدمات اولیه به اعضا محدود می‌کند. این امر عموماً هم‌بستگی بین‌المللی را به‌عنوان یکی از ویژگی‌های اصلی سازمان‌دهی اتحادیه‌های کارگری به حاشیه رانده است. مقابله با این چالش‌های ساختاری، به‌ویژه در بحبوحه‌ی نسل‌کشی مداوم، کار دشواری است. با این حال، تلاش‌های جدید سازمان‌دهی در اطراف فلسطین به احیای اتحادیه‌ها و ایجاد ارتباطات و مشارکت قوی‌تر کارگران کمک می‌کند.

سازمان‌دهی کارگری هم‌بستگی با فلسطین در طول دو دهه گذشته عمدتاً از بالا به پایین، حول محور هیئت‌های نمایندگی، نوشتن گزارش، ابتکارات نمادین که بودجه‌های کوچکی به اتحادیه‌های فلسطینی می‌دهند و بیانیه‌های هم‌بستگی غیرعملی بوده است. با این حال، اتحادیه‌ها به طور فزاینده‌ای برای پایان دادن به سرمایه‌گذاری‌های بازنشستگی و/یا مشارکت خود با شرکت‌های هم‌دست در جنایات اسرائیل بسیج شدند، یا با سازمان‌دهندگان اجتماعی برای جلوگیری از پهلوگیری کشتی‌های اسرائیلی در بنادر مختلف بین‌المللی هم‌کاری کردند. این اقدامات در واقع نشان‌دهنده تغییر از حرکات نمادین به سمت مدل‌های هم‌بستگی به رهبری کارگران و تحول‌آفرین بود. با این حال، هرچند این اختلال‌ها بسیار مهم بودند، اغلب تعداد کمی از اعضای اتحادیه‌های کارگری را درگیر می‌کردند و در لحظات خاصی (و نه به شکل مستمر) از حملات نظامی اسرائیل به غزه فراخوانده می‌شدند.

ریشه‌دواندن اختلال‌ها در محیط‌های کار

با توجه به این فرصت‌ها و چالش‌ها، چه جغرافیای جدیدی از هم‌بستگی و اختلال در حال ظهور است؟ چگونه سازمان‌دهندگان در مواقع بحرانی از اقدامات موقت فراتر می‌روند تا هم‌بستگی پایدار و دگرگون‌کننده‌ای با فلسطین ایجاد کنند؟

مختل کردن تجارت تسلیحات اسرائیل برای حفظ جان فلسطینی‌ها در حال و آینده بسیار مهم است. با این حال، در نهایت، آزادی فلسطین به برچیدن تمام ساختارهایی بستگی دارد که رژیم استعماری-استقراری اسرائیل را در سطوح محلی، منطقه‌ای و بین‌المللی تقویت می‌کنند. بنابراین، یک رویکرد مبتنی بر سازمان‌دهی کارگری باید در مقیاس‌های مختلف، از محل‌های کار گرفته تا ساختارهای اتحادیه‌ای، عمل کند تا هم‌بستگی پایداری ایجاد کند که عمیقاً ریشه در واقعیت‌های روزمره‌ی کارگران فلسطینی داشته باشد. فراخوان بخشی از کارگران در فلسطین (WiP) مبتنی بر استراتژی گسترش شیوه‌های هم‌بستگی کارگران است که خود کارگران آن را هدایت می‌کنند.

ایجاد هم‌بستگیْ فرآیندی آسان یا خودکار نیست، به خصوص زمانی که معیشت کارگران به همان صنایعی گره خورده باشد که به درگیری‌های نظامی دامن می‌زنند. در بسیاری از بخش‌های تولیدکننده‌ی تسلیحات، شغل کارگران و احساس امنیت ملی مستقیماً با نظامی‌گری مرتبط است. در نتیجه، درخواست‌ها برای مختل کردن زنجیره‌های تأمین نظامی، حتی برای یک هدف عادلانه، می‌تواند با مقاومت رهبران و اعضای اتحادیه‌ها روبه‌رو شود. این امر به‌ویژه زمانی صادق است که هیچ شغل جای‌گزین مشخص یا تضمین‌شده‌ای وجود نداشته باشد.

منطق «رفاه معیشتی» اتحادیه‌های کارگری، که بر دغدغه‌های فوری مانند دستمزدها و امنیت شغلی تمرکز دارد، می‌تواند به راحتی با سرمایه‌گذاری نظامی دولتی هم‌سو شود. امری که اغلب توسط چارچوب‌های ناسیونالیستی و نژادپرستانه تقویت می‌شود. در حالی که بسیاری از جنبش‌های بین‌المللی خواستار غیرنظامی‌سازی هستند، بوروکراسی‌های اتحادیه‌ای در بسیاری از کشورها از افزایش بودجه‌های دفاعی به‌عنوان راهی برای تضمین مشاغل داخلی در زمان ریاضت اقتصادی و رکود صنعتی استقبال کرده‌اند.

دولت‌های شمال جهانی با رواج تولید سلاح به‌عنوان ستون امنیت ملی و بازسازی اقتصادی، به طور فعال اقتصادهای جنگی را ترویج کرده‌اند. در این محیط، امتناع از کار یا سازمان‌دهی ضدجنگ می‌تواند به منزله‌ی تهدیدی مستقیم برای معیشت کارگران به تصویر کشیده شود و تناقض‌های عمیقاً ریشه‌داری را که اعضای اتحادیه با آن مواجه‌اند، آشکار کند؛ اعضایی که ممکن است از صنایعی که از خشونت امپریالیستی جهانی حمایت می‌کنند، سود مادی ببرند.

کارگران صنایع تولید تسلیحات به طور طبیعی تمایل ندارند خود را با آسیب‌دیدگان خشونت نظامی مرتبط بدانند؛ این ارتباط باید هم از نظر سیاسی و هم از نظر مادی ایجاد شود. وعده‌ی مشاغل پایدار در بخش دفاعی اغلب واقعیت از دست دادن مشاغل در درازمدت، استفاده از نیروی کار موقت و انتقال ارزش به سهام‌داران چندملیتی به جای خود کارگران را پنهان می‌کند. پر کردن این شکاف نیازمند تلاشی سیاسی و آگاهانه برای افزایش آگاهی پیرامون ماهیت نابرابر و نژادپرستانه تولید جنگ است. این پروژه باید اصرار داشته باشد که امنیت شغلی واقعی را نمی‌توان بر پایه‌ی جنگ دائمی بنا کرد. در این محیط چالش‌برانگیز است که ابتکارات هم‌بستگی کارگران، مانند آن‌هایی که به فراخوان اتحادیه‌های کارگری فلسطین پاسخ می‌دهند، شروع به ایجاد فضاهای جدیدی برای مبارزه جمعی می‌کنند که هم اتحادیه‌گرایی ناسیونالیستی و هم وضع موجود نظامی‌شده را به چالش می‌کشد.

ایجاد هم‌بستگی مؤثر کارگران با یک‌دیگر پروژه‌ای سیاسی است که باید مستقیماً به این تنش‌ها بپردازد. انجام حرکات نمادین صرف کافی نیست؛ هم‌بستگی باید عملی دگرگون‌کننده باشد که ریشه در مخالفت مشترک با استثمار، زمین‌خواری و خشونت نژادی دارد. این امر مستلزم رویکردی از پایین به بالا برای ایجاد شبکه‌های فعال کارگران و اعضای اتحادیه‌های کارگری در محل کارشان است. به‌ویژه در بخش‌هایی مانند آموزش عالی اهمیت دارد، جایی که شرکت‌های نظامی به طور فعال «تخصص و استعداد را پرورش می‌دهند.» کارگران اتحادیه‌ای در این محیط‌ها می‌توانند «در همان ابتدای زنجیره تأمین نظامی مداخله کنند».

نمونه‌ای از این مورد، کارگران فارغ‌التحصیل اتحادیه‌ی کارگران متحد (UAW)، شاخه‌ی ۴۸۱۱ (نماینده‌ی پژوهش‌گران و دانشجویان دانشگاه کالیفرنیا) است. آن‌ها در پاسخ به فراخوان فلسطین، برای ایجاد اختلال در این بخش خاص از زنجیره تأمین نظامی سازمان‌دهی شدند. و با شرکت در گفت‌وگوهای رو در رو با هم‌کاران در آزمایشگاه‌های مرتبط با ارتش و از طریق بیانیه‌های عمومی آموزشی، شبکه‌ای از کارگران آگاه و بسیج‌شده ایجاد کردند. این شبکه پس از آن‌که دانشگاه سخن‌رانی‌های طرف‌دار فلسطین را محدود و از پلیس برای سرکوب اردوهای دانشجویی استفاده کرد، به نیرویی قدرت‌مند تبدیل شد و اعتصابی را سازمان‌دهی کرد، اعتصابی که با توقف کار، نوعی اختلال مستقیم، را در مرکز سازمان‌دهی هم‌بستگی با فلسطین قرار داد.

چنین کارزارهایی در محیط‌های کاری متعدد می‌توانند به بستری برای توسعه‌ی مهارت‌ها، آگاهی و اعتماد به نفس کارگران برای انجام اقدامات هم‌بستگی با فلسطین و فراتر از آن تبدیل شوند. به قول مشاهده‌ی هوشیارانه ناستوفسکی، صرف‌نظر از نتایج فوری یک اقدام خاص، سازمان‌دهی هم‌بستگی بین‌المللی «می‌تواند کارگران درگیر را متحول کند». با این حال، ایجاد این نوع هم‌بستگی، فرآیندی کند و دشوار است و نیازمند تعهد پایدار. این امر به معنای تبدیل انترناسیونالیسم به بخش اساسی سازمان‌دهی روزانه است. از آنجایی که جنبش کارگری هم‌چنان با چالش‌هایی مانند ریاضت اقتصادی، اشتغال موقت و سیاست‌های ضد اتحادیه‌ای روبه‌رو است، کار ایجاد هم‌بستگی از طریق چنین تناقض‌هایی باید به یک استراتژی اساسی برای احیای خود جنبش تبدیل می‌شود. رویکردی که می‌تواند مبارزات را در بخش‌ها، مرزها و صنایع مختلف به هم متصل کند.

****

رانندگان کامیون بر سر دوراهی: در باب ارتباط جوامع کامیون‌دار

با جنبش‌های منطقه‌ای و جهانی ضد عادی‌سازی

الیاء الخازن

محاصره‌ی دریایی اعمال شده توسط حوثی‌ها و نسل‌کشی آشکار اسرائیل باعث شده است که شرکت‌های بزرگ کشتی‌رانی جهانی مانند شرکت کشتی‌رانی ام‌اِس‌سی (MSC)، شرکت کشتی‌رانی سی‌اِم‌اِی سی‌جی‌اِم (CMA CGM)، شرکت کشتی‌رانی مرسک (Maersk)، شرکت کشتی‌رانی هاپاگ ـ لوید (Hapag-Lloyd) و هم‌چنین شرکت نفت و گاز بی‌پی (BP) مسیرهای خود را از طریق دریای سرخ و کانال سوئز به طور موقت به حالت تعلیق درآورند. در پاسخ، لجستیک زمینی از طریق اردن تشدید شده است. یک مسیر زمینی جای‌گزین، اگرچه رسماً تأیید نشده، به اتصال بنادر خلیج فارس به «اسرائیل» از طریق اردن کمک می‌کند و رانندگان کامیون را به‌عنوان بازی‌گران اصلی در زیرساخت‌های لجستیکی (ضد) منطقه قرار می‌دهد و به طور بالقوه جغرافیای مختل‌کننده را تغییرشکل می‌دهد.

چوا و باسورث خاطرنشان می‌کنند که محاصره‌ها با اعتصابات متفاوتند زیرا آن‌ها زیرساخت‌های گردش خون (مانند کشتی‌رانی و حمل و نقل) را به جای زیرساخت‌های تولیدی (مانند کارخانه‌ها) هدف قرار می‌دهند. با این حال، آن‌ها با اشاره به نمونه‌هایی مانند «کاروان آزادی»[۱۰] جناح راست، نسبت به این پیش‌فرض که همه‌ی محاصره‌ها ذاتاً مترقی‌اند، هشدار می‌دهند. در عوض، محاصره‌ها باید به‌عنوان اقدامات جمعی با هدف ایجاد قدرت تلقی شوند. به همین ترتیب، ساشا دیویس استدلال می‌کند که محاصره‌ها می‌توانند کار‌ی بیش از اختلال در لجستیک انجام دهند؛ آن‌ها هم‌چنین می‌توانند فرآیندهای سیاسی و اجتماعی را تغییر شکل دهند. نواک بر لزوم درک نفوذ سیاسی و اقتصادی کارگران حمل و نقل با ادغام مبارزات آن‌ها در استراتژی‌های بلندمدت و اذعان به محدودیت‌های مادی آن‌ها تأکید می‌کند.

این مداخله به دغدغه‌ی گسترده‌تر این هم‌اندیشی در مورد چگونگی تکه‌تکه شدن همزمان چشم‌انداز فلسطین توسط زیرساخت‌ها، و همزمان بازسازی خاورمیانه از طریق پروژه‌های ادغام اقتصادی و عادی‌سازی، مانند توافق‌نامه‌های اخیر ابراهیم و توافق‌نامه‌های قبلی بین اسرائیل، مصر و اردن، کمک می‌کند. در حالی که بخش عمده‌ای از این عادی‌سازی از طریق توافق‌نامه‌های دیپلماتیک و اقتصادی سطح بالا با حمایت ایالات متحده انجام شده است، اجرای آن‌ها به بازی‌گران لجستیکی، مانند رانندگان کامیون، متکی است که بافت پیوندی این زیرساخت‌های منطقه‌ای را تشکیل می‌دهند. این مقاله با تمرکز بر رانندگان کامیون اردنی، که در تقاطع مسیرهای تجاری و مبارزات کارگری روزانه قرار دارند، بررسی می‌کند که عادی‌سازی فیزیکی منطقه‌ای چگونه انجام می‌شود و چگونه همین فرآیندها می‌توانند به محل مقاومت و اختلال تبدیل شوند. این رویکرد بر اهمیت قرار دادن کار لجستیکی در یک زمینه ژئوپلیتیکی گسترده‌تر تأکید می‌کند و می‌پرسد که وقتی زیرساخت‌ها هم به‌عنوان ابزاری برای کنترل امپریالیستی و هم فضایی برای مقاومت عمل می‌کنند، چه فرصت‌های سیاسی ایجاد می‌شود.

این مداخله بر اساس پرسش آلبرتو توسکانو در مورد فضاهای سیاسی پیرامون محاصره‌ها بنا شده است. این پرسش مطرح می‌شود که آیا احساسات رو به رشد ضد عادی‌سازی در اردن، رانندگان کامیون را ترغیب می‌کند تا نقش خود را در تسهیل «نسل‌کشی به موقع» (به‌موقع حمل کردن و رساندن اقلام لازم برای نسل‌کشی) که از استعمار اسرائیل حمایت می‌کند، به چالش بکشند. عادی‌سازی، در این زمینه، به فرآیند تدریجی عادی‌سازی روابط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بین اردن و اسرائیل اشاره دارد. این فرآیند، رویه‌های استعماری اسرائیل را مشروعیت می‌بخشد و عملاً آن‌ها را در لجستیک و زیرساخت‌های منطقه جای می‌دهد.

پل زمینی جای‌گزین

اردن، به‌عنوان یک کشور خط مقدم، نقش مهمی در مسیرهای لجستیکی «جای‌گزین» برای دور زدن محاصره حوثی‌ها در دریای سرخ ایفا کرده است. در دسامبر ۲۰۲۳، شرکت حمل و نقل اسرائیلی تراک‌نت انترپرایز، با هم‌کاری شرکت پیورترانس اف‌زد‌کو مستقر در امارات و دی‌پی ورلد، یک «مسیر تجاری زمینی جای‌گزین» ایجاد کرد که انتقال کالا از بنادر خلیج فارس را از طریق عربستان سعودی و اردن به اسرائیل تسهیل می‌کرد و اختلالات در امتداد کریدور دریای سرخ را دور می‌زد. حنان فریدمن، بنیان‌گذار تراک‌نت، بر اهمیت هم‌کاری کشورهای عربی در ایجاد این مسیر تأکید کرد. اردن سه گذرگاه مرزی با اسرائیل دارد: پل ملک حسین/آلنبی، گذرگاه شیخ حسین و گذرگاه وادی عربه/اسحاق رابین. همه‌ی این گذرگاه‌ها شاهد افزایش حمل و نقل کامیونی بوده‌اند، در حالی که تردد از طریق بندر عقبه و ایلات کاهش یافته است. این پل زمینی، تاریخ طولانی عادی‌سازی روابط بین استعمارگران اسرائیلی و اقتدارگرایی عربی را به‌عنوان ستون‌های پشتیبان متقابل در منطقه، ادامه می‌دهد.

اردن ادعاهای مربوط به افتتاح یک پل زمینی را رد کرده و نخست وزیرش، بشیر الخصاونه، اصرار دارد که ترتیبات حمل و نقل بیش از ۲۵ سال است که بدون تغییر باقی مانده. با این حال، هبه ابو طه، روزنامه‌نگار مستقل فلسطینی-اردنی، به دلیل افشای نقش دولت در تسهیل تجارت فزاینده با اسرائیل، طبق قانون جرایم سایبری اردن دستگیر شد. گزارش تحقیقی او، مشارکت شرکت‌های اردنی در حمل کالاهایی مانند غذا، پوشاک، سیمان و سنگ مرمر به اسرائیل را آشکار کرد. فعالان ضد عادی‌سازی روابط اعتراض کرده‌اند و خواستار آن شده‌اند که دولت اردن به جای این مسیر، یک کریدور بشردوستانه به غزه باز کند.

رانندگان کامیون و ضدعادی‌سازی

نقش رانندگان کامیون اردن برای عملکرد پل زمینی جای‌گزین حیاتی است. این رانندگان کامیون علیرغم ماهیت استراتژیک کارشان، سابقه‌ی بسیج مردمی دارند، که می‌تواند آن‌ها را در خط مقدم مبارزات ضد عادی‌سازی قرار دهد.

بخش لجستیکی اردن نزدیک به ۲۰هزار کامیون دارد و ۷۸ درصد آن‌ها متعلق به بخش خصوصی است. در ۲۰۱۱، همراستا با قیام‌های عربی و تشدید اعتراضات کارگری، رانندگان کامیون در عقبه در اعتراض به افزایش قیمت‌ها اعتصاب کردند. امری که منجر به تشکیل اتحادیه‌های مستقل، جدایی از فدراسیون عمومی اتحادیه‌های کارگری اردن وابسته به دولت و تقویت هم‌بستگی با سایر کارگران شد. در ۲۰۱۸، رانندگان کامیون‌های کانتینری دوباره به دلیل اختلافات مربوط به کنترل بار اعتصاب کردند، در حالی که در ۲۰۲۲، رانندگان کامیون در پاسخ به افزایش چشم‌گیر قیمت سوخت، اعتصاب ۱۷ روزه را آغاز کردند. این اعتصاب در سراسر کشور گسترش یافت و منجر به هم‌بستگی گسترده شد، اما در نهایت توسط دولت و فدراسیون عمومی اتحادیه‌های کارگری اردن سرکوب شد.

چندین راننده کامیون در بندر عقبه در ۲۰۱۱، با الهام از قیام‌های عربی و تشدید چشم‌گیر اعتراضات کارگری در آن سال، در اعتراض به تعیین قیمت‌های سخت‌گیرانه بندر جدید عقبه اعتصاب کردند و مانع تخلیه‌ی بار کشتی‌های باری شدند. این امر منجر به تشکیل پنج اتحادیه‌ی کارگری مستقل، اتحادیه‌ی کارگری مستقل کارگران فسفات، کارگران شرکت برق اردن، کارگران چاپخانه، کارگران شهرداری‌ها و کارگران کشاورزی، و آغاز یک نقطه عطف اساسی در شکستن انحصار فدراسیون عمومی اتحادیه‌های کارگری اردن وابسته به دولت شد. این تحول مهم بعداً به اتحادیه کارگری مستقل رانندگان حمل و نقل عمومی نیز گسترش یافت. امری که کاتالیزور مهمی برای دور بعدی اعتصابات رانندگان کامیون در سال ۲۰۱۸ بود، زمانی که رانندگان کامیون‌های کانتینری بندر عقبه را به دلیل «نیاز به کنترل و تنظیم حمل و نقل کامیون‌های کانتینری انفرادی، یافتن راه‌حل‌هایی برای میزان بارگیری و محدود کردن شرکت‌های باربری از دخالت در کسب و کار کامیون‌های کانتینری انفرادی» فلج کردند.

این موضوع در ۲۰۲۲ به اوج خود رسید، زمانی که رانندگان کامیون به هم‌راه سایر اتحادیه‌های مستقل حمل و نقل، در استان‌های فقیرنشین جنوبی اردن دست به اعتصاب و تحصن زدند تا از دولت بخواهند قیمت سوخت را کاهش دهد. رژیم اردن تحت فشار صندوق بین‌المللی پول، به طور پیوسته قیمت سوخت دیزل و نفت سفید را افزایش داد. تورم تحت حمایت صندوق بین‌المللی پول به این معنی بود که قیمت یک لیتر گازوئیل در ژانویه ۲۰۲۲ تقریباً دو برابر شد و از حدود ۷۰ سنت به ۱.۲۶ دلار رسید. این افزایش قیمت مضاعف، شرایط رو به وخامت رانندگان کامیون را چه در خانه و چه در محل کار تشدید کرد. اعتصاب ۱۷ روزه متعاقب آن منجر به ازدحام بی‌سابقه در بندر عقبه شد و کشور را تا آستانه‌ی نافرمانی مدنی پیش برد. این اعتصاب و بی‌رحمی دولت اردن هم‌چنین باعث اعتصاب‌های پراکنده رانندگان اتوبوس، تاکسی و مسافرکش‌ها در چندین استان شد و مغازه‌ها در شهرهای معان، طفیله و کرک را بر آن داشت تا در هم‌بستگی با آن‌ها کسب و کار خود را تعطیل کنند. اگرچه رانندگان کامیون در نهایت به دلیل سرکوب شدید رژیم اردن و خیانت فدراسیون عمومی اتحادیه‌های کارگری اردن که وابسته به دولت است، اعتصاب را لغو کردند، اما پتانسیل ایجاد اختلال از پایین توسط این کارگران استراتژیک هم‌چنان وجود دارد. اعتصاب رانندگان کامیون در سراسر کشور گسترش یافت و اشکال پراکنده‌ای از هم‌بستگی را در استان‌های منتخب برانگیخت. با این حال، خواسته‌های آن‌ها محدود ماند و در نهایت توسط یک ضدانقلاب از بالا مهار شد.

پتانسیل رانندگان کامیون برای ایجاد اختلال با وجود سرکوب هم‌چنان پابرجاست. اتحاد بین استعمار مبتنی بر شهرک‌‌سازی و اقتدارگرایی عرب به شکل فزاینده‌ای بر زندگی رانندگان کامیون تأثیر گذاشته است. با افزایش تصاویر خشونت در غزه، برخی از رانندگان آگاهی فزاینده‌‌ی خود را از نقش خویش در تدارکات این پروژه‌ی امپریالیستی نشان داده‌اند. ماهر جزی، راننده‌ی کامیون اردنی که در ۹ سپتامبر ۲۰۲۴، سه نگهبان اسرائیلی را در گذرگاه مرزی اردن و کرانه‌ی باختری کشت، نمونه‌ای از این امر بود. این حادثه، درک فزاینده‌ی رانندگان کامیون از نقش‌شان در امکان‌پذیر کردن نسل‌کشی جاری را برجسته می‌کند.

تجربه‌های اعتصابات رانندگان کامیون نشان می‌دهد که رانندگان با پذیرش نیروی کار خود می‌توانند از خواسته‌های محدود اقتصادی فراتر روند. آن‌ها می‌توانند نسل‌کشی جاری در غزه را به چالش بکشند و عادی‌سازی مسیرهای تجاری از طریق اردن را مختل کنند و از موقعیت استراتژیک خود برای مبارزه با «نسل‌کشی به موقع» استفاده کنند.

 

* این هم‌اندیشی در تاریخ ۴ ژوئن ۲۰۲۵ در ژورنال ژئوپلتیک منتشر شده است. برای مشاهده‌ی پانویس‌ها و منابع کامل به اصل مقاله به این آدرس مراجعه کنید.

** گروه نویسندگان: رفیف زیاده (دپارتمان توسعه بین‌الملل، کالج کینگ لندن، انگلستان)؛ کریستین هندرسون (دپارتمان روابط بین‌الملل و تاریخ مدرن خاورمیانه، دانشگاه لایدن، هلند)؛ عمر جباری سالامانکا (مهمان ناظر جهان عرب و اسلام، دانشگاه آزاد بروکسل، بلژیک)؛ شری پلونسکی (دپارتمان سیاست بین‌الملل، دانشگاه کوئین مری لندن، انگلستان)؛ شارمین چوا (دپارتمان مطالعات جهانی، دانشگاه کالیفرنیا، سانتا باربارا (UCSB)، ایالات متحده آمریکا)؛ ریا الصناح (موسسه مطالعات عربی و اسلامی، دانشگاه اکستر، بریتانیا)؛ الیا الخازن (موسسه آرنولد برگسترسر، دانشگاه فرایبورگ، آلمان)

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) در ژانویه‌ی ۲۰۲۴، حکم اولیه‌ای را در پرونده‌ای که توسط آفریقای جنوبی مطرح شده بود، صادر کرد و اعلام کرد که اقدامات اسرائیل می‌تواند به طور موجهی کنوانسیون نسل‌کشی را نقض کند. برای مشاهده‌ی حکم کامل بنگرید به این لینک.

[2].‌ الگوی استعماری مبتنی بر شهرک‌سازی در مطالعات فلسطین، دولت اسرائیل را به‌عنوان پروژه‌ای برای گسترش سرزمین و استقرار و شهرک‌سازی به تصویر می‌کشد که هدف آن اعمال کنترل دائمی بر آن سرزمین است، در حالی که کل مردم فلسطین ــ در کرانه‌ی باختری و غزه، ساکنان داخل مرزهای آن که تابعیت اسرائیلی دارند و پناهندگان در تبعید ــ را هدف قرار می‌دهد.

[3].‌ ارجاع به مقاله یا در واقع رویکرد دئوبرا کوئن (Deobrah Cowen) محقق در دانشگاه تورنتو در مقاله‌ای با عنوان «دنبال کردن زیرساخت‌های امپراتوری: یادداشت‌هایی درباره شهرها، استعمار مهاجران و روش». «دنبال کردن زیرساخت» روشی است برای بررسی توسعه شهری که به کندوکاو در زیرساخت‌هایی مثل راه‌آهن می‌پردازد تا نشان دهد چطور راه‌آهن مکان‌ها، تاریخ‌ها و مبارزات مختلف را به‌هم پیوند می‌زند. این رویکرد به جای این‌که زیرساخت را یک دستاورد ملی خنثی و خیرخواهانه بداند، نشان می‌دهد که چگونه زیرساخت عمیقاً با تاریخ خشونت، مانند سلب مالکیت بومیان، تجارت برده و کار نژادی، گره خورده و آن را بازتولید می‌کند. این رویکرد رویدادها و بایگانی‌های به ظاهر مجزا را به هم متصل می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه شهرها همزمان هم توسط این فرآیندهای امپریالیستی بزرگتر شکل می‌گیرند و هم سیستم‌هایی از آنها هستند. با انجام این کار، نه تنها ساختارهای قدرت نهفته در دنیای فیزیکی اطراف ما را آشکار می‌کند، بلکه لحظات مقاومت و امکانات جای‌گزین برای توسعه شهری آینده را نیز برجسته می‌کند.

Cowen, D. (2019). Following the infrastructures of empire: notes on cities, settler colonialism, and method. Urban Geography, 41(4), 469–486. (link)

[4].‌ ضد زیرساخت (counter-infrastructures) در بستر پانویس قبلی و مقاله معنی پیدا می‌کند. ضد زیرساخت‌ها، سیستم‌ها یا شبکه‌هایی هستند که توسط یک گروه به حاشیه رانده شده برای مقاومت و براندازی زیرساخت‌های قدرت غالب ایجاد می‌شوند. در حالی که زیرساخت‌های غالب به‌عنوان ابزاری برای کنترل، جابه‌جایی و خشونت استفاده می‌شوند، ضد زیرساخت‌ها به‌عنوان مکان‌های امتناع پدیدار می‌شوند و به‌عنوان شبکه‌هایی برای بقا و به چالش کشیدن کنترل استعماری عمل می‌کنند.

[5].‌ طرح آلون یک پیشنهاد سیاسی و ارضی بود که وزیر اسرائیلی، ایگال آلون، پس از جنگ شش روزه ۱۹۶۷ تهیه کرد. هدف اصلی آن تعریف یک تقسیم‌بندی امنیتی-محور از کرانه‌ی باختری، نوار غزه و بلندی‌های جولان بود که به تازگی اشغال شده بودند ـ م.

[6].‌ اسرائیل در شاخص جهانی امنیت غذایی ۲۰۲۲، رتبه‌ی ۲۴ را در بین ۱۱۳ کشور دارد.

[7].‌ در سال ۲۰۱۲، پس از سه سال و نیم نبرد حقوقی، وزارت دفاع اسرائیل گزارشی از سال ۲۰۰۸ منتشر کرد که سیاست محدود کردن ورود غذا به نوار غزه را تشریح می‌کرد. این سند با عنوان «مصرف غذا در نوار غزه- خطوط قرمز» نشان می‌دهد که هدف رسمی دولت، راه‌اندازی «جنگ اقتصادی» علیه حماس با فلج کردن اقتصاد غزه بوده است. این گزارش جزئیاتی از چگونگی تعیین ۱۰۶ کامیون حامل کالاهای اساسی بشردوستانه در روز برای جلوگیری از سوء تغذیه ارائه می‌دهد. که کاهش قابل توجهی نسبت به بیش از ۴۰۰ کامیونی بود که روزانه قبل از ژوئن ۲۰۰۷ به غزه وارد می‌شدند. با این حال، در عمل، در آن زمان به طور متوسط فقط ۶۷ کامیون در روز اجازه ورود به غزه را داشتند. این سیاست پس از حادثه‌ای در سال ۲۰۱۰ تغییر کرد و محدودیت‌های ورود غذا به غزه لغو شد. با این حال، دولت اسرائیل هم‌چنان به «سیاست جداسازی» ادامه می‌دهد که جابه‌جایی مردم و کالاها بین غزه و کرانه‌ی باختری را محدود می‌کند.

[8].‌ هنگام ترجمه این مقالات تعداد کشته‌شده‌ها به حدودا ۱۰۰۰ نفر رسیده است ـ م.

[9].‌ «خط اعتصاب» (Picket Line) گروهی از مردم، معمولاً کارگران، هستند که در خارج از محل کار اعتراض می‌کنند تا سایر کارگران را از ورود به محل کار منصرف کرده و توجه عمومی را به خواسته‌های خود جلب کنند. در اینجا، «خط اعتصاب فلسطینی» به ایده‌ی گسترش این نوع اعتراض فراتر از یک محل کار واحد به مقیاس جهانی اشاره دارد. این فراخوانی برای جنبش‌های هم‌بستگی بین‌المللی است تا مانند یک خط اعتصاب عمل کنند، نه فقط علیه یک شرکت، بلکه علیه کل زنجیره‌ی تأمین سلاح جهانی که از اسرائیل حمایت می‌کند. این به معنای مختل کردن جریان سلاح و کالا است، دقیقاً مانند کارگرانی که ورود به یک کارخانه را مسدود می‌کنند، تا فشار مادی ایجاد کرده و خشونت را متوقف کنند.

[10].‌ «کاروان آزادی» مجموعه‌ای از اعتراضات در کانادا در اوایل سال ۲۰۲۲ توسط رانندگان کامیون و دیگران علیه دستورالعمل‌های دولت در رابطه با واکسیناسیون کووید-۱۹ و سفرهای بین مرزی بود. این کاروان در سراسر کشور سفر کرد و در نهایت به اشغال گسترده مرکز شهر اتاوا منجر شد که چندین هفته ادامه داشت.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-51k

مارکس در مقام ماتریالیست تاریخی

مارکس در مقام ماتریالیست تاریخی

بازخوانی هجدهم برومر

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

ماسیمیلیانو تومبا

ترجمه‌ی حسن مرتضوی

 

چکیده: هدف این مقاله بازخوانی هجدهم برومرِ مارکس با برجسته‌سازی معنای سیاسی تاریخ‌نگاری ماتریالیستی است. در بخش نخست، قصد تاریخ‌نگارانه و سیاسی مارکس را بررسی می‌کنم که تاریخ پس از انقلاب ۱۸۴۸ را هم‌چون مضحکه‌ای برای برچیدن «هرنوع ایمان به گذشته‌ی خرافی» بازنمایی کرد. در بخش دوم، سبک نمایش‌گون مارکس را واکاوی می‌کنم تا نشان دهم چگونه امپراتوری دوم را چونان جامعه‌ای بی‌پیکر، یک فانتاسماگوریا یا وهم‌نمایی، بازنمایی می‌کند که در آن قانون اساسی، مجلس ملی و قانون ــ به‌اختصار، هرآن‌چه طبقه‌ی متوسط به‌منزله‌ی اصول اساسی دموکراسی مدرن برپا کرده بود ــ محو می‌شود. در بخش سوم استدلال می‌کنم که مارکس نظریه‌ای از انقلابْ برای تمام موقعیت‌ها تدوین نمی‌کند. آن‌چه برای او اهمیت دارد، تاریخ‌نگاری‌ای است که بتواند در زمان‌مندی‌های گوناگون انقلابْ امکان رهایی راستین را دریابد.

تاریخ سوژه‌ی ساختاری است که جایگاه آن نه زمان تهی و همگن، بلکه زمان آکنده از اکنون است.

والتر بنیامین، «درباره‌ی مفهوم تاریخ»، تز چهاردهم

هجدهم برومر کارل مارکس صرفاً تاریخ فرانسه میان سال‌های ۱۸۴۸ و ۱۸۵۱ نیست. این متن با محتوا و سبک خودْ عناصری از یک تاریخ‌نگاری انقلابی در بر دارد. جستار حاضر می‌کوشد این عناصر را استخراج کند و در تأیید انقلابی بودن این تاریخ‌نگاری استدلال فراهم آورد، و هم‌هنگام، همان کنش انقلابی را ــ چه در محتوا و چه در سبک ــ به اجرا بگذارد. در پس‌زمینه‌ی این کنش، تفسیر بنیامین از ایده‌ی زمان قرار دارد. من در قرائتم از هجدهم برومر می‌خواهم به جای آن‌که تاریخ‌نگاری دیگری را برای ماتریالیسم تاریخی تبیین یا تدوین کنم، استراتژی تاریخ‌نگارانه‌ی مارکس را تکرار کنم. مارکس هرگز از اصطلاح «ماتریالیسم تاریخی» استفاده نکرد، بلکه تعبیرهایی نظیر «ماتریالیست پراتیک» و «ماتریالیست کمونیست» به‌کار برد. این اصطلاحات بیان‌گر یک آموزه نیستند، بلکه نوعی کنش‌گر سیاسی را مشخص می‌کنند که با خلق تاریخ‌نگاری نوینی از زمان‌مندی‌های متکثر تاریخی، قادر به تولید ایماژهای سیاسی تازه‌ای است.

ساختار این متن سه‌گانه است: در بخش نخست، معنای سیاسی مدل «تراژدی ـ مضحکه» را شرح می‌دهم که هدفش بازنمایی ابژکتیو وقایع تاریخی نیست، بلکه بازخوانی هم گذشته و هم سنت‌ها برای آفرینش پراتیک‌های نو است. بخش دوم و مرکزیْ وهم‌نمایی سیاسی دولت لیبرال- دموکراتیک را برملا می‌کند و چشم‌انداز پرولتری را در برابر بحران نهادهای پارلمانی و دموکراتیک پیش می‌کشد. بخش سوم و آخرین بخش به ترسیم رویکرد تاریخ‌نگارانه‌ی انقلابی و نسبت آن با زمان‌مندی‌های متفاوت تاریخی، ترکیب‌ها و تضادهایشان، اختصاص دارد.

رهاسازی تاریخ از چنگ تاریخ

«هگل جایی گفته است که همه‌ی رویدادها و شخصیت‌های بزرگ تاریخ جهان دو بار رخ می‌دهند. او فراموش کرد بیفزاید: بار نخست به‌صورت تراژدی، بار دوم به‌شکل مضحکه.»[۱] این آغاز مشهور هجدهم برومر لویی بناپارت است. این جمله را انگلس در نامه‌ای به تاریخ سوم دسامبر ۱۸۵۱، هنگامی که مارکس در حال آماده‌سازی متن بود، به او پیشنهاد کرد. انگلس نوشت: «واقعاً چنین می‌نماید که انگار هگل پیر در گورش به‌مثابه‌ی روح جهان عمل می‌کند و تاریخ را هدایت می‌کند، با وسواسی تمام مقرر می‌دارد که همه‌چیز دوبار پرده‌برداری شود، یک بار در قالب تراژدی عظیم و بار دیگر در هیئت مضحکه‌‌ای حقیر، کوسیدیِر به‌جای دانتون، لویی بلان به‌جای روبسپیر، بارتلمی به‌جای سن‌ژوست، فلوکن به‌جای کارنو، و آن گوساله‌ی مهتابی با یک دوجین ستوان مقروض و بخت‌برگشته به‌جای ژنرال کوچک و میزگرد مارشال‌هایش. و اینک ما به هجدهم برومر رسیده‌ایم.»[۲] تکرار، یا بازتکرار فرم هگلیِ تکرار[۳]، تفاوت می‌آفریند. تکرار در جابه‌جایی فرمول «تراژدی ـ مضحکه» بازتعریف می‌شود.[۴] این حتی شامل همان «هگل»ی می‌شود که در سرآغاز آن‌چه مارکس نوشته از او نقل می‌شود: این نقل‌قول اقتدار مرجع را محو می‌کند. نه‌تنها گفته‌ی هگل از جایی نامعین ــ «جایی» ــ آمده که ظاهراً چندان مهم نیست ذکر شود، بلکه هگل حتی افزودن مهم‌ترین نکته را فراموش می‌کند: مدل تراژدی ـ مضحکه که مارکس از هاینه گرفته است.[۵] شکل تکرار، خود فرمِ نقل‌قول هگل را دگرگون می‌کند: فرمول تکرار تاریخْ «هگل» را به مضحکه بدل می‌کند، نه از آن‌رو که تاریخ طبق قانونی مرموز باید در قالب مضحکه تکرار شود، بلکه چون اصلاً تکراری در کار نیست.[۶]

در نامه‌ی انگلس لحنی نهفته است که در نوشته‌های مارکس نیز طنین می‌افکند: این همان مضحکه‌ای است که «چنین می‌نماید که انگار هگل پیر در گورش به‌سان روح جهان عمل می‌کند و تاریخ را هدایت می‌کند». مسلماً این خود هگل نیست، بلکه سنت هگلی است که از قلمرو مردگان عمل می‌کند؛ و این کار را نه مستقیماً بر تاریخ، بلکه بر تاریخ‌نگاری ــ و بنابراین بر خود تاریخ ــ انجام می‌دهد. در دهه‌ی ۱۸۵۰، تصویر «همتایان تاریخی» در حال گسترش بود، نه‌فقط میان دوم دسامبر ۱۸۵۱ و نهم نوامبر ۱۷۹۹ ــ همان هجدهم برومر واقعی ــ بلکه میان امپراتوری جدید و عصر سزار نیز.[۷] «امپراتوری» و «سزاریسم» دو کلیدواژه‌ی زرادخانه‌ی بلاغی این همتایان تاریخی‌اند که مارکس با آن‌ها به جدل می‌پردازد. در پیش‌گفتار ویراست دوم هجدهم برومر (۱۸۶۹)، مارکس نوواژگی «سزاریسم» را نقد می‌کند،[۸] زیرا این اصطلاح حامل همان تشابه‌های سطحی تاریخی است که به‌جای تبیین یک رویداد، تفاوت‌های خاص میان شکل‌های گوناگون مبارزه‌ی طبقاتی را پنهان می‌کنند.

مارکس در همان پیش‌گفتار به ویکتور هوگو و پرودون اشاره می‌کند که به‌منزله‌ی نمونه‌های دو موضع کاملاً متضاد تاریخ‌نگارانه عمل می‌کنند.[۹] ویکتور هوگو، در حین نگارش ناپلئون کوچک، چیزی جز خشونت فردی لویی بناپارت نمی‌بیند و بدین‌سان، این شخصیت را بزرگ‌نمایی می‌کند، نه کوچک‌نمایی؛ در سوی دیگر، پرودون در اثر خود کودتا، خطای متقابل را مرتکب می‌شود: یعنی خطای تاریخ‌نگاری ابژکتیو که امپراتوری ناپلئون سوم را صرفاً نتیجه‌ی تکامل اوضاع پیشین می‌داند.[۱۰] اگر هوگو در چارچوب شخصیت تاریخی می‌اندیشد، پرودون فقط تحول تاریخی اوضاع و احوالی را می‌بیند که سرانجام به قدرت رسیدن لویی بناپارت انجامیده‌اند. همین الگوهای تاریخ‌نگارانه در تحلیل‌های مربوط به هیتلر و ناسیونال‌سوسیالیسم نیز به کار گرفته شده بودند، تا جایی که می‌توان تحلیل‌های دقیقی از وضعیت کنونی را براساس الگوی تاریخ‌نگاری مسلط در این یا آن دوره ارائه کرد. هر دو موضع از نظر ماتریالیست تاریخی نادرست‌اند، و حتی موضع میانه‌ای هم در میان نیست. مسئله در واقع این است که نشان دهیم چگونه تاریخ اول، یعنی تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی، با تاریخ دوم، یعنی تاریخ سیاست فرانسه از فوریه‌ی ۱۸۴۸ به بعدْ درهم تنیده شد و شرایطی فراهم آورد که اجازه داد «یک شخصیت میان‌مایه و مضحک به قهرمان بدل شود.»[۱۱] ناپلئون سوم نوآور نبود، اما وضعیت کاملاً تازه او را چنین جلوه داد.

در نگارش هجدهم برومر، مارکس ژانر «دفاعیه» (apology) را در حکم ژانر نفی و امتناع برمی‌گزیند و زاویه‌دید مسلط را دگرگون می‌کند تا جهانی را به تصویر کشد که در آن چشم‌اندازی تراژیک- کمیک، بی‌هیچ رنگی از تسلیم، شکل می‌گیرد: کرامول با اقتدار و صلابت در حالی که ساعتی در دست داشت پارلمان را منحل کرد؛ ناپلئون خود حکم مرگ را برای مجلس ملی خواند؛ لویی ناپلئون با دزدی، دروغ و نمایش‌های علنی شارلاتانیسم پیش رفت.[۱۲] پس از ناپلئون بناپارت، چهره‌ای مضحک و میان‌مایه هم‌چون ناپلئون سوم آمد. «تکرار» در این‌جا حربه‌ای بلاغی است که در آن بازنمایی به هیئت «مضحکه» درمی‌آید و عنصر تازه را پیکربندی نوین مبارزه‌ی طبقاتی پدید می‌آورد، از آن هنگام که پرچم‌های سرخ بر سنگرهای لیون در برابر پرچم سه‌رنگ برافراشته شدند و پایان رؤیای هرگونه ی‌کدستی ملی را اعلام کردند.

قصد تاریخ‌نگارانه و سیاسی مارکس این است که تاریخ پیامدهای انقلاب ۱۸۴۸ را چونان مضحکه بازنمایی کند، تا «هرگونه ایمان به گذشته‌ی خرافی» را از میان بردارد و از شر «سنت همه‌ی نسل‌های مرده» خلاص شود؛ همان که «چونان کابوسی [بختک] بر مغز زندگان سنگینی می‌کند.»[۱۳] تاریخ تنها زمانی از چنگ تاریخ آزاد می‌شود که سنت از ستم بر زندگان دست بردارد، تنها زمانی که ارواح گذشته زدوده شوند. این کابوس یا بختکی که بر مغز زندگان فشار می‌آورد، در سنت ژرمنی همان خون‌آشامی است که به‌صورت پروانه‌ای در خانه‌ها می‌خزد تا بر سینه‌ی خفتگان بیارامد. حضوری واقعاً شبح‌گون! ازاین‌رو، اشباح، خیال‌پردازی پس از انقلاب، و به‌ویژه دیکتاتوری ناپلئون سوم، را درمی‌نوردند. این خون‌آشام بُعدی سیاسی دارد که به‌تمامی مدرن است: بازنمایی گذشته‌ای است که نمی‌خواهد بمیرد؛ همان که زندگان را عذاب می‌دهد، یا حتی در سیاست‌های ارتجاعی ناسیونالیسم و فاشیسم در هیئت اسطوره‌ای دوباره زنده می‌شود.[۱۴] مارکس برای رهانیدن زندگان و بدین‌سانْ توان‌مندی‌های راستین اکنونْ از چنگ سلطه‌ی مردگان، با یادآوری عبارتی از انجیل می‌نویسد: باید گذاشت «مردگانْ مردگان خود را به خاک بسپارند.»[۱۵] نگارشِ تاریخْ «جمعیتی از مردگان» را به روی صحنه می‌آورد تا مناسک تدفینی را اجرا ‌کنند.[۱۶] این امر کارکردی نمادین دارد: برپا کردن جایی برای مردگان به جامعه امکان می‌دهد تا گذشته‌ای برای خود در زبان بسازد و بدین‌گونه «فضای امر ممکن» را بازتوزیع کند.[۱۷] دفن گذشته آن‌چه را نباید تکرار شود مشخص می‌کند، و بدین‌گونه اکنونی برای آن‌چه هنوز باید انجام بگیرد می‌گشاید. متن مارکس به‌گونه‌ای ممتاز خصلت کنش‌مند خود را نشان می‌دهد: «زبان امکان می‌دهد پراتیکی در نسبت با دیگری‌اش یعنی گذشته ترسیم شود.»[۱۸]

پس از شکست پرولتاریای انقلابی، خیال‌پردازی اجتماعی به تسخیر شبح انقلاب درآمده است.[۱۹] «شبح سرخ [rotes Gespenst]» که وُسه آن را پیش کشیده،[۲۰] کابوس ضدانقلابیون است؛ این شبح جای‌گزین انقلاب واقعی می‌شود و نه با «کلاه فریژیِ آنارشی»[۱-۲۰]، بلکه «در یونیفورم نظم، در هیئت سربازی با شلوار سرخ» رخ می‌نماید.[۲۱] این شبح همان تصویری است که فاتحان از کمونیسم ارائه می‌دهند. این نکته درباره‌ی آغاز مانیفست نیز صدق می‌کند. رویکرد مارکس در پی واژگون کردن این تصاویر است. اگر «تمام قدرت‌های اروپای کهنه برای بیرون راندن این شبح وارد یک اتحاد مقدس شده‌اند: پاپ و تزار، مترنیخ و گیزو، رادیکال‌های فرانسوی و جاسوسان پلیس آلمانی»[۲۲]، به این معناست که «قدرت‌های اروپای کهنه به واقع از این شبح می‌ترسند». ستمگران از ستمدیدگان می‌هراسند. پس این تصویر واژگون می‌شود: «کمونیسم هم‌اکنون از سوی تمام قدرت‌های اروپایی به‌منزله‌ی یک قدرت به رسمیت شناخته شده است.»[۲۳] تنها با رهایی از احساس ضعف و فضای شکست است که می‌توان دوباره به میدان نبرد بازگشت. این همان روحی است که بر مانیفست حاکم است، و در هجدهم برومر نیز چنین است. طبقاتی که پرولتاریا را شکست داده‌اند، مدت‌هاست خیال‌پردازی را با اشباح پر کرده‌اند، و خلأ به‌جامانده از سوژه‌ی انقلابی با ترس انباشته شده است. ترس است که چونان عاملی پیونددهنده عمل می‌کند تا طبقات مختلف در برابر دشمنی شوم و گریزان هم‌پیمان شوند؛ اما همین ترس خیال‌پردازی پرولتاریا را با خرد کردن آنْ زیر بار شکست و بستن آن به جهان مردگان نیز تسخیر می‌کند. پس مسئله این است که باید این تاریخ را چنان نوشت که از قید سنتی خاص و از قید یک خیال‌پردازی رها شود؛ آن‌چه مارکس می‌خواهد فرا بخواند روح [Geist] انقلاب است، نه شبح [Gespenst] آن.[۲۴]

مدل تراژیک ـ کمیک برای تاریخ‌نگاری انقلابی نوین کاربرد دارد: این یک مدل توصیفی نیست، بلکه یک مدل کنش‌مند است.[۲۵] این تاریخ‌نگاری مارکسیستی همزمان با تعهدش به مبارزه سیاسی بالیده می‌شود. برای نخستین بار و به شکل ابتدایی، آن را در نقد فلسفه‌ی حق هگل می‌یابیم که بین دسامبر ۱۸۴۳ و ژانویه ۱۸۴۴ نوشته و در فوریه ۱۸۴۴ در سالنامه‌های آلمانی-  فرانسوی منتشر شد. در آن اثر نظام آلمان «ناهماهنگ با زمانه» خوانده شد، یعنی یک رژیم پیشین مدرن که چیزی نیست جز چهره‌ای کمیک (Komödiant)  از نظم جهانی که قهرمانان واقعی‌اش مرده‌اند: «آخرین مرحله از یک شکل جهان‌تاریخی، کمدی آن است.»[۲۶] نظام آلمان به‌مثابه‌ی رژیمی پیشین از دلقک‌ها تصویر می‌شود تا با شادی و سرور با یک گذشته‌ وداع کنیم.[۲۷] سبک مارکس در این تاریخ سیاسی[۲۸] تنها زمانی معنا دارد که فرض کنیم مخاطبش خواننده‌ای انتزاعی، بی‌طرف و بی‌علاقه نیست، بلکه خواننده‌ای است مشخص با منافع سیاسی و اقتصادی خاص. مارکس در مدرسه‌ی مبارزات کارگران، شیوه‌ای نو برای خواندن زمان‌های تاریخی مختلف که در انقلاب‌ها می‌یابیم، فرا می‌گیرد.

گسست از تاریخ‌نگاری بورژوایی صرفاً به معنای روایت داستانی دیگر نیست، بلکه به معنای گسست از شکل بازنمایی آن است. اگر عصر مطبوعات برای مدتی ما را به این باور رسانده که تولید ادبی برای مخاطبی بی‌طرف و بی‌علائق ممکن است، مارکس نفاق این تصور را نشان می‌دهد، این سپهر را سیاسی می‌کند[۲۹] و به مخاطبی مشخص و معین رو می‌آورد: طبقه‌ی کارگر در مبارزه. زاویه‌دیدی که مارکس از آن تاریخ می‌نویسد واقعاً خاص‌نگرانه است. هیچ چیز به اندازه ادعای نوشتنْ مستقل از هر نقطه‌نظر خاص و برای مخاطبی جهانی که تنها در بلاغت زیرکانه‌ی مورخ «بی‌طرف» یا «ابژکتیو» وجود دارد، ایدئولوژیک نیست. هر نوع تاریخ‌گراییْ نوعی ریتوریک نیز هست.[۳۰] گذشته برای ماتریالیستْ هرگز صرفاً به گفتار تقلیل نمی‌یابد: مسئله نمایاندن گذشته «در روایتی قانع‌کننده» نیست.[۳۱] میان ماهیت تاریخ‌نگاری فاشیستی، که گذشته را در سیمای خویش بازنویسی می‌کند، و تاریخ‌نگاری ماتریالیستی، که گذشته را برای رهایی‌بخشی امکان‌های انقلابی اکنون بازنویسی می‌کند، تقابلی بنیادین وجود دارد. بخت‌های انقلابی‌ای که تاکنون به دست طبقات پیروزمند محو شده‌اند، در پیکارهای امروز جان تازه می‌گیرند. تاریخ‌نگار ماتریالیست در پی توصیفی ابژکتیو نیست؛ او به‌خوبی می‌داند که نه‌تنها سنت‌ها همواره برساخته‌اند، بلکه خودِ «واقعیت‌ها» نیز چیزی جز تفسیر نیستند. تاریخ‌نگار ماتریالیست بر سویه‌ی سوبژکتیو امر ابژکتیو انگشت می‌گذارد؛ بر نیروی سازنده‌ی پراتیک طبقاتی در دل یک پدیده‌ی تاریخی. تاریخ او جانبدار است و جانب یکی از سوژه‌های این ستیز را می‌گیرد؛ صرفاً با او همدلی نمی‌کند، بلکه تاریخ را از چشم‌انداز او می‌خواند. او با سیاسی‌کردن تاریخ‌نگاری در همان کشاکش دخالت می‌کند. این تاریخ قرار نیست «ابژکتیو» باشد یا بازنمایی «خودِ تاریخ»، بلکه می‌خواهد روایت کند که امور برای آن سویه‌ای که در پی رهایی خویش بود چگونه گذشت؛ می‌خواهد پاره‌ای از سنت را بسازد[۳۲] که بتواند از کوشش‌های گذشته برای رهایی به نبرد امروز پیوند بخورد.

الگوی «تراژدی- مضحکه» غایتی اکتشافی ندارد، بلکه صرفاً غایتی پراتیکی دارد: این الگو متناظر است با تحلیلی از واقعیت که بتواند امکان‌های تازه‌ای برای دگرگونی بگشاید؛ یگانه تحلیلی که ماتریالیست تاریخی‌ می‌تواند علمی‌اش بداند. بنا بر واپسین تز درباره‌ی فوئرباخ، «ماتریالیستِ پراتیکی» فلسفه و پراکسیس را در برابر هم قرار نمی‌دهد، بلکه جهان را چنان تفسیر می‌کند که تغییر آن ممکن شود. علم به تصویر عینی‌تر ابژه در برابر سوژه مرتبط نیست، بلکه به آن حقیقتی پیوند می‌خورد که راهی نو برای ارتباط با واقعیت کشف می‌کند. بازنمایی گذشته هم‌چون یک مضحکه یکی از لایه‌های معنایی‌اش را نابود می‌کند تا کنش انقلابیِ آفرینشِ آن‌چه هنوز وجود ندارد[۳۳]، سنت کهن را با وام‌گیری از شعارها و جامه‌های سنّتی تکرار نکند. با این‌همه، زنده‌ کردن یک سنت الزاماً به معنای بازتولید کهنه نیست: سنتْ همیشه و صرفاً باری گران و مانعی سخت نیست؛ سنت می‌تواند در خدمت تجلیل پیکارهای نو، پیش‌بردن آن‌ها و تعالی بخشیدن به وظایف تازه نیز قرار بگیرد: سنت می‌تواند جرقه‌ای انقلابی نیز باشد. اما نه هر سنتی. هجو گذشته می‌تواند ترمزی برای عمل باشد، اما می‌تواند انگیزه‌ای نیز فراهم آورد که زنجیرهای بازدارنده‌ی سنتی دیگر را از هم بگسلد. هجو امپراتوری به‌دست ناپلئون سومْ مانع عمل او نشد، بلکه به‌مثابه‌ی یک واکنش‌گر شیمیایی نیرومند عمل کرد.

آنگاه که قهرمانان، احزاب و توده‌های انقلاب فرانسه ــ «با جامه‌ی رومی و شعارهای رومی» ــ جامعه‌ی مدنی مدرن را بنیان نهادند، احیای سنتْ ترمزی بر انقلاب نبود، بلکه انگیزه‌ای برای پیکارهای نو به‌شمار می‌آمد: گلادیاتورهای انقلاب «در سنت‌های سترگ و کلاسیک جمهوری روم، آرمان‌ها، صورت‌های هنری و فریب‌های خویش را یافتند تا بتوانند محتوای محدود بورژوایی مبارزه‌شان را از خود پنهان کنند و شور خویش را در تراز والای تراژدی‌های عظیم تاریخی نگه دارند.»[۳۴] این وضع بی‌شباهت با دوران کرامول و انقلابیون انگلیسی نبود که برای انقلاب بورژوایی خویش واژه‌ها، شورها و اوهام را از عهد عتیق وام گرفتند. در هر دو مورد، احیای مردگان سدی در برابر حرکت نبود، به هجو نبردهای کهن بدل نشد، بلکه نبرد نو را تعالی بخشید و روح راستین انقلاب را دوباره به جنبش واداشت. این امر در تضاد است با وضع تاریخی‌ای که مارکس در آن می‌نویسد، زیرا اکنون وظایف پرولتاریای انقلابی متفاوت است. تاریخ‌نگاری سیاسی‌شده‌ی مارکس، تاریخ‌نگاری بحران انقلابی است: مارکس تاریخ می‌نویسد تا پرولتاریا دست از احضار ارواح گذشته بردارد و آن‌ها را به خدمت خویش درآورد،[۳۵] آن هم در تقابل با انقلابیون ۱۸۴۸ که سنت انقلابی ۱۷۹۵- ۱۷۹۳ را به هجو بدل کردند[۳۶] و در همان دام گرفتار ماندند.

انقلاب پرولتری به افق نمادین متفاوتی با افق انقلاب‌های بورژوایی نیاز دارد. ماتریالیست‌های تاریخی نمی‌توانند این افق را خلق کنند، اما می‌توانند برای ویرانی سنتی که سدّ راه آن است بکوشند تا مبارزه‌ی امروز را به سنت راستین آن پیوند دهند؛ همان سنتی که تاریخ‌نگاری طبقات پیروزمند برای سرکوبش از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند. هر کس در این ماجرا مشارکت کند، سرودهایی در ستایش محو یادکرد بسراید و در عین حال چنین بپندارد که این از دست‌رفتن یادکرد می‌تواند خود واجد نیرویی انقلابی باشد، در واقع در ساختن خیال‌واره‌ی مسلطی شریک می‌شود که با زدودن آن سنت، طبقه‌ی کارگر را از صحنه کنار می‌زند. زدایش کنونی یادکرد، هم‌چون موزه‌ای‌کردن نهادی آن، بخشی از حماسه‌ی پست‌مدرنِ اسطوره‌سازی است؛ که نه فقط تحریف تاریخ بلکه تولید تخیلی است که در آن روایت‌های گوناگون هم‌ارزش و بنابراین بی‌تفاوت جلوه می‌کنند. آرشیو یادکرد‌ی کارگری نباید این تاریخ را به موزه بسپارد، بلکه باید آن را فراخواند، زیرا این سنت هنوز دادخواهی می‌کند. سنت، یعنی مفهومی که سنت‌گرایان در بحران سنت و جامعه‌ی رژیم پیشین به منزله‌ی سلاحی سیاسی به کار گرفتند، اکنون باید برای پیونددادن پیکارهای گذشته با نبردهای اکنون به کار رود[۳۷] و برای انباشتن گذشته از بار انفجاریِ انقلاب که فتیله‌اش در لحظه‌ی نبرد امروز افروخته می‌شود استفاده شود. باید پیکارهای نسل‌های پیشین را به یاد آورد، زیرا آن‌ها هنوز خواستار رهایی از ستم گذشته ــ و اکنون ــ هستند. اگر مفهوم سنت، یعنی پیوستگی، برای سنت‌گرایان سلاحی است علیه انقلاب[۳۸]، سنت کارگری نزد مارکس جرقه‌ی گسست از سنت طبقات حاکم است.

نوآوری بزرگ هجدهم برومرِ مارکس در دوپاره‌کردن لایه‌های معنایی تاریخ‌نگارانه نهفته است: مارکس به‌جای جریان پیاپی و درزمانیِ گذشته ـ حال، رابطه‌ای هم‌زمانی میان گذشته و سنت را در پیوند با پراتیک اکنون برقرار می‌کند. تمرکز بر این گذشته ــ که به‌صورت سنت در اکنون حضور دارد ــ عنصری است که این تفسیر را از تفسیر ۱۸۴۵ متمایز می‌کند؛[۳۹] مارکس اینک زمان‌مندی‌های متفاوت پراتیک حال را کاویده است، چراکه گذشته‌-حال، یعنی سنت، سلاحی است که باید از چنگ سنت‌گرایان بیرون کشید. اگر سنت برای آنانْ صورتِ تداوم تاریخی و جست‌وجوی انسجام اجتماعی است، برای مارکسْ به نیروی گسست و گسل بدل می‌شود. سنت‌گرایان گذشته را می‌سازند تا آن را تحمیل و با معیار تداوم مشروع کنند؛ حال آن‌که تاریخ‌نگار ماتریالیست با سنت کار می‌کند تا شکاف‌هایی را نشان دهد که در سراسر تاریخ جاری‌اند و بدین‌سان مسأله‌ی گسست‌های راستین انقلابی را مطرح می‌کند؛ گسست‌هایی که می‌توانند رشته‌ی استثمار را بگسلند. مارکس در این‌جا دل‌مشغول درهم‌تنیدگی سنت و پراتیکِ اکنون، با همه‌ی ابهام‌ها و دوسویگی‌هایش، است.

«سنت تاریخی این باور را در دهقانان فرانسوی پدید آورد که معجزه‌ای رخ خواهد داد و … ”مردی به نام ناپلئون دوباره همه‌ی شکوه آنان را بازخواهد گرداند.“ و سرانجام فردی پیدا شد که وانمود می‌کرد همان مرد است، زیرا نامش ناپلئون بود… پس از بیست سال آوارگی و رشته‌ای از ماجراهای مضحک، آن پیش‌گویی برآورده و آن مرد امپراتور فرانسه شد.»[۴۰]

سنت با اوضاع و احوال اکنون درهم‌می‌آمیزد. اگر هر مردی می‌تواند امپراتور فرانسه شود، از آن‌روست که پراکسیس او با سنتی تلاقی پیدا می‌کند که در پرشمارترین طبقه‌ی فرانسه یعنی دهقانان حضور دارد. این سنت حتی به بهای گسستْ تداوم را تضمین می‌کند. در واقع، سنت می‌تواند در تولید گسست نیز نقش داشته باشد: «هجو امپریالیسم» ابزاری شد برای رهایی ملت فرانسه از بارِ یک «سنت» و برای آشکار ساختن «تعارض میان قدرت دولتی و جامعه در خالص‌ترین شکل آن.»[۴۱] «تمرکز دولتی» جدید، که با ارجاع به سنت امپراتوری سوخت‌گیری می‌کرد، تنها با گسستی آشکار از تازه‌ترین سنت جمهوری‌خواهی می‌توانست کامیاب شود.

هجوِ اکنونْ حربه‌ای است که مارکس برای نجاتِ اکنون از چنگ حضورهای شبح‌گونی به‌کار می‌گیرد که به کابوسی تعلق دارند که هم‌چون خون‌آشامی نیروی آن را می‌مکد. هجو هر شخصیت بر مبنای فرمول تراژدی ـ مضحکه ساخته می‌شود: ماراست[۱-۴۱] «جمهوری‌خواهی با دستکش زرد»[۲-۴۱] که «خود را به هیئت بایی پیر [۳-۴۱]» در آورده بود؛ لوئی ناپلئون «ماجراجویی که اینک سیمای پیش‌پاافتاده و نفرت‌انگیز خود را زیر نقاب آهنین ناپلئون مرده می‌پوشاند.»[۴۲] این تشابه‌سازی در دو لایه‌ی معنایی صورت می‌گیرد که معنای اکنون را واسازی و آن را به مضحکه بدل می‌کند: اگر عمویش «یادآور لشکرکشی‌های اسکندر در آسیا بود، برادرزاده یادآور فتوحات باکوس در همان سرزمین است.»[۴۳] لایه‌های معنایی متفاوت یادکرد ــ اسکندر و باکوس ــ دو ناپلئون را بازآرایی می‌کند: اگر اسکندر تنها یک نیمه‌خدا بود، «باخوس یک خدا بود، در واقع او خدای انجمن دهم دسامبر بود»،[۴۴] نگهبان ارتش خصوصی بناپارت که از ده‌هزار گدا تشکیل می‌شد؛ «هرزه‌گردانی با اصل‌ونسبی مشکوک و وسایل معاشی نامعلوم»، «ماجراجویان فاسد»، «آوارگان، سربازان اخراجی، تبهکاران سابق، زندانیان فراری از کار اجباری، کلاه‌برداران، حقه‌بازان، لوتی‌ها، جیب‌برها، استادان شعبده، قماربازان، قوّادان، روسپی‌خانه‌داران، باربرها، قلم‌به‌دستان، نوازندگان دوره‌گرد، سمسارها، چاقوتیزکن‌ها، مسگرها و گدایان: به‌اختصار، همان توده‌ی نامعین و ازهم‌گسیخته‌ای که فرانسوی‌ها آن را La bohème می‌نامند»؛ [۴۵] و آن امپراتور بوهِمی که با «سیگار برگ و شامپاین، مرغ ژله‌ای و سوسیس سیر» خود را باد می‌کند، همان «قدرت‌های برتری که انسان، و به‌ویژه سرباز، توان ایستادگی در برابرشان را ندارد.»[۴۶] پرده بر «صحنه‌هایی از زندگی بوهمی» فرومی‌افتد، آنری مورژه [۱-۴۶] کنار می‌رود و ناپلئون سوم راه را برای «لمپن‌پرولتاریای شاهانه» هموار می‌کند.[۴۷]

با این همه، در این تکرار مضحک شکافی پدیدار می‌شود و عنصری ناهمگن سربرمی‌آورد: همان فرودستانی که ناپلئون سوم توانست بر حمایتشان تکیه کند. این افسون، که جزئی است از راز قدرت لوئی ناپلئون، از آن رو ممکن شد که فرمانروایی بر اکنون به نام گذشته رخ می‌دهد. همه‌چیز آکنده از اشباح است، و یک «جادوگر» ــ که حتی جادوگر هم نیست ــ می‌تواند افسون خود را بگسترد[۴۸] و اصول مقدس دموکراسی را هم‌چون وهم‌نمایی ناپدید کند؛ «آزادی، برابری، برادری» به «پیاده‌نظام، سواره‌نظام، توپخانه» بدل می‌شود.[۴۹] دموکرات‌ها در برابر افسون‌های ناپلئون بی‌دفاع‌اند، چرا که ناپلئون خود همان دموکراسی است که در چهره‌ی دموکراسی می‌خندد.

بازنماییِ بازنمایی

مارکس بازنمایی تازه‌اش را با واژگان نمایشی سامان می‌دهد. نمایش‌نامه در نخستین بند هجدهم برومر آشکار می‌شود: «پیش‌درآمد انقلاب»، که دوره‌ی میان سقوط لویی فیلیپ تا مه ۱۸۴۸ را در بر می‌گیرد و در آن، همه‌ی نیروهای اجتماعی به‌ «صحنه‌ی سیاسی» [politische Bühne] هجوم می‌آورند؛ سپس دوره‌ی مه ۱۸۴۸ تا مه ۱۸۴۹، که بنیاد جمهوری بورژوایی گذاشته می‌شود و رهبران حزب پرولتری از «صحنه‌ی عمومی» [öffentliche Schauplatz] کنار زده می‌شوند؛ اوج ماجرا با خیزش ژوئن فرا می‌رسد، «بزرگ‌ترین رویداد در تاریخ جنگ‌های داخلی اروپا»، که پس از آن، پرولتاریا، که از سوی دیگر نیروهای اجتماعی وانهاده شده، قتل‌عام و سرکوب می‌شود. با این شکست، پرولتاریا به «پشت‌صحنه‌ی انقلاب» [revolutionären Hintergrund der Bühne] عقب می‌نشیند. واژگان بازنمایی نمایشی مارکس قصد دارد در بازنمایی نمادین طبقات گوناگونْ پس از شکست پرولتری ۱۸۴۸ مداخله کند. مارکس نمی‌خواهد کمدی انسانی یک تاریخ نمایشی‌شده را روایت کند.[۵۰] برعکس، می‌خواهد هجوِ هجو را بنویسد تا به‌هنجاری پوچ آن تاریخِ شبیه‌سازی‌ها را به تصویر بکشد. آن‌چه به او امکان می‌دهد تاریخ را به نمایش بگذارد و آن را به شیوه‌ی تئاتری تصویر کند، حذف کشمکش طبقاتی است که از منظر آنْ این نمایش می‌تواند بیرون از خودِ درام بازنمایی شود. منظرِ مبارزه‌ی طبقاتی، به‌مثابه‌ی چشم‌اندازی بیرونی به این بازنمایی، به درد ایجاد تمایز میان امر خیالی و واقعی نمی‌خورد، زیرا خیال‌پردازی پیامدهایی واقعی‌تر از واقعیت دارد. در عوض، این منظر دسترسی به برساخت‌های خیالی و نمادینی را می‌دهد که عناصر واقعی تاریخ‌سازی‌اند.

وهم‌نمایی بازنمایی همانا جامعه‌ای است بی‌پیکر. وهم‌نمایی در سرمایه شکل مشخصاً سرمایه‌دارانه‌ی جامعه را مشخص می‌کند. وهم‌نمایی[۵۱] هم‌چنین امپراتوری دوم است که در آن قانون اساسی، مجلس ملی و قانون ــ خلاصه، هرآن‌چه طبقه‌ی متوسط به‌عنوان اصول اساسی دموکراسی مدرن عرضه کرده بود ــ ناپدید می‌شود. هجدهم برومر با توصیف آن ایدئولوژی بناپارتی به زبانی گوتیک، که شبح کمونیسم را دوباره علیه سرخ‌ها برمی‌انگیزد، با لایه‌های معنای بلاغی متفاوت کار می‌کند تا آن تخیل اجتماعی‌ را به چنگ آورد که بتواند پیامدهایی عینی و واقعی در بطن واقعیت اجتماعی داشته باشد. وهم‌نمایی امپراتوری دوم صرفاً محصولی بورژوایی نیست، بلکه محصول مبارزه‌ای است ضدطبقاتی. بخشی است از همان مبارزه. از این‌رو، وهم‌نمایی بر طبقات اجتماعی متفاوت بازتاب می‌یابد، بی‌آن‌که هرگز به یک طبقه‌ی خاص تعلق داشته باشد. این نمایشْ‌ شبح‌واره‌ تضادهای واقعی اجتماعی را بر طبقات مختلف فرافکنی می‌کند، اما در شکل‌های باژگونه، و آثاری ضدبورژوایی و نیز بی‌درنگ آثاری ضدپرولتری ایجاد می‌کند. شکل تازه‌ی تخیل وهم‌نمایی در برابر گسست انقلابی واکنش نشان می‌دهد و آن را دست‌آموز می‌کند، همان‌طور که وهم‌نمایی رابرتسون[۱-۵۱] کابوس انقلابی را به سرگرمی شبانه بدل می‌کرد.[۵۲]

وهم‌نمایی، اشباح، خون‌آشام‌ها و مردگان زندهْ اجزای سازنده‌ی نثر مارکسی با همان سناریوی گوتیک شدند: سناریوی مرگبار مدرنیته‌ی سرمایه‌دارانه. جهانی آکنده‌ از سایه‌های بی‌پیکر. تاریخی هم‌چون داستان پتر شلمیل [۱-۵۲] اما معکوس.[۵۳] و داستانی از سایه‌ها، بدون پیکر، همان تاریخ بازنمایی‌شده بدون مبارزه‌ی طبقاتی است. وهم‌نمایی امپراتوری دومْ خیال‌پردازی شبح‌گونِ مبارزه‌ی طبقاتی را برمی‌سازد. اصول انقلاب و جمهوری به پای نبرد با مبارزه‌ی طبقاتی قربانی می‌شوند: «انقلاب نمایندگان خود را فلج می‌کند و تنها به دشمنانش شور و نیرو می‌بخشد.»[۵۴] این تاریخ، تاریخی است بی‌رویداد که گذر زمان در آن فقط با گردش عقربه‌ی ساعت سنجیده می‌شود. مارکس در برابر این زمان‌مندی تاریخیِ تاریخ بی‌‌مبارزه‌ی طبقاتی، تاریخ‌نگاری مبارزات طبقاتی را با زمان‌مندی گسسته‌شان قرار می‌دهد.

رویدادهای انقلابی هم‌چون روزهای فوریه برای مارکسْ فقط تا آن اندازه رویدادهایی واقعی‌اند که کارگران نقش خویش را در آن ایفا می‌کنند. زمان‌مندی و جوهر انقلاب را ضرب‌آهنگ گسسته‌ی مبارزه‌ی طبقاتی تعیین می‌کند؛ ضرب‌آهنگی که هم‌چون انقلابی در دل انقلاب از میان آن می‌گذرد. اگر مارکس در مانیفست به ستایش از بورژوازی انقلابی نوشت و تاریخ آن را در قالب یک حماسه‌ی پرشکوه بازنمایی کرد، آن‌چه در هجدهم برومر بازنمایی می‌شود رقص مرگ (danse macabre) است. شکل‌های سیاسی بورژوازی بزرگ ــ دموکراسی پارلمانی، حق رأی همگانی، جهان‌شمولی حقوق ــ همگی خصلت به‌ظاهر پیشرو خود را از کف داده‌اند و از آن‌ها جز آتش‌بازی‌های مصنوعی چیزی برجا نمانده است. این رویه‌ی انتقادی پیشاپیش در ۱۵ مه به دست پرولتاریای پاریس بیان شده بود؛ آن هنگام که علیه مجلس ملی‌ای شورید که از دل انتخابات سراسری و به‌عنوان نماینده‌ی رسمی تمام ملت بیرون آمده بود: پرولتاریای پاریس در آن «اعتراض زنده علیه ادعاهای روزهای فوریه» را دید[۵۵] و از همین رو سر به شورش برداشت. پرولتاریا تا بدان حد پیش رفته بود که ایده‌ی نمایندگی ملی را زیر سوال برد. مارکس محتوای نظری این پراکسیس را برگرفت و آن را در قالب نقدی بر نظام نمایندگی پارلمانی بسط داد.

حق رأی همگانی که انقلاب فوریه اعلام کرده بود، از حیث دوگانگی‌اش بررسی می‌شود. اگر این حق از یک‌سو دستاوردی انقلابی است که امتیازات انتخاباتی سلطنت ژوئیه را درهم می‌شکند، از سوی دیگر، رابطه‌ای مابعدالطبیعی میان مجلس ملی و ملتی برقرار می‌سازدکه آن را برگزیده بود. هر نماینده نمایان‌گر هفتصد و پنجاهمین «هرکسی» از ملت است، که واقعیتش تنها از ره‌گذر نمایندگی‌شان موجودیت می‌یابد. اما جمهوری پارلمانی برای انجام کارکرد خود، باید بی‌وقفه پندارِ مردمِ تجزیه‌ناپذیر را در تصمیمات اکثریتِ مجلس ملی بازتولید می‌کرد. اکثریت به نام مردم عمل می‌کرد که قدرت‌شان تابع خود قانون اساسی بود.[۵۶] تا آن‌جا که اکثریت بیان‌گر اراده‌ی مردم بود، تصمیمات مجلس دیگر هیچ محدودیتی نمی‌شناخت. عنصر سلطنتی اما با شکل پارلمانی حذف نمی‌شود: حذف آن معادل با الغایش نیست؛ بلکه در هیئت رئیس‌جمهوری که مستقیم از سوی همه‌ی فرانسویان انتخاب می‌شود، دوباره سربرمی‌آورد. اینجا، وحدت ملت فرانسه در بیشترین تمرکز خود بیان می‌شود. رئیس‌جمهور روح ملت را مجسم می‌کند و در مقام رئیس‌جمهور «به لطف مردم»، «در برابر مجلس نوعی حق الهی دارد»[۵۷]: هرچه می‌کند درست است، زیرا به نام مردمی عمل می‌کند که او خود تجسم روح‌شان است. برآمدن ناپلئون سوم ــ از جمله کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ ــ نه گسیختگی در سازوکار دولت، بلکه برعکس، آشکارشدن طبیعت معماگونه‌ی دولت است. «حکومت نظامی» [Belagerungszustand] ، ابداعی که در بحران‌ها گه‌گاه به کار بسته می‌شد،[۵۸] به قاعده بدل می‌شود و به تعلیق پارلمان می‌انجامد. از اینجاست که دموکراسی در هیئت وهم‌نمایی ظاهر می‌شود.

جامعه‌ی بورژوایی در نبرد با سوسیالیسم و برای «نجات جامعه یک‌بار برای همیشه»، بی‌آن‌که ناگزیر باشد پی‌درپی به حکومت نظامی متوسل شود، خود را از دردسرِ حکومت‌کردن بر خویش می‌رهاند. مارکس دیدگاهی را گسترش می‌دهد که از منظر آن، ماتریالیست تاریخی دولت را می‌نگرد: «وضعیت استثنایی به‌مثابه‌ی قاعده.»[۵۹] او باز با دو لایه‌ی معنایی تاریخ‌نگاری کار می‌کند: از یک‌سو، تاریخ‌نگاری انقلابی علیه بورژوازی را می‌نویسد که در برابر کودتای لوئی بناپارت غافل‌گیر شده بود؛ و از سوی دیگر، با ابزار تاریخ‌نگاری پرولتری در جایی کندوکاو می‌کند که «انقلاب در انقلاب» با زمان‌مندی گسسته‌ی خویش جریان دارد. این هم از آن مفهوم سخت‌گیرانه‌ی «ماتریالیسم تاریخی»! جمهوری بورژوایی که با درهم‌شکستن پرولتاریا در مبارزه علیه پرولتاریا پیروز شده بود، قدرت پارلمان را نابود می‌کند. در حالی که می‌کوشد قدرت رئیس‌جمهور را سد کند، راه او را هموار می‌سازد. «کودنی و سفاهت [کرتینیسم] پارلمانی که قربانیانش را در جهانی خیالی مسحور می‌کند و آن‌ها را از هر حس، هر حافظه و هر فهمی از دنیای زمخت بیرونی تهی می‌سازد»[۶۰]، همان باوری است که می‌پندارد می‌توان با تقویت قوه‌ی مجریه، پارلمانتاریسم را در مقابل پرولتاریا پاس داشت. این کودنی و سفاهت پارلمانی برای خنثی‌سازی تضادها و سرکوب مبارزه‌ی طبقاتی، حکومت نظامی را فرا می‌خواند و راه نابودی پارلمان را به‌دست قوه‌ی مجریه هموار می‌کند. همین کودنی و سفاهت گریبان کسانی چون تی‌یر را نیز می‌گیرد، آن‌گاه که می‌کوشند با قواعد پارلمانتاریسم و قانون اساسی، و با کشاندن رئیس‌جمهور به چهارچوب آن[۶۱]، با نابودی پارلمان مقابله کنند. اما سرنوشت ازپیش‌مقرر نبود: کافی بود که مجلس، به‌جای آنکه «از قوه‌ی مجریه به دلیل احتمال بروز آشوب‌های تازه» بترسد و به‌جای آنکه تسلیم وسوسه‌ی وضعیت اضطراری شود، «اندکی فضای آزاد برای مبارزه‌ی طبقاتی» باقی می‌گذاشت تا قوه‌ی مجریه هم‌چنان به آن وابسته بماند. می‌توانستند با واردکردن مبارزه‌ی طبقاتی به پویایی قانون اساسی از فروپاشی دولت پرهیز کنند. اما چون مجلس «خود را درخور بازی با آتش ندید»[۶۲]، این پویایی قانون اساسی هم‌چنان میان حالت محاصره و کودنی و سفاهت پارلمانی در نوسان ماند. تجزیه‌ی حزب نظم، پیامد همین تاریخ بی‌رویداد بود.

حکومت نظامی تناقض درونی فهرست پرطمطراق آزادی‌هایی را نشان می‌دهد که انقلاب ۱۸۴۸ زاده بود:

«هر یک از این آزادی‌ها به‌منزله‌ی حق بی‌قید و شرط شهروند فرانسوی اعلام شده است، اما همیشه یادداشتی در حاشیه است که این آزادی فقط تا آنجا نامحدود است که با ”حقوق برابر دیگران و امنیت عمومی“ یا با ”قوانینی“ که قرار است دقیقاً این هماهنگی میان آزادی‌های فردی با یک‌دیگر و با امنیت عمومی را برقرار کنند، محدود نشده باشد. برای نمونه: ”شهروندان حق دارند انجمن تشکیل دهند، به‌صورت مسالمت‌آمیز و بی‌سلاح گرد هم آیند، عریضه دهند، و از طریق مطبوعات یا به هر شکل دیگر عقاید خود را بیان کنند. بهره‌مندی از این حقوق جز با رعایت حقوق برابر دیگران و امنیت عمومی هیچ محدودیتی ندارد“ (بخش دوم قانون اساسی فرانسه، بند ۸). یا: ”آموزش رایگان است. آزادی آموزش تحت شرایطی که قانون معین کرده و تحت نظارت عالی دولت تضمین می‌شود“ (بند ۹). یا: ”مسکن هر شهروندی مصون از تعرض است، مگر در قالب‌هایی که قانون مقرر داشته است“ (بخش دوم، بند ۳). و به همین ترتیب. بنابراین قانون اساسی پیوسته به قوانین ارگانیک آینده‌ای ارجاع می‌دهد که باید این توضیحات حاشیه‌ای را به اجرا گذارند و بهره‌مندی از این آزادی‌های نامحدود را به‌گونه‌ای تنظیم کنند که با یک‌دیگر یا با امنیت عمومی برخورد نکنند… هرجا که قانون اساسی این آزادی‌ها را به‌کلی از ”دیگران“ سلب می‌کرد یا بهره‌مندی از آن‌ها را منوط به شرایطی می‌ساخت که در حقیقت دام‌هایی ساخته‌ی پلیس بود، این امر همیشه تنها به نام ”امنیت عمومی“ صورت می‌گرفت؛ یعنی امنیت بورژوازی آن‌چنان‌که در قانون اساسی مقرر شده بود… زیرا هر بند از قانون اساسی، آنتی‌تز خود را در درون دارد، مجلس اعلا و سفلی خود را، یعنی آزادی در عبارت کلی و لغو آزادی در یادداشت حاشیه‌ای.»[۶۳]

مارکس حدود این حدود را روشن می‌کند: ملاحظات امنیت عمومی همیشه می‌تواند آزادی‌های قانون اساسی را محدود یا حتی سرکوب کند. حقوق مدرن فقط به‌سبب همین تناقض وجود دارند. تا آنجا که افراد دارندگان حق‌اند، باید قدرتی قهری نیز وجود داشته باشد که این حقوق را تضمین کند. همان قدرت، به‌دلیل تهدیدی واقعی به امنیت عمومی یا تهدیدی موهوم، می‌تواند همان حقوقی را معلق کند که قرار است از آن‌ها پاس‌داری کند و در عین حال باید مانع سوءاستفاده احتمالی آن شود. بنابراین خود قانون اساسی در ذات خویش متناقض است، زیرا باید امکان «سرکوب خشونت‌آمیز» خود را در برگیرد.[۶۴] قدرت دولت حقوق را می‌آفریند و حفظ می‌کند فقط تا آن‌جا که بتواند آن‌ها را معلق کند، و این تعلیق که به‌نام نظم و امنیت عمومی فراخوانده می‌شود، همیشه توجیه‌پذیر است. مارکس با نشان دادن حدودِ حدود، اثبات می‌کند که حد واقعیْ خود قانون اساسی است. دیکتاتوری بناپارتی هیچ استثنای واقعی‌ای نسبت به پیشرفت حقوقی دولت نیست، بلکه به‌شدت به تداوم وضع استثنایی‌ای گره خورده که خود به قاعده بدل شده است. کودتای ناپلئون سوم صاعقه‌ای در آسمان صاف و آبی نبود.

قانون اساسی حدی است برای امکانات تازه‌ای که در بحران‌های قانون اساسی پدید می‌آیند. در برابر این بحران، بناپارتیسم را می‌توان ۱) با تسلیم بدبینانه تحمل کرد؛ ۲) با دفاع از قانونیت با آن جنگید؛ یا ۳) با شور و شوق پذیرفت. موضع مارکس گزینه‌ی چهارم است: چیزی که در این فهرست نیامده. مارکس دوگانگی ذاتی بحران را درمی‌یابد؛ او در آن نه فقط زایش دیکتاتوری بناپارتی، بلکه امکان ازسرگیری مبارزه‌ی پرولتاریا را می‌بیند. فراتر از راه‌حل تاریخی، این کنش مارکسی است که اهمیت دارد: استوار ایستادن در دل بحران و امکانات رهایی‌بخش آن.

مارکس به یک‌سان از تاریخ ایده‌ها، که با ردیابی تداوم با سنت‌های پیشینِ غیردموکراتیکْ به گزافه‌گویی درباره‌ی استثنایی بودن رویدادهای دوره‌ی لویی بناپارت می‌پردازد، و نیز از تاریخ‌نگاری توکویل، که با اتکا به فلسفه‌ی تاریخ فرایندگرا، پروژه‌ی بناپارتی را در چارچوب روندهای هم‌ترازکننده و تمرکز سیاسی- اداری قرار می‌دهد، فاصله دارد.[۶۵] برای مارکس هیچ رابطه‌ی خودکاری میان بحران اقتصادی و کودتای ناپلئون وجود ندارد؛ این رابطه باید بر اساس مناسبات طبقاتی که بر اوضاع فشار می‌آورند، بررسی شود.[۶۶] هنگامی که بورژوازی «مبارزات پارلمانی را به‌عنوان علت رکود» متهم کرد و فریاد برآورد که «بگذارید این مبارزات خاموش شوند تا صدای تجارت دوباره شنیده شود»، بحران بازرگانیْ احساسات گسترده‌ی ضدپارلمانی پدید آورد.[۶۷] این احساسات ضدپارلمانی، همراه با هراس از «شبح سرخ»، ترکیبی کامل بود که هر جرقه‌ای می‌توانست زنجیره‌ای از واکنش‌ها را برانگیزد.

انقلاب در انقلاب: درباره‌ی زمان‌مندی‌های تاریخی در سیاست

شیوه‌ی نمایشی مارکس صحنه را برای بازنماییِ بازنمایی فراهم می‌کند. تنها زمانی که دسیسه‌ها هم‌چون نمودهای سطحی‌ای نشان داده شوند که مبارزه‌ی طبقاتی را پنهان می‌کنند، می‌توان وهم‌نمایی را در هم شکست. نشانه‌های کودتا شکل یک نمایش مضحک را دارند:

«روزنامه‌های بناپارتی تهدید به کودتا می‌کردند، و هرچه بحران نزدیک‌تر می‌شد، لحن‌شان تندتر می‌شد. در بزم‌هایی که بناپارت هر شب همراه با مردان و زنان ”دارودسته‌ی خوش‌گذران“ برپا می‌کرد، هنگامی که ساعت به نیمه‌شب نزدیک می‌شد و شراب‌های فراوان زبان‌ها را می‌گشود و تخیل‌ها را برمی‌انگیخت، کودتا برای صبح فردا قطعی می‌نمود. شمشیرها از نیام برمی‌آمد، جام‌ها به هم می‌خورد، نمایندگان را از پنجره بیرون می‌انداختند، و ردای امپراتوری بر شانه‌های بناپارت می‌افتاد، تا باز صبحگاهان شبح رانده شود و پاریس حیرت‌زده از زبان وِستال‌های بی‌پروا و شوالیه‌های بی‌احتیاط، از خطری که بار دیگر از آن جسته بود، آگاه شود.»[۶۸]

اما این مضحکهْ تراژدی را پنهان می‌کند. این نهادهای دموکراتیک جمهوری‌اند که رشته‌به‌رشته فرسوده شدند تا سرانجام در نبرد با مبارزه‌ی طبقاتی قربانی شدند.

مارکس نظریه‌ای برای انقلاب عرضه نمی‌کند که به‌کارِ هر موقعیت آید. آن‌چه برای او اهمیت دارد، گونه‌ای تاریخ‌نگاری است که بتواند در زمان‌مندی‌های گوناگون انقلاب، امکان رهایی راستین را دریابد. اگر انقلاب فرانسه را با انقلاب ۱۸۴۸ مقایسه می‌کند، برای آزمودن تاریخ‌نگاری تطبیقی نامحتمل انقلاب‌ها نیست.[۶۹] آن‌چه در بحث مطرح می‌کند، الگوی تاریخ‌نگارانه‌ی علیّت خطی است. او این کار را در قطعه‌ای درخشان انجام می‌دهد، جایی که وارونگی‌های پیاپی نه‌تنها علیّت ‌خطی را در هم می‌شکنند، بلکه موقعیت‌ها را با رنگ‌مایه‌ی تصویری تراژیک- کمیک از نو پیکربندی می‌کنند: «قانون‌گرایانی که آشکارا علیه قانون اساسی توطئه می‌چینند؛ انقلابیونی که خود اعتراف می‌کنند قانون‌گرا هستند؛ … قوه‌ی مجریه‌ای که نیروی خود را از همان ضعفش می‌گیرد و احترامش را از تحقیر برمی‌کشد؛ … شورهایی بی‌حقیقت، حقیقت‌هایی بی‌شور؛ قهرمانانی بی‌کردار قهرمانانه، تاریخی بی‌رویداد؛ سیر تحولی که گویی تنها به‌دست تقویم به پیش رانده می‌شود و با تکرار ملال‌آور همان تنش‌ها و گشایش‌ها خسته‌کننده شده است.»[۷۰] بر اساس قانون تاریخی علیّت ‌خطی، زمان نیروی محرکه‌ای می‌شود که چیزی نیست جز گذران روزهایی یک‌نواخت ــ «تاریخ بی‌رویداد» ــ در تقویم. اما مارکس بر اساس قانون تاریخی استدلال نمی‌کند، بلکه با لایه‌های معنایی تاریخ‌نگاری سخن می‌گوید. او نشان می‌دهد که این الگوی علیّت خطی برای فهم موقعیت‌های انقلابی بسنده نیست. رویداد از سنخ گسست است: «همگنی خطی را می‌شکافد و خلأ فضایی را پر می‌کند، و انتزاع زمان‌مندی مدرن را نفی می‌نماید.»[۷۱] تاریخ نیست که بی‌رویداد است، بلکه نوعی عدسی تاریخ‌نگارانه است که اجازه‌ی دیدن رویدادها را نمی‌دهد. آن‌چه لازم است، تاریخ‌نگاری‌ای است که از عهده‌ی این کار برآید.

تاریخ‌نگار ماتریالیست می‌کوشد این کار را انجام دهد: مداخله نه فقط در تاریخ حال، بلکه در تاریخ گذشته نیز. تاریخ برای تاریخ‌نگار ماتریالیست هم‌چون ابژه‌ای که باید به‌طور عینی بازنمایی شود، «چنان‌که واقعاً رخ داده»، ظاهر نمی‌شود، بلکه چونان میدان نبردی است که باید در آن مداخله کرد. مارکس خود را به گزارش رویدادها و تکرار گفته‌ها محدود نمی‌کند، بلکه رویداد را نام‌گذاری می‌کند تا امکان‌هایی را نشان دهد که در گذشته وجود داشته و طبقه‌ی انقلابی باید اکنون آن‌ها را از دل تاریخ گرد آورد. اصطلاح جمهوری اجتماعی، هرچند در فرمان‌ها و اعلامیه‌های دولت موقت غایب است، برای مارکس مُهرِ جمهوری است که پرولتاریای پاریس بر آن زده و «محتوای کلی انقلاب مدرن» است.[۷۲] طبقه‌ی انقلابی که مارکس برایش تاریخ می‌نویسد، سنت‌های خاص خود را دارد که به آن امکان می‌دهد جهشی به آینده انجام دهد، آینده‌ای که در گذشته مجسم است، و با مبارزات رفقایی که شکست خورده‌اند پیوند یابد.

کابوس تاریخ‌نگاری لیبرال این است که انقلاب هرگز به پایان نمی‌رسد؛ کابوسی که زاده‌ی اشباحی است که در دل انقلاب غوغا می‌کنند. برای لیبرال‌ها، فهم تاریخ به‌مثابه‌ی فرایندی بلندمدت (longue durée) راهبردی است برای مهار رویدادهای تاریخی و بازیابی قدرت تحلیل وضعیت حال. مارکس این تاریخ‌نگاری پیوستگی را نادیده نمی‌گیرد؛ او نیز با مفهومی از تاریخ به‌مثابه‌ی فرایند کار می‌کند که، همان‌گونه که درباره‌ی توکویل می‌گوید، او را به اندیشیدن در قالب فرایندهای بلندمدت وامی‌دارد. اما مارکس هم‌زمان با معناشناسی‌ای چندگانه از تاریخْ استدلال می‌کند: او در برابر تاریخِ پیوستارْ مفهومی از تاریخ را برمی‌نشاند که با گسست‌ها نشانه‌‌گذاری شده است.[۷۳] این تقابلْ سیاسی است؛ از جست‌وجوی قسمی زمان‌مندی‌ برمی‌خیزد که بتواند این پیوستار را قطع کند. مسئله‌ی مارکس این نیست که آیا انقلاب یک گسست هست یا نه؛ مسئله این است که انقلاب در انقلاب را به‌مثابه‌ی گسست در دل تاریخِ پیوستار شناسایی کند. مارکس برحسب مراحل پیشرونده‌ی فرایند تمرکزِ قدرت دولتیْ تصویری از تاریخ انقلابی برای ما ترسیم می‌کند: انقلاب فرانسه «می‌بایست آن‌چه را سلطنت مطلقه آغاز کرده بود، به‌کمال برساند: یعنی تمرکز قدرت»؛ ناپلئون این سازوکار دولتی را به اوج رساند؛ سلطنت ژوئیه چیزی بر آن نیفزود، جز شاید تقسیم کار بیشتر در مدیریت اداری؛ جمهوری پارلمانی در نهایت «امکانات و تمرکز قدرت دولتی» را تقویت کرد.[۷۴] اما در این تاریخ به‌مثابه‌ی فرایند، آن گسستی غایب است که خود را بر تاریخ‌نگاری مکشوف می‌کند که می‌تواند انقلاب در انقلاب را دریابد.

درهم‌تنیدگی پیوستگی و گسستگی در سده‌ی بیستم به زایش افسانه‌های موسولینی انقلابی و ناسیونال سوسیالیسم چپ‌گرا انجامید. اما نه فاشیسم ایتالیایی و نه ناسیونال‌سوسیالیسم آلمانی هیچ‌یک گسستی واقعی با سازوکار دولت مدرن و سرمایه‌داری نبودند؛ بلکه برعکس، مدرن‌سازی آن‌ها را تسهیل کردند. تعیین جایگاه بورژوازی در برابر بحران اهمیت حیاتی دارد. بحران میان دو جنگ جهانی، همراه با مبارزات کارگری و وحشت سرخ، بورژوازی را ناگزیر ساخت اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده را بپذیرد و بدین‌سان تناقض‌های درونی‌اش را تشدید کند. بحران امروز بورژوازی را وادار می‌کند که از حاکمیت قانون دست بکشد و برخی تضمین‌های قانون اساسی را تعلیق کند تا زمان‌مندی‌های متفاوت را هم‌گام سازد. بورژوازی حتی در معنایی دیگر ــ غیر از معنایی که طبقات فرودست می‌فهمند ــ منتقد دموکراسی می‌شود. در مقابل، سوسیال‌دموکراسی وظیفه‌ی خود را در حفظ حاکمیت قانون از راه «کودنی و سفاهت پارلمانی» می‌بیند.

دولت هرگز ابزار ساده‌ای در دست بورژوازی نیست؛ تقریباً هرگز به کمیته‌ای برای اداره‌ی امور یک طبقه‌ی معین فروکاستنی نیست. بلکه بیان‌گر نوعی خودگردانی نسبی است که هدفش مهار پویش‌های ستیزه‌جویانه‌ی طبقات مختلف است. این خودگردان‌شدن سیاست، که از مسیر اداری و از ره‌گذر تمرکز قدرت دولتی پیش می‌رود، هیچ‌گاه مسالمت‌آمیز نیست. ماهیت خشونت‌آمیز آنْ همان خنثی‌سازی به‌ظاهر بی‌طرفانه‌ی ستیز است: مبارزه با مبارزه‌ی‌ طبقاتی. از این‌رو، گاه ممکن است با منافع بورژوازی در تعارض قرار گیرد. اگر تاریخ نخست، یعنی تاریخ خودگردانی سیاست، با تاریخ‌نگاری پیوستگی بازنمایی می‌شد، تاریخ دیگر نیازمند تحلیلی است از لایه‌بندی طبقاتی موقعیت‌های یگانه.

زمان‌مندی‌های متفاوتی در فرایند مدرن‌سازی سرمایه‌داری وجود دارند که با یک‌دیگر در تعارض‌اند،[۷۵] و دولت وظیفه دارد آن‌ها را مطابق مسیر آن مدرن‌سازی هم‌گام کند. سیاست و اقتصاد «به‌یک‌دیگر پیوند دارند، اما نه به‌عنوان رابطه‌ای این‌همانی»،[۷۶] ازاین‌رو، هنگامی که زمان‌مندی‌هایشان بیش از حد از هم فاصله بگیرد، برتری اقتصاد جای خود را به برتری سیاست می‌دهد[۷۷] تا هم‌گامی تازه‌ای میان زمان سیاست و زمان اقتصاد پدید آورد. این فرایند، هم‌چون فاشیسم و ناسیونال‌سوسیالیسم، از ره‌گذر تمرکز شدید قدرت دولتی و تقویت تصمیم‌گرایی اجرایی و سیاسی روی می‌دهد. چنان‌که در هجدهم برومر نشان داده شده است، تعارض‌های طبقاتیِ برآمده از ناهم‌زمانی با تجمیع نیروهای گوناگون علیه دشمنی مشترک خنثی یا منحرف می‌شوند.

تقویت قدرت دولت و تمرکز آن، نتیجه‌ی «مبارزه علیه انقلاب» و تدابیر سرکوبگرانه علیه انقلابیون است.[۷۸] مبارزه علیه مبارزه‌ی طبقاتیْ قدرت اجرایی دولت و تمرکز آن را تقویت می‌کند؛ و مارکس این روند را واکنشی در برابر پرولتاریای شورشی می‌خواند. با این واژگونی منظر، مارکس پرولتاریا را به‌منزله‌ی سویه‌ی فعال مبارزه نشان می‌دهد و همان انقلاب در انقلاب را عیان می‌سازد.

«اما انقلاب تمام و کمال است؛ هنوز از اعراف می‌گذرد؛ کارش را با وسواس و روش‌مندی پیش می‌برد. انقلاب تا دوم دسامبر ۱۸۵۱ نیمی از کار تدارکاتی خود را به پایان رسانده بود؛ اکنون نیمه‌ی دیگر آن را به انجام می‌رساند. نخست قدرت پارلمانی را به کمال می‌رساند تا بتواند آن را سرنگون سازد؛ اکنون که به این مقصود رسیده است، قوه‌ی مجریه را به کمال می‌رساند، شکل تمام عیار به آن می‌دهد، منفردش می‌کند و به عنوان یگانه آماج ملامت در برابر خود قرار می‌دهد تا تمام نیروهای ویران‌گرش را علیه آن متمرکز کند. و هنگامی که این نیمه‌ی دوم کار تدارکاتی خود را نیز به پایان برساند، اروپا از جای خود برخواهد خاست و با بانگی شعف‌آلود خواهد گفت: ”ای موش کور پیر خوب نقب می‌زنی!“»[۷۹]

اگر تمرکز قدرت دولتی واکنشی به مبارزه‌ی طبقاتی باشد، پرسش این است که چگونه این وضعیت را باید به مثابه وضعیت انقلابی فهمید. مارکس، تمرکز قدرت را نه به‌منزله‌ی تقدیری قریب‌الوقوع در ذات مفهوم دولت تبیین می‌کند و نه هم‌چون توکویل به‌منزله‌ی فرآیندی تاریخی که باید مهار شود. اگر انقلاب در انقلاب به تمرکز و تقویت قدرت دولتی انجامیده است، این پیامد را باید به‌مثابه‌ی فرصتی برای نابودی دولت فهمید. در اینجاست که تاریخ‌نگاری ماتریالیستی وظیفه‌ای دوگانه پیش رو دارد: از یک‌سو، پس از آن‌که تاریخ را از منظر طبقه‌ی کارگر هم‌چون تمرکز قدرت دولتی بازنموده است، باید نشان دهد که این نتیجه همانا پیامد فعالیت خود پرولتاریاست. این یعنی پرولتاریا نیروی ویران‌گری را که برای شکستن آن سازوکار دولتی لازم است، از هم‌اکنون در اختیار دارد. از سوی دیگر، در برابر تاریخ‌نگاری پیوستگی که فقط رشد تمرکز را می‌بیند، مارکس مسئله‌ی حقیقی گسست در ماشین دولتی را پیش می‌کشد: «تمامی دگرگونی‌های سیاسی این ماشین را تکمیل کردند، به‌جای آن‌که آن را درهم بشکنند [zu brechen].»[۸۰] اگر قدرت تا امروز غنیمتی دانسته شده که نصیب طرف پیروزمند می‌شود، مارکس بر آن است که این منطق دولت‌سالارانه‌ی انقلاب را قطع کند و بدین‌سان، تداوم تمرکز را درهم بشکند. تاریخ‌نگار ماتریالیست به جست‌وجوی آن زمان‌مندی دیگر انقلاب در انقلاب می‌رود، همان که برای تمایز نهادن میان انقلاب‌های بورژوایی و پرولتری ضرورت دارد.[۸۱] نخستین دسته،

«به سرعت از یک کامیابی به کامیابی دیگر می‌رسند، جلوه‌های نمایشی آن‌ها یکی از دیگری پیشی می‌گیرند؛ افراد و اشیاء هم‌چون الماس‌های درخشان می‌نمایند و روح هر روز سرشار از وجد است. اما این انقلاب‌ها کوتاه‌عمرند؛ به‌زودی به اوج می‌رسند و جامعه باید دوران طولانی حسرت را از سر بگذراند تا بتواند دستاوردهای آن دوران طوفان و تندباد [Drang- und Sturmperiode] را به‌اعتدال هضم کند.»[۸۲]

مارکس قصد ندارد قانون انقلاب‌های بورژوایی را شرح دهد، بلکه می‌خواهد ژانر تاریخ‌نگاری روایت‌کننده‌ی این انقلاب‌ها را ــ با همه‌ی رمانتیسم پرومته‌ای و شور و تندبادش ــ نقد کند. تاریخ‌نگاری دیگری برای انقلاب‌های پرولتری لازم است؛ تاریخی که از زمان‌مندی‌های متفاوت این انقلاب آگاه باشد.[۸۳]

«اما انقلاب‌های پرولتری یعنی انقلاب‌های سده‌ی نوزدهم برعکس مدام از خود انتقاد می‌کنند، پی در پی حرکت خود را متوقف می‌سازند و به آن‌چه ظاهراً به پایان رسانده‌اند بازمی‌گردند تا دوباره آن را از سر بگیرند؛ با بی‌رحمی جنبه‌های ناتوان، سست و رقت‌بار کوشش‌های نخستین‌شان را به تمسخر می‌گیرند؛ دشمن‌شان را به زمین می‌زنند، گویی فقط برای آن‌که ببینند از زمین نیرو می‌گیرد و بیش از پیش غول‌آسا در برابرشان برمی‌خیزد؛ در برابر هیولای مبهم هدف‌های خویش آن‌قدر پس می‌نشینند تا سرانجام وضعی پدید آید که هرگونه راه بازگشت آن‌ها را قطع کند و خود زندگی با بانگ صولتمند اعلام دارد: ”گل همین‌جاست، همین‌جا برقص!“»

تاریخ‌نگار ماتریالیست به زمان‌مندی‌های انقلاب پرولتری چشم دارد که شامل پیشروی‌ها، وقفه‌ها و پس‌روی‌هاست. این نگاه به همان اندازه از ایمان به پیشرفت دور است که از «ترفیع بی‌جان آینده» که دموکرات‌ها را از «هر فهمی از اکنون» محروم می‌کند.[۸۴] ایمان به پیشرفت مانع درک موقعیت اکنون می‌شود، یعنی همان زمان‌مندی انقلابی گسست‌ها. وظیفه‌ی تاریخ‌نگار ماتریالیست این است که در جهت بازنمایی وضعیتی بکوشد که بازگشتی در آن ممکن نباشد؛ چراکه وضعیتی را می‌توان انقلابی نامید که در آن پرولتاریا، آزاد از شبح‌های گذشته، بتواند جهشی به‌سوی امر نوین داشته باشد.

اگر با ناپلئون سوم «جامعه اکنون چنان می‌نماید که به عقب‌تر از نقطه‌ی آغازش عقب‌نشینی کرده»، مارکس پاسخ می‌دهد که «جامعه اکنون تازه باید نقطه عزیمت انقلابی را بیافریند؛ یعنی وضعیت، مناسبات و شرایطی را که برای جدی‌شدن انقلاب مدرن لازم است.»[۸۵] اما نیروی انقلابی این وضعیت از هیچ پدید نمی‌آید. باید مسیر «انقلاب در انقلاب» را دنبال کرد و نشان داد که چگونه مبارزه‌ی طبقاتی، بورژوازی را به تقویت هرچه بیشتر قدرت دولت واداشت و این امر به فرسودگی قدرت پارلمانی و برچیده‌شدن ظاهر دموکراتیک آن انجامید. اینجاست که فرصت سرنگونی پدیدار می‌شود: طبقات حامی ناپلئون سوم تنها تا آنجا به‌وسیله‌ی او نمایندگی می‌شوند که قدرت طبقه‌ی متوسط تجزیه شده و دهقانان، که حتی یک طبقه به شمار نمی‌آیند، هیچ به حساب نمی‌آیند. لایه‌بندی طبقاتی که مارکس برای توضیح قدرت ناپلئون سوم ترسیم می‌کند، به‌غایت پیچیده است.[۸۶] طبقه‌ای وجود دارد که به سبب نابالغی خویش و سنگینی شکست اخیرش به ناتوانی محکوم شده ـ یعنی پرولتاریا؛ طبقه‌ی مخالف آن وجود دارد که از شبح هویت خویش می‌گریزد و تنها هراس مشترک از دشمنش آن را به هم پیوند می‌دهد ـ یعنی بورژوازی؛ به‌علاوه طبقه‌ی میانی‌ای است که در آن تیزی منافع دو طبقه‌ی متخاصم کند می‌شود ـ یعنی خرده‌بورژوازی؛ «طبقه‌ی بی‌طبقه‌ای» است که از جمع جبری اجزای هم‌اندازه ساخته شده، هم‌چون کیسه‌ای از سیب‌زمینی‌ها ـ یعنی دهقانان؛ و سرانجام طبقه‌ی مطرود ـ یعنی لمپن ‌پرولتاریا. مارکس این لایه‌بندی پیچیده‌ی طبقات اجتماعی را با تحلیلی از «خیال‌پردازی اجتماعی» درمی‌آمیزد که سرشت وهم‌نمایی تاریخ از ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۱ شده است. ایده‌های ناپلئونی برای مارکسْ «توهمات» جان‌کندن خرده‌مالکی است که از «واژه‌های بدل‌شده به عبارت، ارواح [Geister] بدل‌شده به اشباح [Gespenster] تغذیه می‌کند.»[۸۷] این‌جا همان نقطه تلاقی واکاوی شرایط اقتصادی ـ اجتماعی با واکاوی خیال‌پردازی اجتماعی است؛ نقطه تلاقی‌‌ای که سرشت کنش‌مند عبارت‌پردازی ناپلئونی را درمی‌یابد، همان نیرویی که قادر است توهم را به واقعیت بدل کند.[۸۸] کار مارکس در مقابلْ نشان‌دادن واقعیتِ واقعیت است. وهم و پندار آن‌گاه ناپدید می‌شود که سایه‌های امپراتوری دوم با واقعیت سخت مبارزه‌ی طبقاتی پر شوند. دولت بناپارت دوم چونان «مضحکه‌ی امپراتوری» بازنموده می‌شود تا «توده‌ی ملت فرانسه را از زیر بار سنت آزاد کند و ستیز میان قدرت دولت و جامعه را در خالص‌ترین شکلش آشکار سازد.»[۸۹] مارکس با مضحکه کردن این دولت می‌خواهد نمایه‌ای از واقعیت را نابود کند تا تخیل اجتماعی نوینی بتواند امکان نابودی وضع موجود را بگشاید. تنها در این نقطه است که تشابه دو «هجدهم برومر» پایان می‌یابد و تاریخ بر روی انقلاب حقیقی گشوده می‌شود: «انقلاب اجتماعی سده‌ی نوزدهم تنها می‌تواند چکامه‌ی خود را از آینده بسازد، نه از گذشته.»[۹۰] یعنی، به‌گفته‌ی مارکس، «نمی‌تواند کار خود را آغاز کند مگر آن‌که هرگونه پرستش خرافی گذشته را از تن به‌در کند.»[۹۱] چکامه‌ی آینده نه فراخوان به تصویری آرمان‌شهری، بلکه خیال‌پردازی سیاسی کاملاً نوینی است. این گذشته به‌خودی‌خود نیست که باید زدوده شود، بلکه خرافه‌ی خیال‌پردازی گذشته است که با اشباحش عمل انقلابی را سد می‌کند. تخیل نوین ــ همان که مارکس با بازنویسی تاریخ انقلاب شکست‌خورده‌ی ۱۸۴۸ از منظر پرولتاریا در ساختنش سهم دارد ــ امکانات اکنون را آزاد می‌کند تا این امکانات بتوانند گسستی واقعی در سنت فاتحان پدید آورند.

«آدمیان تاریخ خود را می‌سازند، اما نه چنان‌ که دلخواه‌شان است؛ نه در شرایطی که خود برگزیده باشند، بلکه در شرایطی که آن را بی‌واسطه یافته، به آن‌ها داده شده و از گذشته به میراث برده‌اند.»[۹۲] برای ‌ماتریالیست تاریخی، که تاریخش از ماده‌ی پراکسیس سرشته شده، این شرایط هم‌چون دریایی برای شناگرْ عناصر بی‌جانِ کنش نیستند. شناگر تنها باید جزر و مد را بداند تا بتواند آن را به کام خویش به کار گیرد. اما همان‌طور که دزد دریایی باید افسانه‌های دریا را بشناسد تا زمان مناسب حمله را برگزیند، ماتریالیست تاریخی نیز باید بار سنت را بشناسد که افق نمادین شرایط را سنگین می‌کند. خیال‌پردازی سیاست به واقع ناگزیر است با میراث سنت دست‌وپنجه نرم کند. تمامی روبنای اوهام و شیوه‌های اندیشیدن که با شرایط اجتماعی معینی از زیست پیوند دارند، از راه «سنت و تربیت» به افراد می‌رسند[۹۳] و به ساخت همان تخیلی یاری می‌رسانند که گمان می‌کنند نقطه آغاز و مقصد عمل‌شان است. از همین‌رو باید این دستگاه نمادین سنت را به چنگ آورد.

رویداد در این آزمایشگاه تاریخ ‌ماتریالیستیْ در زنجیره‌ی علیت تاریخی جذب نمی‌شود، بلکه در تلاقی هم‌زمانیِ تخیل یک سنت با ستیز واقعی طبقاتی کاویده می‌شود. بدین‌سان، نیروی گذشته بر اکنون می‌تواند برای ازجا‌کندن اکنون به کار گرفته شود.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از Marx as the Historical Materialist: Re-reading The Eighteenth Brumaire نوشته‌ی ماسیمیلیانو تومبا که در این‌جا یافته می‌شود. این مقاله روایت خلاصه و تغییریافته‌ی پیوست اول کتاب تومبا با عنوان Marx’s Temporalities (Tomba 2012) است.

 

یادداشت‌ها

[1]. Marx 1975, p. 115;

ترجمه انگلیسی در Marx 1974a, p. 146. آمده است. هم‌چنین بنگرید به نسخه‌ی جدید آلمانی با تفسیر Hauke Brunkhorst: Marx 2007a. درباره قاعده‌ی تراژدی- مضحکه بنگرید به Marx 2007a, pp. 207–11.

[۲].‌ نامه‌ای از فریدریش انگلس به کارل مارکس در لندن، ۳ دسامبر ۱۸۵۱، در Marx and Engels 1955, p. 62.

[3].‌ هگل می‌نویسد: «با تکرار، آن‌چه در آغاز صرفاً امری تصادفی و اتفاقی می‌نمود، به موجودیتی واقعی و تثبیت‌شده بدل می‌شود.» (Hegel 1991, p. 313; Hegel 1971, p. 403)

[4].‌ درباره‌ی بُعد تکرار به‌منزله نشانه‌ای از ناتوانی در تسخیر اکنون، و در عین حال، هم‌چون شیوه‌ای برای بازتملک اکنون، بنگرید به Barot 2007, pp. 82–4; Fietkau 1978, pp. 138ff.

[5].‌ بدین‌سان هاینریش هاینه درباره‌ی کانت می‌گوید: «پس از تراژدی، مضحکه می‌آید.» بنگرید به Heine 1981, p. 594.

[6].‌ درباره‌ی ساختار تکرار در هجدهم برومر، بنگرید به Riquelme 1980, pp. 58–72. تکرار، افزونی پدید می‌آورد، عنصری ناهم‌گون: مقایسه کنید با Mehlman 1977, p. 14.

[7]. See Marx and Engels 1985, Apparat, p. 679

[8].‌ این اصطلاح در ژوئیه‌ی ۱۸۵۰ پدید آمد، سالی که اثر آگوست رومی‌یو با عنوان عصر قیصرها منتشر شد. هم‌چنین برای منابع کتاب‌شناختی درباره‌ی این اصطلاح، بنگرید به Cassina 2001, pp. 18, 41, n. 4.

[9].‌ لویی بناپارت «مردی است که می‌کشد، تبعید می‌کند، می‌راند، اخراج می‌کند، تحت تعقیب قرار می‌دهد، و غارت می‌کند؛ مردی با حرکاتی سراسیمه و نگاهی مات، که با حالی آشفته در میان کارهای دهشتناکی که انجام می‌دهد قدم می‌زند، هم‌چون نوعی خواب‌گرد شوم»: Hugo 1909, p. 69; Proudhon 1972. درباره‌ی زمینه تاریخی، بنگرید به Baguley 2000.

[10]. Marx 1975, p. 559; Marx 1974a, p. 144.

[11]. Marx 1975, p. 560; Marx 1974a, p. 144.

[12]. Ibid.

[13]. Marx 1975, pp. 191–2; Marx 1974a, p. 146.

[14]. See Neocleous 2005.

[15]. Marx 1975, p. 117; Marx 1974a, p. 149.

[16]. de Certeau 2005, p. 112.

[17]. de Certeau 2005, p. 113.

[18]. de Certeau 2005, p. 114.

[19]. Marx 1975, p. 117; Marx 1974a, p. 149.

[20]. Marx 1975, p. 174; Marx 1974a, pp. 211–12.

[20-1].‌ کلاه فریژی یا فریگی یا کلاه آزادی یک کلاه مخروطی نرم با راس خمیده‌ است که در دوران باستان با چندین قوم در اروپای شرقی و آناتولی، از جمله ایرانیان، مادها و سکاها، و هم‌چنین در بالکان، داکیا، تراکیه و در فریجیا، جایی که این نام سرچشمه گرفته‌است مرتبط است. قدیمی‌ترین تصویر کلاه فریگی مربوط به تخت جمشید در ایران است. اگرچه کلاه‌های فریژی در ابتدا به عنوان کلاه آزادی شناخته نمی‌شدند، اما ابتدا در انقلاب آمریکا و سپس در انقلاب فرانسه به معنای آزادی و جست‌وجوی آزادی بودند، به‌ویژه به عنوان نماد ژاکوبنیسم که به آن کلاه ژاکوبن نیز گفته می‌شود – م.

[21]. Marx 1975, p. 136; Marx 1974a, p. 171.

[22]. Marx and Engels 1978, p. 473.

[23]. Ibid.

[24]. Marx 1975, p. 116; Marx 1974a, p. 148.

 [25].‌ آثار زیر بر جنبه‌ی کنش‌مند نوشتار مارکسی تأکید دارند: Petrey 1988, pp. 448–68; Carver 2002, pp. 113–28; Martin 2002, pp. 129–42; Jessop 2002, pp. 179–94, ، که نثر مارکسی را «کنش‌مند در چندین سطح» تعریف می‌کند.

[26]. Marx 1992, p. 247

مارکس در نامه‌ای به آرنولد روگه در مارس ۱۸۴۳، پیشاپیش از تصویر تراژدی و کمدی در ارتباط با وقایع تاریخی استفاده کرده بود؛ مقایسه کنید با Marx and Engels 1974, pp. 337–8.

[27]. Marx 1992, pp. 247–8.

[28].‌ درباره‌ی دگرگونی‌های شکلی، سبکی و مدل‌های تفسیری میان نوشته‌های مبارزات طبقاتی در فرانسه و هجدهم برومر، بنگرید به Moss 1985, pp. 555ff.

[29]. Osborne 1998, p. 198:

«اگر دادائیسم تلاشی بود برای هم‌سطح‌کردن اثرات سینما درون رسانه‌ای (از نظر فنی منسوخ‌شده) هم‌چون نقاشی، مانیفست را نیز می‌توان تلاشی دانست برای ابداع شکلی ادبی از ارتباط سیاسی که متناسب با دوره‌ای از سیاست توده‌ای در مقیاسی جهانی باشد.»

[30].‌ البته نه به معنایی که هایدن وایت در نظر دارد (White 1973).

[31]. White 1973, p. 320.

به گفته‌ی وایت، مارکس از «دو پروتکل بنیادی زبان‌شناختی، یعنی مجاز (Metonymical) از یک‌سو و مجاز جزء به کل (Synecdochic) از سوی دیگر» بهره می‌گیرد (White 1973, p. 310). آدامسون به بررسی نوشته‌های وایت می‌پردازد و آن‌ها را با تفسیر خود از هم‌حضوری چهار ساحت تاریخی در نزد مارکس تلفیق می‌کند: «انسان‌شناختی»، «کنش‌شناختی»، «تاریخ‌نگارانه» و «قانون‌گذارانه»: مقایسه کنید با Adamson 1981, pp. 400–1.

[32].‌ درباره‌ی امکان «ابداع سنت‌های انقلابی»، بنگرید به .Callinicos 2004, p. 242

[33]. Marx 1975, p. 115; Marx 1974a, p. 146.

[34]. Marx 1975, p. 116; Marx 1974a, p. 148.

[35]. Marx 1975, p. 115; Marx 1974a, p. 147.

[36]. Ibid.

[37].‌ در مقابل، اسون که خصلت محافظه‌کارانه و ضد روشنگریِ ایده‌ی سنت را محکوم می‌کند، استدلال می‌کند که کاربرد این ایده از سوی مارکس، حرکتی ورای ماتریالیسم را نمایان می‌سازد: Assoun 1978, pp. 119–21.

[38].‌ درباره‌ی مفهوم سنت به‌عنوان «نشانه‌هایی از تداوم «Merkmale der Kontinuität» نزد ضدانقلابیونی چون بونالد و آدام مولر، بنگرید به Wiedenhofer 1990, pp. 638–9.

[39].‌ به همین‌سان، هرچند به نتیجه‌ای خلاف آن می‌رسد، Assoun 1978, pp. 130–1 نیز چنین نظری دارد.

[40]. Marx 1975, p. 199; Marx 1974a, p. 239.

[41]. Marx 1975, p. 203; Marx 1974a, p. 244.

[41-1].‌ آرمان ماراست (Armand Marrast)‏ (۱۸۵۲ـ۱۸۰۱) روزنامه‌نگار، سیاست‌مدار و شهردار پاریس در دوران جمهوری دوم فرانسه. او سردبیر نشریه‌ی La Tribune (میان سال‌های ۱۸۳۰ تا ۱۸۳۵) و سپس Le National (از ۱۸۳۶) بود و در رخدادهای انقلابی پاریس در سال‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ مشارکت فعالی داشت. ماراست در مارس ۱۸۵۲ درگذشت و در گورستان مون‌مارتر به خاک سپرده ش – م.

[41-2].‌ تعبیر républicain en gants jaunes (جمهوری‌خواه با دستکش‌های زرد) در زبان فرانسه معیار معنای تثبیت‌شده یا متداولی ندارد، اما می‌توان آن را بسته به بافت، به‌صورت استعاری یا انتقادی تفسیر کرد. این ترکیب چند نکته را در خود دارد: اشاره به نمایشنامه‌ی «L’Avare en gants jaunes» نوشته‌ی اوژن لابیش و آنیسه بورژوا که اثری طنزآمیز و انتقادی درباره خساست، ظاهرگرایی و دورویی بورژوایی است. اگر عبارت «républicain en gants jaunes» به این نمایش اشاره داشته باشد، احتمالاً معنایی کنایی دارد: جمهوری‌خواهی که خصلت‌های بورژوایی ــ محافظه‌کاری، مصلحت‌اندیشی، یا اهل تجمل ــ را یدک می‌کشد. از سوی دیگر (دستکش‌های زرد) می‌تواند نشانه‌ای از ظرافت، تجمل، اشرافی‌گری یا محافظه‌کاری سطحی باشد. در این صورت، «républicain en gants jaunes» ممکن است به فردی اشاره کند که گرایش‌های جمهوری‌خواهانه دارد اما در عمل هنوز وابسته به سبک زندگی یا ارزش‌های اشرافی و محافظه‌کارانه است – م.

[41-3].‌ Jean Sylvain Bailly (۱۷۹۳-۱۷۳۶)،سیاست‌مدار، اخترشناس، ریاضی‌دان و فراماسون اهل فرانسه بود. وی که از رهبران ابتدایی انقلاب فرانسه از ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۱ شهردار پاریس بود، در ۱۷۹۳ به خیانت متهم شد و پس از دستگیری در ژوئیه ۱۷۹۳ در ۱۴ اکتبر به دادگاه برای شهادت علیه ماری آنتوانت احضار شد اما او نپذیرفت، در نوامبر ۱۷۹۳ دادگاه انقلابی وی را به اعدام محکوم کرد و در ۱۲ نوامبر در میدان شان دو مارس با گیوتین اعدام شد – م.

[42]. Marx 1975, p. 116; Marx 1974a, p. 148.

[43]. Marx 1975, p. 163; Marx 1974a, p. 199.

[44]. Ibid.

[45]. Marx 1975, p. 161; Marx 1974a, p. 197.

[46]. Marx 1975, p. 163; Marx 1974a, p. 199.

[46-1].‌ Louis-Henri Murger‎؛ (۱۸۶۱ـ۱۸۲۲)، شاعر، رمان‌نویس و نویسنده اهل فرانسه بود.

[47]. Marx 1975, p. 169; Marx 1974a, p. 207.

[48]. Marx 1975, p. 119; Marx 1974a, p. 151.

[49]. Marx 1975, p. 148; Marx 1974a, p. 184.

[50]. See instead Mehlman 1977, p. 13.

[51]. Marx 1975, p. 119; Marx 1974a, p. 149.

[51-1].‌ منظور Étienne-Gaspard Robertson (۱۸۳۷ـ۱۷۶۳) مخترع و نمایشگر بلژیکی است که در اواخر سده‌ی هجدهم و اوایل سده‌ی نوزدهم نوعی نمایش جادویی با تصاویر متحرک ارائه می‌کرد که فانتاسمگوریا نام گرفت. او با استفاده از فانوس جادویی، نور و دود، تصاویر اشباح، اسکلت‌ها و اشکال ترسناک را روی پرده یا در فضای مه‌آلود می‌انداخت و تماشاگران را به وحشت می‌انداخت – م.

[۵۲]. درباره‌ی مفهوم «فانتاسماگوریا» (phantasmagoria) یا وهم‌نمایی بنگرید به Castle 1988.

[52-1].‌ قهرمان رمان داستان عجیب پتر شلمیل اثر آدلبرت فون شامیسو (۱۸۳۸ـ۱۷۸۱) نویسنده‌ی آلمانی که سایه‌ی خود را در قبال کیسه‌ی پولی بی‌پایان می‌فروشد – م.

[53]. Marx 1975, p. 136; Marx 1974a, p. 171:

«اگر بخشی از تاریخ بیش از هر بخش دیگری خاکستری بر خاکستری نقاشی شده باشد، همین‌جاست. انسان‌ها و رویدادها هم‌چون شلمیل‌هایی واژگونه ظاهر می‌شوند، هم‌چون سایه‌هایی که از بدن‌های‌شان جدا شده‌اند.»

[54]. Marx 1975, p. 163; Marx 1974a, p. 171.

[55]. Marx 1975, p. 121; Marx 1974a, p. 153.

[56]. Marx 1975, p. 146; Marx 1974a, p. 181.

[57]. Marx 1975, p. 128; Marx 1974a, p. 162.

[58]. Marx 1975, p. 130; Marx 1974a, p. 163.

[59]. Benjamin 2007, p. 257.

درباره‌ی عبارت «حکومت نظامی» مارکس و مفهوم «دولت استثنایی» اشمیت، بنگرید به برونکهورست در Marx 2007a, p. 273.

[60]. Marx 1975, p. 173; Marx 1974a, p. 211.

[61]. Marx 1975, p. 190; Marx 1974a, p. 231.

[62]. Marx 1975, p. 174; Marx 1974a, p. 212.

[63]. Marx 1975, p. 126; Marx 1974a, pp. 159–60.

[64]. Marx 1975, p. 127; Marx 1974a, p. 161.

[65]. de Tocqueville 2011.

[66]. James 2009, p. 129.

[67]. Marx 1975, p. 183; Marx 1974a, p. 223.

[68]. Marx 1975, p. 188; Marx 1974a, p. 228.

[69]. Marx 1975, pp. 135–6; Marx 1974a, pp. 169–70.

[70]. Marx 1975, p. 136; Marx 1974a, p. 170.

[71]. Bensaid 1995, p. 192.

بن‌سعید ادامه می‌دهد که رویداد در تضاد کامل با خاکسترشدگی است؛ رویداد «زندگی است، آن‌که به‌شکلی استثنایی، خارق‌العاده و رازآلود، مردگان را زنده می‌کند» (همان‌جا).

[72]. Marx 1975, p. 120; Marx 1974a, p. 153.

[73].‌ به‌گفته کوولاکیس، مارکس در نوشته‌هایش درباره‌ی کمون، انقلاب را بار دیگر به‌منزله لحظه‌ای گسست احیا کرد و طرح توکویلیِ هجدهم برومر را کنار گذاشت؛ مقایسه کنید با Kouvelakis 2007. من در این‌باره با کوولاکیس موافق نیستم، چراکه به‌نظر من، در هجدهم برومر می‌توان ترکیبی از طرح خطی و ایده‌ی گسست تاریخی را هم‌زمان یافت. هم‌چنین بنگرید به اثر دیگرِ همین نویسنده: Kouvelakis 2003.

[74]. Marx 1975, p. 197; Marx 1974a, p. 238.

[75]. Tomba 2009, pp. 55–6.

[76]. Hall 1977, p. 52.

[77]. Mason 1966, p. 484.

[78]. Marx 1975, p. 197; Marx 1974a, p. 238.

[79]. Marx 1975, p. 196; Marx 1974a, p. 237.

[80]. Marx 1975, p. 197; Marx 1974a, p. 238.

مارکس در نامه‌ای به لودویگ کوگلمان به تاریخ ۱۲ آوریل ۱۸۷۱ همین ایده را در ارتباط با رویدادهای کمون تأیید و به هجدهم برومر اشاره می‌کند: «اگر به فصل پایانی هجدهم برومر من نگاه کنی، خواهی دید که گفته‌ام کوشش بعدی انقلاب فرانسه دیگر، هم‌چون گذشته، صرفاً انتقال دستگاه بوروکراتیک- نظامی از دستی به دست دیگر نخواهد بود، بلکه درهم‌شکستن آن خواهد بود، و این برای هر انقلاب واقعیِ مردمی در قاره (اروپا) امری است اساسی» نقل از Padover (ed.) 1979, p. 280.

[81]. Marx 1975, p. 118; Marx 1974a, p. 150.

[82]. Ibid.

[83].‌ درباره‌ی لایه‌های معنایی متفاوت در انقلاب بورژوایی (زمان‌مندی اندوختن) و واگذاری پرولتاریایی (زمان‌مندی تقطیر)، بنگرید به Wendling 2003, pp. 39–49.

[84]. Marx 1975, p. 119; Marx 1974a, p. 151.

[85]. Marx 1975, p. 118; Marx 1974a, p. 150.

[86]. Lefort 1986.

برخی، مانند پیتر هایز، پیشنهاد می‌کنند که نوشته‌های مارکس درباره‌ی مبارزه طبقاتی در فرانسه را باید چونان بازبینی‌ای بر دیدگاه دوقطبی مانیفست خواند که به‌جای آن، به‌سوی الگویی چرخه‌ای از ساختار طبقاتی گرایش دارد. تحلیل هایز جنبه‌های جالبی دارد، به‌ویژه در ارتباط با طبقات رو به افول و ترکیب آن‌ها در پویایی مبارزه طبقاتی با پرولتاریا یا بورژوازی؛ با این‌ حال، در نهایت دچار نوعی دیسه‌نمایی می‌شود که انعطاف‌پذیری ساختار چرخه‌ایِ طبقه نیز نمی‌تواند آن را جبران کند. Hayes 1993, pp. 99–123.

[87]. Marx 1975, p. 203; Marx 1974a, p. 244.

[88].‌ در این‌باره، سندی پتری می‌نویسد: «واژگانی که با موفقیت به عباراتی تبدیل می‌شوند، می‌توانند جهانی را که توصیف می‌کنند، پدید آورند.» (Petrey 1998, p. 460)

[89]. Marx 1975, p. 203; Marx 1974a, p. 244.

[90]. Marx 1975, p. 117; Marx 1974a, p. 149.

[91]. Ibid.

[92]. Marx 1975, p. 115; Marx 1974a, p. 146.

[93]. Marx 1975, p. 139; Marx 1974a, p. 174.

 

منابع

Adamson, Walter L. 1981, ‘Marx’s Four Histories: An Approach to His Intellectual Development’, History and Theory, 20: 400–1.

Assoun, Paul-Laurent 1978, Marx et la répétition historique, Paris: Presses Universitaires de France.

Baguley, David 2000, Napoleon III and His Regime: An Extravaganza, Baton Rouge: Louisiana State University Press.

Barot, Emmanuel 2007, ‘D’un Napoleon a l’autre: l’intelligibilite d’un etrange present’, in Marx 2007b.

Bauer, Bruno 1972 [1853], Russland und das Germanenthum, Aalen: Scientia Verlag.

Benjamin, Walter 2007, ‘Theses on the Philosophy of History’, in Illuminations: Essays and Reflections, translated by Harry Zohn, New York: Schocken Books.

Bensaid, Daniel 1995, La discordance des temps. Essais sur les crises, les classes, l’histoire, Paris: Les Editions de la Passion.

Callinicos, Alex 2004, Making History: Agency, Structure, and Change in Social Theory, Historical Materialism Book Series, Leiden: Brill.

Carver, Terrell 2002, ‘Imagery/Writing, Imagination/Politics: Reading Marx through the Eighteenth Brumaire’, in Cowling and Martin (eds.) 2002.

Cassina, Cristina 2001, Il bonapartismo, o la falsa eccezione. Napoleone III, i francesi e la tradizione illiberale, Rome: Carocci.

Castle, Terry 1988, ‘Phantasmagoria: Spectral Technology and the Metaphorics of Modern Reverie’, Critical Inquiry, 15, 1: 26–61.

Cowling, Mark and James Martin (eds.) 2002, Marx’s Eighteenth Brumaire: (Post)Modern Interpretations, London: Pluto Press.

de Certeau, Michel 2005, La scrittura dell’altro, Milan: Raffaello Cortina Editore.

de Tocqueville, Alexis 2011, The Ancien Régime and the French Revolution, translated by Arthur Goldhammer, Cambridge: Cambridge University Press.

Fietkau, Wolfgang 1978, Schwanengesang auf 1848. Ein Rendezvous am Louvre: Baudelaire, Marx, Proudhon und Victor Hugo, Hamburg: Rowohlt.

Hall, Stuart 1977, ‘The Political and the Economic in Marx’s Theory’, in Class and Class Structure, edited by Alan Hunt, London: Lawrence and Wishart.

Hayes, Peter 1993, ‘Marx’s Analysis of the French Class Structure’, Theory & Society, 22, 1: 99–123.

Hegel, Georg Wilhelm Friedrich 1971 [1837], Vorlesungen über die Philosophie der Geschichte, in Sämtliche Werke, Volume 11, Stuttgart/Bad Cannstatt: Friedrich Frommann Verlag.

—— 1991 [1837], The Philosophy of History, translated by J. Sibree, New York: Prometheus Books.

Heine, Heinrich 1981 [1834], Zur Geschichte der Religion und Philosophie in Deutschland, in Sämtliche Werke, Volume 5, Frankfurt am Main: Rosl.

Hugo, Victor 1909 [1852], Napoleon the Little, Boston: Little, Brown, and Company.

James, Cyril Lionel Robert 2009, ‘Marx’s The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte and the Caribbean’, in You Don’t Play with Revolution, edited by David Austin, Oakland: AK Press.

Jessop, Bob 2002, ‘The Political Scene and the Politics of Representation: Periodising Class Struggle and the State in the Eighteenth Brumaire’, in Cowling and Martin (eds.) 2002.

Kouvelakis, Stathis 2003, Philosophy and Revolution: From Kant to Marx, translated by G.M. Goshgarian, London: Verso.

—— 2007, ‘Marx’s Critique of the Political: From the Revolutions of 1848 to the Paris Commune’, Situations, 2, 2: 81–93.

Lefort, Claude 1986, ‘Marx: From One Vision of History to Another’, in The Political Forms of Modern Society: Bureaucracy, Democracy, Totalitarianism, Cambridge, MA.: The MIT Press.

Martin, James 2002, ‘Performing Politics: Class, Ideology and Discourse in Marx’s Eighteenth Brumaire’, in Cowling and Martin (eds.) 2002.

Marx, Karl 1974a, The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte, in Surveys from Exile: Political Writings, Volume 2, edited by David Fernbach, New York: Vintage.

—— 1974b, ‘Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie. Einleitung’, in Marx and Engels 1974.

—— 1975, Der achtzehnte Brumaire des Louis Bonaparte, in Marx and Engels 1975.

—— 1992, ‘A Contribution to the Critique of Hegel’s Philosophy of Right. Introduction’, in Early Writings, translated by Rodney Livingstone and Gregor Benton, Harmondsworth: Penguin.

—— 2007a, Der achtzehnte Brumaire des Louis Bonaparte. Kommentar von Hauke Brunkhorst, Frankfurt am Main: Suhrkamp.

—— 2007b, Le 18 Brumaire de Louis Bonaparte, Paris: Le livre de poche.

Marx, Karl and Friedrich Engels 1955, Selected Correspondence, Moscow: Progress Publishers.

—— 1972, Manifest der Kommunistischen Partei, in Marx-Engels-Werke, Volume 4, Berlin: Dietz Verlag.

—— 1974, Marx-Engels-Werke, Volume 1, Berlin: Dietz Verlag.

—— 1975, Marx-Engels-Werke, Volume 8, Berlin: Dietz Verlag.

—— 1978, Manifesto of the Communist Party, in The Marx-Engels Reader, Second Revised and Enlarged Edition, edited by Robert C. Tucker, New York: Norton.

—— 1985, Marx Engels Gesamtausgabe, Division I, Volume 11, Berlin: Dietz Verlag.

Mason, Tim 1966, ‘Der Primat der Politik. Politik and Wirtschaft im Nationalsozialismus’, Das Argument, 41: 473–94.

Mehlman, Jeffrey 1977, Revolution and Repetition: Marx/Hugo/Balzac, Berkeley, University of California Press.

Moss, Bernard H. 1985, ‘Marx and Engels on French Social Democracy: Historians or Revolutionaries?’, Journal of the History of Ideas, 46, 4: 539–57.

Neocleous, Mark 2005, The Monstrous and the Dead: Burke, Marx, Fascism, Cardiff: University of Wales Press.

Osborne, Peter 1998, ‘Remember the Future? The Communist Manifesto as Historical and Cultural Form’, in Socialist Register 1998: The Communist Manifesto Now, edited by Leo Panitch and Colin Leys, London: Merlin Press.

Padover, Saul K. (ed.) 1979, The Letters of Karl Marx, London: Prentice Hall.

Petrey, Sandy 1988, ‘The Reality of Representation: Between Marx and Balzac’, Critical Inquiry, 14, 3: 448–68.

Proudhon, Pierre-Joseph 1972 [1852], ‘The Social Revolution Demonstrated by the Coup d’Etat of the Second of December (1852)’, in December 2, 1851: Contemporary Writings on the Coup d’Etat of Louis Napoleon, edited by John B. Halsted, New York: Anchor Books.

Riquelme, John Paul 1980, ‘The Eighteenth Brumaire of Karl Marx as Symbolic Action’, History and Theory, 19, 1: 58–72.

Tomba, Massimiliano 2009, ‘Historical Temporalities of Capital: An Anti-Historicist Perspective’, Historical Materialism, 17, 4: 44–65.

—— 2012, Marx’s Temporalities, Historical Materialism Book Series, translated by Peter D.

Thomas and Sara R. Farris, Leiden: Brill.

Wendling, Amy E. 2003, ‘Are All Revolutions Bourgeois? Revolutionary Temporality in Karl Marx’s Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte’, Strategies, 16, 1: 39–49.

White, Hayden 1973, Metahistory: The Historical Imagination in Nineteenth-Century Europe, Baltimore: The Johns Hopkins University Press.

Wiedenhofer, Siegfried 1990, ‘Tradition, Traditionalismus’, in Geschichtliche Grundbegriffe. Historisches Lexikon zur politisch-sozialen Sprache in Deutschland, Volume 6, edited by OttoBrunner, Stuttgart: Klett-Cotta.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-50r

 

همچنین پیرامون # دولت

درکِ نقد مارکس بر فلسفه‌ی حق هگل

نقد مارکس بر فلسفه حق هگل

مفهوم دولت در فلسفه‌ی‌ مارکس و انگلس

مارکس جوان درباره‌ی دولت

پی‌گفتار بر ویراست جدید آلمانی

هجدهم برومر لویی بناپارت اثر مارکس. دموکراسی، دیکتاتوری و سیاست مبارزه طبقاتی

دیدگاه‌های فمینیستی درباره‌ی نظامی‌گری و جنگ

دیدگاه‌های فمینیستی درباره‌ی نظامی‌گری و جنگ

نقدها، تناقض‌ها و هم‌پیمانی‌ها

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

مریم خالد

ترجمه‌ی فرزانه راجی

 

مقدمه: این مقاله شالوده‌‌های جنسیت‌زده‌ی نظامی‌گری و مفاهیم مرتبط با جنگ و صلح را از دیدگاه فمینیستی بررسی می‌کند. رویکردهای فمینیستی به نظامی‌گری عموماً در پی کشف و تغییر کارکردهای جنسیت (در کاربردهای مختلف آن) در پژوهش‌های دانشگاهی و عمل سیاسی- نظامی هستند (Goldstein 2001, 38). پژوهش‌گران و کنش‌گران فمینیست در روند بررسی نظامی‌گری نه‌تنها در پی روشن کردن آثار جنسیت‌زده‌ی نظامی‌گری بوده‌اند، بلکه تلاش کرده‌اند به پیش‌فرض‌های جنسیت‌زده‌ای پرتو بیافکنند که موجب تقویت نظامی‌گری می‌شوند و آن را از سوی «ضروری» جلوه می‌دهد. نظامی‌گری و جنگ نه‌تنها بر مردان و زنان به‌گونه‌های متفاوتی اثر می‌گذارد، بلکه خودِ ایدئولوژی نظامی‌گری نیز بر پایه‌ی درک‌هایی جنسیت‌زده از جهان بنا شده است. این مقاله نشان می‌دهد که نظامی‌گری بازتاب‌دهنده و تقویت‌کننده‌ی برداشت‌های غالب از مردان (مردانگی) و زنان (زنانگی)، «ما» و «دیگران»، و نقش‌ها و رفتارهایی است که ظاهراً به‌طور خاص به این گروه‌ها نسبت داده می‌شود.

با وجود آن‌که زنان روزبه‌روز در نمایش‌های نظامی‌گری حضوری پررنگ‌تر پیدا کرده‌اند (برای نمونه، حضورشان در نهادهای نظامی و مشارکت در جنگ)، جنگ و نیروهای نظامی در برداشت غالب هم‌چنان حوزه‌ای مردانه تلقی می‌شود. این برداشت‌های غالب یا جریان اصلی از جهانْ متکی بر پیش‌فرض‌های جنسیت‌زده درباره‌ی واژه‌های «مردان» (مردانگی) و «زنان» (زنانگی) هستند؛ و در این میان، جایگاه نخست به مردان اختصاص داده می‌شود. واسازی شالوده‌‌های جنسیت‌زده‌ی نظامی‌گریْ مستلزم آن است که مفاهیمی هم‌چون صلح، جنگ، امنیت و مجتمع نظامی به‌‌مثابه‌ی اجزای تشکیل‌دهنده‌ی نظامی‌گری بازبینی شوند؛ پیش‌فرض‌های غالب درباره‌ی جنسیت (و نژاد) که دریافت‌های عمومی از جنگ، جنسیت و نظامی‌گری را شکل می‌دهند آشکار شوند؛ و تاثیرات مادی بازنمایی‌ها و روایت‌های متکی بر این پیش‌فرض‌ها بررسی شوند. فهم این تأثیرات مادی نشان می‌دهد که نظامی‌گری دامنه‌ای فراگیر و نافذ در جوامعی دارد که در آن‌ها هم‌چون الگویی غالب عمل می‌کند. تشخیص دامنه‌ی گسترده‌ی نظامی‌گری نه تنها مستلزم بررسی چگونگی تأثیر جنسیت (در چارچوب نظامی‌گری) بر سیاست جهانی و تعاملات دولت- دولت است، بلکه هم‌چنین باید دید که چگونه ماهیت جنسیت‌زده‌ی نظامی‌گری در سپهر سیاست نخبگانْ تاثیرات فراگیری بر مردم عادی، به‌ویژه زنان، تاثیر می‌گذارد.

مثلاً، جنگ تأثیرات چشم‌گیری بر زندگی زنان و مردان دارد، چه در فعالیت‌ها و روندهایی که به‌طور مستقیم و آشکار با نیروهای نظامی و روال جنگ مرتبط هستند و چه در زندگی روزمره و کم‌تر مشهود. جنگ به بهترین وجه در بافتار گسترده‌ی نظامی‌گری درک می‌شود، بافتاری که به جنگ و ارزش‌های نظامی اهمیت می‌دهد. ترویج ارزش‌های نظامی‌ نظیر پرخاش‌گری، خشونت و وفاداری بی‌چون‌وچرا، برداشت‌های محدودی از مردانگی و زنانگی را در بافتار اجتماعی گسترده (باز)تولید می‌کند. بدین‌سان، نظامی‌گری جلوه‌های گوناگونی دارد: سیاست‌ نخبگان را شکل می‌دهد، اما بر زندگی روزمره نیز اثرگذار است: هم بر زندگی کسانی که می‌جنگند و هم بر آنانی که هرگز میدان نبرد را نخواهند دید. زیلا آیزنشتاین استدلال می‌کند که جنگ اکنون «طبیعی‌سازی» شده؛ با آن‌که وحشتناک است اما «متعارف» تلقی می‌شود و «بخشی از وضعیت انسانی شده است: همیشه جنگ(هایی) خواهد بود (2008، ص 27).

نوشته‌های حوزه‌های گوناگون به بررسی عرصه‌های به‌هم‌پیوسته‌ی نظامی‌گری، جنگ، خشونت بین‌المللی، تروریسم، برقراری صلح و بازسازی کشمکش‌های پساجنگ پرداخته‌اند. تحلیل انتقادی در بسیاری از پژوهش‌های دانشگاهی و سیاست‌گذاری‌هایِ جریان غالب، اغلب شیوه‌هایی را نادیده‌ می‌گیرد که بنا به آن‌ها نظامی‌گری و مسائل مرتبط با آنْ جنسیت‌زده می‌شوند (Goldstein 2001, 34-36). مثلاً، سلطه‌ی مردان در مقام تصمیم‌گیرندگان جنگ (و به‌طور کلی در ساختارهای نظامی) اغلب ناشی از تفاوت‌های جنسیتی به‌اصطلاح طبیعی دانسته می‌شود؛ تفاوت‌هایی که بازتاب پیش‌فرض‌های ذات‌گرایانه‌ درباره‌ی ماهیت ذاتی مردان به عنوان موجوداتی پرخاش‌گرتر، عقلانی‌تر و با تمایل بیش‌تر به خشونت در مقایسه با زنان است، در حالی که زنان ذاتاً دارای روحیه‌ی مادرانه، پرورشی و صلح‌طلب فرض می‌شوند. هم‌چنین مبنای منطقی دخالت در جنگ را معمولاً در قالب منافع ملی مطرح می‌کنند.

کوشش‌هایی که از سوی پژوهش‌گران حوزه‌ی اصلی روابط بین‌الملل (IR) برای تلفیق تحلیل جنسیت در نظریه‌ی روابط بین‌الملل صورت گرفته، معمولاً جنسیت را متغیری می‌دانند که می‌توان به تحلیل‌های جریان غالب افزود (Jones 2004). این رویکردْ جنسیت را به تفاوت‌های میان مردان و زنان تقلیل می‌دهد و بدیهی می‌داند که این تفاوت‌ها مقوله‌‌های هویتیِ ثابت و قطعی هستند. در مقابل، این مقاله با پژوهش‌گران فمینیستی هم‌سوست که جنسیت را به‌مثابه‌ی مقوله‌ا‌ی تحلیلی بررسی می‌کنند و درباره‌ی مردان، زنان، مردانگی و زنانگی نه بسان ویژگی‌ها، بلکه درحکم مناسبات اجتماعیِ قدرت که می‌توانند در بسترهای خاص متفاوت باشند، سخن می‌گویند.

****

فمینیسم و جنسیت

از آن‌جا که دغدغه‌ی اصلی این مقاله روشن ساختن ساختار و کارکرد جنسیت در نظامی‌گری است، ضروری است که منظور از جنسیت به‌مثابه‌ی مفهومی تحلیلی به‌تفصیل بیان شود. جنسیت درحکم ابزاری تحلیلی می‌تواند برای آشکار ساختن پیکربندی‌های قدرتی به کار رود که در شکل‌گیری درکِ مقوله‌های هویتیِ مردان و زنان و مردانگی و زنانگی در زمینه‌ها و زمان‌های گوناگون نقش دارند.

جنسیت در بسیاری از نهادهای بین‌المللی و مبتنی بر دولت عمدتاً به‌عنوان برچسبی برای مقولات بدون مسئله‌ی مرد و زن به کار می‌رود؛ مثلا در نهادهای بین‌المللی‌ای مانند سازمان ملل متحد و بانک جهانی که سیاست‌ها و رویه‌های جریان ‌اصلیِ جنسیتی را پذیرفته‌اند. در این نهادها و دیگر سازمان‌های مشابه داده‌ها درباره‌ی پیامدهای متفاوت سیاست‌های توسعه بر گروه‌های جنسیتیِ مرد و زن گردآوری و تحلیل شده و برنامه‌ها و پروژه‌های تازه‌ای طراحی می‌شود‌ که این یافته‌ها را مدنظر قرار می‌دهند. درج رسمی جنسیت به این نحو در این زمینه‌ها اغلب بر برداشت‌هایی از جنسیت تکیه دارد و آن‌ها را بازتولید می‌کند که روابط قدرت و سیاسیِ نهفته در فرض‌های غالب درباره‌ی مردان، زنان، مردانگی و زنانگی را به چالش نمی‌کشند.

پژوهش‌های فمینیستی در تلاش‌اند تا مقوله‌ی جنسیت را به کانون فهم ما از جهان منتقل کنند؛ با این حال، هیچ برداشت واحدی از جنسیت در نظریه‌ی فمینیستی وجود ندارد. در عوض، این واژه می‌تواند معانی گوناگونی داشته باشد که بر اساس دیدگاه هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و روش‌شناختی اتخاذشده، متفاوت هستند. برای نمونه، جنسیت می‌تواند به تفاوت‌های زیستی میان جنس‌ها دوگانی (مرد- زن) اشاره داشته باشد، یا شیوه‌ای برای مفهوم‌پردازی معناهای اجتماعیِ برساخته‌ای باشد که به انواع بدن‌ها نسبت داده می‌شود. از این‌ رو، در حوزه‌ی فمینیستی، برداشت‌ها، تبیین‌ها، رویکردها و توصیه‌های متنوعی در خصوص نظامی‌گری، جنگ و صلح مطرح شده‌اند.

مفید است که رویکردهای فمینیستی به جنسیت به را سه دسته‌ی تجربه‌گرایانه، دیدگاه‌محور و پسا‌ساختارگرایانه تقسیم کنیم (Harding 1991; Sylvester 1994; Hansen 2010). رویکردهای فمینیستی تجربه‌گرایانه که جنسیت را امری زیستی و از پیش داده‌شده تلقی می‌کنند، بر این باورند که تفاوت‌های جنسیتی میان مردان و زنان ناشی از تفاوت‌های طبیعیِ زیستی میان دو جنس است. با این حال، این دیدگاه، تمایز دوگانی میان مردان و زنان را مسئله‌دار نمی‌‌داند و آن را زیستی و قطعی فرض می‌کند؛ گویا ویژگی‌ها «از سوی بدن پذیرفته شده‌اند و نه آن‌که براساس مجموعه‌ای از رسوم فرهنگی به بدن نسبت داده شده باشند» (Griffin 2007,224–225). بدین‌سان، از منظر فمینیسم تجربه‌گرایانهْ جنسیت به‌عنوان برچسبی برای مجموعه‌ای از تصورات پیش‌ساخته درباره‌ی بدن انسان عمل می‌کند. به‌بیان دیگر، نه‌تنها مردانگی و زنانگی از لحاظ زیستی متعیّن دانسته می‌شوند، بلکه «مجموعه‌ی معینی از ویژگی‌ها برای توصیف مردان وجود دارد و مجموعه‌ای دیگر برای توصیف زنان» که منحصر به‌فرد و مانع‌الجمع هستند (Griffin 2007, 225). رویکردهای تجربه‌گرایانه هم‌چنین بر آن‌اند تا زنان را به دغدغه‌ها و تحلیل‌های رویکردهای مردمحورِ غالب بیفزایند. از این رو، آن‌ها تمایل دارند بر موضوعاتی تمرکز کنند که مردان از قبل برای مطالعه در اولویت قرار داده‌اند (Harding 1987, 4). بر همین اساس، رویکرد فمینیستیِ تجربه‌گرایانه به نظامی‌گری، به جای گسترش پارامترهای نظامی‌گری فراتر از اولویت‌ها و اقدامات دولت‌ها، بر بررسی دغدغه‌های جریان اصلی در خصوص رفتار دولت‌ها و پیامدهای متفاوت سیاست‌های آن‌ها بر زنان و مردان متمرکز است (Hansen 2010, 19–21).

فمینیسم دیدگاه‌محور چنین برنامه‌ی پژوهشی‌ای را به چالش می‌کشد؛ این رویکرد با مفهوم‌پردازی دولت به‌مثابه‌ی «مجموعه‌ای از رویه‌های پدرسالارانه» و از طریق آشکار ساختن پیامدهای این رویه‌ها بر «زنانِ واقعیِ زنده» (Hansen 2010, 21)، به تحلیل می‌پردازد. در این رویکرد، جنسیت از خلال درک اجتماعی از مردانگی و زنانگی برساخته می‌شود. با این‌حال، فمینیسم دیدگاه‌محور بر این پیش‌فرض استوار است که جنسِ (sex) زیستی امری داده‌شده است، و تنها جنسیت (gender)، یعنی مردانگی و زنانگی، به‌صورت اجتماعی و فرهنگی برساخته می‌شود.

فمینیست‌های پسا‌ساختارگرا خاطرنشان می‌کنند که این کار، به‌نوعی «ارجاع به جنس یا جنسیتِ ”از پیش‌داده‌شده“ است، بدون آن‌که ابتدا بررسی کنیم این جنس و/یا جنسیت چگونه داده می‌شود» (Butler 1990, 6). از این‌ رو، فمینیست‌های پسا‌ساختارگرا در پی آن‌اند که هم امر زیست‌شناختی و هم امر اجتماعی را به‌منزله‌ی امری برساخته بررسی کنند. این رویکرد جنس و جنسیت را برساخت‌هایی گفتمانی تلقی می‌کند، به این معنا که آن‌ها به‌صورت ذاتی ثابت یا دوگانی نیستند (برای نمونه، مقوله‌های ترنس‌جندر و ترنس‌سکشوال این ساختار دوگانی را پیچیده‌تر می‌کنند). همان‌طور که جودیت باتلر توضیح می‌دهد، جنسیت صرفاً برساخت فرهنگی معنا و حک‌کردن معنا بر جنس از پیش‌داده نیست، بلکه باید آن را «همان سازوبرگ تولیدی دانست که از طریق آن خودِ جنس‌ها شکل می‌گیرند» (Butler 1990, 7). کریستین سیلوستر استدلال می‌کند که این امر بدین معناست که مردان و زنان پیش‌روایتی یا ماقبل‌گفتمانی نیستند، بلکه «روایت‌هایی هستند که درباره‌ی ”مردان“ و ”زنان“ گفته شده است» (Sylvester 1994, 4). به این معنا، جنسیت چیزی فراتر از صرفاً «اسم (یعنی یک هویت) یا فعل (یعنی شیوه‌ی نگاه به جهان…) است، بلکه منطقی است که توسط شیوه‌هایی تولید می‌شود و تولیدکننده‌ی شیوه‌هایی است که از طریق آن‌ها، ما سیاست جهانی را فهم و اجرا می‌کنیم» (Shepherd 2010, 5).

جنسیت، به ‌این ‌ترتیب، مجموعه‌ای از روابط قدرت است و کل این مقاله از این درک متاثر است. بخش پایانی مقاله، قدرت جنسیت را به‌عنوان سازوکاری گفتمانی/تنظیمی در ارتباط با جنگ‌های موسوم به «مبارزه با تروریسم» در افغانستان و عراق مورد بررسی قرار می‌دهد. این مثال‌ها، عملکرد جنسیت به‌عنوان گفتمان را از نظر قدرت آن در (باز) تولید و طبیعی‌سازی مفاهیم خاص (مسلط/هژمونیک) از معنای مردانه و زنانه و پیوند دادن آن‌ها به بدن‌های جنسیت‌یافته نشان می‌دهند. بنابراین تفسیر جنسیت در درون نظامی‌گری، و درک نظامی‌گری به‌مثابه‌ی پدیده‌ای مبتنی بر منطق‌های جنسیتی، مستلزم در نظر گرفتن جنسیت به عنوان پدیده‌ای است که نه تنها مردان و زنان، بلکه مردانگی‌ها، زنانگی‌ها، جنس و تمایلات جنسی را به‌منزله‌ی پدیده‌هایی برساخته و مشروط در بر می‌گیرد. از این‌ رو، فهمِ جنسیت‌مند بودنِ نظامی‌گری نیازمند آن است که بررسی کنیم چگونه مردان و زنان به‌عنوان چنین مقوله‌هایی تعریف می‌شوند و فرایندهای جنسیت‌بخشی و نظامی‌گری چگونه به یک‌دیگر گره خورده‌اند. رابطه‌ای که غالباً به خشونتِ جنگ و دیگر فعالیت‌های نظامی می‌انجامد.

نظامی‌گری، دولت و جنسیت

برنامه‌های پژوهشی جریان اصلی درباره‌ی جنگ، برقراری صلح‌ و بازسازی پس از منازعه، معمولاً بر نهادهای دولتی و نظامی و هم‌چنین بر سیاست‌گذاری‌های نخبگانی، مانند فرایندهایی که سیاست‌مداران در سطح بین‌دولت‌ها و درون سازمان‌های بین‌المللی هدایت می‌کنند، تمرکز دارند.

با این حال، دستور کار تحقیقاتی فمینیستی می‌کوشند تا دامنه‌ی چنین تحقیقاتی را از مرزهای تعیین‌شده توسط رویکردهای غالب فراتر ببرند. این امر در تحلیل‌های فمینیستی از جنگ و صلح منعکس است که نظامی‌گری را به‌مثابه‌ی یک ایدئولوژی، مجموعه‌ای از فرآیندها و مادیتی که فراتر از صرفاً مجتمع نظامی- صنعتی و درگیری دولت‌ها با جنگ است، مفهوم‌سازی می‌کنند. در این برداشت، نظامی‌گری یک ایدئولوژی شامل روابط، فرآیندها و رویه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بی‌شماری است که پیرامون ارزش‌های نظامی سازماندهی شده‌اند، از آن‌ها بهره می‌برند و از آ‌ن‌ها حمایت می‌کنند. این ایدئولوژی که در بسیاری از کشورها قابل تشخیص است، با این فرض که جنگ محتمل یا اجتناب‌ناپذیر است، با باور هم‌زمان به «ارزش‌ها و سیاست‌های نظامی به‌عنوان عاملی برای یک جامعه‌ی امن و منظم» و تمایل به استفاده از خشونت سازمان‌یافته برای حل مناقشات و اجرای سیاست‌ها (Reardon 1996, 14) پشتیبانی می‌شود. در واقع، سیاست‌های نظامی‌گری خود می‌توانند به موقعیت‌ها و رفتارهایی منجر شوند که در آن صورت نیاز به نظامی‌گری را توجیه می‌کنند (Horn 2010, 59).

نظامی‌گری و مفروضات آنْ تأثیراتی فراتر از سیاست‌های نخبگان و مجتمع نظامی نیز دارند و تمام حوزه‌های جامعه را شکل می‌دهند. و در حالی که نظامی‌گری بنا به بافتار‌های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی تغییراتی می‌کند، فمینیست‌ها استدلال می‌کنند که جنسیت همیشه در ایدئولوژی و (باز)تولید نظامی‌گری نقش محوری داشته است. برداشت‌های فمینیستی از نظامی‌گری اذعان می‌کنند که «دست‌اندازی‌های تدریجی» ارزش‌ها، مفروضات و زبان «نهاد نظامی» به «عرصه‌ی غیرنظامی» تا جایی است که مردم نظامی‌گری را به‌عنوان «راه‌حلی» مبتنی بر «عقل سلیم» برای طیف وسیعی از مشکلات می‌پذیرند. (Enloe 1983, 9-10) مظاهر مادی نظامی‌گری شامل جنگ‌ها (و سایر مداخلات نظامی به رهبری دولت) و مداخلات غیرمستقیم مانند جنگ‌های نیابتی دوران جنگ سرد (حدود 1991-1947) است.

نمودهای ایدئولوژیک نظامی‌گری شامل نهادینه‌سازی تفاوت جنسیتی است؛ این امر به‌ویژه در اختصاص بخش بزرگی از بودجه‌های دولتی به ارتش، به بهای کاهش سرمایه‌گذاری در برنامه‌های رفاه اجتماعی، آشکار می‌شود. چنین روندی می‌تواند موجب تشدید نابرابری‌های جنسیتی در جامعه شود؛ مثلاً، زنان (و کودکان) که در مقایسه با مردان وابستگی بیش‌تری به برنامه‌های رفاه اجتماعی دارند، بیش‌تر متضرر می‌شوند. (Beneria and Blank 1989; Abramovitz 2006, 348–349) به گفته‌ی بتی ریر‌دون، نظامی‌گری از طریق ساختارهای غیرنظامی دولت نفوذ کرده و «در خدمت مشروعیت‌بخشی به جنگ و استفاده‌ی مدنی از نیروی قهری (یعنی گارد ملی و شبه‌نظامیان) به نام امنیت ملی عمل کرده‌است» (Reardon 1996, 14).

نظامی‌گری را باید به‌منزله نهادی وابسته به دولت، در پیوندی تنگاتنگ با پیدایش دولت‌ها و برپایی و اعمال قدرت در نهادهای دولتی فهمید؛ قدرتی که خود در حکم بازتولیدکننده روابط و سلسله‌مراتب جنسیت‌زده است. جنسیت در همان پیکربندی قدرت دولتی، که برای ویژگی‌هایی هم‌چون عقلانیت و سرسختی ارزش‌ قائل است، عمل می‌کند ــ چنان‌که «سیاست‌های دیپلماتیک، استعمارگرانه و نظامی کشورهای بزرگ در بافتار ایدئولوژی‌های مردانه‌محور شکل گرفته‌اند.»( MacKinnon 1989) پژوهش‌گران فمینیست تأکید کرده‌اند که دولت جنسیت‌زده نه‌تنها در تفاوت تعداد مردان و زنانِ صاحب منصب‌های سیاسی، بلکه در سلطه‌ی مطلق مردان بر عرصه‌ی سیاست منعکس می‌شود. (Connell 2005, 204–205) همان‌طور که آر. دبلیو. کانل بیان می‌کند: «جنسیت به فرآیند استخدام و ارتقاء … تقسیم ‌کار داخلی و سامانه‌های کنترلی سیاست‌گذاری …» شکل می‌دهد. (Connell 2005, 75) به‌عبارتی، مجموعه‌ای از سیاست‌های مسلط دولتی درباره‌ی زنان و مردان (و ویژگی‌های زنانه و مردانه‌ی منتسب به آن‌ها) در نهادهایی چون ارتش، نیروی کار، حوزه‌ی پزشکی و برنامه‌های رفاه اجتماعی، به‌اصطلاح عملکردهای «مناسب» یا «قابل‌قبول» مردانگی و زنانگی را تعیین می‌کنند (و هم‌چنین هویت‌های مختلف جنسی را به‌عنوان قانونی یا غیرقانونی تنظیم می‌کنند).

نظامی‌گری به منزله‌ی نهاد دولت

دولت پدرسالار مبتنی بر تقسیم‌بندی دوگانی جنسیتی است؛ تقسیماتی حول محور مردانگی و زنانگی که در نظامی‌گری نیز منعکس می‌‌شوند. بنابراین، پیش‌فرض‌های جنسیت‌زده‌ی پدرسالاری و نظامی‌گری یک‌دیگر را تغذیه و تقویت می‌کنند. این فرض که اعمال قدرت برای کنترل دیگران و بهره‌گیری از نیروی سازمان‌یافته (به‌کارگیری خشونت یا تهدید به خشونت) لازمه‌ی برقراری ثبات است، فراتر از نهادهای نظامی و پلیسی انعکاس می‌یابد. فرض‌های ذاتی در ارزش‌ها، ایدئولوژی‌ها و رفتارهای نظامی‌گری، در شکل‌دهی و سازمان‌دهی گسترده‌تر جامعه در قالب گفتمان‌های سیاسی، سازمان اقتصادی‌اجتماعی و حتی زبان و مناسبات روزمره تاثیرگذارند. تجلیل از نهادها وبرخوردهای نظامی توسط دولت و رسانه‌های جریان اصلی یکی از شیوه‌های مهمی است که این روند رخ می‌دهد.

فمینیست‌ها نشان داده‌اند که نهادها و ساختارهای پدرسالارانه و مبتنی بر تبعیض جنسی از ویژگی‌های شاخص جوامعِ به‌شدت نظامی‌شده هستند.( Reardon, 1996) دولت‌ها و جوامع نظامی‌شده حول این تصور شکل گرفته‌اند که ثبات اجتماعی در قالب روابط سلسله‌مراتبی جنسیتی که ویژگی نهادها و رویه‌های نظامی است، به بهترین وجهی حاصل می‌شود. در واقع، روابط قدرت مبتنی بر جنسیت، فراتر از نهادهای دولتی نیز (باز)تولید می‌شوند. به‌عنوان نمونه، ساختار خانواده‌ای که در آن مرد دگرجنس‌گرا سرپرست خانواده باشد، نقشی حیاتی در حفاظت از ملت و منافع امنیتی آن در جوامع نظامی‌شده ایفا کرده است. (Horn 2010, 59–60) پذیرش اجتماعیِ جنگ و خشونت دولتی به‌مثابه‌ی امری ضروری، نه‌تنها از سوی نهادهای دولتی، بلکه در فضاهای غیردولتی یا نظامی نیز از طریق تجلیل جنگ، ارزش‌گذاری بر مردانگی‌های تهاجمی، و ارائه‌ی آن‌ها به‌عنوان امر طبیعی و اجتنان‌ناپذیر (باز)تولید می‌شود.

سینتیا انلو خاطرنشان می‌کند که نظامی‌گری «نه‌تنها مدیران اجرایی و کارگران کارخانه‌هایی را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد که هواپیماهای جنگی، مین‌های زمینی و موشک‌های قاره‌پیما می‌سازند، بلکه کارکنان شرکت‌های تولید مواد غذایی، شرکت‌های تولید اسباب‌بازی، شرکت‌های پوشاک، استودیوهای فیلم‌سازی، کارگزاری‌های بورس و آژانس‌های تبلیغاتی را نیز تحت تاثیر قرار می‌دهد» (Enloe 2000, 2). به این ترتیب، زبان، ایده‌ها و روابط مرتبط با نظامی‌گری، در امور روزمره، به ظاهر پیش‌پا‌افتاده و غیرسیاسی نیز حضور دارند و عمل می‌کنند. فعالیت‌های ورزشی و سایر رقابت‌ها این امر را به‌خوبی نشان می‌دهند، زیرا در آن‌ها ارجاعاتی به نابودی و محو دیگری به‌کار می‌رود. بررسی انتقادی انلو از منطق پشتِ تصمیمی مانند افزودن پاستاهایی به شکل سلاح به کنسرو سوپ‌های شرکت هاینز، نشان‌دهنده‌ی پذیرش بی‌چالش تصاویر نظامی‌گرایانه در عرصه‌هایی فراتر از نهادهای نظامی است. (Enloe 2000) جنگ، پرخاش‌گری و خشونت در فرهنگ عامه به‌عنوان تجلی ذاتی مردانگی در بدن‌های مردانه ارائه می‌شوند.

برساخت‌های محدود و از پیش‌ساخته‌شده‌ی مردانگی و زنانگی که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد، اکنون به‌عنوان عقلِ سلیم پذیرفته شده‌اند و بخشی ضروری از سیاست نخبگان و مجتمع نظامی‌- ‌صنعتی محسوب می‌شوند، نه صرفاً محصول آن. انلو در دهه‌ی ۱۹۸۰ نشان داد که برای پیشبرد پروژه‌ی نظامی‌گرایانه، تضمین پذیرش نقش جنگجو یا محافظ از سوی بخش بزرگی از مردان امری حیاتی بوده است. (Enloe 1983) گرچه نقش‌های جنسیتی هم در ارتش و هم در جامعه‌ی گسترده‌تر دگرگون شده‌اند، به‌ویژه در جوامع توسعه‌یافته و نظامی‌شده، و زنان نیز نقش‌های رزمی را بر عهده گرفته‌اند، اما برتری دادن به مردانگی نسبت به زنانگی هم‌چنان در مرکز ارتش و نظامی‌گری باقی مانده است. (Peterson 2010)

استفاده‌ی گسترده از زبان نظامی، بیرون از بافتارها‌ی نظامی و نیز کمرنگ جلوه دادن پیامدهای خشونت همراه با آنْ نشان‌گر پذیرش اجتماعی نظامی‌گری است. نتایج خشونت ناشی از نظامی‌گری نیز از طریق فرآیند «پاک‌سازی زبانی» قابل‌تحمل جلوه داده می‌شوند. برای مثال، کارول کوهن استدلال می‌کند اصطلاحات کنایه‌آمیزی هم‌چون بمب‌های پاک، خسارات جانبی و موشک‌های حافظ صلح، نمونه‌هایی از واژگان وارونه‌نما و دوگانه‌گویی نظامی‌اند که واقعیت‌های فاجعه‌بار جنگ را پنهان می‌کنند. (Cohn 1987; 1990, 33–35)

اهمیت نظامی‌گری به‌منزله‌ی یک نهاد اصلی دولتْ در نقشی که در شکل‌دادن به مفهوم «منافع ملی» ایفا می‌کند نیز نهفته است. بخشی از این نقش شامل خلق و به‌کارگیری مقوله‌‌ها و سلسله‌مراتب هویتی است که در آن جنسیت، تمایلات جنسی، نژاد و طبقه به‌هم می‌پیوندند تا دوقطبی «ما/آن‌ها» را درون و بیرون دولت بازتاب دهند. این ساختارهای هویتی، نوعی دغدغه‌ی بازتولید سلطه و قدرت (ما بر آن‌ها، مردانه بر زنانه) را نمایان می‌کنند که در بنیان نظامی‌گری قرار دارد. سیاست بین‌المللی نیز در این فرآیند نقش دارد، زیرا «منافع ملی» تا حدی از طریق تعاملات میان‌دولتی در عرصه‌ی جهانی تعریف می‌شود. بنابراین، روابط و ساختارهای قدرت سلسله‌مراتبی (در زمینه‌ی جنسیت، نژاد و اقتصاد) به‌صورت متقابل در سطوح داخلی و بین‌المللی تقویت می‌شوند و در مفهوم «منافع ملی» بازتاب می‌یابند. (Horn 2010)

محدود کردن تعاریفِ «ما» و «آن‌ها» در عرصه‌‌های داخلی و بین‌المللی، خود امری جنسیتی (و اغلب نژادی) است که تعیین می‌کند نمایش مقبولِ مردانگی و زنانگی چگونه باید باشد و کدام بدن‌ها مجاز به انجام چنین رفتارهایی هستند. شکل‌گیری هویت ناسیونالیستی نه تنها «ما» را برمی‌سازد، بلکه «دیگری» را نیز به‌عنوان دشمن تعریف می‌کند و همان مفهوم (عدم)امنیتی را تداوم می‌بخشد که نظامی‌گری را مشروع جلوه می‌دهد. در زمان جنگ این فرایند به‌طور خاص در برساخت «پشت جبهه» برای حمایت از منافع ملی منعکس می‌شود و بازتاب درک‌های شدیداً جنسیت‌زده و دگرجنس‌گراهنجاری از مردان، زنان، کودکان و واحد خانواده است. بدین‌سان، ویژگی‌ها و رفتارهای مرتبط با «ما و آن‌ها» در برابر دشمن، بر اساس کلیشه‌های مسلط زنانه و مردانه و نیز تقسیم نقش‌هایی هم‌چون «مرد محافظ» و «زن قربانی» تعریف می‌شوند. بنابر تحلیل‌های فمینیستی، هویت‌ها و سلسله‌مراتب محوری در نظامی‌گری همواره جنسیت‌زده‌اند؛ چراکه به تقسیم دوگانی نقش‌های مردانه و زنانه‌ی پذیرفته‌شده تکیه می‌کنند و به بازتولید آن می‌پردازند.

فمینیسم، جنگ و نظامی‌گری

این فرض که مردان به خشونت و جنگ گرایش دارند و زنان به صلح، شالوده‌ی دولت جنسیت‌زده است و در گفتمان عمومی و پژوهش‌های دانشگاهی بازتاب یافته است. در برداشت‌های رایج، جنگ قلمروی مردانه (اگر نگوییم مختص مردان) تلقی می‌شود. در این تلقی از جنگ، نیروهای نظامی (که معمولاً سربازان جوان مرد هستند) به‌عنوان مشارکت‌کنندگان اصلی و قربانیان جنگ شناخته می‌شوند. برخی از تحقیقات فمینیستی (عموماً با رویکرد دیدگاه‌محور) نیز بر همین باور استوار بوده‌اند. برای نمونه، نانسی چودورو و سارا رادیک در نوشته‌های خود درباره‌‌ی جنگ و صلح، در فاصله‌ی اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ تا دهه‌ی ۱۹۹۰، این فرض را مطرح کردند که پذیرش زنان در سیاست‌های نخبگان، خصیصه‌ی سیاست خارجی را تغییر خواهد داد و باعث خواهد شد که سیاست خارجی بازتاب ویژگی‌هایی هم‌چون مادری، پرورش و شفقت شود. ( Chodorow 1978, 1992; Ruddick 1989)

زنان و نظامی‌گری

اگرچه ارتش در بیش‌تر موارد نهادی مردانه و مبتنی بر مردانگی است، اما در بسیاری از نقاط جهان اکنون زنان می‌توانند به عضویت آن درآیند و ظاهراً به همان شیوه‌هایی که مردان در آن مشارکت دارند، فعالیت کنند. نقش‌های پیچیده و متناقض زنان در ارتشْ مسائل و نگرانی‌های متعددی را در رابطه‌ با جنسیت و نظامی‌گری برانگیخته است؛ به‌ویژه در زمینه‌‌ی این‌که حضور زنان در ارتش چگونه هم به دستورکارهای فمینیستی و هم به برنامه‌های مردانه‌ی نظامی‌گرایانه مرتبط می‌شود. برخی فمینیست‌ها، عموماً با رویکرد دیدگاه‌محور و تجربه‌گرایانه، پذیرش زنان در ارتش را امری مثبت تلقی می‌کنند و آن را نشانه‌ی موفقیت دستورکار برابری جنسیتی و فروپاشی استدلال‌های مبتنی بر تفاوت‌های زیستی درباره‌‌ی توانایی‌ها و نقش‌های مناسب برای زنان می‌دانند. (Shepherd 2010: 32)

با این حال، این دیدگاه از سوی فمینیست‌هایی مورد نقد قرار گرفته است که حضور زنان در ارتش را نوعی هم‌سویی و جذب شدن آن‌ها در نهادها و فرآیندهای نظامی‌گری قلمداد می‌کنند. بر اساس این نگاه، مشارکت زنان در نیروهای مسلح، ماهیت مردانه‌ی ارتش را تغییر نمی‌دهد و نظامی‌شدن جامعه‌ی گسترده‌تر را نیز به چالش نمی‌کشد.( Enloe 2000; Eisenstein 200) زنانی که به ارتش می‌پیوندند معمولاً در نقش‌های اداری یا خدماتی گمارده می‌شوند و برخی نقش‌های نظامی در بسیاری از کشورها هم‌چنان به روی زنان بسته باقی مانده‌اند، مانند نیروهای ویژه و بخش توپخانه در ارتش ایالات متحده. (Goldstein 2001) زنان نظامی نسبت به زنان غیرنظامی، چه از سوی هم‌ردگان خود در ارتش و چه در بیرون آن) با سطح بالاتری از خشونت جنسی نیز مواجه می‌شوند.( Sjoberg 2010, 59)

مشارکت زنان در ارتش به دلایل یادشده مسئله‌ساز است؛ اما هم‌چنین به این دلیل که فمینیست‌های لیبرال‌ و دولت/ارتش به‌طور یکسان آن را نشانه‌ی دستیابی زنان به برابری با مردان تلقی می‌کنند. برای نمونه، این مسئله را می‌توان در نقض حقوق صورت‌گرفته در زندان ابوغریب در جریان جنگ‌های ایالات‌متحده در عراق در ۲۰۰۳ مشاهده کرد. در سال ۲۰۰۴، تصاویری از سربازان آمریکایی (از جمله یک زن به نام لیندی انگلند) در حال سوء‌رفتار با زندانیان عراقی منتشر شد و رسانه‌های جهانی آن‌ها را بازتاب دادند. این تصاویر و روایت‌های همراه‌شان، نمود آشکاری از پیچیدگی نقش زنان و زنانگی در ارتش ارائه می‌دهند. فمینیست‌ها این سوء‌رفتار جنسی‌شده را به‌منزله‌ی تلاشی برای زنانه‌سازی مرد «دیگری» تفسیر کرده‌اند ((Kaufman-Osborne 2007; Richter-Montpetit 2007. از یک‌سو، مشارکت یک زن در شکنجه‌ی زندانیان مرد عراقی به‌عنوان انحرافی از نقش «درست»ِ زنان در ارتش قلمداد شد. از سوی دیگر، مشارکت یک زن در خشونتی که پیش‌تر خاص مردان بود، به‌عنوان مثالی از برابری‌ای تعبیر شد که زنان گویا به آن دست یافته‌اند (Richter-Montpetit 2007).

سنجش برابری زنان با مردان از طریق مشارکت آن‌ها در ارتش در خدمت پنهان‌کردن شیوه‌هایی است که ارتش به یک نهاد فوق‌مردانه تبدیل می‌شود. همان‌طور که پیش‌تر مطرح شد، ضرورت وجود ارتش از برداشت‌هایی مردانه از جهانی نشأت می‌گیرد که خصیصه‌ی آن تعارض است و برای تأمین امنیت به خشونت و کنترل نیاز دارد. ادغام زنان در ارتش نه این تلقی را به‌ طور جدی به چالش کشیده و نه ارزش‌های نظامی‌گری را تضعیف کرده. و از آنجا که نظامی‌گری صرفاً به نهاد ارتش محدود نمی‌شود، لازم است توجه داشته باشیم که مشارکت زنان در ارتش، تأثیرات نظامی‌گری بر زنانی خارج از این نهاد را تغییر نداده است. اِنلو معتقد است که عاملیت زنان درون ارتش موجب «عقب‌نشینی نظامی‌گری» نمی‌شود، بلکه «زنان را به طور کامل‌تری در یک فرهنگ نظامی‌گری ادغام می‌کند.» (Enloe 2000, 271) اقتدارگرایی مردانه، مشروعیت‌بخشی به خشونت و پرخاش‌گری در روند آماده‌سازی برای جنگْ تشویق و پاداش داده می‌شود. نظامی‌گری با گنجاندن زنانْ آن‌ها را در موقعیت‌هایی مردمحور (و پدرسالارانه) اجتماعی می‌سازد.( Chenoy 2004, 30) پیامدِ ضرورتِ کنترل مقوله‌های جنسیتی، به‌ویژه جلوه‌های خاصی از مردانگی، در اعمال خشونت به کسانی آشکار می‌شود که این مقوله‌ها را به چالش می‌کشند، از جمله کسانی که خود را لزبین، گی، بای‌سکشوال و ترنس‌جندر (LGBT) معرفی می‌کنند. (Cohn 1997, 130)

مطالعه‌ی اِنلو درباره‌ی نقش‌هایی که همسران نظامیان، پرستاران ارتشی و روسپی‌ها ایفا می‌کنند، اهمیت پایبندی زنان به نقش‌های جنسیتی سنتی در حمایت از ارتش مردانه را نشان می‌دهد: «آماده‌سازی یک سبد پیک‌نیک نیز می‌تواند نظامی‌ شود، اگر با هدف حفظ روحیه‌ی یک سرباز تهیه شود. شستن لباس برای پسری که به مرخصی آمده، زمانی رنگ‌وبوی نظامی پیدا می‌کند که مادر این کار را با این درک انجام دهد که سربازی که به مرخصی آمده سزاوار آن است که از انجام کارهای خسته‌کننده‌ی خانه آسوده باشد» (Enloe 2000, 257).

بنابراین، زنانی که از ارتش حمایت می‌کنند، چه درون نهادهای رسمی نظامی و چه بیرون از آن، برای حفظ تصویر، شخصیت و عملکرد مردانه‌ی ارتش ضروری‌اند (Enloe 2000, 226–227). اگرچه اکنون زنان در بسیاری نقاط جهان امکان مشارکت در ارتش را دارند، اما باید به عملکرد این مشارکت با دقت نگاه کرد تا شیوه‌ی جنسیت‌محور کارکرد نهادهای نظامی و فرآیندهای گسترده‌ی نظامی‌گری در پسِ آن پنهان نماند.

جنسیت و نظامی‌گری

این استدلال مطرح شده است که جنگ به‌طور متفاوتی بر مردان و زنان تأثیر می‌گذارد، صرفاً به این دلیل که تعداد مردان در ارتش‌های سراسر جهان بسیار بیش‌تر از زنان است. با این حال، فراتر از میدان نبرد، زنان و کودکان بخش بزرگی از قربانیان جنگ را تشکیل می‌دهند. دست‌کم سه چهارم از کل تلفات ناشی از جنگ (پرسنل نظامی و غیرنظامیان) غیرنظامیان هستند که اکثر آن‌ها زنان و کودکان‌اند. (Pettman 1996: 96; Ticker 1999: 10; Cockburn 2001: 21; Giles and Hyndman 2004: 3–5)

تحلیل‌های فمینیستی درباره‌ی نظامی‌گری، جنگ و درگیری‌های مسلحانه نشان می‌دهد که با وجود تفاوت در تجربه‌های جنسیتی، زنان (عموماً به‌عنوان غیررزمنده) به‌ شدت درگیر خشونت‌های ناشی از نظامی‌گری هستند و از آن تأثیر می‌پذیرند. یکی از انواع خاص خشونتی که زنان در زمان جنگ با آن مواجه‌اند تجاوز و شکنجه‌ی جنسی است. اِعمال این نوع خشونت به‌‌طور مشخص جنبه‌ی جنسیتی دارد. فمینیست‌ها استدلال کرده‌اند که تجاوز و سایر شکل‌های سوء‌استفاده‌ی جنسی بر پایه‌ی مناسبات نابرابر قدرت جنسیتی شکل می‌گیرد و این امر به‌ویژه در بستر جنگ صدق می‌کند (Seifert 1996; Enloe 2000; Hansen 2001). تجاوز و خشونت جنسی در زمان جنگ و در زمینه‌های نظامی جزء لاینفک فرهنگ‌های نظامی‌ شده به شمار می‌آیند. اِعمال این خشونت به‌عنوان سیاستی آگاهانه شناخته شده است؛ سیاستی که به‌دنبال تحقق نتایج راهبردی خاصی است که بر پایه‌ی فهمی مردانه‌ شده از «خود» و «دیگری» استوار است. به‌ عبارت دیگر، خشونت جنسی بی‌هدف و تصادفی نیست؛ بلکه «تجاوز به‌طور عمدی از سوی مردان خاصی علیه زنان و مردان خاصی، به‌ویژه زنان و مردانِ ”دشمن“، انجام می‌شود.» (Alison 2007, 79)

استفاده‌ی مردان از خشونت جنسی علیه زنان دیگرْ سلاحی در جنگ است که هدف آن تضعیف مردانگی دشمنی است که نتوانسته از زنان خود محافظت کند. در این‌جا، تصویر کلیشه‌ای از زنان به‌مثابه‌ی افرادی ضعیف، منفعل، پرورش‌گر و نیازمند محافظت به‌کار گرفته می‌شود تا برداشت‌های غالب از مردانگی درحکمِّ قدرت‌مند، فعال و عقلانی را تقویت کند. دوگانه‌ی مردانه- زنانه که به بدن‌های مذکر و مؤنث نسبت داده می‌شود، در این زمینه، بدن‌های زنان را به‌منزله‌ی میدان نبرد دیگری تعریف می‌کند. (Seifert 1996)

این نبرد نه تنها جنسیتی است بلکه تقاطع جنسیت با نژاد و قومیت را نیز بازتاب می‌دهد. همان‌طور که میراندا آلیسون توضیح می‌دهد: «نه تنها ”مردانه“ درون یک گروه در تقابل با ”زنانه“ قرار می‌گیرد و ”ما“ در برابر ”آن‌ها“ میان گروه‌ها تعریف می‌شود، بلکه ”زنانِ ما“ نیز در برابر ”زنانِ آن‌ها“ و ”مردانِ ما“ در برابر ”مردانِ آن‌ها“ قرار می‌گیرند.» (Alison 2007, 80) بنابراین خشونت جنسی جنسیت‌زده، مردانگی کسانی را تأیید می‌کند که توانسته‌اند با اِعمال قدرت علیه گروهی دیگر از مردان (و زنان) و با مردزدایی از دشمن از زنان خود محافظت کنند. (Goldstein 2001; Hansen 2001; Alison 2007)

جنسیت‌بخشی به (بی)امنیتی و سیاست جهانی

نظامی‌گری پیامدهای قابل‌توجهی در سطح جهانی دارد و به تثبیت دیدگاهی از جهان و انسان‌ها منجر می‌شود که بر جنگ، خشونت و تجاوز مبتنی است. همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، نظامی‌گری هم بر این فرض متکی است و هم آن را بازتولید می‌کند که بهترین راه دستیابی به امنیت (در برابر جنگ و خشونت و نه مثلاً در برابر گرسنگی یا فجایع زیست‌محیطی) داشتن یک سیستم نظامی قدرت‌مند است. فمینیست‌ها این تصور از دولت را به‌عنوان حامی و تأمین‌کننده‌ی امنیت برای تمامی شهروندان و سیاست‌گذاری نخبگان مرتبط با آن مورد نقد قرار داده‌اند. تحلیل‌های فمینیستی از امنیت و ناامنی، نحوه‌ی شکل‌گیری مفاهیم امنیت و تهدید را به چالش می‌کشند. این مفاهیم از پیش تعیین‌شده نیستند، بلکه با ارجاع به طیفی از هویت‌ها ساخته و پرداخته می‌شوند که بر اساس جنسیت، گرایش جنسی، نژاد و قومیت و طبقه تفکیک و طبقه‌بندی شده‌اند. در این‌جا، بازاندیشی در مفهوم دولت جنسیت‌زده که در بخش‌های پیشین به آن پرداخته شد اهمیت می‌یابد. دولت از طریق بازتولید نوع خاصی از نظام جنسیتی و روابط قدرت شکل می‌گیرد؛ برای مثال، نظامی که در آن مردانگی با تجاوزگری، قدرت و عقلانیت پیوند خورده و بر زنانگی‌ای که ضعیف، منفعل و غیرعقلانی ترسیم شده، سلطه دارد (Peterson 1992; True 2001). دولت نه‌تنها در ساختارها و نهادهای داخلی خود، بلکه در روابط بین‌المللی‌اش نیز جنسیت‌زده است.

مردانگیِ دولت و نقش آن در عرصه‌ی جهانی، در نظریه‌پردازی جریان اصلی درباره‌ی امنیت و سیاست بین‌الملل جایگاهی محوری دارد. برای نمونه، فرانسیس فوکویاما به تنش میان برابری جنسیتی و نظامی‌گری اشاره می‌کند، آن‌گاه که هشدار می‌دهد فروپاشی تفکیک جنسی در ارتش می‌تواند خطرناک باشد. او جهان را نیازمند سرسختی و پرخاش‌گری در سیاست بین‌الملل می‌دانست؛ ویژگی‌هایی که به باور او، حضور زنان در ارتش تضعیفشان خواهد کرد (Fukuyama 1998). تحلیل فوکویاما از سوی فمینیست‌ها مورد نقد قرار گرفته است؛ آن‌ها به بنیان‌های جنسیت‌زده و نژادمحور فهم او از سیاست بین‌الملل اشاره می‌کنند. ارزیابی فوکویاما از جهان بر این فرض استوار است که سیاست جهانی ناگزیر تحت سلطه‌ی مردانگی‌های رقیب است و امنیت از سوی زنانگی‌ها تهدید می‌شود. همان‌طور که باربارا ارنرایش می‌نویسد، این جهان‌بینی نشان‌دهنده‌ی این نگرانی است که «رهبران زن و بنابراین بیش‌ازحد مهربان که در دموکراسی‌های شمالی ظهور می‌کنند رقیبان ضعیفی برای مردان جوان و مردسالاری خواهند بود که او انتظار دارد بر جنوب سلطه یابند.» (Ehrenreich 1999, 122)

در این‌جا، تلاقی میان جنسیت و نژاد مشهود است که در دغدغه‌ی مردسالارانه برای حفاظت از زنانگی (بخوانید رهبران سیاسی مونث) در برابر مردانگی‌های مهارنشده، نابالغ و تهدیدآمیزِ جنوب جهانی نمود می‌یابد؛ مردانگی‌هایی که در چهره‌هایی چون «اسلوبودان میلوشویچ، صدام حسین و موبوتو سسه‌سکو» تجسم یافته‌اند (Tickner 1999, 6). افزون بر این، چنین دیدگاه‌هایی نه‌تنها به ایجاد پرسش‌هایی پیرامون مشروعیت حضور زنان در عرصه‌ی سیاست بین‌الملل دامن می‌زنند بلکه در خدمت توجیه رویکردهای غالب نظریه‌های جریان اصلیِ روابط بین‌الملل (واقع‌گرا و نوواقع‌گرا)[۱] نیز هست که «تصویری قطبی‌شده از جهان را بر اساس برخورد تمدن‌ها و تقسیم‌بندی آن میان حوزه‌های صلح در برابر حوزه‌های آشوب» تقویت می‌کنند (Tickner 1999, 5). در این جهان‌بینی، زنانه شدن سیاست جهانی در نهایت غرب را در برابر جهانی که به‌طور ناگزیر مبتنی بر دولت‌ها و گروه‌های مردانه‌ی در حال رقابت بر سر قدرت تلقی می‌شوند، آسیب‌پذیر خواهد کرد.[۲]

بنابراین، دغدغه‌مند بودن نسبت به امنیت صرفاً تمرکز بر شناسایی یک تهدید بیرونی نیست، بلکه در برگیرنده‌ی فرایند شکل‌گیریِ «خود» و هویتِ دولت نیز است (Campbell 1992). خلقِ هویت را می‌توان دوگانه در نظر گرفت؛ به‌نحوی که «خود» تنها در ارجاع به «دیگری» تعریف می‌شود و شکل می‌گیرد. نظامی‌گری، در حالی‌که ممکن است به‌عنوان ابزاری برای تضمین امنیت و جلوگیری از جنگ تلقی شود، در واقع «نوعی صلح جنگ‌گونه را حفظ می‌کند که نه‌تنها حول آمادگی برای منازعه‌ی جمعی می‌چرخد، بلکه حول سیاستی جنگ‌محور نیز سازمان می‌یابد» (Elshtain and Tobias 1990, x). نظامی‌گری نیازمند شکل‌دهی و بازتولیدِ هویت‌هایی است که به ظاهر تغییرناپذیر و ثابت‌اند؛ هویت‌هایی از «ما» که در تقابل با «آن‌ها» تعریف می‌شوند و نظامیان و حتی شهروندان به هویت‌یابی با آن‌ها تشویق می‌شوند. تعامل میان ناسیونالیسم (یعنی ترسیمِ «ما» در مقابلِ «دیگری») و نظامی‌گری (که جهان را همواره در معرض تهدید تصور می‌کند)، «دیگری‌ها» را به دشمن تبدیل می‌کند و بازتولید مداومِ «دیگریِ دشمن» نیاز به نظامی‌گری را تداوم می‌بخشد.

در نتیجه، میان نظامی‌گری، جنگ و (بی)امنیتی پیوندی وجود دارد که مستلزم بازنگری در شیوه‌هایی است که در آن‌ها بازنمایی‌ها و روایت‌های مبتنی بر پیش‌فرض‌های جنسیتی، به‌مثابه‌ی گفتمان‌هایی عمل می‌کنند که مشارکت در جنگ و نظامی‌گری را برای تضمین امنیت ضروری جلوه می‌دهند.

به‌کارگیری مردانگی‌ها و زنانگی‌ها

خوانش جنسیت در زمینه‌ی امنیت (یا عدم امنیت) و نظامی‌گری، به‌ویژه برای درک نحوه‌ی برساخت مردان، زنان، مردانگی‌ها و زنانگی‌ها در گفتمان‌های غالب نظامی‌گری پیرامون اجرای جنگ اهمیت دارد. این خوانش هم‌چنین نقش‌هایی را که مقوله‌های مختلفی از مردان و زنان، به‌صورت فیزیکی، نمادین و ایدئولوژیک، در حمایت یا چالش با جنگ و نظامی‌گری ایفا کرده‌اند، روشن می‌کند.. همان‌طور که قبلاً بحث شد، فرضی رایج وجود دارد مبنی بر این‌که مردان تمایل ذاتی به جنگ دارند. فمینیست‌ها این دیدگاه ذات‌گرایانه را به چالش کشیده‌اند و نشان داده‌اند که بسیاری از مردان در زمینه‌های مختلف یا مخالف جنگ بوده‌اند یا سعی کرده‌اند از شرکت در آن اجتناب کنند. برای مثال، مردان از خدمت اجباری اجتناب کرده‌اند و در اعتراض به جنگ مشارکت داشته‌اند (Ehrenreich 1999). ارنرایش استدلال می‌کند که انگیزه‌های فردی مردان یا غرایز پرخاش‌گرانه‌ی مردانه منجر به پروژه‌ی پیچیده، هماهنگ و بسیار سازمان‌‌یافته‌ای نظیر جنگ نمی‌شود. او در عوض معتقد است که «هیچ غریزه‌ی معقولی نمی‌تواند مردی را وادار به ترک خانه، کوتاه کردن موهایش و ساعت‌ها تمرین نظامی زیر آفتاب داغ کند» (Ehrenreich 1999). افزون بر این، «از گرایش‌های ذاتی بیولوژیکی به سمت پرخاش‌گری فردی، جنگ گروهی آیینی و مورد تأیید اجتماعی و نهادینه را استنتاج کردنْ گام بزرگی است.» (Kroeber and Fontana, cited in Ehrenreich 1999, 118)

به‌علاوه، جنگ بدون هم‌کاری، حمایت و هم‌دستی زنان امکان‌پذیر نخواهد بود (Enloe 1989; Pettman 1996). زنان هرچند همیشه هم‌کاران مشتاقی نیستند، آنان و ایده‌های غالب درباره‌ی زنانگی که در گفتمان‌های جنسیتی هژمونیک به آن‌ها متصل است از طریق ایفای نقش‌های جنسیتی خاص، از نظامی‌گری حمایت می‌کنند. اجرای زنانگیِ «مقبول» اغلب به نقش‌های پشتیبان تقلیل می‌یابد، اما این نقش‌ها لزوماً نامرئی یا منفعل نیستند. زنان در فرآیندها و رویه‌های نظامی‌گریْ نقش‌هایی گوناگون ایفا کرده‌اند، نقش‌هایی که پیچیده و مشروط به تاریخ‌اند. آنان با ارائه‌ی خدمات به مردان و ارتش، ورود به حوزه‌ها و نقش‌های سنتاً مردانه هنگام جنگ، مشارکت به‌عنوان پرسنل نظامی، و به‌عنوان شهروندانی که رأی و مالیات لازم برای جنگ را تأمین می‌کنند، از نظامی‌گری مردانه حمایت کرده‌اند (Pettman 1996, 91-96).

زنان و زنانگی‌ها هم‌چنین نقش مهمی در پشتیبانی از کارزارهای ایدئولوژیک در زمان جنگ دارند. آنان در زمان جنگ و پس از آنْ به‌عنوان نماد مادرانگی بازنمایی شده‌اند. در زمینه‌های تاریخی مختلف، تعلق زنان به ملت، حول وظیفه‌ای نسبت به دولت در فدا کردن پسرانشان برای خیر ملت و تأمین سربازان آینده شکل گرفته است (Steans 2008, 171). در دوران اخیر، درگیری‌های قومی در یوگسلاوی سابق (حدود 1999-1991) از مادرانگی به‌عنوان نماد ملت بهره گرفتند. در دوران پس از جنگ، مادرانگی هم‌چنان به زنان گره خورده و به استراتژی امنیتی بدل شده است. عملکرد زنانگی قابل قبول با تمایل به مادر شدن مرتبط است. در صربستان مادری به بخشی از گفتمان امنیتی تبدیل شده است، زیرا توانایی ملت برای دفاع از خود به تضمین افزایش نرخ زاد و ولد وابسته شده است. (Bracewell 1996)

جنگ‌های ضدتروریستی به رهبری ایالات متحده

ایالات متحده در پاسخ به حملات القاعده در یازدهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ در خاک خود، جنگ‌ با ترور را (با پیوستن بریتانیا به‌عنوان یکی از متحدان اصلی) آغاز کرد. این جنگ‌ها تقاطع جنسیت و نژاد را در فرآیند جنگ‌افروزی در چارچوب منطق نظامی‌گری نشان می‌دهند. در گفتمان‌های غالب سیاسی و دانشگاهی پس از ۱۱ سپتامبر، برساختِ جهان به‌طور پیش‌فرض (و در برخی موارد عامدانه) بر اساس فرض‌هایی درباره‌ی طبیعی بودن دوگانه‌های جنسیت و نژاد، به‌ویژه از طریق گفتمان شرق‌شناسی شکل گرفته است. این گفتمان نژادیِ جنسیت‌زده، فرد عرب و مسلمان را موجودی «شرقی» و در تقابل با «غربی» معرفی می‌کند. یکی از نمونه‌های معاصر این تفکر، تز «برخورد تمدن‌ها»ی ساموئل هانتینگتون (۱۹۹۶) است که مرزهای فرهنگی را خطوط گسست در منازعات جهانی دانسته و به‌ویژه بر وجود یک نزاع دیرینه بین غرب و دیگریِ عرب یا مسلمان تأکید دارد. در گفتمان‌های رسمی دولت ایالات متحده و رسانه‌های جریان اصلی کشورهای غربی (مانند سی ان ان، فاکس نیوز، ان بی سی و مجلات خبری پرمخاطبی هم‌چون نیوزویک و تایم)، از بازنمایی‌های جنسیت‌زده و شرق‌گرایانه‌ی دیگریِ بهره گرفته شد تا مداخلات نظامی درحکم بخشی از جنگ‌های ضدتروریستی مشروع جلوه داده شوند (Cloud 2004; Stabile and Kumar 2005).

گفتمان رسمی دولت ایالات متحده جنگ‌های ضدتروریستی را اقدامی ضروری برای مقابله با تهدیدهای آتیِ تروریسم معرفی کرد (تروریسمی که به‌طور کلی تعریف شد، اما در عمل به خشونت اسلام‌گرایانه‌ای محدود شد که اهداف و منافع غربی را هدف قرار می‌داد). در طول این جنگ‌ها، مجموعه‌ای از دوگانی‌ها، غرب را در برابر شرق قرار دادند. برای مثال، مفاهیمی مانند خیر در برابر شر، متمدن در برابر وحشی، عقلانی در برابر غیرعقلانی و مترقی در مقابل عقب‌مانده به کار گرفته شدند تا هم حملات، هم نظم جهانی پس از این حملات و هم ویژگی‌های مردمان و گروه‌های مختلف ترسیم شوند. استفاده از کلیشه‌های مردانگی و زنانگی، چه در بستر مداخله‌های نظامی و چه فراتر از آن نقش تعیین‌کننده‌ای در ممکن ساختن (و حتی ضروری جلوه دادن) مداخله‌های نظامی ایالات متحده در افغانستان و عراق داشتند.

بنابراین، جنگ‌های ضدتروریستی بازتاب‌دهنده‌ی گفتمانی است که تحت تأثیر جنسیت و نژاد شکل گرفته (به‌ویژه نژادگرایی شرق‌شناسانه) و نقش‌های پیچیده‌ی مردان، زنان، مردانگی‌ها، زنانگی‌ها و فمینیسم‌ها را در نظامی‌گرایی و جنگ به تصویر می‌کشد. گفتمان این جنگ‌ها حول یک دوگانه‌سازی بنا شده است: مردانگی متمدن، اخلاق‌مدار و خیرخواهِ غرب در برابر مردانگی وحشی، عقب‌مانده، سرکوب‌گر و منحرفِ «مرد رنگین‌پوست»؛ هم‌چنین زن آزاد غربی در برابر زن تحت سلطه و سرکوب‌شده‌ی «تیره‌پوست» (Nayak 2006; Khalid 2011). این طبقه‌بندی‌های سلسله‌مراتبی بازتاب‌دهنده‌ی آن چیزی‌اند که پیش‌تر در این مقاله تحت عنوان دغدغه‌ی نظامی‌گرایانه نسبت به مردانگی‌های در تقابل مطرح شده بود. نوعی مردانگی عقلانی و مقتدر در متون رسمی ایالات متحده و رسانه‌های جریان اصلی به کار گرفته شد. این امر نقشی اساسی در شکل‌دهی به اقتدار دولت جورج دبلیو بوش در گفتمان جنگ‌های ضدتروریستی داشت؛ اقتداری که دغدغه‌ی امنیت را بر اساس مردانگی‌های متقابل اجراشده توسط «ما» و «آن‌ها» بنا می‌کرد (Tickner 2002; Ferguson 2005; Shepherd 2006).

ایالات متحده و متحدانش در این گفتمانْ نقش مردانه‌ی قابل قبولِ «مدافع تمدن» و «آزادکننده‌ی ستمدیدگان» را ایفا ‌کردند. دشمنِ مذکر، یعنی «دیگری»، تجسمی از مردانگیِ وحشیانه بود که از طریق خشونت غیرعقلانی و زن‌ستیزی جلوه‌گر می‌شد. زنان نیز در این گفتمان دو نقش هم‌زمان ایفا کردند: هم به‌عنوان نمادهایی مشهود از موفقیت در آزادسازی زنان (نمادی از تمدن غربی) و هم به‌عنوان قربانیان بالقوه‌ی مردِ دیگرِ مهارنشده. نمونه‌ای بارز از این روایت عملیات نجات جسیکا لینچ توسط آمریکا در جریان جنگ عراق است. تصویر این سرباز جوان آمریکاییِ سفیدپوست به نمادی از ماهیت برابرطلبانه‌ی «خودِ آمریکایی» تبدیل شد؛ یعنی کشوری با ارزش‌های متمدنانه. لینچ، که به‌دست نیروهای عراقی اسیر شده بود، هم‌چنین به نمادی از قدرت مردانگیِ آمریکایی در برابر مردانگیِ وحشی و بی‌مهار «دیگری» تبدیل شد، کسی که تهدیدی برای زنانِ «ما» تلقی می‌شد (Kumar 2004; Pin-Fat and Stern 2005).[۳]

نه تنها از زبان و دغدغه‌های فمینیستی در این گفتمان استفاده شد، بلکه برخی فمینیست‌های آمریکایی نیز با دولت ایالات متحده هم‌دستی داشتند. به‌ویژه سازمان لیبرال و برجسته‌ی فمینیستیِ آمریکایی با نام «بنیاد اکثریت فمینیست‌ها»( Feminist Majority Foundation – FMF) مخالفتی با احتمال جنگِ تحت رهبری آمریکا در افغانستان نکرد، تا جایی که ادعا می‌شد این جنگ منجر به آزادی زنان افغان خواهد شد. در حالی که بنیاد اکثریت فمینیست‌ها سابقه‌ا‌ی طولانی در مبارزه با خشونت جنسیتی دارد، از جمله در افغانستان، حمایتش از جنگ سال ۲۰۰۱ نشان‌دهنده‌ی نوعی باور شرق‌گرایانه (اورینتالیستی) بود؛ این باور که آزادسازی زنان از طریق جنگ، با وجود پیامدهای ویران‌گر آن برای مردم افغانستان، به‌ویژه زنان و کودکان، هم‌چنان ارزش‌مند است. از آن‌جا که دغدغه‌ی بنیاد اکثریت فمینیست‌ها برای رفاه زنان در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان با گفتمان دولت بوش درخصوص «آزادی زنان» هم‌راستا بود، گفتمان حقوق زنان در نهایت به بخشی از گفتمان وسیع‌تری از شرق‌گراییِ جنسیتی تبدیل شد، گفتمانی که زنانِ «دیگری« را به‌عنوان قربانیان بی‌صدای دشمن مردِ بربر و وحشی بازنمایی می‌کرد.( Khalid 2011)

بنابراین، گفتمان سیاسی و رسانه‌ای (از جمله بیانیه‌های بنیاد اکثریت فمینیست‌ها) که از دغدغه‌ها و زبان فمینیستی بهره می‌گرفت در تقویت هدف آزادسازی از طریق جنگ‌های ضدتروریستی نقش داشت؛ این گفتمان باعث شد تصویری متقاعدکننده‌تر از «ما» به‌عنوان مترقی و روشن‌فکر و از «دیگری» به‌عنوان عقب‌مانده و وحشی شکل بگیرد. رسانه‌های جریان اصلی و برخی استدلال‌های فمینیستی لیبرال به دولت بوش کمک کردند تا با وجهه‌ای باورپذیرتر خود را به‌عنوان آورنده‌ی حقوق زنان به شرقِ عقب‌مانده معرفی کند. در نتیجه، ایالات متحده به‌صورت کشوری روشن‌فکر، متمدن و دارای حقانیت در انجام مداخله‌های نظامی معرفی شد (Russo 2006; Khalid 2011). گفتمان‌های غالب نه تنها اضطراب‌های پیرامون مردانگی ایالات متحده، پس از حملات 11 سپتامبر را مهار کردند (زیرا جنگ به عنوان وسیله‌ای برای تأکید مجدد بر مردانگی عمل می‌کند)، بلکه تلاش کردند تا مردانگی مردسالارانه و نظامی‌شده‌ای را که در پیشبرد جنگ فعال بود، پنهان کنند. به‌کارگیری زبان فمینیسم و حقوق زنان در موفقیت این پروژه‌ی نظامی‌گرایانه بسیار حیاتی بود. همان‌طور که انلو اشاره می‌کند، پدرسالاری (که بر ماهیت نظامی‌گری تاکید دارد) «به‌سبب سازگاری آسان‌گیرانه‌اش دوام آورده است، نه به‌سبب انعطاف‌ناپذیری‌اش» (Enloe 2000, 285).

با این حال، فمینیست‌های دیگر استدلال کردند برخلاف آن‌چه که طراحان جنگ ادعا می‌کنند جنگ (چه در عراق، افغانستان یا هر جای دیگر) زنان را توانمند نمی‌سازد. فعالان و پژوهش‌گران فمینیست علیه جنگ ۲۰۰۳ به رهبری آمریکا علیه عراق اعتراض کردند. «کد پینک: زنان برای صلح» یکی از برجسته‌ترین این جنبش‌ها بود (Cockburn 2007: 65). کد پینک سازمانی غیردولتی است که خود را چنین توصیف می‌کند: «جنبشی مردمی برای صلح و عدالت اجتماعی که در تلاش است به جنگ‌ها و اشغال‌هایی که با بودجه‌ی آمریکا تأمین می‌شوند پایان دهد، با نظامی‌گری در سطح جهانی مقابله کند، و منابع ما را به سوی مراقبت‌های بهداشتی، آموزش، مشاغل سبز، و دیگر فعالیت‌های زندگی‌بخش هدایت کند.« (CodePink، بدون تاریخ).

جمع‌بندی

جنگ و نظامی‌گری اغلب حوزه‌هایی مختص مردانی تلقی می‌شوند که در ارتش و سیاست‌گذاری نخبگان درگیر هستند. با این حال، تحلیل‌های فمینیستی نشان داده‌اند که عمل و تاثیرات نظامی‌گری بسیار فراگیرتر است و بسیار فراتر از این حوزه‌ها، تا سطح زندگی روزمره نیز گسترش می‌یابد. نظامی‌گری بر تمامی جنبه‌های زندگی تأثیر می‌گذارد و گروه‌های مختلفی از مردان، زنان و کودکان را به‌طور آگاهانه یا ناآگاهانه در حمایت از ارزش‌ها و فعالیت‌های خود درگیر می‌کند.

جنسیت، درحکم پیکربندی سلسله‌مراتبی از جلوه‌ها و نمایش‌های مختلف مردانگی و زنانگی در شکل‌گیری تصورات از جنگ، صلح و (عدم)امنیت نقش دارد و برای درک نحوه‌ی فعال‌شدن و ایفای نقش نظامی‌گری و درگیری‌های نظامی حیاتی است. جنسیت هم‌چنین در بستر جنگ و نظامی‌گری بازتعریف می‌شود، به‌گونه‌ای که مردان و زنان از طریق ارتش و نظامی‌گری و از طریق هنجارهای رفتاری قابل‌قبول و مجازات برای انحراف، شکل می‌گیرند. از این‌ رو، نظامی‌گری تمایز جنسی را نهادینه می‌کند و نه‌تنها مردانگی، بلکه زنانگی را نیز تولید و بازتولید می‌نماید (Eisenstein 2008, 35). در جوامعی با رژیم‌های جنسیتی پدرسالار، مردانگی با قدرت، اجبار و خشونت گره خورده است و با زنانگی فرودست تقویت می‌شود و این دو، برای نظامی‌گرای ضروری‌اند و برای تولید و بازتولید خود به نظامی‌گری و جنگ وابسته‌اند (Cockburn 2010, 152). خشونت جنگ:

«… هویت‌های قومی را دوباره صیقل می‌دهد؛ هویت‌هایی که با یادآوری ظلم‌های گذشته و میل به انتقام تیزتر می‌شوند. جنگ هویت‌های جنسیتی خاصی را شکل می‌دهد، مردانگی‌های مسلح، مردان سرخورده و خشمگین، زنانگی‌های قربانی‌شده، انواع زنانی که موقتا توانمند شده‌اند. اما همین روابط جنسیتی شکل‌گرفته در خلال جنگ، در وضعیت ”پس از جنگ“ (که ممکن است هم‌زمان ”پیش از جنگ“ نیز باشد)، بار دیگر به چرخه‌ی بی‌پایان درگیری‌های مسلحانه بازمی‌گردند، چرخه‌ای که همواره جامعه را مستعد خشونت ساخته و صلح را برای همیشه دچار اختلال می‌کند.» (Cockburn, 2010, 152)

پژوهش‌های فمینیستی درباره‌ی نظامی‌گری در به چالش کشیدن فرضیات اساسی ایدئولوژی و فرآیندهای نظامی‌گرایانه پیشرفت چشم‌گیری داشته‌اند، اما هنوز کارهای زیادی باقی مانده است. به‌عنوان مثال، فمینیست‌های دیدگاه‌گرا جای‌گزین‌هایی برای نظامی‌گری مردانه مطرح کرده‌اند، از جمله با برجسته ساختن ویژگی‌هایی که معمولاً با مردانگی مرتبط نیستند (مانند پرورش، همدلی و خشونت‌پرهیزی) و نشان داده‌اند که این ویژگی‌ها می‌توانند در سیاست جهانی مفید باشند. برداشت‌‌های فمینیستی پست‌ساختارگرا از جنگ، صلح و نظامی‌گری با نحوه‌ی پیوند خوردن این ویژگی‌ها به بدن‌های جنسیتی (مردانه با مردان، زنانه با زنان) مواجه می‌شوند و طبیعی بودن این انتساب‌ها را زیر سوال می‌برند. از این طریق، ابعاد جنسیتی نهادهای نظامی‌گرا را می‌توان به چالش کشید. برای مثال، حضور زنان در نقش‌های رزمی و مناصب بالا در ارتش ممکن است به‌عنوان نشانه‌ای از برابری جنسیتی و راهی برای وارد ساختن ویژگی‌های زنانه به نهادهای مردسالار تلقی شود. اما افزایش تعداد زنان در ارتش منجر به رد فرضیات یا ویژگی‌های کلیدی نظامی‌گری مردانه نشده است. در عوض، نقش زنان در ارتش هم‌چنان با ویژگی‌های زنانه مرتبط است و کارکرد آن‌ها در جهت تقویت مردانگی دولت و نظامی‌گری آن قرار دارد، هم‌چنان‌که در ماجرای نجات جسیکا لینچ نشان داده شده است.

هنجار بی‌نام در بحث‌های غالب درباره‌ی جنگ و صلح، هم‌چنان مردانگی است. تنها زمانی که امتیازدهی به مردانگی در قلب پژوهش‌های جریان اصلی و سازمان‌های اجتماعی (چه داخلی و چه بین‌المللی) مورد بررسی قرار گیرد، می‌توان جلوه‌های مفهومی و مادی نظامی‌گری را به چالش کشید. هم‌چنین لازم است که در درک نحوه‌ی (باز)تولید و استفاده از نظامی‌گری، به‌ویژه در توجیه و اجرای عملیات نظامی، تقاطع جنسیت و نژاد نیز مورد توجه قرار گیرد. درگیری‌های نظامی مرتبط با جنگ‌های تروریستی نشان می‌دهند که ساختارهای جنسیتی و نژادی از جهان و مردم آن نقشی مرکزی در نظامی‌گری دارند و آثار مادی و ویران‌گرانه‌ای بر کسانی دارند که از سوی طرفداران نظامی‌گری مردانه، نیازمند «رهایی امپریالیستی» تلقی می‌شوند. این نمود از نظامی‌گری هم‌چنین نشان می‌دهد که برخی کنش‌گران و فعالان فمینیست در تقویت آن نقش ایفا می‌نمایند، به همان اندازه که برخی آن را تضعیف می‌کنند. بنابراین، فهم پیچیدگی فمینیسم‌ها در ارتباط با نظامی‌گری بسیار حیاتی است.

رویکردهای فمینیستی در پژوهش و کنش‌گری، جای‌گزین‌هایی برای دوگانه‌سازی‌هایی ارائه می‌دهند که برداشت‌های غالب از جنگ، صلح و رفتار انسانی در جوامع نظامی‌گرا را شکل می‌دهند. برای مثال، پژوهش‌های فمینیستی ارزش به‌کارگیری تمرکز دوگانه را نشان داده‌اند؛ هم بررسی سیاست‌های نخبگان، و هم احیای دانش مرتبط با گروه‌های به حاشیه رانده شده و تحت ستم (اغلب کسانی که تصور می‌شود از طریق نظامی گری ایمن شده‌اند). به‌طور خاص، پژوهش‌های فمینیستیِ ضد‌امپریالیستی ، همان‌طور که روسو (۲۰۰۶) توضیح می‌دهد، می‌توانند به ما کمک کنند تا در برابر قدرت‌های هژمونیک و امپریالیستی مقاومت کنیم و بتوانیم به جای (بازتولید) روابط سلطه‌ی امپریالیستی آن‌ها را مختل کنیم. به‌کارگیری اخلاق فمینیستیِ خودبازتاب‌گر می‌تواند باعث شود نسبت به نحوه‌ای که امتیازات ما رویکرد پژوهشی‌مان را شکل می‌دهند، هوشیارتر باشیم (Ackerly and True 2008).[۴] نکته‌ی مهم این است که این اخلاق فمینیستی و پژوهش‌هایی که بر اساس آن شکل می‌گیرند، با تاکید بر اهمیت نگاهی فراتر از نهادها و گفتمان‌های جریان غالب و با به رسمیت شناختن پیچیدگی‌های پرداختن به مکان‌ها و تلاقی‌های متعدد در نظامی‌گری جنسیت‌محور، در ترسیم رویکردهای کنش‌گری فمینیستی نیز مؤثر هستند.

****

* درباره‌ی نویسنده: مریم خالد استاد دانشگاه و پژوهش‌گر حوزه‌ی روابط بین‌الملل، جنسیت، و سیاست جهانی است. او در حال حاضر در دانشگاه مک‌کواری در استرالیا تدریس می‌کند و معاون آموزشی دانشکده‌ی هنر این دانشگاه است. مینه‌های پژوهشی او شامل نظامی‌گری، امنیت و خشونت از منظر جنسیتی، نژادی و بازنمایی آن در سیاست جهانی؛ فمینیسم انتقادی به‌ویژه در ارتباط با جنگ و مداخله‌های بین‌المللی؛ فرهنگ عامه و تأثیر آن بر سیاست‌های امنیتی؛ حاکمیت جهانی و نهادهای بین‌المللی است. او در پروژه‌هایی با سازمان‌های بین‌المللی مانند برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد (UNEP) و تسهیلات جهانی محیط‌ زیست (GEF) هم‌کاری داشته و در زمینه‌ی آموزش، توسعه‌ی برنامه‌های درسی و مشاوره‌ی سیاستی نیز فعال است. مریم خالد در آثارش تلاش می‌کند نشان دهد که چگونه مفاهیم جنسیت، نژاد و شرق‌شناسی در شکل‌گیری گفتمان‌های امنیتی و مداخله‌گرانه نقش دارند؛ به‌ویژه در زمینه‌هایی مانند «جنگ علیه ترور» و سیاست‌های خاورمیانه.

** مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ی فصل ۲۴ نوشته‌ی Maryam Khalid از کتاب The Oxford Handbook of TRANSNATIONAL FEMINIST MOVEMENTS که در این‌جا یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ در حوزه‌ی روابط بین‌الملل دیدگاه‌های واقع‌گرایانه و نوواقع‌گرا نظم بین‌المللی را بی‌ساختار (آنارشی) تصور می‌کنند و از طریق شناسایی رفتارهای دولت‌ها و مسائل پیش‌روی آن‌ها دغدغه‌ی مشترکی در پیگیری امنیت دارند. از نظریه‌پردازان برجسته‌ی این دیدگاه‌ها می‌توان به E. H. Carr, Robert O. Keohane, John J. Mearsheimer, Hans Morgenthau, and Kenneth Waltz اشاره کرد.

[2].‌ در واقع، نویسنده می‌خواهد نشان دهد که چنین نگاهی امنیت بین‌المللی را در چارچوبی جنسیتی و نژادی می‌فهمد و این باعث شکل‌گیری نوع خاصی از سیاست‌ورزی می‌شود که در آن «غرب مؤنث‌شده» در برابر «جنوب مذکر و خطرناک» قرار می‌گیرد ـ م.

[3].‌ لینچ، یک زن جوان سفیدپوست، نماد «آزادی زنان» در تمدن غربی معرفی می‌شود. اسارت او توسط مردان عراقی در رسانه‌ها طوری بازنمایی شد که انگار تمدن (آمریکا) باید زنان را از دست مردان «دیگری» که خشونت‌طلب، زن‌ستیز و غیرمتمدن‌اند، نجات دهد. نجات لینچ به دست سربازان مرد آمریکایی نمایشی از قدرت مردانه‌ی «متمدن» غربی در مقابل مردانگی خشونت‌بار دشمن بود. درواقع، این عملیات فرصتی بود برای نمایش قهرمانانه‌ی نیروهای آمریکایی و تقویت ارزش‌های آمریکایی مثل برابری جنسیتی. نویسنده می‌خواهد نشان دهد که چطور زنان در چنین گفتمانی تبدیل به ابزارهای نمادین می‌شوند: هم نشانه‌ای از موفقیت غرب، هم بهانه‌ای برای مشروعیت بخشیدن به خشونت علیه دشمن. – م.

[4].‌ به‌کارگیری اخلاق فمینیستیِ خودبازتاب‌گر مستلزم آگاهی پژوهش‌گر از جایگاه اجتماعی، نژاد، جنسیت و طبقه‌ی خود و تاثیر آن‌ (امتیازات) بر فرایند تولید دانش است. – م.

 

منابع

Abramovitz, Mimi. (2006). “Welfare Reform in the United States: Gender, Race and Class Matter.” Critical Social Policy 26: 336–364.

Ackerly, Brooke, and Jacqui True. (2008). “Reflexivity in Practice: Power and Ethics in Feminist Research on International Relations.” International Studies Review 10: 693–707.

Alison, Miranda. (2007). “Wartime Sexual Violence: Women’s Human Rights and Questions of Masculinity.” Review of International Studies 33: 75–90.

Beneria, Lourdes, and Rebecca Blank. (1989). “Women and the Economics of Military Spending.” In Rocking the Ship of State, edited by A. Harris and Y. King. Boulder, CO: Westview, pp. 191–203.

Bracewell, Wendy. (2006). “Women, Motherhood, and Contemporary Serbian Nationalism.” Women’s Studies International Forum 19: 25–33.

Butler, Judith. (1990). Gender Trouble: Feminism and the Subversion of Identity. London: Routledge Campbell, David. (1992). Writing Security: United States Foreign Policy and the Politics of Identity. Minneapolis: University of Minnesota Press.

Chenoy, Anuradha M. (2004). “Gender and International Politics: The Intersections of Patriarchy and Militarism.” Indian Journal of Gender Studies 11: 27–42.

Chodorow, Nancy. (1978). The Reproduction of Mothering: Psychoanalysis and the Sociology of Gender. Berkeley: University of California Press.

Cloud, Dana. (2004). “‘To Veil the Threat of Terror’: Afghan Women and the ‘Clash of Civilizations’ in the Imagery of the U.S. War on Terrorism.” Quarterly Journal of Speech 90: 285–306.

Cockburn, Cynthia. (2010). “Gender Relations as Causal in Militarization and War.” International Feminist Journal of Politics 12: 139–157.

——. (2007). From Where We Stand: War, Women’s Activism and Feminist Analysis. London: Zed Books.

——. (2001). “The Gendered Dynamics of Armed Conflict and Political Violence.” In Victims, Perpetrators or Actors? Gender, Armed Conflict and Political Violence, edited by C. Moser and F. C. Clark. London: Zed Books, pp. 13–29.

CodePink. (n.d.). “About Us”.

Cohn, Carol (1997). “Gays in the Military: Texts and Subtexts.” In The “Man” Question in International Relations, edited by M. Zalewski and J. Parpart. Oxford: Westview, pp. 129–149.

——. (1990). “ ‘Clean Bombs’ and Clean Language.” In Women, Militarism, and War: Essays in History, edited by J. B. Elshtain and S. Tobias. Lanham, MD: Rowman and Littlefield, pp. 33–56.

——. (1987). “Slick ‘Ems, Glick ‘Ems, Christmas Trees, and Cookie Cutters: Nuclear Language and How We Learned to Pat the Bomb.” Bulletin of the Atomic Scientists 43: 17–24.

Connell, R. W. (2005). Masculinities. Crows Nest, Sydney: Allen and Unwin. Ehrenreich, Barbara. (1999). “Men Hate War Too.” Foreign Affairs 78: 118–122.

Eisenstein, Zillah. (2008). “Resexing Militarism for the Globe.” In Feminism and War: Confronting U.S. Imperialism, edited by R. L. Riley, C. T. Mohanty, and M. B. Pratt. London: Zed Books, pp. 27–46.

Elshtain, Jean Bethke, and Sheila Tobias (eds.). (1990). Women, Militarism, and War: Essays in

History. Lanham, MD: Rowman and Littlefield.

Enloe, Cynthia. (2000). Maneuvers: The International Politics of Militarizing Women’s Lives.

Berkley: University of California Press.

——. (1989). Bananas, Beaches and Bases: Making Feminist Sense of International Politics. London: Pandora Press.

——. (1983). Does Khaki Become You? The Militarization of Women’s Lives. London: Pluto Press.

Ferguson, Michaele L. (2005). “ ‘W’ Stands for Women: Feminism and Security Rhetoric in the Post-9/11 Bush Administration.” Politics and Gender 1: 9–38.

Fukuyama, Francis. (1998). “Women and the Evolution of World Politics.” Foreign Affairs 77: 24–40.

Giles, Wenona, and Jennifer Hyndman. (2004). “Introduction: Gender and Conflict in a Global Context.” In Sites of Violence: Gender and Conflict Zones, edited by W. Giles and J. Hyndman. Berkley: University of California Press, pp. 3–23.

Goldstein, Joshua S. (2001). War and Gender: How Gender Shapes the War System and Vice Versa. Cambridge: Cambridge University Press.

Griffin, Penny. (2007). “Sexing the Economy in a Neo-liberal World Order: Neoliberal Discourse and the (Re)Production of Heteronormative Heterosexuality.” British Journal of Politics and International Relations 9: 220–238.

Hansen, Lene. (2010). “Ontologies, Epistemologies, Methodologies.” In Gender Matters in Global Politics: A Feminist Introduction to International Relations, edited by L. J. Shepherd. Abingdon: Routledge, pp. 17–27.

——. (2001). “Gender, Nation, Rape: Bosnia and the Construction of Security.” International Feminist Journal of Politics 3: 55–78.

Harding, Sandra. (1991). Whose Science? Whose Knowledge? Thinking from Women’s Lives. Ithaca, NY: Cornell University Press.

——. (1987). “Introduction: Is There a Feminist Method?” In Feminism and Methodology: Social Science Issues, edited by S. Harding. Bloomington: Indiana University Press, pp. 1–14.

Horn, Denise M. (2010). “Boots and Bedsheets: Constructing the Military Support System in a Time of War.” In Gender, War, and Militarism: Feminist Perspectives, edited by L. Sjoberg and S. Via. Santa Barbara, CA: Praeger, pp. 57–68.

Huntington, Samuel P. (1996). The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order. New York: Simon & Schuster.

Jones, Adam A. (ed.). (2004). Gendercide and Genocide. Nashville, TN: Vanderbilt University Press.

Kaufman-Osborne, Timothy. (2007). “Gender Trouble at Abu Ghraib?” In One of the Guys: Women as Torturers and Aggressors, edited by T. McKelvey. Emeryville, CA: Seal Press, pp. 145–166.

Khalid, Maryam. (2011). “Gender, Orientalism and Representations of the ‘Other’ in the War on Terror.” Global Change, Peace & Security 23: 15–29.

Kumar, Deepa. (2004). “War Propaganda and the (AB) Uses of Women: Media Constructions of the Jessica Lynch Story.” Feminist Media Studies 4: 297–313.

MacKinnon, Catharine. (1989). Towards a Feminist Theory of the State. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Nayak, Meghana. (2006). “Orientalism and ‘Saving’ US State Identity after 9/11.” International Feminist Journal of Politics 8: 42–61.

Peterson, V. S. (2010). “Gendered Identities, Ideologies, and Practices in the Context of War and Militarism.” In Gender, War, and Militarism: Feminist Perspectives, edited by L. Sjoberg and S. Via. Santa Barbara, CA: Praeger, pp. 17–29.

——. (ed.). (1992). Gendered States: Feminist (Re)visions of IR Theory. Boulder, CO: Lynne Rienner.

Pettman, Jan Jindy. (1996). Worlding Women, A Feminist International Politics. London: Routledge.

Pin-Fat, Veronique, and Maria Stern. (2005). “The Scripting of Private Jessica Lynch: Biopolitics, Gender, and the ‘Feminization’ of the U.S. Military.” Alternatives: Global, Local, Political 30: 25–53.

Reardon, Betty. (1996). Sexism and the War System. Syracuse, NY: Syracuse University Press.

Richter-Montpetit, Melanie. (2007). “Empire, Desire and Violence: A Queer Transnational Feminist Reading of the Prisoner ‘Abuse’ in Abu Ghraib and the Question of ‘Gender Equality.’ ” International Feminist Journal of Politics 9: 38–59.

Ruddick, Sarah. (1989). Maternal Thinking, Towards a Politics of Peace. Boston: Beacon Press.

Russo, Ann. (2006). “The Feminist Majority Foundation’s Campaign to Stop Gender Apartheid: The Intersections of Feminism and Imperialism in the United States.” International Feminist Journal of Politics 8: 557–580.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4ZT

دورهای توسعه‌ی حزب لوتا کمونیستا

دوره‌های توسعه‌ی حزب لوتا کمونیستا

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

رناتو پاستورینو

ترجمه‌ی: مهرزاد شجاعی

 

ما سال‌های پرتنش و بسیار چالش‌برانگیزی هم در زمینه‌ی تدوین استراتژی و هم در زمینه‌ی نبرد برای سازمان‌دهی پشت سر گذاشته‌ایم. همه‌گیری قرن مانند زمین‌لرزه‌ای تاریخی بود که باشگاه‌های کارگری ما را به‌شدت تکان داد.[1] در مه ۲۰۲۰، ما به سخنان آرریگو چروتتو بازگشتیم: «گاهی به این موضوع کم‌تر توجه می‌شود: همان رویدادهایی که باعث سردرگمی و تضعیف برخی جریان‌های سیاسی می‌شود، جریان‌های دیگر را آموزش داده و آب‌دیده می‌کند.»

همه‌گیری و جنگ

در یک ارزیابی، که ضرورتاً ناقص است، می‌توان گفت که حزب ما از نبرد سخت در همه‌گیری قرن آب‌دیده بیرون آمده است. به‌محض این‌که همه‌گیری کووید-۱۹ ضعیف‌تر شد، آتش جنگ به اوکراین و اروپا رسید. امروز ما با نیرویی بیش‌تر و حوزه‌ی نفوذی گسترده‌تر از قبل، درگیر دفاعی سرسختانه از انترناسیونالیسم در برابر جنگ و نظم جهانی هستیم، نظمی که تحت فشار امپریالیسم چین و قدرت‌های نوظهور قرار دارد. هم‌چنین آمادگی خود را برای هم‌کاری با جریان‌هایی درون جنبش کارگری که در طول تاریخ به انترناسیونالیسم وفادار مانده‌اند اعلام کرده‌ایم، ولی تأکید می‌کنیم که مبارزه‌ی ما در درجه‌ی اول مبارزه علیه دشمن داخلی خودمان، یعنی امپریالیسم اروپایی، است که نقشی اصلی در درگیری‌های کنونی جهان دارد.[2]

ما مجبور شدیم به‌سرعت شرایط عینی جدیدی را که همه‌گیری کووید به نیروهای مولده و مبارزات طبقاتی تحمیل کرد، در نظر بگیریم. این موضوع فعالیت باشگاه‌های کارگری را به‌شدت تحت تأثیر قرار داد و باعث تغییر آن شد. به‌عنوان مثال، هجوم عظیم داوطلبان هم‌بستگی که با بحران کووید-۱۹ به حرکت درآمدند، بیان‌گر هم‌بستگی واقعی طبقاتی بود.[3] این فعالیت داوطلبانه حتی پس از همه‌گیری ادامه یافت، تثبیت شد و هم‌چنان در حال رشد است، و به برنامه‌های توسعه‌ی باشگاه‌ها اضافه شده و به‌طور چشم‌گیری فعالیت آن‌ها را تغییر داده است.

پویایی دوره‌ای

این تغییری است که امروز، با نگاهی عمیق‌تر، شایسته‌ی تأمل است. در جلد دوم از سه‌جلدی تاریخچه‌ی حزب ما «لوتا کمونیستا. به سوی حزب استراتژی. ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۵»، گوئیدو لاباربرا بخشی از نامه‌ی آرریگو چروتتو به لورنزو پارودی در سپتامبر ۱۹۶۱ را بازگو می‌کند: «لنین نظریه‌ی حزب را نه در یک کتاب و نه در یک نوشته، بلکه در سی سال فعالیت سیاسی تدوین کرد […] اگر اندیشه‌ی او را تحلیل کنیم، خواهیم دید که نظریه‌ی حزب او مانند الماسی بود که دائماً روی آن کار شده، و وجوه آن در آتش مبارزه، جدل و تجربه تراشیده می‌شد. […] دکترین حزب به‌طور مستمر شکل گرفت و غنی‌تر شد.» بنابراین حزب مانند یک فرایند نظری و عملی مستمر است که از مبارزه‌ی سیاسی تغذیه شده و مفهوم حزب در این مبارزه به طور مستمر غنی می‌شود.

این مفهومی است که همواره در نظریه‌ی چروتتو حاضر است. در فوریه‌ی ۱۹۷۶، به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد کنگره‌ی پونته‌دچیموی جنوا، لحظه‌ی تأسیس گروه اولیه‌ی ما، چروتتو با قدرتی خاص به این مفهوم بازمی‌گردد. در آن سال‌های میانی دهه‌ی ۱۹۷۰، در اوج بحران بازسازی جهانی و عقب‌گرد عمیق مبارزات کارگری بودیم،[4] در یک عقب‌نشینی بسیار بی‌نظم طبقاتی.[5] وضعیت عینی، که به‌سرعت تغییر کرده بود، حزب ما را تحت تأثیر قرار داد و به‌طور بالقوه می‌توانست فعالیت آن را مختل کند. به‌طوری که چروتتو این پرسش را مطرح کرد: «آیا در دهه‌ی 1970 شاهد بحران حزب هستیم؟» این مسئله با در نظر گرفتن بحران حزب بلشویک پس از ۱۹۰۵، بحران‌های دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۵۰ بررسی شد. پاسخ به این پرسش منفی بود؛ حزب می‌توانست حتی در آن شرایط دشوار هم توسعه یابد، به شرط آن که تغییر را به‌طور دقیق تحلیل کند و نتایج لازم را بگیرد.

پاسخ منفی بود، اما مهم این است که پرسش مطرح شده بود. چروتتو دوباره در همان سال ۱۹۷۶ می‌نویسد: «حزب همیشه دارای یک پویایی تاریخی است که توسط توسعه‌ی نیروهای مولده و روند مبارزه‌ی طبقاتی تعیین می‌شود»، و بنابراین یک پویایی دوره‌ای دارد. «فقط با پرداختن به مسئله‌ی توسعه‌ی حزب در دیدگاه دوره‌ای […] می‌توان یک رویکرد عام ماتریالیستی به مسئله‌ی حزب داشت»، و این امکان غلبه بر دیدگاه‌های ذهنی‌گرایانه و مکانیکی را فراهم خواهد کرد.

دهه‌ی اول

در کتاب «لوتا کمونیستا. به‌سوی حزب-استراتژی. ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۵» بیان می‌شود که شکل‌گیری مدل بلشویکی حزب در ایتالیا و اروپا و تأمل بر نظریه‌های مرتبط با آن باید به‌عنوان «نتیجه‌ی مجموعه‌ای از نبردها در طول دهه‌ها» دیده شود. بنابراین، می‌توان با تمام احتیاط‌هایی که دوره‌بندی‌های تاریخی لازم دارند، در مورد دهه‌های توسعه و فعالیت انقلابی ما، که دائماً در حال تغییر بوده، بحث کرد.

در سال‌های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵، بنیان‌گذاران ما اولین تجربه‌ی سیاسی خود را در مبارزه‌ی مسلحانه علیه نازیسم و فاشیسم تجربه کردند. چروتتو و پارودی، دو نوجوان ۱۶ و ۱۷ ساله بودند، که با مقیاس امروز دو دانش‌آموز دبیرستانی به حساب می‌آمدند، اما در آن زمان، آن‌ها دو کارگر فلزکار بودند، یکی در کارخانه‌ی ایلوای ساوُنا و دیگری در کارخانه‌ی آنسالدوی جنوا. آن‌ها از تجربه‌ی مقاومت پارتیزانی علیه فاشیسم و نازیسم راه خود را کاملاً از استالینیسم جدا کردند و جست‌وجوی خود را «کورمال کورمال» برای یافتن جایگزینی آغاز کردند که در نهایت به کمونیسم لیبرتاریان، «آن کمونیسم دیگر» به‌گفته‌ی پارودی، منتهی شد. به این ترتیب، رابطه‌ی نزدیکی با پییِر کارلو مازینی، که چند سالی از آن‌ها بزرگ‌تر بود، شکل گرفت. مازینی این نقش تاریخی را داشت که چروتتو و پارودی را در تلاشی برای گرد هم آوردن نیروهای سیاسی مایل به نبرد انترناسیونالیستی علیه ایدئولوژی‌های تقسیم یالتا،[6] با هم آشنا کند. مازینی نیز مانند چروتتو از حزب کمونیست ایتالیا (PCI) جدا شده بود، در حالی که پارودی از همان دوران فعالیت زیرزمینی با یک گروه کمونیست لیبرتاریان در ارتباط بود.

مازینی به آنارشیسم پیوسته بود و حتی مدیر روزنامه‌ی «اومانیته نوا» شد. در نتیجه گروه‌های آنارشیستی اقدام پرولتری (GAAP) در سال ۱۹۵۱ در پونته‌دچیموی جنوا تأسیس شدند. فعالیت حزبی در آن دهه شامل کار بی‌وقفه برای برقراری ارتباط، عمدتاً با جوانان آنارشیست، بود. این فعالیت را چروتتو در «یادداشت‌های ۱۹۵۴»، که ماجرای یک سفر طولانی سازمان‌دهی در طول شبه‌جزیره‌ی ایتالیاست، به شکلی بسیار زنده توصیف کرده است («آثار»، جلد «اعلام»).

کار برقراری ارتباط با فعالیت در کمیته‌های دفاع از اتحادیه‌های کارگری هم‌راه بود که در داخل کنفدراسیون عمومی کارگران ایتالیا (CGIL) در زمینه‌های مطالبه‌گرایانه فعالیت می‌کردند. وجه مشخصه‌ی آن سال‌ها بازسازی اقتصادی پس از جنگ، تغییرات گسترده و اخراج‌ها بود. خود چروتتو نیز در دسامبر ۱۹۵۰ از ایلوا اخراج شد. فعالیت با جوانان آنارشیست مدت زیادی دوام نیاورد. چروتتو هرگز به‌طور کامل متقاعد نشده بود که آنارشیست است و همیشه احتیاط‌ها و تمایزات خود را حفظ می‌کرد. او در سال ۱۹۴۹ به مازینی نوشته بود: «من آنارشیست نیستم، باید این را هر بار تکرار کنم؟»

دهه‌ی دوم

فعالیت اعضای گروه‌های آنارشیستی اقدام پرولتری (GAAP) به‌طور رسمی توسط فدراسیون آنارشیست‌های ایتالیا (FAI) متوقف شد، زیرا به آن‌ها اجازه‌ی شرکت در کنگره‌ی ۱۹۵۳ داده نشد. به این ترتیب، دهه‌ی دومی از ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۵ آغاز شد که چروتتو آن را «دهه‌ی از دست رفته» توصیف می‌کند. این سال‌ها دوره‌ی رشد سریع اقتصادی و رونق بودند، به‌طوری که در بازار نیروی کار اولین تنش‌ها ظاهر شدند. سال‌هایی که اقدام پرولتری سعی داشت حوزه‌ی فعالیت خود را به جنبش‌های انترناسیونالیستی موجود، مانند بردیگیست‌ها [7] و تروتسکیست‌ها، و هم‌چنین به انشقاقی که در صفوف حزب کمونیست ایتالیا (PCI) به وجود آمده بود، گسترش دهد. این انشقاق از مبارزه بر سر جانشینی استالین و بحران‌های پیرامونی که امپریالیسم روسیه را تحت تأثیر قرار داده بود، ناشی می‌شدند، یعنی حتی پیش از رویداد مهم ۱۹۵۶ یعنی قیام مجارستان.

در حزب کمونیست ایتالیا در میلان، یک جریان ماکسیمالیست به نام «آتزیونه کمونیستا» (اقدام کمونیستی) شکل گرفته بود؛ رهبران آن عبارت بودند از: جولیو سِنیگا، که دستیار پیِترو سِککیا در سازمان حزب کمونیست بود، برونو فورتیکیاری، از بنیان‌گذاران حزب کمونیست ایتالیا [8] و لوچانو ریموندی، معلمی که هم‌راه با سنیگا در دره‌ی اوسولا مبارزه کرده بود. ارتباطات نزدیکی با اونوراتو دامِن از گروه باتتالیا کمونیستا (نبرد کمونیستی)، که از آمادِئو بوردیگا جدا شده بود، و هم‌چنین با تروتسکیست‌های لیویو مایتان برقرار شد. در سال ۱۹۵۶، سال قیام مجارستان، همایشی در سینما دانته‌ی میلان توسط گروه‌های آنارشیستی اقدام پرولتری، باتتالیا کمونیستا، بین‌الملل چهارم و آتزیونه کمونیستا برگزار شد که مشارکت زیادی را به خود جلب کرد: چروتتو در «دفترچه‌ها» به این قضیه اشاره می‌کند. بوردیگا با لحنی تحقیرآمیز درباره‌ی آن صحبت کرده و این چهار گروه را «شبدر چهار برگ» نامیده بود. چروتتو می‌نویسد «سخنرانی‌ها به طرح مسائل پرداختند، اما آن‌ها را حل نکردند».

اتحاد گروه‌های آنارشیستی اقدام پرولتری، که اکنون به فدراسیون کمونیستی لیبرتارین تبدیل شده بود، با ماکسیمالیست‌های میلان در جنبش کمونیست چپ (MSC) تحقق یافت و «آتزیونه کمونیستا» نشریه‌ی آن شد. چروتتو این تصمیم را به‌خاطر انضباط پذیرفت، اما ترجیح می‌داد گروه‌های آنارشیستی اقدام پرولتری را منحل نکند و از بیرون بر جنبش کمونیست چپ تأثیر بگذارد. در همین حال، اختلافات بین چروتتو و مازینی تشدید می‌شد، زیرا مازینی نگران بود که جنبش کمونیست چپ دچار نوعی انحراف بوردیگیستی شود، یعنی به گروهی کوچک و بسته بدون ارتباط با جنبش واقعی بدل شود. مازینی در سال ۱۹۵۷ پیشنهاد مشارکت در انتخابات را می‌دهد ولی این پیشنهاد رد می‌شود. او شروع به ترویج دیدگاهی جدید می‌کند که به‌نظر او حزب سوسیالیست پیِ‌ترو نِننی می‌توانست به آن جامه‌ی عمل بپوشاند. مازینی معتقد بود یک حزب سوسیالیست متحد (PSU) می‌تواند حزب کمونیست ایتالیایی (PCI) را به یک «حزب درجه چهارم» تقلیل دهد، همان‌طور که در بلژیک و اتریش اتفاق افتاده بود. از نظر مازینی جنبش کمونیست چپ باید از تشکیل یک حزب بزرگ کارگری حمایت می‌کرد تا سپس درون آن یک جریان طبقاتی و انقلابی ایجاد کند. جدایی اجتناب‌ناپذیر بود و حتی سنیگا نیز با پیِ‌ترو نِننی هم‌راه شد.

جدایی مازینی باعث سردرگمی و آشفتگی میان اعضای گروه شده و اندکی بعد لوچانو رِیموندی در گروه میلان به سمت مائوئیسم متمایل شد. چروتتو و پارودی سعی می‌کنند گروه را تقویت کرده و نشریه را با انتقال تحریریه به جنوا نجات دهند، اما نمی‌توانند جلوی ادعای قانونی برای تصاحب عنوان نشریه را بگیرند. «آتزیونه کمونیستا» مدت کوتاهی بعد، پیش از آن‌که به انحرافی مائوئیستی بیانجامد، به پایان کار خود می‌رسد.

ارزیابی اولیه

در ژوئن ۱۹۶۵، در کنگره‌ی رم، «گروه‌های لنینیستی کمونیست چپ» شکل گرفتند و در دسامبر همان سال اولین شماره‌ی «لوتا کمونیستا» (مبارزه‌ی کمونیستی) منتشر شد. دهه‌ی ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۵ حتی از نظر شکلی دهه‌ای سرشار از فعالیت‌های بسیار متفاوت از فعالیت‌های دوره‌های قبلی بود: از گروه‌های آنارشیستی اقدام پرولتری و نشریه‌ی «ایمپولسو» (نبض) تا جنبش کمونیست چپ و «آتزیونه کمونیستا». فعالیت‌های اعضای گروه‌های آنارشیستی اقدام پرولتری در آن دهه به‌طور مستمر متمرکز بر ایجاد هسته‌ای همگن در جنبشی بسیار ناهم‌گون ــ مانند جنبش کمونیست چپ ــ بود. این فعالیت‌ها با کار فشرده‌ی سندیکایی در هم آمیخته بودند. پارودی عضو هیئت رئیسه‌ی ملی کنفدراسیون عمومی کارگران ایتالیا بود و در سال ۱۹۵۶ تنها صدای انترناسیونالیستی بود که به دفاع از کارگران و جوانان بوداپست مجارستان، که علیه امپریالیسم روسیه و سرمایه‌داری دولتی آن قیام کرده بودند، برخاست.

این گروه در پایان دهه‌ی ۱۹۶۰، به گروهی بسیار همگن ولی در عین حال بسیار کوچک‌تر تبدیل شده بود، تقریباً تنها نیمی از نیروهایی که گروه‌های آنارشیستی اقدام پرولتری در سال ۱۹۵۲ داشت. این همان معنای ارزیابی چروتتو از «دهه‌ی از دست رفته» است، هرچند این ارزیابی درباره‌ی تدوین استراتژی درست نیست. در سال ۱۹۵۷، «تزهایی درباره‌ی توسعه‌ی امپریالیستی، مدت‌زمان مرحله‌ی ضد انقلابی و توسعه‌ی حزب طبقاتی» منتشر شد. این تزها در کنگره‌ی لیوُرنوی جنبش کمونیست چپ در موضع اقلیت بودند، اما مختصات استراتژیک حزب ما را در دهه‌های بعد تثبیت کردند. علاوه بر این، در سال ۱۹۶۴، «مبارزات طبقاتی و حزب انقلابی»، متن اساسی ما در مورد حزب، به‌صورت سلسله‌مقالاتی، در «آتزیونه کمونیستا» منتشر شد و توانست مسئله‌ی سازمان‌دهی انقلابی را به سطحی علمی برساند.

دهه‌ی جدیدی آغاز شد که مملو از تحولات بزرگ بود؛ حزب ما با نفراتی اندک اما با یکدستی‌ای که با بهایی گزاف به دست آمده بود و با ابزارهای علمی جدید وارد این دهه شد. اراده و شور انقلابی باقی ماجرا را رقم خواهند زد.

از «معجزه‌ی اقتصادی» تا همه‌گیری

در دهه‌ی ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۵، رشد شتابان «معجزه‌ی اقتصادی»[9] به اوج خود رسید که در اواسط دهه‌ی 1970 به بحرانِ جهانیِ بازسازی منجر شد. نیمه‌ی اول این دهه با مطالبات دستمزدی و مبارزات کارگری بدون مانع هم‌راه شد که با شورش‌های دانشجویی ناشی از بحران نظام آموزشی، یکی از جلوه‌های بحران عمومی‌تر عدم تعادل در ایتالیا،[10] در هم تنیده بودند.

مبارزات کارگری و شورش‌های دانشجویی

در نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۱۹۶۰، با ورود ناگهانی خیل قابل توجهی از جوانان کارگر و دانشجو، فعالیت حزبی به‌طور عمیقی تغییر کرد و شاهد جهشی در ابعاد آن بودیم. این نقطه‌ی شروع فعالیت سیاسی نسل دوم حزب ما در فعالیت مبارزاتی است که ابعاد گسترده و متنوع‌تری به خود گرفت. ما با جدیت زیادی در مبارزات کارگری شرکت کردیم و از گرایشی که به سوی سندیکای صنفی (تریدیونیونیستی) در حال شکل‌گیری بود، حمایت کردیم. جهت‌گیری ما بر اساس جزوه‌ی لورنزو پارودی با عنوان «چشم‌انداز تریدیونیونیسم» بود. این گرایش عمر کوتاهی داشت و تحت فشار اتحاد طبقاتی و پارلمان‌گرایی، که از سوی حزب کمونیست ایتالیا (PCI) و حزب دموکرات مسیحی (DC) به سندیکاها تحمیل شده بود، خفه شد.

ما در مذاکرات بر سر قرارداد و سپس در نبرد برای هم‌سان‌سازی وضعیت کارگران و کارمندان در کارخانه‌ی آنسالدوی جنوا مشارکت کردیم. هم‌زمان، در شورش‌های دانشجویی نیز به‌صورتی فعال درگیر بودیم: اشغال خانه‌ی دانشجوی جنوا در پاییز ۱۹۶۸ و در دانشکده‌ی مهندسی در ۱۹۶۹.

قطب‌نمای ما در خصوص جنبش دانشجوییْ «تزهایی درباره‌ی تاکتیک لنینیستی در بحران آموزشی»، نوشته‌ی آرریگو چروتتو در بهار ۱۹۶۸، بود. چروتتو در «دفترچه‌ها» می‌نویسد: «[ایده‌ی من] آن‌قدر ساده بود که برخی جوانان توانستند آن را درک کنند و با موفقیت به‌کار ببرند: جنبش دانشجویی در نهایت تماماً به دام فرصت‌طلبی خواهد افتاد. می‌توانستیم بخشی از آن را بازیابی کنیم تا کادرهای لازم برای سازمان‌دهی کارگران آگاه‌تر را تشکیل دهیم. […] برخی از مبارزان پرولتری ما که نتوانستند از سطح تبلیغات اولیه‌ی خود فراتر بروند، این ایده‌ی ساده را درک نکردند. کسانی که آن را درک کردند، هم‌راه با نیروهای جدید حزب را توسعه دادند.»

شبکه‌ی باشگاه‌های کارگری

نقش جنوا در این دو فعالیت کارگری و دانشجویی به وضوح نمایان می‌شود: پایتخت سرمایه‌داری دولتی، با طبقه‌ی کارگر صنعتیِ بسیار متمرکز و با مهارت که حزب کمونیست ایتالیایی (PCI) با بخش‌های مختلف خود در آن مستقر بود. این‌ها دلایلی بودند که چند سال پیش از آن، چروتتو را واداشت تا سرمقاله‌ای با عنوان «جنوا، پیشگام استراتژی انقلابی» بنویسد. مقاله با امیدواری و پیش‌بینی‌ای به پایان می‌رسید که جنوا را به‌عنوان نقطه‌ی پیوند میان «نظریه، سازمان لنینیستی و تجربه‌ی طبقه» می‌دید، نقطه‌ای که می‌توانست مانند «پوتیلوف ایتالیا» به سراسر شبه‌جزیره اشاعه یابد. این موضوع در چشم‌انداز در مقام یک امکان بود، «اما در اراده‌ی انقلابی» یک یقین بود.

چند سال بعد، نتایج رشد حزب در میلان، تورین و در بقیه‌ی نقاط شبه‌جزیره آشکار شد. طی دهه‌ها، تأییدات قدرتمندی از آن «پیش‌بینی» سال ۱۹۶۶ به وجود آمد. در حوزه‌ی فعالیت‌های سازمان‌دهی، هنوز باشگاه‌های کارگری یا دفاتر محلی شکل نگرفته بودند. بار دیگر، جنوا پیشرو شد و اولین باشگاه‌ها را در محله‌های کارگری تأسیس کرد: در شهر سِستری در نزدیکی جنوا (۱۹۷۰) و محله‌ی سامپیردارنای جنوا (۱۹۷۱). بدین شکل کار تشکیلاتی در لایه‌های عمیق طبقه‌ی کارگر آغاز شد. پخش گسترده‌ی روزنامه، فعالیت اصلی باشگاه‌های ما را در دهه‌ی بعد تشکیل می‌دهد و این بار دیگر فعالیت‌های حزب را تغییر خواهد داد.

در اوایل دهه‌ی 1970، در جنوا و میلان درگیری شدیدی با حزب کمونیست ایتالیا (PCI) و گروه‌های حول آن، رخ داد. در جنوا، حزب کمونیست ایتالیا کارزار خشنی از تهمت و افترا علیه «لوتا کمونیستا» راه انداخت. در میلان، گروه‌های خرده‌بورژوا و روشن‌فکرانی که هنوز دوام آورده بودند، در صف مقدم بودند. حزب این درگیری را تاب آورد. چروتتو در «دفترچه‌ها» می‌نویسد: «این حمله خشونت‌آمیز بود و چندین سال ادامه داشت، اما نسل جدید از این آزمون عبور کرد. این مهم‌ترین دستاورد زندگی من به‌عنوان یک مبارز و یک انسان بود، زیرا دستاوردی جمعی بود.» این تجربه‌ای اساسی بود: ما ضد انقلاب را در عمل تحت لوای حزب کمونیست ایتالیا، تا حد تهدید و تعرض فیزیکی مشاهده کردیم.

در عمق توده‌های کارگر

این تجربه‌ای بود که یک نسل را در آغاز فعالیت سیاسی خود آبدیده و آن را در برابر فرصت‌طلبی و هر شکلی از میانه‌روی مقاوم کرد. این همان نسلی بود که با دهه‌ی بعد، ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۵، دهه‌ای که با بحران بازسازی و عقب‌نشینی عمیق مبارزات کارگری مشخص می‌شد، مواجه شد. در این دهه چرخشی قاطع به‌سمت کار در عمق توده‌ها رخ داد، و تمرکز اصلی بر تقویت و گسترش سازمان‌دهی قرار گرفت. سرمقاله‌ی سپتامبر ۱۹۷۵ با عنوان «وظیفه‌ی عمومی» راه را ترسیم کرد؛ در آغاز بحران همه‌گیری قرن ما از همان سرمقاله آغاز کردیم تا مسیر نبرد را تعیین کنیم. چروتتو راه‌حل سیاسی را نشان داد ــ گرفتن حلقه‌ی سازمان‌دهی که می‌توانست از تبدیل عقب‌نشینی مبارزات کارگری به بحران حزبی جلوگیری کند. این چرخش قاطع و حتی شدید بود؛ مقاومت‌هایی وجود داشت و کسانی بودند که در برابر توزیع نشریه به صورت خانه‌به‌خانه تردید داشتند، درست مانند کسانی که سال‌ها قبل تاکتیک فعالیت میان دانشجویان را نپذیرفته بودند.

این انتخاب ما را در برابر نوسانات سیاسی محافظت کرد، اما هم‌چنین به حزب این امکان را داد که حتی در دوره‌ی رکود نیز از این مزیت برخوردار شود. ما از بحران بازسازی قوی‌تر بیرون آمدیم، با فعالیتی که به‌طور قابل توجهی تغییر کرده بود: توزیع انبوه نشریه با اهداف قابل اندازه‌گیری و قابل بررسی به فعالیت‌ها اضافه و چشم‌انداز جدیدی گشوده شد. هم‌چنین جهشی کیفی در رابطه با خوانندگان منظم نشریه‌ی ما رقم خورد.

چروتتو در اواخر دهه‌ی 1970 شروع به کار روی این موضوع کرد. در گزارشی در ژوئن ۱۹۷۷، مقالات لنین درباره‌ی توزیع سازمان‌یافته‌ی نشریه‌ی انقلابی را بررسی کرد: «در کار آهسته‌ی آموزش و سازمان‌دهی پرولتاریا، حزب ما باید از تجربه‌ی بلشویکی در کمپین برای حامیان نشریه‌ی کارگری بهره‌برداری کند.» و در سپتامبر ۱۹۷۸، در گزارش مقدماتی کمیته‌ی جنوا، جهش کیفی اعلام شد: «تصمیم گرفته شد که کیفیت کار باشگاه‌ها نسبت به خانواده‌ها را با کار تبلیغاتی پیش ببریم تا شبکه‌ای از حامیان نشریه‌مان را شکل دهیم.» این نبرد بزرگ سازمان‌دهی در دهه‌ی ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۵ خواهد بود: ایجاد سازمانی از هواداران[11] با شبکه‌ای از حامیان نشریه.[12]

تحول در دهه‌ی هشتاد

در این دهه، تغییرات اجتماعی مرتبط با بلوغ کامل امپریالیسم، که در دهه‌ی ۱۹۸۰ پدیدار شده بودند، تثبیت شدند. اشتغال زنان هم‌چنان افزایش می‌یافت و صفوف پرولتاریا را تقویت می‌کرد؛ در عین حال، پدیده‌ی خانواده‌های چنددرآمدی با افزایش درآمدها و دارایی‌ها و رشد مالکیت توده‌ای گسترش می‌یافت. کاهش نرخ زاد و ولد آغاز شد و ترکیب نیروی کار، با رشد قابل توجه تکنسین‌ها و لایه‌های کارمندی در صنعت و خدمات، تغییر کرد. گوئیدو لاباربرا می‌نویسد: «باید ویژگی‌های اجتماعی، ایدئولوژیک و سیاسی این لایه‌بندی‌های جدید طبقاتی را درک می‌کردیم، در غیر اینصورت ریشه‌دوانی مدل بلشویکی ممکن نمی‌شد.»

یک تغییر بسیار قابل توجه در سطح نیروهای تولیدی در جریان بود؛ ما نبردی را بر سر لایه‌بندی‌های دستمزدی آغاز کردیم. باید گفت که هرگز در کارخانه‌ها توجه ما به لایه‌های کارمندی از بین نرفته بود. نبرد بر سر هم‌سان‌سازی وضعیت در آنسالدو و سطوح مختلف نیروی کار در کارخانه این موضوع را تأیید می‌کرد. مقاله‌ی چروتتو در سال ۱۹۹۰ با عنوان «تکنسین‌های تولیدکننده» مسئله‌ی پیچیده‌ی لایه‌بندی‌های دستمزدی را از منظری تازه بررسی کرد، در حالی که اولین جریان‌های مهاجرت نیز برای پیچیده‌تر کردن این مسئله ظاهر می‌شدند.

در کنگره‌ی ملی سال ۱۹۸۶، چروتتو با قاطعیت بر لزوم پیوند جدید و شدیدتر با نسل‌های جدید تأکید کرد. جوانانی که وارد صحنه می‌شدند، نماینده‌ی تغییرات اجتماعی و ایدئولوژیک در حال وقوع بودند. چروتتو می‌نویسد: «چگونه یک جوان (دانشجو یا کارگر) می‌تواند در سال ۱۹۸۷ به لوتا کمونیستا بپیوندد؟ با وجود فروپاشی اسطوره‌ها، فساد کلان‌شهرها، بی‌نظمی اخلاقی و آشفتگی، یک جوان به لوتا کمونیستا می‌پیوندد، چون آن را علم می‌بیند»؛ علمی که به مبارزه‌ی روزمره در میان توده‌ها با روزنامه‌ی ما در دست تبدیل می‌شود.

جوانان و تکنسین‌ها

کار با جوانان به‌طور کامل بازبینی شد و نسل سوم حزب نقش اصلی را در پیوند موفقیت‌آمیز با نیروهای جدید ایفا کرد. رفقای آن نسل سوم امروز مسئولیت‌های مرکزی را بر عهده گرفته‌اند، در تحریریه‌ی روزنامه، در انتشارات، در رهبری نهادهای محلی، که نشان از فرآیند تربیت کادرهایی دارد که به ثمر نشسته است.

در این سطور نتوانستیم به مبارزات جهانی میان قدرت‌های امپریالیستی که به‌طور طبیعی بر پویایی دوره‌ای آن دهه‌ها تأثیر گذاشت، اشاره کنیم. نمی‌توان از فروپاشی امپراتوری مسکو و انحلال اتحاد جماهیر شوروی یاد نکرد در حالی که پیامدهای آن هنوز هم در جنگ اوکراین مشهود است. امپراتوری روسیه تحت فشار دوگانه‌ی ظهور آسیا و چین و مسابقه‌ی تسلیحاتی که توسط ایالات متحده تحمیل شد، تاب نیاورد و با پیامدهایی فروپاشید که چروتتو آن را به جنگ جهانی سوم تشبیه کرد.

از پیامدهای سیاسی این فروپاشی در ایتالیا، تسریع در زوال حزب کمونیست ایتالیا (PCI) بود. ابتدا یک انشعاب و ظهور کوتاه‌مدت یک «حزب کوچک» نوستالژیک و سپس تلاشی برای تغییر از حزب کمونیست به حزب دموکراتیک چپ (PDS)، سپس دموکرات‌های چپ (DS) و در نهایت حزب دموکراتیک (PD) رخ داد. به‌مرور، بخش‌های محلی و کارخانه‌ای بسته شدند، بدون هیچ ابتکار سیاسی در محله‌ها و محیط‌های کار: تنها کمیته‌های انتخاباتی باقی ماندند که موفقیت چندانی نداشتند.

تحول باشگاه‌ها

در دهه‌ی ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۵، پیوند با نسل‌های جوان به اوج خود رسید و زندگی باشگاه‌های ما را تغییر داد. گروه‌های جوانان و گروه‌های کمونیستی محله‌ها شکل گرفتند که در باشگاه‌ها بیش‌تر بر کار جمعی خانه‌به‌خانه متمرکز بودند. در ابتدا تطبیق با شرایط جدید با دشواری و مشکلاتی هم‌راه بود، اما به‌لطف نتایج مثبت و آشکار این شکل از فعالیت مشکلات به‌سرعت حل شدند. در دهه‌ی آخر قبل از همه‌گیری، یعنی سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۵، بخشی از نیروهایی که از گروه‌های جوانان جذب شده بودند، به گروه‌های کمونیستی منتقل شدند تا کار جمعی را تقویت کنند، در حالی که فعالیت در میان نسل‌های جوان ادامه داشت: شبکه‌ی حامیان ما گسترش چشم‌گیری یافت، اما رابطه با جوانان در خطر تضعیف بود. نیاز به تنظیم دقیق نیروها بود.

این دهه با بحران روابط جهانی مشخص شد: پس از سال‌های جهانی‌سازی رو به رشد، شوکی شدید به وقوع پیوست. نه تنها بازارها بلکه ایدئولوژی‌های لیبرالی توسعه‌ی ابدی نیز به لرزه درآمدند. برای ما این سال‌ها زمان آزمایش نیروهای جدید نسل چهارم حزب بود، نسلی که متولد اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ بود و اولین گام‌های سیاسی خود را در اوج بحران برمی‌داشت.

داوطلبی هم‌بستگی

و به آخرین دهه، یعنی از سال ۲۰۱۵ تاکنون، می‌رسیم. ما مشغول کار بر روی تعادل مجدد نیروهای سرمایه‌گذاری شده بودیم و تمرکز خود را بر تقویت کار جذب جوانان بازمی‌گرداندیم، زمانی که شکاف ویران‌گر همه‌گیری رخ داد. در طول تاریخ حزب ما شرایط عینی و در نتیجه نیاز به تطبیق شکل‌های فعالیت ما هرگز به سرعتی مانند مارس ۲۰۲۰ تغییر نکرده بود. همه‌گیری قرن و اثرات آن بر دوره‌ها، سبک‌های زندگی و روان‌شناسی اجتماعی تهدیدی بود که می‌توانست ما را به عقب براند.

ما توانستیم به آن تغییر ناگهانی واکنش نشان دهیم و داوطلبی هم‌بستگی که پیرامون باشگاه‌های ما شکل گرفت، برای مقابله با شرایطی که چشم‌انداز کاهش شدید فعالیت ما را نشان می‌داد، بسیار حیاتی بود. ما در این صفحات به‌طور گسترده به آن نبرد پرداخته‌ایم، نبردی که حزب ما، با حجم کاری در داوطلبی که پیش از آن وجود نداشت، از آن قوی‌تر بیرون آمد. این فعالیت اکنون بخشی از برنامه‌ی حزبی است، اما هم‌چنان نیاز به مطالعه‌ی عمیق دارد.

واضح است که ما وارد دور جدیدی از توسعه‌ی حزب خود شده‌ایم، دوری که چشم‌اندازهای قابل‌توجهی در نبرد برای جبران تأخیر تاریخی حزب ارائه می‌دهد. طی دهه‌ها، هر بار تطبیق با شرایط عینی جدید باعث افزایش ابتکار سیاسی باشگاه‌ها شده است، و بخش‌های جدید فعالیت سازمان‌یافته به فعالیت‌های قبلی افزوده شده‌اند. این امر در مورد پخش گسترده و خانه‌به‌خانه‌ی نشریه، سپس تشکیل شبکه‌ی حامیان و ارتباط جدید با جوانان صادق بود؛ و اکنون با داوطلبی هم‌بستگی نیز چنین است. و در هر دور جدید، ما باید با «اصطکاک کلی» مبارزه کنیم. اصطکاک در جذب، در اجرای عملی، در تخصیص نیروها و در استفاده از کادرها و متخصصین. بنابراین، مبارزه‌ی عمیق با این اصطکاک‌ها، تقویت حداکثری کار با نسل‌های جدید، تقویت و تثبیت داوطلبی، محدود نشدن به فعالیت در محله‌های کارگری، بلکه با فعالیت بیش‌تر در محیط‌های کار ضروری است.

رقابت جهانی تنش‌های فزاینده‌ای را به هم‌راه دارد: باید سطح کار را بالا ببریم تا به چالش‌های جدید پاسخ دهیم.

* این مقاله‌ ترجمه‌ای است از Cicli di sviluppo del partito در ماهنامه‌ی‌ لوتا کمونیستا (مبارزه‌ی‌ کمونیستی)، شماره‌ی‌ ۶۳۶-۶۳۵، ژوییه- اوت ۲۰۲۳ که در این‌جا یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[1].‌ باشگاه‌های کارگران انترناسیونالیست شبکه‌ای از ده‌ها دفتر در محلات کارگری شهرهای بزرگ و صنعتی اروپا و به‌خصوص ایتالیاست که وظیفه‌ی اصلی آن‌ها هماهنگی توزیع نشریه (در محل‌های کار، دانشگاه‌ها، دبیرستان‌ها و محلات کارگری به‌صورت خانه‌به‌خانه)، عضوگیری و برگزاری جلسات آموزشی و تحلیلی است. بعد از شروع همه‌گیری کووید-۱۹، هماهنگی فعالیت‌های داوطلبانه نیز به وظایف شبکه‌ی باشگاه‌ها اضافه شده است. دوری از فعالیت مجازی و شبکه‌های اجتماعی جزو استراتژی‌های سازمانی باشگاه‌های کارگران انترناسیونالیست است. به همین دلیل تأکید بر حضوری بودن همه‌ی فعالیت‌ها و چاپی بودن نشریات و کتاب‌هاست تا حلقه‌ی ارتباطی اعضاء، هواداران و حامیان به‌صورت فیزیکی برقرار باشد. کلیه‌ی هزینه‌ها از طریق شبکه‌ی گسترده‌ی حامیان تأمین می‌شود ولی به‌منظور حفظ استقلال سیاسیْ حامیان هیچ نفوذ سیاسی بر حزب ندارند و مسئولان حزب تنها از طریق راه طولانی فعالیت تمام‌وقت در فعالیت‌های باشگاه‌ها تعیین می‌شوند.

[2].‌ در همین راستا ۱۵ و ۱۶ ژوئیه‌ی ۲۰۲۴ لوتا کمونیستا میزبان نشست ۲۴ سازمان چپ (از ژاپن، هند، ترکیه، آرژانتین و کشورهای اروپایی) در میلان بود (گزارش به ایتالیایی و فرانسوی). همچنین نشست مشترکی با جناح چپ حزب نوین ضد سرمایه‌داری (NPA-Révolutionnaires) در پاریس با عنوان «بدون وطن و مرزها: اتحاد طبقاتی علیه سیاست مهاجرتی دژ اروپا» برگزار شد. (فراخوان و گزارش، سخنرانی‌ها: نمایندهی اول لوتا کمونیستا، نمایندهی شاخهی فرانسهی لوتا کمونیستا: نشریهی انترناسیونالیست و نمایندهی دوم لوتا کمونیستا). «دژ اروپا» پروژه‌ای است که راستگرایان اروپایی برای ایجاد موانع بیشتر علیه ورود مهاجران در مرزهای زمینی و دریایی دارند.

[3].‌ در ۲۳ فوریه منطقه‌ی لُمباردی و از ۹ مارس ۲۰۲۰ در سراسر ایتالیا به‌خاطر همه‌گیری کووید-۱۹ قرنطینه و مقررات منع رفت‌وآمد اعلام شد. تنها با پر کردن یک مدرک با آدرس محل سکونت و آدرس نزدیک‌ترین فروشگاه و اطلاعات شخص امکان خروج از خانه برای خرید مایحتاج ضروری وجود داشت. این قضیه دو پیامد بلاواسطه‌ی بسیار مهم داشت: کارگرانی بسیاری شغلشان را از دست دادند که بخش بزرگی از آن‌ها فاقد قرارداد و بیمه بودند. بخش بزرگی از مهاجران فاقد مدرک در رستوران‌ها و بخش‌های دیگر خدماتی کار می‌کنند و با بسته شدن این کسب‌وکارها بدون هرگونه درآمدی ماندند. از سوی دیگر بخش قابل توجهی از سال‌مندانْ برای خرید مایحتاج خود به آشنایان وابسته بودند؛ با وجود قرنطینهْ امکان سفر درون‌شهری برای کمک به این سال‌مندان نبود. در چنین موقعیتی باشگاه‌های کارگران انترناسیونالیست تصمیم گرفتند با رعایت پروتکل‌های اعلامی باشگاه‌ها را فعال نگه دارند و شروع به پخش تراکت‌هایی برای سازماندهی «داوطلبی همبستگی طبقاتی» کردند. این فراخوان با واکنش گسترده‌ای مواجه شد. از کمک به سال‌مندان در خرید و تحویل مایحتاج روزانه تا جمع‌آوری مایحتاج اولیه در جلوی فروشگاه‌ها و تقسیم آن بین خانواده‌های کارگری که بدون درآمد مانده بودند یا پرداخت قبوض آن‌ها. باشگاه‌ها با وجود درگیری‌های حقوقی بر باز بودن خود و ضرورت ارائه‌ی خدمات در شرایط بحران بهداشتی تأکید کردند و وکلایی از میان شبکه‌ی حامیان روزنامه نیز در این مورد به باشگاه‌ها کمک کردند. لازم به تأکید است که باشگاه‌های کارگران انترناسیونالیست و فعالین آن همیشه با جنبش‌های ضدقرنطینه مرزبندی قاطعی داشتند. جنبش‌های ضد قرنطینه که توسط صاحبان کسب‌وکارهایی مانند رستوران‌ها (همان‌هایی که کارگران را بدون قرارداد به‌کار می‌گرفتند و با بسته شدن کسب‌وکار آن‌ها را بدون هیچ حمایتی رها کرده بودند) سازماندهی می‌شدند، در پوشش جنبش‌های طرفدار آزادی ظاهر شدند و حتی برخی جریان‌های چپ روشن‌فکری خرده‌بورژوایی نیز با آن‌ها هم‌راه شدند ولی خیلی زود این جنبش‌ها به محل تبلیغ عقاید ضدعلمی، نظریه‌های توطئه و افکار راست افراطی تبدیل شد. برای نمونه مهم‌ترین این جنبش‌ها (#IoApro یا من [مغازه‌ام را] باز می‌کنم) که بارها تظاهرات کرده، با پلیس درگیر شده و حتی در رم دفتر مرکزی کنفدراسیون عمومی کارگران ایتالیا را اشغال کردند، توسط اشخاص مشخصی که صاحب رستوران‌های متعددی بودند سازماندهی می‌شدند و بدنه‌ی افراد شرکت‌کننده در آن را صاحبان مغازه‌هایی تشکیل می‌دادند که با قرنطینه از سود خود محروم می‌ماندند.

[4].‌ بحران بازسازی زمانی رخ می‌دهد که بخش قابل‌توجهی از یک اقتصاد سرمایه‌داری دچار دوره‌ای از اختلال شود و تغییرات اساسی در ساختار، فرآیندها یا سازمان آن ضروری شود. در چنین بحران‌هایی، سیستم‌های موجود ناپایدار و مشکلاتی مانند بی‌کاری، تعطیلی بنگاه‌ها یا بی‌ثباتی مالی ایجاد می‌شود. بحران‌های بازسازی نیازمند سازگاری‌هایی مانند اصلاح سیاست‌ها هستند تا ثبات بازگردانده شود و رشد بلندمدت سرمایه تضمین گردد. بحران بازسازی دهه‌ی ۱۹۷۰ میلادی یک تحول اقتصادی جهانی بود که با پایان دوران رونق اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم آغاز شد و با رکود رشد اقتصادی و افزایش بی‌کاری در کشورهای صنعتی هم‌راه بود. عوامل اصلی این بحران شامل بحران نفتی سال ۱۹۷۳ بود، زمانی که تحریم اوپک باعث افزایش شدید قیمت نفت شد، صنایع را مختل کرد و تورمی هم‌راه با رکود اقتصادی (رکود تورمی) ایجاد کرد: ترکیبی نادر از رکود و تورم. علاوه بر این، رقابت جهانی افزایش‌یافته از سوی کشورهای تازه صنعتی‌شده، تغییر از صنایع تولیدی به اقتصادهای خدمات‌محور، و افزایش بی‌کاری به صنایع سنتی در غرب فشار وارد کرد. دولت‌ها و بنگاه‌ها با بازسازی اقتصادی، آزادسازی مقررات به این بحران پاسخ دادند و زمینه را برای جهانی‌شدن و سیاست‌های اقتصادی لیبرالی در دهه‌های بعد فراهم کردند. این دوره شاهد حمله‌ای گسترده به طبقه‌ی‌ کارگر و معیشت آن بود، ولی حزب کمونیست ایتالیا، که نماینده‌ی جناحی از سرمایه‌داری دولتی ایتالیا بود، سیاست پذیرش کاهش دستمزدها را تبلیغ می‌کرد. دفاع لوتا کمونیستا از منافع طبقه‌ی کارگر و معیشت آن باعث حمله‌ای گسترده از سوی حزب کمونیست ایتالیا به لوتا کمونیستا و حتی آتش زدن باشگاه‌های کارگران انترناسیونالیست شد. گزارش‌های روزنامه‌ی حزب کمونیست ایتالیا در اوباش خواندن فعالان لوتا کمونیستا در آرشیوها موجود است.

[5].‌ در مباحث نظامی عقب‌نشینی دو شکل دارد: عقب‌نشینی منظم و عقب‌نشینی نامنظم. عقب‌نشینی منظم و با برنامه‌ریزی باعث کاهش تلفات می‌شود و فرصت تخلیه‌ی ادوات جنگی و مهمات را فراهم می‌کند. در مقابل عقب‌نشینی نامنظم باعث هرج و مرج در سازمان نیروهای خودی و فروپاشی جبهه و تحمیل تلفات سنگین، و افتادن ادوات و مهمات به‌دست دشمن می‌شود . وقتی رابطه‌ی نیروها ایجاب کند، فرمانده باید ترتیب یک عقب‌نشینی منظم را بدهد و مانع تحمل تلفات ناشی از هرج و مرج شود. عدم چنین تدبیری لاجرم منجر به عقب‌نشینی نامنظم و فروپاشی سازمان می‌شود.

[6].‌ در دوره‌ی پس از جنگ جهانی دوم، دو ابرقدرت فاتح جنگ یعنی ایالات متحده‌ آمریکا و اتحاد شوروی برای تقسیم امپریالیستی حوزه‌های نفوذ بین خود به توافق رسیدند و شرق اروپا حوزه‌ی نفوذ شوروی و غرب اروپا حوزه‌ی نفوذ آمریکا شد. از این نظر جنگ سرد توافقی بین شوروی و آمریکا برای تقسیم اروپا و به‌خصوص آلمان برای جلوگیری از قدرت‌گیری آن بود. فروپاشی شوروی این فرصت را به آلمان و اروپا داد تا قدرتی اقتصادی و نظامی در سطح قدرت‌های امپریالیستی رده‌ی اول ایجاد کنند، هرچند ایالات متحده سعی دارد با گسترش پیمان ناتو این قدرت را به خود مشروط کند.

[7].‌ آمادئو بوردیگا نخستین دبیرکل حزب کمونیست ایتالیا بود. بوردیگا به جناح چپ انترناسیونال سوم تعلق داشت و علناً با جناح استالین در کمینترن مقابله می‌کرد و بعد از غلبه‌ی جناح استالین بر کمینترن از حزب کمونیست ایتالیا اخراج شد. او معتقد به ماهیت سرمایه‌داری دولتی شوروی بود و کتاب مفصلی در این مورد با عنوان «ساختار اقتصادی و اجتماعی روسیه‌ی امروز» دارد. بوردیگیست‌ها گروهی هستند که هر شکلی از فعالیت در سندیکاهای کارگری را به این عنوان که سندیکاها ابزار بورژوازی هستند نفی می‌کنند و بدون تلاش برای ارتباط با بدنه‌ی طبقه‌ی کارگر معتقدند وظیفه‌ی آن‌ها «حفظ برنامه» تا بحران اساسی امپریالیسم هستند و به دلیل همین انزوا، به گروه‌های بسیار کوچک و گمنام تبدیل شده‌اند.

[8].‌ حزب کمونیست ایتالیا (Partito Comunista d’Italia) به‌عنوان شاخه‌ای از انترناسیونال سوم و نه حزبی ملی تحت تأثیر انقلاب بلشویکی اکتبر تشکیل شد. نخستین دبیرکل آن آمادئو بوردیگا و دومین دبیرکل آن آنتونیو گرامشی بودند. در مقابل حزب کمونیست ایتالیایی (Partito Comunista Italiano) در دوره‌ی ضدانقلاب استالینی و به‌عنوان حزبی ملی و در راستای پیشبرد اهداف امپریالیسم شوروی تأسیس شد. تفاوت این دو مانند تفاوت حزب کمونیست ایران به دبیرکلی آوتیس سلطان‌زاده و حزب توده ایران است.

[9].‌ معجزه‌ی اقتصادی ایتالیا (دهه‌ی ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰) به رشد سریع اقتصادی و صنعتی شدن ایتالیا پس از جنگ جهانی دوم اشاره دارد که این کشور را از یک اقتصاد عمدتاً کشاورزی به یکی از قدرت‌های بزرگ صنعتی جهان تبدیل کرد. این تحول تا دهه‌ی ۱۹۷۰ به اوج خود رسید و عوامل آن شامل نیروی کار فراوان، که از مناطق روستایی به شهرها مهاجرت می‌کردند، و رشد قوی صادراتی در صنایعی مانند خودروسازی، نساجی و ماشین‌آلات بود. ایتالیا همچنین از پیشرفت‌های فناوری و پیوستن به بازار مشترک اروپا بهره‌مند شد که تجارت و سرمایه‌گذاری را افزایش داد. با این حال، تا اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰، این معجزه به دلیل بحران‌های اقتصادی جهانی، افزایش تورم، و ضعف‌های ساختاری رو به افول گذاشت و نیاز به اصلاحات بیشتر را نشان داد.

[10].‌ ضعف‌های ساختاری ایتالیا به‌طور تاریخی ناشی از اختلافات عمیق منطقه‌ای، بوروکراسی ناکارآمد، و نظام سیاسی پراکنده بوده است. شمال این کشور صنعتی و از نظر اقتصادی پیشرفته است، در حالی که جنوب هم‌چنان توسعه‌نیافته باقی مانده و به کشاورزی وابسته بوده و با نرخ بالای بی‌کاری مواجه است. این عدم تعادل منطقه‌ای مانع از انسجام اقتصادی در سطح ملی شده است. علاوه بر این، اداره‌ی عمومی ایتالیا اغلب به دلیل ناکارآمدی، فساد، و تصمیم‌گیری کند مورد انتقاد قرار گرفته است که موجب محدود شدن حکمرانی مؤثر و اصلاحات شده است. چشم‌انداز سیاسی ایتالیا که با تغییرات مکرر دولت و بی‌ثباتی ائتلاف‌ها مشخص می‌شود، بی‌ثباتی در سیاست‌گذاری را تشدید کرده است. این ضعف‌های ساختاری هم‌راه با چالش‌هایی مانند بدهی عمومی بالا، فرار مالیاتی، و کاهش جمعیت، توانایی ایتالیا را برای حفظ رشد اقتصادی بلندمدت و انطباق با تغییرات اقتصادی جهانی محدود کرده‌اند.

[11]. un’organizzazione di simpatizzanti

[12]. una rete di sostenitori della stampa

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4Zo

هِرمی در آتش!

تاملی بر همایش مقاومت و شورش‌گری: بخش‌هایی از یک کل

2 تا 17 اوت 2025، بذرگاه فرمانده رامونا، چیاپاس، مکزیک

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

بهرام قدیمی

زاپاتیست‌ها یک سال و نیم پیش، در سی‌امین سالگرد قیام ارتش زاپاتیستی آزادی‌بخش ملی علیه فراموشی و به طبع آن دولت مکزیک، اعلام کردند که هزاران هکتار اراضی بازپس گرفته شده طی قیامْ دیگر نه به آنان تعلق دارد و نه به هیچ مرجع دیگری از قبیل مشاع و غیره. این اراضی را آنان سرزمین هیچ‌کس نامیدند.

زاپاتیست‌ها طی یک سال و نیم گذشته عملاً تمام ساختار اجتماعی اداری و مدنی خود را تغییر دادند. ‌ارتش زاپاتیستی آزادی‌بخش ملی از ۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ میزبان یک همایش سراسری بود. مضمون این همایش شریک شدن در تجربیات عملی جمع‌ها، گروه‌ها و سازمان‌های گوناگون در کشورها و مناطق مختلف بود که در آن گروه‌های مختلف، به‌خصوص هواداران جنبش زاپاتیستی از سراسر جهان و پایه‌های کمک‌رسانی زاپاتیستی شرکت داشتند (۸۰۰ نفر از بیرون از مناطق آنان و ۲۷۴۸ نفر از پایه‌های زاپاتیست). همه می‌توانستند در این همایش فعالیت‌های خود را برای دیگر شرکت‌کنندگان تعریف کنند. در هیچ موردی، هیچ محدودیتی در نوع ارائه و محتوای سخنان اعمال نشد. از کسانی که همه را به پیوستن به عیسی مسیح دعوت می‌کردند تا کسانی که به زاپاتیست‌ها به خاطر مصرف گوشت شدیداً انتقاد داشتند، همگی حضور داشتند.

بررسی تجربیات عملی گروه‌هایی که بیانیه‌ی «برای زندگی» را امضا کرده بودند، بی‌شک در جای خود ارزش‌مند و چه بسا ضروری استُ، اما در این نوشته موضوع دیگری را مد نظر داریم.

در روز ۳ اوت، نیروهای میلیشای زاپاتیست، هر یک مزین به یک پرچم فلسطین، هم‌بستگی تمام‌عیار خود را با خلق فلسطین به نمایش گذاشتند و برای آن‌که جای هیچ ابهامی باقی نماند، در سخنان کوتاه خود، معاون فرمانده شورشی مویسس فریاد برآورد: «ما همه فلسطینی هستیم!» از فردای آن روز زاپاتیست‌ها در سه نوبت با نمایش یک تئاتر به انتقاد از انحراف‌ها و ضعف‌های اعضای شوراهای «دولت خوب» پرداخته، دست آخر با به آتش کشیدن هرم قدرتْ آغاز مرحله‌ای ناشناخته در تاریخ‌شان را به شکلی نمادین آشکار ساختند.

در تمام این روزها، زاپاتیست‌ها انتقاد می‌کردند که با وجود تمام پرنسیپ‌هایشان، آنان شاهد رشد فساد مالی، سوء‌استفاده از قدرت (چه به شکل نادیده‌انگاشتن نظر هم‌بودها و چه در پاسخ‌گویی به آنان) و استفاده از امکانات به نفع افراد مرتبط با خود بوده‌اند. حتی اگر نسبت این موارد در سطوح گسترده‌ای نبود، با این حال باید جلوی آن گرفته می‌شد. رائول سیبچی، نویسنده و روزنامه‌نگار اروگوئه‌ای به مقوله‌ی انتقاد از خود زاپاتیستی می‌پردازد: «می‌دانیم که انتقاد از خود از صفوف چپ جهانی، حتی آن‌ها که خود را چپ رادیکال می‌نامند، رخت بر بسته است… آن‌چه بیش از همه توجه حضار را جلب می‌کرد، به تصویر کشیدن اشتباهات شورای دولت خوب بود… این انتقاد از خود به شکلی علنی، در برابر گروه‌های حامی زاپاتیست‌ها، شرکت‌کنندگان مکزیکی و بین‌المللی، حتی در شبکه‌های اجتماعی انجام شد.»[1]

اما ما با عمل انتقاد از خود به شکل علنی، از سوی برخی سازمان‌ها در خاورمیانه آشنا هستیم. پس چه چیزی در این همایش و انتقاد از خود بی‌محابای زاپاتیست‌ها نظرمان را به خود جلب کرد؟ انتقادات زاپاتیست‌ها را می‌توان در دو محور بررسی کرد:

۱. ساختار قدرت، شوراها و آن‌چیزی که زاپاتیست‌ها هرم می‌نامند.

۲. کوشش برای تقسیم عادلانه‌تر ثروت و پیش‌گیری از بازتولید یک طبقه‌ی مرفه جدید.

روشن کنیم که ما این مطلب را برای درس دادن به رفقای زاپاتیست‌مان نمی‌نویسیم، هر جنبشی خودش به اندازه‌ی کافی می‌داند که چگونه در جغرافیای خودشان عمل کند. هدف ما فقط درک بهترِ اتفاقی است که در حال رخ دادن است و درس‌‌گرفتن از عمل زاپاتیست‌ها در این دوران. به خصوص اصرار زاپاتیست‌ها به این‌ امر که هر کس باید به تاریخ خودش رجوع کند، ما را وامی‌دارد به گذشته‌ی خودمان، که از جمله با انقلاب اکتبر عجین شده، توجه داشته باشیم. این امر حتی برای فهم امروزین تصمیم زاپاتیست‌ها تقریباً اجتناب‌ناپذیر است.

۱. ساختار قدرت، شوراها و آن ‌چیزی که زاپاتیست‌ها هرم می‌نامند

تا اول ژانویه‌ی ۲۰۲۴ هم‌بودهای زاپاتیست این‌گونه سازمان‌دهی می‌شد:

  • شورای متشکل از ساکنین هر روستا
  • مجموعه‌ای از این روستاها، بخش‌داری خودمختار شورشی زاپاتیستی را تشکیل می‌داد.
  • مجموعه‌ای از بخش‌داری‌های خودمختار یک منطقه شورای دولت خوب را تشکیل می‌داد.
  • ساختار هماهنگ‌کننده‌ی تمام ۱۲شورای دولت خوب، بین‌المنطقه‌ای نام داشت.

منتخبین هر سطحی در این ساختار می‌بایست در ارتباط با توده‌های پایه، پروژه‌ها و طرح‌های مصوبه را پیش می‌بردند، ابتکار عمل پیشنهاد کردن بحث پیرامون طرح‌های جدید نیز به عهده‌ی مسئولین شوراها بود. وجود یک ساختار هرمی از پایین به بالا که بنا به تجربه‌ی زاپاتیست‌ها، ساختار قدرت را بازسازی می‌کرد، اجازه می‌داد افراد به فساد اقتصادی و اداری مبتلا شوند؛ و دست آخر به ضعف در انتقال نتایج پیشنهادها و تصمیم‌گیری‌ها، ناکارآمدی در انتقال تجربه و به نابرابری در سطح آگاهی ختم می‌شد. تشکیل ساختار جدید قرار است جلوی بازتولید هرم قدرت را بگیرد.

ساختار مدنی نوین زاپاتیست‌ها، شاید ظاهراً به ساختار شورایی شباهت داشته باشد، اما ویژگی‌های خود را دارد.

– در هر هم‌بود زاپاتیستی یک دولت خودمختار محلی GAL (یعنی شورای روستا) تمام تصمیم‌هایی را که به روستا مرتبط می‌شود، مستقلاً اتخاذ می‌کند.

– نمایندگانی برای تصمیم‌گیری درباره‌ی مواردی که به روستاهای مختلف مرتبط می‌شود تعیین می‌شوند و مسئولین آن روستاها را (که می‌تواند در سطح همان بخش‌داری‌ها باشد) به یک مجمع عمومی فرامی‌خوانند. جمع دولت‌های خودمختار محلی (CGAZ) ارگانی است که مسئولیت فراخواندن این مجامع عمومی را عهده‌دار است.

– در سطح یک منطقه، یعنی منطقه‌ای که در گذشته کاراکول (حلزون‌های ۱۲ گانه) را تشکیل می‌داد، تصمیمات نیز در مجمع عمومی هماهنگی دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) اتخاذ می‌شود.

یک ارگان هماهنگی، که هنوز نام مشخصی ندارد، به عنوان ارگان بین‌المنطقه‌ای (Inter zona) عمل می‌کند. وظیفه‌ی ارگان بین‌المنطقه‌ای همانا فراخواندن نمایندگان تمامی هم‌بودهای زاپاتیستی به یک مجمع عمومی است. تصمیمات لازم درباره‌ی هماهنگی تمام مناطق زاپاتیستی در این مجامع اتخاذ خواهد شد.

تفاوت اساسی این ساختار با ساختار قبلی در این است که در گذشته حق تصمیم‌گیری در حیطه‌ی عمل نمایندگانی بود که شورای دولت خوب را تشکیل می‌دادند؛ یعنی شورای دولت خوب در امور اجتماعی، از الزامات مدنی تا اجرای عدالت، قدرت تصمیم‌گیری داشت. ولی در ساختار فعلی، هر سطحی درباره‌ی مسائل مربوط به خودْ مستقلاً تصمیم می‌گیرد و بنابراین پاسخ‌گوست. نمایندگانی که در سطوح دیگری به غیر از هم‌بود خود عمل می‌کنند، در‌واقع پیک‌هایی هستند که وظیفه‌ی آنان فراخواندن مجامع عمومی‌ای است که در آن مسئولین هم‌بودها گردهم می‌آیند و در موارد مختلف به توافق می‌رسند.

چنین تجربه‌ای را در اروپا در جنبش جلیقه‌زردها نیز شاهد بوده‌ایم. اگر در هفته‌های اول این جنبشْ نمایندگانی که به سطح وسیع‌تر از حوزه‌ی خود اعزام می‌شدند، به نوعی حق تصمیم‌گیری داشتند، بعدها برای اطمینان از مشارکت جمع، این نمایندگان از حق تصمیم‌گیری برخوردار نبوده‌اند و می‌بایستی هر تصمیمی را که جمع می‌گیرد، به سطوح دیگری منتقل کنند.

می‌دانیم که زاپاتیست‌ها همواره تأکید کرده‌اند که اعمال‌شان را بر اساس نسخه‌برداری از متون سیاسی گذشتگان مشخص نمی‌کنند، بلکه بر اساس تجربیات عملی خودشان گام برمی‌دارند. در عین حال آنان بارها به دستاوردهای «سفر برای زندگی»، یعنی سفر هیئت زاپاتیستی به اروپا در ۲۰۲۱ و به استفاده از تجربه‌های گروه‌های فعال اروپایی در تصمیم به تغییر ساختار تشکیلات مدنی‌شان اشاره کرده‌اند. اگرچه آنان درباره‌ی این موضوع‌ها در اطلاعیه‌های پی در پی سخن گفتند، اما در همایش اخیر نیز بارها درباره‌ی این تجربه‌ها و تأثیرشان بر تصمیم به تغییر ساختار حرف زده‌اند.

در عین حال آگاهیم که هر فعالیت عملی، به خودی خود تئوری‌ساز است. و برای انتقال هر تجربه‌ای، الزاماً باید آن را به زبانی تعریف کرد که برای کسانی که در جغرافیایی دیگر و در نوع دیگری از واقعیت‌های اجتماعی زیست می‌کنند قابل درک باشد. نه برای آن‌که از آن نسخه‌‌برداری کنند، بلکه به آن علت که نکاتی را که مناسب فعالیت‌شان است، برگزینند. این‌جاست که نگاه انتقادی به ما کمک می‌کند از بدفهمی فاصله بگیریم.

شارل بتلهایم می‌گفت: «نقطه عزیمت کار ما تهاجم و اشغال چکسلواکی توسط ارتش شوروی بود؛ آن‌‌هایی که خود را مارکسیست می‌دانند نمی‌توانند صرفاً به یک محکومیت و تأسف بسنده کنند؛ آن‌ها باید این تهاجم را توضیح دهند؛ تأسف خوردن و آرزو کردن صرفاً به خلق‌ها امکان می‌دهد که بدبختی خود را تحمل کنند ولی به آن‌ها کمک نمی‌کند که دلایل آن را فهمیده و برای از میان بردن آن مبارزه کرده تا دوباره به وقوع نپیوندد».[2] ما نمی‌دانیم آیا زاپاتیست‌ها چنین مقالاتی را مطالعه کرده‌اند یا نه (خودشان بارها گفته‌اند که نه و ما همین را اساس کارمان قرار می‌دهیم). اما زاپاتیست‌ها دقیقاً دارند همان کاری را انجام می‌دهند که بتلهایم روی آن تاکید می‌کند‌ یعنی جست‌وجوی راهی برای بازتولید نکردن گذشته. سوال آنارکوسندیکالیست‌های روسیه را نقل می‌کنیم: «پیروزی شوراها اگر چنان‌چه واقع شود، یک بار دیگر سازمان‌دهی قدرتی است که پس از آن می‌آید. آیا این فی‌الواقع به معنای پیروزی کار، پیروزی نیرو‌‌های متشکل شده‌ی زحمت‌کشان و آغاز بازسازی حقیقی سوسیالیستی خواهد بود؟»[3] زاپاتیست‌ها طی سی سال گذشته در موقعیت‌های مختلف در این باره سخن گفته‌اند. می‌بایستی برای شناخت آنان، با نگاهی عمیق‌تر و انتقادی‌تر به متون آنان رجوع کرد. اما مهم‌تر از این متون، عمل‌کرد آنان و ساختمان خودمختاری‌ است که از ۱۹۹۴ بنا کرده‌ند.

آنان با آتش زدن نمادین هرم، دقیقاً به علل شکست انقلاب‌های سده‌ی گذشته پاسخ می‌دهند. هرمی که به قول معاون فرمانده شورشی، مویسس، علت بازسازی سرمایه‌داری و تبعات آن در نیکاراگوئه و کشورهایی است که انقلاب در آن به نتیجه‌ی نخست خود، یعنی به دست گرفتن قدرت سیاسی، رسیده است. کافی‌ست به تاریخ انقلاب‌های قرن بیستم رجوع کنیم: از انقلاب کبیر اکتبر تا چین و ویتنام و کامبوج و کوبا: همه جا آسمان همین رنگ است، این امر هیچ ربطی به خوب یا بد بودن رهبران انقلاب و یا خیانت این و آن رهبر ندارد. امیلکار کابرال می‌‌گفت خرده‌بورژوازی انقلابی اگر واقعاً بخواهد با مردم هم‌راه شود، باید دست به «خودکشی طبقاتی» بزند.[4] زاپاتیست‌ها دقیقاً با چنین نگاه انتقادی به هرم قدرت نگاه کرده‌اند و با از میان برداشتن آن، می‌خواهند جلوی تبدیل شدن نیروهای خودشان را به اهرام بازسازی قدرت در مناطق خودمختار بگیرند.

۲. کوشش برای تقسیم عادلانه‌ی ثروت و پیش‌گیری از بازتولید یک طبقه‌ی مرفه جدید

کسانی که از ۱۹۹۴ به مناطق خودمختار زاپاتیستی سفر کرده‌اند، شاهد تفاوت سطح آزادی، به‌خصوص آزادی و فعالیت زنان در امور اجتماعی بوده‌اند. از سوی دیگر همین اختلاف سطح در زمینه‌ی اقتصادی نیز چشم‌گیر بود. چه اتفاقی افتاده است که زنان پایه‌های کمک‌رسانی را به سطوح رهبری این جریان کشانده است؟ چه تصمیمی قرار است تقسیم عادلانه‌ی ثروت را در مناطق زاپاتیستی تضمین کند؟

اگر کسی ادعا کند که برابری مطلق بین زنان و مردان زاپاتیست برقرار است، بی‌شک اشتباه می‌کند. اما مگر در تاریخ بشر هرگز تغییرات اجتماعی یک شبه نتیجه داده‌اند؟ تفاوت سطح آگاهی و فعالیت زنان چه در مسایل اجتماعی در شوراها و چه در ساختارهای خودمختار دیگر آن‌قدر روشن است که تنها عامدانه می‌توان آن را نادیده انگاشت. در نظر گرفتن این روندْ کارنامه‌ی موفق زاپاتیست‌ها را عیان می‌کند.

متون بسیاری درباره‌ی اقتصاد در مناطق زاپاتیستی وجود دارد. چند ده سال پیش زاپاتیست‌ها برای یاری‌ رساندن به اقتصاد روستاییان با ایجاد شرکت های ‌تعاونی گوناگون پاسخ دادند. تعاونی‌های صنایع ‌دستی زنان به آنان اجازه می‌داد هم‌راه با استقلال اقتصادی، به فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی نیز بپردازند. تعاونی‌های گوناگون دیگری هم تاسیس شد. از بقالی تا رستوران، از صنایع دستی تا قهوه که احتمالاً یکی از مهم‌ترین منابع برای پاسخ دادن به نیازهای اقتصادی پایه‌های کمک‌رسانی است.

روشن است که این امر را نمی‌توان با سیاست اقتصادی نوین در اتحاد شوروی یکی دانست. نه از نظر شکل کار و نه از نظر حجم آن. اما دست آخر محصول این سیاست‌ها یکی است: ایجاد یک قشر از کسانی که بیش از دیگران درآمد دارند. از میان‌ برداشتن هرمْ در عین حال به معنی از میان ‌برداشتن این تفاوت درآمد نیز هست. به زبان دیگر: در انتقادات زاپاتیست‌ها می‌توان به روشنی مسیر لغو سیاست یاری رساندن به اقتصاد فردی را دید. اقتصادی که شاید می‌شد در آن چیزی شبیه به «نپ» را شاهد بود (حتی اگر زاپاتیست‌ها هیچ اطلاعی از این شباهت نداشته باشند).

یک نکته‌ی قابل تأمل دیگر

زاپاتیست‌ها در سحرگاه اول ژانویه‌ی ۲۰۲۳ اعلام کردند که بخشی از اراضی بازپس‌گرفته‌شده طی قیام ۱۹۹۴را که هنوز تحت تصرف دارند، در اختیار افرادی قرار خواهند داد که خواهان کار روی آن هستند. آنان شروط اولیه‌ای هم برای این‌کار مشخص کردند: نمی‌توان هیچ نوع مخدر در آن کشت کرد؛ این اراضی تنها در اختیار افراد قرار می‌گیرد و متعلق به آنان نخواهد بود؛ افراد غیر زاپاتیست، بدون در نظر گرفتن رنگ پوست، زبان، مذهب و تعلق یا عدم‌تعلق سیاسی به احزاب گوناگون می‌توانند بخشی از این پروژه باشند، به شرط آن‌که از این اراضی دفاع کنند و آن را در اختیار شرکت‌های چندملیتی و غیره قرار ندهند؛ تمام کسانی که در کار جمعی روی این اراضی کار می‌کنند، صاحب سهمی از محصول هستند که به دست می‌آورند و فقط خودشان تصمیم می‌گیرند با آن چه‌ کنند؛ سهم هر ‌فرد با هر فرد دیگری که در این کار مشترک شریک است کاملاً برابر است و ربطی به وابستگی سازمانی و مذهبی و غیره ندارد؛ استفاده از اراضی شامل کسانی که زمین‌های خودشان را فروخته‌اند و رهبران گروه‌های شبه‌نطامی نمی‌شود. زاپاتیست‌ها این اراضی را اراضی هیچ‌کس می‌نامند. به نظر نگارنده استفاده‌ی اشتراکی از این اراضی (که شامل مزارع خانوادگی ساکنان منطقه نمی‌شود) نه تنها می‌تواند گامی علیه مهاجرت بومیان بدون زمین به شهرها و تبدیل‌شدن‌شان به نیروی کار ارزان باشد، بلکه هم‌چنین می‌تواند بدیلی باشد علیه جذب‌شدن آنان به گروه‌های جنایی و شبه‌نظامی. طبیعی‌ست در شرایط کنونی، عملی کردن چنین سیاستی نیازمند فرصت و آزمایش عملی چگونگی پیش‌بُرد آن است. اما خود این تصمیم نشان‌دهنده‌ی نگاه زاپاتیست‌ها در خصوص تقسیم ثروت و رابطه‌ی مستقیم انسان‌هاست. طبیعی‌ است که خود کار جمعیْ در عین حال فضای آموزش و بحث مناسبی بوجود می‌آورد برای هم‌فکری بین کسانی که در این کار سهیم هستند.

هنوز زمان برای دیدن نتیجه‌ی کار بسیار زود است، اما به روشنی می‌توان جسارت زاپاتیست‌ها را در بوته‌ی آزمایش نهادن چنین ایده‌ای مشاهده کرد. اما از میان برداشتن واسطه‌ها در ارتباط با ساکنین بومی، تاثیرگذاری متقابل را امکان‌پذیر می‌کند. زاپاتیست‌ها حتی به این بخش بسنده نکرده‌اند، بلکه ارتباطات خود را با نیروهای حامی‌شان در اروپا و احتمالاً کشورهای دیگر گسترش داده‌اند، یعنی این‌که نمی‌خواهند از طریق واسطه‌ها با حامیان‌شان در ارتباط باشند، واسطه‌هایی که می‌توانند با تفسیرهای خودْ علیه این روند عمل کنند.

رفقای زاپاتیست در همین همایش چند بار اذعان داشته‌اند که سرنوشت این جنبش نامعلوم است. آن‌چه می‌دانیم این است که کوشش‌های تاکنونی به بازسازی نظمی ختم شده که قرار بود از میان برداشته شود. تنها با تجربه‌ کردن این گام می‌توان به صحت و یا عدم صحت آن پی برد.

مسئولانه و بی‌دریغ رفقای زاپاتیست را در این مسیر پرچالش هم‌راهی و حمایت کنیم!

 

یادداشت‌ها:

[1].‌ بنگرید به:

La autocrítica zapatista, Raúl Zibechi, 11 august 2025

[2].‌ مبارزه‌ی طبقاتی در شوروی، شارل بتلهایم.

[3].‌ «آیا این پایان راه است؟» منتشر شده در هفته‌نامه‌ی گولوس ترودا، شماره ۱۱-۲۰ اکتبر ۱۹۱۷.

[4].‌ امیلکار کابرال، سلاح طبقاتی، سخن‌رانی در کنفرانس سه‌قاره‌ای، هاوانا ۱۹۶۶، هم‌چنین در:

Die Theorie als Waffe, Schriften zur Befreiung in Afrika, Edition CON

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4Z7

هجدهم برومر لویی بناپارت اثر مارکس

هجدهم برومر لویی بناپارت اثر مارکس

دموکراسی، دیکتاتوری و سیاست مبارزه طبقاتی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

ترل کارور

ترجمه‌ی: حسن مرتضوی

 

تاریخ تمامی جوامع تاکنونیْ تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی است.

کارل مارکس و فریدریش انگلس، مانیفست کمونیست[۱]

اگر کارل مارکس نبود، آیا کسی هنوز لویی بناپارت را به یاد داشت؟ از میان کسانی که شاید نام (و تقریباً قطعاً نه تصویرِ) ناپلئون سوم، امپراتور فرانسه، را بشناسند، چند نفر او را به درستی در مقام مسیو لویی بناپارت، رئیس‌جمهور برگزیده‌ به‌شیوه‌ای دموکراتیک در جمهوری دوم (۱۸۵۱-۱۸۴۸)، می‌شناسند؟ خاطره‌ی «روزهای ژوئن» انقلاب ۱۸۴۸ و تعاونی‌های کارگری پاریس جمهوری‌خواه، در آثار تاریخ‌نگاران سوسیالیست که مارکس نخستین‌شان بود (در کتاب مبارزات طبقاتی در فرانسه،[۲] که پیش‌درآمدی کم‌خوانده‌شده بر هجدهم برومر لویی بناپارت است) گرامی‌ داشته شده‌اند. در واقع، حتی یادکرد آقای (رئیس‌جمهور) لویی بناپارت در هجدهم برومر مارکس نیز تا حد زیادی نادیده مانده، و شرایط کودتای او به ندرت به‌طور تاریخی و نظری تحلیل شده است. لحظه‌ی ریاست‌جمهوری دموکراتیک لوئی بناپارت در تاریکی جمهوری دوم کوتاه‌مدت گم شده، و لحظه‌ی دیکتاتوری نظامی‌اش (از ۲ دسامبر ۱۸۵۱) در امپراتوری دوم نسبتاً فراموش‌شدنی او (که یک سال بعد آغاز شد) و به‌طرز شگفت‌انگیزی تا ۱۸۷۰ دوام یافت محو شده است. پیش از آن‌که هجدهم برومر مارکس را بررسی کنیم تا ببینیم این اثر چه چیزی برای گفتن به ما درباره‌ی دموکراسی، دیکتاتوری و مبارزه‌ی طبقاتی دارد، باید به‌دقت بسنجیم که این متن چگونه به‌دست «تمام نسل‌های درگذشته»‌ی تفسیرها و نظراتْ چارچوب‌بندی شده است.[۳] این بررسی دربرگیرنده‌ی بحثی خواهد بود درباره‌ی متن در مقام تاریخ، متن در مقام مارکسیسم، و متن در مقام نثر انگلیسی.

مارکسیست‌ها این متن را بیش‌تر در قالب تاریخ (و نه نظریه) چارچوب‌بندی کرده‌اند، اما تاریخ‌نگاران، در کل، چندان تحت تأثیر آن قرار نگرفته‌اند ــ و به‌نحو قابل‌فهمی نیز مارکس را در شمار «حرفه‌ای‌ها» نمی‌دانند. در واقع، هجدهم برومر بیش‌تر به روزنامه‌نگاری سیاسی با کیفیت بالا شباهت دارد، چیزی در مایه‌ی مستند- درام یا «تاریخ لحظه‌ای» که امروزه با آن آشنا هستیم.[۴] مارکسیست‌ها از حیث نظریه، هجدهم برومر را نه یک متن کلاسیک، بلکه متنی مسئله‌دار تلقی کرده‌اند، به‌ویژه از منظر مدل زیربنا- روبنای جامعه، چنان‌که در «پیش‌گفتار» ۱۸۵۹ مارکس بر پیرامون نقد اقتصاد سیاسی و در آثار گسترده‌ی پس از آن درباره‌ی تفسیر ماتریالیستی از تاریخ ترسیم شده است.[۵] و تیر خلاص را ترجمه‌ی انگلیسی دنیل دو لئون (۱۸۹۸) زده که بدترین ترجمه از میان ترجمه‌های کلاسیک اولیه‌ی آثار مارکس به‌شمار می‌رود، پر از آشفتگی، بی‌دقتی، و بخش‌هایی از زبانی که نه انگلیسی‌ست و نه آلمانی.[۶] از آن‌جا که این اثر در ترجمه بسیار نامفهوم شده، خوانندگان انگلیسی‌زبان، به‌درستی، بسیاری از جزئیاتی را که مارکس در متن خود آورده بی‌ربط با مارکسیسمی می‌دانند که برای‌شان جالب است. از همین رو، معمولاً بر بخش‌هایی از هجدهم برومر تمرکز می‌کنند که به نظر می‌رسد با دیگر متن‌های شناخته‌شده‌تر (و بهتر ترجمه‌شده‌ی) مارکس (و/یا انگلس) هم‌خوانی دارد، به‌ویژه آن‌جا که این متن‌ها به مسائل انتزاعی‌تر یا تعمیم‌های نظری در سطوح‌ بالاتر می‌پردازند.

در این فصل، در ضمن پیش رفتن با بحث، به این پرسش‌ها نیز خواهم پرداخت، تا بتوانم پرسش کلی مارکس و بناپارتیسم را از نو بررسی کنم. با چارچوب‌بندی این اثر در بستر زمینه‌ای نو، به واکاوی سیاسی آن می‌پردازم و درمی‌یابم مارکس چه دیدگاهی درباره‌ی نسبت میان دموکراسی، دیکتاتوری و مبارزه‌ی طبقاتی داشته است. دیدگاه مارکس درباره‌ی دموکراسیْ بسیار پرمایه بود، نه صرفاً به لحاظ انتزاعی روندنگرانه، و شرح او از سیاست طبقاتیْ بسیار فراتر از تصور تقلیل‌گرای خام از آن است. قرائتی تازه از هجدهم برومر نشان می‌دهد که مارکس تحلیل‌گری پیشگام در سیاست نمایندگی و نظریه‌پردازی طراز اول در امر احتمال بود. شرح او نشان می‌دهد که میان محتوای طبقاتی دموکراسی نمایندگی و تمایل به دیکتاتوریْ وابستگی ساختاری‌ وجود دارد؛ تمایلی که از شخصیتی «سترگ» و/یا «پلید» سر برنمی‌آورد. نظریه‌ی مارکس درباره‌ی دیکتاتوری برخلاف جریان مسلط تاریخ‌نگاریْ به دیکتاتور وابسته نیست، نظریه‌ی او درباره‌ی بناپارتیسم به یک بناپارت متکی نیست، و نظریه‌اش درباره‌ی سزاریسم، نظریه‌ای‌ست بر پایه‌ی رستاخیز و مضحکه. در هجدهم برومر، سیاست طبقاتی دموکراسی نمایندگی است که دیکتاتوری‌ای مرگبار را بر جمهوری زنده تحمیل می‌کند، و امپراتوری‌ای تمسخرآمیز را تقدیم بناپارتی مضحک. مارکس این وضعیت را چنین توصیف می‌کند:

«انسان‌ها و رخدادها به شلمیل‌هایی معکوس می‌مانند، یعنی به سایه‌هایی که پیکر خود را از دست داده باشند. خودِ انقلابْ هوادارانش را فلج کرده و فقط دشمنانش را به شور و قهر مجهز ساخته.»[۷]

سهم مارکس در نظریه‌ی بناپارتیسم عملاً سهمی در نظریه‌ی دموکراسی‌ست، اما سهمی که بسیاری از دموکرات‌ها تمایلی به پذیرفتن آن ندارند. امروزه در جهانی پساهایکی، که در آن بازار و دموکراسی را ناگسستنی می‌دانند (به واسطه‌ی منطق گردش اطلاعات و آزادی‌های متقابل و تقویت‌کننده)، دموکرات‌های اندکی مایل‌اند جهانِ به‌شدت نابرابری‌خواهانه‌ای را بررسی کنند که مارکس در دلِ پیکارهای ضدد‌موکراتیکِ جمهوری دوم ترسیم می‌کند.[۸] این جهانی است آکنده از سرمایه‌ی بزرگ و منافع تثبیت‌شده، با کم‌ترین اشتیاق برای واگذاری قدرت به بخش‌های گسترده‌تر و فقیرتر جامعه. مارکس استدلال می‌کرد که «حزب نظم» راه را برای کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ لویی بناپارت گشود، و با طعنه و طنزْ وسعت خودفریبی حزب نظم را با دقت تشریح می‌کرد که چگونه به خود باورانده بود که لوئی بناپارت به واقع همان احمقی‌ست که به نظر می‌رسد. در این متن، آیرونی تاریخ بیش از کارکرد دیالکتیک به چشم می‌خورد؛ اما مهم‌تر آن‌که مارکس در دلِ دموکراسی لیبرالِ «بازار آزاد» پویشی را شناسایی می‌کند که همواره فعال است: رابطه‌ای قابل‌پیش‌بینی میان ثروت سرمایه‌داری، نهادهای اقتدارگرا و توانایی برخی سیاست‌مداران در فریب اکثر مردم ــ دست‌کم در برخی اوقات ــ حتی در فریب خودشان. مارکس سیاستی وهم‌زده را ترسیم می‌کند و بر خودفریبی‌های جمعی و نیز فردی انگشت می‌گذارد. آنان که «سال‌های تاچر» را در بریتانیای کبیر از سر گذرانده‌اند، بی‌شک شباهت‌هایی خواهند یافت.

مارکس و تاریخ

تاریخ‌نگاران حرفه‌ای کار مارکس را در بهترین حالت از لحاظ سیاسی مشکوک می‌دانند و در بدترین حالت به عنوان تبلیغات کنار می‌گذارند. اگر او شاهد عینی برخی از رویدادهای مهم می‌بود (همانند توسیدید)، روایتش می‌توانست منبعی دست‌اول و مهم تلقی شود. آنگاه به بازسازی‌های مستند- نمایشی او نیز احترام می‌گذاشتند (باز هم همانند توسیدید).[۹] با این‌ حال، مارکس فقط در مارس ۱۸۴۸ در پاریس بود، چرا که به دلیل عضویت در یک انجمن دموکراتیک، که پیامی در حمایت از انقلابیون فرانسوی فرستاده بود، از بلژیک اخراج شده بود. او در فرانسه با استقبال دوستی روبه‌رو شد که عضو دولت موقت جمهوری‌خواه بود؛ دولتی که در پایان فوریه و بلافاصله پس از سرنگونی لویی فیلیپ، شاه فرانسه، شکل گرفته بود:

مارکس شجاع و وفادار،

خاک جمهوری فرانسه پناهگاه همه‌ی دوستان آزادی است. استبداد تو را تبعید کرده، فرانسه‌ی آزاد درهایش را به روی تو و همه‌ی آنان که برای آرمان مقدس، آرمان برادری همه‌ی ملت‌ها، مبارزه می‌کنند می‌گشاید. هر مقام دولت فرانسه باید مأموریت خود را در این معنا درک کند. سلام و برادری.

فردینان فلُکون

عضو دولت موقت[۱۰]

اعتبار مارکس به‌عنوان یک دموکرات سیاسی و نظریه‌پرداز دموکراسی نیاز به روشن‌گری دارد. دموکراسی بنا به تعریف خود در دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ جنبشی انقلابی به‌شمار می‌رفت، و بدیهی‌ست که تبلیغ آن در زیر سلطه‌ی رژیم‌های اقتدارگراْ غیرقانونی یا دست‌کم بسیار پرخطر بود. بعد از توافق‌های پساناپلئونی کنگره‌ی وین در ۱۸۱۵، معدود رژیم‌های لیبرالی که در اروپا وجود داشتند، به‌تدریج به حکومت‌های غیرمشروطه تحت سلطنت‌های احیاشده رجعت کردند. سیاست دموکراتیک به‌واقع تلاشی بود برای برقراری حکومت‌های مشروطه که در آن نهادهای نمایندگی می‌توانستند قدرت را با بخش‌هایی از جامعه تقسیم کنند، جامعه‌ای که دست‌کم گسترده‌تر از خانواده‌ی سلطنتی و درباریانشان بود که مسلماً از ابواب‌جمعی بوروکراتیک مشورت می‌گرفتند. کمونیسم انقلابی مارکس در دهه‌ی ۱۸۴۰ به‌گونه‌ای استوار در چارچوب سیاست ائتلافی طبقه‌ی متوسط جای می‌گرفت، که مارکس می‌توانست از خلال آن به اهدافش دست یابد؛ این شرایط در هیچ‌کجای آلمان آن زمان، که به دولت‌ها و خرده‌دولت‌های گوناگون تقسیم شده بود، وجود نداشت. هیچ‌کدام از این واحدها از نظر سیاسی مشروطه به‌شمار نمی‌آمدند، یعنی حکومتی پاسخ‌گو به مردم از راه انتخابات آزاد و منصفانه نداشتند.

فعالیت‌های آغازین مارکس به‌عنوان لیبرالی اقتصادی و سیاسی در روزنامه‌ی راینیشه تسایتونگ تنها در دوره‌ای از یک وقفه‌ی کوتاه سانسور سلطنتی پروس ممکن شد و در ۱۸۴۳ با تعطیلی روزنامه پایان یافت. او سپس وارد دنیای سیاست مهاجران در میان کارگران و روشن‌فکران آلمانی در پاریس و بروکسل، و با فاصله‌ای بیش‌تر در لندن و دیگر مراکز اروپایی، شد. این سیاست عمدتاً در قالب نمایندگی آن‌ها در «کمیته‌های مکاتباتی»، که متحد مطبوعات رادیکال و شکل‌های فرهیخته‌تر مبارزه‌ی نیمه‌قانونی بودند، صورت می‌گرفت. مارکس، در مقام یک کمونیست، خود را در چپ‌گراترین موضع قرار داد، به‌ویژه چونان نیشتری برای واداشتن سیاست به پرداختن به مسائل اقتصادی نابرابری طبقاتی و برای تضمین مشارکت کارگران (مرد) در فرآیند سیاسی، چه از راه خشونت و توسل به اسلحه، و چه، هر کجا که ممکن بود، از راه سیاست انتخاباتی و نهادهای نمایندگی. بخش پایانی مانیفست کمونیست (نوشته‌شده در دسامبر ۱۸۴۷ / ژانویه ۱۸۴۸ و منتشرشده در فوریه، پیش از هر رویداد آشکارا انقلابی) این نکته را به‌روشنی نشان می‌دهد و مروری سودمند ارائه می‌دهد بر اینکه چگونه راهبردهای ائتلافی می‌بایست بنا به هر کشور متفاوت باشند:

«کمونیست‌ها برای دستیابی به اهداف و منافع فوری طبقه‌ی کارگر مبارزه می‌کنند، اما آن‌ها در چارچوب جنبش کنونیْ نماینده‌ی آینده نیز هستند. کمونیست‌ها در فرانسه با حزب سوسیال دموکرات متحدند… در سوئیس از رادیکال‌ها حمایت می‌کنند… در لهستان از حزبی که برای انقلاب ارضی تلاش می‌کند پشتیبانی می‌کنند… در آلمان حزب کمونیست در کنار بورژوازی با سلطنت مطلقه پیکار می‌کند.»[۱۱]

مارکس بدین‌سان به‌شدت به ضرورت سیاست ائتلافی برای موفقیت در فرایند دموکراتیزاسیون آگاه بود، و تا پایان عمر مخالف بلانکیسم بود، یعنی راهبرد کودتا از سوی گروهی کوچک از توطئه‌گران.[۱۲] او با مبارزه‌ی مسلحانه فی‌نفسه مشکلی نداشت، اما الگوی او فراخواندن عموم مردم برای مسلح‌شدن به سیاقِ سنت انقلاب فرانسه بود (همان‌طور که در مارسییِز گفته می‌شود: «مسلح شوید، ای شهروندان!»). اینکه سیاست ائتلافی مارکس تا چه اندازه به‌لحاظ عملی واقعاً دموکراتیک بود ــ نه صرفاً از منظر هدف ــ محل بحث است، چنان‌که در مورد هر فردی که در سیاست عملی دخیل باشد چنین خواهد بود.

مارکس نه نظریه‌پرداز حزب پیش‌آهنگ بود و نه کنشگر آن، و دستانش هرگز چندان آلوده نشد. شاید این ضعف باشد، اما دلیلی برای انکار پای‌بندی‌اش به حکومت نمایندگی و مسئول در برابر مردم نیست. او در درازمدت انتظار داشت که «مردم» با طبقه‌ی کارگر یکی شود، و بورژوازی و دیگر طبقات واپس‌گرا منحل شوند تا بهره‌کشی از میان برود. همین باور او را کمونیست می‌کرد. این چشم‌انداز به‌خودی‌خود غیردموکراتیک نیست، و روش‌هایی که مارکس پیش می‌نهاد، نیز از روش‌های لیبرال‌های متعارف برای استقرار و تثبیتِ حکومت‌های مشروطه‌ْ کم‌تر دموکراتیک نبود. تاریخ استقرار و دفاع از رژیم‌های دموکراتیک سرشار است از خشونت، تروریسم، مبارزه‌ی مسلحانه، جنگ داخلی و بدتر از آن. بنا به ‌تعریف، هیچ‌کدام از آن‌ها از مسیرهای دموکراتیک پدید نیامده‌اند، و هرچه یک پیکار به زور اسلحه نزدیک‌تر می‌شد، ناگزیر از دموکراسی فاصله می‌گرفت. احتمالاً روش‌های مارکس به‌عنوان کنشگرْ دموکراتیک‌تر از حد متوسط بود (حزب کمونیست در جریان انقلاب ۱۸۴۸ به‌دلیل بی‌نیازی به آن در فضای خیزش مردمی منحل شد). و شاید او از همین‌رو بیش از حد متوسط نیز ناکام بود، چرا که به مشارکت مردمی در تصمیم‌گیری دموکراتیک پای‌بند ماند.

مارکس و مارکسیسم

روایت سیاسی بغرنج و مقوله‌های تحلیلی پیچیده‌ی هجدهم برومر از این منظرْ کم‌کم معنا پیدا می‌کند. مارکس شیفته‌ی کنش متقابل میان منافع اقتصادی و سنت‌ سیاسی، و نیز کنش متقابل این دو با روان‌شناسی فردی، مانورهای راهبردی و تصمیم‌گیری جمعی بود. این نوع قرائتْ آنگاه راه را برای طرح این پرسش می‌گشاید که اگر مارکسیسم را شیوه‌ای برای نظریه‌پردازی اجتماعی و تحلیل سیاسی بدانیم مقوله‌های بنیادی مارکسیسم چیستند. سنت مارکسیستی بر پایه‌ی مقوله‌های پیش‌گفتار ۱۸۵۹ برساخته شده: مناسبات تولید، نیروهای مادی تولید، ساختار اقتصادی جامعه، «زیربنای واقعی»، روبنای حقوقی و سیاسی، آگاهی اجتماعی، شیوه‌ی تولید، هستی اجتماعی و روابط مالکیت.[۱۳] انگلس در آن زمان در نقد و بررسی کتابی، این موضوع را با بهره‌گیری از مفاهیمی ‌در مرتبه‌ی بالا توضیح داد؛ مفاهیمی که بعدها به‌عنوان مقوله‌های بنیادین و آشنای مارکسیسم شناخته شدند: ماتریالیسم، متافیزیک، دیالکتیک، کنش‌متقابل، تضاد، بازتاب.[۱۴]

اکنون می‌توان مارکس را در مسیری پیش‌رونده از هجدهم برومر (۱۸۵۲) تا پیش‌گفتار ۱۸۵۹ خواند، و بدین‌سان دید که پیش‌گفتار ۱۸۵۹ ساده‌سازی فاحشِ هجدهم برومر است. با این‌همه، معمولاً برعکسش صادق دانسته می‌شود: این‌که هجدهم برومر نسخه‌ای نامرتب از پیش‌گفتار ۱۸۵۹ است، و بنابراین با مارکسیسم ــ و حتی با خود مارکس ــ ناسازگار است. در حقیقت، خوانش آینده‌نگر و ضدغایت‌مند من از مارکس را می‌توان در خودِ هجدهم برومر نیز انجام داد، چرا که این متن نه‌فقط شامل مقولات درهم و برهمی است که روایت درخشان، متعهد و گیرا‌ی مارکس را شکل می‌دهند، بلکه نسخه‌ای بافتارمند از همان ساده‌سازی‌هایی را نیز در خود دارد که بعدها در پیش‌گفتار ۱۸۵۹ به‌صورت «رشته‌ی راهنما» ظاهر شدند. همین ساده‌سازی‌ها بودند که ابهام‌های نظریه‌پردازانه‌ی تفسیر ماتریالیستی تاریخ بر پایه‌شان ساخته و مشهور شدند، اما خودِ پیش‌گفتار ۱۸۵۹ این ساده‌سازی‌ها را صرفاً به‌گونه‌ای زندگی‌نامه‌ای و نه سیاسی در متن قرار می‌دهد.[۱۵] از این‌رو هجدهم برومر را می‌توان، برخلاف سنت مارکسیستی، به‌منزله‌ی یک اثر کلاسیک بنیادین خواند، نه چونان مجموعه‌ای شرم‌آور و عمدتاً نامفهوم از نابهنجاری‌ها. به‌علاوه اگر چنین کنیم، آن‌گاه تصور ما از این‌که سنت مارکسیستی اساساً چگونه باید باشد، دگرگونی‌ای اساسی خواهد یافت. آیا این سنت باید هم‌چون مجموعه‌ای از تعمیم‌های انتزاعی باشد که برنامه‌ای پژوهشی را تعیین می‌کنند، برای تاریخ‌نگاران و جامعه‌شناسان معماهایی را مطرح می‌کنند، و محرکی برای واکاوی و آزمون تجربی فراهم می‌آورند؟ یا آن‌که باید بیش‌تر شبیه شیوه‌ای برای واکاوی سیاست ــ به‌ویژه سیاست طبقاتی در دموکراسی مدرن ــ باشد، واکاوی‌ای که تنها چند تعمیم محدود و موقتی از دل آن برمی‌آید؟ این مقاله از رویکرد دوم دفاع می‌کند، نه صرفاً برای بازآرایی تصور کسی از مارکسیسم، بلکه برای بازسازی پیوندی عام میان آثار مارکس و توان‌مندی برای سیاست طبقاتی، حتی در دل ثبات‌های به‌ظاهر خدشه‌ناپذیر دموکراسی نمایندگی.

از دیدگاه مارکسیستی معضل‌های نظری مشهوری در هجدهم برومر وجود دارد، به‌ویژه جملات آغازین درباره‌ی این‌که تاریخ خود را تکرار می‌کند، نقل‌قول بسیار معروف «انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند» اما نه «آن‌گونه که خود بخواهند»، اظهارنظرهایی درباره‌ی دهقانان که آن‌ها را بسان «کیسه‌ای از سیب‌زمینی» می‌بیند، تحلیل ترکیب و نقش لمپن‌پرولتاریا، دولت «مستقلی» که جامعه را «مطیع خود کرده»، و قدرت دولتی که گویی در هوا معلق است اما در واقع چنین نیست.[۱۶] اما از دیدگاه هجدهم برومر، این‌ها اصلاً معضل نظری نیستند؛ یعنی ایده‌ها یا دیدگاه‌های مسئله‌سازی که باید به‌نحوی با حقیقت‌های ادعایی پیش‌گفتار ۱۸۵۹ آشتی داده شوند. برای این کار، باید نشان داده شود که این عبارات با «رشته‌ی راهنمایی» که مارکس در آن پیش‌گفتار بسط می‌دهد هم‌سازند ــ رشته‌ای که در واقع بسیار آشفته و گم‌راه‌کننده است.[۱۷] برعکس، این معضل‌های نظری فرضی ممکن است صرفاً اظهارنظرهایی باشند که مارکس در هجدهم برومر دقیقاً به این دلیل مطرح کرده که آن‌ها را صادق می‌دانسته، و صادق نسبت به چشم‌انداز تحلیلی‌اش درباره‌ی سیاست طبقاتی درون شکنندگی‌های دموکراسی انقلابی. این چشم‌انداز در این نظر ریشه داشت که مبارزه‌ی طبقاتی تاریخ را می‌سازد، و این‌که طبقه به‌مثابه پدیده‌ای اجتماعی در فناوری‌ها و مناسبات تولید مادی ریشه دارد. با این‌ حال، باید در برابر گرایش درون مارکسیسم برای فروکاستن مارکس به مجموعه‌ای از گزاره‌ها، یا در واقع به یک روش (چنان‌که انگلس و به‌ویژه جرج لوکاچ تلاش کردند)[۱۸]، مقاومت کرد. من در این فصل استدلال خواهم کرد که وقتی مارکس از این قید رها می‌شود، سخنانش درباره‌ی دموکراسی و دیکتاتوری بسیار قابل‌فهم‌تر و معنادارتر می‌شود. هجدهم برومر، در مقام تاریخ لحظه‌ای، مستند- درام، و مداخله‌ی سیاسی مستقیم (یا دست‌کم کوشش برای چنین مداخله‌ای)، برجسته‌ترین نقطه‌ای‌ست که می‌توان مارکس را در اوج درگیری نظری‌اش یافت.

مارکس در پیش‌گفتار ۱۸۵۹ ادعا می‌کند که روبنای حقوقی و سیاسی از ساختار اقتصادی جامعه برمی‌خیزد، چرا که شیوه‌ی تولید زندگی مادیْ حیات سیاسی را مشروط می‌سازد؛ با این حال، مارکس هرگز ادعا نمی‌کند که رابطه‌ی میان دولت و ساختار اقتصادی جامعه رابطه‌ای است ساده، و قطعاً تعیّن‌یافته/تعین‌بخش نیست.[۱۹] او پیش‌تر در هجدهم برومر استدلال کرده بود ــ و در حقیقت در پیش‌گفتار بعدی‌اش بر ویراست جدید هجدهم برومر در ۱۸۶۹ نیز همان استدلال را تکرار کرد ــ که تنها در دوران لویی بناپارت «‌چنین به نظر می‌رسد که دولت در برابر جامعه استقلال یافته و آن را به اطاعت درآورده است.»[۲۰] مارکس در هجدهم برومر، تاریخ مفصلی از دولت فرانسه، تحلیلی از وضعیت ظاهری در دوران لویی بناپارت، و تبیینی از وضعیت واقعی در سطح شرایط اقتصادی و سیاست طبقاتی ارائه می‌دهد.

مارکس در آغاز هجدهم برومر با لحنی شاعرانه از «هجدهم برومر نبوغ» سخن می‌گوید، یعنی از ناپلئون بناپارت اول «با میزگردی از مارشال‌های نظامی‌اش.» از دید مارکس، «تراژدی بزرگ» تاریخ در دور نخست همانا انقلاب کبیر فرانسه بود: تلاشی برای دموکراتیزه کردن قدرت سیاسی و جایگاه اجتماعی (گرچه نه لزوماً بر پایه‌ی اقتصادی برابرخواهانه)، انقلابی که در فرایند دفاع انقلابی و فتوحات انقلابی، به دیکتاتوری نظامی فروغلتید. این فروپاشی زمانی رخ داد که ناپلئون نخست کودتایش را علیه «دیرکتوار» انجام داد (۱۸ برومر سال ۸ = ۹ نوامبر ۱۷۹۹) و رژیم دیکتاتوری‌اش بعدتر با دو همه‌پرسی تأیید شد: ۱۰ مه ۱۸۰۲ (انتخاب بناپارت به‌عنوان کنسول اول) و ۱۵ مه ۱۸۰۴ (اعلام امپراتوری او).

مارکس در ارزیابی امپراتوری (نخست) به‌عنوان یک دوره‌ی تاریخی، هم‌چون همیشه، در پی آن بود که روایتی سیاسی را با تحلیلی اقتصادی درآمیزد. روایت اقتصادی نسبتاً ساده است: پیشروی جامعه‌ی تجاری که با ایجاد جناح‌های طبقاتی بورژوازی به آن‌ها سود می‌رساند، آن‌هم به بهای از دست رفتن منافع طبقات دیگر، از جمله اشراف فئودال، دهقانان و نیز پرولتاریای شهری نوظهور. تحول اصلی در سطح سیاست، گسترش دولت بوروکراتیک فرانسه است:

«اما بوروکراسی در دوران سلطنت مطلقه، در خلال انقلاب اول و در زمان ناپلئونْ فقط وسیله‌ای برای تدارک حکومت طبقاتی بورژوازی بود. بوروکراسی در دوران احیای سلطنت، در زمان لویی فیلیپ و در دوره‌ی جمهوری پارلمانیْ با وجود تمام تلاش خود برای احراز قدرتِ مستقلْ افزار طبقه‌ی حاکم بود.»[۲۱]

مارکس بعدها، در پیش‌نویسی از جنگ داخلی در فرانسه به‌سال ۱۸۷۰، دوباره به این موضوع بازمی‌گردد و از «[زائده‌ای] انگلی [بر بدنه‌ی] جامعه‌ی مدنی که تظاهر می‌کند همتای آرمانی آن است» می‌نویسد؛ چیزی که «در دوران سیادت بناپارت اول به تمامی شکوفا شد.» مارکس می‌نویسد که این «زائده‌ی انگلی» در زمان «بناپارت اول نه تنها برای سرکوب انقلاب و نابودی تمامی آزادی‌های مردمی به‌کار رفت، بلکه ابزاری بود برای گسترش انقلاب فرانسه به بیرون از مرزها.» مارکس ادامه می‌دهد که این «انگل دولتی» «فقط در دوران امپراتوری دوم به آخرین مرحله‌ی رشد خود رسید.» هرچند این وضعیت ممکن است «ظاهراً» پیروزی نهایی قدرت حکومتی بر جامعه باشد، و قطعاً «برای ناواردان» هم‌چون خودکامگی بر جامعه «به نظر می‌رسد» و «وانمود می‌کند» برتر از آن است، با این همه از نظر مارکس، وضعیت متفاوت بود.[۲۲]

همان‌طور که مارکس در هجدهم برومر گفته بود، دهقانان فرانسه لویی بناپارت را به‌ریاست جمهوری برگزیده بودند، اما سازوکارهای ضددموکراتیکی که او را قادر ساخت تا کودتایش را ترتیب دهد و سپس امپراتوری دوم را تشکیل دهد توسط حزب نظم بورژوایی نظم پیش برده شده بود. مارکس انتظار داشت توسعه‌ی اقتصادی ــ یعنی فقر روزافزون پرولتاریا و دهقانان ــ به پیدایش اتحادی سیاسی بینجامد که در برابر آن حتی فساد گسترده‌ی ناپلئون سوم ناتوان باشد و بورژوازی نیز ابزار لازم برای مقابله با آن را نداشته باشد. این اتحاد سیاسی، میان پرولتاریا و دهقانان شکل می‌گرفت.

«آرمان‌های پرولتاریا، و شالوده‌ی مادی جنبش آن، همانا کار سازمان‌یافته در مقیاسی بزرگ است… از سوی دیگر، کار دهقانان منزوی است و وسایل تولید آنان پراکنده و متفرق. بر پایه‌ی این تفاوت‌های اقتصادی، جهانی کامل از دیدگاه‌های اجتماعی و سیاسی متفاوت بنا می‌شود… مالکیت دهقانی خود به چیزی ظاهری بدل شده، و تنها توهم مالکیت را برای دهقان باقی گذاشته… بنابراین آنچه دهقان را از پرولتر جدا می‌کند، دیگر منافع واقعی‌اش نیست، بلکه پیش‌داوری فریبنده‌اش است.»[۲۳]

نتیجه‌گیری مارکس در این‌جا آن نیست که قدرت دولت بر توان اقتصادی بورژوازی چیره شده است. کاملاً برعکس! مارکس در رژیم بناپارت دومْ واپسین پرده از جنگ طبقاتی می‌بیند، پرده‌ای که در آن دهقانان سرانجام به آغوش پرولتاریا می‌افتند. تقلید لویی بناپارت از امپراتوری (اول)[۲۴] (و مارکس این «تحویل» را پیش از آن‌که رخ دهد، شناسایی کرده بود) صحنه‌ای است که در آن منافع بورژوازی و دهقانان، که از نظر مارکس در دوران ناپلئون اول هم‌سو بودند، از هم جدا می‌شوند. پس از برومر نخست، «تقسیم زمین و خاک، مکمل رقابت آزاد و پیدایش صنعت بزرگ در شهرها شد.» مارکس ادامه می‌دهد: حتی «برتری‌بخشی به طبقه‌ی دهقان» نیز «در خدمت نظم نوین بورژوایی بود.»[۲۵] پس از «برومر دوم» لویی بناپارت، مارکس نوشت که «دولت در هوا معلق نیست»، یعنی دستگاه بناپارت با خیانت کردن به بورژوازی، نابودی دموکراسی، و پایه‌ریزی حکومت نظامی، خود را از چنگ نیروهای نهفته در جامعه‌ی طبقاتی رها نکرده بود. مارکس می‌نویسد که این حکومت، به‌راستی نماینده‌ی یک طبقه است: «در واقع پرشمارترین طبقه در جامعه‌ی فرانسه» یعنی دهقانان خرده‌مالک.[۲۶] این موضوع به‌طور مشهور خشم مارکسیست‌ها را برانگیخته است، زیرا آنان مشتاق‌اند پیشروی ظاهراً بی‌وقفه و پیوند تنگاتنگ میان اقتصاد و سیاست را، که آن رشته‌ی راهنما گویی بدان دلالت داشت، حفظ کنند. امپراتوری دوم، چنان‌که مارکس در هجدهم برومر پیش‌بینی کرده بود، به‌نظر می‌رسد پس‌روی به سوی فئودالیسم باشد، و پیوندی شگفت میان یک دولت مدرن و طبقه‌ای عقب‌مانده و ضدپرولتری برقرار کند، طبقه‌ای که به‌زحمت با جهان مدرنِ فناوری صنعتی و سرمایه‌ی تجاری پیوند دارد.

اما هجدهم برومر مثل همیشه جذاب‌تر از این است. کم‌تر کسی توجه کرده که مارکس افزود که لویی بناپارت «احساس می‌کرد رسالتش حفاظت از ”نظم بورژوایی“ است» و «نیروی نظم بورژوایی در طبقات متوسط است.» مارکس به‌گونه‌ای قابل پیش‌بینی می‌نویسد که بناپارت «از قدرت مادی بورژوازی محافظت می‌کند»، دقیقاً به این دلیل که «می‌خواهد چهره‌ای پدرسالارانه و خیرخواهانه از خود برای همه‌ی طبقات بسازد»، اما «نمی‌تواند به یکی بدهد، مگر آن‌که از دیگری بگیرد.»[۲۷] مبارزه‌ی لویی بناپارت با بورژوازی، صرفاً ظاهری بود ــ چرا که نیازمند پول آنان بود. توسل او به دهقانان به‌منزله‌ی فراخوانی آرمان‌های ناپلئونی، در واقع چیزی نبود جز «هذیان‌های واپسین تقلاهای مرگ‌بار، واژگانی که به شعار بدل شده بودند، ایده‌هایی که به شبح تبدیل شده بودند، جامه‌هایی درخور که به لباس‌هایی مضحک مبدل گشته بودند.»[۲۸] دهقانان درمی‌یابند که نمی‌توانند در توهمات ناپلئونی زندگی کنند، و مارکس به‌شکلی پیش‌بینانه (دست‌کم درباره‌ی برخی «کشورهای دهقانی») نتیجه می‌گیرد که «انقلاب پرولتریْ سرانجام آن هم‌سرایی‌ را به دست خواهد آورد که بدون آن، تک‌‌نوازی‌اش، به آوای مرگ بدل خواهد شد.»[۲۹] علت آن، توسعه‌ی اقتصادی برپایه‌ی نفوذ روزافزون مناسبات بازرگانی بورژوایی بود:

«اما در خلال سده‌ی نوزدهم، جای طبقات فئودالی را رباخواران شهری گرفتند، جای تعهدات فئودالی وابسته به زمین را رهن و وام پر کرد، و جای مالکیت اشرافی بر زمین را سرمایه‌ی بورژوایی. خرده‌مالکیت دهقانی صرفاً ابزاری بود برای آن‌که سرمایه‌داران سود، بهره و اجاره را از زمین بیرون کشند، و این وظیفه را بر دوش خود دهقان گذاشتند که دستمزدش را از زمین بیرون کشد. بهره‌ای که از رهن بر زمین فرانسه تحمیل شده، بر دوش دهقانان فرانسه باری نهاده که برابر است با بهره‌ی سالانه‌ی کل بدهی ملی بریتانیا. در این بردگی به سرمایه، بردگی‌ای که ناگزیر بسط می‌یابد، مالکیت خرد بر زمین، ملت فرانسه را به ملتی از غارنشینان بدل می‌سازد.»[۳۰]

به‌جای آن‌که هم‌چون سنت مارکسیستی نتیجه بگیریم که ساختار اقتصادی در نهایت عامل «تعیین‌کننده‌»ی «روبنای حقوقی و سیاسی» است، و هجدهم برومر نیز مؤید همین نکته است، می‌توان استدلال کرد که قدرت شرح تاریخی و تحلیلی مارکس، دقیقاً در هوشیاری سیاسی او نهفته است؛ هوشیاری‌ای که به او امکان داد بر این موضوع متمرکز شود که چگونه سیاست دموکراتیک درون خود انعطاف‌ها و حتی تناقض‌هایی دارد که می‌کوشند سیاست طبقاتی را پنهان کنند، همان سیاستی که دموکراسی لیبرال منکر وجود آن است، وقتی که نهادهایش فرض می‌گیرند که همه‌ی شهروندان از نظر اقتصادی برابرند، یا آن‌که نابرابری اقتصادی تأثیری بنیادین در زندگی‌شان ندارد، یا حتی آن‌که نابرابری اقتصادی لازم، مفید و ثمربخش است.[۳۱] ممکن است تاریخ‌نگاران نسبت به تعمیم‌های بزرگ مارکس درباره‌ی وضع دهقانان و سرشت دولت قانع نشوند، اما از منظر نظریه‌ی سیاسی می‌توان این نکته را به‌سود مارکس شمرد ــ و این نکته در تضاد با سنت مارکسیستی است ــ که چارچوب نظری او به‌روشنی به او اجازه داد که یک دیکتاتورِ ظاهراً پیروز را نه‌فقط به‌مثابه شخصیتی طنزآلود، بلکه به‌شکل تحلیلی درک کند:

«وظایف متضادی که این مرد با آن‌ها روبه‌روست، تضادهای دولت او را توضیح می‌دهند: این سردرگمی و دست‌وپا زدنِ آشفته برای گاه جلب حمایت این طبقه و گاه تحقیر آن یکی، که در نهایت همه را یک‌سان علیه خود می‌شوراند؛ و تردید او در عمل، تضادی مضحک و بسیار خنده‌آور با لحن آمرانه و قاطعِ فرامین حکومتی دارد ــ لحنی که با اطاعت کامل از عمویش [ناپلئون] تقلید شده است. بدین‌سان، شتاب و بی‌پرواییِ این تناقض‌ها قرار است تقلیدی باشد از پیچیدگی اقدامات و تیزهوشی امپراتور [ناپلئون].»[۳۲]

مارکس از لحاظ نظری دیکتاتوری را امکانی ساختاری و همواره حاضر درون دموکراسی نمایندگی‌ («بورژوایی») می‌بیند، دقیقاً به این دلیل که او روابط پیچیده‌ی طبقاتی درون خودِ بورژوازی را از هم تفکیک می‌کند، و دقیقاً به این دلیل که برهم‌کنش «چرخش‌های» فردی و جمعی را درون سیاست انتخاباتی توده‌ای، و به‌ویژه در سیاست توهم‌زده و خیالی، دنبال می‌کند. اگر هجدهم برومر از منظر مارکسیسمِ سنّتی خوانده شود، این تحلیل از دموکراسی و دیکتاتوری تقریباً ناپدید می‌شود؛ دقیقاً به این دلیل که انطباقِ دموکراسیِ نمایندگی با منافعِ طبقه‌ی بورژوا پیشاپیش مفروض گرفته می‌شود و این پیش‌فرض جای تحلیلِ ظریفِ سیاسی را می‌گیرد؛ و نیز به این دلیل که کنشِ طبقاتی و منافعِ طبقاتی در جایگاهی مقدم بر «فرد در تاریخ» قرار داده می‌شوند. در بستر سیاست دموکراتیک، جای شگفتی نیست که برای مارکس، فرد در تاریخ نه هم‌چون قهرمانی کلاسیک از قبیل سزار یا ناپلئون، بلکه صرفاً یک تصویر است، یک دالِ تهی، رمزی بی‌مقدار که برنده‌ی انتخابات می‌شود.

خودِ مارکس در هجدهم برومر به‌سادگی از مجموعه‌ای ژورنالیستی و از نظر مفهومی درهم‌وبرهم از مفاهیم، به نسخه‌ای از «رشته‌ی راهنما» گذر می‌کند و سپس دوباره به روایت تحلیلی‌اش بازمی‌گردد، و همه‌ی این‌ها را در یک بند واحد انجام می‌دهد. او نه‌تنها هیچ ناسازگاری‌ای در این حرکت نمی‌بیند، بلکه به‌صراحت منکر وجود هرگونه تناقضی می‌شود و از آن فراتر، هرگز انتزاع‌ها را بر آن اصطلاحات نابه‌سامان و پراکنده‌ای که در سراسر متن به کار می‌برد، برتری نمی‌دهد. گفتار او در هجدهم برومر به‌روشنی وضعیت سیاسی‌ای را که از نگاه او در جریان بود بازمی‌تاباند و حامل پیامی برانگیزاننده از مداخله‌ای انقلابی برای مخاطبان مهاجر آلمانی‌زبان اوست. این نکته برای درک دیدگاه مارکس درباره‌ی رابطه‌ی دیکتاتوری و دموکراسی بسیار مهم است و برای دریافتنِ معنای دقیق این واقعیتْ که برخی جنبه‌های سیاست طبقاتی بسی بیش از آن‌چه که دوگانه‌ی ظاهراً روشنی چون دیکتاتوری/دموکراسی القا می‌کند، به اقتدارگرایی نزدیک می‌شوند. باید توجه داشت که سیاست طبقاتی نزد مارکس لزوماً به‌معنای سیاست طبقه‌ی کارگر نیست، چراکه بر اساس تعریف مبارزه‌ی طبقاتی، نمی‌توانسته چنین باشد. مارکس عمیقاً به طبقات و خرده‌طبقاتِ اجتماعی‌ای علاقه‌مند بود که مالکیت وسایل تولید را در دست داشتند و ثروتشان را از آن‌ها به دست می‌آوردند.[۳۳]

بند بلند مورد بحث (در بخش میانی سوم هجدهم برومر) به «دو جناح بزرگ حزب نظم» می‌پردازد: مشروعه‌طلبان و اورلئانی‌ها. مارکس می‌پرسد که چه چیزی این دو جناح را به مدعیان سلطنتی خود پیوند می‌زند؟ نمادهای سلطنتی («زنبق و سه‌رنگ»)، یا اصلاً «ایمان سلطنت‌طلبانه‌ای در کار هست»؟ او به‌نحوی قابل انتظار پاسخ می‌دهد که تفاوت‌ها و جناح‌گرایی آن‌ها ناشی از «شرایط مادی وجودشان است، یعنی دو گونه‌ی متفاوت از مالکیت… رقابت میان سرمایه و مالکیت ارضی.» از همین‌رو، «سلطنت مشروعه [۱۸۳۰-۱۸۱۶] صرفاً تجلی سیاسی فرمانروایی موروثی اشراف فئودال، و سلطنت ژوئیه [۱۸۴۸-۱۸۳۰] نیز صرفاً تجلی سیاسی سلطه‌ی غاصبانه‌ی تازه‌به‌دوران‌رسیده‌های بورژوا بود.» یا به‌عبارتی دیگر، جناح‌های مشروعه‌طلب و اورلئانی در «حزب نظم» تجلی‌هایی بودند از تقابل میان «منافع کلان مالکانه» و «سرمایه‌‌ی مالی، صنعتِ بزرگ‌مقیاس، منافع کلانِ تجاری، یعنی سرمایه.» مارکس به نحو جالب‌توجهی می‌افزاید: «آیا در کنار این‌ها، خاطرات کهن، خصومت‌های شخصی، امیدها و ترس‌ها، پیش‌داوری‌ها و توهمات، هم‌دلی‌ها و کینه‌ها، اعتقادات و اصول، آنان را به یکی از خاندان‌های سلطنتی یا دیگری پیوند نمی‌داد؟ چه کسی این را انکار کرده؟»[۳۴]

در این‌جای متن، آن نخ راهنمای آشنا بار دیگر پدیدار می‌شود؛ با این تفاوت که در این بافتار، «شکل‌های گوناگون مالکیت، شرایط اجتماعی زندگی» و «سراسر روبنایی آکنده از احساسات، توهمات، شیوه‌های تفکر و نگرش‌های خاص و گوناگون به زندگی» اهمیتی تقریباً هم‌سنگ می‌یابند و دیگر چندان به صورت تقلیل ضمنی یکی (یعنی «روبنا») به دیگری (یعنی «شرایط اجتماعی زندگی») جلوه نمی‌کنند.[۳۵] بافتارمندی سیاسی این انتزاع‌های ظاهری و تعمیم‌های تاریخی در هجدهم برومر چشمگیر است و در قیاس با آنچه در سنت مارکسیستی، به‌ویژه مارکسیسم تحلیلی، پرورانده شده، خوانشی متفاوت، کم‌تر تقلیل‌گرا و کم‌تر دیسه‌نما را ترغیب می‌کند.

مارکس این رویکرد متوازن را ادامه می‌دهد و پیشنهاد می‌کند که «کل یک طبقه» این احساسات، توهمات و مانند آن‌ها را «از بنیادهای مادی و نیز از مناسبات اجتماعی متناظر با آن‌ها می‌سازد و شکل می‌دهد»، و سپس به «فردِ واحدی می‌پردازد که این‌ها از راه سنت و تربیت به او منتقل شده‌اند». این فرد «ممکن است چنین بپندارد که این امور انگیزه‌ها و نقطه‌ آغاز واقعیِ کنش‌های او هستند». مارکس سپس در همان بند، به اظهارنظرهایش درباره‌ی اورلئانیست‌ها و لژیتیمیست‌ها بازمی‌گردد: دو جناحی که هر یک در تلاش‌اند «خود را و دیگری را قانع کنند که این وفاداری به دو خاندان سلطنتی است که آنان را از هم جدا می‌سازد». مارکس می‌گوید «واقعیت‌ها بعدها اثبات کردند که این منافعِ پراکنده‌ی آن‌ها بود که مانع از اتحادشان می‌شد»، و «در کشمکش‌های تاریخی» باید «میان سخنان زیبا و آرزوهای احزاب، و سازمان‌یافتگی واقعی و منافع واقعی آن‌ها تمایز نهاد.» ساده‌سازی این نکته از سوی مارکس یعنی تقابل میان «تصویر» و «واقعیت» که بعدها در مارکسیسم از بافتار فلسفی یا روش‌شناختی‌اش جدا شد، اکنون در این بستر سیاسی، بسیار کم‌تر تقلیل‌گرایانه به‌نظر می‌رسد، چرا که دقیقاً «تصویر» ــ دست‌کم در رویدادهایی که در هجدهم برومر بازگو شده‌اند ــ عنصری بس مهم در سیاست به‌طور کلی به‌شمار می‌رود و برای فهم چگونگی پیشرفت وقایعْ بنیادی است.[۳۶] در جمهوری دوم، برقراری دمکراسی در نهادهای دموکراتیک و از طریق آن‌ها خنثی شد و دولت با فروپاشی دموکراسی به لویی بناپارت واگذار شد. روایت مارکس از این گذار از دموکراسی به دیکتاتوری در واقع بر دیدگاهی شگفت‌انگیز استوار است: دیدگاهی درباره‌ی تصویرِ ذهنیِ سیاست‌مداران و گروه‌های اصلی در بافتار طبقاتی، و نوعی گریز از واقعیت‌های درگیر در کنش سیاسی یعنی از منافع و ستم‌های طبقاتی.

از سویی، مارکس موضعی واقع‌گرایانه و اقتصادمحور درباره‌ی شکاف درون بورژوازی، میان جناح‌های لژیتیمیست و اورلئانیست که به‌گونه‌ای تناقض‌آمیز به‌عنوان حزب نظمْ هم‌سو عمل می‌کردند، اتخاذ می‌کند: «هر چند هریک از این دو طرف در مقابل دیگری برای احیای سلطنت خاندان مورد علاقه‌ی خویش می‌کوشید، معنایش فقط این بود که هر یک از این دو جناح بزرگ، که بورژوازی به آن‌ها تقسیم می‌شود یعنی مالکیت بر زمین و سرمایه، برای احیای سلطه‌ی خویش و فرمانبرداری طرف دیگر می‌کوشید.»[۳۷]

«بر همین اساس، لویی بناپارت پروژه‌ی سیاسی آنان را دنبال کرد: اِعمال سلطه‌ای نامحدود و سخت‌گیرانه‌ بر دیگر طبقات جامعه، سلطه‌ای که در دوران بازگشت سلطنت یا پادشاهی ژوئیه برایشان ممکن نبود، اما در جمهوری پارلمانی ممکن می‌نمود؛ چراکه تنها در این شکل بود که دو شاخه‌ی بزرگ بورژوازی فرانسه می‌توانستند متحد شوند و حاکمیت طبقه‌ی خود را به دستور کار بدل سازند.»[۳۸]

از سوی دیگر، مارکس هنگام توضیح تاکتیک‌های سیاسی آن‌ها درون نهادهای جمهوری‌خواه، از تبیینی کاملاً طبقاتی عقب‌نشینی می‌کند. او یادآور شد که حزب نظم «به جمهوری توهین می‌کرد و از آن بیزاری می‌جُست.» این امر نه به‌خاطر «خاطرات دوران سلطنت‌»، بلکه «از روی غریزه‌ای بود که نشان می‌داد شکل جمهوری، سلطه‌ی سیاسی آنان را به‌کمال می‌رساند و آن را از هر ظاهر بیگانه‌ای عاری می‌کند.» از این‌رو، «بی‌آن‌که تاج و تخت را پوشش خود قرار دهند، و بی‌آن‌که بتوانند منافع ملت را با دعواهای فرعی میان خود و با سلطنت منحرف سازند»، به ناتوانی خود تن دادند و «از شرایط ناب سلطه‌ی طبقاتی خود عقب نشستند.» آنان در حسرت شکل‌های «ناقص و ناپرورده»ی سلطه بودند ــ یعنی دیکتاتوری ــ که در آن مقطع آن را از سلطه‌ی مستقیم خودشان کم‌خطرتر می‌پنداشتند. حزب نظم، در روایت مارکس، به جای آن‌که به منطق حکومت طبقاتی وفادار بماند، گرفتار سیاستی شد که بر پایه‌ی «تصویری که از خود داشت» بنا شده بود. این دو جناح، از یک‌سو، تصویرهایی متضاد از خود به‌عنوان دو شاخه‌ی سلطنتی داشتند؛ از سوی دیگر، تصویر واحدی از خود به‌عنوان جمهوری‌خواهانِ «خیرخواهی» داشتند که از مجلس ملی در برابر ریاست‌جمهوری لویی بناپارت دفاع می‌کردند؛ و نیز تصویر واحد دیگری از خود به‌عنوان جمهوری‌خواهانِ مکاری داشتند که حاکمیت طبقاتی عریانی را که جمهوری به آنان پیشنهاد می‌کرد پس می‌زد و به جای آن در آرزوی فرمانروایی از طریق یک میانجی اقتدارگرایانه بودند. آن میانجی در نهایت ــ بر خلاف خواست‌شان و در نتیجه‌ی مستقیم دسیسه‌های خودشان ــ کسی نبود جز لویی بناپارت.

لویی بناپارت فرانسه را سوار بر اسب تسخیر نکرد، چنان‌که عمویش شهره به آن بود؛ او با پیروزی در انتخاباتی در ۱۰ دسامبر ۱۸۴۸ به قدرت رسید، انتخاباتی برای دوره‌ای چهارساله بدون امکان تجدید انتخاب فوری. او سپس منتظر ماند تا سیاست‌مداران و منافع سیاسی، از طریق نهادهای دموکراتیکْ خود دموکراسی را تحلیل ببرند. قانون ۳۱ مه ۱۸۵۰ که به تصویب مجلس ملی رسید، شمار رأی‌دهندگان را تقریباً به‌اندازه‌ی یک‌سوم کاهش داد. مارکس در هجدهم برومر جزئیات را چنین شرح می‌دهد:

«اکثریت پارلمانی از ضعف رقیب خود [سوسیال‌دموکرات‌ها یا کوه‌نشینان] آگاه بود. بناپارت کار سازماندهی این حمله و پذیرش مسئولیتش را به آن‌ها واگذار کرده بود؛ هفده اشراف‌زاده قانون انتخاباتی تازه‌ای تهیه کردند… طرحی برای الغای حق رأی همگانی مردان، مشروط‌کردن رأی‌دهی به سه سال سکونت در محلی که انتخاب می‌کردند، و در مورد کارگران، وابسته‌ساختن اثبات مدت اقامت به گواهی کارفرما… این قانون انتخاباتی با قانون جدیدی درباره‌ی مطبوعات هم‌راه شد که تومار روزنامه‌های انقلابی را به‌کلی در هم می‌پیچید … قانون ۳۱ مه ۱۸۵۰، کودتای بورژوازی بود.»[۳۹]

این اقدامات ضددموکراتیک تنها پس از مدتی، یعنی از ۱۰ اکتبر ۱۸۵۱ به بعد، از سوی بناپارت ــ در مقام رئیس‌جمهور جمهوری ــ به‌طور علنی مورد مخالفت قرار گرفت، و آن هم در چارچوب راهبردی برای پیش‌دستی بر مجلس ملی با بازگرداندن حق رأی عمومی مردان، همان حقی که او را رئیس‌جمهور کرده بود. بی‌شک همین راهبرد به او یاری داد تا در همه‌پرسی‌های «بناپارتیستی» خود پیروز شود: نخست در ۲۰ دسامبر ۱۸۵۱ (که فرمان او را برای یک دوره‌ی ده‌ساله‌ی ریاست‌جمهوری تأیید کرد) و سپس در ۲۱ نوامبر ۱۸۵۲ (که او را به‌عنوان «شاهزاده ـ‌رئیس‌جمهور» در بازسازی امپراتوری مشروعیت بخشید).[۴۰]

نکته‌ی اصلی که در این‌جا باید به آن توجه کرد، چرا که مارکس نیز به آن توجه می‌کرد، این است که زوال دموکراسی را سیاست‌مداران پارلمانی جمهوری دوم مهندسی کردند، آن هم در چارچوب قانون ولی بر ضد دموکراسی. آن‌ها با محدودکردن حق رأی، در پی حفاظت از منافع اقتصادی و سیاسی طبقه‌ی خود بودند و بدین‌سان، مشروعیت کامل حاکمیت مردمی را از رژیم خویش ستاندند. آن‌ها گمان داشتند که دیکتاتوری پارلمانیِ حاصلْ حکومتی منظم در راستای منافع‌شان پدید می‌آورد و بناپارت هم ابزاری مطیع خواهد بود. اما هرچند بناپارت این دشمنان پارلمانیِ ضددموکراسی را از میدان به‌در کرد، حقیقت آن است که خود آن‌ها چهره‌ای آراسته و مشروع به حاکمیت اقتدارگرا بخشیدند. لویی بناپارتْ بی‌قهرمانی، یا به‌زبان مارکس، «بار دوم در هیئت یک لوده‌نمایی پست»، «هجدهم برومر احمق‌ها» سلطه را از چنگشان درآورد.[۴۱] بناپارت همان چیزی را به اجرا گذاشت که حزب نظم موعظه کرده بود. مارکس می‌نویسد: «بناپارت به‌خوبی همه‌ی این دشنام‌ها [ی سال‌های ۱۸۴۹- ۱۸۴۸] به قدرت قوه‌ی مقننه را به‌خاطر سپرد، آن‌ها را از بر کرد، و در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ به سلطنت‌طلبان پارلمانی نشان داد که به‌خوبی آن‌ها را فهمیده است. او همان شعارهای خودشان را به خودشان بازگو کرد.»[۴۲] و سپس با لحنی طعنه‌آمیز ادامه می‌دهد: «بدین‌سان، خود حزب نظم بود که … رژیم پارلمانی را محکوم کرد. و حالا اعتراض می‌کند که چرا در ۲ دسامبر ۱۸۵۱ رژیم پارلمانی از فرانسه تبعید شد! برایش سفر خوشی آرزو می‌کنیم.»[۴۳]

مارکس در هجدهم برومر، آن‌گونه که پارادایم مارکسیستی القاء می‌کند، دیسه‌وار استدلال نمی‌کند که فناوری مدرن و مناسبات سرمایه‌دارانه‌ی تولید (ناگزیر) به دموکراسی نمایندگی («بورژوایی») و سپس به انقلاب پرولتری می‌انجامند؛ هرچند در باب «تعیین‌کنندگی در وهله‌ی نهایی» یا «کنش متقابل دیالکتیکی» کرنش‌هایی (از سوی انگلس) دیده می‌شود.[۴۴] برعکس، دستگاه تحلیلی خود مارکس در هجدهم برومر به‌مراتب پیچیده‌تر، نامتعیّن‌تر، آکنده‌تر از تناقض‌ها و وارونگی‌ها، و به‌لحاظ روان‌شناختی فردگرایانه‌تر از آن بود که دیسه‌های مارکسیستی مجال می‌دهند. این بدان معناست که توهمات پرطمطراق (آن‌چه مارکس در ائتلاف حزب نظم تشخیص می‌دهد)، پندارهای نابهنگام (آن‌چه در رأی‌دهندگان دهقان می‌بیند)، و فریب‌کاری‌های دون‌مایه (آن‌چه مارکس در شخصیت لویی بناپارت بازمی‌شناسد) به‌منزله‌ی عوامل اصلی در شکل‌گیری تاریخی کشاکش‌های طبقاتی، آن هم نه از راه‌هایی مستقیم و پیش‌بینی‌پذیر، عمل می‌کنند. مسئله آن نیست که مارکس با رشته‌ی راهنمای خود تناقض دارد، یا این رشته مانعی برای تحلیل او از سیاست پدید می‌آورد، بلکه آن است که رشته‌ی راهنمای مارکس تنها در قالب روایتی پیچیده و غیرتقلیل‌گرایانه از رویدادهای سیاسی پدیدار می‌شود؛ روایتی که کنش متقابل شخصیت‌ها و گرایش‌ها را نیز در معنایی فراخ دربرمی‌گیرد. و این دقیقاً بدان سبب است که «روبنا» همان شیوه‌ای است که در آن «شرایط اجتماعی زندگی»[۴۵] توسط «مردمانی که تاریخ خود را خود می‌سازند»[۴۶] به‌مثابه‌ی «تاریخ مبارزات طبقاتی» تفسیر می‌شود.[۴۷]

مارکس و نثر انگلیسی

اگر مارکس نظریه‌ای ساده‌انگارانه از تاریخ داشت، هجدهم برومر نه با آن زبان رنگارنگ نوشته می‌شد، نه با آن استعاره‌های شگفت‌انگیز، و آن لایه‌های چندگانه‌ی طعنه و ایهام. روایت در هجدهم برومرْ خود سازوکاری درهم‌تنیده از اندیشه‌هایی‌ست که با دقتی تمام صورت‌بندی شده‌اند. اندیشه‌های هجدهم برومر در زبان متن است و جدایی‌ناپذیر از آن؛ زبان صرفاً سبک پرشور یا جلوه‌ی ذوق ادبی نیست. این اندیشه‌ها هم پیچیدگی‌های جزیی در سطح شخصیت‌ها و رویدادها را دربرمی‌گیرد و هم لایه‌های گوناگون طعنه را در صدای نویسنده‌. از همین‌رو، هر لغزش کوچک در شیوه‌ی ترکیب و پیوند اندیشه‌های مارکسْ کار خواننده را در دنبال‌کردن متن و استخراج معنا از روایت دشوار می‌سازد. آنگاه نوعی مه‌گرفتگی معنایی رخنه می‌کند ــ و این بسیار طعنه‌آمیز است، چرا که «برومر» در تقویم انقلابی فرانسه ماه مه‌ها بود. چند نمونه‌ی کوچک[۴۸] نشان می‌دهند که چگونه این فرآیند آغاز می‌شود ــ یعنی دقیقاً جاهایی که ترجمه‌ی استاندارد معمولاً از تمرکز خارج می‌شود ــ اما تأکید می‌کنم که این تأثیر در سراسر خوانش هجدهم برومر انباشتی است، و از خواننده انتظار می‌رود که خود در ادامه آن را تعمیم دهد تا تأثیر کلی را دریابد. تصور می‌کنم در میان خوانندگان انگلیسی‌زبان این فصل، دست‌کم چند تن هستند که پس از پایان هجدهم برومر با خود گفته‌اند: «رشته‌ی ماجرای داستان را کجا گم کردم؟»

گاهی ترجمه‌ی استاندارد صرفاً مبهم است و برای دریافت زبان نیش‌دار مارکس باید تیزتر شود. به ترجمه‌ی تحت‌اللفظی و بی‌رمقِ دو لئون بنگرید: «بدین‌سان، مادامی که نام آزادی محترم شمرده می‌شد و تنها از تحقق بالفعل آن ممانعت می‌شد، البته به‌شیوه‌ای قانونی، وجود قانون‌مند آزادی هنوز دست‌نخورده و مصون باقی ‌مانده بود، هرچند ضربات مهلکی بر وجود آن در زندگی واقعی وارد شده بود.»[۴۹] و اکنون به بازترجمه‌ی آن با زبانی نیشدار بنگرید: «پس مادامی که آزادی ظاهراً محترم شمرده می‌شد و فقط اجرای بالفعل‌اش بازداشته می‌شد ــ البته خیلی هم قانونی، می‌دانید که ــ وجود قانون‌مند آزادی آسیب‌ندیده و دست‌نخورده باقی ‌مانده بود، هرچند وجود پیش‌پاافتاده‌اش به قتل می‌رسید.»[۵۰]

گاه در روایت سنتی اصلاً معلوم نیست چه خبر است:

«از این ره‌گذر آنان [مشروطه‌خواهان جمهوری‌خواه] صرفاً تلاش عاجزانه‌ای کردند تا هنوز قدرتی را اعمال کنند که فقط اقلیتی پارلمانی ــ که در خیال خویش پیامبرانه خود را چنین می‌دیدند ــ اعمال می‌کرد: قدرتی که در لحظه‌ی حال، آن هم هنگامی که اکثریت پارلمانی و همه‌‌ی ابزارهای قدرت حکومتی را در اختیار داشتند، روز‌به‌روز بیش‌تر از دست‌های ضعیف‌‌شان می‌لغزید.»[۵۱]

رفع‌ورجوع کردن آن خیلی دشوار نبود: «در زمانی‌که [جمهوری‌خواهان مشروطه‌خواه] اکثریت پارلمان و همه‌ی منابع قدرت حکومتی را در دست داشتند، در ذهن خویش پیامبرانه خود را چونان اقلیت پارلمانی می‌دیدند، و صرفاً تلاش عاجزانه‌ای کردند تا قدرتی را اعمال کنند که روز‌به‌روز از چنگ ضعیف‌شان می‌لغزید.»[۵۲]

نکته‌ی کلی من این است که حتی پس از دو یا سه مورد از این‌گونه لغزش‌ها در چندین صفحه پیچیدگی اندیشه‌ی مارکس تار می‌شود و خواننده احساس سرخوردگی می‌کند. مارکس نسبت به ساده‌دلی مجلس ملی گزنده است، درباره‌ی شخصیت لویی بناپارت سخت‌گیرانه داوری می‌کند، و در باب زیرکی دیکتاتور آینده شفاف و بی‌تعارف است. تقریباً تمام این داوری‌های ظریف و نسبت‌شان با خط سیر روایت در نخستین قطعه‌ی زیر گم می‌شود، و (امیدوارم) در قطعه‌ی دوم بازیابی شود، جایی‌که علاوه بر بازآرایی نحوی، زبان نیز از غرابت (مثلاً «rascally») و ابهام‌های (مثلاً «reviews») اواخر دهه‌ی ۱۸۹۰ رها شده است.

متن سنتی:

«بناپارت که دقیقاً به‌دلیل بوهِمی بودنش، شاهزاده‌ای از لمپن‌پرولتاریا بود، نسبت به بورژوای نابکار این مزیت را داشت که می‌توانست مبارزه‌ای چرکین را به پیش برد؛ و اکنون، پس از آن‌که مجلس خود او را با دستان خویش از سراشیبی مهمانی‌های نظامی، سان‌های ارتشی، انجمن دهم دسامبر و سرانجام قانون جزا گذرانده بود، دریافت که زمان آن فرارسیده تا از حالت تدافعی ظاهری به حالت تهاجمی گذر کند.»[۵۳]

بازترجمه:

«از آن‌جا که بناپارت بوهِمی‌ قهاری بود و شاهزاده‌ای میان دزدان، این مزیت را به کلاه‌برداران بورژوا داشت که می‌توانست با کثافت بجنگد؛ وقتی که خود مجلس ملی او را در زمین ‌لغزنده‌ی مهمانی‌های هنگ، سان‌های نظامی، انجمن دهم دسامبر و سرانجام قانون جزا هم‌راهی کرده بود، بناپارت دریافت که لحظه‌ی گذار آشکار به تهاجم فرا رسیده است.»[۵۴]

بنابراین، فقط با کار بر روی متن هجدهم برومر در چاپ نخست ۱۸۵۲ آن (پیش از آن‌که به‌مثابه‌ی کلاسیکی ناهنجار از مارکسیسم قاب‌بندی شود) می‌توان این اثر به‌ظاهر تاریخی مارکس را مشارکتی در نظریه‌ی دموکراسی ارزیابی کرد. با پیروی از روش ملوین ریشر در تحلیل تضادهای مفهومی در کنار یکدیگر، من دیکتاتوری را در این زمینه‌ی نظری بررسی کرده‌ام، و اکنون به نتیجه‌گیری‌های خود درباره‌ی مارکس و بناپارتیسم می‌پردازم.

نتیجه‌گیری

مبسوط‌ترین شرح و بررسی مارکس از واقعیت‌ها و الزامات سیاست دموکراتیک و سقوط آن به دیکتاتوری و بناپارتیسم، بی‌تردید هجدهم برومر است. این اثر نه‌فقط پیش‌بینانه است، بلکه امروزه بالقوه نگرش ما را به دیکتاتوری نیز تعریف می‌کند. چرا که از زمان مارکس به این‌سو، ما ناگزیر دیکتاتوری را پدیده‌ای درون دموکراسی‌ها می‌بینیم، نه پدیده‌ای بیرون از آن‌ها، چنان‌که در گذشته چنین می‌پنداشتند. دموکراسی در روزگار مارکس جنبشی بود علیه دولت‌های اقتدارگرا و غیردموکراتیک، دولت‌هایی که قدرت در آن‌ها یا در دست فردی بود با خاندانی در پس‌زمینه‌اش، یا در دست خانواده‌ها و شرکایی که افراد را به جلو صحنه می‌آوردند. در هر دو حال، دموکراسی آموزه‌ای انقلابی و کنشی بود در راستای گسترش دایره‌ی قدرت، قانون‌مند کردن حکمرانی، تابع ساختن حاکمان به قوانینی که خود می‌سازند، و پاسخ‌گو کردن آن‌ها در برابر فرمانبران. اما زمانی که دموکراسی استقرار یافت، وضعیت وارونه شد: دیکتاتوری به گونه‌ای از کنش انقلابی بدل شد به برانداختن یا دست‌کم محدودساختن شدید دموکراسی. گاهی، البته، این ضربه می‌تواند از بیرون وارد شود، معمولاً از راهِ مداخله‌ی خارجی یا فتح نظامی. اما در اغلب موارد، دیکتاتوری از درون سر برمی‌آورد، و کودتا با حمایت ــ یا حتی با هم‌دستی ــ همان سیاست‌مدارانی رخ می‌دهد که بنا بوده مدافع دموکراسی پارلمانی باشند. معمولاً این نیروها را «راست‌ افراطی» یا «مرتجع» می‌نامند، یا چنان‌که در هجدهم برومر می‌بینیم، سلطنت‌طلبانی‌اند که از قانون اساسی فراتر می‌روند.

نظریه‌هایی که دموکراسی مدرن را با مشروعیت ناشی از حاکمیت مردم و حق رأی همگانی، ذاتاً متمایل به حکومت نظامی و دیکتاتوری رأی‌محور می‌دانند (در تقابل با رژیم‌های جمهوری‌خواه «معتدل») موضوع کار مارکس در هجدهم برومر نبود.[۵۶] در عوض، مارکس از حاکمیت رادیکال مردم حمایت می‌کرد؛ حاکمیتی که از حوزه‌های معمول سیاسی فراتر می‌رفت و به عرصه‌های اقتصادیِ مصرف و تولید نیز گسترش می‌یافت، هم از نظر کنترل منابع و هم از نظر شیوه‌های تصمیم‌گیری. حمایت او از دموکراسی «بورژوایی» به عنوان جنبشی ضداقتدارگرا و انقلابی پرشور بود، اما به‌واسطه‌ی دیدگاهش به سیاست طبقاتی در جوامع تجاری، با اما و اگرهایی هم‌راه بود. در حالی‌که او حرف‌هایی برای گفتن در بحث‌های مربوط به سزاریسم و/یا بناپارتیسم دارد، اما مبانی تاریخی و نظری‌اش درباره‌ی دموکراسی با اغلب کسانی که در این مناظرات شرکت دارند، تفاوتی چشمگیر دارد. برای نمونه، تاریخ‌نگاری هم‌چون فیلیپ تادی هیچ مشکلی با نحوه‌ای ندارد که ژنرال کاوینیاک «طبقه‌ی کارگر را در ژوئن ۱۸۴۸ سر جای خود نشاند»، و هم‌چنین به این نتیجه می‌رسد که کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ «با حمایت شگفت‌انگیز اندکی از سیاست‌مداران غیرنظامی» صورت گرفت.[۵۷] اما مارکس نگاه دیگری دارد: دیدگاهی فراگیرتر نسبت به دموکراسی، هم از نظر دایره‌ی شمول مردمی و هم از نظر موضوعات مطرح، و دیدگاهی انتقادی نسبت به پارلمان‌گراییِ ثروت‌مندان و فرادستان؛ و هم توضیحی بهتر برای موفقیت کودتای لویی بناپارت. دموکرات‌های پارلمانی کار را برای او آسان کردند، چراکه از ایده‌ی دموکراتیکِ حق رأی همگانی (برای مردان) عقب‌نشینی کردند و دولت را با سیاست‌های طبقاتیِ خود هم‌راستا ساختند.

واکاوی مارکس مزیت آن را دارد که به عمق منافع اقتصادی این نیروهای ضددموکراتیک نفوذ می‌کند؛ واکاوی‌ای فراتر از آنچه اغلب در گزارش‌های امروزی رسانه‌ها می‌بینیم. این ناشی از رسالت بنیادین مارکس در جنبش دموکراتیک است، رسالتی که در تقابل با دیدگاه رایج درباره‌ی سپردن مسائل اقتصادی به «بازار آزاد»، خواهان طرح مسائل اقتصادی در صدر مطالبات جنبش‌های دموکراتیک و دولت‌های منتخب بود. او این کار را از دو سو پیش می‌برد: از سویی تلاش می‌کرد توده‌های محروم اقتصادی را وارد میدان مبارزه‌ی سیاسی کند، و از سوی دیگر، می‌کوشید بفهمد فرادستان اقتصادی در عمل چه می‌کنند. برای این کار، تنها به تحلیل منافع طبقاتی ــ و جناح‌های طبقاتی ــ بسنده نمی‌کرد، بلکه ذهنیت‌های جمعی و روان‌شناسی فردی آن‌ها را نیز، با واژگان مفهومی آشفته و شهودهایی چندلایه، می‌کاوید.

از همین‌رو، مسئله‌ی ترجمه در زبان انگلیسی اهمیت فراوان دارد؛ نثر مارکس زنده و پرشور است، و روایتش بسیار پیچیده. اگر ترجمه آشفته باشد، دیگر نمی‌دانیم او چه می‌گوید، و متن به پژواک‌هایی از بخش‌هایی بدل می‌شود که در جاهای دیگر با وضوح بیش‌تری ظاهر شده‌اند. این دقیقاً همان چیزی است که در رابطه‌ی میان هجدهم برومر و پیش‌گفتار ۱۸۵۹ رخ داده است. هجدهم برومر چونان پیوستی آزاردهنده در تبیین برداشت ماتریالیستی از تاریخ، آن‌گونه که در سنت مارکسیستی فهمیده می‌شود، عمل کرده است. تا حدی به این دلیل که مقدمه‌ی ۱۸۵۹ خود یک روایت سیاسی نیست، تا حدی به‌خاطر بازنمایی اولیه‌ی انگلس از مارکس به‌منزله‌ی مردی با یک روش، و تا حدی هم به‌سبب پای‌بندی انگلس به تقلیل‌گرایی به‌مثابه‌ی بنیان علم، اکنون تقریباً خواندن هجدهم برومر به‌مثابه‌ی متنی مداخله‌گر در سیاست ــ که خود نحوه‌ی قرائت ساده‌سازی‌های مارکس را توضیح می‌دهد ــ ناممکن شده است. در خوانشِ زمینه‌مند و سیاسی من، فرمول‌بندی زیربنا ـ روبنا در هجدهم برومر بیش‌تر منصفانه است تا تقلیل‌گرایانه، بیش‌تر جنبه‌ی تشخیصی دارد تا پیش‌بینی‌گرانه، و بیش‌تر الهام‌بخش سیاسی است تا علمیِ کسل‌کننده. در واقع من استدلال کرده‌ام که تا آنجا که منافع طبقاتی باید درون آنچه مارکس به نحوی درخشان «احساسات، توهمات، شیوه‌های اندیشیدن و جهان‌بینی‌های متفاوت و به‌طور خاص شکل‌گرفته» می‌نامد مفهوم‌پردازی شوند، «روبنا» در پیش‌بینی و تبیین رویدادهای سیاسی، در واقع اهمیتی بیش از «شرایط اجتماعیِ وجود» دارد؛ همان شرایطی که او با فعالیت اقتصادی گره می‌زند. این دومی در خوانش من حذف نمی‌شود، بلکه در چهارچوبِ همان «خاطره‌های کهنه، دشمنی‌های شخصی، امیدها و ترس‌ها، پیش‌داوری‌ها و توهمات، هم‌دلی‌ها و نفرت‌ها، اعتقادها، باور‌ها و اصول» تفسیر می‌شود؛ آن‌گونه که در هجدهم برومر آمده است.[۵۸] این‌ها همان مقولات نامرتبی هستند که از خلال‌شان آن رشته‌ی راهنمای آغازینی که در متن می‌یابیم، معنا پیدا می‌کند. مارکس، برخلاف آن‌چه تحلیل اقتصادی فرض می‌کند که «انسان‌ها تا حدی عقلانی‌اند»[۵۹]، به‌لحاظ سیاسی بر آن است که انسان‌ها آشکارا اسیر توهم‌اند.

شاید به نظر برسد که این رویکرد فاصله‌ی زیادی با بحث «مارکس درباره‌ی دیکتاتوری و دموکراسی» دارد، اما چنین نیست. مارکس درباره‌ی این موضوعات نوشته است، آن‌هم در آثاری که به زبان انگلیسی تنها از ره‌گذر ترجمه در دست‌رس‌اند. اما مارکس علاوه‌ بر این در بافتاری تثبیت‌شده از سنت مارکسیستی حضور دارد؛ و اکثر تفسیرها بر آن‌اند که مراحل تاریخیِ ناشی از توسعه‌ی اقتصادی و فناورانهْ ناگزیر شالوده‌ی نظریه‌ی او را در باب دموکراسی و دیکتاتوری شکل می‌دهند. بر پایه‌ی این دیدگاه سنتی، نظریه‌ی او درباره‌ی دموکراسی و دیکتاتوری می‌توانست و می‌بایست از تفسیر ماتریالیستی تاریخ بیرون کشیده شود، یا دست‌کم هر نظریه‌ای درباره‌ی دموکراسی و دیکتاتوری که نام مارکس را یدک می‌کشد، باید کاملاً با نخِ راهنمایی که به‌صورتی علمی و بنیادین فهمیده می‌شود، هم‌خوانی داشته باشد. تاریخ تفسیرها و شرح‌هایی که بر هجدهم برومر نوشته شده‌اند، یا پروکروستی بوده‌اند ــ و کوشیده‌اند این متن را در قالب آن انتظار سنتی جا دهند ــ یا هم‌چون بزمِی باده‌گسارانه از این ناسازگاری با آن انتظار سنتیْ پای‌کوبانه استقبال کرده‌اند.

فضیلت قرائت زمینه‌مند‌سازی ساده‌سازی‌های سیاسی مارکس در هجدهم برومر (چنان‌که آن را نوشته)، و بنابراین جدی‌گرفتنِ دقیق‌ترین جزئیات روایتش، در این است که پویش‌های طبقاتی دموکراسی را روشن می‌سازد. قرائت یادشده این کار را نه صرفاً از طریق زدودن اوهام رمانتیکی هم‌چون سلطنت‌طلبی، بلکه از راه ردیابی راهبردهای فریبکارانه‌ای انجام می‌دهد که منافع مالی و صاحبان سرمایه برای ناتوان‌ساختن دموکراسی در دفاع از منافع فرودستان به کار می‌برند، بی‌آنکه چهره‌ای ضددموکراتیک از خود نشان دهند، بلکه چنان وانمود می‌کنند که گویی دموکراسی را دقیقاً برای حمایت از منافع همین فرودستان می‌خواهند. حزب نظم در روایت مارکسْ خواهان یک قوه‌ی مجریه‌ی نیرومند بود تا به‌نفع آن‌ها عمل کند: برای دفاع از مالکیت بر وسایل تولید به‌منزله‌ی شکلی مقدس از مالکیت خصوصی، و نیز برای پشتیبانی از برنامه‌ی ضددموکراتیکی هم‌چون محدودکردن حق رأی و تثبیت حکومت نخبگان. لویی بناپارت با پیشی گرفتن از آن‌ها، مستقیماً احساسات پست‌ مردم را (همانند ماجراجویی‌های خارجی‌اش از جمله لشکرکشی به رم) و نیز احساسات متعالی‌شان را (همانند درخواست بازگرداندن حق رأی همگانی برای مردان که خود مجلس ملی آن را محدود کرده بود) مخاطب قرار داد. مارکس بی‌هیچ دشواری لویی بناپارت را به طبقه‌ی به‌راستی غیرفعال جامعه ــ دهقانان ــ پیوند می‌داد، چرا که از آن‌ها فقط رأی دادن خواسته می‌شد، و در همین نکته درسی نهفته است: هیچ کودتای دیکتاتورمآبانه‌ای بدون عوام‌فریبی رخ نمی‌دهد، اما این‌گونه کودتاها معمولاً بدون یک فرسایش و تخریب درونی نیز ممکن نیستند. و مارکس دقیقاً بر همان نقطه‌ای انگشت گذاشت که باید جست‌وجو می‌شد: پیوندی پنهان میان منافع اقتصادیِ ثروت‌مند و قدرت‌مند و سیاست‌مداران بانفوذ و مصممی که در پارلمان حضور داشتند.

از دید مارکس، سزاریسم در جهان مدرن دیگر کهنه و از مد افتاده است؛ یعنی بازاجرای عین به عین کودتایی که ژولیوس سزار علیه جمهوری روم انجام داد، یا در روایت اسطوره‌ای آن، کنش سرنوشت‌ساز یک فرد تنها (که می‌گوید Alea jacta est ، «تاس ریخته شد»، جمله‌ای که خود همان لحظه‌ی عمل را پدید می‌آورد). این مدل پایان یافته، زیرا سیاست طبقاتی در عصر تجاری مدرن بسیار پیچیده‌تر شده، و ساختار سیاسی دموکراسی‌های نمایندگی نیز دارای درهم‌تنیدگی‌هایی است که آن مدل فردمحور دیگر در آن جایی ندارد. مارکس در پیش‌گفتار چاپ ۱۸۶۹ هجدهم برومر بار دیگر به مسائل روش‌شناختی پرداخت و نتیجه‌گیری‌اش بی‌اغماض و با لحنی تحقیرآمیز بود. نخست، ویکتور هوگو را به‌خاطر این‌که کودتای لویی بناپارت را «رعدوبرقی در آسمان صاف» و «اقدام خشونت‌بار یک فرد تنها» تصویر کرده بود، مورد انتقاد قرار داد؛ چرا که ناخواسته «ناپلئون کوچک» (عنوان کتابش)[۶۰] را به فردی بزرگ با ابتکار عملی بی‌نظیر در تاریخ بدل می‌کرد. دوم، پی‌یر ژوزف پرودون (رفیق دیروز و رقیب فکری دیرین)[۶۱] را سرزنش کرد، زیرا کودتا را نتیجه‌ی فرآیندی «عینی» در تحول تاریخی تصویر کرده بود، و بدین‌سان ناخواسته لویی بناپارت را از هر نقدی تبرئه می‌کرد. مارکس در یکی از نادرترین اظهارنظرهای روش‌شناختی‌اش تصریح کرد که او برعکسِ این دو، نشان داده است که «چگونه مبارز‌ه‌ی طبقاتی در فرانسه شرایط و روابطی را پدید آورد که در آن میان‌مایگی گروتسک توانست نقش یک قهرمان را بازی کند.» نکته‌ی اصلی من در این فصل آن بوده که نشان دهم چگونه همین «شرایط و روابط» در سیاست طبقاتی بورژوایی راه را برای دیکتاتوری درون نهادهای دموکراتیک هموار کرد و در ضمن، اشاره کنم که سیاست پرولتاریا تا چه اندازه در این اثر برای مارکس حاشیه‌ای بوده است.

مارکس درباره‌ی موضوع سزاریسم در ۱۸۶۹ از سر تحقیر آن‌هم به دلیلی کاملاً قابل‌پیش‌بینی چنین نوشت:

«سرانجام، امیدوارم اثر من به از میان رفتنِ آن تعبیر مدرسه‌ای و رایجی کمک کند که این روزها، به‌ویژه در آلمان، با عنوان به‌اصطلاح ”سزاریسم“ رواج یافته است. در این قیاس تاریخیِ سطحی، نکته‌ی اصلی به‌کلی فراموش می‌شود: اینکه در روم باستان، مبارزه‌ی طبقاتی تنها در میان اقلیتی ممتاز رخ می‌داد، یعنی میان ثروت‌مندان آزاد و فقیران آزاد؛ در حالی که توده‌ی عظیم مولد جمعیت ــ بردگان ــ نقش پایه‌ای کاملاً منفعلانه برای این نبردها ایفا می‌کردند… با چنین تفاوت بنیادی‌ای میان شرایط مادی و اقتصادیِ مبارزات طبقاتی در عهد باستان و عصر مدرن، شخصیت‌های سیاسی‌ای که از دل این دو بیرون می‌آیند نیز همان‌قدر وجه اشتراک دارند که اسقف اعظم کانتربری با کاهن‌اعظم سموئیل.»[۶۲]

ژولیوس سزار با عبور از رود روبیکن به هم‌راه سپاهش، با اشراف جمهوری‌خواهِ سنای روم به مقابله برخاست، و سپس با یاری توده‌ی مردمْ جمهوری را نابود کرد. اما او نه با توده‌ی رأی‌دهندگان ــ هرچند نه تمام مردم ــ که ناپلئون برای همه‌پرسی‌هایش فراهم کرده بود روبه‌رو بود، و نه با درهم‌تنیدگیِ سلطنت‌طلبان رقیب و دموکرات‌های حیله‌گر با سرمایه‌ی مالی و صنعتی که راه را برای لویی بناپارت هموار کرده بودند. مارکس در هجدهم برومر به‌جای آن‌که سزار را الگوی لویی بناپارت بداند، به شیوه‌ای اشاره می‌کند که انقلابیون فرانسوی قهرمانان عهد کلاسیک، از جمله سزار را، فرا می‌خواندند تا در حین انجام اعمال قهرمانانه‌ی دهه‌ی ۱۷۹۰، نوعی رستاخیز سیاسی از مردگان پدید آورند. انقلاب ۱۸۴۸، در نقطه‌ی مقابل، فقط توانست این قهرمانی را به‌شکلی کاریکاتوری و مضحک تقلید کند. از این‌رو مارکس هیچ تمایلی نداشت که چنین تصویر مسخره‌ای را با پسوند «ایسم» ــ چه از آنِ سزار و چه بناپارت ــ آراسته و جدی جلوه دهد. او، برعکس، ماهیت بورژوایی دموکراسی نمایندگیِ آن دوره را بی‌پرده افشا کرد، و مسیر شوم حزب نظم را پی گرفت که چگونه فرانسه را به‌دست یک شارلاتان معمولی سپرد. از روایت مارکس به‌روشنی پیداست که او لویی بناپارت را یک تبه‌کار می‌دانست و «انجمن دهم دسامبر» را متشکل از مشتی اوباش مزدبگیر. و بنابراین شایسته است که واپسین کلام را خود مارکس در قطعه‌ای که نشان می‌دهد تا چه اندازه بناپارتیسم از خودِ بناپارت تهی است بگوید:

«بورژوازی فرانسه سد راه حکومت پرولتاریای کارگر شد، پس لمپن‌پرولتاریا را به قدرت رساند و رئیس انجمن دهم دسامبر را بر صدر نشاند. بورژوازی نفس فرانسه را از ترس آینده‌ی وحشتناک هرج‌ومرج سرخ بند آورد و بناپارت روز ۴ دسامبر هنگامی که سربازان ارتش نظمْ سرخوش از پیاله‌های عرق به فرمان او بورژواهای متشخص ساکن بولوار مون‌مارتر و بولوار ایتالیایی‌ها را با رگبار گلوله از پنجره‌های خانه‌هایشان به زیر می‌انداختند این آینده را برای بورژوازی به نقد تبدیل کرد. بورژوازی برای شمشیر مقام الهی قائل بود و حال شمشیر بر او حکومت می‌کند، مطبوعات انقلابی را نابود کرد و مطبوعات خودش نابود شد، نظارت پلیس را بر مجالس مردم برقرار کرد و حالا سالن‌های خودش تحت نظارت پلیس است، گارد ملی دموکراتیک را منحل ساخت و گارد ملی خودش منحل شد، حکومت نظامی برقرار کرد و حالا حکومت نظامی علیه خودش برقرار شده است، کمیسیون‌های نظامی را جای‌گزین دادگاه‌ها ساخت و حالا کمیسیون‌های نظامی جای‌گزین دادگاه‌های او شده‌اند، مدارس عمومی را به دست کشیشان سپرد و حالا کشیشان بر مدارس او مسلط‌اند، بدون محاکمه تبعید می‌کرد و حالا خودش را بدون محاکمه تبعید می‌کنند، هر گونه جنبش جامعه را به وسیله‌ی قدرت دولتی سرکوب می‌کرد و حالا قدرت دولتی هر گونه جنبش جامعه‌ی خود او را سرکوب می‌کند. برای انباشتن کیسه‌اش، بر ضد سیاست‌مداران و روشن‌فکران خویش شورید؛ اکنون آنان را به کناری افکنده‌اند؛ اما چونان‌که دهانش را دوختند و مطبوعاتش را درهم شکستند، کیسه‌اش را نیز تهی کردند.»[۶۶]

این چشم‌اندازی است هولناک؛ گواه پای‌بندی مارکس به دموکراسی (حتی در شکل بورژوایی آن) و نیز هشداری جدی. هشدار آن است که کنش متقابل سیاست طبقاتی، آن‌گونه که از سوی ثروت‌مندان در چارچوب نهادهای دموکراسی نمایندگی به اجرا درمی‌آید، شامل نوعی لاس‌زدن با دیکتاتوری است. نهادهای دموکراتیک تنها به‌گونه‌ای ناقص در برابر این نوع کشاکش طبقاتی مصون مانده‌اند؛ صاحبان مناصب می‌توانند به فساد کشیده شوند و به اصول دموکراتیک خیانت کنند؛ و رأی‌دهندگان می‌توانند در مورد پای‌بندی رهبران‌شان به دموکراسی فریب بخورند. دیکتاتور بودن، نیازمند ‌مرد (یا زن) بزرگی نیست. هوشیار باش، ای شهروند.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از

Marx’s Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte: Democracy, Dictatorship, and the Politics of Class Struggle

نوشته‌ی Terrell Carver که در این لینک یافته می‌شود.

یادداشت‌ها

[1]. Karl Marx, Later Political Writings, ed. and trans. Terrell Carver (Cambridge, 1996), 1.

[2]. Karl Marx, The Class Struggles in France, in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 10 (London, 1978), 45–145.

[3]. Karl Marx, The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte, in Later Political Writings, 32.

[۴].‌ یا دست‌کم چنین بود تا آن‌گاه که هایدن وایت تاریخ را هم‌چون روایت بازآفرینی کرد و بدین‌سان قواعد بازی را وارونه ساخت، و مارکس را به رده‌های بالای اندیشه ارتقا داد. بنگرید به

 Hayden White, Metahistory: The Historical Imagination in Nineteenth Century Europe (Baltimore, 1973).

تئودور زلدین نسبتاً محترمانه مارکس را واجد نگاهی ژورنالیستی و با قصد «اکتشافی» می‌داند، و به‌ویژه در تحلیل «روزهای ژوئن» ۱۸۴۸ و رابطه‌ی لویی بناپارت با منافع طبقاتی صنعت‌گران فرانسوی و هم‌چنین دهقانان فرانسه، تا حدی به تحلیل مارکس گرایش دارد؛

France 1848–1945 (Oxford, 1973), 130, 131, 471, 473, 504.

[5]. Karl Marx, “Preface” (1859) to A Contribution to the Critique of Political Economy, in Later Political Writings, 158–62. See G. A. Cohen, Karl Marx’s Interpretation of History: A Defence (Oxford, 1978).

[6]. Terrell Carver, “Translating Marx,” Alternatives 22:2 (1997), 191–204, and later in this chapter; Maximilien Rubel, Bibliographie des oeuvres de Karl Marx (Paris, 1956), 91.

[7]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 53–4.

[8]. F. A. Hayek, The Constitution of Liberty (London, 1960).

[9]. Thucydides, The Peloponnesian War, trans. Rex Warner (Harmondsworth, 1977), 46–8.

[10]. Quoted in David McLellan, Karl Marx: His Life and Thought (London, 1973), 190; see also 189–94.

[11]. Marx and Engels, Communist Manifesto, in Marx, Later Political Writings, 29.

[12]. See Shlomo Avineri, The Social and Political Thought of Karl Marx (Cambridge, 1968); and Michael Levin, Marx, Engels and Liberal Democracy (Basingstoke, 1989).

[13]. Marx, “Preface” (1859), in Later Political Writings, 159–60.

[14]. Terrell Carver, Engels (Oxford, 1981), 40.

[15].‌ اصطلاح «تفسیر ماتریالیستی از تاریخ» از انگلس نشأت می‌گیرد؛ بنگرید به

Carver, Engels, 38–40.

[16]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 32, 116–17, 120–1.

[17]. See Terrell Carver, Marx’s Social Theory (Oxford, 1982).

[18] See Carver, Engels, 38–40; Georg Lukàcs, “What is Orthodox Marxism?” in History and Class Consciousness: Studies in Marxist Dialectics, trans. Rodney Livingstone (London, 1971), 1–26; and Terence Ball and James Farr (eds.), After Marx (Cambridge, 1984), chaps. 10–12.

[19].‌ توجه کنید که حتی در ترجمه‌ی کلاسیک نیز واژه‌ی «تعیین می‌کند» تنها در یک بخش از «رشته‌ی راهنما» به‌کار رفته است؛ و این ترجمه‌ای است ضعیف و بسیار گم‌راه‌کننده از واژه‌ی آلمانیbestimmt . ر.ک. به ترجمه‌ی جای‌گزین من در

Later Political Writings, 159–60.

[20]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 116; emphasis added.

[21]. Ibid., 116

[22]. Karl Marx, “First Draft of The Civil War in France,” in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 22 (London, 1986), 484–5.

[23]. Ibid., 494–5.

[24]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 123.

[25]. Ibid.,120.

[26]. Ibid., 116; emphasis in original.

[27]. Ibid., 124–5.

یکی از مضحک‌‌ترین و در عین حال برنده‌ترین بندهای نوشته‌های مارکس در صفحه‌ی ۱۲۵ آمده است، جایی که جزئیات دسیسه‌های مالی لویی بناپارت را شرح می‌دهد.

[28]. Ibid., 123–4.

[29]. Ibid., 123; emphasis in original.

[30]. Ibid., 120.

[31].‌ این، البته، جان‌مایه‌ی نقد مارکس بر دموکراسی لیبرال در درباره‌ی مسئله‌ی یهود (۱۸۴۴) بود، در

Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 3 (1975), 146–74.

[32]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 124.

[33].‌ مانیفست کمونیست به‌روشنی به قدرت و دستاوردهای بورژوازی می‌پردازد تا زمینه‌ای برای طرح سویه‌ی پرولتریِ نبرد طبقاتی فراهم آورد؛ در

 Marx, Later Political Writings, 1–12.

[34]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 56.

[35]. Ibid.

[36]. Ibid.

[37]. Ibid., 57.

[38]. Ibid.

[39]. Ibid., 74–5, 106.

[40]. For the historical detail see Philip Thody, French Caesarism from Napoleon I to Charles de Gaulle (Basingstoke, 1989), chap. 2 and 161 n. 9.

[41]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 31–2.

[42]. Ibid., 50.

[43]. Ibid., 51–2; emphasis in original.

[44]. Carver, Engels, chaps. 6–7.

[45]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 56.

[46]. Ibid., 32.

[47]. Marx, Manifesto of the Communist Party, in Later Political Writings, 1.

[48].‌ این مثال‌ها از منبع زیر برگرفته‌ شده‌اند:

Carver, “Translating Marx,” 200–202.

[49] Karl Marx, The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte, in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 11 (London, 1979), 115.

در متن آلمانی چنین آمده:

 “So lange also der Name der Freiheit respektiert und nur die wirkliche Ausführung derselben verhindert wurde, auf gesetzlichem Wege versteht sich, blieb das konstitutionelle Dasein der Freiheit unversehrt, unangetastet, mochte ihr gemeines Dasein noch so sehr todtgeschlangen sein.”

Karl Marx and Friedrich Engels, Marx-Engels Gesamtausgabe, Abt. I, Bd.11 (Berlin, 1985), 109–10.

[50]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 43.

[51]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Collected Works, vol. 11, 117.

در متن آلمانی چنین آمده:

 “Sie machten damit nur den ohnmächtigen Versuch, noch als parlamentarische Minorität, als welche sie sich schon prophetisch im Geiste erblickten, eine Macht auszuüben, die in diesem Augenblicke, wo sie über die parlamentarische Majorität verfügten und über alle Mittel der Regierungsgewalt, täglich mehr ihren schwachen Händen entschlüpfte.”

Karl Marx and Friedrich Engels, Marx-Engels Gesamtausgabe, Abt. I, Bd.11 (Berlin, 1985), 111–12.

[52]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 45.

[53]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Collected Works, vol. 11, 157.

در متن آلمانی چنین آمده:

“Bonaparte, der eben als Boh´emien, als prinzlicher Lumpenproletarier den Vorzug vor dem schuftigen Bourgeois hatte, dass er den Kampf gemein führen konnte, sah nun, nachdem die Versammlung selbst ihn über den schlüpfrigen Boden der Militärbanquets, der Revuen, der Gesellschaft vom 10. Dezember und endlich des Code pénal mit eigner Hand hinübergeleitet hatte, den Augenblick gekommen, wo er aus der scheinbaren defensive in die Offensive übergehen konnte.”

Karl Marx and Friedrich Engels, Marx-Engels Gesamtausgabe, Abt. I, Bd.11 (Berlin, 1985), 151.

[54]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 86.

[55]. See Melvin Richter, “Toward a Concept of Political Illegitimacy: Bonapartist Dictatorship and Democratic Legitimacy,” Political Theory 10:2 (1982), 185; and Peter Baehr, “Accounting for Caesarism: Introduction to Gollwitzer,” Economy and Society 16:3 (1987), 347.

[56]. These theories are surveyed in Richter, “Toward a Concept of Political Illegitimacy,” 185–214, esp. 192, 196; see also Baehr, “Accounting for Caesarism,” 341–56.

[57]. Thody, French Caesarism, 49, 153.

[58]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 56.

[59]. Cohen, Karl Marx’s Interpretation of History, 152.

[60]. Victor Hugo, Napoléon le petit (London, 1852).

[61]. Pierre-Joseph Proudhon, La Révolution social d´emontrée par le coup d’êtat du 2 décembre (Paris, 1852).

فقر فلسفه‌ی مارکس (Misére de la philosophie (Brussels and Paris, 1847)) پاسخی بود به فلسفه‌ی فقر (Philosophie de la misêre (Paris, 1846)) پرودون.

[62]. Karl Marx, “Preface” (1869) to The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte, in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 21 (London, 1985), 56–8.

[63].‌ بائر به پیوند زبانی و اشاره‌ی تاریخیِ نهفته در واژه‌ی لاتینی plebs و اصطلاح مدرن plebiscite اشاره می‌کند (“Accounting for Caesarism,” 353)؛ ناپلئون در واقع حق رأی عمومی (مردانه) را که انقلاب ۱۸۹۳-۱۷۸۹ بنیان نهاده بود، به‌شدت محدود کرد.

[64]. Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 36.

[65].‌ مارکس در توصیف «بخش‌های پنهانی» این «انجمن خیرخواهانه» در اوج رنگ‌پردازی زبانی‌اش ظاهر می‌شود: از میان اشراف، خوشگذرانان ورشکسته‌ای با منابعی مشکوک و تبارهایی مشکوک‌تر؛ از میان بورژوازی، لاابالی‌های منحطی که دنبال سهم خود بودند؛ ولگردان، سربازان از کار افتاده، محکومان آزادشده، بردگان فراری، شیادان و فریب‌کاران، اوباش، جیب‌برها، شعبده‌بازان، قماربازان، دلالان فحشا، گردانندگان فاحشه‌خانه‌ها، باربرها، کارگران روزمزد، نوازندگان دوره‌گرد، معامله‌گران خرده‌ریز، چاقو‌تراش‌ها، لحاف‌دوزها و گدایان؛ خلاصه، توده‌ی بی‌شکل و درهم‌برهمی از آوارگان و حاشیه‌نشینانی که فرانسوی‌ها آنان را بوهِم می‌نامند.

Marx, Eighteenth Brumaire, in Later Political Writings, 77–8.

[66]. Ibid., 111–12.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4Ys

 

همچنین پیرامون # دولت

درکِ نقد مارکس بر فلسفه‌ی حق هگل

نقد مارکس بر فلسفه حق هگل

مفهوم دولت در فلسفه‌ی‌ مارکس و انگلس

مارکس جوان درباره‌ی دولت

پی‌گفتار بر ویراست جدید آلمانی

دنیای ترامپ 2

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

کمیته‌ی سیاسی بدیل سوسیالیستی بین‌المللی

ترجمه‌ی: احمد سیف

اظهارنظر معروف ولادیمیر لنین که «دهه‌هایی هستند هیچ اتفاقی نمی‌افتد، و هفته‌هایی که دهه‌ها در آن رخ می‌دهد» به‌راحتی می‌توانست با توجه به دوران ما نوشته شده باشد. اگرچه لنین این جمله را برای توصیف رویدادهای انقلابی به کار برد، اما به‌همان اندازه توصیفی دقیق از طوفان تغییر و بحران سرمایه‌داری در دوران ماست. سرعت تغییرات تاریخی در دهه‌ی ۲۰۲۰ چنان است که لحظات تعیین‌کننده‌ی «پیش از/پس از» با سرعتی سرسام‌آور از پی هم می‌آیند.

بی‌شک این موضوع چالش‌هایی برای تلاش مارکسیست‌ها در تدوین چشم‌اندازهای جهانی ایجاد می‌کند. اما در وهله‌ی اول، این وضعیت بر اهمیت اساسی چنین تلاش‌هایی تأکید می‌گذارد. تنها یک درک مارکسیستی می‌تواند رشته‌های متنوع آشوب و بی‌ثباتی حاکم بر روابط جهانی را در قالبی منسجم و قابل‌فهم در هم ببافد. ترسیم چنین چارچوبی یک تمرین انتزاعی نیست ــ بلکه ضرورتی است برای جهت‌دهی به سازمانی پویا، مبارز و انقلابی در مداخله‌ی خود در نبردهای طبقاتی عظیمی که سرنوشت این دوره را رقم خواهند زد.

چشم‌اندازهای جهانی سازمان بدیل سوسیالیستی بین‌المللی (ISA) از صفر آغاز نمی‌شوند و به‌عنوان یک اولویت مهم در سازمان ما، در جریان فراز و نشیب‌های چند سال اخیر توسعه یافته‌اند. این کار هم‌چنان ادامه دارد و باید ادامه یابد. چشم‌اندازهای مارکسیستی در یک روز یا در یک سند شکل نمی‌گیرند، بلکه آن‌طور که تروتسکی گفته بود، بر مبنای «برآوردهای پیاپی» ساخته می‌شوند، یعنی انباشت تجربه‌ها و تلاش‌ها برای فهم رویدادها که به یک ترکیب روشن‌کننده می‌انجامد.

سند چشم‌اندازهای جهانی که در چهاردهمین کنگره‌ی جهانی ما (نوامبر ۲۰۲۴) تصویب شد و در تمام سطوح سازمان مورد بحث قرار گرفت، بخشی بسیار مفید از این روند بود. با این حال، این سند در جهانی نوشته، بحث و تصویب شد که هنوز لرزش ناشی از بزرگ‌ترین لحظه‌ی «پیش از/پس از» دهه‌ی ۲۰۲۰ را تجربه نکرده بود ــ انتخاب مجدد دونالد ترامپ به‌عنوان رهبر بزرگ‌ترین ابرقدرت جهان. این زلزله ــ که بیش‌تر شبیه به تغییر رژیم است تا یک انتقال معمول قدرت ــ نیازمند به‌روزرسانی عمیق تمام عرصه‌های چشم‌اندازهای جهانی است. این متن در راستای کمک به این وظیفه نوشته شده است.

تسلط کامل ترامپ ۲ بر تحولات جهانی از این واقعیت ناشی می‌شود که تنها صد روز پس از آغاز دوره‌ی ریاست‌جمهوری‌اش، هر بحثی درباره هر عرصه‌ی روابط جهانی و حتی سیاست داخلی کشورها، با بحث درباره‌ی ترامپ و تأثیراتش آغاز می‌شود. چگونه می‌توان بدون شروع با جنگ تجاری ترامپ درباره‌ی اقتصاد جهانی بحث کرد؟ یا جنگ‌های اوکراین و خاورمیانه، یا رقابت امپریالیستی غالب میان آمریکا و چین؟ همین مسئله درباره‌ی بحران اقلیمی نیز صدق می‌کند، چرا که سرمایه‌داری هم‌چنان بی‌وقفه از مرز ۱.۵ درجه‌ی گرمایش عبور می‌کند، بدون این که نشانی از کندی در دید باشد. سیاست جهانی نیز به‌نوبه‌ی خود به‌شدت تحت تأثیر ترامپ و ترامپیسم بین‌المللی قرار دارد که آونگ سیاسی را به‌سمت راست سوق داده و هم‌زمان زمینه را برای جهش‌های لرزه‌ای به‌سمت چپ نیز آماده می‌کند.

هفته‌های نخست دوره‌ی دوم ریاست‌جمهوری ترامپ با هیاهویی تمام به جهان ضربه زد و برای مدتی، این حس در رسانه‌ها و مفسران سیاسی جریان اصلی فراگیر شد که ترامپ را نمی‌توان متوقف کرد. اما چنین دیدگاهی نشانه‌ای از کوته‌بینی تاریخی است.

مقاومت سازمان‌یافته علیه برنامه‌ی ترامپ با این‌که کند و از سطحی پایین آغاز شده، اما شروع به شکل‌گیری کرده است. اکنون روشن است که این دوران نه‌تنها دوران ترامپیسم، بلکه دوران ضدترامپیسم، دوران انقلاب و ضدانقلاب خواهد بود. ترامپ بسیار خطرناک است، اما شتاب او در حال کند شدن است.

رژیمی از این نوع ــ که ما آن را به‌درستی «بناپارتیسم پارلمانی» توصیف کرده‌ایم ــ در کنار ویژگی‌های دیگر، با تفرعنی افراطی شناخته می‌شود. این تفرعن، که از سوی مردی دنبال می‌شود که تقریبا هیچ‌کس مهارش نمی‌کند، منجر به محاسبات اشتباه فراوانی می‌شود که در نهایت به ضرر خودش و منافع امپریالیسم آمریکایی که می‌خواهد آن را تحکیم بخشد، تمام خواهد شد. طبقه‌ی کارگر می‌تواند در نبرد خود با دشمن طبقاتی، از این اشتباهات بهره‌برداری کند.

در زمان نگارش این متن، محاسبات اشتباه ناشی از همین تبختر در پی‌آمد آن‌چه شاید مهم‌ترین زلزله‌ی اقتصادی ناشی از ترامپ تا کنون باشد، یعنی اعلام «جنگ اقتصادی» در روز موسوم به «روز آزادی» به‌خوبی آشکار شده‌اند.

جنگ تجاری ترامپ اقتصاد جهانی را به لرزه درآورد

ایندرمت گیل، اقتصاددان ارشد بانک جهانی، در سپتامبر گذشته گفت: «رشد اقتصادی‌ای که جهان اکنون به آن عادت کرده، بسیار پایین‌تر از دهه‌ی ۲۰۰۰ است. حتی پایین‌تر از دهه‌ی ۲۰۱۰ که خود از آغاز این هزاره پایین‌تر بود». دهه‌ی ۲۰۱۰ با انباشت بدهی‌های شدید و رشد فزاینده‌ی سفته‌بازی انگلی مالی، آغاز پایان جهانی‌سازی و زنجیره‌های عرضه مختل‌شده هم‌راه بود. سپس دهه‌ی ۲۰۲۰ فرا رسید با ضربات اقتصادی ناشی از کووید و جنگ‌های ممتد، که منجر به بازگشت تورم و دیگر بحران‌ها شد، تهدیدی که هنوز از اقتصاد جهانی رخت نبسته است.

با اعلام رسمی جنگ تجاری از سوی کاخ سفید ترامپ در دوم آوریلْ تمام این روندهای پیشین شتابی مضاعف یافتند و اقتصاد جهانی را وارد بحرانی عمیق‌تر کردند. تقریباً تمام مفسران سرمایه‌داری و سیاست‌مداران ــ به‌جز طوطیان ترامپ ــ از ترس و بی‌ثباتی لرزان شده‌اند. از ابتدای ماه مه ۲۰۲۵، میانگین مؤثر تعرفه‌های وارداتی ایالات متحده به ۲۵درصد رسید، در حالی که سه ماه پیش تنها ۲ درصد بود. این بالاترین نرخ در ۱۰۰ سال گذشته است، حتی بالاتر از قانون بدنام اسموت- هاولی که در 1930 مطرح شد.

ترامپ در «روز آزادی»، علاوه بر تعرفه‌ی جهانی ۱۰ درصد بر تقریباً تمام جهان، تعرفه‌های بسیار بالاتر و «متقابلی» را نیز اعلام کرد تا به‌اصطلاح «توازن تجاری» میان آمریکا و سایر کشورها را برقرار کند. اما یک هفته بعد، در پی سقوط شدید بازارهای مالی، اوراق قرضه‌ی دولتی آمریکا و دلار ــ ترکیبی بی‌سابقه ــ ترامپ مجبور به یک عقب‌نشینی خفت‌بار شد و این تعرفه‌ها برای ۹۰ روز برای تمام کشورها به‌جز چین به حالت تعلیق درآمد.

در پی آن، مذاکرات ادعایی با تمام کشورها از جمله ژاپن آغاز شد، اما تاکنون هیچ نتیجه‌ای حاصل نشده است. براساس گزارش‌ها، دولت ترامپ حتی مواضع خود را برای مذاکره به‌طور روشن به کشورهایی که با آن‌ها خواهان توافق استْ اعلام نکرده است. دولت ژاپن تاکنون نشان داده که قصد دارد در برابر واشنگتن سر خم کند، حتی اگر درخواستش برای لغو تعرفه بر خودروها ــ بازار آمریکا برای صنعت خودروسازی ژاپن حیاتی است ــ برآورده نشود.

هدف اصلی حملات ترامپْ چین است. تعرفه‌ها بر کالاهای وارداتی از پکن به طور چشم‌گیری افزایش یافته، در حالی که تعرفه‌ها بر کشورهای دیگر به حالت تعلیق درآمده‌اند. با این حال، ظرف چند روز، ترامپ ناچار شد استثنائاتی برای تعرفه‌های چین قائل شود و تلفن‌های هم‌راه، رایانه‌ها و دیگر کالاهای الکترونیکی را معاف کند. با این وجود، حتی پس از اعمال این معافیت‌ها، نرخ کلی تعرفه‌ها علیه چین به ۱۱۵ درصد رسیده است که عملاً مانند ترمزی بر تجارت در کالاهای مشمول عمل می‌کند.

تمام دورنماهای اقتصادی کاهش یافته‌اند و انتظار می‌رود شرایط اقتصاد جهانی با رکود شدید یا حتی بدترْ وخیم‌تر شود. صندوق بین‌المللی پول (IMF) در گزارشی با عنوان «ورود اقتصاد جهانی به دوران جدید» در آوریل پیش‌بینی کرد که رشد اقتصادی آمریکا در سال ۲۰۲۵ به ۸/۱ درصد خواهد رسید که نسبت به پیش‌بینی ۷/۲ درصد در ژانویه کاهش چشم‌گیری دارد، و خطر رکودی به میزان  ۴۰درصد پیش رو است. در واقع، پس از اعلام کاهش ۳/۰ درصد در تولید ناخالص داخلی در پایان آوریل، احتمالاً آمریکا هم‌اکنون وارد رکود شده است. تورم و بی‌کاری در آمریکا و دیگر نقاط جهان افزایش خواهد یافت و فشار این وضعیت بر دوش کارگران و اقشار فقیر خواهد افتاد. تعرفه‌ها بیش‌ترین آسیب را به کشورهایی وارد خواهند کرد که به صادرات وابسته‌اند. پنج کشور از ده کشوری که بیش‌ترین تهدید تعرفه‌های «متقابل» را تجربه می‌کنند، اقتصادهای نوظهور هستند. صندوق بین‌المللی پول رشد جهانی ۸/۲ درصد را برای ۲۰۲۵ پیش‌بینی کرده است؛ تنها پنج سال از سی سال گذشته رشدی کم‌تر از این داشته‌اند.

برای مارکسیست‌ها مسئله صرفاً یک «سیاست اشتباه» یا وابسته به سیاست‌مداران فردی نیست؛ بلکه این وضعیت نتیجه‌ی بحران نظام سرمایه‌داری و تشدید تضادهای امپریالیستی است. بدیل سوسیالیستی بین‌المللیسال‌هاست که چرخش نظام سرمایه‌داری از جهانی‌سازی نئولیبرال به سوی جداشدگی، ناسیونالیسم و حمایت‌گرایی را شناسایی و تحلیل کرده است. این تغییر بنیادین در «صفحات زمین‌ساخت» (tectonic plates) [۱] سرمایه‌داری، که دیگر چپ‌ها از درک آن ناتوان بوده‌اند، توسط ترامپ ۲ به‌صورت چشم‌گیری تأیید و تعمیق یافته است.

همان‌طور که لئون تروتسکی در آغاز رکود بزرگ دهه‌ی ۱۹۳۰ توضیح داد، «ویژگی عصر ما، تغییرات بسیار تند دوره‌ها و چرخش‌های ناگهانی و شدید در وضعیت» است، و این تحولات اقتصادی و سیاسی بر پایه «تضاد میان رشد نیروهای مولد از یک‌سو و ویژگی بورژوایی مرزهای ملی از سوی دیگر که به اوج خود می‌رسد» استوار هستند. تروتسکی در رابطه با حمایت‌گرایی توضیح داد که تعرفه‌ها به این دلیل به‌کار می‌روند که «برای بورژوازی ملی یک کشور سودآور و ضروری‌، و به زیان بورژوازی دیگر کشورها هستند، بدون توجه به این‌که توسعه‌ی کلی اقتصاد را کند می‌کنند.»

افشای مشکلات بنیادین

«رکود بزرگ» سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ ضعف‌های جهانی‌سازی سرمایه‌داری و به‌ویژه نظام مالی آن را برملا کرد. کل نظام سرمایه‌داری به پشتیبانی حیاتی نیاز پیدا کرد. اما «منجیان» ظاهری سرمایه‌داری در آن زمانْ در واقع پایه‌گذار بحران امروز بودند.

بانک‌های مرکزی با استفاده از روش‌های «ناراست‌آیین» کل بدهی‌ها را خریداری کردند و نرخ بهره را کاهش دادند که حتی در اتحادیه‌ی اروپا و ژاپن به زیر صفر رسید. بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو) ترازنامه خود را از ۸۶۵ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۷ به ۷.۱۳۹ تریلیون دلار در آگوست ۲۰۲۴ افزایش داد که شامل جهشی عظیم در دوران کووید نیز می‌شود. عملیات نجات مالی در آن بحران اقتصادی عمدتاً به نفع بخش مالی انگلی و رو به رشد بود. بازارهای مالی در ۲۰۱۹ چهار برابر تولید ناخالص داخلی جهان بودند. یک‌سوم ارزش بازارِ شاخص اِس‌اند‌پی ۵۰۰ (S&P 500) [۲] در ۲۰۲۳ تنها در اختیار هفت شرکت بود: اپل، آلفابت، آمازون، متا، مایکروسافت، انویدیا و تسلا.

یکی از ویژگی‌های کلیدی دوران نئولیبرال همانا رشد انفجاری سرمایه‌ی مالی انگلی مسلط بود. در این دوران شاهد ظهور انحصارات تکنولوژیک به‌عنوان گروهی بسیار نیرومند از سرمایه‌داران نیز بودیم، تغییری که در سال‌های اخیر تشدید شده است، مانند صف مدیرعاملان میلیاردر شرکت‌های فناوری که در مراسم تحلیف ترامپ در کنارش ایستاده بودند. این بخش نقشی محوری در پویایی‌های مناقشه میان آمریکا و چین دارد. با این حال، ترفیع نقش آن‌ها به «مرحله‌ای جدید از سرمایه‌داری»، چنانکه برخی مفسران تحلیل کرده‌اند (برخی حتی عبارت «تکنو‌فئودالیسم» را ساخته‌اند)، در واقع اغراق در تغییرات روند ذاتی تمرکز و انحصارات در نظام سرمایه‌داری است.

تمرکز و انحصارگری در آمریکا، سرمایه را از سراسر جهان جذب کرد. به نظر می‌رسید اقتصاد آمریکا در مقایسه با اتحادیه‌ی اروپا، بریتانیا، ژاپن و دیگر کشورهای «غربی» رشد و بازیابی بهتری دارد، روندی که برخی آن را «استثناگرایی آمریکا» نامیدند. ایندرمیت گیل، اقتصاددان بانک جهانی، در مصاحبه‌ای حدود شش ماه پیش گفت: «اقتصاد آمریکا بیش‌ترین اهمیت را دارد زیرا برای تولید جهانی اهمیت دارد… این اقتصاد در میان اقتصادهای پیشرفته، پویاترین است». نشریه‌ی اکونومیست در دو عنوان خبری در اکتبر و نوامبر ۲۰۲۴ از اقتصاد آمریکا ستایش کرد: «اقتصاد آمریکا بزرگ‌تر و بهتر از همیشه است» و «اقتصاد آمریکا با وضعیت عالی وارد سال ۲۰۲۵ می‌شود».

اکنون، آن قدرت و ثبات ظاهری جای خود را به عدم اطمینان شدیدی داده که حتی به باورمندان ترامپ نیز سرایت کرده است. مصرف و سرمایه‌گذاری با افزایش تورم ناشی از تعرفه‌ها کاهش خواهد یافت و رشد اقتصادی کندتر خواهد شد. سقوط قیمت اوراق خزانه‌داری آمریکا، که «پناهگاه امن» شناخته می‌شوند، و افت دلار نشان می‌دهد که اقدامات ترامپ اعتماد به اقتصاد آمریکا را تضعیف کرده، روندی که رشد اقتصادی را بیش‌تر مختل خواهد کرد.

این همان دلیلی است که پشت حمله ترامپ به رئیس فدرال رزرو، پاول، برای وادار کردن به کاهش نرخ بهره قرار دارد. کاخ سفید خواهان محرک اقتصادی است تا جلوی سقوط‌های بیش‌تر در بازار سهام را بگیرد و از افت شدید مصرف جلوگیری کند. از سوی دیگر، کاهش نرخ بهره می‌تواند اوراق خزانه آمریکا را حتی کم‌تر جذاب کند و هم‌چنین باعث افزایش بیش‌تر تورم شود.

بسته‌ی محرک اقتصادی و رشد چینْ عامل کلیدی دیگر در بهبود جهانی پس از بحران ۲۰۰۹-۲۰۰۷ بود. با این حال، این رشد بر پایه انفجار سفته‌بازی مالی در بخش مسکن توسط نهادهای مختلف دولتی چین (شرکت‌ها، بانک‌ها و دولت‌های محلی) و افزایش عظیم بدهی‌ها استوار بود. فروپاشی اجتناب‌ناپذیر این حباب سفته‌بازی شبیه طرح پونزی[۳]، اکنون بر کل اقتصاد سایه انداخته است و بحران اقتصادی در دولت‌های محلی به کاهش بودجه، افزایش بی‌کاری و کاهش مصرف انجامیده است.

نتیجه آن ظرفیت مازاد، تولید بیش از حد، کاهش قیمت‌ها (تورم منفی) و کاهش رشد اقتصادی است. اهداف اعلام‌شده حزب کمونیست چین برای رشد سالانه «حدود ۵ درصد» ــ که بسیار کم‌تر از رشدهای دهه‌های پیشین است ــ محقق نشده‌اند و ارقام دست‌کاری‌شده جای آن‌ها را گرفته‌اند. بدیل سوسیالیستی بین‌المللی این بحران را به‌عنوان «ژاپنی شدن» شناسایی کرده است، مفهومی برگرفته از دوره‌ی طولانی رکود و تورم منفی ژاپن از دهه‌ی ۱۹۹۰ به این‌سو. پیامدهای این بحران‌ها هم‌چنین محدودیت شدیدی بر بسته‌های محرک اقتصادی آینده یا رشد قابل توجه بازار داخلی ایجاد کرده است. رژیم حزب کمونیست چین به‌ویژه با ایجاد «رفاه‌گرایی» یعنی افزایش مستمری‌ها، بیمه درمانی و بیمه بی‌کاری، که برای تغییر توازن اقتصادی به سمت مصرف بیش‌تر ضروری است، مخالف است.

بخشی از کشمکش قدرت جهانی

دستور کار تعرفه‌ای ترامپ عمدتاً اقتصادی نیست، بلکه بخش کلیدی از نبرد قدرت جهانی است. «امنیت ملیْ» دلیل رسمی جنگ تجاری عنوان می‌شود. ترامپ ممکن است برای جلب نظر حامیان خود به دوره‌ای سپری‌شده اشاره کند که در آن شغل‌های پایدار و گاهی با دستمزد خوب در بخش تولید رایج بود، اما آن‌چه واقعاً اهمیت دارد توازن قدرت بین‌المللی و موقعیت در حال افول امپریالیسم آمریکاست.

این مسئله راه را برای چرخش‌های بیش‌تر در سیاست‌های دولت او، علی‌رغم پیامدهای منفی اقتصادی، باز می‌گذارد. اگرچه بازگرداندن همه‌ی تعرفه‌های متقابل اصلی بعید است، اما بازگشت به سطح تعرفه‌های قبل از «روز رهایی» نیز محتمل نیست. دور جدیدی از تعرفه‌ها بر نیمه‌رساناها و داروسازی‌ها هنوز اعلام نشده‌اند. ما شاهد افزایش کیفی و جدیدی در حمایت‌گرایی اقتصادی هستیم و نه صرفاً یک حرکت تاکتیکی هوشمندانه برای چانه‌زنی.

دولت چین ناچار شد به‌گونه‌ای شدیدتر از دیگران به این تعرفه‌ها پاسخ دهد. جنگ تجاری آن با آمریکا در اصل توسط ترامپ در ۲۰۱۸ ، هرچند در سطحی پایین‌تر، آغاز شد. با این حال، پکن از آن زمان تلاش کرده وابستگی خود را به اقتصاد آمریکا کاهش دهد. صادرات چین به آمریکا در سال ۲۰۲۳ تنها  ۱۳.۶درصد از کل صادراتش را تشکیل می‌داد در حالی‌که در سال ۲۰۱۰ این رقم ۱۷.۹ درصد بود. دولت چین هم‌چنین از تشدید جنگ تجاری برای قدرت‌نمایی استفاده کرده و برتری‌های نسبی خود نسبت به آمریکا را برجسته کرده است. آن‌ها در اقدامات تلافی‌جویانه خود از انحصار نزدیک‌شان بر عناصر نادر ــ مورد نیاز برای تولید تسلیحات و فناوری‌های سبز ــ بهره برده‌اند و تقریباً 70 درصد تولید و 90 درصد از پردازش‌ها و صادرات آن‌ها را به آمریکا محدود کرده‌اند. چین هم‌چنین ۷۵۹ میلیارد دلار اوراق خزانه آمریکا را در اختیار دارد که پس از ژاپن، دومین دارنده‌ی بزرگ محسوب می‌شود و می‌تواند به ابزار نیرومندی در جنگ تجاری تبدیل شود.

با این حال، وابستگی شدید چین به صادرات آن را آسیب‌پذیر می‌سازد، به‌ویژه اگر اتحادیه‌ی اروپا و سایر کشورها اقداماتی برای مقابله با تعرفه‌های آمریکا اتخاذ کنند. ده‌ها میلیون شغل صنعتی در اقتصاد بحران‌زده‌ی چین به صادرات وابسته‌اند.

تا اوایل ماه مه، هیچ گفت‌وگوی رسمی بین واشنگتن و پکن صورت نگرفته است. ترامپ و اسکات بسنِت، وزیر خزانه‌داری، هر روز در نوسان هستند؛ یک روز از موقتی بودن تعرفه‌ها می‌گویند و روز دیگر تهدید به تشدید آن‌ها می‌کنند. این مرحله جدید و بسیار تهاجمی در جنگ تجاری آمریکا و چین می‌تواند پیامدهای مخرب زیادی برای هر دو طرف و جهان به هم‌راه داشته باشد. در نرخ‌های فعلی بسیار بالای تعرفه، عملاً یک تحریم تجاری میان دو اقتصاد بزرگ جهان، که در مجموع ۴۴ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را تشکیل می‌دهند، ایجاد شده است. سازمان تجارت جهانی پیش‌بینی کرده که جدایی کامل اقتصادی بین این دو قدرت امپریالیستی، در پی ‌ادامه‌ی تعرفه‌های بالای ۱۰۰ درصد، هزینه‌ای معادل ۷ درصد از تولید جهانی خواهد داشت.

دولت ترامپ با ناآگاهی وارد این درگیری شده، واکنش پکن را نادیده گرفته و قدرت آمریکا را بیش از حد برآورد کرده است. این دولت گمان کرده که کسری تجاری ۳۰۰ میلیارد دلاری با چینْ برگ برنده‌ای در دست اوست. واکنش تند دولت چین برای نمایش اعتمادبه‌نفس و مقاومت در برابر «قلدری آمریکا»، تا حدی با هدف جلب حمایت جهانی و دستیابی به توافق‌های اقتصادی جدید با سایر کشورها صورت گرفته است. در واقع، استراتژی‌های هر دو دولت آمریکا و چین، سرشار از اغراق و بلوف درباره جایگاه‌شان است.

اگر تنش کاهش نیابد، محتمل‌ترین سناریو آن است که امپریالیسم آمریکا و چین هر دو دچار زیان‌های اقتصادی سنگین و ناآرامی‌های اجتماعی فزاینده شوند. همان‌طور که پیش‌تر نیز اشاره کرده‌ایم، توافق‌های موقت یا حتی آتش‌بس ناپایدار میان واشنگتن و پکن منتفی نیست. محتمل‌ترین نتیجه‌ی یک توافق اولیهْ توقف کامل تجارت نخواهد بود، اما روند جدایی اقتصادی در زمینه‌های تجاری، فناوری و تولید، هم‌چنان ادامه خواهد یافت و عمیق‌تر خواهد شد.

اثرهای اقتصادی جنگ تجاری اکنون قابل مشاهده است و شدت گرفتن تضادهای امپریالیستی را نشان می‌دهد. این شامل رقابت شدیدتر بر سر دست‌رسی به منابع خام، از جمله عناصر نادر نیز می‌شود. هجوم جدید قدرت‌ها به آفریقا، به‌ویژه در حوزه‌ی استخراج معدن، هم‌زمان با فشار اقتصادی بیش‌تر بر کشورهای فقیر ادامه خواهد یافت. کشورهایی با درآمد پایین، اکنون بیش از هر زمان دیگری درگیر پرداخت بدهی‌اند و چند کشور، مانند زامبیا و غنا، در سال‌های اخیر دچار نکول شده‌اند. فجایع اقلیمی روزافزون نیز این بدهی‌های تحمل‌ناپذیر را تشدید کرده و اقتصادهای آسیب‌پذیر جنوب جهانی را در معرض ورشکستگی قرار داده است.

قدرت‌های امپریالیستی و سرمایه‌داری در حال زوال مانند اتحادیه‌ی اروپا، که ترامپ بارها به آن حمله کرده و ادعا داشته برای «چاپیدن آمریکا» تأسیس شده‌اند، نیز به‌شدت دچار تزلزل شده‌اند. موشک‌های تجاری ترامپ اقتصادهای اروپایی را هدف قرار می‌دهند که الگوی موفقیت آمیزشان (به ویژه نمونه‌ی اقتصاد آلمان) پیش‌تر به‌شدت تحت تأثیر جنگ اوکراین تضعیف شده است. بریتانیا نیز با دولت حزب کارگر نئوبلری که خط مشی بلر را دنبال می‌کند و سعی دارد نوکر وفادار امپریالیسم آمریکا در اروپا باشد، از طوفان کند شدن اقتصاد جهانی در امان نخواهد ماند.

نتیجه‌ی نهایی جنگ تجاری هنوز روشن نیست. دولت ترامپ در ارزیابی برتری آمریکا اغراق کرده و میزان وابستگی اقتصاد آمریکا را به جهان، چه در کالاها و چه در وام‌ها برای جبران کسری‌ها، دست‌کم گرفته است. این مسئله به‌ویژه در رفتار دولت با مکزیک و کانادا آشکار شده، جایی که پیش‌بینی می‌شود تجارت در آمریکای شمالی بیش از سایر مناطق آسیب ببیند. با این حال، تا کنون هیچ استدلال اقتصادی نتوانسته ترامپ را از حمایت‌گرایی بیش‌تر باز دارد.

جنگ تجاری ترامپ هم‌چنین احتمال کاهش نقش دلار را افزایش داده است. در سه‌ماهه‌ی منتهی به آوریل، دلار ۹ درصد از ارزش خود را در برابر سبدی از ارزهای جهانی از دست داده است. برخی طرف‌داران ترامپ کاهش ارزش دلار را عاملی مثبت برای صادرات آمریکا می‌دانند. با این حال، این مسئله مشکلاتی جدی به‌هم‌راه دارد، از جمله گران‌تر شدن تأمین مالی کسری بودجه فدرال. اگر سرمایه‌گذاران بزرگ خارجی، از جمله صندوق‌های بازنشستگی و بانک‌های مرکزی، فروش اوراق قرضه‌ی آمریکا را افزایش دهند، این روند می‌تواند سرعت گیرد. میزان این روند به شدت بی‌اعتمادی به سیاست‌های اقتصادی واشنگتن بستگی دارد.

بسیاری از اقتصاددانان سرمایه‌داری پیش‌بینی می‌کنند که دلار بخشی از نقش مسلط جهانی خود را از دست خواهد داد، نقشی که از پایان جنگ جهانی دوم داشته است. با این حال، دلار هم‌چنان در ۸۸ درصد از تراکنش‌های بازار ارز جهانی حضور دارد. سهم آن در ذخایر ارزی جهانی از ۷۸ درصد در سال ۲۰۰۱ به ۵۸ درصد کاهش یافته، اما این به معنای جای‌گزینی آن با یورو یا رنمینبی چین نیست. در عوض، رقابت در کاهش ارزش ارزها و آغاز جنگ ارزی به عامل جدیدی برای بی‌ثباتی و بحران در اقتصاد جهانی تبدیل خواهد شد.

چشم‌انداز ما برای اقتصاد جهانی باید بسیار مشروط باشد. صندوق بین‌المللی پول به‌درستی از بی‌ثباتی مزمن سخن می‌گوید و ماه‌های نخست ریاست‌جمهوری دوم ترامپ، نشانگر غیرقابل پیش‌بینی بودن یک رژیم بناپارتی است. مارکسیست‌ها می‌توانند از روش تحلیل تروتسکی از سقوط بازار سهام در ۱۹۲۹ درس بگیرند که سناریوهای مختلف و متغیرهایی برای آینده ترسیم می‌کرد. تحولات باید به‌طور دقیق پیگیری شود و برای رویدادهای بی‌سابقه و تغییر مسیرهای جدیدْ آمادگی وجود داشته باشد.

در پایان آوریل، مارتین ولف در روزنامه فایننشال تایمز پیامدهای «روز رهایی» را این‌گونه خلاصه کرد: «از دست رفتن شدید اعتماد جهانی به عقلانیت و قابل اتکابودن آمریکا، فرار از دلار، بحران‌های مالی و بودجه‌ای، اختلال‌های اقتصادی در کشورهای در حال توسعه، کاهش شدید کمک‌های رسمی، بحران‌های اقتصادی و انسانی عمیق و حتی جنگ‌های بزرگ.»

آن ‌طور که مفسران لیبرال می‌خواهند القا کنند، باز هم انتخاب ما میان «سرمایه‌داری خوب» و «بد» نیست . نتایج «آزادسازی تجارت» در دوره‌ی جهانی‌سازی سرمایه‌داری و نئولیبرالیسم برای بشریت و محیط‌زیست فاجعه‌بار بود. مدافعان سیاسی این دوره قادر به بازگرداندن دوران گذشته نیستند و همان‌طور که بایدن نشان داد، عملاً در همان مسیر ملی‌گرایی و حمایت‌گرایی که از تضادهای امپریالیستی ناشی می‌شود، گام برمی‌دارند. بحران‌های ذاتی سیستم سرمایه‌داری را اقتصاددانان یا سیاست‌مداران آن نمی‌توانند حل کنند.

جنگ، نظامی‌گری، نواستعمارگرایی و رقابت قدرت‌های امپریالیستی

گذار از یک دوره‌ی تاریخی به دوره‌ای دیگرْ روندی تدریجی است که اغلب در طول سال‌ها بحران، شورش، شکاف‌های عمیق در طبقه‌ی حاکم و تلاش‌های متعدد برای بازگرداندن تعادل اتفاق می‌افتد. برخلاف بسیاری دیگر، بدیل سوسیالیستی بین‌المللی در همان مراحل ابتدایی، تضاد و درگیری بین امپریالیسم آمریکا و چین را به‌عنوان یکی از نیروهای محرکه اصلی تحولات جهانی در این دوران نوین تشخیص داد.

بحران سال‌های ۲۰۰۹-۲۰۰۸ نقطه عطفی در بی‌ثباتی الگوی اقتصادی موجود بود. تنها چهار سال بعد، با روی کار آمدن اوباما و تمرکز او بر آسیا و هم‌چنین به قدرت رسیدن شی جین‌پینگ در ۲۰۱۲، پایان شراکت نسبتاً نزدیک آمریکا و چین در دوره‌ی جهانی‌سازی نئولیبرال آغاز شد. این تحولات در را به روی واکنش‌های ناسیونالیستی و رقابت شدید امپریالیستی گشود که از قبل در حال شکل‌گیری بود. از آن زمان تاکنون، این درگیری ادامه یافته و با هر بحران جدید تشدید شده است.

کشمکش اصلی

جنگ اوکراین پس از پاندمی کوویدْ نقطه عطف دیگری در تشدید درگیری بین دو قدرت اصلی امپریالیستی بود. امپریالیسم آمریکا با تشکیل گروه تماس دفاعی اوکراین که حدود ۵۰ دولت را گردهم آورد، نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد. حمایت نظامی آمریکا از کی‌یف بسیار حیاتی بود. هم‌چنین اطلاعات و آموزش‌های آمریکا نقش کلیدی در عملکرد ارتش اوکراین داشت. دولت‌های اروپایی، از جمله دولت ملونی در ایتالیا و سیاست‌مدارانی مانند لوپن در فرانسه که روابطی با پوتین داشتند، عمدتاً از آمریکا تبعیت کردند. ناتو دو عضو جدید، فنلاند و سوئد، را پذیرفت و مرز خود با روسیه را گسترش داد. بلوک غرب تقویت و رهبری آمریکا در آن تثبیت شد.

در این مرحله، برای امپریالیسم آمریکا، جلوگیری از پیروزی روسیه یا حتی دستیابی کی‌یف به پیروزی جزئی، بخشی از رقابت امپریالیستی با چین بود. این جنگ پیوندهای مسکو و پکن را روشن‌تر و تقویت کرد، از جمله افزایش سریع تجارت و توافق‌های شراکتی جدید، و مهم‌تر از همه، به‌عنوان وزنه‌ی تعادل راه‌بردی در برابر سلطه جهانی آمریکا. این وضعیت تسلط بی‌چون‌وچرای چین را در این رابطه عمیق‌تر کرد. این بلوک هم‌چنین شامل ایران نیز هست که حدود یک‌سوم درآمد صادراتی آن از صادرات نفت به چین به‌دست می‌آید. روسیه در جنگ اوکراینْ از هزاران پهپاد تهاجمی ایرانی استفاده کرده است. با گزارش‌هایی درباره اعزام حدود ۱۴ هزار سرباز کره شمالی برای جنگ در اوکراین، که اکنون توسط رژیم‌های پوتین و کیم تأیید شده، و افزایش هم‌کاری نظامی، مسکو هم‌چنین کره شمالی را از انزوای بین‌المللی خارج کرده است.

در حالی که ترامپ رقابت امپریالیستی با چین را ادامه داده و تشدید کرده، دینامیک این رقابت را به‌شدت تغییر داده است. مهم‌ترین نکته این است که او بلوک غرب را از هم پاشانده است. او به‌جای متحد خواهان تابع است. نابود کردن «اتحاد مقدس غربی» توسط ترامپ نقطه عطفی در روند بلندمدت افول قدرت‌های امپریالیستی اروپا بود و نابرابری ذاتی روابط فراآتلانتیک را بی‌پرده آشکار کرد. البته در نهایت آمریکا ناچار خواهد بود برای ادامه‌ی این رقابت امپریالیستی، اتحادهایی جدید ایجاد یا بازسازی کند، اما این فرایند ممکن است سال‌ها به‌طول انجامد.

سخن‌رانی معاون رئیس‌جمهور جی‌دی ونس در کنفرانس امنیتی مونیخ در فوریه، شوکی بزرگ برای طبقات حاکم اروپا بود. او در این سخن‌رانی گفت که مهاجرت و «سانسور» نیروهای نژادپرست و راست‌افراطیْ تهدیدی بزرگ‌تر از روسیه و چین هستند. در همان روز، ترامپ کابوس حضار را واقعی کرد: او آغاز مذاکرات مستقیم با پوتین را اعلام کرد، بدون آن‌که جایی برای اروپا یا حتی اوکراین در آن میز وجود داشته باشد. در عوض، ترامپ اوکراین را وادار کرده منابع طبیعی‌اش را واگذار کند. این امپریالیسم ناسیونالیستی و تهاجمی پس از اعلام علاقه‌ی ترامپ به گرینلند، کانال پاناما و حتی کانادا به‌عنوان اهدافی برای گسترش نفوذ آمریکا نمود یافت. بعداً غزه نیز به لیست مستعمرات احتمالی آمریکا اضافه شد.

هدف اصلی تجاوز امپریالیستی ترامپْ چین و بلوک آن است: گرینلند (و کانادا) به‌دلیل موقعیت راه‌بردی و منابع طبیعی در منطقه قطب شمال، پاناما برای استراتژی و تجارت ــ به‌منظور مقابله با نفوذ فزاینده چین در آمریکای لاتین ــ و غزه برای کسب قدرت در خاورمیانه. در مورد گرینلند و پاناما، ترامپ حتی گزینه‌ی استفاده از زور را رد نکرده است. با این حال، عملی کردن این ادعاها با خط و نشان‌های کاخ سفید بسیار فاصله دارد. هدف، ایجاد ترس و فشار برای کسب امتیاز با تغییر معادلات به نفع ترامپ است.

این مسیر سیاسی کاملاً جدیدی برای امپریالیسم آمریکاست. سرمایه‌داران، سیاست‌مداران جمهوری‌خواه و پایگاه رأی ترامپ جذب وعده‌ی بازگرداندن عظمت آمریکا شدند. روایت غارت اقتصادی آمریکا توسط دیگر کشورها حتی نزدیک‌ترین متحدان مانند اروپا و آسیا را هم هدف قرار داد.

دولت‌ها و طبقات حاکم اروپایی شوکه شدند. کاخ سفید از قدرتش استفاده کرد تا هر چیزی، از تجارت گرفته تا ناتو، را تهدید کند. پاسخ اکثر کشورها، از جمله ماکرون و استارمر، منفعلانه بود، در حالی که متحدان ترامپ مانند اوربان در مجارستان، شادمان شده و اتحادیه‌ی اروپا را «بازنده» نامیدند. با وجود فشارهای بیش‌تر بر اتحادیه‌ی اروپا، همه‌ی آن‌ها بر سر یک پاسخ مهم یعنی یک رقابت تسلیحاتی تاریخی جدید توافق کردند. خود اتحادیه‌ی اروپا قصد دارد ۸۰۰ میلیارد یورو بیش‌تر صرف تسلیحات کند.

اتحادیه‌ی اروپا هم‌چنین با الهام از سوئد و کشورهای دیگر، دفترچه‌ای درباره آمادگی برای جنگ به هر خانوار فرستاده است. علاوه بر تبلیغات ناسیونالیستی، نوعی منطقه‌گرایی طرف‌دار اروپا با محوریت دفاع از «دموکراسی» و «ارزش‌های اروپایی» در حال گسترش است. این روند با جنگ اوکراین و هشدارهای دائمی درباره تهدید قریب‌الوقوع از سوی روسیه می‌تواند اثرگذار باشد. با این حال، رقابت تسلیحاتی جدید موجب واکنش‌های سیاسی و اجتماعی عظیمی خواهد شد، زیرا برای تأمین بودجه آنْ ریاضت اقتصادی اعمال خواهد شد که می‌تواند با رکود اقتصادی هم‌راه شده و صحنه را برای مقاومت گسترده و مبارزه فراهم کند، روندی که بیان سیاسی خاص خود را خواهد داشت.

اگرچه آمریکا تحت رهبری ترامپ بلوک غربی را ترک کرده است، این بدان معنا نیست که اتحادیه‌ی اروپا به «قطب سوم» در رقابت امپریالیستی بدل خواهد شد. در حالی که اقدامات واقعی برای کاهش وابستگی به آمریکا انجام می‌شود، اروپا هم‌چنان شریک درجه دوم خواهد ماند و از تنش‌ها و شکاف‌های داخلی رنج خواهد برد.

در آسیا نیز پرسش‌هایی درباره قابل‌اعتماد بودن امپریالیسم آمریکا مطرح شده است. قدرت‌های بیش‌تری در اروپا، آسیا و خاورمیانه به فکر توسعه سلاح هسته‌ای افتاده‌اند.

تقابل ژئوپولیتیکی در دهه‌ی ۲۰۲۰ که بدیل سوسیالیستی بین‌المللی تحلیل و بررسی کرده بود، هم‌چنان تشدید می‌شود و رویدادهای جهانی را تحت سلطه خود دارد. هیچ‌یک از دو ابرقدرت امپریالیستی بحران‌زده نتوانسته ضربه‌ی نهایی را به دیگری وارد کند. این درگیری طولانی از مراحل مختلفی عبور خواهد کرد و ابتکار عمل بین طرفین جابه‌جا خواهد شد. آمریکا از پویایی ناشی از جنگ اوکراین و بحران اقتصادی چین بهره برده است. اما اکنون، خودبینی و خطای محاسباتی ترامپ در حال فراهم کردن فرصت‌های جدیدی برای پکن است. بسیاری از مفسران غربی مشکلات عمیق پیش‌روی امپریالیسم آمریکا را انکار کرده یا پنهان کرده‌اند، مشکلاتی که اکنون به‌طرز آشفته‌ای بروز یافته‌اند.

استراتژی امپریالیسم چین حتی پیش از ترامپ ۲ برای تبدیل‌شدن به نقطه اتکای «جنوب جهانی» از حمایت بایدن از جنگ خونین در غزه سود برده بود. اقدامات ترامپ، از جمله اعلام جنگ اقتصادی علیه جهان و نابودی انسجام بلوک غرب، هم‌راه با از بین بردن ابزار قدرت نرم آمریکا مانند حذف اداره‌ی توسعه بین‌المللی آمریکا (USAID) خطر بازگشت تجاوز امپریالیستی او را بیش‌تر نشان می‌دهد.

ویژگی‌های اصلی تقابل امپریالیستی آمریکا/چین شامل نبرد برای قدرت، اقتصاد، فناوری، قلمرو و منابع است و همه این‌ها با آمادگی برای درگیری نظامی در هم تنیده‌اند. به این معنا، جهان وارد یک دوره‌ی پیشاجنگ شده است. این دوره شامل جنگ‌های جاری در اوکراین، خاورمیانه، سودان و کنگو نیز می‌شود. هشدارهایی درباره جنگ‌های جدید نیز در مناطقی چون اقیانوس آرام غربی و شاخ آفریقا شنیده می‌شود.

پس از حمله‌ی تروریستی به گردش‌گران هندو در کشمیر در ۶ مه، ، چند روز درگیری مرزی بین هند و پاکستان با حملات هوایی و تلفات گسترده شدت گرفت. تمامی این جنگ‌ها تحت‌تأثیر درگیری اصلی امپریالیستی قرار خواهند گرفت، اما هم‌چنین شامل قدرت‌های امپریالیستی کوچک‌تر و منطقه‌ای خواهند بود که به دنبال یافتن فضای مانور به نفع خود هستند. جنگ در سودان شامل تسلیحات و نیروهایی از سوی امارات متحده عربی در حمایت از نیروهای پشتیبانی سریع (RSF) است، در حالی که مصر و ترکیه از ارتش رسمی سودان حمایت می‌کنند.

جنگ طولانی اوکراین و نسل‌کشی دولت اسرائیلْ دوره جدید را نمایان می‌کنند، هم‌چون جنگ تجاری هم‌راه با شعارهای ترامپ که خواهان فداکاری بیش‌تر برای پیروزی ملت است. این عوامل، هم‌راه با افزایش آمادگی‌های نظامی، خطر جنگ‌های بیش‌تر را افزایش می‌دهد. هم واشنگتن و هم چین در حال آماده‌سازی نیروهای نظامی و جوامع خود برای درگیری بزرگی هستند که پنتاگون از آن با عنوان «جنگ قدرت‌های بزرگ» یاد می‌کند. با این حال، هیچ‌کدام از دو قدرت هنوز آماده‌ی آغاز چنین درگیری‌ای نیستند.

افزون بر آن، آمادگی نظامی تنها عامل تعیین‌کننده نیست. جنگ اوکراین به نخبگان حاکم نشان داده که یک جنگ بزرگ چه هزینه‌هایی دارد و چه دشواری‌هایی از نظر نظامی و سیاسی در پی خواهد داشت. یک جنگ بزرگ هم‌چنین نیازمند تبلیغات سیاسی گسترده و سرکوب پیشگیرانه مخالفت‌های کارگری است. این امر مستلزم آمادگی نظامی بسیار قوی و هم‌چنین یک محیط سیاسی و اجتماعی مناسب و مساعد است.

کارزارهای تبلیغاتی با هدف برانگیختن حس میهن‌پرستی به‌طور گسترده‌ای در جریان هستند، که شامل ترویج فزاینده و زمخت نظامی‌گری نیز می‌شود: تلاش برای بازسازی اعتبار نیروهای مسلح. این تبلیغات گاهی با عناصر خدمت اجباری نظامی هم‌راه است، که بار دیگر در دستور کار سیاسی بسیاری از کشورها قرار گرفته است. با این حال، این کارزارها هنوز راه درازی در پیش دارند تا بتوانند به‌ویژه در کشورهای غربی فضای عمومی گسترده‌ای از تمایل واقعی به فدا کردن جان در راه پرچم ایجاد کنند.

با همه‌ی این دلایل، حتی تبلیغات جنگ‌طلبانه‌ترین محافل در چین و آمریکا نیز به معنای آغاز قریب‌الوقوع جنگ جهانی سوم نیست، اگرچه حوادث نظامی‌ای ممکن است رخ دهد که از کنترل خارج شوند و بازیگرانی مانند اسرائیل، روسیه یا اوکراین می‌توانند نقش‌های بی‌ثبات‌کننده عمیقی ایفا کنند. هیچ جای خوش‌بینی یا کم‌اهمیت شمردن خطرات این نظام فاسد و منحط نیست. ساختن یک جنبش قوی ضدجنگ و ضدامپریالیستی وظیفه‌ای کلیدی برای سوسیالیست‌ها در امروز و آینده است.

بدیل سوسیالیستی بین‌المللی در عین درک تشدید تقابل‌هاْ هم‌چنین تأکید کرده که هر دو دولت امپریالیستی اصلی در بحران عمیق قرار دارند. تمرکز قدرت در دستان یک فرد خود نشانه‌ای از رژیمی بحران‌زده است. زیاده‌خواهی، خودبزرگ‌بینی و سرکوب توسط این رژیم‌های منزوی، مقاومت‌های توده‌ای ایجاد خواهد کرد.

خاورمیانه

خاورمیانه در ۱۸ ماه گذشته، از زمان حمله‌ی واپس‌گرایانه حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و متعاقب آن جنگ نسل‌کشانه‌ی دولت اسرائیل، شاهد چشم‌گیرترین رویدادها و تغییرات در توازن قدرت در میان تمام مناطق جهانی بوده است. موقعیت منطقه‌ای اسرائیل با «جنگ هفت‌جبهه‌ای» آن و هم‌چنین با حمایت کامل ترامپ از ماشین جنگی نتانیاهو تقویت شده است. «محور مقاومت» تحت رهبری ایران که روزی موجب ترس بود، متحمل شکست‌های جدی شده است؛ حزب‌الله به‌شدت تضعیف شده و رژیم اسد در سوریه فروپاشیده است.

آتش‌بس در غزه یکی از نخستین ابتکارهای پرمدعای ترامپ در ژانویه بود، اما تنها چند هفته بعدْ وحشت در غزه بدتر از همیشه شد: با گرسنگی جمعیت، بمباران‌های گسترده، اشغال مناطق جدید و کشتارهای جدید. صدها هزار نفر بار دیگر مجبور به فرار از محل‌های اسکان موقت خود شدند. در ۲۳ مارس، ۱۵ راننده آمبولانس و پرسنل درمانی در جریان حمله به کاروان آمبولانس‌ها و یک خودروی آتش‌نشانی کشته شدند. یک هفته بعد، اجساد آن‌ها در یک گور دسته‌جمعی پیدا شد.

دولت راست‌گرای افراطی اسرائیل با هدف اعلام‌شده‌ی «درهم شکستن حماس» هم‌چنان جنگ را ادامه می‌دهد. اسموتریچ، وزیر دارایی اسرائیل، اکنون آشکارا می‌گوید که آزادی گروگان‌های باقی‌مانده دیگر مهم‌ترین مسئله نیست. نتانیاهو اولین رهبر دولتی بود که به دیدار ترامپ در کاخ سفید رفت. در پی آن، از ترامپ پیشنهاد پاکسازی قومی غزه را دریافت کرد: یک نکبت جدید (اشاره به اخراج فلسطینیان در ۱۹۴۸). ترامپ در اواسط آوریل بار دیگر در مورد «ارزش املاک» غزه سخن گفت. سپس دولت اسرائیل در آغاز ماه مه برنامه‌ای جدید برای اشغال کامل نوار غزه و جابه‌جایی اجباری بخش زیادی از جمعیت آن را اعلام کرد.

کمپینی از گرسنگی و جنگ اجباری برای شکستن مردم فلسطین و خاموش کردن هر امیدی به رهایی یا حتی استقلال در حال وقوع است. اسرائیل بیش از دو ماه تمام کمک‌ها به غزه را متوقف کرده، در حالی که دست‌رسی به برق و آب را بیش‌تر محدود کرده است. در این شرایط غیرانسانی، اعلامیه‌هایی برای ترک غزه بین فلسطینیان پخش می‌شود. دولت‌های آفریقای شرقی در حال رایزنی هستند تا پناه‌جویان فلسطینی را بپذیرند. ترامپ هم‌چنین فشار زیادی بر رژیم‌های مصر و اردن وارد می‌کند.

اما این رژیم‌ها نیز تحت فشار مردم خود هستند. ملک عبدالله اردن، کشوری که اکثریت جمعیت آن فلسطینی هستند، با تظاهرات گسترده‌ای در هم‌بستگی با غزه مواجه شده است. ژنرال السیسی، دیکتاتور مصر، برای سرکوب اعتراض‌ها از نیروی پلیس و ارتش استفاده کرده است، زیرا از شورش مردم می‌ترسد. هر دو رژیم به‌شدت به حمایت اقتصادی آمریکا وابسته‌اند، اما تاکنون بیش‌تر از پیامدهایی نگرانند که آشکار می‌کنند آنان خائنانی هستند که به دولت اسرائیل نزدیک شده‌اند. قدرت توده‌ها و مقاومت جمعیْ مانعی در برابر برنامه‌های ترامپ است.

طرح جای‌گزین برای غزه که از سوی رژیم مصر و اتحادیه عرب ارائه شده، فقط روی کاغذ وجود دارد. ترامپ و نتانیاهو از پذیرش آن سرباز زده‌اند؛ این طرح خواستار دولتی «فناورانه» در غزه است که بعداً جای‌گزین دولت خودگردان فلسطین شود؛ دولتی که اکنون در کرانه‌ی باختری قدرت اسمی دارد. با وجود این‌که این نهاد عمدتاً پیمان‌کار اسرائیل است و حمایت ضعیفی در میان مردم فلسطین دارد، هدف نتانیاهو حتی نابودی آن نیز هست. حملات نظامی اسرائیل به کرانه‌ی باختری بدترین حملات در بیش از ۲۰ سال گذشته بوده است.

هدف بزرگ اعلام‌شده‌ی نتانیاهو برای نابودی کامل حماس، با وجود تقویت نسبی جایگاه رژیم اسرائیل، تحقق‌ناپذیر است. حماس در دوره‌ی آتش‌بس نشان داد هم‌چنان پابرجاست و به‌عنوان تنها نهاد حکومتی در غزه عمل می‌کند. اطلاعات اسرائیل می‌گوید که شاخه نظامی حماس بار دیگر  ۴۰هزار نیروی مسلح دارد.

نتانیاهو هم‌چنین در تلاش برای تقویت قدرت خود در داخل اسرائیل است، جایی که اکثریت مردم خواهان دولتی دیگر هستند. او می‌خواهد مقامات عالی‌رتبه دولتی را ــ رئیس سازمان امنیت داخلی و دادستان کل که هر دو در حال تحقیق درباره‌ی فساد او هستند ــ حذف کند و «کودتای حقوقی» خود را پیش ببرد که کنترل دادگاه‌ها را به او می‌دهد. نتانیاهو بودجه را زمانی تصویب کرد که بن‌گویر، افراطی راست‌گرا، دوباره وارد دولت شد؛ چون غزه دوباره بمباران شد. آن‌چه در اسرائیل نیاز است، اپوزیسیونی است واقعی از میان کارگران و جوانان، مستقل از احزاب رسمی و ضعیف موجود، و با مطالباتی برای پایان دادن به جنگ و اشغال، مبارزه با سرمایه‌داری و امپریالیسم و دفاع از سوسیالیسم دموکراتیک.

نتانیاهو اعلام کرده هدفش «تغییر چهره‌ی خاورمیانه» است. پرسش بزرگ و نگران‌کننده همانا تهدید حمله‌ی نظامی به ایران و پیامدهای آن است. اسرائیل پایگاه‌های نظامی جدیدی در لبنان و سوریه ایجاد کرده است. در هر دو کشور، بمب‌افکن‌های اسرائیلی حملات منظمی انجام می‌دهند، با وجود این‌که در لبنان به‌صورت رسمی آتش‌بس برقرار است و مرز با سوریه باید منطقه‌ای غیرنظامی باشد. حملات هوایی در سوریه مناطقی در دمشق را هدف قرار داده و دولت اسرائیل برنامه‌هایی برای پیشروی به ۵۰ کیلومتر دیگر دارد. ایران در هر دو موردْ دشمن اصلی اعلام‌شده است. متحدان رژیم ایران در سوریه سرنگون و در منطقه به‌شدت تضعیف شده‌اند. رژیم جدید در سوریه، تحت رهبری اسلام‌گرای الشراع، با بحران اقتصادی عمیقی مواجه است و بر بیش‌تر مناطق کشور کنترل ندارد.

آیا نتانیاهو اکنون در حال برنامه‌ریزی برای حملات هوایی گسترده علیه ایران است؟ گزارش‌های اطلاعاتی در آمریکا حاکی از آن است که چنین حمله‌ای ممکن است طی شش ماه انجام شود. ترجیح ترامپ به مذاکرات با تهران در آوریل، اعمال فشار بر رژیم ایران برای گرفتن امتیاز بود. تهدیدات جنگ با حملات آمریکا به شورشیان حوثی در یمن، که متحد ایران هستند، تقویت شده است. دیکتاتوری تهران، به‌رغم اظهارات چالش‌برانگیز، از بحران اقتصادی، اعتراضات و اعتصابات مداوم، و بحران در منطقه متزلزل شده است. توافقات قبلی با دولت‌های اروپایی و اوباما برای محدودسازی توانایی ایران در ساخت سلاح هسته‌ای، توسط ترامپ لغو شد و او سیاست «فشار حداکثری» را اعمال کرد، که به معنای تحریم‌های سخت و تهدیدهای نظامی بود.

میل ترامپ به اجتناب از جنگی جدید، در صورت امکان، هم به دلیل هزینه‌های اقتصادی و هم نگرانی از بی‌ثباتی ناشی از آن است. اما ترامپ با «بازهای ضدایرانی» محاصره شده است و اگر نتانیاهو حمله‌ای گسترده انجام دهد، ترامپ از آن حمایت خواهد کرد. در آن صورت، واکنش ایران شدیدتر از تبادل حملات سال گذشته با اسرائیل خواهد بود.

موشک‌های ایرانی در ۲۰۱۹ نیمی از صنعت نفت عربستان سعودی را از کار انداختند. این نیز دلیلی است که ترامپ هنوز مجوز حمله نداده است، چراکه نقش رژیم سعودی را در حمایت از اسرائیل و طرح خود برای غزه اساسی می‌بیند. جنگی گسترده‌ترْ نقش لرزان امپریالیسم آمریکا را در منطقه و جهان بیش از پیش تضعیف خواهد کرد.

خاورمیانه هم‌چنان در آشوب است. فروپاشی رژیم اسد و موج اعتراض‌ها گسترده در ترکیهْ رژیم‌های منطقه را ترسانده است. غرور نتانیاهو و ترامپ در نهایت به زیان آن‌ها و قدرت منطقه‌ای‌شان تمام خواهد شد. توده‌های کارگر در منطقه کلید رویدادهای بزرگ آینده را در دست دارند.

اوکراین

سه سال جنگ در اوکراین شاهد تحولات بسیاری بوده است، هرچند که بیش‌تر خط مقدم نبرد در دو سال گذشته تغییر چندانی نداشته است. امپریالیسم آمریکا در مه ۲۰۲۵ هنوز به‌دنبال رسیدن به «توافق صلح» در صد روز نخست ریاست‌جمهوری ترامپ است. اساس این تلاشْ تنها برای کسب اعتبار شخصی نیست، بلکه مسئله‌ی هزینه‌های جنگ، لزوم تمرکز بر مقابله با چین و فشار بر قدرت‌های اروپایی برای تقویت نیروهای نظامی‌شان نیز مطرح است. علاوه بر این، ترامپ خواهان دست‌رسی به منابع معدنی و طبیعی اوکراین است.

«آتش‌بس‌های» جزئی اعلام‌شده تا به حالْ شامل زیرساخت‌ها، دریای سیاه و در تعطیلات عید پاکْ فقط روی کاغذ عملی شده‌اند. نبرد از هر دو طرف ادامه داشته و هم‌راه با جنگ فرسایشی در خط مقدم میادین نبرد، موشک‌ها و پهپادها به سمت غیرنظامیان و تأسیسات شلیک می‌شوند. آمار رسمی کشته‌شدگان و زخمی‌ها وجود ندارد، اما برخی منابع می‌گویند شمار آن‌ها از یک میلیون نفر فراتر رفته است. ۶ میلیون و ۹۰۰ هزار پناه‌جوی اوکراینی در خارج از کشور هستند و ۳ میلیون و ۷۰۰ هزار نفر در داخل کشور آواره شده‌اند.

حال‌وهوای امید و انتظار پیش از «حمله بهاری» پیش‌بینی‌شده در ۲۰۲۳ در اوکراین کاملاً از بین رفته است. آن امیدها بر موفقیت حملات غافلگیرکننده در پاییز ۲۰۲۲ و وعده‌ی حمایت تسلیحاتی پیشرفته‌تر از سوی قدرت‌های غربی بنا شده بود. اما به‌جای آن، نیروهای روسیه موفق شده‌اند ــ هرچند بسیار کند و با هزینه‌های سنگین ــ پیشروی کنند. روسیه صدها هزار نیروی جدید بسیج کرده و صنعت خود را به خدمت جنگ درآورده است. یورش ارتش اوکراین به منطقه کورسک، که به‌عنوان ابزاری در مذاکرات در نظر گرفته شده بود، با شکست مواجه شد و نیروها مجبور به عقب‌نشینی شدند.

تغییر فضای سیاسی در اوکراین و نیز در اروپا، که ناشی از وضعیت نظامی رو به وخامت و تحمل‌ناپذیر است، فرصت مناسبی برای اجرای دستور کار ترامپ جهت قطع حمایت نظامی آمریکا از کی‌یف ایجاد کرده است. این کار تحت پوشش «توافق صلح» انجام می‌شود، با این ادعا که در غیر این صورت، روسیه ممکن است تمام کشور را تصرف کند.

زلنسکی و دولت اوکراین با اولتیماتوم‌هایی مواجه شدند شامل توقف کمک‌های نظامی و اطلاعاتی و اعمال فشار برای پذیرش توافقی منابع‌محور که دست‌رسی آمریکا به فلزات نادر و منابع معدنی به هم‌راه سهمی از سود صادراتی برای اوکراین را تضمین می‌کند. ترامپ با این اقداماتْ نقش تعیین‌کننده‌ی امپریالیسم آمریکا را در جنگ اوکراین آشکار ساخت، جایی که ارتش اوکراین در واقع نقش نیابتی برای امپریالیسم غرب بازی می‌کند. نمونه‌های بی‌شماری از این وجود دارد که امپریالیسم آمریکا وقتی منافعش تغییر می‌کند، متحدان نیابتی خود را رها می‌کند.

در ابتدای ماه مه، هم توافق و هم عدم‌توافق محتمل هستند. پوتین تلاش می‌کند روند مذاکرات را طولانی کند تا قلمرو بیش‌تری تصرف کرده و بر ترامپ فشار وارد کند. ترامپ نیز، با وجود ابراز گاه‌به‌گاه نارضایتی از پوتین، به‌شدت خواهان دستیابی به توافق است. آن‌چه تا این لحظه فاش شده، این است که چنین توافقی، همان‌گونه که پیش‌بینی می‌شود، عمدتاً خطوط مقدم فعلی را منجمد خواهد کرد. بحث‌برانگیزترین بخش برنامه‌ی لورفته برای اوکراین و متحدان اروپایی‌اش این است که واشنگتن کریمه را به‌عنوان بخشی از خاک روسیه به‌رسمیت خواهد شناخت.

فشار بر زلنسکی برای پذیرش توافق بسیار زیاد است. اتحادیه‌ی اروپا و بریتانیا می‌توانند وانمود کنند که حامی اوکراین هستند، اما تأثیر واقعی کمی بر روند دارند. هم‌چنین، به استثنای مسئله‌ی کریمه، عناصر اصلی برنامه‌ی صلح ترامپ یعنی خط مقدم منجمدشده و عدم عضویت اوکراین در ناتو، از مدت‌ها پیش در پایتخت‌های اروپایی از جمله کی‌یف، به‌عنوان امری اجتناب‌ناپذیر پذیرفته شده‌اند.

در میان برخی رهبران تحت فشار اروپایی، در پس چهره‌هایی که هنوز حمایت از اوکراین را اعلام می‌کنند، نوعی آسودگی خاطر وجود دارد. آن‌ها پس از توافق و در صورت موافقت مسکو، نیروهای حافظ صلح نمادینی خواهند فرستاد. در عین حال، تبلیغات بی‌پایان درباره‌ی تهدید تهاجمات جدید روسیه ادامه خواهد داشت. دولت‌های کشورهای بالتیک، دانمارک، لهستان و دیگر کشورها مدام هشدار می‌دهند که جنگ بعدی ممکن است فراتر از اوکراین باشد.

برای پوتین، «توافق صلح» هم‌چنین مزایایی چون وعده‌ی لغو تحریم‌ها و توافق‌های اقتصادی از سوی ترامپ دارد. او از همین مذاکرات نیز نوعی اعتبار و پرستیژ کسب کرده است. با این‌که تاکنون از طریق حمایت حیاتی چین تحریم‌ها را تاب آورده است، اقتصاد جنگی در مقیاس کامل قابل دوام نیست و هم‌چنین آرامش نسبی در اعتراضات و جنبش‌های اعتراضی نیز موقتی است. برای اوکراین، چنین توافقی آغاز دوره‌ای جدید خواهد بود که در آن رنج مردم بیش‌تر به دلیل رفتار نواستعماری آمریکا خواهد بود تا خود جنگ. این وضعیت می‌تواند راه را برای مبارزه طبقه‌ی کارگر هموار کند، ولی هم‌چنین خطر رشد بیش‌تر راست افراطی در دولتی به‌شدت نظامی‌شده را در پی دارد.

بحران سیاسی و چرخش ارتجاعی سرمایه‌داری

یکی از روندهایی که در آخرین سند چشم‌اندازهای جهانی ما مورد تأکید قرار گرفته بود و اکنون با ظهور دوباره ترامپ ۲ به شکلی خشن و آشکار اثبات شده، چرخش ارتجاعی طبقه‌ی حاکم در این دوره است. در مقدمه آن سند آمده بود: سرمایه‌داری امروز «… نظامی بدون هیچ امیدی برای آینده است؛ سرمایه‌داری که ناتوان از ارائه‌ی هر نوع خوش‌بینی به لایه‌ای معنادار از جمعیت، حتی در درون خود طبقه‌ی حاکم است، تنها پاسخش به بحران‌های پی‌در‌پیْ حرکت به سوی مسیرهایی هرچه بیش‌تر انگلی و فلاکت‌بار است. سرمایه‌داری دهه‌ی ۲۰۲۰ یک غول ارتجاعی را به حرکت درآورده که تنها با مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر، و در نهایت قدرت‌گیری طبقه‌ی کارگر، می‌توان آن را متوقف و معکوس کرد.»

فقط در چنین چارچوبی می‌توان جهت‌گیری سیاسی دولت‌ها و احزاب سرمایه‌داری امروز را درک کرد. حتی در نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۲۰۱۰، ظهور ترامپ به‌عنوان چهره‌ای برجسته، بازتاب یک روند جهانی بود؛ چرا که نیروهای راست پوپولیست و راست افراطی رشد کرده و احزاب سنتی جناح راست را نیز به تصویر خود دگرسان کرده‌ بودند. این یکی از آشکارترین جلوه‌های بحران سیاسی و قطب‌بندی ناشی از بحران اقتصادی ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ بود. اما اکنون که وارد نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۲۰۲۰ شده‌ایم، سلطه ترامپیسم بر سیاست جهانی به سطحی کاملاً جدید رسیده است.

این تا حدی نتیجه‌ی شکست‌ها و افولِ دیگر نمود‌های عمده‌ی فاز بحران سیاسی در دهه‌ی ۲۰۱۰ است؛ یعنی ظهور نیروها و رهبران چپ رفرمیست جدید که به رشد بیش‌تر جناح راست دامن زده است. اما مهم‌تر از آن، بازتاب یک چرخش قاطع‌تر به راست از سوی طبقه‌ی حاکم در سطح بین‌المللی است. بخش‌هایی از دستگاه حاکمه بورژوایی در دهه‌ی ۲۰۱۰ با ترامپیسم لاس می‌زدند، اما طبقه‌ی حاکم در کل هنوز ترجیح می‌داد به ابزارهای سیاسی آزموده‌شده‌ی خود پایبند بماند. امروز اما، دستور کار عمومی ترامپیسم یعنی ناسیونالیسم، نظامی‌گری و مجموعه‌ای گسترده از سیاست‌های ضدکارگری و ارتجاعی، از سوی بورژوازی برای دفاع از منافعش در میانه‌ی بحران‌های فزاینده پذیرفته شده است.

افزایش اقتدارگرایی نیز بخش جدایی‌ناپذیر این چرخش ارتجاعی است. جهانی‌سازی نئولیبرال سرمایه‌داریْ ابزاری برای افزایش سود از طریق بهره‌کشی بیش‌تر، تقسیم‌کار بین‌المللی فوق‌استثماری و حمله به رفاه اجتماعی و شرایط زندگی طبقه‌ی کارگر بود. اما نتیجه‌ی نهایی آنْ رکود بزرگ و زنجیره‌ای از بحران‌ها بود که احزاب، سیاست‌ها و نهادهای دوره‌ی نئولیبرالی را بی‌اعتبار و متزلزل ساخت. اکنون سرمایه‌داران، در حرکتی تقریباً ناامیدانه، بیش از پیش به «حکم‌رانی مردان قدرت‌مند» روی آورده‌اند تا نیازهای موقتی خود را تأمین کنند. این نیازها نه‌تنها با تشدید درگیری‌های امپریالیستی و تنش‌های ملی گره خورده، بلکه با تهدید آشوب اجتماعی و بی‌ثباتی داخلی نیز هم‌راه است، پس‌لرزه‌های امواج مبارزات و شورش‌هایی که در سال‌های اخیر رژیم‌هایی را در سراسر جهان به لرزه درآورد.

ما از ترامپ ۲ به‌عنوان یک رژیم بناپارتی پارلمانی یاد کرده‌ایم. این فقط به ماهیت اقتدارگرایانه‌ی آن اشاره ندارد، بلکه به درجه‌ای از حکم‌رانی شخصی نیز مربوط است که او در پی اعمال آن بر جامعه و حتی بر طبقه‌ی حاکم تحت نمایندگی‌اش است. ترامپ می‌کوشد منافع طبقه‌ی میلیاردرها را نه مانند خدمت‌گزاران ترسویی هم‌چون بیل کلینتون یا اوباما بلکه هم‌چون ارباب آن‌ها، هم‌چون پوتین، پیش ببرد.

ترامپ اکنون گام‌های اقتدارگرایانه‌ی ارتجاعی برمی‌دارد، از جمله اخراج مهاجرانی که برخی از آن‌ها طبق رأی دادگاه اجازه‌ی ماندن در آمریکا را داشتند، تا تحویل آن‌ها به شکنجه‌گاه‌های رژیم بوکله در السالوادور. بخشی از هدف این اقدامات، از جمله تهدید به اخراج شهروندان آمریکایی و اخراج دانشجویان خارجی حامی فلسطین، ایجاد رعب و وحشت گسترده است. این اقدامات از جمله در قالب تقابل با قوه‌ی قضائیه یک بحران قانون اساسی نیز به‌راه انداخته است.

با این حال، گرچه دستور کار ترامپ برای تمرکز بی‌سابقه‌ی قدرت اجرایی در دستان خودش روشن است، هنوز مشخص نیست تا چه حد در این مسیر موفق خواهد شد. عامل کلیدی که مانع از برپایی یک دیکتاتوری کامل در آمریکا می‌شود، نه نهادهای مستحکم جمهوری‌خواهانه یا سازوکارهای «کنترل و توازن» پیشین، بلکه توازن طبقاتی نیروهاست. در نهایت، این مبارزه‌ی طبقاتی است که سرنوشت بحران دموکراسی بورژوایی آمریکا را رقم خواهد زد: شکست طبقه‌ی کارگر که با وجود برخی پیشروی‌ها هنوز در وضعیت تاریخی ضعیفی به‌سر می‌برد، در نبردهای عظیمی که اکنون آغاز شده، می‌تواند به ترامپ اجازه دهد بیش‌تر در مسیر قبضه‌ی قدرت پیش برود، در حالی که پیروزی‌ها جهت‌گیری متفاوتی را نشان خواهند داد.

در مجموع، هم‌چنان این واقعیت باقی است که پاندول سیاسی فعلاً به سوی راست در حال حرکت است. حتی در جاهایی که جناح راست در قدرت نیست، معمولاً نیرویی با بیش‌ترین شتاب محسوب می‌شود. ترامپیست‌ها در سه قدرت مهم اروپایی ــ آلمان، بریتانیا و فرانسه ــ پیش‌تاز نظرسنجی‌ها هستند و در موقعیت قوی‌ای در مهم‌ترین انتخابات‌های پیش‌رو در آمریکای لاتین (شیلی، کلمبیا و برزیل) قرار دارند.

با این حال، در حالی که پیروزی ترامپ نیروهای مشابه در سراسر جهان را تقویت کرده، عملکردش در قدرت او را برای بسیاری به یک بار منفی تبدیل کرده است. این موضوع به‌طور چشم‌گیر در کانادا نمود یافت، جایی که محافظه‌کاران ترامپی که به‌نظر می‌رسید در مسیر پیروزی قاطع هستند، با رفتار ترامپ در قبال «ایالت پنجاه‌و‌یکم» یعنی کانادا به بحران کشیده شدند. این مسأله باعث شد لیبرال‌ها با تکیه بر واکنشی ناسیونالیستی به تهاجم ترامپ، شکست را به پیروزی تبدیل کنند. در استرالیا نیز الگوی مشابهی دیده شد و حزب کارگر توانست بازگردد و بار دیگر پیروز شود.

با این حال، در اغلب موارد، هرج‌ومرج و بحران‌های ترامپ به‌تنهایی نمی‌توانند به روند کلی صعود جناح راست بین‌المللی لطمه بزنند: پایه واقعی خیزش امثال فاراژ، بولسونارو، لوپن و دیگرانْ ترامپ نیست، بلکه بحران‌های عمیقی است که تمام عرصه‌های زندگی و سیاست را دربر گرفته است. دولت‌های لیبرال و «میانه‌رو» شاید موقتاً از احساسات ضدترامپ در جهان سود ببرند، اما این منفعت کوتاه‌مدت خواهد بود. به‌طور کلی، ناسیونالیسم اقتصادی ترامپ سیاست ناسیونالیستی بیش‌تری به‌دنبال خواهد داشت، چنان‌که در دهه‌ی ۱۹۳۰ نیز چنین شد. گرچه هیچ‌کدام از نیروهای اصلی راست در حال ظهور را نمی‌توان به‌درستی فاشیست نامید، اما برخی از آن‌ها شاخه‌های فاشیستی دارند (مانند AfD در آلمان) و در همه‌ی موارد نیروهای فاشیستی یا فعال «میدانی» را جسورتر می‌سازند.

در واقع، همین نیروهای «میانه‌رو»، لیبرال و سوسیال‌دموکرات نیز بیش‌ازپیش با گفتمان سیاسی ترامپ هم‌نوا شده‌اند. واکنش این نیروها به خیزش جناح راست، تقریباً بدون استثنا، تقلید از آن بوده است، چه در حوزه‌ی حملات فرهنگی سمی علیه مهاجران، اقلیت‌های جنسی و گفتمان «ضد بیداری»، و چه در زمینه‌ی سیاست‌های فاجعه‌بار اقلیمی «حفاری کن، بی‌وقفه حفاری کن» که دولت‌ها در سراسر جهان در حال تقویت آن‌ها هستند، و سال‌ها وعده‌ی دروغین برای کاهش انتشار گازهای گل‌خانه‌ای را کنار گذاشته‌اند.

به‌ویژه افراد ترنسْ هدف موجی وحشتناک از حملات طبقه‌ی سرمایه‌دار در سطح بین‌المللی قرار گرفته‌اند. تنها در دو روز ماه آوریل، آن‌ها با ضربه‌هایی وحشیانه روبه‌رو شدند: ابتدا در مجارستان، جایی که رژیم ارتجاعی اوربان تمام تجمعات حامی LGBTQ+ را ممنوع کرد، و سپس در بریتانیا که دیوان عالی کشور حکم داد زنان ترنسْ زن محسوب نمی‌شوند، موضعی که با استقبال نخست‌وزیر «کارگر» بریتانیا روبه‌رو شد.

حتی رویکرد «اره‌ی برقی» ترامپ و ماسک، یعنی دوج یا وزارت کارآمدی دولت، نیز توسط دولت‌های میانه‌رو اقتباس شده است: حزب کارگر استارمر در بریتانیا، سرویس سلامت ملی (NHS) و ده‌ها هزار شغل آن را منحل کرد، و دولت ماکرون در فرانسه در حال برنامه‌ریزی برای کاهش ۶درصد از هزینه‌های عمومی تا ۲۰۲۹ است.

استقلال طبقه‌ی کارگر، کلید ماجراست

برای سوسیالیست‌ها، این نکته باید بر پایه‌ای اساسی برای یک برنامه‌ی مبارزه با ترامپ‌های این جهان انگشت بگذارد: استقلال طبقه‌ی کارگر در برابر هم راستِ در حال صعود و هم بازمانده‌های بی‌اعتبارِ نولیبرالیسم (و سوسیال‌دموکراسی سابق) حاکم. امیدهایی که همواره در میان رفرمیست‌ها و لیبرال‌ها در طول تاریخ وجود داشته است ــ این‌که این یا آن بخش از دستگاه سرمایه‌داری، یا حتی خودِ دولت از طریق قوانین و قواعد مقدس، جلوِ واپس‌گرایی را خواهد گرفت ــ سرانجام به یأس خواهد انجامید. این امر شامل کسانی نیز می‌شود که امروز امید بسته‌اند «جنگِ حقوقی» علیه لوپن، بولسونارو و جورجسکو در رومانی بتواند با موفقیت حرکت‌هایی را که آنان نمایندگی می‌کنند متوقف سازد.

مقاومت قاطع و ناگزیر توده‌ای علیه ارتجاع از دل طبقات حاکم پدید نمی‌آید. زمانی که شکاف‌های جدی درون طبقه‌ی حاکم ایجاد شود ــ که خواهد شد ــ این شکاف‌ها توسط جنبش‌های عظیم از پایین هدایت خواهند شد. آنگاه، اگر طبقه‌ی کارگر به‌طور مستقل سازمان‌دهی شده باشد، از جمله در عرصه‌ی سیاسی، می‌توان از این شکاف‌ها به نفع تغییرات انقلابی استفاده کرد. مارکسیست‌ها باید به نقش طبقه‌ی کارگر در خنثی‌سازی چندین طرح ارتجاعی ترامپ در دوره‌ی اول او اشاره کنند و نیز به اقدام‌های توده‌ای، از جمله اعتصابات بزرگ کارگری در کره جنوبی که در دسامبر ۲۰۲۴ تلاش برای کودتای یون را خنثی کرد. افزون بر این، در ترکیه و صربستان، جنبش‌های توده‌ای تاریخی رژیم‌های بناپارتی را به شدیدترین بحران‌های چند دهه اخیر خود کشانده‌اند.

در این زمینه، استقلال سیاسی حیاتی است. در همین راستا، خواست تشکیل احزاب جدید چپ کارگری در سراسر جهان بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته و در برنامه‌های بدیل سوسیالیستی بین‌المللی جایگاه برجسته‌ای دارد. در حقیقت، این بخش از برنامه‌ی ما بیش‌از‌پیش در برخورد با واقعیت قرار گرفته، چرا که موج جدیدی از مبارزات سیاسی چپ آغاز شده است. این امر در انتخابات آلمان با رشد تاریخی حزب دی لینکِه (Die Linke) منعکس شد: انفجار عضویت در این حزب حتی از میزان آرای آن مهم‌تر بود. در بریتانیا، به نظر می‌رسد یک حزب/تشکل جدید چپ به زودی راه‌اندازی خواهد شد، در شرایطی که حزب کارگر وارد دوران ریاضتی جدیدی شده و ترامپیسم بریتانیایی در قالب حزب رفرم در حال اوج‌گیری است. ملانشون در فرانسه نیز هم‌چنان نقطه رجوعی حیاتی در وضعیت انفجاری آن کشور باقی مانده است.

با این حال، برنامه ما نباید صرفاً به مطالبه‌ی تشکیل چنین احزابی محدود شود، بلکه باید استراتژی‌ای برای رشد موفقیت‌آمیز آن‌ها نیز ترسیم کند. این مسأله به‌طور درونی با نیاز به حل بحران رهبری جنبش کارگری گره خورده است. در دهه‌های اخیر، این بحران پایدار عمدتاً از طریق رفرمیسم قرن ۲۱ خود را نشان داده است که در مواجهه با بحران عمیق سرمایه‌داری شکست خورد.

با این حال، امروز باید اذعان کرد که با توجه به نقطه شروع ضعیف بازسازمان‌دهی سیاسی طبقه‌ی کارگر در این قرن، پس از شکست‌های دوران پس از استالینیسم، ضعف شدید چپ انقلابی و حتی ورود به چرخه‌ی جدیدی از نبردهای طبقاتیْ رفرمیسم هنوز به هیچ‌وجه پشت سر گذاشته نشده است. در نبود جنبش‌های سیاسی جدیدی که بر پایه درس‌های شکست کوربینیسم و برنی سندرز در دهه‌ی ۲۰۱۰ بنا شده باشند، همان چهره‌ها بار دیگر در نقش‌های رهبری ظاهر شده‌اند. کوربین در رأس بدیلی چپ‌گرا در حال شکل‌گیری نسبت به حزب کارگر قرار خواهد گرفت و سندرز و ای او سی (AOC)[۴] نیز با تور «مبارزه با الیگارشی» جمعیت‌هایی را جذب می‌کنند که گاه از دوران کمپین‌های ۲۰۱۶ و ۲۰۲۰ سندرز نیز بیش‌تر است.

وظیفه‌ی مارکسیست‌ها در چنین شرایطی آن نیست که از حاشیه دست به انتقادهای فرقه‌ای بزنند، بلکه باید برنامه‌ای روشن‌تر و برنده‌تر عرضه کنند؛ برنامه‌ای که پس از شکست‌های سنگینِ سال‌های اخیر، راه پیشروی را نشان دهد. ستون‌های اصلی این برنامه چنین‌اند: تکیه بر مبارزه در خیابان‌ها و محیط‌های کار، نه دل‌بستن به نهادگرایی و بازی‌های انتخاباتی؛ به‌جای منطق «شر کم‌تر»، ایستادگی رزمنده در برابر سراسر دستگاه سیاسی ــ هم راستِ سربرافراشته و هم نیروهای بی‌اعتباری که زمینه‌ساز اوج‌گیری آن بوده‌اند؛ ایجاد ساختارهای توده‌ای و دموکراتیک برای برپایی حزب‌هایی برخاسته از، به‌دست و برای طبقه‌ی کارگر؛ و سرانجام، طرحی سوسیالیستی و ضد‌امپریالیستی که ریشه‌ی غول واپس‌گرای سرمایه‌داری دهه‌ی ۲۰۲۰ را هدف گیرد.

نبردهای طبقاتی در حال شکل‌گیری

در حالی که پیامدهای سیاسی جنگ تجاری ترامپ، ناسیونالیسم بیش‌تر و قطبی‌سازی عمیق‌تر خواهد بود و این امر در جناح چپ نیز بازتاب‌هایی خواهد داشت، پیامدهای آن در زمینه‌ی مبارزه طبقاتی برای مارکسیست‌ها حتی تعیین‌کننده‌تر خواهد بود.

موجی از تورم در سال‌های ۲۰۲۳-۲۰۲۲ اقتصاد جهانی را دربرگرفت که ریشه‌های آن در پایان قرنطینه‌های کرونا، اختلال در زنجیره عرضه و سودجویی شرکت‌ها بود و جنگ اوکراین آن را تشدید کرد. کارگران در واکنش به این وضعیتْ تأثیر کلاسیک (اگرچه نه همگانی) تورم بر مبارزه طبقاتی را نشان دادند، و موجی از اعتصابات بزرگ در سطح بین‌المللی شکل گرفت. این وضعیت در چندین کشور مهمْ مبارزات کارگری را به سطح تاریخی رساند. مهم‌تر این‌که، این موج مبارزه‌ی صنعتی عمدتاً با شکست برای طبقه‌ی کارگر پایان نیافت، بلکه به تقویت نسبی اعتماد به نفس و توان مبارزاتی آن منجر شد.

امروز، تأثیر تورمی سیاست‌های ترامپ ۲ در زمینه‌ای جدید بروز خواهد کرد؛ این بار هم‌راه با موجی از ریاضت اقتصادی که دولت‌ها برای اجرای آن در حال آماده‌سازی هستند. این ترکیب می‌تواند حتی انفجاری‌تر از گذشته باشد. اعتصاب عمومی عظیم ۱۰ آوریل در آرژانتین در برابر چنین حملات ضددستمزدی، گویای این روند است. در اروپا، هر دو کشور بلژیک و یونان در سال جاری با چندین اعتصاب عمومی علیه ریاضت مواجه بوده‌اند. در جهان تحت سلطه (نواستعماری)، تأثیر اقتصادی فلج‌کننده جنگ‌های تجاری ترامپ ممکن است رژیم‌های ضعیف موجود را سرنگون کند؛ درست همان‌طور که در سال‌های اخیر در بنگلادش و سریلانکا شاهد بودیم.

مقاومت در برابر اقتدارگرایی

در خصوص یونان، افشاگری‌های مربوط به فساد در فاجعه ریلی تمپی در ۲۰۲۳ خشم عمومی شدیدی را برانگیخت و جرقه‌ی مبارزه را زد. همین مضمون فساد و بی‌توجهی جنایت‌کارانه که باعث تلفات جمعی می‌شود، محرک بزرگ‌ترین جنبش اعتراضی در تاریخ صربستان نیز شد، که بحرانی موجودیتی برای رژیم ووچیچ ایجاد کرد، بحرانی که هنوز پایان نیافته است. در واکنش به مرگ بیش از ۶۰ نفر در آتش‌سوزی باشگاه شبانه، و هم‌چنین اعتصاب بزرگ معلمان در کرواسی این جنبش الهام‌بخش اعتراضات تند در مقدونیه شمالی نیز شد.

ووچیچ تنها مرد مقتدر بناپارتی نیست که از جنبش‌های توده‌ای تاریخی هراس دارد. در ترکیه، میلیون‌ها نفر سرکوب بی‌سابقه‌ی اردوغان را در پی زندانی شدن اصلی‌ترین رقیبش (امام‌اوغلو) به چالش کشیدند. در زمان نگارش این متن، اعتراضات با وجود هزاران بازداشت هنوز خاموش نشده‌اند. با این حال، این جنبش به‌شدت محدود شده، چرا که حزب بورژوایی حزب جمهوری‌خواه خلق (Republican people’s Party) بر آن سلطه دارد و جنبش کارگری نیز در چالش با این سلطه ناکام مانده است. همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد، استقلال طبقاتی و برنامه‌ی سوسیالیستی کلیدی‌اند.

با این حال، ایالات متحده صحنه اصلی نبرد توده‌ای علیه ترامپیسم خواهد بود. پس از دوره‌ای از اعتراضات محدود، در ماه آوریل انسداد شکسته شد؛ دو روز اعتراض بزرگ برگزار شد که اولین آن (۵ آوریل) بزرگ‌ترین روز بسیج مردمی با حضور میلیون‌ها نفر در خیابان‌ها از زمان شورش‌های «جان سیاهان مهم است» در سال ۲۰۲۰بود.

حمله‌ی تاریخی ترامپ به جنبش کارگری، شامل اخراج‌های گسترده و فرمان‌های اجرایی برای لغو حقوق چانه‌زنی جمعی برای ۵ درصد از اعضای اتحادیه‌های آمریکا، احتمال رویارویی مستقیم با کارگران سازمان‌یافته را برجسته کرده است. با این‌که واکنش ساختار رهبری اتحادیه‌ها عمدتاً ضعیف و ناکارآمد بوده، ایده‌ی کنش مستقیم طبقه‌ی کارگر در بخشی از فعالان مطرح شده است. تعداد محدودی از رهبران اتحادیه‌ها، از جمله رهبر مهم مهمانداران پرواز، سارا نلسون، درخواست‌هایی برای اعتصاب عمومی مطرح کرده‌اند که اگرچه تبلیغاتی‌اند، اما بسیار مهم و خوشایند تلقی می‌شوند. نیروهای ما در ایالات متحده، که از همان روز نخست ترامپ ۲ در خیابان‌ها حضور داشتند، بر ضرورت فراخوان اعتصاب عمومی سراسری به عنوان گام بعدی اساسی برای شکل‌دادن به جنبشی برای شکست ترامپ تأکید دارند.

تأکید بر این نکته نیز حیاتی است که مبارزات ضداقتدارگرایی و ضدریاضتی باید با جنبش جهانی هم‌بستگی با مردم فلسطین پیوند بخورد. این بزرگ‌ترین جنبش اعتراضی جهانی در سال‌های اخیر است که میلیون‌ها نفر را طی بیش از ۱۸ ماه به خیابان‌ها کشانده. این جنبش تأثیر سیاسی عظیمی در سراسر جهان داشته، اما موفق به توقف یورش نسل‌کُشی دولت اسرائیل نشده، و هم‌چنین نتوانسته حمایت قاطع امپریالیسم آمریکا و غرب از اسرائیل را به چالش بکشد.

این شکست، تقصیر ده‌ها میلیون نفری که در آن شرکت داشته‌اند نیست، بلکه ناشی از اهمیت بنیادین منافع امپریالیستی در منطقه و نقش استراتژیک اسرائیل در حفظ آن‌هاست. این مسأله هم‌چنین به ضعف‌های بنیادین رهبری بسیاری از بخش‌های این جنبش مربوط می‌شود، که فاقد چشم‌انداز سوسیالیستی- انترناسیونالیستی و مبتنی بر مبارزه طبقاتی‌اند. پاسخ ما به این بن‌بست، نه تسلیم یا دل‌سردی، بلکه ارائه‌ی برنامه‌ای برای ارتقاء مبارزه به سطحی بالاتر است.

بخش مهمی از این برنامه، ترکیب تظاهرات‌های خیابانی با اقدام مستقیم طبقه‌ی کارگر به رهبری جنبش کارگری برای مختل کردن ماشین جنگی اسرائیل است. ما خواستار آن هستیم که رهبران اتحادیه‌ها ــ چه در خاورمیانه و چه در کشورهای غربی ــ با توقف تولید و ارسال تسلیحات و سایر کمک‌ها به دولت آدم‌کش اسرائیل شعارهای ضدکشتار را به اقدام واقعی تبدیل کنند. این برنامه‌ی عملیاتی باید با یک برنامه‌ی سیاسی فراگیر برای قدرت طبقه‌ی کارگر در سراسر منطقه پیوند بخورد، برنامه‌ای که آرمان آزادی فلسطین را، که ترامپ و نتانیاهو قصد دارند به کلی نابود کنند، در عصر ما زنده نگه دارد.

برنامه و رهبری سوسیالیستی کلیدی است

رسیدگی به بحران رهبری طبقه‌ی کارگر برای ایجاد مقاومت مورد نیاز در عصر ترامپ ۲ بسیار مهم است. به طور کلی، رهبری اکثریت قریب به اتفاق جنبش کارگری جهان به هیچ وجه به این باور مسلح نیستند که مبارزه‌ی توده‌ای طبقه‌ی کارگر می‌تواند لغزش به سمت ارتجاع را معکوس کند. در مقابل، این باور برای دیدگاه و برنامه‌ی سوسیالیستی ما اساسی است.

این تناقض پیش از این حضور خود را در مبارزات این برهه از تاریخ نشان داده است. در آرژانتین، اعتصاب عمومی، از دیدگاه رهبری سی ژ ت (CGT) [۵]، نه به عنوان آغاز یک رویارویی قاطع با دولت مایلی و سیاست‌های آن، بلکه به عنوان یک «سوپاپ فرار» سازمان‌دهی شد که پس از آن باید بسیج عمومی صورت گیرد. اتحادیه‌های آمریکایی که تحت تأثیر حملات ترامپ با بحران وجودی روبه‌رو هستند، عمدتاً به سلاح «اقدام قانونی» به جای بسیج اعضای خود متوسل شده‌اند. در بسیاری از موارد، این استراتژی شکست‌خورده نیز عمیقاً سیاسی است، و رهبران اتحادیه‌های جریان اصلی مصمم هستند که به دامن احزاب بی‌اعتبار «میانه‌رو» مستقر، که اغلب رنگ و بوی سوسیال دموکراتیک دارند، بچسبند.

با این حال، در این دوره، نبرد سیاسی سوسیالیست‌ها در درون جنبش کارگری نه تنها علیه کسانی است که استراتژی‌های ورشکسته‌ای برای مبارزه با ترامپیسم دارند، بلکه علیه نفوذ ایده‌های ناسیونالیستی ارتجاعی به صفوف خود جنبش نیز هست. یکی از ویژگی‌های تاریخی بسیاری از رژیم‌های بناپارتیستی در طول تاریخ، از شارل دوگل گرفته تا پرون در آرژانتین، تمایل به جذب عناصری از جنبش کارگری به یک دستور کار ناسیونالیستی بورژوایی بوده است. ترامپ پیش از این در این زمینه با رهبر بزرگ‌ترین اتحادیه بخش خصوصی کشور (شان اوبراین از تیمسترز) که از قبل از انتخاب مجددش احمق مفیدی برای ترامپیست‌ها بوده است، به موفقیت‌های مهمی دست یافته است. سایر رهبران اتحادیه‌ها، از جمله شان فین از اتحادیه‌ی کارگران خودرو نیز در حمایت از سیاست تعرفه‌ای دولت صف کشیده‌اند.

این مواضع توسط رهبران اتحادیه‌ها در کانادا، مکزیک و فراتر از آن نیز تکرار شده است، زیرا بوروکراسی‌های هم‌کاری طبقاتی در حمایت از «منافع ملی» و صنایع طعمه را می‌گیرند. سوسیالیست‌ها نه طرف‌دار تجارت آزاد هستند و نه طرف‌دار حمایت‌گرایی. عدم حمایت از سیاست‌های حمایتی دولت‌های «ما» بخش جدایی‌ناپذیری از تأکید بر استقلال طبقه‌ی کارگر در عصر حاضر است. ما در مقابل موضع رهبران اتحادیه که دنباله‌روی سیاست‌های دولت‌های ملی هستند، هم‌بستگی بین‌المللی و اقدام طبقه‌ی کارگر در سراسر مرزها را در دفاع از مشاغل، دستمزدها و شرایط کار مطرح می‌کنیم. ما خواستار آن هستیم که صنایعی که در معرض خطر تعطیلی ناشی از جنگ‌های تجاری هستند، تحت کنترل دموکراتیک کارگران ملی شوند و در صورت لزوم به سمت کار و تولید مفید اجتماعی تغییر جهت دهند.

یکی دیگر از عناصر جدید بسیار مهم در پویایی مبارزه‌ی طبقاتی امروز، محوریت جنگ و امپریالیسم در عصر جدید ریاضت اقتصادی است. در هر کشور، «انتخاب‌های دشوار» به نام هزینه‌های نظامی و دفاع از قلمرو توجیه خواهند شد. این امر به مبارزه طبقاتی لبه‌ی تیزتری خواهد بخشید و کارگران اعتصاب‌کننده و معترض به عنوان کمک‌کننده و هم‌دست دشمن اهریمنی جلوه داده می‌شوند. گوشه‌ای از این موضوع در شکار و آزار و اذیت «یهودستیزی» که علیه معترضان ضد جنگ در بسیاری از کشورها اعمال شده است، دیده شده است.

این وضعیت، اهمیت مبارزه برای یک موضع منسجم انترناسیونالیستی و ضد امپریالیستی در جنبش کارگری را برجسته می‌کند. این امر علاوه بر مخالفت با حمایت از منافع ملی «ما» در یک دولت سرمایه‌داری معین، شامل مخالفت با هرگونه امپریالیسم نیز می‌شود. به طور خاص، ما باید به مبارزه با این ایده که امپریالیسم چین نمایان‌گر یک وزنه‌ی مترقی در برابر امپراتوری منفور ایالات متحده است، ادامه دهیم. درک بدیل سوسیالیستی بین المللی از احیای سرمایه‌داری در چین، ویژگی ارزشمندی در کمک به درک ما از رویدادها و وظایف‌مان است.

نتیجه‌گیری

در نهایت، همه‌ی این ملاحظات به یک نتیجه‌ی اساسی اشاره دارند: لزوم ایجاد نیروها و نفوذ مارکسیسم در میان طبقه‌ی کارگر، جوانان و افراد ستم‌دیده. در تحلیل نهایی، چشم‌اندازهای جهانی روشن تنها در صورتی ارزش دارند که بتوانند با سازمان‌دهی انقلابی، نظم و اراده لازم برای تأثیرگذاری بر فرآیندهای توصیف‌شده هم‌راه شوند.

سرعت سرسام‌آور تغییر که مشخصه‌ی وضعیت جهان است، جسارت و فروتنی مارکسیست‌ها را می‌طلبد: جسارتی که در اشتیاق و عزم راسخ برای درک، توصیف و مداخله در رویدادها بیان می‌شود، و فروتنی مورد نیاز برای باز بودن در برابر بازنگری هر ایده و طرح، تحت ضربات چکشی تغییرات بی‌رحمانه در وضعیت عینی. بدیل سوسیالیستی بین‌المللی با این روحیه به توسعه‌ی چشم‌اندازهای جهانی خود ادامه خواهد داد.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از The World Of Trump 2.0 که در این لینک یافته می‌شود. تاریخ انتشار این مقاله مه ۲۰۲۵ است.

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ بر اساس نظریه‌ی رانش قاره‌ایْ پوسته‌ی کُره‌ی زمین از ۷ یا ۸ صفحه‌ی اصلی، که خود شامل صفحات فرعی‌اند، ساخته شده‌ است. این صفحات به‌صورت مداوم در حال حرکت هستند و بر اثر برخورد این صفحات پدیده‌هایی هم‌چون زلزل، گسل، شکستگی‌ها، تشکیل کوه‌ها، چین‌خوردگی و دیگر پدیده‌ها حاصل می‌شوند- م.

[2].‌ شاخص اِس‌اند‌پی ۵۰۰ (S&P 500) یکی از مهم‌ترین و معروف‌ترین شاخص‌های بورس آمریکا است. این شاخص عملکرد ۵۰۰ شرکت بزرگ سهامی عام آمریکا را که در بورس‌ها‌ی NYSE (بورس نیویورک) و NASDAQ معامله می‌شوند، نشان می‌دهد. وزن شرکت‌ها در این شاخص بر اساس ارزش بازار آن‌ها تعیین می‌شود، یعنی هرچه ارزش شرکتی بالاتر باشد، اثر بیش‌تری بر حرکت شاخص دارد. این شاخص معمولاً به‌عنوان نماینده کلی بازار سهام آمریکا در نظر گرفته می‌شود ـ م.

[3].‌ «طرح پونزی» یا Ponzi scheme نوعی کلاه‌برداری مالی است که نامش از چارلز پونزی گرفته شده؛ او در دهه‌ی ۱۹۲۰ در آمریکا با همین روش سرِ سرمایه‌گذاران کلاه گذاشت. در این روش فرد یا نهادی وعده‌ی سودهای کلان و سریع به سرمایه‌گذاران می‌دهد. اما به‌جای این‌که سود از یک فعالیت واقعی اقتصادی یا سرمایه‌گذاری مولد به‌دست آید، سود سرمایه‌گذاران قدیمی از پولی که سرمایه‌گذاران جدید می‌آورند پرداخت می‌شود. این سیستم فقط تا وقتی کار می‌کند که پیوسته افراد جدید سرمایه بگذارند. به محض این‌که جریان سرمایه‌ی تازه قطع شود، طرح فرو می‌پاشد و اکثر سرمایه‌گذاران متضرر می‌شوند- م.

[4].‌ AOC مخفف نام الکساندریا اوکازیو- کورتز، عضو و چهره‌ی شاخص سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا (DSA) است.هدف این سازمان هدفش گسترش دموکراسی اقتصادی و اجتماعی، یعنی چیزی شبیه سوسیال‌دموکراسی رادیکال یا حتی نزدیک به سوسیالیسم دموکراتیک است. در انتخابات به‌طور رسمی یک حزب نیست، اما بسیاری از اعضای آن درون حزب دموکرات فعالیت می‌کنند. خواسته‌های اصلی شامل بیمه‌ی همگانی، آموزش دانشگاهی رایگان یا کم‌هزینه، عدالت اقلیمی، افزایش مالیات بر ثروت‌مندان و شرکت‌های بزرگ و تقویت اتحادیه‌های کارگری است- م.

[5].‌ کنفدراسیون عمومی کار (به اسپانیایی Confederación General del Trabajo یا به اختصار CGT) فدراسیون ملی اتحادیه‌های کارگری در آرژانتین است که در ۲۷ سپتامبر ۱۹۳۰ در پی ادغام دو اتحادیه‌ی اتحادیه‌ی سندیکایی آرژانتین و کنفدراسیون کارگری آرژانتین بنیان‌گذاری شد. نزدیک به یک پنجم شاغلان ــ و دو سومِ کارگران عضو اتحادیه در آرژانتین ــ بهCGT تعلق دارند؛ نهادی که از بزرگ‌ترین فدراسیون‌های کارگری جهان به شمار می‌رود- م.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4XY

جدایی لیبرالیسم و سوسیالیسم 1875-1848

سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914- بخش سوم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

رالف هوف روگر

ترجمه‌ی: کاووس بهزادی

انقلاب رهاشده‌ی 1848 در آلمان

سال‌های دهه‌ی 1840 پیش‌تاریخ صنعتی‌سازی در آلمان است، صنعتی‌سازیی که از 1850 به بعد و دوباره پس از تأسیس امپراتوری در 1871 به‌تدریج گسترش یافت. پیش از آن کارگران متمرکز فقط در پروژه‌‌ی بزرگ ساخت راه‌آهن بودند، جایی‌که شمار بسیار زیادی از کارگران گرد هم می‌آمدند. در این پروژه‌ی بزرگ زیرساختی عظیم ده‌ها هزار نفر هم‌زمان مشغول به‌کار بودند (Meyer 1999: 127–137). به‌دلیل شرایط سخت کاری با 16 ساعت کار در روز و نظام سفت‌وسخت مقاطعه‌کاری اعتصاب‌های زیادی انجام گرفت، به‌ویژه در راه‌آهن کُلن که بیش از 2000 کارگر در 1845 هم‌زمان اعتصاب کردند. این اعتصاب‌ها برخلاف قیام‌های بافندگان در 1844، اعتراضات صنعت‌گران افزارمند نبودند و بدون‌شک شورش‌های دهقانان نیز نبودند. این اعتصاب‌ها نخستین اعتراض «کلاسیک» کارگری در آلمان محسوب می‌شوند. اما آن‌ها در آن زمان مواردی استثنایی بودند زیرا ساخت راه‌آهن فقط پیش‌شرط توسعه‌ی سرمایه‌داری بود. این پروژه امکانات حمل‌ونقل را برای تجارت بین‌المللی کالاها فراهم کرد. تجارت آزاد پس از تأسیس اتحادیه‌ی گمرگی آلمان» در 1834 در چارچوب این اتحادیه در منطقه‌ی آلمانی‌زبان امکان‌پذیر شد. ساخت راه‌آهن برای اولین بار جمعیت‌های بزرگی از کارگران را به‌طور غیرمستقیم در فضایی محدود متمرکز کرد: شکل اولیه‌ی پرولتاریای توده‌ای در سال‌های بعد.

آلریش مایر در اثر خود منطق شورش‌ها [Die Logik der Revolten] به نقش دولت در هم‌زمانی شکل‌گیری سرمایه‌داری و طبقه‌ی کارگر تأکید می‌کند (Meyer 1999). تثبیت روابط سرمایه‌داری در آلمان سیاست هدایت‌شده‌ای از بالا برای «جبران عقب‌افتادگی» بود، در حالی ‌که در انگلستان، به‌ویژه عاملان خصوصی صنعتی‌سازی را پیش می‌بردند. در آن‌جا نیز «آزادی» دهقانان نه اقدامی دولتی بلکه ابتکار خصوصی اشراف زمین‌داری بود که در مسیر توسعه‌ی سرمایه‌داری کشاورزی گام برمی‌داشتند. آنان کشاورزان را از زمین‌های‌شان راندند تا بتوانند از این زمین‌ها به عنوان مراتع وسیع برای پرورش گوسفند استفاده کنند. هم‌چنین مقاطع‌کاران خصوصی ساخت راه‌آهن در انگلستان را پیش بردند. در ابتدا ساخت راه‌آهن در پروس نیز همانند روند آن در انگلستان بود، اما دولت برای نخستین‌بار با قانونی‌کردن شرکت‌های سهامی و تضمین بهره، تمرکز سرمایه‌ی ضروری را به نحو چشم‌گیری به‌پیش‌ برد. قبل از رونق راه‌آهنْ تقاضای بیش‌تری برای امکانات حمل و نقل وجود نداشت، فقط امیدوار بودند که پویایی اقتصادی در آینده منجر به تقاضای بیش‌تر شود. این سیاست که اقتصاددانانی مانند فردریش لیست تبلیغ می‌کردند، در نهایت باید به ثمر می‌نشست اما پیش از آن یک بحران اقتصادی تمام اروپا را فرا گرفت. بحران اقتصادی سال‌های ۱۸۴۷-۱۸۴۶ محرک تشدید گرایش‌های بحران‌زای درازمدت بود و سرانجام به یک انقلاب اروپایی منجر شد. در 28 مارس 1848 در برلین مبارزان که همه‌جا را مسدود کرده بودند، ارتش را شکست دادند و ارکان سلطنت را به‌لرزه درآوردند. در پاریس لوئی فیلیپ «پادشاه مردم» که بیش‌ازپیش ارتجاعی شده بود، سرنگون و جمهوری دوم فرانسه تأسیس شد. شورشی در سیسیل در ژانویه‌ی 1848 جرقه‌ای جدید برای جنبش وحدت ایتالیا به‌وجود آورد و در استان‌های لهستانی پروس نیز جنبش ملی لهستان شاهد خیزش‌های تازه‌ای بود.

وقایعی که در بالا به آن‌ها اشاره شد، نشان می‌دهند که به‌رغم علل اجتماعی و اقتصادی انقلاب 1848 در اروپا، مطالبات بورژوایی- دمکراتیک و ملی در این انقلاب مسلط بودند. دولت ملی در سرزمین‌های پراکنده آلمان و ایتالیا در مرکز این تلاش‌ها قرار داشت، هم‌چنین در لهستان که بین روسیه و پروس تقسیم شده بود. جنبش‌های ملی اروپایی آن زمان، با وجود گرایش‌های شوونیستی، عمدتاً سمت‌گیری دمکراتیکی داشتند. هم‌چنین در آلمان، مقاومت بخش‌های بزرگی از نخبگان بورژوازی علیه سلطنت و نظام‌ استبداد مطلقه بود. پشتیبانی آنان نه‌تنها از آزادی تجارت، بلکه از آزادی مطبوعات و بیان و حق رأی آزاد، حمایت جمعیت کارگر را برایشان به هم‌راه آورد.

اگر به «گورستان کشته‌شدگان مارس» در برلین بروید و به قبرهای مبارزان سنگربندی‌های خیابان‌ها نگاه کنید، به‌سرعت متوجه می‌شوید که بار واقعی مبارزات بر دوش چه کسانی بود: «کمک نقاش، ۱۸ ساله»؛ «شاگرد بافنده ابریشم»؛ «شاگرد، ۱۵ ساله، از برلین»؛ «خدمت‌کار تجاری» یا به‌سادگی شغل آن‌ها بر سنگ قبر نوشته شده است: «کارگر مرد.»[۱]

نمایندگان مجلس موسسان، که پس از پیروزی نبردهای خیابانی در کلیسای پاول فرانکفورت گرد هم آمدند، از افراد دیگری تشکیل شده بودند. نیمی از نمایندگان را کارمندانی تشکیل می‌دادند که عمدتاً حقوقدانان لیبرال بودند. 95 درصد از نمایندگان دیپلم دبیرستان داشتند و 49 نفرشان استاد دانشگاه بودند. این مجلس افراد تحصیل‌کرده بود. در این مجلس هیچ یک از نمایندگان «کارگر مرد» یا «کارگر زن» حضور نداشتند و فقط دو نفر از نمایندگانْ سوسیالیست بودند: ویلهلم ولف، یکی از اعضای بنیان‌گذار اتحادیه‌ی کمونیست‌ها، و آرنولد روگه، هم‌کار سابق مارکس در سالنامه‌های آلمانی‌ـ فرانسوی.

بسیاری از اعضای برجسته اتحادیه به آلمان بازگشته بودند تا در تحولات انقلابی دخالت داشته باشند اما نه تنها شمار کم آن‌ها مانع از تأثیرگذاری مؤثرشان شد بلکه پویایی درونی سیر رخدادها نیز اختلاف‌نظرهایی را به وجود آورد. مانیفست کمونیست اظهارنظرهای کاملاً صریحی را در صورت به‌وقوع پیوستن انقلاب مطرح کرده بود: « حزب کمونیست در آلمان تا آن‌جا که بورژوازی به شیوه‌ی انقلابی عمل می‌کند، هم‌راه با بورژوازی علیه سلطنت مطلقه و مالکیت ارضی فئودالی و خرده‌بورژوازی مبارزه می‌کند اما هیچ لحظه‌ای از آگاه کردن کارگران پیرامون تضاد خصمانه میان بورژوازی و پرولتاریا دست نمی‌کشد» (MEW 4: 492/ با اندکی تغییر/ فارسی محمد پورهرمزان. ص. 58). خود مارکس به‌طور سخت‌گیرانه‌ای به این برنامه پای‌بند بود و در ابتدا از جناح رادیکال دموکرات بورژوازی حمایت کرد (Mehring 1974: 161–196). به‌همین دلیل او نه در انجمن کارگران کلن بلکه در انجمن شهروندان دمکرات فعالیت کرد. فعالیت هر دو انجمن از دست‌آوردهای انقلاب بود که آزادی تجمعات و تشکل را ممکن کرد. قیدوبندهای مصوبات کارلسباد در سال 1819 درهم‌‌شکسته شده بود و هم بورژوازی و هم کارگران دیگر می‌توانستند بدون مانع با یک‌دیگر بحث و خواسته‌های سیاسی خود را بیان کنند.

کارگران مرد و زن آلمانی برای اولین‌بار در تاریخ این کشور از امکان تأسیس تشکل‌های قانونی برخوردار شدند. آن‌ها از این امکان به‌طور گسترده‌ای استفاده کردند، به‌همین دلیل بسیاری از تاریخ‌نگاران ازجمله هلگا گربینگ، أرنو کلونه و آکسل کوهن آغارگاه جنبش کارگری را از 1848 مدنظر می‌گیرند.

انجمن‌های کارگری در تمامی ایالت‌های آلمان تأسیس شدند که معمولاً به صورت محلی و خودانگیخته با شکل‌ها و هدف‌های سازمانی متفاوت شکل گرفتند. آن‌ها دست به فعالیت‌های آموزشی زدند و هم‌چنین منافع کارگران را در مبارزات برای دستمزد و دیگر درگیری‌های اجتماعی نمایندگی کردند. مراکز سیاسی این سازمان‌ها از یک سو ناحیه نیدرراین بود، جایی‌که انجمن کارگری کلن، بزرگ‌ترین سازمان کارگری آلمان شکل گرفت. این انجمن تحت رهبری آندریاس گوتشالک، یکی از اعضای سابق اتحادیه کمونیست‌ها، بود که در مه ۱۸۴۸ با مارکس اختلاف نظر پیدا کرد. مرکز دوم این جنبش برلین بود که تحت رهبری استفان بُرن، «انجمن عمومی کارگران آلمان» به‌عنوان نخستین سازمان کارگری سراسری شکل گرفت. هم‌چنین نخستین اتحادیه‌های کارگری آلمان نظیر اتحادیه‌ی کارگران سیگار و چاپ‌گران نیز در این شهر فعال بودند و به‌هم‌راه انجمن کارگری مبارزه ‌می‌کردند. بُرن عضو «اتحادیه کمونیست‌ها» بود اما مستقل از رهبری آن عمل می‌کرد و به‌رغم نارضایتی مارکس و انگلس، برنامه‌ای کاملاً متفاوت را دنبال می‌کرد.

انجمن عمومی کارگران آلمان

اشتفان بُرن، پسر یک دلال بود اما تحصیلات دبیرستان را به پایان نرساند و به‌جای آن دوره‌ی کارآموزی در زمینه چاپ را گذراند. او بعداً به کشورهای مختلف سفر کرد و در ۱۸۴۶ در پاریس به «اتحادیه‌ی عدالت» پیوست و پس از تغییر نام آن به «اتحادیه‌ی کمونیست‌ها»، هم‌چنان در این اتحادیه باقی ماند و به‌عنوان نماینده‌ی آن فعالیت کرد. او هم‌چنین به دستور مستقیم اتحادیه به آلمان رفت اما پس از مدت کوتاهی تحت‌تأثیر رویدادها قرار گرفت. بُرن بعداً درباره فعالیت‌هایش در انقلاب نوشت: «برای من ناگهان همه‌ی افکار کمونیستی کنار رفتند، آن‌ها هیچ ارتباطی با مطالبات مطرح شده و نیازمندی‌های آن دوره نداشتند. اگر من به‌عنوان یک کمونیست خود را معرفی می‌کردم، یا مسخره می‌شدم یا مورد ترحم قرار می‌گرفتم. من دیگر کمونیست نبودم. در جایی‌که هر ساعت وظایف و کارهای مبرم در برابرم قرار داده بود، دیگر سده‌های سپری‌شده اهمیتی برایم نداشتند.» (Born 1898: 65).

بُرن براساس مانیفست کمونیست از این مسئله آگاه بود که انقلاب پرولتری در آلمان در دستور کار قرار ندارد. اما او برخلاف مارکس نتیجه‌گیری نکرد که بدواً باید از بخش رادیکال بروژوازی حمایت کرد بلکه به سازمان‌یابی صنعت‌گران افزارمند و کارگران پرداخت. او محور کارش را اولویت ‌بخشیدن به مطالبات اجتماعی فوری کارگران مانند بهبود شرایط کار قرار داد و بدین‌ترتیب از یک برنامه‌ی رفرمیستی دفاع کرد. دقیقاً همین تمرکز بر نیازهای روزمره‌ی کارگران منجر به محبوبیت بیش‌ازپیش انجمن کارگران شد که 170 انجمن محلی را دربرمی‌گرفت و حدود 15هزار عضو داشت (Kuhn 2004: 47). بنابراین، اشتفان بُرن مطالبه‌ی مارکس و انگلس را مبنی بر فراروی از یک اتحادیه‌ی مخفی به جنبش توده‌ای عملی کرد.

انجمن کارگری با گردهمایی مجمع‌عمومی کارگران که در آوریل 1848 آغاز شد، یک کمیته‌ی مرکزی 24 نفره را انتخاب کرد که هر یک از آن‌ها نماینده‌ی یک رسته‌ی شغلی براساس سنت اصناف صنعت‌گران افزارمند بود. بُرن به‌عنوان دبیر کمیته‌ی مرکزی برلین در ماه ژوئن ‌هم‌راه با دیگر انجمن‌های کارگری در هامبورگ و برلین فراخوان به تأسیس «مجلس سراسری کارگران آلمان» را داد. از این فراخوان استقبال بسیار زیادی شد و از 23 اوت تا سپتامبر 1848 یک کنفرانس برگزار شد که به کنفرانس تأسیس انجمن کارگری تبدیل شد. این سازمان در سرتاسر آلمان فعال بود اما تمرکز اصلی فعالیت آن در زاکسن، پروس و تا حد زیادی در فرانکن و ورتمبرگ بود. آن‌ها نشریه‌ای تحت‌عنوان برادری منتشر کردند، سمبل این انجمن تصویری از دو دست درهم‌پیچیده در یک حلقه‌ی برگ بود. این سمبل هم‌بستگی در جنبش کارگری بارها تکرار شد و حتی حزب اتحاد سوسیالیستی آلمان در 1946 آن را به‌عنوان لوگوی خود انتخاب کرد تا بر ادعای خود مبتنی بر ادامه‌ی سنت‌های جنبش تاکید کند.

انجمن کارگری هم‌چنین وظایف اتحادیه‌ای را برعهده گرفت، از جمله انجمن‌های محلی به مباحث سیاسی دامن زدند و به کار آموزشی و مسائل اجتماعی پرداختند. آن‌ها مطالبات زیر را مطرح کردند: برپایی تعاونی‌های تولیدی، وضع قوانین ایمنی کار، تحصیل اجباری، تحصیل رایگان و هم‌چنین حمایت از کارگرانی که به‌دلیل پیری، بیماری یا سانحه دیگر قادر به تأمین معاش خود نبودند. با وجود یا به‌خاطر رویکرد رفرمیستی، انجمن کارگری و اشتفان بُرن مدافعان جدی انقلاب بودند چرا که بدون ساختارهای دمکراتیک تمام تلاش‌ها برای رفرم بی‌فایده بود.

اشتفان بُرن خود در قیام درسدن در مه ۱۸۴۹ شرکت کرد، جایی‌که ریچارد واگنر، آهنگ‌ساز و میخائیل باکونین آنارشیست روسی نیز در سنگربندی‌ها مشارکت داشتد. این قیام بخشی از روندی بود که به‌عنوان «کمپین قانون اساسی امپراطوری» شناخته می‌شود. در این‌جا چپ‌ها و دموکرات‌های رادیکال از قانون اساسی، که در مجلس تصویب شده بود، در برابر کنترل فزاینده‌ی ارتش سلطنتی تحت‌رهبری پروس دفاع کردند. این آخرین شعله‌‌های انقلاب از جمله شامل قیام در درسدن بود که در آن باکونین دفاع از شهر را رهبری کرد. باکونین در طول زندگی‌اش دشمن دولت و اقتدار باقی ماند و به‌همین دلیل در دهه‌های بعدی مجبور به تحمل سال‌ها حبس در زندان‌های مختلف شد (Wilson 1963: 222–246). اما برعکس، واگنرْ هم‌رزم قدیمی او در سال‌های بعد آهنگ‌ساز دربار ملی شد و در زرق و برق خاندان‌های اشرافی آلمان غرق شد. آشنایی این دو انقلابی ناهم‌سان و به‌ویژه مدت کوتاه آن نمادین است: آغاز مشترک انقلابی از سوی بورژوازی رادیکال و سوسیالیست‌های اولیه استثنایی در تاریخ آلمان باقی ماند، هم‌چون مبارزه‌ی مشترک انقلابیون آلمانی و روسی.

قیام در درسدن و مبارزات برای قانون اساسی امپراطوری هر دو بی‌نتیجه ماندند و با شکست انقلابْ انجمن کارگری نیز ازهم‌‌پاشید و کمیته‌ی مرکزی آن در 1850 منحل شد اما برخی از انجمن‌های محلی، به‌طور نمونه در ورتمبرگ تا 1854 به‌کار خود ادامه دادند. بٌرن به سوئیس مهاجرت کرد و در آن‌جا به‌عنوان خبرنگار مشغول به‌کار شد و در نهایت استاد ادبیات در دانشگاه شد.

مارکس و انجمن کارگران کلن

نقش برجسته‌ی انجمن کارگران کلن در تاریخچه‌ی جنبش کارگری آلمان فقط به این دلیل نبود که کارل مارکس مدتی رهبری آن را برعهده داشت بلکه یکی دیگر از دلایلش این بود که این انجمن با حدود 5 تا 7 هزار عضو یک سازمان توده‌ای محسوب می‌شد (Kuhn 2004: 49). این انجمن به‌ویژه با در نظر گرفتن سایر انجمن‌های کارگری منطقه‌ای در تریر و دوسلدورف، تقریباً به اندازه‌ی انجمن سراسری کارگران آلمان اهمیت داشت. موضوعات مطرح شده توسط انجمن کارگران کلن مشابه موضوعات مطرح شده توسط انجمن سراسری کارگران آلمان، به‌ویژه تکمیل حقوق سیاسی از طریق حقوق اجتماعی برای حفاظت از کارگران مزدبگیر و هم‌چنین اجرای بی‌چون‌وچرای اصول دمکراتیک در انقلاب بود. به‌طور نمونه رهبری انجمن ازجمله آندریاس گوتشالک خواستار تحریم انتخابات مجلس ملی بود، آن‌هم به‌ این دلیل که نمایندگان غیرمستقیم انتخاب می‌شدند.

در حالی ‌که مارکس و انگلس بدواً در «جمعیت دمکراتیک» چپ بورژوایی فعالیت می‌کردند، کمونیست‌هایی نظیر کارل شاپر و یوزف مول به انجمن کارگران کلن ملحق شدند. این دو نفر پس از دستگیری آندریاس گوتشالک رئیس اولیه‌ی این انجمن، رهبری آن را برعهده گرفتند. با این‌حال این انجمن هیچ علاقه‌ای به برقراری ارتباط با انجمن‌های کارگری شمال آلمان نداشت و هیچ نماینده‌ای را به کنگره‌ی مؤسس انجمن سراسری کارگران آلمان نفرستاد.

حتی زمانی‌که خود کارل مارکس در یک بحران در پایان 1848 رهبری انجمن کارگران کلن را برعهده گرفت، مرکز توجه‌اش معطوف به تأثیرگذاری بر بورژوازی و رادیکالیزه کردن آن بود، انقلاب بورژوایی می‌بایست تثبیت و تعمیق می‌شد تا زمانی‌که شرایط لازم برای یک انقلاب پرولتری فراهم شود. به‌همین دلیل مارکس عمدتاً به‌عنوان سردبیر نویه راینیشه تسایتونگ مشغله‌ی زیادی داشت که زیرعنوان آن «ارگان دموکراسی» بود. این نشریه از دموکراسی در آلمان و جنبش‌های آزادی‌خواه ایتالیا و لهستان حمایت می‌کرد و خواهان جنگ انقلابی بر علیه روسیه‌ی تزاری ‌بود که نه فقط لهستان را سرکوب می‌کرد بلکه به‌عنوان قدرت حمایت‌کننده از سلطنت‌های اروپایی محسوب می‌شد.

نخست زمانی‌که انقلاب دچار تزلزل شد و بورژوازی نتوانست به نقش تاریخی خود به‌درستی عمل کند، این امر منجر به تأمل نظری مارکس و طرف‌دارانش شد. انجمن کارگران کلن در 1849 از اتحادیه‌ی انجمن‌های دموکراتیک آلمان خارج شد و به انجمن سراسری کارگران آلمان پیوست. هم‌چنین نویه راینیشه تسایتونگ به موضوعات انجمن‌های کارگری توجه بیش‌تری کرد. مارکس در آوریل 1849 در این روزنامه اثر مشهور خود «کار مزدی و سرمایه» را منتشر کرد. با این‌حال، این چرخش دیگر تأثیری بر روند انقلاب نداشت. روزنامه ممنوع شد و مارکس و انگلس مجبور به ترک کشور شدند، هم‌چنین سایر اعضای اتحادیه کمونیست‌ها نیز تبعید شدند.

شکست انقلاب

روند انقلاب با قدرت و عزم بورژوازی آلمان در نوسان بود، این بورژوازی بود که حرف آخر را در انقلاب می‌زد و بیش‌تر شخصیت‌های سیاسی از میان این طبقه برخاستند. زیرا انجمن‌های کارگری در زمان انقلاب تأسیس شدند و زمان کمی برای ایجاد ساختارهای سازمان‌یافته و قشری از روشن‌فکران ارگانیک خودشان داشتند، بورژوازی لیبرال مدت‌ها قبل در صحنه‌ی سیاسی حضور داشت. این امر نشان می‌دهد که چرا مارکس و انگلس کمونیستْ بیش‌ازپیش روی بورژوازی حساب می‌کردند. با این‌حال، آن‌ها پیگیری و عزم این طبقه را کاملاً اشتباه ارزیابی کردند.

مقاومت شاه‌زادگان و پادشاهان علیه رفُرم‌های دموکراتیک و عدم دست‌یابی مسالمت‌آمیز به وحدت ملی تأثیر نابهنجاری داشتند که منجر به گردهم‌ آمدن قاضی‌ها، دادستان‌ها و استادان دانشگاه در فرانکفورت در یک مجلس انقلابی شد. کارخانه‌داران و بازرگانان نماینده‌ای در این مجلس نداشتند، کارمندان و بورژواهای تحصیل‌کرده بر صحنه‌ی سیاسی مسلط بودند.

این نخبگان جامعه توانستند اکثریت مردم را بسیج کنند اما در طول انقلاب به‌تدریج از تبعات کار خود به ‌هراس افتادند که دلیل آن مطالبات میانه‌روی انجمن‌های کارگران آلمان نبود بلکه روند انقلاب 1848 در فرانسه بود این روند به نحو روزافزونی پیش رفته بود: وحدت ملَی متحقق شده و صنعتی‌سازی در حال پیشرفت بود. این امر بدین معنا بود که مسائل اجتماعی فضای زیادی به‌خود اختصاص داده بودند و کارگران بیش‌ازپیش در رخدادهای انقلابی مشارکت کردند. آن‌ها در اثنای انقلاب موفق شدند که دولت فرانسه مطالبات‌شان را بپذیرد و کارگاه‌های ملَی را برای مقابله با بی‌کاری تأسیس کند (Abendroth 1985: 58–63). اعلام تعطیلی این کارگاه‌ها در ژوئن 1848 منجر به قیام شد که ژنرال جمهوری‌خواه کاوانیاک آن را به دستور مجلس ملَی سرکوب شد. درگیری‌های خیابانی در پاریس چهار روز طول کشید و هزاران کشته برجای گذاشت. این نخستین مقابله مستقیم بین پرولتاریا و بورژوازیْ هم‌چون شوکی برای انقلاب آلمان بود. فریدریش انگلس در این باره نوشت: «و البته بورژوازی آلمان در آن زمان نه فقط از پرولتاریای آلمان بلکه بیش‌تر از پرولتاریای فرانسه در هراس بود. نبرد ژوئن 1848 در پاریس به آن‌ها نشان داد که چه چیزی در انتظار آن‌ها است، پرولتاریای آلمان به اندازه‌ای تحریک شده بود تا به بورژوازی اثبات کند که در خاک این کشور نیز بذر همان محصول کاشته شده است و از آن به بعد نوک کُنش سیاسی بورژوازی چیده شد» (MEW 16: 397).

سرانجام به‌جای سرنگونی حکومت سلطنتی، مجلس کلیسای پاول در فرانکفورت در مارس 1849 به پادشاه پروس پیشنهاد سمت قیصر آلمان در یک سلطنت مشروطه را ارائه کرد اما او این پیشنهاد را رد کرد. در این اثنا او و سایر حکومت‌های سلطنتی تا جایی قدرت سیاسی قبلی خود را کسب کرده بودند که فعالانه می‌توانستند برعلیه انقلاب اقدام کنند.

واکنش در خلال سال‌های دهه‌ی 1850

موجی از اقدامات محافظه‌کارانه پس از شکست انقلاب آغاز شد: سلطنت، بورژوازی بزرگ و اشراف روستاها توانستند حاکمیت خود را در سرزمین‌های آلمانی حفظ کنند، انقلابیون یا مجبور به مهاجرت شدند و یا عدم فعالیت سیاسی. پلیس پروس بقیه‌ی کار را انجام داد: «محاکمه‌ی کمونیست‌های کلن» را در 1852 برپا کرد و با یک پرونده‌ی جعلی اعضای برجسته‌ی اتحادیه‌ی کمونیست‌ها را به دادگاه کشاند. هرچند وکلای مدافع توانستند نشان دهند که بسیاری از شواهد ارائه‌شده جعلی هستند و افکار عمومی را برعلیه این محاکمه بسیج کنند و کارل مارکس نیز از طریق مقالات خود از تبعید در لندن به دفاع از متهمان پرداخت. با این‌حال، چندین عضو اتحادیه‌ی کمونیست‌ها به حبس از سه تا شش سال محکوم شدند. اتحادیه که از زمان انقلاب دچار اختلال شده بود، در پایان 1852 به طور رسمی منحل شد.

پلیس با انجمن‌های کارگری با سروصدای کم‌تری اما به‌نحو جدی‌تری برخورد کرد. در فضایی که بیش‌تر یادآور مصوبات کارلسباد در 1819 بود، کلیه‌ی انجمن‌های کارگری و نشریه‌های آن‌ها ممنوع شدند. فقط صندوق‌های حمایت مالی غیرسیاسی تحمل شدند. جنبش کارگری در آلمان که به طور فرامنطقه‌ای سازمان‌یابی شده بود، پس از پای‌گیری‌اش دوباره سرکوب شد.

با این‌حال پلیس از محافل سنتی شاگردان صنعت‌گران افزارمند اطاعات زیادی نداشت که در سال‌های واپس‌گرایانه‌ی 1850 مبارزات کاری موفقیت‌آمیزی را پیش بردند. (Schneider 1971: 23f) نقطه‌ی اتکای آن‌ها عمدتاً به قابلیت جابه‌جایی شاگردان دوره‌گرد بود که با وجود تمام محدودیت‌ها تماس‌ها و روابط فرامنطقه‌ای گروه‌های شغلی مجزا از یک‌دیگر را حفظ کرده بودند. ملاقات‌های مشترک در میخانه‌های مشخص به جویندگان کار برای تبادل اطلاعات و یافتن محل اقامت و فرصت‌های کاری کمک می‌کرد. این امکان بود که از طریق اعتصاب‌ها و تحریم‌ها استادان صنعت‌گران افزارمند و کارفرمایانی را، که به خاطر بدرفتاری یا حقوق نامناسب مشهور بودند، مجبور به تغییر رفتار کنند. اساس موفقیت چنین مبارزاتیْ هم‌بستگی بین گروه‌های مختلف شغلی بود. شاگردان در مشاغل مشخص انجمن‌های توطئه‌گری را پایه‌گذاری کردند که با نمادهای علنی و مخفی یک‌دیگر را شناسایی می‌کردند. هر کسی که در کارگاه‌های تحریم شده توسط این انجمن‌ها شروع به‌کار می‌کرد، یعنی عملاً هنگامی که موازین این انجمن‌ها را نقض می‌کرد، نه‌فقط اعتبار خود بلکه هرگونه حمایت مادی را نیز از دست می‌داد. این فرد دیگر از دریافت اطلاعات پیرامون محل‌های کار جدید، کمک‌های اضطراری و اسکان در مهمان‌خانه‌های مشترک محروم می‌شد. بنابراین بایکوت‌ها بی‌چون‌وچرا اجرا می‌شدند. در اغلب موارد تهدید به بایکوت برای اعمال فشار بیش‌ازپیش کافی بود. انسجام و ارتباطات فرامنطقه‌ای شاگردان صنعت‌گر افزارمند منجر به این شد که آن‌ها با اشکال مبارزاتی پای‌گرفته در بازه‌ی زمانی پیشاصنعتی هم‌چنین در دوران ارتجاعی سال‌های دهه‌ی 1850 دست به مقاومت بزنند. دیتر اشنایدر، تاریخ‌شناس، به‌دلیل گسترش عمومی این شکل‌های مقاومتْ حتی از «اسطوره‌ی فراگستر سال‌های مرگ 1850» صحبت می‌کند و این سال‌ها را به‌عنوان دهه‌ی فعال جنبش کارگری قلمداد می‌کند (Schneider 1971: 24).

این امر منطبق با این واقعیت است که اقتصاد حتی خارج از حوزه‌ی صنعت‌گری به‌شدت درحال گسترش بود. چراکه آلمان در سال‌های دهه‌ی 1850 رونق اقتصادی عظمیمی را تجربه کرد که آغازگاه صنعتی‌سازی واقعی بود. پایه و بنیاد این رونق از سال‌های ۱۸۳۴-۱۸۳۳ با تأسیس «اتحادیه‌ی گمرک آلمان» گذاشته شد. تبعات این امر تشکیل یک بازار داخلی مشترک از 18 ایالت‌ تحت‌ حکومت پروس با جمعیتی حدود 23 میلیون نفر بود. اما این امر به‌معنای تجارت آزاد نبود: فضای اقتصادی نوین ایجادشده از طریق تعرفه‌های گمرکی یک‌سان در مقابل واردات از خارج محافظت می‌شد، به‌نحوی که صنعت داخلی بتواند بدون هیچ مانعی توسعه پیدا کند. ساختن راه‌آهن، که دولت از آن حمایت می‌کرد، نیز به این مسئله یاری رساند که فضای اقتصادی ایجادشده از حوزه‌ی سیاسی جدا نماند: افزایش تولید کالاها به‌صورت انبوه برای بازارهای فرامنطقه‌ای، دیگر با توجه به کاهش هزینه‌های حمل‌ونقل، از لحاظ اقتصادی معقول به‌نظر می‌رسید. هم‌هنگام توسعه‌ی شبکه‌ی حمل‌ونقل به‌خودی خود منجر به تقاضای عظیمی شد، به‌طور نمونه برای صنعت فولاد. در حالی ‌که در 1850 در پروس شمار لوکوموتیوها بالغ بر 495 و میزان خط آهن بالغ بر 3869 بود، بیست سال بعد شمار لوکوموتیوها به 3485 و میزان خط آهن به 11235 کیلومتر رسید. (Grebing 1966: 48–50)

زیرساخت حمل‌ونقل، بازار داخلی و حمایت دولت از تولیدات داخلیْ شرایط را برای صنعتی‌سازی در آلمان تسریع کرد. بحران‌های شدید اقتصادی سال‌های 1857 و 1873 به این روند تعلق داشتند و توسعه‌ی سرمایه‌دارانه‌ی صنعتی دیگر توقف‌نا‌پذیر بود. این امر پیامدهای سیاسی و اجتماعی مختص به‌خودش را به‌هم‌راه داشت: تضاد فزاینده‌ی دامن‌گستر بین سرمایه و کار که دیگر به‌هیچ‌وجه ممنوعیت‌پذیر نبود. علیرغم فقدان داده‌های آماری قابل اتکاء، همواره اعتصابات غیرقانونی، مبارزات کاری و مبارزه برای دستمزد وجود داشت. پرولتاریایی شدن توده‌های مردم ادامه پیدا کرد، در عین حال‌که قشر خودآگاهی از کارگران ماهر شکل می‌گرفت. این گروه متخصص که عمدتاً از مردان تشکیل شده بود، اگرچه هنوز پای‌بند سنت‌های صنعتگران افزارمند بود دیگر برای رویای داشتن یک کارگاه کوچک مبارزه و تلاش نمی‌کرد. آن‌ها بیش‌ازپیش خود را به‌عنوان کارگر هویت‌یابی می‌کردند و در سال‌های 1860 به پایه‌ای برای نوسازی جنبش سوسیالیستی تبدیل شدند.

فردیناند لاسال و بازتأسیس جنبش کارگری

با وجود تمام گسست‌ها و بحران‌های هویتی، سال 1863 تا به امروز توسط حزب سوسیال دمکرات آلمان (SPD) به‌عنوان تاریخ تأسیس [جنبش کارگری] جشن گرفته می‌شود. زیرا فردیناند لاسال در این سال «اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان» (ADAV) را تأسیس کرد که نخستین حزب کارگری آلمان به‌معنای مدرن آن به‌شمار می‌آید. علاوه بر «لاسالی‌ها»، یک حزب کارگری دیگر [حزب سوسیالیست کارگران آلمان] را ویلهلم لیبکنشت و آگوست ببل و افراد پیرامون آن‌ها در 1869 تأسیس کردند. اما نقطه‌ی مشترک هر دو حزب آگاهی و شناخت از این واقعیت بود که فقط یک سازمان مستقل از بورژوازی می‌تواند منافع کارگران را نمایندگی کند.

نخستین کسی که این موضوع را به‌صراحت بیان و به مرحله اجرا درآورد، فردیناند لاسال بود. او در 1825 در خانواده‌ی یک تاجر یهودی مواد اولیه ابریشم، هایمن لاسال، در برلین متولد شد و بعدها نامش را به شکل فرانسوی تغییر داد. (Wilson 1963: 195–222) فردیناند جوان به یک مدرسه‌ی بازرگانی در لایپزیگ رفت و از دوران جوانی دائماً در تنش با محیط خود بود. حتی در سن دوازده سالگی هم‌کلاسی‌هایش را به دوئل دعوت می‌کرد و مدیر مدرسه به‌خاطر تمایلش به مطرح شدن به او توصیه کرد که به حرفه‌ی بازی‌گری روی آورد. به‌طور نمونه ایفای نقش شایلاک ــ شخصیتی از نمایشنامه‌ی تاجر ونیزی شکسپیر، کلیشه‌ی یک یهودی طمع‌کار اما محبوب ــ را به او پیشنهاد کرد. لاسال نیز مانند همه‌ی یهودیان عصر خود ناگزیر بود با چنین کاریکاتورهایی مبارزه کند. تیزهوشی و گزافه‌گویی خصوصیات نابخشودنی او محسوب می‌شدند، در حالی ‌که چنین خصوصیاتی در مورد فرزندان بورژواها نشانه‌ی سرزندگی بودند.

اما همه‌ی این تبعیض‌ها فقط او را به مقاومت بیش‌تر ترغیب ‌کردند و با وجود موانع و مخالفت‌های بی‌شمار موفق شد در دبیرستانی کاتولیک برای گرفتن دیپلم ثبت‌نام کند. اما یک کمیسر دولتی پروس با وجود نتایج خوب لاسال و حتی اعتراض کمیسیون امتحاناتْ از پذیرش قبولی او در آزمون دیپلم خودداری کرد. استدلال کمیسر دولت پروس برای این کار بسیار مضحک و عجیب‌وغریب بود: پسر خود او نیز هرگز نتوانسته بود بیش‌تر از کلاس ششم درس بخواند و لاسال باید از همان ابتدا اجازه‌ی شرکت در آزمون را دریافت نمی‌کرد. اما لاسال منصرف نشد و در سال بعد آزمون را با موفقیت پشت سر گذاشت. او تنش‌ها را دور نمی‌زد بلکه به استقبال آن‌ها می‌رفت؛ در دانشگاه برسلو مدت کوتاهی پس از آغاز تحصیل بازداشت شد و به‌دلیل شرکت در تظاهرات دانشجویی هگلی‌ها‌ی جوان به ده روز زندان محکوم شد.

لاسال شیفته‌ی هگل بود و برای مدت طولانی خود را پژواک روح جهانی هگل می‌پنداشت. پدرش را برای بورژوا بودن سرزنش می‌کرد و هم‌زمان از او پول‌ زیادی درخواست می‌کرد تا سبک زندگی مردان شیک‌پوش و دوستدار زنان داشته باشد.

لاسال جوان علاوه بر سرگرمی‌های اجتماعی به قیام بافندگان شلزین، که تأثیر زیادی بر او گذاشت، توجه داشت. او بعدها درباره‌ی خودش گفت که از 1840 یک انقلابی و از 1843 یک سوسیالیست بوده است یعنی از هفده‌سالگی.

اما لاسال نه در مقام سیاست‌مدار بلکه به‌دلیل یک دادگاه طلاق جنجالی به شهرت رسید. در 1846 وکیل مدافع کنتس سوفی فون هاتسفلد در دادگاهی علیه همسرش شد؛ در آن زمان، جدایی زنان از همسران‌شان نادر و غیرقابل قبول به شمار می‌رفت. لاسال نه حقوق بلکه فلسفه تحصیل کرده بود، با این‌حال، این موضوع هیچ‌کس را آزار نمی‌داد. برعکس، سخن‌رانی‌های او در دادگاه توجه عمومی را جلب کرد، لاسال می‌توانست ساعت‌ها صحبت کند و با جذابیت سخنانشْ شنوندگان را به خود جلب کند، در حالی ‌که با حملات تهاجمی‌اش مخالفان را فلج می‌کرد. اما پس از مدت کوتاهی بیش‌تر به‌عنوان متهم به دادگاه می‌رفت تا در مقام وکیل مدافع. لاسال انقلاب 1848 را همانند انگلس یا باکونین در خیابان‌ها تجربه نکرد بلکه در زندان بود. او طرحی را برای ورود غیرقانونی به محل اقامت کنت فون هاتسفلد ترتیب داده بود تا برای دادخواست طلاق مدارکی فراهم کند. سخن‌رانی او در دادگاه برای دفاع از خود در اوت 1848 شش ساعت طول کشید و طی آن از حقوق بشر دفاع کرد. در دادگاه تبرئه و از آن به بعد به‌عنوان قهرمان انقلابی محسوب می‌شد.

با این وجود لاسال از جنبش سازمان‌یافته سوسیالیستی فاصله داشت. در اتحادیه‌ی کمونیست‌ها فقط در حاشیه فعال بود زیرا مارکس و رفقایش به خلق‌وخوی سرزنده‌ی او بدبین بودند. اما برای سال‌ها ستایش‌گر مارکس باقی ماند: در 1861 او ملاقات مهاجران در برلین را سازمان‌دهی کرد و به‌ویژه برای مارکس بلیط شرکت در اپرا را تهیه کرد، صندلی مارکس را درست مقابل لژ سلطنتی رزرو کرده بود تا از این طریق «به خانواده‌ی سلطنتی توهین کند.» (Wilson 1963: 205)

این اقدام تحریک‌آمیز به‌دلیل بر تخت سلطنت نشستن پادشاهی دیگر امکان‌پذیر شد. حاکم جدید، ویلهلم اول، مخالفان سیاسی را عفو کرد. سه سال قبل از آن لیبرال‌ها در انتخابات برای مجلس پروس به پیروزی چشم‌گیری علیه محافظه‌کاران دست‌یافتند و دوره‌ی واپس‌گرایی سیاسی رو به پایان بود. تأسیس شمار بسیار زیادی انجمن، که کارگران نیز بیش از پیش در تأسیس آن‌ها مشارکت داشتند، نشان‌دهنده‌ی خودآگاهی جدید شهروندان بود. مشارکت زنان کارگر و هم‌چنین زنان بورژوا در انجمن‌های سیاسی تا 1908 به‌دلیل قوانین انجمن‌ها در پروس ممنوع بود و فقط مشارکت آن‌ها در انجمن‌های خیریه تحمل می‌شد. یک سال بعد از تاج‌گذاری ویلهلم اول تنش شدیدی بین اکثریت لیبرال نمایندگان در مجلس و سلطنت پروس شکل گرفت: رون، وزیر جنگ خواستار افزایش بودجه‌ی نظامی و افزایش سال‌های خدمت سربازی شد. توجیه او برای این درخواست این بود که دو سال اول باید صرف آموزش سربازان برای شلیک به دشمن شود و سال سوم باید به آن‌ها آموزش داد که در صورت کسب دستور به پدر و مادر خود شلیک کنند. (Wilson 1963: 209).

این امر سرآغاز روندی بود که به‌عنوان «منازعه پیرامون قانون اساسی پروس» در تاریخ ثبت شد. لیبرال‌ها با تصویب بودجه‌ی دولت مخالفت کردند، اما پادشاه به‌دنبال دولتی بود که تسلیحات نظامی را حتی با وجود مخالفت مجلس و عدم مطاقبت آن با قانون اساسی به هر نحو که شده پیش ببرد. اتو فون بیسمارک، یک اشراف‌زاده‌ی صرفاً واپس‌گرا این دولت را تشکیل داد. او به‌مدت 28 سال تاریخ پروس و آلمان را رقم زد.

تصادفی نبود که لاسال در این دوران پرآشوب توانست به موفقیت‌های بزرگی در میان کارگران دست پیدا کند. لیبرال‌ها تلاش می‌کردند کارگران را به‌عنوان رأی‌دهنده به‌خود جذب کنند و بیسمارک و محافظه‌کاران به‌دنبال آن بودند که آن‌ها را به سلطنت پیوند دهند؛ انشقاق در میان طبقات سیاسی حاکم فضای سیاسی آزادی را فراهم کرد که می‌توانست مورد استفاده قرار بگیرد. سخن‌رانی لاسال برای کارگران صنعت ماشین‌سازی در اورانین‌بورگ در برلین در 12 آوریل 1862 به‌عنوان «برنامه‌ی کارگران» به تاریخ پیوست. او به‌شدت به نظام رأی‌گیری سه دسته‌ای در انتخابات مجلس پروس حمله کرد. این نظام انتخاباتی محصول دوران ارتجاعی بود که رأی‌دهندگان را بر اساس درآمد مالیات مستقیم‌شان به سه دسته [طبقه] تقسیم می‌کرد. دسته اول که بیش‌ترین مالیات را پرداخت می‌کردند، یک قشر از اشراف ثروت‌مند بودند که فقط سه هزار نفر رأی‌دهنده را دربرمی‌گرفت و‌ از همان تعداد کرسی‌ برخوردار بودند که بیش از سه میلیون رأی‌دهنده متعلق به دسته‌ی سوم.

لاسال از کارگران خواست دست به مبارزه‌ی طبقاتی بزنند که نخستین و کارآمدترین افزار آن باید حق رأی عمومی و برابر باشد. منظور او از حق رأِی عمومیْ حق رأی مردان بود. جنبش کارگری بعدها مطالبه‌ی حق رأی زنان را مطرح کرد. لاسال اعلام کرد که کارگران در مبارزه برای حق رأی نباید روی لیبرال‌ها تکیه کنند و باید این مبارزه را با نیروی خودشان پیش ببرند.

انتشار متن سخن‌رانی آتشین لاسال توجه بیش‌ازپیش قشر روبه‌گسترش کارگران ماهر را به‌خود جلب کرد که در پی تلاش جدیدی برای سازمان‌یابی سیاسی بودند. نمایندگان انجمن کارگران لایپزیگ، «به‌پیش» که تا آن‌زمان با حزب لیبرال پیشرفت متحد شده بودند، به لاسال نزدیک شدند. او در «پاسخ سرگشاده» به درخواست نمایندگان انجمن کارگران لایپزیکْ یک برنامه‌ی سوسیالیستی را تدوین کرد که به سند پایه‌گذاری «اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان» تبدیل شد. اما لاسال عملاً تقریباً یک سال ریاست آن را برعهده داشت. در مه 1863 این اتحادیه تأسیس شد و لاسال در اوت 1864 به قتل رسید. او قربانی تکبر خود شد: او در جدال بر سر خانمی به نام کارولین، اشراف‌زاده‌ی رومی، یانکو فون راکوویچ را به دوئل دعوت کرد. لاسال پیشنهاد دوستش مبتنی بر تمرین با تپانچه را قبل از دوئل رد کرد و بدون حتی شلیک یک گلوله به قتل رسید (Wilson 1963: 214).

لاسل با وجود مرگ زودهنگامش و شاید به‌همین دلیل، در میان کارگران آلمان مانند یک قدیس مورد ستایش قرار گرفت و ترانه‌هایی به احترام او ساخته شد و پرتره‌ی او حتی چندین دهه بعد در تظاهرات‌ها حمل می‌شد.

از زمان انجمن‌های کارگری آلمان، اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان نخستین تلاش برای احیای دوباره‌ی یک جنبش کارگری فرامنطقه‌ای بود. نکته قابل‌توجه این است که در این‌جا نیز مانند «اتحادیه‌ی کمونیست‌ها»، صنعتگران افزارمند رادیکال، یعنی کارگران ماهر پایه و بنیاد تشکیلاتی را تشکیل می‌دادند اما سپس از یک روشن‌فکر درخواست کردند که برنامه‌ی آن‌ها را تدوین کند. همان‌طور که هدویک واخنهایم به‌درستی اشاره می‌کند، انجمن‌های کارگری در آن‌زمان «جنبش‌های راهبردی» بودند (Wachenheim 1971: 61). این جنبش‌ها را شخصیت‌های قوی و کاریزما رهبری می‌کردند و به‌ویژه پیرامون مسائل برنامه‌ای به آن‌ها وابسته بودند. شمار بسیاری از این شخصیت‌ها خاستگاه کارگری نداشتند. خاستگاه خانواده‌گی مارکس، انگلس، لاسال و هم‌چنین اشتفان بُرن بورژوایی بود و به دبیرستان و دانشگاه رفته بودند. نکته‌ی غیرقابل انتظار این است که شمار قابل‌توجه‌ای از این رهبران خاستگاه یهودی داشتند. این امر شاید توضیح‌دهنده‎ی حساسیت آن‌ها به تبعیض و سرکوب باشد. با این وجود شمار بسیار زیادی از یهودیان سعی در دست ‌یافتن به مرتبه و جایگاه اجتماعی بورژواها داشتند، به‌جای آن‌که به دشمن جامعه‌ی بورژوایی تبدیل شوند.

ویلهلم ویتلینگ، شاگرد خیاط، استثنایی در تاریخ سوسیالیسم اولیه‌ی آلمان بود. او یک خودآموخته‌ی تمام عیار بدون تحصیلات عالی بود و یکی از نخستین سیاست‌مداران جنبش سوسیالیستی بود که از محیط کارگری برخواسته بود.

فقدان آموزش برای کارگران خواهان رشدْ در آن‌زمان هم‌چون یک داغ ننگ بود. این فقدان و «ناپختگی» ظاهری دلایلی بودند که نشان می‌دهد چرا فراخوان‌های لیبرال‌ها برای بهبود فرهنگی و تدریجی وضعیت معیشتی طبقه‌ی کارگر بیش‌ازپیش مورد استقبال قرار می‌گرفت. یکی از مروجان این ایده هرمان شولتزـ دلیچ (1883-1808) بود. او به کارگران توصیه می‌کرد که از مبارزه‌ی طبقاتی خودداری کنند اما خواستار خودسازمان‌یابی آن‌ها در انجمن‌های فرهنگی و به‌ویژه تعاونی‌ها شد. کارگران با این تعاونی‌ها باید از طریق تمرکز پشتوانه‌ها و ذخیره‌های مشترکْ وضعیت اقتصادی‌شان را بهبود دهند. دستمزد پس‌انداز شده باید در انجمن‌های پس‌انداز و اعتبار جمع‌آوری شود و به‌عنوان سرمایه‌ی اولیه برای برپایی بنگاه توسط خود کارگران به‌کار گرفته شود؛ امروزه بانک‌های مردم براساس این ایده شکل گرفته‌اند. کارگران و کارکنان از طریق اتحادیه‌های مصرفْ می‌توانستند با خریدهای عمده قیمت‌های ارزان‌تری به دست آورند. کوشش و صرفه‌جوییْ به‌عنوان اصل شولتز ـ دلیچ می‌توانست مشکلات اجتماعی را حل کرده و سطح زندگی توده‌ها را بالا ببرد.

ایده‌های لاسال و برنامه‌ی اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان بدون چالش با شولتز- دلیچ و لیبرالیسم قابل درک نیست. لاسال خود سوسیالیسم تعاونی را تبلیغ می‌کرد و از این نظر به ایده‌های شولتز- دلیچ نزدیک بود. هدف او این بود که طبقه‌ی کارگر را به کارآفرینان خود تبدیل کند تا کارگران از «کل درآمد کار» برخوردار شوند.با این‌حال، لاسال به خوبی از این مسئله آگاه بود که با صرفه‌جویی سخت‌کوشانه در شرایطی که دستمزدها به‌طور کلی پایین بودند، هرگز یک جنبش تعاونی ایجاد نخواهد شد که بتواند سرمایه‌داری را به‌عنوان یک قدرت اقتصادی به چالش بکشد. او این ارتباط را «قانون آهنین دستمزد» نامید و ادعا کرد که در سرمایه‌داری دستمزدها همیشه نیازهای حداقل زندگی را تأمین می‌کنند. به‌همین دلیل او نیز اعتصاب‌ها و فعالیت‌های اتحادیه‌ای را رد کرد؛ رویکردی که جانشینان او تحت فشار بدنه به سرعت آن را کنار گذاشتند.

لاسال نه صرفه‌جویی و نه اعتصاب، بلکه اعطای وام‌ها و دخالت دولت را به‌عنوان وسیله‌ای برای تغییر اقتصاد سرمایه‌داری و امکان‌پذیری تولید تعاونی تبلیغ می‌کرد. اما دولت پروس در آن بازه‌ی زمانی به‌هیچ‌وجه در فکر آن نبود که بدین‌نحو به طبقه‌ی کارگر کمک کند. بنابراین، دست‌یابی به حق رأی عمومی به عنوان وظیفه‌ی فوری یک جنبش کارگری نوین که باید شکل می‌گرفت، در نظر گرفته شد.

اگر طبقه‌ی کارگر به‌عنوان اکثریت بزرگ جمعیت بتواند پارلمان و دولت را آزادانه انتخاب کند، به‌سرعت قادر خواهد بود که دولت را به‌عنوان «ائتلاف بزرگ از طبقات کارکن به تصاحب خود درمی‌آورد». لاسال به حامیان خود در «پاسخ سرگشاده» گفت: «به راست و چپ نگاه نکنید، به غیر از حق رأی عمومی و مستقیم به چیزی گوش ندهید.» (Weber 1991: 61) اگرچه لاسال همواره برای دموکراسی تبلیغ می‌کرد، اما او اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان را به شیوه‌ای مستبدانه رهبری می‌کرد: او در مقام رئیس دارای اختیارات مطلق بود و حتی گروه‌های محلی اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان را کنترل می‌کرد. لاسال تا آن‌جا پیش رفت که خود را پادشاه امپراتوری‌اش می‌انگاشت و در نامه‌نگاری با بیسمارک خواستار تغییرات اجتماعی در سلطنت شد.

اعضای اتحادیه ابتدا این شیوه‌ی برخورد لاسال را پذیرفتند که منجر به کاریزمای بیش‌ازپیش او شد. با این وجود برخی از انجمن‌های کارگران برای استقلال‌شان اهمیت و ارزش زیادی قائل بودند و به اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان نپیوستند. در اواخر 1863، تعداد اعضاء اتحادیه به 1000 نفر رسید و یک سال بعد به 4600 نفر افزایش یافت. این نرخ برای لاسال که انتظار داشت 100000 نفر عضو اتحادیه شوند، بسیار ناامیدکننده بود. با این وجود، اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان فقط ظرف دو سال به دومین اتحادیه‌ی بزرگ کارگری پس از لیبرال‌ها تبدیل شد.

برنامه‌ی لاسال را می‌توان به سه مرحله خلاصه کرد: ابتدا حق رأی عمومی، سپس اعتبار دولتی و تعاون‌های تولیدی، با هدف نهایی «امحای واقعی تضادهای طبقاتی»، همان‌طور که در برنامه‌ی اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان ذکر شده است.

بدین ترتیب، او آشکارا از مارکس و انگلس متمایز بود که در مانیفست حزب کمونیست خواستار تصاحب دولت شده بودند، اما نه از طریق انتخابات بلکه از طریق انقلاب. اگرچه آن‌ها نیز دولت را به‌عنوان ابزاری ضروری برای برپایی جامعه کمونیستی و دیکتاتوری پرولتاریا را به‌عنوان یک مرحله بینابینی مدنظر گرفتند، اما انتظار داشتند که دولت در بلندمدت زوال پیدا کند. آن‌ها تصریح کردند که قدرت عمومی با پایان تضادهای طبقاتیْ خصلت سیاسی خود را از دست می‌دهد و «جای جامعه‌ی کهنه‌ی بورژوائی با طبقات و تضادهای طبقاتی آن را، جامعه‌ای می‌گیرد که در آن رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همگان است» (MEW 4: 482 / فارسی، محمد پورهرمزان. ص.47). در مقابل لاسال در پاسخ خود بیان کرد که «دولت چیزی جز سازمان بزرگ، ائتلاف بزرگ طبقات کارکن نیست» (Weber 1991: 59).

با این‌همه، حتی در دهه‌ی لیبرالی ۱۸۶۰ نیز یک انجمن برای واژگونی انقلابی دولت به‌سختی می‌توانست به‌طور قانونی پدیدار شود. ولفگانگ آبنرُت به‌درستی نقطه ضعف انتقاد لاسال از دولت را نه به دلیل سانسور بلکه نزدیکی او به فلسفه ایدئالیسم آلمانی ارزیابی می‌کند. نمایندگان این فلسفه، هگل و فیشته، همواره دولت را به‌عنوان بیان ایده‌آل نیک‌بختی عمومی و اراده جمعی مدنظر می‌گرفتند. نمایندگان منتقد این فلسفه نظیر هگلی‌های چپ بر این نکته تاکید می‌کردند که نه دولت کنونی پروس بلکه یک دولت اصلاح‌شده و دمکراتیک قادر به متحقق کردن این مؤلفه‌هاست. اما نخست کارل مارکس به‌طور جدی به دولت بورژوایی به‌عنوان ابزاری برای سلطه‌ی طبقات حمله کرد و خواستار امحاء آن شد.

مشاجره پیرامون شیوه‌ی برخورد به حق رأی و دولت به یک مشاجره‌ی دائمی در جنبش سوسیالیستی تبدیل شده است، آن‌هم نه فقط در آلمان. این موضوع یکی از مشکلات اساسی تمام جنبش‌های اجتماعی بوده و هست، این جنبش‌ها باید به این سؤال پاسخ دهند که مطالبات‌شان را از چه کسی درخواست می‌کنند و با چه ابزار‌هایی باید تحول سوسیالیستی در جامعه متحقق شود. تفسیرهای بعدی با توجه به این تنش‌های دائمی بارها سعی کرده‌انداز لاسال به‌عنوان یک رفرمیست انتقاد کنند و با ارجاع به او میراث انقلابی جنبش کارگری را تخفیف دهند. در مقابل، آگوست ببل، دشمن لاسال، و حزب کارگران سوسیال‌دموکرات او (SDAP) از سوی تاریخ‌نگاری آلمان شرقی به‌عنوان «مارکسیست‌های واقعی» در خطی مستقیم تا حزب اتحاد سوسیالیستی آلمان (SED) نشانده شدند. اما در عمل، هر دو گروه از بسیاری جهات اشتراک داشتند.

آگوست ببل، ویلهلم لیبکنشت و حزب کارگری سوسیال دمکراتیک آیزناخ

آگوست ببل (۱۹۱۳-۱۸۴۰) یکی از منتقدان لاسال بود. ببل از نظر تاریخی یکی از نخستین شخصیت‌های رهبران سوسیالیسم بود که خود از طبقه‌ی کارگر برخاسته بود. او که پسر یک درجه‌دار نظامی بود، در 13 سالگی یتیم شد و به حمایت یک صندوق خیریه نیاز داشت تا تحصیلات خود را در مدرسه ابتدایی به پایان برساند. در ۱854 به یادگیری فن چرخ‌کاری پرداخت و سعی کرد در کنار کار، از طریق مطالعه خود را آموزش دهد. این تشنگی برای علم، ببل را در 1861 به «انجمن آموزش فنی» در لایپزیگ کشاند. این انجمن یکی از بسیاری از انجمن‌های تأسیس‌شده بود که در آن بازه‌ی زمانی با هدف ترویج فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی کارگران به‌وسیله لیبرال‌ها ایجاد شده بود تا بتوانند هم‌زمان آن‌ها را به‌عنوان رأی‌دهنده و بدنه‌ی سیاسی به‌خود پیوند دهند.

ببل به سرعت درون انجمن‌های لیبرالی از مصرف‌کننده به سازمان‌دهنده تبدیل شد و مدیریت کتابخانه انجمن را بر عهده گرفت و به عضویت هیئت مدیره درآمد. او در ابتدا با سیاسی‌سازی انجمن آموزشی لایپزیگ مخالفت کرد. اعضایی چون یولیوس فالتیش که به این هدف می‌خواستند دست یابند، در ۱۸۶۲ از انجمن آموزشی اخراج شدند و انجمن «به‌پیش» را تأسیس کردند، همان انجمنی که در نهایت با نزدیک شدن به لاسالْ به هسته‌ی اصلی اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان تبدیل شد.

انجمن‌های آموزشی لیبرال در واکنش به تأسیس اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان در یک کنفرانس منطقه‌ای سازمان‌دهی شدند که در ۷ ژوئن ۱۸۶۳ برای اولین بار در فرانکفورت آم ماین برگزار شد. هدف ممانعت از تلاش‌های لاسال برای جدا کردن کارگران از لیبرال‌ها وحزب تازه تأسیس «پیشرفت» بود.

در اولین کنفرانس، 110 نماینده از 54 انجمن حاضر شدند. سال بعد، 106 انجمن در آن حضور داشتند که نماینده‌ی حدود 23000 عضو بودند که آشکارا بیش از شمار اعضای اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان بود (Wachenheim 1971: 99). در این دیدارهای سالانه، مسائلی چون مضمون تعاونی‌ها، انجمن‌های پس‌انداز و مسائل آموزشی مورد بحث قرار گرفتند. خود ببل در اولین کنفرانس درباره‌ی این موضوع سخن‌رانی کرد. اما سخن‌ران معروف مراسم هرمان شولتز- دلیچ بود که موضوع سخن‌رانی‌اش پیرامون تعاونی بود. با گذشت زمان، تنش‌ها بین حامیان بورژوازی و بدنه‌ی انجمن افزایش یافت. شخصیت‌هایی چون ببل که مدت‌ها به بلوغ سیاسی کارگران شک داشتند، آغاز به تغییر نظرات‌شان در این زمینه کردند. عدم تمایل ببل به لاسالی‌ها ادامه پیدا کرد، علیرغم آن‌که او از آثار آن‌ها الهام می‌گرفت: «من […] مانند تقریباً همه‌ی افرادی که در آن زمان سوسیالیست شدند، از لاسال به مارکس رسیدم. قبل از آن‌که ما با آثار مارکس و انگلس آشنا شویم، نوشته‌های لاسال بین ما دست‌به‌دست می‌گشت» (Bebel 1910: 100f). ببل سرانجام از طریق تماس با ویلهلم لیبکنشت مارکسیست شد که در لندن به جمع مارکس و انگلس تعلق داشت و در 1866 به عضویت بین‌الملل اول درآمد.

هم‌کار آگوست ببل، ویلهلم لیبکنشت (1900-1826) از یک خانواده‌ی کارمندی پروتستان بود و نظیر فردریش انگلس از طریق چالش با دین به انقلاب پیوست. بعد از این‌که در دانشگاه گیسن در اعتراضات دانشجویی شرکت کرد در 1848 از رخدادهای انقلاب بسیار هیجان‌زده شد، به پاریس رفت و در مبارزات آن کشور شرکت کرد. در اثنای انقلاب به آلمان بازگشت و به «اتحادیه‌ی کمونیست‌ها» پیوست. ارتجاع او به خارج از آلمان تبعید کرد و تنها پس از عفو 1861 توانست دوباره به آلمان بازگردد و دست به فعالیت سیاسی بزند.

لیبکنشت به هم‌راه ببل در 1866 «حزب مردم زاکسن» را تأسیس کرد که پلتفرمی رادیکال دموکراتیک بود و به مبارزه با نفوذ پروس در روند وحدت ملی آلمان می‌پرداخت. این بازه‌ی زمانی از تاریخ چندان کم اهمیت نیست زیرا به یک تضاد اساسی درون جنبش کارگری اشاره دارد: در حالی ‌که لاسال و اتحادیه‌ی کارگران آلمان در برلین و پروس پایگاه‌های قدرت‌مندی داشتند و برتری پروس را در روند تشکیل دولت ملی آلمان مثبت ارزیابی می‌کردند، بسیاری از اتحادیه‌های کارگری جنوب آلمان به شدت مخالف پروس بودند زیرا آن‌ها تحت قوانین لیبرال‌تر کشورهای کوچک در جنوب از حقوق بیش‌تری برخوردار بودند. در حالی ‌که پیروان لاسال بر اساس شعار «آزادی از طریق وحدت» دست به فعالیت می‌زدند، اتحادیه‌ها در جنوب ابتدا می‌خواستند «از طریق آزادی به وحدت دست یابند». با این‌حال هدف تشکیل یک دولت ملی واحد این گروه‌ها را متحد می‌کرد زیرا حکومت کشورهای کوچک و کوچک‌تر به‌عنوان یک واقعیت ناامیدکننده و به‌ویژه به‌دلیل کم‌داشت‌های اقتصادی در میان کارگران از محبوبیت برخوردار نبود.

تأسیس «حزب مردم زاکسن» در 1866 امری تصادفی نبود. این سال پروس و اتریش با یک‌دیگر جنگ می‌کردند که در آن اتریش شکست خورد و بیسمارک «دولت ملی کوچک آلمانی (بدون اتریش)» را تحت رهبری پروس تشکیل داد. بورژوازی لیبرال با توجه به موفقیت‌هایش به‌تدریج در کنار نخست‌وزیر محافظه‌کار قرار گرفت و حتی از تخلفات او در مناقشه‌ی مربوط به قانون اساسی پروس در 1862 نیز چشم‌پوشی کرد. پس از آن، این کودتا به اصطلاح با تصویب «طرح مصونیت» در پارلمان پروس با آراء «حزب لیبرال پیشرفت» عملی شد. اعتراض شدید نماینده رادیکال دموکرات، یواخیم یاکوبی به این اقدام یک مورد استثنایی باقی ماند؛ او را برای ترساندن دیگر به شش ماه زندان محکوم کردند. با این‌حال، اکثریت عظیم لیبرال‌ها پس از 1848 یک بار دیگر نشان دادند که در برهه‌های حساس در دفاع از دموکراسی و حقوق مردم جدی نیستند.

این روند باعث شد که ببل و لیبکنشت به این نتیجه برسند که هم‌کاری آن‌ها با لیبرال‌ها روز به روز غیرممکن می‌شود. سال 1868 در نهایت به سال چرخش تبدیل شد. ببل و لیبکنشت در کنگره انشعاب کردند و برای پیوستن به نخستین بین‌الملل تأسیس شده در لندن در 1864 و ایجاد اتحادیه‌های کارگری فراخوان دادند. آن‌ها از حمایت اکثریت نمایندگان برخوردار شدند. برای لیبرال‌هایی که پس از آشتی با بیسمارک، به‌هرحال علاقه‌ی کمتری به اتحاد با طبقه‌ی کارگر داشتند، این دیگر بیش از حد بود. آنان پس از شورش شصت‌وهشتی ببل، کنگره‌ی انجمن را ترک کردند.

در نتیجه، تحت رهبری لیبکنشت و بیبل در سال 1869 در آیزناخ، حزب مردم زاکس و برخی از دگراندیشاناتحادیه‌ی کارگران آلمان متحد شدند و «حزب کارگران سوسیال‌دمکرات» (SDAP) را تأسیس کردند. برخلافاتحادیه‌ی کارگران آلمان که از بالا اداره می‌شد، حزب کارگران سوسیال‌دمکرات به‌صورت دموکراتیک سازمان‌دهی شده بود و بدین‌ترتیب از سنت‌های انجمن‌های لیبرال بنیان‌گذار خود پیروی می‌کرد و از آغاز شروع فعالیتش از اتحادیه‌های کارگری مستقل حمایت ‌کرد.

نقاط اشتراک و تضادهای بین لاسالی‌ها و آیزناخی‌ها

بنیان‌گذاران حزب کارگران سوسیال‌دمکرات در آیزناخ در تماس با مارکس و انگلس در لندن و عضو بین‌الملل اول بودند که برنامه‌اش نیز توسط مارکس طراحی شده بود. با این‌حال این امر بدان معنا نبود که مارکسیسم خط تفکیک بین «آیزناخی‌های انقلابی» و «لاسالی‌های رفرمیست» بود، به آن نحوی که بعدها از سوی لنینیست‌ها بارها مطرح شد. از سوی دیگر در تاریخ‌نگاری غرب آلمان برای مدت طولانی این فرضیه مطرح بود که انشعاب و جدایی بین گروه‌ها در واقع تنها به مواضع آن‌ها در رابطه با شکل‌گیری ملت آلمان مربوط می‌شود (Grebing 1966: 65).

این تناقض وجود داشت، اما تنها بخشی از مجموعه‌ای از تفاوت‌ها بین گروه‌ها بود. زیرا مسئله‌ی اساسی در مورد راه‌حل «آلمان کوچک» تحت رهبری پروس یا راه‌حل «آلمان بزرگ» تحت رهبری اتریش همانا دموکراسی بود: انجمن‌های جنوب آلمان که بعداً به حزب سوسیال‌دموکرات آلمان (SDAP) تبدیل شدند، آزادی‌های گسترده‌تری را تجربه کرده بودند، و حکومت پروس را اقتدارگرا و اصلاح‌ناپذیر ارزیابی می‌کردند و به‌همین دلیل با درخواست رهبری پروس در مدل آلمان کوچک‌، یعنی دولت ملی آلمانی بدون رقیبش اتریش مبارزه می‌کردند. این امر با ساختار درونی آن‌ها هماهنگ بود. آن‌ها به صورت دموکراتیک – فدرال سازمان‌دهی شده بودند و مدت زمان زیادی طول کشید تا از دموکرات‌های لیبرال جدا شوند. بنابراین، جناح طرف‌دار آلمان بزرگ به‌طور متناقضی هم‌راستا با گرایشات دموکراتیک بود. زیرا لاسالی‌ها عمدتاً محل فعالیت‌شان در پروس بود که با دولت اقتدارگرایانه مشکل اصولی نداشت. آن‌ها می‌خواستند این دولت را برای اهداف خود به‌کار گیرند، تبعات جانبی این امر آن بود که یک موضع پروس‌‌گرایانه در فرآیند اتحاد شکل گرفت. درست همان‌طور که لاسال به‌دلیل مطالبه برای حق رأی به‌عنوان نماینده‌ی رفرمیسم شناخته می‌شد، می‌توان او را به‌دلیل گرایش‌اش به مرکزگرایی و دولت اقتدارگرا به عنوان پیشگام سوسیالیسم دولتی اقتدارگرا توصیف کرد.

این بازی فکری نشان می‌دهد که تناقضات سیاسی سال‌های دهه‌ی 1860 چندلایه و متنوع بودند و با جریاناتی که بعدها شکل گرفتند مانند مارکسیسم، آنارشیسم، رفرمیسم و غیره مطابقتی نداشتند. هنوز هیچ تنشی پیرامون «مارکسیسم» یا مشاجره پیرامون «رفرم یا انقلاب» وجود نداشت. نوشته‌های مارکس و انگلس در آن زمان به‌ندرت منتشر شده بودند و ایده‌ی تعاونی بزرگ‌ترین تأثیر را در میان کارگران داشت، ایده‌‌ای که هر دو حزب کارگری از آن دفاع می‌کردند. به این معنا هر دو گروه رفرمیست بودند اما رفرم اجتماعی و سوسیالیسم را نه به‌عنوان مؤلفه‌هایی متضاد با یک‌دیگر، بلکه به‌عنوان مقوله‌ای واحد مدنظر می‌گرفتند.

با توجه به این شباهت‌ها، تعجبی ندارد که قبل از تأسیس رسمی حزب سوسیال‌دموکرات آلمان در آیزناخ در 1869تلاش‌های وحدت‌طلبانه‌ای وجود داشت. در سال 1875، در یک کنگره در گوتا، هر دو جریان جنبش کارگری در یک‌دیگر ادغام شدند و مشترکاً «حزب سوسیالیستی کارگران آلمان» (SAP) را تأسیس کردند. در سال 1890، این حزب به حزب سوسیال‌دموکرات آلمان (SPD) تغییر نام داد.

با این ادغام در 1875 برای نخستین‌بار تشکیلاتی شکل گرفت که تقریباً تمام انجمن‌های کارگران در آن متحد شدند. یک سال پس از تأسیس «حزب سوسیالیستی کارگران آلمان» اعضای این حزب بالغ بر 38000 نفر بود که در 291 ارگان محلی سازمان‌یابی شده بودند.

شمار اعضای سازمان‌یابی شده در این حزب تازه تأسیس نه فقط بیش‌تر از شمار اعضای اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان بود بلکه به‌عنوان اولین حزب کارگری متحدْ الگویی برای تمام احزاب در اروپا شد. مانیفست حزب کمونیست در 1848 کمونیسم را یک قدرت اروپایی قلمداد کرد، اما فقط توانست شمار کمی از صنعتگران افزارمند و روشن‌فکران را پشت سر خود جمع کند. تنها حزب سوسیالیستی کارگران آلمان بود که سی سال بعد ایده‌ی حزب کارگری را به عنوان حزبی توده‌ای مطرح کرد. با افزودن عنوان سوسیالیستی به نام حزب و درخواست الغای نظام مبتنی بر سود و تخصیص «کل درآمد کار» به کارگران، حزب جدید برای یک نظام اقتصادی ضدسرمایه‌داریِ مبتنی بر هم‌بستگی اعلام موجودیت کرد.

کارل مارکس این درخواست‌ها را کافی ندانست. او از ته‌مانده‌های لاسالیستی در برنامه‌ی گوتا ازجمله «قانون دستمزد آهنین» و دیگر تعابیر مبهم انتقاد کرد(MEW 19: 13–36) . انتقادات مارکس بسیار جالب هستند و در بسیاری از موارد به اصل مسئله می‌پردازند، به‌طور نمونه طرح این موضوع که حتی در یک جامعه‌ی سوسیالیستی برای تأمین هزینه‌های وظایف عمومی نیز باید بخشی از درآمد «کامل کار» کسر شود. او در نقد خود هم‌چنین تأملاتی را پیرامون تفاوت‌های بین یک جامعه‌ی انتقالی سوسیالیستی و جامعه‌ی کمونیستی کمال‌یافته مطرح کرده است. او این جامعه را به این صورت خصلت‌بندی کرد که در کمونیسم اصل بازدهی در تولید دیگر نباید حاکم باشد. رویکردی که او صورت‌بندی کرد، چنین بود: «هر کس به اندازه‌ی توانایی‌هایش، هر کس به اندازه‌ی نیازهایش». در شرایطی که همواره کلیه‌ی سپر‌های زندگی تحت تسلط اقتصادی قرار می‌گیرد و هر نوع حرکتی که سودآور نباشد از حق موجودیت محروم می‌شود، این جمله شعاری نیرومند با به‌روزبودگی بلاانقطاع است.

اما نقد مارکس هم‌چنین در بسیاری موارد حاکی از غروری آزرده است؛ او نتوانست جنبش آلمان را ببخشد که نه او را بلکه لاسال را به‌عنوان قهرمان انتخاب کرد. هرچند او در پیش‌درآمد نقد خود صریحاً تاکید کرد که: «هر گام جنبش واقعی مهم‌تر از یک دوجین برنامه است». اما بعد از آن، او به شدت از کوته‌فکری ایده‌های لاسال و از دریافت‌های نادرست آثار خود شکایت کرد و در نهایت برنامه‌ی گوتا را کاملاً رد کرد.

وحدت در گوتا امکان‌پذیر بود زیرا تمام اختلافات تاکتیکی بین لاسالی‌ها و آیزناخری‌ها در اوایل دهه 1870 حل شده بود. در مورد مسئله اتحادیه، بدنه‌ از پایین این موضوع را حل کرد، آن‌هم از این طریق که در اواسط سال‌های 1860، جان باتیست فون شوایزر (جانشین لاسال) رهبر اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان را مجبور به پذیرش سازمان‌یابی اتحادیه‌ها کرد.

هم‌کاری با طبقه‌ی متوسط لیبرال که آیزناخری‌ها از آن حمایت و دفاع می‌کردند، از سوی طبقه متوسط لغو شد. با پیروزی‌های نظامی پروسْ شهروندان و احزاب‌شان به سمت دولت مستبد تمایل پیدا کردند و روز به روز توجه‌شان به خواسته‌های اجتماعی کارگران و هم‌چنین خواسته‌های دموکراتیک خودشان در گذشته کم‌تر شد. کوتاه آمدن در منازعه پیرامون قانون اساسی، نماد نخستین نقطه‌ی عطف «غیرلیبرال‌سازی» لیبرال‌ها است و تأسیس امپراتوری آلمان تحت رهبری بیسمارک در 1871 نقطه‌ی پایان موقتی این فرآیند بود. یاد و خاطره‌ی سنگربندی‌های 1848 با مجسمه‌ها بیسمارک و رژه‌های نظامی به فراموشی سپرده شد.

بنابراین مبارزه‌ی سیاسی برای رفُرم اجتماعی و تحول جامعه باید به‌تنهایی توسط جنبش کارگری پیش می‌رفت، آن‌هم در بستر و چارچوب یک دولت مستبد تحت سلطه پروس. این بدان معنا بود که جنبش باید وظیفه‌ای را بر عهده می‌گرفت که در انگلستان و فرانسه بورژوازی با آن روبه‌رو شده و تا حدی زیاد آن را حل کرده بود: مبارزه برای جمهوری دموکراتیک و حق رای عمومی. بنابراین روز مبارزه‌ی جنبش کارگری در آلمان برای بازه‌‌ی زمانی طولانی اول مه نبود بلکه 18 مارس، سال‌گرد انقلاب 1848 بود. تنش‌ها پیرامون مطالبات دموکراتیک و اهداف نهایی سوسیالیستی کنش جنبش کارگری را در دهه‌های آینده رقم‌ زد.

بین‌الملل اول

مارکس و برخی از نمایندگان باقی‌مانده از اتحادیه کمونیست‌ها به‌عنوان نمایندگان آلمان در 1864 در سالن سنت مری لندن گرد هم آمدند تا کنگره‌ی مؤسس انجمن بین‌المللی کارگران را برگزار کنند. این انجمن به‌عنوان «بین‌الملل اول» در کتاب‌های تاریخ ثبت شد. (Braunthal 1978)

این کنگره به دعوت اتحادیه‌های صنفی انگلیس برگزار شد که در آن زمان بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین جنبش اتحادیه‌ای در جهان محسوب می‌شد. آن‌ها در انگلستان به‌عنوان مرکز تجارت جهانی، بارها تأثیرات رقابت بین‌المللی بر وضعیت کارگران را تجربه کرده بودند و با فراخوان به این کنگره نخستین تلاش برای هماهنگی جنبش‌های کارگری در عرصه‌ی بین‌المللی را آغاز کردند. با این‌حال، نمایندگان با دشواری‌هایی مواجه بودند؛ زیرا هماهنگی عمومی یکسانی وجود نداشت. تنها در اروپا و ایالات متحده، نظام تولید سرمایه‌داری به‌طور فراگستر مسلط شده بود، در‌حالی که آمریکای جنوبی و مستعمرات در آفریقا و آسیا به‌عنوان تأمین‌کننده صرف مواد خام برای صنایع شمال عمل می‌کردند. صنعتی شدن تولید در این مناطق تا اواخر قرن بیستم به تأخیر افتاد و مرکز توجه جنبش‌های انقلابی در جنوب برای بازه‌ی زمانی طولانی معطوف به مسائل دهقانان بود. علاوه بر این، در اروپا نیز جنبش‌های کارگری مختلف به‌تدریج از جریانات سیاسی بورژوایی جدا می‌شدند. این استقلالْ هدف بین‌الملل جدید بود که از 1866 بر روی فعالیت‌های اتحادیه‌ای تمرکز کرد. سمت‌گیری به اتحادیه‌ها یکی از دلایل مخالفت لاسالی‌ها با بین‌الملل بود؛ در نتیجه در آلمان به‌جای گروهی از اعضا، ببل و لیبکنشت به‌صورت اعضاء منفرد در آن شرکت کردند. بین‌الملل اول هم‌چنین نه یک گردهمایی از احزاب توده‌ای بلکه یک تجمع آزاد از گروه‌ها و افراد مختلف بود. سازمان‌یابی درونی آن مرکزگرا بود اما هرگز آن‌طور که مطبوعات بورژوازی درآن دوره مطرح می‌کردند، به‌عنوان ستاد انقلاب جهانی عمل نکرد. دستاورد آن عملاً دادن ابعاد بین‌المللی مبارزه طبقاتی و ترویج ایده‌های سوسیالیستی در مناطقی بود که در آن‌جا هیچ جنبش کارگری مستقلی وجود نداشت.

کارل مارکس تأثیر اساسی بر روی تاکتیک بین‌الملل گذاشت، «متن سخن‌رانی افتتاحیه‌ی انجمن» را که او تنظیم کرده بودْ در نخستین کنگره به‌عنوان برنامه‌ی کل انجمن مورد پذیرش قرار گرفت. هم‌چنین قطعنامه‌ی پیرامون کار اتحادیه‌ای براساس پیش‌نویس مارکس و انگلس تدوین شد. هم‌چنین مارکس عضو شورای عمومی لندن، بالاترین ارگان بین‌الملل، بود. با این وجود بین‌الملل به‌هیچ‌وجه نه یک سازمان «مارکسیستی» بلکه مجموعه‌ا‌ی رنگارنگ از سازمان‌های کارگری، دربرگیرنده‌ی تقریباً تمام سایه روشن‌های چپ در آن زمان بود: در کنار سوسیالیست‌ها با نگرش‌های مارکسی، آنارشیست‌ها حول‌وحوش انقلابی روس میخائیل باکونین با رویکردی کاملاً غیرمتمرکز و رها از سلطه به سوسیالیسم، و نیز طرف‌داران پرودون فرانسوی که به‌خاطر جمله‌اش «مالکیت دزدی است» معروف بود، در بین‌الملل شرکت داشتند. طرف‌داران پرودون از مدل اقتصاد مبادله‌ای «پایاپای» تولیدکنندگان خرد مستقل دفاع می‌کردند و بیش‌تر به مسائل مربوط به توزیع ناعادلانه درون سرمایه‌داری انتقاد داشتند تا خود تولید سرمایه‌داری.[۲] به علاوه، انقلابیون ایتالیایی که جریان رادیکال دموکراتیک جنبش ملی آن کشور را تشکیل می‌دادند، نیز از نیروهای شرکت‌کننده در بین‌الملل بودند. مارکس مجبور بود در متن سخن‌رانی افتتاحیه و هم‌چنین بعدها در سیاست عملی بین‌الملل، امتیازهای زیادی بدهد تا بتواند جریان‌های مختلف را کنار هم جمع کند. با این‌حال پس از مدت کوتاهی اختلاف نظرهای زیادی پیرامون سمت‌گیری بین‌الملل شکل گرفت، به‌ویژه تنش‌های بین طرف‌داران مارکس و باکونین افزایش پیدا کرد. این مسئله و هم‌چنین شکست کمون پاریس در 1871 فرآیند انحلالی را آغاز کرد که به پایان رسمی بین‌الملل در 1876 منجر شد.

مناقشات و اتهام‌زنی‌ها پیرامون فروپاشی بین‌الملل به‌موضوع بحث‌های دائمی بین مارکسیست‌ها و آنارشیست‌ها تبدیل شده است. بی‌تردید، هر دو اندیش‌مند سیاسی پس از توافق‌های اولیه، به‌طور عمیق به یک‌دیگر بی‌اعتماد شدند که بر قضاوت سیاسی‌شان تأثیر گذاشت. مانورهای تاکتیکی هدف‌مند مارکس و طرف‌دارانش تا زمان اخراج آنارشیست‌ها به‌هیچ‌وجه مایه‌ی افتخار نبود.

با این‌حال مسئله‌ی پرسش‌برانگیز این است که آیا مباحث انعطاف‌ناپذیر این دو نظریه‌پرداز با توجه به تقابل‌های شخصی آ‌ن‌ها اساساً به نتیجه‌ای می‌رسید یا نه؟ زیرا «مارکسیسم» فقط پس از مرگ مارکس به یک نظام بسته بسط یافت و هم‌چنین انجماد بوروکراتیک گروه‌ها و احزاب مارکسیست مربوط به بازه‌ی زمانی بعدی است. اما باکونین و آنارشیسم هرگز یک نظام نظری بسته را تبیین نکردند، به‌ویژه به‌ این دلیل که با رویکرد رها از سلطه‌ی آن‌ها در تضاد بود.

اگر به‌دنبال ماهیت اصلی این مناقشه باشیم، می‌توانیم آن را بین مرکزگرایی و سمت‌گیری به بدنه و هم‌چنین در بحث پیرامون درک از تاریخ مشاهده کنیم. مارکس و طرف‌دارانش متمرکز شدن سرمایه را به‌لحاظ تاریخی امری ضروری ارزیابی می‌کردند و بنابراین خواستار سازمان‌یابی مرکزی نیروهای سوسیالیستی بودند، این امر اما به‌معنای رد کردن ساختارهای دموکراتیک نبود و در کلیه‌ی سازمان‌های خود دموکراسی را عملی می‌کردند. در سده‌ی نوزدهم مارکسیست‌ها نه فقط علیه فرم قدیمی سازمان‌های مخفی اقتدارگرا بلکه هم‌چنین علیه دیکتاتوری ریاستی لاسال مبارزه کردند. بدواً تبعات شکل‌گیری دولت در اتحاد جماهیر شوروی، گسست ارتباط بین مارکسیسم و دموکراسی بود.

از سوی دیگر، باکونین و نمایندگان آنارشیسم جمع‌گرایانه [کلکتیو] نه فقط خواستار دموکراسی بلکه هم‌چنین فدرالیسم نیز بودند. آن‌ها ساختارهای مرکزگرا را رد کردند و خواستار تغییر بی‌وقفه تولید با سمت‌گیری به نیازهای جمعی محلی بودند. آن‌ها توجهی به واکاوی تاریخی- اقتصادی نداشتند که مارکس نظریه‌اش را بر پایه‌ی آن شالوده‌ریزی کرده بود.

در حالی ‌که در مارکسیسم بیش‌ازپیش به فلسفه‌ی تاریخ و گرایش‌های اقتصادی تکیه می‌شد، در آنارشیسم غالباً درک کافی از ساختارهای اقتصادی و تحولات تاریخی درازمدت وجود نداشت. آن‌ها انقلاب را به مسئله‌ای اراده‌گرایی تعبیر کردند. خطر این تمایل، انزوای همه‌ چیزدانان چپ‌ افراطی بود و خطر فلسفه‌ی تاریخ از دست دادن خودانگیختگی انقلابی بود. این واقعیت که این تضادهای درونی جنبش سوسیالیستی مستقل از اعتقاد مشخصی همیشه و هربار مورد بحث قرار گرفت، نشان می‌دهد که این موضوع کم‌تر به ناسازگاری جریانات ایدئولوژیک بلکه بیش‌تر به تعارض‌های بنیادین در عمل سیاسی مربوط می‌شد که هر نسل باید برای آن راه‌حل‌های جدیدی پیدا می‌کرد.

 * مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ی بخش سوم کتاب Sozialismus und Arbeiterbewegung in Deutschland und Österreich von Anfängen bis 1914. Schmetterling Verlag نوشته‌ی Ralf Hoffrogge است.

یادداشت‌ها

[۱].‌ با سنگ قبر هنریته فوکس، هم‌چنین یادبودی از یک زن حفظ شده است اما بر سنگ قبر او به‌جای یک زن مبارز نوشته شده است: «قربانی حوادث 18 مارس».

[2].‌ مراجعه کنید به مجموعه‌ی مجلدهای چاپ شده‌ی «آنارشیسم» از هانس یورگن دگن و یوخن کنوبلوخ، صص ۳۵-۲۹.

منابع

Born, Stephan (1898): Erinnerungen eines Achtundvierzigers, Leipzig (zit. nach Neuauflage Bonn-Berlin 1978).Kuhn 2004: 47

Braunthal, Julius (1978): Geschichte der Internationale. 3 Bände, Berlin und Bonn.

Grebing, Helga (1966): Geschichte der deutschen Arbeiterbewegung. Ein Überblick, München (lesenswerter Überblick aus sozialdemokratischer Perspektive, inkl. christliche Arbeiterbewegung).

Mehring, Franz (1974): Karl Marx – Geschichte seines Lebens (Original Berlin 1918).

MEW: Die Marx-Engels-Werke

Meyer, Ahlrich (1999): Die Logik der Revolten – Studien zur Sozialgeschichte 1789–1848, Hamburg.

Schneider, Dieter (1971): Zur Theorie und Praxis des Streiks, Frankfurt am MainGrebing

Wachenheim, Hedwig (1971): Die deutsche Arbeiterbewegung 1844 bis 1914, 2. Auflage, Opladen (sehr faktenreiche Darstellung mit vielen Einzelheiten, die in anderen Überblicken fehlen). Bebel 1910: 100f

Wilson, Edward (1963): Der Weg nach Petersburg – Europas revolutionäre Tradition und die Entstehung des Sozialismus, München.Abendroth 1985: 58–63

 

بخش‌های پیشین:

سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914- بخش اول

سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914- بخش دوم

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4XA