Latest Posts

حاکمیت دلقکانِ ترس‌آفرین توماش کونیش کمال خسروی

حاکمیت دلقکانِ ترس‌آفرین

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

 

توماش کونیتس

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

«[آهای] “جِیک، در جهانی زندگی می‌کنیم که واقعی است، زیر سلطه‌ی قهر، زور

و قدرت است … این‌ها قانون‌های این جهان‌اند، از آغازِ زمان تا امروز» ـ استیون میلر[1]

 

اینک، پس از تقریباً یک ساعت، نمایش امپریالیستی مسخره‌ای که دولت ترامپ به‌مناسبت تجاوز موفقیت‌آمیزش به ونزوئلا در روز سوم ماه ژانویه به‌صحنه آورد [2]، سرانجام ازهم پاشید. وراجی ترامپ درباره‌ی نفتی که اینک باید استخراج شود و در این‌باره که وجود هیچ رقیبی در حیاطْ خلوت آمریکا، قابل تحمل نیست، همه‌ی این حرف‌ها می‌توانست کماکان نقطه‌ی اتکایی برای روایت فاشیستی کاخ سفید باشد، مبنی بر این‌که آمریکا می‌بایست با توسل صِرف به قدرت نظامی‌اش، نیم‌کره‌ی غربی «متعلق به‌خود» را بارِ دیگر به بندگانِ به‌یوغْ کشیده‌ شده‌ی خود بدل کند. اما این نمایش هرگونه انسجامی را از دست داد و به نمایشی خردستیزانه، روان‌پریشانه و مالیخولیایی بدل شد، آن‌گاه که از رئیس جمهور آمریکا ــ که اینک مدت‌هاست رفتار و کرداری هجو همانند «دیکتاتور بزرگِ» چارلی چاپلین دارد ــ درباره‌ی دلایل عفو خُوان اورلاندو هرناندز ــ رئیس جمهور سابق هندوراس که به‌دلیل تجارت مواد مخدر به حبسی طولانی‌مدت محکوم شده و در زندان بود ــ سؤال شد. [3]

نمایش دلقک‌وار ترس‌آفرینانِ ترامپ

ترامپ در پاسخ می‌گوید: با هرناندز نامنصفانه رفتار شده بود و به ناحق «تحت پی‌گرد» بود، دقیقاً مانند «مردی به‌نام ترامپ» که از سوی جو بایدن تحت پی‌گردی نابه‌حق قرار داشت. به این ترتیب قاچاق‌چیِ مواد مخدر آمریکای مرکزی و رئیس جمهور آمریکا عملاً هم‌سرنوشت می‌شوند. «من، من، من»؛ و ناگهان، برای چند دقیقه بار دیگر دونالد ترامپ و ناحقیِ بزرگی که به‌هنگام شکست در انتخابات در حق او اعمال شده، موضوع کانونی همه‌ی گفتگوهاست. هیچ‌کس از خنده غش نمی‌کند، همه قیافه‌ای جدی و نگران و حرفه‌ای به‌خود گرفته‌اند؛ و هراندازه بیش‌تر بین گزارش از این کنفرانس مطبوعاتی مضحک و عجیب و غریب و برنامه‌های بعدی فاصله می‌افتد، به‌همان اندازه این نمایش دلقکانه‌ای که آن‌جا صورت گرفته است، جدی‌تر می‌شود. رسانه‌های بزرگ و توده‌گیر موفق می‌شوند به این نمایش جلوه و جلایی «حرفه‌ای» بدهند، دیوانه‌وارگی ترامپ را ماله بکشند و به‌یاری تفسیرهای جانب‌دارانه‌ی سی. ان. ان [4] و نیویورک تایمز [5]، حتی مداخله‌ی آمریکا در کاراکاس را نیز مشروعیت بخشند.

با این‌حال، وهم فاشیستی‌ای که در سراسر خردستیزی و مرگ‌پرستی‌اش این روزها آشکارا بروز کرده است مانع از آن نشد که [ترامپ نشان دهد] خواهان حضور در رسانه‌ها در پربیننده‌ترین ساعات روز است. ترامپ در سراسر زندگی حرفه‌ای‌اش بر موجی از پول در یکی از بدنام‌ترین حوزه‌های نیمه مافیایی در آمریکا، همانا بخش بساز و بفروش‌ها، سوار بود. و ترامپ نشان می‌دهد که پس از آن، آن‌چه از انسان برجای می‌ماند، موجودی سرودُم بریده و گنگ‌ومنگ است. پیکره‌‌ای میان‌تهی که سرمایه برجای می‌گذارد، این پوسته‌ی خودشیفته از سوژه، فقط می‌تواند نمایشی مقلدانه از دیوانه‌وارگیِ عریان و عظیمی باشد که آلت دست سرمایه است؛ و این دقیقاً همان چیزی است که مطابق میل میلیون‌ها انسان‌ سرودُم بریده و ویران‌شده از سوی سرمایه‌ای است که رأی دهندگان به ترامپ‌اند. آن‌ها در آینه به‌خود می‌نگرند و خودشیفتگی و دیوانه‌وارگی عظیم ارضاءناشده‌ی خود را می‌بینند. [آن‌ها به خود می‌گویند] این قصه‌ی زندگی من است، همیشه بوده است، از امروز تا روز انتخاب شدن به‌عنوان رئیس جمهور یا روز کشتن دیوانه‌وار [Amoklauf] انسان‌های دیگر [6] (و چرا نه هردو باهم؟)

ترامپ و بخش عمده‌ای از اعضای کابینه‌اش نیز، یادآور دلقک‌های ترس‌آفرین در قالب موجودات اینترنتی‌اند که سال 2016 موجی کوتاه‌مدت به‌راه انداختند که باعث ایجاد مقلدانی خشن شد. [7] این‌ها رگه‌های شخصیتی بیمارگونه و مسئولیت‌گریز و بیماری‌زای ترامپ‌اند که ــ همان‌گونه که آشکارا خواسته‌ی سادیستیِ روحیه‌ی جهانی سرمایه‌داری متأخر است ــ به خردستیزی سرمایه‌ای شخصیت می‌بخشند که در واژگونی و فروپاشی بداهتاً آشکارشونده‌اش فرآیند تمدن را به فرو کشیده‌شدن به اعماق مغاک تهدید می‌کند. [8] و دقیقاً چنین بازیگران دیوانه [Freak] و چنین دلقکان ترس‌آفرین از جانب راست افراطی‌اند که سوژه‌های سیاسیِ اجرای این فرآیند ویرانگریِ عینی شده‌اند.

واشینگتن، نمایشی از بازیگران دیوانه است، مضحک و مشمئزکننده (دقیقاً مانند برلین و [پایتخت‌های] دیگر) که جدیتی قاطع و آتش‌افروزی‌ای تهدیدآمیز دارد، چراکه این بازیگران دیوانهْ عظیم‌ترین ماشین نظامی جهان و هزاران بمب اتمی همراه با موشک‌ها و هواپیماهای‌شان را دراختیار دارند. حساس‌ترین واکنش این دلقکان ترس‌آفرین در آمریکا، زمانی است که به‌واقع مورد تمسخر قرار گیرند. این واکنش هم در مورد خودِ رئیس جمهوری آمریکا صادق است و هم شِبه‌نظامیان راست افراطی اداره‌ی مهاجرت برای شکار و اخراج مهاجران.

اخاذان و باج‌گیران

ژست و افاده‌ی کودکانه و امپریالیستی ترامپ متمرکز است بر اقدامی نظامی که تقریباً بدون هرگونه نقصی روی داده است، اما واقعیت این است که کثافت‌کاری حقیقیْ آشکارا پیشاپیش از جانب سرویس‌های مخفی آمریکا، همانا سازمان سیا، و با کارایی وحشت‌انگیزی صورت گرفته است. این‌طور که از شواهد برمی‌آید، مادورو، رئیس کشور ونزوئلا خیلی صاف و ساده به آمریکا فروخته شده است، تا از یک درگیری نظامی آشکار ممانعت به‌عمل آید؛ در حقیقت کاملاً بدیهی است که این خیانت به رئیس جمهور ونزوئلا از جانب چه کسی صورت گرفته است. این افراد همان عوامل کنونی دولت‌اند که حاضرند با آمریکا همراهی کنند، مانند دلسی رودریگز، معاون سابق رئیس جمهور که به ترامپ هدایای بزرگ‌وارنه‌ای اعطا کرد [9] و اینک به‌نقد وارث مادورو شده است. [10]

در ضمن فراموش نشود که مادورو نیز بی‌علاقه به نمایش‌های دلقکانه‌ی نوع ترامپ نبود و خودِ او هم، امپریالیستی بود که اهدافش به مانع برخورده بود. او، همین دوسال پیش گویانای نفت‌خیز [11] را در همسایگی ونزوئلا به حمله و تجاوز تهدید می‌کرد تا حواس مردم را پیش از انتخابات اخیر، از اوضاع اقتصادی وحشتناک کشور پرت کند. و این، منطق کهنه و معروف قدرت است که مداخله‌ی امپریالیستی ترامپ ــ که او خود نیز با تورمی جان‌سخت و با رسوایی‌های جنسی و کودک‌آزاری درگیر است ــ لزوماً آخرین انگیزه‌ی او برای رویارویی با مادورو نیست.

در هرحال سازمان سیا، درکی بهتر از هواداران کهنه‌چپِ مادورو ــ که عمدتاً از درون طیف ضدامپریالیستی گرد آمده بودند ــ از ساختارهای حکومتی ونزوئلا داشت. سازمان‌های امنیتی و جاسوسی آمریکا رژیم فاسدی را دیدند که در ونزوئلا بر ویرانه‌های موج سوسیالیستی سابق شکل می‌گیرد و این‌که، شخص قدرت‌مدارِ ونزوئلا عمدتاً به حفظ درآمدهایی ثابت و مطمئن برای دارودسته‌ی خود علاقمند است. «دولت» ونزوئلا یک بلوک یک‌پارچه نیست، بلکه اتحادی است از اخاذان و باج‌گیران سرکوب‌گر که بسیار آسان قابل درهم شکستن است، اتحادی که دستگاه دولتی رو به فروپاشی را دراختیار گرفته تا از این‌طریق منافع خاص خود را دنبال کند. این شکلِ فروریزنده از حاکمیت دولتی، یعنی جایی‌که دولت در حال از دست دادنِ نقش خود در مقام سرمایه‌دار مجازیِ [ ideelle] کل است، ویژگی سرشت‌نمایی برای بخش عظیمی از کشورهای پیرامونی و نیمه‌پیرامونی در نظام جهانی سرمایه‌داری متأخر است. اما فرآیند بحران اقتصادی که دستگاه دولتی را عملاً به وحشی‌گری می‌کشاند، در مرحله‌ی پایانی خود به مراکزی ــ از جمله آمریکای ترامپ نیز ــ دست‌اندازی می‌کند که خود‌به‌خود و پیشاپیش به یک اولیگارشی خُلّصِ فاشیستی بدل شده‌اند.

وقتی سازمان سیا به ونزوئلا نگاه می‌کند، درواقع خود را در آینه می‌بیند و به آینده‌ی قریب‌الوقوع آمریکا می‌نگرد. از همین‌رو برای این سازمان مخفی کار ساده‌ای بود که از اوضاع و احوال آن‌جا به‌راحتی سر در بیاورد و اهرم‌های مناسب را به‌حرکت وادارد. قضیه برای این سازمان روشن است: فشار نظامی، تحریم‌ها و آخر از همه، دزدی دریاییِ عریان و آشکار نفت‌کش‌ها، فشارها را بالا بردند، در حالی‌که هم‌زمان چراغ سبزهایی به هم‌کاری‌های بالقوه‌ی آینده در کاراکاس نشان داده می‌شد. نتیجه‌ی نظامی این فعالیت مخفی‌کارانه‌ی سازمان‌های امنیتی و جاسوسی این بود که هلی‌کوپترهای نظامی آمریکا توانستند در کمال آرامش به پایتخت ونزوئلا وارد شوند، رئیس جمهور را بربایند، ده‌ها نفر از محافظان کوبایی‌اش را بکشند [12] و ــ صرف‌نظر از دفاع ضدهوایی پراکنده ـ بدون دردسر رئیس جمهور کشور را از ونزوئلا بیرون ببرند، در حالی‌که مسئولان ونزوئلایی از مردم درخواست حفظ نظم و آرامش را دارند.

طراحی یا آرایش رژیم به‌جای تغییر رژیم [رژیم چنج]

آن‌چه در این‌جا به‌روشنی قابل رؤیت است، تکامل و پیشرفت بیش‌تر کردار فاشیست‌های ساکن کاخ سفید در حل امپریالیستی بحران‌هاست، یعنی کسانی‌که از نومحافظه‌کارانِ [نئوکان‌های] قدیمی و برنامه‌های دمکراسی‌سازی‌شان متنفرند. آمریکا درصدد تغییر رژیم در ونزوئلا نیست، رویکرد آمریکا را حتی می‌توان بیش‌تر طراحی رژیم نامید، همانا «شکل‌بخشی» ــ از جمله شکل‌بخشیِ متحرک [kinetisch] ــ یا چهره‌آرایی یک رژیم در راستای منافع آمریکایی. ترکیب اعمال فشار و اعمال قهر باید موجب تضعیف نیروهای مخالف در درون دستگاه دولتی ‌شود، در حالی‌که وعده‌ی امتیازها موجب تقویت متمایلان به همکاری و دارودسته‌های قدرت ‌شود.

کل این قضیه را می‌شد مدیریت ظریفِ [Lean Management] امپریالیستی نامید، مدیریتی که به‌واسطه‌ی آن، حضور نظامی مستقیم در محل ــ مانند تغییر رژیم خونبارِ نئوکان‌ها در عراق ــ دیگر ضرورتی ندارد. ضربه‌های موضعی علیه گروه‌بندی‌های مقاوم و نافرمان، همراه با عرضه‌ی امتیازات گزینشی برای دارودسته‌هایی که فقط می‌خواهند از بافتار فاسد قدرت به مال و منالی برسند، هدف و منش شکل تازه‌ی تجاوزی امپریالیستی است که اینک ونزوئلا را تسخیر می‌کند. در این شکل تازه، اهرم مرکزی قدرت کماکان اهرمی نظامی است: آمریکا از این امکان برخوردار است که به‌دلخواه، با اقدام به دزدی دریاییْ مانع از صدور نفت ونزوئلا شود. اگر کاراکاس سر خم نکند، شیر نفت می‌تواند بسته شود.

اما استراتژی تازه‌ی شکل‌بخشی به رژیمْ متضمن این امر نیز هست که عجالتاً نمی‌تواند انتخاباتی صورت گیرد؛ واشینگتن باید به اخاذان و باج‌گیرانِ متمایل به هم‌کاری در دستگاه دولتی ونزوئلا چشم‌اندازی عرضه کند که دست‌کم گذاری منظم و بی‌دغدغه [از یک رژیم به رژیم دیگر] را امکان‌پذیر می‌سازد. نمایندگان و سخن‌گویان دولت آمریکا به‌سرعت روشن کردند که عجالتاً قرار نیست انتخابات تازه‌ای در ونزوئلا صورت گیرد. و «استوری» مخبط ترامپ نیز، که از حمایت از ماچادو، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل، امتناع کرد، چراکه ماچادو حاضر نشد به سود ترامپ از جایزه‌ی نوبل صرف‌نظر کند، البته از عقلانیتی مابینی [مابین خودِ بی‌خردان] در حوزه‌ی مدیریت امپریالیستی بحران برخوردار است. (این ماجرای مضحک، این روزها بازهم اوج بیش‌تری می‌گیرد، چراکه ماچادو می‌خواهد جایزه‌ی نوبلش را به ترامپ واگذار کند تا از این‌طریق شانسی برای رئیس جمهور شدن در ونزوئلا را به‌دست آورد؛ درواقع ماچادو می‌خواهد جایزه‌ی نوبلش را در اِزای پست ریاست جمهوری تاخت بزند.) [13]

علاوه بر این، دولت ترامپ به این سو گرایش دارد که نزدیکی و همدلی‌اش با فاشیسم معمولی و مبتذل را دائماً و به‌کرات ابراز کند. واشینگتن بیش‌تر مایل است سنت کودتاهای خونین و فاشیستی سازمان سیا در دوران جنگ سرد در آمریکای لاتین را دنبال کند تا آن‌که راه سخنوری‌های ظاهراً دمکراتیک در پرده، پیرامون تغییر رژیم (رژیم چنج) را پی بگیرد که نظم جهانی غربیِ پس از جنگ را، از سال‌های دهه‌ی 90 به بعد، مستقر کردند.

منطقه‌ای و سلطه‌جو [Imperial]

در این فاصله آشکارا بحث بر سر این است که چه اهداف تازه‌ای آماج ماشین جنگی و امپریالیستی واشینگتن قرار می‌گیرند. تجاوز به ونزوئلا به‌سادگی موفقیت‌آمیز بود؛ این، سرنوشتِ شوم کل منطقه است. واشینگتن تازه سر شوق آمده است و فاشیست‌های کاخ سفید مزه‌ی خون چشیده‌اند. آن‌ها دریافته‌اند که با چه سرعتی می‌توان مثلاً رسوایی کودک‌آزارانه‌ی نخبگان صاحب منصب آمریکایی را به پسِ پشت صحنه راند. درواقع همه‌ی کشورهایی در آمریکای لاتین در معرض تهدیدند که رهبری‌شان به‌دست دولت‌های راست‌گرا نیست. ترامپ به‌نقد کلمبیا را تهدید کرد. وزیر خارجه‌ی آمریکا رک‌وراست اعلام کرد که هاوانا باید نگران باشد. رئیس جمهور چپِ میانه‌روی مکزیک مورد تهدید قرار گرفت، هم‌چنین پاناما که ترامپ می‌خواهد دوباره کنترل مستقیم کانالش را به‌دست بگیرد.

ترامپ می‌خواهد به آرزو و خیال شکل‌گیری امپراتوری فراگیر قاره‌ی آمریکا [14] ــ که در آغاز دومین دوره‌ی ریاست جمهوری‌‌اش تهدید کرده بود ــ به‌سادگی تحقق بخشد. هژمونی جهانی متزلزل آمریکا که ترامپ تحت نام ناسیونالیسمی کهنه و رنگ و رو رفته درصدد جمع‌کردن بساط آن است، با سلطه‌ای تام و تمام و با حق مبتنی بر قدرت نظامی نیروی قوی‌تر جایگزین می‌شود. هذیان‌های تب‌آلود و عجیب و غریبی که رئیس کشور آمریکا در آغاز دوران ریاست جمهوری‌اش از خود بروز داد، قرار است واقعیت یابند. [15] واشینگتن مدعی سلطه‌ی نامحدود و بی‌قیدوشرط بر سراسر نیم‌کره‌ی غربی است. ترامپ از یک‌سو می‌خواهد دسترسی و دست‌اندازی آمریکا بر منابع زیرزمینی و انرژی‌زای منطقه را در مقیاسی وسیع به انحصار خود درآورد و از سوی دیگر قصد دارد نفوذ قدرت‌های رقیب، عمدتاً چین و روسیه، را در آمریکای لاتین به حداقل برساند.

هم‌کاری تنگاتنگ ونزوئلا با پکن، مسکو و تهران می‌تواند سهمی در تحقق عملیات نظامی آمریکا علیه مادورو ادا کرده باشد. اخطار این اقدام که مخاطبش نیم‌کره‌ی غربی بود، اخطاری بود کاملاً آشکار: از این پس تمایل واشینگتن به سلبِ ــ دست‌کم پاره‌وار ــ حاکمیت و استقلال کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی است. ترامپ بار دیگر آمریکای لاتین را در مقام حیاط خلوت امپراتوری آمریکا تلقی می‌کند، درست مانند موضع پوتین نسبت به کل منطقه‌ی سابقاً متحد اتحاد جماهیر شوروی. تاکنون، تنها کشوری که از تهدیدات مداخله‌ی نظامی مستقیم واشینگتن در امان مانده، برزیل است.

اما این وضع هم می‌تواند در آینده‌ی بسیار نزدیک تغییر کند، همان‌گونه که نمونه‌ی گرین‌لند نشان می‌دهد. در حالی‌که واشینگتن هنوز در نشئه‌ی پیروزی در تجاوز امپریالیستی به کاراکاس است و در حالی‌که بخش بزرگی از رؤسای دولت‌های اتحادیه‌ی اروپا این تجاوز عریان را دست‌کم به‌طور ضمنی تأیید کرده‌اند، رک و پوست‌کنده اعلام می‌کند که می‌خواهد گرین‌لند را تصرف کند. اگر لازم باشد، حتی برخلاف میل دانمارک و اتحادیه‌ی اروپا، حتی در صورت اضطرار، با اعمال قهر نظامی. این ادعاها که در همان هفته‌های اول دوره‌ی دوم ریاست جمهوری ترامپ طرح شدند، اینک قرار است به‌سرعت تحقق یابند. هم‌زمان، دقیقاً وقتی که بروکسل و بازار مشترک آمریکای جنوبی (مرکوسور) [Mercosur] پس از مذاکرات بسیار طولانیِ [بیست‌وپنج ساله]، قصد عقد قراردادی برای منطقه‌ی آزاد تجاری را دارند، ترامپ نه فقط نزاع و ناسازگاری با اتحادیه‌ی اروپا را در پیش می‌گیرد، بلکه به مواجهه با ناتو نیز برمی‌خیزد که ترامپ حاضر است ادامه‌ی وجود و بقای این [اتحاد نظامی] را آگاهانه قربانی تصرف این جزیره در قطب شمال [گرین‌لند] کند. [16]

موج جهانی به‌سوی بربریت

امپراتوری فراگیر ترامپ در سراسر قاره‌ی آمریکا که قرار است به‌معنای دقیق کلمه از گرین‌لند تا فویرلند [جنوبی‌ترین نقطه‌ی آمریکا در مرز آرژانتین و شیلی] را دربربگیرد، برای ترامپ مهم‌تر از ناتوست که ابزاری منسوخ و متعلق به هژمونی [سابق] آمریکا بود. و اتحادیه‌ی اروپا خیلی صاف و ساده ضعیف‌ترین حلقه در زنجیره‌ی بحران جهانی سرمایه است که در این فاصله مستقیماً در مراکز نظام جهانی شکل گرفته است. این نکته نه فقط به‌لحاظ نظامی، بلکه عمدتاً به‌دلیل شُمار بسیاری از منافع دولتی در چارچوب نظام اقتصادی و مالی‌ای مصداق دارد که می‌توانند از جانب واشینگتن  بدون صرف هزینه‌ها و دردسرهای عظیم به جان یک‌دیگر انداخته شوند.

تحقق یک جبهه‌ی اروپایی متحد برای دفاع از گرین‌لند به‌سختی امکان‌پذیر است؛ و فراموش نباید کرد که در این فاصله واقعیتِ سرمایه‌داریِ رو به پایان تا چه اندازه پوچ و بی‌معنا شده است. بخصوص آلمان، یعنی قهرمان سابق صادرات جهان، قاعدتاً باید از اقدامات تلافی‌جویانه‌ی تعیین‌کننده علیه منافع آمریکا در اروپا ــ و نه فقط اقدامات نظامی، بلکه اقتصادی نیز ــ ممانعت کند، تا سهم‌های بیش‌تری از بازارهای غربِ قطب شمال را از دست ندهد. (یک درگیری نظامی بر سر گرین‌لند خود‌به‌خود خیالی باطل است.)

و مادام که خطر پی‌آمدهایی جدی فاشیست‌های کاخ سفید را تهدید نمی‌کنند، آن‌ها کماکان این استراتژی حدّت‌بخشیدن به پیش‌برد سیاست‌شان را ادامه می‌دهند؛ آن‌هم دست‌کم به این دلیل که به‌لحاظ سیاست داخلی تحت فشار دائماً قوی‌تری قرار می‌گیرند. اینک، پس از آن‌که واشینگتن دیگر مایل نیست هزینه‌های هژمونی آمریکا را برعهده گیرد، پایانِ مقید به بحرانِ هژمونی آمریکا چنین به‌نظر می‌آید. یک گوریل 400 کیلویی مسلح، تحت فرمان بیماری فاشیست و دیوانه و مبتلا به اختلال شخصیت [Borderlin]، درصدد است منافع خود را مستقیماً به‌کرسی بنشاند، در حالی‌که بقایای پراکنده‌ی نظم جهانی پس از جنگ را درهم می‌شکند.

به این ترتیب نخستین هفته‌ی سال 2026، جهان را در بنیاد خویش دگرگون ساخته است. از لحاظ ژئوپولیتیک، جهان دیگر همانی نیست که زمانی بود. دیگر بازگشتی به وضع موجود سابق وجود ندارد. هرچند نهادها و ساختارهایی که بعد از جنگ جهانی دوم و به‌مثابه‌ی پی‌آمدهای دوران مواجهه‌ی بلوک‌ها [شرق و غرب] برپا شده‌اند، نخست سرجای‌شان می‌مانند، اما آن‌ها نهایتاً هم‌چون مترسک‌های پوک و میان‌تهیْ کژدیسه شده‌اند. این نکته در مورد ابزارها و نهادهای هژمونی رو به افول آمریکا نیز صادق است: نهادهایی مانند صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و ناتو. ناتو، این قدرت‌مندترین اتحاد نظامی تاریخ جهان، عملاً سپری ‌شده و به تاریخ پیوسته است.

به‌جای اتحادهای باثباتْ طی دهه‌ها، و به‌جای نظام‌های هژمونیک، اینک سیاست عریان قدرت ــ که افسار رهبری‌اش در دستان غول‌هایی دولتی است که با ریسک دائماً فزاینده‌تری عمل می‌کنند ــ ترکیب‌های گذرا و دائماً متغیر، پدیدار می‌شوند. آمادگی برای ریسک‌های دائماً بزرگ‌تر و برای ارتکاب گستاخی‌های بی‌پرواتر منتج از فرآیند بحرانی است که درگیری‌های فزاینده‌ی درونی‌اش، نخبگانِ کارگزار سرمایه را به توسعه‌ای افراطی سوق می‌دهد. این [راه‌حلِ] متزلزلِ امپریالیستیِ بحرانْ رگه‌هایی از جنگی عظیم را به‌نقد با خود حمل می‌کند. [17]

به‌دلیل بحران جهانی سرمایه که به نقطه‌ی اوج و بلوغ تاریخی خود رسیده است، اینک مسئله‌ی موجی از بربریت که در سراسر جهان آغاز شده، به‌سادگی بر سر بازگشت به امپریالیسم قرن هیجدهمی و نوزدهمی نیست، چراکه این امپریالیسم در دورانی تاریخی از سرمایه به‌طور نظامی گسترش یافت. امپریالیسم بحران‌زده‌ی کنونی ــ که در دوره‌ی انقباض جهانی سرمایه انکشاف می‌یابد ــ عملاً دولت‌ها را به درگیری با یک‌دیگر و نهایتاً جنگ علیه یک‌دیگر ناگزیر می‌کند تا از این‌طریق پی‌آمدهای بحران را به دوش رقیب خود بیندازد. جهان سرمایه‌داریِ متأخر واقعاً به «غار دزدان و چپاول‌گران» بدل شده است. [18] در این مورد، حتی یک مرغ کور سوسیال‌دمکرات مانند اشتاین مایر، رئیس جمهور آلمان، نیز واقعاً خُرده‌دانه‌ای از حقیقت را یافته است.

راه امپریالیسم به فاشیسم، در چارچوب تصاویری شتابان

انجماد ایدئولوژیک امپریالیسم در فاشیسم، از منظری تاریخی، طی دهه‌هایی طولانی صورت می‌پذیرد: از نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم تا پایان جنگ جهانی اول، در مقام بزرگ‌ترین فاجعه‌ی قرن بیستم. اما این انجمادیابی اینک در حرکتی عملاً شتابان روی می‌دهد. امیال جهان‌گشایانه‌ی فاشیست‌ها در کاخ سفید در این فاصله با سخنوری [رتوریک]های فاشیستی آشکارتری ابراز می‌شوند؛ دیگر حتی ذکر دلایل هم ضروری نیست. نیروی وادارنده و برانگیزاننده در پسِ پشتِ این چهره‌نماییِ عریان، استیون میلر [19]، معاون راست افراطی رئیس دفتر کاخ سفید که به‌عنوان یک «مشاور محرم و مورد اعتمادِ» ترامپ (نیویورک تایمز) به‌حساب می‌آید. [20]

میلر، که به‌عنوان یکی از معماران و تغییر شکل دهنده‌ی ICE [نیروی شکار و اخراج مهاجران] و درآوردن آن به قواره‌ی شِبه‌نظامیان [یا میلیشیای] فاشیستیِ وابسته به ترامپ تلقی می‌شود، بلافاصله بعد از ربودن مادورو و تهدیدات مربوط به گرین‌لند با سی. ان. ان مصاحبه کرد و در این مصاحبه از دنبال کردن سخنوری لیبرالِ رژیم چنجِ مورد علاقه‌ی دمکرات‌ها صریحاً امتناع کرد. [21] میلر، که اداره‌ی متبوعش به‌نحوی خشونت‌آمیز در حال ویران‌کردن پس‌مانده‌های بسیار اندک از نظم متمدنانه‌ی مابعد جنگیِ جهان است، به فرافکنی‌های متداول راست افراطی استناد کرد، از این‌طریق که اعلام نمود، نظام جهانی سرمایه‌داری متأخر، مُهر و نشان قهر و خشونت را بر خود دارد. بنا بر اظهار میلر که نفرتش نسبت به نظم جهانی مابعد جنگ را بیان می‌کرد، آمریکا در نتیجه می‌تواند همه جا برای به کرسی نشاندن منافعش به اعمال قهر متوسل شود، زیرا آمریکا ابزار قدرت را دراختیار دارد.

بنا به اظهار فاشیست‌هایی هم‌چون میلر، آمریکا می‌تواند منابع منطقه و سرزمین‌هایی مانند گرینلند را تصرف کند یا به مداخله‌های امپریالیستی دست یازد، چرا که آمریکا قدرت نظامی‌اش را دارد. مسئله دیگر نه بر سر حق و حقوق، بلکه بر سر قدرت نظامی است. و این ــ همانا تقدیسِِ توسلِ عریان به قهر و خشونت ــ یکی ار عناصر بنیادین ایدئولوژی فاشیستی است. نظام جهانی سرمایه‌داری متأخر در بحران آشکارشده‌اش، عملاً از دست‌آ‌‌وردهای قرارداد صلح وست‌فالن پس از جنگ‌های سی‌ساله نیز، عقب‌تر می‌ماند.

استیون میلر یک خیال‌باف فاشیست مخبط است: تقلیدی است مضحک از نقش گوبلز و یادآور او در فیلم «دیکتاتور بزرگ» چاپلین به‌عنوان دلقکی وحشت‌آفرین، کسی که [ظاهراً] در کاخ سفید کاره‌ای نیست؟ ابداً چنین نیست. چند روز پس از مصاحبه‌ی میلر با سی. ان. ان، دونالد ترامپ با نیویورک تایمز مصاحبه کرد و در این مصاحبه عملاً خط ژئوپولیتیک مشاور سیاسی‌اش را که گرایش راست افراطی دارد، دنبال نمود. [22] رئیس جمهور در این مصاحبه با نیویورک تایمز اعلام کرد که هیچ مانعی در راه اعمال قدرت و قهر نظامی ایالات متحده وجود ندارد، در حالی‌که خودِ نیویورک تایمز نیز در حاشیه‌ای [کامنتی] بر این مصاحبه، حمله‌ی ترامپ به ونزوئلا را با چرندیات رایج لیبرالی توجیه کرد. [23] بنا به اظهار این دلقک ترس‌آفرین در کاخ سفید، فقط یک عامل وجود دارد که می‌تواند بر ماشین نظامی آمریکا اثر بگذارد، آن‌هم عبارت است از: «اخلاقیات خودِ من، روح و ذهنیات من. این، یگانه چیزی است که می‌تواند مرا متوقف کند.»

میلر و ترامپ با اندک رسانه‌های لیبرال مورد تنفرشان ــ که در شرایط فاشیستی‌شدن آمریکا هنوز برجای مانده‌اند ــ مصاحبه می‌کردند و در این مصاحبه‌ها با سخن‌پردازیِ [رتوریک] آشکارا فاشیستی با نظامی‌گری لیبرال مخالفت می‌نمودند. آن‌ها این رسانه‌ها را به هم‌دستان [جنایات] خود بدل می‌ساختند. [از نظر آن‌ها] قدرت عریان، اعمال قهر و خشونت‌ باید شایسته‌ی ستایش و احترام شود. کل رنگ و جلای لیبرال/دمکرات ورقی پاره‌شده است و افراط‌گرایی [Extremismus] فاشیستی [قشر] میانی نشان می‌دهد که دقیقاً همین [قشر] میانی که در حال فروپاشی و زوال است، با آن‌چه زمانی جریان اصلی نولیبرال نامیده می‌شد، حقیقتاً از کجا می‌آید و ریشه‌ها و آغازه‌هایش کجایند. تأییدِ ــ از جمله آشکارا ابرازشده‌ی ــ تجاورز امپریالیستی ترامپ به ونزوئلا، در این فاصله فقط برای اروپایی‌ها نیز، موجب سرافکندگی نیست.

مادورو ترامپ را مسخره کرده بود ــ و بنا بر روایت دیوانه‌وار دلقکان کاخ سفید ــ این کار، ضربه و انگیزه‌ی نهایی برای تجاوز خونبار آمریکا به کاراکاس بود. جی. دی. ونس [معاون رئیس جمهور] پیشاپیش به اروپایی‌ها اخطار داد که آن‌ها باید ترامپ و وراجی‌های دیوانه‌وار مداوم او درباره‌ی گرین‌لند را «جدی بگیرند» [24]. قدرت فاشیستیْ آشکار و عیان و چالش‌گرانهْ دست و پایش را دراز می‌کند، راست و مستقیم مخالفت‌ها را برمی‌انگیزد، تا سپس بتواند آن‌ها را با خشونت و بربریتی تام و تمام بکوبد و پایمال کند. این، عنصری از مقتضیات اقتدارمنشانه است که بندگان باید [در برابر ارباب]، همانا در برابر کسی هم‌چون دلقک دیوانه‌ی ترس‌آفرین، زانو بزنند. دلقکان ترس‌آفرین در کاخ سفید خواستار چکمه‌لیسی مداومند، آن‌ها می‌خواهند چاکرانی چاپلوس را ببینند، حتی اگر این چاکرمنشی به اعلاء درجه مضحک و استهزاآمیز باشد؛ چنان‌که گویی آن‌ها از کابوسی تب‌آلود، برخاسته از مصرف مخدرات، بیدار شده‌اند. در غیراین‌صورت بلایی عیان بر سر آن‌ها خواهد آمد، هرکه می‌خواهند، باشند، چه رئیس سرکش کشوری از کشورهای بسیار فاسد پیرامونی، خواه زنان سفیدپوست طبقه‌ی متوسط آمریکایی، که در این فاصله گشتاپوی مأموران شکار مهاجران آن‌ها را اگر سر خم نکنند، به گلوله می‌بندد.

امپریالیسم بحران به‌طور مشخص

این دیوانگیِ به‌ظاهر روان‌پریشانه از کجا می‌آید؟ خبرها مداوماً می‌رسند و آدم احساس می‌کند بد نیست ببیند آیا کسی در نوشابه‌اش ال. اس. دی نریخته است؟ ترامپ، این دلقک شخصیتاً بیمار ترس‌آفرین [25]، [فقط] علامت و نشانه‌ی [Symptom] بیماری است، او پیکریافتگی و شخصیت‌یابیِ بحران جهانی سرمایه است در بربریتِ مرحله‌ی پایانی و دوران نزعش. راست‌های سیاسی، همانا فاشیسم، مجریان مشخص و سوبژکتیو این گرایش عینی بحران به‌سوی سقوط در بربریت، در فروپاشی تمدن، اند. [26]

فاشیسم از آسمان به زمین نمی‌افتد، جسمی خارجی و بیگانه نیست، فاشیسم در میانه‌ی جامعهْ به‌خود شکل می‌بخشد و به‌واسطه‌ی موج‌های بحرانی و افراط‌گرایی شدیدش، منبعث از همین میانه است. [27] مواضعی را که به حمله‌ی ترامپ به ونزوئلا مشروعیت می‌بخشند می‌توان در سی.ان.ان و نیویورک تایمز یافت، هم‌چنین نزد مکرون، نزد استارمر و نزد رکاب‌داری مانند مرتس که نمی‌خواهند از نقض آشکار و بدیهی حقوق بین‌الملل از سوی آمریکا انتقاد کنند؛ تا چند روز بعد خودشان نیز آماج حمله‌ی این فاشیسم قرار گیرند.

درگیری‌های داخلی فزاینده، تنش‌ها و تناقض‌ها و کشاکش‌های اجتماعی اوج‌گیرنده؛ و چه چیز دمِ دست‌تر است از گشودن این گره‌های گوردیِ [gordisch] بحران از طریق اقدام به ضربه‌های نظامی علیه دشمن خارجی؟ مادام که هواداران ترامپ آن کلاه مسخره‌ی ماگا [MAGA] را بر سر می‌گذارند، بر پیشانی تک تک آن‌ها کلمه‌ی بحران حک شده است. قرار است آمریکا دوباره عظمت یابد، چراکه برای لایه‌های دائماً فزاینده‌تری از مردم، آمریکا دیگر بزرگ نیست. آری، آن‌ها ترامپی را به‌عنوان رئیس جمهور برگزیدند که به آن‌ها قول می‌داد صنعت‌زدایی ایالات متحده را از طریق سیاست حمایتیْ دوباره اصلاح کند. [28]

اما از آن‌جا که چنین سیاستی برای بردن انتخابات میانْ دوره‌ای با سرعتی کافی قابل اعمال نیست، از آن‌جا که ارزش‌زدایی از اعتبار [ترامپ] در قالب «بحران تأمین معاش» به‌نقد دامان همگان را گرفته است و از آن‌جا که وداع با هژمونی آمریکا موقعیت دلار را به‌عنوان ارزِ راهبر جهانی تهدید می‌کند، معضلی که فشاری عظیم برای پرداخت بهره به بودجه‌ی آمریکا وارد می‌کند، باید روش‌های دیگری برای حفظ تعادل و ثبات حاکمیت یافته شوند. ترامپ که درواقع هنوز امپریالیستی قرن بیستمی است، همانا آدمکی آلوده به نفت، به‌نظر می‌آید از آن‌رو نیز ارزش بالایی برای استخراج و استثمار منابع نفتی ونزوئلا قائل است که می‌خواهد از این‌طریق موضع دلار آمریکار را تثبیت و محکم کند. آمریکا دیگر نمی‌خواهد هزینه‌های هژمونی‌ای را بر دوش بکشد که موجب صنعت‌زدایی از آمریکا در دوره‌ی کسر بودجه‌ی جهانی دوران نئولیبرال بود و می‌خواهد که واشینگتن هم‌هنگام، با توسل به قدرت نظامی‌اش و با توسل به کنترل منابع، امتیازات خود را حفظ کند.

این نکته هم‌چنین در مورد تصرف گرین‌لند، تلاش برای ضمیمه‌کردن کانادا به خاک آمریکا ــ در این مورد، ترامپِ منکر تغییرات آب و هوایی و اقلیمی، حتی به تغییرات اقلیمی استناد می‌کند! ــ و بحران منابع زیرزمینی و اقتصادی، صادق است؛ به‌عبارت دیگر در عطف به سد نهایی سرمایه نیز صدق می‌کند که عبارت است از پایان‌پذیری منابع سیاره‌ی ما، در حالی‌که سرمایه زیر مهمیز اجبار بیمارگونه‌ی ارزش‌زایی و ارزش‌افزایی این منابع است. ترامپ، در حین جنگ تجاری علیه چین، یک‌باره به خاطرش آمد که آمریکا در حفظ زنجیره‌ی تولید و در تأمین منابعْ ضربه‌پذیر است و باید این حفره را با تصرف گرینلند، در میان‌مدت، پُر کند.

و با این حال، گزینه‌ی فاشیستی نمی‌تواند بر بحران غلبه کند. هر چند فاشیسم شکل تروریستی بحران حاکمیت سرمایه‌دارانه است، فاشیسم قرن بیست‌ویک ــ به‌رغم همه‌ی ترورها و همه‌ی اعمال قهرها ــ نمی‌تواند در «سپری کردن» بحران و برقرارساختن مناسبات قدرت کامیاب شود. فاشیسم قرن بیستم نیز، که نهایتاً و به‌ناگزیر گریزگاه خودویران‌گری‌اش را در جنگ جهانی جست، به این کار قادر نشد. اما این‌بار نیز رژیم انباشت سرمایه‌دارانه‌ی تازه‌ای که فوردیسم در نیمه‌ی دوم قرن بیستم که با توسل به جنگ جهانی توانست آن را اعمال کند، وجود ندارد، هرچند توانایی بالقوه‌ی دستگاه نظامی برای ویران‌گریْ خیلی ساده وجود تمدن را تهدید می‌کند و بحران اقلیمی به‌زودی به فاجعه‌ی اقلیمی بدل خواهد شد.

همه‌ی «منافعی» که اینک فاشیسم با نهایت قهر و خشونت قصد به‌کرسی نشاند‌ن‌شان را دارد، فقط پدیدارهایی ظاهری و فریبنده‌اند که در پسِ پشت آن‌ها، خردستیزی سرمایه‌ی ویران‌گر جهان در کشاکش نبرد مرگ و زندگی سرمایه در حال انکشاف است. پول باید پول بزاید، کل جامعه و سراسر جهان فقط ماده و محملی برای این خودجنبیِ بتواره‌پرستانه [فتیشیستی] است که نخست زمانی محو و نابود می‌شود که جامعه را، که ماده و محمل این خودجنبی‌ست، کاملاً نیست و نابود کرده باشد، یا زمانی که سرمایه، در [حرکتی] رهایی‌بخش مقهور و سپری شده است.

یگانه امکان ذاتی و درون‌ماندگار نظام، سقوط در بربریت است، همراه با بازی‌های دیوانه‌وار دلقکان ترس‌آفرینی که این سقوط را به اجرا درمی‌آورند. دیگر زمینی زیر پای [انسان‌ها] نیست، همه چیز در حال فروپاشی و زوال است و لحظه‌ی سراسیمگیِ قابل انتظار، بسیار نزدیک است، چرا که خودِ ارزش به‌عنوان پایه و شالوده‌ی جامعه‌ی سرمایه‌دارانه‌ی مبتنی بر کار، در حال فروپاشی و زوال است. تبدل و دگرسانی [Transformation] نظام، گریزناپذیر است و تا این لحظه، فقط فاشیسم است که فعالانه این تبدل عینی و ضروری را در راستا و به‌سوی بربریت به پیش می‌راند. در نتیجه دیگر هیچ بدیلی برای همه‌ی آن‌چه از چپ‌ها ــ به‌رغم همه‌ی پس‌روی‌ها و همه‌ی فرصت‌طلبی‌ها ــ برجای مانده، باقی نمانده است جز مبارزه‌ی رهایی‌بخش برای تعیین روال و جریان آن تبدل [29]، علیه امپریالیسمِ بحران و مهم‌تر از هر چیز دیگر، علیه فاشیسم قرن بیست‌ویکمی. نبرد بر سر [نحوه‌ی] این تبدلْ گریزناپذیر است.

 

منبع:

Tomasz Konicz; „Die Herrschaft der Terror-Clowns“, in.

 

یادداشت‌ها:

[1]. https://www.nytimes.com/2026/01/05/us/politics/stephen-miller-greenland-venezuela.html

احتمالا مخاطب استیون میلر، معاون «فاشیست» رئیس دفتر کاخ سفید، «جیک سولیوان» مشاور امنیتی رئیس جمهور پیشین آمریکاست – م

[2].https://abcnews.go.com/International/video/full-press-conference-pres-trump-venezuela-strike-maduro-128872019

[3]. https://www.spiegel.de/ausland/donald-trump-begnadigt-juan-orlando-hernandez-honduras-ex-praesident-freigelassen-a-e0c97aeb-bf52-4e32-b139-09037b02f358

[4]. https://www.youtube.com/watch?v=3tbUIJihpLM

[5]. https://www.nytimes.com/2026/01/05/opinion/trump-maduro-oust-raid.html

[6]. https://www.telepolis.de/article/Fluchtpunkt-Amok-3263142.html

[7]. https://www.telepolis.de/article/Das-Terrorspiel-der-Clowns-3453956.html

[8]. https://www.telepolis.de/article/Donald-Trump-und-die-Zeit-des-Borderliners-3462308.html?seite=all

[9]. https://www.msn.com/en-us/news/world/how-delcy-rodr%C3%ADguez-courted-donald-trump-and-rose-to-power-in-venezuela/ar-AA1THo68

[10]. https://www.nytimes.com/2026/01/04/world/americas/trump-venezuela-leader-rodriguez-machado.html

[11]. https://en.wikipedia.org/wiki/Guyana%E2%80%93Venezuela_crisis_(2023%E2%80%932024)

[12]. Marudo, der für die Staatsoligarchie in Venezuela zu einem Geschäftsrisiko verkam, konnte sich nicht mehr auf seine Leute verlassen

[13]. https://www.nytimes.com/2026/01/09/world/americas/trump-venezuela-machado-nobel-prize.html

[14]. https://www.konicz.info/2025/03/15/alles-muss-in-flammen-stehen/

[15]. https://www.konicz.info/2025/03/15/alles-muss-in-flammen-stehen/

[16]. https://www.nbcnews.com/politics/congress/chris-murphy-end-nato-alliance-us-annexed-greenland-denmark-rcna253440

[17]. https://www.konicz.info/2022/06/23/was-ist-krisenimperialismus/

[18].  https://www.sueddeutsche.de/politik/die-welt-wird-eine-raeuberhoehle-bundespraesident-steinmeier-fordert-respekt-vor-internationalem-recht-li.3364936

[19]. https://www.splcenter.org/resources/extremist-files/stephen-miller/

[20]. https://www.nytimes.com/2026/01/06/us/politics/stephen-miller-foreign-policy.html

[21]. https://www.youtube.com/watch?v=kLFkQbPWWDI

[22].https://www.nytimes.com/2026/01/08/world/interview-donald-trump-venezuela-ice.html

[23]. https://www.nytimes.com/2026/01/05/opinion/trump-maduro-oust-raid.html

[24]. https://www.dw.com/en/greenland-vance-warns-europe-to-take-trump-seriously/a-75442457

[25].https://www.konicz.info/2016/12/16/donald-trump-und-die-zeit-des-borderliners/

[26].https://www.konicz.info/2024/04/19/e-book-faschismus-im-21-jahrhundert-skizzen-der-drohenden-barbarei-epub/

[27]. https://www.konicz.info/2025/01/18/die-schluesseluebergabe/

[28]. https://www.konicz.info/2025/06/01/jd-vance-verstehen/

[29]. https://www.konicz.info/2022/10/12/emanzipation-in-der-krise/

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5lp

دکترین ترامپ و امپریالیسم جدید مگا

دکترین ترامپ و امپریالیسم جدید مگا

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف) 

 

جان بلامی فاستر

ترجمه‌ی: احمد سیف

 

تغییر چشم‌گیر در امپریالیسم ایالات متحده تحت ریاست ‌جمهوری دونالد ترامپ، چه در دوره نخست ریاست او و چه بیش‌تر در دوره کنونی، موجب سردرگمی و نگرانی عظیمی در مراکز قدرت مستقر شده است. این تغییر ناگهانی در سیاست خارجی آمریکا، خود را در کنارگذاشتن نظم بین‌المللی لیبرالی که پس از جنگ جهانی دوم تحت سلطه آمریکا ساخته شده بود، و هم‌چنین کنار گذاشتن راهبرد بلندمدت گسترش ناتو و جنگ نیابتی با روسیه در اوکراین نشان می‌دهد. اعمال تعرفه‌های سنگین و تغییر اولویت‌های نظامی، ایالات متحده را حتی با متحدان دیرینه‌اش وارد تنش کرده است، در حالی که جنگ سرد جدید علیه چین و جنوب جهانی در حال شدت‌گرفتن است.

این تغییر در سیاست قدرت‌نمایی ایالات متحده آن‌قدر افراطی و سردرگمی ناشی از آن چنان گسترده است که حتی برخی از چهره‌های مرتبط با چپ نیز به دام این تصور افتاده‌اند که ترامپ منزوی‌طلب، ضدنظامی‌گری و ضد‌امپریالیسم است. برای مثال، کریستین پارنتی، چپ‌گرای ناراضی، استدلال می‌کند که ترامپ «ضد‌امپریالیست به معنای چپ‌گرایانه نیست، بلکه منزوی‌طلبی است که به‌طور غریزی طرفدار اولویت آمریکا است» و هدف او «بیش از هر رئیس‌جمهور اخیر»، «فروپاشی امپراتوری غیررسمی جهانی آمریکا» و ترویج یک سیاست خارجی «ضد‌نظامی‌گری» و «ضد‌امپراتوری» است (1).

با این حال، برخلاف ظاهر ضد‌امپریالیستی، تغییرات جهانی در روابط خارجی آمریکا تحت رهبری ترامپ ناشی از رویکردی فوق‌ملی‌گرایانه به قدرت جهانی است، که بر پایه بخش‌هایی کلیدی از طبقه حاکم، به‌ویژه انحصارطلبان فناوری پیشرفته، و هم‌چنین طرفداران عمدتاً طبقه متوسط ‌پایین ترامپ استوار است. از دیدگاه نئوفاشیستی و انتقام‌جویانه‌ای که در این نگاه حاکم است، آمریکا به‌عنوان یک قدرت هژمونیک در حال افول است و از سوی دشمنان قدرت‌مند تهدید می‌شود: مارکسیسم فرهنگی و «مهاجمان» مهاجر از درون، و چین و جنوب جهانی از بیرون، در حالی که از سوی متحدان ضعیف و وابسته نیز بازداشته شده است.

از زمان دولت نخست ترامپ پس از انتخابات ۲۰۱۶، این رژیم نمایانگر چرخشی سخت به راست در سطح داخلی و جهانی بوده است. در سطح جهانی، همه منابع در دسترس باید بر افزایش قدرت آمریکا به‌صورت بازی با حاصل‌جمع صفر و شکست چین به‌عنوان رقیب نوظهور متمرکز شوند. به همین دلیل، در نخستین دولت ترامپ بود که جنگ سرد جدید علیه چین عملاً آغاز شد و در همان زمان چرخشی به‌سوی تنش‌زدایی با روسیه نیز شکل گرفت (2). اگرچه دولت جو بایدن برنامه جنگ نیابتی قبلاً طراحی‌شده با روسیه را ادامه داد (که با کودتای راست‌گرای مورد حمایت آمریکا در اوکراین در سال ۲۰۱۴ آغاز شده بود)، اما در عین حال، راه ترامپی‌ها را در ادامه جنگ سرد جدید علیه چین پی گرفت، به‌طوری که با دو قدرت بزرگ اوراسیایی هم‌زمان وارد مقابله شد. پس از بازگشت به قدرت، ترامپ تلاش کرده است جنگ نیابتی ناتو در اوکراین را پایان دهد و در عوض، تمرکز قاطع‌تری بر رقابت در آسیا داشته باشد. حتی خاورمیانه ــ جایی که رژیم ترامپ در حال حاضر از سیاست نسل‌کشی آشکار یا حذف کامل فلسطینیان در غزه به نام «صلح» حمایت می‌کند، در کنار بمباران یمن و افزایش فشار بر ایران ــ در مقایسه با جنگ سرد جدید علیه چین در درجه دوم اهمیت قرار گرفته است (3).

راهبرد امپریالیستی کاملاً جدیدی که توسط دولت ترامپ (به‌ویژه در بازگشت دوم آن) نمایندگی می‌شود، بر پایه مفهوم «اول آمریکا» بنا شده است. این راهبرد، رد نقش سنتی آمریکا به‌عنوان قدرت هژمونیک جهانی است و در عوض به‌دنبال یک امپراتوری فوق‌ملی‌گرایانه مبتنی بر اولویت مطلق آمریکا است. نمونه‌ای از این رویکرد، حملات ایالات متحده به سازمان‌های بین‌المللی است که در آن‌ها سلطه کامل ندارد یا به‌زعم آن، بار نامتناسبی را متحمل می‌شود ــ از جمله سازمان ملل متحد و حتی ائتلاف ناتو. افزون بر این، روابط تجاری نه به‌عنوان فرآیندهای مبادله سودمند دوجانبه (که در واقع عمدتاً به نفع کشورهای ثروت‌مند است)، بلکه به‌عنوان روابطی معاملاتی که صرفاً بر پایه قدرت ملی تعیین می‌شود، در نظر گرفته می‌شوند.

در این چارچوب، اعمال تعرفه‌ها توسط دولت ترامپ بر همه کشورهای دیگر، از جمله تعرفه‌های سنگین بر حدود شصت کشور (در فهرست «روز آزادی» مورخ ۲ آوریل او)، تنها تلاشی برای کسب مزیت اقتصادی نیست، بلکه باید به‌عنوان ابزاری برای اعمال قدرت و سلطه ژئو‌اقتصادی و ژئو‌سیاسی دیده شود. در راهبرد «اول آمریکا»ی ترامپ، واشنگتن به‌دنبال آن است که از متحدانش باج‌خواهی کند؛ متحدانی که از این پس باید به طریقی هزینه حمایت نظامی آمریکا را بپردازند ــ که این خود به اشکال جدیدی از درگیری‌های میان‌امپریالیستی یا درون‌امپریالیستی منجر می‌شود.

در هدف قراردادن چین، پیشنهاد رسمی ترامپ برای بودجه نظامی سال مالی آینده، افزایش تقریباً ۱۲ درصدی آن به ۱ تریلیون دلار را در نظر دارد (در حالی که هزینه واقعی نظامی معمولاً دو برابر سطح رسمی است) .(4)

محتمل‌ترین نتیجه این تحولات ــ در صورتی که متوقف نشوند ــ ورود به «عصر جدیدی از فاجعه» خواهد بود، در مقیاسی مشابه با دهه ۱۹۳۰، که با ویرانی‌های اقتصادی، زیست‌محیطی، و ناشی از جنگ مشخص می‌شود (5). چنین روندی نه‌تنها به افزایش سلطه ایالات متحده منجر نخواهد شد، بلکه افول آن را شتاب خواهد بخشید، زیرا هژمونی دلار و نهادهای بین‌المللی‌ای که قدرت آمریکا به آن‌ها متکی بوده، بیش از پیش تضعیف خواهند شد. حتی درون رژیم ترامپ، تلاش‌های واشنگتن برای نمایش قدرت جهانی، فقط منجر به تشدید تضادهای داخلی بین سرمایه‌داری مالی انحصاری با منافع اقتصادی جهانی‌اش، و جنبش ناسیونالیستی تنگ‌نظر «دوباره آمریکا را عظیم کنیم»، MAGA خواهد شد. حفظ چنین رژیم ارتجاعی‌ای نیازمند سرکوب بیش‌تر خواهد بود، درحالی که آینده بستگی به مقیاس شورشی خواهد داشت که این سرکوب، در داخل و در سطح جهانی، برمی‌انگیزد.

دکترین ترامپ

با کنایه، قوی‌ترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین ادعاها درباره ماهیت صلح‌طلبانه و ضد‌امپریالیستی رژیم ترامپ از سوی چهره‌های سابقاً چپ‌گرا هم‌چون «پارنتی» مطرح شده‌اند. او در مقاله‌ای در نشریه تحت سلطه  MAGAبا عنوان «جرم واقعی ترامپ مخالفت با امپراتوری است» (۲۰۲۳)، مدعی شده بود که ترامپ از سیاست خارجی‌ای ضدپنتاگون و «ضد‌امپریالیستی» دفاع می‌کند و عدم علاقه کامل خود را نسبت به «مجتمع امنیت ملی» ابراز داشته است (6).

با این حال، پارنتی هنگام توصیف ترامپ به‌عنوان فردی ضد‌امپریالیست، به‌نظر می‌رسد کل ساختار امپریالیسم را فراموش کرده است ــ ساختاری که به استثمار و مصادره جهانی و راهبردهای سلطه بر جهان مربوط می‌شود. ترامپ نه‌تنها در دولت نخست خود افزایش‌های تاریخی در هزینه‌های نظامی ایجاد کرد و بارها از نیروی مرگبار در سطح بین‌المللی استفاده نمود (از جمله با کاهش محدودیت‌ها بر بمباران غیرنظامیان)، بلکه مهم‌تر از همه، جنگ سرد جدید علیه چین را آغاز کرد (7). دولت دوم ترامپ نیز بار دیگر هزینه‌های پنتاگون را به‌شدت افزایش داده و تنش با چین را در مقیاسی گسترده‌تر دنبال می‌کند. آنچه توسط پارنتی و دیگران به‌عنوان شکلی از ضد‌امپریالیسم تلقی شده، در واقع راهبردی جهانی و جدید در عرصه امپریالیسم است ــ در سطح ملی و بین‌المللی ــ که هدف آن بازگرداندن سلطه از‌دست‌رفته آمریکا و شکست چین است. این بازآرایی راهبردی مورد حمایت گسترده درون جنبش ترامپ  [MAGA] و نیز بخش‌هایی از طبقه میلیاردر سرمایه‌داری انحصاری، به‌ویژه در صنایع فناوری پیشرفته، سرمایه‌گذاری خصوصی، و انرژی قرار دارد. همان‌گونه که اقتصاددان مارکسیست برجسته هندی «پربهات پاتنایک» گفته است، سیاست خارجی ترامپ نه ضد‌امپراتوری است و نه بی‌فکر، بلکه بهترین توصیف برای آن «راهبرد باز‌ـ‌ زنده‌سازی امپریالیسم» است. (8)

جنبش ملی‌گرای عوام‌گرای MAGA، دیدگاهی نژاد‌محور از جهان ارائه می‌دهد که در آن ایالات متحده به‌عنوان ملتی سفیدپوست و مسیحی با سرنوشت مقدر دیده می‌شود. در این نگاه، آمریکا که در طول تاریخ خود تا قرن بیستم به مقام «ملت شماره یک زیر سایه خدا» دست یافته بود، از درون و بیرون تضعیف شد و اکنون نیاز به احیای جایگاه از‌دست‌رفته خود دارد.

تصادفی نیست که ترامپ در مارس ۲۰۲۵، پرتره‌ای از جیمز کی. پولک، یازدهمین رئیس‌جمهور آمریکا، را در دفتر بیضی کاخ سفید آویخت. پولک بزرگ‌ترین تصرف ارضی در تاریخ ایالات متحده را طی جنگ آمریکا-مکزیک مدیریت کرد؛ جنگی که در آن آمریکا بیش از ۵۰۰٬۰۰۰ مایل مربع سرزمین ــ از جمله کالیفرنیا و بیش‌تر مناطق جنوب‌غربی ــ را تصرف کرد، تگزاس را ضمیمه نمود، و از طریق معاهده اورگن، بر مناطق مورد اختلاف در شمال‌غربی اقیانوس آرام حاکمیت یافت (9). جاه‌طلبی‌های پرمدعای ترامپ برای ضمیمه کردن گرینلند، بازپس‌گیری کانال پاناما، و حتی (اگرچه بعیدتر) ضمیه کردن کانادا به‌عنوان پنجاه‌و‌یکمین ایالت آمریکا ــ و هم‌چنین تغییر نام خلیج مکزیک به خلیج آمریکا ــ همگی با هدف بازسازی روح «امپراتوریِ رو ‌به ‌ظهورِ آمریکایی» مطرح می‌شوند (10).

برای درک راهبرد امپریالیستی رژیم MAGA، باید به «دکترین ترامپ» پرداخت. دکترین‌های ریاست‌جمهوری در سیاست خارجی معمولاً توسط رسانه‌ها و بر اساس اعلامیه‌های کاخ سفید درباره مسائل مهم خارجی شکل می‌گیرند. اما در مورد دکترین ترامپ، این راهبرد به‌طور کامل از درون و توسط نظریه‌پرداز ارشد MAGA، «مایکل آنتون»، تبیین شد؛ کسی که از فوریه ۲۰۱۷ تا آوریل ۲۰۱۸ عضو شورای امنیت ملی آمریکا و معاون ارتباطات راهبردی رئیس‌جمهور بود. او اکنون مدیر برنامه‌ریزی سیاست در وزارت امور خارجه است؛ سمتی معادل معاون وزیر خارجه. در جریان نخستین دولت ترامپ، آنتون آشکارا مأموریت یافت ــ پس از آن‌که دیگر مستقیماً در کاخ سفید مشغول به کار نبود ــ تا به اظهارات متعدد و ظاهراً متناقض ترامپ در سیاست خارجی انسجام بخشد.

در سال ۲۰۱۹، آنتون که درکالج هیلدزدیل درس می‌داد مقاله‌ای با عنوان «دکترین ترامپ» در نشریه Foreign Policy  منتشر کرد که بر پایه سخنرانی‌اش در دانشگاه پرینستون نوشته شده بود و به بیانیه نیمه‌رسمی موضع راهبردی کلی رژیم MAGA تبدیل شد (11). وظیفه آنتون این بود که راهبرد «اول آمریکا»ی ترامپ را به‌گونه‌ای تعریف کند که همسو با عوام‌گرایی ملی‌گرایانه و ضد‌جهانی‌سازی باشد، و در عین حال به‌قدر کافی تهاجمی باشد تا یک راهبرد جهانی جدید و ستیزه‌جویانه تلقی گردد. از این رو، این رویکرد به‌عنوان «واقع‌گرایی اصول‌مدار» معرفی شد؛ رویکردی مبتنی بر منافع ملی، همسو با برداشت‌های محافظه‌کارانه از اندیشه‌هایی چون نیکولو ماکیاولی و توماس هابز. سیاست خارجی و نظامی ترامپ در «دکترین ترامپ» به دو دلیل ضد‌امپراطوری توصیف شد: اول، امپراتوری‌ها ذاتاً چندقومیتی هستند، در حالی که سیاست ترامپ با دیدگاه چندقومیتی از پروژه آمریکایی به‌کلی مخالف بود. دوم، سیاست امپراطوری نئومحافظه‌کاران با جهانی‌سازی لیبرال همسو بود، در حالی که دکترین ترامپ، انکار جهانی‌سازی لیبرال بود. جهانی‌سازی در ایدئولوژی MAGA به‌مثابه روندی دیده می‌شود که به نفع قدرت‌های در حال ظهور مانند چین و به زیان قدرت‌های تثبیت‌شده مانند آمریکاست. دکترین ترامپ، طبق توضیح آنتون، به‌طور کامل ناسیونالیستی بود: غنیمت‌ها به ملت‌های پیروز تعلق می‌گیرند (12).

چنین ناسیونالیسم ثابتی به‌عنوان امری کاملاً منطبق با «طبیعت انسانی» توصیف شد. اگر بنا به گفته آنتون، ارسطو سه واحد سیاسی را «قبیله (قومیت)، پولیس (یا شهر-دولت)، و امپراتوری» معرفی کرده بود، موضع ترامپ بر برجسته‌سازی قومیت آمریکایی و دولت آمریکایی در  یک عرصه جهانی استوار بود، و امپراتوری چندقومیتی را تضعیف می‌کرد؛ در نتیجه، هدف همان «دوباره عظیم کردن آمریکا» بود. از این منظر، دکترین ترامپ بر چهار ستون استوار بود:

1) عوام‌گرایی ملی،

2) رد بین‌الملل‌گرایی لیبرال،

3) ناسیونالیسم ثابت قدم برای همه کشورها،

۴) بازگشت ملت به «وضعیت عادی» و همگون «قوم و شهر» کلاسیک ــ در تقابل با ماهیت ناهمگون امپراتوری چندقومیتی معاصر (و جهان به‌طور کلی).

ستون چهارم بدین ترتیب تعریفی نژادی-اتنیکی از هویت ملی را شکل داد که زیربنای یک ملی‌گرایی نژادی بود. همانند مورد تراسیماخوس در جمهوری افلاطون، مبنای اخلاقی دکترین ترامپ کاملاً روشن بود: عدالت «مصلحت قوی‌تر است.»(13)

امپریالیسم اقتصادی و دکترین ترامپ

در تاریخ ۲ آوریل ۲۰۲۵، ترامپ، در آنچه آن را «اعلام استقلال اقتصادی» نامید، با استفاده از اختیارات اضطراری ملی، تعرفه‌ای ۱۰ درصدی بر همه کشورهای جهان وضع کرد، و برای حدود ۶۰ کشور یا بلوک تجاری دیگر، تعرفه‌های بالاتری اعمال کرد. این شامل تعرفه‌ای جدید ۳۴ درصدی بر چین (علاوه بر ۲۰ درصد قبلی که در مجموع به ۵۴ درصد می‌رسد)، ۴۶ درصد بر ویتنام، و ۲۰ درصد بر اتحادیه اروپا بود. پس از اعلام تعرفه تلافی‌جویانه از سوی چین، ترامپ تعرفه‌ بر این کشور را به ۱۰۴ درصد افزایش داد و سپس در مرحله‌ای دیگر، آن را به ۱۴۵ درصد رساند. در بیانیه‌ای شبیه به اعلام جنگ، اسکات بسن، وزیر خزانه‌داری ایالات متحده اعلام کرد که هر کشوری که تصمیم به «تلافی» بگیرد، مسئول «تشدید تنش‌ها» خواهد بود و ایالات متحده در پاسخ، سطح تنش را بالاتر خواهد برد.

اقدامات دولت ترامپ در حال ایجاد جنگی جهانی در حوزه تجارت و ارز است ــ و رکود جهانی را رقم خواهد زد. راهبرد جدید تعرفه‌ای MAGA (دوباره آمریکا را عظیم کن) موجب وحشت در وال استریت شد؛ بازاری که تا آن زمان حامی قوی ریاست‌جمهوری ترامپ بود و با سقوط بازار اوراق بهادار، موجب شکاف در طبقه حاکم مالی شد. این فشار ترامپ را مجبور کرد برخی از تعرفه‌ها را موقتاً متوقف کند، در حالی که همزمان تعرفه‌ها بر چین را افزایش داد. تعرفه‌های ترامپ بر مبنای ایجاد توازن تجاری دوجانبه با هر کشور محاسبه شده بودند ــ مبنایی که فاقد هرگونه منطق اقتصادی مستقیم است، اما ابزاری خام برای دست‌یابی به اهداف گسترده‌تر رژیم محسوب می‌شود. (14)

از نظر اقتصادی، دکترین ترامپ با آنچه «ملی‌گرایی محافظه‌کارانه» خوانده می‌شود، پیوند دارد. این دیدگاه توسط اندیشکده‌هایی با گرایش MAGA مانند امریکن کمپاس [American Compass] و موسسه منهاتن برای پژوهش‌های سیاست پرداز [Manhattan Institute for Policy Research] و هم‌چنین صندوق سرمایه‌گذاری وابسته به ترامپ، مدیریت سرمایه خلیج هودسن [Hudson Bay Capital Management]، نمایندگی می‌شود. بنیان‌گذار و اقتصاددان ارشد امریکن کمپاس، اورن کس، مشاور اقتصادی دیرینه و همکار مارکو روبیو، وزیر خارجه فعلی ترامپ است. این اندیشکده به شدت توسط بنیاد چند میلیارد دلاری توماس کلینگنشتاین تأمین مالی می‌شود. کلینگنشتاین یک بانکدار سرمایه‌گذاری وال استریت، شریک در صندوق سرمایه‌گذاری مشترک کوهن کلینگنشتاین، رئیس هیئت مدیره (و از حامیان مالی اصلی) موسسه کلرمونت [Claremont Institute]، صهیونیست، و منتقد شدید آنچه که «کمونیسم بیدار» می‌نامد، است. سایر حامیان مالی امریکن کمپاس شامل بنیاد خانواده والتون و بنیاد ویلیام و فلورا هیولت هستند. (15)

امریکن کمپاس به‌عنوان نماد ملی‌گرایی محافظه‌کارانه در اقتصاد، تصویری واقع‌بینانه از رکود بلندمدت و صنعتی‌زدایی در اقتصاد ایالات متحده ارائه می‌دهد، در حالی که به شدت مخالف تجارت آزاد و حامی پرشور تعرفه‌هاست (16). این اندیشکده که به‌طور ایدئولوژیک با جنبش MAGA پیوند خورده، نقش رهبری در تدوین راهبرد اقتصادی برای جنگ سرد جدید با «چین کمونیست» ایفا کرده است. گزارش سال ۲۰۲۳ آن با عنوان قطع ارتباط سخت با چین، استدلال می‌کند که «آمریکا باید روابط اقتصادی خود با چین را قطع کند تا بازارش را از نفوذ حزب کمونیست چین محافظت کند». این شامل قطع کامل روابط اقتصادی با چین در حوزه سرمایه‌گذاری، زنجیره عرضه و توافق‌نامه‌های بین‌المللی می‌شود. همه «جریان‌های سرمایه، انتقال فناوری و شراکت‌های اقتصادی بین ایالات متحده و چین» باید پایان یابد. در داخل، این اندیشکده اعلام جنگ علیه «سرمایه بیدار» کرده است ــ یعنی هرگونه تلاش برای گنجاندن تنوع، برابری و شمول در رویه‌های شرکتی ــ موضعی که به‌وضوح با هدف حفظ سلطه نژادی سفیدپوستان اتخاذ شده است. (17)

درون دولت ترامپ، راهبرد تعرفه‌های بالا تحت نظارت پیتر ناوارو، مشاور ارشد رئیس‌جمهور در امور تجارت و تولید، قرار دارد. در دولت قبلی ترامپ، ناوارو مدیر دفتر سیاست‌گذاری تجارت و تولید بود. او یکی از طرفداران سرسخت جنگ اقتصادی (و نظامی) با چین است و نویسنده کتاب «جنگ‌های چین در راهند» (۲۰۰۸) می‌باشد. او تعرفه‌ها را به‌عنوان منبعی برای تأمین هزاران میلیارد دلار درآمد برای دولت می‌داند که به ترامپ امکان می‌دهد مالیات ثروتمندان را کاهش دهد. ناوارو به دلیل سرپیچی از کنگره در جریان حمله MAGA به کنگره در ۶ ژانویه ۲۰۲۱، به زندان محکوم شد. (18)

با این حال، چهره اصلی در راهبری راهبرد اقتصادی بین‌المللی در دولت دوم ترامپ، استیفن میران، رئیس شورای مشاوران اقتصادی است. میران مشاور ارشد سابق وزارت خزانه‌داری در دولت اول ترامپ بود و سپس استراتژیست ارشد شرکت سرمایه‌گذاری مدیریت سرمایه خلیج هودسن شد ــ یکی از سرمایه‌گذاران عمده در گروه مدیا و تکنولوژی ترامپ [Trump Media & Technology Group] که شبکه اجتماعی تروث سوشیال [Truth Social] را اداره می‌کند هم هست. میران هم‌چنین عضو مؤسسه Manhattan است. او نویسنده کتاب راهنمای کاربر برای بازسازی نظام تجاری جهانی است که توسط مدیریت سرمایه خلیج هودسن در زمان پیروزی ترامپ در انتخابات ۲۰۲۴ منتشر شد. این طرح شامل استفاده از تعرفه‌های بالا و نفوذ چتر امنیتی ایالات متحده برای وادار کردن کشورها به کاهش ارزش دلار بر اساس توافق‌نامه‌ای موسوم به توافق مارالاگو بود. هدف، بهبود موقعیت تجاری جهانی ایالات متحده به هزینه شرکای اصلی تجاری آن است ــ راهبردی جهانی به سبک «فقیرسازی همسایگان» که ایالات متحده قصد دارد آن را هم بر متحدان و هم بر دشمنانش تحمیل کند. (19)

مدل این راهبرد ژئواکونومیک، توافق پلازای ۱۹۸۵ است که میان ایالات متحده، ژاپن، آلمان، بریتانیا و کشورهای دیگر شکل گرفت و امکان کاهش عمدی و چندجانبه ارزش دلار را فراهم کرد. نتیجه تاریخی اصلی این توافق، ترکیدن حباب مالی ژاپن و ورود این کشور به رکود عمیق و ظاهراً دائمی اقتصادی بود، اقتصادی که در آن زمان یکی از پویاترین‌ها در جهان به شمار می‌رفت. بلافاصله پس از توافق پلازا، ترامپ هتل پلازا را خرید ــ بی‌شک شیفته توافق صورت‌گرفته در آن مکان شده بود. (او بعدها آن را به ورشکستگی کشاند.) با این حال، در سال ۲۰۲۵، ایالات متحده نسبت به سال ۱۹۸۵ در جایگاه بسیار ضعیف‌تری در سطح جهانی قرار دارد و کشورهایی که بیشترین ذخایر ارزی دلاری را در اختیار دارند ــ که توافق پیشنهادی مار-ا-لاگو عمدتاً به آن‌ها وابسته است ــ زیر چتر امنیتی نظامی آمریکا نیستند و در نتیجه به‌راحتی  نمی توان آنها را تحت فشار قرارداد (20).

به گفته «میران»، ژاپن، بریتانیا، کانادا و مکزیک بی‌شک به‌راحتی می‌توانند برای تبعیت از منافع آمریکا تحت فشار قرار گیرند، چرا که گزینه دیگری ندارند. در مقابل، نه اتحادیه اروپا و نه چین (که حدود ۳ تریلیون دلار ارز آمریکایی در اختیار دارد و به‌خوبی از نتایج توافق پلازا برای ژاپن آگاه است) تمایلی به پذیرش چنین توافقی نخواهند داشت. در مورد اتحادیه اروپا، طرح ترامپ شامل وادار کردن این کشورها به پرداخت سهم بیش‌تری از هزینه‌های چتر امنیتی آمریکاست و استفاده از این موضوع به‌عنوان اهرم فشار، همراه با اعمال تعرفه‌های سنگین، برای مجبور کردن آن‌ها به توافق درباره کاهش ارزش ارز. مشاوران اقتصادی ملی‌گرای محافظه‌کار ترامپ استدلال کرده‌اند که اعمال تعرفه‌ها از سوی آمریکا در ابتدا به افزایش ارزش دلار خواهد انجامید—همانند دوران نخست ریاست‌جمهوری ترامپ ــ که برخی از اثرات نامطلوب کلان‌اقتصادی تعرفه‌ها را خنثی می‌کند (هرچند این بار، در واقعیت، نتیجه اولیه برعکس بوده و دلار کاهش ارزش یافته است) (21). با این حال، به‌طور کلی، چنین تعرفه‌هایی تورم‌زا هستند و احتمالاً منجر به تشدید رکود تورمی می‌شوند. افزون بر این، کاهش کنترل‌شده ارزش دلار (و نه افزایش آن)، هدف اصلی سیاست تعرفه‌ای ایالات متحده در راستای توافق موردنظر مار-ا-لاگو است، توافقی که در نهایت باعث می شد تا مصرف کنندگان بهای بیش‌تری برای واردات امریکائی بپردازند (22).

تعرفه‌های ترامپ، در بستر توافق موردنظر مار-ا-لاگو، شکلی از باج‌گیری به شمار می‌روند، با این شرط که در صورت تبعیت کشورها از طریق فروش دلار در قبال اوراق قرضه صدساله آمریکا ــ یعنی اوراقی با سررسید صدساله و معمولاً با نرخ بهره پایین ــ تعرفه‌ها کاهش می‌یابد. این کار به کاهش ارزش دلار کمک می‌کند. بنابراین ترکیبی از تعرفه‌ها و کاهش عمدی ارزش دلار، با تأکید بر مورد دوم، در نظر گرفته شده است. این سیاست به عنوان راهی برای تقویت صادرات و بازصنعتی‌سازی معرفی می‌شود. افزون بر میران، این سیاست به‌طور جدی مورد حمایت وزیر خزانه‌داری، «بِسِنت»، قرار دارد. به گفته میران، توافق مار-ا-لاگو موجب «مرزبندی بسیار روشن‌تری بین دوست، دشمن و شریک تجاری بی‌طرف» در قبال ایالات متحده خواهد شد. «دوستان» در ازای قرار گرفتن تحت چتر امنیتی و اقتصادی آمریکا، باید خراج بپردازند، در حالی که «دشمنان» هدف تعرفه‌های سنگین، تحریم‌های اقتصادی و تهدید به تجاوز نظامی قرار خواهند گرفت. (23)

کل سیاست امپریالیستی ملی‌گرایانه ترامپ، که آغازگر جنگ جهانی تجاری و ارزی است، قمار عظیمی به شمار می‌رود، چرا که به‌احتمال زیاد اقتصاد آمریکا و جهان و نظام مالی جهانی را بی‌ثبات خواهد کرد و تلاش‌های کشورها، به‌ویژه کشورهای عضو بریکس+ (شامل برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی و دیگران) برای یافتن جایگزینی برای دلار را تسریع خواهد کرد.

به نظر می‌رسد دولت ترامپ به‌طور کامل قادر به درک واقعیت «معضل تریفین» (که نام آن از اقتصاددان بلژیکی رابرت تریفین گرفته شده) نیست؛ معضلی که می‌گوید یک ارز ذخیره بین‌المللی (مانند دلار) نیازمند کسری مداوم حساب جاری است تا بتواند نقدینگی لازم را برای جهان فراهم کند، در حالی که همین امر در بلندمدت به تضعیف اعتماد به آن ارز ذخیره منجر می‌شود (24). راهبرد ترامپ که در دوگانه این معضل گرفتار آمده، احتمالاً شکست خواهد خورد و به تسریع سقوط دلار به‌عنوان ارز ذخیره جهانی هژمون و تضعیف بیش‌تر سلطه اقتصادی جهانی آمریکا خواهد انجامید. به‌قول اقتصاددان مایکل هادسون:

«ترامپ تلاش خود را برای نابودی پیوندها و روابط متقابل موجود در تجارت و مالیه بین‌المللی بر این فرض بنا نهاده که در یک هرج‌ومرج جهانی، آمریکا پیروز خواهد شد. همین اعتماد است که آمادگی او برای گسستن اتصالات ژئوپولیتیکی امروز را توضیح می‌دهد. او فکر می‌کند اقتصاد آمریکا مانند یک سیاه‌چاله کیهانی است، یعنی مرکز جاذبه‌ای که می‌تواند تمام پول و مازاد اقتصادی جهان را به‌سوی خود بکشاند. این همان هدف صریح “اول آمریکا” است. این چیزی است که برنامه ترامپ را به اعلان جنگی علیه بقیه جهان تبدیل می‌کند.» (25)

در همین حال، بازتسلیح متحدان آمریکا، همراه با افزایش گسترده بودجه پنتاگون و تهدیدهای جنگ‌طلبانه علیه دشمنان معرفی‌شده، می‌تواند به گسترش بیش‌تر درگیری‌ها منجر شود و احتمال وقوع جنگ جهانی سوم را افزایش دهد. رویکرد زورگویانه واشنگتن نسبت به متحدانش تنش‌هایی را در درون هسته امپریالیستی تاریخی سرمایه‌داری جهانی ایجاد خواهد کرد و رقابت فزاینده‌ای میان ایالات متحده و اتحادیه اروپا به‌وجود خواهد آورد. سرمایه مالی آمریکا تاکنون از ترامپ حمایت کرده است، اما منافع آن جهانی است. از این رو، سرمایه مالی ایالات متحده با تردید و نگرانی به بازی تعرفه‌ای دولت ترامپ و احتمال توافق مار-ا-لاگو می‌نگرد ــ تردیدی ناشی از عدم قطعیت.

راهبرد ناسیونالیستی-امپریالیستی ترامپ کاملاً با دیدگاه‌های ارتجاعی هواداران جنبش «آمریکا را دوباره عظیم کنیم(MAGA)» هم‌راستا است؛ کسانی که نه‌تنها با امپریالیسم و نظامی‌گری مخالفتی ندارند، بلکه به‌شدت مخالف جهانی‌سازی لیبرال هستند که به‌زعم آن‌ها به ضرر آمریکا تمام شده است، و هم‌چنین مخالف جنگ‌های بی‌نتیجه با قدرت‌های کوچک، جنگ‌هایی که غنیمتی آشکار برای آمریکا به همراه نداشته‌اند. ترامپ در دوران نخست ریاست‌جمهوری‌اش، اعضای ستاد مشترک ارتش آمریکا را به‌خاطر جنگ‌های خاورمیانه و آسیای مرکزی سرزنش می‌کرد و می‌پرسید: «نفت لعنتی کجاست؟» (26)

نئوفاشیسم و امپراتوری

تغییرات عمده‌ای که در سیاست خارجی و نظامی ایالات متحده تحت دکترین ترامپ در حال اجراست، ریشه در آرایش‌های طبقاتی جدیدی دارد که با نئوفاشیسم جنبش MAGA و پیوندهای نزدیک ــ گرچه متناقض ــ آن با طبقه حاکم میلیاردر، به‌ویژه در حوزه فناوری پیشرفته، سرمایه‌گذاری خصوصی، و نفت، گره خورده است. در نظریه مارکسیستی، پایه طبقاتی فاشیسم همواره در اتحاد سرمایه‌ انحصاری با طبقه/قشر خرده‌بورژوا قرار دارد. این قشر شامل صاحبان کسب‌وکارهای کوچک، مالکان خرد، مدیران سطح پایین شرکت‌ها، عناصر مذهبی بنیادگرا و مالکان خرد روستایی است. هم‌چنین برخی از بخش‌های ممتازتر طبقه کارگر را دربرمی‌گیرد. این قشر خرده‌بورژوا به‌طور نامتناسبی سفیدپوست و نژادپرست است.

ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۲۴ بیش‌ترین حمایت را از سوی رأی‌دهندگانی که کم‌تر از مدرک دانشگاهی چهارساله داشتند، جلب کرد ــ دسته‌ای که اکثریت طبقه خرده‌بورژوا و کارگر را شامل می‌شود. نظرسنجی‌های خروجی نشان می‌دهند که او در میان رأی‌دهندگانی از طبقات پایین میانی و کارگر (براساس سطح درآمد) پیروز شد، اما در میان فقیرترین رأی‌دهندگان شکست خورد. میلیون‌ها نفر از کارگران که در سال ۲۰۲۰ به دموکرات‌ها رأی داده بودند، در ۲۰۲۴ به «حزب غیررأی‌دهندگان» پیوستند (27). پایگاه وفادار ترامپ هم‌چنان طبقه خرده‌بورژوا باقی مانده، با گسترش به کارگران نسبتاً ممتاز.

به‌طور تاریخی، طبقه خرده‌بورژوا یا بورژوازی خُرد، قشری از جامعه است که نه‌ تنها مستعد برتری‌طلبی سفیدپوستان است، بلکه از نظر روابط جنسی و جنسیتی نیز به‌شدت پدرسالار و فوق‌محافظه‌کار است. این قشر، عقب‌گردی در نظام سرمایه‌داری محسوب می‌شود و در رژیم‌های فاشیستی بر پایه ایدئولوژی ذاتی خود بسیج می‌شود ــ ایدئولوژی‌ای که با ناسیونالیسمی انتقام‌جویانه همراه است که هدفش «عظمت‌بخشی مجدد» به یک ملت-دولت است. ارنست بلوخ، در نوشته‌هایش درباره آلمان نازی در دهه ۱۹۳۰، چنین اقشاری را دارای ویژگی واپس‌گرای «غیرهم‌زمانی تاریخی» می‌دانست که هدف آن بازسازی گذشته‌ای آرمانی و آریایی بود (28).

همان‌طور که فیل ای. نیل در کتاب خود «پس‌کرانه»، چشم‌انداز جدید طبقاتی و منازعه در آمریکا درباره پایه طبقاتی پوپولیسم ملی‌گرایانه MAGA در ایالات متحده نوشته است:

حزب جمهوری‌خواه بر پایه‌ای نسبتاً متقارن بنا شده است که از خرده‌نخبگان سفیدپوست روستایی و طیف متنوعی از منافع سرمایه‌داری خرده‌پایه شهری یا حاشیه‌شهری تشکیل شده است… از نظر مادی، راست افراطی معمولاً حول منافع مالکان کوچک یا کارگران خوداشتغال اما نسبتاً مرفه در مناطق پس‌کرانه تجمع می‌یابد… هسته مادی راست افراطی را مناطق حومه‌ای سفیدپوست‌شده شکل می‌دهند… که رابطی میان مناطق شهری و غیرشهری هستند و به مالکان زمین ثروتمندتر، صاحبان کسب‌وکار، پلیس‌ها، سربازان یا پیمان‌کاران خوداشتغال اجازه می‌دهند تا از مناطق مجاور فقیر سفیدپوست مطلق، نیرو جذب کنند… در این‌جا خشونت نقشی محوری ایفا می‌کند… جهان از طریق کنش‌های رهایی‌بخش خشونت‌آمیز قابل بازیابی است ــ کنش‌هایی که فروپاشی را تسریع و نزدیک‌شدن به جامعه واقعی را ممکن می‌سازند. (29)

جنبش گسترده MAGA که ریشه در طبقه خرده‌بورژوا/مالکین کوچک دارد، از نظر ایدئولوژیک عمدتاً بر پایه آن‌چه «جنگ داخلی سرد» علیه نخبگان لیبرال طبقه متوسطِ ‌بالا از بالا و علیه طبقه کارگر از پایین می‌نامد، انگیزه می‌گیرد. این نگرش، ریشه در باورهای فوق‌ناسیونالیستی آن دارد؛ در پیوندش با «دین برده‌داران» انجیلی‌های سفیدپوست؛ در ستایشش از گسترش امپریالیستی گذشته آمریکا؛ در تمجید مکررش از خشونت افراطی؛ در گرایش‌های نژادپرستانه و میهن‌پرستانه افراطی‌اش؛ و در ایدئولوژی پدرسالارانه قوی آن ـ که همگی کاملاً با ایدئولوژی «اول آمریکا» در دکترین ترامپ هماهنگ هستند (30).

این نگرش در سطح بین‌المللی شامل حمایت از حذف کمک‌های خارجی آمریکا، از جمله از طریق انحلال آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا، یا USAID و مخالفت با جنگ نیابتی در اوکراین نیز می‌شود. جنگ اوکراین در این گفتمان بیش‌تر در خدمت منافع نخبگان اروپایی تلقی می‌شود ـ منافعی که درگیری آن‌ها با روسیه سودی برای ایالات متحده ندارد و تنها حواس واشنگتن را از دشمنان اصلی‌اش در آسیا، یعنی چین و جهان اسلام، پرت می‌کند (31).

ناسیونالیسم مسیحی دنیای انجیلی MAGA به حمایت شدید از پیمان ترامپ/بنیامین نتانیاهو برای نابودی کامل یا اخراج فلسطینی‌ها از غزه منجر شده است؛ توافقی که در آن ایالات متحده قرار است در ازای حمایت، حقوق اقتصادی مختلف و حتی مالکیت، از جمله رؤیای ترامپ برای احداث یک اقامت‌گاه تفریحی آمریکایی در سواحل غزه، و قراردادهای نفتی ترجیحی دریافت کند. (32)

همان‌طور که گئورگ لوکاچ در مورد یک چهره تاریخی بسیار قدیمی‌تر اظهار کرده بود:

هیتلر برنامه‌های استعماری و توسعه‌طلبانه دودمان هوهنتسولرن را رد کرد. او به‌شدت از هدف جذب اجباری ملت‌های مغلوب از طریق آلمانیزه‌کردن انتقاد می‌کرد. آن‌چه او طرفدارش بود، نابودی بود. او توضیح می‌داد که مردم درک نمی‌کنند «آلمانیزه‌کردن فقط می‌تواند روی زمین صورت گیرد، نه روی انسان‌ها». به‌عبارتی، رایش آلمان باید گسترش یابد، زمین‌های حاصل‌خیز را فتح کند، و جمعیت آن‌ها را اخراج یا نابود سازد (33).

به شکلی مشابه، اندیش‌کده برجسته MAGA با نام «مرکز تجدید آمریکا» (CRA) که توسط راسل ووت، رئیس دفتر بودجه و مدیریت ترامپ تأسیس شده، اصرار دارد که فلسطینی‌ها قابل جذب در اسرائیل یا آمریکا نیستند و باید نابود یا اخراج شوند، و زمین آن‌ها باید به‌طور کامل تصاحب شود تا جمعیت‌های «متمدن‌تر» در آن ساکن شوند. CRA در بیانیه‌ای می‌نویسد: «رویّه‌های فرهنگی فلسطینی‌ها» که فاقد ارزش‌های جهانی‌اند، «بیش‌تر حول شکایت‌ از اسرائیل، یهودیان و ایالات متحده می‌گردد، با جامعه‌ای که به‌طور بنیادین به خشونت، افراط‌گرایی و ‘پرستش مرگ مدرن’ گرایش دارد». از این رو، آن‌ها با «ارزش‌های ما، که ریشه در تاریخ غرب و اندیشه کتاب‌مقدسی دارند»، ناسازگارند (34).

وزیر دفاع ترامپ، پیت هگزث، بارها جنگ‌های صلیبی قرن دوازدهم علیه اسلام را ستوده و پیشنهاد داده که ترامپ باید یک «رئیس‌جمهور صلیبی» باشد. هگزث خال‌کوبی‌ای از صلیب اورشلیم (معروف به صلیب صلیبیون) بر روی سینه خود دارد، همراه با خال‌کوبی دیگری از شعار جنگی صلیبیون بر روی بازویش. کتاب او با نام «صلیب‌کشی آمریکایی» فصلی دارد تحت عنوان «صلیبی را دوباره عظیم کنیم» که به جنگ با اسلام اشاره دارد ـ جنگی که باید به‌شکل گسترده‌تر علیه «چپ‌گرایی» و تمامی دیدگاه‌هایی که مسیحیان را «کافر» می‌دانند، گسترش یابد. (35)

در نوامبر ۲۰۲۳، دولت یمن به رهبری انصارالله در واکنش به نسل‌کشی اسرائیل در فلسطین، به کشتی‌های مرتبط با اسرائیل در دریای سرخ حمله کرد. پس از اقدام‌های تلافی‌جویانه ایالات متحده و بریتانیا، حملات به کشتی‌های مرتبط با این دو کشور نیز گسترش یافت. در ۱۵ مارس ۲۰۲۵، دولت ترامپ بمباران گسترده‌ای را علیه یمن آغاز کرد و وعده «جنگ بی‌امان» داد؛ هم‌زمان برخی از محدودیت‌هایی را که دولت بایدن بر چنین حملاتی اعمال کرده بود، کاهش داد و آن را به جنگی بسیار مرگبارتر علیه غیرنظامیان تبدیل کرد. ترامپ وعده داد که انصارالله، که او آنان را «وحشی‌های حوثی» می‌نامید، «کاملاً نابود خواهند شد». (36)

تمجید رسمی ترامپ از جیمز پولک، رئیس‌جمهور طرفدار برده‌داری و امپریالیسم ــ که بزرگ‌ترین «دستاورد» او جنگ آمریکا و مکزیک بود ــ کاملاً با ایدئولوژی انتقام‌جویانه MAGA سازگار است. در همین راستای امپریالیستی، دولت ترامپ اعلام کرده که ایالات متحده باید کانال پاناما را بازپس گیرد و گرینلند را به هر نحو تصاحب کند (37). نشریات MAGA اصرار دارند که واگذاری کانال پاناما به این کشور در گذشته از سوی پاناما «غیرقانونی» بوده و بنابراین، تصاحب مجدد آن توسط آمریکا را مشروع می‌دانند. در مواجهه با این تهدیدها، پاناما امتیازاتی داده است ــ از جمله خروج از طرح ابتکاری کمربند و جاده چین و ابراز تردید درباره اداره کانال توسط شرکت‌های چینی. با این حال، واشنگتنِ ترامپ اعلام کرده که این اقدامات کافی نیستند و ایالات متحده باید مالکیت و کنترل مستقیم منطقه کانال پاناما را در اختیار گیرد. ترامپ به ارتش ایالات متحده دستور داده تا برای تهاجم و تصرف این منطقه برنامه‌ریزی کند.

در آوریل ۲۰۲۵، ایالات متحده توافق‌نامه‌ای با پاناما امضا کرد که به آن اجازه می‌دهد کلیه پایگاه‌های نظامی سابق خود در منطقه کانال را مجدداً اشغال کند و اکنون در حال انتقال شمار زیادی از نیروهای خود به این پایگاه‌هاست؛ هم‌زمان نیز از به‌رسمیت‌شناختن مالکیت پاناما بر کانال خودداری می‌کند. منتقدان پانامایی این اقدام را «تهاجم پنهان» می‌نامند؛ تهاجمی که طی آن منطقه کانال پاناما «بدون شلیک حتی یک گلوله» به تصرف ارتش آمریکا درآمده است (38).

در همین حال، دولت ترامپ از انواع فشارها برای تصاحب گرینلند استفاده می‌کند، از جمله پیشنهاد خرید این سرزمین به جمعیت ساکن آن. در ایدئولوژی MAGA استدلال می‌شود که چون گرینلند در نیم‌کره غربی قرار دارد، در حوزه نفوذ ایالات متحده طبق دکترین مونرو قرار می‌گیرد و بنابراین نباید قلمرویی خودمختار از دانمارک باشد. منابع عظیم و موقعیت استراتژیک گرینلند باعث شده تا از دیدگاه طرفداران ترامپ، این سرزمین برای تصاحب توسط آمریکا مناسب باشد، و می‌تواند آغازگر «قرن قطبی آمریکای جدید» باشد. (39)

در تلاش مستمر برای سرنگونی جمهوری بولیواری ونزوئلا، دولت ترامپ تهدید کرده است که بر هر کشوری در جهان که از ونزوئلا نفت خریداری کند، تعرفه ۲۵ درصدی اعمال خواهد کرد (40). تحت هدایت مارکو روبیو، وزارت خارجه آمریکا تحریم‌هایی علیه کشورهایی وضع کرده که از خدمات پزشکی کوبا استفاده کرده‌اند، و برای مقامات کنونی و پیشین این کشورها که با پزشکان کوبایی همکاری دارند یا آن‌ها را حمایت می‌کنند، روادید صادر نمی‌کند. کوبا بیش از ۲۴ هزار پزشک در ۵۶ کشور جهان، عمدتاً در جنوب جهانی، دارد که خدمات حیاتی پزشکی ارائه می‌دهند. واشنگتن به‌طرز مضحکی مدعی شده که این پزشکان «کارگران اجباری» هستند و نمایان‌گر «قاچاق انسان» محسوب می‌شوند (41).

برتری‌طلبی نژادی سفیدپوستان که در سیاست خارجی ترامپ و ایدئولوژی MAGA نهفته است، به‌ویژه در حملاتش به دولت آفریقای جنوبی کاملاً آشکار است. در واکنش به قانون اصلاحات ارضی آفریقای جنوبی که در پی آن است تا به‌طور دیرهنگام نتایج استعمار و آپارتاید را در کشوری که اقلیت سفیدپوست حدود ۷ درصد جمعیت را تشکیل می‌دهد ولی هنوز حدود ۷۲ درصد زمین‌ها را در اختیار دارد، اصلاح کند، ترامپ، روبیو و ایلان ماسک آفریقای جنوبی را به نژادپرستی علیه سفیدپوستان متهم کردند. این اتهامات همراه بود با انتقاد از نقش آفریقای جنوبی در طرح شکایت علیه اسرائیل به دادگاه بین‌المللی دادگستری به ‌اتهام نسل‌کشی در غزه. در حکمی اولیه، دادگاه بین‌المللی به نفع آفریقای جنوبی و علیه اسرائیل رأی داد (42).

ترامپ به‌دروغ ادعا کرد که دولت پرتوریا زمین سفیدپوستان را بدون غرامت یا مسیر قانونی مصادره می‌کند و گفت آن‌چه به‌عنوان «پناه‌جویان سفیدپوست» از آفریقای جنوبی نام برد، قربانی «تبعیض نژادی ناعادلانه» هستند و در ایالات متحده مورد استقبال قرار خواهند گرفت. روبیو نیز مدعی شد که آفریقای جنوبی به‌طور ناعادلانه در حال «سلب مالکیت از اموال خصوصی» است. ایلان ماسک، که در دوران آپارتاید در آفریقای جنوبی به‌دنیا آمد و بزرگ شد، افسانه‌ای درباره «نسل‌کشی» علیه کشاورزان سفیدپوست ترویج داد و به‌دروغ از «قوانین مالکیت نژادپرستانه ضدسفید» و «قتل‌عام وسیع کشاورزان سفیدپوست» سخن گفت. بر پایه این اتهامات بی‌اساس، ترامپ دستور اجرایی صادر کرد که کمک‌های مالی به آفریقای جنوبی را متوقف می‌کرد، کمک‌هایی که بیش‌تر برای مقابله با HIV/AIDS اختصاص یافته بودند. سفیر آفریقای جنوبی در ایالات متحده، ابراهیم رسول، توسط روبیو اخراج شد، پس از آن‌که وب‌سایت MAGAیی بریتبارت گزارشی از سخنرانی او در یک وبینار منتشر کرد که توسط یک اندیش‌کده آفریقای جنوبی برگزار شده بود. طبق گزارش آسوشیتدپرس، رسول در سخنرانی خود به‌زبان آکادمیک از سرکوب برنامه‌های تنوع و برابری و سیاست‌های مهاجرتی در دولت ترامپ انتقاد کرده و به امکان آینده‌ای اشاره کرده بود که در آن سفیدپوستان دیگر اکثریت جمعیت ایالات متحده نخواهند بود (43).

نامزد ترامپ برای سفارت در آفریقای جنوبی، ال. برنت بوزل سوم، برادرزاده ویلیام اف. باکلی جونیور، سردبیر محافظه‌کار نشریه نشنال ریویو، و بنیان‌گذار مرکز پژوهش‌های رسانه‌ای راست‌گراست. بوزل سوم یک سفیدبرترپندار شناخته‌شده است که از نظام آپارتاید آفریقای جنوبی دفاع کرده و در دوران ریاستش بر کمیته اقدام سیاسی محافظه‌کار ملی اعلام کرده بود که «افتخار می‌کند که عضو ائتلاف علیه تروریسم کنگره ملی آفریقا (ANC) شده است». او در اظهارنظری نژادپرستانه گفته بود که باراک اوباما «شبیه یک کراک‌زن لاغر اهل زاغه‌ها» است. پسر او، ال. برنت بوزل چهارم، یکی از طرف‌داران  MAGA  بود که به‌دلیل شرکت در یورش به کنگره در ۶ ژانویه ۲۰۲۱ بازداشت شد. (44)

ایدئولوژی MAGA هم‌چنین در خروج دولت ترامپ از توافق اقلیمی پاریس (۲۰۱۵) و سازمان جهانی بهداشت نمایان است، با این ادعا که این اقدامات برای بازپس‌گیری «حاکمیت» آمریکا ضروری هستند (45).

ایدئولوژی امپریالیستی «اول آمریکا» ترامپ به‌صورت فراملی نیز بروز می‌یابد؛ از جمله با این درخواست که شرکت‌های اروپایی برای همکاری با ایالات متحده باید از هیچ یک از مقررات مربوط به تنوع، برابری و شمول (DEI) تبعیت نکنند و آن‌ها را حذف کنند. (46)

ماهیت افراطی این مواضع باعث شده که دولت ترامپ از شورای روابط خارجی آمریکا (CFR)، که به‌عنوان «مغز متفکر امپریالیسم» و «اندیشکده وال‌استریت» شناخته می‌شود، فاصله بگیرد. شورای روابط خارجی آمریکا  از زمان جنگ جهانی دوم نقش محوری در راهبرد ژئوپلیتیک آمریکا ایفا کرده است (47).

در راستای احساسات کلی MAGA، پیت هگزث در نامه استعفای خود از این شورا، آن را به «جهانی‌گرایی لیبرال» متهم کرد (48).

جیمز ام. لیندسی، از منظر جهانی‌گرایانه و از درون CFR، دکترین ترامپ را به‌عنوان بازگشت «مختل‌کننده» به سیاست قدرت قرن نوزدهمی و حوزه‌های نفوذ توصیف کرده است. به‌گفته لیندسی، ترامپ متهم به پذیرش دیدگاهی توسیدی‌وار است ــ دیدگاهی که در آن «قوی‌ها آن‌چه را می‌توانند انجام می‌دهند و ضعیف‌ها آن‌چه را باید، تحمل می‌کنند»

لیبرال‌های جهانی‌گرا مانند لیندسی با اهداف کلی سیاست قدرت جهانی ترامپ مخالفتی ندارند؛ بلکه می‌گویند در مقایسه با روش‌های ماهرانه‌تر استراتژیست‌های سنتی امپریالیسم آمریکایی روش‌های او بسیار زمخت و ناکارآمد هستند (49).

دکترین ترامپ و جنگ با چین

در سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۱، دولت اوباما سیاست «چرخش به سوی آسیا» را معرفی کرد که هدف آن محاصره‌ی نظامی و ژئواقتصادی چین بود. با این حال، در آن زمان ایالات متحده هنوز امیدوار بود که در چین یک «گورباچف» ظهور کند که نماینده‌ی یک تغییر قاطع به سوی سرمایه‌داری باشد، حزب کمونیست چین (CPC) را تضعیف کند و به ایالات متحده اجازه دهد برتری خود را در آسیا بازیابد. تا سال ۲۰۱۵، مشخص شد که این امیدها از سوی استراتژیست‌های بزرگ امپریالیسم آمریکا نقش بر آب شده است، و ظهور شی جین‌پینگ به عنوان رئیس حزب کمونیست و رئیس‌جمهور جمهوری خلق چین، نشان‌دهنده‌ی احیای «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» است. از این رو، این استراتژیست‌های جمهوری‌خواه در اطراف ترامپ در نخستین دولت او بودند که جنگ سرد جدید علیه چین را آغاز کردند، همراه با تلاشی برای تنش‌زدایی با روسیه، که همگی با هدف مهار و شکست پکن انجام می‌شد (50).

در دوران دولت بایدن پس از انتخابات ریاست‌جمهوری۲۰۲۰، تمرکز دوباره به استراتژی بلندمدت امپریالیستیِ گسترش ناتو به سمت شرق، تا مرزهای اوکراین، معطوف شد؛ استراتژی‌ای که زیرساخت‌های آن با کودتای راست‌گرای میدان که توسط ایالات متحده سازمان‌دهی شده بود، پایه‌گذاری شده بود. این کودتا منجر به سرنگونی رئیس‌جمهور به‌طور دموکراتیک انتخاب شده، ویکتور یانوکوویچ، در سال ۲۰۱۴ شد و به دنبال آن جنگ داخلی در اوکراین آغاز گردید. در سال ۲۰۲۲، پس از هشت سال خونریزی و نادیده گرفتن توافق‌نامه‌های صلح مینسک توسط کی‌یف، که وضعیت خودمختار برای منطقه دونباس در نظر گرفته بودند، این جنگ داخلی به جنگ نیابتی تمام‌عیار میان ناتو و روسیه تبدیل شد. مسکو در حمایت از دونباس روس‌زبان در مرزهایش مداخله کرد و از حمله‌ای قریب‌الوقوع توسط رژیم کی‌یف جلوگیری نمود (51). با این حال، حتی در حالی‌که ایالات متحده/ناتو درگیر جنگ نیابتی بزرگی با روسیه در اوکراین بودند و کمک‌های عظیم نظامی و تدارکاتی ارائه می‌دادند، دولت بایدن به پیش‌برد جنگ سرد جدید علیه چین که توسط ترامپ آغاز شده بود ادامه داد، و در نتیجه همزمان روسیه و چین را تهدید کرد (52).

با انتخاب مجدد ترامپ در سال ۲۰۲۴، سیاست ایالات متحده بار دیگر به‌سمت تلاش برای پایان دادن به جنگ نیابتی با روسیه در اوکراین متمایل شد، تا تمرکز استراتژی امپریالیستی کلان خود را صرفاً بر مهار رشد چین معطوف کند. در آن‌چه به عنوان «استراتژی معکوس کیسینجر» شناخته شده، دولت ترامپ بار دیگر در تلاش است تا با روسیه تنش‌زدایی کرده و دو ابرقدرت اوراسیایی را از هم جدا کند (53). رژیم MAGA (آمریکا را دوباره عظیم بسازیم)، جنگ سرد جدید علیه چین را به شکل فزاینده‌ای ستیزه‌جویانه پیش می‌برد، بودجه نظامی را افزایش می‌دهد، منابع ملی را از سایر اولویت‌های داخلی و خارجی منحرف می‌کند و تمامی ابزارهای اقتصادی و فناورانه‌اش را به سلاح تبدیل کرده، و هم‌زمان با موج جدیدی از مک‌کارتیسم، آن‌ها را به کار می‌گیرد. این سیاست در قالب یک جنگ نژادی گسترده‌تر علیه مهاجران، «بیگانگان» و حامیان فلسطین، چین، و کشورهای غیرغربی اجرا می‌شود و با اخراج‌های مبتنی بر دیدگاه‌های سیاسی همراه است ــ که در برخی موارد به اردوگاه‌های بازداشت در خارج از کشور منتهی می‌شود (54).

روبـیو، یک ایدئولوگ ضدکمونیست سرسخت، در جلسات استماع سنا درباره‌ی نامزدی خود اعلام کرد که چین «با تقلب به موقعیت ابرقدرتی دست یافته» و این موفقیت به قیمت از دست رفتن منافع ایالات متحده بوده است. هگست، اعلام کرده که «چین کمونیست… با استبداد، سرقت، و فریب زنده است» و دشمن اصلی ایالات متحده است. او به عنوان وزیر دفاع اعلام کرده که واشنگتن برای جنگ با پکن «آماده» است، گرچه ظاهراً هنوز نمی‌خواهد وارد جنگ شود. مشاور امنیت ملی ترامپ، مایک والتز، که در ماه مه به دلیل رسوایی Signal از سمت خود برکنار شد، مستقیماً به «جنگ سرد» با چین اشاره کرده و حزب کمونیست چین را دشمن اصلی واشنگتن معرفی کرده است (55).

برای درک ابعاد راهبردی جنگ سرد ایالات متحده علیه چین و خطرات تبدیل آن به جنگ داغ، مهم است که ماهیت استراتژی ضدقدرت (Counterforce) و مفهوم جنگ هسته‌ای محدود میان ابرقدرت‌ها را بشناسیم. تصور اولیه از جنگ سرد پس از جنگ جهانی دوم این بود که ابرقدرت‌های هسته‌ای نمی‌توانند بدون نابودی تضمین‌شده متقابل (MAD) وارد جنگ داغ شوند. بنابراین، آن‌ها مجبور بودند درگیر منازعات جهانی شوند که از رویارویی مستقیم بین ابرقدرت‌ها پرهیز می‌کرد. برای چندین دهه، سیاست هسته‌ای ایالات متحده بر مبنای MAD شکل گرفته بود، به این معنا که سلاح‌های هسته‌ای غیرقابل استفاده و جنگ هسته‌ای غیرقابل تصور بود. این دیدگاه با رویکردی حداقلی نسبت به زرادخانه هسته‌ای همراه بود. با این حال، تا دهه ۱۹۸۰، رویکرد هسته‌ای آمریکا به دکترین حداکثری ضدقدرت تغییر یافت که هدف آن دوباره قابل استفاده کردن سلاح‌های هسته‌ای و قابل تصور ساختن جنگ هسته‌ای بود. دکترین ضدقدرت عمدتاً بر توسعه‌ی توانایی حمله نخست یا برتری هسته‌ای متمرکز است (که به واشنگتن اجازه می‌دهد توان پاسخ متقابل دشمن را در حمله اول از بین ببرد). هدف ثانویه این دکترین ــ به‌ویژه  اگر برتری هسته‌ای دست‌نیافتنی باشد ــ انجام یک جنگ هسته‌ای محدود است که در آن ایالات متحده تمامی سطوح تشدید تنش را کنترل می‌کند. در چنین جنگی، نظریه‌پردازان بر این باورند که ایالات متحده می‌تواند حریف ابرقدرت خود را شکست دهد و او را وادار به عقب‌نشینی کند، بدون آن‌که جنگ به نابودی جهانی بیانجامد (56).

در جامعه‌ی برنامه‌ریزی استراتژیک ایالات متحده امروز، برجسته‌ترین نظریه‌پرداز جنگ هسته‌ای محدود با چین ــ جنگی که به احتمال زیاد بر سر تایوان رخ خواهد داد ــ البریج ای. کولبی است، معاون وزیر دفاع در سیاست‌گذاری در دولت اول ترامپ. کولبی که تحصیلات خود را در دانشگاه هاروارد به پایان رسانده، نوهی ویلیام کولبی، رئیس سابق سازمان سیا است. او به عنوان معاون دستیار وزیر دفاع در حوزه‌ی استراتژی و توسعه‌ی نیروی نظامی در دولت اول ترامپ فعالیت کرد و نویسنده‌ی اصلی استراتژی دفاع ملی ایالات متحده در سال ۲۰۱۸ بود. پس از پایان دولت اول ترامپ، او مؤسسه‌ی راهبردی «ابتکار ماراتن» را بنیان نهاد و ارتباطات نزدیکی با بنیاد هریتیج برقرار کرد.

نامزدی کولبی با مخالفت شدید نئومحافظه‌کاران جمهوری‌خواه (و هم‌چنین دموکرات‌ها) مواجه شد، زیرا مواضع او در قبال ایران و خاورمیانه، به اندازه‌ی کافی تهاجمی تلقی نمی‌شد. این موضع ناشی از این باور او بود که تهدید واقعی، چین است و ماشین جنگی ایالات متحده باید تمرکز کامل خود را بر منطقه‌ی هند-آرام معطوف کند، حتی به بهای نادیده گرفتن سایر حوزه‌ها. در این زمینه، کولبی حمایت کامل جناح MAGA، از جمله معاون رئیس‌جمهور جِی. دی. ونس، ایلان ماسک میلیاردر و مدیر DOGE، چارلی کرک رئیس (Turning Point USA)، مجله‌یCompact ، و کوین رابرتز رئیس بنیاد هریتیج را دارا بود ــ شخصی که کولبی با او مقاله‌ای مشترک نوشت و استدلال کرد که واشنگتن باید تمرکز خود را از اوکراین به چین منتقل کند. (57)

کولبی که به‌طور گسترده به‌عنوان یک «واقع‌گرای» جمهوری‌خواه در سبک هنری کیسینجر شناخته می‌شود، تأکید اصلی‌اش بر آمادگی تهاجمی برای یک جنگ محدود (هسته‌ای) با چین بر سر تایوان است. استراتژی دفاع ملی ۲۰۱۸ که زیر نظر او تهیه شد، چین را به‌عنوان دشمن اصلی شناسایی کرد و برای نخستین بار، مفهوم جنگ هسته‌ای محدود را به‌طور صریح در استراتژی کلان دفاع ملی ایالات متحده وارد نمود. (58)

کولبی در محافل ژئوپولیتیکی و نظامی به‌عنوان پیشگام «استراتژی انکار» علیه چین شناخته می‌شود. این یک استراتژی «جنگ محدود» است که می‌تواند شامل تمام توان نظامی غیرراهبردی به‌همراه تسلیحات ضدقدرت باشد، در چارچوب آن‌چه به‌عنوان «دکترین شلزینگر» (برگرفته از وزیر دفاع دولت نیکسون، جیمز شلزینگر) شناخته می‌شود. کولبی استدلال خود را بر مبنای حمله قریب‌الوقوع جمهوری خلق چین به تایوان (که از سوی جامعه جهانی، از جمله خود واشنگتن، به‌عنوان بخشی خودگردان و مستقل از چین شناخته شده) پایه‌ریزی می‌کند. او می‌گوید که ایالات متحده دیگر نمی‌تواند به برتری مطلق نظامی خود، چه در سطح جهانی و چه در منطقه‌ی هند-آرام، تکیه کند. او تأکید دارد که یک «جنگ پیش‌گیرانه» توسط ایالات متحده علیه چین، همانند بسیاری از جنگ‌های امپراطوری امریکا درگذشته، بر سر تایوان باید اجتناب شود، چرا که چین، همانند ایالات متحده، زرادخانه‌ای هسته‌ای دارد که حتی پس از حمله‌ی نخست نیز قادر به پاسخ‌گویی است. با این حال، کولبی ادعا می‌کند که ایالات متحده هم‌چنان از برتری در حملات ضدقدرت برخوردار است، که به آن مزیت در مراحل مختلف تشدید تنش می‌دهد. او می‌گوید کشورها «گزینه‌های برابر برای تشدید تدریجی در سطوح زیر فاجعه ندارند.» بنابراین، «استراتژی انکار» به‌معنای از بین بردن توان‌مندی طرف مقابل برای رسیدن به اهداف نظامی از طریق تشدید درگیری است، زیرا این تشدید، بهای بسیار سنگینی برای او خواهد داشت (59).

در جنگی بر سر تایوان با جمهوری خلق چین و در چارچوب «استراتژی انکار»، کولبی می‌گوید واشنگتن تلاش خواهد کرد از کاربرد تسلیحات هسته‌ای برای «شهرکوبی»، حمله به مراکز فرماندهی هسته‌ای، یا تلاش برای حذف رهبری سیاسی چین اجتناب کند. حمله‌ای یک‌باره که موجب استفاده‌ی کامل چین از توان بازدارنده‌اش شود، امکان‌پذیر نیست. با این حال، کولبی استدلال می‌کند که واشنگتن می‌تواند با ایجاد هزینه‌ای غیرقابل‌تحمل برای چین در هر مرحله از تشدید، در نهایت پیروزِ جنگ شود.

این شامل حملاتی به زیرساخت‌های حمل‌ونقل داخلی چین، سایت‌های تولید و توزیع انرژی، گره‌های مخابراتی، فرودگاه‌ها و بنادر، و در سطوح بالاتر از تشدید، به زیرساخت صنعتی، تولید فناوری تجاری و بخش مالی چین خواهد بود؛ و در نهایت، حملات ضدقدرت به نیروهای بازدارنده‌ی هسته‌ای چین و «اهداف رژیمی» یعنی خود حزب کمونیست چین.کولبی می‌گوید اگر جمهوری خلق چین در تصاحب تایوان موفق شود ــ که در چنین سناریویی محتمل است ــ ایالات متحده باید آماده‌ی جنگی محدود برای «بازپس‌گیری» آن باشد، در چارچوب استراتژی انکار. استراتژی کولبی درباره‌ی تایوان شامل تقویت توانمندی‌های نظامی تایپه، زنجیره‌های جزیره‌ای اول و دوم که پایگاه‌های نظامی آمریکا در آن‌ها قرار دارند، و گسترش اتحادهای نظامی آمریکا در منطقه است تا برای یک جنگ محدود آماده شوند. او معتقد است که این درگیری می‌تواند به جنگ هسته‌ای محدود منجر شود، در حالی که به‌صورت نظری از جنگ تمام‌عیار هسته‌ای اجتناب می‌شود. ایالات متحده اخیراً و در دوران دولت بایدن، موشک‌های میان‌بردی را که قابلیت حمل کلاهک هسته‌ای دارند در فیلیپین مستقر کرده است ــ جایی که توان هدف‌گیری سرزمین اصلی چین را دارند. (60)

بخش حیاتی این تفکر به‌اصطلاح «دفاعی» آن است که ایالات متحده، به‌دلیل استقرار پیشرفته‌اش، می‌تواند سرزمین اصلی چین را با نیروهای منطقه‌ای و موشک‌های میان‌برد هدف قرار دهد، در حالی‌که جمهوری خلق چین گزینه‌های اندکی برای پاسخ‌گویی به‌همان شکل دارد ــ مگر با استفاده از موشک‌های قاره‌پیما (ICBM) که قادرند به خاک اصلی ایالات متحده برسند. و در نتیجه در عمل اهدافش به پایگاه نظامی امریکا در گوام محدود می‌شود. اگر چین در واکنش به حملات آمریکا به خاک خود، واقعاً از ICBM استفاده کند و به خاک ایالات متحده حمله کند، این خطر را در پی دارد که یک تبادل هسته‌ای گرمایی جهانی تمام‌عیار آغاز شود. بر اساس تحلیل کولبی، واشنگتن حتی در یک جنگ هسته‌ای محدود باید تلاش کند که آسیبی به‌اندازه‌ی کافی جدی به چین وارد کند تا این کشور را مجبور به پذیرش پیروزی آمریکا کند، اما از حدی فراتر نرود که موجب حمله‌ی چین به خاک آمریکا شود ــ چرا که این سناریو احتمال زیادی برای آغاز یک هولوکاست جهانی دارد.

استراتژی فوق‌العاده خطرناک و خیال‌پردازانه‌ی کولبی به‌طرز غیرمنطقی بر جنگی محدود با چین تمرکز دارد؛ جنگی که به‌گفته‌ی خودِ او، احتمال زیادی دارد که به جنگ هسته‌ای محدود تبدیل شود. او با قاطعیت ادعا می‌کند که می‌توان تشدید تنش از سوی چین را تحت کنترل درآورد و محدود کرد، چرا که ایالات متحده در هر مرحله از نردبان تشدید تنش، برتری دارد و این می‌تواند به «پایان جنگ» و پیروزی نهایی آمریکا منجر شود.

استراتژی دفاع ملی ۲۰۱۸، که عمدتاً بر پایه‌ی چارچوب فکری کولبی شکل گرفت، گاه به‌عنوان «صلح از راه قدرت» نامیده می‌شود. این استراتژی بر آمادگی برای جنگ هسته‌ای محدود با چین بنا شده بود، با این فرض که پیروزی از طریق «عمل‌کرد برتر در چارچوب مجموعه‌ای از قواعد مشخص» قابل دستیابی است ــ بدون رسیدن به فاجعه‌ی هسته‌ای جهانی برای همه‌ی طرف‌ها (61). با این حال، عقل سلیم نشان می‌دهد که استراتژی «انکار» کولبی ــ که شامل حملات آمریکا به سرزمین اصلی چین و احتمالاً تشدید آن به حملات ضدقدرت بر اهداف استراتژیک و هسته‌ای می‌شود ــ به‌طور چشم‌گیری احتمال وقوع دکترین «نابودی متقابل تضمین‌شده» (MAD) را افزایش می‌دهد. مبادله‌ی کامل گرما‌هسته‌ای (ترمونوکلئیر) می‌تواند به نابودی تقریباً کامل بشریت منجر شود؛ چرا که آتش‌سوزی‌های عظیم در صدها شهر، دوده و دود را به لایه‌ی استراتوسفر می‌فرستند و منجر به زمستان هسته‌ای می‌شوند (62).

در جلسات تأیید سنا، مارکو روبیو به‌صراحت اظهار داشت که چین در همین دهه به تایوان حمله خواهد کرد، مگر این‌که پیامدهای چنین درگیری نظامی بیش از حد سنگین باشد. او از اصطلاح «استراتژی خارپشتی» برای اشاره به استراتژی انکار استفاده کرد. او استدلال کرد که تایوان باید تا دندان مسلح شود و ارتش آمریکا نیز باید برای جلوگیری از بازگشت اجباری و حاکمیت مستقیم چین بر این جزیره آمادگی کامل داشته باشد، به‌گونه‌ای که این اقدام برای چین هزینه‌ای غیرقابل تحمل داشته باشد. کولبی، در جلسه‌ای در تأیید خود، گفت که تایوان باید بودجه‌ی نظامی‌اش را از کم‌تر از ۳ درصد به ۱۰ درصد تولید ناخالص داخلی افزایش دهد. مقامات آمریکایی بارها به احتمال حمله‌ی برنامه‌ریزی‌شده‌ی چین به تایوان در آستانه‌ی سال ۲۰۲۷ اشاره کرده‌اند؛ موضوعی که به‌نام «پنجره دیویدسون» شناخته می‌شود و برگرفته از اظهارات دریاسالار فیل دیویدسون، فرمانده سابق فرماندهی هند-آرام ایالات متحده در سال ۲۰۲۱ است (که در دوران ترامپ منصوب شد). با این حال، هیچ‌گونه شواهد واقعی برای این ادعا وجود ندارد؛ نه برای تاریخ ۲۰۲۷ و نه برای تصمیم چین به مداخله‌ی نظامی. سیاست رسمی پکن هم‌چنان بر «اتحاد مسالمت‌آمیز» در سراسر تنگه تأکید دارد. بر اساس گزارش Defense News، این واقعیت که واشنگتن به‌طور وسواس‌گونه‌ای به ایده‌ی حمله‌ی چین به تایوان تا سال ۲۰۲۷ چسبیده، بر سیاست امنیت ملی و نظامی ایالات متحده در قبال چین تأثیر گذاشته و تنش‌های بیش‌تری در منطقه‌ی هند-آرام ایجاد کرده است (63).

بدیهی است که عملیات نظامی ایالات متحده معمولاً در چارچوب «دفاع» توجیه می‌شود، اما همواره با این بیانیه همراه است که ایالات متحده، در چارچوب دکترین رسمی هسته‌ای‌اش، آماده‌ی انجام حمله‌ی نخست هسته‌ای است ــ گزینه‌ای که همیشه «روی میز» است. ایلان ماسک، بزرگ‌ترین پیمانکار نظامی پنتاگون، در مصاحبه‌ای با ترامپ در سال ۲۰۲۴ گفت که هولوکاست هسته‌ای «آن‌قدرها هم ترسناک نیست که مردم فکر می‌کنند.» او افزود: «هیروشیما و ناگازاکی بمباران شدند، اما حالا دوباره شهرهایی کامل هستند.» ترامپ در پاسخ گفت: «عالیه، عالیه.» (64)

افراطی‌ترین و بی‌پایه‌ترین طرح نظامی ترامپ، پروژه‌ی «گنبد طلایی» اوست، که هدف آن محافظت از ایالات متحده در برابر موشک‌های ورودی است. در مراحل اولیه، این طرح شامل ارتقاء ره‌گیرهای موشکی زمینی است، اما تمرکز اصلی آن بر توسعه‌ی هزاران ماهواره در فضا با تسلیحات مافوق‌صوت است. پیشتاز در دریافت قراردادهای ساخت گنبد طلایی در حال حاضر شرکت SpaceX متعلق به ماسک است، که بر حوزه‌ی ماهواره‌های کوچک و پرتاب‌های فضایی تسلط دارد و پیمان‌کار اصلی تسلیحات فضایی ایالات متحده محسوب می‌شود. شرکت Castelion که توسط مدیران سابق SpaceX اداره می‌شود، نیز بر توسعه‌ی موشک‌های مافوق‌صوت تمرکز دارد. یکی دیگر از مدعیان اصلی این پروژه، شرکت بزرگ دفاعی Booz Allen Hamilton است که ایده‌ی «خوشه‌های هوشمند» را ارائه کرده ــ مجموعه‌ای از ماهواره‌ها در ۲۰ مدار مختلف، در ارتفاع ۳۰۰ کیلومتری، تحت کنترل هوش مصنوعی، که هر کدام به‌عنوان یک وسیله‌ی نابودگر عمل می‌کنند (65).

گرچه گنبد طلایی ترامپ ظاهراً با هدف محافظت از جمعیت آمریکا در برابر نابودی هسته‌ای معرفی شده، اما هدف اصلی آن تهاجمی است؛ چرا که ایالات متحده، در صورتی که از موشک‌های ورودی محافظت شود، می‌تواند برتری هسته‌ای (توانایی حمله‌ی نخست مؤثر) داشته باشد، به‌گونه‌ای که تنها موشک‌های پراکنده‌ای که از حمله‌ی نخست جان سالم به‌در برده‌اند را هدف قرار دهد. چنین سیستمی در برابر یک حمله‌ی کامل هسته‌ای از سوی یک ابرقدرت دیگر بی‌فایده است، چرا که مانند سایر سیستم‌های ضد‌موشک بالستیک، به‌سادگی از نظر تعداد ناکارآمد خواهد شد. افزون ‌بر این، ساخت موشک روی زمین همیشه ساده‌تر و ارزان‌تر از ساخت ره‌گیرهای فضایی است. در واقع، برای استفاده از مزیت نسبی آمریکا در تسلیحات فضایی و حملات ضدقدرت، و برای واقعی ساختن گنبد طلایی، ترامپ ایده‌ی «خلع سلاح راه‌بردی» را مطرح کرده است؛ طرحی برای محدود کردن تعداد کلاهک‌ها و موشک‌های بالستیک در هر طرف. زیرا یکی از مهم‌ترین ابزارهای بقاء هسته‌ای و هم‌چنین راه اصلی برای عبور از سپرهای موشکی طراحی‌شده برای حمله‌ی نخست، حجم بالای موشک‌هاست. در واقع، ساخت گنبد طلایی توسط ترامپ احتمالاً هرگونه خلع سلاح هسته‌ای آینده را غیرممکن می‌سازد و به‌جای آن، رقابت جدیدی در تسلیحات هسته‌ای آغاز خواهد کرد. (66)

اگرچه گنبد طلایی ترامپ ظاهراً برای محافظت از مردم آمریکا در برابر نابودی هسته‌ای طراحی شده، اما دولت او هم‌زمان تمام تلاش‌ها برای محافظت از مردم آمریکا و جهان در برابر نابودی ناشی از گرمایش زمین را لغو کرده است. رژیم MAGA او نه تنها تمام برنامه‌های فدرال مقابله با تغییرات اقلیمی را حذف کرده، بلکه در فرمان اجرایی صادرشده در آوریل ۲۰۲۵، به دادستان کل دستور داده است که اجرای تمام قوانین ایالتی و محلی برای مقابله با تغییرات اقلیمی را متوقف کند. او به‌سادگی اعلام کرده که چنین قوانین زیست‌محیطی، غیرقانونی‌اند و با سیاست دولت مغایرت دارند (67).

اول آمریکا / آمریکا بالاتر از همه

نوآم چامسکی به‌طور مشهور استدلال کرد که تبلیغات در جوامع دموکراتیک باید پیچیده‌تر از حکومت‌های اقتدارگرا باشد، چرا که در جوامع دموکراتیک، این تبلیغات در خفا و پشت پرده صورت می‌گیرد، با اتکا به ارزش‌های درونی‌شده و هم‌کاری رسانه‌ها، و بهره‌گیری از تمام تکنیک‌های توسعه‌یافته در تبلیغات و بازاریابی. در حالی که در حکومت‌های اقتدارگرا، تبلیغات می‌تواند بسیار زمخت و آشکار باشد و با زور و اجبار اعمال شود (68). با این حال، همان‌طور که آلمان آدولف هیتلر نشان داد، تبلیغات به سبک فاشیستی علیه اقوام و ملت‌های مختلف، زمانی بیش‌ترین تأثیر را دارد که به خام‌ترین و بی‌پرده‌ترین شکل ممکن ارائه شود. این نوع تبلیغات نه آن‌چنان با زور، بلکه با القای هم‌ذات‌پنداری توده‌های مردم با پیام آن عمل می‌کند ــ حتی با وجود آگاهی از ماهیت تحقیرآمیز و اجباری‌اش ــ و بر «خشم انباشته‌شده» ناشی از سرمایه‌داری تکیه دارد. این نقطه اوج غیرعقلانیت است. همان‌طور که ارنست بلوخ نوشت، «قهوه‌ای‌پوشان نازی تنها در یک چیز صادق بودند: در هنر نگفتن حقیقت»، یعنی عقب‌نشینی گستاخانه از عقلانیت. (69)

مثال خوبی از چنین تبلیغات غیرعقلانی، پوستر معروف نازی در نوامبر ۱۹۳۳ است که نوشته بود: «با آدولف هیتلر، آری به برابری و صلح» (70). معاهده‌ی ورسای در سال ۱۹۱۹ ارتش آلمان را به صد هزار نفر محدود کرده بود. زمانی که جامعه‌ی ملل با خواسته‌های هیتلر برای مسلح‌سازی مجدد مخالفت کرد، او در دوازدهم نوامبر ۱۹۳۳، یعنی در پانزدهمین سالگرد پایان جنگ جهانی اول، یک همه‌پرسی ملی برگزار کرد. شعار نازی‌ها، همان‌طور که در پوستر آمده بود، حمایت از هیتلر برای «برابری و صلح» بود. از مردم خواسته شد که از پیشوای خود برای مطالبه‌ی برابری در توانایی جنگ‌افروزی حمایت کنند، همراه با وعده‌ای برای صلح از طریق قدرت. تمام این اقدامات بخشی از تلاش برای «عظمت‌بخشی دوباره به آلمان» پس از شکست در جنگ جهانی اول و تحقیرهای معاهده‌ی ورسای بود (71).

تبلیغات صرفاً به معنای دروغ‌پردازی نیست؛ بلکه می‌تواند زمانی رخ دهد که ادعاهای حقیقت‌محور کاملاً کنار گذاشته شوند. در فلسفه‌ی معاصر، مفهوم «چرندیات» (bullshit) به عنوان نوعی از «ارتباط اقناعی متمایز از دروغ‌گویی» تعریف شده که هیچ اهمیتی برای حقیقت، دانش یا شواهد قائل نیست. با پایان دادن به بحث عقلانی، چرندیات ناب اغلب از تبلیغات معمولی ــ حتی نوع اورولی آن ــ موثرتر است، چرا که نه تنها حقیقت را وارونه نمی‌کند، بلکه با بی‌اعتنایی کامل به حقیقت، دیدگاهی پر از تحقیر و فریب‌کارانه را آشکارا به نمایش می‌گذارد (72). این ویژگی، آن را به سلاحی قدرت‌مند در خدمت غیرعقلانیت تبدیل می‌کند. منکران تغییرات اقلیمی اغلب از این نوع چرندیات برای مقابله با علم استفاده می‌کنند و با افتخار انکار عقلانیت را به نمایش می‌گذارند (73). هنگامی که ترامپ در اعلام تعرفه‌های «روز آزادی» خود گفت: «برای دهه‌ها، کشور ما غارت، تاراج، تجاوز و چپاول شده، چه از سوی نزدیکان و چه دشمنان دور»، زبان او چنان اغراق‌آمیز و غیرعقلانی بود که بیش‌تر از آنکه دروغ باشد، چرندیات محض بود. او حتی تلاشی برای نمایش واقعیت نکرد، بلکه نگرشی تحقیرآمیز به کل جهان نشان داد ــ نگرشی که، به گفته‌ی اقتصاددان مارکسیست، پل باران، درباره‌ی شخصیت «مرد زیرزمینی» داستایفسکی، «استفراغ عقل» است. (74)

زمانی که ترامپ در انتخابات ۲۰۲۴ در دیربورن، میشیگان اعلام کرد «من نامزد صلح هستم» و سپس گفت «من خودِ صلح هستم»، برخی حرفش را ساده‌دلانه باور کردند و متوجه نشدند که این اظهارات، تبلیغاتی از سوی رهبر یک جنبش نوفاشیستی، فرا‌ملی‌گرایانه و نژادپرستانه است که مورد حمایت محافظه‌کارترین بخش‌های طبقه‌ی حاکم آمریکا قرار دارد (75). در جریان کارزار انتخاباتی‌اش، اشاره کرد که نقشه‌ی محرمانه‌ای برای ایجاد صلح در غزه دارد. او با ورود به کاخ سفید، این نقشه را با هم‌کاری نتانیاهو آغاز کرد: نابودی یا جابه‌جایی کامل جمعیت فلسطینی غزه ــ یعنی صلح گورستانی.

برخی از چپ‌گرایان سابق مانند مایکل پارنتی استدلال کرده‌اند که ترامپ یک «انزواگرای ضد‌امپریالیست» است (76). اما در واقعیت، شعار «اول آمریکا» از ابتدا، شعاری امپریالیستی بود و شباهت بیش‌تری به شعار نازی «آلمان بالاتر از همه(Deutschland über alles) » دارد تا به انزواگرایی تاریخی آمریکا، که خود عمدتاً افسانه‌ای بیش نیست. شعار «آلمان بالاتر از همه» از سرود ملی آلمان در دوران جمهوری وایمار گرفته شده بود و در ابتدا به اتحاد ملی آلمان اشاره داشت، اما بعدها توسط نازی‌ها بازتفسیر و به ابزاری تبلیغاتی برای تجلی سرنوشت محتوم آلمان برای سلطه بر اروپا تبدیل شد. به‌طور مشابه، شعار «اول آمریکا» توسط وودرو ویلسون برای حمایت از بی‌طرفی آمریکا در جنگ جهانی اول معرفی شد ــ دقیقاً پیش از ورود ایالات متحده به آن جنگ. در دهه‌ی ۱۹۳۰، ویلیام راندولف هرست، غول رسانه‌ای، شعار «اول آمریکا» را در تیتر روزنامه‌های خود قرار داد و از «دستاورد بزرگ» رژیم نازی در آلمان تمجید کرد و حتی شخصاً با هیتلر مصاحبه کرد. چارلز لیندبرگ، خلبان مشهور، در زمان جنگ جهانی دوم رئیس کمیته‌ی «اول آمریکا» شد و مُبلغ برتری نژاد آریایی و یهودی‌ستیزی بود. او از طرف هیتلر مدالی از هرمان گورینگ دریافت کرد. «اتحادیه‌ی ضد افترا» از ترامپ خواست این شعار را کنار بگذارد، اما او هم‌چنان آن را برای تعریف سیاست خارجی خود به کار می‌برد (77).

شعار ترامپ یعنی «صلح از طریق قدرت» ریشه در امپراتوری روم دارد. گفته می‌شود که اولین‌بار توسط امپراتور هادریان به کار رفت، کسی که بیش‌تر به خاطر دیوار هادریان در بریتانیای روم در سال ۱۲۲ میلادی شناخته می‌شود. این دیوار برای دفاع از مرزهای امپراتوری در اوج گسترشش ساخته شد، علیه «وحشی‌های مهاجم» (78). با آغاز زوال امپراتوری، مفهوم «وحشی‌های مهاجم» فراگیر شد و خواست‌های ساخت دیوارهای مرزی و گنبدهای طلایی گسترش یافت. غیرعقلانیت دکترین ترامپ برای احیای سلطه‌ی جهانی آمریکا از طریق ملی‌گرایی نژادی تهاجمی، به آنچه ایستوان مزاروش «مرگ‌بارترین مرحله‌ی بالقوه‌ی امپریالیسم» خواند، اشاره دارد ــ دوره‌ای از بربریت مسلح به سلاح هسته‌ای (79).

ارنست بلوخ در سال ۱۹۳۵، در کتاب میراث زمانه‌ی ما، در زمان تثبیت رژیم نازی نوشت: «ما پس از صد سال جنبش کارگری آلمان، واقعاً به کارت ترامپ رسیده‌ایم: هیولایی به واقعیت پیوسته و پرولتاریا را در زنجیر به رایش هزارساله و سرمایه‌ی مالی به عنوان جامعه‌ی ملی واگذار کرده است.» (80) در سال ۲۰۲۵، ایالات متحده گرفتار جنبشی نوفاشیستی با اهمیت عظیم شده است، جایی که «کارت ترامپ»، پس از تاریخی طولانی از مبارزه‌ی دموکراتیک ریشه‌دار در جنبش‌های کارگری، به‌واقع «هیولایی است که به واقعیت پیوسته» و کارگران را هرچه بیش‌تر در زنجیر «سرمایه‌ی مالی به عنوان جامعه‌ی ملی» و به سوی جنگ سردی نوین علیه چین و جنوب جهانی می‌کشاند.

طبقه‌ی حاکم میلیاردر آمریکا ــ در مسیر حمایت از نسل‌کشی اسرائیل علیه فلسطینیان و جنگی محتمل با چین ــ حمایت خود را از دموکراسی لیبرال به نوفاشیسم یا در بهترین حالت به یک ائتلاف نوفاشیستی-نئولیبرالی تغییر داده است. بخش‌های کلیدی طبقه‌ی سرمایه‌دار، طبقه‌ی متوسط پایین را بر اساس ایدئولوژی‌ای ملی‌گرایانه و انتقام‌جویانه بسیج کرده‌اند که در آن، اکثریت جمعیت جهان به عنوان دشمن تلقی می‌شوند. ساختارهایی در حال شکل‌گیری هستند که هدف‌شان حذف امکان هرگونه شورش دموکراتیک توده‌ای از پایین و معکوس‌سازی روندهای ویران‌گر کنونی است. تنها یک جنبش در جهان قادر به تغییر این روندهای خطرناک و مخرب به نفع بشریت است: جنبش جهانی به سوی سوسیالیسم، که الزاماً جنبشی ضد‌امپریالیستی نیز هست. بدترین اشتباهی که در این وضعیت بحرانی می‌توان مرتکب شد، دست‌کم گرفتن خطر یا ابعاد مبارزه‌ی انقلابی انسانی است که اکنون ضروری شده است.

 

یادداشت‌ها:

[1]. Christian Parenti, “Trump’s Real Crime Is Opposing Empire,” Compact, April 7, 2023.

[2]. کنارآمدن با روسیه بخشی از آغاز شروع یک جنگ سرد با چین حلقه مرکزی ترامپ در دوره اول ریاست جمهوری بود. بنگرید به:

John Bellamy Foster, Trump in the White House (New York: Monthly Review Press, 2017), 50–52, 74–75.

[3]. ترامپ تهدید کرده است که اگر ایران بر سر اسلحه اتمی (که ندارد) با امریکا توافق نکند، آن را بمباران خواهد کرد. «اگر آنها توافق نکنند بمباران شروع می شود. بمبارانی که نظیرش را تاکنون کم‌تر کسی دیده است.»

”Doina Chiacu and David Ljunggren, “Trump Threatens Bombing if Iran Does Not Make Nuclear Deal,” Reuters, March 30, 2025; Chris Bambery, “Trump’s War Plans for Iran: Opening the Other Gates of Hell,” Counterfire, April 4, 2025.

[4]. Leo Shane III, “Trump Promises $1 Trillion in Defense Spending for Next Year,” Defense News, April 8, 2025; Gisela Cernadas and John Bellamy Foster, “Actual U.S. Military Spending Reached $1.537 Trillion in 2022—More than Twice Acknowledged Level: New Estimates Based on U.S. National Accounts,” Monthly Review 75, no. 6 (November 2023): 18–26.

[5]. On the “Age of Catastrophe,” 1914–1945, see Eric Hobsbawm, The Age of Extremes (New York: Vintage, 1994), Part I.

[6]. Parenti, “Trump’s Real Crime Is Opposing Empire.”

[7]. Jeff Heer, “Surprisingly Durable Myth of Donald Trump, Anti-Imperialist,” The Nation, April 17, 2023; John Bellamy Foster, “The New Cold War on China,” Monthly Review 73, no. 3 (July–August 2021): 1–20.

[8]. Prabhat Patnaik, “Imperialism’s Revival Strategy,” People’s Democracy, March 2, 2025, peoplesdemocracy.in.

[9]. Josh Dawsey, Vera Bergengruen, and Alexander Ward, “The Painting That Explains Trump’s Foreign Policy,” Wall Street Journal, March 13, 2025.

[10]. R. W. Van Alstyne, The Rising American Empire (Oxford: Basil Blackwell, 1960).

[11]. Michael Anton, “The Trump Doctrine: An Insider Explains the President’s Foreign Policy,” Foreign Policy, 232 (Spring 2019): 40–47.

[12]. Anton, “The Trump Doctrine”; Amanda Taub, “The Trump Doctrine: The World Is a Zero-Sum Game,” New York Times, March 7, 2025

[13]. Anton, “The Trump Doctrine”; Plato, Republic, trans. Francis MacDonald Cornford (New York: Oxford University Press, 1945), 14–22.

[14]. Bryan Mena, “Key Takeaways from Trump’s ‘Liberation Day’ Tariffs,” CNN, April 2, 2025; Peter Foster and Sam Fleming, “Donald Trump Baffles Economists with Tariff Formula,” Financial Times, April 3, 2025; Nick Beams, “Trump’s ‘Reciprocal Tariffs’ Escalate Economic War Against the World,” World Socialist Web Site, April 3, 2025, wsws.org; Jack Izzo, “Posts Online Correctly Cracked the Formula for Trump’s Tariffs,” Snopes, April 3, 2025; Helen Davidson and Joana Partridge, “Trump Imposes New Tariffs on Dozens of Partners, Sparking Fresh Market Turmoil,” Guardian, April 9, 2025; Josh Boak, “Trump Backs Down on Most Reciprocal Tariffs for 90 Days, but Raises Rate on Chinese Imports to 125 Percent,” PBS News, April 9, 2025; Léonie Chao-Fong, Tom Ambrose, Graeme Wearden, and Kate Lamb, “US Markets Close with Steep Losses as Trump Tariffs Branded ‘Worst Self-Inflicted Wound’ by a Successful Economy,” Guardian, April 10, 2025.

[15]. “Oren Cass,” American Compass, n.d.; Influence Watch, “American Compass,” n.d., influencewatch.org; Influence Watch, “Thomas D. Klingenstein Fund,” n.d.; Jason Wilson, “The Far Right Financier Giving Millions to the Republican Party to Fight ‘Woke Communists,’” Guardian, August 4, 2023; Thomas D. Klingenstein, “Winning the Cold Civil War,” Newsweek, September 8, 2021.

[16]. “Where’s the Growth?,” American Compass, March 15, 2022, americancompass.org; Oren Cass, “Why Trump Is Right About Tariffs,” Wall Street Journal, October 27, 2023.

[17]. “A Hard Break from China: Protecting the American Market from Subversion by the CCP,” American Compass, June 8, 2023; David Azerrad, “How to Put Woke Capital Out of Business,” American Compass, September 2, 2021; Vivek Ramaswamy, Woke, Inc.: Inside Corporate America’s Social Justice Scam (New York: Center Street, 2021).

[18]. Peter Navarro, The Coming China Wars (New York: Financial Times Press, 2008), 203–5; Jacob Heilbrunn, “The Most Dangerous Man in the Trump World?,” Politico, February 12, 2007; John Bellamy Foster, Trump in the White House, 84–85; Alan Rappeport, “Trump’s Trade Advisor Pick, a China Hawk, Was Jailed over Jan. 6,” New York Times, December 4, 2024; D’Angelo Gore, “Independent Analyses Contradict Navarro’s $6 Trillion-Plus Tariff Revenue Estimate,” FactCheck, April 10, 2025, factcheck.org.

[19]. David Randall, “Hudson Bay, Morgan Stanley, Took Positions in Trump Social Media Firm in Q1,” Reuters, May 15, 2024; Stephen Miran, A User’s Guide to Restructuring the Global Trading System, Hudson Bay Capital, November 2024, hudsonbaycapital.com.

[20]. Josh Lipsky and Jessie Yin, “Meeting in Mar-a-Lago: Is a New Currency Deal Plausible?,” Atlantic Council, March 13, 2015, atlanticcouncil.org.

[21]. Miran, A User’s Guide to Restructuring the Global Trading System, 13–14, 35.

[22]. Michael Hudson, “Trump’s Tariff Threats Could Destabilize the Global Economy,” Geopolitical Economy, January 25, 2025, geopoliticaleconomy.com

[23]. Miran, A User’s Guide to Restructuring the Global Trading System, 37.

[24]. David Deuchar, “Donald Trump and the Dollar: The Triffin Dilemma and America’s Exorbitant Privilege,” Seeking Alpha, May 24, 2016; Robert Triffin, Gold and the Dollar Crisis: Yesterday and Today, Essays in International Finance, no. 132 (Princeton, New Jersey: Princeton University Press, 1978), 1–6; Ismail Shakil, “Trump Repeats Tariff Threat to Disuade BRICS Nations from Replacing US Dollar,” Reuters, January 30, 2025.

[25]. Hudson, “Trump’s Tariff Threats Could Destabilize the Global Economy.”

[26]. Carol D. Leonnig and Philip Rucker, “‘You’re a Bunch of Dopes and Babies’: Inside Trump’s Stunning Tirade Against Generals,” Washington Post, January 17, 2020.

[27]. Green Party US, “Alienated, Not Apathetic: Why Workers Don’t Vote,” August 5, 2019, gp.org; “Median Income in the United States in 2023, by Educational Attainment of Householder,” Statista, statista.com, n.d.

 در انتخابات سال ۲۰۲۴، بنا بر نظرسنجی‌های پس از رأی‌گیری، ترامپ فراتر از پایگاه سنتی خود در میان طبقه پایین ـ متوسط حرکت کرد و در میان طبقه کارگر نیز حمایت قابل توجهی به دست آورد؛ به‌طوری که اکثریت افرادی را که درآمد خانوادگی آن‌ها بین ۳۰٬۰۰۰ تا ۵۰٬۰۰۰ دلار در سال بود، به‌دست آورد. با این حال، او هم‌چنان در میان قشر فقیر (یعنی کسانی که درآمد خانوادگی آن‌ها ۳۰٬۰۰۰ دلار یا کم‌تر است) به دموکرات‌ها باخت. مهم‌ترین مسئله داخلی که باعث این تغییر شد، وضعیت اقتصادی و به‌ویژه تورم بود.

“Exit Polls,” NBC News, November 5, 2024. Millions of previous Democratic voters chose the Party of Nonvoters.

[28]. Ernst Bloch, The Heritage of Our Times (Berkeley: University of California Press, 1990), 54, 68, 79, 108, 113.

 درباره تمایلات جنسیتی/جنسی مردسالارانه و محافظه‌کارانه‌ی طبقه پایین‌ـ‌متوسط در جوامع سرمایه‌داری و نقش این تمایلات در شکل‌گیری گرایش‌های فاشیستی:

Wilhelm Reich, The Mass Psychology of Fascism (New York: Farrar, Straus and Giroux, 1970), 52–59.

[29]. Phil A. Neel, Hinterland: America’s New Landscape of Class Conflict (London: Reaktion Books, 2018), 36, 57–58.

 نیل در تناقض با استدلال خود، پیشنهاد می‌کند که این تحولات به‌معنای شکل‌گیری فاشیسم یا نئوفاشیسم در جنبشِ «عظمت را به آمریکا بازگردانِ» ترامپ نیست، با وجود شباهت در دینامیک‌های طبقاتی. [Neel, Hinterland, 48]

[30]. Charles R. Kesler, “America’s Cold Civil War,” Imprimis 47, no. 10 (October 2018); Jonathan Wilson-Hartgrove, Reconstructing the Gospel: Finding Freedom from Slaveholder Religion (Lisle, Illinois: InterVarsity Press, 2018).

[31]. Leila Abboud, Adrienne Klasa, and Henry Foy, “U.S. Tells European Companies to Comply with Donald Trump’s Anti-Diversity Order,” Financial Times, March 28, 2025.

[32]. Dennis Laich, “Trump’s ‘Gaza Riviera’—A Profile in Arrogance,” The Hill, March 9, 2025.

[33]. Georg Lukács, The Destruction of Reason (London: Merlin Press, 1980), 737

[34]. CRA Staff, “Primer: Palestinian Culture is Prohibitive for Assimilation,” Center for Renewing America, December 1, 2023, americarenewing.com.

[35]. Lydia Wilson, “Pete Hegseth’s Tattoos and the Crusading Obsession of the Far Right,” New Lines, November 29, 2024; Pete Hegseth, American Crusade (New York: Center Street, 2020), 13, 24, 289–90, 301.

[36]. Jon Gambrell, “Trump Threatens Houthi Rebels That They’ll Be ‘Completely Annihilated’ as Airstrikes Pound Yemen,” Associated Press, March 20, 2025.

[37]. Dawsey, Bergengruen, and Ward, “The Painting That Explains Trump’s Foreign Policy.”

[38]. Micah Meadowcroft and Anthony Licata, “Primer: The American Canal—The Case for Revisiting the Panama Canal Treaties,” Center for Renewing America, January 31, 2025; Brett Wilkins, “Trump Orders U.S. Military to Plan Invasion of Panama to Seize the Canal: Report,” Common Dreams, March 13, 2025, commondreams.org; “‘Camouflaged Invasion’: Panama Opposition Slams Security Pact with the US,” Al Jazeera, April 12, 2025.

[39]. Sumantra Maitra, “Towards Greater Engagement and Integration with Greenland and a New American Arctic Century,” Center for Renewing America, March 3, 2025.

[40]. José Luis Granados Ceja, “Trump Threatens 25% Tariff on Countries Buying Venezuelan Oil as US Continues Migrant Crackdown,” Venezuelanalysis, March 24, 2025

[41]. Farah Najjar, “Why Are Caribbean Leaders Fighting Trump to Keep Cuban Doctors?,” Al Jazeera, March 15, 2025; Vijay Prashad, “Why Cuban Doctors Deserve the Nobel Peace Prize,” MR Online, August 25, 2020.

[42]. Kate Bartlett, “What’s Trump’s Beef with South Africa?,” NPR, February 7, 2025; Michelle Gavin, “Trump’s Misguided Policy Toward South Africa,” Council on Foreign Relations, February 12, 2025, cfr.org; “Do White People Own ‘Only’ 22 Percent of South Africa’s Land?,” AFP Fact Check, July 19, 2019, factcheck.afp.com.

[43]. Brett Davidson, “What Musk and Trump Describe Is Not the South Africa I Know and Love,” Al Jazeera, March 25, 2025; Bartlett, “What’s Trump’s Beef with South Africa?”; Gavin, “Trump’s Misguided Policy Toward South Africa”; Trita Parsi, “ICJ Lands Stunning Blow on Israel Over Gaza Genocide Charge,” Responsible Statecraft, January 26, 2024, responsiblestatecraft.org; Gerald Imray, “Expelled South African Ambassador Returns Home, Says Will Wear US Sanction as a ‘Badge of Dignity,’” Associated Press, March 23, 2025.

[44]. Hunter Walker, “Trump’s Pick for Ambassador to South Africa Actively Opposed Fight to End Apartheid,” Talking Points Memo, March 26, 2025; Stephen Millies, “Trump Wants a Super Bigot to Be Ambassador to South Africa,” Struggle for Socialism/La Lucha por el Socialismo, April 1, 2025, struggle-la-lucha.org; Lucas Shaw, “Barack Obama: Now He’s a Skinny, Ghetto Crackhead?,” Reuters, December 23, 2011.

[45]. Stewart Patrick, “Trump’s Distorted View of Sovereignty and American Exceptionalism,” Carnegie Endowment for International Peace, January 30, 2025; Donald Trump, “The Inaugural Address,” The White House, January 20, 2025.

[46]. Abboud, Klasa, and Foy, “U.S. Tells European Companies to Comply with Donald Trump’s Anti-Diversity Order.”

[47]. Laurence H. Shoup and William Minter, Imperial Brain Trust: The Council on Foreign Relations and United States Foreign Policy (New York: Monthly Review Press, 1977); Laurence H. Shoup, Wall Street’s Think Tank (New York: Monthly Review Press, 2015).

[48]. Hegseth, American Crusade, 92–94.

[49]. James M. Lindsay, “The Costs of Trump’s Foreign Policy Disruption,” Council on Foreign Relations, January 31, 2025.

[50]. Foster, Trump in the White House, 50–52, 74–75

[51]. See Thomas Palley, “The Russia War Explained: How the U.S. Exploited the Internal Fractures in the Post-Soviet Order,” Monthly Review 77, no. 2 (June 2025).

[52]. John Bellamy Foster and Brett Clark, “Imperialism in the Indo-Pacific—An Introduction,” Monthly Review 76, no. 3 (July–August 2024): 6–13.

[53]. Vijay Prashad, “Donald Trump’s Reverse Kissinger Strategy,” People’s Dispatch, March 6, 2025.

[54]. This is the case with respect to deportations to Guantanamo and to notorious prison complexes in El Salvador. See Chris Hedges, “American Concentration Camps,” ScheerPost, April 17, 2025.

[55]. Antara Ghosal Singh, “China’s Rubio Dilemma,” Observer Research Foundation, February 11, 2025, orfonline.org; Hegseth, American Crusade, 157; Sarah Ewall-Wice, “Pete Hegseth Says the US Is ‘Prepared’ for War with China After Tariff Retaliation Threat,” Daily Mail, March 5, 2025; Selina Wang, “Rubio and Waltz Picks Put China Back at the Center of U.S. Foreign Policy,” ABC News, November 12, 2024.

[56]. See John Bellamy Foster, “The U.S. Quest for Nuclear Primacy,” Monthly Review 75, no. 9 (February 2024): 1–21.

[57]. Daniel McCarthy, “Why Elbridge Colby Matters,” Compact, February 21, 2025; Kelley Beaucar Vlahos, “Realists Cheer as Elbridge Colby Named Top DoD Official for Policy,” Responsible Statecraft, December 23, 2024; Elbridge A. Colby and Kevin Roberts, “The Correct Conservative Approach to Ukraine Shifts the Focus to China,” Time, March 21, 2023.

[58]. U.S. Department of Defense, Summary of the 2018 National Defense Strategy: Sharpening the American Military’s Competitive Edge, Defense Acquisition University, dau.edu; John Bellamy Foster, “The U.S. Quest for Nuclear Primacy,” 15; Jacob Heilbrunn, “Elbridge Colby Wants to Finish What Donald Trump Started,” Politico, April 11, 2023.

[59]. Elbridge A. Colby, The Strategy of Denial: American Defense in an Age of Great Power Conflict (New Haven: Yale University Press, 2021), 83, 95, 147, 172, 183.

[60]. Colby, The Strategy of Denial, 182–83, 197; Elbridge A. Colby and Yashar Parsie, Building a Strategy for Escalation and War Termination, Marathon Initiative, November 2022, 9, 17–18, 20–23; Abdul Rahman, “China Demands Withdrawal of U.S. Missile System from the Philippines, Calls It a Threat to Regional Peace and Security,” People’s Dispatch, December 28, 2024. On the U.S. forward military deployment and the encirclement of China, see Foster and Clark, “Imperialism in the Indo-Pacific,” 13–19.

[61]. Colby, The Strategy of Denial, 90; Colby and Parsie, Building a Strategy of Escalation and War Termination, 17; Bill Gertz, “Pentagon Policy Nominee Says U.S. Must Act or Risk Losing War with China: Colby Vows to Adopt America First and Peace Through Strength,” Washington Times, March 4, 2025.

[62]. John Bellamy Foster, “‘Notes on Exterminism’ for the Twenty-First Century Ecology and Peace Movements,” Monthly Review 74, no. 1 (May 2022): 1–17.

[63]. Micah McCartney, “China Will Launch War This Decade, Trump Nominee Says,” Newsweek, January 16, 2025; “Taiwan Needs to Hike Defense Spending to 10%—Pentagon Nominee,” Reuters, March 4, 2025; Noah Robertson, “How DC Became Obsessed with a Potential 2027 Chinese Invasion of Taiwan,” DefenseNews, May 7, 2024; John Culver, “China, Taiwan, and the PLA’s 2027 Milestones,” The Interpreter, February 12, 2025, lowyinstitute.org/the-interpreter.

[64]. Alisha Rahaman Sarkar, “Elon Musk Draws Fire for Playing Down Impact of Atomic Bombing of Japan: ‘Not as Scary as People Think,’” Independent, August 13, 2024; Sumanti Sen, “Elon Musk Under Fire for ‘Minimizing’ Hiroshima and Nagasaki Tragedy by Saying It’s ‘Not as Scary as People Think,’” Hindustan Times, April 13, 2024.

[65]. Patrick Tucker, “Trump to Get Golden Dome Options Next Week: Defense Source,” Defense One, March 27, 2025; Binoy Kampmark, “Trump’s Star Wars Revival: The Golden Dome Antimissile Fantasy,” Dissident Voice, March 25, 2025.

[66]. Zeke Miller and Michelle L. Price, “Trump Wants Denuclearization Talks with Russia and China, Hopes for Defense Spending Cuts,” Associated Press, February 14, 2025.

[67]. Donald J. Trump, “The White House, Protecting American Energy from State Overreach,” Executive Orders, April 8, 2025.

[68]. Noam Chomsky interviewed by David Barsamian, Chronicles of Dissent (Monroe, Maine: Common Courage Press, 1992), 62–63.

[69]. Bloch, The Heritage of Our Times, 70, 108–11, translation punctuation slightly modified.

[70]. “Propaganda Advertisement Implying that Hitler Supports Equality and Peace,” United States Holocaust Memorial Museum, Accession Number: 1990.333.7, collections.ushmm.org/search/catalog/irn3775.

[71]. Norm Haskett, “Germany Exits League of Nations,” The Daily Chronicles of World War II, ww2days.com.

[72]. Vukašin Gligorić, Allard Feddes, and Bertjan Doosje, “Political Bullshit Receptivity and Its Correlates: A Cross-Country Validation of the Concept,” Journal of Social and Political Psychology 10, no. 2 (2022): 411–29; Harry G. Frankfurt, On Bullshit (Princeton: Princeton University Press, 2005).

[73]. Joshua Luczak, “Climate Denialism Bullshit Is Harmful,” Asian Journal of Philosophy 2, no. 1 (2023): 1–20.

[74]. Josh Boak, “Trump Launches Tariffs, Saying Global Trade Has ‘Looted, Pillaged, Raped, Plundered’ US Economy,” Associated Press, April 2, 2025; Paul A. Baran, The Longer View (New York: Monthly Review Press, 1969), 104.

[75]. Mehdi Hasan, “Is Donald Trump a Foreign Policy Dove?: If Only,” Guardian, November 13, 2024; Tia Goldenberg, “Trump Promises to Bring Lasting Peace to a Tumultuous Middle East. But Fixing It Won’t Be Easy,” Associated Press, November 6, 2024.

[76]. Parenti, “Trump’s Real Crime Is Opposing Empire.”

[77]. Lawrence S. Wittner, “The Ugly Origins of Trump’s ‘America First’ Policy,” Foreign Policy in Focus, March 19, 2024.

[78]. Jarrett A. Lobell, “The Wall at the End of Empire,” Archaeology 70, no. 3 (May–June 2017): 26–35.

[79]. István Mészáros, Socialism or Barbarism (New York: Monthly Review Press, 2001), 23–56.

[80]. Bloch, The Heritage of Our Times, 67.

 

این مقاله را به انگلیسی در این لینک بخوانید، یا در این لینک.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5kU

رسانه و درسهای قیام 57

رسانه و درس‌های قیام بهمن ۵۷

یک روایت تجربی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

همایون ایوانی

 

درس‌های یک جنبش اجتماعی واقعی و خیزش ناشی از آن، سرچشمه‌ی پایان‌ناپذیر لحظاتی تاریخی در زندگی بشر هستند که دهه‌ها و گاه تا سده‌ها، نیاز به بازخوانی و تفسیر دوباره دارند. دوران انقلابی 57 ـ 1355، و سرانجام قیام بهمن ۵۷ که منجر به سرنگونی رژیم شاه شد، پدیده‌ای از این طراز است با همه دستاوردها و شکست‌هایش. گرچه از انقلابات سده‌های پیشین، می‌دانیم که «اهمیت انقلابی یک شکست سخت، کم‌تر از یک پیروزی آسان به‌دست آمده نیست…»[1]

در این نوشته توجهم به یکی از پرسش‌های طرح شده‌ی شما بیش‌تر است: «انقلاب و راهی که طی شد، چه درس‌هایی برای جنبش چپ دارد؟» و نیز از میان گنجینه انبوهی از تجربیات، فقط به مقایسه استفاده از رسانه در میان چهار نیروی مطرح در این روند تاریخی، یعنی حکومت شاه، ملی‌گرایان، مذهبیون و نیروهای چپ و کمونیست می‌پردازم. در حین بررسی، بیش از پیش معلوم شد که یکی از این چهار قطب اصلی قدرت، یعنی حکومت شاه، نبرد برای شکل دهی به افکار عمومی از طریق رسانه‌ها را در تمام سطوح ارتباطی از دست داده بود. به همین دلیل، از حکومت شاه، فقط بنا به ضرورت یاد خواهم شد و در جاهایی که ذکر نشده، در واقع حکومت چیز قابل عرضی برای این نوشته کوتاه نداشته است.

چند حاشیه

نکاتی که در آغاز به آن بایستی توجه داشت:

انقلاب یا قیام؟

به دریافت من، در سال‌های 57 ـ 1355، ایران دوران انقلابی‌ای را تجربه کرد که با قیام بهمن ۵۷ به دگرگونی روبنای سیاسی و به حکومت رسیدن گروهی دیگر از ضدانقلابیون و مرتجعین منجر شده است. آن‌چه پیش از سرنگونی شاه علائم خود را آشکار کرده بود، پس از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، به کشاکش ضدانقلاب تازه به قدرت رسیده و خواست ادامه و ژرفای انقلاب توسط کارگران، خلق‌ها و توده‌های ستم‌دیده در سراسر کشور بود. کشاکش انقلاب و ضدانقلاب تا بهار ۱۳۶۰ ادامه یافت و با هجوم گسترده و کشتارهای وسیع مخالفین در دهه شصت، تثبیت ضدانقلاب در قالب ارتجاع اسلامی را در حکومت ایران به دنبال داشت. مسئله «تداوم انقلاب» و خواستِ ارتقای آگاهی و مبارزه طبقاتی-اجتماعی، تاکنون با خیزش‌های ادواری خود را به در و دیوار تاریخ معاصر ایران می‌کوبد تا از این چارچوب فرتوت، فراتر رود. این امر، متاسفانه موضوع بحث گسترده‌تری است که از بضاعت نوشته کنونی فراتر می‌رود. نکته مهم در این بحث برایم این است که تاکید کنم به جای واژگان «انقلاب» بهمن، واژه «قیام» بهمن را مناسب‌تر و دقیق‌تر می‌بینم.

تجرید یک تجربه تاریخی و مرزهای آن

  • این نوشته روایتی تجربی است و پیش از آن که پاسخی به موضوع طرح شده باشد، طرح نکاتی است که شاید با تجربه و تیزبینی سایر نیروهای میدان دیده‌ی آن سال‌ها تکمیل و تصحیح شود. در اینجا، چکیده‌وار به یکی از جوانب تجربه قیام بهمن می‌پردازم و نپرداختن به سایر جوانب، به معنای نادیده گرفتن آن‌ها و ندیدن همبستگی‌های پیچیده و درونی آن‌ها نیست؛ بلکه تلاشی برای تجرید این پدیده در پهنه‌های هم‌کنشی توانِ رسانه‌ای و سازماندهی است که به ناچار به سایر جوانب آن پرداخته نمی‌شود یا به اندازه کافی بازگشایی نشده‌اند. برای نمونه حتی برای شکل‌گیری ذهنیت جمعی و اجتماعی، به جوانب مهمی هم‌چون سطح آگاهی طبقاتی و یادمانه (حافظه) جمعی-اجتماعی یا یادمانه تاریخی-فرهنگی، وضعیت اجتماعی و فرهنگ حاکم در خانواده‌ها، سطح آموزش و آگاهی توده‌های فعال در دوران انقلابی و… پرداخته نشده است.
  • تجربه دیروز، راه‌گشای پیچیدگی‌های انقلاب در روزگار کنونی نیستند، بلکه ایده‌هایی برای گسترش و پیوند تجربه پیشین برای چالش انقلابی در روزگار کنونی است. امروزه، حتی در سطح ارتباطات و رسانه، شکاف و چرخش بزرگی نسبت به نزدیک به نیم قرن پیش، پدید آمده که ارزیابی شرایط کنونی را فراتر و پیچیده‌تر از مدل ساده شده در نوشته کنونی می‌کند.

سطوح ارتباطات، قطب‌های سیاسی و سیالیت زمان

برای سنجش قوای رسانه‌ای جنا‌ح‌های اصلی سیاست در دوران انقلابی 57 ـ 1355، می‌توان آن‌ها را در دو سطح کلیِ فرهنگ شفاهی و ارتباطات جمعی طبقه‌بندی کرد. ارتباطات دیجیتالی در دوره زمانی مورد بررسی ما هنوز جایگاه امروزین را نداشت و به همین دلیل به سطح سوم ارتباطات، در این نوشته پرداخته نشده است. قطب‌های اصلی سیاست و قدرت در این دوره تاریخی نیز بدون در نظر گرفتن انبوه تفاوت‌های جدی گروه‌بندی‌های درونی هر قطب به چهار جناح حکومت شاه، ملی‌گرایان، مذهبیون و هم‌چنین نیروهای پیشرو و چپ به صورت شماتیک نسبت به یکدیگر سنجیده می‌شوند.

در این سنجش، حکومت شاه، اعم از دربار، ساواک، هیئت دولت، اعضای مجلس انتصابی، سران ارتش و سرمایه‌داران بزرگ وابسته به دستگاه شاه تلقی می‌شوند. همان طور که در بالا اشاره شد، حکومت شاه، در اغلب سطوح ارتباطی اثرگذاری رسانه‌ای خود را از دست داده بود و به همین دلیل برای جلوگیری از اطاله کلام، فقط در موارد ضروری به آن پرداخته خواهد شد. ملی‌گرایان شامل جبهه ملی ایران و بخشا نهضت آزادی (ترکیب ملی-مذهبی) سنجیده شده‌اند. مذهبیون، شامل روحانیت، روشنفکران هویت‌گرا که در ضدیت با «فرهنگ غرب» به اسلام و نوعی رجعت به «گذشته طلاییِ» فرهنگ اسلامی پناه آورده بودند و نیز بخش مسلمان مانده از سازمان مجاهدین خلق ایران و هوادارانش و نیز بخشا نهضت آزادی و یا محافل مختلف مسلمان نظیر جاما و… محسوب شده‌اند. سازمان‌ها و روشنفکران پیشرو، چپ و کمونیست، شامل طیفی گسترده از کارگران پیشرو به ویژه درصنایع نفت و پولاد، و نیز روشنفکران منفرد که بخشا در کانون نویسندگان ایران متمرکز بودند، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، جریانات مختلف طیف مائوئیستی از بخش منشعب سازمان مجاهدین (م.ل.) تا انشعابات مختلف حزب توده با نزدیکی به چین و آلبانی و نیز در خارج از کشور فعالین کنفدراسیون را شامل می‌شوند.

توجه به این نکته مهم است که نگارنده حزب توده به رهبری اسکندری و سپس کیانوری را با توجه به نقش ضدانقلابی و تدارک زمینه‌های پذیرش رهبری خمینی، در صف‌بندی‌های بالا در جناح مذهبیون و نه در جناح چپ قرار می‌دهد. توده‌ای‌ها توپچی‌های ضدانقلاب اسلامی بودند و نقش مخربی در ایجاد انشعاب و تضعیف جنبش چپ و کمونیستی ایران ایفا کرده و می‌کنند.

سه برش زمانی متفاوت برای سنجش ذهنیت اجتماعی، روانشناسی توده‌ای و توازن قوای سیاسی در ایران نیز کمکی برای نشان دادن پویاییِ پرشتاب چرخش عنصر ذهنی در کل جامعه و نبرد هژمونیک قطب‌های مختلف سیاسی است که به ترتیب زمانی: مهر ۵۶ با شب‌های شعر گوته، ۱۷ شهریور ۵۷ و بهمن ۵۷ انتخاب شده‌اند. روشن است که در مورد برش‌های زمانی دیگر نیز به عنوان نقاط عطف دوران انقلابی 57 ـ 1355، می‌توان اندیشید، با این حال، این سه برش زمانی، چرخش‌ها و شکاف‌های نمونه‌واری را برجسته می‌کنند که تامل برانگیز است.

ارتباطات شفاهی و چهره به چهره

جامعه ایران، شُهره به اتکاء به فرهنگ شفاهی بوده و هست. روایت‌ها، شایعات، اسطوره‌سازی‌ها و نیز اخبار مهم سیاسی و اجتماعی به ویژه در دوران چیرگی سانسور گسترده دستگاه شاه، از طریق گفتگوهای شفاهی در سطح اجتماع یا بخش‌های مختلف اجتماع گسترش می‌یافت. علاوه براین، گفتگوهای رودررو یا چهره به چهره، اعم از مکالمات دوستانه، بحث‌های خانوادگی، ارتباط با همکاران یا هم‌کلاسی‌ها، و نیز تماس مستقیم با یک سخنور، خواه ناخواه موثرترین شکل ارتباطات در جوامع بشری بوده و هستند. چنین ارتباطاتی، روابط بین‌فردی را ژرفا می‌بخشند و اگر به مسیری دلخواه هدایت شود، به ایجاد اعتماد و هم‌دلی بین افراد یا گروه‌های کوچک انسانی کمک می‌کنند. علاوه بر ارتباطات فردی، ارتباط گروهی در گروه‌های کوچک به گسترش امکان تصمیم‌گیری و همکاری جمعی کمک می‌کنند. نمونه‌های آن را در چهار قطب اصلی سیاسی دوره تاریخی مورد بررسی را چنین می‌توان دید:

حکومت شاه

بخش اصلی دستگاه شاه، در هر سه برش زمانی این دوره تاریخی، به صورت بخشی از طبقه سرمایه‌دار و قشرهایی که خود را «تافته جدا بافته» از توده‌های مردم می‌دانستند، از هر گونه ارتباط جدی فردی یا جمعی با «رعایای» خود سر باز می‌زدند. این دسته اجتماعی که با عباراتی غیرقابل کاربرد در این نوشته مشخص بودند، به روایت رایج امروزی همان گروهی هستند که خود را به عنوان «ژن برتر» معرفی می‌کنند. به این ترتیب، در چنین دوره تاریخی‌ای، دستگاه شاه و اعوان و انصارش خودشان را از لحاظ اجتماعی ایزوله کرده و ناتوان از ارتباط‌ گیری با سایر اقشار اجتماع بودند. با اوج‌گیری مبارزه طبقاتی-اجتماعی، در آستانه بهمن ۵۷، دستگاه شاه چنان ایزوله و منفور شده بود که نیروهای در حاشیه قدرت، به سرعت از آن فاصله گرفته بودند و در ایران یکی از تنهاترین و منفورترین حکومت‌های جهان را تجربه می‌کردیم.

ملی‌گرایان

ملی‌گرایان علاوه بر ساختارهای محدود باقی‌مانده در روابط گروهی‌شان، در قالب فعالیت‌های شغلی، هم‌چون مهندسان و وکلا، یا در قالب روابط خانوادگی-سیاسی، یا نقش و محبوبیت‌شان در سطوح دانشگاهی، در آغاز امکانات تماس اجتماعی، فردی و میان‌گروهی بهتری نسبت به سایر نیروها داشتند. تا شهریور ۵۷، سخنگویان مهم آن، قادر به رساندن پیام خود به اعتبار سابقه جنبش ملی شدن نفت و رهبری دکتر مصدق را داشتند. با این حال، به تدریج ساختارهای سازمانی آن‌ها و بافت الیتِ کنشگرانش به مرزهایِ توانایی خود رسیدند و توانِ رقابت با شبکه مذهبیون، به خصوص شبکه گسترده روحانیون و طلاب را از دست دادند. علاوه بر این، ائتلاف جبهه ملی و در واقع پذیرفتن رهبری خمینی، در ۱۴ آبان ۵۷ در برش زمانی سوم، عملا اشتباه فاحش سیاسی جبهه ملی به دبیرکلی کریم سنجابی بود که قطب سیاسی آنان را و نیز محتوای ارتباطات فردی-اجتماعی جبهه ملی را به زیر سایه قطب سوم سیاسی، یعنی مذهبیون برد. به همین دلیل، به تاثیرگذاری و وزن آنان در آستانه قیام بهمن ۵۷ آسیب رساند.

مذهبیون

گرچه تاریخ‌نویسان حکومت جدید و مذهبیون علاقه دارند، فعالیت و تاثیرگذاری خود را در دوران انقلابی 57 ـ 1355، و حتی پیش از آن، برجسته‌تر از میزان واقعی آن کنند، در فاز نخستِ اوج گیری اعتراضات، مذهبی‌ها و دستگاه روحانیون، از پسِ حادثه می‌دویدند. به همین دلیل به هنگام برگزاری شب‌های شعر گوته در مهر ۵۶، در پهنه سیاست ایران، ردِ پای کمتری از نقش فعال شبکه روحانیت و مذهبیون دیده می‌شود. ستاره اقبال آنان، با انتشار مقاله «ایران و استعمار سرخ و سیاه» در ۱۷ دی ۵۷ و سپس تظاهرات ۱۹ دی طلاب قم در اعتراض به آن مقاله، شروع به درخشیدن کرد. پس از آن با اعتراضات چهلم هر کشتار، نقش و شبکه وسیع روحانیون در مساجد که بنابر روایتی رسمی از جمهوری اسلامی [2]، تعداشان به ۲۵۰۰۰ مسجد می‌رسید، بیش از پیش برجسته شد و توانایی سازماندهی سنتی در چارچوب شبکه مساجد با کمک طلبه‌ها و روحانیون پراکنده در سراسر کشور خودنمایی کرد.

به همین دلیل در برش دوم زمانی، نقش ارتباطات شفاهی، نظیر تبلیغ و تهییج از منابر و مساجد، سخنرانی روحانیت یا واعظین مذهبی، قادر به گردآوری طیفی از جوانان شد که تجربه‌ی پیشینی‌ای با سیاست و مبارزه نداشتند. توده مردم، نه فقط از لحاظ سنی بلکه از لحاظ سیاسی نیز جوان بودند. اغلب آنان، یا به دلیل خفقان حکومت شاه با طیف‌ها و نظریات دیگر سیاسی و اجتماعی آشنا نبودند یا تصویری مبهم یا حتی واژگونه در ذهن‌شان بود.

این روند، اما پایدار نماند. نقش و سهم مذهبیون در کار توضیحی و تماس مستقیم با مردم، در پائیز و زمستان ۵۷ رو به کاهش نهاد. این چرخش و نقطه عطف، نه فقط بر اساس تجربیات شخصی نگارنده، بلکه حتی در خاطرات هاشمی رفسنجانی از این دوره و نیز مکالمات گزارش شده مامور کنسولگری امریکا در جلسه حوزه علمیه اصفهان در اسناد انتشار یافته از سفارت امریکا در تهران، گزارش شده است. آن‌ها در حوزه علمیه اصفهان و با حضور مامور کنسولگری امریکا، نگرانی خود را از رادیکال‌تر شدن شعارها و افتادن تظاهرات به دست کمونیست‌ها ابراز می‌کنند و هاشمی رفسنجانی، از پیوستن «دسته دسته» مردم و جوانان به کمونیست‌ها خشمگین و در هراس بود.

سازمان‌ها و روشنفکران پیشرو، چپ و کمونیست

نیروهای پیشرو و چپ، خوب شروع کردند و بد ادامه دادند! در برش زمانی نخست، برگزاری ده شب شعر توسط کانون نویسندگان ایران در انستیتو گوته از ۱۸ تا ۲۷ مهر ۵۶، صدای اعتراض روشنفکران پیشرو علیه خفقان حکومت شاه در تاریخ ماندنی شد. شرکت کنندگان در این شب‌های شعر، در روز آخر تظاهراتی را برگزار کردند که با حمله و سرکوب ساواک و پلیس شاه روبرو شد. با این حال، این تظاهرات شروعی بود که با تظاهرات روز دانشجو در ۱۶ آذر در سطح دانشگاه‌ها گسترش یافت. در این برش زمانی، دو مرکز مهم آزاداندیشی و اندیشه‌های پیشرو و چپ، یعنی کانون نویسندگان ایران و دانشگاه‌ها به سخن‌گویان اعتراض و شوریدن بر حکومت شاه و ساواک تبدیل شده بودند. هسته‌ها و محافل روشنفکری، سخنوران برجسته کانون نویسندگان ایران، محافل دانشجویی و شبکه‌ای که حول آنان در تماس بودند، اندیشه پیشرو، چپ و کمونیستی را در جامعه‌ی مخاطب خود گسترش می‌داد. این جامعه مخاطب، اما، هنوز محدود به بخشی از اجتماع ایران و به ویژه شهرهای بزرگ بود. نقش نسبی آنان، با جرات گرفتن طلاب و روحانیون در برش دوم زمانی کاهش یافت. آخوند محل، به تدریج به واعظ و طرف مشورت سیاسی اهالی محلات، دهات و شهرها تبدیل می‌شد و کمونیست‌ها در روایات آنان، شیاطین سرخی بودند که هر عمل شنیع و پستی را ‌می‌شد به آنان نسبت داد.

با این حال، صحنه سیاسی پس از کشتار ۱۷ شهریور ۵۷ و اعلام حکومت نظامی در شهرها، در حال چرخش بود. جامعه از اعتلای انقلابی چند ماه گذشته وارد موقعیت انقلابی می‌شد. سست شدن زنجیر کنترل ساواک و دستگاه سانسور، پیوستن روزنامه نگاران به صف اعتصاب برای آزادی مطبوعات، گسترش فعالیت‌های دانشجویی، آزاد شدن بخشی از زندانیان سیاسی در روزها و ماه‌های منتهی به بهمن ۵۷، ورود بخشی از نویسندگان و نیز فعالین کنفدارسیون به ایران و… بسیاری از این عوامل، برش سوم زمانی را به صورت نقطه عطفی برای رشد گسترده اندیشه‌های پیشرو و بالا رفتن سطح خواسته‌های توده‌های مردم کرد. خواسته‌هایی که از مطالبات شاه، ملی‌گرایان و مذهبیون فراتر می‌رفت و تنها نیروهایی پیشرو، چپ و کمونیست می‌توانستند از آن خواسته‌ها پشتیبانی کنند. این چرخش، اما، یک باره رخ نداد و در عین حال، به صورتی آرام و نسبی، چرخش توازن به سوی بیان سیاست به روایت چپ را همراه داشت. شاید یکی از مهم‌ترین دلایل سازش روحانیت و ملی‌گرایان با امریکایی‌ها و عقب نشینی شاه و سران ارتش، هراس از تداوم مبارزه و ژرف‌تر شدن خواسته‌های انبوه کارگران، کارمندان، دانشجویان و مجموع لایه‌های اجتماعی و به دست گیری هژمونی مبارزه توسط نیروهای پیشرو بود. قیام بهمن، مسیر ژرف شدن خواسته‌ها و ارتقای آگاهی سیاسی و اجتماعی جنبش توده‌ای را کوتاه کرد و روند پیش‌روی چپ را با تهاجم ضدانقلاب تازه نفس مذهبی در حکومت پس از قیام کُند کرد و در نهایت آن را با سرکوبی خونین به عقب راند.

کتاب ده شب

روی جلد کتاب ده شب، ناصر موذن، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۷

ارتباطات جمعی

رسانه‌های رایج برای رساندن پیام به توده‌های گسترده در دهه پنجاه شمسی نظیر تلویزیون، رادیو، روزنامه‌ها و در سطح دیگری سینما، نوار کاست و صفحه گرامافون نیز نقش مهمی در شکل‌دهی ذهنیت سیاسی حاکم در این دوره زمانی بازی کردند. توان پیام‌رسانی به گروهی بزرگ از مخاطبین و شکل‌دهی به افکار عمومی، گسترش اطلاعات یا اطلاعات دروغین توسط این گروه از رسانه‌ها غیرقابل چشم‌پوشی است. تاثیرگذاری رسانه‌های ارتباطات جمعی، در سه برش زمانی مورد بررسی، نوسانات جدی‌ای داشت که در شرایط عادی و آرام سیاسی نمی‌توان آن‌ها را چنین آشکار مورد مشاهده قرار داد.

ارتباطات نوشتاری: اعلامیه، شبنامه

در شرایط سانسور شدید و توقیف وسیع مطبوعات رسمی، اعلامیه‌ها و شبنامه‌ها، تلاش گروه‌های خارج از قدرت سیاسی برای رساندن پیام به مردم بود. ترسیم تصویر دقیقی از میزان استفاده و نیز تاثیرگذاری این رسانه برای رساندن پیام سیاسی به مردم، آسان نیست. برخی موارد تجربی را در زیر می‌توان ذکر کرد:

حکومت شاه

رژیم شاه نیاز به استفاده فعالی به صورت مستقیم از اعلامیه‌ها و شبنامه‌ها نداشت. با این حال، توسط ساواک یا موساد، گروه پوشالی‌ای تحت نام «شفق سرخ» به ظاهر برای ایده‌های کمونیستی، اعلامیه‌های تحریک‌آمیزی با مضمون دامن زدن اختلاف میان مذهبیون و کمونیست‌ها، ایجاد هراس و چهره منفی از کمونیست‌ها و چپ‌ها در افکار عمومی و… فعالیت می‌کرد. پس از سقوط شاه، انبوهی از اطلاعیه‌های چاپ شده این گروه ظاهرا مخالف شاه در سفارت اسرائیل کشف شد. به جز این مورد و اطلاعیه‌های حکومت نظامی، نگارنده اطلاع دیگری از کاربرد اعلامیه برای حکومت شاه ندارد.

ملی‌گرایان

در دو برش زمانی شب‌های شعر گوته و تا ۱۷ شهریور، یکی از مهم‌ترین اشکال اعتراض و اعلام نظر جبهه ملی و نهضت آزادی، نوشتن نامه سرگشاده به شاه یا دربار بود. نمونه نامه ۵۳ حقوقدان در اردیبهشت ۵۶ به دربار؛ و یا متن نامه اعضای جبهه ملی، کریم سنجابی، داریوش فروهر و شاپور بختیار به شاه در ۲۲ خرداد ۵۶ در باره‌ی نابسامانی‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است. در دوره سوم، یعنی از ۱۷ شهریور تا بهمن ۵۷، بازتاب اطلاعیه‌های ملی‌گرایان بیش‌تر در سطوح دانشگاه‌ها یا حسینیه ارشاد دیده می‌شد.

مذهبیون

به جز اطلاعیه‌های پراکنده و با اثرگذاری محدود، در دو برش زمانی نخست، اطلاعیه‌های مذهبیون رمق چندانی نداشت. در عوض، با توجه به اتکاء و تمرکز بیش از حد بر روی آیات عظام، اطلاعیه‌های آیت‌الله شریعتمداری و یا موضع‌گیری‌های مشترک او با آیت‌الله گلپایگانی و نیز آیت‌الله مرعشی نجفی بازتاب خود را در اطلاعیه‌ها به خصوص در مساجد و حسینیه‌ها می‌یافت. نفوذ کلام آیات عظام قم، راهگشای فعال شدن جناح مذهبی بود که به تدریج جناحی از روحانیون و طلبه‌ها، رهبری آیت‌الله خمینی را با طرح شعارهایی هم‌چون «قائد اعظم..» و فریادکشیدنِ سه صلوات با آمدن نام او، در اذهان مذهبی یا تازه جذب سیاست به روایت اسلام شیعی، را تثبیت کردند. نوعی تقویت کیش شخصیت برای تهیدستان و لایه‌های فقیر جامعه از یک «اَبَر مر» و اسطوره‌سازی نوستالوژیک از ساده‌زیستی مردی که با آفتابه وضو می‌گیرد؛ کارساز شد و «قائد اعظم…» نبرد هژمونیک نخست را در درون آیات عظام به نفع خود پیش برد. به همین دلیل، در برش زمانی پس از کشتار ۱۷ شهریور، اطلاعیه‌های «قائد اعظم…» به بازتاب رسانه‌ای گسترده‌ای دست یافت.

سازمان‌ها و روشنفکران پیشرو، چپ و کمونیست

در اوج اختناق و ضربات سال ۱۳۵۵ به سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، خبر از انتشار اطلاعیه‌های توضیحی در اردیبهشت، آبان و آذر 1355 [3]، اطلاعیه روز دانشجو در سال ۱۳۵۶ حداقل در محیط‌های دانشگاهی و پخش‌های مستقیم توسط نیروهای سچفخا، اتکای آنان را به این شیوه از ارتباطات نشان می‌دهد. در بازه زمانی شهریور تا بهمن ۵۷ در حالی که بازتاب نسبی خبر و نظر ملی‌گرایان و به ویژه مذهبیون در رسانه‌های داخلی و خارجی افزایش می‌یابد، از مهم‌ترین سازمان سیاسی چپ در این رسانه‌ها تا روزهای نزدیک قیام بهمن، کم‌تر خبری بازتاب می‌یابد. دلایل آن، کنترل و پی‌گرد ساواک و حکومت نظامی شاه ولی در عین حال، سیاست تهاجمی و انحصارطلبانه مذهبیون تحت عنوان «حزب فقط حزب الله» و هیولاسازی از فعالیت‌های مبارزین پیشرو و کمونیست بود. با این حال، بازتاب صدای روشنفکران پیشرو در قالب فعالیت‌ها و نامه یا مصاحبه‌های کانون نویسندگان ایران و اعضایش، فعالین دانشجویی نقطه مثبتی برای پژواک صدای پیشرو در جامعه بود.

روزنامه و مجلات

در دهه پنجاه، روزنامه‌ها و مجلات، نقش و سهم بالاتری در ارتباطات جمعی به نسبت امروز داشتند. در دوران انقلابی 57 ـ 1355، روزنامه‌های پرتیراژ آن دوره کیهان، اطلاعات و آیندگان؛ در کنترل دولت و گرفتار سانسور بودند. با این حال، با پیشرفت مبارزات طبقاتی-اجتماعی و گسترش اعتراضات به سانسور و خفقان رژیم شاه، مطبوعات در هر برش زمانی مورد بررسی ما، بیش از پیش از کنترل و سانسور دولتی فاصله گرفتند. این کار، به سادگی صورت نگرفت. اعتصاب روزنامه‌نگاران در اعتراض به سانسور حکومت شاه و کنترل حکومت نظامی در پائیز ۵۷، وقفه‌ای ۶۲ روزه در خبررسانی در سطح کشور به همراه داشت ولی نتایج تاریخی آن، هنوز درس آموز خبرنگاران متعهد و آزاداندیش است. پس از پیروزی اعتصاب مطبوعات و نیز فعال شدن نشریات توقیف شده در دوره هویدا و حزب رستاخیز، روزنه‌های جدیدتری برای بازتاب نظرات متنوع و به ویژه فرهنگ پیشرو و چپ گشوده شد.

حکومت شاه

در برش زمانی نخست، یعنی شب‌های شعر تا کشتار ۱۷ شهریور، مطبوعات رسمی و پرتیراژ مجموعاً بخشی از «جزیره ثبات» شاهنشاهی بودند. نخستین شکاف‌ها در انتشار گزارش‌ها و اخبار، در واقع ناشی از ناروشنی سیاست حکومت پس از برکناری هویدا بود. از سویی سیاست سرکوب و سانسور بایستی پی‌گیری می‌شد، از سوی دیگر، برای کاهش نارضایتی روشنفکران و مطبوعات، سعی می‌شد تا حدودی چهره معتدل از دولت را نمایش دهند. به ویژه با روی کار آمدن جمشید آموزگار از ۱۶ مرداد ۵۶ و سپس جعفر شریف امامی از ۵ شهریور ۵۷، این زیگزاگ درون حکومتی، فضای تنفسی مطبوعات را افزایش داد. با این حال، کنترل اوضاع پس از کشتار ۱۷ شهریور و نهایتا روی کارآمدن حکومت نظامی و سپس دولت ازهاری، از دست حکومت شاه خارج شد. شاه یکی از مهم‌ترین تریبون‌های حکومت برای کنترل افکار عمومی و جو سیاسی را از دست داد. پائیز و زمستان ۵۷، چرخش فضای مطبوعات یکی از شاخص‌ترین عوامل تاثیرگذار در روانشناسی توده‌های مردم بود که به ناگهان به موجی از اخبار و اطلاعات منتشره از سوی مطبوعات رها شده از سانسور به دست‌شان می‌رسید.

ملی‌گرایان

به همان نسبت که نقش کنترل رژیم شاه بر مطبوعات کاهش می‌یافت، سخنگویان طیف‌های مختلف ملی‌گرایان، امکان بازتاب نظرات‌شان و ارتباط گیری با مخاطبین را به دست می‌آوردند. این روند با پذیرش رهبری خمینی توسط جبهه ملی و سنجابی، آسیب جدی‌ای خورد، چرا که پس از آن، پیام ملی‌گرایان، در سایه پذیرش نقش «قائد اعظم…» ارزش سیاسی کمتری می‌یافت.

مذهبیون

مذهبیون، حتی در دوره سانسور نیز به صورت خودویژه‌ای از تبلیغات منفی رژیم در مطبوعات نیز بهره‌مند شدند! یکی از مهم‌ترین بزنگاه‌های سیاسی، مقاله تحریک‌آمیز «ایران و استعمار سرخ و سیاه» را در بالا اشاره کردیم. پس از آن، بازتاب تحریف‌آمیز تظاهرات چهلم شهدای شهرهای مختلف نیز، به نوعی سمپاتی و توجه به مساجد و مذهبیون را به وجود می‌آورد. این سمپاتی، به ویژه در میان شهر و جامعه‌ای که مستقیم یا غیرمستقیم از تظاهرات و سرکوب شدید پلیس، گارد شاهنشاهی و سپس ارتش با خبر می‌شدند، بیش‌تر بود. آنان مستقیم یا به واسطه فرد مورد اعتمادی، می‌دانستند که در خیابان‌ها چه رخ داده و بازتاب منفی و دروغین خبرها در مطبوعات تحت کنترل شاه، برای‌شان دلیلی برای دوری بیش‌تر از حکومت و روایت رسمی‌اش می‌شد.

علاوه بر نشریات داخلی، از زمان حضور آیت‌الله خمینی در پاریس، بخش زیادی از فعالیت رسانه‌ای و استفاده از مطبوعات خارجی به نفع دارودسته اسلامیون خارج از کشور بود. البته پیش از آن، صادق قطب زاده با پشتیبانی مالی امام موسی صدر، خبرنگار لوموند را در بهار ۵۷ از بیروت به نجف فرستاد تا با خمینی مصاحبه کند. امام موسی صدر، تا زمان ربوده شدنش در شهریور ۵۷، بازوی مهمی برای تثبیت روابط بین‌المللی جناح مذهبی بود. او بود که با آخرین مقاله قبل از ربوده شدنش، در ۱ شهریور ۵۷ در لوموند، سیاست حذف جناح‌های دیگر سیاسی را در مبارزه با رژیم شاه و تثبیت خمینی به عنوان «قائد اعظم…» فرموله کرد. اینک روشن است که مصاحبه قبلی خمینی با لوموند، پیش‌درآمدی برای مقاله موسی صدر بوده تا پینگ پنگ رسانه‌ای برای به دست گیری هژمونی مذهبیون و مشخصا خمینی و مشاور نزدیک او در این هنگام، صادق قطب زاده، را کامل کند. موسی صدر در مقاله «ندای پیامبران» چنین می‌نویسد:

«نیروهای راست از صحنۀ نهضت غایب هستند، هرچند که نفت و بسیاری از موضوعات مهم دیگر در آن موضوعیت دارد. نیروهای چپ بین‌المللی نیز از صحنۀ نهضت غایب هستند، هرچند که ایران و اتحاد شوروی بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر مرز مشترک دارند. حزب کمونیست ایران حضور چندانی در نهضت ندارد، هرچند که از احزاب قدیمی این منطقه به شمار می‌رود. بنابراین، هیچ‌یک از نیروهای چپ و راست به این اعتبار که نمایندۀ یکی از دو قطب جهان هستند، کمترین تأثیری بر این نهضت ندارند. ملت ایران این مسائل را به‌خوبی می‌داند….

حرکت مخالفان رژیم شاه امروز سیستم اطلاع‌رسانی خاص خود را یافته است. گفته‌ها و سخنان رهبران آنان از طریق کسانی به ما می‌رسد که مخاطب این سخنان هستند. این سخنان در قلب‌های همۀ ملت ایران جای گرفته است….

اهداف انقلاب در مصاحبۀ مورخ ششم می‌۱۹۸۷، رهبر آن، امام خمینی، با روزنامۀ لوموند به روشنی تصریح شده است. او با تأکید بر اصالت این حرکت به ابعاد ملی و فرهنگی و رهایی‌بخش آن اشاره می‌کند.»[4]  (تاکیدها از من)

در این نوشته علی‌رغم تلاش برای چکیده نویسی، این نقل قول طولانی از موسی صدر، در مرداد و شهریور 1357 تامل برانگیز است:

یکم- سیاست حذف جناح‌های دیگر سیاسی، دقیقا از روزها و هفته‌های بعد در تهران و شهرهای دیگر دنبال شد: شعارهای «نه شرقی، نه غربی…» یا «حزب فقط حزب الله» و نظایر آن، از اتاق فکر جنبش امل در لبنان گرفته تا حلقه بنی‌صدر، قطب‌زاده و یزدی (موسوم به «ثلث بیق»)، همین رویکرد فرموله شده توسط موسی صدر را دنبال کردند.

دوم- بسیار مهم است که در این مقطع رهبر جنبش امل، که در تماس نزدیک با خمینی و حواریونش هستند، سازوکار و اهمیت ارتباطات و اطلاع رسانی را بهتر از هر سخن‌گوی دیگری در مقاله‌اش می‌شناسد و معرفی می‌کند. آن‌ها «سیستم اطلاع‌رسانی خاص خود را یافته» بودند. به این معنا، «مثلث بیق» و یا به تعبیر «آخوند بی‌سواد»، دامچاله‌ای است که میزان هوشیاری و شبکه هدفمند مذهبیون را برای استفاده موثر از رسانه‌ها به سایه می‌راند.

سوم- پیش از آن که جناح‌های مختلف سیاسی، رهبری جمعی یا فردی‌ای را تدارک ببینند یا در افکار عمومی معرفی کنند، او پیشاپیش رهبر انقلاب را سید روح‌الله اعلام می‌کند و چند ماه بعد بخش دوم شعار «حزب فقط حزب الله؛ رهبر فقط روح‌الله» با چماق، قمه، فحاشی، حمله به تظاهرات‌های غیرمذهبی و همه ترفندهای دیگر… تثبیت می‌شود.

تثبیت و تقویت سیاست رسانه‌ای مذهبیون، بر اساس کارزاری شخص محور (آیت‌الله خمینی) سازمان می‌یابد. او در ۱۱۲ روز اقامت در پاریس، حدود ۴۰۰ مصاحبه انجام می دهد.

سازمان‌ها و روشنفکران پیشرو، چپ و کمونیست

در آستانه قیام بهمن انتشار خبرنامه سچفخا، نشانه‌ای از تلاش برای استفاده بیش‌تر از نشریات خبری یا ادواری است که پس از قیام با انتشار نشریه کار به صورت هفتگی ارتقاء یافت.[5] انعکاس بیانیه‌ها و یا عملیات چریکها، سخنرانی روشنفکران چپ و پیشرو و نظایر آن، به خصوص تا انتهای پائیز ۵۷ بسیار با احتیاط و فاصله در نشریات و روزنامه‌های داخلی انتشار می‌یابد. نشریات جریان اصلی خارجی نیز، اغلب از حزب توده که به دامن مذهبیون خزیده بود، برای بدنامی «کمونیست‌ها» نام می‌بردند. در این عرصه، توازن بازتاب رسانه‌ای تا دی و بهمن ۵۷ یک طرفه و بی‌رحمانه به نفع تقویت جناح‌ مذهبی و ملیون بود.

کتاب

ملی‌گرایان

تا پیش از این دوره، ملی‌گرایان هم‌چون مذهبی‌ها، بخشی از کتاب‌های خود را در چارچوب مقررات حکومتی منتشر کرده بودند. اینک، در دوره‌های مورد بررسی ما، برخی کتاب‌های ممنوعه که به تاریخ ملی شدن نفت یا زندگی نامه یا نامه‌های مصدق و… برمی‌گشت نیز به مجموعه انتشارات آنان اضافه شده بود و چیز بیش‌تری برای عرضه به خوانندگان تشنه آگاهی و رهاشده از دوره سانسور طولانی نداشتند.

مذهبیون

انتشار کتاب‌های مذهبی از طریق انتشاراتی‌های نزدیک بازار تهران و خیابان شاه سابق (جمهوری فعلی) گسترش یافته بود ولی عموما جذابیتی برای جوانان خارج از چارچوب مذهبی نداشت. در این دوره تا پائیز ۵۷ انتشار کتاب‌های علی شریعتی، بیش‌ترین جذابیت را برای جوانان تازه به سیاست (و در اینجا مذهب سیاسی) گرویده داشتند. پس از پائیز ۵۷ و استقبال وسیع از انتشارات کتاب‌های «جلد سفید» که از سوی نیروهای چپ و پیشرو به خوانندگان عرضه می‌شد. به طور واضحی، کتاب‌های شریعتی فقط به حاشیه محافل علاقمند نوشته‌ها و سخنرانی‌های او رانده شد.

سازمان‌ها و روشنفکران پیشرو، چپ و کمونیست

شکستن سانسور و کم‌تر شدن کنترل چاپخانه‌ها، از اواخر تابستان و مشخصا پائیز و زمستان ۵۷، یکی از به یاد ماندنی‌ترین دوران انتشار کتاب‌های توقیف شده و یا تازه انتشار یافته را در تاریخ نشر ایران باقی گذاشت. علاوه براین، استقبال وسیع مردم از خرید و خواندن کتاب چشم‌گیر و باورنکردنی بود. گاه سرعت چاپ چاپخانه‌ها و توزیع، به سرعت هجوم مردم برای خرید و خواندن کتاب‌های جلد سفید نمی‌رسید.

انتشار طیف گسترده‌ای از آثار تئوریک و تاریخی، پایه عمومی افزایش دانش اجتماعی را ارتقاء می‌دادند. رمان‌های توقیف شده با ولع خوانده می‌شدند. تجربیات مبارزات رهایی‌بخش در کشورهای دیگر، به ویژه ویتنام، کوبا و الجزایر برای درس آموزی از آن‌ها مرور می‌شدند. در بسیاری از جمع‌های خانوادگی، کتاب‌ها خانه به خانه خوانده می‌شد و موضوع بحث‌های خانوادگی بودند.

از آن فراتر، به تجربه مستقیم نگارنده چند کتاب یا چهره پروتاگونیست با محبوبیت بسیار بالا را نباید از قلم انداخت. نوشته‌های آنان، نقش مهمی برای برای چرخش و علاقه‌ی جوانان و مردم به سوی فرهنگ چپ داشته است: در رده نخست داستان‌ها و مقالات صمد بهرنگی و بهروز دهقانی، رساله‌های به زبان ساده یا ترجمه‌های حمید مومنی (با نام مستعار بیدسرخی) می‌درخشیدند. در زمان‌های نزدیک‌تر به قیام، با انتشار وسیع کتاب «حماسه مقاومت رفیق اشرف دهقانی» و نیز «تاریخ سی ساله ایران» از بیژن جزنی، گسترش سمپاتی به سوی نیروهای چپ و کمونیست، به ویژه چهره‌های شناخته شده سازمان چریکهای فدایی خلق ایران را نشان می‌داد. شاید عرصه کتاب، از معدود عرصه‌هایی بود که نبرد رسانه‌ای آشکارا به نفع نیروهای کمونیست و چپ در جریان بود.

رسانه‌های مبتنی بر الکتریسیته و امواج: رادیو-تلویزیون

رادیو-تلویزیون رسما تا سرنگونی رژیم شاه در انحصار حکومت شاه و در مراحل آخر، حکومت نظامی بود. منتها اعتصاب کارکنان رادیو تلویزیون ملی ایران، از ۲۲ آبان ۵۷، هم زمان با اشغال مطبوعات و رادیو-تلویزیون توسط نیروهای حکومت نظامی، بزرگ‌ترین ابزارهای تبلیغ و آتوریته ذهنی حکومت شاه را از او گرفت. علاوه براین، نه فقط اعتصابِ «تولیدکنندگان محتوای خبر و برنامه» در رادیو و تلویزیون ملی ایران مهم بود، بلکه مخاطبین که همانا توده‌های مردم بودند نیز از رادیو-تلویزیون حکومت نظامی روی‌گردانده بودند. به این طریق، سلاح رسانه‌هایی چنین قوی، توسط آن چه که شاید بتوان «اَبَررسانه»[6] (به زبان ساده: مردم و مبارزه طبقاتی) نامید، از دست حکومت شاه خارج شده بود.

از سوی دیگر، نقش رادیوهای خارجی برای شکل‌دهی به افکار عمومی مردم ایران افزایش یافته بود. نگارنده، لابد از سر بیکاری!، به بخش فارسی رادیو واتیکان، رادیو آلبانی، رادیو پکن (اگر حافظه‌ام اشتباه نکند، با پارازیت زیاد و ضعیف)، رادیو مسکو و… در آن دوره گوش کرده است. هیچ کدام در بازتاب زنده اخبار، هم چون رادیو بی بی سی عمل نکردند. به همین خاطر، «آیت‌الله بی بی سی» نخست سعی کرد ملی‌گرایان، آن هم افراد معینی نزدیک به انگلیس، را تقویت کند و سپس، چرخید و شد تریبون مساجد. صدای لطفعلی خنجی و شاداب وجدی گوینده وقت بی بی سی فارسی، خبررسان خبرهای سانسور شده در ایران شد. منتها با الویت بندی‌ای که سیاست دولت انگلیس اقتضا می‌کرد.

جمع‌بندی

این روایت تجربی، نشان می‌دهد که مبارزه سیاسی، نبرد هژمونیک میان قطب‌های مختلف سیاسی، تلاش برای اثرگذاری بر شرایط ذهنی جامعه، فرهنگ‌سازی در روند مبارزه، بدون پشتیبانی رسانه‌ای و سیستم ارتباطات مشخص، راه به جایی می‌برد که تجربه قیام ۵۷ نشان می‌دهد! در اغلب پهنه‌های ارتباطی و رسانه‌ای دیدیم که مذهبیون دست بالا را داشته‌اند. برخی پهنه‌ها، میدانگاهِ نبردِ موفق چپ بوده ولی مجموع توازن قوای رسانه‌ای را برهم نمی‌زده است یا زمان کافی برای گسترش و باروری آن را نیافته‌اند. پاسخ به این که چرا؟ چطور؟ چه عوامل به‌هم‌ پیوسته‌ای در کنار رسانه و سازماندهی، مکمل تصویر فرایند پویای مبارزه طبقاتی واقعی در جنبش گسترده و توده‌ای اجتماعی هستند؟ کار نوشته‌ها و یا بحث‌های دیگر است. در این روایت تجربی، تلاشم شکل‌دهی به برخی پرسش‌ها در این زمینه بود.

 ۱۱ ژانویه ۲۰۲۵

 

یادداشت‌ها:

[1]. فردریش انگلس، انقلاب و ضدانقلاب در آلمان، 1848

[2]. مقایسه ساختار مساجد قبل و بعد از انقلاب

https://factnameh.com/fa/fact-checks/2023-08-02-mosques-structure-islamic-republic

[3]. http://dialogt.info/?page_id=279

[4]. ندای پیامبران، ترجمه فارسی در سایت «موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر»

[5]. https://www.iran-archive.com/sites/default/files/2021-08/cherikha-ta-1357-parei-elamie-1357.pdf

[6]. در مورد «اَبَررسانه» ن.ک. رسانه‌ی آلترناتیو در دهه‌ی سوم قرن بیست‌ویکم، همایون ایوانی، نقد اقتصاد سیاسی، 10 اسفند 1399.

https://pecritique.com/wp-content/uploads/2021/02/homayoun-iwani-alternative-media.pdf

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5kn

خیزش دی ۱۴۰۴ در محاصره‌ی دشمنان داخلی و خارجی

خیزش دی ۱۴۰۴ در محاصره دشمنان داخلی‌وخارجی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف) 

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

کلکتیو روژا*

 

گزارشی از اعتراض‌های اخیر مردمی در ایران

 

۱

ایران از ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ بار دیگر در تب و تاب اعتراضات گسترده مردمی می‌سوزد. فریادهای مرگ بر دیکتاتور و خامنه‌ای دستکم در ۲۲۲ نقطه در ۷۸ شهر از ۲۶ استان نه فقط علیه فقر، گرانی، تورم و سلب مالکیت، بلکه علیه کلیت نظام سیاسی‌ای که تا مغز استخوان پوسیده است، در خیابان‌ها طنین انداخته است. زندگی برای اکثریت و به‌ویژه برای طبقه‌ی کارگر، زنان، کوئیرها و اقلیت‌های اتنیکی غیرقابل زیست شده است. شوک معیشتی ناشی از سقوط آزاد ارزش ریال به‌ویژه پس از جنگ دوازده روزه، درکنار اختلال در ارائه‌ی خدمات پایه‌ای اجتماعی هم‌چون قطعی مکرر برق، بحران عمیق محیط‌زیستی (آلودگی هوا، خشک‌سالی، جنگل‌زدایی و مدیریت نادرست منابع آبی) و هم‌چنین اعدام‌های گسترده (دست‌کم‌ ۲,۰۶۳ نفر در سال ۲۰۲۵) به وخامت شرایط دامن زده‌ و نوعی احساس «مرگ- زیستی» در جامعه فراگیر شده است. بحران بازتولید اجتماعی نقطه ثقل اعتراض‌های کنونی است، و افق نهایی آن بازپس گرفتن زندگی.

این خیزش پنجمین موج از زنجیره‌ی اعتراض‌هایی است که از دی ۱۳۹۶ آغاز شد و در آبان ۱۳۹۸ و سپس در خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» در ۱۴۰۱ به اوج رسید. اگر دی ۹۶ به‌عنوان «خیزش نان» شناخته شد و آبان ۹۸ نماد انفجار خشم عمومی در برابر گرانی بنزین و بی‌عدالتی بود، شورش ۱۴۰۰ با عنوان «قیام تشنگان» شناخته شد. خیزش انقلابی ژینا در ۱۴۰۱ با مبارزات آزادی‌بخش زنان و ضد‌استعماری ملت‌های تحت ستم مانند کردها و بلوچ‌ها چشم‌اندازهای تازه‌ای را گشود؛ خیزش دی ۱۴۰۴ صحنه‌ی بازگشت بحران بازتولید اجتماعی است، اما این‌بار در بستری رادیکال‌تر و پساجنگی. اعتراضاتی که از مطالبات معیشتی آغاز می‌شوند، اما با شتابی چشم‌گیر، ساختار قدرت و الیگارشی فاسد حاکم را هدف می‌گیرند.

۲

اعتراضات جاری در ایران از هر سو در محاصره‌ی تهدیدهای بیرونی و درونی قرار گرفته است. تنها یک روز پیش از یورش امپریالیستی آمریکا به ونزوئلا، دونالد ترامپ، در پوشش «حمایت از مردم معترض»، هشدار داد: «اگر ایران به کشتار معترضان ادامه دهد، ایالات متحد برای نجات آن‌ها وارد عمل خواهد شد.» این همان واژگان آشنای امپریالیسم است که همیشه مداخله‌های نظامی خود را با نام «نجات» توجیه کرده‌ است، چه در عراق، چه در لیبی. آمریکا امروز هم‌چنان همان مسیر را ادامه می‌دهد: فقط در سال ۲۰۲۵، هفت کشور هدف حمله‌ی نظامی مستقیم این کشور قرار گرفته‌اند.

اسرائیل نسل‌کش، که پیشتر با نام «زن زندگی آزادی» یورش ۱۲ روزه خود را ترتیب داده بود، این بار به زبان فارسی در شبکه‌های اجتماعی می‌نویسد: «ما هم‌راه شما معترضین هستیم.» سلطنت‌طلب‌ها به عنوان بازوی محلی صهیونیسم، که با حمایت از اسرائیل در طول جنگ اخیر رنگ و ننگ بدنامی را به جان خریدند، حالا دارند با بازنمایی گزینشی و دست‌کاری واقعیتْ خود را به عنوان تنها بدیل به اربابان غربی‌شان معرفی کنند. آن‌ها یک کارزار سایبری مصادره‌ی اعتراض‌ها و جعل، تحریف و تغییر صدای شعارهای خیابانی به راه ‌انداخته‌اند؛ امری که خود نشانه‌ی دغل‌کاری، انحصارطلبی، قدرت رسانه‌ای و البته احساس ضعف این جریان در داشتن قدرت مادی در داخل کشور است. این گروه، با شعار Make Iran Great Again به استقبال عملیات امپریالیستی ترامپ در ونزوئلا رفته و منتظر آدم‌ربایی سران جمهوری اسلامی توسط نینجاهای ناجی امریکایی و اسرائیلی‌اند.

و البته کمپیست‌های چپ‌نما یا همان به‌اصطلاح «ضدامپریالیست‌»هایی که دیکتاتوری جمهوری اسلامی را با تخیلِ نقابی ضدامپریالیستی بر چهره‌ی آنْ سفیدشویی می‌کنند. آن‌ها مشروعیت اعتراض‌های جاری علیه جمهوری اسلامی را زیر سوال می‌برند با این ادعا که «خیزش در شرایط کنونی چیزی نیست جز بازی در زمین امپریالیسم» چرا که این اعتراض‌ها را صرفاً در پرتو منازعه‌های منطقه‌ای و پروژه‌ای آمریکایی- اسرائیلی می‌بینند. آن‌ها عملاً سوژگی مردم ایران را انکار می‌کنند و به جمهوری اسلامی در کشتار و سرکوب مردمانشْ مصونیت گفتمانی و سیاسی می‌دهند. «خشمگین از امپریالیسم» اما «ترسان از انقلاب»، … موضع آن‌ها شکلی از ارتجاع ضدارتجاعی است. آن‌ها حتی به ما می‌گویند در فضای بین‌المللی به زبانی جز فارسی درباره‌ی اعتراض‌های اخیر ایران، کشتارها و سرکوب‌ها ننویسید، مبادا «بهانه‌ای» به دست امپریالیست‌ها بدهید، گویی بیرون از زبان فارسی هیچ مردمی در منطقه و جهان برای هم‌سرنوشتی، اشتراک تجربه، ارتباط و پیوند در مبارزه وجود ندارد. برای آن‌ها سوژه‌ای جز دولت‌های غربی و نزاع ژئوپولتیک وجود ندارد.

در تقابل با این دشمنان، ما از برحق بودن این اعتراض‌ها می‌نویسیم، از درهم‌تنیدگی ستم‌ها و از هم‌سرنوشتی مبارزات.

هم تهدید امپریالیستی علیه مردم در ایران و خطر مداخله‌ی خارجی واقعی است، هم ارتجاع سلطنت‌طلبی در حال گسترش در میان اپوزیسیون راست افراطی ایرانی. هم نارضایتی مردم از بیش از چهار دهه سرکوب، استثمار و استعمار داخلی حکومت ایران علیه مردمانش واقعی است، و هم خروش مردمی که از اعماق جهنم اجتماعی، برای زندگی و بقا، جان‌شان را کف دست گرفته و علیه نیروهای سرکوب مبارزه می‌کنند. ما چاره‌ای نداریم جز این‌که با تناقض‌های موجود مواجه شویم. ما حق نداریم به بهانه‌ي تهدید خارجی، خشونتی را که بر میلیون‌ها نفر در ایران می‌رود و حق اعتراض علیه آن را انکار کنیم.

آن‌هایی که برای اعتراض به خیابان می‌آیند، از تحلیل‌های انتزاعی، ساده‌گرایانه و قیم‌مابانه خسته‌اند. آن‌ها در دل تناقض‌ها می‌جنگند: هم تحریم را تجربه می‌کنند، هم غارت الیگارشی داخلی را. هم از جنگ می‌ترسند، هم از دیکتاتوری داخلی. اما در ترس درجا نمی‌زنند؛ آن‌ها می‌خواهند سوژه‌ی فعال در تعیین سرنوشت خود باشند و هدف‌شان دست کم از دی ۱۳۹۶ دیگر اصلاحات نیست، بلکه سقوط کلیت رژیم است.

۳

اعتراضاتی که جرقه‌ی آن با سقوط آزاد ریال، ابتدا از سوی کاسبان خرد و کلانِ پایتخت ــ به‌ویژه در مراکز خرید موبایل و کامپیوتر ــ شعله‌ور شد، به‌سرعت طیفی گسترده و ناهم‌گون را دربر گرفت و شماری از خرده‌فروشان، کارگران مزدبگیر، دست‌فروشان، باربران و کارگران خدماتی را نیز به میدان کشاند. در ادامه، این خیزش به‌سرعت از خیابان‌های تهران به چند دانشگاه راه یافت و ناگهان به شهرهایی عمدتاً کوچک تسری پیدا کرد؛ شهرهایی که در روزهای اخیر به کانون اصلی درگیری‌ها بدل شده‌اند.

شعارها از همان آغاز، کلیت نظام را نشانه گرفتند. پیشروی خیزش اکنون بیش از هر چیز در گرو اراده‌ی طبقات فرودست، جوانان، بی‌کاران، جمعیت‌های اضافی، کارگران بی‌ثبات و دانشجویان است.

برخی به‌طور ساده‌انگارانه اعتراض‌های اخیر را، به‌سبب آغاز آن در بازار، که غالباً متحد حکومت و نماد سرمایه‌داری تجاری تلقی می‌شود، نادیده گرفتند و با برچسب‌هایی چون «خرده‌بورژوایی» یا «حکومتی» آن را بی‌اعتبار شمردند. این بدبینی یادآور واکنش‌های اولیه به جنبش «جلیقه‌زردها» در فرانسه (۲۰۱۸) است؛ جایی که خاستگاه اعتراض‌های خارج از طبقه‌ی کارگر سنتی و شبکه‌های شناخته‌شده‌ی چپ، و حضور عناصر راست‌گرا یا شعارهای نامنسجم، به این نتیجه‌گیری شتاب‌زده انجامید که این خیزش‌ لزوماً به مسیری ارتجاعی می‌لغزد. حال آن‌که نقطه‌ی آغاز یک خیزش، سرنوشت و ماهیت آن را تعیین نمی‌کند. جرقه‌ی آغازین غالباً تصادفی است، و هرچیزی می‌تواند شعله‌های زیر خاکستر را از نو فعال سازد. از سوی دیگر، هر خیزشی می‌تواند در تداومش مسیری پیدا کند که به وضوح از خاستگاهش دور شده باشد. در تجربه‌ی دی‌ماه ۹۶ خیزشی که با نیروهای محافظه‌کار درون نظام آغاز شد، به‌سرعت به مخالفتی فراگیر با کلیت نظام بدل شد. در اعتراضات اخیر نیز جرقه‌ی بازار خیلی زود به محله‌های تهیدستان شهری در تهران و استان‌های مختلف سرایت کرد؛ از جمله با پیوستن کارگران میدان میوه و تره‌بار تهران به اعتصاب‌ها در روز پنجم.

اگر قلب تپنده‌ی «ژن، ژیان، ئازادی» در ۱۴۰۱ از حاشیه‌هایی چون کردستان و بلوچستان می‌تپید، امروز شهرهای کوچک‌تر غرب و جنوب‌غربِ کشور یکی از کانون‌های اصلی التهاب بوده است: در همدان، لرستان و کهگیلویه و بویراحمد، کرمانشاه و ایلام. کمر ساکنان لر، بختیاری و لک این مناطق زیر بارِ هم‌زمان بحران‌های چندگانه‌ی جمهوری اسلامی به شکلی مضاعفی خم شده‌ و علاوه بر فشارِ تحریم‌ها، سایه‌ی فراگیر جنگ، سرکوب و استثمار عمومی، ستم ملی، زیست بومشان به‌ویژه در زاگرس در معرض ویرانیِ محیط‌زیستی است. این همان جغرافیایی است که در آن مجاهد کورکور (معترض لر) یک روز پیش از حمله اسرائیل توسط جمهوری اسلامی اعدام شد و کیان پیرفلک، کودک  ساله به ضرب گلوله جنگی نیروهای امنیتی در ۱۴۰۱ کشته شد.

با این همه، و برخلاف جنبش ژینا که از بدو امر به شکلی آگاهانه روی گسل‌های جنسی/جنسیتی و اتنیکی گسترش یافت، در اعتراض‌های اخیر شکاف طبقاتی برجسته‌تر بوده و تا این مرحله الگوی گسترش آن بیش‌تر منطقی توده‌ای داشته است.

تا لحظه‌ی تحریر این سطور (چهارم ژانویه‌ی‌ ۲۰۲۵) دست‌کم ۱۷ نفر توسط نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی با سلاح جنگی و تفنگ ساچمه‌ای کشته شده‌اند که غالبا از اقلیت اتنیکی لر (به معنای گسترده، به ویژه در لرستان و چهارمحال و بختیاری) و کُرد (به ویژه در ایلام و کرمانشاه) بوده‌اند. صدها نفر بازداشت (دست‌کم ۵۸۰ نفر و ۷۰ نفر زیر سن قانونی) و ده‌ها نفر تاکنون زخمی شده‌اند. هر چه پیشروی اعتراض‌ها بیش‌تر می‌شود، خشونت پلیسی نیز شدت می‌یابد:‌ در هفتمین روز اعتراض‌ها، در ایلام نیروهای امنیتی برای دستگیری زخمی‌ها به بیمارستان یورش بردند و در بیرجند به خوابگاه دانشجویی دختران حمله کردند. آمار کشته‌شدگان نیز با تعمیق اعتراض‌ها در حال افزایش است و قطعاً آمار واقعی از آمار اعلام شده بیش‌تر است.

توزیع این خشونت البته ناموزون است: شدت سرکوب در شهرهای کوچک‌تر، به‌ویژه در جغرافیاهای اقلیت‌شده، به حاشیه‌رانده و پیرامونی‌ شدیدتر است. کشتار خونین در ملکشاهی در ایلام یا جعفرآباد کرمانشاه، گواه این تفاوت ساختاری در ستم و سرکوب است. در روز چهارم، دولت در اقدامی هماهنگ، تعطیلی سراسری را در ۲۳ استان اعلام کرد، به‌بهانه‌ی «سرما» یا «کمبود انرژی». این تصمیم، در واقع تلاشی برای شکستن حلقه‌های سرایت اعتراضات میان بازار- دانشگاه- خیابان بود. هم‌زمان، کلاس‌های دانشگاهی به‌طور فزاینده‌ای آنلاین شدند تا پیوندهای افقی میان فضاهای مقاومت قطع شود.

۴

حاکمیت ایران، برای جبران اقتدار فروریخته بر اثر جنگ ۱۲ روزه بیش از پیش به خشونت متوسل شده است. حملات سنگین اسرائیل به مراکز نظامی ایران در خرداد ۱۴۰۴، فضای سیاسی و اجتماعی را بیش از پیش امنیتی و نظامی‌سازی کرده، به‌ویژه با به‌راه انداختن کارزاری نژادپرستانه علیه مهاجران افغانستانی و شهروندان ایرانی افغانستانی‌تبار. حکومت در حالی به شکلی فزاینده بر «امنیت ملی» تأکید می‌کرد که خود به حلقه‌ی اصلی تشدید ناامنی جانی (با افزایش بی‌سابقه‌ی نرخ اعدام‌‌ها)، تشدید وضعیت وخیم زندان‌ها، ناامنی اقتصادی (با کوچک کردن بی‌سابقه سفره مردم) بدل شده است.

از ۲۴ ژوئن ۲۰۲۵، که جنگ دوازده‌روزه به پایان رسید، تا شبی که جرقه‌ی اعتراضات در بازار موبایل و کامپیوتر تهران زده شد، ریال حدود ۴۰ درصد از ارزش خود را از دست داد. این سقوط، نه نوسان «طبیعی»‌ بازار، بلکه نتیجه‌ی هم‌زمان تحریم‌ها و انتقال آگاهانه‌ی‌ بحران از بالا به پایین از طریق دست‌کاری ارزش پول ملی توسط جمهوری اسلامی است. جنگ ۱۲ روزه با تشدید تحریم‌های آمریکا، اتحادیه‌ی اروپا و فعال‌شدن اسنپ‌بک شورای امنیت، فشار بر فروش نفت، بانک و بخش مالی را افزایش و درآمدهای ارزی و بودجه‌ی کشور را به‌شدت کاهش داد؛ هزینه‌ای که مستقیماً از زندگی فرودستان و طبقات متوسط پرداخت می‌شود.

تحریم‌ها بی‌قیدوشرط محکوم‌اند، اما در ایران امروز به تمرکز هرچه بیش‌تر ارز در دست یک الیگارشی نظامی- امنیتی انجامیده‌اند؛ الیگارشی‌ای که سودش در تداوم تحریم و دلالی غیرشفاف نفتی است. ارز صادراتی عملاً به گروگان گرفته می‌شود و تنها در بزنگاه‌های خاص، با نرخ‌های دست‌کاری‌شده، به اقتصاد رسمی بازمی‌گردد. حتی در دوره‌هایی که فروش نفت افزایش یافته، درآمد حاصل از آن عمدتاً در اختیار نهادهای شبه‌دولتی و «دولت موازی» (به‌ویژه سپاه پاسداران) قرار گرفته و به زندگی روزمره مردم وارد نشده است.

در این میان، دولت برای جبران کسری بودجه‌ی ناشی از کاهش درآمد و عدم بازگشت ارزها، به حذف یارانه‌ها و سیاست‌های ریاضتی روی آورده است. سقوط ناگهانی ریال در این چارچوب، ابزاری است برای تسهیل بازگشت ارز گروگان‌گرفته‌شده و افزایش فوری منابع ریالی دولت که خود بزرگ‌ترین دارنده‌ی دلار است. نتیجه، استخراج مستقیم منابع از سفره‌ی طبقات پایین و متوسط و انتقال سود تحریم‌شکنی و رانت ارزی به اقلیتی محدود است؛ فرایندی که شکاف طبقاتی، بی‌ثباتی معیشتی و انفجار خشم اجتماعی را تشدید کرده است. سقوط پول ملی را باید غارت سازمان‌یافته‌ی حکومتی در بستر اقتصاد جنگ‌زده و تحریم‌شده دانست: دست‌کاری عامدانه‌ی نرخ ارز به سود شبکه‌های دلالی وابسته به الیگارشی حاکم، و برای پر کردن جیب دولتی که آزادسازی نئولیبرالی قیمت‌ها را به آموزه‌ی مقدس خود بدل کرده است.

در حالی که کمپیست‌های چپ‌نما با تأکید یک‌جانبه بر نقش تحریم‌ها و هژمونی دلار، تحریم‌های ایالات متحد را یگانه عامل و ریشه‌ی بحران کنونی ایران معرفی می‌کنند و نقش دولت و طبقه‌ی حاکم را در بازتولید این وضعیت نادیده می‌گیرند، کمپیست‌های راست‌گرا که اغلب طرف‌دار امپریالیسم غربی‌اند، منحصراً جمهوری اسلامی را مسئول وضع موجود می‌دانند و اثرات مخرب تحریم‌هارا هیچ می‌شمارند.

گر چه هر دو گروه آینه یک‌دیگرند و منافع روشنی برای اتخاذ این مواضع دارند، در واکنش به گروه دوم، یادآوری درهم‌تنیدگی فرایندهای استثمار و غارت محلی و جهانی ضروری است؛ و در پاسخ به گروه اول باید گفت: درست است که تحریم‌ها سهمی جدی در تخریب زندگی مردم دارند ــ از کمبود داروهای خاص، نبود قطعات صنعتی تا افزایش بی‌کاری و فرسایش روانی ــ اما این صرفاً متوجه مردم است و نه الیگارشی امینتی- نظامی‌ای که از طریق کنترل شبکه‌های غیررسمی تبادل ارزی و نفتی، ثروت‌های کلان می‌اندوزد.

۵

در خیابان‌ها شعارهای متناقضی شنیده می‌شود: از سرنگونی جمهوری اسلامی تا نوستالژی برای سلطنت؛ و البته هم‌زمان، دانشجویان با سردادن شعارهایی، هم استبداد جمهوری اسلامی و هم خودکامگی سلطنت را نشانه رفته‌اند.

وجود شعارهایی به نفع شاه و بازگشت پهلوی هم نتیجه‌ی تضادهای واقعی است و هم مخدوش‌سازی واقعیت‌ها توسط رسانه‌های راست، قبل از همه تلویزیون ایران‌اینترنشنال کهبه پروپاگاندای صهیونیسم و سلطنت‌طلبان بدل شده است و گفته می‌شود بودجه سالانه 250 میلیون دلاری‌اش را از افراد و نهادهای نزدیک به دولت عربستان و اسرائیل دریافت می‌کند.

در طول یک دهه گذشته، جغرافیای ایران میدان تضاد دو چشم‌انداز سیاسی ـ اجتماعی متفاوت به میانجی دو الگوی متفاوت سازماندهی علیه جمهوری اسلامی بوده‌‌است: یک‌سو، سازماندهی متعین اجتماعی روی گسل تضادهای طبقاتی، جنسی/جنسیتی و ملی که نمونه‌ی برجسته آن شکل‌گیری شبکه‌های متقاطع مبارزه در جریان خیزش ژینا در ۲۰۲۲ بود و گستره‌ای از زندان اوین تا دیاسپورا را در برمی‌گرفت، با الگویی بی‌سابقه از اتحاد نیروهای اجتماعی متنوع، از زنان گرفته تا اقلیت‌های ملی- اتنیکی کرد و بلوچ، علیه دیکتاتوری و با ابعادی فمینیستی و ضد استعماری.

از سوی دیگر، نوعی بسیج پوپولیستی تحت عنوان «انقلاب ملی» برای تشکیل توده‌ای همگن از افراد اتمیزه از طریق آنتن‌های ماهواره وجود داشته‌است. این پروژه، تحت حمایت اسرائیل و عربستان، تلاشی است برای شکل‌دهی به بدنی که «سر» آن، یعنی فرزند شاه مخلوع، بعدتر از بیرون و با مداخله‌ی نظامی وارد و بر آن الحاق شود. سلطنت‌طلبان با اتکا به رسانه‌های عظیم، طی یک دهه‌ی گذشته افکار عمومی را به‌سوی نوعی ناسیونالیسم افراطی و نژادپرستانه سوق داده‌اند؛ و خود به یکی از عوامل اصلی تعمیق شکاف‌های ملی- اتنیکی و واگرایی تخیل سیاسی خلق‌ها در ایران بدل شده‌اند.

رشد این جریان در سال‌های اخیر نه نشانه‌ی عقب‌ماندگی مردم، بلکه نتیجه‌ی فقدان سازمان‌یابی گسترده‌ی چپ و ضعف رسانه‌ای در ایجاد گفتار ضدهژمونیک بدیل بوده است، فقدان و ضعفی که بعضاً محصول سرکوب و خفقان بوده و به رشد این پوپولیسم ارتجاعی فضا داده است. در نبود یک روایت قدرت‌مند از سوی نیروهای چپ، دموکراتیک و غیرناسیونالیست، حتی شعارهای و آرمان‌های همگانی هم‌چون آزادی، عدالت یا حقوق زنان، می‌توانند به‌راحتی توسط سلطنت‌طلبان مصادره شوند و در پوسته‌ای ظاهرا مترقی که هسته‌ای استبدادی را پنهان کرده (حتی با بسته‌بندی در قالب واژگانی سوسیالیستی) به مردم فروخته شوند. این دقیقاً همان جایی‌ست که راستْ زمین اقتصاد سیاسی را هم می‌بلعد.

هم‌زمان با تشدید تنش با جمهوری اسلامی، تنش‌ها میان این دو چشم‌انداز و الگو نیز تشدید شده و امروز شکاف‌ میان آ‌ن‌ها به‌روشنی در توزیع جغرافیایی شعارهای اعتراضی قابل‌مشاهده‌ است.

از آن‌جایی که پروژه‌ی «بازگشت پهلوی» معرف چشم‌اندازی پدرسالارانه، مبتنی بر اتنو- ناسیونالیسم فارس و شدیداً راست‌گرایانه است، در جاهایی که شبکه‌ی سازمان‌یابی کارگری و فمینیستی روی زمین رشد کرده، در دانشگاه‌ها و در مناطق کرد، عرب، بلوچ، ترکمن‌، عرب و ترک، شعارهای به نفع سلطنت تا حد زیادی غایب‌اند و اغلب با واکنش منفی مواجه می‌شوند. این وضعیت متناقض سبب شده که خیزش اخیر با بایکوت و سوءبرداشت‌های مختلف مواجه شود.

۶

سپهر سیاسی ایران در برهه‌ای سرنوشت‌ساز ایستاده است. جمهوری اسلامی در یکی از ضعیف‌ترین موقعیت‌های تاریخی خود به‌سر می‌برد، هم به‌لحاظ خیزش‌های پیاپی داخلی و هم در سطح بین‌المللی، بالاخص پس از  اکتبر و تضعیف به‌اصطلاح «محور مقاومت». آینده‌ی این خیزش هنوز مبهم است، اما شدت نارضایتی‌ها به‌گونه‌ای است که هر لحظه می‌تواند موج تازه‌ای از اعتراض‌ها شکل بگیرد. حتی اگر امروز اعتراض‌ها سرکوب شوند، دوباره بازخواهد گشت. در این وضعیت هر شکلی از مداخله‌ی نظامی و امپریالیستی ‌مبارزات جاری را تضعیف می‌کند، و دست‌های جمهوری اسلامی را برای سرکوب بیش‌تر باز می‌کند.

در یک دهه‌ی گذشته، جامعه‌ی ایران در حال بازآفرینی کنش جمعی سیاسی از پایین بوده است: از بلوچستان و کردستان در قیام ژینا تا شهرهای کوچک در لرستان و اصفهان در موج اعتراضی کنونی، از اعتصاب‌های سراسری معلمان و کارگران تا تظاهرات‌های پرستاران و بازنشسته‌ها، کنش‌گری سیاسی، در غیاب هرگونه نمایندگی رسمی در بالا، به سطح خیابان، به کمیته‌ی اعتصاب‌ها و شبکه‌های محلی و غیررسمی منتقل شده است. این کنش‌گری‌ها و پیوندها اگرچه با خشونت تمام سرکوب می‌شوند، اما در بطن جامعه زنده‌اند و ظرفیت بازگشت‌شان برای شکل بخشیدن به یک قدرت سیاسی هر لحظه وجود دارد. اما آن‌چه تداوم و جهت‌گیری آن‌ها را تعیین خواهد کرد، نه صرفاً میزان خشم انباشته در آن‌ها، بلکه امکان ساختن یک افق سیاسی مستقل و بدیل است.

با این ‌حال، این چشم‌انداز در معرض دو تهدید موازی قرار دارد: از یک‌سو، خطر مصادره‌ یا به به حاشیه‌راندن توسط نیروهای راست‌گرای خارج‌نشین؛ استفاده ابزاری از رنج مردم برای توجیه تحریم، جنگ یا مداخله‌ی نظامی. از سوی دیگر، بخش‌هایی از طبقه حاکم (چه از جناح‌های نظامی- امنیتی چه از طیف‌های اصلاح‌طلب) در پس پرده در پی عرضه‌ی خود هم‌چون گزینه‌ای «عقلانی‌تر»، «کم‌هزینه‌تر»، «قابل اعتمادتر» به غرب است: یک بدیل درون‌زاد از دل جمهوری اسلامی نه برای گسست از نظام سلطه حاکم بلکه برای بازآرایی آن در سیمایی دیگر (کاری مشابه آن‌چه ترامپ در ونزوئلا دنبال می‌کرد: واداشتن بخشی از حاکمیت به تمکین، بی‌آن‌که تغییری بنیادین در ساختار قدرت ایجاد شود). نوعی محاسبه‌ی‌ سرد برای مدیریت بحران، مهار خشم اجتماعی، تعدیل تنش‌ها با قدرت‌های جهانی و نهایتا تضمین تداوم نظمی که در آن خلق‌ها از تعیین سرنوشت خود محروم‌اند.

در تقابل با این دو جریان احیای یک سیاست رهایی‌بخش انترناسیونالیستی بیش از پیش ضرورتی تاریخی دارد. این افق سیاسی نه صرفاً یک «راه سوم» انتزاعی بلکه تلاشی برای قرار دادن مبارزات مردم در مرکز تحلیل و کنش است: جای‌گزینی سازمان‌یابی از پایین به‌جای سناریو‌نویسی از بالا توسط رهبران خودخوانده و به‌جای اپوزیسیون‌سازی از خارج. انترناسیونالیسم امروز، یعنی درک توأمان حق تعیین سرنوشت مردمان و الزام به مبارزه با همه‌ی شکل‌های سلطه، چه از درون و چه از بیرون. چنین بلوکی، اگر بخواهد از کلی‌گویی عبور کند، باید بر تجربیات زیسته، همبستگی‌های ملموس و ساختن ظرفیت‌های مستقل تکیه کند.

این مستلزم مشارکت فعال نیروهای چپ، فمینیست، ضداستعماری و دموکراتیک برای یک سازماندهی فراگیر طبقاتی درون موج اعتراض‌ها، برای بازپس گرفتن زندگی و برای ایجاد افق‌های بدیل از بازتولید اجتماعی است. در عین حال، این سازماندهی ناگزیر از موقعیت‌یابی خود در امتداد افق‌ رهایی‌بخش مبارزات پیشین و به طور خاص جنبش «ژن، ژیان، ئازادی» است. جنبشی که جغرافیای ایران را در سال ۲۰۲۲ درنوردید، هم‌چنان واجد انرژی بالقوه رهایی‌بخش برای خنثی‌سازی توامان گفتار‌ جمهوری اسلامی، سلطنت‌طلب‌ها و سپاهی‌ها یا اصلاح‌طلبان سابقی است که اکنون رؤیای گذار کنترل‌شده از جمهوری اسلامی و ادغام در چرخه‌های انباشت آمریکا و اسرائیل در منطقه را دارند.

امروز به‌ویژه وهله‌ای حساس و تعیین‌کننده برای دیاسپورای ایرانی است؛ لحظه‌ای که می‌تواند در بازتعریف سیاست رهایی‌بخش نقشی ایفا کند یا، برعکس، با بازتولید دوگانه‌ی فرسوده‌ی «استبداد داخلی» در برابر «مداخله‌ی خارجی»، به تداوم انسداد سیاسی کمک کند. در چنین زمینه‌ای، ضرورت دارد که نیروهای کنشگر در دیاسپورا در مسیر شکل‌دادن به یک بلوک سیاسی انترناسیونالیستی واقعی گام بردارند؛ بلوکی که هم‌زمان با استبداد داخلی و سلطه‌ی امپریالیستی مرزبندی روشنی کند. این رویکرد، دفاع از مقاومت ضدامپریالیستی را با موضع‌گیری صریح علیه جمهوری اسلامی پیوند می‌زند و از هرگونه توجیه سرکوب به‌نام مبارزه با دشمن خارجی پرهیز می‌کند.

* روژا یک کلکتیو مستقل، چپ و فمینیستی مستقر در پاریس است. روژا پس از زن‌کشی ژینا (مهسا) امینی، و هم‌زمان با آغاز خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» در سپتامبر ۲۰۲۲/ مهر۱۴۰۱ متولد شد. این کلکتیو متشکل از فعالان سیاسی از ملیت‌های گوناگون و جغرافیای سیاسی ایران است: کورد، هزاره، فارس و… این کلکتیو نه فقط در نسبت با جنبش‌های اجتماعی در ایران و منطقه خاورمیانه، بلکه هم‌چنین در مبارزات محلی در پاریس، هم‌گام با جنبش‌های انترناسیونالیستی، از جمله در حمایت از فلسطین، فعالیت می‌کند. نام «روژا» ملهم از دلالت‌های چندکلمه نزدیک به آن در چند زبان مختلف است: به اسپانیایی، روژا یعنی «قرمز»؛ در کُردی، روژ به معنای «روشنایی» و «روز» است؛ در مازندرانی، روجا به معنای «ستاره صبح» یا «ناهید» است که شب ‌هنگام درخشان‌ترین جرم آسمانی محسوب می‌شود. این نوشته‌ی چند زبانه از جایگاه دیاسپورا و بیش از همه خطاب به هم‌رزمان و هم‌رنجان جهانی، دیگر فعالان انترناسیونالیست و مردمان در بیرون از ایران نوشته شده، هرچند بخش‌هایی از آن نیز می‌تواند گفت‌وگویی با فعالان داخل کشور باشد.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5jR

از قیام تشنگان تا شورش‌ گرسنگان

از قیام تشنگان تا شورش‌ گرسنگان

دگردیسی اجتماعی در چهار محال و بختیاری

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

شیرین کمانگر

 

اعتراضات معیشتی ـ سیاسی جاری از 7 دی 1404 با افزایش قیمت ارز و کاهش شدید قدرت خرید از بخش بازار آغاز شد و در ادامه به شورش‌های خیابانی پیوسته، به‌ویژه در بخش غربی و جنوب غربی کشور، دامن زد. در این نوشته، قصد دارم مروری کوتاه بر وضعیت اجتماعی ـ اقتصادی استان چهارمحال و بختیاری در سال‌های اخیر داشته باشم، چرا که به واسطه‌ی تجربه‌ی زیستهْ شناخت نزدیکی از این استان دارم که گمان می‌کنم بتواند تا حدی کم و کیف اعتراضات را در این منطقه روشن کند.

استان چهارمحال و بختیاری (با ترکیب جمعیتی قوم لر، بختیاری و ترک) در اعتراضات معیشتی ـ سیاسی جاری یکی از مراکز اصلی شورش‌ است که در آن اعتراض‌های نسبتا پیوسته‌ای در شهرهایی مانند لردگان، جونقان، فارسان، باباحیدر و … رخ داده است. شکل‌گیری اعتراض‌ها حول مسائل معیشتی در این استان دور از انتظار نبود چرا که بنابر گزارش‌های رسمی از 1391 تا 1402 پس از استان‌های لرستان و کرمانشاه دو بار رکورددار شاخص فلاکت بوده است.[1]

این استان پیش‌تر هم در قیام گرسنگان اردیبهشت 1401، پس از جراحی اقتصادی دولت رییسی و حذف یارانه‌های آرد و روغن، شاهد اعتراض‌های گسترده‌ای شد و نام شهرها و شهرستان‌هایی را به سطح آورد که پیش از آن به گوش جمعیت مرکزنشین آشنا نبود: فارسان، جونقان، باباحیدر، هفشجان و… که در اثنای آن سه نفر با نام‌های جمشید مختاری از جونقان، بهروز اسلامی از باباحیدر، سعادت هادی‌پور از هفشجان را نیروهای سرکوب کشتند. پیش از آن نیز هم‌زمان با قیام تشنگان خوزستان در تیر ماه 1400 بسیاری از شهرهای این استان موفق شدند اعتراض‌های وسیعی را در اعتراض به پروژه‌ی‌ انتقال آب از بهشت‌آباد به فلات مرکزی برگزار کنند که به توقف موقتی این پروژه منجر شد. در نتیجه‌ی پروژه‌های انتقال آب طی هفتاد سال گذشته از طریق تونل کوهرنگ 1 و 2 و 3 و سد خرسان در لردگان، برای توسعه‌ی صنایع فولادی، معدنی و پتروشیمی در مرکز کشور، روستاییانی که دهه‌ها از این منابع آبی برای تولید کشاورزی و دام‌داری استفاده می‌کردند، به تدریج از ضروری‌ترین وسایل امرار معاش خود محروم شدند. روستاییانی که تا آن زمان از طریق کشاورزی و دام‌داری معیشت خود را تامین می‌کردند و دارای سامان اجتماعی و آداب و رسوم مشخص خود بودند، پس از کوچ اجباری که در گفتار رسمی پروژه‌های توسعه‌محور ذیل عنوان «آزادسازی زمین‌های محل پروژه» شناخته می‌شود، به‌واسطه‌ی از دست رفتن منابع طبیعی و از آن‌جایی‌که صاحب دانش یا مهارتی در سایر حوزه‌ها نبودند، یا بی‌کار شدند یا اجباراً تن به کارهای بی‌ثبات و موقتی با حقوق ناچیز مانند کارگر فصلی، دربان و راننده دادند و مجبور به حاشیه‌نشینی در استان‌های هم‌جوار شدند. این جوامع روستایی با جابه‌جایی جمعیتی و از دست رفتن سامان اجتماعی پیشین دچار دگردیسی اجتماعی شدند و در برابر گرسنگی، از دست رفتن محل اسکان و وسایل امرار معاشْ به حال خود رها شدند.

یکی از دلایل هم‌راهی اهالی استان چهارمحال و بختیاری با قیام تشنگان خوزستان از هم‌سرنوشتی آن‌ها حول مسئله‌ی آب ناشی می‌شد. بحران بی‌آبی در خوزستان و خشک شدن رود کرخه و تالاب هورالعظیم به‌طور مشابهی در نتیجه‌ی اجرای طرح‌های توسعه‌ای بزرگ مثل سدسازی، ساخت پالایشگاه‌های نفت و گاز و پتروشیمی، خطوط انتقال انرژی در حوضه‌های تالابی بدون رعایت ملاحظات محیط زیستی و پروژه‌های انتقال آب از سد کارون به فلات مرکزی حاصل شده بود. با آغاز ساخت سد گتوند اهالی روستای حاشیه سد را مجبور کردند تا با دریافت مبلغ ناچیزی که بر خانه و زمین‌هایشان تعیین کرده بودند، این منطقه را ترک کنند. زمین‌های روستائیان با ارزان‌ترین قیمت ممکن به تصاحب درآمد و بسیاری از این روستائیان به اجبار، به حاشیه‌ی شهر‌های دزفول و شوشتر و اصفهان مهاجرت کردند و برخی نیز ساکن حلبی‌آباد‌های اطراف اهواز شدند. روستاییانی که حاضر به ترک مکان زندگی‌شان نشدند، چندین سال متوالی است با بالا آمدن آب سد گتوند، مزارع، خانه‌ها و دام‌های‌شان نزدیک به ۲ ماه دچار آب‌گرفتگی می‌شود و هرروز با فقر فزاینده‌ای مواجه می‌شوند. استان چهارمحال و بختیاری، کهگیلویه و بویر احمد و خوزستان با بحران‌های محیط‌زیستی مشابهی به‌واسطه‌ی اجرای پروژه‌های انتقال آب از زاگرس و حوضه کارون به فلات مرکزی روبه‌رو هستند، طرح‌هایی که مجموعاً موجب کاهش پایداری هیدرولوژیک جنوب و جنوب‌غرب ایران شده‌ و کشاورزی و دام‌داری این استان‌ها را مورد تهدید جدی قرار داده‌ است.

مدافعان نئولیبرالیسم در ایران، دخالت دولتی را به‌مثابه‌ی مانعی در مقابل رقابت‌پذیری بازار آزاد و خودتنظیم‌گری آن می‌دانند. اما همان‌طور که در این مورد مشخص است، دخالت دولت نه در جهت تضمین منافع عمومی، بلکه برعکس، در جهت تسهیل سرمایه‌گذاری بخش خصوصی و رفع موانع رقابت‌پذیری آن عمل کرده است. هم‌چنین، دولت با حذف مقررات و محدودیت‌های ارزیابی‌های محیط زیستی، امکان تصرف و تغییر کاربری‌های غیر مجاز اراضی را فراهم کرده است. بنابراین، دخالت دولت، نه در جهت بازدارندگی عملکرد بخش خصوصی، بلکه به منظور تقویت، حمایت، و تسریع آن بوده است. به بیان دیگر، دخالت دولت در جهت ایجاد شرایط لازم برای عدم دخالت آتی خود و واگذاری امور به بازار آزاد است. دخالت دولت به منظور رها کردن مردم[2] و بی‌پناه گذاشتن آن‌ها در برابر گرسنگی، بیماری، بی‌‌آبی، بی‌کاری و … است.

علاوه بر روستاییان این استان که از رهگذر اجرای «برنامه‌های توسعه و سازندگی» از آن‌ها سلب‌مالکیت شد و به عنوان نیروی کار مهاجر ارزان و بی‌ثبات در حاشیه‌ی استان‌های هم‌جوار ساکن شدند، وضعیت اقتصادی سایر قشرهای اجتماعی در شهرهای کوچک نیز دچار دگردیسی عظیمی شد.

در این استان، هفشجان را با جوش‌کاران ماهر آن می‌شناسند، جوش‌کارانی که به عنوان نیروی کار مهاجر در پروژه‌های پیمان‌کاری در عسلویه، کنگان، چابهار و بندرعباس مشغول به کار می‌شوند. نیروی کار کم‌تر ماهر نیز در فعالیت‌های دیگری مانند پایپینگ، مونتاژکاری، فیتری، و کمک جوش‌کاری مشغول به کار هستند. این جوش‌کاران ماهر پیش‌تر از وضعیت اقتصادی نسبتا خوبی برخوردار بودند اما با واگذاری پروژه‌ها به بخش خصوصی و موقتی شدن قراردادها، حقوق ماهیانه‌ی کارگران در موعد مقرر پرداخت نشده و در برخی مواقع پس از پایان پروژه، پیمان‌کاران عملاً از محل انجام پروژه می‌گریزند و بسیاری از کارگران ماه‌ها و سال‌ها مجبورند به دنبال پیمان‌کاران خود به تهران و سایر شهرها بروند تا مگر بتوانند حقوق خود را نصف‌ و نیمه دریافت کنند.

علاوه بر این گروه، کشاورزان و باغ‌داران خرده مالک بخش بزرگی از جمعیت این استان را تشکیل می‌دهند که به تدریج به واسطه‌ی حذف ارائه‌ی خدمات کشاورزی از سوی جهاد کشاورزی هزینه‌ی نگهداری و تولید کشاورزی برایشان سرسام‌آور شده است. به‌طور نمونه، پیش‌تر سموم و آفت‌کش‌ها، مواد تقویتی و دانه‌ها یا بوته‌های زراعی رایگان در اختیار کشاورزان قرار می‌گرفت، تسهیلات بانکی با بهره‌ی بانکی پایین برای توسعه‌ی کشاورزی و دام‌داری به آن‌ها تعلق می‌یافت، 80 درصد هزینه‌های تبدیل آبیاری غرقابی به آبیاری بارانی توسط جهاد کشاورزی تقبل می‌شد، اما به تدریج تمامی این خدمات از میان رفته است و کشاورزان مجبور به فروش زمین‌هایشان به بزرگ‌مالکان شده‌اند و خودشان به عنوان کارگر فصلی یا کارگر مهاجر مشغول به کار شده‌اند.

دام‌داران خرد، یکی دیگر از مشاغل عمده در این استان را تشکیل می‌دهند، که با حذف ارز ترجیحی نهاده‌های دامی[3]، مجبورند خوراک دام را که شامل ذرت و جو می‌شود با چند برابر قیمت در بازار آزاد تهیه کنند. بسیاری از دام‌داران خرد توان تامین خوراک دام خود را از دست داده و در نتیجه مجبورند دام مولد را به قیمت دام گوشتی به فروش برسانند که در نتیجه‌ی آن تعداد دام کم می‌شود و قیمت گوشت نیز بالا می‌رود. دام‌داران خرد نیز به ارتش بی‌کاران اضافه شده، یا به عنوان چوپان، کارگر فصلی کشاورزی، کارگران روزمرد، یا کارگر مهاجر در مشاغل بی‌ثبات مشغول به کار می‌شوند.

در نتیجه‌ی این تغییرات، خانواده‌هایی که پیش‌تر به‌واسطه‌ی کشاورزی و دام‌داری توان تهیه کالاهای اساسی خود مانند گوشت، مواد لبنی، صیفی‌جات، گندم و جو را دارا بودند، تمامی منابع تامین مواد غذایی اساسی خود را از دست داده‌اند. لازم به ذکر است که دام‌داری و کشاورزی مشاغلی خانوادگی بودند که تمامی اعضای یک خانواده در باغ، زمین کشاورزی، یا پرورش دام مشغول به فعالیت بودند. زنان همان‌قدر در کار کشاورزی و دام‌داری نقش ایفا می‌کردند که مردان. شیر دوشیدن، تبدیل شیر خام به سایر فرآورده‌های لبنی، خشک کردن کاه، انبار آن در کاه‌دان از وظایف اصلی زنان بود که نقشی فعالی در این اجتماعات کوچک به آن‌ها می‌بخشید و خانواده به عنوان نهاد خودکفای اقتصادی عمل می‌کرد. بسیاری از جوانان تحصیل‌کرده که از این شهرها مهاجرت کرده‌ و در شهرهای بزرگ ساکن هستند، بخش بزرگی از مواد لبنی و گوشتی خود را از خانواده‌هایشان تامین می‌کردند که در سال‌های اخیر این منبع تامین کالاهای اساسی از دست‌رس آن‌ها نیز خارج شده است. پیش‌تر به علت فراوانی دام و کار کشاورزی، و هم‌چنین هم‌بستگی اجتماعی که خاص اجتماعات کوچک است، مالکان به راحتی دوغ و شیر، تخم‌مرغ، گوشت و سایر محصولات کشاورزی را به افراد بی‌بضاعت می‌بخشیدند و در نتیجه حتی جمعیت‌های تهی‌دست و غیرمالک از حدی از توان تامین کالری برخوردار بودند. بیوه زنان سابقاً به واسطه‌ی ادامه‌ی کار کشاورزی خانوادگی، هم‌چنان به مواد اساسی غذایی خود دست‌رسی داشتند اما اکنون آن‌ها یکی از تهی‌دست‌ترین گروه‌های اجتماعی در این استان محسوب می‌شوند که با حقوق ناچیز کمیته‌ی امداد گذران عمر می‌کنند.

این جوامع سابقاً واحدهای خودکفا بودند که کالاهای اساسی معاش را خودشان تامین می‌کردند و در نتیجه از امنیت غذایی بالایی برخوردار بودند. اما در دهه‌های اخیر، با اصلاحات اقتصادی نئولیبرالی و حذف خدمات در حوزه‌ی کشاورزی و دام‌داری، بسیاری از این مشاغل از بین رفته‌اند و جوانان به عنوان نیروی کار مهاجر در مشاغل بی‌ثبات در استان‌های هم‌جوار یا در شهرهای بزرگ در مرکز مشغول به کار هستند.

قطعاً کشاورزی و دام‌داری با مشکلات بیش‌تری در سال‌های آینده روبه‌رو خواهد شد، چرا که وزارت جهاد کشاورزی در سال دوم اجرای برنامه هفتم توسعه، به‌صورت داوطلبانه کاهش ۱۵ تا ۲۰ درصدی ساختار را در دستور کار قرار داده است. طرح جراحی ساختار وزارت جهاد کشاورزی در عمل به تشدید فقر و بی‌کاری خیل عظیمی از کشاورزان و دام‌داران این منطقه منجر خواهد شد.

جمعیت معترض این استان را همین گروه‌ها یا فرزندان نوجوان آن‌ها تشکیل می‌دهد. فرزندان کارگران فصلی که حقوق ناچیزشان هم‌زمان با کاهش ارزش پول ملی در نتیجه‌ی اجرای سیاست‌های اقتصادی بازار آزادی، کفاف معیشت‌شان را نمی‌دهد، فرزندان کارگران مهاجر عسلویه، بندرعباس، کنگان و چابهار که در پروژه‌های موقت مشغول به کارند و نمی‌توانند حقوق ماهیانه برای خانواده‌هایشان ارسال کنند، فرزندان بی‌کارانی که پیش‌تر قطعه زمین کشاورزی یا چند راس دام داشتند که با افزایش هزینه‌های دام‌داری و کشاورزی، تبدیل به سلب‌مالکیت شدگان و تهی‌دستان شده‌اند. گروه معترضان را کسانی تشکیل می‌دهند که برای اجرای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی و برای توسعه‌ی استان‌های مرکزی لازم بود از آن‌ها سلب‌مالکیت شود و در برابر پیامدهای ناشی از آن به حال خود رها شوند. این طردشدگان و تهی‌دستان اکنون به خیابان بازگشته‌اند تا بخشی از خشونتی را که سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی سال‌هاست بر سفره، آموزش و درمان‌، مسکن و شغل‌شان وارد کرده است، به نهادهایی بازگردانند که با وعده‌ی تضمین حق حیات، توزیع عادلانه‌ی ثروت و اولویت حق معیشت شکل گرفتند و در ادامه خود به غارت‌گران بخش اقتصادی تبدیل شدند یا از طریق هم‌کاری با دستگاه‌های سرکوب مانع اعتراض مردمی شدند. مراکز بسیج، دفاتر امام جمعه، کلانتری‌ها و فرمانداری‌ها از آن جهت مورد حمله و خشونت معترضان قرار می‌گیرند که با هم‌دستی یک‌دیگر به تسهیل عملکرد اقتصاد بازار آزاد کمک کردند و مردم را در برابر این سیاست‌های اقتصادی بی‌دفاع ساختند. این گروه از معترضان، نه با خشونت کور، و نه به‌خاطر فقر فرهنگی، یا از سر شور و هیجان، بلکه از خشم انباشت‌شده‌ی سالیان متمادی در پی اجرای سیاست‌های اقتصادی به عرصه‌ی خیابان آمده‌اند که مستقیماً بدن و معیشت آن‌ها را نشانه گرفته است.

 

یادداشت‌ها

[1].‌ استان رکورددار بالاترین شاخص فلاکت در ۱۲ سال گذشته، فرارو، تیر 1403: https://fararu.com/fa/tiny/news-748662

[2].‌ Abandonment

[3].‌ نهاده‌ دامی، ماده‌ای است که برای تغذیه دام استفاده می‌شود و شامل ذرت، جو، سویا، کنجاله و… می‌شود. قبلاً ارز ترجیحی به این نهاده‌ها تعلق می‌گرفت و در نتیجه خوراک دام با قیمت ارزان قابل خریداری بود اما از چند سال اخیر این ارز ترجیحی به تدریج حذف شده است.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5jw

چند پرسش درباره‌ی درک لنین از دیکتاتوری پرولتاریا

چند پرسش درباره‌ی درک لنین از دیکتاتوری پرولتاریا

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

آن چین‌یان

ترجمه‌ی: بهرام صفایی

 

توضیح نقد: با این مقاله دومین بخش از پروژه‌ی «دولت» به پایان می‌رسد که با بررسی دیدگاه لنین در دولت و انقلاب آغاز شده بود (مجموعاً ۶ مقاله). ما این پروژه را با بررسی دیدگاه گرامشی در دفترهای زندان ادامه خواهیم داد.

 

***

 

پژوهش‌گری روسی در ۲۰۱۰ گفت: «در تاریخ جهان به‌سختی می‌توان فرد دیگری نظیر لنین یافت که بسیاری او را ستوده و نقد کرده باشند، از او پیروی و به او خیانت کرده باشند، او را توجیه و نقد کرده باشند. و این فقط در روسیه نیست، بلکه در سراسر جهان چنین است. همیشه می‌خواهند او را فراموش کنند، اما او همیشه بازمی‌گردد. او همیشه جلوی چشم ماست. لنین همیشه حاضر و آماده است.»[۱] و این حقیقت دارد.

تاکنون ایده‌های لنین را درباره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا بیش از دیگر نظراتش مورد بحث قرار داده‌ و مفسران به‌طور کلی دیدگاهی منفی نسبت به آن‌ها داشته‌اند. با این حال این، ایده‌ها را باید دوباره بررسی کرد. در این جستار می‌کوشم آن‌ها را در واکاوی هسته‌ی دیکتاتوری پرولتاریا، شالوده‌ی نظری آن، مولفه‌های آن در واقعیت و ارزیابی تاریخی‌اش بازبینی کنم. چهارمین جنبه، یعنی ارزیابی تاریخی، هم ابعاد عملی دیکتاتوری پرولتاریا را در برمی‌گیرد و هم ابعاد اخلاقی آن. اما از آن‌جا که نقدهای پیشین عمدتاً بر بعد اخلاقی متمرکز بوده‌اند، این جستار فقط به همین بُعد خواهد پرداخت.

I

لنین از آغاز قرن گذشته تا زمان مرگشْ استدلال‌های بسیاری را درباره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا تدوین کرد، بدون آن‌که هرگز یک شرح متمرکز، جامع و نظام‌مند ارائه دهد. این استدلال‌های گوناگون در سراسر آثارش در دوره‌های مختلف پراکنده‌اند و با مطالبات عملی متفاوتی منطبق‌اند. هر یک از این استدلال‌ها بر جنبه‌ای خاص متمرکز است و با استدلال‌های دیگر تفاوت دارد. دیدگاه‌های لنین درباره‌ی این مسئله تا زمان مرگش همواره در حال تغییر و تحول بود، اما به‌طور کلی، درکش از دیکتاتوری یک‌سان باقی ماند؛ او تأکید می‌کند دیکتاتوری «حکومتی است که اقداماتش بر خشونت یا قدرت دیکتاتوری متکی است و قانون آن را مهار نمی‌کند.» استدلال‌های مرتبط بسیاری وجود دارند؛ مثلاً: «آقایان کیزووتر، استروفه، ایزگویف و شرکاء، لطفاً یک‌بار برای همیشه توجه کنید که دیکتاتوری به معنای قدرت نامحدود مبتنی بر زور است، و نه مبتنی بر قانون.»[۲] استدلال‌های لنین درباره‌ی کلمه‌ی «پرولتاریا» در مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی سوژه‌ی دیکتاتوری و نیز ابژه‌ی آنْ پیوسته تغییر می‌کند. در ظاهر، تصور لنین بسیار روشن است: دیکتاتوری پرولتاریا «حکومتی است که پرولتاریا با توسل به خشونت علیه بورژوازی به‌دست آورده و آن را حفظ می‌کند؛ حکومتی که مقید به هیچ قانونی نیست.»[۳] اما در واقع، پرولتاریا به عنوان سوژه‌ی دیکتاتوری و «بورژوازی» به عنوان ابژه‌ی آن دو معنای قطعی و ثابت ندارند. این نکته، که برای دریافتن دیدگاه لنین درباره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا بسیار مهم است، باید با دقت بررسی شود. من در ادامه به دلیل پیوند نزدیک میان سوژه و ابژه آن‌ها را با هم بررسی می‌کنم.

ابژه‌ی دیکتاتوری در تصور لنین از دیکتاتوری پرولتاریا نخست به بورژوازی اشاره دارد، سپس به زمین‌داران و نمایندگان آن‌ها، و سرانجام به تزار و اشرافیتی که در انقلاب سرنگون شده بودند. لنین همه‌ی این افراد را در دسته‌ی استثمارگران قرار می‌دهد و یادآور می‌شود که «گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم یک دوره‌ی تاریخی کامل را دربر می‌گیرد. تا زمانی که این دوره پایان نیابد، استثمارگران ناگزیر به امید بازگشت دل می‌بندند و این امید به تلاش برای بازگشت بدل می‌شود. استثمارگران سرنگون‌شده پس از نخستین شکست جدی … با نیرویی ده‌برابر، با شوری دیوانه‌وار و با نفرتی صد برابر، برای بازپس‌گیری ”بهشتی“ که از آن‌ها گرفته شده، از سوی خانواده‌هایشان وارد میدان نبرد می‌شوند.»[۴] این نکته کاملاً روشن است: کسانی که در بالا ذکر شدند آماج اصلی دیکتاتوری پرولتاریا هستند و نیازی به توضیح بیش‌تر نیست. اما توضیحات لنین درباره‌ی سوژه‌ی دیکتاتوری گاهی بسیار انعطاف‌پذیرند: دیکتاتوری پرولتاریا «قدرت تقسیم‌نشده‌ای است که مستقیماً به نیروی مسلح مردم متکی است.»[۵] اگر براساس اوضاع و احوال تاریخی بخواهیم قضاوت کنیم، «مردم» در این‌جا فقط کارگران نیستند، بلکه سربازان و دهقانان را نیز دربرمی‌گیرند و دیکتاتوری پرولتاریا معادل قدرتی است که کارگران، دهقانان و سربازان از طریق شیوه‌های خشونت‌آمیز اعمال می‌کنند. در این استدلال‌ها، به‌نظر می‌رسد که ایده‌های لنین درباره‌ی سوژه و ابژه‌ی دیکتاتوری پرولتاریا بسیار روشن است: دیکتاتوری پرولتاریا بر استثمارگران سرنگون‌شده از سوی مردمی اعمال می‌شود که با ابزار نظامی قدرت سیاسی را به دست آورده‌اند. اما این برداشت به واقع درست نیست. همان‌گونه که در استدلال‌های لنین دیده می‌شود، ابژه‌ی دیکتاتوری در پراتیک بلشویکی نیز حتی پیش از آن‌که شامل بخش بیش‌تری از سوژه شود، رو به گسترش گذاشته بود.

لنین در ژوئن ۱۹۱۹ گفت: «دیکتاتوری پرولتاریا شکل ویژه‌ای از اتحاد طبقاتی است بین پرولتاریا، یعنی پیشاهنگ زحمت‌کشان، و لایه‌های پرشمارِ غیرپرولتریِ زحمت‌کشان (خرده‌بورژوازی، خرده‌مالکان، دهقانان، روشن‌فکران و غیره)، یا اکثریت این لایه‌ها؛ اتحادی علیه سرمایه، اتحادی که هدف آن براندازی کامل سرمایه و سرکوب کامل مقاومت بورژوازی و نیز تلاش‌های آن برای بازگرداندن وضع پیشین است؛ اتحادی برای بنیان‌گذاری نهایی و تحکیم سوسیالیسم.»[۶] او هم‌چنین تصریح می‌کرد که قدرت اتحاد شوروی بر ائتلاف کارگران و دهقانان استوار است. چهار ماه بعد گفت: «کشاورزی دهقانی همچنان تولید خُردکالایی است. این‌جا ما با یک پایه‌ی بسیار گسترده و بسیار محکم و ریشه‌دار برای سرمایه‌داری روبه‌رو هستیم؛ پایه‌ای که سرمایه‌داری بر آن پایدار می‌ماند یا در مبارزه‌ای سخت علیه کمونیسم دوباره سربرمی‌آورد.»[۷] چند ماه بعد گفت مقاومت بورژوازی «هنگامی که سرنگون می‌شود (حتی اگر فقط در یک کشور) ده‌برابر افزایش می‌یابد و قدرت [آن] نه تنها از قدرت سرمایه‌ی بین‌المللی، قدرت و دوام پیوندهای جهانی‌اش ناشی می‌شود، بلکه از نیروی عادت و قدرت تولید خرد نیز سرچشمه می‌گیرد. متأسفانه تولید خرد هنوز در جهان بسیار گسترده است، و تولید خرد هر روز، هر ساعت، خودبه‌خود و در مقیاسی عظیمْ سرمایه‌داری و بورژوازی را تولید می‌کند. همه‌ی این دلایل دیکتاتوری پرولتاریا را ضروری می‌سازد.»[۸] واضح است که دهقانان نیز در این‌جا در زمره‌ی ابژه‌ی دیکتاتوری قرار گرفته‌اند. دولت شوروی چهار سال پس از مرگ لنینْ جنگی را برای دگرگونی دهقانان و کشاورزی آغاز کرد: جنبش تعاونی. دهقانان به کشاورزان مزارع اشتراکی سوسیالیستی یا کارمندان مزارع دولتی تبدیل شدند و دولت نقشی محوری در این فرایند داشت.

روشن‌فکران نیز سرنوشتی مشابه داشتند ــ لازم بود که «میلیون‌ها دهقان و خرده‌مالک، صدها هزار کارمند اداری، کارگزار و روشن‌فکر بورژوا … تحت دیکتاتوری پرولتاریا [بازآموزی شوند]، همگی به دولت و رهبری پرولتری [تسلیم شوند] و عاد‌ت و سنت‌های بورژوایی‌شان [برچیده شود].»[۹] در روسیه‌ی تزاری فقط افرادی از طبقه‌ی استثمارگر می‌توانستند آموزش ببینند و به قشر روشن‌فکران بپیوندند. به‌اصطلاح «روشن‌فکران بورژوا» شامل اغلب اهل روشن‌فکران، به‌ویژه در علوم انسانی و اجتماعی بودند. لنین آنان را فئودال‌های «تحصیل‌کرده» می‌نامید. او در مارس ۱۹۲۲ نوشت:

«نشریه‌ی مارکسیستی باید با این فئودال‌های امروزیِ”تحصیل‌کرده“ نیز بجنگد. چه‌بسا بسیاری از آن‌ها حقوق‌بگیر دولت‌اند و از سوی دولت ما برای آموزش نسل جوان به کار گرفته شده‌اند، در حالی که شایستگی‌شان برای این کار از شایستگی منحرفان بدنام برای مقام مدیریت نهادهای آموزشی جوانان بیش‌تر نیست. طبقه‌ی کارگر روسیه توانست قدرت را به دست آورد، اما هنوز نیاموخته که چگونه از آن استفاده کند. وگرنه مدت‌ها پیش این‌گونه معلمان و اعضای انجمن‌های علمی را بسیار مؤدبانه به کشورهایی با ”دموکراسی“ بورژوایی روانه کرده بود. جای چنین فئودال‌هایی همان‌جاست. اما طبقه‌ی کارگر خواهد آموخت، اگر بخواهد بیاموزد.»[۱۰]

چنان‌که انتظار می‌رفت، این افراد کمی بعد بازداشت یا احضار شدند و از سوی دولت شوروی در پاییز ۱۹۲۲ از کشور اخراج شدند. این تصویری زنده از دیکتاتوری پرولتاریا بود.

اما کارگران چطور؟ لنین در ژانویه‌ی ۱۹۱۹ گفت: «کارگران هرگز با دیوار چین از جامعه‌ی کهنه جدا نشده‌اند. آنان بخش زیادی از ذهنیت سنتی جامعه‌ی سرمایه‌داری را همچنان حفظ کرده‌اند. کارگران جامعه‌ی نو را می‌سازند بی‌آنکه خود به انسان‌های نو تبدیل شده یا از چرک و پلیدی جهان کهن پاک شده باشند؛ آنان هنوز تا زانو در همان لجن ایستاده‌اند.»[۱۱] ازاین‌رو «حزب کمونیست به‌عنوان پیشاهنگ در مبارزهْ باید وظیفه‌ی اساسی خود بداند که به توده‌های کارگر کمک کند تا روش‌ها و عادات به‌ارث‌رسیده از نظام کهنه، عادات مالکیت خصوصی را، که عمیقاً در توده‌ها رسوخ کرده، کنار بگذارند.»[۱۲] به‌طور کلی، از نظر فکری، کارگران نیز در زمره‌ی ابژه‌های دیکتاتوری بودند.

پس سوژه‌ی دیکتاتوری پرولتاریا چه کسی بود؟ تنها پاسخ می‌توانست حزب باشد، و در حقیقت فقط اقلیتی از رهبران حزب.

«طرحِ صرفِ این پرسش ــ ”دیکتاتوریِ حزب یا دیکتاتوریِ طبقه؛ دیکتاتوریِ (حزبیِ) رهبران یا دیکتاتوریِ (حزبیِ) توده‌ها؟“ ــ خودْ گواهِ آشفته‌ترین و نومیدکننده‌ترین نوعِ تفکر است. این افراد می‌خواستند چیزی کاملاً غیرعادی ابداع کنند و در تلاش برای باهوش‌بودن، خود را مضحکه کردند. همه می‌دانند که توده‌ها به طبقات تقسیم می‌شوند، … [که] طبقات توسط احزاب سیاسی رهبری می‌شوند؛ که احزاب سیاسی، عموماً، توسط گروه‌های کم‌وبیش ثابت و متشکل از معتبرترین، بانفوذترین و باتجربه‌ترین اعضا اداره می‌شوند؛ اعضایی که به مسئولانه‌ترین مناصب برگزیده و ”رهبر“ خوانده می‌شوند. همه‌ی اینها بدیهی است.»[۱۳]

لنین هم‌چنین گفت تصمیمات مهم را دفتر سیاسی و دفتر سازماندهی حزب می‌گیرند، که هرکدام تنها پنج عضو دارند: «از این نظر، واقعاً به نوعی”هژمونی“ بدل می‌شود.» حتی فراتر رفت و گفت: « دیکتاتوری افراد غالباً در تاریخ جنبش‌های انقلابی، بیان و مجرای دیکتاتوری طبقات انقلابی بوده است… هیچ تضاد اصولی میان دموکراسی شورایی (یعنی سوسیالیستی) و اعمال قدرت دیکتاتوری توسط افراد وجود ندارد.»[۱۴]

مارکس پیش‌تر درباره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا بحث کرده بود.[۱۵] او تکرار می‌کند که دیکتاتوری نوعی حاکمیت پرولتاریا بر بورژوازی است و مفهوم آن بر دموکراسی پرولتری نمونه‌وارِ کمون پاریس استوار است. لنین این نگاه مارکس را بسیار ارج می‌نهد. اما بر اساس استدلال‌های بالا، فهم او از دیکتاتوری پرولتاریا با مارکس تفاوت‌هایی دارد. دیکتاتوری پرولتاریا از نظر لنین در عمل از سوی شمار اندکی از رهبران بلشویک پیش برده می‌شد و همه‌ی طبقات و لایه‌های اجتماعی از جمله پرولتاریا (و حتی اعضای عادی حزب) را هدف قرار می‌داد. البته این دیکتاتوری برای هر طبقه یا لایه به شکلی متفاوت ظاهر می‌شد. برای پرولتاریا و اعضای حزبْ عمدتاً به صورت آموزش ایدئولوژیک و بازسازی فکری؛ برای دهقانانْ علاوه بر بازسازی ایدئولوژیک، مهار گرایش‌های خودانگیخته‌ی سرمایه‌دارانه‌ی آنان و هدایت یا در صورت لزوم اجبارشان به سوی سوسیالیسم؛ برای طبقات استثمارگر و روشن‌فکرانی که به آنان خدمت می‌کردند: خشونت سیاسی به معنای واقعی، یعنی محدودکردن و سلب قدرت و حقوق. در تحلیل نهایی، سوژه‌ی دیکتاتوری پرولتاریا رهبران حزب‌اند، و ابژه‌ی آن همه‌ی جامعه به‌جز آنان. چرا چنین حکومتی «دیکتاتوری پرولتاریا» نامیده می‌شود؟ زیرا حزب بلشویک در بنیاد خود یعنی رهبرانشْ تجسم پرولتاریاست؛ آنان به‌عنوان نمایندگان فکریِ منافع ابتدایی و مطالبات کارگران و طبقه‌ی زحمت‌کش عمل می‌کنند. با این حال اجرای دیکتاتوری پرولتاریا باید و ناگزیر است که به طبقه‌ی کارگر متکی باشد و از اتحاد کارگران و دهقانان جدا نشود. ازاین‌رو کارگران، دهقانان و حتی اعضای عادی حزب از سویی ابژه‌ی دیکتاتوری‌اند و از سوی دیگر سوژه‌‌ی آن. لنین چنین نتیجه‌گیری صریحی نکرد، اما این نتیجه به‌طور منطقی در استدلال‌های او نهفته است.

II

برداشت لنین از «دیکتاتوری پرولتاریا» دارای شالوده‌ای عمیقاً نظری است. از منظر نظری، این برداشت با خصیصه‌های انقلاب سوسیالیستی پرولتری پیوند دارد. مارکس و انگلس گفته‌اند: «نظریه‌ی کمونیست‌ها را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: لغو مالکیت خصوصی.»[۱۶] به نظر آنان، همه‌ی فاجعه‌های جامعه‌ی سرمایه‌داری ــ استثمار و ستم یک طبقه بر طبقه‌ی دیگر، ازخودبیگانگی، ستیزها یا شاید تضادها میان انسان‌ها و میان انسان و طبیعت ــ از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید سرچشمه می‌گیرد. بنابراین، وظیفه‌ی اصلی انقلاب سوسیالیستی همانا لغو مالکیت خصوصی است، زیرا این پیش‌شرط رهایی پرولتاریا و تمام بشریت است. افزون بر این، انقلاب سوسیالیستی از نظر مارکس و انگلس شامل نابودی اندیشه‌ها و مفاهیم متعارف نیز می‌شود: «انقلاب کمونیستی رادیکال‌ترین گسست با مناسبات سنتی مالکیت است؛ عجیب نیست که رشد آن رادیکال‌ترین گسست با اندیشه‌های سنتی را نیز دربرمی‌گیرد.»[۱۷]

اساساً این دو «گسستْ» انقلاب پرولتری را از همه‌ی انقلاب‌های اجتماعی دیگر در تاریخ بشر متمایز می‌کند. از زمانی که بشر وارد تمدن شده، همه‌ی انقلاب‌های اجتماعی چیزی جز جای‌گزینی یک شکل از مالکیت خصوصی با شکل دیگر نبوده‌اند. اما هدف مرکزی انقلاب پرولتری لغو کامل مالکیت خصوصی و برپایی نوعی مالکیت عمومی بی‌سابقه بر ابزار تولید است. لنین گفت: «تفاوت میان انقلاب سوسیالیستی و انقلاب بورژوایی در این است که در مورد دوم، شکل‌های آماده‌ی مناسبات سرمایه‌داری از پیش موجودند؛ اما قدرت شورایی ــ قدرت پرولتری ــ چنین شکل‌های آماده‌ای را به ارث نمی‌برد.»[۱۸] زیرا یک نوع مالکیت خصوصی می‌تواند خودبه‌خود از نوع پیشین برآید. اما هیچ مالک خصوصی‌ای به‌طور خودکار ابزار تولید خود را با تمام جامعه شریک نمی‌شود؛ بنابراین، مالکیت عمومی نمی‌تواند خودبه‌خود از مالکیت خصوصی رشد کند. به بیان دیگر، نقش پرولتاریا آن است که پس از تصرف قدرت سیاسی، مناسبات سوسیالیستی را با دست خود بنا کند. استالین در این باره سخنی چشمگیر گفته است:

«۱) انقلاب بورژوایی معمولاً زمانی آغاز می‌شود که شکل‌های کم‌وبیش آماده‌ی نظم سرمایه‌داری، که درون جامعه‌ی فئودالی پیش از انقلاب رشد کرده و بالغ شده‌اند، از پیش وجود دارند؛ درحالی‌که انقلاب پرولتری زمانی آغاز می‌شود که شکل‌های آماده‌ی نظم سوسیالیستی یا وجود ندارند، یا تقریباً وجود ندارند. ۲) وظیفه‌ی اصلی انقلاب بورژوایی همانا تصرف قدرت و سازگار کردن آن با اقتصاد بورژوایی موجود است، اما وظیفه‌ی اصلی انقلاب پرولتری در آن است که پس از تصرف قدرت، اقتصادی نو و سوسیالیستی بنا کند. ۳) انقلاب بورژوایی معمولاً با تصرف قدرت به کمال می‌رسد، اما در انقلاب پرولتری تصرف قدرت تنها آغاز است، و قدرت هم‌چون اهرمی برای دگرگون‌سازی اقتصاد قدیم و سازمان‌دهی اقتصاد جدید به‌کار می‌رود.»[۱۹]

استالین هم‌چنین گفت که رژیم شوروی باید یک الگوی تازه‌ی اقتصاد سوسیالیستی از «زمین خالی» بیافریند. یعنی نظام سوسیالیستی باید به‌طور مصنوعی توسط پرولتاریا پس از تصرف قدرت ایجاد شود. بنا نهادن مصنوعی یک نظام کاملاً جدید نیازمند برنامه و طرح است، و این هر دو در تأملات مارکس و انگلس درباره‌ی سوسیالیسم مطرح شده‌اند. بنا به ماتریالیسم تاریخی، تصور یک نظام اجتماعی جزیی از آگاهی اجتماعی است، که باید بازتاب هستی اجتماعی باشد و بنابراین باید پس از ظهور و رشد واقعی آن نظام پدید آید. دگرگونی‌های پیشین شکل‌های اجتماعی همگی به همین ترتیب رخ داده‌اند. اما اکنون، اندیشیدن به یک نظام اجتماعی پیش از وجود واقعی آن و تحقق مصنوعی‌اش، آگاهی اجتماعی را بر هستی اجتماعی مقدم می‌نشاند و تقدم ایدئولوژی را نشان می‌دهد. این تقدم ایدئولوژی در انقلاب‌های سوسیالیستی در نظریه‌ی مارکس و انگلس نهفته است، همان‌گونه که در دستورالعمل‌های آنان در مانیفست کمونیست درباره‌ی روند برپایی جامعه‌ی نو دیده می‌شود.[۲۰] به‌این‌ترتیب، انقلاب سوسیالیستی پرولتری به یک آزمایش اجتماعی بزرگ‌مقیاس تبدیل می‌شود که در آن طرحِ آزمایش همانا تأملات مارکس و انگلس درباره‌ی جامعه‌ی سوسیالیستی است، و سازمان‌دهندگان آزمایش، حزب پرولتری رهبری‌کننده‌ی انقلاب‌اند. بلشویک‌ها در روسیه این نقش را بر عهده داشتند. اما همان‌گونه که می‌دانیم، مهم‌ترین وظیفه‌ی سازمان‌دهندگان آزمایش آن است که در ایجاد شرایط لازم برای آزمایش و در دگرگون‌سازی جامعه به‌دقت از طرح پیروی کنند. و هر چیزی که با طرح سازگار نباشد، باید تغییر کند، هرچه و هرکس باشد. هیچ حوزه‌ی اجتماعی‌ای استثنا نیست، وگرنه انتظار موفقیت آزمایش بیهوده است. این امر، ماهیت و رسالت دیکتاتوری پرولتاریا را به‌طور بنیادین تعیین می‌کند، و برداشت لنین نیز از همین‌جا ناشی می‌شود. گرچه این امر در تز مارکسیستی انقلاب سوسیالیستی نهفته است، بسیاری افراد از درک آن ناتوان‌اند.

هم‌چنین باید توجه داشت که آنچه مارکس و انگلس بنیاد نهادند سوسیالیسم علمی بود؛ سوسیالیسمی که به‌دنبال بهبودهای جزیی در زندگی مادی کارگران نیست، بلکه در پی رهایی خودِ انسان در تمامی شکل‌های آن است. این نظریه مبتنی بر درک قانونمندی‌های توسعه‌ی تاریخی است و تنها از طریق ماتریالیسم تاریخی قابل فهم است. چه کسی می‌تواند سوسیالیسم علمی را دریابد؟ لنین نوشت:

«آگاهی سوسیال‌دموکراتیک نمی‌توانست در میان کارگران وجود داشته باشد. این آگاهی باید از بیرون به میان آنان آورده می‌شد. تاریخ همه‌ی کشورها نشان می‌دهد که طبقه‌ی کارگر، صرفاً با کوشش خود، تنها قادر است آگاهی اتحادیه‌ای را پرورش دهد، یعنی این باور که باید در اتحادیه‌ها متحد شد، با کارفرمایان مبارزه کرد و دولت را وادار به تصویب قوانین لازم کارگری نمود، و غیره. اما نظریه‌ی سوسیالیسم از نظریه‌های فلسفی، تاریخی و اقتصادی‌ای برخاسته که توسط نمایندگان تحصیل‌کرده‌ی طبقات مالک، یعنی روشن‌فکران، پرورده شده‌اند. از نظر وضعیت اجتماعی، بنیان‌گذاران سوسیالیسم علمی مدرن، مارکس و انگلس، خود به روشن‌فکران بورژوا تعلق داشتند. به همین ترتیب، در روسیه نیز آموزه‌ی نظری سوسیال‌دموکراسی کاملاً مستقل از رشد خودانگیخته‌ی جنبش کارگری پدید آمد؛ این آموزه نتیجه‌ی طبیعی و اجتناب‌ناپذیر رشد اندیشه در میان روشن‌فکران سوسیالیست انقلابی بود.»[۲۱]

اگر القای اجباری ایدئولوژی برای خودِ کارگران لازم بود، برای دیگر طبقات که جای خود داشت و حتی ضروری‌تر بود. سوسیالیسم علمی را مارکس و انگلس بنیاد نهادند. در روسیه تنها شمار بسیار اندکی از روشن‌فکران مترقی و فرهیخته می‌توانستند قانونمندی‌های تحول تاریخی را درک کنند و بدین‌سان سوسیالیسم علمی را بپذیرند، و تنها همین گروه اندک بود که می‌توانست آزمایش اجتماعی‌ای را آغاز کند که آرمان کمونیستی را تحقق بخشد. برای دگرگون‌سازی جامعه‌ی روسیه، نخست باید اندیشه‌ی همه‌ی مردم (از جمله کارگران) دگرگون می‌شد، به‌گونه‌ای که آنان را وادار کنند طرح آزمایش را بپذیرند و رفتار خود را مطابق آن تنظیم کنند، و به این ترتیب نظام کهن را واژگون ساخته و نظام نوین سوسیالیستی را بنیان گذارند. این «جنگی» بود که شمار اندکی از نخبگان علیه کل جامعه به راه انداختند. برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا آشکارا با این امر پیوند دارد، زیرا او همین رهبران اندک‌شمار را سوژه‌ی واقعی دیکتاتوری می‌دانست و اکثریت جامعه را ابژه‌ی آن به شمار می‌آورد.

برداشت لنین از لحاظ نظری از دیکتاتوری هم‌چنین با فهم او از سوسیالیسم مرتبط بود. سوسیالیسم، آن‌گونه که لنین آن را درک می‌کرد، ماشینی است عظیم که شمار اندکی از افراد آن را اداره می‌کند و همه‌ی ابعاد جامعه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. یک شرکت بزرگ باید روحی واحد داشته باشد؛ «باید گفت که صنعت ماشینی بزرگ‌مقیاس ــ که دقیقاً سرچشمه‌ی مادی، منبع تولیدی، شالوده‌ی سوسیالیسم است ــ مستلزم یگانگی مطلق و سخت‌گیرانه‌ی اراده است، اراده‌ای که کار مشترک صدها، هزاران و ده‌ها هزار نفر را هدایت می‌کند … اما وحدت سختگیرانه‌ی اراده چگونه تضمین می‌شود؟ با تبعیت اراده‌ی هزاران نفر از اراده‌ی یک نفر.»[۲۲] تمام جامعه نیز باید چنین کند. لنین گفت: «سوسیالیسم بدون مهندسی سرمایه‌داری بزرگ‌مقیاس، مبتنی بر تازه‌ترین کشف‌های علم مدرن، تصورپذیر نیست. سوسیالیسم بدون سازمان‌دهی برنامه‌ریزی‌شده‌ی دولتی که ده‌ها میلیون نفر را به سختگیرانه‌ترین تبعیت از استانداردی واحد در تولید و توزیع وامی‌دارد، تصورپذیر نیست. ما مارکسیست‌ها همیشه چنین گفته‌ایم.»[۲۳] هنگامی که او این سخنان را می‌گفت، الگویی مشخص در ذهن داشت: امپراتوری دوم آلمان، که قدرت در دست امپراتور و صدراعظم متمرکز بود. او باور داشت که سوسیالیسم روسیه باید سرمایه‌داری دولتی باشد، همان‌گونه که نمونه‌ی آن آلمان بود: «در این‌جا ”آخرین واژه“ مهندسی سرمایه‌داری بزرگ مقیاس و سازمان‌دهی برنامه‌ریزی‌شده را داریم که تابع امپریالیسم یونکری ـ بورژوایی است. کافی است کلمات برجسته را خط بزنید و به‌جای دولت نظامی‌گرا، یونکری، بورژوایی، امپریالیستی دولتی دیگر بگذارید اما با محتوای طبقاتی دیگر ــ دولتی شورایی یعنی دولتی پرولتری ــ و در این صورت مجموعه‌ی شرایط لازم را برای سوسیالیسم در اختیار خواهید داشت.»[۲۴] چنین سوسیالیسمی با تمرکز بالا و برنامه‌ریزی مناسب بر کل کشور حکم خواهد راند، و تمرکز بالا در بخش اقتصادی مستلزم آن است که تمام جنبه‌های دیگر زندگی اجتماعی تابع روحی واحد شوند. برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا آشکارا با این فهم او از سوسیالیسم پیوند داشت.

III

برداشت لنین از دیکتاتوری منشأیی عملی نیز داشت. به‌طور کلی، این برداشت حاصل وضعیت واقعی روسیه در همه‌ی شکل‌های گوناگون آن بود. روسیه کشوری اروپایی است، اما در شرقی‌ترین بخش اروپا قرار دارد. تمدن مدرن، که در انگلستان، فرانسه، هلند و دیگر بخش‌های اروپای غربی شکوفا شد، به‌تدریج به سوی شرق و سراسر جهان گسترش یافت. با آنکه روسیه از سده‌ی هجدهم در حال آموختن راه نوسازی از غرب بود، فقط هشت ماه پیش از انقلاب اکتبر، در فوریه‌ی 1917، تزار فئودال سرنگون شد. باید توجه کنیم که انقلاب فوریه پیامد طبیعی پیشرفت سرمایه‌داری روسیه نبود؛ شکست‌های نظامی روسیه در جنگ جهانی اول نقش مهمی داشتند. این شکست‌ها تضادهای داخلی را تشدید کردند و هم‌راه با اقدامات نابجای دولت تزاریْ اوضاع تغییر چشمگیری یافت و خاندان رومانف فوراً فروپاشید. دولت موقت بورژوایی، با وجود داشتن قدرت سیاسی، نتوانست اوضاع را کنترل کند، و ناپختگی و بزدلی بورژوازی روسیه را به‌خوبی آشکار ساخت. فئودالیسم در روسیه بسیار نیرومند بود و بورژوازی اساساً توان حفظ حکومت را نداشت. این همان واقعیت بنیادی روسیه در زمانی بود که لنین انقلاب بلشویکی را آغاز کرد. لنین زمانی گفته بود: «سرمایه‌داری در مقایسه با سوسیالیسم شر است. سرمایه‌داری در مقایسه با قرون‌وسطاگرایی، تولید خُرد و مفاسد بوروکراسی که از پراکندگی تولیدکنندگان خُرد ناشی می‌شود، نعمتی است. از آنجا که ما هنوز نمی‌توانیم مستقیماً از تولید خُرد به سوسیالیسم گذر کنیم، سرمایه‌داری تا حدی به عنوان محصول طبیعی تولید و مبادله خُرد اجتناب‌ناپذیر است.»[۲۵] این سخن نشان‌دهنده‌ی شناخت عمیق لنین از روسیه‌ی پیشاسرمایه‌داری و «شبه‌قرون‌وسطایی» است. توسعه‌ی سرمایه‌داری معقول بود و دیکتاتوری پرولتاریایی بلشویکی و کار سوسیالیستی‌اش از سرمایه‌داری تأثیر می‌پذیرفت، و از همه‌سو فئودالیسم در شکل‌های مختلف آن را محدود می‌کرد. این دلیل اساسی‌ای بود که بلشویک‌ها برای کنترل اوضاع و رسیدن به هدف‌های خود به دیکتاتوری متوسل شدند.

روسیه تا پیش از انقلاب بلشویکیْ صدها سال تحت حکومت دیکتاتوری تزار فئودال بود. سرمایه‌داری هنوز کاملاً توسعه نیافته بود و توده‌ی مردم اصلاً نمی‌دانستند سرمایه‌داری چیست؛ آنچه برایشان آشنا و پذیرفتنی بود دیکتاتوری بود. در چنین کشوری تأسیس رژیمی پرولتری براساس الگوی کمون پاریس کاملاً ناممکن بود. اما تمرکز تمام قدرت سیاسی در دست شمار اندکی از افراد، یا حتی یک فرد واحد، با سنت روسی سازگار و بنابراین گریزناپذیر بود. لنین روح انقلاب بلشویکی، سازمان‌دهنده، نیروی محرکه و نماد آن بود. در حزب سوسیال‌دموکرات روسیه، از جمله بلشویک‌ها، بیش‌تر افراد باور داشتند که تصرف قدرت سیاسی و آغاز انقلاب سوسیالیستی عملی نیست. فقط لنین بود که پس از انقلاب فوریه اعلام کرد که تصرف به‌موقع قدرت سیاسی وظیفه‌ی آنان است. پس از پیروزی انقلاب اکتبر نیز لنین بود که با پایداری فولادین و تدابیر چیره‌دستانه، کل حزب را به پیروزی در جنگ‌های داخلی رساند و رژیم شوروی را تثبیت کرد. به‌علاوه، به سبب تبلیغات طولانی‌مدت و مؤثر بلشویک‌ها، لنین در چند سال پایانی زندگی‌اش اقتداری مطلق در حزب یافت و بتِ حزب و انبوه کارگران و دهقانان شد. پس از مرگ لنین، استالین با مبارزاتی بی‌رحمانه به‌سرعت رهبر بی‌چون‌وچرا و چالش‌ناپذیر شد، خود را فراتر از همه‌ی ملت نشاند و کیش شخصیت خویش را پروراند. او در واقع تزار بود. البته این به ویژگی‌ها و صفت‌های شخصی او نیز مربوط بود. اما سنت روسی دیکتاتوری نیز نقشی مهم ایفا کرد. تا آغاز سده‌ی بیست‌ویکم، ایلیا گلازونوف، هنرمندی بسیار اثرگذار در روسیه، هنوز در روزنامه‌ای ادعا می‌کرد که روسیه باید یک پدر داشته باشد، که همان تزار است، و عنوان اشرافی خود را پیش از امضا اضافه می‌کرد.[۲۶] برداشت و عمل لنین درباره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا بی‌تردید پیوند نزدیکی با این سنت داشت.

این واقعیت که همه‌ی اصلاحات مهم تاریخ روسیه از بالا به پایین اجرا شده با این سنت اقتدارگرایی مرتبط بود: مسیحی‌سازی روس کیفی در ۹۸۸ میلادی، اصلاحات پتر کبیر و کاترین کبیر در سده‌ی هجدهم، اصلاحات الکساندر دوم در 1861، و اصلاحات ارضی استولیپین در آغاز سده‌ی بیستم، همه به همین شیوه انجام شدند. این سنت در آزمایش اجتماعی‌ای که بلشویک‌ها تحمیل کردند، تکرار شد.[۲۷] فیلسوف بردیایف با نگاهی دقیق رابطه‌ی میان آزمایش‌های اجتماعی اولیه‌ی لنین و سنت تاریخی روسیه را بررسی می‌کند و پتر کبیر را، که روسیه را به سوی غربی‌سازی راند، «بلشویکی بر تخت تزار» می‌نامد.[۲۸]

تأثیر سنت اقتدارگرایی فقط زمینه‌ی دیدگاه‌ها و اقدامات لنین را شکل داد. تأثیر مستقیم از پوپولیسم، به‌ویژه از نارودنایا ولیا می‌آمد. برادر لنین عضو نارودنایا ولیا بود و به سبب مشارکت در ترور تزار اعدام شد. خود لنین آشکارا گفت که او و دیگرانی که جنبش کارگری را برپا کردند، «در تفکر انقلابی خود پیرو نارودنایا ولیا بودند. تقریباً همه در جوانی قهرمانان تروریست را شورمندانه ستایش می‌کردند.»[۲۹] پلخانف بلشویک‌ها را چنین نقد کرد که آنان «هیچ تفاوت بنیادی با بلانکیسم روسی، یعنی پوپولیسمِ اکنون منقرض‌ ندارند: همان ”حیله‌گری“، همان ”شورش مسلحانه“ (پوپولیست‌ها آن را قیام می‌نامیدند)، همان ”تصرف قدرت“ توسط انقلابیون.»[۳۰] نتیجه چه می‌شد؟ پلخانف گفت: «نتیجه‌ی آنْ یک کژدیسگی سیاسی مانند چین باستان یا پرو خواهد بود، یعنی دیکتاتوری تزاریِ نو با آرایش کمونیستی.»[۳۱]

سخنان پلخانف معقول است. دموکراسی مدرن تنها می‌توانست در اقتصاد بازار سرمایه‌داری پدید آید، زیرا فقط اقتصاد بازار سرمایه‌داری می‌توانست سوبژکتیویته‌ی فردی و اندیشه‌هایی هم‌چون آزادی، برابری، قانون‌گرایی و دموکراسی را پرورش دهد. پوپولیسم نمی‌توانست حمایت مردم را به‌دست آورد، زیرا این آموزه به معنای سرنگونی تزار در روسیه‌ای بود که مردمش عمدتاً دهقان بودند و سرمایه‌داری‌اش اصلاً توسعه نیافته بود. پوپولیست‌ها در دهه‌ی ۱۸۷۰ «به میان مردم» رفتند تا شورش‌های دهقانی راه بیندازند، اما برخی دانشجویان هنگامی‌که نبود خدا را اعلام کردند و بر انجیل پا گذاشتند، از سوی دهقانان به‌شدت کتک خوردند. دیگر دانشجویان نیز به‌سبب آنکه در برابر دهقانان فریاد زدند «مرگ بر تزار»، به اداره‌ی پلیس تحویل داده شدند. کارگران سن‌پترزبورگ در ۱۹۰۵، هم‌راه زنان و کودکانشان با تصاویری از تزار برای اعتراض راهپیمایی کردند و هزاران تن از آنان کشته شدند. بلشویک‌ها سنت نارودنایا ولیا را ادامه دادند و در لحظه‌ی‌ مساعد تاریخی قدرت را به‌دست گرفتند. اما در آن زمان بیش از ۸۰ درصد جمعیت روسیه در روستا زندگی می‌کردند؛ حتی بسیاری از کارگران شهری دهقانانی بودند که تازه به شهر آمده بودند؛ نزدیک ۷۰درصد جمعیت بی‌سواد بود. این وضعیت نشان می‌داد که بلشویک‌ها ناگزیر با همان مسئله‌ای روبه‌رو می‌شدند که پوپولیست‌ها رویارو شده بودند. بلشویک‌های تازه‌به‌قدرت‌رسیده دیگر از سوی دهقانان به پلیس سپرده نمی‌شدند؛ بلکه نخست آنان را به‌عنوان نجات‌دهنده، به‌عنوان تزار، استقبال می‌کردند و نزدشان زانو می‌زدند. چنان‌که مارکس باور داشت، ویژگی دهقانان این بود که خوشبختی خود را به موجودی بالاتر از خود می‌سپردند، نه آنکه خود برای آن بکوشند؛ آنان نیازمند نجات‌دهنده بودند. دوم آنکه دهقانان خواستار دموکراسی اجتماعی نبودند و دیگران نمی‌توانستند دموکراسی را بر آنان تحمیل کنند. آنان بی‌سواد بودند و چون توان مدیریت نداشتند، نمی‌توانستند از دموکراسی بهره‌مند شوند. آنان فاقد خودآگاهی، روحیه‌‌ای برخوردار از عاملیت و برابری بودند و به فرمان‌های بوروکراتیک خو داشتند. لنین در سال‌های پایانی عمرش به‌ویژه از بوروکراسی غارت‌گر در حکومت شوروی رنج می‌برد. به همین دلیل، پیوسته از «انقلاب فرهنگی» سخن می‌گفت، یعنی زدودن بی‌سوادی، که به مردم احساس مالکیت و توان اداره‌ی کشور بدهد.[۳۲] او هم‌هنگام عمیقاً و دقیقاً درباره‌ی چگونگی کمک به کارگران و دهقانان برای نظارت بر حکومت شوروی و مقابله با بوروکراسی می‌اندیشید. لنین پیشنهاد کرد که «از میان کارگران و دهقانان، هفتاد و پنج تا صد عضو تازه برای کمیسیون کنترل مرکزی گزینش شوند»، که همه‌ی حقوق اعضای کمیته‌ی‌ مرکزی را داشته باشند؛ آنان باید پرونده‌های جلسات دفتر سیاسی را بررسی و برخی در آن جلسات شرکت کنند. اما این تدبیر عملاً ناممکن بود، زیرا کارگران و دهقانان عادی قادر نبودند به مسائل پیچیده بپردازند، یا کشور را اداره کنند. به‌علاوه، مشکل تازه‌ای پدید می‌آمد: اگر دفتر سیاسی و کمیسیون کنترل مرکزی با یکدیگر اختلاف پیدا می‌کردند، چه کسی باید تصمیم بگیرد؟ سوم آنکه دهقانان پر از ضعف بودند: خودخواه و منفعت‌طلب، سست و بی‌اصول؛ و چون تولیدکنندگان خُرد بودند، طبیعتاً چشم به سرمایه‌داری داشتند. دگرگون کردن اندیشه‌های آنان، یا به بیان دیگر پیاده کردن نوعی «دیکتاتوری»، مستلزم کاری بود که بلشویک‌ها ناگزیر باید انجام می‌دادند. به دلایلی که گفته شد، کارگران و دهقانان عادی نمی‌توانستند واقعاً آرمان بلشویکی را درک کنند و نمی‌توانستند به سوژه‌ی دیکتاتوری پرولتاریا یا زندگی سیاسی کشور بدل شوند. برعکس، خود آنان نیز باید تحت دیکتاتوری پرولتاریا دگرگون می‌شدند. اما سوژه‌ی دیکتاتوری فقط می‌توانست شمار اندکی نخبگان برتر، یعنی رهبران حزب، باشند. دست‌کم می‌توان گفت که در کشوری عمدتاً دهقانی، حتی برای حفظ ساده‌ی ثبات اجتماعی، توسل به خشونت گریزناپذیر است. برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا همانا روسی‌سازی نسخه‌ی مارکس از آن بود.

به‌طور کلی، هنگامی‌که لنین بر صحنه‌ی تاریخ ظاهر شد، ویژگی بنیادی روسیه این بود که امپراتوری فئودالی بود، یا به گفته‌ی لنین، امپراتوری‌ای فئودالی ـ نظامی. فئودالیسم فراگیر ذاتاً انقلاب پرولتری روسیه را محدود و تعیین می‌کرد، از جمله برداشت و عمل لنین درباره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا. اما برای فهم عمیق‌تر انقلاب بلشویکی و برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا، لازم است به تمایزهای فئودالیسم روسیه از دیگر فئودالیسم‌ها نیز توجه کنیم. به‌طور کلیْ سه تمایز وجود داشت.

نخستین تمایز وجود کمون روستایی دهقانی بود که سازمان اجتماعی بنیادی در روسیه به شمار می‌آمد. دهقانان در کمون‌های روستایی زندگی می‌کردند و کمون به‌طور جمعی زمین دولت یا مالک را استفاده می‌کرد. میان دهقانان برابری کامل وجود داشت. زمین توسط میر توزیع و هر چند سال یک بار بازتقسیم می‌شد. هر کس سهمی از زمین داشت. جنگل‌ها و چمنزارها میان همه‌ی دهقانان مشترک بود. میر کدخدا و چند مدیر دیگر را انتخاب می‌کرد و درباره‌ی مسائل مهم تصمیم می‌گرفت. دهقانان مالکیت خصوصی و تقسیم‌های طبقاتی نداشتند. آنان از همبستگی، رفاقت، یاری‌رسانی و همکاری برخوردار بودند. این پایه‌ی اجتماعی فئودالیسم روسیه و نیز مانع عمده‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری در روسیه بود. اصلاحات استولیپین در ۱۹۰۶ این نظام کمونی روستایی را سخت لرزاند. اما بیش‌تر دهقانان تا پایان دهه‌ی‌ ۱۹۲۰ هنوز در کمون‌های روستایی زندگی می‌کردند. تمایز دوم، سنت عمیق دینی ارتدوکس بود. با غسل تعمید روس کیفی در ۹۹۸، مردم کلیسای کاتولیک امپراتوری روم غربی را نپذیرفتند، بلکه کلیسای ارتدوکس امپراتوری روم شرقی یعنی امپراتوری بیزانس را پذیرفتند. در قرن‌های بعد، کلیسای ارتدوکس حامل اصلی فرهنگ روسیه بود. این سنت عمیقاً در دل انسان‌ها نفوذ کرد و سراسر فرهنگ روسی مُهر ارتدوکسی داشت. هنگامی‌که امپراتوری بیزانس در ۱۴۵۳ سقوط کرد، روس‌ها ادعا کردند که مسکو «روم سوم» است؛ پس از روم نخست (پایتخت امپراتوری روم غربی) و قسطنطنیه (روم دوم، پایتخت امپراتوری روم شرقی). این موطن ارتدوکس مسیحیت بود و برتری فرهنگ روسی را نشان می‌داد. سومین تمایز، جایگاه جغرافیایی و تسلط مغولان برای بیش از دو قرن بود. روسیه که در شرقی‌ترین بخش اروپا بود، برای مدت طولانی از اروپای غربی، حتی اروپای مرکزی، جدا افتاده بود. نه رنسانس آن را «تعمید» داده بود نه روشن‌گری و در رنگ‌آمیزی «شرقی» خود فرو رفته بود. سلطه‌ی مغولان از سده‌ی سیزدهم تا پانزدهم عناصر بسیاری از فرهنگ آسیایی را وارد کرد، مانند دیکتاتوری، ایثار برای کشور و… و رنگ شرقی فرهنگ روسی را شدیدتر ساخت.

تمایز نخست موجب جمع‌گرایی روس‌ها شد؛ تمایز دوم موجب شد آنان به‌طور غریزی تمدن سرمایه‌داری را رد کنند و هم‌زمان مسیانیسم یا مسیحاباوری را در آنان پرورش داد. به سبب وجود جمع‌گرایی شدید، روشن‌فکران روسیه به‌شدت در برابر تمدن سرمایه‌داری مقاومت کردند و همواره سرمایه‌داری را به‌سبب رنج کارگران، شکاف‌های شدید اجتماعی، تقابل طبقاتی و تباهی اخلاقی در دوره‌ی آغازین سرمایه‌داری نقد کردند. روسیه از دهه‌ی ۱۸۳۰ شاهد رشد گرایش فکری به سوی سوسیالیسم بود. نجات بشریت از محنت‌های سرمایه‌داری، با مسیانیسم در معنای دینی، به آرمان نسل‌های روشن‌فکر روس بدل شد. پیوند نزدیک مسیانیسم و سوسیالیسم در روسیه جنبش‌های پوپولیستی را پدید آورد و هم‌چنین پایه‌ی انقلاب بلشویکی به رهبری لنین را شکل داد. سه ویژگی یادشده باعث شدند که شماری از نخبگانْ امید جنبش‌های سوسیالیستی روسیه باشند و نقش دیکتاتوری به‌طور متناظر بزرگ شد. بنابراین، روسیه‌ی عقب‌مانده با توسل به خشونت نخستین کشوری شد که آزمایش سوسیالیستی را آغاز کرد. دیکتاتوری پرولتاریای لنین طبیعتاً در پاسخ به نیاز زمانه پدید آمد و بین‌الملل سوم که به دست لنین تأسیس شد، «روم سوم» را جای‌گزین کرد. راز بلشویسم به‌طور کامل در این‌جا نهفته است.

IV

آخرین پرسشِ بحث ما به ارزیابی از برداشت لنین از «دیکتاتوری پرولتاریا» مرتبط می‌شود. همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، این ارزیابی عمدتاً بر بُعد اخلاقی متمرکز خواهد بود.

در جهان معاصر، لنین بیش‌تر به‌خاطر نظریه و عملش درباره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا مورد انتقاد قرار می‌گیرد. ناظران، این نظریه و عمل را به‌دلیل غیردموکراتیک و غیربشردوستانه بودن و پایمال کردن حقوق بشر رد می‌کنند. آنان امور بی‌شماری را برمی‌شمارند: کل خانواده‌ی تزار در پایان ۱۹۱۸ کشته شد؛ بسیاری از نخبگان فکری با «کشتی‌های فیلسوفان» تبعید شدند؛ اقدامات اجباری در جنبش تعاونی به مرگ‌های غیرعادی بسیاری از دهقانان انجامید، به‌ویژه در اوکراین که قحطیِ مصنوعیِ گسترده‌ای رخ داد؛ کارزار حذف ضدانقلابیون جدی‌تر گسترش یافت و به کشتار جمعی بدون هیچ تمایزی انجامید؛ روشن‌فکرانِ دارای اندیشه‌های مستقل مورد آزار قرار گرفتند و فرهنگ سنتی پربار ویران شد. این‌ها بی‌تردید واقعیت‌هایی‌اند، اما اگر کسی تنها بر پایه‌ی این واقعیت‌ها، لنین و برداشت بلشویکی از نظریه و عمل دیکتاتوری پرولتاریا را به‌سادگی رد کند و/یا لنین و جانشینش استالین را به‌سختی محکوم کند، رویکردی بیش از حد عاطفی و فاقد نگرش علمیِ جدی اتخاذ کرده است. نگرش علمیِ جدی چیست؟ چیزی نیست جز نگرش تاریخی.

مارکسیسم بر آن است که جامعه بر پایه‌ی نظمی معیّن توسعه می‌یابد. طبیعت، جامعه‌ی‌ انسانی و خودِ انسانیت در فرایندی بی‌پایان از تعامل و توسعه‌ی چندسویه، یعنی در فرایند تاریخی، گسترش می‌یابد. هر پدیده‌ی اجتماعی محصول تاریخ است و تنها در درون یک فرایند تاریخیِ مشخص به‌درستی فهمیده می‌شود. برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا نیز چنین است.

انگلس زمانی در بحث درباره‌ی توسعه‌ی جامعه‌ی آلمان گفت: «سرشت شرورانه‌ی حکومت با سرشت شرورانه‌ی اتباع آن توجیه و تفسیر می‌شود. پروسی‌های آن روز حکومتی داشتند که سزاوارش بودند.»[۳۴] نظریه و عمل لنین درباره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا با توسعه‌ی اجتماعی روسیه و سطح فهم روس‌ها متناسب بود. برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان برداشتی غیرانسانی نقد می‌شود. اما باید توجه داشت که نخست، خودِ انسان‌گرایی محصولی تاریخی است. در غرب، تنها با ظهور اقتصاد بازار بود که رنسانس و انسان‌گرایی پدید آمد. تنها هم‌راه با توسعه و تکامل اقتصاد بازار بود که انسان‌گرایی از خلال عصر روشن‌گری، در قالب مفاهیمی چون آزادی، برابری و برادری و در هیئت دموکراسی بورژوایی تجلی یافت و تحقق پیدا کرد. روسیه اقتصاد بازار کاملاً توسعه‌یافته‌ای نداشت. روح استقلال در افراد نبود و بیش‌تر مردم آگاهی‌ای از دموکراسی نداشتند. «رئیس خانواده»ای برتر از همه یعنی تزار چیزی بود که نیاز داشتند. اگر دیکتاتوری لنین چندان انسان‌گرایانه نبود، دیکتاتوری تزار کمتر از آن بود. بورژوازی مسئول تحقق آرمان انسان‌گرایی بود، اما بورژوازی روسیه نوزادی نارس بود و تجربه‌ی حکمرانی‌اش پس از انقلاب فوریه‌ی ۱۹۱۷ نشان داد که برای چنین مأموریتی ناتوان است. روس‌ها تنها می‌توانستند آن «حکومتی را داشته باشند که سزاوارش بودند». اما هرچه می‌بود، حکومت دموکراتیک نمی‌بود. البته تاریخ نمی‌تواند از نو آغاز شود، اما می‌توان حدس زد که اگر انقلاب بلشویکی در ۱۹۱۷ رخ نداده بود و اگر دولت موقت بورژوایی پس از انقلاب فوریه همچنان قدرت را در دست داشت، وضعیت چگونه می‌شد. باور من این است که یا این دولت کوتاه‌عمر می‌بود و سرانجام به‌دست بلشویک‌ها یا نیرویی دیگر سرنگون می‌شد و جای خود را به دیکتاتوری پرولتاریا یا رژیمی مشابه می‌داد؛ یا خود را با شرایط عینی تطبیق می‌داد و با اجرای سیاست‌های اجباری و غیردموکراتیک دگرگون می‌شد. به‌طور کلی، بورژوازی مدافع لیبرالیسم است و دست به «آزمایش اجتماعی» نمی‌زند. اما در کشوری واپس‌مانده و خشن نظیر روسیه، که دهقانانی تازه رهاشده از مناسبات ارباب‌ورعیتیْ اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دادند و نظام حقوقی از هم پاشیده و ناقص بود و دموکراسی به زحمت آغاز شده بود، گونه‌ای از دیکتاتوری برای حفظ ثبات اجتماعی ضروری بود. این نتیجه را تنها هنگامی می‌توان گرفت که به وضعیت کنونی روسیه، روسیه‌ی یک قرن پس از لنین، بنگریم. دو رهبر، گورباچف و یلتسین، هر دو اتحاد شوروی را به‌دلیل فقدان دموکراسی و وفور فجایع انسانی نکوهش کردند و برای استقرار حکومت دموکراتیک در روسیه بسیار کوشیدند. اما جز شورش سیاسیِ پانزده‌ساله هم‌راه با افول اقتصادی، رنج مردم و جنگ بی‌پایان در چچن، نتیجه‌ای به بار نیاورد. پوتین در سال ۲۰۰۰ به قدرت رسید و به‌سبب اقدامات سخت‌گیرانه‌اش، سیاست دموکراتیک روسیه سخت رقیق شد و شبح استالین دوباره پدیدار گردید. کشور گویی به «دیکتاتوری پرولتاریا» بازگشته بود. اما آشفتگی سیاسی به‌سرعت آرام گرفت، جنگ چچن به‌زودی پایان یافت، اقتصاد برای مدتی شکوفا شد و پوتینِ نیرومند تا امروز از حمایت افسانه‌ای مردم روسیه برخوردار بوده است. این امر از زاویه‌ای یادآور این نکته است که در روسیه، «دیکتاتوری» به درجات مختلف حتی امروز نیز ناگزیر است و روس‌ها هنوز راهی طولانی تا دموکراسی و انسان‌گرایی در پیش دارند.

دوم آن‌که بر اساس معیار مارکسْ توسعه‌ی روسیه بسیار از سطح لازم برای تحقق سوسیالیسم دور بود. اما چنان‌که گفته شد، جمع‌گرایی و مسیانیسم ریشه‌دارْ سوسیالیسم را کمابیش به آرمانی برای بیش‌تر روشن‌فکران روس بدل کرده بود و به‌دلیل ضعف پرولتاریا و سنت اصلاحات اجتماعی از بالا در روسیه، انقلاب سوسیالیستی تنها می‌توانست آزمایشی اجتماعیِ عظیم باشد، «جنگی» که شمار اندکی از نخبگان بر کل جامعه تحمیل کردند. آیا این انسان‌‌گرایانه بود؟ بسیاری بر این باورند که نه، اما این امر را وضعیت واقعی روسیه تعیین می‌کرد و تنها می‌توان آن را به‌عنوان واقعیتی عینی پذیرفت. در روسیه‌ی امروز، بسیاری بر این باورند که انقلاب اکتبر و سوسیالیسمِ پس از آن از سوی شمار اندکی روشن‌فکر، به‌ویژه روشن‌فکران غیرروس، بر روسیه تحمیل شد. برای نمونه، لنین تنها تا حدی روس بود، استالین گرجی بود، تروتسکی و ژرژنسکی و دیگران یهودی بودند، و…. اما خودِ موفقیت این افراد ثابت کرد که دموکراسی سیاسی و انسان‌گرایی در روسیه هنوز کالاهایی تجمّلی بودند. برعکس، روس‌هایی که بیش از هزار سال به کلیسای ارتدوکس دلبسته بودند، صادقانه باور داشتند که اگر همه‌چیز را فدای کلیسا و ایمان دینی کنند، در آخرت به بهشت خواهند رفت. لنین به آن‌ها گفت: از من پیروی کنید، از بلشویک‌ها پیروی کنید، برای آرمان سوسیالیستی کار کنید، و می‌توانید در همین دنیا وارد بهشت ــ جامعه‌ی کمونیستی ــ شوید. برای مردم روس بسیار دشوار بود که راهی را که لنین نشان داد نپذیرند.

سوم آن‌که منشویک‌ها با تکرار عقب‌ماندگی روسیه قصد داشتند امکان هرگونه انقلاب سوسیالیستی و هرگونه نظام سوسیالیستی را در روسیه انکار کنند. برای رد این ادعا، لنین در انقلاب ما نوشت: «شما می‌گویید تمدن برای ساختن سوسیالیسم ضروری است. بسیار خوب. اما چرا نتوانیم نخست با بیرون راندن مالکان زمین و سرمایه‌داران روسی، چنین پیش‌شرط‌هایی برای تمدن را در کشور خود ایجاد کنیم و سپس به سوی سوسیالیسم حرکت را آغاز نماییم؟»[۳۵] این سخنی که لنین در پایان زندگی‌اش گفت، انقلاب بلشویکی را از چشم‌اندازی یگانه ترسیم می‌کند: به‌زعم او، انقلاب روسیه ــ بیرون راندن مالکان و سرمایه‌داران روسی ــ در واقع به‌منزله‌ی توسعه‌ی تمدن روسیه، هم از نظر مادی و هم معنوی، فهمیده می‌شد. این چیست؟ این در واقع تحقق مسئولیت تاریخی بورژوازی در مدرن‌سازی کشور است. تنها فرق آن‌جاست که لنین باور داشت توسعه‌ی تمدن یعنی ایجاد شرایط لازم برای سوسیالیسم. کدام کشور مدرن‌سازی خود را بر پایه‌ی انسان‌گرایی محقق کرده است؟ دموکراسی و انسان‌گرایی نتیجه‌ی مدرن‌سازی‌اند و خودِ فرایندِ مدرن‌سازی خشن است. بی‌شمار واقعیت تاریخی این را ثابت کرده‌اند.

بی‌تردید چنین واقعیت‌هایی فراوان‌اند. نخست آن‌که همه‌ی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته در فرایند مدرن‌سازی با فجایع انسانی هم‌راه بوده‌اند. در مرحله‌ی نخست سرمایه‌داری، کارگران و دهقانان در مصیبتی عمیق زندگی می‌کردند و «گوسفندِ آدم‌خوار» که در جریان حصارکشی پدید آمد، تصویر روشنی از این وضعیت بود. افزون بر این، فرایند مدرن‌سازیِ تقریباً همه‌ی کشورهای پیشرفته سرشار از مبارزات طبقاتی خشونت‌بار بوده است. مبارزات طبقاتی در انقلاب فرانسه، سرمشق انقلاب‌های سرمایه‌داری، هنوز نیز هولناک می‌نماید. حتی انگلستان تنها پس از جنگ داخلیْ نظام دموکراتیک سرمایه‌داری را برقرار کرد. درباره‌ی آمریکا، بی‌اغراق می‌توان گفت که مدرن‌سازی آن بر استخوان‌های بی‌شمار بردگان سیاه بنا شد. قتل‌عام بومیان آمریکا در حرکت به‌سوی غرب و جنگ داخلی سده‌ی نوزدهم چنان خونین بود که موی بر تن راست می‌کند. نباید فراموش کرد که تا دهه‌ی ۱۹۶۰، آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار هنوز برای حقوق ابتدایی برابر در آموزش و حمل‌ونقل عمومی خون می‌دادند. سرانجام، تقریباً همه‌ی پیشگامان مدرن‌سازیْ جنگ‌های امپریالیستیِ وحشیانه‌ای بر کشورهای عقب‌مانده تحمیل کردند. آیا جنگ تریاک در ۱۸۴۰ انسان‌گرایانه بود؟ آیا سوزاندن کاخ تابستانی به‌دست نیروهای انگلیس و فرانسه در ۱۸۶۰ انسان‌گرایانه بود؟ آیا اشغال چین به‌دست ژاپن در ۱۹۳۷ و سیاست «بسوزان، بکش، غارت کن» انسان‌‌گرایانه بود؟ از منظر سده‌ی بیست‌ویکم، بلشویک‌ها تنها آرمان سوسیالیستی نسل‌های روس‌ها را با ابزارهایی پیش بردند که برخلاف وضعیت واقعی آن‌ها بود. آنان با روش‌هایی خشن مدرن‌سازی روسیه را به‌زور پیش بردند؛ همان کاری که باید و می‌توانستند انجام دهند. این هیچ تفاوت بنیادی با مدرن‌سازی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته ندارد. ب. مژویف، فیلسوف معروف و معاصر روسی، هنگام بازنگری تاریخ اتحاد شوروی گفت: «هیچ‌کس نمی‌توانست بهتر از بلشویک‌ها این کار را انجام دهد.» این سخن شایسته‌ی تأملی جدی است.

هیچ انسانی در هیچ کشوری ــ فرانسه، انگلستان، آمریکا یا روسیه ــ وحشی یا متمدن زاده‌ نمی‌شود. انسان‌گرایی و دموکراسی محصول و برآیند حرکت‌های مدرن‌سازی‌اند. کسانی که برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا را غیرانسانی می‌خوانند، بی‌رحمی مشابه کشورهای خودشان را در فرایند مدرن‌سازی فراموش کرده‌اند. نکوهش‌گران لنین، دیروزِ دیگران را با معیار امروزِ خود نقد می‌کنند، چنان‌که گویی خودشان از دیروز به امروز نرسیده‌اند و همیشه به همین اندازه پیشرفته و متمدن بوده‌اند. این نه از نظر تاریخی درست است و نه از نظر اخلاقی عادلانه. کمونیسم بر پایه‌ی گفته‌ی مارکس و انگلس تحقق حقیقی انسان‌گرایی و تکمیل نهایی سیاست دموکراتیک یعنی انحلال خود دموکراسی است. تاریخ ثابت کرده که تحقق انسان‌گرایی و استقرار دموکراسی کامل گرایش‌هایی تاریخیِ ضروری‌اند. اما تاریخ هم‌چنین می‌گوید که شیوه‌ی یگانه و واحدی برای تحقق انسان‌گرایی و دموکراسی وجود ندارد. جهت پیشرفت قطعی است، اما روش‌ها و مراحل یعنی این‌که چه باید نخست انجام شود و چه بعد، بسته به شرایط مشخص کشورهای خاص است؛ تجربه‌ی‌ دیگران تنها ارزشِ ارجاع دارد.

نمی‌توان گفت که برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا کامل است. نمی‌توان گفت که روشی معقول‌تر یا مسالمت‌آمیزتر نمی‌توانست جای‌گزین آن شود، چه رسد به آن‌که آن را الگویی جهان‌شمول بدانیم. اما بدون درنظرگرفتن شرایط خاص روسیه و توسعه‌ی تاریخی روسیه و کل بشریت، فهمیدن و ارزیابی اندیشه‌ی لنین در این زمینه، از نظر روش‌شناختی غیردقیق و غیرعلمی خواهد بود.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از A Few Questions Concerning Lenin’s Conception of the Dictatorship of the Proletariat نوشته‌ی An Qinian که در این لینک منتشر شده است.

** آن چین‌یان استاد فلسفه در دانشگاه رنمینِ چین، رئیس افتخاری انجمن فلسفه‌ی روسیِ چین، و عضو هیئت تحریریه‌ی دو مجله‌ی دانشگاهیِ روسی، Issues of Philosophy و Free Thought: Twenty-First Century است. حوزه‌های پژوهشی او شامل فلسفه‌ی مارکسیستی و فلسفه‌ی روسی می‌شود. او نویسنده‌ی شش تک‌نگاری، سه ترجمه و بیش از دویست مقاله‌ی پژوهشی است.

 

یادداشت‌ها

[1].‌ لنین آنلاین، مسکو، ۲۰۱۰، ص. ۹.

[2]. V.I. Lenin, Collected Works. Moscow: Foreign Languages Publishing House, 1960–1970. Vol. 10, p. 216.

[3]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 28, p. 236.

[4]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 28, p. 254.

[5]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 25, p. 440.

[6]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 29, p. 381.

[7]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 30, pp. 109–110.

[8]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 31, p. 24.

[9]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 31, p. 116.

[10]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 33, p. 236.

[11]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 28, p. 424.

[12]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 31, p. 365.

[13]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 31, p. 41.

[14]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 27, p. 268.

[15]. See Marx in The Civil War in France, Critique of the Gotha Program, etc.

[16]. Marx, Karl and Friedrich Engels. The Communist Manifesto. Beijing: Foreign Language Press, 1970. 48

[17]. ibid. 57.

[18]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 27, p. 90.

[19]. Stalin. Works. Moscow: Foreign Languages Publishing House, 1952. Vol. 8, p. 22.

[20]. See the ending of the second chapter of The Communist Manifesto.

[21]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 5, p. 375.

[22]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 27, pp. 268–269.

[23]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 27, p. 329.

[24]. ibid.

[25]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 32, p. 350.

[26].‌ این سنت را می‌توان در پوتینْ به‌عنوان یک «مردِ قدرت‌مند» نیز مشاهده کرد.

[27].‌ گورباچف نیز با دگرگون‌سازی اتحاد شوروی از راه قدرت حکومتی، و اصلاح سوسیالیستیِ دموکراتیک و انسان‌دوستانه‌اش، همین سنت را بازمی‌نمایاند.

[28].‌ ایده‌ی روسی، جلد دوم، مسکو، انتشارات «ایسکوسستوو»، ۱۹۹۴، ص. ۲۱۶.

[29]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 5, p. 517.

[30].‌ گزیده‌ای از نوشته‌های پلخانف، جلد دوم، انتشارات سانلیان، چاپ ۱۹۶۴، ص. ۷۴.

[31].‌ بنگرید به وی. شوبکین، «حقیقتِ غم‌انگیز»، نووی میر، ۱۹۹۱، شماره‌ی ۶، ص. ۱۷۸.

[32].‌ بنگرید به مُژویِف، و. م. «نظریه‌ی انقلاب فرهنگی به‌مثابه‌ی آینده»، در لنین آنلاین، مسکو، انتشارات URSS، ۲۰۱۰، ص. ۱۶۳.

[33]. V.I. Lenin, “How We Should Reorganize the Workers’ and Peasants’ Inspection,” and “Better Fewer, But Better.”

[34]. Engels, Friedrich, Ludwig Feuerbach and the End of Classical German Philosophy. Moscow: Foreign Language Publishing House, 1949. 10.

[35]. V.I. Lenin, Collected Works. Vol. 33, p.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5j9

 

همچنین پیرامون # دولت

درکِ نقد مارکس بر فلسفه‌ی حق هگل

نقد مارکس بر فلسفه حق هگل

مفهوم دولت در فلسفه‌ی‌ مارکس و انگلس

مارکس جوان درباره‌ی دولت

پی‌گفتار بر ویراست جدید آلمانی

هجدهم برومر لویی بناپارت اثر مارکس

صحنه‌ی سیاسی و سیاستِ نمایندگی

لنین و دیکتاتوری

دیدگاه لنین درباره‌ی دولت

زایشِ «دولت و انقلاب»

مسئله‌ی دموکراسی و دیکتاتوری

آرمان‌شهرباوری لنین

پدیده‌ی میلی معنا و اهمیت آن

پدیده‌ی میلی: معنا و اهمیت آن

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

مارتین موسکرا

ترجمه‌ی: کاووس بهزادی

 

خاویر میلی در تجمع پیروزی خود پس از انتخابات پارلمانی ۲۶ اکتبر ۲۰۲۵ فریاد زد: «من پادشاهم و تکه‌پاره‌ات می‌کنم ــ همه‌ی کاست‌ها خوراک دل‌خواه من‌اند.»[1] پیروزی حزب رئیس‌جمهور امری مسلم به‌نظر نمی‌رسید. پس از نزدیک به دو سال تکیه بر اریکه‌ی قدرت، این سیاست‌مدار راست‌گرای افراطی که خود را «آنارکو- سرمایه‌دار» معرفی می‌کند، در مهار تورم افسارگسیخته کشور موفق شده بود. با این ‌حال از ماه ژوئیه‌ی ۲۰۲۵ و هم‌زمان با افزایش ارزش دلار، شرایط اقتصادی برای مردم آرژانتین دشوارتر شد و در نتیجه میزان محبوبیت او روندی نزولی پیدا کرد. افراد نزدیک به او ــ از جمله خواهرش، کارینا، که در رأس نامزدهای حزب در انتخابات پارلمانی بود ــ متهم به فساد مالی شدند. در ماه سپتامبر برخی از متحدان سابق او در کنگره از جبهه‎اش جدا شدند و با تصویب لوایحی در حمایت از افزایش بودجه‌ی بخش‌های بهداشت، دانشگاه‌ها و مستمری‌های افراد معلول، وتوی رئیس‌جمهور را بی‌اثر کردند. در انتخابات استانی بوئنوس آیرس در تاریخ ۷ سپتامبر، حزب «فورسا پاتریا» (نیروی میهن)، وابسته به جناح پرونیستی، پیروزی چشم‌گیری به‌دست‌آورد و ائتلاف «آزادی به‌پیش»(La Libertad Avanza) به رهبری خاویر میلی را با نسبت ۴۷ درصد در برابر ۳۴ درصد شکست داد. واکنش بازار ارز به این تحولات فروش گسترده‌ی پزو بود، امری که موجب افزایش دوباره‌ی تورم و بالا رفتن هزینه‌های بازپرداخت بدهی‌های خارجی کشور شد. پرونیست‌ها بر اساس نظرسنجی‌های پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای به‌تدریج در حال پیشی‌گرفتن از رقیب خود بودند.

دولت ترامپ با سروصدای بسیار به یاری میلی آمد: دیداری در کاخ سفید ترتیب داد، از یک مبادله‌ی ارزیِ ۲۰ میلیارد دلاری ــ با نرخِ ثابت و نه نرخ بازار ــ و نیز از ۲۰ میلیارد دلار دیگر وامِ خصوصی و صندوق سرمایه‌گذاری دولتی به میان آورد. اما ترامپ متوجهِ خطرِ هم‌راه شدن با یک بازنده بود، به‌ویژه آن‌که هنوز دو سال از دوره‌ی ریاست‌جمهوری میلی باقی مانده بود. وی در کنفرانسی خبری در حالی‌که میلی در کنارش ایستاده و آشکارا مضطرب بود، گفت: «اگر او پیروز شود، ما نهایت هم‌کاری را خواهیم داشت؛ و اگر پیروز نشود، دلیلی برای اتلاف وقت نمی‌بینیم.»[2] رسانه‌های لیبرال- محافظه‌کار آرژانتین موضعی دوپهلو در قبال ترامپ اتخاذ کرده بودند. آن‌ها تمایل چندانی به پذیرش تهدید او مبنی بر تحمیل توافقی بر سر معادن مواد خاکی کمیاب در ازای ارائه‌ی کمک مالی نداشتند. با این وجود، در آن مقطع، ترامپ به‌مثابه‌ی تنها منجی ممکن کشور تلقی می‌شد. بدین‌سان، انتخابات میان‌دوره‌ای ۲۰۲۵ به آزمونی تعیین‌کننده برای سنجش مقاومت سیاسی و به‌منزله‌ی همه‌پرسی ملی درباره‌ی بسته‌ی نجات پیشنهادی ترامپ تبدیل شد.

از نکات قابل‌توجه انتخابات ۲۶ اکتبرْ میزان مشارکت ۶۸ درصدی بود که پایین‌ترین سطح در تاریخ انتخاباتی آرژانتین محسوب می‌شد، چرا که بخش بزرگی از رأی‌دهندگان مخالف، از حضور در پای صندوق‌ها خودداری کردند. ائتلاف «آزادی به‌پیش» به رهبری میلی با کسب ۴۱ درصد آرای عمومی در برابر ۳۴ درصد آرای بلوک پرونیستی، شمار کرسی‌های خود را در مجلس نمایندگان از ۳۷ به ۱۱۱ افزایش داد و موفق شد آرای میانه‌روها را نیز به‌دست‌آورد؛ در مقابل پرونیست‌ها تنها ۹۹ کرسی از مجموع ۲۵۷ کرسی را حفظ کردند. پیامد سیاسی این رخداد، جلوگیری از دست‌یابی اپوزیسیون به اکثریت دوسومی لازم برای لغو وتوهای رئیس‌جمهور بود، امری که برای میلی امکان پیش‌برد برنامه‌ی اقتصادی-سیاسی را فراهم کرد: کوچک‌کردن دولت رفاه سابقاً مقتدر آرژانتین، عقب‌نشاندن کارگران از حقوق خود و برچیدن شبکه‌های درهم‌تنیده‌ی سیاست‌مداران، رهبران صنفی، فعالان اجتماعی و گروه‌های محلی پرونیستی که او آنان را لا کاستا (کاست) می‌نامد.

پدیده‌ی میلی: معنا و اهمیت آن

چگونه می‌توان ظهور این چهره را در صحنه‌ی سیاسی توضیح داد که تاکنون در سیطره‌ی نخبگان حرفه‌ای خوش‌پوش و آراسته قرار داشت؟ خاویر میلی، با موهایی ناشیانه‌ رنگ‌شده، کت چرمی و سخن‌رانی‌های منجی‌گرایانه و افراطیِ لیبرتارینیْ در بافتار اجتماعی‌ـ‌اقتصادی باثبات‌ْ احتمالاً در حد یک شخصیت رسانه‌ای غیرمتعارف باقی می‌ماند که هیچ چشم‌انداز سیاسی‌ای برایش متصور نبودند. با این همه، در آرژانتینی که زیر بار فشار تورم مزمن و ساختاری خم شده بود ــ دو دهه تورم دو‌رقمی پس از بحران مالی ۲۰۰۱، و سپس دو سال تورم سه‌رقمی در فاصله‌ی سال‌های ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۴ ــ در وضعیتی که بلوک‌های سیاسی مستقر از فرط فرسودگی و بی‌اعتباری به بن‌بست کشیده شده بودند، میلی توانست به عنوان گزینه‌ای محتمل برای ریاست‌جمهوری ظهور کند. حتی منش و سبک تهاجمی‌اش نیز منجر به همدلی بخشی از افکار عمومی با او شد، زیرا این رفتار به‌منزله‌ی واکنشی به خشونت و آزار روانی‌ای تفسیر می‌شود که او در دوران کودکی از سوی پدر تاجرپیشه‌ی خود تجربه کرده بود. لایه‌ی چشم‌گیری از جمعیت او را هم‌چون قربانیِ خشمگینی می‌بیند که با جامعه‌ای هم‌نواست که خود نیز احساس قربانی‌بودن دارد و از سیاست خشمگین است، و او را هم‌چون یک بیگانه‌ی بیرون از ساختار می‌نگرد؛ کسی که دست‌کم گرفته شده و با او تبعیض‌آمیز برخورد شده، درست همان‌طور که خودشان احساس می‌کنند. به بیان دیگر، پدیدهی «میلی» را باید در پیوند با احساسات جمعیِ بی‌اعتمادی، سرخوردگی، طرد و خشم اجتماعیِ انباشته‌شده و به‌منزله‌ی بیان بحرانی ژرف‌تر در جامعه‌ی آرژانتین درک کرد.

اجمالاً می‌توان این بحران را چنین جمع‌بندی کرد: «عادی‌سازی نئولیبرالی» آرژانتین در دهه‌ی ۱۹۹۰ با فروپاشی فاجعه‌بار اقتصادی و اجتماعی ۲۰۰۱ به پایان رسید. این فروپاشی منجر به موج تازه‌ای از رادیکالیسم و مبارزات طبقه‌ی کارگر شد. در دوران رهبری نستور کیرشنر که نماینده‎‎ی گرایش چپِ پرونیستی بود، این نیروی اجتماعی توانست نوعی پیمان یا مصالحه‌ی اجتماعی نوین به‌وجود بیاورد که قادر بود تمامی تلاش‌های بورژوازی آرژانتین را برای بازگرداندن وضعیت پیشین خنثی کند، حتی در شرایطی که اقتصاد کشور با کاهش نرخ سود و تورم مزمن روبه‌رو شده بود. بر بستر چنین بن‌بست سیاسی طولانی‌مدتی، میلی توانست خود را به‌عنوان تنها رهبرِ واجد توانایی دگرگونی ریشه‌ای معرفی کند. ازاین‌رو، تحلیل پدیده‌ی میلی مستلزم ارزیابی او در بستر این چرخه‎ی مقاومت اجتماعی است؛ چرخه‌ای که خود باید در افق تاریخی درازمدت پرونیسم مورد بررسی قرار گیرد.

سه نسل پرونیستی

پرونیسم اغلب برای ناظران خارجی پدیده‌ای معماگونه و دشوارفهم است، به‌ویژه برای آنانی که در چارچوب مقولات سیاسیِ برگرفته از سنت فکری اروپایی می‌اندیشند. این جنبش در اوایل دهه‌ی ۱۹۴۰، در بطن اوج‌گیری فعالیت‌های کارگری در کشوری در حال صنعتی‌شدن و شهرنشینی سریع شکل گرفت. پرونیسم حاصل همگرایی مجموعه‌ای از سازمان‌های کارگری ناهم‌گون بود که تحت رهبری ژوان دومینگو پرون ــ چهره‌ای کاریزماتیک و در آن زمان افسری نمونه در دولت نظامی ــ به وحدت رسیدند. پرون که در آن زمان سرهنگی جوان بود، در مقام ریاست «دبیرخانه‌ی کار و تأمین اجتماعی»، که نهادی کم‌اهمیت در سلسله‌مراتب اداری دولت بود، پایگاهی یافت تا از طریق آن پروژه‌ای نوین از ادغام و هم‌بستگی اجتماعی را پیش ببرد. او در پی آن بود تا با اتکا بر دولت به‌عنوان ضامن و داور وحدت ملی، ائتلافی چند‌طبقاتی را سامان دهد. در راستای این هدف، فرمان‌هایی مبنی بر گسترش حقوق کار، استقرار نظام چانه‌زنی جمعی، تأمین مزایای بازنشستگی، تعیین حداقل دستمزد، اعطای مرخصی با حقوق و خدمات درمانی صادر کرد، تا از این طریق نیروی کارِ سازمان‌یافته را در کنار سایر بخش‌های اجتماعی و سرمایه‌داری در چارچوب نظم جدید ملی ادغام کند.[3]

با این‎ حال بورژوازی با نگرانی و نارضایتی واکنش نشان داد. فشار هم‌قطاران نظامی پرون که از محبوبیت او بیمناک بودند، در اکتبر ۱۹۴۵ منجر به برکناری او شد. بسیج تاریخی ۱۷ اکتبر ــ که بعدها در نمایش موزیکال اویتا، برگرفته از نام همسر جوان و پرشور او اوا پرون، جاودانه شد ــ فرآیند خنثی‌سازی او را مختل کرد. در آن روز، طبقه‌ی کارگر چنان انبوه به خیابان‌ها ریخت و خواستار آزادی رهبرشان شد که پرون روز بعد از زندان آزاد شد. او یک سال بعد در رأس ائتلافی به‌غایت ناهم‌گون شامل بخش‌هایی از نیروهای چپ تا ناسیونالیست‌های راست‌گرای افراطی به مقام ریاست‌جمهوری رسید. در مقابل، ائتلاف مخالفان نیز از تنوع مشابهی برخوردار بود: محافظه‌کاران، رادیکال‌ها، سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها که پرونیسم را تهدیدی فاشیستی تلقی کرده و همین برداشت را مبنای مشروعیت‌بخشی به اتحاد خود با نخبگان سنتی قرار داده بودند. از آن زمان، زندگی سیاسی آرژانتین بر محور شکاف بنیادی میان پرونیسم و ضدپرونیسم سازمان یافته است؛ گسستی که حتی درون طیف چپ سیاسی نیز ادامه داشته است.

بدین‌سان، نوعی رابطه بی‌سابقه شکل گرفت: یک سیاست‌مدار نظامی- ناسیونالیست، که در ابتدا می‌کوشید جنبش کارگری را مهار کند تا از رادیکال‌شدن آن جلوگیری کند، خود را در موقعیتی یافت که از سوی طبقه‌ی کارگر پویا مورد خطاب قرار گرفته بود و همین طبقه به پشتوانه‌ی اصلی رهبری او بدل شد. این بستر اجتماعی مبنای تداوم پرونیسم به‌عنوان نیرویی سیاسی شد و آن را از دیگر پدیده‌های ناسیونالیستی دهه‌ی ۱۹۴۰، هم‌چون وارگسیمو در برزیل متمایز کرد. از آن پس، رابطه‌ی میان پرون و کارگران به‌نحوی خودویژه و دوپهلو بود: اتحادیه‌های کارگری ‌به‌رغم ادغام در دولت تحت منطق تبعیت از آنْ هم‌چنان توان اعمال فشار و در عین‌حال نفوذ خود را حفظ کردند که به‌نوبه‌ی خود بر رهبری پرون تأثیر گذاشت. بی‌اعتمادی مداوم به بورژوازی کلان، که پرون در جذب آن ناکام ماند، هم‌راه با استقلال بیش از انتظار اتحادیه‌ها، رابطه‌ی متناقض میان پرونیسم و طبقه‌ی کارگر را تعریف کرد: رابطه‌ای میان ادغام و مقاومت.[4]

نخستین تجربه‌ی پرونیستی در ۱۹۵۵ به‌دنبال کودتای نظامی- مدنی با حمایت نیروهای لیبرالی و ضدپرونیستی در نیروهای مسلح شکست خورد. با این ‌حال پرونیسم در خلال هفده سال ممنوعیت پس از آنْ موقعیت خود را به‌عنوان نیرویی مردمی، که از اشتیاق به دوران از‌دست‌رفته الهام می‌گرفت، تثبیت کرد. سقوط پرون نه به انفعال بلکه به تشدید مبارزات کارگری انجامید که به «مقاومت پرونیستی» شهرت یافت. اتحادیه‌ها با وجود سرکوب شدید دست به اعتصاب زدند و اقداماتی مخفیانه را سازمان دادند که منجر به حفظ و ادامه‌ی پیوند میان پرونیسم و طبقه‌ی کارگر شد. از دهه‌ی ۱۹۶۰ به بعد، این پیوند تحت‌تأثیر انقلاب کوبا و جنبش‌های رهایی‌بخش ملی در جهان سوم با موج تازه‌ای از رادیکال‌سازی هم‌راه شد. مبارزه‌جویی نوظهور در جنبش کارگری و تقویت چپ انقلابی در نهایت در خیزش «کوردوباسو» در ۱۹۶۹ به اوج رسید. برای نخستین‌بار، شورش توده‌ای کارگران و دانشجویان از چارچوب پرونیسم فراتر رفت و منجر به بحرانی در هژمونی سیاسی شد که دیکتاتوری اونگانیا را تضعیف کرد و فروپاشی رژیم را شتاب بخشید. این روند سرانجام به بازگشت پرون از تبعید در ۱۹۷۳ انجامید. با این‌همه، سومین دولت او به بسیج مردمی کمک نکرد بلکه هدفش مهار آن بود؛ از این‌رو، پرون جناح راست جنبش خود را در برابر جناح چپ تقویت کرد. این چرخش ارتجاعی پس از مرگ او در ۱۹۷۴ آشکار شد: جناح راست پرونیسم، به رهبری همسر سومش، حمله را آغاز کرد، سازمان‌های انقلابی را از هم پاشاند و خشونتی سرکوب‎گرانه و عریان را به راه انداخت، خشونتی که راه را برای دیکتاتوری نظامی ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳ هموار ساخت؛ دیکتاتوری‌ای که بر پایه‌ی نظام‌مندترین ترور دولتی در تاریخ آرژانتین استوار بود.

با این ‌حال، هرچند سرکوبْ ساختارهای اجتماعی و سیاسی کشور را عمیقاً دگرگون کرد، نتوانست اتحادیه‌های کارگری را از میان بردارد یا نفوذ پرونیسم را در میان طبقات فرودست از بین ببرد. جنبش اتحادیه‌ای حتی در دوران فعالیت مخفی نیز ساختارهای بنیادی خود را حفظ کرد و در اعتصاب عمومی سال ۱۹۸۲، که نقطه‌ی عطفی در افول دیکتاتوری به‌شمار می‌رفت، با نیرویی شگفت‌انگیز از نو سر برآورد. با این‌همه، مرگ پرون جنبش را از چهره‌ی وحدت‌بخش خود محروم کرد و شکست انتخاباتی سال ۱۹۸۳ ــ نخستین انتخابات در شرایط کاملاً دموکراتیک ــ آغازگاه بحرانی در جهت‌گیری پرونیسم شد. در همان زمان فرسودگی مدل جانشینی واردات و آغاز یورش نئولیبرالی، بنیان مادی پروژه‌ی اجتماعی پرونیستی را مختل کرد. صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی تحت فشار بحران بدهی‌های دهه‌ی ۱۹۸۰ به‌طور مستمر خواهان بازسازی سرمایه و دولت در آرژانتین از طریق نوعی بین‌المللی‌سازی اقتصاد بودند.[5] در این میان افزایش بی‌کاری، تورم لجام‌گسیخته و دائمی و فروپاشی نهادیْ ترکیب طبقه‌ی کارگر را تغییر داد و آن را به لایه‌های رسمی و غیررسمی تقسیم کرد.

وقتی حزب پرونیست در ۱۹۸۹ با کارلوس منم به قدرت بازگشت، بی‌درنگ خود را با وضعیت جدید منطبق کرد، مشابه روندی که سوسیال‌دموکراسی اروپا در همان دوران طی کرد. منم با حمایت رهبری اتحادیه‌های کارگری، بسته‌ی سیاست‌های تجویزی صندوق بین‌المللی پول را به اجرا گذاشت: آزادسازی مالی و تجاری، مقررات‌زدایی بازار، خصوصی‌سازی شرکت‌های دولتی راه‌بردی، ایجاد نظام ارزی‌ای که پزو را به دلار پیوند می‌داد و انضباط پولی سخت‌گیرانه‌ای را تحمیل می‌کرد؛ سیاستی که با تقویت دلار پس از ۱۹۹۵ فشار بیش‌تری بر اقتصاد وارد ساخت. با ورود این مدل به مرحله‌ی بحرانْ پرونیست‌ها در انتخابات ۱۹۹۹ از قدرت کنار زده شدند. فروپاشی آن در دوران کوتاه زمامداری فرناندو د لا روئا (۲۰۰۱-۱۹۹۹)، رهبر حزب اتحاد مدنی رادیکال (UCR) با گرایش لیبرال- محافظه‌کار انجام گرفت؛ ائتلاف او با بخش‌هایی از چپ باعث شد، پرونیسم از مسئولیت شکست مدل تبدیل‌پذیری ارزی [الگویی نحوه‌ی تبدیل یک واحد پول به پول‌های دیگر یا به طلا] کنار بماند.

انسداد مردمی

نقطه‌ی عطف در دسامبر ۲۰۰۱، در اواسط تابستان آرژانتین، با انفجاری اجتماعی فراگیر رقم خورد: خیزشی عظیم مردمی که د لا روئا را وادار به استعفا کرد، نظام تبدیل‌پذیری ارزی را در هم شکست و به رکوردی بی‌سابقه در بدهی ملی به میزان ۱۳۰ میلیارد دلار منجر شد. تولید ناخالص داخلی کشور بیش از ۱۶ درصد سقوط کرد و اقتصاد به ورطه‌ی رکود فروغلتید. حدود ۵۲ درصد جمعیت زیر خط فقر رفتند و بسیاری از مردم امکان تأمین مواد غذایی خود را نداشتند. نرخ ارز ثابت که در ابتدا مهار تورم لجام‌گسیخته را ممکن کرده بود، در نهایت نظم اجتماعی ـ اقتصادی را مختل کرد. خدمات عمومی فروپاشید، دستمزدها و مستمری‌ها پرداخت نشدند. سازمان‌یابی‌های خودجوش دسامبر ۲۰۰۱ به شبکه‌های مردمی یاری‌رسانی بدل شدند که تعاونی‌های غذایی ایجاد می‌کردند یا کوپن‌های اضطراری دولت جدید را توزیع می‌کردند. در این میان، نقش اصلی را نه اتحادیه‌ها ــ هرچند آن‌ها به‌تدریج توان کنشگری خود را بازمی‌یافتند ــ بلکه جنبش‌های کارگران بی‌کار موسوم به «پیکتِروس» ایفا کردند که از دل بحران قدرتی بیش‌ازپیش کسب کرده بود. آن‌ها هم‌راه با رادیکال‌شدن طبقات متوسط و بازفعال‌شدن اتحادیه‌ها، به چرخه‌ی هژمونی نئولیبرالی پایان دادند و زمینه را برای شکل‌گیری وضعیتی سیاسی تازه فراهم کردند.

همان حزب پرونیستی که پیش‌تر اجرای سیاست‌های تعدیل نئولیبرالی را بر عهده داشت، تحت رهبری زوجی که خود زمانی از هواداران منم بودند یعنی نستور کیرشنر (رئیس‌جمهور از ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۷) و کریستینا فرناندس د کیرشنر (از ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۵). به نحو متناقضی این‌بار رهبری مقاومت در برابر آن را به دست گرفت: پرونیسم، هم‌چون حزب انقلابی نهادی (PRI) در مکزیک، آپرا (APRA) در پرو، یا جنبش ناسیونالیستی انقلابی (MNR) در بولیوی، در دهه‌ی 1980 از ایده‌هایی برای توسعه به نئولیبرالیسم چرخش پیدا کرد. اما پرونیسم برخلاف آن‌ها توانست خود را در سده‌ی بیست‌ویکم به‌عنوان بستر ممتاز گرایش ترقی‌خواهانه‌ی آرژانتینی بازآفرینی کند و بخشی از تغییر منطقه‌ای‌ای شود که یکی از خبرنگاران نیویورک تایمز آن را «موج صورتی» نامید.[6] این نوع تازه از پرونیسم چپ‌گرا که به «کیرشنریسم» شهرت یافت، تلاشی بود برای بازسازی پوپولیستی نظم سیاسی از طریق هدایت گزینشی مطالبات اجتماعی، بی‌آن‌که دگرگونی‌های ساختاری دهه‌ی 1990 را تغییر دهد؛ از این‌رو، در معنای گرامشیایی ترانسفورمیسمو خصلتی محافظه‌کارانه داشت. کیرشنریسم منطق پرونیسم کلاسیک را احیا کرد: به مبارزه‌جویی نو با جذب بخش‌های بسیج‌شده پاسخ داد، توان آن‌ها را برای تحت‌فشار گذاشتن به‌رسمیت شناخت اما تعارضات اجتماعی را در چارچوب دستگاه دولتی و به‌مثابه‌ی ابزاری برای تنظیم و مهار آن‌ها ادغام کرد.

دولت کیرشنر براساس رشد فزاینده‌ی تقاضای چین برای مواد خامْ مدلی تازه از بازتوزیع ایجاد کرد؛ مدلی فروتنانه‌تر از پرونیسم کلاسیک اما منطبق‌با شرایط جدید. این سیاست با به‌کارگیری جنبش‌های مقاومت مردمی به‌عنوان بازوان محلی برنامه‌های رفاهی و بازقدرت‌بخشی به اتحادیه‌های کارگری از طریق چارچوبی برای چانه‌زنی جمعی پیش رفت. دولت در دوران کیرشنریسم دوباره نقش فعالی ایفاء کرد: از طریق بازملی‌سازی‌های راه‌بردی به‌ویژه در حوزه‌ی صندوق‌های بازنشستگی، شرکت نفت دولتی و نیز با پرداخت یارانه‌هایی برای حفظ سطح اشتغال در بخش‌های کلیدی تولید صنعتی. شبکه‌ی رفاه اجتماعی توزیع ثروت اجتماعی نیز از طریق گسترش کمک‌هزینه‌ی همگانی کودک، افزایش پوشش بازنشستگی و رشد حداقل دستمزد تقویت شد.

تیم کیرشنر خواسته‌های تنبیهی صندوق بین‌المللی پول و دعاوی صندوق‌های سرمایه‌گذاری ریسک‌دار را رد کرد که خواهان فقیرتر شدن مردم آرژانتین برای جبران شکست‌های سرمایه‌گذاران ثروتمند بودند. در این موضع، آن‌ها از پشتیبانی نیروی سازمان‌یافته‌ی پیکتِروس و دیگر گروه‌های کارگری برخوردار بودند، نیرویی که به تعبیر آدریان پیوا، نوعی «انسداد مردمی» را در برابر برنامه‌های تعدیل ساختاری به سبک صندوق بین‌المللی پول ایجاد کرد.[7]

در آغاز، برنامه‌ی کیرشنریسم برای احیای توزیع ثروت اجتماعی، دوره‌ای از ثبات نسبی را رقم زد و حتی بخش‌هایی از طبقه‌ی سرمایه‌دار از آن حمایت کرد. با این ‌حال با پایان‌یافتن چرخه‌ی طولانی رونق جهانی کالاهای خام و کاهش شتاب سازمان‌یابی‌های اجتماعی، این راه‌کار به‌تدریج منجر به تنش در رابطه با بخش‌هایی از بورژوازی شد.[8] در سال ۲۰۰۸، تلاش کریستینا فرناندس د کیرشنر برای افزایش مالیات‌های طبقه‌بندی‌شده بر صادرات کشاورزی، به رویارویی مستقیم با سرمایه‌داران کشاورزی آرژانتین انجامید. این رویارویی به‌سرعت به نبردی سیاسی تبدیل شد که ابتدا طبقات متوسط در روستاها، سپس اکثریت بورژوازی کلان و خرده‌بورژوازی شهری را نیز دربرگرفت ــ طبقاتی که بار دیگر ضدپرونیسم تاریخی خود را بازیافتند. گرچه این تقابل از نظر سیاسی هزینه‌بر بود اما برای دولت فرناندس د کیرشنر فرصتی فراهم آورد تا روایت حماسی‌ای بیابد که تا آن زمان از آن بی‌بهره بود: مواجهه با دشمنی نمونه‌وار یعنی «الیگارشی روستایی» که از دیرباز با نخبگان و دشمنی با طبقات مردمی رابطه داشت. با این ‌حال موفقیت کیرشنریسم تقریباً به‌طور کامل بر بستر شرایط مساعد بین‌المللی استوار بود: شرایط مبادله به دولت امکان بازتوزیع را فراهم کرد بدون آن‌که فرآیند انباشت سرمایه را به‌طور جدی مختل شود. با کندشدن رشد اقتصادی چین پس از سال ۲۰۱۲، به‌تدریج امکان این بازتوزیع از میان رفت. چرخه‌ای طولانی از رکود آغاز شد که تا امروز نیز ادامه دارد. پس از مرگ نستور کیرشنر در سال ۲۰۱۰، پروژه‌ی پرونیسم چپ‌گرا نشانه‌های فزاینده‌ای از فرسودگی بروز داد: رشد کُند، تورم بالا و عدم تعادل کلان‌اقتصادی.

نامزد پرونیست‌ها در سال ۲۰۱۵ در انتخابات ریاست‌جمهوری با اختلافی اندک از مائوریسیو ماکری، فرزند یکی از سرمایه‌داران بزرگ حوزه‌ی ساخت‌وساز و رهبر حزب محافظه‌کار پروپوئستا رپوبلیکانا (PRO)، شکست خورد. ماکری در آغاز با احتیاط سیاست‌های اقتصادی خود را پیش می‌برد چرا که از اوج‌گیری مقاومت طبقه‌ی کارگر بیم داشت. اما پس از پیروزی در انتخابات پارلمانی ۲۰۱۷ ــ از جمله در استان راه‌بردی بوئنوس‌آیرس ــ دولت او لایحه‌ای را برای رفرم در نظام تأمین اجتماعی به کنگره برد؛ طرحی که هرچند از نظر محتوا میانه‌رو بود اما به‌طور نمادین از اهمیت سیاسی بالایی برخوردار بود. واکنش اجتماعی به این طرح سریع و بسیار شدید بود: سرکوب خشن تظاهرات توده‌ای در دسامبر ۲۰۱۷ چیزی جز پیروزی‌ای پرهزینه و بی‌ثمر برای جناح محافظه‌کار به بار نیاورد. «انسداد مردمی» با وجود آنکه تضعیف شده بود، هم‌چنان نقش وتوی اجتماعی خود را حفظ کرد. از آن پس دولت ماکری در موضع تدافعی قرار گرفت، از سوی بازارهای مالی جهانی به‌دلیل توقف رفرم‌های ساختاری و سقوط در نظرسنجی‌ها جریمه شد.

زمانی‌که پرونیست‌ها در ۲۰۱۹ دوباره به قدرت رسیدند، آشکار بود که راه‌حلی برای مشکلات اقتصادی- اجتماعی ندارند. کیرشنر برای نزدیکی به بازارها نقش قابل توجه‌ای در راست‌روی حزب ایفاء کرد و آلبرتو فرناندس، یک تکنوکرات ناموفق رئیس‌جمهور و خود کیرشنر معاون او شد. تبعات این امرْ دولتی ضعیف و متناقض بود که بحران را با ترکیبی از شعارپردازی رادیکال توسط دولت و تبعیت از صندوق بین‌المللی پول مدیریت می‌کرد، نوعی توجیه عقب‌گرد به نام «شرّ کم‌تر». با سقوط دستمزدهای واقعی و افزایش فقر، گفتمان رسمی درباره‌ی حقوق و عدالت اجتماعی از هرگونه محتوای مادی تهی شد. این وضعیت بدتر از دورویی بود: روایت خودستایانه از یک «دولت ترقی‌خواه، تمرکزگرا برای توزیع ثروت اجتماعی» با تجربه‌ی روزمره‌ی میلیون‌ها آرژانتینی در تضاد کامل قرار داشت ــ مردمی که با رکود دائمی، وخامت خدمات عمومی، کاهش درآمدها و شرایط کاری دشوارتر روبه‌رو بودند. سوء‌مدیریت دولت فرناندس در دوران همه‌گیری، که با قرنطینه‌های طولانی، نرخ مرگ‌ومیر بالا و رکود شدید اقتصادی هم‌راه بود، نارضایتی عمومی را به خشم تبدیل کرد.

شکستن بن‌بست

شکست‌های پیاپی دو ائتلاف سیاسی اصلی ــ پرونیستی و محافظه‌کار ــ بحران نمایندگی سیاسی را تشدید کرد. این وضعیت نمونه‌ای از مقوله‌ی «بن‌بست فاجعه‌بار» گرامشی است: وضعیتی که در آن توازن‌قوا طوری است که هیچ‌یک از دو جناح درگیر، الف و ب نمی‌توانند به‌طور مؤثر پروژه‌ی خود را پیش‌ببرد، به‌رغم آن‌که هر کدام از آن‌ها توانایی جلوگیری و انسداد پروژه‌ی جناح دیگر برخوردار است. چنین وضعیتی در تحلیل گرامشی از سزاریسم می‌تواند راه را برای مداخله‌ای غیرمنتظره هموار کند: ظهور رهبری جای‌گزین که خود را به‌عنوان راه خروج از بن‌بست تحمیل می‌کند و جای مدعیان سنتی را می‌گیرد.[9] با این‌ حال گرامشی بر این نکته تاکید می‌کرد که بن‌بست نه به‌معنای رکود ایستا بلکه فرایند زوال متقابل دو قطب است؛ فرسایشی ساختاری که در نتیجه‌ی کشمکش طولانی‌مدت پدید می‌آید. این بن‌بست اجتماعی طولانی‌مدت در آرژانتینْ در عمل تأثیری نامتقارن داشته است. بلوک مردمیِ مخالف ریاضت اقتصادی در طول زمان دچار نوعی شکست بی‌سروصدا و تدریجی شده است: بیش از یک دهه رکود اقتصادی، گسترش اشتغال غیررسمی (که توان کنش جمعی را تضعیف کرد)، تورم بالا و دائمی مردم را خسته و بی‌رمق کرد و احساس عمیق سرخوردگی و سردرگمی ناشی از ناکامی دولت فرناندس را به‌وجود آورد.[10]

این بن‌بست هم‌هنگام موجب رادیکالیزه شدن طبقات متوسط و خُردِ شد و به صعود شتابان راست افراطی جدید یاری رساند. در شرایطی که سیاست‌های دولت از هرگونه محتوایی برای توزیع ثروت اجتماعی تهی شده بود، خودِ مداخله‌ی دولتی به موضوعی برای خشم و نفرت عمومی بدل گشت. مخالفت «کاست‌ها» یا «دولت انگلی» صرفاً نتیجه‌ی یورش فرهنگی ارتجاعی نبود، بلکه بازتابی از سرخوردگی عمومی از شکلی از حکومت بود، درحالی‌که خود را به تعبیر کیرشنریستی «دولت رفاه» می‌نامید، درواقع مدیریت فقر را بر عهده داشت. سخن‌رانی‌های خشم‌آلود خاویر میلی، با پیرایه‌های آنارکوکاپیتالیستی اغراق‌آمیزش، در مقام نقطه‌ی مقابل بیست سال دولت‌گرایی فرسوده و ازکارافتاده ظاهر شد.

شکست پروژه‌ی ماکری در جناح راست سیاسی نیز این تصور را تثبیت کرد که آرژانتین تا زمانی که قدرت وتوی پرونیسم شکسته نشود، اساساً قابل‌حکم‌رانی نخواهد بود. اعتراضات اجتماعی، با استقلال بیش‌تری از آن‌چه تصور می‌شد، با پرونیسم یکی انگاشته شدند، در حالی‌که خودِ پرونیسم بیش از‌ تصورات کلیشه‌ای مطرح‌شده سازش‌کارتر بود. زنجیره‌های درهم‌تنیده برای سازمان‌یابی اعتصابات به‌عنوان نمادی از قهر حاکم در خیابان‌ها تعبیر شدند و اتحادیه‌های کارگری و جنبش‌های اجتماعی به‌منزله‌ی بازوی قدرتمندِ یک دستگاهِ غیررسمیِ در نظر گرفته شدند. نقطه‌ی عزیمت ارزیابی‌شان مبتنی بر این بود که ماکری به‌دلیل «مرحله‌باوری بیش از حدش» شکست خورد. از این‌رو راه‌برد جدید به «شوک‌درمانی نئولیبرالی» نیاز داشت که در صورت لزوم باید با توسل به زور آن را به‌کرسی نشاند. انتظار می‌رفت که ماکری یا جانشینی از جناح او این سیاست را عملی کند. اما ظهور میلی که هیچ پیوند ارگانیکی با احزاب سنتی نداشت، تجسمی «خالص‌تر» و تهاجمی‌تر از همان دستور کار را عرضه کرد.

خاویر میلی، متولد سال ۱۹۷۰، فرزند تاجری خودساخته است که در دوران منم با گسترش ناوگان اتوبوس‌هایش در بوئنوس‌آیرس و ایجاد شرکت‌های خریدوفروش خودرو و سرمایه‌گذاری مبتنی بر بدهیْ به ثروتی دست یافت؛ پدری که در عین‌حال پسرش را آزار می‌داد و کتک می‌زد و خواهر کوچک‌تر میلی، کارینا، تنها پناه و دوست او بود. میلی پس از اخذ مدارک اقتصاد ریاضی از چند مؤسسه‌ی حاشیه‌ای به‌عنوان دستیار نزد ادواردو اورنکیان، سرمایه‌دار هواپیمایی و کارآفرینی موفق‌تر، مشغول به کار شد. آشنایی با مقاله‌ی «انحصار و رقابت» از موری روتبارد او را به لیبرتاریانیسم افراطی کشاند. میلی در اواسط دهه‌ی ۲۰۱۰ با حضور جنجالی در برنامه‌های گفت‌وگوی تلویزیونی به شهرت رسید و آموزه‌ی بازار آزاد را در رادیکال‌ترین شکل ممکن تبلیغ می‌کرد. سبک تهاجمی و زبان پرخاش‌گرانه‌اش و توهین‌های بی‌پرده‌اش به نخبگان سیاسی او را به چهره‌ای رسانه‌ای و در عین حال نماد یک «رادیکال در حاشیه» بدل کرد. هم‌چون دیگر نمونه‌های راست نوین در جهان، رسوایی به نشانه‌ی صداقت تعبیر می‌شد: گواهی بر این‌که او سیاست‌مداری معمولی نیست که هر واژه‌اش را براساس «بیدادگری درستی سیاست» انتخاب می‌کند. میلیِ آتشین و تحریک‌آمیز به این ترتیب به کاتالیزوری برای نارضایتی انباشته بدل شد، نارضایتی‌ای که به شوق توده‌ای برای پروژه‌ای تبدیل شد که وعده‌ی ویران‌کردن دولت و انتقام از امتیازات «کاست‌ها» را می‌داد.

میلی با بهره‌گیری از شخصیتِ رسانه‌ای‌اش در برنامه‌های تلویزیونْ در انتخابات پارلمانی ۲۰۲۱ به‌عنوان نماینده‌ی شهر بوئنوس‌آیرس وارد سیاست ملی شد؛ حزب تازه‌تأسیس او «آزادی به‌پیش» توانست ۱۴ درصد آرا را به دست آورد. او با تشدید بحران در اوج همه‌گیری با اقدامی تبلیغاتی خبرساز شد: قرعه‌کشی ماهانه‌ی حقوق نمایندگی‌اش. در همین بازه‌ی زمانی، تورم از ۱۰۰ درصد فراتر رفته بود و حدود ۴۰ درصد از جمعیت زیر خط فقر زندگی می‌کرد. در چنین شرایطی، جناح حاکم پرونیست با معرفی سرخیو ماسا، وزیر اقتصاد وقت، به‌عنوان نامزد ریاست‌جمهوری در انتخابات ۲۰۲۳، به‌طور کامل عدم ارتباط خود با واقعیت اجتماعی را آشکار کرد. تصمیم میلی برای نامزدی ریاست‌جمهوری ابتدا از سوی رسانه‌ها به شوخی گرفته شد اما او با اتکا به پشتیبانی فنی و سیاسی راست افراطی آمریکا و بولسوناریست‌های برزیل، کارزار مؤثری به راه انداخت. نحوه‌ی بیانِ و خوانش او از خستگیِ آرژانتینی‌ها از تورم و بحرانِ اقتصاد در قالبِ گفتمانی ضدِ دولتی و در نتیجه ضدِ پرونیستی مؤثرتر از کلیشه‌های وام‌گرفته درباره‌ی «رنجِ مردان در افراط در عدالت‌خواهی» بود. میلی در نوامبر ۲۰۲۳ در دور دوم انتخابات با پیروزی قاطع ۵۶ به ۴۴ درصد به ریاست‌جمهوری رسید.

وضعیت اضطراری اقتصادی

خاویر میلی با ورود به کاخ ریاست‌جمهوری وضعیت اضطراری اقتصادی را اعلام کرد تا بتواند از اختیارات اجرایی فوق‌العاده خود بهره گیرد. او دستور کاهش ارزش صددرصدی پزو را صادر کرد و سیلی از فرمان‌ها و لوایح را برای کاهش شدید هزینه‌های عمومی، مقررات‌زدایی بازار کار، لغو محدودیت‌های اجاره‌بها و کاهش مالیات برای سرمایه‌گذاران خارجی در میادین تازه کشف‌شده‌ی نفت و گاز پاتاگونیا صادر کرد. بخش‌های گسترده‌ای از دستگاه دولتی برچیده شد: دولت میلی وزارتخانه‌ها را کوچک کرد، ده‌ها هزار کارمند بخش عمومی را اخراج کرد، نهادهای دولتی را منحل کرد و شرکت‌های دولتی را پیش از خصوصی‌سازی به شرکت‌های سهامی تبدیل کرد. دو ابزار حقوقی مهم مبنای این یورش اقتصادی بودند: فرمان اجرایی شماره‌ی 70، مجموعه‌ای از فرامین نولیبرالی بودند که با دورزدن پارلمان صادر شد، و قانون پایه‌ها، لایحه‌ای جامع که برای تصویب به پارلمان ارائه شد. این فرامین، شامل رویکردی اقتدارگرایانه علیه معترضان بود که میلی آنان را «تروریست» نامید. «پروتکل برعلیه جنبش‌های کارگران و بی‌کاران» که آزادی تظاهرات قانونی را به‌شدت محدود می‌کرد با خشونتی بی‌سابقه اجرا شد: استفاده از خودروهای آب‌پاش، باتوم، گاز اشک‌آور و اسپری فلفل، سلب حق اعتصاب از طیف گسترده‌ای از کارگران در حوزه‌های «کار حیاتی برای نظام». برای نخستین‌بار از زمان دیکتاتوری نظامی این اقدامات ترسی واقعی در جامعه برانگیخت و اعتراضات ضددولتی به شمار کمی از کسانی محدود شد که واهمه‌ای از فعالیت برعلیه دولت نداشتند.

میلی در ماه‌های نخست ریاست‌جمهوری اغلب سردرگم به‌نظر می‌رسید؛ او با فقط ده‌ها نماینده در مجلس ملیْ از توان لازم برای تبدیل بسیاری از فرامینش به قانون برخوردار نبود. میلی تا تابستان ۲۰۲۴ توانست حمایت نیروهای سنتی‌تر را جلب کند. حزب طرف‌دار ماکری که نماینده‌ی راست «جدی» به‌شمار می‌رفت به تصویب قانون پایه‌ها در کنگره کمک کرد و امکان حکم‌رانی‌اش را فراهم کرد. رأی‌دهندگان راست سنتی با تثبیت نسبی دولت به حزب میلی یعنی آزادی به‌پیش (LLA) پیوستند. و میلی توانست آن احزاب را در ائتلافی گسترده‌تر جذب کند. او هم‌چنین حمایت پارلمانی بسیاری از نمایندگان رادیکال و حتی برخی از پرونیست‌های مرتبط با فرمانداران ایالتی را به دست آورد؛ کسانی که به بودجه‌های تخصیصی از سوی دولت مرکزی وابسته بودند. این عمل‌گرایی در واقع به معنای پشتیبانی ضمنی از اصلاحات سخت‌گیرانه‌ی طرف‌دار کسب‌وکار برای ازسرگیری فرایند انباشت بود. هرچند بورژوازی آرژانتین در ابتدا میلی را قمار پرخطری می‌دانست، اما خیلی زود پیرامون او گرد آمد، زیرا او را بهترین شانس برای پیشبرد برنامه‌ی اصلاحاتِ مدت‌ها به‌تعویق‌افتاده‌ی خود می‌دید؛ بی‌آنکه این برنامه به‌واسطه‌ی اعتراضات اجتماعی کنار گذاشته شود. صندوق بین‌المللی پول در آوریل ۲۰۲۵ با اعطای وام دیگری به مبلغ ۲۰ میلیارد دلار موافقت کرد تا کاهش کنترل‌های سرمایه و شناورسازیِ مدیریت‌شده»‌ی پزو توسط میلی را پشتیبانی کند.

با وجود دشواری‌های شوک‌درمانی میلیْ حمایت از اپ در هجده ماه نخست به‌طور غیرقابل انتظاری بسیار زیاد بود؛ این شوک درمانی بنا به گفته‌ی یکی از مقامات صندوق بین‌المللی پول «افراطی‌ترین تعدیل مالی در تاریخ اقتصاد دوران صلح» بود.[11] تورم از تابستان 2024 کاهش پیدا کرد و در بهار سال بعد به زیر 40 درصد رسید. دولت رسوایی مربوط به «رمزارز لیبرا» را نادیده گرفت که میلی از آن حمایت کرده بود که درواقع معلوم شد کلاه‌برداری زنجیره‌ای بود. با این ‌حال تا تابستان 2025 نشانه‌های خستگی اجتماعی از هزینه‌های سنگین سیاست‌های ضدتورمی [انقباضی] در عرصه‌ی حقوق و دست‌مزدها و فعالیت‌ اقتصادی بیش‌ازپیش آشکار شد. نظرسنجی‌ها نشان‌دهنده‌ی کاهش تدریجی اعتماد عمومی به دولت بود و ناآرامی‌های اجتماعی نه به‌صورت فراگیر اما دائمی افزایش پیدا کردند.[12] در اواخر اوت ۲۰۲۵، انتشار فایل‌های صوتی فاش کرد که کارینا میلی (خواهر و دست‌راست رئیس‌جمهور) سه درصد از پرداخت‌های دولتی مربوط به داروهای معلولان را به حساب خود واریز کرده است، افشاگری‌ای که آسیب سیاسی جدی در پی داشت. در آرژانتین، همانند کشورهای دیگر، مردم تا وقتی اوضاع اقتصادی بد نیست، ممکن است با فساد کنار بیایند اما در دوره‌های سخت آن را توهینی دوچندان می‌دانند. قربانیانی که مردم برای مهار تورم و رکود داده بودند، اکنون با این افشاگری‌ها بی‌ارزش به‌نظر می‌رسید زیرا کسانی که از بودجه‌ی عمومی دزدی می‌کردند، همان‌ کسانی بودند که از مردم می‌خواستند با شرایط اقتصادی بد کنار بیایند و دست به فداکاری بزنند. تأثیرات این امر جدی و فوری بود: شکست حزب «آزادی به‌پیش» در انتخابات استانی بوئنوس‌آیرس در ۷ سپتامبر شکنندگی وضعیت اقتصادی را آشکار کرد. برنامه‌ی میلی که تا آن‌زمان با حمایت طبقه‌ی سرمایه‌دار و سکوت جامعه پیش می‌رفت، به بن‌بست رسید. بانک مرکزی مجبور شد برای جلوگیری از سقوط ارزش پزو در آستانه‌ی انتخابات میان‌دوره‌ای، ذخایر ارزی کشور را مصرف کند. با این ‌حال، ترکیب مخالفت گسترده با پرونیسم و نمایش تبلیغاتی ترامپ و بسانت در حمایت از میلی، تنها دوازده روز مانده به انتخابات، دو سال دیگر به عمر سیاسی آنارکوسرمایه‌دار آرژانتینی افزود.

سوابق تاریخی

میلی حالا می‌تواند سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تری را پیش ببرد؛ از اصلاح قانون کار و بازنشستگی گرفته تا مالیات. سخن‌رانی‌اش در روز پیروزی‌ نشان داد که آماده است با احزاب دیگر هم‌کاری کند و تصویری از «اتحاد ملی علیه پوپولیسم منفور پرونیستی» ارائه کرد.[13] ائتلاف آزادی به‌پیش با پشتیبانی متحدان لیبرال ـ محافظه‌کار خود در پارلمان می‌تواند اداره‌ی جدید سیاست و اقتصاد را به قانون بدل کند. هدف میلی پس از مهار تورمْ تقویت پزو و زمینه‌سازی برای ایجاد «رفاه» از طریق ورود دلارهایی است که با وعده‌ی مقررات‌زدایی، خصوصی‌سازی و امتیازات دیگر برای سرمایه‌گذاران خارجی جذب خواهند شد؛ در عمل، این همان نسخه‌ی صندوق بین‌المللی پول و «اجماع واشنگتن» است، نه آن آنارکو‌سرمایه‌داری افراطی که خودش از آن حرف می‌زند. مقوله‌ی بن‌بست گرامشی نیازمند تطبیق با شرایط آرژانتین است: در اینجا نیروی سوم سزاریستی، نیروی پ، در واقع به نقابی است برای نیروی ب یا موثرترین راه برای اجرای برنامه‌ی نیروی ب بدل می‌شود.[14] با آن‌که میلی لحن «خارج از سیستم» را حفظ می‌کند و حتی نخبگان را به «بلعیدن» تهدید می‌کند، دستورکارش کاملاً درون‌سیستمی است؛ دستورکاری که همان تریبونِ «نخبگان جهانی»، یعنی نشریه‌ی اکونومیست، آن را می‌ستاید، نشریه‌ای که نسبت به ترامپ سرد است اما از «قدرت پیام‌های اقتصادیِ سخت‌گیرانه اما منسجم که با وضوح و قاطعیت از سوی رئیس‌جمهور آرژانتین اعلام می‌شوند» به وجد می‌آید. به همین قیاس، صندوق بین‌المللی پول، مقر جهانیِ طبقه‌ی حاکم، نیز از خود بی‌خود شده و کارنامه‌ی «قوی» میلی را ستوده است.[15]

اما این برنامه قبلاً بارها در آرژانتین امتحان شده است. در گذشته، نتیجه‌ی آن همواره کاهش ارزش پول، رکود شدید و افزایش ناآرامی‌های اجتماعی بوده است. نخستین بار که این برنامه در دوران دیکتاتوری دهه‌ی ۱۹۷۰، به رهبری وزیر اقتصاد، خوزه آلفردو مارتینس دِ هوز، اجرا شد، تنها سه سال دوام آورد و با فروپاشی ارزی و اعتراضات کارگری پایان یافت. در مقابل، منم توانست استراتژی مشابهی را یک دهه حفظ کند و پیش از سقوط فاجعه‌بار سال ۲۰۰۱ و ظهور «محاصره‌ی مردمی»، پیمان اجتماعی را به‌طور قاطع به سود سرمایه بازسازی کند. دولت ماکری نیز تلاشی کوتاه برای تقویت ارزش پول انجام داد که با ورشکستکی و فرار بانک‌ها و کاهش شدید ارزش پزو خاتمه یافت.

این‌که سرنوشت میلی شبیه مارتینس دِ هوز شود یا منم یا ماکری، تا حد زیادی بستگی دارد به این‌که دلارها هم‌چنان به آرژانتین سرازیر شوند و ایالات متحده نقش «آخرین وام‌دهنده» را بازی کند یا نه. دولت امیدوار است با فروش ذخایر عظیم نفت شیل در منطقه‌ی واکا موئرتا در شمال‌شرق پاتاگونیا، که از ۲۰۱۰ در حال توسعه است، سرمایه‌ی خارجی کافی جذب کند تا روند بازسازی ادامه پیدا کند. زمان در این‌جا مؤلفه‌ای حیاتی است: امید دولت این است که در فضای نسبتاً مساعدی شامل انضباط پولی، ثبات اقتصادی و ورود سرمایه، بتواند پیش از بحران بعدی، توازن سیاسی و اجتماعی را به نفع راست تغییر دهد. حتی یک رشد اقتصادی خفیف هم می‌تواند به انسجام ائتلاف ناهم‌گون میلی کمک کند و آن را به‌صورت یک «بلوک مردمی راست‌گرا» درآورد.

در حال حاضر، حدود ۳۰ درصد از بدنه‌ی انتخاباتی را حامیان متعهدتر میلی تشکیل می‌دهند. این مجموعه شامل بخش‌هایی از خرده‌بورژوازی و صاحبان کسب‌وکارهای کوچک و متوسطِ سنتاً ضدپِرونیست است که پیش‌تر به پرو یا اوکر رأی می‌دادند اما در اثر بن‌بست سیاسی رادیکال شدند؛ جوانانِ بی‌ثباتی که خاطره‌ای از بازه‌ی زمانی رشد دولت نخست کریشنر ندارند و برای آنان نمادشکنی میلی بیان‌گر سرخوردگی خودشان از بی‌چشم‌انداز بودن آرژانتین است؛ و هم‌چنین بخش‌هایی از طبقه‌ی متوسط ‌پایین و کارگران غیررسمی که به‌شدت از تورم و سقوط موقعیت اجتماعی آسیب دیده‌اند و دیگر دولت را ضامن حقوق خود نمی‌دانند بلکه آن را منشأ فساد و ناکارآمدی می‌بینند. افزون بر این‌ها، میلی از رأی اعتراضی‌ در تمام طبقات اجتماعی نیز بهره ‌برد که بیان‌گر نارضایتی عمومی از کل ساختار سیاسی موجود بود. وضعیت اقتصادی این قشرها در شکل‌دهی به چرخه‌ی سیاسی آتی نقشی کلیدی خواهد داشت اما از هم‌اکنون می‌توان گفت که آثار فرساینده‌ی بن‌بست پِرونیستی و تورم بالا، رسوب اجتماعی پایداری در جناح راست ایجاد کرده که زدودن آن در آینده‌ی نزدیک دشوار است، در صورتی‌که پروژه‌ میلی با بحران یا رسوایی پایان یابد.

اما آیا دلار هم‌چنان سرازیر خواهد شد؟ دولت امیدوار است که حجم عظیم پولی که بانک‌های مرکزی بزرگ در هر بحران تازه به بازارهای مالی تزریق می‌کنند، منجر به سرمایه‌گذاری و اشتغال شود اما آرژانتین فضای زیادی برای مانور ندارد. برای بازسازی اعتبار، باید هزینه‌ی تمدید بدهی‌های سنگینی را بپردازد که سال آینده موعدشان فرا می‌رسد. در جهانی که تنش‌های ژئوپولیتیک و گلوگاه‌های اقتصادی هم‌هنگام شده‌اند و خشم عمومی هم شکل‌های غیرقابل‌پیش‌بینی سیاسی پیدا می‌کند، هر بحران کوچک محلی می‌تواند دوباره باعث افزایش تورم و نرخ بهره بشود، شرکت‌های بدهکار یا وام‌دهندگان به شرکت‌هایی که بیش از شاخص متعارف بدهکار هستند را به ورشکستگی بکشاند، یا اگر حباب هوش مصنوعی بترکد، صندوق‌های سرمایه‌گذاری را نابود کند. با برداشتن کنترل‌های ارزی و وابستگی پزو به دلار ــ اگر این تطابق انعطاف‌پذیر باشد ــ آرژانتین هیچ محافظت جدی‌تری در برابر تلاطم اقتصادی جهانی نسبت به سال ۱۹۹۹ نخواهد داشت.

علاوه بر این، واشنگتن امروز درگیر مسائل مهم‌تری است. بسته‌ی نجات اکتبر ۲۰۲۵ خود بیش‌ازپیش نامتناسب و ناشی از ملاحظات سیاسی دولت ترامپ بود: مبادله‌ی ارزی و خرید اوراق هم‌راه آن، با حجم ۲۰ میلیارد دلار، یکی از بزرگ‌ترین بسته‌های کمک مستقیم آمریکا به آمریکای لاتین در تاریخ است. برای یافتن نمونه‌ای مشابه، باید به بحران تکیلا در مکزیک در ۱۹۹۵ رجوع کرد؛ عملیاتی که شریک اصلی تجاری آمریکا و ضلع سوم نفتای تازه‌تأسیس را در بر می‌گرفت و واکنشی به لرزه‌ای مالی بود که کل منطقه را تهدید می‌کرد. هم‌چنین دخالت آشکار ترامپ در انتخابات میان‌دوره‌ای آرژانتین را می‌توان با حمایت محتاطانه‌تر کلینتون از انتخاب دوباره‌ی یلتسین در ۱۹۹۶ مقایسه کرد؛ زمانی که واشنگتن کاربست وام ۱۰ میلیارد دلاری صندوق بین‌المللی پول را در بخش‌هایی که هدف این صندوق نبود نادیده گرفت. اما روسیه در آن زمان شریک راه‌بردی مهمی بود که در بازه‌ی زمانی گسترش ناتو باید رضایتش حفظ می‌شد.

وضعیت آرژانتین کاملاً متفاوت است. این کشور از نظر اقتصادی و ژئوپولیتیک در مرتبه‌ی پایین‌تری در محاسبات واشنگتن قرار دارد. اقتصاد آمریکا نیز امروز تحت فشار بیش‌تری است و رادیکالیزه‌شدن رویکرد «اول آمریکا» با بخشندگی امپریالیستی ناسازگار است. بسنت شاید برای آرام کردن فشار رسانه‌های اجتماعی جریان «دوباره آمریکا را عظیم خواهیم کرد» یا مگا، پس از تثبیت موقعیت میلی با نتایج انتخابات میان‌دوره‌ای آرژانتین، به‌طور ضمنی اشاره کرد که حمایت آمریکا از این پس محدودتر خواهد شد.[16] آرژانتین در حال حاضر بزرگ‌ترین وام‌گیرنده از صندوق بین‌المللی پول است، با بدهی نزدیک به ۴۲ میلیارد دلار از مجموع ۱۲۰ میلیارد دلار منابع صندوق؛ در مقایسه، مصر ۱۱ میلیارد و اوکراین ۹ میلیارد دلار بدهکارند، در حالی که هر دو از نظر ژئوپلیتیکی بسیار مهم‌ترند. علاوه بر این، شرایط داخلی آرژانتین دیگر به اندازه‌ی دوران منم یا مارتینز دِ هوز مساعد نیست. در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰، متوسط دستمزدها در آرژانتین نسبت به استانداردهای آمریکای لاتین بالا بود و همین امر تا حدودی فشار ناشی از سیاست‌های انقباضی را کاهش می‌داد، در حالی‌که پزو نسبتاً ضعیف بود. برنامه‌ی اولیه‌ی میلی این تعادل را بر هم زده است: دستمزدهای واقعی پایین نگه داشته شده‌اند، در حالی‌که ارزش پزو برای مقابله با تورم، به‌شکلی غیرقابل دوام بالا نگه داشته شده است آن‌هم در شرایطی که دلار آمریکا به‌طور غیرعادی ضعیف شده است. در این وضعیت، یک کاهش اجباری ارزش پول دیگر مانند چرخه‌های پیشین با افزایش دست‌مزدها هم‌راه نخواهد بود و می‌تواند بحرانی اجتماعی به‌بار آورد که هیچ مجالی برای مدارا باقی نگذارد. پیامدهای سیاسی چنین بحرانی نیز ممکن است برای توجیه راه‌حل‌های آشکارا اقتدارگرایانه‌تر به کار رود، امری که سرکوب میلی علیه «پیک‌تِروس»ها از پیش نشانه‌هایی از آن را نشان داده است؛ هرچند چنین اقداماتی به‌خودی خود کمکی به حل بحران اقتصادی نخواهد کرد.

ملاحظات پایانی

برای فهم بهتر ویژگی‌های خاص پدیده‌ی «میلی»، مقایسه‌اش با راست افراطی دوران ژائیر بولسونارو در برزیل می‌تواند کمک‌کننده باشد. این دو از نظر سبک سیاسی و شخصی کاملاً متفاوت‌اند. ظاهر میلی ــ موی بلند و خط‌ریش‌های هِوی‌متالی ــ به‌هم‌راه سبک زندگی عجیب و بوهِمی‌اش، رابطه‌ی بسیار نزدیکش با خواهرش که عملاً نقش بانوی اول را دارد، و علاقه‌ی افراطی‌اش به سگش، کونان که حتی او را «پسرش» می‌نامید، تصویری نامتعارف ارائه می‌کند. در نقطه‌ی مقابل، بولسونارو تصویری آراسته از یک پدرسالارِ دامدار ارائه می‌داد که کشیشان انجیل به‌دست و نظامیان دوروبرش بودند. با این ‌حال هر دو به‌عنوان واکنشی رادیکال به شکست راست سنتی ــ ماکری در آرژانتین و تمر در برزیل ــ در حفظ حمایت مردمی هنگام تلاش برای عقب‌زدن سیاست‌های اجتماعیِ کرشنریسم و دوران لولا- دیلما ظهور کردند.

در عرصه‌ سخن‌وری، نقطه‌ی قوت میلی این است که استراتژی واقعی خود را در قالب پیام‌هایی ساده، روشن و قابل تکرار بیان می‌کند. پیام او دو بخش دارد: نخست، پیش‌برد یک «انقلاب نئولیبرالیِ ضد دولت»؛ دوم، تبدیل شکست اعتراضات اجتماعی و جنبش پیک‌تروس به حذف کامل و بی‌برگشت. این الزاماً به‌معنای نابودی کامل پرونیسم نیست ــ چهره‌ی ‌منم هم‌چنان در کاسا روسادا جایگاه ویژه‌ای دارد ــ اما به‌معنای حذف و بی‌اعتبار کردن کرشنریسم و فروبردن آن در سازوکار اداری- عمومیِ نهادهای خودگردان طبقه‌ی کارگر است. بولسونارو که از نظر سیاسی زیرک‌تر نبود، عمدتاً بر حملات ضدکمونیستی و «ضدووک» تمرکز داشت، در حالی‌که وزیر دارایی‌اش ــ فردی نخبه‌گرا و بسیار شیک‌تر از رئیس‌جمهور اما به‌همان اندازه متنفر از چپِ پیروز در انتخابات ــ در سکوت برنامه‌‌ای کاملاً طرف‌دار سرمایه را پیش می‌برد.

بولسونارو وقتی در ۲۰۱۹ به قدرت رسید، با مخالفت چندان قدرت‌مندی روبه‌رو نبود. اما مدیریت فاجعه‌بارش در دوران همه‌گیری کرونا موج بزرگی از اعتراضات به راه انداخت و او نیز مثل تقریباً همه‌ی رهبران وقت در آمریکای لاتین به‌دلیل آمار بالای مرگ‌ومیر و فشار اقتصادی در انتخابات شکست خورد. او به‌دلیل تلاش ناشیانه‌اش برای برگرداندن نتیجه‌ی انتخابات تا ۲۰۳۰ از فعالیت سیاسی محروم است اما هم‌چنان رهبری یک جنبش نیرومند راست افراطی را در دست دارد؛ جنبشی که بر کلیساها و دستگاه‌های امنیتی تکیه می‌کند و نیروهای محافظه‌کار سنتی را هم به‌خود جذب کرده است. این بلوک سیاسی کاملاً توان بازگشت به قدرت را دارد، چه با پسرش ادواردو، چه با همسرش میشل، چه با فرماندار سائوپائولو یا هر چهره‌ی دیگری. در مقابل پایگاه اجتماعی میلی بیش‌تر حالت «توده‌ای شناور» را دارد و میراث سیاسی او هنوز شکل نگرفته است.

برای فهم تجربه‌های موفق راست‌گرایانه‌ای که در سال‌های اخیر در کشورهایی مثل برزیل، آرژانتین، هند، ترکیه، مجارستان، لهستان، روسیه و البته آمریکا رشد کرده‌اند، نمی‌توان فقط به مواضع متضاد «فاشیسم کلاسیک» در برابر «دموکراسی لیبرال» محدود ماند. چنین مواضعی بحث را به یک قطب‌بندی بی‌حاصل می‌کشاند: عده‌ای با هر پیش‌روی راست‌گرایانه فریاد «فاشیسم!» سر می‌دهند و عده‌ای دیگر با اشاره به این‌که نهادهای نمایندگی هنوز برقرارند، تهاجمی بودن و تازگیِ این راست‌های جدید را کم‌اهمیت جلوه می‌دهند. نظریه‌پردازان کلاسیک فاشیسم چنین ساده‌سازی‌ای نمی‌کردند. نوشته‌های فوق‌العاده دوراندیشانه‌ی تروتسکی درباره‌ی قدرت‌گیری نازیسم، در اصل تحلیل‌هایی بودند که از دل یک وضعیت مشخص سربرمی‌آوردند.[17] بر پایه‌ی همین تحلیل‌ها بود که او درباره‌ی تهدید فیزیکی و نهادی راست افراطی علیه سازمان‌های کارگری هشدار داد و از ضرورت یک سیاست واحد برای دفاع از آن‌ها سخن گفت اما نه سیاستی که تابع بورژوازی لیبرال باشد؛ همان نیرویی که خود در ایجاد بحرانی نقش داشت که راست افراطی از آن تغذیه می‌کرد. تروتسکی که از جزیره‌ی پرینکیپو می‌نوشت، فاشیسم را نشانه‌ی بحران نهایی سرمایه‌داری ارزیابی می‌کرد؛ درست مانند لنین در جنگ جهانی اول، او معتقد بود مبارزه با معلول باید به مبارزه با علت تبدیل شود. اتو باوئر که در اتریش در بازه‌ی زمانی بین دو جنگ جهانی می‌نوشت، فکر می‌کرد انقلاب سوسیالیستی پیشاپیش شکست خورده و فاشیسم برای نابودکردن سوسیالیسم رفرمیست سرکار آمده است. آنجلو تاسکا که در فرانسه‌ی اشغال‌شده می‌نوشت، این فکر را یک گام جلوتر برد و گفت فاشیسم «ضدانقلاب پس از فروکش انقلاب» است، یعنی تلاشی برای تمام کردن کار بعد از آن‌که مقاومت کارگری عملاً از پاافتاده است.[18] به بیان دیگر راست تهاجمی هم زمانی قدرت می‌گیرد که طبقه‌ی حاکم ضعیف است و برای شکست تهدید انقلابی دست به اقدامات افراطی می‌زند، و هم زمانی که طبقه‌ی حاکم قوی است و می‌خواهد کار را تمام کند.

نیروهای مردمی در آمریکای لاتین، گاه به‌طور منسجم و گاه غیرمنسجم، در کشورهای مختلف تلاش کردند راه‌کارهایی چپ‌گرایانه برای خروج از بحران‌های نئولیبرالی دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ پیدا کنند. در این فرآیند آنان میزان نابرابری در این قاره را بر حسب شاخص جینی تا اندازه‌ای کاهش دادند، سطح سوادآموزی را بالا بردند و برنامه‌های پایه‌ای برای مبارزه با فقر را متحقق کردند، هرچند جز در مورد استثنایی کوبا هیچ‌کدام از این کشورها از ساختارهای مالکیت سرمایه‌دارانه فاصله نگرفتند. ظهور چین فرصت‌هایی تازه ایجاد کرد: پروژه‌های زیرساختی مقرون‌به‌صرفه، بازارهای صادراتی جدید و کالاهای ارزان. با این ‌حال، بسیاری از این تلاش‌ها مثل نمونه‌ی آرژانتین یا به بن‌بست رسیدند یا از درون فرسوده شدند، با این وجود ، مجموعه‌ای از تجربه‌ها از بودجه‌ریزی مشارکتی در پورتو آلگره و مسیونه‌های کاراکاس گرفته تا قانون‌اساسی‌گرایی بومی در بولیوی، موسیقی کوبا و نظریه‌ی انتقادی در برزیل از سال 2000 به بعد تصویری الهام‌بخش از آمریکای لاتین ارائه کردند؛ درست در زمانی که آمریکا افغانستان، عراق، لیبی و سوریه را بمباران می‌کرد، حباب‌های مالی می‌ساخت و نظارت و کنترل را گسترش می‌داد.

با نگاهی به استراتژی دولت ترامپ پیرامون آمریکای لاتین، از اعزام ناوگان نیروی دریایی آمریکا به کارائیب برای هدف قرار دادن بقایای فرسوده‌ی انقلاب بولیواری (با کوبا به‌مثابه‌ی هدف نهایی)، تا اختصاص ۲۰ میلیارد دلار برای کمک به میلی جهت مقابله با «فرهنگ بیمارِ چپ رادیکال»، و هم‌چنین تعرفه‌های ۵۰ درصدی علیه برزیلِ لولا که ظاهراً به درخواست ادوارد بولسونارو بود، هدف کاملاً روشن است: یک‌سره کردن کار. این البته به‌معنای آن نیست که ترامپ یا میلی موفق خواهند شد. در آرژانتین، «وتوی اجتماعی» پس از وحشت دیکتاتوری ۱۹۸۳-۱۹۷۶ دوباره سر برآورد و بار دیگر پس از مهندسی اجتماعی گسترده‌ی دوران مِنم، در کل آمریکای لاتین نیز سرمایه‌داری پیرامونی با دشواری‌هایی روبه‌روست که در قاره‌ای با سنت‌های نیرومند مقاومت مردمی و ظرفیت کمِ جذب هژمونیک، بارها و بارها موج‌های اعتراضی تازه‌ای ایجاد کرده است. با این ‌حال این امر نشان‌دهنده‌ی موانع و مشکلاتی است که چپ با آن‌ها روبه‌رو هستند.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از The Meaning of Milei نوشته‌ی Martín Mosquera که در این لینک یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[1].‌ «من پادشاهم و تکه‌پاره‌ات می‌کنم / همه‌ی کاست‌ها خوراک دل‌خواه من‌اند». ترانه‌ی Panic Show از گروه راک La Renga برای میلی به نوعی سرود شخصی تبدیل شده است؛ او متن این ترانه را عوض کرده تا به «کاست‌های» پرونیست ــ دشمنان سیاسی‌اش ــ اشاره کند، در حالی‌که در متن اصلی «هم‌دستان» آمده نه «کاست‌ها».

[2].‌ ترامپ برای خبرنگاران علت کار خود را چنین توضیح داد: «همه می‌دانند او کار درست را می‌کند. ولی یک فرهنگ بیمارِ چپِ افراطی وجود دارد، گروهی از آدم‌های خطرناک که می‌خواهند او را بد نشان بدهند»:

AllisonGriner, ‘“Not going to waste our time”: Trump hinges us aid to Argentinaon election’, Al-Jazeera, 14 October 2025.

[3].‌ در این زمینه بنگرید به آثار خوان کارلوس توره، به‌ویژه:

La formación del sindical-ismo peronista, Buenos Aires 1987; El gigante invertebrado: Los sindicatos en elgobierno 1973–1976, Buenos Aires 1995; Clase obrera y peronismo, BuenosAires 2005

[4].‌ بنگرید به واکاوی کلاسیک دانیل جیمز:

 Resistance and Integration: Peronism and the Argentine Working Class, 1946–1976, Cambridge 1988

[5]. Adrián Piva, Acumulación y hegemonía en la Argentina menemista, Buenos Aires 2012

[6]. Larry Rohter, „With New Chief, Uruguay Veers Left, in a Latin Pattern“, New York Times, 1. März 2005

[7]. Piva, Economía y política en la Argentina kirchnerista, Buenos Aires 2015

[8].‌ ‌نشانه‌های نخستینِ تعارض از ۲۰۰۵ پدیدار شد، زمانی که اختلاف بر سر سیاست پیرامون دستمزد به استعفای وزیر اقتصاد، روبرتو لاوانیا، انجامید؛ او طرف‌دار مهار دستمزدها بود اما کرشنرها بر رشد اقتصادی تأکید داشتند.

[9].‌ «وقتی نیروی مترقی الف با نیروی ارتجاعی ب درگیر می‌شود، نه‌فقط ممکن است الف بر ب یا ب بر الف پیروز شود، بلکه ممکن است هیچ‌یک از این نیروها بر دیگری غلبه نکنند و هر دو یکدیگر را تحلیل ببرند و سپس نیروی سوم پ از بیرون وارد شده، باقی‌مانده‌ی آن‌ها را به تابعیت خود را در می‌آورد»:

Antonio Gramsci, Selections from the Prison Notebooks, hrsg. von Quintin Hoare und Geoffrey Nowell Smith, London 1971, S. 219

[10].‌ این استدلال را آدریان پیوا در‘Milei, desmovilizaciónpopular y avance autoritario’, Jacobin América Latina, 10 December 2024 مطرح کرده است.

[11]. Quoted in Michael Stott and Ciara Nugent, ‘How is Javier Milei performing after nearly 11 months in office?’, ft, 23 October 2024.

[12]. „Milei, lejos de captar a la oposición“, D’Alessio/Irol, 7. August 2025

[13]. „El discurso completo de Javier Milei tras la victoria en las elecciones legislativas nacionales“, Clarín, 27. Oktober 2025

[14].‌ گرامشی این مقوله را صرفاً یک ابزار تحلیلی درک می‌کرد و بر این نکته تاکید می‌کرد که انواع گوناگونی از سزاریسم، نظیر پیشرو یا ارتجاعی وجود دارد و «معنای دقیق هر نوع فقط از تاریخِ عینی قابل بازسازی است، نه با قواعد سرانگشتی جامعه‌شناختی»:

Selections from the Prison Notebooks, p. 219

[15]. Leader, ‘Choosing the chainsaw’, Economist, 1 November 2025; ‘IMF Executive Board Approves 8-Month $20 billion Extended Arrangement forArgentina’, International Monetary Fund press release, no. 25/101, 11 April2025.

[16]. “Javier’s chance “, Economist, 1. November 2025

[17]. Leo Trotzki, The Struggle against Fascism in Germany, New York 1971

[18]. Otto Bauer, “Fascism“(1936), in Tom Bottomore und Patrick Goode (Hg.), Austro-Marxism, Oxford 1978; Angelo Tasca, La Naissance du fascisme: l’Italie de 1918 à 1922, Paris 1938; englische Ausgabe: The Rise of Italian Fascism, 1918–1922, London 2010.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5iy

آرمان‌شهرباوری لنین

آرمان‌شهرباوری لنین

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

 

نورمن لوین

ترجمه‌ی: دلشاد عبادی

 

در تعریف «دولت» در آثار مارکسیستیْ نوعی تنش یا دوگانگی وجود دارد. یک سنت درون مارکسیسمْ دولت را بازتابی از طبقه می‌داند، در حالی که سنت دیگر دولت را بازتابی از «جامعه» تلقی می‌کند. کتاب‌شناسی موجود آثار مارکس و انگلس، آرشیو نظری موجود، در زمانی که لنین شروع به پژوهش درباره‌ی این متون کرد، عمدتاً به مفهوم دولت- طبقه اختصاص داده شده بود و بنابراین نوع پاسخ‌هایی را تعیین می‌کرد که بنا بود لنین از پرسش‌های خود دریافت کند.

در آثار خود مارکس ــ اگر او را از انگلس جدا کنیم ــ هر دو تعریف دیده می‌شود: دولت به‌مثابه‌ی بازتاب طبقه و دولت به‌مثابه‌ی بازتاب جامعه. با این حال، به نظر مارکس میان دولت و حکم‌رانی (سیاست‌ورزی) تفاوتی بود.

دولت همواره نهاد بیگانگی است. دولت، که از قدرت فرااجتماعی سربرمی‌آورد و پایه‌ای در پیشه‌های بالفعل جامعه‌ی مدنی ندارد، همیشه سرچشمه‌ی سلطه‌ی طبقاتی است. از این‌رو، وقتی مارکس از براندازی دولت سخن می‌گفت، مقصودش دفاع از هرج‌ومرج نبود؛ به نظر او حکم‌رانی می‌تواند بدون دولت باشد.

الغای دولت به معنای الغای هر نوع حکم‌رانی نبود. جامعه به‌مثابه‌ی عاملیتی بارور شامل تقسیم‌کار‌های خاص و پیشه‌های مجزا است. جامعه به‌مثابه‌ی عاملیتی بارور، مرکب از پیشه‌ها و پیکربندی‌های اقتصادی مجزا، به قواعد رفتاری نیاز دارد. حکم‌رانی یعنی وضع قواعد برای سازمان اجتماعی بر پایه‌ی ساختارهای واقعی جامعه‌ی مدنی. مثلاً، در جامعه‌ای که اکثریت تولیدکننده و زحمت‌کش آن دهقانان و کارگران هستند، قواعد آن باید به‌دست دهقانان و کارگران وضع شود؛ یا در جامعه‌ای که اکثریتِ تولیدکننده و زحمت‌کش مدیران و دیوان‌سالاران باشند، قواعد آن باید به‌دست مدیران و دیوان‌سالار وضع شود. وقتی قواعد روال‌های یک جامعه‌ی مدنی از سوی گروه‌های بالفعل همان جامعه مدنی برقرار می‌شود، یعنی وقتی میان پیکربندی اجتماعی و قانون اجتماعی هماهنگی کامل باشد، حکم‌رانی وجود دارد. دولت فقط وقتی وجود دارد که قواعد روال جامعه‌ی مدنی را طبقه‌ای وضع می‌کند که خود را از جامعه‌ی مدنی جدا می‌کند و دیگر نماینده‌ی آن جامعه‌ی مدنی نیست. در این معنا، آن طبقه بیرون از جامعه می‌ایستد و بنابراین وقتی قوانینی وضع می‌کند، قانونِ «قدرت دولتی» است. بنابراین، به نظر مارکس، جامعه‌ای بدون دولت کاملاً سازگارست با جامعه‌ای که حکم‌رانی دارد. دولت و حکم‌رانی به دو فرایند کاملاً متفاوت برای برقراری قواعد اجتماعی اشاره دارند.

بر پایه‌ی این تعریف‌ها می‌توان نظریه‌ی سیاست‌ورزی در اندیشه‌ی مارکس را در آن نوشته‌هایی بررسی کرد که وی در آن‌ها از تز دولت به‌مثابه‌ی بازتاب جامعه سخن گفته است. این‌ها نوشته‌هایی بودند که لنین به آن‌ها دست‌رسی نداشت.

۱) موضوع حکم‌رانیْ جامعه‌ی مدنی است. جامعه‌ی مدنی را می‌توان سازمان اجتماعی‌- تولیدی یک نظام حکومتی دانست؛ شبکه‌ای متشکل از گروه‌ها، پیکربندی شغلی، خانواده‌ای و تولیدیِ آن نظام حکومتی. پیش از آن‌که نظریه‌ای از سیاست‌ورزی در مارکس شکل بگیرد، باید نظریه‌ای از اقتصاد سیاسی وجود می‌داشت. شناخت از سازمان اجتماعی باید مقدم بر هر گونه برساخت حاکمیت سیاسی باشد. پس لازم بود ابتدا درک کنیم چگونه جامعه‌ی مدنی عمل می‌کند.

۲) مارکس آنارشیست نبود. او تشخیص می‌داد که هر جامعه‌ی مدنی نیاز به حکم‌رانی دارد. بنابراین، وقتی مارکس از براندازی دولت و طبقه سخن می‌گفت، مقصودش براندازی گروه و حکم‌رانی نبود. در چارچوب نظریه‌ی مارکس درباره‌ی سیاست‌ورزی می‌توان به نحو کاملاً منسجمی به حذف دولت و طبقه اندیشید و هم‌هنگام نوعی حکم‌رانی را حفظ کرد که به پیکربندی جامعه‌ی مدنی کمابیش نزدیک باشد. اصلِ حکم‌رانی نزد مارکس اذعان می‌کرد که قانون‌گذاری باید هم‌شکل و متناظر با پیکربندی‌های اجتماعی‌ـ‌ اقتصادیِ نظام حکومتی باشد.

۳) اصطلاح «سپهر سیاسی» را باید صرفاً به معنای قانون‌گذاری برای سازمان اجتماعی درک کرد. بنا به این تعریف مارکسی، اصطلاح «سپهر سیاسی» آن‌گاه دو معنای متفاوت را دربرمی‌گیرد. نخست، «سپهر سیاسی» دولت یا طبقه وجود دارد که به قانونگذاری در زمینه‌ی رفتار اجتماعی- اقتصادی در چارچوب طبقه یا اشاره دارد. «سپهر سیاسی» دولت همانا سپهر بیگانگی و ازخودبیگانگی است. این همان سپهری است که در آن قوانین وضع می‌شود و بر رشدونمو ناعادلانه‌ی قدرت و سلطه استوار است؛ یعنی بر شالوده‌های فرا‌اجتماعیِ قدرت. دوم، می‌توان از «سپهر سیاسی» حکم‌رانی سخن گفت. این تعبیر به فرایندِ قانون‌گذاری‌ای اشاره دارد که در آنْ پیکربندی‌های واقعیِ جامعه‌ی مدنی پیش‌فرض و مبنا قرار می‌گیرند. آشکارا در فرایندِ وضعِ قواعد اجتماعیْ وجودِ رهبری، اجماع، سازش و همسازی ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است. «سپهر سیاسی» حکم‌رانی این کنش‌ها را به منزله‌ی کارکردهایی مشروع به رسمیت می‌شناسد. آن‌ها فی‌نفسه هیچ انحصار بر قدرتی را بیرون از سپهر اجتماعی شکل نمی‌دهند یا از آن پشتیبانی نمی‌کنند. اصل بنیادی این است که رویه‌هایی که قوانین را وضع می‌کنند باید رویه‌هایی باشند که در آن اولویت سپهر اجتماعی بارز باشد. مارکس به این معنای اخیر معتقد بود که زندگی سیاسی پس از الغای دولت و طبقه تداوم می‌یابد.

مارکس به‌طور این برکشیدگی جامعه- دولت را در متون زیر تبیین کرده است: درباره‌ی مسئله‌ی یهود، دست‌نوشته‌های پاریس، نقد فلسفه‌ی حق هگل، و گروندریسه. هیچ‌یک از این آثار به‌جز درباره‌ی مسئله‌ی یهود در دست‌رس لنین نبود. لنین کتاب از میراث ادبی فرانتس مهرینگ را که در ۱۹۰۲ منتشر شده بود می‌شناخت. مجموعه‌ی مهرینگ درباره‌ی مسئله‌ی یهود را برای نخستین بار منتشر کرد اما شامل متون دیگری که در بالا به آن اشاره کردیم نبود.[۱] نقد فلسفه‌ی حق هگل نخستین بار در مجموعه‌ی آثار کامل مارکس ـ انگلس (MEGA1) دی. ریازانف در ۱۹۲۷[۲]، سه سال پس از مرگ لنین منتشر شد. دست‌نوشته‌های پاریس ابتدا توسط وی. آدوراتسکی در مگا در ۱۹۳۲ منتشر شد،[۳] در حالی که یادداشت‌هایی بر {کتاب} آنارشی و دولتِ باکونین در مجموعه آثار مارکس ـ انگلس، آلمان‌شرقی، در ۱۹۶۹[۴] و گروندریسه عملاً در ۱۹۵۳ منتشر شد. لنین از بخش عمده‌ی نوشته‌های مارکس که در آن‌ها پیوستگی جامعه- دولت با وضوح بیش‌تری مطرح شده بود، بی‌بهره ماند.

با این همه لنین درباره‌ی مسئله‌ی یهود را از طریق آشنایی‌اش با کتاب مهرینگ، از میراث ادبی، می‌شناخت، اما هرگز در هیچ یک از نوشته‌هایش به آن اشاره نکرد. لنین به این دلیل نظری ابراز نکرد زیرا این جستار برایش معماگونه بود. ناآشنایی با دیگر آثار مارکس که در آن‌ها پیوستگی جامعه- دولت واکاوی شده بود موجب شد که لنین ابزار مفهومی لازم را برای درک این مقاله نداشته باشد و بنابراین آن را بررسی نکرد.

اما دلایل دیگری وجود دارد که مانع از پرداختن خلاقانه‌ی لنین به این جنبه‌ی انسان‌شناختی مارکسیسم ــ یعنی بینشی از سیاست‌ورزی که متناظر با واحدهای تولیدی جامعه است ــ شد. لنین با وجه پروبلماتیک جامعه در دست‌کم دو اثر انگلس، منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت و آنتی‌دورینگ آشنا بود. این دو اثر، به علاوه‌ی جنگ داخلی در فرانسه نوشته مارکس، پایدارترین تاثیر را بر تحول ایدئولوژی لنین درباره‌ی دولت داشتند. با این همه، لنین به دلیل الزامات ناشی از پراکسیس سیاسی خود در دهه‌ی ۱۸۹۰ از پرداختن خلاقانه به این وجه پروبلماتیک جامعه باز ماند. در آن زمان، دغدغه‌ی اصلی لنین رد جامعه‌شناسی نارودنیکی به عنوان وسیله‌ای برای مشروعیت بخشیدن به برنامه‌ی حزبی مارکسیستی بود.

جامعه‌شناسان و اقتصاددانان نارودنیکی، هم‌چون میخایلوفسکی و دانیلسون، از ایده‌ی یک «جامعه‌ی» طبیعی استفاده می‌کردند تا با گسترش مارکسیسم مقابله کنند. آنان که در برابر نفوذ اقتصاد مارکسیستی مقاومت می‌کردند و مدعی بودند که سرمایه‌داری در روسیه ریشه نمی‌دواند، تصویری آرمانی از جامعه‌ای طبیعی ارائه دادند که گویا در برابر توسعه‌ی سرمایه‌داری مصون است. بدین ترتیب، مفهوم «جامعه» در کاربرد نارودنیکی‌اش ابزاری ایدئولوژیک بود برای نفی مفهوم طبقه.

لنینِ جوان، یعنی لنین از ۱۸۹۳ تا ۱۸۹۸، تمرکز خود را بر جای‌گزینی ایده‌ی جامعه با ایده‌ی «مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریا» گذاشت و مأموریت پلخانف را ادامه داد تا حزب نارودنیکی را با حزبی مارکسیستی پشت سر بگذارد. او در آثاری چون دوستان مردم کیانند؟ (۱۸۹۴)، ویژگی رمانتیسم اقتصادی (۱۸۹۷)، میراثی که از آن چشم می‌پوشیم (۱۸۹۷) و به‌ویژه توسعه‌ی سرمایه‌داری در روسیه (۱۸۹۸)، تبیین نارودنیکی از «جامعه» را به‌مثابه‌ی چیزی بیرون و جدا از تمایز طبقاتی اقتصادی به سخره گرفت. از نظر لنین، جامعه برآمده از مبارزه‌ی طبقاتی بود. هرچند لنین نخست از طریق آثار انگلس با تمایز میان جامعه و دولت آشنا شد، اما مقتضیات دخالت سیاسی او در دهه‌ی ۱۸۹۰ مانع از آن شد که بتواند به‌گونه‌ای سازنده با ایده‌ی «جامعه» روبه‌رو شود: او «جامعه» را پنداری رمانتیک- ارتجاعی تلقی می‌کرد.

به علاوه، از آن‌جا که بیش‌تر آثار مارکس درباره‌ی پیوستگی جامعه- دولت در دست‌رس لنین نبود، متونی که از مارکس ـ انگلس می‌شناخت عمدتاً به الگوی دولت به‌مثابه‌ی بازتاب طبقه تعلق داشت. در این برداشت، جامعه نه فقط به طبقه فروکاسته می‌شد، بلکه دولت نیز به طبقه تقلیل می‌یافت. علاوه بر این، اگر طبقه مترادف سلطه‌ی انسان بر انسان بود، نابودی طبقه نه تنها هم‌راه با نابودی دولت بود بلکه هم‌زمان به معنای رفع نیاز به سیاست‌ورزی و هر شکلی از کنترل اجتماعی تلقی می‌شد. در آثار موجود انگلس نیز همین گرایش به تقلیل دولت- طبقه غالب بود: نوشته‌‌های انگلس پیرامون انگلستان دهه‌ی ۱۸۴۰ واکاوی تقلیل‌گرای یک‌سره طبقاتی از جامعه‌ی انگلستان است و بسیاری از مفسران (گرچه من با آن مخالفم) معتقدند که این انگلس بود که مفهوم «دولت- طبقه» را به اندیشه‌ی مارکس وارد کرد. به علاوه، کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری این باور لنین داشت که دولت مترادف با سلطه‌ی طبقاتی است. انگلس در این کتاب فروپاشی کمونیسم ابتداییِ تیره‌های (gens) کهن را پیش از ظهور مالکیت و سلطه‌ی طبقاتی توصیف می‌کند و هرگاه لنین نیاز به پشتوانه‌ی نظری برای این موضع خود مبنی بر هم‌سانی دولت و طبقه داشت، معمولاً به همین اثر مهم انگلس استناد می‌کرد. در واقع، نفوذ تعیین‌کننده‌ی انگلس بر لنین از طریق آنتی‌دورینگ و منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت چنان قوی بود که دیدگاه ماکسیمیلیان روبل، اریک هابسبام و ژرژ اوپت (که با آن‌ها هم‌نظرم) را تأیید می‌کند که انگلس بود که مارکسیسمِ بین‌الملل دوم را شکل کرد. تأثیر انگلس بر لنین در دو اثر دولت و انقلاب و ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم به‌ویژه چشم‌گیر است؛ و بی‌گمان آنتی‌دورینگ الهام‌بخش اصلی هر دو اثر بود.

برای مشاهده‌ی این‌که چگونه مجموعه‌ی متون مارکس- انگلس را که لنین در اختیار داشت تحت سلطه‌ی الگوی دولت- طبقه بود، کافی است به صفحات دولت و انقلاب و دفتر آبی لنین: مارکسیسم و دولت بنگریم. این مجموعه شامل آثار زیر است: مانیفست کمونیست، جنگ داخلی در فرانسه، مبارزات طبقاتی در فرانسه، هیجدهم برومر لویی بناپارت، نقد برنامه‌ی ارفورت، نقد برنامه‌ی گوتا، آنتی‌دورینگ، منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، فقر فلسفه، مسئله‌ی مسکن، درآمدی بر جزوه‌ی بورکهایم، درباره‌ی اقتدار، «بی‌اعتنایی سیاسی»، مقدمه‌ی انگلس بر جنگ داخلی در فرانسه (۱۸۹۱)، نامه‌ی انگلس به ببل (۱۸۷۵)، نامه‌ی مارکس به کوگلمان (۱۸۷۱)، نامه‌ی مارکس به ویدِمایر (۱۸۵۲)، مقدمه‌ی انگلس بر انترناسیونال‌ها از فولک‌شتات، مقدمه‌ی ۱۸۸۲ انگلس بر ترجمه‌ی روسی مانیفست و مقدمه‌ی ۱۸۷۲ مارکس و انگلس بر همان اثر. اگر نبودِ آثار مارکس درباره‌ی «دولت به‌مثابه‌ی بازتابی از جامعه» و در عوض، حضور فراگیر آثار مربوط به «دولت به‌مثابه‌ی بازتابی از طبقه» را در نظر بگیریم، روشن می‌شود که میراث نظری مارکسیستی‌ای که در ۱۹۱۷ در برابر لنین قرار داشت، بر پیوند «طبقه و دولت» متمرکز بود.

نه تنها کتاب از میراث ادبی مهرینگ هم‌چون منبعی از متون مارکس برای لنین عمل می‌کرد، بلکه مجله‌ی نویه سایت کائوتسکی نیز منبعی دیگر به شمار می‌رفت، زیرا این مجله پس از ۱۹۰۰ انتشار متون منتشر‌نشده‌ی مارکس و انگلس را آغاز کرده بود. لنین خواننده‌ای مشتاقِ مجله‌ی نویه سایت بود و با دقت، این متون تازه را در ایدئولوژی خود درباره‌ی دولت جذب می‌کرد. برخی از مهم‌ترین متونی که نخستین بار در نویه سایت منتشر شدند و با اندیشه‌ی لنین درباره‌ی دولت ارتباط داشتند عبارت‌اند از: نوشته‌ی انگلس، پیرامون نقدِ طرحِ برنامه‌ی سوسیال‌دموکراتیک، (۱۹۰۱) ۱۸۹۱، نامه‌ی انگلس به ببل در مارس ۱۸۷۵ (۱۹۱۱)، نوشته‌ی انگلس درباره‌ی اقتدار (۱۹۱۳)، مقاله‌ی مارکس بی‌اعتنایی سیاسی (۱۹۱۳) و نامه به دکتر کوگلمان (۱۹۰۲).[۵] همان‌گونه که مجموعه‌ی مهرینگ، از میراث ادبی، متونی از مارکس را که به تداوم جامعه و دولت می‌پرداختند منتشر نکرد، نویه سایت نیز چنین نکرد. در واقع، تمام آثار منتشرشده در نویه سایت بر مدل «دولت- طبقه» متمرکز بودند و کمونیسم را در قالب آنارشیسم تعریف می‌کردند. این امر به‌ویژه درباره‌ی نامه‌ به دکتر ال. کوگلمان و نامه‌ی انگلس در مارس ۱۸۷۵ به ببل صادق بود که تأثیری بسیار عمیق بر لنین گذاشتند. در ۱۹۰۷ ویراست روسی نامه‌های مارکس به کوگلمان منتشر شد که لنین برای آن «مقدمه» نوشت.[۶] لنین از نامه‌های مارکس به کوگلمان آموخت که کمون پاریس نمونه‌ای از دیکتاتوری پرولتاریا بود و دولت مترادف با سلطه‌ی طبقاتی است. از نامه‌ی انگلس به ببل نیز دریافت که پس از نابودی کامل دولت بورژوایی، دولت پرولتری نیز خود از میان خواهد رفت و اداره‌ی امور جای‌گزین حکم‌رانی سیاسی خواهد شد. اسناد منتشرشده در نویه سایت باور لنین به مدل دولت- طبقه و نیز پذیرش ضمنی تعریف کمونیسم به‌مثابه‌ی شکلی از آنارشیسم را تأیید کردند.

با دقت می‌توان دید که هرچند لنین در نهایت تفاوت میان مارکس و انگلس و نظریه‌های سیاسیِ متناقضِ «دولت به مثابه‌ی طبقه» (انگلس) و «دولت به مثابه‌ی جامعه» (مارکس) در مارکسیسم را رد کرد، او از نخستین کسانی بود که به اختلافی میان مارکس و انگلس درباره‌ی ماهیت دولت توجه نشان داد. هرچند او سرانجام این تفاوت‌ها را توجیه و تأیید کرد که مارکس و انگلس دیدگاه‌هایی کاملاً مشابه داشته‌اند، در دولت و انقلاب به ناسازگاری میان نقد برنامه گوتا مارکس و نامه‌ی ۲۸ مارس ۱۸۷۵ انگلس به ببل اشاره کرد. لنین بیم داشت که در نگاه نخست «شاید چنین به نظر برسد که مارکس بسیار بیش‌ از انگلس ”مدافع دولت“ است و اختلاف نظر میان این دو نویسنده درباره‌ی مسئله‌ی دولت بسیار چشم‌گیر است».[۷] لنین به جنبه‌های آنارشیستی و آرمان‌شهری‌تر اندیشه‌ی انگلس اشاره می‌کرد، یعنی این ایده که پس از دیکتاتوری پرولتاریا، دولت و طبقه سرانجام از میان می‌روند و جای خود را به اداره‌ی امور می‌سپارند، در حالی که مارکس، به‌زعم لنین، آگاهی بیش‌تری نسبت به این امر داشت که حتی پس از فروپاشی سرمایه‌داری، شکلی از سیاست‌ورزی هم‌چنان باید وجود داشته باشد.

با این‌ حال، این بینش لنین زودگذر بود چرا که به‌سرعت به گردآوری کل مجموعه‌ی آثار موجود مارکس و انگلس پرداخت تا نشان دهد هر دو در نهایت بر نابودی و درهم ‌شکستن دولت تأکید داشتند. در همین جا، نبودِ دست‌نوشته‌های پاریس، گروندریسه، و نقد فلسفه‌ی حق هگل مانع شد تا لنین این بینش اولیه خود را گسترش دهد. تمامی این نوشته‌های مارکس بر نیاز به حکم‌رانی پس از براندازی دولت سرمایه‌داری اشاره دارد. کمونیسم، از دید مارکس، آنارشیسم نبود؛ بلکه او به نوعی حکم‌رانی سیاسی اذعان می‌کرد، رویه‌هایی که با واحدهای تولیدی جامعه در جامعه‌ا‌ی کمونیستی هم‌خوانی داشته باشد. دو سنت نظری درون اندیشه‌ی مارکسیستی وجود دارد، و آن نوشته‌های مارکس درباره‌ی دولت که از دست‌رس لنین بیرون مانده بود، می‌توانست تأیید کند که میان مارکس و انگلس در این زمینه تفاوت‌هایی واقعی وجود داشته است.

در واقع، لنین کتاب دولت و آنارشی باکونین را خوانده بود. در دفترچه‌های آبی لنینْ ارجاع کتاب‌شناختی به این اثر باکونین وجود دارد، اما او هیچ اظهارنظر محتوایی درباره‌ی کار باکونین نکرد. در مقابل، مارکس نه‌تنها کتاب باکونین را خوانده بود، بلکه در یادداشت‌هایی بر آنارشی و دولت باکونین به‌طور مفصل درباره‌ی آن نظر داده بود. نظر مارکس درباره‌ی باکونین نشان می‌داد که مارکس کمونیسم را وضعیتی بی‌دولت نمی‌دانست، بلکه باور داشت که شکلی از حکم‌رانی در جامعه‌ی کمونیستی وجود خواهد داشت. شباهت فراوانی میان نقد برنامه‌ گوتا و یادداشت‌هایی بر آنارشی و دولتِ باکونین وجود دارد. متاسفانه در ۱۹۱۷ مجموعه‌ی آثار در دست‌رس مارکس شامل این یادداشت‌ها بر باکونین نمی‌شد و لنین از محتوای آن‌ها بی‌اطلاع ماند.

لنین که از میراث نظری خود مارکس در زمینه‌ی نظریه‌ی سیاسی دور افتاده بود، ناگزیر کاملاً بر میراث انگلس تکیه داشت. سه اندیشمند مهم سوسیالیست که پیش از آشنایی انگلس با مارکس (به‌جز موسی هس) بیش‌ترین تأثیر را بر انگلس نهادند، عبارت بودند از سن‌سیمون، رابرت اوئن و شارل فوریه. در واقع، شارل فوریه یکی از ژرف‌ترین تأثیرها را بر اندیشه‌ی انگلس گذاشت.

انگلس آشکارا جنبه‌های لیبرتارین جنسی اندیشه‌ی فوریه را رد کرد، اما چهار عنصر از اندیشه‌ی سیاسی فوریه تأثیری ماندگار بر انگلس گذاشت: این عناصر عبارتند از: (۱) رشد و پرورش کامل استعدادهای انسانی؛ (۲) پایانِ تقسیم اجتماعی کار؛ (۳) پایانِ طبقات اجتماعی مبتنی بر مالکیت خصوصی؛ (۴) پایانِ دولت. من هر یک از این عناصر را جداگانه بررسی می‌کنم.

(۱) فوریه در جامعه‌ی آرمان‌شهری‌ای که می‌خواست برقرار کند و آن را فالانستِر می‌نامید، معتقد بود که هر فرد می‌تواند استعدادها و توانایی‌های گوناگون خود را به‌کمال بپرورد. فوریه با ایده‌ی تخصصی‌شدن اقتصادی و حرفه‌ای مخالف بود و باور داشت که اگر انسان‌ها بتوانند استعدادهای متنوع خود را به کار گیرند و به آن بپردازند، سعادت آن‌ها فزونی خواهد گرفت. مارکس و انگلس نیز در بخش فوئرباخ از ایدئولوژی آلمانی نوشتند: «اما در جامعه‌ی کمونیستی، که هیچ کس حوزه‌ی فعالیت انحصاری ندارد و هرکس می‌تواند در هر شاخه‌ای که بخواهد آموزش ببیند، جامعه تولید کلی را سامان می‌دهد و این امکان را برایم فراهم می‌کند که همان‌گونه که مایلم امروز کاری بکنم و فردا کاری دیگر: صبح‌ها شکار کنم، بعدازظهرها ماهی بگیرم، عصر‌ها دام پرورش دهم، پس از شام نقد بنویسم بی‌آن‌که هرگز صرفاً شکارچی، ماهی‌گیر، دام‌پرور یا منتقد بشوم.»[۸] هرچند مارکس و انگلس هرگز به این نغمه‌های رمانتیک- آرمان‌شهری بازنگشتند، این جمله زیر نفوذ فوریه نوشته شده بود و تصور جامعه‌ای که تنوع حرفه‌ای انسان‌ها را تشویق می‌کند، یکی از ویژگی‌های معرف نظم کمونیستی برای هم مارکس و هم انگلس باقی ماند.

(۲) به علاوه، ایده‌ی چرخش مشاغلْ فوریه را ترغیب کرد که باور کند می‌توان از تقسیم اجتماعی کار نیز فراتر رفت. در جامعه‌ی آینده، از آنجا که انسان‌ها در مقوله‌های اجتماعی کارِ به نحوی مستمر تثبیت نخواهند شد، شالوده‌‌ی اجتماعیِ تقسیم اجتماعی کار نیز از میان می‌رود و بدین‌سان خودِ تقسیم اجتماعی کار نیز سرانجام ناپدید خواهد شد. حتی انگلسِ متأخر ــ نویسنده‌ی آنتی‌دورینگ و منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت ــ هم‌چنان باور داشت که ریشه‌کن‌کردن تقسیم اجتماعی کار پیش‌شرطِ از میان رفتن طبقات اجتماعی است.

(۳) با از میان رفتن تقسیم اجتماعی کار، پایه‌ی اجتماعیِ طبقات اجتماعی متکی بر مالکیت خصوصی نیز از بین می‌رود. طبقات اجتماعی از نظر فوریه و انگلسْ از آن‌رو ظهور می‌کنند که گروهی خاص در جامعه با انجام یک وظیفه‌ی تولیدی نظیر پرورش دام یا شکار برای گوشتْ بر آن منبع تولیدی تسلط می‌یابد. به بیان دیگر، منبع تولیدی‌ای که تقسیم اجتماعی کار در اختیار یک گروه می‌گذاشت، پایه‌ی شکل‌گیری طبقه‌ی اجتماعی نیز می‌شد، زیرا آن گروه آن منبع را تصاحب می‌کرد و آن را دارایی خود می‌دانست. این دقیقاً همان توصیفی است که انگلس در منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت عرضه می‌کند.

(۴) با از میان رفتن تقسیم اجتماعی کار و نابودی طبقات اجتماعی مبتنی بر مالکیت، خودِ دولت نیز از میان خواهد رفت. فوریه آنارشیست بود و باور داشت که دولت جای خود را به فدراسیونی از انجمن‌های آنارشیستی- کمونیستی خواهد داد. انگلس نیز هرگز از این باور دست نکشید که کمونیسم مترادف با جامعه‌ای بی‌دولت است.

آنارشیسمِ فوریه در کار سن‌سیمون نیز تکرار شد، اما سرچشمه‌ی آن در سن‌سیمون متفاوت بود. در واقع، انگلس ایده‌ی جای‌گزینی اداره‌ی امور به‌جای لزوم حکم‌رانی انسان‌ها را از سن‌سیمون گرفت.[۹]

با این همه، سن‌سیمون نه از الغای طبقات اجتماعی طرفداری می‌کرد، نه مدافع الغای تقسیم اجتماعی کار بود. برعکس، او ضرورت حفظ طبقات و تقسیم‌های سیاسی و اجتماعی کار را باور داشت و می‌خواست نخبگانی علمی برسازد که جامعه‌ را اداره کنند. سن‌سیمون پوزیتیویستی اجتماعی بود که ریشه‌های فکری‌اش به کندورسه بازمی‌گشت و تا کُنت امتداد می‌یافت. او به جامعه‌ای باور داشت که در کنترلِ یک اشرافیتِ علمی باشد. او نوعی افلاطون‌گرایِ فن‌سالار بود که می‌پنداشت فقط نخبگان علمی می‌توانند وفور اقتصادی پدید آورند و در نتیجه فقر را از میان ببرند. از دید او، هنگامی که جامعه به دست این کاهنان علمی سپرده شود، دیگر نیازی به دولت نخواهد بود. دولت جای خود را به نوعی اداره یا بوروکراسی خواهد داد که با دقتی پیشرفته همه‌ی نیازها را برآورده می‌سازد، خدمات لازم را در اختیار مردم قرار خواهد داد و از آنجا که هیچ محرومیتی باقی نمی‌ماند، نیازی به اجبار و کنترل نیز احساس نخواهد شد. به این معنا، آنارشیسم سن‌سیمون از نوعی پدرسالاری علمی سرچشمه می‌گرفت: این احساس که نخبگان علمی می‌توانند وفور اقتصادی بیافرینند و بنابراین حق دارند قیم‌وار جامعه را اداره کنند و نقش افلاطونیِ پاسدارانِ دانا را بر عهده گیرند.

سنت‌های فوریه‌ای و سن‌سیمونی به‌روشنی در کتاب آنتی‌دورینگ انگلس بیان شده‌اند؛ اثری که نقطه گذار این سنت‌ها به اندیشه لنین و به‌ویژه به اثر او یعنی دولت و انقلاب بود.

انگلس در فصل «نظریِ» آنتی‌دورینگ برخی از دقیق‌ترین توصیف‌های خود از جامعه‌ی کمونیستی آینده را عرضه کرد. از دید او، به‌سبب پیشرفت‌های عظیم علم و فناوری، نیروهایی که با فروپاشی سرمایه‌داری و رفع بندهای بازدارنده‌ی آن می‌توانستند بارآوری اقتصادی خود را چند برابر کنند، جامعه‌ی کمونیستی جامعه‌ای سرشار از وفور اقتصادی خواهد بود که در آن تمامی نیازها برآورده می‌شود. وفور اقتصادی در چنین جامعه‌ای به تقسیم اجتماعی کار پایان می‌دهد، زیرا هرچه فناوری تولیدِ فراوانی بیش‌تر گسترش یابد، نیاز اقتصادی- اجتماعی به تخصصی‌شدن شغلی و تخصص حرفه‌ای کاهش می‌یابد. انگلس در آنتی‌دورینگ دیگر از ایده‌ی فوریه‌اییِ چرخش شغلی به‌منزله‌ی راهی برای رفع تقسیم اجتماعی کار بهره نمی‌گیرد، بلکه به‌جای آن ایده‌ی وفور فناورانه را مطرح می‌کند. اما اگرچه ابزار متفاوت است، هدف همان است. به‌علاوه، وقتی نیاز اجتماعی به تقسیم کار از میان برود، پیامدهای آن یعنی طبقه‌ی اجتماعی مبتنی بر مالکیت نیز از میان خواهد رفت. بدین‌سان، سنت فوریه‌ایی حضوری چشم‌گیر در آنتی‌دورینگ داشت؛ جایی که انگلس هم‌چنان به تبیین دولت به‌مثابه‌ی بازتاب طبقه پایبند بود. از نظر فوریه، تمدن و نیز دولت هر دو نهادهای سرکوب‌گر بودند، و انگلس نیز این دیدگاه فوریه‌ایی را بازتاب می‌دهد که در آنتی‌دورینگ می‌نویسد: «به‌محض آن‌که دیگر هیچ طبقه‌ی اجتماعی‌ای برای تحت انقیاد نگهداشتن وجود نداشته باشد، به‌محض آن‌که هم‌راه با سلطه‌ی طبقاتی و مبارزه‌ی فردی برای بقا که بر هرج‌ومرج پیشین تولید مبتنی بود از میان برود، دیگر چیزی برای سرکوب باقی نمی‌ماند که نیازمند نیروی سرکوب‌گر خاصی، یعنی دولت، باشد.» از این دیدگاه، هم‌سانی کمونیسم و آنارشیسم در اندیشه‌ی انگلس ناشی از آن بود که او مفهوم سیاست‌ورزی را به‌تمامی به مقوله‌ی دولت فروکاست. هنگامی که انگلس از موضع تقلیل‌گرای طبقاتی آغاز کرد، یعنی وقتی که استدلال می‌کرد دولت بازتابِ طبقه است، و مدلِ دولت‌ به‌مثابه‌ی بازتاب طبقه را طرح می‌کرد، و زمانی که سیاست را با دولت یکی می‌گرفت، ناگزیر در منطق خود به آنارشیسم می‌رسید؛ زیرا در این دستگاه استدلالی، سرنگونیِ طبقه به معنای سرنگونیِ دولت بود، و از آن‌جا که دولت و سیاست دو مقوله‌ی متناظر به‌شمار می‌رفتند، لغوِ دولت نهایتاً فقط می‌توانست به لغوِ سیاست بینجامد.

سنت سن‌سیمونی نیز در آنتی‌دورینگ نیرویی بالقوه و اثرگذار بود. در واقع، جمله‌ی زیر از انگلس این ایده‌ی سن‌سیمونی را ‌که اداره‌ی امور هم‌چون جای‌گزینی برای سیاست و دولت عمل می‌کند به‌تمامی رونویسی می‌کند. انگلس درباره‌ی جامعه‌ی کمونیستی نوشت: «حکومت بر انسان‌ها جای خود را به اداره‌ی امور و هدایت فرایندهای تولید می‌دهد. دولت ”لغو“ نمی‌شود، بلکه زوال می‌یابد‌.» انگلس با این دو جمله به‌روشنی نشان می‌دهد که کمونیسم را با نوعی آنارشیسم یکی می‌گیرد، زیرا مشخصاً تأکید می‌کند که «حکومت بر اشخاص» در جامعه‌ی کمونیستی پایان می‌یابد. هنگامی که دولت به‌سبب زوال به نیستی برسد، دیگر «حکومت بر اشخاص» وجود نخواهد داشت؛ یعنی اساساً هیچ زندگی سیاسی‌ای باقی نمی‌ماند.

انگلس علاوه بر این فراخوان برای پایان‌دادن به طبقه و دولت، اصلاحات دیگری را نیز مطرح می‌کرد که خاستگاه آن‌ها نیز در ادبیات آرمان‌شهری- آنارشیستی قرار داشت. انگلس در آنتی‌دورینگ خواستار از میان بردن هرگونه تفاوت میان شهر و روستا شد.[۱۲] به علاوه ضرورت حذف تفاوت‌های میان کار یدی و کار فکری را نیز می‌دید.[۱۳] سرانجام، انگلس بارها از واژه «انجمن» به‌مثابه‌ی اصطلاحی توصیفی برای اشاره به جامعه‌ی سوسیالیستی آینده استفاده کرد. واژه‌ی «انجمن» در آثار آرمان‌شهرباورانه‌ی پیشامارکسی به‌طور گسترده به‌کار می‌رفت تا به جامعه‌ی آینده‌ای اشاره کند که با جامعه‌ی دولت‌محور کنونی تفاوت دارد: این واژه‌ای است با هاله‌ی معناییِ بی‌دولتی؛ و هنگامی که در نوشته‌های انگلس ظاهر می‌شد، همین دلالت را نیز با خود حمل می‌کرد.

آنتی‌دورینگ مهم‌ترین نیروی فکریِ کتاب دولت و انقلاب لنین بود. لنین ایده‌های خود را درباره‌ی دولت از آنتی‌دورینگ گرفت و بر همین اساس بود که کمونیسم و آنارشیسم را بر پایه‌ی آنتی‌دورینگ معادل هم تلقی کرد. سنت آرمان‌شهری در دولت و انقلاب هم‌چنان ادامه یافت، و پیشینیان دوردست این کتاب فوريه و سن‌سیمون بودند که از طریق انگلس به لنین منتقل شدند.

لنین در دولت و انقلاب گرفتار نوعی تقلیل‌گرایی شد که دولت را صرفاً بازتابِ طبقه می‌دانست. او به پیروی از انگلس، چنین فرض کرد که پایان طبقات به معنای پایان دولت است و پایان دولت نیز به معنای پایان هرگونه حکم‌رانی. لنین در دولت و انقلاب مفهوم سن‌سیمونیِ جای‌گزین‌شدن حکم‌رانی بر انسان‌ها با اداره‌ی امور را تکرار کرد. لنین با جای‌گزینی حکومت با ادارهْ همانند انگلس این پیش‌فرض را پذیرفت که «کارکردهای عمومی سرشت سیاسی خود را از دست خواهند داد» و در جامعه‌ی کمونیستی اساساً نیازی به سیاست نخواهد بود.[۱۴]

لنین هم‌چنین جامعه‌ی کمونیستی‌ای را توصیف می‌کرد که در آن، کارِ مولد به فعالیتی مکانیکی و تکراری فروکاسته می‌شود. او جامعه‌ای را در ذهن داشت که در آن ساختارهای بوروکراتیکِ عظیمْ کارِ تولیدی را استاندارد و هماهنگ می‌سازند. لنین بارها از ضرورتِ «حسابداری و کنترل» یا تنظیم و نظارت نظام‌مند بر همه‌ی فعالیت‌های تولیدی سخن می‌گفت. سرانجام، هنگامی که کل نیروی کار به تکنیک‌های حسابداری و کنترل خو کنند، ورود به جامعه‌ی کمونیستی ممکن خواهد شد، زیرا نیروی کار فرایند تولید را بر اساس عادت انجام خواهد داد. به طور خلاصه، عادت جای‌گزین حکم‌رانی می‌شود.[۱۵] لنین جامعه‌ای را تصور می‌کرد شبیه به جهانِ رمان والدن دو بی.اف. اسکینر، که در آن شرطی‌سازی روان‌شناختیْ رفتارهای اجتماعیِ قابل قبول را در میان جمعیت به‌وجود می‌آورد و بدین‌سان هرگونه نیاز به سیاست یا حکومت را از میان برمی‌برد.

با این حال، لنین از روان‌شناسی رفتارگرایانه به‌عنوان ابزاری برای رسیدن به هدف آنارشیستیِ الغای طبقه‌ی اجتماعی و از میان بردن تقسیم اجتماعیِ کار استفاده کرد. همان‌طور که انگلس وفور اقتصادی را راهی برای غلبه بر طبقات اجتماعی و تقسیم اجتماعی کار می‌دانست، لنین نیز تحت تأثیر تیلوریسم یا مدیریت علمیْ مکانیزه‌کردن فرایند کار را کارآمدترین شیوه برای ازمیان‌بردن طبقه و تقسیم کار تلقی می‌کرد. فرض لنین، که ادامه‌ی اندیشه‌ی فوریه نیز بود، این بود که اگر کارکردهای تولیدی کاملاً روال یابند و یک‌دست‌ شوند، آن‌گاه کل نیروی کار قادر خواهد بود آن‌ها را انجام دهد. اگر وظایف تولیدی بتوانند به این شکل چرخش و گردش پیدا کنند، دیگر نیازی به تخصص یا مهارت شغلی نخواهد بود؛ در نتیجه تقسیم کار اجتماعی از میان می‌رود و هم‌راه با آن طبقه‌ی مبتنی بر مالکیت نیز نابود می‌شود. تیلوریسمِ لنین وسیله‌ای بود برای دست یافتن به نوعی آنارشیسم از طریق شرطی‌سازی محیطی. افزون بر این، مکانیزه‌کردن کار راه دیگری برای تحقق یکی از انتظارات سنت آنارشیستی بود: زدودن هرگونه تفاوت میان کار فکری و کار یدی.

لنین در نوشته‌های دیگرش، مثلاً در خطابیه به کنگره‌ی سوم بین‌الملل کمونیستی (۱۹۲۱)، تصریح کرده بود که برق‌‌رسانی به روستا یکی از پیش‌شرط‌های سوسیالیسم است. لنین می‌خواست فناوری مدرن را به روستا بیاورد، زیرا هدفش استانداردسازی و همگانی‌سازی فرایند کار بود. یک فرایند کارِ همگانی به معنای شکل‌گیری یک روان‌شناسی یا عادت مشترک در طبقه‌ی کارگر است. اما لنین با ایده‌ی برق‌‌رسانی و در نتیجه مکانیزه‌ کردن بخش کشاورزی در واقع در حال تحقق‌بخشیدن به آرمان آرمان‌شهری حذف تفاوت میان شهر و روستا بود. لنین سنت انگلس و فوریه را ادامه می‌داد که استانداردسازی فرایند کار و درآمیختن شهر و مزرعه را روشی مهم برای غلبه بر تقسیم اجتماعی کار می‌دانستند.

با این حال، هرچند لنین برای وجود سیاسی در یک جامعه‌ی کمونیستی نقشی قائل نبود، ضروری است میان دو معنای متفاوت واژه‌ی «آنارشیسم» تمایز بگذاریم. باید میان این دو تفکیک کرد: (۱) آنارشیسم به‌مثابه‌ی یک تاکتیک سیاسی، (۲) آنارشیسم به‌مثابه‌ی فقدان نظریه‌ی سیاسی. لنین یک آنارشیستِ تاکتیکی نبود. او به‌طور کامل آنارشیسم باکونین را که خواهان قیام پرولتری و محو فوری دولت بود، رد می‌کرد. از نظر لنین، دولت با یک ضربه ناپدید نمی‌شود؛ بلکه در دوره‌ی سوسیالیسم ابزاری حیاتی برای حاکمیت پرولتاریا است و تنها در مرحله‌ی کمونیسم است که به پایان می‌رسد.

اما لنین در معنای دومِ آنارشیسم، یعنی آنارشیسم به‌مثابه‌ی فقدانِ نظریه‌ی سیاسی، یک آنارشیست بود. زیرا «زوال» دولت در بالاترین مرحله‌ی سوسیالیسم، یعنی کمونیسم، در نهایت به آنارشیسم یا فقدانِ کاملِ زندگی سیاسی می‌انجامید. از آن‌جا که لنین از الگوی دولت به‌مثابه‌ی بازتابِ طبقه شروع می‌کرد، ناگزیر به این نتیجه می‌رسید که پس از نابودی دولت، نه سیاست و نه حکم‌رانی هیچ‌گونه وجودی نخواهند داشت.

لنین درنیافت که حتی پس از «زوال» طبقه و دولت، نیاز به وجودِ سیاسی هم‌چنان باقی خواهد ماند. این همان سنت کارل مارکس بود که می‌خواست دموکراسی مبتنی بر حقوق را با دموکراسی مبتنی بر نیاز و تولید جای‌گزین کند. مارکس خواهان نوعی سیاست و شکلی از حکم‌رانی بود که در آن کنترل دموکراتیک و مردمی ــ و نه کنترل یک اقلیتِ مالک یا دستگاه دولت ــ بر وسایل تولید و توزیع برقرار باشد. وقتی لنین نتوانست ایده‌ی مارکسیِ سیاست و حکم‌رانی را درک کند، ابزار فکری لازم برای ساختن یک نظریه‌ی سیاسیِ مارکسی درباره‌ی دولت را از دست داد. و زمانی که اتحاد شوروی پس از ۱۹۲۰ در روسیه به‌سوی صنعتی‌سازی و سرمایه‌داریِ دولتیِ انحصاری کشیده شد، در ذهن لنین هیچ مفهومِ سیاسی‌ای درباره‌ی جامعه‌ی سوسیالیستی وجود نداشت تا ماهیت تمامیت‌خواهِ دولتی امپریالیستی را که در روسیه بنا می‌کرد، بر او آشکار کند.

 

* این مقاله ترجمه‌ای است از Lenin’s Utopianism نوشته Norman Levine که در این‌جا یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[1]. Mehring, Franz, Aus dem literarischen Nachlass, Stuttgart, J. H. W. Dielz, 1902, 4 Bände.

[2]. Rjazanov, D., Karl Marx – Friedrich Engels Gesamtausgabe, Frankfurt, Marx-Engels Archive, 1927, Band 1.

[3]. Adoratsky, V., Karl Marx – Friedrich Engels, Frankfurt, Marx-Engels Archive, 1932, Band 3.

[4]. Marx-Engels Werke, Berlin, Dietz Verlag, 1969, Band 18.

[5]. Die Neue Zeit, Stuttgart, Dietz Verlag, Band 17,18,19.

[6]. Lenin, V., Collected Works, Moscow, Progress Publishers, 1972, Vol. 12, pp. 104-112.

[7]. Lenin, V., ‘State and Revolution’, in Selected Works, New York, International Publishers, 1967, Vol. II, p. 210.

[8] Marx, K. and Engels, F., ‘The German Ideology’, in Writings of the Young Marx on Philosophy and Society, ed., Lloyd D. Easion and Kurt Guddai, New York, Doubleday and Company, 1967, pp. 424-425.

[9]. Saint-Simon, Henri, Selected Writings, ed. by Keith Taylor, New York, Holmes and Meier, 1975, p. 207. For further information on Saint-Simon see Manuel, Frank and Manuel, Fritzie, Utopian Thought in the Western World, Cambridge, Harvard University Press,1979. Also, Manuel, Frank The New World of Henri Saint-Simon, Cambridge, Harvard University Press, 1956.

[10]. Engels, Friedrich, Anti-Dühring trans. Emile Burns, New York, International Publishers, 1966, pp. 306-307.

[11]. Ibid., p. 307.

[12]. Ibid., p. 316.

[13]. Ibid., p. 319. For further comments on utopianism in Marxist Thought, see Meissner, Maurice, Marxism, Utopianism, Maoism, Madison, University of Wisconsin Press, 1983.

[14]. Lenin, V., ‘State and Revolution’, Selected Works, p. 344.

[15]. Ibid., pp. 344-345.

[16]. Lenin, V., ‘Third Congress of the Communist International’ in Selected Works, Vol. Ill, pp. 622-623.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5hX

 

همچنین پیرامون # دولت

درکِ نقد مارکس بر فلسفه‌ی حق هگل

نقد مارکس بر فلسفه حق هگل

مفهوم دولت در فلسفه‌ی‌ مارکس و انگلس

مارکس جوان درباره‌ی دولت

پی‌گفتار بر ویراست جدید آلمانی

هجدهم برومر لویی بناپارت اثر مارکس

صحنه‌ی سیاسی و سیاستِ نمایندگی

لنین و دیکتاتوری

دیدگاه لنین درباره‌ی دولت

زایشِ «دولت و انقلاب»

مسئله‌ی دموکراسی و دیکتاتوری

مسئله‌ی دموکراسی و دیکتاتوری

مسئله‌ی دموکراسی و دیکتاتوری

نقد لنین از کائوتسکی مرتد

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

جوکا گرونو

ترجمه‌ی: بهرام صفایی

 

لنین برای نخستین بار پس از انقلاب روسیه کائوتسکی را مرتد از مارکسیسم خواند. او پیش از آنْ هم‌چون بسیاری دیگر، کائوتسکی را مارکسیستی راستین و اصیل می‌دانست. شناخته‌شده‌ترین و شدیدترین انتقاد از کائوتسکی زمانی از سوی لنین مطرح شد که کائوتسکی مستقیماً و بی‌هیچ قید و شرطی از انقلاب روسیه و از برداشت لنین از دیکتاتوری پرولتاریا انتقاد کرد. نقد لنین به او پس از انتشار کتاب دیکتاتوری پرولتاریا در ۱۹۱۸ اوج خود رسید. از آن پس، کائوتسکی به «مرتد از مارکسیسم» بدل شد. لنین در کتاب انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد[۱] برداشت کائوتسکی از دموکراسی و دیکتاتوری پرولتاریا را به‌شدت نکوهید.

سرشت سوسیالیستی انقلاب روسیه و دیکتاتوری پرولتاریا آماج‌های اصلی کتاب دیکتاتوری پرولتاریا کائوتسکی بود. هم لنین و هم کائوتسکی نسبت میان دیکتاتوری و دموکراسی را مسئله‌ی اصلی می‌دانستند.[۲] واکاوی این دو شیوه‌ی حکم‌رانی مضمون اصلی جزوه‌ی کائوتسکی را تشکیل می‌داد. تفسیر کائوتسکی از مفهوم مارکسیِ دیکتاتوری پرولتاریا به نظر لنین کاملاً نادرست بود، هرچند کائوتسکی می‌کوشید از موضع خود هم‌چون مفسر اصیل مارکسیستی دفاع کند و مدعی بود که مارکسْ دیکتاتوری پرولتاریا را نه شکلی از حکومت بلکه وضعیت یا شرایط خاصی، یا قسمی دولت میانجی میان حکومت بورژوایی و حکومت راستین پرولتری تلقی می‌کرد.[۳] لنین تلاش کائوتسکی را مضحک می‌پنداشت. به نظر لنین خطای اصلی کائوتسکی آن بود که میان دموکراسی به‌طور کلی و دموکراسی بورژوایی به‌طور خاص هیچ تمایزی نمی‌نهاد، او حتی مسئله‌ی سرشت طبقاتی دموکراسی بورژوایی را نیز زیر سوال نمی‌برد. دموکراسی از دید لنین همواره به نفع یک طبقه‌ی خاص است.[۴]

به نظر لنین، کائوتسکی فقط یک مسئله را به درستی درک کرده بود: دیکتاتوری بدین معناست که یک طبقه‌ در جامعه از حقوق سیاسی‌اش محروم می‌شود، و این طبقه در دوران دیکتاتوری پرولتاریا همانا بورژوازی است. اما هم‌هنگام این ادعای کائوتسکی خطا بود که دیکتاتوری پرولتاریا معادل دیکتاتوری‌ گروهی کوچک از افراد است که بقیه‌ی جامعه را از حقوق دموکراتیک‌شان محروم می‌کند. برعکس، دیکتاتوری پرولتاریا نزد لنین برابر است با عالی‌ترین شکل دموکراسی طبقه‌ی کارگر و سایر عناصر تهیدست جامعه. دیکتاتوری انقلابیِ پرولتاریا معادل همان قدرتی است که در مبارزه‌ی طبقاتی به دست آمده و حفظ و اعمال آن حتی با توسل به خشونت علیه بورژوازی ادامه می‌یابد. این قدرت، قدرتی است رها از قید هر قانون.[۵]

به گفته‌ی لنین، کل ایده‌ی بحث کائوتسکی درباره‌ی دموکراسی و دیکتاتوری به نظر می‌رسد بر تلاش برای پنهان کردن تفاوت بنیادی میان گذار خشونت‌آمیز و گذار مسالمت‌آمیز به سوسیالیسم استوار است. کائوتسکی با هرگونه کاربرد خشونت در انقلاب مخالفت می‌ورزید:

«کائوتسکی به‌گونه‌ای بی‌سابقه مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا را تحریف کرده و مارکس را به لیبرالی عادی فروکاسته است؛ یعنی خود کائوتسکی تا سطح لیبرالی تنزل یافته که جملات پیش‌پاافتاده‌ای درباره‌ی ”دموکراسی ناب“ بر زبان می‌راند، محتوای طبقاتیِ دموکراسی بورژوایی را بزک می‌کند و از همه مهم‌تر از به‌کارگیریِ خشونت انقلابی از سوی طبقه‌ی ستم‌دیده هراس دارد. کائوتسکی با چنین ”تفسیری“ از مفهوم ”دیکتاتوری انقلابیِ پرولتاریا“، که خشونت انقلابیِ طبقه‌ی ستم‌دیده علیه ستم‌گرانش را از آن می‌زداید، رکورد جهانیِ تحریف لیبرالیِ مارکس را شکسته است. برنشتین مرتد در برابر کائوتسکی مرتد توله‌سگی بیش نیست.»[۶]

لنین پیوسته تکرار می‌کرد که دموکراسی پرولتاریایی میلیون‌ها بار دموکراتیک‌تر از هر شکل دموکراسی بورژوایی است. این حقیقت بنیادی از سوی کائوتسکی درک نشد، زیرا او هرگز با مسئله‌ی سرشت طبقاتی دموکراسی مواجه نشد ــ مسئله‌ای که مرز میان مارکسیست راستین و مارکسیست لیبرالی که می‌خواهد خود را مارکسیست بنمایاند، تعیین می‌کند. از دید لنین، روسیه‌ی شوروی دموکراتیک‌ترین کشور جهان است، زیرا کارگران و دهقانان پرولتری در آن از حق آزادی گردهمایی، آزادی مطبوعات و حق انتخاب نمایندگان خویش در نهادهای دولتی برخوردارند، و این حقوق نه صوری، همانند دمکراسی بورژوایی، بلکه واقعی‌اند؛ شرایط مادی تحقق آن‌ها در روسیه‌ی شوروی فراهم است.[۷] این واقعیت ساده نشان می‌دهد که دموکراسی شورایی در واقع دموکراسیِ فرودستان است و در همین معنا تفاوتی اساسی با هرگونه دموکراسیِ صوری دارد که در آن تنها ثروتمندان می‌توانند نهادهای دموکراتیک را به سود منافع خویش به کار گیرند.

کائوتسکی گمان نمی‌کرد سوویت‌ها بتوانند به یک نهاد دولتی مبتنی بر نمایندگی بدل شوند، هر چند نقش آنان را به عنوان سازمان‌دهنده و تحریک‌کننده‌ی طبقه‌ی کارگر می‌پذیرفت. اما به نظر لنین، موضع کائوتسکی عجیب بود. کائوتسکی تصدیق می‌کرد که پرولتاریا حق دارد علیه سرمایه، که پرولتاریا و کل ملت را تحت ستم و انقیاد قرار می‌دهد، پیکار کند. از سوی دیگر، تایید نمی‌کرد که نهادهای ایده‌آل پرولتری، یعنی سوویت‌ها، می‌توانند به یک قدرت دولتی واقعی بدل شوند. بدین‌سان، موضع کائوتسکی موضع خرده‌بورژوایی بود که از مبارزه‌ی طبقاتی و نتیجه‌ی منطقی آن یعنی قدرت دولتی سوسیالیستی می‌هراسید.[۸]

نقد لنین از کائوتسکی را می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد: کائوتسکی ماهیت دیکتاتوری پرولتاریا به طور عام و گونه‌ی روسی آن را به طور خاص درک نمی‌کرد. او با درخواست حفظ و رواج نهادهای دموکراتیک به شکل بورژوایی‌شان آشکار کرد که درک نمی‌کند دموکراسی همیشه هم‌ارز اعمال قدرت یک طبقه بر طبقه‌ی دیگری است و دیکتاتوری پرولتاریا در واقعیت دموکراتیک‌ترین شکل اعمال قدرت دولتی است؛ واقعیت این است که سرمایه‌داران و مالکان زراعی بزرگ از حقوق دموکراتیک‌شان محروم شده‌اند و حقوق سیاسی کارگران و دهقانان فقیر در واقع فراگیرتر از هر زمان دیگر است. لنین به رغم نقدش در اصل امکان تثبیت سوسیالیسم را بدون محروم‌کردن بورژوازی از حقوق دمکراتیک پیشین خود منکر نمی‌شد ــ هر چند به آن بیش‌تر به عنوان یک استثناء می‌اندیشید. دموکراسی پارلمانی در کشورهای توسعه‌یافته‌ی معینی با سنت‌های دیرینه‌ی آزادی سیاسی و دموکراسی، می‌توانست حتی در خلال دوره‌ی گذار خفظ شود، دوره‌ی گذاری که تحت این شرایط می‌تواند مسالمت‌آمیزتر باشد.[۹]

معروف‌ترین نوشته‌ی لنین درباره‌ی مسئله‌ی دولت سوسیالیستی، دولت و انقلاب است که استدلال مشابهی دارد. لنین در آن از برداشت «مارکسیستی» از دیکتاتوری پرولتاریا در برابر ایده‌های لیبرالی کائوتسکی دفاع می‌کند:

«نظریه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی، که از سوی مارکس در خصوص دولت و انقلاب سوسیالیستی به کار بسته شد، به‌ناگزیر به پذیرش حاکمیت سیاسی پرولتاریا، یعنی دیکتاتوری آن، می‌انجامد، یعنی قدرتی یکپارچه که مستقیماً به نیروی مسلح مردم متکی است. سرنگونی بورژوازی تنها زمانی ممکن است که پرولتاریا به طبقه‌ی حاکم بدل شود، چنان‌که بتواند مقاومت اجتناب‌ناپذیر و بی‌رحمانه‌ی بورژوازی را درهم شکند و همه‌ی کارگران و استثمارشدگان را برای برپایی نظام اقتصادی جدید سازمان دهد. پرولتاریا به قدرت دولتی نیاز دارد، سازمانی متمرکز از نیرو، و سازمانی از خشونت، هم برای درهم‌ شکستن مقاومت استثمارگران و هم برای رهبری توده‌ی‌ عظیم جمعیت ــ دهقانان، خرده‌بورژوازی و نیمه‌پرولترها ــ در کار سازمان‌دهی اقتصاد سوسیالیستی.»[۱۰]

مارکسیست واقعی، ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا را به رسمیت می‌شناسد. پرولتاریا باید دستگاه سرکوبگر دولت را درهم شکند؛ وظیفه‌ای که در راستای منافع هم طبقه‌ی کارگر و هم دهقانان است:

«از سوی دیگر، او [مارکس] تصریح کرد که ”درهم‌ شکستن“ دستگاه دولتی به سود منافع هم کارگران و هم دهقانان است؛ این امر آنان را متحد می‌کند و در برابرشان وظیفه‌ی مشترکی می‌نهد: برانداختن «انگل» و جای‌گزینی آن با چیزی نو.»[۱۱]

کمون پاریس از نظر مارکس نمونه‌ی اصلی این «ارگان نوین» بود که جای‌گزین دستگاه کهنه‌ی دولتی می‌شود. هنگامی که این دستگاه دولتی جای خود را به ارگان جدید بدهد، وجود سازمانی ویژه برای اِعمال قدرت دیگر ضرورتی ندارد. مردم خود ستم‌گر را بازمی‌شناسند و می‌توانند به نحو موثری آن را مهار کنند.[۱۲] فرایند پژمردن دولت آغاز می‌شود. هنگامی که کارکرد سرکوبگر دولت منسوخ شود، پژمردن دولت به‌واسطه‌ی ساده شدن کارکردهای سازوبرگ دولتی ممکن می‌شود:

«فرهنگ سرمایه‌داری تولیدِ بزرگ‌مقیاس، کارخانه‌ها، راه‌آهن، خدمات پستی، تلفن و جز آن را پدید آورده است؛ و بر این پایه، اکثریت عظیمی از کارکردهای ”قدرت دولتی“ پیشین چنان ساده شده‌اند که می‌توان آن‌ها را به عملیات بسیار ابتدایی ثبت، بایگانی و کنترل فروکاست، و این کارها را هر فرد باسواد می‌تواند به آسانی با مزد معمولی کارگری انجام دهد. این کارکردها می‌توانند (و باید) از هر نشانه‌ای از امتیاز و از هر شباهتی به ”شکوه مقام رسمی“ تهی شوند.»[۱۳]

پژمردن دولت درونمایه‌ای است که در نوشته‌های کائوتسکی مطرح نشده بود، هرچند لنین صریحاً او را به‌سبب این غفلت نقد نکرد. با این همه، تفاوت چندانی میان برداشت لنین و کائوتسکی از دولت سوسیالیستی آینده وجود نداشت. بنا به نظر کائوتسکی، حتی در سوسیالیسم نیز وجود دولتی متمرکز برای سازمان‌دهی تولید ضروری است. تصور لنین نیز کمابیش مشابه بود، چنان‌که در توصیف او از دولت آینده در دولت و انقلاب آشکار می‌شود. لنین اداره‌ی پست را نمونه‌ی آرمانی دولت سوسیالیستی آینده می‌خواند:

«باید کل اقتصاد را بر پایه‌ی الگوی خدمات پستی سازمان داد، به‌گونه‌ای که تکنسین‌ها، سرکارگران و حسابداران، و نیز همه‌ی مقامات، حقوقی بالاتر از ”مزد کارگر“ دریافت نکنند، و همگی زیر نظارت و رهبری پرولتاریای مسلح کار کنند ــ این هدف فوری ماست. این همان دولت و همان شالوده‌ی اقتصادی است که به کار ما می‌آید. چنین سازمانی، هم الغای پارلمانتاریسم را به‌دنبال دارد و هم حفظ نهادهای نمایندگی را؛ همین است که طبقه‌ی کارگر را از فحشای بورژواییِ این نهادها رهایی می‌بخشد.»[۱۴]

استعاره‌ی خدمات پستی چندان تفاوتی با توصیف کائوتسکی از دولت آینده نداشت؛ به نظر کائوتسکی، همانند لنین، کارخانه‌ی‌ صنعتی مدرن، که مسائل کارایی فنی و برنامه‌ریزی را از پیش حل کرده بود، الگوی دولت آینده به شمار می‌رفت.[۱۵]

با این حال، تفاوتی اساسی میان دو این برداشت وجود داشت. در دولت و انقلاب، مفهوم دموکراسی نزد لنین تقریباً در نقطه‌ی مقابل دیدگاه کائوتسکی قرار داشت. بنا به نظر لنین، دموکراسی بورژوایی همیشه برابر است با حکومت یک اقلیت:

«ما در جامعه‌ی سرمایه‌داری، حتی اگر در بهترین شرایط ممکن رشد کند، کم و بیش دموکراسی کامل در جمهوری دموکراتیک داریم. اما این دموکراسی همواره در محدوده‌های تنگی محصور است که استثمار سرمایه‌داری تعیین کرده، و در نتیجه در عمل همیشه دموکراسی‌ای است برای اقلیت، فقط برای طبقات دارا، فقط برای ثروتمندان. آزادی در جامعه‌ی سرمایه‌داری همان است که در جمهوری‌های یونان باستان بود: آزادی برای برده‌داران. شرایط استثمار سرمایه‌داری چنان است که بردگان مزدیِ مدرن، زیر فشار فقر و نیاز چنان خرد شده‌اند که ”نمی‌توانند غم دموکراسی را بخورند“ یا ”در فکر سیاست باشند“؛ اکثریت مردم در جریان عادی و آرام امورْ از مشارکت در زندگی عمومی و سیاسی محروم‌اند.»[۱۶]

درک لنین از سرشت طبقاتی دموکراسی به نظر می‌رسد عمدتاً بر واکاوی موقعیت اجتماعیِ واقعیِ طبقات مختلف استوار بود. دموکراسی اصلی صوری است؛ به این واقعیت اعتنا ندارد که اعضای طبقه‌ی کارگر و سایر طبقات فرودست جامعه از همه‌ی ابزارهای اعمال قدرت بی‌بهره‌اند، در حالی که سرمایه‌داران همه‌ی وسایل اقتصادی و سیاسی لازم را در اختیار دارند و حتی می‌توانند از همین ابزارها برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی بهره گیرند. کائوتسکی به این نکته توجه چندانی نداشت؛ اما از دید لنین، دموکراسی صرفاً اصلی صوری است و نهادهای دموکراتیک ــ از قبیل حق رأی همگانی، مطبوعات آزاد و آزادی تجمع ــ به‌خودی‌خود برای تحقق منافع اکثریت جامعه کافی نیستند. با این همه، در واکاوی کائوتسکی استدلالی مهم وجود دارد که لنین به آن نپرداخت: به‌باور کائوتسکی، طبقه‌ی کارگر منبع مهمی از قدرت و نفوذ را در اختیار دارد، سازمان‌، و نیروی معرف سازمان را می‌توان درون نهادهای دموکراتیک به بهترین وجه گسترش داد. لنین به نظر نمی‌رسد که این افزایش قدرت سازمان‌‌های توده‌ای را در چارچوب دموکراسی تصدیق کند؛ حال آن‌که کائوتسکی همه‌ی امید خود را به آن بسته بود. می‌توان تا حدی «اولترا‌دموکراتیسم» کائوتسکی را با این نکته تبیین کرد.

با وجود تفاوت‌های آشکار در واکاوی‌‌های آنان، در واقع پیش‌فرض‌هایی مشترک میان لنین و کائوتسکی وجود داشت. این اشتراکات در نوشته‌های اولیه‌ی‌ لنین درباره‌ی ماهیت انقلاب آینده آشکارتر است. در سال ۱۹۰۵، در خلال نخستین انقلاب روسیه، موضع لنین بسیار به موضع کائوتسکی نزدیک بود. لنین وظیفه‌ی فوری انقلاب را استقرار دولتی دموکراتیک با همه‌ی نهادهای مدرن دموکراسی می‌دانست. انقلاب دموکراتیک وظیفه‌ی بی‌درنگ بود و انقلاب سوسیالیستی قرار بود در پی آن بیاید. لنین در دو تاکتیک سوسیال‌دموکراسی در انقلاب دموکراتیک بی‌پرده نوشت:

«هر کس بخواهد از راهی جز دموکراسی سیاسی به سوسیالیسم برسد، ناگزیر به نتایجی خواهد رسید که هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ سیاسی پوچ و ارتجاعی‌اند.»[۱۷]

دموکراسی برای سازمان‌دهی و رشد آگاهی پرولتاریا نیز ضروری است. برداشت لنین از این نظر شبیه برداشت کائوتسکی بود: از دید هر دو، اساساً این وظیفه‌ی خودِ پرولتاریاست که باید انقلاب بورژوایی را تحقق بخشد، زیرا بورژوازی نه تمایلی دارد و نه قادر به انجام این وظیفه. از این‌رو، انقلاب بورژوایی به نحوی متضاد بیش‌تر به نفع پرولتاریاست: «از این نتیجه، از جمله، این تز برمی‌آید که از یک لحاظ، انقلاب بورژوایی برای پرولتاریا سودمندتر از بورژوازی است.»[۱۸]

رشد دموکراسی، هم‌چون توسعه‌ی عمومی سرمایه‌داری، در مجموع به سود پرولتاریاست ــ گزاره‌ای که به‌طور مکرر در نوشته‌های کائوتسکی دیده می‌شود. از این‌رو لنین حق داشت ادعا کند که او همیشه ایده‌های سوسیال‌دموکراتیک کائوتسکی و ببل را نمایندگی کرده است. در واقع، در این مرحله تفاوت عمده‌ای میان برداشت‌های لنین و کائوتسکی وجود نداشت.[۱۹] لنین حتی ایده‌‌ی «کمون‌های انقلابی» را نقد کرد، زیرا به‌زعم او این ایده میان انقلاب دموکراتیک و انقلاب سوسیالیستی تفاوتی قائل نمی‌شد:

«اما درست از همین رو، شعار ”کمون‌های انقلابی“ نادرست است، زیرا همان خطایی را تکرار می‌کند که کمون‌های شناخته‌شده در تاریخ مرتکب شدند: یعنی درهم‌آمیختن انقلاب دموکراتیک با انقلاب سوسیالیستی. در مقابل، شعار ما ــ دیکتاتوری دموکراتیک انقلابیِ پرولتاریا و دهقانان ــ ما را به‌کلی از این خطا مصون می‌دارد. با آن‌که ماهیت غیرقابل‌بحث بورژوایی انقلابی را به رسمیت می‌شناسیم که نمی‌تواند از حدود یک انقلاب صرفاً دموکراتیک فراتر رود، شعار ما این انقلاب ویژه را به پیش می‌راند و می‌کوشد آن را در قالب‌هایی تحقق بخشد که بیش‌ترین سود را برای پرولتاریا داشته باشد؛ ازاین‌رو در پیِ بهره‌گیریِ حداکثری از انقلاب دموکراتیک است تا بدین‌وسیله بیش‌ترین موفقیت را در مبارزه‌‌ی بعدیِ پرولتاریا برای سوسیالیسم فراهم آورد.»[۲۰]

با این حال، یک تفاوت مهم میان دیدگاه لنین و کائوتسکی وجود داشت. به نظر کائوتسکی، تفاوت میان انقلاب دموکراتیک (یا به‌طور کلی سیاسی) و انقلاب اجتماعی تفاوتی بود در درجه. سوسیالیسم و انقلاب اجتماعی خودبه‌خود زمانی پدید می‌آیند که سوسیال‌دموکرات‌ها اکثریت پارلمان را به‌دست آورند. اما لنین میان دولت و انقلاب دموکراتیک از یک‌سو و دولت و انقلاب سوسیالیستی از سوی دیگر تمایزی تند و بنیادی قائل بود. کائوتسکی پیش از انقلاب روسیه پیوسته از ایده‌‌ی دیکتاتوری پرولتاریا در برابر رویزیونیست‌ها دفاع می‌کرد، اما برداشت او از دیکتاتوری تهی از محتوا بود یا صرفاً به‌منزله‌‌ی حاکمیت اکثریت در پارلمان در نظر گرفته می‌شد.[۲۱] بنا به نظر لنین، دولت دموکراتیک باید جای خود را به دیکتاتوری پرولتاریا بدهد که شکل کاملاً متفاوتی از دولت را نمایندگی می‌کند، و سرانجام در کمونیسم، خودِ دولت باید پژمرده شود و از میان برود.

بسیاری از منتقدان بر تضاد آشکاری که میان برداشت‌های لنین در سال‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۸-۱۹۱۷ وجود دارد تأکید کرده‌اند. این تضاد واقعاً وجود دارد، هرچند لنین می‌توانست ادعا کند که ایده‌‌ی او درباره‌‌ی دو مرحله‌‌ی انقلاب هنوز در ۱۹۱۷ پابرجا مانده بود؛ انقلاب فوریه همان انقلاب بورژوایی- دموکراتیک مورد انتظار بود، و انقلاب اکتبر انقلاب سوسیالیستیِ پس از آن. به‌زعم لنین، رشد سرمایه‌داری در روسیه چنان شتابان بود که انقلاب سوسیالیستی می‌توانست تقریباً بی‌درنگ پس از انقلاب دموکراتیک روی دهد. هر دو انقلاب در فاصله‌‌ی یک سال روی دادند:

«اما از آوریل ۱۹۱۷، یعنی مدت‌ها پیش از انقلاب اکتبر، یعنی مدت‌ها پیش از آن‌که قدرت را در دست بگیریم، آشکارا به مردم اعلام کردیم و توضیح دادیم: انقلاب نمی‌تواند در این مرحله متوقف شود، زیرا کشور به‌پیش رفته است، سرمایه‌داری گسترش یافته، و ویرانی به ابعادی مهیب رسیده است که (چه بخواهیم چه نخواهیم) گام‌هایی به‌سوی سوسیالیسم را ضروری می‌سازد. هیچ راه دیگری برای پیشرفت، برای نجات کشوری که از جنگ فرسوده شده، و برای تخفیف رنج‌های مردم کارگر و استثمارشده وجود ندارد.»[۲۲]

و در جایی دیگر گفت:

«این بلشویک‌ها بودند که مرز میان انقلاب بورژوایی ـ دموکراتیک و انقلاب سوسیالیستی را به‌روشنی ترسیم کردند: آنان با به‌پایان رساندن انقلاب نخست، درِ گذار به دومی را گشودند. این تنها سیاستی بود که حقیقتاً انقلابی و مارکسیستی به‌شمار می‌رفت.»[۲۳]

در سال ۱۹۱۷، دیگر چنین تفاوت بزرگی میان دو انقلاب وجود نداشت؛ تنها معیار تمایز آن‌ها میزان آمادگی و اراده‌‌ی پرولتاریا بود:

«تلاش برای کشیدن یک دیوار چین مصنوعی میان انقلاب اول و دوم، و جدا کردن آن‌ها بر پایه‌‌ی چیزی جز درجه‌‌ی آمادگی پرولتاریا و میزان اتحادش با دهقانان فقیر، به‌معنای تحریف شدید مارکسیسم، به ابتذال کشاندن آن، و جای‌گزینی لیبرالیسم به‌جای آن است.»[۲۴]

لنین در ارجاع به درجه‌‌ی آمادگی طبقه‌‌ی کارگر به‌منزله‌‌ی معیار تعیین‌کننده‌‌ی واقعیت انقلابْ در همان مسیر تحلیل‌های پیشین خود و در پیوند با تحلیل‌های کائوتسکی گام برمی‌داشت. با این حال، هنوز جای تردید بود که آیا لنین قبلاً بر آن بود که آموزش پرولتاریا در مبارزه‌‌ی طبقاتی در چارچوب یک دولت دموکراتیک را به واقع می‌توان با «یک روز انقلابی» یا چند ماه نبرد انقلابی جای‌گزین کرد.

مجادله‌‌ی میان لنین و کائوتسکی، علاوه بر مسئله‌‌ی دموکراسی و دیکتاتوری، درباره‌‌ی انقلاب روسیه بر مسئله‌‌ی مرحله‌‌ی کنونی رشد سرمایه‌داری ــ و به‌ویژه روسیه ــ متمرکز بود. ساختار طبقاتی دولت‌های گوناگون سرمایه‌داری به‌منزله‌‌ی شاخصی اساسی از پختگی شرایط گذار به سوسیالیسم در نظر گرفته می‌شد. به عقیده‌‌ی کائوتسکی، در تمامی کشورهای پیشرفته، اکثریت جمعیت بی‌تردید از پرولتاریا تشکیل شده بود و این خود نشانه‌‌ی رسیدن شرایط سوسیالیسم به مرحله‌‌ی بلوغ بود. لنین مسئله را به‌گونه‌ای مشابه طرح می‌کرد. پرسش اصلی در تحلیل‌های او ــ چه پیش و چه پس از انقلاب روسیه ــ نسبت پرولتاریا با دو طبقه‌‌ی بزرگ دیگر در روسیه، یعنی دهقانان و اقشار گوناگون خرده‌بورژوازی بود. حتی خود لنین نیز اذعان داشت که پرولتاریا تنها اقلیتی کوچک از جامعه‌‌ی روسیه را تشکیل می‌دهد، هرچند در پژوهش تجربی اولیه‌‌ی خود درباره‌‌ی رشد سرمایه‌داری در روسیه به این نتیجه رسیده بود که وضعیت دهقانان فقیر، در اثر گسترش روابط بازار سرمایه‌داری در روستا، هرچه بیش‌تر به وضعیت پرولتاریا شباهت می‌یابد.[۲۵] در تحلیل لنین، دهقانان خُرد و کارگران بی‌زمینِ کشاورزی نیز متحدان اصلی پرولتاریا در انقلاب‌های دموکراتیک و سوسیالیستیِ آتی به‌شمار می‌رفتند. منافع این طبقات ایجاب می‌کرد که با دستگاه دولتیِ بورژوایی، که اکثریت عظیم مردم را استثمار می‌کرد، درافتند. سرنوشت آینده‌‌ی انقلاب اساساً به سرنوشت پرولتاریا، دهقانان خُرد و کارگران کشاورزی گره خورده بود.

کائوتسکی هرگز نپذیرفت که منافع دهقانان بتواند با منافع پرولتاریا یا کارگران مزدی واقعی همسو باشد. از نظر او روسیه‌‌ی شوروی چیزی جز یک «جمهوری دهقانی» (Bauernrepublik) یا نوعی «سوسیالیسم تاتاری» نبود. حتی خود لنین نیز در تحلیل وظایف آینده‌‌ی انقلاب، ناگزیر شد بپذیرد که مسئله‌‌ی اصلی‌ای که دولت جوان سوسیالیستی با آن روبه‌روست، واکنش خرده‌بورژوازی است. در رساله‌‌ی وظایف پرولتاریا در انقلاب ما که در ۱۰ مارس ۱۹۱۷ نوشته شد، لنین در واقع روسیه را خُرده‌بورژواترین کشور اروپا نامید. پرولتاریا بخش ناچیزی از جمعیت را تشکیل می‌داد و هم سازمان‌ها و هم آگاهی سوسیالیستیِ آن هنوز بسیار ناتوان بودند.[۲۶]

لنین در رساله‌‌ی کمونیسم چپ‌روانه: بیماریِ کودکی، که در ۱۹۲۰ نوشته شده، سرانجام اعلام کرد که وظیفه‌‌ی فوری انقلاب، نابودی همه‌‌ی عناصر خرده‌بورژوایی در جامعه است.[۲۷] خرده‌بورژوازی اساساً به این سبب که با سوسیالیسم دشمن است، خطرناک و زیان‌آور نیست. خطر اصلی در این واقعیت است که به‌طور مداوم گرایش‌های سرمایه‌دارانه را در جامعه بازتولید می‌کند:

«متاسفانه تولید خرد هنوز در جهان رواجی گسترده دارد، و این تولید خرد است که سرمایه‌داری و بورژوازی را پیوسته، روزانه، ساعت به ساعت، خودانگیخته و در مقیاسی عظیم می‌زاید. همه‌‌ی این دلایل دیکتاتوری پرولتاریا را ضروری می‌سازد، و پیروزی بر بورژوازی بدون نبردِ مرگ و زندگی طولانی، سرسختانه، بی‌رحمانه که پایداری، انضباط و اراده‌ای یگانه و انعطاف‌ناپذیر می‌طلبد، ناممکن است.»[۲۸]

الغای نهایی همه‌‌ی طبقات در جامعه تنها با نابودی سرمایه‌داران و زمینداران تحقق نمی‌یابد؛ همه‌‌ی تولیدکنندگان خرد (یا عناصر خرده‌بورژوایی) نیز باید هم‌زمان از میان برداشته شوند. با این حال، آنان را نمی‌توان صرفاً نابود یا پاکسازی کرد؛ بلکه باید دگرگون و تربیت شوند تا به انسان‌هایی از نوعی دیگر بدل گردند. وجود خرده‌بورژوازی خطری دائمی برای پرولتاریا و سوسیالیسم است، زیرا به‌طور مستمر روح فردگرایی را تغذیه می‌کند و انضباط ضروریِ پرولتاریا را از میان می‌برد. برای مقابله با فردگرایی، سازمانی پرولتاریایی با انضباطی آهنین لازم است. ضرورت حزبِ متمرکز و منضبط، به‌منزله‌‌ی شکل ایده‌آل سازمان رهایی‌بخش پرولتاریا ــ حتی پس از پایان مرحله‌‌ی غیرقانونیِ مبارزه ــ از نظر لنین از اقلیت بودن پرولتاریا در جامعه‌‌ی روسیه استنتاج می‌شد؛ نتیجه‌ای که از دید کائوتسکی نشانگر ماهیت غیردموکراتیک و غیرسوسیالیستیِ این انقلاب بود. دیکتاتوری پرولتاریا، از نظر لنین، عبارت بود از:

«مبارزه‌ای پیگیر ــ خونین و بدون خونریزی، خشونت‌آمیز و مسالمت‌آمیز، نظامی و اقتصادی، آموزشی و اداری ــ علیه نیروها و سنت‌های جامعه‌‌ی کهن. نیروی عادت در میلیون‌ها و ده‌ها میلیون انسان نیرویی است دهشتناک. بدون حزبی آهنین که در نبرد آبدیده شده، حزبی که اعتماد همه‌‌ی مردم صادقِ آن طبقه را دارد، حزبی که قادر است بر حال و هوای توده‌ها نظارت کند و بر آن اثر بگذارد، چنین مبارزه‌ای نمی‌تواند به‌گونه‌ای موفق پیش رود. هزار بار آسان‌تر است که بر بورژوازی بزرگِ متمرکز غلبه کنیم تا بر میلیون‌ها و میلیون‌ها مالک خرد؛ زیرا آنان از طریق فعالیت‌های روزمره، نامحسوس، گریزان و تباه‌کننده‌شان همان نتایجی را پدید می‌آورند که بورژوازی بدان نیاز دارد و گرایش به بازسازی بورژوازی را تقویت می‌کند. هر کس که حتی اندکی از انضباط آهنین حزب پرولتاریا (به‌ویژه در دوران دیکتاتوری‌اش) بکاهد، در حقیقت به بورژوازی در برابر پرولتاریا یاری می‌رساند.»[۲۹]

لنین در این قطعه عملاً به نظر می‌رسد که نقد کائوتسکی از انقلاب روسیه و دیکتاتوری پرولتاریا را پذیرفته باشد. اگر روسیه‌ی شوروی در حقیقت کشوری خرده‌بورژوایی باشد، و اگر سوسیالیسم تنها از رهگذر سرکوب میلیون‌ها دهقان و خرده‌مالک بتواند پیروز شود، آن‌گاه روسیه‌ی شوروی همان چیزی است که کائوتسکی آن را پیش‌تر «دولت دهقانی» یا «سوسیالیسم تاتاری» پیش‌بینی کرده بود. در این صورت، انقلاب تنها به بهای از میان بردن منافع اکثریت جمعیت ــ یعنی خرده‌بورژوازی و دهقانان ــ پیروز می‌شود، امری که خودِ لنین نیز با تأکیدش بر ضرورت «انضباط آهنین» درون حزب بر آن صحّه می‌گذارد. منافع پرولتاریا تنها از رهگذر سازمانی منضبط تحقق می‌یابد.

اما از دید لنین، خرده‌بورژوازی تنها مشکل انقلاب سوسیالیستی نبود. هسته‌ی خودِ پرولتاریا ــ یعنی کارگران سازمان‌یافته و منافع مستقیمشان ــ نیز تهدیدی جدی برای حزب و دیکتاتوری پرولتاریا به‌شمار می‌رفت. لنین مدعی بود که حتی سازمان‌یافته‌ترین بخش پرولتاریا، یعنی اتحادیه‌های کارگری، در همه‌جا موجب شکاف‌های عمیق در میان کارگران و جنبش کارگری شده‌اند. اتحادیه‌های کارگری در واقع تنها نماینده‌ی منافع خاص گروه‌های معینی از کارگران‌اند، نه منافع عام پرولتاریا:

«اتحادیه‌های کارگری در روزگار آغازین رشد سرمایه‌داری، گامی سترگ و رو به پیش برای طبقه‌ی کارگر بودند، زیرا نشانه‌ی گذار از پراکندگی و درماندگی کارگران به نخستین شکل‌های سازمان‌یافتگی طبقاتی بودند. اما از هنگامی که حزب انقلابی پرولتاریا ــ عالی‌ترین شکل سازمان طبقاتی کارگران ــ آغاز به شکل‌گیری کرد (و حزب تا زمانی که نیاموزد رهبران را با طبقه و توده‌ها در کلیتی تجزیه‌ناپذیر به هم پیوند دهد، شایسته‌ی این نام نیست)، اتحادیه‌های کارگری ناگزیر ویژگی‌هایی ارتجاعی از خود نشان دادند: قسمی تنگ‌نظری حرفه‌ای، گرایش به غیرسیاسی بودن، جمود، و امثال آن.»[۳۰]

این جنبه‌های ارتجاعی اتحادیه‌ها حتی در کشورهای اروپایی پیشرفته‌تر بیش‌تر است. در روسیه نیز اتحادیه‌های کارگری سنتاً پشتیبان اصلی منشویک‌ها بوده‌اند. در کشورهای غربی، منشویک‌ها (یعنی رویزیونیست‌ها و رفرمیست‌ها) در اتحادیه‌های کارگری جایگاه پررنگ‌تری دارند. در غرب، بخشی ارتجاعی از کارگران اتحادیه‌ای شکل گرفته‌اند:

«در آنجا، اشرافیت کارگریِ خرده‌بورژوای محدود و خودپرست و فاسد، که ذهنیتی امپریالیستی دارد، به بخشی نیرومندتر از آنچه در کشور ماست تبدیل شده است.»[۳۱]

بدین‌سان، لنین به‌طرزی متناقض با دو نیروی مخالف روبه‌رو بود: از یک‌سو خرده‌بورژوازی و دهقانان (که اکثریت عظیم جمعیت روسیه را تشکیل می‌دادند) و از سوی دیگر کارگران ماهر و سازمان‌یافته (که اقلیتی اندک اما بانفوذ بودند) با سیاست‌های بلشویکی مخالفت می‌کردند. در نتیجه، تنها پشتیبانان واقعی حزب بلشویک کارگران فقیر و بی‌مهارت بودند.

دلایلی که لنین برای گرایش‌های رویزیونیستی درون طبقه‌ی کارگر می‌آورد، چندان قانع‌کننده نبود و به تحلیل‌های کائوتسکی بسیار شباهت داشت. کارگرانِ سازمان‌یافته در اتحادیه‌ها دارای منافع اقتصادی مشخصی‌اند که ممکن است با هدف سیاسی عام پرولتاریا، که سوسیالیسم علمی و حزب پرولتری تعریف می‌کند، در تضاد باشد. اشرافیت کارگری، بخشی خاص از طبقه‌ی کارگر، به‌ویژه در دوره‌ی امپریالیسم می‌تواند از سرمایه‌داران امتیازاتی بگیرد؛ زیرا بورژوازی انحصاری قادر است حمایت کارگران ماهر را بخرد و آنان را با امتیازات اقتصادی تطمیع کند.

لنین بر پایه‌ی این استدلال‌ها نتیجه گرفت که آغاز انقلاب در روسیه آسان‌تر از دیگر کشورهای اروپایی است، اما به پایان رساندن و تکمیل آن در روسیه بسیار دشوارتر خواهد بود.[۳۲]

لنین تهدید ناشی از خرده‌بورژوازی در سوسیالیسم را مسئله‌ای استراتژیک می‌دانست، به این معنا که چگونه باید با مقاومت آن مقابله و از گسترش گرایش‌های سرمایه‌دارانه در روسیه جلوگیری کرد. اما مسئله‌ی گرایش‌های رویزیونیستی در درون خودِ طبقه‌ی کارگر از نظر او مهم‌تر بود. اگر تحلیل لنین درباره‌ی حامیان محتمل حزب درست باشد، تضاد میان منافع اقتصادی خاص و منافع سیاسی عام پرولتاریا همچنان حل‌نشده باقی می‌ماند. در حالی که انتظار طبیعی آن است که کهنه‌ترین و سازمان‌یافته‌ترین بخش پرولتاریا پرشورترین هوادار سوسیالیسم باشد، نه دشمن آن. این مسئله به تحلیل و برداشت کلی لنین از چگونگی شکل‌گیری آگاهی سوسیالیستی کارگران مربوط می‌شود. در این زمینه، موضع لنین بسیار به دیدگاه کائوتسکی شباهت داشت. از نظر هر دو، آگاهی‌ای که خود‌به‌خود در میان کارگران مزدی پدید می‌آید، چیزی جز آگاهی اتحادیه‌ای نیست؛ آگاهی راستین سوسیالیستی باید از بیرون به جنبش کارگری آورده شود:

«تاریخ همه‌ی کشورها نشان می‌دهد که طبقه‌ی کارگر، صرفاً از راه کوشش خود، تنها می‌تواند آگاهی اتحادیه‌ای به‌دست آورد، یعنی این باور که باید در اتحادیه‌ها گرد آید، با کارفرمایان بجنگد و دولت را وادارد تا قوانین کار لازم را تصویب کند و جز آن.»[۳۳]

در نتیجه، مسئله‌ی اصلی برای لنین چنین بود: اگر کارگران مزدی هیچ‌گاه خود‌به‌خود نمی‌توانند به آگاهی راستین سوسیالیستی دست یابند، و اگر تنها حزب نماینده‌ی این آگاهی راستین است، پس در نهایت این آگاهی از کجا می‌آید؟ پاسخ هر دو، لنین و کائوتسکی، یک‌سان بود: اندیشه و هدف سوسیالیسم زاده‌ی «سوسیالیسم علمی» است؛ دانشی نظری که روشن‌فکران آن را نمایندگی می‌کنند. سوسیالیسم علمی نظریه‌ای است درباره‌ی انقلاب سوسیالیستی، ضرورت آن و شرایط اجتماعی‌ای که به آن می‌انجامد، و تنها زمانی که کارگران مزدی نتایج سوسیالیسم علمی را به‌منزله‌ی بیان درست منافع و آرمان‌های خود بپذیرند، شایستگی نمایندگی منافع عام پرولتاریا و هدف نهایی سوسیالیسم را خواهند داشت.

همان‌گونه که در تحلیل امپریالیسم پیش‌تر گفته شد، به نظر می‌رسد دموکراسی یا اصلی است ناسازگار با سرمایه‌داری یا گرایشی به‌سوی آن (از دید کائوتسکی)، یا اصلی است صرفاً عرضی و اتفاقی در نسبت با سرمایه‌داری، بی‌آنکه در روابط اجتماعی جامعه‌ی بورژوایی ریشه‌ای داشته باشد (از دید لنین). از نظر هر دو، پرولتاریا تنها نماینده‌ی راستین دموکراسی در درون سرمایه‌داری است. بورژوازی ــ که روزگاری در پیکار با فئودالیسم مدافع دموکراسی بود ــ اکنون به طبقه‌ای ارتجاعی بدل شده و آشکارا یا ضمنی هرگونه آرمان دموکراتیک را در جامعه سرکوب می‌کند. در نتیجه، انقلاب دموکراتیک به‌تمامی در خدمت منافع پرولتاریاست و به‌علاوه، بی‌درنگ به انقلاب سوسیالیستی نیز منجر می‌شود. در مورد کائوتسکی، این موضع کاملاً روشن است. به‌زعم او، استقرار دموکراسی در نهایت ناگزیر به برپایی دولت سوسیالیستی خواهد انجامید. هنگامی که پرولتاریا در جامعه و در نتیجه در پارلمان به اکثریت بدل شود، با بهره‌گیری از نهادهای موجود دولتی انقلاب سوسیالیستی را تحقق می‌بخشد. جامعه‌ای سرمایه‌دار با قانون اساسی دموکراتیک و اکثریت پرولتری، در واقع، نمی‌تواند برای مدتی دراز به حیات خود ادامه دهد. بدین‌سان، دموکراسی هیچ پیوندی با روابط اجتماعی جامعه‌ی بورژوایی ندارد؛ بلکه مسئله‌ای است صرفاً مربوط به قدرت و شکل آرمانی آن برای اعمال قدرت پرولتاریا در جامعه.[۳۴]

لنین پیوسته کائوتسکی را متهم می‌کرد که برداشتی صوری از دموکراسی دارد و خصلت طبقاتی دموکراسی بورژوایی را فراموش کرده است. هرچند در آثار نخستینش با نظر کائوتسکی موافق بود که دموکراسی بهترین میدان تمرین و سازمان‌یابی پرولتاریاست، اما در نوشته‌های پس از انقلاب روسیه، دموکراسی دیگر در نظر او نقشی در مبارزه‌ی پرولتری نداشت. لنین ادعا می‌کرد که او موقعیت واقعی طبقات را در جامعه در نظر می‌گیرد: در سرمایه‌داری، بورژوازی همه‌ی ابزارهای قدرت سیاسی و اقتصادی را در اختیار دارد؛ از این‌رو تنها او می‌تواند از نهادهای دموکراتیک بهره‌برداری مؤثر کند و از راه آن‌ها قدرت خود را اعمال نماید. دموکراسی پارلمانی، از دید لنین، اصلی است صرفاً صوری که هیچ توجهی به موقعیت واقعی طبقات در جامعه‌ی بورژوایی ندارد. پرولتاریا حتی در چارچوب قانون اساسی دموکراتیک نیز ابزار واقعی استفاده از حقوق دموکراتیک خود را نظیر آزادی مطبوعات، حق رأی عمومی و آزادی اجتماعات ندارد. تنها با برپایی دیکتاتوری پرولتاریا است که بورژوازی از قدرت واقعی سیاسی خلع می‌شود و حقوق واقعی سیاسی پرولتاریا برقرار می‌گردد. از این منظر، دیکتاتوری پرولتاریا که تجلی قدرت و منافع اکثریت ستم‌دیده در سرمایه‌داری است، نزد لنین شکل راستین و واقعی دموکراسی به‌شمار می‌رفت؛ دموکراتیک‌تر از دموکراسی صوری بورژوایی.

دولت به نظر لنین همواره در ماهیت خود ابزاری در دست طبقه‌ی حاکم است ــ طبقه‌ای که منابع واقعی اقتصادی و سیاسی قدرت را در جامعه در اختیار دارد. در سرمایه‌داری، دولت خواه ناخواه بیان‌گر منافع بورژوازی است، حتی اگر ظاهراً دارای قانون اساسی دموکراتیک باشد. پس دموکراسی به خودی خود هیچ ربطی به جامعه‌ی بورژوایی ندارد و دموکراسی پارلمانی هیچ ارتباطی با دموکراسی واقعی. دموکراسی بورژوایی، بورژوایی است؛ دموکراسی پرولتری، پرولتری؛ و این بستگی به موقعیت واقعی قدرت طبقات دارد. اما نزد کائوتسکی، دموکراسی چیزی جز حاکمیت اکثریت در جامعه نیست، و از آن‌جا که پرولتاریا روزی به اکثریت بدل خواهد شد، قادر است از راه پارلمان قدرت خود را اعمال کند و جامعه را به جامعه‌ای سوسیالیستی بدل سازد. از این‌رو، دموکراسی در خدمت منافع پرولتاریاست و بورژوازی نماینده‌ی خشونت و ارتجاع در جامعه. بدین‌ترتیب، یا دموکراسی اصلی است در تقابل با جامعه‌ی بورژوایی (کائوتسکی)، یا اصلی است صرفاً صوری که خصلت طبقاتی آن بسته به موقعیت واقعی قدرت طبقات است (لنین). تفاوت اصلی لنین و کائوتسکی در این است که هر دو معتقد بودند دولت بورژوایی همیشه ابزاری است برای قدرت بورژوازی؛ اما کائوتسکی باور داشت سوسیالیسم تنها در جامعه‌ای با قانون اساسی دموکراتیک می‌تواند شکوفا شود، و حتی دموکراسی پارلمانی را شکل آرمانی دولت سوسیالیستی آینده می‌دانست. لنین، در حالی‌ که به‌طور اصولی امکان انقلاب سوسیالیستی از راه نهادهای دموکراتیک را رد نمی‌کرد، آن را استثنایی می‌پنداشت.

همان‌گونه که استینسون[۳۵] و لیشتهایم[۳۶] اشاره کرده‌اند، کائوتسکی بی‌گمان از سر باور، دموکراتی رادیکال بود. اما یک ویژگی در اندیشه‌ی او گرایش شدیدش به دموکراسی پارلمانی را قابل درک می‌سازد: تمایز روشنی که میان انقلاب سیاسی و انقلاب اجتماعی قائل بود. از نظر او، نخست انقلاب سیاسی بود که امکان انقلاب اجتماعی بعدی را فراهم می‌کرد ــ انقلابی که اساساً به معنای اجتماعی‌کردن تولید بزرگ‌مقیاس توسط دولت بود. کائوتسکی در تحلیل انقلاب سوسیالیستی آینده عمدتاً بر این مرحله‌ی نخست یعنی مرحله‌ی سیاسی تمرکز داشت، که اغلب پیوندی عملی با وظایف اجتماعی گسترده‌تر مرحله‌ی بعد نداشت. به‌علاوه، اتکای شدید او بر رشد قدرت سازمان‌های پرولتری، پیوند ضروری میان دموکراسی و سوسیالیسم را در اندیشه‌اش تشکیل می‌داد. چنان‌که در پایان بحث درباره‌ی نظریه‌های کائوتسکی و لنین درباره‌ی امپریالیسم گفته شد، مارکسیست‌های بین‌الملل دوم، سرمایه‌داری را پیش از هر چیز شیوه‌ای از تولید می‌دانستند که بر استثمار ارزش اضافی و توزیع کل محصول ملی به سود سرمایه‌داران استوار است. رابطه‌ی سرمایه و کار مزدی به‌منزله‌ی رابطه‌ای از استثمار مستقیم تحلیل می‌شد، و خصلت ویژه یا شکل اجتماعی مناسبات در جامعه‌ی بورژوایی (مانند رابطه‌ی میان تولیدکنندگان برابر و آزاد کالا، چنان‌که مارکس بر آن تأکید داشت) تا حد زیادی نادیده گرفته می‌شد. به همین ترتیب، در تحلیل آنان، دموکراسی نیز هیچ پیوندی با روابط اجتماعی خاص تولیدکنندگان کالایی در سرمایه‌داری یا با آزادی و برابریِ مبادله‌کنندگان کالا ــ از جمله کارگران مزدی ــ نداشت. تلقی آنان از امپریالیسم ادامه‌ی منطقی همین برداشت از ماهیت سرمایه‌داری بود. امپریالیسم، هم نزد کائوتسکی و هم نزد لنین، در واقع شیوه‌ای خاص از توزیع دانسته می‌شد که بر تصرف مستقیم بخشی از محصول ملی توسط سرمایه‌داران بزرگ کارتل‌ها و سرمایه‌داران مالی استوار بود؛ کسانی که سایر مردم را استثمار می‌کردند. بنابراین، آزادی و برابری حتی به‌طور صوری نیز در جامعه‌ی امپریالیستی جایگاهی نداشت. امپریالیسم، که آشکارا به‌عنوان پدیده‌ای خشن و ارتجاعی معرفی می‌شد، مبتنی بر تصاحب سودهای انحصاری است؛ سودهایی که نه از روابط تولید، بلکه از توزیع اجباری محصول ملی و بین‌المللی به سود سرمایه‌ی مالی ناشی می‌شوند. از این‌رو، امپریالیسم در اصل با تشدید تضادهای فرایند توزیع شناخته می‌شود.

سرمایه‌داری برای نظریه‌پردازان امپریالیسم چیزی نبود جز مرحله‌ای کوتاه در تاریخ، میان شیوه‌ی پیشین تولید (تولید ساده‌ی کالایی) و شیوه‌ی پسین (یعنی امپریالیسم). سرمایه‌داری کلاسیک ــ یعنی سرمایه‌داری رقابت آزاد ــ بنا بر قوانین اقتصادی درونی خود به امپریالیسم دگرگون شده بود و بنابراین تنها مرحله‌ای میان‌دوره‌ای میان تولید ساده‌ی کالایی و امپریالیسم بود. اگر اصولی از آزادی و برابری میان تولیدکنندگان کالایی وجود داشت، آن اصول صرفاً به مرحله‌ی تولید ساده‌ی کالایی تعلق داشت. به محض آنکه رابطه‌ی سرمایه و کار مزدی در جامعه پدید آمد، سرمایه‌داری ناگزیر به‌سوی تمرکز و انحصار روزافزون تولید پیش می‌رفت و بدین‌سان، به استثمار همه‌ی تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان توسط سرمایه‌ی مالی متمرکز منتهی می‌شد. از نظر بورژوازی، دموکراسی تنها سلاحی تاکتیکی در مبارزه‌اش علیه فئودالیسم و استبداد بود؛ اما سرمایه‌داریِ متکی به خود، به‌لحاظ ماهیت، خشن، ارتجاعی و غیردموکراتیک است.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از The Question of Democracy and Dictatorship: Lenin’s Critique of Kautsky the Renegade نوشته‌ی Jukka Gronow که در این‌جا یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[1]. Lenin 1967g; cf. also Trotsky 1921.

[2]. Lenin 1967g, p. 45.

[3]. Lenin 1967g, pp. 47–8, 50.

[4]. Lenin 1967g, p. 46.

[5]. Lenin 1967g, p. 52.

[6]. Lenin 1967g, p. 54.

[7]. Lenin 1967g, pp. 58–9.

[8]. Lenin 1967g, p. 70.

[9]. Lenin 1967g, pp. 52, 66.

[10]. Lenin 1967f, p. 285.

[11]. Lenin 1967f, p. 296.

[12]. Lenin 1967f, p. 298.

[13]. Lenin 1967f, p. 299.

[14]. Lenin 1967f, p. 304.

[15]. Kautsky 1910, pp. 112–14.

[16]. Lenin 1967f, p. 333.

[17]. Lenin 1967b, p. 468.

[18]. Lenin 1967b, p.486.

[۱۹].‌ واکنش تند لنین به انتقاد کائوتسکی از انقلاب روسیه هنگامی قابل درک می‌شود که به یاد آوریم برای لنین و دیگر بلشویک‌ها، کائوتسکی اصلی‌ترین مرجع نظری سوسیال‌دموکراسی به‌شمار می‌رفت. برای مثال، لنین در مقدمه‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری در روسیه به کتاب مسئله‌ی ارضی کائوتسکی به‌عنوان مهم‌ترین اثر در آثار اقتصادی جدید از زمان انتشار جلد سوم سرمایه اشاره کرده بود.

[20]. Lenin 1967b,p.519.

[21]. Lichtheim 1964, p. 269.

[22]. Lenin 1967g, p. 104.

[23]. Lenin 1967g, pp. 114–15.

[24]. Lenin 1967g, p. 105.

[25]. Lenin 1963–74a.

[26]. Lenin 1967e, p. 27.

[27]. Lenin 1967h, p. 339.

[28]. Ibid.

[29]. Lenin 1967h, p. 357.

[30]. Lenin 1967h, p. 362.

[31]. Lenin 1967h, p. 363.

[32]. Lenin 1967h, p. 374.

[33]. Lenin 1967a, p. 122.

[34]. Kraus 1978, p. 202.

[35]. Steenson 1978, pp. 9–10.

[36]. Lichtheim 1964, p. 264.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5hf

 

همچنین پیرامون # دولت

درکِ نقد مارکس بر فلسفه‌ی حق هگل

نقد مارکس بر فلسفه حق هگل

مفهوم دولت در فلسفه‌ی‌ مارکس و انگلس

مارکس جوان درباره‌ی دولت

پی‌گفتار بر ویراست جدید آلمانی

هجدهم برومر لویی بناپارت اثر مارکس

صحنه‌ی سیاسی و سیاستِ نمایندگی

لنین و دیکتاتوری

دیدگاه لنین درباره‌ی دولت

زایشِ «دولت و انقلاب»

ارزش و مقدار کار کارل مارکس کمال خسروی

ریکاردو: ارزش و مقدار کار

نظریه‌‌های ارزش اضافی – جلد دوم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

کارل مارکس

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

[ب) ریکاردو پیرامون ارزش اضافی

1) مقدار کار و ارزش کار

ریکاردو بلافاصله در فصل یک، «پیرامون ارزش»، در بخش اول، با این مدخل بحث را می‌گشاید:

«ارزش یک کالا یا کمیتی از کالای دیگری که در اِزای این کالا مبادله می‌شود، وابسته است به مقدار نسبی کاری که برای تولیدش ضروری است، اما وابسته نیست به بالاتر یا پایین‌تر بودن مبلغ پولی که برای این کار پرداخت می‌شود.»

ریک[اردو] با همان شیوه و منشی که بر سراسر پژوهش او چیره است، در این‌جا کتابش را با این عبارت آغاز می‌کند که تعیین ارزش کالاها به‌واسطه‌ی زمان کار، با ‹تعیین آن به‌واسطه‌ی› کارمزد یا با انواع گوناگون اجرت برای این زمان کار یا این کمیت از کار، ناسازگاز است. او از همان آغاز با تخلیطی که از سوی آ. اسمیت بین تعیین ارزش کالاها به‌واسطه‌ی کمیت نسبی کاری که برای تولیدشان ضروری است و ارزش کار (یا اجرت کار) صورت می‌گیرد، مخالفت می‌کند.

روشن است که کمیت نسبی کاری که در دو کالای الف و ب گنجیده است، مطلقاً ربطی به این موضوع ندارد که کارگرانی که الف و ب را تولید می‌کنند، ‹مقدار› زیاد یا کمی از محصول کارشان دریافت کنند. ارزش الف و ب به‌واسطه‌ی مقدار کاری که تولیدشان هزینه برمی‌دارد، تعیین شده است، اما نه به‌واسطه‌ی هزینه‌ی کار برای مالکان الف و ب. مقدارِ کار و ارزشِ کار، دو چیزِ مختلف‌اند. مقدار کاری که در الف و ب گنجیده است کوچک‌ترین ربطی به این موضوع ندارد که چه مقدار کار پرداخت‌شده از سوی صاحبان الف و ب یا حتی چه مقدار کار انجام‌شده در الف و ب گنجیده است. الف و ب نه به نسبت کارِ پرداخت‌شده‌ی گنجیده در آن‌ها، بلکه به نسبت کل کار گنجیده در آن‌ها، ‹یعنی هم کارِ› پرداخت‌شده ‹و هم› پرداخت‌نشده، با یک‌دیگر مبادله می‌شوند.

«آ. اسمیت که سرچشمه‌ی سرآغازین ارزش مبادله‌ای را چنین به‌دقت تعیین کرد و بر همین اساس خود را موظف دید ادعا کند که همه‌ی چیزها بسته به مقدار کم‌تر یا بیش‌تر کار صرف‌شده برای آن‌ها، کم‌وبیش ارزش‌مندند، خود معیار سنجش دیگری نیز برای ارزش تعریف کرده و از آن سخن می‌گوید که چیزها کم‌تر یا بیش‌تر ارزش‌مندند، بسته به این‌که در اِزای مقدار بیش‌تر یا کم‌تری از این سنجه‌ی متعارف مبادله شوند … بنابراین، چنین به‌نظر می‌آید که گویی این‌ها دو مقوله‌ی هم‌ارز و همتایند و گویی از آن‌رو چنین است که چون کار یک فرد از ماحصلی مضاعف برخوردار شده است و بنابراین او می‌تواند کمیتی مضاعف از یک کالارا  تولید کند، پس ضرورتاً قادر است آن را با دوبرابر مقدار قبلی مبادله کند.» (همانا با مقدار قبلی کارش). «اگر این ادعا واقعاً درست می‌بود، یعنی اگر اجرت کارگر همیشه منطبق و متناظر با آن‌چه می‌بود که او تولید می‌کند، آن‌گاه مقدار کار صرف‌شده برای یک کالا و کمیت کاری که با این کالا می‌توان خرید، برابر می‌بودند و هرکس می‌توانست تغییرات چیزهای دیگر را با اطمینان اندازه‌گیری کند. اما، آن‌ها برابر نیستند.» (ص 5)

آ. اسمیت هیچ‌گاه ادعا نمی‌کند که «این‌ها دو مقوله‌ی هم‌ارز و همتایند»، برعکس، او می‌گوید: چون در تولید سرمایه‌دارانه مزد کارگر دیگر با محصولش برابر نیست، یعنی مقدار کاری که یک کالا هزینه برمی‌دارد و مقدار کالایی که کارگر می‌تواند با این کار بخرد، دو چیزِ مختلف‌اند، دقیقاً به‌همین دلیل، کمیت نسبی کاری که در کالاها گنجیده است، دیگر نمی‌تواند ارزش‌شان را تعیین کند و این ارزش بیش‌تر به‌واسطه‌ی ارزش کار تعیین می‌شود، یعنی مقدار کاری که من می‌توانم به‌وسیله‌ی آن، توده‌ی معینی از کالاها را بخرم یا دراختیار بگیرم. به این ترتیب است که ارزش کار معیار سنجش ارزش می‌شود، به‌جای آن‌که کمیت نسبی کار معیار آن باشد. ریک[اردو] به‌درستی به آ. اسمیت پاسخ می‌دهد که کمیت نسبی کاری که در دو کالا گنجیده است به‌هیچ‌روی از این امر تأثیر نمی‌پذیرد که چه مقدار از این کار نصیب خودِ کارگر می‌شود، یعنی این کار چگونه ‹و در اِزای چه مزدی› جبران می‌شود؛ و بنابراین، این‌که: اگر کمیت نسبی کار، پیش از مداخله‌ی مزدِ کار (یعنی مزدی که با ارزش خودِ محصول تفاوت دارد)، سنجه‌ی ارزش کالاها بود، سراسر دلیلی وجود نداشت که بعد از مداخله‌ی مزدِ کار، سنجه‌ی آن باقی نماند. پاسخ او درست است که آ. اسمیت مادامی می‌تواند از این دو مقوله استفاده کند که آن‌ها هم‌ارز و همتا باشند، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که به‌جای استفاده از مقوله‌ی درست، از مقوله‌ی نادرست استفاده کنیم، مادام که آن‌ها دیگر هم‌ارز و همتا نیستند.

اما ریک[اردو] به این ترتیب به‌هیچ‌روی معضلی را که در استدلال درونی آ. اسمیت یک تناقض است، نگشوده است. ارزش کار و کمیت کار، مادام که مسئله بر سر کارِ شیئیت‌یافته است، «بیان‌‌هایی هم‌ارز و همتا» باقی می‌مانند [XII-651]. آن‌ها زمانی از «هم‌ارز بودن» بازمی‌مانند که کارِ شیئیت‌یافته و کارِ زنده با یک‌دیگر مبادله می‌شود.

دو کالا به نسبت کارِ شیئیت‌یافته در آن‌ها مبادله می‌شوند. مقادیر برابری از کارهای شیئیت‌یافته با یک‌دیگر مبادله می‌شوند. زمان کارْ سنجه‌ی متعارف آن‌ها است، اما آن‌ها دقیقاً از این‌رو «بیش‌تر یا کم‌تر ارزش‌مندند که بسته به مقدار بیش‌تر یا کم‌تری از این سنجه‌ی متعارفْ مبادله شوند». اگر در کالای الف، یک روزانه‌کار گنجیده باشد، آن‌گاه در اِزای مقدار دلخواهی از کالای دیگر که آن نیز دربردارنده‌ی یک روزانه‌کار است، مبادله می‌شود و این کالا به‌همان نسبتی «بیش‌تر یا کم‌تر ارزش‌مند» است، که در اِزای مقدار بیش‌تر یا کم‌تری کارِ شیئیت‌یافته در کالاهای دیگر مبادله می‌شود، زیرا آن‌چه این نسبتِ مبادله بیان می‌کند، همانا با مقدار نسبی کاری که در خودِ کالا گنجیده، یکی‌وهمان است.

اینک اما، کارِ مزدی همانا کالاست. این کار حتی شالوده‌ای است که بر پایه‌ی آن تولیدِ محصولات در مقام کالا صورت می‌گیرد. ‹نزد اسمیت› قانون ارزش‌ها در مورد این کالا صادق نیست. بنابراین، این قانون اساساً بر تولید سرمایه‌دارانه حاکم نیست. این‌جا یک تناقض وجود دارد. این، یکی از معضل‌ها نزد آ. اسمیت است. معضل دوم ــ که پس از این و به‌تفصیل نزد مالتوس خواهیم دید ــ این است که ارزش‌یابی و ارزش‌افزاییِ یک کالا (در مقام سرمایه) در تناسب نیست با کاری که در آن گنجیده، بلکه متناسب است با کار بیگانه‌ای که تحت فرمان دارد. یعنی با آن‌چه برای او حکم‌روایی بر کار بیگانه‌ی بیش‌تری از آن‌چه در خودِ آن گنجیده است، فراهم می‌آورد. این، درواقع دومین انگیزه‌ی پنهان برای این ادعاست که: با ظهور تولید سرمایه‌دارانه، ارزش کالاهاْ دیگر به‌واسطه‌ی کاری‌که در آن‌ها گنجیدهْ تعیین نمی‌شود، بلکه به‌واسطه‌ی کار زنده‌ای که آن‌ها بر آن فرمان می‌رانند، همانا به‌واسطه‌ی ارزش کار.

ریک[اردو] خیلی ساده پاسخ می‌دهد: آری، وضع در تولید سرمایه‌دارانه همین است که هست. او معضل را نه تنها حل نمی‌کند، ‹بلکه› حتی آن را نزد اسمیت نمی‌یابد. برای او، با همه‌ی پژوهش عریض و طویلش کافی است که ثابت کند ارزش متغیر کارْ ــ همانا مزدِ کار ــ تعیین ارزش کالاهای گوناگونِ متفاوت با خودِ کار ــ بر اساس مقدار نسبی کارِ نهفته در آن‌ها ــ را منتفی نمی‌کند. «آن‌ها برابر نیستند»، یعنی، «مقدار کارِ صرف‌شده برای یک کالا و مقدار کاری‌که با این کالا قابل خریداری است»، ‹برابر نیستند›. او به تأیید و تأکید بر این واقعیت، قناعت می‌کند. اما تمایز کالای کار با کالای دیگر در چیست؟ یکی کارِ زنده است، دیگری کارِ شیئیت‌یافته. همانا فقط دو شکل متفاوت از کار. چرا قانون ‹ارزش› در مورد یکی صادق و در مورد دیگری صادق نیست، آیا چون تمایزْ فقط صوری است؟ ریک[اردو] پاسخی نمی‌دهد، حتی سؤال را هم طرح نمی‌کند.

هیچ هوده‌ای هم ندارد، وقتی می‌گوید:

«آیا ارزشِ کار … در نوسان نیست، چراکه این ارزش نه فقط مانند همه‌ی چیزها» (یعنی کالاها)«ی دیگر، تحت تأثیر رابطه‌ی عرضه و تقاضاست که با هر دگرگونی در ساختار جامعه به‌ناگزیر تغییر می‌کند، بلکه تحت تأثیر قیمتِ متغیر مواد غذایی و دیگر ملزومات ضروری زندگی‌ای نیز قرار دارد که مزدها برای تأمین آن‌ها پرداخت می‌شوند؟» (ص 7)

از دید خودِ ریک[اردو]، این‌که قیمتِ کار مانند ‹قیمت› کالاهای دیگر به تناسب عرضه و تقاضا تغییر می‌کند، اثبات‌کننده‌ی هیچ چیزی نیست، چراکه آن‌جا مسئله بر سر ارزشِ کار است و آن‌جایی نیز که مسئله بر سر ارزش کالاهای دیگر است، این تغییر قیمت به تناسب عرضه و تقاضا ربطی به موضوع ندارد. اما این‌که «مزدِ کار» ــ که بیان دیگری برای ارزشِ کار است ــ تحت تأثیر «قیمت متغیر مواد غذایی و دیگر ملزومات ضروری زندگی‌ای» است «که مزدها برای تأمین آن‌ها پرداخت می‌شود»، به‌هیچ‌وجه ثابت نمی‌کند که چرا ارزشِ کار باید متفاوت با ارزش کالاهای دیگر تعیین شود (یا به‌نظر می‌آید تعیین می‌شود). زیرا این کالاها نیز تحت تأثیر قیمت متغیرِ کالاهای دیگری واقع می‌شوند که در تولیدشان مداخله دارند و در اِزای آن‌ها مبادله می‌شوند. و صَرف این هزینه‌ها برای مزدِ کار و تأمین مواد غذایی و دیگر ملزومات ضروری هیچ معنای دیگری جز مبادله‌ی ارزشِ کار در اِزای مواد غذایی و ملزومات ضروری ندارد. بنابراین، پرسش همانا این است که چرا مبادله بین کار و کالاهایی که در اِزای آن‌ها مبادله می‌شود بر اساس قانون ارزش، همانا بر اساس کمیت نسبی کار، صورت نمی‌گیرد؟

اگر معضل فوق به این نحو طرح شود، غیرقابل حل خواهد بود؛ این‌جا قانون ارزش پیش‌فرض گرفته می‌شود و از این‌رو معضلْ غیرقابل حل است، زیرا کار به‌خودیِ‌خود در مقام کالا، همانا کمیت معینی کار بی‌واسطه به‌خودیِ‌خود، رو در روی مقدار معینی کارِ شیئیت‌یافته قرار می‌گیرد.

این ضعف در شیوه‌ی استدلال ریک[اردو]یی ــ همان‌گونه که خواهیم دید ــ سهمی در فروپاشی و اضمحلال مکتبِ ریک[اردو]یی، و طرح فرضیه‌های سخیف برعهده دارد.

[XII-652] ویک‌فیلد به‌حق می‌گوید:

«اگر کار به‌مثابه‌ی یک کالا و سرمایه، یعنی محصول کار، به‌مثابه‌ی کالایی دیگر تلقی شوند، آن‌گاهْ ــ اگر ارزش‌های آن‌دو کالا بر اساس مقدار کارهای برابر تعیین می‌شد ــ تحت همه‌ی شرایط، مقدار مفروضی کار در اِزای چنان مقداری از سرمایه مبادله می‌شد که به‌واسطه‌ی مقدار برابری کار تولید شده بود؛ به این ترتیب، کارِ گذشته همواره در اِزای همان مقدار کارِ حاضر ‹و زنده› مبادله می‌شد. اما ارزشِ کار در قیاس با کالاهای دیگر ــ دست‌کم مادام که مزد، سهمی از محصول را تشکیل می‌دهد ــ نه به‌واسطه‌ی مقادیر برابر کار، بلکه به‌واسطه‌ی نسبت بین عرضه و تقاضا تعیین می‌شود.» (ای. جی. ویک‌فیلد، پانویس صفحه‌ی 230 به ویراستش از اثر آ. اسمیت، «ثروت ملل»، لندن 1836)

این رویکرد یکی از بازیچه‌های محبوب بیلی نیز هست؛ پس از این خواهیم دید. سِه نیز، بسیار خوشحال و خندان است که در این‌جا قرار است به یک‌باره عرضه و تقاضا عامل تعیین‌کننده باشند.

در مورد نکته‌ی اول باید یادآور شد: فصل اول، بخش سوم دارای مدخل ذیل است:

«نه فقط کارِ بی‌واسطهْ صرف‌شده در ‹تولید› کالاها بر ارزش آن‌ها اثر می‌گذارد، بلکه هم‌چنین کاری نیز که در دستگاه‌ها، کارافزارها و ساختمان‌ها صرف شده و یاور و پشتیبان کارِ بی‌واسطهْ صرف‌شده است.» [دیوید ریکاردو، «درباره‌ی اصول …»، لندن 1821، ص 16]

بنابراین ارزش یک کالا به‌نحوی هم‌سان به‌واسطه‌ی مقدار کار (گذشته‌ی) شیئیت‌یافته که برای تولیدش ضروری است و مقدار کار (حاضر) و زنده‌ای تعیین می‌شود که برای تولیدش ضروری است. به‌عبارت دیگر: مقادیر کار به‌هیچ‌روی تحت تأثیر تمایز صوری‌ای نیستند که فرق می‌گذارد بین این‌که آیا کارِ شیئیت‌یافته یا زنده، سپری‌شده یا حاضر (یعنی بی‌واسطه) است. اگر این تمایز در تعیین ارزش کالاها علی‌السویه است، پس چرا به‌هنگام مبادله‌ی کارِ گذشته (سرمایه) و کارِ زنده، از چنین اهمیت تعیین‌کننده‌ای برخوردار است؟ چرا این تمایز باید قانون ارزش را منتفی کند، جایی‌که به‌خودیِ‌خود ــ چنان‌که کالا نشان می‌دهد ــ برای تعیین ارزش علی‌السویه است؟ ریک[اردو] این پرسش را پاسخ نمی‌دهد، حتی طرحش هم نمی‌کند.

2) ارزش توانایی کار. ارزشِ کار

برای تعیین ارزش اضافی، ریک[اردو] و همین‌طور فیزیوکرات‌ها، آ. اسمیت و بقیه، باید نخست ارزش تواناییِ کار یا آن‌طور که ریک[اردو] به پیروی از آ. اسمیت می‌نامدش، ارزشِ کار را تعیین کنند.

اما، ارزش یا قیمت طبیعیِ کار چگونه تعیین می‌شود؟ از دید ریک[اردو] قیمت طبیعی چیزی نیست مگر بیان پولیِ ارزش.

«مانند همه‌ی چیزهای دیگری که خریده و فروخته می‌شوند و مقدارشان می‌تواند بزرگ‌تر یا کوچک‌تر شود» (یعنی همه‌ی کالاهای دیگر)، «کار نیز قیمت طبیعی و قیمت بازارِ خود را دارد. قیمت طبیعیِ کار آن قیمتی است که ضروری است تا کارگران، چه این و چه آن‌ دیگری، قادر شوند ادامه‌ی بقای خویش و وجود رسته‌ی خویش را، بی‌افزایش یا کاهش، حفظ کنند.» (یعنی، همراه و همپا با نرخ رشدی که لازمه‌ی گسترش میانگین تولید است.) «قابلیت کارگر، برای حفظ خویش و خانواده‌اش، که برای حفظ و بقای تعداد کارگران ضروری است … وابسته است به قیمت مواد غذایی، وسائل معاش و تفریحاتی که برای تأمین زندگی کارگر و خانواده‌اش ضروری‌اند. قیمت طبیعیِ کار با افزایش در قیمت مواد غذایی و اجناس حیاتی بالا می‌رود و در صورت کاهش این قیمت‌هاْ کاهش می‌یابد.» (ص 86)

«البته نباید این قضیه را این‌طور فهمید که گویی قیمت طبیعیِ کار، هرچند در مواد غذایی و اجناس مصرفیِ حیاتی بیان می‌شود، ضرورتاً مقداری ثابت و بدون تغییر است. این قیمت در دوران‌های مختلف و در کشوری واحد، در نوسان، و در کشورهای گوناگون بسیار متفاوت است. این قیمت وابستگی تعیین‌کننده‌ای به آداب و رسوم مردم دارد.» (ص 91)

بنابراین ارزشِ کار به‌واسطه‌ی لوازم معاش سنتاً ضروری برای بقا و تولید مثل کارگران در جامعه‌ی معین تعیین می‌شود.

اما چرا؟ بر اساس چه قانونی ارزشِ کار به این نحو تعیین می‌شود؟

ریک[اردو] در حقیقت پاسخی به این پرسش‌ها ندارد، جز این پاسخ که قانون عرضه و تقاضاْ قیمت میانگین کار را به سطح ضروریِ لوازم معاش کارگر (به آن‌چه در جامعه‌ای معین به‌لحاظ فیزیکی یا اجتماعی ضروری است) [XII-653] تقلیل می‌دهد. او ــ چنان‌که سِه با خوشحالی از این خُسران یادآور می‌شود (بنگرید به ترجمه‌ی کنستانسیو) ــ در این‌جا ارزش را در شالوده‌ی کل نظام، به‌واسطه‌ی عرضه و تقاضا تعیین می‌کند.

او باید به‌جای کار از تواناییِ کار ‹یا نیروی کار› سخن می‌گفت. به این ترتیب، سرمایه هم در مقام شرایط عینی کار بازنمایی می‌شد که هم‌چون قدرتی قائم به‌ذات رو در روی کارگر ایستاده است. و هم‌چنین، سرمایه بلافاصله در مقام رابطه‌ی اجتماعی معین بازنمایی می‌شد. ریکاردو سرمایه را به‌عنوان «کارِ انباشت‌شده» فقط از «کارِ بی‌واسطه» متمایز می‌داند. نزد او سرمایه صرفاً چیزی مادی است، و صرفا عنصری است در فرآیند کار؛ و با این ‹تعریف از سرمایه›، هرگز نمی‌توان رابطه‌ی بین کارگر و سرمایه، و بین مزد و سود را  طرح و استدلال کرد.

«سرمایه بخشی از ثروت یک کشور است که صرف تولید می‌شود و مرکب است از مواد غذایی، لباس، کارافزارها، مواد خام، ماشین‌آلات و غیره؛ همانا اشیائی که ضروری‌اند تا کار به نتیجه برسد.» (ص 89) «سرمایه‌ی کم‌تر، یعنی همان کارِ کم‌تر.» (ص 73) «کار و سرمایه؛ ‹سرمایه› کارِ انباشته‌شده است.» (همان‌جا، ص 499)

جهشی که ریکاردو در این‌جا به آن دست می‌یازد، به‌درستی از جانب بیلی احساس می‌شود:

«ریکاردو با غنای فکریِ بسنده از دشواری‌ای پرهیز می‌کند که در نخستین نگاه نقطه‌ی مقابل نظریه‌ی او به‌نظر می‌آید، همانا این‌که ارزشْ به مقدار کارِ صرف‌شده در تولید وابسته است. اگر با پافشاری به این اصل وفادار بمانیم، آن‌گاه نتیجه این خواهد شد که ارزشِ کار به مقدار کارِ صرف‌شده برای تولیدش وابسته است؛ ادعایی که آشکارا پوچ و بی‌معناست. از این‌رو ریکاردو با چرخشی ماهرانه در استدلال، ارزشِ کار را وابسته به مقدار کاری قلمداد می‌کند که برای تولیدِ مزد ضرورت دارد؛ یا، اگر بخواهیم با واژه‌ها و زبان او سخن بگوییم، او مدعی است که ارزشِ کار را باید بر پایه‌ی مقدار کاری ارزیابی کرد که برای تولید مزد ضرورت دارد و منظور او مقدار کاری است که برای تولید پول یا کالایی لازم است که به کارگر پرداخت می‌شود. به‌عبارت دیگر، به‌خوبی و درستی می‌توان گفت که ارزش پارچه نه بر اساس مقدار کار لازم برای تولیدش، بلکه بر اساس مقدار کاری ارزیابی می‌شود که صرف تولید نقره‌ای شده است که پارچه در اِزای آن مبادله می‌شود.» (ص 50، 51، «رساله‌ی انتقادی پیرامون سرشت، سنجه و علل ارزش»، لندن 1825).

این اظهار به معنای تحت‌اللفظی درست است. ریکاردو بین مزدِ اسمی و مزد واقعی فرق می‌گذارد. مزد اسمی، مزدِ بیان‌شده در پول است، مزدِ پولی است.

مزدِ اسمی «شُمار پوندهایی است که سالانه به کارگر پرداخت می‌شود»، اما مزد واقعی، «شُمار روزانهْ کارهایی است که برای به‌دست‌آوردن این پوندها ضروری‌اند.» (ریک[اردو]، همان‌جا، ص 152)

از آن‌جا که مزد = مایحتاج ضروری کارگر است و ارزش این مزد (مزد واقعی) = ارزش این مایحتاج ضروری است، پس آشکارا ارزش این مایحتاج ضروری = مزد واقعی = ارزش کاری است که مزد می‌تواند به اختیار خود درآورد. اگر ارزش مایحتاج ضروری تغییر کند، ارزش مزد واقعی هم تغییر خواهد کرد. فرض کنیم که مایحتاج ضروری کارگر فقط مرکب از غله و مقدار ضروری لوازم معاش او برابر با 1 کوارتِر غله در ماه باشد. به این ترتیب ارزش مزدش = ارزش یک کوارتِر غله است. اگر ارزش غله صعود یا نزول کند، آن‌گاه ارزش کار ماهانه نیز صعود یا نزول خواهد کرد. اما این‌که ارزشِ یک کوارتِر غله به هر نحوی صعود یا نزول کند (این‌که کارِ بیش‌تر یا کم‌تری در یک کوارتِر غله گنجیده باشد)، این ارزش همواره برابر با ارزشِ یک ماه‌ کار است.

و ما در این‌جا دلیل پنهان این امر را می‌بینیم که چرا آ. اسمیت می‌گوید مادام که پای سرمایه و به‌دنبال آن کارِ مزدی به‌میان ‌آید، نه کمیت کارِ صرف‌شده برای ‹تولید› محصول، بلکه کمیت کاری که می‌تواند دراختیار بگیرد، ارزشش را تنظیم می‌کند. ارزش غله (و دیگر مایحتاج ضروری) که به‌واسطه‌ی زمان کار تعیین شده است تغییر می‌کند؛ اما مادام که قیمت طبیعی کار پرداخت شود، کمیت کاری‌که یک کوارتِر غله می‌تواند دراختیار بگیرد، بدون تغییر باقی می‌ماند. بنابراین کمیت مزبور، ارزش نسبی متداومی در قیاس با غله دارد. از همین روست که نزد اسمیت نیز ارزش کار و ارزش غله (برای مواد غذایی. بنگرید به د. هیوم)[1]، سنجه‌ی متعارفِ ارزش است، چراکه کمیت معینی از غله ــ مادام که قیمت طبیعی کار پرداخت شود ــ بر کمیت معینی از کار اقتدار دارد، فارغ از این‌که چه مقدار کار برای ‹تولید› یک کوارتِر غله صرف شده است. همان مقدار کار هماره می‌تواند همان مقدار ارزش مصرفی دراختیار بگیرد، یا به‌عبارت بهتر، همان مقدار ارزش مصرفی همواره بر همان مقدار کار اقتدار دارد.

حتی ریک[اردو] نیز ارزش کار، همانا قیمت طبیعی‌اش را از این‌طریق تعیین می‌کند. ریک[اردو] می‌گوید: یک کوارتِر غله ارزش‌های متفاوتی دارد، هرچند همواره بر همان [XII-654] مقدار کار اقتدار دارد یا موضوع اقتدار آن قرار می‌گیرد. آ. اسمیت می‌گوید، بله: به هر نحو که ارزش یک کوارتر غله ــ تعیین‌شده به‌واسطه‌ی زمان کار ــ تغییر کند، کارگر باید همواره همان مقدار را هزینه (یا قربانی) کند تا بتواند آن را بخرد. بنابراین، اگر ارزش غله تغییر کند، اما ارزش کار تغییر نکند، آن‌گاه یک ماه کار = 1 کوارتِر غله است. ارزش غله نیز فقط مادامی تغییر می‌کند که ما کاری را درنظر بگیریم که برای تولیدش ضروری است. برعکس اگر کمیت کاری را درنظر بگیریم که غله در اِزای آن مبادله می‌شود، همانا کاری که به‌حرکت درمی‌آورد، آن‌گاه ارزشش تغییری نمی‌کند. و دقیقاً از همین‌روست که کمیت کاری که در اِزای آن یک کوارتِر غله مبادله می‌شود، سنجه‌ی متعارفِ ‹یا استانداردِارزش است. اما ارزش‌های کالاهای دیگر نسبت به کار همان رابطه‌ای را دارند که در رابطه با غله از آن برخوردارند. مقدار معلومی غلهْ کمیت معینی از کار را تحت اختیار و اقتدار خود دارد. مقدار معلومی از هر کالای دیگر کمیت معینی از غله را تحت اختیار و اقتدار خود دارد. از همین‌رو هر کالای دیگر، یا به‌عبارت بهتر، ارزش هر کالای دیگر در مقدار کاری بیان می‌شود که تحت اختیار و اقتدار خود دارد، زیرا ‹ارزش این کالا› به‌واسطه‌ی مقداری غله تعیین می‌شود که در اختیار و اقتدار خود دارد و ‹ارزش غله نیز به‌نوبه‌ی خود› در مقدار کاری بیان می‌شود که ‹غله› تحت اختیار و اقتدار خود دارد.

اما نسبت ارزشی کالاهای دیگر با غله (مایحتاج ضروری) چگونه تعیین شده است؟ به‌وسیله‌ی کمیت کاری که آن‌ها تحت اختیار و اقتدار خود دارند. و کمیت کاری که آن‌ها تحت اختیار و اقتدار خود دارند چگونه تعیین می‌شود؟ به‌وسیله‌ی کمیتی از غله که بر کار اختیار و اقتدار دارد. در این‌جا اسمیت ضرورتاً دچار دور باطل می‌شود. (هرچند باید یادآور شد که او به‌هنگام احتجاج واقعی موضوعْ هرگز این سنجه‌ی ارزش را به‌کار نمی‌برد.) علاوه بر این، او کاری را که به گفته‌ی او و ریک[اردو]، «شالوده‌ی ارزش کالاهاست» با «مقدار نسبی کاری که برای تولید کالاها لازم است»، جابجا می‌گیرد، در حالی‌که این مقدار، «قاعده‌ای است که مقدارِ کالاهایی را تعیین می‌کند که باید در اِزای یک‌دیگر مبادله شوند.» (ریک[اردو]، همان‌جا، ص 80) این جابجایی اغلب نزد خودِ ریکاردو نیز صورت می‌گیرد؛ به‌عبارت دیگر، اسمیت ‹و ریکاردو› این سنجه‌ی درون‌ماندگار ارزش را با سنجه‌ی بیرونی‌اش، همانا پول، جابجا می‌گیرند، امری که پیش‌شرط آنْ تعّینِ ارزش است.

خطای آ. اسمیت در این‌جاست که او از این‌که مقدار معینی کار قابل مبادله با مقدار معینی ارزش مصرفی است، نتیجه می‌گیرد که این مقدار معین کار سنجه‌ی ارزش است و همواره از ارزشی ثابت برخوردار است، در حالی‌که همان مقدار ارزش مصرفی می‌تواند بازنمایاننده‌ی ارزش‌های مبادله‌ای بسیار متفاوتی باشد. اما ریک[اردو] دچار خطایی مضاعف می‌شود، زیرا او اولاً اساساً نمی‌فهمد که معضلی وجود دارد، یعنی همان معضلی که موجب خطای اسمیت شده است؛ ثانیاً خودِ او، بدون هیچ ربطی به قانون ارزشِ کالاها، به قانون عرضه و تقاضا گریز می‌زند، قانونی که ارزش کار را تعیین می‌کند، البته نه به‌واسطه‌ی مقدار کاری که صرف نیروی کار، بلکه صرف مزد کارگر شده است، بنابراین او درواقع می‌گوید: ارزش کار به‌وسیله‌ی ارزش پولی تعیین می‌شود که برای خرید آن پرداخت می‌شود! و این ‹ارزش پول› چطور تعیین می‌شود؟ این حجم از پول به چه وسیله و از چه طریقی پرداخت می‌شود؟ ‹پاسخ ریکاردو:› از طریق مقداری از ارزش‌های مصرفی که بر کمیت معینی کار اقتدار دارد یا موضوعِ اقتدارِ آن قرار می‌گیرد؛ و از این‌طریق او به معنای دقیق کلمه، به دام همان ناپی‌گیریِ اسمیتی گرفتار می‌شود که مورد انتقاد ریکاردو بوده است.

هم‌هنگام، همان‌گونه که دیدیم، این معضل مانع او در فهم تمایز ویژه‌ی بین کالا و سرمایه، مبادله‌ی بین کالا با کالا و سرمایه با کالا ــ که متناظر و مطابق با قانون مبادله‌ی کالاهاست ــ می‌شود.

مثال فوق چنین بود: 1 کوارتِر غله = 1 ماه کار، با این فرض که که 1 ماه = 30 روزانه‌کار است. (هر روزانه‌کار نیز 12 ساعت است.) در این حالت ارزش یک کوارتر غله کوچک‌تر از 30 روزانه‌کار است. اگر 1 کوارتِر غله محصول 30 روزانه‌کار می‌بود، آن‌گاه ارزش کار = ‹ارزشِ› محصولش می‌شد. به این ترتیب ارزش اضافی و بنابراین سودی وجود نداشت. سرمایه وجود نداشت. بنابراین، اگر مزد برای 30 روزانه‌کار باشد، در حقیقت ارزش 1 کوارتِر غله همواره کوچک‌تر از 30 روزانه‌کار است. ‹مقدار› ارزش اضافی بسته به این است که مزد چقدر کوچک‌تر است. مثلاً 1 کوارتِر غله = 25 روزانه‌کار است. در این‌صورت ارزش اضافی = 5 روزانه‌کار، یعنی = 1/6  کلِ زمان کار است. اگر 1 کوارتِر (8 بوشِل) = 25 روزانه‌کار باشد، آن‌گاه 30 روزانه‌کار = 1 کوارتِر و 13/5 بوشِل خواهد بود. بنابراین، ارزش 30 روزانه‌کار (یعنی کارمزد) همواره کوچک‌تر از ارزش محصولی است که در آن 30 روزانه‌کار گنجیده است. بنابراین ارزش غله نه به‌وسیله‌ی کاری [XII-655] که غله بر آن اقتدار دارد، یعنی در اِزایش مبادله می‌شود، بلکه به‌وسیله‌ی کاری تعیین می‌شود که در آن گنجیده است. برعکس ارزش کارِ 30 روزه همواره به‌واسطه‌ی 1 کوارتِر غله تعیین می‌شود، هر اندازه که ‹این 1 کوارتِر غله› ارزش داشته باشد.

3) ارزش اضافی

ریک[اردو]، صرف‌نظر از جابجاگرفتن کار و توانایی کار، مزد میانگین یا ارزش کار را به‌درستی تعریف می‌کند. به‌عبارت دیگر، او می‌گوید که این ارزش نه به‌واسطه‌ی پول و نه به‌واسطه‌ی لوازم معاشی که کارگر دریافت می‌کند، بلکه به‌واسطه‌ی زمان کاری تعیین می‌شود که تولیدِ آن هزینه برمی‌دارد؛ همانا به‌واسطه‌ی کمیت کاری که در وسائل معاش کارگر شیئیت یافته است. او این را مزد واقعی می‌نامد. (تشریح آن در صفحات آتی)

در ضمن این تعریف نزد او نتیجه‌ای ضروری است. از آن‌جا که ارزش کار به‌واسطه‌ی ارزش لوازم  معاشِ ضروری‌ای تعیین شده است که این ارزش باید صرف‌شان شود، و ارزشِ مایحتاج ضروری مانند همه‌ی کالاهای دیگر به‌واسطه‌ی کمیت کارِ صرف‌شده برای تولید آن‌ها تعیین می‌شود، بنابراین نتیجه‌ای بدیهی است که ارزش کار = ارزش مایحتاج ضروری و = کمیت کارِ صرف‌شده برای این مایحتاج ضروری باشد.

هرچند این صورت‌بندی (صرف‌نظر از رو در رو قرار دادن مستقیم کار و سرمایه) درست است، اما بسنده نیست. عمل کارگر منفرد برای جای‌گزین‌ ساختن مزد خود ــ با توجه به تداوم و پیوستگی این فرآیند ــ عملِ بازتولید است؛ روشن است که او مستقیماً محصولاتی را تولید نمی‌کند که زیست خودِ او را تأمین می‌کنند.{ممکن است او محصولاتی را تولید کند که به هیچ‌روی در مصرف خودِ او وارد نمی‌شوند، حتی زمانی‌که او مایحتاج ضروری را تولید می‌کند، به‌دلیل تقسیم کار فقط قادر است جزئی از آن‌ها را تولید کند، مثلاً غله را فقط در یک شکل تولید می‌کند (مثلاً به‌شکل غله‌ی خام و نه نان)}، اما او کالاییْ به ارزش لوازم معاشش، یا ارزش لوازم معاشش را تولید می‌کند. به‌عبارت دیگر، اگر ما به میانگین مصرف روزانه‌ی او بنگریم: زمان کاری که در مایحتاج ضروریِ روزانه گنجیده است، بخشی از روزانه‌کار او را تشکیل می‌دهد. او بخشی از روز را کار می‌کند تا ارزش مایحتاج ضروری خود را بازتولید کند؛ کالایی که طی این بخش از روزانه‌کار تولید شده است، همان ارزش را دارد یا از مقدار زمان کار برابری برخوردار است که در مایحتاج ضروری روزانه‌ی او گنجیده است. بسته به این‌که مایحتاج مزبور چه ارزشی دارد (یعنی بسته به بارآوری اجتماعی کار، و نه بارآوری تکْ شاخه‌ای از تولید که او در آن به کار مشغول است) معلوم می‌شود که بخشی از روزانه‌کار او که صرف بازتولید یا تولید ارزش، همانا صرف هم‌ارزی برای لوازم معاشش، می‌شود، چه اندازه‌ای دارد.

ریک[اردو] مسلماً پیش‌فرض می‌گیرد که زمان کار گنجیده در مایحتاج ضروری روزانه = زمان کار روزانه‌ای است که کارگر باید کار کند تا ارزش این مایحتاج ضروری را بازتولید نماید. اما او از این‌طریق، یعنی از آن‌جا که مستقیماً بخشی از روزانه‌کار کارگر را به‌مثابه‌ی بازتولید ارزش توانایی کار خودِ کارگر قلمداد نمی‌کند، با این فرضْ دشواری ‹تازه‌ای› وارد بحث می‌کند و موجب زایل‌شدن فهم روشن رابطه می‌شود. نتیجه‌ی این کار، سردرگمی مضاعفی است. این‌طور، سرچشمه‌ی ارزش اضافی ناروشن می‌ماند و از همین‌رو، ریک[اردو] از سوی متعاقبانش در معرض این اتهام قرار می‌گیرد که او سرشت ارزش اضافی را نفهمیده و طرح و مستدل نکرده است. تلاش‌های اسکولاستیک اینان، بعضاً از همین زاویه قابل توضیح است. اما از آن‌جا که به این ترتیب سرچشمه و سرشت ارزش اضافی به‌روشنی ثبت و درک نمی‌شود، کار مازاد + کار لازم، در یک کلام کل روزانه‌کار، هم‌چون مقدار ثابتی قلمداد می‌شود، تمایزها در مقدار ارزش اضافی نادیده می‌ماند و بارآوری سرمایه، اجبار و اضطرارش برای کار مازاد، از یک‌سو ‹افزایش مقدار› مطلق آن، و سپس رانش درونی‌اش برای کوتاه‌کردن زمان کار لازم، از دسترس شناخت دور می‌ماند و ‹در یک کلام،› مشروعیت تاریخیِ سرمایه طرح و مستدل نمی‌شود. برعکس، آ. اسمیت صورت‌بندی درست را پیشاپیش بیان کرده بود. همانا، چه اندازه مهم بود که ‹معضل› ارزش در کار و نیز ‹معضل› ارزش اضافی در کار مازاد حل شود؛ آن‌هم در عباراتی صریح.

ریک[اردو] از واقعیت موجود تولید سرمایه‌داری عزیمت می‌کند. ارزش کار کوچک‌تر است از ارزش محصولی که کار می‌آفریند. بنابراین ارزش محصول بزرگ‌تر از ارزش کاری است که این محصول را تولید می‌کند، یعنی بزرگ‌تر از ارزش مزد است. مازادِ ارزش محصول ورای ارزش مزد = ارزش اضافی است. (البته ریک[اردو] به‌غلط می‌گوید سود، اما همان‌گونه که پیش‌تر یادآور شدیم، در این‌جا سود و مزد را یکی‌وهمان می‌داند و در حقیقت از ارزش اضافی حرف می‌زند.) این واقعیتی است که نزد او، ارزش محصول بزرگ‌تر از ارزش مزد است. ‹البته› این‌که واقعیت مذکور چگونه پای می‌گیرد، ناروشن می‌ماند. کل روزانه‌کار بزرگ‌تر از بخشی از روزانه‌کار است که برای تولید مزد ضروری است. چرا؟ ‹علتی› ارائه نمی‌شود. بنابراین، مقدار کلِ روزانه‌کار به‌غلط ثابت فرض می‌شود، فرضی که مستقیماً پی‌آمدهای غلطی دارد. از این‌رو، بزرگ‌تر یا کوچک‌تر شدن ارزش اضافی فقط می‌تواند بر اساس افزایش یا کاهش بارآوری کار اجتماعی‌ای تبیین شود که مایحتاج ضروری را تولید می‌کند. به‌عبارت دیگر، ‹این‌جا› فقط ارزش اضافی نسبی فهمیده می‌شود.

[XII-656] روشن است که اگر کارگر برای تولید لوازم معاش خود به سراسر روز نیاز می‌داشت (یعنی در سراسر روز کالایی به ارزشی برابر با ارزش وسائل معاش خود تولید می‌کرد)، آن‌گاه ارزش اضافی‌ای ممکن نمی‌بود، یعنی نه تولید سرمایه‌دارانه‌ای وجود می‌داشت، و نه کار مزدی‌ای. برای آن‌که این ‹روابط› وجود داشته باشند، باید بارآوری کار اجتماعی به‌قدر کافی رشد و توسعه یافته باشد تا اساساً بتواند مازادی از کل روزانه‌کار، ورای زمان کار لازم برای بازتولید مزد، همانا کاری مازاد، به هر مقدار و اندازه‌ای، موجود باشد. اما در عین‌حال روشن است که، ‹از یک‌سو› با فرض زمان کاری معلوم (یعنی طول روزانه‌کار)، بارآوری کار، و از طرف دیگر با فرض بارآوری، زمان کار، یعنی طول روزانه‌کار، می‌تواند بسیار متفاوت باشد. هم‌چنین روشن است که اگر ضروری است توسعه و رشد معینی از بارآوری کار مفروض گرفته شود، تا ‹اساساً› کار مازاد بتواند وجود داشته باشد، صِرفِ امکان وجود این کار مازاد (یعنی موجودبودن آن کمینه‌ی ‹مینی‌موم› ضروری از بارآوری کار)، لزوماً پدیدآورنده‌ی واقعیت ‹کار مازاد› نیست. برای این‌کار هم‌چنین ضرورت دارد که کارگر به کارکردن، فراتر از آن مقدار معین مجبور شود؛ و این اجبار را سرمایه اِعمال می‌کند. این نکته، و بنابراین کل نبرد بر سر تعیین مقدار متعارف روزانه‌کار نیز نزد ریک[اردو] غایب است.

در سطح نازلی از توسعه و رشد بارآوری اجتماعی کار، یعنی زمانی‌که کار مازاد نسبتاً کوچک است، طبقه‌ای که زیستش با کار بیگانه تأمین می‌شود، در قیاس با تعداد کارگران اساساً کوچک است. این طبقه می‌تواند (به‌طور نسبی) و در تناسب با میزان رشد و توسعه‌ی بارآوری، و بنابراین کار مازاد نسبی، به‌طرز بسیار قابل ملاحظه‌ای رشد کند.

هم‌چنین پیش‌فرض گرفته شده است که ارزش کار در دوران‌های مختلف در کشوری واحد و در همان دوران در کشورهای مختلف بسیار گوناگون و متغیر است. با این‌حال وطنِ تولید سرمایه‌داریْ مناطق میانی‌اند. نیروی مولد اجتماعی کار ممکن است توسعه‌ی بسیار نازلی یافته باشد، اما با این‌حال در تولید مایحتاج ضروری از یک‌سو حاصل‌خیزی عوامل طبیعی (مثل زمین و خاک) و از سوی دیگر بی‌نیازیِ ساکنان ‹کشور› (مثلاً در اثر شرایط اقلیمی) ــ یا هردوی آن‌ها، مثلاً در هند ــ یک‌دیگر را جبران کنند. در شرایط نارس و آغازین ‹جامعه› ممکن است حداقلِ کارمزد به‌دلیل نیازهای اجتماعیِ هنوز توسعه‌نیافته (به‌لحاظ کمیت ارزش‌های مصرفی ‹مورد نیاز›) کوچک، و با این‌حال مستلزم صَرف کار بسیار زیادی، باشد. اما اگر کار لازم برای تولید مایحتاج ضروری فقط حدی متوسط می‌داشت، آن‌گاه ارزش اضافیِ تولیدشده، به‌رغم تناسب بسیار بزرگش در قیاس با کارمزد (زمان کار لازم)، یعنی به‌رغم نرخ بالای ارزش اضافی، در قالب ارزش‌های مصرفیْ همان‌قدر (نسبتاً) نکبت‌بار بود که خودِ کارمزد.

منبع: متن فوق ترجمه‌ی بخشی از مجلد دوم «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»، فصل پانزدهم، زیر عنوان «نظریه‌ی ریکاردو پیرامون ارزش اضافی» است. به نقل از: مجموعه آثار آلمانی مارکس و انگلس، در سری MEW، مجلد 26.2، صفحات 397 تا 409 و در سری MEGA، مجلد 3، دست‌نوشته‌های 1863-1861، صفحات 1020 تا 1029.

یادداشت:

[1].‌ استناد مارکس به جزوه‌ی هیوم، «اندیشه‌هایی پیرامون قوانین غله …»، لندن 1815، ص 59 است. هیوم که در این‌جا مشغول بررسی تز آدام اسمیت دال بر این‌که «قیمت کار زیر سیطره‌ی قیمت غله است»، اعلام می‌کند که وقتی آدام اسمیت «از غله صحبت می‌کند، باید منظورش را غذا دانست، زیرا ارزش همه‌ی محصولات کشاورزی … گرایشی طبیعی به هم‌ترازکردن خود دارند». (ویراست MEW، [72])

 

توضیح مترجم: پس از وقفه‌ی گریزناپذیری که در ادامه‌ی ترجمه‌ی کتاب نخست «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»، اثر برجسته‌ی مارکس، پیش آمد، کار این ترجمه سرانجام به پایان رسید و ترجمه‌ی کتاب دوم آغاز شد. در این فاصله کتاب نخست زیر عنوان «نظریه‌های ارزش اضافی» به یاری «نشر چرخ» در تهران، منتشر شده است.

از ترجمه‌ی کتاب نخست پیشاپیش بخش‌هایی در «نقد» انتشار یافت. از این پس و در جریان پیشرفت کار ترجمه‌ی کتاب دوم نیز، به‌طور پراکنده و گاه‌به‌گاه، دست‌چینی از برخی فصل‌ها یا بندهای کتاب که جذابیت و اهمیت استدلال‌های نظری آن‌ها به‌ویژه چشم‌گیر است، در «نقد» منتشر خواهد شد.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5gE

 

هم‌چنین # جلد دوم نظریه‌های ارزش اضافی:

رُدبرتوس و نظریه‌ی رانت

ریکاردو، ارزش و زمان کار

قیمت‌ میانگین و قیمت‌ بازار

نظریه‌ی ریکاردو پیرامون ارزش اضافی