Latest Posts

جنگ ایران و راهکار فضایی امپریالیسم

جنگ ایران و راهکار فضایی امپریالیسم

از انباشت بحران‌زده تا تناقضات چپ

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

کامران معتمدی

 

نگاهی ماتریالیستی به جنگ با تکیه بر دیوید هاروی،

ایمانوئل والرشتاین و ویلیام رابینسون

 

مقدمه. دست‌کم از زمان جنگ ۱۲ روزه، گمانه‌زنی‌های متعددی درباره این حمله شکل گرفته که هر کدام سعی در توضیح ریشه‌ها و پیامدهای آن داشته‌اند. عموم ناظران بر این نکته اتفاق‌نظر دارند که این حمله نه تنها غیرقانونی بود، نه مطابق قوانین داخلی ایالات متحده (به همین دلیل هرگز «جنگ» نامیده نشد و به صورت «عملیات» معرفی شد) و نه مطابق حقوق بین‌الملل، بلکه روایت غالب تحلیلی در روابط بین‌الملل، به‌ویژه رویکرد رئالیستی که در تحلیل‌های جان میرشایمر تکرار می‌شود، حتی تا آن‌جا پیش می‌رود که آن را برخلاف منافع بلندمدت ایالات متحده ارزیابی کند. در نهایت، تحلیل‌های فردمحور، حمله را زاده ذهن نامتعادل ترامپ و نفوذ بیش از حد نتانیاهو بر تصمیم‌گیری او می‌دانند. اما آیا واقعا چنین است؟

این متن تلاشی است برای فهم جنگ اخیر نه از خلال روایت‌های اخلاقی یا شخصی‌سازی‌شده، بلکه از منظر پویایی‌های ساختاری سرمایه‌داری جهانی. از این دیدگاه، جنگ چندان گزینه‌ای داوطلبانه و اختیاری نبود که صرفا محصول تصمیمات شخصی ترامپ یا تبه‌کاری نتانیاهو باشد. بلکه گزینه‌ای ساختاری بود که نظام سرمایه‌داری جهانی برای حفظ هژمونی در حال زوال مرکز، مدیریت بحران انباشت سرمایه و کنترل مجدد نقاط استراتژیک به آن نیاز داشت. چارچوب تحلیلی این متن عمدتا بر «راهکار فضایی» در کار دیوید هاروی، نظریه نظام‌های جهانی امانوئل والرشتاین، و مفهوم سرمایه‌داری جهانی نزد ویلیام رابینسون استوار است.

از منظر ماتریالیستی، جنگ فعلی نمونه‌ای از «راهکار فضایی» دیوید هاروی به شمار می‌رود. سرمایه‌ی بیش‌ازحد انباشته‌شده در مرکز امپریالیستی (به رهبری ایالات متحده) برای حل بحران انباشت خود، به مداخلات نظامی، کنترل سرزمین‌های استراتژیک و جذب منابع نیاز دارد. هاروی توضیح می‌دهد که این «راهکار فضایی»، یعنی جابه‌جایی جغرافیایی سرمایه مازاد از طریق گسترش قلمرو، مداخله یا بازسازی فضاهای انباشت، یکی از مکانیسم‌های دوره‌ای سرمایه‌داری برای به تعویق انداختن بحران‌های درونی است. سرمایه‌داری برای ادامه بازتولید خود به «راهکارهای فضایی» متوسل می‌شود: کنترل بر منابع انرژی، مسیرهای تجاری کلیدی و جلوگیری از شکل‌گیری رقبای جدی.

ایران، به عنوان کشوری نیمه‌پیرامونی، دقیقا هدف چنین راهکاری قرار گرفته است. ایران از ظرفیت صنعتی نسبی برخوردار است، تنگه هرمز را کنترل می‌کند و با مدارهای انباشت جایگزین چین (مانند طرح کمربند و جاده) پیوند خورده و در نتیجه می‌تواند هژمونی مرکز را به چالش بکشد. سرمایه‌داری جهانی در کشورهای نیمه‌پیرامونی، نئولیبرالیسم را به شکلی ناقص و بحران‌زده تحمیل می‌کند و در نتیجه تضادهای طبقاتی را تشدید می‌نماید. این تضادهای ساختاری هم‌زمان رژیم را تقویت می‌کنند، اپوزیسیون لیبرال را بی‌اثر می‌سازند و سوالات جدی‌ای را پیش روی چپ قرار می‌دهند.

۱. وارونه‌سازی علت و معلول: روایت غالب و اسرائیل به عنوان بازیگر وابسته

روایت غالب رسانه‌ای و سیاسی درباره حمله به ایران ادعا می‌کند که موضع ضدغربی جمهوری اسلامی، خصومت با آمریکا و اسرائیل و امتناع از ادغام مسالمت‌آمیز، ریشه‌های اصلی تحریم‌ها و جنگ فعلی هستند. این روایت اصرار دارد که ایران می‌توانست انتخاب متفاوتی داشته باشد، موضع مشارکتی‌تری اتخاذ کند و به جای فجایع داخلی، به یک کشور «عادی»/«نرمال» با توسعه اقتصادی تبدیل شود. این دیدگاه، که به اشکال اغراق‌آمیز توسط صداهای راست‌گرا مطرح و توسط برخی از چپ‌گرایان نیز تکرار می‌شود، رفتار رژیم را به عنوان انتخابی کاملا مستقل و جدا از نیروهای بزرگ‌تر تلقی می‌کند.

این روایت علت و معلول را وارونه می‌کند. سیاست‌های جمهوری اسلامی (خصومت با ایالات متحده/اسرائیل، حمایت از محور مقاومت) را به عنوان محرک مستقل تحریم‌ها و جنگ تلقی می‌کند، در حالی که این سیاست‌ها در واقع اغلب واکنش‌های تحمیلی در یک سیستم جهانی ساختاریافته هستند. فشارهای امپریالیستی، از جمله تحریم‌های طولانی‌مدت، تهدید مداوم تغییر رژیم، عملیات اطلاعاتی و تروریستی، تلاش برای جلوگیری از شکل‌گیری هرگونه مدار انباشت مستقل، ایران را به سمت سیاست‌هایی سوق داده که هزینه‌های سنگینی بر اقتصاد و جامعه تحمیل کرده، اما همزمان امکان مقاومتی (معیوب) در برابر نفوذ کامل سرمایه فراملی را حفظ کرده است.

هاروی توضیح می‌دهد که سرمایه فراملی به رهبری ایالات‌متحده نیاز دوره‌ای به راهکارهای فضایی دارد: مداخله نظامی برای تثبیت سلطه بر نقاط استراتژیک انرژی (مانند تنگه هرمز) و جلوگیری از انباشت رقیب (چین و روسیه). حملات آمریکا و اسرائیل به ایران با این الگو مطابقت دارد: نه مجازاتی صرف برای «رفتار بد»، نه کمکی در راه رهایی، بلکه تلاشی برای تثبیت مجدد سلطه بر کشوری نیمه‌پیرامونی است که تنگه هرمز را کنترل میکند و با مدارهای جایگزین (چین/روسیه) همسو است.

از منظر نظریه نظام‌های جهانی، ایران کشور نیمه‌پیرامونی است. کشورهای نیمه‌پیرامونی می‌توانند هژمونی مرکز را به چالش بکشند (مثلا از طریق تمایل به بریکس یا دریافت عوارض هرمز به یوان در طول جنگ)، و جنگ با آنها باعث «بازسازی هژمونیک» مرکز می‌شود. فانتزی «ایران می‌توانست عادی باشد» این نکته را نادیده می‌گیرد که «عادی» در نظام جهانی به معنای ادغام تابع در نقش یک تأمین‌کننده پیرامونی است. دقیقا همان چیزی که تحریم‌ها برای اعمال آن در زمان مقاومت ایران طراحی شده‌اند.

روایت غالب دیگر این است که اسرائیل بازیگر مستقلی است و لابی آن سیاست آمریکا را تعیین می‌کند. چنین نیست. اسرائیل به طور ارگانیک با امپریالیسم آمریکا مرتبط است؛ یک قلمرو نظامی پیشرفته که منافع اصلی ایالات متحده در منطقه را اجرا می‌کند. این دیدگاه تاریخ وجودی اسرائیل به عنوان یک پایگاه استراتژیک امپریالیستی در قلب خاورمیانه و عملکرد واقعی‌اش در خدمت به سلطه اقتصادی و نظامی آمریکا را نادیده می‌گیرد.

با این حال منطق «اسرائیل بزرگ» (گسترش سرزمینی، تجزیه رقبا) با ترجیح سرمایه جهانی ایالات متحده برای مناطق انباشت پایدار و قابل پیش‌بینی در تضاد است. تکه‌پاره شدن ایران خطر هرج و مرج (جنگ داخلی، جریان پناهندگان، اختلال در نفت) را به همراه دارد که عملکرد روان‌تر سرمایه‌داری جهانی را مختل می‌کند. باید توجه کرد که این تنش درون اتحاد اصلی (ایالات‌متحده-اسرائیل) است، نه گسستی اساسی.

۲. نئولیبرالیسم داخلی و انباشت بحران‌زده

پس از پایان جنگ ایران و عراق، جمهوری اسلامی سیاست‌های نئولیبرالی اتخاذ کرد. این فرآیند الگوی کلاسیک ادغام کشورهای نیمه‌پیرامونی در سرمایه‌داری جهانی است. تعدیل ساختاری بعد از جنگ با عراق اشتباه سیاسی یا خیانت افراد نبود؛ محصول بلوک حاکمی بود که در آن بخش‌های مختلف بورژوازی (بازاری، سرمایه مرتبط با سپاه و …) در بحبوحه تحریم‌ها برای انباشت رقابت می‌کردند. در نهایت دیدیم که چگونه تضادهای طبقاتی، حتی عملکردهای پایه دولت را فلج کرد (از جمله بحران آب/برق پیش از جنگ). اصلاحات نئولیبرالی جمهوری اسلامی بخش‌هایی، که به سمت بازارهای جهانی گرایش داشت، را توانمند کرد و همزمان طبقه کارگر و پایگاه مردمی را از خود بیگانه ساخت.

نتیجه این روند نه تنها به فلج شدن دولت و بیگانه‌سازی طبقه کارگر منجر شد، بلکه رویکردهای سیاسی طبقه متوسط را نیز عمیقا شکل داد. رویکردهایی که طبقه متوسط، به‌ویژه پایگاه اجتماعی اصلاح‌طلبان، در تمام این سال‌ها در پیش گرفت، مستقیما نتیجه همین فرآیند نئولیبرالی بود. سیاست‌ورزی بالا به پایین، امید به توافق با غرب، تمرکز بر «عادی‌سازی» و بازار آزاد، و اجتناب از سازماندهی طبقاتی از پایین، همه ادامه منطقی همان تعدیل ساختاری بودند. همان‌طور که سیاست‌های تعدیل «نفس جامعه» را گرفت، این نوع سیاست‌ورزی و آدرس غلط دادن نیز جامعه را بی‌دفاع کرد: بسیاری را سال‌ها در توهم ادغام مسالمت‌آمیز با سرمایه جهانی نگه داشت. وقتی این امیدها یکی پس از دیگری شکست خورد، بخش قابل توجهی از همان طبقه متوسط به سرعت به سمت براندازی رادیکال، راه‌حل‌های بالا به پایین، جنگ‌طلبی و سلطنت‌طلبی چرخیدند. این چرخش نه تصادفی، بلکه نتیجه طبیعی ناامیدی از وعده‌های نئولیبرال بود.

نئولیبرالیسم در همه جا از طریق «انباشت از طریق سلب مالکیت» عمل می‌کند، اما در کشورهای تحریم‌شده مانند ایران، نسخه‌ای ناقص و بحران‌زده تولید می‌کند: بازتولید اجتماعی را از بین می‌برد، نابرابری را افزایش می‌دهد، اما از آنجا که ادغام کامل مسدود شده، به نزاع درون نخبگان و ناآرامی‌های مردمی دامن می‌زند. این امر در کشورهای پیرامونی و نیمه‌پیرامونی، از بحران بدهی آمریکای لاتین دهه ۱۹۸۰ تا گذارهای پس از شوروی و بخش عمده خاورمیانه و شمال آفریقا، بسیار رایج بوده است. «تعدیل» به سبک صندوق بین‌المللی پول ظرفیت دولت را تهی می‌کند، فشار خارجی را به دنبال دارد و رژیم‌های ترکیبی (نئولیبرالیسم اقتدارگرا) ایجاد می‌کند. تحریم‌ها نیز این فرآیند را تشدید می‌کنند.

۳. اپوزیسیون و توهم بازار آزاد

اپوزیسیون (اصلاح‌طلبان داخلی و سلطنت‌طلبان/جنگ‌طلبان خارج از کشور) فاقد درک ماتریالیستی از روابط سرمایه‌داری جهانی هستند و به سمت «راه‌حل‌های» بالا به پایین و وابسته به خارج گرایش دارند.

اصلاح‌طلبان به دنبال «عادی‌سازی» از طریق توافق‌هایی به سبک برجام هستند؛ سلطنت‌طلبان و دیگر گروه‌های راست‌گرا آشکارا برای تحریم‌ها/مداخله یا «رفراندوم» تحت نظارت خارجی لابی می‌کنند. آن‌ها معتقدند که تغییر واقعی و معنادار در ایران (حذف یا اصلاح اساسی جمهوری اسلامی) نمی‌تواند عمدتا از داخل ایران و از طریق قدرت سازمان‌یافته مردم حاصل شود. در عوض، انتظار دارند یا به طور فعال به دنبال نیروهای خارجی هستند تا نقش تعیین‌کننده‌ای در ایجاد آن تغییر ایفا کنند. از این‌رو هر دو گروه تغییر را چیزی تحمیلی و خارجی تصور می‌کنند (تأکید بر تحریم‌های «حقوق بشری» مثلا از این‌روست). این شکل سیاست‌ورزی در افق‌های لیبرال-بورژوازی عمل می‌کند: بخش‌های سرمایه‌دار طبقه متوسط/خارج‌نشین، رژیم را مانعی برای ادغام کامل‌تر خود در زنجیره‌های ارزش جهانی می‌بینند. در آخرین نمونه و در طول قیام ژینا، آن‌ها به جای سازماندهی طبقاتی، به سمت جلب توجه و لابی با غرب چرخش کردند.

رویکرد نئولیبرالی این اپوزیسیون، که به ارتباط بیش‌تر با غرب و بازار آزاد متکی است، نه تنها جامعه را از درون ضعیف می‌کند و پایگاه مردمی را پراکنده می‌سازد، بلکه در عمل جواب نمی‌دهد. این رویکرد همان روابط سرمایه‌داری جهانی را بازتولید می‌کند که اقتدارگرایی را در پیرامون حفظ می‌کند. این توهمی کلاسیک است که پولانی از آن به عنوان «آرمان‌شهر بازار» یاد می‌کرد. باور به اینکه بازارهای «آزاد» و ادغام غربی، بدون اذعان به نقش امپریالیسم در تحمیل وابستگی، رفاه را به ارمغان می‌آورند. راه‌حل‌های بالا به پایین (مداخله) نادیده می‌گیرند که تغییر رژیم از بالا وابستگی‌های جدیدی ایجاد می‌کند (عراق، لیبی و نمونه‌های دیگر).

۴. استراتژی مقاومت و انسجام ملی‌گرایانه مقطعی

استراتژی مقاومت ایران در طی حمله اخیر (تلافی نامتقارن، کنترل هرمز، شبکه نیابتی) به جمهوری اسلامی در تحمیل هزینه‌ها و ایجاد انسجام ملی‌گرایانه تا امروز دست بالا داده است؛ امری که به نظر مقطعی است، نه تعیین‌کننده.

ایران به عنوان دولتی نیمه‌پیرامونی، از جغرافیا (نقاط حساسی مثل تنگه هرمز) و ابزارهایی برای ایجاد «بازدارندگی از طریق مجازات» (مقاومت+ جنگ اقتصادی) استفاده می‌کند؛ نوعی مقاومت در برابر راهکار فضایی. این امر هزینه‌های مداخله (بحران جهانی سوخت، رکود اقتصادی) را افزایش داد و مذاکرات آتش‌بس را ممکن کرد. محدودیت‌های امپریالیسم در این جنگ آشکار شده است. ایالات متحده/اسرائیل نتوانستند هزینه‌های بی‌پایان را بدون از هم پاشیدن اتحادها/اقتصادها تحمل کنند.

این امر اعتماد به نفس دولت را احیا کرده: اکنون حامیانش را به خیابان‌ها می‌کشاند و مخالفان را تهدید می‌کند. این حمله هم‌چنین باعث افزایش احساسات ملی‌گرایانه شده و حمایت مردمی گسترده‌تر (هرچند موقت) از رژیم را به همراه داشته است. رژیم در بحبوحه تهدید خارجی، با تکیه بر موج ناسیونالیستی و بسیج خیابانی، مشروعیت مردمی‌اش را به رخ می‌کشد و موقتا شکاف‌های طبقاتی را پنهان می‌کند.

فارغ از اینکه جنگ چطور ادامه پیدا کند، تضادهای داخلی (فرسایش نئولیبرالی، تضادهای طبقاتی) ایران پابرجاست، جنگ بر مصائب اقتصادی میلیون‌های ایرانی می‌افزاید و فشارهای ساختاری نظام جهانی هم تغییر نمی‌کند. هرچند رژیم «روحیه جدیدی» برای سرکوب به دست آورده، با این حال آسیب‌های اقتصادی جنگ نارضایتی عمومی را عمیق‌تر می‌کند. این روحیه جدید سرکوب تنها در صورتی تعیین‌کننده خواهد بود که جنگ ایجاد دنیای چندقطبی را واقعا تسریع کند؛ یعنی چین و روسیه به پیروزی‌های ملموس دست یابند و تعادل قدرت جهانی به نفع بلوک‌های جایگزین تغییر کند. در غیر این صورت، این روحیه صرفا مقطعی است و نمی‌تواند تضادهای عمیق داخلی را برای مدت طولانی بپوشاند.

۵. تناقض IMECBRI  و محدودیت‌های امپریالیسم

تلاش برای تبدیل اسرائیل به قطب انرژی/حمل و نقل خاورمیانه (از طریق IMEC) مستقیما با طرح کمربند و جاده چین در تضاد است و این جنگ، غیر از آشکار کردن محدودیت‌های توانایی امپریالیسم، می‌تواند به اشتباهی استراتژیک و بزرگ برای امپریالیسم ایالات متحده تمام شود.

کریدور هند-خاورمیانه-اروپا(IMEC)  آشکارا در تقابل با طرح کمربند و جاده است که عمدا سعی در کنار زدن مسیرهای کلیدی تحت نفوذ چین یا تحت کنترل ایران دارد. IMEC بخشی از تلاش گسترده‌تر ایالات متحده و شرکایش برای ارائه یک مدل زیرساختی جایگزین است که وابستگی به پروژه‌های تحت رهبری چین را کاهش دهد و کشورهای کلیدی (به‌ویژه هند و کشورهای حوزه خلیج فارس) را به بلوک غرب نزدیک‌تر کند.

جنگ با ایران این مسیر را تهدید می‌کند زیرا ایران می‌تواند مسیرهای کلیدی نفت (هرمز) را مختل کند و درگیری‌ها باعث ترسیم مجدد و آشفته نقشه‌های تجارت جهانی (با پیروزی‌هایی برای ترکیه) می‌شود. ایالات متحده از این طرح برای مهار چین حمایت می‌کند، اما هرج و مرج ناشی از آن، خطر آسیب اقتصادی بزرگ‌تر و کاهش سریع‌تر تسلط ایالات متحده را به همراه دارد. نمونه‌ای کلاسیک از راه‌حل‌های کوتاه‌مدت سرمایه‌داری که باعث ایجاد سردردهای بلندمدت می‌شود.

راهکار فضایی از اساس کوتاه‌مدت است و هرچند ممکن است نقش منطقه‌ای ایران را تضعیف کند، از کریدورهای به سبکIMEC  محافظت کند یا آنها را پیش ببرد، و به سرمایه‌های همسو با غرب دسترسی یا کنترل بهتری در خاورمیانه بدهد؛ اما نتیجه آن بی‌ثباتی سیستمی است. این جنگ افزایش شدید قیمت جهانی انرژی، آسیب به زیرساخت‌ها، ایجاد هرج و مرج منطقه‌ای، تسریع دلارزدایی و تقویت اتحادهای چندقطبی (چین، روسیه و غیره) را به همراه دارد. این پیامدها می‌توانند محیط بسیار پایدار و قابل پیش‌بینی مورد نیاز انباشت بلندمدت سرمایه‌داری را تضعیف کنند. آنچه به نظر می‌رسد یک اقدام هوشمندانه برای «رفع» مشکلات امروز سرمایه‌داری است، می‌تواند کل سیستم جهانی را شکننده‌تر کند.

هم‌چنین این پویایی نشان می‌دهد که چگونه پروژه‌های زیرساختی مانندIMEC  هرگز فقط مربوط به «تجارت» نیستند، بلکه عمیقا با مبارزات قدرت ژئوپلیتیکی و تناقضات داخلی سرمایه‌داری جهانی گره خورده‌اند.

۶. شکاف چپ و ضرورت انترناسیونالیسم طبقاتی

در طول حمله اخیر مخالفان مترقی جمهوری اسلامی چندباره با تناقضی ساختاری روبرو شدند.

برخی چپ‌گرایان خارج از ایران (به‌ویژه در محافل فعالان غربی یا جنوب جهانی) انعطاف‌پذیری نظامی ایران و توانایی آن در تحمیل هزینه‌ها بر حمله آمریکا و اسرائیل را شکستی قابل توجه برای امپریالیسم می‌دانند و آن را به عنوان تضعیف ملموس هژمون جشن می‌گیرند؛ لحظه‌ای نادر که در آن یک کشور نیمه‌پیرامونی تحت تحریم، هزینه تجاوز را افزایش داده و عملکرد روان قدرت سرمایه‌داری جهانی را مختل کرده است. از نظر آنها، هرگونه آسیبی به سلطه آمریکا به طور عینی مترقی است زیرا چندقطبی شدن را تسریع می‌کند، نیروهای ضدسیستم را تقویت می‌کند و فضایی برای مبارزات گسترده‌تر در سراسر جهان ایجاد می‌کند. البته برخی از چپ‌گرایان ایرانی هم دچار شور جنگ شدند و جنایت‌های رژیم را فراموش کردند تا در هنگامه بمباران و جنگ، زخمی بر روان رفقای پیشین خود باشند. (یاشار دارالشفا به خوبی پوچی توجیهات این گروه را که به «محور مقاومتی» معروفند اخیرا در یادداشتی منتشر شده در وب‌سایت نقد نشان داده است.)

با این همه، نیروهای مترقی داخل ایران در بهترین حالت نسبت به این جشن بی‌تفاوت و در بدترین حالت، آن را سیاستی ورشکسته می‌بینند. و جنگ را نه به عنوان «پیروزی علیه امپریالیسم»، بلکه فاجعه‌ای ملموس می‌دانند: زیرساخت‌های نابودشده، دستاوردهای جنبش‌های اجتماعی اخیر متوقف و بعضا معکوس شده، فلاکت اقتصادی عمیق‌تر، و رژیمی تقویت‌شده که اکنون مشروعیت ملی‌گرایانه تازه‌ای برای تشدید سرکوب، سانسور، دستگیری‌ها و خفقان داخلی دارد. حس شدید عدم همبستگی از این‌جا می‌آید: بسیاری احساس می‌کنند رفقای غیرایرانی، شخصیت اقتدارگرا، نئولیبرال و مردسالار جمهوری اسلامی را نادیده می‌گیرند یا کم‌اهمیت جلوه می‌دهند و با رژیم به عنوان یک سنگر صرفا «ضدامپریالیستی» رفتار می‌کنند، در حالی که واقعیت روزمره برای اکثریت مردم، استثمار طبقاتی، ستم جنسیتی و خشونت دولتی است، خشونتی که جنگ فقط آن را شدیدتر کرده است.

این شکاف نه مسئله اخلاقی یا «سیاست بد» یک طرف، بلکه تا حد زیادی محصول ساختاری سرمایه‌داری جهانی و توسعه ناموزون است. چپ‌گرایان غیرایرانی اغلب به اتخاذ موضعی ضدامپریالیستی و دولت‌محور گرایش دارند، زیرا موقعیت‌شان در مرکز یا نیمه‌پیرامون‌های دیگر، آن‌ها را بیش‌تر با درگیری‌های بین‌دولتی (امپریالیسم مرکزی در برابر دولت‌های مقاوم) روبرو می‌کند تا با تضادهای طبقاتی روزمره داخل کشورهای هدف حمله. این گرایش، حمله امپریالیستی را به درستی به عنوان «راهکار فضایی» تشخیص می‌دهد، اما تمرکز تقریبا انحصاری بر بعد ژئوپلیتیکی، پویایی طبقاتی و سرکوب آزادی‌های اجتماعی داخل ایران را کم‌رنگ می‌کند و دولت را به جای میدان مبارزه طبقاتی مداوم، یک بازیگر یکپارچه ضدامپریالیستی نشان می‌دهد. این رویکرد خطر بزرگی دارد: دفاع از دولت موجود به جای همبستگی واقعی با طبقات تحت ستم.

اغلب نیروهای چپ ایرانی که با این تناقضات روزمره زندگی می‌کنند، نمی‌توانند این انتزاع را بپذیرند. آن‌ها رژیم را همزمان مانع نفوذ کامل سرمایه فراملی و عامل اصلی استثمار و سرکوب وحشیانه داخلی می‌دانند. جنگ شکاف‌های طبقاتی را حل نکرده؛ فقط موقتا با ملی‌گرایی پوشانده و فرسایش نئولیبرالی و اقتدارگرایی را، که پیش از این جنبش‌ها را تضعیف می‌کرد، تسریع کرده است.

انترناسیونالیسم واقعی نیازمند رد تجلیل غیرانتقادی از هر دولتی است. آنْ هم‌بستگی که جنبه سرکوبگر رژیم را نادیده بگیرد، در عمل کارگران، زنان و سازمان‌دهندگان چپ داخل را منزوی می‌کند. در عوض باید مبارزه طبقات مردمی ایران علیه بلوک حاکم خود را با مبارزه جهانی علیه سرمایه‌داری فراملی پیوند زد، بدون این‌که یکی را فدای دیگری کرد.

نتیجه‌گیری

تضعیف هژمونی ایالات‌متحده به هر طریق که رخ دهد لزوما به تقویت نیروهای مردمی داخل منجر نمی‌شود؛ گاهی حتی رژیم را برای سرکوب بیش‌تر تقویت می‌کند. تضادهای داخلی (نئولیبرالیسم بحران‌زده، شکاف طبقاتی) و فشارهای ساختاری نظام جهانی هم‌چنان پابرجا هستند. تنها با درک هم‌زمان پویایی امپریالیستی خارجی و تضادهای طبقاتی داخلی است که نیروهای مترقی می‌توانند این لحظه را به جای چرخه دیگری از شکست، به فرصتی برای سازماندهی مستقل طبقاتی تبدیل کنند.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5zm

به‌مناسبت زادروز مارکس

کارل مارکس؛ متفکری تأثیرگذار و بحث‌برانگیز

به‌مناسبت زادروز مارکس

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

صمد وکیلی

 

کارل مارکس یکی از تأثیرگذارترین متفکران قرن نوزدهم است که نام و اندیشه‌هایش هم‌چنان در مباحث تاریخی، سیاسی و اجتماعی مطرح است. نگاه‌ها به مارکس یکسان نیست؛ برخی او را منتقدی مهم دربرابر نابرابری‌های اجتماعی می‌دانند و برخی دیگر اندیشه‌های او را با پیامدهای تلخ حکومت‌هایی پیوند می‌دهند که به‌نام مارکسیسم شکل گرفتند. از این رو، بررسی زندگی و افکار او می‌تواند به شناخت بهتر نقش مارکس در تاریخ معاصر کمک کند.

 

بخش اول: زندگی، مبارزه و شکل‌گیری اندیشه

کارل مارکس در پنجم مه ۱۸۱۸ در شهر تریر، در منطقه‌ی راین‌لند در غرب آلمان کنونی، به دنیا آمد. تریر شهری کوچک اما از نظر سیاسی و فرهنگی مهم بود؛ شهری که پیش‌تر زیر تأثیر حضور فرانسویان و اندیشه‌های انقلاب فرانسه قرار گرفته بود و هنوز ردّی از روشنگری، جمهوریت‌خواهی و نقد نظم کهن در فضای آن دیده می‌شد. خانواده‌ی مارکس یهودی‌تبار، تحصیل‌کرده و نسبتاً مرفه بود. پدرش، هاینریش مارکس، وکیل دادگستری بود و برای حفظ موقعیت حرفه‌ای خود در دولت پروس، همراه خانواده‌اش از یهودیت به مسیحیت پروتستان گروید.

انگلس در زندگی‌نامه‌ای که در سال ۱۸۹۲ درباره‌ی مارکس نوشت، به همین نکته اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که هاینریش مارکس در سال ۱۸۲۴ همراه خانواده‌اش به پروتستانیسم روی می آورد. این تغییر دین بیش از آن‌که صرفاً اعتقادی باشد، با محدودیت‌های سیاسی، حقوقی و اجتماعی یهودیان در جامعه‌ی پروس ارتباط داشت.

پدر مارکس به فرهنگ روشنگری و نویسندگانی چون ولتر علاقه داشت و می‌خواست پسرش در رشته حقوق تحصیل کند. اما مارکس جوان خیلی زود به فلسفه، تاریخ، سیاست و نقد جامعه کشیده شد. او در محیطی پرورش یافت که هم با ادبیات و فلسفه آشنا بود و هم محدودیت‌های سیاسی و حقوقی جامعه‌ی پروس را از نزدیک می‌دید.

مارکس پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، ابتدا در دانشگاه بن و سپس در دانشگاه برلین به تحصیل حقوق پرداخت، اما علاقه‌ی اصلی او به‌زودی از حقوق به فلسفه و نقد اجتماعی تغییر کرد. انگلس این مسیر را چنین خلاصه می‌کند: مارکس از سال ۱۸۳۵ در بن و سپس در برلین نخست حقوق و بعد فلسفه خواند و در سال ۱۸۴۱ با رساله‌ای درباره‌ی فلسفه‌ی اپیکور دکترای خود را گرفت. موضوع رساله‌ی او تفاوت فلسفه‌ی طبیعت دموکریتوس و اپیکور بود؛ نشانه‌ای از این‌که مارکس از همان آغاز به پرسش‌هایی درباره‌ی ماده، طبیعت، ضرورت، تصادف و آزادی توجه داشت.

در برلین، مارکس با فلسفه‌ی هگل و فضای فکری هگلی‌های جوان آشنا شد. هگلی‌های جوان مسیحیت رسمی، سلطنت استبدادی و نظم محافظه‌کار پروس را نقد می‌کردند و می‌کوشیدند از فلسفه‌ی هگل ابزاری برای نقد دین، دولت و جامعه بسازند. مارکس در آغاز به این فضا نزدیک شد، اما خیلی زود از آن فراتر رفت. او دریافت که نقد دین اگر فقط در سطح نقد باورها باقی بماند، کافی نیست. دین برای او فقط مجموعه‌ای از عقاید نادرست نبود، بلکه نشانه‌ای از رنج واقعی انسان‌ها در جامعه‌ای بود که خود انسان در آن از زندگی و توانایی‌هایش بیگانه شده است.

مارکس در نوشته‌های آغازین خود، به‌ویژه در دوره‌ی نقد فلسفه‌ی حق هگل، دین را در پیوند با وضعیت واقعی جامعه فهمید. جمله‌ی مشهور او که «دین افیون توده‌هاست» اغلب جدا از متن نقل می‌شود، اما در متن کامل، مارکس دین را هم بیان رنج واقعی و هم اعتراض وارونه به آن رنج می‌داند. از این نظر، نقد دین نزد مارکس مقدمه‌ای برای نقد جامعه بود. او می‌خواست نشان دهد که انسان به این دلیل به تسکین آسمانی پناه می‌برد که زندگی زمینی‌اش از رنج، سلطه و بیگانگی پر شده است. بنابراین، مسئله فقط نقد دین نبود؛ مسئله نقد جهانی بود که انسان را نیازمند چنین تسکینی می‌کند.

مارکس نمی‌خواست نقد دین و دولت فقط به جدل‌های روشنفکری محدود بماند. مسئله‌ی اصلی برای او این بود که انسان‌های واقعی چگونه زندگی می‌کنند، چگونه کار می‌کنند، چگونه تحت سلطه قرار می‌گیرند و چگونه می‌توانند شرایط زندگی خود را دگرگون کنند. او بعدها همین جهت‌گیری را در تزهای درباره‌ی فوئرباخ بیان کرد: «فیلسوفان تنها جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند، اما مسئله بر سر تغییر آن است.»

مارکس به‌تدریج از هگلی‌های جوان فاصله گرفت، زیرا نقد دین را به‌تنهایی کافی نمی‌دانست. بسیاری از آنان نقد دین را نقطه‌ی اصلی مبارزه می‌دانستند، اما مارکس به این نتیجه رسید که باید از نقد دین به نقد دولت، جامعه‌ی مدنی، مالکیت و مناسبات مادی زندگی گذر کرد.

او پس از پایان دکترا به بن رفت تا خود را برای تدریس دانشگاهی آماده کند. اما برخورد دولت پروس با برونو بائر، دوست مارکس و از چهره‌های هگلی جوان، نشان داد که برای اندیشه‌ای رادیکال و منتقد، جایی در دانشگاه رسمی پروس وجود ندارد. وقتی دولت بائر را از دانشگاه اخراج کرد، مارکس نیز فهمید که مسیر دانشگاهی برای او بسته است. این تجربه او را از فضای آکادمیک دور کرد و به سوی روزنامه‌نگاری کشاند.

در سال‌های آغازین دهه‌ی ۱۸۴۰ با روزنامه‌ی «راینیشه تسایتونگ» همکاری کرد و سپس سردبیر آن شد. در این دوره، مارکس هنوز روی اقتصاد سیاسی به معنای دقیق کلمه متمرکز نبود، اما برخورد با مسائل مشخص اجتماعی، مانند فقر دهقانان، مالکیت زمین، آزادی مطبوعات و سانسور دولتی، او را به این نتیجه رساند که نقد فلسفی دولت و دین کافی نیست. برای فهم جامعه باید به مناسبات مادی، مالکیت، قانون و اقتصاد سیاسی پرداخت.

انگلس می‌نویسد که مارکس در «راینیشه تسایتونگ» درباره‌ی مذاکرات مجلس ایالتی راین، وضعیت دهقانان و تاک‌داران فقیر منطقه‌ی موزل، مسئله‌ی دزدی چوب و قوانین مربوط به مالکیت نوشت. پرداختن به این موضوعات مارکس را با مسائل مشخص جامعه روبه‌رو کرد: قانون در خدمت چه کسانی عمل می‌کند؟ مالکیت خصوصی چگونه از سوی دولت حمایت می‌شود؟ و چرا نیازهای ابتدایی مردم فقیر می‌تواند به جرم تبدیل شود؟ مسئله‌ی دزدی چوب، برای نمونه، نشان می‌داد که دولت و قانون در دفاع از مالکیت خصوصی می‌توانند زندگی فرودستان را زیر فشار بگذارند. دولت پروس ابتدا کوشید «راینیشه تسایتونگ» را با سانسور پی در پی مهار کند، اما سرانجام آن را تعطیل کرد. بسته‌شدن این روزنامه برای مارکس پایان یک دوره‌ی مشخص از فعالیت سیاسی و روزنامه‌نگارانه بود. تجربه‌ی کار در این روزنامه پرسش‌هایی را که درگیرشان شده بود، برای او روشن‌تر کرد: قانون چگونه عمل می‌کند؟ دولت از چه نوع مالکیتی دفاع می‌کند؟ و چرا آزادی سیاسی در جامعه‌ای نابرابر تا این اندازه آسیب‌پذیر است؟

 در سال ۱۸۴۳ مارکس به پاریس رفت؛ شهری که در آن زمان مرکز مهمی برای مهاجران سیاسی، سوسیالیست‌ها، کارگران سازمان‌یافته و روشنفکران رادیکال اروپا بود. پیش از رفتن به پاریس، او با جنی فون وستفالن ازدواج کرد؛ زنی از خانواده‌ای اشرافی که زندگی خود را با تبعید، فقر و مبارزه‌ی سیاسی مارکس گره زد. پاریس برای مارکس نقطه‌ی عطف بود. او در آن‌جا مطالعه‌ی جدی اقتصاد سیاسی را آغاز کرد، با سوسیالیسم فرانسوی و تاریخ انقلاب‌های فرانسه درگیر شد و از نزدیک با محافل کارگری و مهاجران سیاسی آشنا گردید.

او در پاریس، همراه آرنولد روگه «سالنامه‌های آلمانی ـ فرانسوی» را منتشر کرد، اما هم‌کاری آنان دوام نیاورد. در این دوره بود که با فردریش انگلس پیوندی فکری و سیاسی برقرار کرد؛ رابطه‌ای که تا پایان عمر مارکس ادامه یافت و در سرنوشت آثار او نیز نقشی تعیین‌کننده داشت. انگلس فقط دوست و هم‌کار فکری مارکس نبود؛ در دشوارترین سال‌های زندگی نیز از او و خانواده‌اش حمایت مالی کرد. اهمیت انگلس از این هم فراتر بود: او تجربه‌ی مستقیم سرمایه‌داری صنعتی انگلستان را با خود آورد. انگلس در منچستر با کارخانه‌ها، محله‌های کارگری، فقر شهری، کار کودکان و بیماری‌های ناشی از شرایط زندگی کارگران آشنا شده بود. کتاب او درباره‌ی وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلستان، چهره‌ی عریان سرمایه‌داری صنعتی را نشان می‌داد و برای مارکس اهمیت زیادی داشت.

در پاریس، مارکس مطالعه‌ی اقتصاد سیاسی را با نقد فلسفه، جامعه‌ی بورژوایی و مسئله‌ی رهایی انسان پیوند زد. دست‌نوشته‌های اقتصادی ـ فلسفی ۱۸۴۴، که سال‌ها پس از مرگ او منتشر شدند، یکی از نخستین متن‌هایی هستند که در آن‌ها این پیوند به‌روشنی دیده می‌شود. مارکس در این نوشته‌ها نشان می‌دهد که ازخودبیگانگی چگونه در کار مزدی و مناسبات سرمایه‌داری شکل می‌گیرد. کارگر در جامعه‌ی سرمایه‌داری نه فقط از محصول کار خود، بلکه از فعالیت انسانی خود، از دیگر انسان‌ها و از توانایی‌های خویش جدا می‌شود. کاری که می‌توانست بیان خلاقیت و توان انسانی باشد، در سرمایه‌داری به فعالیتی اجباری، بیرونی و تابع سرمایه تبدیل می‌شود.

مسئله‌ی ازخودبیگانگی در اندیشه‌ی مارکس به نوشته‌های جوانی او محدود نمی‌شود. این مضمون در آثار بعدی او نیز، هرچند با زبان و مفاهیم متفاوت، ادامه می‌یابد. مارکس در نقد سرمایه‌داری نشان می‌دهد چگونه جامعه‌ای که بر کار انسان بنا شده، محصول کار و نیروی اجتماعی انسان را به قدرتی بیگانه در برابر خود او تبدیل می‌کند.

پس از فشار دولت پروس، مارکس از پاریس اخراج شد و به بروکسل رفت. در این دوره همکاری او و انگلس منظم‌تر شد. آنان در آثاری چون «خانواده‌ی مقدس» و سپس «ایدئولوژی آلمانی» به نقد فلسفه‌ی آلمانی و سوسیالیسم‌های آرمان‌شهری پرداختند و کوشیدند برداشت تازه‌ای از تاریخ ارائه دهند. در این برداشت، تاریخ نه حاصل حرکت ایده‌های مجرد، بلکه حاصل فعالیت انسان‌های واقعی در شرایط مادی و اجتماعی معین است. انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند، اما نه در شرایطی که خود آزادانه انتخاب کرده باشند.

در بروکسل، مارکس با سوسیالیسم‌های اخلاقی و آرمان‌شهری مرزبندی روشن‌تری پیدا کرد. او معتقد بود رهایی انسان را نمی‌توان فقط بر پایه‌ی آرزوهای اخلاقی یا طرح‌های خیالی بنا کرد. جامعه‌ی سرمایه‌داری باید از درون مناسبات واقعی‌اش فهمیده شود: تولید، مالکیت، کار مزدی، طبقات، دولت و مبارزه‌ی اجتماعی. از همین‌رو، نقد مارکس فقط دعوت به عدالت نبود؛ تلاشی بود برای فهم سازوکارهایی که بی‌عدالتی را بازتولید می‌کنند. در همین دوره، او «فقر فلسفه» را در نقد نظر پرودون نوشت و با سوسیالیسمی که می‌خواست تضادهای سرمایه‌داری را بدون فهم ریشه‌های تاریخی و طبقاتی آن آشتی دهد، مرزبندی کرد.

در سال ۱۸۴۷، مارکس و انگلس به «اتحادیه‌ی کمونیست‌ها» پیوستند و مأمور شدند برنامه‌ای نظری و سیاسی برای آن بنویسند. انگلس می‌نویسد که «مانیفست حزب کمونیست» به سفارش مرکز اتحادیه نوشته شد. این متن در سال ۱۸۴۸ منتشر شد و با جمله‌ی معروف «تاریخ همه‌ی جوامع تاکنون موجود، تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی است» آغاز می‌شود. مانیفست، سرمایه‌داری را نظامی پویا و انقلابی توصیف می‌کرد: نظامی که مناسبات کهنه‌ی فئودالی را درهم شکسته، بازار جهانی پدید آورده و نیروهای تولیدی عظیمی آفریده است؛ اما هم‌زمان با استثمار کار مزدی، بحران‌های دوره‌ای و تمرکز ثروت و قدرت، تضادهایی ایجاد کرده که می‌تواند زمینه‌ی گذار به جامعه‌ای دیگر را فراهم کند.

اهمیت مانیفست در این است که سرمایه‌داری را فقط محکوم نمی‌کند، بلکه آن را به‌عنوان نظامی تاریخی توضیح می‌دهد. سرمایه‌داری جهان را دگرگون کرده، اما در دل همین دگرگونی، طبقه‌ای را پدید آورده که می‌تواند علیه آن سازمان یابد. شعار پایانی مانیفست، یعنی «کارگران همه‌ی کشورها متحد شوید»، بیان همین فهم جهانی از سرمایه‌داری و مبارزه‌ی طبقاتی است. سرمایه‌داری مرزها را درمی‌نوردد و بازار جهانی می‌سازد؛ بنابراین مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر نیز نمی‌تواند صرفاً ملی و محلی بماند.

انقلاب‌های ۱۸۴۸ اروپا برای مارکس آزمونی عملی بود. با آغاز انقلاب فوریه در فرانسه و گسترش جنبش‌های انقلابی در اروپا، مارکس از بروکسل اخراج شد و به پاریس رفت. انگلس یادآوری می‌کند که مارکس و دوستانش در پاریس با تشکیل لژیون‌های ماجراجویانه‌ی مهاجران آلمانی مخالفت کردند، زیرا می‌دانستند چنین حرکت‌هایی به دام سرکوب خواهند افتاد. این نکته نشان می‌دهد که مارکس به شور انقلابی بی‌محاسبه دل نمی‌بست؛ او به سازمان‌یابی، تحلیل شرایط و پرهیز از ماجراجویی سیاسی اهمیت می‌داد.

مارکس سپس به آلمان بازگشت و روزنامه‌ی «نویه راینیشه تسایتونگ» را منتشر کرد. این روزنامه از دموکراسی رادیکال، مبارزه با استبداد پروس و خواسته‌های کارگران دفاع می‌کرد. مارکس در این دوره کوشید مبارزه برای دموکراسی سیاسی را با مبارزه‌ی طبقاتی پیوند دهد. شکست انقلاب‌ها نشان داد که بورژوازی لیبرال، در لحظه‌ی بحران، می‌تواند از ترس جنبش‌های مردمی و کارگری با نیروهای محافظه‌کار سازش کند.

پس از شکست موج انقلاب‌ها، مارکس تحت تعقیب قرار گرفت، محاکمه شد و سرانجام به تبعید رفت. انگلس اشاره می‌کند که مارکس در جریان فعالیت «نویه راینیشه تسایتونگ» دو بار محاکمه شد و هر دو بار تبرئه گردید؛ اما تبرئه‌ها مانع سرکوب سیاسی او نشدند. پس از بسته‌شدن روزنامه، مارکس به پاریس رفت، اما آن‌جا نیز امکان اقامت پایدار نیافت. سرانجام در سال ۱۸۴۹ به لندن رفت؛ شهری که تا پایان عمر در آن ماند.

مارکس در لندن، سخت‌ترین و در عین حال پربارترین دوره‌ی زندگی خود را گذراند. او در پایتخت صنعتی‌ترین کشور جهان زندگی می‌کرد و بخش زیادی از روزهایش را در کتابخانه‌ی موزه‌ی بریتانیا می‌گذراند؛ جایی که اقتصاد سیاسی انگلیس را با دقت مطالعه می‌کرد. اما زندگی روزمره‌ی او در همین شهر با فقر، بیکاری، بیماری و اندوه از دست دادن فرزندانش همراه بود. خانواده‌ی مارکس مدتی در محله‌ی فقیر سوهو زندگی کرد؛ در خانه‌هایی کوچک و نامناسب، زیر فشار بدهی، تنگدستی و بیماری. مارکس و همسرش در همان سال‌های زندگی در این محله، چهار نفر از هفت فرزند خود را از دست دادند: گیدو در ۱۸۵۰، فرانتسیسکا در ۱۸۵۲، ادگار در ۱۸۵۵ و فرزندی بی‌نام در ۱۸۵۷، در همان روز تولدش. خود او نیز از بیماری‌های مزمن رنج می‌برد. گاه خانواده حتی برای هزینه‌های ابتدایی زندگی یا دفن فرزندان ناچار به قرض‌گرفتن می‌شد. از این رو، وقتی مارکس از فقر، ناامنی و بی‌ثباتی زندگی کارگران می‌نوشت، از رنج‌هایی سخن می‌گفت که خود در زندگی روزمره تجربه کرده بود.

با این حال، مارکس در همین سال‌های دشوار، کار بزرگ خود در نقد اقتصاد سیاسی را پیش برد. او برای تأمین معاش، از سال ۱۸۵۲ به عنوان خبرنگار لندن با روزنامه‌ی «نیویورک تریبون» هم‌کاری کرد و سال‌ها برای این روزنامه درباره‌ی سیاست جهانی، استعمار، هند، چین، روسیه، ایرلند، جنگ‌ها و بحران‌های اروپا نوشت. نوشته‌های او صرفاً گزارش‌های روزنامه‌ای نبودند؛ بیش‌تر تحلیل‌هایی عمیق از پیوند سیاست، اقتصاد و تحولات جهانی بودند. در این میان، برخی نوشته‌های مربوط به مسائل نظامی، از جمله درباره‌ی جنگ کریمه و قیام هند، به قلم انگلس نوشته می‌شد و با نام مارکس برای روزنامه ارسال می‌گردید.

هم‌زمان، مارکس پروژه‌ی اصلی خود در نقد اقتصاد سیاسی را نیز پی می‌گرفت. در فاصله‌ی اواخر اوت ۱۸۵۷ تا بهار ۱۸۵۸، هم‌زمان با بحران اقتصادی جهانی، او مجموعه‌ای از دست‌نوشته‌هایی گسترده نوشت که بعدها با نام «گروندریسه» شناخته شدند. این نوشته‌ها در زمان حیات مارکس منتشر نشدند، اما اهمیت زیادی دارند، زیرا نشان می‌دهند مفاهیم اصلی نقد اقتصاد سیاسی او، پیش از شکل نهایی «سرمایه»، چگونه در حال شکل‌گیری بودند.

در دهه‌های ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰، مارکس طرحی گسترده برای نقد اقتصاد سیاسی داشت. او قصد داشت نظام اقتصاد بورژوایی را در چند بخش بررسی کند: سرمایه، مالکیت ارضی، کار مزدی، دولت، تجارت خارجی و بازار جهانی. اما در زمان حیات خود تنها توانست بخشی از موضوع نخست، یعنی «سرمایه»، را منتشر کند. بخش‌های دیگر در قالب دست‌نوشته‌ها، یادداشت‌ها و طرح‌های ناتمام باقی ماندند.

«سرمایه» محصول دهه‌ها مطالعه‌ی اقتصاد سیاسی بود. مارکس در این اثر تحلیل خود را از کالا آغاز می‌کند؛ ساده‌ترین و در عین حال رازآلودترین شکل ثروت در جامعه‌ی سرمایه‌داری. کالا در ظاهر چیزی ساده به نظر می‌رسد، اما مارکس نشان می‌دهد که در سرمایه‌داری، روابط اجتماعی انسان‌ها به شکل روابط میان اشیا ظاهر می‌شود. از همین نقطه، او می‌کوشد نشان دهد که سرمایه‌داری فقط نظامی مبتنی بر مبادله‌ی آزاد کالاها نیست، بلکه در عمق خود بر رابطه‌ای طبقاتی میان سرمایه‌دار و کارگر مزدی استوار است. کارگر نیروی کار خود را می‌فروشد، اما ارزشی بیش از مزد خود تولید می‌کند؛ این تفاوت، یعنی ارزش اضافی، سرچشمه‌ی سود سرمایه‌دار است. مارکس در ادامه، شکل کالایی جامعه، راز پول، تمرکز سرمایه، بحران‌ها و تبدیل کار زنده به نیرویی تابع سرمایه را بررسی می‌کند. او نسخه‌ی فرانسوی جلد اول «سرمایه» را نیز خود خواند و ویرایش کرد و آن را از نظر علمی مستقل و حتی در برخی موارد دقیق‌تر از متن آلمانی دانست.

مارکس در سیاست عملی جنبش کارگری نیز نقش داشت. مهم‌ترین نمونه‌ی آن، مشارکت در «انجمن بین‌المللی کارگران» یا بین‌الملل اول بود که در سال ۱۸۶۴ تأسیس شد. او در تدوین اسناد، بیانیه‌ها و جهت‌گیری‌های نظری آن نقشی تعیین‌کننده داشت. انگلس درباره‌ی نقش مارکس در انترناسیونال می‌نویسد که چنین سازمانی را نمی‌توان ساخته‌ی یک فرد دانست، اما در میان همه‌ی کسانی که در شکل‌گیری آن نقش داشتند، فقط یک نفر دقیقاً می‌دانست چه باید کرد و چه باید ساخت؛ و آن همان کسی بود که در سال ۱۸۴۸ خطاب به جهان گفته بود: «پرولترهای همه‌ی کشورها، متحد شوید!»

نقش او در انترناسیونال بیش از هر چیز در روشن‌کردن جهت نظری و سیاسی جنبش بود. مارکس در گردآوردن گرایش‌های متفاوتی چون پرودونیست‌های فرانسوی، کمونیست‌های آلمانی و اتحادیه‌گرایان انگلیسی در چارچوب انترناسیونال نقش مهمی داشت. اما همین تنوع، انترناسیونال را به میدان اختلاف‌های جدی نیز تبدیل کرد. مهم‌ترینِ این اختلاف‌ها میان مارکس و باکونین و جریان‌های آنارشیستی شکل گرفت. این اختلاف به پرسش‌هایی بنیادین درباره‌ی دولت، سازمان‌یابی سیاسی، انقلاب و نقش طبقه‌ی کارگر مربوط می‌شد. مارکس بر ضرورت سازمان‌یابی سیاسی طبقه‌ی کارگر و مبارزه در سطح تاریخی و اجتماعی تأکید داشت؛ در مقابل، باکونین و نزدیکانش به هر نوع دولت و سازمان سیاسی بدبین بودند. این تنش‌ها سرانجام به تضعیف بین‌الملل اول انجامید، اما تجربه‌ی آن برای تاریخ جنبش کارگری اهمیت مهمی داشت.

کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ یکی از مهم‌ترین رخدادهای سیاسی زندگی مارکس بود. پس از شکست فرانسه در جنگ با پروس و بحران سیاسی در پاریس، کارگران و مردم شهر برای مدتی کوتاه قدرت را در دست گرفتند و شکلی تازه از حکومت شهری و مردمی پدید آوردند. کمون فقط ۷۲ روز دوام آورد و با خشونت سرکوب شد، اما اثر آن بر اندیشه‌ی مارکس عمیق بود. او در کمون نشانه‌ای از امکان قدرت سیاسی طبقه‌ی کارگر دید. این تجربه به او نشان داد که طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند صرفاً دستگاه دولتی موجود را تصرف کند و همان را به سود خود به کار گیرد؛ بلکه باید شکل تازه‌ای از قدرت سیاسی پدید آورد که از پایین و از سازمان‌یابی مردم و کارگران برآمده باشد.

مارکس در نوشته‌ی «جنگ داخلی در فرانسه» از کمون دفاع کرد و آن را تجربه‌ای تاریخی دانست. برای او، کمون فقط شورشی شکست‌خورده نبود، بلکه آزمایشی بود که امکان‌ها و دشواری‌های رهایی سیاسی طبقه‌ی کارگر را نشان داد. پس از شکست کمون، ادامه‌ی فعالیت انترناسیونال در اروپا دشوار شد. دولت‌ها و طبقات حاکم، انترناسیونال را خطری جدی می‌دیدند و فشار بر آن افزایش یافت. در همان حال، اختلاف‌های درونی، به‌ویژه با جریان آنارشیستی باکونین، شدت گرفت. انگلس توضیح می‌دهد که پس از کنگره‌ی لاهه، مارکس پیشنهاد کرد شورای عمومی به نیویورک منتقل شود. این تصمیم در عمل پایان شکل قدیمی انترناسیونال در اروپا بود، اما نشان داد که مارکس سازمان را شکلی ثابت و ابدی نمی‌دانست؛ سازمان باید با شرایط تاریخی و سطح رشد جنبش سازگار باشد.

در سال‌های پایانی عمر، مارکس با وجود بیماری، هم‌چنان مطالعه می‌کرد و یادداشت برمی‌داشت. او درباره‌ی روسیه، کشاورزی، جوامع غیرغربی، قوم‌شناسی، تاریخ هند، کمون‌های روستایی و امکان‌های متفاوت تحول تاریخی تحقیق می‌کرد. این نکته مهم است، زیرا نشان می‌دهد مارکس را نمی‌توان به نسخه‌ای ساده و خطی از تاریخ فروکاست که گویا همه‌ی جوامع باید دقیقاً از یک مسیر واحد عبور کنند.

این سال‌ها، هرچند از نظر مادی با فقر شدید دهه‌های پیشین تفاوت داشت، برای مارکس سال‌هایی آسان نبود. بیماری‌های مزمن او شدت می‌گرفت و توان جسمی‌اش کاهش می‌یافت. در کنار این فرسودگی جسمی، زندگی خانوادگی او نیز با ضربه‌های سنگینی روبه‌رو شد. جنی فون وستفالن، همسر مارکس، که سال‌ها تبعید، فشارهای زندگی و مبارزه‌ی سیاسی را در کنار او گذرانده بود، در دسامبر ۱۸۸۱ درگذشت. جنی فقط همسر مارکس نبود؛ همراه فکری و سیاسی او نیز به شمار می‌رفت. او بسیاری از نوشته‌ها را پاک‌نویسی می‌کرد، در مکاتبات و ارتباطات نقش داشت و در دشوارترین دوره‌های زندگی در کنار او ماند. اندکی بعد، دختر بزرگ مارکس، جنی لانگه، نیز در ژانویه‌ی ۱۸۸۳ از درگذشت. این دو فقدان، همراه با بیماری‌های مزمن، مارکس را در ماه‌های پایانی زندگی به‌شدت فرسوده کرد. مارکس سرانجام در چهاردهم مارس ۱۸۸۳ در لندن از دنیا رفت و در گورستان هایگیت به خاک سپرده شد.

 

بخش دوم: پس از مارکس؛ نوشته‌ها، انتشار و بازخوانی‌ها

پس از مرگ مارکس، انبوهی از دست‌نوشته‌ها، یادداشت‌ها، نامه‌ها، کتاب‌ها و مجلات حاشیه‌نویسی‌شده باقی ماند. این مجموعه حاصل دهه‌ها مطالعه، یادداشت‌برداری و پژوهش در حوزه‌های گوناگون بود. مارکس در طول زندگی خود بسیار بیش‌تر از آن‌چه منتشر کرد، نوشت و خواند؛ از همین‌رو، سامان‌دادن به نوشته‌ها، یادداشت‌ها و طرح‌های ناتمام او به کاری دشوار و تعیین‌کننده تبدیل شد.

نخستین کسی که این مسئولیت را بر دوش گرفت، فردریش انگلس بود. او پس از مرگ مارکس سال‌های پایانی عمر خود را صرف تنظیم و انتشار بخشی از این میراث کرد. مهم‌ترین کار او آماده‌سازی جلدهای دوم و سوم «سرمایه» بود. این دو جلد از دست‌نوشته‌های ناتمام مارکس استخراج شدند و انگلس آن‌ها را به ترتیب در سال‌های ۱۸۸۵ و ۱۸۹۴ منتشر کرد. بدون تلاش انگلس، بخش مهمی از نقد مارکس بر سرمایه‌داری هرگز به شکل منسجم در اختیار خوانندگان قرار نمی‌گرفت.

البته کار انگلس محدودیت‌های خود را نیز داشت. او باید از میان دست‌نوشته‌هایی پراکنده، ناتمام و گاه دشوارخوان، متنی قابل انتشار فراهم می‌کرد. بنابراین جلدهای دوم و سوم «سرمایه» هم ادامه‌ی کار مارکس‌اند و هم حاصل مداخله‌ی ویراستارانه‌ی انگلس. این نکته از ارزش کار انگلس نمی‌کاهد، اما نشان می‌دهد که برای فهم دقیق‌تر مارکس باید میان نوشته‌های کامل‌شده‌ی او، دست‌نوشته‌های ناتمام و نسخه‌هایی که پس از مرگش ویرایش و منتشر شدند، تفاوت گذاشت.

پس از مرگ انگلس، این میراث میان آرشیوها، احزاب، مؤسسات پژوهشی و جریان‌های سیاسی مختلف دست‌به‌دست شد. برخی نوشته‌ها منتشر شدند، برخی دیرتر شناخته شدند و برخی برای مدت‌ها در حاشیه ماندند. بسیاری از آثار مهم مارکس، مانند «دست‌نوشته‌های اقتصادی ـ فلسفی ۱۸۴۴»، «ایدئولوژی آلمانی» و «گروندریسه»، سال‌ها پس از مرگش منتشر شدند یا دیر مورد توجه جدی قرار گرفتند. در نتیجه، نسل‌های اولیه‌ی مارکسیست‌ها و حتی بسیاری از منتقدان مارکس، با همه‌ی آثار او آشنا نبودند. آنان اغلب بر پایه‌ی چند متن منتشرشده، به‌ویژه «مانیفست حزب کمونیست» و جلد اول «سرمایه»، تصویری از مارکس ساختند؛ تصویری که همه‌ی پیچیدگی فکر او را نشان نمی‌داد.

از ان رو برخی برداشت‌ها از مارکس ساده و یک‌جانبه اند. در برخی روایت‌ها، مارکس به متفکری جبرگرا فروکاسته شد؛ گویی تاریخ به‌طور خودکار و مکانیکی، بدون نقش آگاهانه‌ی انسان‌ها، از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر حرکت می‌کند. در برخی روایت‌های دیگر، او فقط نظریه‌پرداز اقتصاد معرفی شد؛ گویی انسان، آزادی، ازخودبیگانگی، فرهنگ، سیاست، استعمار، دین و مسیرهای متفاوت تحول تاریخی برای او اهمیت نداشت. اما دست‌نوشته‌ها، نامه‌ها، یادداشت‌ها و آثار منتشرشده‌ی بعدی نشان می‌دهند که اندیشه‌ی او بسیار گسترده‌تر و زنده‌تر از این تصویرهای محدود بوده است.

این مسئله در قرن بیستم اهمیت بیش‌تری یافت. از یک سو، جنبش‌های کارگری، سوسیالیستی و انقلابی در سراسر جهان از مارکس الهام گرفتند. از سوی دیگر، دولت‌ها و احزاب گوناگون کوشیدند مارکس را در قالب نظام‌های فکری رسمی و گاه خشک جای دهند. در برخی کشورها، مارکسیسم به ایدئولوژی رسمی دولت تبدیل شد و همین امر بخش انتقادی و رهایی‌بخش اندیشه‌ی مارکس را در سایه‌ی تفسیرهای حزبی و دولتی قرار داد. مارکس، که خود منتقد ایدئولوژی و سلطه بود، در مواردی به نام ایدئولوژی رسمی و قدرت دولتی خوانده شد. به این ترتیب، میان مارکسِ منتقدِ سلطه و برخی روایت‌های رسمی و دولتی‌ای که بعدها به نام او شکل گرفتند، شکافی جدی پدید آمد.

باید میان «مارکس» و بسیاری از «مارکسیسم»های بعدی تفاوت گذاشت. مارکس متفکری جست‌وجوگر و در حال تحول بود. او در طول زندگی خود موضوعات تازه‌ای را بررسی کرد، نوشته‌های پیشین خود را تکمیل یا اصلاح کرد، به تجربه‌های تاریخی جدید واکنش نشان داد و تا سال‌های پایانی عمر درباره‌ی روسیه، کمون‌های روستایی، جوامع غیرغربی، قوم‌شناسی و مسیرهای متفاوت تحول اجتماعی مطالعه کرد. این مارکس با تصویر بسته، قطعی و فرمولی‌ای که بعدها گاه از او ساخته شد، تفاوت دارد.

از همین‌رو، پروژه‌هایی مانند مگا [1] اهمیت ویژه‌ای دارند؛ پروژه‌هایی که کوشیدند نوشته‌ها، نامه‌ها، یادداشت‌ها، پیش‌نویس‌ها و دست‌نوشته‌های مارکس و انگلس را گردآوری و منتشر کنند. اهمیت مگا فقط در کامل‌تر کردن مجموعه‌ی آثار آنان نیست، بلکه در این است که امکان می‌دهد روند شکل‌گیری اندیشه‌ی مارکس را بهتر بشناسیم: این‌که چگونه مطالعه می‌کرد، چگونه یادداشت برمی‌داشت، چگونه از مسئله‌ای به مسئله‌ی دیگر می‌رفت و چگونه نقد اقتصاد سیاسی را در پیوند با تاریخ، سیاست، علم، استعمار، تکنولوژی و جامعه‌ی جهانی دنبال می‌کرد.

از این رو، برای فهم مارکس نمی‌توان تنها به یک جنبه از زندگی او بسنده کرد. باید زندگی شخصی و تاریخی او، تحول فکری‌اش از نقد دین و فلسفه به نقد اقتصاد سیاسی، فعالیت سیاسی‌اش از روزنامه‌نگاری رادیکال تا انترناسیونال اول، و سرنوشت آثارش پس از مرگ، از نقش انگلس تا پروژه‌ی مگا و بازخوانی‌های بعدی را در کنار هم دید. انگلس در سال ۱۸۹۲ در نوشته‌ی کوتاه خود درباره‌ی زندگی مارکس یادآور شد که بسیاری از زندگی‌نامه‌های منتشرشده درباره‌ی او پر از خطا بودند. این یادآوری، از زبان نزدیک‌ترین دوست و همکار مارکس، نشان می‌دهد که فهم دقیق زندگی و اندیشه‌ی او از همان آغاز کاری ساده نبود.

مارکس یکی از بزرگ‌ترین منتقدان جهان مدرن بود، زیرا تناقض‌های جهان مدرن را از درون خودِ آن جهان نقد کرد. او نشان داد که سرمایه‌داری هم‌زمان نظامی مولد و ویران‌گر است: نیروهای تولیدی عظیمی می‌آفریند، اما انسان را زیر سلطه‌ی منطق سود و انباشت قرار می‌دهد؛ آزادی فردی اعلام می‌کند، اما وابستگی اقتصادی و نابرابری طبقاتی را بازتولید می‌کند؛ جهان را به هم پیوند می‌دهد، اما این پیوند را اغلب از راه استعمار، رقابت، بحران و سلطه برقرار می‌سازد.

با این همه، مارکس نه پیامبری بی‌خطا بود و نه نظریه‌پردازی که پاسخ همه‌ی مسائل تاریخ را از پیش داده باشد. اهمیت او بیش از هر چیز در شیوه‌ای است که برای نقد جامعه‌ی مدرن برجای گذاشت. او نشان داد که برای فهم جامعه نمی‌توان اقتصاد را از سیاست جدا کرد، دولت را بی‌ارتباط با مالکیت فهمید، آزادی را جدا از شرایط مادی زندگی سنجید، یا ایده‌ها را بیرون از مناسبات اجتماعی و تاریخی بررسی کرد. در نگاه او، پشت ظاهر عادی و طبیعی زندگی روزمره، روابطی تاریخی و دگرگون‌پذیر قرار دارد.

مارکس زندگی خود را میان تبعید، فقر، پژوهش، مبارزه و امید به رهایی انسان گذراند. او جهان را فقط تفسیر نکرد؛ کوشید نشان دهد که این جهان تاریخی است، و آنچه تاریخی است، می‌تواند دگرگون شود. شاید ماندگارترین میراث او نیز همین باشد: مناسباتی که طبیعی، ابدی و تغییرناپذیر به نظر می‌رسند، ساخته‌ی تاریخ‌اند؛ پس می‌توان آن‌ها را نقد کرد، فهمید و دگرگون ساخت.

۳۰ آوریل ۲۰۲۶

 

یادداشت:

[1]. مگا، کوتاه‌شده‌ی نام آلمانیِ Marx-Engels-Gesamtausgabe، به معنای «مجموعه‌ی کامل آثار مارکس و انگلس» است. منظور از مگا، پروژه‌ای برای انتشار علمی، انتقادی و کامل همه‌ی آثار، نامه‌ها، دست‌نوشته‌ها، پیش‌نویس‌ها، یادداشت‌ها و حاشیه‌نویسی‌های مارکس و انگلس است. نخستین کوشش جدی برای چنین کاری در دهه‌ی ۱۹۲۰، زیر نظر داوید ریازانوف در مؤسسه‌ی مارکس ـ انگلس در مسکو آغاز شد. ریازانوف می‌کوشید آثار مارکس و انگلس را نه به‌صورت گزینشی و ایدئولوژیک، بلکه بر پایه‌ی نسخه‌های خطی، چاپ‌های اولیه و اسناد آرشیوی منتشر کند. اما این پروژه در دهه‌ی ۱۹۳۰، در فضای استالینیسم، تصفیه‌های سیاسی و سپس با قدرت‌گیری نازی‌ها در آلمان، ناتمام ماند. بعدها کار بر روی نسخه‌ی دوم مگا از دهه‌ی ۱۹۶۰ در مسکو و برلین شرقی از سر گرفته شد و نخستین جلد آن در سال ۱۹۷۵ منتشر گردید. پس از فروپاشی بلوک شرق، پروژه بار دیگر سازمان‌دهی شد و از دهه‌ی ۱۹۹۰ زیر نظر «بنیاد بین‌المللی مارکس ـ انگلس» و با همکاری پژوهش‌گرانی از کشورهای مختلف ادامه یافت. اهمیت مگا در این است که افزون بر آثار منتشرشده، دست‌نوشته‌ها، پیش‌نویس‌ها، نامه‌ها، یادداشت‌ها و حاشیه‌نویسی‌های مارکس و انگلس را نیز به‌صورت انتقادی منتشر می‌کند. مگا به‌جای آن‌که فقط متن نهایی آثار را منتشر کند، نسخه‌های گوناگون، تغییرات، یادداشت‌های مقدماتی و توضیحات انتقادی را نیز در نظر می‌گیرد؛ از این راه می‌توان دید که اندیشه‌ی آنان چگونه شکل می‌گرفت، چگونه اصلاح می‌شد و چگونه از یادداشت‌ها و طرح‌های اولیه به آثار نهایی نزدیک می‌شد.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5yW

جنگ و طبقه‌ی کارگر (تصویر فوق را از وبسایت «طبقه علیه طبقه» برگرفته‌ایم)

جنگ و طبقه‌ی کارگر

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

(تصویر فوق را از وبسایت «طبقه علیه طبقه» برگرفته‌ایم)

 

رزا لوکزامبورگ

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

به مناسبت اول ماه مه روز جهانی کارگر

 

گزیده‌ای از رزا لوکزامبورگ پیرامون نظامی‌گری، جنگ و طبقه‌ی کارگر

حتی یک هفته نمی‌شود که گمارده‌ی نظامی‌گری آلمان، فالکن هاین [Falkenhein] در رایشتاگ اعلام کرده است کسی که نتواند در آینده روی ارتش آلمان حساب کند، چنان‌که در گذشته همیشه روی آن حساب می‌شد، آن کس بویی از کل تمدن نبرده است. در این عبارتْ جان‌مایه‌ی نظامی‌گریِ امروزی به‌دقت سرشت‌نمایی شده است. و دادستان «عزیز» من [کسی‌که رزا لوکزامبورگ را به خیانت به وطن متهم کرده بود]، در فرانکفورت درشت‌ترین کلام را برگزیده است، هنگامی‌که می‌گوید: سوسیال دمکراتی که دست به تبلیغ و تهییج علیه نظامی‌گری می‌زند، باید سال‌های سال زندانی شود، چراکه او به شاهرگ دولت سوءقصد کرده است.

پس، اطاعت کورکورانه‌ی سربازانْ شاهرگِ دولت است؛ اما زمانی‌که سرباز، تفکر به‌هدف‌مندیِ فرمان را آغاز می‌کند، به‌جای آن‌که دست‌افزارِ کور همه‌ی فرمان‌های صادرشده از سوی بالادستان باشد، آن‌گاه دیگر شاهرگ دولت نیست و کل جلال و جبروت دولت نظامی‌ِ امروز از هم می‌پاشد. نظامی‌گرانْ فرمان‌برداریِ بی‌قیدوشرط و برده‌وار را شاهرگ دولت می‌نامند. برعکس، نگران تأمین معاش و غذای خلق گرسنه نیستند.

از دهه‌ها پیش توده‌های مردم آلمان تشنه‌ی آموزش و دانش‌اند. این ثمره‌ی کارِ روشنگرانه‌ی ماست. اما طبقات حاکم ابداً در فکر تأسیس و تجهیز مدارس مردمی نیستند، چراکه مدارسِ مردمیْ شاهرگِ دولت به‌شمار نمی‌آیند. این حرف سوسیال دمکرات‌ها نیست، بلکه ادعای نماینده‌ی والامقام دولت طبقاتی کنونی است. اما دادستان [کذایی] و وزیر جنگ ما را متهم کرده‌اند که وطن‌پرستان خوبی نیستیم، حتی موجود کوچکی مثل من، متهم است به این‌که بی‌وطنی نفرت‌انگیز باشد. در حالی‌که اگر اساساً کسی محق باشد کلمه‌ی وطن را بر زبان آورد، آن کس مائیم، همانا مردم کارگر که حفظ و بقای کل جامعه در دستان اوست. بی‌گمان ما بر این باور نیستیم که همه‌ی خلق‌ها باید هم‌چون اهریمنانی درنده آماده‌ی خیزش علیه یک‌دیگر باشند و در نهایت حق با کسانی باشد که بیش‌تر از دیگران از کشتهْ پُشته می‌سازند. برعکس، ما بر این باوریم که علاقه‌ی بشریت بیش‌تر به این سو است که همه‌ی خلق‌ها بدون کوچک‌ترین تمایز در نژاد، زبان و باورهای ایمانی‌شانْ می‌توانند در صلح و دوستی کامل با هم و در کنار یک‌دیگر زندگی کنند و در تحقق وظایف و تکالیف فرهنگ و تمدن بر یک‌دیگر پیشی بگیرند. بی‌گمان ما قربانی و تسلیم این فریب نمی‌شویم که بدون امحای سرمایه‌داری این آرمان قابل تحقق است. از این‌طریق خود را متمایز می‌دانیم از آن‌هایی که فقط چندصباحی پس از بازگشت از کنفرانس برن[1]، چه در فرانسه و چه در آلمان به نجومی‌ترین لایحه‌های ارتشی ــ که بشر به‌خود دیده است ــ رأی مثبت داده‌اند. به این ترتیب، حرف ما این است که مادامی که سرمایه‌داری حاکم است، جنگ‌ها گریزناپذیرند و با این گفته به‌هیچ‌وجه نمی‌خواهیم خلق‌ها را بی‌دفاع کنیم. برعکس، ما می‌خواهیم که کل مردان قابل اعزام به جنگ، مسلح شوند. آن‌گاه تصمیم درباره‌ی جنگ و صلح در دستان صادق خلق می‌ماند.

اگر تلاش‌های نظامی‌گری امروز واقعاً در جهت دفاع از وطن بود، آن‌گاه نیازی به نظام رسوای آزاررسانی به سربازان وجود نداشت. یا این‌که اساساً انسانی پیدا می‌شود که جداً باور داشته باشد، سربازِ پایمال‌شده با شوق و ذوق خاص به جنگ می‌رود؟ این آزاررسانی به سربازان متعلق به هسته‌ی آهنین شیوه‌ها‌ی آموزش و پرورش نظامی است. این آزارها ضروری‌اند تا از سربازان برده‌هایی بی‌دفاع بسازند که می‌توان آن‌ها را مأمورِ انجام هرگونه جنایتی کرد، کسانی‌که اجازه می‌دهند مأمورِ انجامِ آن اقدامات تنفربرانگیز شوند که ما در جنگ چین [2] علیه قوم هِرِرو [Herero] [3] [در نامیبیا] به‌ناگزیر تجربه کردیم. اما برای آن‌که سرباز آماده باشد بدون خم به ابرو آوردن به برادر کارگرش و  به پدر و مادر خود شلیک کند؛ چنین تربیتی لازم است.

بنابراین از هر زاویه‌ای که به نظامی‌گری بنگریم، باید حق را به این دادستان فرانکفورتی بدهیم: ارتش شاهرگِ دولت کنونی است. و دقیقاً علیه همین ارتش است که باید کل نیروی‌مان را صرف کنیم. اگر ما را به این نیز متهم کنند که ما می‌خواهیم تصمیم درباره‌ی جنگ و صلح در دستان خلق باشد، هرچند اشاره‌ای به آن در قانون اساسی وجود ندارد، آن‌گاه پاسخ ما به آن‌ها جمله‌ی درخورِ لاسال است مبنی بر این‌که: قانون اساسیِ واقعی، همانا مناسبات واقعی قدرت است و توده‌های کارگر فقط آن‌گاه از قدرت برخوردارند که آگاه باشند چه زمانی باید آن‌را به‌کار بندند. مادام که توده‌ها اعلام می‌کنند ما خواهان نسل‌کشی نیستیم! دیگر جنگی رخ نخواهد داد. اما مضحک است که باور کنیم باید تا نیم‌ساعت پیش از شروع جنگ صبر کنیم تا سپس دستی به شانه‌ی سربازان بزنیم و به آن‌ها بگوئیم که درست نیست دست به شلیک بزنند. ما می‌دانیم قلب کارگر به آرمان‌های صلح و کل بشریت خیانت نخواهد کرد، حتی اگر پرولتاریا جامه‌ی شاهان بر تن کرده باشد. از همین‌رو ما هم‌چون برزگرِ هشیار پیشاپیش و به‌موقع کار را با بذرافشانی آغاز می‌کنیم.

با این‌حال نظامی‌گری و طبقات حاکم ایمان به‌خویش را از دست داده‌اند. از همین روست ترس آن‌ها از اقدامات تهییجی ما. نظامی‌گری و دولت کنونیِ متکی بر آنْ سراسر پوسیده و فرتوتند. ما اما قدرت و مرجع اخلاق هستیم و پی‌گردهایی که ما در معرض آن‌ها قرار داریم بیش از پیش موجب روی‌آوریِ توده‌های تازه‌ای به‌سوی مایند. ما باید با میل و شادیِ ده‌چندان وارد نبرد شویم، آن‌گاه که وزیر جنگ و دادستان چنین سخنان روشنگرانه‌ای بر زبان می‌رانند.

منبع: سخنرانی رزا لوکزامبورگ به تاریخ 12 ماه مه 1914، در ششمین حوزه‌ی انتخابی برلین برای رایشتاگ. به‌نقل از شماره 130 نشریه‌ی «به‌پیش» [Vorwärts].

 

یادداشت‌ها:

[1]. در روز یازدهم ماه مه 1913، کنفرانس مشورتی در شهر بِرن سوئیس با شرکت 156 نماینده از پارلمان‌های آلمان و فرانسه برگزار شد که در آن 24 نماینده از سوسیال دمکرات‌های آلمانی شرکت داشتند. در این کنفرانس قطع‌نامه‌ای به‌اتفاق آراء به‌تصویب رسید که در آن شووینیسم محکوم شده و اعلام شده بود که اکثریت عظیم ملت‌های آلمان و فرانسه خواهان صلح و حل کشاکش‌های بین‌المللی به‌میانجی دادگاه‌های صالح هستند.

[2]. در سال 1900 دولت آلمان، قتل فرستاده‌ی آلمانی در پکن، در جریان قیام ایهوتان [Ihotuan] را بهانه و مناسبتی برای اعزام نیروهای نظامی و پیش‌برد منافع خود در شرق آسیا قرار داد. این نیروهای مداخله‌گر خارجی همراه با سربازان دیگرِ قدرت‌های امپریالیستیْ جنبش ملی و رهایی‌بخش چینی‌ها را بی‌رحمانه سرکوب کردند.

[3]. در جریان لشکرکشی 1907 ـ 1904 آلمانی‌ها برای سرکوب هِرروها در جنوب غربی آفریقا [نامیبیا]، سربازانِ نیروهای استعماریِ آلمانْ مردم بومی را به بیابان راندند و آب را بر آن‌ها بستند. ژنرال لوتار دستور داد همه را بکشند و اسیر نگیرند، زنان و کودکان را به گلوله ببندند، به‌طوری‌که هِرروها اسیر مرگی سنگدلانه شوند. (در 1904 اقوام هِررو و هوتن توت [Hottentot] علیه سلطه‌ی استعمار و امپریالیسم آلمان قیام کردند. این قیام که خصلتی آزادی‌بخش داشت، با شکست و از میان رفتن شُمار بسیار زیادی از مردم این اقوام پایان یافت، آن‌گاه که سربازانِ استعمارگر در جنگی سه ساله سرکوبی به‌شدت بی‌رحمانه علیه این اقوام اعمال کردند.)

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5yb

مشخصه‌های فاشیسم

فاشیسم: ایدئولوژی واکنش و نفی روشنگری

مشخصه‌های فاشیسم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

صمد وکیلی

 

درآمد

فاشیسم یک نظام فکری منسجم نیست؛ «ایدئولوژی واکنش» است؛ پاسخی ارتجاعی به بحران‌های عمیق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی.(۱) این ایدئولوژی بنیان نظری یک‌دستی ندارد و از ترکیبی ناهمگون از عناصر ضدروشنگری، عقل‌ستیزی، رمانتیسیسم، داروینیسم اجتماعی(۲) و نخبه‌گرایی سیاسی شکل گرفته است. همان‌گونه که کوین پاسمور در کتاب فاشیسم می‌نویسد: «فاشیسم ذاتاً متناقض است.»

در مرکز این ایدئولوژی، رد ارزش‌های بنیادین روشنگری قرار دارد: عقل‌باوری، فردگرایی و برابری. فاشیسم به جای این ارزش‌ها، بر اراده، اسطوره، هیجان جمعی و بسیج توده‌ها تکیه می‌کند. با این حال، فاشیسم را نباید صرفاً بازگشتی ساده به گذشته یا نفی کامل جهان مدرن دانست. این ایدئولوژی، با وجود ستیز با برابری و عقل‌باوری روشنگری، از ابزارهای کاملاً مدرن نیز بهره می‌گیرد: از سیاست توده‌ای و تبلیغات سازمان‌یافته گرفته تا بسیج جمعی و استفاده از زبان علم، روان‌شناسی و برنامه‌ریزی. به همین دلیل، فاشیسم آمیزه‌ای متناقض از واکنش ضدروشنگری و سیاست بسیج‌گر مدرن است.

ریشه‌های فکری فاشیسم را می‌توان در تحولات اواخر قرن نوزدهم جست‌وجو کرد؛ زمانی که نقدهای بنیادین بر عقل‌گرایی و مدرنیته، همراه با نظریه‌های روان‌شناسی توده‌ها و نخبه‌گرایی سیاسی، زمینه را برای پذیرش الگوهای اقتدارگرا فراهم کردند. در این سنت فکری، توده‌ها کنش‌گرانی عقلانی به شمار نمی‌آیند، بلکه جمعیتی احساساتی تلقی می‌شوند که از راه هیجان، تکرار و تبلیغ هدایت‌پذیرند و به رهبری متمرکز و مقتدر نیاز دارند.

فاشیسم مفاهیمی چون طبقه، تاریخ و انقلاب را نیز از نو صورت‌بندی می‌کند. چنان‌که مارک نئوکلوس نشان می‌دهد، فاشیسم با کنار گذاشتن مفهوم طبقه و مبارزه طبقاتی، خود را نماینده «همه طبقات» در قالب یک کلیت ملی معرفی می‌کند. هم‌چنین با جدا کردن سیاست از بستر تاریخی آن و طبیعی جلوه دادن آن، و نیز با تصاحب مفهوم انقلاب و قرار دادن آن در خدمت کنش‌گرایی خویش، این مفاهیم را از دلالت‌های تاریخی و انتقادی‌شان تهی می‌سازد و آن‌ها را به ابزارهایی برای بسیج و هم‌سازی ایدئولوژیک بدل می‌کند. در این چارچوب، ملت به عالی‌ترین مرجع وفاداری بدل می‌شود و از افراد خواسته می‌شود همه تعلقات دیگر، از جمله منافع طبقاتی، باورهای فردی و تمایزهای اجتماعی، را تابع آن سازند. حاصل این فرایند، انکار تضاد های طبقاتی و سرکوب آن‌ها به نام وحدت ملی است.

از این رو، فاشیسم را باید واکنشی به پروژه روشنگری دانست؛ پروژه‌ای که با انقلاب فرانسه به اوج رسید و بر ارزش‌هایی چون آزادی، برابری و عقلانیت تأکید داشت. رهبران فاشیست نیز آشکارا خود را مخالف این میراث تعریف می‌کردند. گوبلز با ارجاع به سال ۱۷۸۹، خاستگاه این مخالفت را همان لحظه تاریخی انقلاب فرانسه می‌دانست و موسولینی نیز فاشیسم را در برابر ارزش‌های آن انقلاب صورت‌بندی می‌کرد.

برای پرهیز از خلط مفهومی، باید میان فاشیسم،(۳) اقتدارگرایی، دیکتاتوری محافظه‌کارانه و دیگر شکل‌های راست افراطی تفاوت قائل شد. فاشیسم را نمی‌توان به محدود کردن آزادی‌های سیاسی یا خصومت با دموکراسی تقلیل داد. این پدیده طرحی فراگیر برای بازآرایی جامعه است؛ طرحی که در آن رهبری کاریزماتیک، حزب، تبلیغات، بسیج توده‌ای و مهار نهادهای مستقل درون یک منطق واحد به هم پیوند می‌خورند. به تعبیر پاسمور، فاشیسم مجموعه‌ای از باورها و اعمال سیاسی است که می‌کوشد ملتی را که به شکلی انحصاری و طردکننده تعریف می‌شود، بالاتر از هر سرچشمه دیگر وفاداری بنشاند و سرانجام جامعه‌ای بسیج‌شده و تابع یک اراده برتر پدید آورد.

از این رو، فاشیسم را نمی‌توان تنها از روی چند نشانه پراکنده یا صرفاً با میزان سرکوب شناخت. برای فهم آن باید شیوه درک ملت، قدرت، وحدت، خشونت و حذف تفاوت‌ها را در کانون تحلیل قرار داد. با این همه، فاشیسم مانند هر جنبش سیاسی دیگر به اندازه‌ای پیچیده است که نمی‌توان آن را به یک تعریف کلی و واحد تقلیل داد.

مقاله‌ی پیش رو در پی شناسایی نشانه‌ها و الگوهای تکرارشونده‌ی این ایدئولوژی در عرصه‌ی سیاست و جامعه است؛ مشخصه‌هایی که شناخت آن‌ها برای فهم و تشخیص به‌موقع اشکال نوین فاشیسم اهمیتی اساسی دارد.

ملی‌گرایی افراطی و ایده نجات ملت

مهم‌ترین ویژگی ایدئولوژی فاشیستی، ملی‌گرایی افراطی است. منظور این است که حزب یا جریان فاشیست، ملت را موجودی زنده می‌بیند که روزگاری «بزرگ و شریف» بوده، اما بر اثر خیانت، فساد، نفوذ بیگانگان یا سستی درونی سقوط کرده است. حال برای نجات آن، باید یک جهش تاریخی رخ دهد: پاکسازی، بسیج همگانی و تولدی دوباره. بسیاری از پژوهش‌گران امروز نیز ملی‌گرایی افراطی را هسته اصلی فاشیسم می‌دانند.

ملی‌گرایی می‌تواند بر آبادانی، رفاه، قانون و همزیستی با دیگران استوار باشد.(۴) اما ملی‌گرایی افراطی معمولاً بر بحران دائمی، احساس تحقیر و ضرورت اقدام فوری استوار می‌شود. در این‌جا ملت دیگر یک واحد حقوقی یا جمع ساده شهروندان نیست و به‌صورت یک کل تاریخی، عاطفی و فرهنگی تصور می‌شود که ارزشی برتر از هر تعلق دیگری دارد. همین تصور به فاشیسم امکان می‌دهد فرد، طبقه، جنسیت، اختلاف سیاسی و حتی قانون را در مرتبه‌ای پایین‌تر از «نجات ملت» قرار دهد.

این ویژگی در ایتالیای موسولینی به‌وضوح دیده می‌شد. او با ارجاع مداوم به عظمت امپراتوری روم، ایده «باززایش ملی» را به محور بسیج سیاسی تبدیل کرد. در آلمان نیز هیتلر روایت «تحقیر ملی» پس از جنگ جهانی اول و پیامدهای معاهده ورسای(۵) را به نقطه مرکزی سیاست خود بدل ساخت و وعده احیای شکوه از دست‌رفته را داد.

در اندیشه فاشیستی، ملت صرفاً مجموعه‌ای از شهروندان دارای حقوق برابر نیست و به‌منزله موجودیتی تاریخی، عاطفی و مقدس فهمیده می‌شود که گویا باید همه اختلاف‌ها در آن مستحیل شوند. از همین رو، فاشیست‌ها جامعه را عرصه‌ای متکثر با منافع و صداهای گوناگون تلقی نمی‌کنند و آن را کلیتی می‌بینند که باید به‌صورت دائم در حال بسیج، اطاعت و ابراز وفاداری باشد.

در چنین دستگاهی، اختلاف سیاسی، تنوع فرهنگی و حتی شکاف‌های اجتماعی واقعیت‌های عادی زندگی جمعی به شمار نمی‌آیند و به‌عنوان نشانه‌های ضعف، زوال یا خیانت تلقی می‌شوند. بنابراین گرایش به هم‌شکلی و یک‌صدایی از درون همین تصور برمی‌خیزد: اگر ملت باید «نجات» یابد، ناگزیر باید مرزهای آن سخت‌تر تعریف شود و کسانی که بیرون از آن قرار می‌گیرند به‌عنوان مانع، خطر یا عنصر ناسازگار معرفی شوند.

اسپانیا در دوران فرانکو نیز همین الگو را دنبال می‌کرد. در آنجا هرگونه تکثر سیاسی، فرهنگی یا زبانی به‌عنوان تهدیدی علیه «وحدت ملت اسپانیا» تلقی و سرکوب می‌شد.

ملی‌گرایی افراطی سقوط ملت را حاصل فرایندهای پیچیده اجتماعی نمی‌داند. در این نگاه، همواره یک عامل مشخص یا مجموعه‌ای از عوامل معین مسئول زوال معرفی می‌شوند: قدرت‌های بیرونی، مهاجران، جهان‌گرایان، نفوذی‌ها، روشنفکران فاسد یا نیروهای سیاسی «بیگانه با ملت». وجود این دشمنان جنبه‌ای صرفاً تبلیغاتی ندارد و نقشی ساختاری در سامان فاشیستی ایفا می‌کند: خشم عمومی را متمرکز می‌سازد، بحران را ساده و قابل فهم جلوه می‌دهد و سرکوب مخالف را به‌عنوان دفاع از موجودیت ملی مشروعیت می‌بخشد. در نتیجه، دشمن کسی است که به‌صورت فعال در حال فرسودن پیکر ملت تصویر می‌شود.

در آلمان نازی، کمونیست‌ها، یهودیان و دیگر گروه‌ها به‌عنوان «دشمن داخلی» معرفی شدند و مسئول بحران‌های اقتصادی و سیاسی کشور قلمداد می‌گردیدند.

این ایدئولوژی گذشته را به‌شکل یک عصر طلایی یا شکوه از دست‌رفته بازنمایی می‌کند و از مردم می‌خواهد برای بازگرداندن آن شکوه، از آزادی‌ها، رفاه کوتاه‌مدت یا حقوق مخالفان چشم بپوشند. به همین دلیل، مفاهیمی چون «قهرمان»، «شهید»، «افتخار»، «عظمت» و «غیرت ملی» در آن پررنگ می‌شود. گذشته به منبعی برای مشروعیت‌بخشی به اقتدار، بسیج و پاکسازی بدل می‌گردد. شکوه از دست‌رفته باید از راه تصمیم‌های فوق‌العاده، اراده‌ای متمرکز و بازسازی قهرآمیز احیا شود.

در ایتالیا، اسطوره «روم باستان» و در آلمان، مفهوم «رایش هزارساله» نمونه‌هایی از این بازسازی اسطوره‌ای گذشته بودند که نقشی مهم در بسیج توده‌ای ایفا کردند.

ملی‌گرایی افراطی سرانجام به یک نتیجه عملی می‌رسد: اگر ملت در خطر است و باید نجات پیدا کند، پس قدرت متمرکز، رهبر قاطع و اقدامات فوق‌العاده لازم است. از این منظر، ملی‌گرایی افراطی تنها یکی از اجزای اصلی فاشیسم و اصل سازمان‌دهنده آن باید دانست؛ اصلی که از درون آن، رهبرمحوری، دشمن‌سازی، ضدیت با تکثر و میل به یکپارچه‌سازی اجباری جامعه معنا پیدا می‌کند. این مسیر در عمل به تمرکز قدرت در دست رهبر و از بین رفتن نهادهای دموکراتیک انجامید؛ روندی که در آلمان، ایتالیا و اسپانیا به استقرار نظام‌های اقتدارگرا و فاشیستی منتهی شد.(۶)

علیه کثرت‌گرایی و علیه دموکراسی

فاشیسم با کثرت‌گرایی و دموکراسی از آن رو در ستیز است که این دو شکل حکومت مانع تمرکز قدرت می‌شوند و نیز نفس چندصدایی را نامشروع می‌انگارد. در نگاه فاشیستی، جامعه نباید از صداها، منافع، احزاب و چشم‌اندازهای گوناگون تشکیل شده باشد، چون چنین وضعی نشانه پراکندگی و ناتوانی تلقی می‌شود. به همین دلیل، تمهیداتی که در نظم دموکراتیک برای نمایندگی اختلاف و تنظیم تعارض پدید آمده‌اند، در این دستگاه به صورت ابزار تفرقه، سستی یا اخلال معرفی می‌شوند. عبارت‌هایی مانند «کشور به یک صدا نیاز دارد» یا «ملت باید یکپارچه باشد» بیان فشرده همین جهان‌بینی به شمار می‌آیند.

کثرت‌گرایی بر این حقیقت استوار است که مردم از طبقات، قومیت‌ها و جریان‌های فکری گوناگون تشکیل شده‌اند و این تفاوت‌ها حق دارند در چارچوب قانون اساسی، نماینده داشته باشند و برای قدرت رقابت کنند. اما در ذهنیت ضد کثرت‌گرا، همین ها «تفرقه‌افکنی» خوانده می‌شوند. بنابراین، مسئله به مخالفت با احزاب یا نهادهای خاص محدود نمی‌شود و به دشمنی با اصل جامعه چندصدا می‌رسد.

در آلمان هیتلری و در ایتالیا، در دوران رهبری موسولینی، این ایدئولوژی به شکل «حزب واحد» و حذف رقابت سیاسی ظاهر شد؛ ساختاری که در آن هیچ صدای مستقلی بیرون از چارچوب قدرت مجال بروز نمی‌یافت. در اسپانیا نیز، زیر فرمان فرانسیسکو فرانکو، احزاب و جریان‌های سیاسی مستقل سرکوب شدند و ایده «ملت یکپارچه» جایگزین تکثر سیاسی گردید.

مخالفت با دموکراسی همیشه با الغای سریع انتخابات آغاز نمی‌شود. تجربه موسولینی و هیتلر نشان می‌دهد که این جریان‌ها می‌توانند از نردبان انتخابات بالا بروند، اما هرگز دموکراسی را به عنوان یک اصل نمی‌پذیرند. فاشیسم پس از رسیدن به قدرت می‌کوشد رقابت سیاسی را بی‌معنا کند. این روند از همان ابتدا با لغو انتخابات یا انحلال احزاب پیش نمی‌رود، بلکه با بی‌اعتبار کردن رسانه‌های آزاد، بی‌اثر کردن نهادهای مستقل، تخریب حیثیت مخالفان و تغییر قواعد بازی به سود ماندگاری قدرت آغاز می‌شود. در چنین چارچوبی، انتخابات به وسیله‌ای برای تثبیت حکومت بدل می‌شود. مخالف نیز دشمن معرفی می‌شود که موجودیت وحدت ملی را تهدید می‌کند و از همین رو حذف او به صورت اقدامی لازم و حتی ضروری عرضه می‌شود.

در آلمان، پس از آتش‌سوزی رایشتاگ‫(۷) در سال ۱۹۳۳، فضای اضطراری حاکم شد و اندکی بعد با تصویب «قانون تفویض اختیارات»، قدرت قانون‌گذاری عملاً به آدولف هیتلر منتقل گردید؛ روندی که به حذف تدریجی رقابت سیاسی انجامید. پاسمور این لحظه سرنوشت‌ساز را چنین توصیف می‌کند: «تنها یک موضوع در دستور کار رایشتاگ بود: “قانون اختیارات”… که به صدراعظم قدرت می‌داد بدون تصویب رایشتاگ قانون وضع کند، حتی اگر این قانون با قانون اساسی مغایرت داشته باشند.» او در ادامه نتیجه می‌گیرد: «این قانون حاکمیت قانون را نابود کرد و پایه نوع تازه‌ای از اقتدار را گذاشت که در اصل بر اراده پیشوا Führer استوار بود.» با این حال، این دگرگونی صرفاً ناگهانی و حقوقی نبود و پیش از آن نیز با بی‌اعتبار کردن نهادهای دموکراتیک در عرصه عمومی برای آن زمینه‌سازی شده بود. فاشیست‌ها پیش از به دست گرفتن کامل قدرت، پیوسته می‌کوشیدند پارلمان، مطبوعات آزاد و احزاب سیاسی را ناتوان، فاسد یا مخل وحدت ملی جلوه دهند. چنین تبلیغاتی راه را برای تضعیف و سپس حذف این نهادها هموار می‌کرد.

در ایدئولوژی فاشیستی، قانون ابزاری در دست قدرت است و هرگاه مانعی ایجاد کند، دور زده یا کنار گذاشته می‌شود. آلمان و ایتالیا هر دو این روش را با حملات تبلیغاتی مداوم علیه پارلمان و رسانه‌ها پیش بردند؛ نهادهایی که به عنوان مانعی بر سر راه «اراده ملت» معرفی می‌شدند.

نتیجه آنکه شهروند تنها جزئی از یک کل فرض می‌شود که جز در نسبت با وحدت ملت معنایی ندارد. به همین دلیل، مشارکت سیاسی نیز از یک «حق» به «وظیفه اطاعت» تغییر شکل می‌دهد.

این روند در آلمان نازی، ایتالیای فاشیستی و اسپانیای فرانکو، هر یک به شکلی خاص، به حذف تدریجی نهادهای مستقل و تثبیت قدرت متمرکز انجامید.

رهبرمحوری، اقتدار و انضباط

در ایدئولوژی فاشیسم، همه‌چیز حول محور یک «رهبر» یا یک هسته کوچک می‌چرخد. رهبر به عنوان مظهر ملت، منبع حقیقت و حل‌کننده همه مشکلات معرفی می‌شود. فاشیسم جنبشی از «راست افراطی» است، زیرا ایجاد ملتی همیشه بسیج‌شده را در گرو به قدرت رسیدن یک نخبه جدید می‌داند؛ نخبه‌ای که به نام مردم، زیر رهبری یک فرد کاریزماتیک و در قالب یک حزب توده‌ای نظامی‌شده عمل می‌کند. از این منظر ریشه تمام مشکلات جامعه در «نبود اراده قاطع» خلاصه می‌شود؛ گویی یک فرد می‌تواند با اراده خود همه‌چیز را حل کند.

رهبر به عنوان تجسم زنده ملت، کانون اراده جمعی و رابط میان مردم و تاریخ بازنمایی می‌شود. هرچه نهادها ضعیف‌تر و فضای عمومی عاطفی‌تر گردد، این تمرکز قدرت در شخص رهبر آسان‌تر و طبیعی‌تر به نظر می‌رسد و به عنوان امری ضروری پذیرفته می‌شود.

این مفهوم در آلمان در قالب اصل «پیشوا» شکل گرفت. هیتلر به عنوان تجسم اراده ملت معرفی می‌شد و صراحتاً اعلام می‌گردید: «پیشوا همیشه برحق است.» معنای این جمله آن بود که جایگاه رهبر فراتر از یک مقام سیاسی صرف است و به مرجعی برای تعیین حقیقت بدل می‌شود. در ایتالیا نیز بنیتو موسولینی با عنوان «دوچه» (رهبر)، به عنوان چهره‌ای نجات‌بخش و تعیین‌کننده بازنمایی می‌شد و در سخنرانی‌هایش دولت و ملت را در اراده رهبر خلاصه می‌کرد. فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی، با وجود شباهت‌های بنیادین، یکسان نبودند.(۸)

در یک جامعه دموکراتیک، حتی اگر فردی در جایگاه رهبری بسیار محبوب باشد، اصل بر این است که قانون بالاتر از فرد قرار دارد و نهادها می‌توانند رهبر را کنترل کنند: حزب او را پاسخگو نگه می‌دارد و اگر نتواند وظایف خود را انجام دهد یا قوانین را اجرا کند، انتخابات او را کنار می‌زند. اما در اصل پیشوا، این ترتیب کاملاً وارونه می‌شود: فرد بالاتر از قانون قرار می‌گیرد. قانون برای اجرای اراده رهبر تغییر می‌کند. در چنین وضعیتی، اقتدار از قانون ناشی نمی‌شود و از نسبت مستقیم و ادعایی رهبر با ملت سرچشمه می‌گیرد. از همین رو، نهادها دیگر واسطه‌های محدودکننده قدرت نیستند و به مجرایی برای اجرای آن تقلیل می‌یابند.

در آلمان، پس از تثبیت قدرت هیتلر، این وضعیت به‌روشنی آشکار شد. ساختارهای حقوقی و اداری به‌تدریج در خدمت خواست شخصی او قرار گرفتند و تصمیم‌های مهم بدون هیچ بازدارنده‌ای گرفته می‌شدند. در چنین چارچوبی، رهبر به عنوان یگانه سرچشمه تصمیم، حقیقت و نجات ظاهر می‌شود. از همین رو، در گفتمان فاشیستی با عنوان‌هایی چون «نجات‌دهنده»، «پدر ملت»، «تنها فرد شجاع» یا «صدای واقعی مردم» ستوده می‌شود. پیچیدگی‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نیز به مسئله‌ای اراده‌ رهبر ربط داده می شوند؛ گویی همه‌چیز به این بستگی دارد که رهبر بتواند بی‌درنگ، بی‌مانع و با اقتدار کامل عمل کند. به این ترتیب، نهادها، تضاد منافع و محدودیت‌های ساختاری مهم به شمار نمی آیند و سیاست به خواست و تصمیم رهبر تقلیل می‌یابد.

از نظر سازمانی نیز، اصل پیشوا حزب و بدنه آن را به شکل هرمی و فرماندهی می‌چیند: تصمیم از بالا می‌آید و پایین فقط اجرا می‌کند. وفاداری شخصی به رهبر، معیار اصلی ارتقا قرار می‌گیرد. اگر هم ایده‌ای غلط از آب درآید، تقصیر به گردن «اطرافیان بد»، «نفوذی‌ها» یا «دشمن» انداخته می‌شود تا تصویر رهبری خدشه‌دار نشود. در این ساختار، وفاداری جای شایستگی مستقل را می‌گیرد و اطاعت جای قضاوت را. به همین دلیل، حزب از یک نهاد سیاسی به ساختاری برای انتقال اراده رهبر و بازتولید اقتدار شخصی او تبدیل می‌شود و ارتقا در سلسله‌مراتب حزبی بر پایه میزان وفاداری به رهبر تعیین می‌گردد.

در چنین سیستمی، چنان‌که گفته شد، رهبر همواره برحق فرض می‌شود، زیرا به عنوان تجسم اراده ملت و صورت زنده وحدت ملی مطرح می‌گردد. مخالفت با او به معنای ایستادن در برابر خود ملت و خیانت تعبیر می‌شود.

برای تثبیت اصل پیشوا، صرف اقتدار حقوقی کافی نیست؛ باید رابطه‌ای عاطفی، آیینی و تا حدی شبه‌مذهبی میان مردم و رهبر پدید آید. از همین رو، مراسم‌های عظیم، شعارهای تکرارشونده، تصویرهای رسمی، نمادها، ژست‌ها و روایت‌های اسطوره‌ساز از زندگی رهبر، همگی در خدمت ساختن حضوری فراتر از یک چهره عادی قرار می‌گیرند. در چنین فضایی، رابطه سیاسی شهروند با دولت جای خود را به نسبت پیرو با چهره‌ای منجی‌گونه می‌دهد و وفاداری بیش از آنکه به قانون و نهاد متکی باشد، به شخص و اقتدار او گره می‌خورد. گردهمایی‌های عظیم در آلمان نازی و مراسم‌های نمایشی در ایتالیا نمونه‌هایی از این فضا بودند که در آن‌ها رهبر به عنوان چهره‌ای فراتر از یک انسان عادی بازنمایی می‌شد.

ایدئولوژی فاشیستی «قدرت سفت و سخت» و «فرمان‌برداری» را تنها ابزارهایی برای اداره جامعه معرفی نمی‌کند و آن‌ها را ارزش‌هایی برتر نیز می‌شمارد. از این دیدگاه، جامعه زمانی سالم و موفق است که هم‌چون یک پادگان یا یک ماشین دقیق کار کند: هرکس سر جای خود باشد، دستورها بی‌درنگ اجرا شوند، اختلاف‌ها به حداقل برسند و «نظم» بر «آزادی» و «بحث» ترجیح داده شود. فرد مطیع، منضبط و فرمان‌بر «شهروند خوب» نامیده می‌شود و فرد منتقد، مردد یا نافرمان به‌سادگی در جایگاه «تهدید» قرار می‌گیرد.

موسولینی صراحتاً می‌گفت: «بهتر است یک روز مانند شیر زندگی کنیم تا صد سال مانند گوسفند.» این جمله یکی از مؤلفه‌های اصلی گفتمان فاشیستی را بازتاب می‌دهد: ستایش قدرت، خشونت و روحیه تهاجمی در برابر تحقیر ضعف، مدارا و انفعال. در این رویکرد، کنش خشن و اراده معطوف به سلطه، نشانه‌ای از فضیلت و برتری دانسته می‌شود. در آلمان، این نگرش از طریق ساختارهای شبه‌نظامی و انضباط سخت‌گیرانه ــ به‌ویژه در سازمان‌هایی مانند اس‌اس و جوانان هیتلری ــ در سطح اجتماعی نهادینه شد. این ستایش قدرت به الگویی کلی برای فهم کل جامعه تبدیل می‌گردد.

در سیاست دموکراتیک، اقتدار باید مشروط و پاسخگو باشد. دولت اختیار دارد، اما زیر نظر قانون، رسانه، دادگاه و افکار عمومی عمل می‌کند. انضباط نیز می‌تواند به معنای مسئولیت‌پذیری و رعایت قانون باشد. اما در فاشیسم، اقتدار و انضباط فقط ابزارهای اجرایی نیستند، بلکه به ارزش‌های اخلاقی ارتقا می‌یابند. جامعه مطلوب، جامعه‌ای است که در آن فرمان‌پذیری، نظم، یکدستی و آمادگی برای اطاعت بر گفت‌وگو، تردید و بحث ترجیح داده می‌شود. در این نگاه، دولت «قوی» دولتی است که کمترین پرسش را تحمل کند و شهروند «خوب» کسی است که فرمان را بدون چون‌وچرا اجرا کند. از همین رو، نقد، تردید، گفت‌وگو و سازوکارهای حقوقیِ مهارکننده قدرت، از ارکان ضروری زندگی مدنی به شمار نمی‌آیند و بیشتر به‌صورت نشانه‌هایی از سستی، اتلاف وقت یا ضعف تحقیر می‌شوند. عبارت‌هایی مانند «حرف زیاد»، «سستی»، «لیبرالیسم بی‌غیرت»، «ضعف» یا «قانون‌بازی» به کار می‌روند تا هرگونه نقد و پرسشگری را بی‌اعتبار سازند و جای آن را با تصمیم‌های قاطع و فوری پر کنند.

وقتی جامعه‌ای با بحران اقتصادی، ناامنی، فساد یا ناکارآمدی روبه‌رو می‌شود، بخشی از مردم به‌طور طبیعی به شعارهایی جذب می‌شوند که وعده نظم فوری و قاطع می‌دهند: «دیگر بس است، باید یک نفر محکم بیاید و اوضاع را جمع کند.» در چنین فضایی، فشار از بالا، کنترل شدید و محدود کردن آزادی‌ها به‌عنوان تنها راه نجات عرضه می‌شود. به این ترتیب، آزادی بیان، حق تجمع، اعتراض و دیگر حقوق شهروندی به‌تدریج به‌صورت «مزاحمت برای نظم» معرفی می‌شوند. بحران و بی‌ثباتی سیاسی نیز زمینه‌ای فراهم می‌کنند که این پیام‌ها برای بخشی از جامعه پذیرفتنی و حتی ضروری به نظر برسند. فاشیسم دقیقاً از همین احساس ناامنی و آشفتگی بهره می‌گیرد تا میان «ثبات» و «آزادی» تقابلی مصنوعی بسازد و مردم را به این نتیجه برساند که برای نجات جامعه باید از بخشی از حقوق خود صرف‌نظر کنند. در نتیجه، میل به امنیت کم‌کم به پذیرش اقتداری بی‌مهار تبدیل می‌شود.

انسان «قوی» در برابر انسان «ضعیف»، اراده آهنین در برابر تردید، مردانگی و جنگاوری در برابر نرمی، و «پاکسازی» در برابر «شلختگی» قرار می‌گیرد. بدین‌سان، «خوب» با اطاعت، انضباط و فرمان‌پذیری یکی گرفته می‌شود و «بد» در چهره فرد منتقد، پرسشگر یا «یاغی» ظاهر می‌شود.

این موضوع چند پیامد سیاسی روشن دارد. نخست آن‌که حکومت یا حزب می‌کوشد جامعه را هرچه بیش‌تر تحت کنترل درآورد: با سخت‌تر کردن قوانین، گسترش نظارت، جرم‌انگاری رفتارهای سیاسی و امنیتی کردن فضای عمومی. دوم آن‌که نهادهای مستقل، مانند رسانه، دانشگاه، اتحادیه‌ها و سازمان‌های مدنی، زیر فشار می‌روند، زیرا استقلال آن‌ها با الگوی انضباط یکپارچه ناسازگار است. سوم آن‌که زور به‌عنوان مکمل طبیعی اقتدار و ابزاری مشروع برای حفظ نظم جلوه داده می‌شود.

فاشیسم هم‌چنین می‌کوشد اطاعت را به تجربه‌ای جمعی و غرورآفرین بدل کند. راهپیمایی‌های هماهنگ، لباس‌های متحدالشکل، شعارهای یکسان و حرکات هم‌زمان صرفاً نمایش‌های ظاهری نیستند؛ این‌ها شیوه‌هایی برای انضباط‌اند. فرد می‌آموزد که هم‌شکل شدن، هم‌صدا شدن و تبعیت از ریتم جمعی بخشی از هویت و مایه افتخار اوست. به این ترتیب، انضباط به عادت روانی و اجتماعی تبدیل می‌شود. رژه‌های عظیم در آلمان نازی و تجمع‌های سازمان‌یافته در ایتالیا نمونه‌هایی از همین نمایش‌های جمعی بودند که در آن‌ها انضباط و هم‌شکلی به‌عنوان ارزشی اجتماعی تثبیت می‌شد.

خشونت به‌عنوان ابزار مشروع سیاست

فاشیسم خشونت را بخشی عادی و مشروع از سیاست می‌داند. در سیاست دموکراتیک، کاربرد زور باید محدود، قانونی و پاسخگو باشد. اما در فاشیسم، ضربه زدن به مخالف، ترساندن او و حذفش برای حفظ نظم، پاکسازی جامعه و نجات ملت لازم شمرده می‌شود. سیاست دیگر بر گفت‌وگو، قانون و رقابت متکی نیست، بلکه بر توان تحمیل اراده استوار می‌شود. جامعه نیز چنان بازنمایی می‌شود که گویی بدون درهم شکستن دشمن و حذف عناصر «خطرناک»، امکان بقا و ثبات وجود ندارد.

هیتلر آشکارا از خشونت به‌عنوان بخشی از مبارزه سیاسی دفاع می‌کرد و آن را نشانه اراده و قدرت می‌دانست. حضور دائمی نیروهای او در خیابان، در تجمع‌ها و در برخورد با مخالفان، این پیام را منتقل می‌کرد که قدرت فقط از راه قانون اعمال نمی‌شود، بلکه از راه ترساندن، ضربه زدن و حذف نیز پیش می‌رود.

اما خشونت گسترده بدون زمینه‌سازی ذهنی و عاطفی در جامعه پذیرفته نمی‌شود. یکی از مهم‌ترین شیوه‌های این زمینه‌سازی، نمایش جامعه به‌صورت پیکری زنده با اجزای سالم و ناسالم است. فاشیسم برخی گروه‌ها را پاک، اصیل و ارزشمند معرفی می‌کند و برخی دیگر را آلوده، منحرف یا خطرناک. وقتی این موضوع جا بیفتد، حذف بخش «بیمار» می‌تواند به‌صورت درمان، جراحی یا دفاع از سلامت جمعی فهمیده شود و دیگر همچون جنایت دیده نشود. همین موضوع راه را برای پذیرش خشونت گسترده هموار می‌کند.

این روش در آلمان نازی به شکلی عریان در تبلیغات ضدیهودی دیده شد؛ جایی که یهودیان با واژه‌هایی مانند «انگل» و «میکروب» توصیف می‌شدند. همین تصویرسازی در رویدادهایی مانند «شب شیشه‌های شکسته» (کریستال‌ناخت) در سال ۱۹۳۸ به صورت علنی بروز یافت.(۹)

این روند در سه سطح عمل می‌کند: هویتی، اخلاقی و سیاسی. در سطح هویتی، «پاکی» به ملت واقعی، نژاد اصیل، دین درست یا فرهنگ برتر نسبت داده می‌شود و «ناپاکی» به کسانی که بیرون از این تعریف قرار می‌گیرند. در سطح اخلاقی، پاکی با مفاهیمی چون عفت، سنت، خانواده و رفتار درست پیوند می‌خورد و سبک‌های زندگی متفاوت به‌صورت فساد یا انحراف معرفی می‌شوند. در سطح سیاسی نیز مخالفان به‌عنوان عناصری مضر و آلوده بازنمایی می‌شوند. هنگامی که گفته می‌شود گروهی جامعه را تباه می‌کند یا پیکر ملت را بیمار کرده است، حذف آن گروه می‌تواند به‌صورت اقدامی دفاعی و ضروری توجیه شود.

این همان چیزی است که از آن با عنوان «انسان زدایی» یاد می شود. تا وقتی مخالف، اقلیت یا رقیب همچنان انسانی برابر دیده شود، حذف او بی‌عدالتی و جنایت به نظر می‌رسد. اما وقتی به انگل، آلودگی، میکروب یا خیانت تقلیل یابد، خشونت علیه او آسان‌تر پذیرفته می‌شود. فاشیسم از همین راه سرکوب و حذف را به‌عنوان دفاع از جامعه و حفظ سلامت آن عرضه می‌کند.

گوبلز، وزیر تبلیغات آلمان نازی، بارها تأکید می‌کرد که سیاست باید با قدرت و قاطعیت همراه باشد و ضعف در برابر دشمن، خیانت به ملت است. در این دستگاه فکری؛ مدارا، خویشتن‌داری و تردید به‌عنوان نشانه‌های ناتوانی، ترس یا فساد معرفی می‌شوند. کسی که با خشونت مخالف باشد یا در برابر آن تردید نشان دهد، به‌سادگی در جایگاه فردی «ضعیف»، «فاسد» یا «بی‌اراده» قرار می‌گیرد.

در نتیجه، زور به معیاری برای سنجش قدرت و حقانیت تبدیل می‌شود. هرچه یک جریان بیشتر بتواند بترساند، بکوبد و حذف کند، قاطع‌تر و برحق‌تر جلوه داده می‌شود.

سیاست نمایش، تبلیغات توده‌ای و دشمن‌سازی در فاشیسم

در فاشیسم، سیاست بیشتر از راه نماد، آیین، ریتم، تصویر و هیجان جمعی شکل می‌گیرد. این شیوه برای این ایدئولوژی مهم است، چون در زمانی کوتاه می‌تواند احساس قدرت، یگانگی، عظمت، خطر و نیاز به اراده‌ای متمرکز را در میان توده‌ها برانگیزد. هدف این نیست که شهروند از راه بحث و سنجش قانع شود؛ هدف آن است که او در تجربه‌ای عاطفی غوطه‌ور شود و حقیقت را از خلال تعلق، شور و مشارکت در یک پیکر بزرگ‌تر احساس کند.

گردهمایی‌های نورنبرگ در آلمان، با نورپردازی‌های عظیم، پرچم‌های یک‌شکل و حضور ده‌ها هزار نفر، نمونه‌ای روشن از تبدیل سیاست به «نمایش» بودند؛ جایی که فرد در جمع حل می‌شد و خود را بخشی از قدرتی بزرگ‌تر احساس می‌کرد.(۱۰)

برای رسیدن به این هدف، فاشیسم پیام خود را کوتاه، هیجانی و تکرارپذیر می‌کند و آن را از راه‌های مختلف، از جمله سخنرانی، پوستر، تجمع و رسانه، پیوسته تکرار می‌کند تا کم‌کم به صورت «حقیقتی بدیهی» در ذهن جامعه جا بیفتد. گوبلز آشکارا بر این باور تأکید داشت که یک دروغ، اگر به اندازه کافی تکرار شود، می‌تواند به عنوان حقیقت پذیرفته شود. به بیان دیگر، تکرار فقط وسیله انتقال پیام نیست، بلکه روشی برای ساختن واقعیت سیاسی است؛ زیرا پیام تکرارشونده ذهن را کم‌کم از سنجش و فاصله‌گیری خالی می‌کند و آن را در وضعیتی قرار می‌دهد که آشنایی با یک گزاره، جای ارزیابی انتقادی آن را می‌گیرد. چیزی که بارها دیده، شنیده و بازگو شده باشد، به‌آسانی طبیعی، بدیهی و درست به نظر می‌رسد.

در این میان، نمادها ــ پرچم، رنگ، نشان، شعارهای کوتاه، عکس‌های رهبر و ژست‌های هماهنگ ــ نقش اصلی دارند. در ایتالیا، سلام فاشیستی، و در آلمان، نماد صلیب شکسته و سلام نازی، به ابزارهای انتقال فوری پیام تبدیل شدند. این نشانه‌ها بدون نیاز به استدلال طولانی، احساس تعلق، خطر، عظمت یا دشمنی را به‌سرعت منتقل می‌کنند و به افراد امکان می‌دهند خود را فوراً در نسبت با یک کل بزرگ‌تر تعریف کنند.

آیین‌ها و مراسم جمعی، از گردهمایی‌های بزرگ و رژه‌ها گرفته تا سرودها و شعارهای دسته‌جمعی، در نظام فاشیستی کارکردی روانی ـ سیاسی دارند. هدف آنها این است که فرد تنها و نگران را در یک «پیکر بزرگ» حل کنند. کسی که احساس بی‌قدرتی می‌کند، با دیدن جمعیتی منظم و عظیم، ممکن است حس کند «ما می‌توانیم». رژیم‌های فاشیستی از همین نیاز به تعلق و امنیت بهره می‌برند و آیین‌های جمعی را طوری طراحی می‌کنند که به جای اضطراب فردی، شور جمعی بنشانند و سپس آن شور را به وفاداری سیاسی بدل کنند. وقتی هزاران نفر یک‌صدا شعار می‌دهند و منظم حرکت می‌کنند، فرد در این وضعیت یاد می‌گیرد که هم‌صدا شدن، هم‌حرکت شدن و حل شدن در جمع فقط مجاز نیست، بلکه مطلوب هم هست. به همین دلیل، آیین‌ها و نمایش‌ها را باید ابزارهایی برای تربیت سیاسی دانست.(۱۱) این آیین‌ها در عین حال صحنه‌ای می‌آفرینند که در آن رهبر در مرکز توجه قرار می‌گیرد و به عنوان نقطه تمرکز عاطفه و وفاداری جمعی ظاهر می‌شود.

در چنین فضایی، رهبر به صورتی فراتر از یک مقام سیاسی مطرح می‌شود. نورپردازی، موسیقی، صحنه‌سازی، شیوه ورود، لحن سخنرانی و حتی سکوت‌ها چنان تنظیم می‌شوند که او در جایگاه منجی، پدر ملت یا تجسم اراده جمعی ظاهر شود. از این راه، رابطه مردم با رهبری فقط سیاسی نمی‌ماند و صورتی عاطفی، آیینی و شبه‌مذهبی پیدا می‌کند. رهبر دیده می‌شود، ستوده می‌شود و احساس می‌شود؛ و همین احساس، پایه وفاداری سیاسی را تقویت می‌کند.

در چنین ساختاری، مسائل پیچیده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دیگر در قالب فرایندهای چندعلتی، تضاد منافع، محدودیت‌های نهادی و شرایط ساختاری فهم نمی‌شوند، بلکه در زبان «قدرت قاطع» و «اراده نجات‌بخش» تعریف می‌شوند. جهان پیچیده و پر از اختلاف و تعارض، به چند پاسخ فوری و ظاهراً روشن تقلیل می‌یابد: دشمن مشخص است، راه حل روشن است و تنها مانع، نبود اراده کافی است.

فاشیسم برای ایجاد انسجام و بسیج سیاسی، آگاهانه بخشی از جامعه را به عنوان تهدید اصلی معرفی می‌کند و آنان را از جایگاه شهروندان دارای حق، به موقعیت خائن، عنصر مخرب یا نیروی بیگانه تنزل می‌دهد. از خلال این فرایند، اضطراب‌ها و خشم‌های پراکنده به سوی هدفی مشخص هدایت می‌شوند و سرکوب، چهره‌ای طبیعی به خود می‌گیرد. وحدتی که در آیین‌ها و نمایش‌های جمعی ساخته می‌شود، در اینجا با تعیین یک «دیگری» تهدیدکننده استحکام می‌یابد؛ یعنی پیکر یکپارچه ملت، هم‌زمان با طرد و حذف کسانی تعریف می‌شود که بیرون از آن قرار داده می‌شوند.

نظریه‌های توطئه در این‌جا نقشی تعیین‌کننده پیدا می‌کنند. فاشیسم برای حفظ تصور خود از ملت یکپارچه، ناچار است بحران، شکست و تعارض را به عاملی بیرونی یا عنصری ناسازگار در درون جامعه نسبت دهد. در نتیجه، تحلیل اجتماعی جای خود را به موضوعاتی می‌دهد که همه‌چیز را به دست‌های پنهان، شبکه‌های مخفی و نیروهای نفوذی پیوند می‌زنند. این تفسیرها دو فایده هم‌زمان دارند: از یک سو مسئولیت را از ساختار قدرت دور می‌کنند و از سوی دیگر جهانی پیچیده و چندعلتی را به داستانی ساده، روشن و عاطفی تبدیل می‌کنند.

جهان هم‌چون صحنه‌ای از پیش طراحی‌شده تصور می‌شود؛ صحنه‌ای که در آن هر بحران، هر ناکامی و هر تعارض، حاصل عملکرد دشمنی پنهان و عامدانه است. نمونه‌های روشن این وضعیت را می‌توان در تبلیغات سیاسی دهه ۱۹۳۰ دید؛ جایی که شکست‌ها و بحران‌ها به «شبکه‌های مخفی» از «دشمنان پنهان» نسبت داده می‌شدند که گویا از درون، جامعه را تخریب می‌کنند. هیتلر نیز در نوشته‌ها و سخنرانی‌هایش بارها «توطئه» را به عنوان توضیحی برای بحران‌ها به کار می‌برد و از دشمنی سخن می‌گفت که در پشت صحنه عمل می‌کند.(۱۲)

بر پایه این تصور، مشکلات ملت حاصل عملکرد گروهی معرفی می‌شود که از درون به آن آسیب زده است. بحران اقتصادی، فساد یا ناکارآمدی دیگر پیامد مجموعه‌ای از عوامل گوناگون و پیچیده تلقی نمی‌شود، بلکه همه‌چیز به یک علت واحد ربط داده می‌شود: «خائن‌ها». از نظر سیاسی، این کار به سود ساختارهای قدرت است، زیرا مسئولیت مشکلات را از دوش آنها برمی‌دارد و به «دیگری» منتقل می‌کند. از نظر روانی نیز به افراد کمک می‌کند تا جهانی پیچیده و آشفته را در قالب روایتی قابل فهم درک کنند. به این ترتیب، دشمن به نقطه تمرکز خشم‌ها و ترس‌ها بدل می‌شود و در عین حال، برای هوادار این احساس پدید می‌آید که به حقیقتی پنهان دست یافته است؛ حقیقتی که دیگران از دیدن آن ناتوان مانده‌اند.

همین احساس دسترسی به «راز پنهان» برای فاشیسم مهم است، زیرا به هوادار حس برتری شناختی می‌دهد. او گمان می‌کند پشت پرده را دیده و فریب ظاهر امور را نخورده است. این احساس، وفاداری ایدئولوژیک را عمیق‌تر و مقاوم‌تر می‌کند، زیرا فرد دیگر خود را صاحب نوعی آگاهی ممتاز می‌بیند.

همزمان، مخالف چنان تصویر می‌شود که دیگر هم‌چون انسانی برابر دیده نشود: «انگل»، «میکروب»، «آشغال»، «نفوذی». این‌گونه تعبیرها در تبلیغات سیاسی قرن بیستم بارها برای بازنمایی گروه‌های خاص به کار رفتند تا حذف آنان امری عادی و موجه جلوه کند. نظریه توطئه با انسان‌زدایی پیوندی نزدیک دارد: یکی دشمن را همه‌جا حاضر، پنهان و خطرناک معرفی می‌کند و دیگری او را از دایره انسان برابر بیرون می‌برد. حاصل این پیوند آن است که سرکوب نه فقط ممکن، بلکه برای بخشی از جامعه اخلاقاً پذیرفتنی جلوه می‌کند.

ویژگی مهم دیگر نظریه‌های توطئه آن است که ساختارشان به گونه‌ای شکل می‌گیرد که به سادگی ابطال‌پذیر نیستند. نبود مدرک، به پنهان‌کاری دشمن نسبت داده می‌شود؛ وجود مدرک، نشانه اثبات ادعا تلقی می‌گردد؛ و مخالفت با روایت مسلط نیز می‌تواند به عنوان وابستگی به همان توطئه تعبیر شود. از این رو، فضایی بسته پدید می‌آید که در آن امکان گفت‌وگوی عقلانی کم‌کم از میان می‌رود.

هر مخالفی می‌تواند «نفوذی» تلقی شود، هر خبرنگاری «عامل» خوانده شود و هر استادی «وابسته» معرفی گردد. مرز میان انتقاد و خیانت سیاسی عمداً مبهم می‌شود. این ابهام به حکومت یا جنبش فاشیستی امکان می‌دهد هر لحظه دامنه دشمن را گسترش دهد و مخالفان جدیدی تولید کند، بی‌آنکه به شواهد روشن یا معیارهای ثابت نیاز داشته باشد.

چنین شرایطی به شکل‌گیری وضعیتی امنیتی و فراگیر می‌انجامد؛ وضعیتی که در آن اعتماد اجتماعی کاهش می‌یابد و افراد برای دور ماندن از اتهام، به خودسانسوری روی می‌آورند. جامعه‌ای که در آن همه از برچسب خوردن می‌ترسند، به‌تدریج توان گفت‌وگوی آزاد، همکاری انتقادی و شکل دادن به اعتماد عمومی را از دست می‌دهد. به این معنا، دشمن‌سازی سازمان‌یافته تنها مخالفان را هدف قرار نمی‌دهد، بلکه بافت عادی و روزمره زندگی اجتماعی را نیز فرسوده می‌کند.

معمولاً گروه‌هایی هدف قرار می‌گیرند که برچسب زدن به آنان آسان‌تر و امکان بسیج افکار عمومی علیه آنان بیشتر باشد؛ از جمله اقلیت‌ها، روشنفکران، فعالان سیاسی و اجتماعی، یا هر گروهی که بتوان آن را در جایگاه «دیگری» نشاند. در بسیاری از موارد، این گروه‌ها از پیش در موقعیت‌های آسیب‌پذیرتر اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی قرار دارند و همین امر، حمله به آنان را کم‌هزینه‌تر و مؤثرتر می‌کند.

در چنین نظمی، جامعه در وضعیت اضطراری دائمی نگه داشته می‌شود تا قدرت سیاسی بتواند محدودیت‌ها، نظارت و خشونت را به عنوان واکنشی ضروری به تهدیدی همیشگی عرضه کند. هرکس باید یا درون ملت باشد یا در سوی دشمن.

نژادپرستی در فاشیسم

نژادپرستی در فاشیسم جایگاهی مهمی دارد، ملت به صورت یک واحد طبیعی، زیستی و به ظاهر همگن تصور می‌شود؛ واحدی که با تبار، خون، اصل و نسب، پاکی و اصالت تعریف می‌شود. به همین دلیل، فاشیسم همه کسانی را که در یک سرزمین زندگی می‌کنند یا در حیات اجتماعی آن سهیم‌اند، به یک اندازه عضو ملت نمی‌داند.(۱۳) برعکس، میان انسان‌ها مرز می‌گذارد و بعضی را اعضای حقیقی ملت معرفی می‌کند و بعضی دیگر را، حتی اگر سال‌ها در آن جامعه زندگی کرده باشند، بیرون از دایره تعلق قرار می‌دهد.

وقتی ملت به صورت یک کل و یکدست فهمیده شود، هر گروهی که متفاوت دیده شود می‌تواند به‌آسانی به عنوان عنصری آلوده، بیگانه یا خطرناک معرفی گردد. در نتیجه، نژادپرستی در فاشیسم به ابزاری برای تعیین مرزهای ملت، مشخص کردن دشمنان داخلی و سامان دادن به طرد و حذف تبدیل می‌شود. فاشیسم از این راه به جامعه القا می‌کند که چه کسانی واقعاً به این ملت تعلق دارند و چه کسانی حضورشان زیان‌بار، مشکوک یا تحمل‌ناپذیر است.

گروه‌ها نامطلوب وصف می‌شوند تا از مرتبه انسان برابر پایین کشیده شوند.(۱۴) وقتی گروهی به عنوان منبع فساد، تباهی یا خطر معرفی شود، چنان‌که در بالا گفته شد محروم کردن او از حقوق، بیرون راندنش از عرصه عمومی و حتی اعمال خشونت علیه او برای بخشی از جامعه آسان‌تر و پذیرفتنی‌تر می‌شود.

فاشیسم از نژادپرستی برای توضیح بحران‌های پیچیده نیز استفاده می‌کند. دشواری‌های اقتصادی، بی‌ثباتی سیاسی، احساس تحقیر ملی یا آشفتگی اجتماعی، نتیجه فرایندهای متکثر و ساختاری دانسته نمی‌شود و به حضور یک گروه خاص نسبت داده می‌شود. از این راه، علت‌های واقعی پنهان می‌مانند و خشم عمومی به سوی «دیگری» هدایت می‌شود. این روش برای فاشیسم سودمند است، چون هم نارضایتی توده‌ها را از ساختار قدرت منحرف می‌کند و هم بسیج سیاسی را بر محور دشمنی مشترک سامان می‌دهد.

نژادپرستی فاشیستی به‌تدریج وارد نهادها، قوانین، آموزش، رسانه و فرهنگ می‌شود. در مدرسه، تصویری خاص از ملت و بیگانه ساخته می‌شود. در رسانه، تفاوت به تهدید تبدیل می‌گردد. در قانون، تبعیض شکل رسمی پیدا می‌کند. در تبلیغات و فرهنگ عمومی نیز برتری یک گروه و فرودستی گروهی دیگر با زبانی تکراری بازتولید می‌شود. در این مرحله، نژادپرستی به بخشی از نظم عمومی جامعه تبدیل می‌شود.

اهمیت این موضوع در آن است که نژادپرستی در فاشیسم در خدمت پروژه یکدست کردن جامعه قرار می‌گیرد. فاشیسم می‌خواهد جامعه را همچون پیکره‌ای پاک، منضبط، هماهنگ و همگون ببیند. هر چیزی که با آن سازگار نباشد، کنار زده می‌شود یا خاموش می‌گردد.

نژادپرستی در فاشیسم تنها به گروه‌های تحت ستم آسیب نمی‌زند و بر کل زندگی سیاسی و اخلاقی جامعه نیز اثر می‌گذارد. جامعه‌ای که انسان‌ها را از نظر ارزش، حق و منزلت به درجات مختلف تقسیم می‌کند، به‌تدریج حس برابری، همزیستی، اعتماد و مسئولیت مشترک را از دست می‌دهد. در چنین جامعه‌ای، ترس، حذف و نفرت جای پیوندهای انسانی را می‌گیرد و جامعه از درون فرسوده می‌شود، چون بر پایه طرد، دشمن‌سازی و بی‌ارزشی انسان‌ها سازمان می‌یابد.

از این رو، نژادپرستی را باید یکی از عناصر بنیادی فاشیسم دانست.

حذف یا تابع‌سازی نهادهای مستقل و نفوذ در زندگی اجتماعی

فاشیسم می‌کوشد نهادهای مستقل را یا از میان بردارد یا چنان در ساختار قدرت ادغام کند که دیگر نتوانند نقش مستقل خود را ایفا کنند. این روند معمولاً با تضعیف جایگاه اجتماعی و سیاسی این نهادها آغاز می‌شود تا به‌تدریج چنین القا شود که آنها بخشی از یک جامعه سالم نیستند، بلکه به مانعی در برابر امنیت، وحدت و پیشرفت تبدیل شده‌اند. پس از آن، فشارهای قانونی و اداری شدت می‌گیرد: دریافت مجوز دشوارتر می‌شود، بودجه‌ها قطع می‌گردند، قوانین محدودکننده وضع می‌شوند، بازرسی و پرونده‌سازی افزایش می‌یابد و افراد اثرگذار تحت تعقیب قرار می‌گیرند. در مرحله بعد، نوبت به انحلال، توقیف یا تصفیه می‌رسد.

این روند نشان می‌دهد که فاشیسم برای تثبیت قدرت، تنها به حذف رقیبان سیاسی بسنده نمی‌کند؛ هدف آن از میان برداشتن هر واسطه‌ای است که میان فرد و قدرت قرار دارد. نهاد مستقل خطرناک شمرده می‌شود، زیرا می‌تواند امکان مقاومت، سازمان‌دهی و افشاگری را فراهم کند. تجربه‌های تاریخی نیز به‌روشنی نشان می‌دهند که نابودی نهادهای مستقل معمولاً با یک تصمیم ناگهانی آغاز نمی‌شود، بلکه گام‌به‌گام پیش می‌رود تا جامعه کم‌کم به این وضعیت عادت کند.

رسانه از نخستین هدف‌هاست، زیرا رسانه آزاد می‌تواند اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را برای مردم توضیح دهد. از همین رو، یا رسانه‌ها بسته می‌شوند، یا مالکان و مدیران آنها تغییر می‌کنند، یا با تهدید و پرونده‌سازی به خودسانسوری واداشته می‌شوند. شبکه‌ای از رسانه‌های همسو شکل می‌گیرد تا سیاست مطلوب قدرت را تبلیغ و ترویج کند. و مردم به‌تدریج، به جای آگاه شدن، به پذیرش گفتمان رسمی عادت می کنند.

هدف بعدی، تابع کردن قوه قضائیه است. این کار از راه‌هایی چون تغییر قوانین انتصاب قضات، اعمال فشار سیاسی، تصفیه داخلی، ایجاد دادگاه‌های ویژه و تبدیل جرائم سیاسی به جرائم امنیتی پیش می‌رود. در این مرحله، قانون دیگر حد و مرزی در برابر قدرت ایجاد نمی‌کند و به زبان رسمی اعمال قدرت تبدیل می‌شود. دادگاه نیز به جای آن‌که سدی در برابر خودسری باشد، همان خودسری را در قالبی حقوقی و رسمی اجرا می‌کند. نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهند که چگونه دادگاه‌ها از نهادهایی مستقل به ابزارهایی برای تثبیت قدرت بدل شدند؛ جایی که احکام بیش از آن‌که بر عدالت استوار باشند، از مصلحت سیاسی پیروی می‌کردند.

دانشگاه و حوزه فرهنگ نیز معمولاً از هدف‌های اصلی‌اند، زیرا دانشگاه جایی است که فکر انتقادی در آن شکل می‌گیرد و فرهنگ نیز می‌تواند افق‌های دیگری برای فهم جامعه و زندگی پیش چشم بگذارد. به همین دلیل، می‌کوشند دانشگاه را «پاکسازی» کنند: استادان و دانشجویان منتقد کنار گذاشته می‌شوند، همه‌چیز زیر کنترل می‌رود و فضای علمی به فضای ایدئولوژیک تبدیل می‌گردد. در بسیاری از تجربه‌های تاریخی، حذف استادان منتقد و کنترل محتوای آموزشی به تضعیف شدید تفکر انتقادی در جامعه انجامید. فاشیسم به‌خوبی می‌داند که برای سلطه پایدار، خاموش کردن مخالفان کافی نیست و باید توانایی جامعه را برای اندیشیدن مستقل نیز فرسوده کرد.

تشکل‌های کارگری، اتحادیه‌ها و سندیکاها در این میان جایگاهی ویژه دارند، زیرا سازمان‌یابی مستقل اجتماعی را ممکن می‌سازند. از همین رو، حکومت فاشیستی یا آنها را به کلی نابود می‌کند یا صورت تشکیلاتی‌شان را حفظ می‌کند و محتوای استقلال را از آنها می‌گیرد. در ظاهر، تشکل باقی می‌ماند؛ در عمل، به ابزاری برای کنترل اعضا، مهار مطالبات و تحمیل همراهی با منافع رسمی بدل می‌شود. این سیاست در مورد انجمن‌های دانشجویی، نهادهای حرفه‌ای، سازمان‌های زنان و دیگر شکل‌های سازمان‌یابی مدنی نیز تکرار می‌شود. در نتیجه، آنچه باید از اعضای خود دفاع کند، به ساختاری برای واداشتن آنها به همراهی با سیاست‌های قدرت تبدیل می‌شود.

وقتی این نهادها از میان بروند یا تابع شوند، نظارت عمومی و امکان افشاگری کاهش می‌یابد و فساد و ناکارآمدی آسان‌تر رشد می‌کند. مردم نیز منزوی و بی‌پناه می‌شوند، چون شبکه‌های حمایتی و سازمانی مستقل خود را از دست می‌دهند. در چنین وضعی، رابطه فرد با قدرت بی‌واسطه و نامتقارن می‌شود: از یک سو دولت یا حزب با ابزارهای گسترده ایستاده است و از سوی دیگر فردی که دیگر پشتوانه سازمانی، حقوقی یا اجتماعی نیرومندی ندارد. به بیان دیگر، نهاد مستقل یعنی امکان «نه گفتن». تا وقتی این امکان به صورت سازمان‌یافته وجود داشته باشد، تحمیل یک اراده واحد دشوار است. حذف یا تابع‌سازی نهادهای مستقل یکی از مهم‌ترین محورهای پروژه فاشیستی است.(۱۵) از این رو، نبرد فاشیسم با نهادهای مستقل تلاشی است برای از میان بردن امکان مقاومت مشروع و جمعی.

اما این فقط یک سوی ماجراست. فاشیسم پس از تضعیف یا حذف نهادهای مستقل، می‌کوشد زندگی اجتماعی را نیز در همه لایه‌هایش زیر نفوذ قدرت قرار دهد. هدف شکل دادن به شیوه اندیشیدن، سلیقه فرهنگی، زبان، آموزش، سبک زندگی و روابط اجتماعی است. فاشیسم سیاست را وسیله‌ای برای ساختن انسان مطلوب و سامان دادن جامعه بر پایه الگویی یگانه می‌فهمد. از همین رو، میل به نفوذ گسترده در زندگی اجتماعی دارد.

این نفوذ با این ادعا توجیه می‌شود که جامعه از مسیر درست منحرف شده، ملت ضعیف شده و راه برون‌رفت، بازسازی همه‌جانبه است. از اینرو، دخالت دولت در عرصه‌هایی که در شرایط عادی خصوصی، فرهنگی یا اجتماعی به شمار می‌آیند، ضرورتی ملی جلوه داده می‌شود. مقصود این است که فرد در تمام مراحل زندگی، زیر تأثیر پیوسته الگوها، ارزش‌ها و جهت‌گیری‌هایی قرار گیرد که حکومت می‌پسندد. مدرسه و دانشگاه  به مکان تربیت سیاسی تبدیل می‌شوند. کتاب‌های درسی بازنویسی می‌شوند، روایت دولتی از تاریخ تثبیت می‌شود و ارزش‌هایی چون اطاعت، فداکاری، انضباط و وفاداری به ارزش‌های محوری تبدیل می‌شوند. سازمان‌های جوانان شکل می‌گیرند و کودک و نوجوان از سنین پایین در محیطی قرار می‌گیرد که در آن نوعی فهم معین از ملت، وظیفه، اطاعت و هویت به او آموخته می‌شود. عضویت در این نهادها بخشی از مسیر تبدیل شدن به شهروند مطلوب به شمار می‌آید. به‌تدریج، تنوع فرهنگی جای خود را به فرهنگی رسمی می‌دهد؛ فرهنگی که باید ارزش‌ها، احساسات و تصویر مطلوب قدرت را بیان می کند. هنر پذیرفتنی، هنری است که عظمت ملت، وفاداری، انضباط و هماهنگی را تقویت کند. هر اثر مستقل یا ناسازگار به چشم امری مضر، منحرف یا مشکوک دیده می‌شود. فیلم، موسیقی، جشن‌ها، آیین‌ها و مسابقات در خدمت ساختن نوعی ادراک جمعی قرار می‌گیرند.

در چنین فضایی، جامعه به‌تدریج بسته‌تر می‌شود. صداهای متفاوت مجال ظهور پیدا نمی‌کنند و آن‌چه بیرون از روایت دولتی قرار دارد، نامفهوم و خطرناک جلوه می‌کند. هرچه این مسیر پیش‌تر برود، تشخیص فاصله میان واقعیت و تصویری که حکومت از واقعیت ساخته است دشوارتر می‌شود. انسان‌ها به‌مرور توان تصور امکان‌های دیگر را از دست می‌دهند.

دولت فاشیستی می‌کوشد تعیین کند چه چیز افتخار است، چه چیز انحراف است، چه کسی خودی است و چه کسی بیگانه. در نتیجه، افق فهم عمومی نیز محدودتر می‌شود.

این نفوذ با تکیه بر شبکه‌ای از نهادهای وابسته گسترش می‌یابد. اهمیت این شبکه‌ها در آن است که سلطه را از سطح دولت و حزب فراتر می‌برند و آن را در زندگی روزمره پخش می‌کنند. فرد از کودکی تا بزرگسالی در میان نهادهایی حرکت می‌کند که هم او را آموزش می‌دهند و هم او را زیر نظر می‌گیرند.

به‌مرور، عضویت در این نهادها با پیشرفت اجتماعی گره می‌خورد. دسترسی به شغل، تحصیل، اعتبار یا موقعیت اجتماعی بیش از پیش به حضور در همین نهادها وابسته می‌شود. به همین سبب، همراهی با آنها همیشه از سر اعتقاد نیست. ترس، مصلحت، عادت و میل به پیشرفت نیز افراد را به مشارکت می‌کشاند. همین نکته به نفوذ فاشیستی دوام بیشتری می‌دهد، زیرا بازتولید آن به هواداران پرشور محدود نمی‌ماند و به رفتار روزمره افراد عادی نیز راه پیدا می‌کند.

این وضع بدون فشار مداوم پایدار نمی‌ماند. محرومیت شغلی، محدودیت آموزشی، تهدید، پرونده‌سازی، مراقبت دائمی و خشونت، همگی در حفظ این نظم نقش دارند. در کنار آنها، افراد کم‌کم یاد می‌گیرند چه نگویند، چگونه سکوت کنند و برای در امان ماندن چگونه رفتار خود و دیگران را تنظیم کنند. سلطه فقط از بالا اعمال نمی‌شود؛ در رفتار روزمره، در مناسبات اجتماعی و در عادت‌های فردی نیز جاری می‌شود.

بنابراین، فاشیسم می‌کوشد نهادهای مستقل را از کار بیندازد یا به تابع خود تبدیل کند و هم‌زمان انسان، فرهنگ و زندگی اجتماعی را بر اساس الگوی مطلوب خود سازمان دهد. حاصل این فرایند، جامعه‌ای است که در آن هم امکان مقاومت سازمان‌یافته کاهش یافته و هم قدرت در ژرف‌ترین لایه‌های زندگی روزمره نفوذ کرده است. در چنین وضعی، فرد نه فقط در عرصه سیاست، بلکه در آموزش، فرهنگ، کار، زبان و روابط اجتماعی نیز با نظمی روبه‌روست که می‌کوشد او را از درون با قدرت حاکم هماهنگ کند.

زن‌ستیزی در فاشیسم

فاشیسم برای ساختن جامعه مطلوب خود، به حوزه‌هایی مداخله می‌کند که معمولاً در قلمرو خصوصی قرار دارند: بدن، روابط جنسیتی، خانواده و سبک زندگی. اهمیت این دخالت در آن است که فاشیسم می‌خواهد جامعه را بر پایه نظمی یکدست، سلسله‌مراتبی و فرمان‌پذیر سازمان دهد. در این میان، زنان جایگاهی ویژه دارند، زیرا جایگاه آنان با توجه به نقشی تعیین می‌شود که باید در خدمت ملت، خانواده و نظم اجتماعی ایفا کنند. از همین رو، فاشیسم در اساس گرایشی ضدزن دارد. زن در این نگاه به الگوهایی محدود تنزل داده می‌شود و جایگاهی ثانوی در نظم اجتماعی می‌یابد.

در فاشیسم، زن پیش از هر چیز «مادر»، «همسر» و «نگهبان خانه» معرفی می‌شود. ارزش او با نقشی سنجیده می‌شود که در بازتولید خانواده، جمعیت و اخلاق رسمی بر عهده می‌گیرد. مرد با قدرت، فرماندهی، جنگ، تصمیم‌گیری و حضور در عرصه عمومی پیوند می‌خورد. به این ترتیب، نقش‌های جنسیتی در قالبی نابرابر و سلسله‌مراتبی تعریف می‌شوند: مرد در مقام کنشگر، فرمان‌دهنده و صاحب اقتدار قرار می‌گیرد و زن در مقام پرورش‌دهنده، تابع و حافظ سنت. فاشیسم از همین تقسیم‌بندی برای قرار دادن زنان در مرتبه‌ای پایین‌تر استفاده می‌کند. سپس الگوی ثابتی از «زن درست»، «مرد درست» و «خانواده درست» می‌سازد و می‌کوشد آن را یگانه معیار مشروعیت اجتماعی جا بیندازد.

در چنین نظمی، زن مطلوب زنی است که در چارچوب نقش‌های تعیین‌شده بماند، از استقلال‌طلبی فاصله بگیرد و بدن، رفتار و مسیر زندگی خود را با نیازهای ایدئولوژی حاکم هماهنگ کند. به همین دلیل، هر گرایشی که زنان را از این قالب بیرون ببرد، تهدید تلقی می‌شود. استقلال اقتصادی زنان، حضور آزادانه آنان در عرصه عمومی، مطالبه برابری، حق تصمیم‌گیری درباره بدن و انتخاب سبک‌های متفاوت زندگی، همگی می‌توانند به عنوان نشانه‌های «انحراف» یا «فساد» معرفی شوند.

در نظم فاشیستی، بدن زن به موضوعی سیاسی تبدیل می‌شود. از پوشش و رفتار گرفته تا مادری، باروری و نقش خانوادگی، همه‌چیز زیر نگاه ایدئولوژیک دولت قرار می‌گیرد. زن به عنوان «مادر ملت» ستوده می‌شود و تا جایی ارزشمند شمرده می‌شود که در خدمت ملت و نظم مطلوب قدرت باشد. هرچه زن بیشتر به عنوان ابزار حفظ سنت، تولید جمعیت، تربیت فرزندان و پشتیبانی از اقتدار مردانه تعریف شود، امکان آنکه به عنوان انسانی آزاد و برابر شناخته شود کم‌تر می‌شود. در این معنا، فاشیسم با آزادی زنان تعارضی بنیادین دارد، زیرا آزادی زن نظم جنسیتی سخت و اقتدارگرای آن را مختل می‌کند.

تجربه‌های تاریخی این جهت‌گیری را به‌روشنی نشان می‌دهند. در آلمان نازی، حکومت در پی آن بود که جنبش زنان مستقل را از میان ببرد و به جای آن سازمان‌های زنانه وابسته به خود را گسترش دهد. در این ساختار، زنان می‌توانستند در نهادهای رسمی حضور داشته باشند، اما این حضور در چارچوبی کاملاً کنترل‌شده تعریف می‌شد و با استقلال سیاسی همراه نبود. هم‌زمان، در تبلیغات رسمی و سیاست‌گذاری اجتماعی، نقش زن بیش از همه با مادری، خانه‌داری و خدمت به «جامعه ملی» پیوند می‌خورد. منابع تاریخی آلمانی نیز نشان می‌دهند که در دوره ناسیونال‌سوسیالیسم، دسترسی زنان به برخی موقعیت‌های آموزشی و حرفه‌ای محدود شد و تأکید بر وظایف خانوادگی و فرزندآوری تقویت گردید.

در ایتالیا فاشیستی نیز الگوی مشابهی دیده می‌شود. زنان در سازمان‌های وابسته به حزب بسیج می‌شدند و حتی بخش‌هایی ویژه برای زنان کارگر و زنان خانه‌دار ایجاد شده بود، اما این سازمان‌ها از بالا هدایت می‌شدند و هدفشان تقویت مشارکت مستقل زنان نبود. این بسیج سیاسی در خدمت نظم فاشیستی قرار داشت و با تبلیغ مادری، انضباط اجتماعی و وفاداری به دولت همراه بود. بنابراین، زن در جامعه فاشیستی می‌توانست در صحنه حضور داشته باشد، اما این حضور از ابتدا در قالبی تعریف می‌شد که قدرت سیاسی برای او تعیین کرده بود.

هرچه زنان بیش‌تر به نقش‌های تحمیلی وابسته شوند، بیش‌تر در نظم سلطه‌گر ادغام می‌شوند و فاصله گرفتن از الگوی مطلوب قدرت برایشان دشوارتر می‌شود. به همین دلیل، محدود کردن زنان به خانه یا تعریف ارزش آنان بر پایه وظایف خانوادگی نتایجی مستقیم دارد.

یکی از نکات مهم در تجربه فاشیستی این است که مادری و باروری فقط مسئله‌ای خانوادگی تلقی نمی‌شدند، بلکه با زبان دولت، ملت و آینده سیاسی جامعه پیوند می‌خوردند. زن ستیزی فاشیسم فقط به معنای مخالفت با برابری حقوقی زنان نیست. این ضدیت در مرکز تصور فاشیستی از جامعه قرار دارد. جامعه مطلوب فاشیستی بر پایه اقتدار مردانه، تقسیم نقش‌های ثابت، انضباط بدنی و اخلاقی، و کنترل زندگی خصوصی شکل می‌گیرد. در چنین جامعه‌ای، از زنان انتظار می‌رود در جایگاهی باقی بمانند که به بازتولید همین نظم کمک کند. هر حرکت به سوی استقلال، برابری و آزادی می‌تواند این نظم را سست کند و به همین دلیل با واکنش ایدئولوژیک و سیاسی روبه‌رو می‌شود.

از این‌رو، ضدزن بودن فاشیسم بخشی از ساختار اصلی آن را تشکیل می‌دهد.

ضدیت با چپ و جنبش کارگری

فاشیسم با جنبش کارگری دشمن است، زیرا این جنبش یکی از مهم‌ترین شکل‌های سازمان‌یابی مستقل از پایین را نمایندگی می‌کند.(۱۶) اتحادیه، سندیکا، شورا، حزب کارگری و شبکه‌های همبستگی فقط حامل خواسته‌های معیشتی نیستند؛ آنها به کارگران و زحمتکشان امکان می‌دهند به صورت جمعی سخن بگویند، نمایندگی داشته باشند و در برابر قدرت بایستند. خطر اصلی برای فاشیسم دقیقاً در همین ظرفیت استقلال نهفته است، چون اقتدار متمرکز را محدود می‌کند و نشان می‌دهد جامعه را نمی‌توان به سادگی در قالب وحدتی ملی و تضادهای طبقاتی خلاصه کرد.

فاشیسم می‌خواهد جامعه را زیر نام ملت به یک کل هماهنگ و فرمان‌پذیر تبدیل کند. بنابراین، نیروهایی که از منافع خود دفاع می کنند و بیرون از کنترل دولت یا حزب شکل می‌گیرند، مزاحم وحدت تحمیلی به شمار می‌آیند. جنبش کارگری دقیقاً از همین رو برای فاشیسم تحمل‌ناپذیر است: چون نشان می‌دهد که جامعه یکپارچه نیست، منافع متضاد در آن وجود دارد و همه‌چیز را نمی‌توان در نام کلی ملت حل کرد.

وقتی کارگران متشکل می‌شوند، دیگر افراد پراکنده‌ای نیستند که هرکدام جداگانه با قدرت روبه‌رو شوند. آنها می‌توانند اعتصاب کنند، نماینده داشته باشند، مذاکره کنند و تصمیم‌های قدرت را به چالش بکشند. برای فاشیسم، استقلال سازمان‌یافته خطر محسوب می‌شود، چون اقتدار متمرکز را محدود می‌کند و مانع می‌شود که دولت یا حزب خود را یگانه سخنگوی ملت جا بزند.

فاشیسم در واقع با خود تضاد طبقاتی مسئله دارد. جنبش کارگری این اختلاف طبقاتی را آشکار می‌کند: تضاد میان کارگر و کارفرما، میان فرودستان و صاحبان قدرت، و میان کسانی که از نظم موجود سود می‌برند و کسانی که استثمار می شوند و زیر فشار آن زندگی می‌کنند. اما فاشیسم بر این اصرار دارد که چنین شکاف‌هایی زیر عنوان «منافع ملی» نباید وجود داشته باشند. از این رو، هر نیرویی که این اختلاف طبقاتی را بیان کند، به چشم تهدید نگریسته می‌شود.

به همین دلیل، فاشیسم معمولاً مطالبات کارگری را با شکلی امنیتی و ملی بازتعریف می‌کند. اعتصاب «آشوب» نامیده می‌شود، تشکل مستقل «نفوذ» یا «عامل بیگانه» خوانده می‌شود، و مطالبه عدالت به صورت اخلال در نظم یا خیانت به ملت نامیده می‌شود.

فاشیسم در عین حال از آشتی و وحدت، از «همکاری کارگر و کارفرما»، «پایان نزاع طبقاتی» و «وحدت ملی» سخن می‌گوید. اما هدفش حل تضادهای طبقاتی نیست. هدف این است که کارگر از مطالبه‌گری مستقل دست بکشد و در نظمی از پیش تعیین‌شده، تابع اراده‌ای بالاتر باقی بماند. کارگر می‌تواند کار کند، اما نباید به صورت نیرویی مستقل خواسته‌های اقتصادی و سیاسی خود را در برابر دولت قرار دهد. در مقابل، یک دولت دموکراتیک و انقلابی اختلافات طبقاتی را به رسمیت می‌شناسد و برای بیان و حل آن‌ها مسیر را هموار می‌کند.

سیاست فاشیستی مرحله به مرحله پیش می‌رود. ابتدا فشار قانونی، امنیتی و اداری آغاز می‌شود: محدودیت، تهدید، پرونده‌سازی و ایجاد شکاف درون تشکل‌ها. سپس نوبت به حذف یا تهی کردن آنها از درون می‌رسد. تشکل‌های مستقل کنار زده می‌شوند و به جای آنها نهادهایی ساخته می‌شوند که در عمل ابزار کنترل‌اند. در مرحله بعد، مهم‌ترین ابزارهای قدرت جمعی کارگران هدف قرار می‌گیرند: اعتصاب، تجمع، مذاکره جمعی و رسانه‌های مستقل. هدف، از میان بردن خود امکان قدرت‌گیری جمعی از پایین است.

فاشیسم گاهی برای جذب نارضایتی‌های اجتماعی، به ظاهر از حرف‌های عدالت‌خواهانه استفاده می‌کند. از فساد حرف می‌زند، به برخی سرمایه‌داران حمله می‌کند و از «کارگر واقعی» سخن می‌گوید. اما هرگز به دفاع از سازمان‌یابی مستقل کارگران نمی‌پردازد. سیاست واقعاً عدالت‌خواه به امکان تشکل، نمایندگی و فشار از پایین نیاز دارد، و فاشیسم دقیقاً همین امکان را هدف می‌گیرد. از این رو، ضدچپ بودن و دشمنی با جنبش کارگری از مشخصه‌های اصلی فاشیسم است.

فاشیسم در ایران

فاشیسم در ایران در جمهوری اسلامی از راه سرکوب، پاکسازی سیاسی، حذف نهادهای مستقل و یکدست‌سازی ایدئولوژیک پیش رفت. از همان سال‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷، نیروهای چپ کمونیست، مجاهد و دیگر مخالفان زیر ضرب رفتند. کشتارهای سال ۱۳۶۰، موج گسترده بازداشت و اعدام، و سپس کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، همه در جهت خالی کردن میدان سیاست از هر نیروی مستقل و سازمان‌یافته بود. انقلاب فرهنگی نیز در همین مسیر قرار داشت. دانشگاه‌ها تعطیل شدند، استادان و دانشجویان تصفیه شدند، و یکی از مهم‌ترین کانون‌های اندیشه انتقادی و سازمان‌یابی سیاسی زیر کنترل ایدئولوژیک قرار گرفت.

این روند در دهه‌های بعد نیز ادامه یافت. مطبوعات را بستند، تشکل‌های مستقل را درهم کوبیدند، فعالان کارگری، دانشجویی، زنان و اقلیت‌ها را سرکوب کردند، و هر بار که اعتراضی از پایین شکل گرفت، آن را با برچسب‌هایی چون «ضدانقلاب»، «محارب»، «مفسد»، «عامل دشمن» و «فتنه‌گر» به شکلی وحشیانه در خون خفه کردند. جمهوری اسلامی از همان آغاز پروژه‌ای برای نابودی هر شکل از حیات سیاسی مستقل بود. این حکومت نه فقط مخالفان خود را سرکوب کرد، بلکه کوشید اساساً امکان مخالف بودن را از میان بردارد.

دامنه این روند به سراسر زندگی اجتماعی کشیده شد. مدرسه، دانشگاه، رسانه، قانون، فرهنگ، هنر، بدن، پوشش، روابط انسانی و حتی عرصه خصوصی زندگی مردم، همگی به میدان دخالت و کنترل حکومت بدل شدند. حکومت می‌خواست ذهن، زبان و حافظه جامعه را نیز تسخیر کند. می‌خواست انسان‌هایی بسازد که نه فقط فرمان ببرند، بلکه همان‌گونه ببینند، همان‌گونه فکر کنند و همان‌گونه زندگی کنند که قدرت حاکم تجویز می‌کند.

فاشیسم جمهوری اسلامی فقط در زندان، شکنجه و اعدام خلاصه نمی‌شود؛ در نفرت از تکثر، در دشمنی با هر شکل از استقلال جمعی، و در تلاش برای ساختن جامعه‌ای مطیع، خاموش و یک‌دست نیز خود را نشان می‌دهد. کارنامه این حکومت در همه این عرصه‌ها روشن و خون‌آلود است.

اما نشانه‌های مشابهی از گرایش فاشیستی را می‌توان در بخشی از اپوزیسیون راست، و به‌ویژه در شخص رضا پهلوی و جریان پیرامون او نیز دید. نشانه‌هایی که در ماه‌های اخیر، خصوصاً هم‌زمان با جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، بی‌پرده‌تر و وقیح‌تر از همیشه آشکار شده‌اند. این جریان هرچه بیشتر از زبان دموکراسی تهی شده، هرچه بیشتر به هیاهو، عربده‌کشی و حذف مخالف روی آورده، و هرچه بیشتر چهره واقعی خود را به‌عنوان نیرویی خطرناک و اقتدارطلب نشان داده است.

آنها در تجمعات خیابانی و در فضای مجازی، با شعارهای ارتجاعی و نفرت‌پراکن، به دیگر گرایش‌های مخالف جمهوری اسلامی حمله می‌کنند و هر صدای متفاوتی را «خائن»، «وطن‌فروش»، «پنجاه‌وهفتی» یا «عامل جمهوری اسلامی» می‌خوانند. این رفتارها نشانه فرهنگی است که از همین امروز هم هیچ‌کس جز خود را برنمی‌تابد. جریانی که هنوز به قدرت نرسیده، اما از همین حالا چنین حذف‌گر، متعصب و پرخاشگر عمل می‌کند، اگر فردا به قدرت برسد، چیزی جز بازتولید استبداد فاشیستی در لباسی دیگر نخواهد بود.

برای اینان «ایران» نامی است برای سرپوش گذاشتن بر عطش قدرت. از همین روست که وقتی آمریکا و اسرائیل به ایران حمله می‌کنند، این جماعت به‌جای اندوه و خشم نسبت به ویرانی و کشتار، به رقص و پایکوبی می‌افتند و زبان به ستایش ترامپ و نتانیاهو می‌گشایند.

هیچ جریان آزادی‌خواهی از بمب و موشک علیه مردم کشور خود استقبال نمی‌کند. هیچ نیروی واقعاً دموکراتیکی حمله خارجی را «فرصت تاریخی» نمی‌نامد. هیچ اپوزیسیون نرمالی از ویرانی زیرساخت‌ها، کشتار غیرنظامیان و تحقیر یک جامعه به وجد نمی‌آید. این‌که جریانی چنین بی‌پروا از تجاوز نظامی استقبال کند، نشان می‌دهد که مسئله‌اش آزادی مردم نیست؛ مسئله‌اش تصرف قدرت به هر قیمت است: تقدیس زور، بی‌اعتنایی به جان انسان‌ها، نفرت از مخالف، و رؤیای استقرار نظمی یکدست زیر سایه یک منجی.

رضا پهلوی در سال‌های گذشته کوشید خود را با شعارهای به‌ظاهر سکولار و دموکراتیک نشان دهد، اما آن‌چه در عمل از او و جریان پیرامونش دیده می‌شود نه پذیرش تکثر، بلکه طلب اطاعت است؛ نه سیاست دموکراتیک، بلکه کیش رهبری؛ نه همزیستی با دیگر نیروها، بلکه میل به حذف و تحقیر هر صدای مستقل.

بنابراین، نقد فاشیسم در ایران فقط با محکوم کردن جمهوری اسلامی کامل نمی‌شود. هر پروژه‌ای که بر حذف مخالف، نفرت‌پراکنی، کیش رهبری، ستایش جنگ و امید بستن به قدرت‌های خارجی بنا شود، حتی اگر با نام «نجات ایران» ظاهر شود، در جوهر خود حامل همان سم استبداد است. به همین دلیل، مبارزه با فاشیسم حاکم بدون مبارزه با گرایش‌های فاشیستی در اپوزیسیون ناقص است. جامعه‌ای که بخواهد از استبداد عبور کند، نمی‌تواند چشم خود را بر استبداد دیگری در لباس اپوزیسیون ببندد. آزادی از دل نیرویی که آکنده از حذف، تحقیر، جنگ‌طلبی و پرستش قدرت است، بیرون نمی‌آید.

سخن آخر

چنان‌که در بالا روشن شد، فاشیسم تلاشی است برای کنار زدن تکثر و جایگزین کردن آن با نوعی یگانگی تحمیلی. در چنین وضعی، اختلاف نظر بخشی طبیعی از زندگی اجتماعی فهمیده نمی‌شود و نشانه ضعف، آشوب یا خیانت به شمار می‌آید. از همین رو، فاشیسم را نباید فقط مجموعه‌ای از سیاست‌های سرکوبگرانه یا شکلی از تندروی سیاسی دانست؛ باید آن را پروژه‌ای برای بازتعریف جامعه، سیاست و انسان فهمید، پروژه‌ای که می‌خواهد وحدت را از راه حذف، انضباط و اطاعت برقرار کند.

آنچه فاشیسم را از دیگر شکل‌های اقتدارگرایی متمایز می‌کند، ادعای آن برای دگرگون کردن همه‌جانبه جامعه است؛ از آموزش و رسانه گرفته تا فرهنگ، اخلاق، خانواده و زندگی روزمره. فاشیسم می‌خواهد جامعه را از نو قالب‌ریزی کند؛ یعنی انسان مطلوب، شهروند مطیع و ملت یکدست پدید آورد.

در این‌جا می‌توان از جمع‌بندی مارک نئوکلوس بهره گرفت: فاشیسم را نباید فقط بازگشت به گذشته یا شکلی از استبداد عریان دانست، بلکه باید آن را واکنشی ارتجاعی به ظرفیت‌های رهایی‌بخش مدرنیته فهمید. فاشیسم توده‌ها را علیه خودشان بسیج می‌کند، میل انسان به جهانی بهتر را از آن خود می‌سازد، اما به جای تحقق آزادی، برابری و عقلانیت، این میل را به سوی اسطوره ملت، وحدت اجباری و بازسازی نظمی خیالی، طبیعی و شکوه‌مند منحرف می‌کند. به این معنا، فاشیسم فقط با تکثر سیاسی در ستیز نیست، بلکه با خودِ امکان رهایی اجتماعی نیز دشمنی دارد. این نکته بسیار مهم است، زیرا نشان می‌دهد فاشیسم تنها از ترس و نفرت تغذیه نمی‌کند، بلکه از آرزوها، امیدها و میل به معنا و نظم نیز بهره می‌برد. به همین دلیل هم می‌تواند برای بخش‌هایی از جامعه جذاب شود.

از این رو، بحث فاشیسم فقط به گذشته تعلق ندارد. در ایران نیز، چه در ساختار جمهوری اسلامی و چه در برخی گرایش‌های اقتدارطلب در اپوزیسیون، می‌توان نشانه‌هایی از آن را مشاهده کرد. درست به همین دلیل، شناخت نشانه‌ها و الگوهای آن اهمیتی تعیین‌کننده دارد. تنها از راه این شناخت است که می‌توان پیش از استقرار کامل آن، آن را دید، نقد کرد و در برابرش ایستاد.

۱۵ آوریل ۲۰۲۶

زیرنویس‌ها:

[1]. منظور از فاشیسم به‌عنوان «ایدئولوژی واکنش» این است که فاشیسم، برخلاف لیبرالیسم یا مارکسیسم، دستگاه نظری منسجم ندارد. این ایدئولوژی بیش‌تر در واکنش به بحران، ترس از انقلاب، فرسایش نظم موجود یا احساس تحقیر ملی شکل می‌گیرد و به همین دلیل می‌تواند عناصر متفاوت و حتی متناقض را در خود جمع کند.

[2]. ربط دادن فاشیسم به رمانتیسیسم و داروینیسم اجتماعی به این معنا نیست که فاشیسم دنباله مستقیم این جریان‌هاست، بلکه به این معناست که از برخی عناصر آن‌ها تغذیه کرده است: از رمانتیسیسم، اسطوره‌سازی از ملت، ستایش اراده و احساس، و بدگمانی به عقل‌گرایی روشنگری؛ و از داروینیسم اجتماعی، تصور جامعه به‌مثابه عرصه رقابت، برتری و غلبه نیرومندتر بر ضعیف‌تر.

[3]. فاشیسم امروز لزوماً با نشانه‌های کلاسیکی مانند یونیفرم، حزب توده‌ای یا گروه‌های شبه‌نظامی ظاهر نمی‌شود. این گرایش بیش‌تر در صورت، هویت‌گرایی، ضدمهاجرت، جنگ فرهنگی، توطئه‌باوری و حمله به نهادهای مستقل دیده می‌شود. با این حال، عناصر اصلی آن همان‌هاست: وحدت اجباری، دشمن‌سازی و ضدیت با تکثر.

[4]. وطن‌دوستی به معنای علاقه به کشور، خیر عمومی و مسئولیت جمعی است. اما ملی‌گرایی افراطی ملت را موجودی مقدس و زخمی می‌بیند که گویا فقط با حذف دشمن و اطاعت از قدرت نجات می‌یابد. مسئله فقط شدت علاقه به کشور نیست، بلکه نوع تعریف ملت و نسبت آن با دیگری و با تکثر درونی جامعه است.

[5]. معاهده ورسای پیمانی بود که پس از جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۹ بر آلمان تحمیل شد. محدودیت‌های نظامی، از دست رفتن بخشی از سرزمین و پرداخت غرامت، آن را برای بسیاری از نیروهای راست افراطی به نماد تحقیر ملی تبدیل کرد.

[6]. هر فاشیسمی اقتدارگراست، اما هر اقتدارگرایی‌ای فاشیستی نیست. اقتدارگرایی ممکن است فقط آزادی‌های سیاسی را محدود کند، اما فاشیسم می‌خواهد کل جامعه را از نو شکل دهد: از فرهنگ و آموزش تا اخلاق، خانواده و زندگی روزمره.

[7]. آتش‌سوزی رایشتاگ در فوریه ۱۹۳۳ بهانه‌ای به دست نازی‌ها داد تا وضعیت اضطراری اعلام کنند، آزادی‌ها را محدود سازند، مخالفان را سرکوب کنند و قدرت را بیشتر در دست هیتلر متمرکز کنند.

[8]. فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی یکسان نبودند. فاشیسم ایتالیایی بیشتر بر دولت، نظم و وحدت ملی تأکید داشت، اما نازیسم نژاد، یهودستیزی و ایده «خون و خاک» را در مرکز قرار داد. با این حال، هر دو در رهبرمحوری، ضدیت با تکثر و خشونت سازمان‌یافته مشترک بودند.

[9]. «شب شیشه‌های شکسته» یا کریستال‌ناخت، موجی سازمان‌یافته از حمله به یهودیان در آلمان و اتریش در ۹ و ۱۰ نوامبر ۱۹۳۸ بود که با تخریب کنیسه‌ها، مغازه‌ها و خانه‌ها، کشتار و بازداشت‌های گسترده همراه شد.

[10]. گردهمایی‌های نورنبرگ اجتماعات سالانه حزب نازی بودند که با نظم دقیق، نمایش‌های عظیم، سخنرانی‌های هیتلر و آیین‌های جمعی، حس وحدت، اطاعت و تعلق به «ملت» نازی را تقویت می‌کردند.

[11]. تبلیغات معمولی می‌کوشد نظر مردم را عوض کند، اما «سیاست نمایش» فراتر می‌رود و احساسات و تخیل جمعی را سازمان می‌دهد. رژه‌ها، نمادها و آیین‌ها فرد را در جمع حل می‌کنند و نوعی تربیت سیاسی برای اطاعت و همرنگی می‌سازند.

[12]. نظریه‌های توطئه پیچیدگی را حذف می‌کنند، دشمن را مشخص می‌سازند و شکست‌ها را توضیح‌پذیر جلوه می‌دهند. چون به‌راحتی رد نمی‌شوند، می‌توانند به ابزار دائمی بدگمانی و توجیه سرکوب تبدیل شوند.

[13]. فاشیسم، به‌عنوان یک ایدئولوژی فوق‌ملی‌گرا، گرایشی طردکننده و سلسله‌مراتبی دارد و اغلب با نژادپرستی پیوند می‌خورد. فاشیسم، همه ساکنان یک سرزمین به‌طور برابر عضو ملت به شمار نمی‌آیند، بلکه حقوق و منزلت آن‌ها به میزان انطباقشان با ویژگی‌های «ملی» بستگی پیدا می‌کند.

[14]. هیتلر به نژادپرستی زیستی باور داشت و آن را در مرکز جهان‌بینی خود می‌گذاشت. او در نبرد من تاریخ را نبردی دائمی میان نژادها برای بقا و سلطه می‌دانست و یهودیان را نیرویی ویرانگر معرفی می‌کرد. همین نگاه، زمینه فکری حذف خشونت‌آمیز را فراهم می‌کرد.

[15]. نهادهای مستقلی مانند رسانه، دانشگاه، اتحادیه و دادگاه امکان مقاومت سازمان‌یافته را فراهم می‌کنند. حذف یا تابع‌سازی آن‌ها یعنی کم کردن توان جامعه برای مهار قدرت. به همین دلیل، حمله به نهادهای مستقل یکی از نشانه‌های مهم هر پروژه اقتدارگرای رادیکال است.

[16]. فاشیسم با جنبش کارگری فقط به این دلیل دشمن نیست که آن را یک رقیب سیاسی می‌بیند، بلکه چون جنبش کارگری یکی از مهم‌ترین شکل‌های سازمان‌یابی مستقل از پایین است. اتحادیه، سندیکا، شورا و حزب کارگری به فرودستان امکان می‌دهند جمعی سخن بگویند و در برابر قدرت بایستند؛ و فاشیسم دقیقاً همین ظرفیت را برنمی‌تابد.

منابع:

فاشیسم/ مارک نئوکلوس/ ترجمه ی حسن مرتضوی

فاشیسم/ کوین پاسمور/ ترجمه ی علی معظمی

فاشیسم/ راین هارد کونل/ ترجمهی منوچهر فکری ارشاد

چهره های جدید فاشیسم/ انزو تراورسو/ ترجمه ی سعید میراقدم

موسولینی؛ ظهور و سقوط دوچه/ کریستوفر هیبرت/ ترجمه ی بیژن اشتری

دکترین فاشیسم/ موسولینی/ ترجمه ی سیاوش صادقی

و بسیاری منابع دیگر……

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5xP

توازن قوا بین اقتصاد و سیاست در امپراتوری آلمان

توازن قوا: اقتصاد و سیاست در امپراتوری آلمان

سوسیال دموکراسی بین ممنوعیت و ادغام 1871- 1890

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

رالف هوف روگر

ترجمه‌ی: کاووس بهزادی

 

 پس از این‌که بیسمارک در دو جنگ 1866 علیه اتریش و 1870/71 علیه فرانسه تمام موانع خارجی در برابر اتحاد آلمان را از میان برداشت، در تاریخ 18 ژانویه 1871 در سالن آینه‌ای کاخ ورسای، امپراتوری آلمان اعلام شد. آگوست ببل و ویلهلم لیبکنشت سوسیالیست، این روز به یاد ماندنی را در زندان گذراندند. اتهام آن‌ها خیانت به وطن بود، زیرا در پارلمان اتحادیه شمال آلمان علیه جنگ آلمان و فرانسه اعتراض کرده بودند. لیبکنشت و ببل تحت ‌فشار افکار عمومی از زندان آزاد شدند، ببل در ماه مه 1871 در پارلمان امپراتوری جدید با قیام کمون پاریس، که نخستین تلاش جهانی کارگران برای کسب قدرت سیاسی بود، ابراز همبستگی کرد. این یک تهدید بی‌سابقه برای بورژوازی آلمان بود.

ببل و لیبکنشت دوباره دستگیر شدند و در سال 1872 در «جریان دادگاه لایپزیک» به اتهام خیانت محاکمه شدند. علی‌رغم این‌که هر دوی آن‌ها در این دادگاه مجرم شناخته و به دو سال حبس محکوم شدند اما این محاکمه به‌هیچ‌وجه به‌معنای موفقیت حاکمیت نبود. دفاعیه‌ی تعرضی آن‌ها باعث افزایش محبوبیت‌ هر دوی‌شان شد. این امر هم‌چنین منجر به رشد سوسیالیست‌ها در آیزناخ گردید. دادستانی لایپزیک دست به یک اشتباه بزرگ زد و «مانیفست کمونیست» را که تا آن‌زمان ممنوع بود و افراد بسیار کمی با آن آشنا بودند به‌عنوان مدرک جرم برای اثبات افکار حاکمیت‌ستیز آن‌ها به دادگاه ارائه کرد. تبعات این امر انتشار قانونی با تیراژ بالای این اثر به‌عنوان «سند دادگاه» شد.

دادگاه لایپزیک  نمونه‌ای از رابطه‌ی سرکوب‌گرانه‌ی دولت جدید آلمان با جنبش کارگری بود، از همان نخستین روزها نگرانی‌ها پیرامون توسعه‌ی اقتدارگرایانه‌ا‌‌ی از نوع پروسی تأیید شدند.

با این‌حال، بیسمارک با متحقق کردن حق رأی عمومی، برابر و مخفی برای مردان در انتخابات مجلس، به‌طرز زیرکانه‌ای بر سرشت مطلق‌گرایانه‌ی امپراتوری سرپوش گذاشت. اما امپراتوری یک جمهوری پارلمانی نبود بلکه یک حکومت فئودالی بود که از پادشاهی‌ها و شاهزاده‌نشین‌های خرد تشکیل می‌شد که هر کدام نمایندگانی را به یک شورای فدرال به‌عنوان عالی‌ترین نهاد قانون‌گذاری می‌فرستادند. در این شورای فدرال، پروس با 17 رأی از 58 رأی، قدرت وتوی دائمی داشت. هم‌چنین در پروس، حق رأی سه‌طبقه‌ای ضد دموکراتیک حاکم بود. بدین‌ترتیب سلطه پروس بر امپراتوری و سلطه‌ی اشراف بر صنعت و کشاورزی سرمایه‌دارانه در داخل پروس تضمین شده بود.

یکی دیگر از ویژگی‌های قانون اساسی امپراتوری این بود که صدراعظم، وزیران و دبیران دولت نه از سوی پارلمان بلکه به‌طور مستقیم از سوی امپراتور منصوب می‌شدند. بنابراین، پارلمان فقط تأثیر محدودی بر سیاست داشت: می‌توانست قوانین و بودجه را مسدود کند اما نمی‌توانست حکومت کند. حتی این حقوق محدود پارلمان نیز پایه‌ و بنیاد محکمی نداشتند چرا که بیسمارک در دهه‌ی قبل به‌همین دلیل به رهبری دولت پروس منصوب شده بود، زیرا حقوق پارلمان را در نقض آشکار قانون اساسی نادیده گرفته بود. بدون مقاومت اجتماعی قابل‌تصور بود که این سیاست دوباره تکرار شود.

با این‌حال، طبقه متوسط دست از مقاومت کشید. مزیت تأسیس امپراتوری صرفاً یک رونق اقتصادی بود زیرا  تمام موانع تجاری باقی‌مانده کنار گذاشته و یک بازار داخلی در آلمان ایجاد شد. وزن سیاسی- نظامی این دولت جدید، موقعیت اقتصاد آلمان را در بازار جهانی تقویت کرد و امپراتوری آلمان با قدرت‌های صنعتی پیشرو مانند انگلستان و فرانسه هم‌تراز شد. حتی بحران اقتصادی که از سال 1873 با «بحران تأسیس» آغاز شد، نتوانست این روند را متوقف کند. اگرچه رونق اقتصادی درسال‌های 1890 به طور کامل آغاز شد اما اقتصاد آلمان توانست با استفاده از بازار داخلی بزرگ، موقعیت بین‌المللی خود را حفظ و گسترش دهد.

وجه‌مشخصه‌ی امپراتوری، تسلط اشرافیت زمین‌دار پروس بر طبقه‌ی صنعتی شهرنشین بود. مالکان زمین که بیسمارک نیز در میان آن‌ها قرار داشت، کنترل تولیدات کشاورزی را در دست داشتند و از طریق حق رأی سه‌طبقه‌ای تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر سیاست‌های پروس و کل آلمان داشتند. جهان‌بینی فئودال ـ ارتجاعی آن‌ها بر فرهنگ سیاسی کشور تسلط داشت، در عین‌حال در این‌جا نیز قدرت سلطنت ارتباط تنگاتنگی با کلیسای پروتستان داشت که نقش تعیین‌کننده‌ای در نظام آموزش و پرورش داشت. آلمان در زمینه اقتصادی به یکی از قدرت‌های بزرگ ارتقاء پیدا کرد اما از نظر سیاسی و فرهنگی بیش‌ازپیش از قدرت‌های پیشرو مانند انگلستان و فرانسه عقب مانده بود، کشورهایی که در آن‌ها یک سنت جمهوری‌خواهی از طریق مبارزات اجتماعی طولانی شکل گرفته بود.

سرکوب جنبش – قوانین برعلیه سوسیالیست‌ها 1878- 1890

تحت چنین شرایطی جنبش کارگری وضعیت دشواری داشت. حزب سوسیال دموکرات (SAP) فقط یک سال پس از تأسیس در پروس ممنوع شد. در سال 1878، «قانون علیه تلاش‌های مخل نظم عمومی سوسیال دموکراسی» در سرتاسر امپراتوری به تصویب رسید. دو اقدام تروریستی علیه امپراتور و واکنش هیستریک رسانه‌های بورژوایی، بهانه‌های بیسمارک برای تصویب «قوانین امنیتی» بودند.

بیسمارک به‌نحوی هوشمندانه خشم عمومی را تحریک کرد و سوسیالیست‌ها را به مشارکت در این حملات متهم کرد، علی‌رغم آن‌که هر دو حمله توسط کسانی انجام شده بود که هیچ ارتباطی با سوسیال‌دمکرات‌ها نداشتند. زمان بسیار مناسب انتخاب شده بود، زیرا چندین اعتصاب ناموفق در بحران اقتصادی، موقعیت جنبش را در سال‌های قبل به‌شدت تضعیف کرده بود.

در مجلس به جز سوسیال دموکرات‌ها، حزب مرکزی کاتولیک، حزب پیشرفت چپ‌لیبرال و نمایندگان اقلیت‌های لهستانی و فرانسوی نیز به این قانون جدید رأی منفی دادند. همه گروه‌های اجتماعی به جز لیبرال‌ها از سرکوب‌ها بیم داشتند.

شیوه‌ی رأی‌گیری به‌وضوح نشان‌دهنده‌ی یکی از اهداف این قانون بود. بیسمارک با انگ‌زدن به سوسیالیست‌ها به‌عنوان «رفقای بی‌وطن» قصد داشت که شکاف‌های موجود در میان طبقه‌ی متوسط را از میان بردارد و یک بلوک سیاسی ـ اقتصادی تحت رهبری خود به‌وجود بیاورد. این مانور موفقیت‌آمیز بود. بر بستر حملات به سوسیالیست‌ها، قانونی تصویب شد که در ابتدا مناقشه‌برانگیز بود. براساس این قانون، وضع تعرفه‌های گمرکی بر کالاهای وارداتی به تصویب رسید تا از کلان زمین‌داران و صنایع سنگین در برابر رقابت خارجی حفاظت کند. بیسمارک موفق شد با به اصطلاح «اتحاد بین گندم و فولاد»، بخشی از بورژوازی مدافع تجارت آزاد و چپ لیبرال را منزوی کند. طبعات این قانون چرخش به راست بیش‌تر بورژوازی بود.

علی‌رغم ملاحظات سیاسی برای اتحاد، هدف واقعی قوانین برعلیه سوسیالیست‌ها نابودی جنبش کارگری بود. سی بند این قوانین تمام انجمن‌ها و گروه‌هایی را ممنوع کرد که به‌دنبال براندازی حکومت یا امحای نظم اجتماعی موجود از طریق اقدامات سوسیال‌دمکراتیک، سوسیالیستی یا کمونیستی بودند. هدف بیسمارک فقط ممنوع کردن حزب سوسیال‌دمکرات نبود که در انتخابات مجلس در سال 1878 فقط 6،7 درصد آراء را کسب کرده بود بلکه قبل از هرچیز ممنوع کردن جنبش اتحادیه‌ای نیز بود.

آرنو کلونه، تاریخ‌نگار بر این نکته تاکید کرد که علی‌رغم ممنوع شدن حزب سوسیال‌دمکرات آلمان، این حزب در مهم‌ترین حوزه‌ و عرصه‌ی فعالیتش کماکان تأثیرگذار باقی‌ماند: سوسیال‌دمکرات‌ها می‌توانستند به‌عنوان افراد مستقل در انتخابات شرکت کنند و حتی در مجلس فراکسیون تشکیل دهند (Klönne 1989: 58). بیسمارک این امر را به‌عنوان خطری برای حاکمیت ارزیابی نمی‌کرد چرا که او حتی برخلاف بسیاری از لیبرال‌ها یا سوسیال‌دمکرات‌ها از محدودیت‌های مجلس قیصر آگاهی داشت. تمرکز او بر زندگی و پایه‌ی سازمان‌های کارگری و ممنوعیت این سازمان‌ها بود.

در حالی‌که نامزدهای مستقل حزب می‌توانستند به‌طور قانونی دست به تبلیغات انتخاباتی بزنند، کلیه‌ی مطبوعات سوسیال‌دمکرات‌ها ممنوع شدند که حدود 160 هزار مشترک داشتند. طی بازه‌ی زمانی 12 ساله‌ی غیرقانونی بودن حزب، 95 اتحادیه، 23 انجمن طرفدار حزب، 106 انجمن سیاسی و 108 «انجمن تفریحی» منحل شدند. حتی کلیه‌ی مؤسساتی که برای سازمان‌یابی فعالیت‌های تفریحی و اوقات فراغت تشکیل شده بودند تحت ‌پیگرد قرار گرفتند، آن‌هم به این دلیل که این مؤسسات  پوششی ایده‌آل برای فعالیت‌های مخفی سوسیال‌دمکرات‌ها بودند، هدف مهم‌تر در نطفه خفه کردن هرگونه فعالیت سازمان‌یافته کارگری بود. هم‌چنین افراد مستقل تحت تعقیب قرار گرفتند و کسانی که پیرامون موضوعات سوسیالیستی سخنرانی یا تبلیغ می‌کردند، دستگیر، زندانی و یا تبعید می‌شدند. در امپراتوری آلمان (دوران بیسمارک) سوسیالیست‌ها به‌عنوان «بیگانگان نامطلوب» شناخته می‌شدند و حتی می‌شد آن‌ها را از یک ایالت به ایالت دیگر اخراج کرد. برای نمونه، یک کارگر اهل برلین می‌توانست از پادشاهی بایرن اخراج شود. هدف این بود که همبستگی میان کارگران درهم‌شکسته شود؛ آن هم پیش از آن‌که ایده‌ی سوسیالیستی بتواند به ایده‌ای راهبردی تبدیل شده باشد.

در سال‌های 1870 چنین شرایطی هنوز در بسیاری از کشورهای اروپایی وجود نداشت. حزب سوسیالیست کارگران آلمان (SAP) به‌عنوان یک حزب واحد الگویی مهم بود، اما بیش‌تر کارگران هم‌چنان به احزاب مسیحی، محافظه‌کار یا لیبرال گرایش داشتند. فقط اقلیتی از آن‌ها عضو اتحادیه‌های کارگری بودند. بنابراین، قانون برعلیه سوسیالیست‌ها در اصل یک «ضربه‌ی پیش‌گیرانه» بود: جنبش سوسیالیستی باید پیش از آن‌که به نیروی واقعی و رقیب جدی تبدیل شود، سرکوب می‌شد.

بیسمارک در برابر ایده‌ی سوسیالیسم، طرح دیگری داشت: «وحدت درونی امپراتوری». یعنی صنعت‌گران و اشراف، کارگران و کارفرمایان، کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، بورژوازی و اشرافیت، جنوب آلمان و پروس – همه باید نه‌فقط به‌صورت رسمی و حقوقی به یک ملت واحد تبدیل شوند بلکه قبل از هرچیز احساس کنند که یک ملت هستند. فقط از این راه می‌شد، ثبات دولت نوپا و نخبگان حاکم را در درازمدت تضمین کرد.

جای تعجب نیست که «نبرد فرهنگی» بیسمارک علیه کاتولیک‌های منتقد پروس در همان سالی کنار گذاشته شد که در آن تعقيب و دستگیری سوسیالیست‌ها آغاز شد. شمار بسیار زیاد کاتولیک‌ها برای ملت‌سازی ضروری بود، اما سوسیالیسم با اصول انترناسیونالیستی‌اش در تضاد مستقیم با این پروژه قرار داشت. از همین‌رو مبارزه با جنبش کارگری نه‌فقط از نظر سیاسی بلکه از نظر ایدئولوژیک نیز ضروری قلمداد می‌شد. علاوه بر این، سوسیالیست‌ها دشمنی ایده‌آل بودند که به کمک آن‌ها می‌شد سایر گروه‌های جامعه را زیر رهبری پروس متحد کرد.

قانون اجتماعی بیسمارک و شکل‌گیری دولت رفاه

با این‌حال، توسعه‌ی سریع سرمایه‌داری تضادهای اجتماعی جدیدی ایجاد کرد که دیگر با شعارهای ملی‌گرایانه قابل حل نبود. چه در دوران رونق اقتصادی و چه در زمان بحران‌ها، هر سال شمار نسل اول کارگران افزایش پیدا می‌کرد و شرایط زندگی‌شان بیش‌ازپیش‌ فلاکت‌بارتر می‌شد.  کسی که در آن زمان در خیابان‌های برلين یا دیگر شهرهای بزرگ قدم می‌زد به‌راحتی می‌توانست تشخیص دهد که هر کسی به کدام طبقه‌ی اجتماعی تعلق دارد. دنیای بورژواها و اشراف، با دنیای کارگران کاملاً از یکدیگر جدا بود. این دو گروه فقط جایی با هم برخورد داشتند که طبقه‌ی بالاتر به نیروی کار دیگران نیاز پیدا می‌کرد: خدمتکار در خانه، شاگرد مغازه در تجارت، خیاط زن در کارگاه، یا کارگر در کارخانه. اما در بیرون از این روابط، به‌خصوص در زمان بحران، تعداد زیادی از مردم به حاشیه رانده می‌شدند: گدایان، ولگردها، کارگران روزمزد و بیکاران. در آن زمان بیکاری به‌معنای گرسنگی بود – گاهی حتی استثمار نشدن سخت‌تر و دردناک‌تر از خودِ استثمار بود.

امپراتوری آلمان «جامعه‌ی یک‌دست طبقه‌ی متوسط» نبود که تفاوت‌های طبقاتی در آن پنهان شود؛ مثلاً پشت نقاب برابری دموکراتیک یا با پوشش رازداری بانکی و فقط در شکل «تفاوت‌های ظریف» در زبان، آموزش یا حتی عادت نوشیدن آبجو و شراب خود را نشان دهد. در سده‌ی نوزدهم، طبقه یک مفهوم نظری یا جامعه‌شناختی نبود بلکه تجربه‌ی روزمره‌ی زندگی مردم بود که هر روز با نمایش آشکار تفاوت‌ها و سلسله‌مراتب در همه‌ی عرصه‌های اجتماعی بازتولید می‌شد.

کلان زمین‌دار، اتو فون بیسمارک، با این واقعیت به‌خوبی آشنا بود. او دوراندیش‌تر از بسیاری سیاست‌مداران هم‌عصرش بود و اقداماتی را انجام داد که بیش‌تر انتظار می‌رفت از سوی مخالفان سیاسی‌اش صورت بگیرند. با قانون‌گذاری‌های اجتماعی در سال‌های 1880، برای اولین‌بار در جهان، پایه‌های یک دولت رفاه در آلمان پی‌ریزی شد. شروع کار در سال 1883 بود: بیمه‌ی درمانی اجباری که هزینه‌اش را کارگران و کارفرمایان با هم می‌پرداختند. سپس در 1884 بیمه‌ی حوادث تصویب شد که هزینه‌ی آن به‌طور کامل توسط کارفرما تأمین می‌شد. در 1889 هم بیمه‌ی بازنشستگی و ازکارافتادگی پایه‌گذاری شد که بعدها در سال 1891 به بیمه‌ی بازنشستگی قانونی تبدیل گردید. این سیستم بیمه امروز هم وجود دارد و نقش مهمی در کاهش ناامنی و فقر دائمی کارگران دارد. کسی که در اثر حادثه در محیط کار بیکار می‌شد، دیگر محتاج  «سخاوت» کارفرمایان نبود، دیگر کارگران حتی بدون داشتن پس‌انداز می‌توانستند به دکتر مراجعه کنند، بدین‌معنا که دیگر تا حدودی مریض شدن مسئله‌ی مرگ و زندگی نبود. قوانین اجتماعی بیسمارک دامنه‌ی بسیار کم‌تری داشتند تا دولت‌های رفاه کنونی. در زمان بیسمارک هنوز قوانین بیمه بیکاری وجود نداشت (چنین بیمه‌ای تازه در سال 1927 شکل گرفت) و هم‌چنین مستمری بازنشستگی فقط از سن 70 سالگی پرداخت می‌شد که بسیاری از مزدبگیران در آغازگاه سده‌ی بیستم اصلاً به آن سن نمی‌رسیدند: نرخ متوسط طول عمر 45 سال برای مردان و 48 سال برای زنان بود – هرچند در این میان نرخ بالای مرگ‌ومیر کودکان نیز مدنظر گرفته شده است .(Ritter/Tenfelde 1992: 19)  برآورد اداره بیمه ایالتی برلین در سال 1910 نشان می‌دهد که طول عمر متوسط مردان پس از ورود به بازنشستگی فقط دو سال و سه ماه بود – یعنی در «آخرین مرحله‌ی کوتاه مدت عمر» (Hardach 2008: 81).

انگیزه‌های پشت سر قوانین اجتماعی چندلایه بودند. محرک بی‌درنگ، رونق اقتصادی در سال‌های 1880 بود که نشانه‌ای از پایان بحران اقتصادی محسوب می‌شد – این امر امکان مالی و پذیرش سیاسی برای رفرم را ایجاد کرد. اما مهم‌ترین انگیزه تلاش برای پیوند دادن توده‌ی کارگران به دولت – از نظر ایدئولوژیک و مادی – بود. خود بیسمارک آشکارا اعتراف کرد که می‌خواهد در میان توده بدون مالکیت آن روحیه‌ی محافظه‌کارانه‌ای را به‌وجود بیاورد که احساس استحقاق دریافت مستمری را با خود به‌همراه می‌آورد.»(Wehler 1988: 137). زیرا ممنوعیت‌ها  کم‌تر از آن‌چه انتظار می‌رفت اثر گذاشته بودند: در انتخابات مجلس در سال 1881، سوسیال‌دموکرات‌ها 1،6 درصد آرا را به‌خود اختصاص دادند و بدین‌ترتیب علی‌رغم سرکوب حزب فقط 5،1 درصد از آرا را از دست دادند. در سال 1884، میزان رأِی  SAP  به 7،9 درصد افزایش داد و در 1887 مرز 10 درصد را شکست. به‌طور آشکار جنبش سوسیالیستی با وجود ممنوعیت، هم‌چنان توانمند باقی ماند و از قدرت سازمان‌یابی کارگران برخوردار بود.

قوانین اجتماعی قرار بود قدرت سازمان‌یابی سوسیال‌دمکرات‌ها را از بین ببرد، فلاکت واقعی طبقه‌ی کارگر را کاهش دهد و هم‌چنین کارگران را برای نخستین‌بار به‌عنوان نیروی مولد به‌رسمیت بشناسند و در «ثروت ملت» شریک کند. این بُعد ایدئولوژیک را نباید دست‌کم گرفت. طرد «رفقای بی‌وطن» از طریق قوانین اجتماعی و تضمین کار مولد، دو روی یک سکه بودند. در مجموع، آن‌ها طرح و مبانی دولت رفاه را فراهم کردند که خدمات اجتماعی را به وفاداری و بهره‌وری در خدمت دولت و اقتصاد پیوند می‌زد. اگرچه قوانین اجتماعی در ابتدا تغییرات محافظه‌کارانه‌ای در طبقه کارگر ایجاد نکرد، اما این طرح در درازمدت تأثیرات خود را گذاشت. هرچند که قانون‌گذاری اجتماعی توسط یک محافظه‌کار طراحی شده بود اما این امر بدون مبارزات سیاسی قبلی جنبش کارگری قابل تصور نبود. خدمات اجتماعی جدید به‌نوعی به حفظ نیروهای کار در بازار کار در میان‌مدت کمک می‌کرد و تأمین‌کننده‌ی کل منافع سرمایه‌داری در حفظ نیروی کار بود. اما گمراه‌کننده است اگر که این اقدامات را صرفاً از طبعات منافع سرمایه استنتاج کنیم. چرا که همواره از منظر سیاسی بسیار مهم است که  منافع متفاوت و مشخص سرمایه‌داران منفرد با سرمایه‌های منفرد به چه شکلی با یک‌دیگر پیوند می‌خورند. تلاش برای ادغام جنبش سوسیالیستی از طریق دادن امتیازات حتی توسط کارفرمایانی که مخالف این امر بودند، نشان می‌دهد که این جنبش موفق شد، منافع طبقه‌ی‌‌ خود را در مبارزات اجتماعی مطرح کند.

مبارزه مسلحانه یا انطباق؟ سیاست سوسیالیستی در بازه‌ی زمانی غیرقانونی بودن

سوسیال دموکراسی درست سه سال بعد از وحدتش هیچ تدارکی برای دوران ممنوعیتش اتخاذ نکرده بود. زمانی که سرکوب آغاز شد، اعضا دچار سردرگمی شدند و هیچ اقدام اعتراضی یک‌پارچه‌ای انجام نگرفت. بدون مطبوعات حزبی، تقریباً غیرممکن بود که بحث علنی در مورد وضعیت جاری انجام شود و بنابراین مدت زیادی طول کشید تا حزب بتواند در مورد واکنشی مشترک تصمیم‌گیری کند. مواضع نسبت به ممنوعیت حزب بسیار متفاوت بود، از مبارزه مسلحانه گرفته تا انطباق با وضعیت و سکوت.

در این راستا، یک اعلامیه از فراکسیون سوسیال دموکرات‌ها در مجلس خواستار سکوت و خوداری از اقدامات غیرقانونی یا «کودتا» شد و این شعار را مطرح کرد: «دشمنان ما باید با رعایت قانون شکست بخورند».

در طرف مقابل، نمایندگان مجلس، یوهان موست و ویلهلم هاسلمن، خواستار پاسخ به قهر دولتی با قهر انقلابی بودند. علی‌رغم آن‌که موست و هاسلمان درون جنبش سوسیال‌دموکراسی در اقلیت بودند اما طرفداران خاص خودشان را در این جنبش داشتند.

یوهان موست در سال 1846 به دنیا آمد؛ پدرش منشی بود و مادرش معلم سرخانه. او از همان نوجوانی گرایش‌های سیاسی پیدا کرد. علیه تنبیه‌های رایج در مدارس آن زمان اعتراض می‌کرد و زمانی که فقط سیزده سال داشت، به‌دلیل رهبری یک اعتصاب از مدرسه اخراج شد. موست بعدها آموزش صحافی دید و در دوره‌ی کارآموزی با جنبش کارگری آشنا شد. او آثار لاسال را می‌خواند و به «اتحاد انترناسیونالیستی کارگران» پیوست.

و در سال‌های 1870 به‌عنوان  یک سخنران سیاسی مبلغ شناخته شد. در انتخابات مجلس آلمان در سال‌های 1874 و 1877 هم توانست نماینده مجلس شود اما هیچ‌وقت مخالفتش را با پارلمانتاریسم پنهان نکرد؛ مجلس را به طعنه «تئاتر دلقک‌های امپراتوری» می‌نامید. حتی پیش از تصویب قانون برعلیه سوسیالیست‌ها هم بارها به‌دلیل سخنرانی‌های تندش محاکمه و زندانی شد. در سال 1878 به لندن مهاجرت کرد و از آن‌جا نشریه‌ای به نام «آزادی» منتشر کرد که به‌طور غیرقانونی در تیراژ بالا چاپ و به آلمان فرستاده می‌شد.

یوهان موست هم‌پیمانی به نام ویلهلم هاسلمان داشت که در سال 1844 در برمن و در خانواده‌ی یک بازرگان پارچه به دنیا آمد. او در هانوفر به مدرسه‌ی فنی رفت و بعد هم تحصیلات دانشگاهی‌اش را آغاز کرد اما به‌‍‌‌‌دلیل فعالیت‌های گسترده‌ی مطبوعاتی در جنبش کارگری درس را نیمه‌کاره رها کرد. هاسلمان سردبیر روزنامه‌های مهم «سوسیال-دموکرات» و «آشوب‌گر» بود که یکی از نشریات مهم لاسالی‌ها بود. پس از وحدت جریان‌های مختلف، او در سال 1875 به حزب کارگران سوسیالیست آلمان (SAP) پیوست و نماینده‌ی حوزه‌ی بارمن- البرفلد در مجلس شد؛ همان شهری که فریدریش انگلس نیز اهل آن بود. هاسلمان در آن‌جا محبوبیت زیادی داشت و حتی یک شعر کودکانه‌ی محلی درباره‌اش رواج پیدا کرده بود: «حالا به هاسلمان رأی می‌دهیم، آن وقت می‌توانیم نان را به کم‌ترین قیمت بخریم».

هاسلمان و موست در نشریه‌ی «آزادی» در تبعید برعلیه خط‌ مشی رهبران حزب ــ لیبکنشت و ببل ــ مقاله می‌نوشتند و آن‌ها را بیش از حد میانه‌رو ارزیابی می‌کردند. آن‌ها به‌جای رفرم‌های تدریجی، خواستار مبارزه‌ی انقلابی و قهرآمیز بودند.

با این‌حال، شرایط برای چنین مبارزه‌ای قهرآمیز فراهم نبود. ممنوعیت جنبش کارگری به‌سرعت و به‌طور مؤثر انجام شد چرا که این جنبش حدود سال‌های 1878 فقط اقلیتی از کارگران را نمایندگی می‌کرد. حتی بیرون از این سازمان‌ها نیز هیچ اعتراض گسترده‌ای شکل نگرفت؛ نه اعتصاب‌های خودانگیخته و نه شورش‌هایی که می‌توانستند گسترش پیدا کنند.

موست و هاسلمان در سال 1880، در کنگره‌ی تبعیدی حزب در ویدنِ سوئیس، از حزب سوسیال ‌دموکرات اخراج شدند. آن‌ها سپس به آمریکا مهاجرت کردند و فعالیت‌های مطبوعاتی‌شان را در آن‌جا ادامه دادند. بعد از جدایی از سوسیال‌دموکراسی، آشکارا به سمت آنارشیسم گرایش پیدا کردند و از جنبش نارودنیک‌ها در روسیه حمایت کردند. این گروه که به گروه «نمایندگان مردم» نیز شناخته می‌شد ترکیبی از کشاورزان و روشنفکران بود و نوعی سوسیالیسم لیبرال هم‌چون کمون‌های دهقانی روسیه را تبلیغ می‌کرد. وقتی این جنبش در سال 1881 موفق شد با یک سوءقصد، تزار الکساندر دوم را ترور کند، موست و هاسلمان از این اقدام دفاع کردند و حتی آن را الگویی قابل‌کاربست در کشورهای دیگر ارزیابی کردند. موست در نشریه‌ی «آزادی» دستور ساخت نیتروگلیسیرین چاپ کرد و از اگوست راینس‌دورف دفاع کرد ــ کسی که در 1883 تلاش نافرجامی برای بمب‌گذاری علیه قیصر ویلهلم اول انجام داد.

اما تجربه نشان داده بود که سیاست ترورهای فردی بیش‌تر به سود دولت تمام می‌شود. همان‌طور که بیسمارک در سال 1878 از سوءقصدهای ناموفق استفاده کرد تا حمایت از قوانین اضطراری را افزایش دهد و جناح چپ را بیش‌تر منزوی کند [1].

در روسیه، تاکتیک سؤقصد اگرچه محبوبیت بیش‌تری داشت و بر بستر یک جنبش سیاسی گسترده‌تر به‌مرحله‌ی اجرا گذاشته می‌شد اما این تاکتیک منجر به سقوط تزاريسم نشد. بعد از مرگ الکساندر دوم، پسرش الکساندر سوم به تخت سلطنت نشست و نظام استبدادی هم‌چنان پابرجا ماند.

با این‌حال، موست و هاسلمان حتی پیش از آن‌که آشکارا از سؤقصد حمایت کنند از حزب کنار گذاشته شده بودند. اخراج آن‌ها نشانه‌ای از گرایش فزاینده‌ی به «قانون‌گرایی» و نیز عدم تمایل به بحث جدی درباره‌ی نظریه‌های انقلاب اجتماعی بود.

اما این قانون‌گرایی از همان آغاز محکوم به شکست بود زیرا اگر واقعاً می‌خواستند خود را به قوانین موجود پای‌بند کنند، می‌بایست تبلیغات و فعالیت‌های سوسیالیستی به‌طور کامل متوقف می‌شد. از همین‌رو در کنگره وایدن، در برنامه‌ی گوتا، عبارت «با همه‌ی ابزارهای قانونی» اصلاح شد و کلمه‌ی «قانونی» از آن حذف گردید. پس از سردرگمی‌های اولیه، جنبش سوسیالیستی سرانجام به یک استراتژی دوگانه دست یافت: ترکیبی از فعالیت‌های قانونی و غیرقانونی.

فراکسیون پارلمان حزب به هسته‌ی قانونی این جنبش تبدیل شد و رهبری حزب را در دست گرفت. در کنار آن، مجموعه‌ای از انجمن‌های به‌ظاهر «غیرسیاسی» نیز فعالیت می‌کردند که اعضای حزب از طریق آن‌ها ارتباط خود را با کارگران حفظ می‌کردند. دولت با وجود ممنوعیت‌ها نتوانست این فعالیت‌های مخفی را به‌طور کامل متوقف کند. در پسِ این گروه‌های قانونی، یک هسته‌ی مخفی و سازماندهی‌شده فعال بود که وظیفه‌ی آن وارد کردن نشریات و تبلیغات چاپ‌شده از خارج و پخش آن‌ها در داخل بود که «پست صحرایی سرخ» نام داشت.

همان‌طور که حزب آسیب دید، جنبش اتحادیه‌ای نیز در دو سال نخست ممنوعیتْ به‌شدت ضربه خورد و فقط در سال‌های 1880 توانست شکل تازه‌ای از سازمان‌یابی را پیدا کند. آن‌ها با ایجاد صندوق‌های حمایتی و انجمن‌های مختلف، سازمان‌های پوششی تازه‌ای به وجود آوردند تا اعضا را در کنار هم نگه دارند. این کار از سال 1883 ساده‌تر شد، چون با تصویب قانون بیمه اجباری، افراد می‌توانستند با پرداخت حق بیمه به صندوق‌های درمانی خصوصی از بیمه دولتی معاف شوند. از آن‌جا که این صندوق‌ها کارکردی قانونی داشتند، دولت مجبور به تحمل آن‌ها بود. هم‌چنین از اواسط  سال‌های 1880 اجرای «قانون ضدسوسیالیستی» به‌دلیل موفقیت‌های اولیه‌ی دولت، کمی ملایم‌تر شد و این امر بازسازماندهی را آسان‌تر کرد.

در حالی که ممنوعیت، در حزب سوسیال‌دموکرات باعث تمرکز تصمیم‌گیری در فراکسیون حزب شد، در اتحادیه‌های کارگری برعکس گرایش به سمت محلی‌گرایی پدید آمد. چون اتحادیه‌ها دیگر نمی‌توانستند در سطح محلی فعالیت قانونی داشته باشند، بنابراین سازمان‌دهی خود را در سطح محلی پیش بردند. این امر یک مزیت داشت: دیگر نیازی به انتخاب رهبران و نمایندگان علنی نبود؛ کسانی که می‌توانستند به‌راحتی توسط پلیس شناسایی و دستگیر شوند. به‌جای ساختارهای رسمی، نوعی دموکراسی محلیِ تجمعی و شبکه‌ای از افراد مورد اعتماد در محل شکل گرفت. این شیوه‌ی سازماندهی غیررسمی بود و تحت پیگرد قرار دادن آن بسیار دشوار بود اما در عین‌حال با روش‌های دموکراسی مستقیم، مشارکت اعضا در همه‌ی تصمیم‌گیری‌ها را تضمین می‌کرد (مولر 1985، اشنایدر 1989: 58-66).

به این ترتیب، هر دو بازوی جنبش سوسیالیستی توانستند، در اثنای دو سال علی‌رغم ممنوعيت راه‌های مناسبی را برای ادامه‌ی فعالیت پیدا کنند. فعالیت‌های غیرقانونی آن‌ها اما عمدتاً به تبلیغ در میان بدنه و ایجاد سازمان‌های پوششی محدود می‌شد. آن‌ها دست به خرابکاری یا حمله‌ی مستقیم به دولت و نمایندگانش نزدند. در عوض، تمرکز بر ترکیب تبلیغات مخفی با مبارزات انتخاباتی علنی بود. چراکه نتایج این انتخابات برای‌شان دستاورد بزرگی به‌شمار می‌رفت، این نتايج نشان می‌دادند که جنبش سوسیالیستی نه فقط می‌تواند هوادارانش را حفظ کند بلکه حتی دامنه‌ی نفوذش را هم گسترش دهد.

رادیکال‌تر شدن سوسیال‌دموکراسی و پیدایش مارکسیسم

این ممنوعیت باعث رادیکال‌تر شدن جنبش سوسیالیستی شد. پیش‌تر، تحت‌تأثیر نوشته‌های لاسال، این تصور برای مدت‌ها وجود داشت که دولت می‌تواند ابزاری برای تحقق سوسیالیسم باشد. اما مارکس و انگلس از همان 1848 قاطعانه این ایده را رد کردند: «قهر دولتی مدرن چیزی جز کمیته‌ای نیست که امور مشترک کل طبقه‌ی بورژوازی را اداره می‌کند» .(MEW 4: 464) این موضوع بیش از هر زمان دیگری با تجربه‌ی روزمره‌ی کارگران هم‌خوانی داشت. به‌همین دلیل جنبش در سال‌های 1880 سرانجام از دیدگاه لاسال فاصله گرفت و به مارکس و انگلس گرایش پیدا کرد. فقط پس از این چرخش بود که چیزی به نام «مارکسیسم» به‌عنوان یک نظام فکری منسجم شکل گرفت. در این میان نویسنده‌ی اثرگذارتر از خود مارکس، فریدریش انگلس بود. [2] فریدریش انگلس، پس از مرگ رفیق و همراهش در سال ۱۸۸۳، مسئولیت سامان دادن به میراث او را برعهده گرفت. در کنار همسر مارکس، جنی، انگلس از معدود کسانی بود که می‌توانست خط فاجعه‌بار و ناخوانای مارکس را بخواند. او بسیاری از نوشته‌های به‌جا مانده از دوستش را منتشر کرد و بدین‌ترتیب گنجینه‌ای گسترده از نوشته‌های مارکس جمع‌آوری شد که امکان شکل‌گیری مارکسیسم برمبنای آن‌ها فراهم شد.

اما از این هم مهم‌تر، تلاش‌های خود او برای عمومی‌سازی و قابل‌فهم کردن ایده‌های مشترک‌شان بود. انگلس رساله‌ای درخشان در ردِ سوسیالیست دانشگاهی، اویگن دورینگ نوشت؛ کسی که به‌تدریج در مباحث سوسیالیستی نفوذ زیادی پیدا کرده بود. این اثر که «آنتی- دورینگ» نام گرفت، به یکی از متون اصلی سوسیالیسم کلاسیک تبدل شد .(MEW 20: 91) به دلیل زبان ساده و همه‌فهم آن، این کتاب بیش‌تر از سرمایه رواج پیدا کرد؛ اثری که آن زمان فقط توسط عده‌ای معدود از«اهل فن» خوانده می‌شد. با این‌حال، انگلس در سده‌ی بیستم بارها به‌دلیل ساده‌سازی آثار مارکس مورد انتقاد قرار گرفت. این انتقادها بی‌اساس هم نبودند، زیرا ماتریالیسم او را که با قیاس‌های مکانیکی از علوم طبیعی غنی شده بود، بی‌جهت آسیب‌پذیر کرده بود. بااین‌حال، این نکته اغلب نادیده گرفته می‌شود که بدون همین ساده‌سازی‌های انگلس، مارکس شاید هرگز به‌عنوان نظریه‌پرداز اصلی سوسیالیسم شناخته نمی‌شد. بدون کار خستگی‌ناپذیر انگلس، شاید نه پرسشی درباره «مارکس واقعی» مطرح می‌شد و نه تکامل انتقادی مارکسیسم امکان‌پذیر بود.

مبارزه انگلس با دورینگ هم‌چنین جنبش سوسیالیستی را از انحرافی خطرناک نجات داد: دورینگ نه فقط فلسفه‌ای پوزیتیویستی داشت بلکه از نخستین نمایندگان یهودستیزی نژادپرستانه مدرن نیز بود. در برابر یهودستیزی مسیحی، این نوع یهودستیزی دیگر غسل تعمید یهودیانِ (برای جذب و ادغام آن‌ها) را به‌رسمیت نمی‌شناخت و با استدلال‌های شبه‌علمی، نفرتی زیست‌شناختی از یهودیان را ترویج می‌کرد. هرچند انگلس فقط به‌طور حاشیه‌ای به یهودستیزی او پرداخت ,(MEW 20: 104) اما نقد او کل بنای فکری دورینگ را فرو ریخت و مانع از آن شد که نوشته‌هایش به متون اصلی جنبش سوسیالیستی تبدیل شوند.

مسئله جنسیت در جنبش کارگری زن و سوسیالیسم

از همان آغاز، جنبش کارگری عمدتاً جنبشی مردانه بود. پایه‌گذاران آن کارگران رادیکال و روشنفکرانی بودند که از محیط‌هایی برخاسته بودند که زنان به‌طور نظام‌مند از آن کنار گذاشته می‌شدند: یعنی از عرصه‌ی حرفه‌ها و دانشگاه. این امر بازتابی بود از ایدئولوژی عمیقاً ریشه‌دار که سپهر عمومی را به مردان اختصاص می‌داد و زنان را به سپهر خصوصی و خانواده محدود می‌کرد. [3] در نتیجه، زنان از هرگونه مشارکت سیاسی نیز محروم بودند.

این جداسازی عرصه‌های زندگی با استناد به قابلیت زایمان زنان توجیه می‌شد. طبیعتاً چنین پنداشته می‌شد که آنان برای مراقبت از کودکان و خانواده «مقدر» هستند، در حالی‌که وظیفه‌ی مرد نان‌آوری از طریق کارمزدی است. این الگو حتی بر زنانی که توانایی باروری نداشتند، همچون دختران و زنان سالمند، نیز تحمیل می‌شد.

البته تصاویر و نقش‌های مردسالارانه از این دست تازگی نداشت، اما با گسترش کارمزدی شدت بیش‌تری پیدا کرد. چراکه در خانواده‌های روستایی قرون وسطی و اوایل دوران جدید، هم زنان و هم مردان در کار اجتماعی مشارکت داشتند. این کار اغلب به شکل «کار معیشتی» انجام می‌شد، یعنی تولید مستقیم برای مصرف خانواده. هرچند تقسیم کار بر اساس جنسیت از همان زمان وجود داشت اما ایده‌ی «مرد به‌عنوان نان‌آور صرف خانواده» تازگی داشت. این ایده زنان را به نقش مادر و مربی فروکاست و آنان را از عرصه‌ی تولید اجتماعی به حوزه‌ی «بازتولید» که خصوصی قلمداد می‌شد، تبعید کرد.

با این‌حال، این الگوی سرکوب‌گر هرگز نتوانست به‌طور کامل به اجرا درآید؛ زیرا برای تأمین معاش خانواده‌های کارگری، کار زنان همیشه ـ فراتر از وظیفه‌ی مادری ـ ضروری بود. با وجود تلاش‌هایی که انجام شد، کار زنان هم‌چنان به‌عنوان یک استثنا و صرفاً منبع درآمدی اضافی برای کارگر مرد در نظر گرفته می‌شد. بسیاری از لاسالی‌ها عمدتاً مخالف کار زنان بودند و به شرایط زیان‌آور سلامتی در کارخانه‌ها به‌عنوان دلیل این مخالفت اشاره می‌کردند. سوسیالیست‌ها تحت رهبری ببل و لیبکنشت نیز در سال 1869 و هم‌چنین «ایزناخی‌ها» در برنامه‌ی حزبی خود، موضعی مخالف کار زنان اتخاذ کردند. اما «برنامه‌ی گوتا» در سال 1875 فقط خواستار ممنوعیت کار کودکان و نیز کار زنان در مواردی شد که برای سلامتی و به‌لحاظ اخلاقی زیان‌آور بود. علاوه بر این، این برنامه تقاضای حق رأی برای همه‌ی شهروندان را مطرح کرد  اما به‌طور صریح خواستار حق رأی زنان نشد.

این نشان‌دهنده‌ی آغاز یک روند فکری بود اما نتایج آن هنوز نیمه‌کاره و ناقص بود. تازه در دوران ممنوعیت سوسیال‌دموکرات‌ها و با جاافتادن نظریه‌ی مارکسیستی مسئله‌ی مناسبات جنسیتی نیز مورد بازاندیشی قرار گرفت. رویکرد تاریخی مارکس – که لاسال و دیگران فاقد آن بودند – شکستن ایدئولوژی «نقش طبیعی» زن را تسهیل کرد.

این بحث تاریخی با اثر آگوست ببل، تحت‌عنوان «زن و سوسیالیسم» آغاز شد که نخستین‌بار در سال ۱۸۷۹ در زوریخ منتشر شد و بلافاصله در آلمان ممنوع شد. ببل در این کتاب به‌طور مفصل جایگاه زن را از جوامع ابتدایی تا دوران مدرن تشریح کرد. او تغییرپذیری نقش‌های جنسیتی را نشان داد و بارها چشم‌اندازهایی از زندگی روزمره‌ی برابر با مردان را ترسیم کرد.

برای نمونه او در فصلی از کتابش درباره‌ی آشپزخانه‌ی کمونیستی می‌نویسد: «آشپزخانه‌ی خصوصی برای میلیون‌ها زن یکی از خسته‌کننده‌ترین، زمان‌برترین و پرهزینه‌ترین نهادهاست که در آن سلامتی و روحیه‌ی آنان تحلیل می‌رود. از میان برداشتن آشپزخانه‌ی خصوصی برای زنان، نوعی رهایی خواهد بود». ببل خواستار ایجاد آشپزخانه‌های بزرگ جمعی، مجهز به جدیدترین فناوری‌ها شد – بدون دود، بدون گرما. «آشپزخانه شبیه به یک سالن مثل یک سالن محل کار است که در آن کلیه‌ی ماشین‌ها و فناوری‌های ممکن به‌کار گرفته می‌شود و می‌تواند دشوارترین و وقت‌گیرترین کارها به‌سادگی انجام دهد». آگوست ببل پیرامون جایگاه زن در جامعه‌ی سوسیالیستی آینده می‌نویسد: « زن در جامعه‌ی نوین از حیث اجتماعی و اقتصادی به‌طور کامل مستقل است. او دیگر تحت هیچ‌گونه سلطه یا استثماری ــ حتی در شکل ظاهری آنــ قرار ندارد؛ بلکه در برابر مرد به‌عنوان انسانی آزاد و برابر قرار دارد و سرنوشتش را به‌دست خود رقم می‌زند» (Bebel 1879: 510, 515).

ببل مسئله‌ی زنان را به‌صورت یک جزوه تکمیلی در حاشیه‌ی نظریه‌ی سوسیالیستی طرح نکرد بلکه آن را در متن اصلی مباحث سیاست سوسیالیستی قرار داد و مناسبات جنسیتی را به یکی از محورهای مرکزی واکاوی تبدیل کرد. این رویکرد همراه با اعتبار و نفوذ نظری او، منجر به این شد که حتی کارگران مرد نیز نتوانند از خواندن کتاب او خودداری کنند.

پنچ سال بعد اثر فریدریش انگلس «خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» منتشر شد (MEW 21, S. 25-173). انگلس روش ماتریالیسم تاریخی را برای واکاوی مناسبات جنسیتی به‌کار گرفت و به یافته‌های انسان‌شناس بورژوا، لوئیس هنری مورگان ارجاع کرد. هرچند برخی از فرضیه‌های مورگان و انگلس درباره‌ی خاستگاه ساختارهای خانواده در برخی موارد جنبه‌ی حدسی  داشتند اما ایده‌ی اصلی آن‌ها راه‌گشا بود: خانواده و تقسیم نقش‌های جنسیتی پدیده‌هایی تاریخی‌اند و در نتیجه تغییرپذیرند. انگلس پیش‌تر در آنتی‌دورینگ تصریح کرده بود که: «در هر جامعه‌ی معین، میزان رهایی زنان معیار طبیعی رهایی به‌طور کلی است» (MEW 20: 242). به بیان دیگر او خواستار پیوند ارگانیک مبارزه‌ی طبقاتی و رهایی زنان بود.

با آثار انگلس و ببل یک چارچوب نظری فراهم شد؛ اما نظریه‌ی مارکسیستی رهایی زنان به‌وسیله‌ی اثر کلارا زتکین تکمیل گردید. او در سال 1889 در جزوه‌ی خود تحت‌عنوان «کارگران زن و مسئله‌ی زنان در روزگار ما» این دیدگاه‌ها را به‌طور نظام‌مند بسط داد و نخستین برنامه‌ی عملی مشخص را برای پیوند جنبش زنان با سیاست سوسیالیستی تدوین نمود. او بدین‌ترتیب بنیان نظری و عملی جنبش مستقل کارگری زنان را شالوده‌ریزی کرد (Richebächer 1982: 146ff, Evans 1979: 15).

کلارا زتکین در سال 1875 به دنیا آمد؛ او دختر یک کارگر روزمزد و معلم روستا بود. او از همان کودکی از طریق مادرش با جریان‌های بورژوایی جنبش زنان آشنا شد. او در سمینارهای خصوصی مدارس مردمی آموزش دید و خیلی زود در سال 1882 در بازه‌ی زمانی ممنوعیت سوسیال‌دموکرات‌ها به آن‌ها پیوست. پس از آن، در سال 1878 به دلیل ممنوعیت حزب، به سوئیس و سپس به پاریس رفت. در فعالیت‌های سیاسی خود، نه برای لغو کار زنان بلکه برعکس برای گسترش کار زنان به‌عنوان وسیله‌ای برای استقلال اقتصادی آنان مبارزه کرد. او معتقد بود که این امر سبب خواهد شد زنان و مردان تجربیات مشترک زندگی پیدا کنند و دوشادوش یکدیگر برای تغییر جامعه مبارزه کنند. این نقطه‌نظر اهمیت اساسی داشت، زیرا جدایی مداوم حوزه‌های زندگی (زنانه و مردانه) ــ علی‌رغم همه‌ی نظریه‌پردازی‌ها ــ مانع از کنش سیاسی مشترک زنان و مردان می‌شد.

پدیدآمدن جنبش کارگری زنان در اواخر سال‌های 1880، به‌عنوان «جنبشی در دل یک جنبش» پدیده‌ای کاملاً جدید بود. زیرا در دوران ممنوعیت حزب، نظریه‌ی جدید درباره‌ی جنسیت هم‌چنان در حد یک نظریه باقی مانده بود؛ اولویت اصلی مبارزه با سرکوب بود و موضوعات دیگر در درجه‌ی دوم اهمیت قرار داشت. در سال 1890 ممنوعیت حزب پایان یافت و مردان سوسیالیست توانستند به‌طور قانونی سازمان‌یابی شوند اما سازمان‌یابی زنان ممنوع بود! علی‌رغم آن‌که در برخی ایالت‌های آلمان تأسیس انجمن‌های سیاسی زنان ممنوع نبود اما «قانون انجمن‌های پروس» مصوب 1850 در پرجمعیت‌ترین بخش‌های امپراتوری آلمان، هرگونه فعالیت سیاسی زنان و افراد زیر سن قانونی را ممنوع کرده بود.

همین امر باعث شد که حتی نخستین نسل انجمن‌های صنفی، مانند «انجمن حرفه‌ای خیاطان مانتو در برلین»، در اواسط سال‌های‌ 1880 به دستور مقامات ممنوع شوند. در واکنش به این محدودیت‌ها، از سال 1890 به بعد، زنان به تشکیل «کمیسیون‌های تبلیغاتی» غیررسمی برای خود دست زدند. این کمیسیون‌ها گونه‌ای از ساختارهای غیرقانونی حزب در دوران «قانون ضدسوسیالیست‌ها» بودند: در مجامع علنی، کمیته‌هایی از زنان مورد اعتماد به‌طور غیررسمی انتخاب می‌شدند. برای دور زدن قانون انجمن‌ها، این تشکل‌ها هیچ اساسنامه یا آیین‌نامه‌ای نداشتند. کمیسیون‌های تبلیغاتی با ساختاری دموکراتیک از پایین به بالا به‌سرعت گسترش یافتند، هرچند پلیس بارها جلسات آن‌ها را بهم زد و انتخابات را متوقف کرد. به‌دلیل بی‌ثمر بودن این اقدامات از سال 1894 به بعد کمیسیون‌های غیررسمی با حکم دادگاه به انجمن‌ها تبدیل شدند و در دومین موج سرکوب از هم پاشیدند. نخست در سومین تلاش برای سازمان‌یابی بود که جنبش کارگری زنان توانست ساختاری پایدار ایجاد کند. به‌جای کمیته‌ها، فقط زنان مورد اعتماد به‌طور فردی انتخاب می‌شدند، زیرا یک فرد منفرد را نه می‌شد ممنوع کرد و نه منحل Richebächer 1982: 200).(

جنبش کارگری زنان خود را در چهار شکل سازمان‌یابی کرد: نخست در مجامع عمومی زنان، به‌ویژه کنفرانس‌های کشوری زنان که از 1900 برگزار می‌شدند؛ دوم از طریق شبکه‌های زنان مورد اعتماد؛ سوم در ستون‌های روزنامه‌ی سوسیالیستی زنان به‌نام برابری («Die Gleichheit»). چهارم، اقلیتی فعال از زنان در اتحادیه‌های کارگری که بیش‌ازپیش از منافع کارگران زن دفاع می‌کردند.

 در سال 1892 سهم زنان در اتحادیه‌های کارگری بالغ بر 2 درصد بود – یعنی آن‌ها فقط 1،0 درصد کارگران زن را نمایندگی می‌کردند. بسیاری از اتحادیه‌ها کاملاً از پذیرش زنان خودداری می‌کردند. قراردادهای دستمزدی برای کارگران زن به‌طور متعارف با دستمزدهای پایین‌تر منعقد می‌شد: کارگران زن صنعتی در آغازگاه سده‌ی بیستم فقط بین 40 تا 70 درصد دستمزد مردان را دریافت می‌کردند  .(Wurms 1995: 41)

به‌همین دلیل، فعالانی چون اِما ایرِر (1857–1911) کمپین‌های عضویت ویژه‌ای را  برای کارگران زن سازمان‌یابی و در سال 1905 دبیرخانه مرکزی زنان کارگر را تآسیس کردند که آیدا آلتمن (1862–1935) مدیریت آن را برعهده گرفت. تا سال 1913 سهم زنان در اتحادیه‌ها به 9 درصد افزایش پیدا کرد و شمار کل زنان عضو اتحادیه در طی 20 سال از 4335 نفر به 224000 نفر افزایش یافت. پیشرفت‌های اجتماعی– سیاسی، هم‌چون به‌کرسی نشاندن 10 ساعته‌ کار در روز برای زنان، از جمله نتایج این توانایی سازمان‌یابی بودند  .(Wurms 1995: 68f)

نشریه‌ی برابری ارگان هماهنگ‌کننده و پیونددهنده‌ی تمامی فعالیت‌های جنبش کارگری زنان بود. کلارا زتکتین سردبیری این نشریه را برعهده گرفت که در سال 1892 تأسیس شد و در این نشریه روی تطور بعدی و گسترش نظریه‌ی رهایی زنان کار می‌کرد. تبعات ساختارهای آزاد سازمان‌یابی این بود که نشریه‌ی برابری به‌ مهم‌ترین ارگان سازمان‌یابی جنبش تبدیل شد و سهم به‌سزایی در کُنش سیاسی ایفاء کرد.

تأسیس نشریه‌ی «برابری» ضروری بود چراکه در نشریات حزب یا اتحادیه به‌ندرت اشاره‌ای به جنبش کارگری زنان می‌شد. بسیاری از مردان در جنبش کارگری، فعالیت زنان را حرکتی با ظرفیت شکاف‌برانگیز در درون جنبش تلقی می‌کردند؛ از این‌رو یا به‌طور آشکار با آن مقابله می‌کردند، یا آن را نادیده می‌گرفتند. این واکنش‌ها دلایل متعددی در درون خود جنبش کارگری داشت که مهم‌ترین دلیل آن ناآگاهی‌ در جنبشی  بود که مردان بر آن مسلط بودند. بسیاری از مردان نگران بودند که مبارزات زنان موجب تضعیف موقعیت قدرت سنتی آنان در خانواده و محیط کار شود، چراکه مطالبه‌ی «دستمزد برابر برای کار زنان» تهدیدی مستقیم برای امتیازات شخصی‌شان محسوب می‌شد. دلیل دوم، تمرکز فزاینده‌ی ساختارهای حزبی و اتحادیه‌ای بود. جنبش زنان که در آن زمان به‌طور خودانگیخته شکل گرفته بود و دائماً با این ساختارهای تمرکزگرا به‌ویژه در حزب سوسیال‌دمکرات آلمان (SPD) تنش پیدا می‌کرد. کلارا زتکین در جنبش زنان کارگری زنان از جایگاهی نسبتاً برتر و ویژه‌ای برخوردار بود و از این موقعیت برای پیش‌برد خط‌مشی سیاسی خود استفاده می‌کرد (Eavns 1979: 95, 144f).  بااین‌حال، شکل‌های سازمانی جنبش زنان اساساً بر پایه‌ی دموکراسی از پایین استوار بود که نه فقط این جنبش را از کنترل پلیس حفاظت می‌کرد بلکه از اقتدار و اعمال اتوریته‌ی رهبری حزب نیز جلوگیری می‌کرد.

دلیل سومِ، بروزِ تنش بین حزب و جنبش زنان بود که زتکین و اکثریت جنبش کارگری زنان در کشمکش‌های درونی سوسیال‌دموکراسی به‌تدریج موضعی چپ‌تر اتخاذ کردند. نشریه برابری از اعتصاب توده‌ای حمایت می‌کرد و ازهرگونه «بازنگری» در مارکسیسم انتقاد می‌کرد – فقط انقلاب اجتماعی می‌توانست رهایی نهایی زنان را تضمین کند ) (Richebächer 1982: 229ff .

سمت‌گیری مارکسیستی توضیح‌دهنده‌ی این امر است که چرا زِتکین و رفقایش علی‌رغم سلطه‌ی مردان هم‌چنان بر وحدت جنبش سوسیالیستی پافشاری می‌کردند و از ائتلاف با جنبش بورژوایی زنان مخالفت می‌کردند (Evans 1979: 147ff, Wum 1995). این جدایی مطلق و بی‌چون‌وچرا در آن زمان بیش‌ازپیش مناقشه‌برانگیز بود و حتی از منظر تاریخی نیز ارزیابی‌های متفاوتی درباره‌ی آن وجود دارد. بررسی رناته وُرمس از جنبش بورژوایی زنان در آن بازه‌ی زمانی نشان می‌دهد که اکثریت افراد این جنبش گرایشی میانه‌رو و محافظه‌کارانه داشتند. فدراسیون سراسری انجمن‌های زنان آلمان در سال 1896 با پذیرش گروه‌های سوسیال‌دمکرات مخالفت کرد (Wurms 1995: 48). بر همین اساس نیز این فدراسیون در زمان یورش‌ها و موج ممنوعیت‌ سوسیال‌دمکرات‌ها تقریباً هیچ‌گونه ابراز همبستگی‌ با آن‌ها نکرد. علاوه بر این، انجمن‌های زنان بورژوا معمولاً برای مقابله با فقر زنان کارگر فقط مراسم برای جمع‌آوری خیریه برگزار می‌کردند (Richebächer 1982: 163, 193). از نظر منافع عینی نیز وضعیت متفاوت بود: به‌طور نمونه زنان بورژوا برای حق دارایی شخصی در چارچوب ازدواج مبارزه می‌کردند، اما این مسئله برای زنان کارگر بی‌مالکیت چندان اهمیتی نداشت ــ دغدغه‌ی اصلی آنان ایمنی و حفاظت در محیط کار بود. در شکل رادیکال‌تر جنبش کارگری زنان نه خواستار حق مالکیت بر دارایی خصوصی بلکه لغو کامل مالکیت خصوصی بود. با این‌حال، شاخه‌ی رادیکال جنبش بورژوایی زنان با وجود تفاوت‌های منافع، آماده‌ی همکاری بر سر اصولی مشترک هم‌چون حق رأی زنان بود.

اما کلارا زتکین با هم‌کاری در این زمینه مخالفت کرد. نگرانی او این بود که جنبش تازه‌تأسیس کارگری زنان جذب و دنباله‌رو جنبش فراگیرتر بورژوازی شود و در نتیجه گرایش‌های رفرمیستی در کل جنبش کارگری تقویت شود. این امر نشان‌دهنده‌ی یک تناقض بود: پیوند تنگاتنگ میان چشم‌انداز سوسیالیستی و آزادی زنان از یک‌سو موجب شد که حزب سوسیال‌دموکرات در میان کلیه‌ی  احزاب پیشروترین مواضع در زمینه‌ی رهایی زنان را اتخاذ کرده بود اما از سوی دیگر، همین پیوند باعث ‌شد که مطالبات ویژه‌ی زنان اغلب در برابر مطالبات طبقاتی عمومی‌تر نادیده گرفته شود. به‌عنوان نمونه، نگرش پدرسالارانه‌ی مردان در جنبش کارگری فقط با ملاحظات تاکتیکی مورد انتقاد قرار می‌گرفت Richebächer 1982: 148-154)).

با این‌همه، جنبش کارگری زنان در بستر جنبش کارگری به‌تدریج جایگاه خود را تثبیت کرد. محافل کتاب‌خوانی، جلسات فرهنگی، دوره‌های آموزشی  برای سخن‌وری زنان همراه با شیوه‌های آموزشی نوین، اعتمادبه‌نفس زنان مبارز را بیش‌ازپیش تقویت کرد  – پس از مدت کوتاهی جنبش آن‌قدر قوی شد که توانست به‌طور فعال در مبارزات انتخاباتی دخالت، اعتصاب‌ها را سازمان‌یابی یا از آن‌ها از طریق کارزارهای بایکوت حمایت کند. این فعالیت‌ها قدرت تأثیرگذاری جنبش را افزایش داد و زنان بیش‌تری را به صفوف آن جذب کرد: شمار اعضای جنبش کارگری زنان در سال 1907 بالغ بر حدود 11 هزار نفر بود، همین نرخ در سال 1910 به 82 هزار نفر افزایش پیدا کرد (Richebächer 1982: 247).

رشد و شکوفایی این جنبش با اصلاح قانون انجمن‌ها در سال 1899 تسهیل شد. در آن زمان محدودیت‌هایی که بر فعالیت انجمن‌های سیاسی وجود داشت، لغو شد و انجمن‌های انتخاباتی سوسیال‌دموکرات اکنون می‌توانستند به‌طور رسمی فعالیت کنند. در سال 1908 نیز قانونی واحد برای انجمن‌های سراسری تصویب شد و از آن پس زنان در آلمان نیز حق سیاسی سازمان‌یابی دست یافتند. بنابراین، آنان می‌توانستند عضو حزب سوسیال‌دموکرات شوند؛ حزبی که تا آن زمان عملاً یک حزب مردانه بود و بخش زنان آن غیرقانونی بود.

اما این وضعیت قانونی جدید، پرسش‌هایی را نیز مطرح کرد: آیا جنبش مستقل زنان باید منحل شود تا زنان به‌عنوان اعضایی با حقوق برابر با مردان در حزب پذیرفته شوند؟ چگونه می‌شد مانع از آن شد که زنان در درون حزب صرفاً در اقلیت بمانند و نظراتشان نادیده گرفته شود؟

از آن‌جا که جنبش کارگری زنان همواره خود را بخشی جدایی‌ناپذیر از سوسیال‌دموکراسی می‌دانست، تصمیم به ادغام گرفت. آنان توانستند کرسی‌ای ویژه برای زنان در هیئت رئیسه‌ی حزب به‌دست آورند و هم‌چنین توصیه شد که در کنگره‌های حزبی، هر ناحیه‌ای که چندین نماینده دارد، دست‌کم یک زن را به این نشست‌ها بفرستد. علاوه بر این «دفتر ویژه‌ی زنان» در کنار هیئت رئیسه‌ی حزب ایجاد شد.

با این‌حال، این مقررات فقط یک راه‌حل حداقلی و نمایشی بودند؛ از این‌رو در بسیاری از نقاط، انجمن‌های آموزشی زنان هم‌چنان به فعالیت خود ادامه دادند. هم‌چنین تصمیم گرفته شد که کنفرانس‌های زنان در سطح ایالتی نیز به کار خود ادامه دهند.

اما در این میان نخستین تنش‌ها شکل گرفتند. هیئت رئیسه‌ی حزب سوسیال‌دموکرات (SPD) در سال 1909، «کنفرانس مستقل زنان» را به‌دليل تشکيلاتی لغو کرد. پس از اعتراضات گسترده، در سال 1911 بار دیگر کنفرانسی برگزار شد، اما این بار فقط برای زنانی که به‌عنوان نماینده‌ی رسمی حزب در کنگره حضور داشتند.

ادغام زنان در ساختارهای رسمی حزب از یک سو به‌معنای برابری بود اما از سوی دیگر، همراه با تلاش‌هایی برای کنترل و انضباط‌دهی به جنبش و در نتیجه از دست رفتن تدریجی اشکال خودگردان و دموکراسی از پائین بود که در جنبش زنان وجود داشت .(Richebacher 1982: 255–265)

این اشکال سیاسی  که با دیدگاه‌های انقلابی نیز پیوند داشتند، در حزبی که هر چه بيش‌تر زیر سلطه‌ی کارگزاران و بوروکرات‌ها قرار می‌گرفت، به‌تدریج به حاشیه رانده شدند. روند کاملا مشابه‌ای را در جنبش کارگری جوانان مشاهده می‌کنیم که پس از رفرم قانون انجمن‌ها در سال 1908 استقلال خود را از دست داد.

با این‌حال، زنان علی‌رغم محدودیت‌ها، پس از پیوستن به ساختارهای رسمی سوسیال‌دموکراتیک توانستند مبارزات خود را ادامه دهند و شمار اعضای خود را به‌طور چشم‌گیری افزایش دهند؛ امری که باعث شد سهم زنان در کل حزب نیز بالا برود. این موضوع به نوبه خود نیروی تازه‌ای به سیاست مستقل زنان بخشید. به‌عنوان نمونه، در سال 1914، علی‌رغم مقاومت هیئت‌رئیسه حزب، برگزاری کارزار روز بین‌المللی زن به تصویب رسید ــ زنان از شکست خود در مناقشه مربوط به کنفرانس زنان در سال 1909 درس گرفته بودند.

با این‌حال، جنگ جهانی برای جنبش کارگری زنان نقطه‌ی عطفی بود. کلارا زتکین  به‌دلیل موضع انتقادی‌اش نسبت به جنگ،  در سال 1917 از سمت خود به‌عنوان سردبیرنشریه‌ی «برابری» برکنار شد. در نهایت، انشقاق درون حزب سوسیال‌دموکرات موجب شد، جنبش کارگری زنان نیز به دو شاخه تقسیم شود: شاخه‌ای رادیکال و کمونیستی، و شاخه‌ای دیگر رفرمیست و سوسیال‌دموکرات.

رادیکالیسم در عمل یا رادیکالیسمِ در حرف؟

نگاهی به جنبش زنان از پیش برخی گرایش‌ها به سمت ادغام و بوروکراتیزه‌شدن سوسیال‌دموکراسی را نشان می‌دهد. حتی اخراج سوسیال‌انقلابیونی نظیر  موست و هاسل‌مان در سال 1880 نشان داد که روند رادیکال‌شدن سوسیال‌دموکراسی در دوران ممنوعیت نیز محدودیت‌هایی داشت: در بخش‌هایی از حزب، اصولاً نوعی بی‌میلی نسبت به شیوه‌های مبارزه‌ی سوسیال‌انقلابی وجود داشت.

روش‌هایی مانند خراب‌کاری، آسیب‌رساندن به اموال، شورش عمومی و شیوه‌های مشابه که در مراحل اولیه و سازمان‌یافته‌ی جنبش کارگری امری عادی بود، با گسترش مارکسیسم به‌تدریج از ابزارهای مبارزه‌ی سوسیالیستی کنار گذاشته شدند. هیچ‌گاه بحث گسترده‌ای درباره‌ی این تغییر صورت نگرفت. در قطعنامه‌ای که در سال 1887 علیه آنارشیسم تصویب شد، اگرچه تروریسم محکوم شد اما رابطه‌ی بین اشکال قانونی و غیرقانونی مبارزه روشن نشد. به‌تدریج و به‌طور ضمنی تمرکز بر ابزارهای مشخصاً قانونی تثبیت شد. دوران ممنوعیت به‌ویژه کار پارلمانی را فقط به‌عنوان تریبون قانونی برای تبلیغ عمومی تقویت کرد. پارلمانتاریست‌ها ابتدا به‌صورت غیررسمی و سپس رسماً رهبری حزب را به دست گرفتند که  در عین‌حال به‌معنای تمرکز قدرت نیز بود. از آن‌جایی که وجود فهرست اعضا ممنوع بود، فقط معیار سنجش گسترده و نفوذ جنبش، نتایج انتخابات محسوب می‌شد. پیروزی‌های انتخاباتی نیز این تصور را تقویت می‌کرد که جنبش به‌تدریج و بدون تنش جدی در حال گسترش است. هم‌هنگام این سوء‌برداشت نیز شکل گرفت که نتایج انتخابات بازتابی واقعی از توان مبارزاتی جنبش یا میزان وفاداری هواداران است در حالی‌که انتخابات مجلس در واقع بیش‌تر تصویری سطحی از این وضعیت را ارائه می‌کرد. شرکت در انتخابات به‌عنوان یک سوسیالیست ــ به‌دلیل رأِی‌گیری مخفی نه ریسکی و نه تبعات خاصی به‌همراه داشت، در مقابل، اشکال دیگر کنش سیاسی به‌طور نمونه اعتصاب‌ات می‌توانستند به اخراج از کار یا پیامدهای سنگین‌تر منجر شوند.

شرکت در انتخابات به‌عنوان یک سوسیالیست ــ به‌دلیل رأِی‌گیری مخفی نه ریسکی و نه تبعات خاصی به‌همراه داشت، در مقابل، اشکال دیگر کنش سیاسی به‌طور نمونه اعتصابات می‌توانستند به اخراج از کار یا پیامدهای سنگین‌تر منجر شوند. همین امر توضیح می‌دهد که چرا بسیاری از سوسیال‌دموکرات‌ها در دهه‌های بعد، هیج توجهی به مطالبه‌ی «اعتصابات سیاسی» نکردند.

بدین‌ترتیب، در حالی که جنبش سوسیالیستی در نظریه رادیکال‌تر می‌شد، در کُنش سیاسی گرایش‌های معکوسی نیز وجود داشت که رویکردی رفرمیستی و پارلمان‌تاریستی را تقویت می‌کردند. بنابراین دوران «قانون ضد سوسیالیست‌ها» را نمی‌توان صرفاً مرحله‌ای «قهرمانانه» از مبارزه دانست؛ همان‌طور که پذیرش مارکسیسم نیز از همان آغاز، نه صرفاً نوعی رادیکالیسم در حرف و بی‌اثر بود و نه نشانه‌ی چرخشی اقتدارگرایانه. به‌طور هم‌هنگام گرایشات برای ادغام در ساختار سیاسی و گرایشات رادیکال وجود داشتند. با این وجود تضادهای میان این دو گرایش به‌طور منسجم مطرح ‌نشدند و یا اغلب بحثی پیرامون آن‌ها شکل نگرفت، چراکه چنین امری  به‌دلیل غیرقانونی بودن فعالیت‌ها امکان‌پذیر نبود. فقط پس از لغو این قانون بود که در درون سوسیال‌دموکراسی جریان‌هایی شکل گرفتند که سمت‌گیری و شیوه‌های مبارزاتی متفاوتی را مطالبه می‌کردند.

اعتصاب معدن‌چیان سال 1889 و پایان دوران ممنوعیت

سال 1890 هم «قوانین ضد سوسیالیست‌ها» لغو شد و هم بیسمارک استعفا داد؛ دو رخدادی که برای جنبش سوسیالیستی موفقیتی بزرگ به‌شمار می‌رفتند و هواداران آن، این موفقیت را نتیجه‌ی «سیاست خردمندانه و پیگیر» خود می‌دانستند.

دلیل رسمی پایان ممنوعیت، امتناع محافظه‌کاران از تمدید دوباره‌ی قوانین قبلی در مجلس بود. آنان خواستار تشدید این قوانین بودند اما اکثریت لازم را به دست نیاوردند و تبعات این امر به پایان رسیدن دوره‌ی ممنوعیت بود. این اختلاف و دودستگی در میان بورژوازی به سود کارگران تمام شد. استعفای بیسمارک نیز نتیجه‌ی همین تنش‌ها بود. پس از به تخت سلطنت نشستن قیصر جوان، ویلهلم دوم در سال 1888، نفوذ بیسمارک کاهش یافت. او می‌کوشید با اتخاذ سیاستی ضدسوسیالیستیِ سخت‌تر دوباره قدرت خود را تثبیت کند اما شکست خورد. زیرا سیاست دوگانه‌ی او – یعنی ترکیب سرکوب با اعطای امتیازها به منظور نابودی جنبش سوسیالیستی– بی‌ثمر از آب درآمده بود.

در کنار پایداری خودِ جنبش و اختلافات درونی طبقه‌ی بورژوا، عامل سوم و تعیین‌کننده‌ای نیز در سقوط قوانین ضدسوسیالیستی نقش داشت: اعتصابات بزرگ سال‌های 1888 و 1889.

آغاز موج اعتصابات با مجموعه‌ای از اعتراضات در صنعت ساختمان و نیز اعتصاب‌های به‌ویژه سخت و گسترده‌ی کارگران قالب‌ریز در ریخته‌گری‌های سراسر کشور همراه بود. نقطه‌ی اوج این ناآرامی‌ها، اعتصاب عظیم معدن‌چیان در منطقه‌ی رور بود که حدود 100000 معدن‌چی در آن شرکت کردند. دیتِر اشنایدر این اعتصاب را چنین توصیف می‌کند:

«اعتصاب معدن‌چیان شورشی بود خودانگیخته و بی‌برنامه برعلیه شرایطی توصیف‌ناپذیر. این اعتصاب سراسر منطقه‌ی رور را در بر گرفت، سپس به معادن دیگر سرایت کرد و مورد حمایت و استقبال بیش‌ازپیش عمومی قرار گرفت. هیئتی از نمایندگان کارگران به ملاقات قیصر رفتند و سرانجام با چند اصلاح جزئی و وعده‌های دولتی این اعتصاب پایان گرفت؛ وعده‌هایی که قدرت مطلق صاحبان معادن را به‌چالش نکشید و برای کارگران بی‌حق‌وحقوق نیز ارزش چندانی نداشت» (Schneider 1971: 44).

اعتصاب معدن‌چیان کاملاً غیرمنتظره بود و از بخشی آغاز شد که پیش‌تر در جنبش کارگری مورد توجه قرار نگرفته بود. در منطقه‌ی رور هیچ اتحادیه‌ای وجود نداشت و جنبش سوسیالیستی نفوذ و تأثیرگذاری بسیار کمی داشت. یکی از دلایل این امر، پیشینه‌ی مذهبی و کاتولیک این منطقه بود، اما عامل مهم‌تر، سیاست سخت‌گیرانه و خودکامه‌ی مالکان معادن و کارفرمایانی بود که با هرگونه امتیازدهی یا مذاکره به‌شدت مخالفت می‌کردند. آن‌ها بر این باور بودند که کارخانه قلمرو شخصی آن‌هاست و هرگونه دخالت یا اعتراض از سوی کارگران باید با قاطعیت سرکوب شود. در نتیجه، در زمان بروز هرگونه تنش یا اختلاف، بلافاصله با اخراج دسته‌جمعی کارگران یا دخالت پلیس واکنش نشان می‌دادند. در کارخانه‌ی کروپ در اسن و دیگر مؤسسات، این طرز فکر گاهی با تلاش‌هایی برای جلب رضایت و وابستگی کارگران همراه بود، به‌طور نمونه ساخت خانه‌های سازمانی، پرداخت پاداش‌ها و ارائه مزایایی که بستگی به وفاداری کارگران به کارفرمایان داشت. این سیاست پدرسالارانه به‌ویژه در صنایع معدن، ذوب فلز و فولاد رایج بود. برخلاف تصور رایج، صنایع بزرگ صنعتی زادگاه جنبش کارگری نبودند، چراکه این صنایع  عرصه‌ای جدید و بسیار پرتنش به‌شمار می‌رفتند که جنبش کارگری فقط به‌تدریج توانست در آن نفوذ کند. در بسیاری از مناطق، این نفوذ تازه پس از پایان جنگ جهانی اول ممکن شد و تا آن زمان، کارگاه‌های کوچک و کارگاه‌های صنعت‌گران افزارمند هم‌چنان پایگاه اصلی جنبش‌ کارگری بودند.

کارفرمایان با این سیاست سخت‌گیرانه می‌خواستند کنترل کامل بر روند کار داشته باشند و گمان می‌کردند می‌توانند سرعت کار و میزان بهره‌وری را بدون توجه به پیامدهای انسانی افزایش دهند. این نگرش تا آن‌جا پیش رفت که حتی درخواست‌های کارگران برای افزایش ایمنی در محیط کار نیز نادیده گرفته شد و در نتیجه، جان بسیاری از کارگران به خطر افتاد. با این‌حال، در سال 1889، مالکان معادن شاهد این بودند که سیاست آن‌ها منجر به شکل‌گیری مقاومتی گسترده و کنترل‌ناپذیر شده است چراکه کارگران دیگر هیچ راهی جز اعتراض و اعتصاب برای دفاع از جان و به‌کرسی‌نشاندن مطالبات‌شان نداشتند.

هرچند اعتصاب‌های کارگران معدن برای تحقق فوری مطالبات‌شان، به‌طور نمونه هشت ساعت کار در روز، افزایش دست‌مزد، مشارکت در تصمیم‌گیری‌های کارخانه و بهبود شرایط ایمنی شکست خوردند اما فضای سیاسی امپراتوری را به‌طور چشم‌گیری تغییر دادند. این نخستین اعتصاب گسترده در معادن زغال‌سنگ رور، نمایش قدرتی بود که یک‌بار برای همیشه نشان داد که تعارض میان سرمایه و کار را نمی‌توان صرفاً با سرکوب و مداخله‌ی پلیس حل کرد. قانون ضد سوسیالیست‌ها که برای مهار جنبش کارگری وضع شده بود درعمل شکست خورد. درست در منطقه‌ای که سرمایه‌داران تصور می‌کردند همه‌چیز را کاملاً در کنترل دارند، ناچار شدند شورشی با ابعادی غیرقابل پیش‌بینی را تجربه کنند.

جنبش دیگر کارگری – توضیحی درباره‌ی رابطه‌ی بدنه و سازمان 

جنبش کارگری سازمان‌یافته در اصل مشروعیت و قانونی شدن خود را تا حد زیادی مدیون شورشی بود که کاملاً خارج از حوزه‌ی نفوذش روی داده بود. این تناقض، یکی از دلایلی است که تاریخ‌نگار «کارل هاینتس روتس» برای تأیید نظریه‌اش از «جنبش دیگر کارگری » صحبت می‌کند .(Roth 1974)

در کتابی با همین عنوان، روتس این «جنبش دیگر» را به‌صورت زنجیره‌ای از چرخه‌های مبارزه در سطح کارخانه‌ها توصیف می‌کند که می‌توانستند به شورش و قیام منتج شوند. حاملان و شرکت‌کنندگان اصلی این جنبش، عمدتاً کارگران غیرماهر و بی‌سواد بودند – از جمله کارگران زن و نیز کارگران مهاجر که از زمان امپراتوری قیصری وجود داشتند.

در مقابلِ این جنبش خودانگیخته، روتس «جنبش کارگری سازمان‌یافته‌ی حرفه‌ای» را قرار می‌دهد – جنبشی متشکل از احزاب و اتحادیه‌های کارگری که پایه‌ی اجتماعی آن عمدتاً کارگران ماهر مرد بودند. اگرچه این جنبش حرفه‌ای تلاش می‌کرد، نیروی کار خود را تا آن میزانی که ممکن بود گران بفروشد و در نتیجه در برابر سرمایه مقاومت زیادی نشان می‌داد اما به‌گفته‌ی روتس، دراصل خود را با کار و با ارزش مصرفی محصول خود هویت‌یابی می‌کرد. آرمان‌شهری این هویت‌یابی در بهترین حالت چیزی جز تصاحب شیوه‌ی موجود تولید سرمایه‌داری در شکل الگوهای گوناگون خودمدیریتی نبود.

در مقابل، «جنبش دیگر» به‌دلیل سطح پایین مهارت‌های بدنه‌ و استثمار مداوم آنان، نمی‌توانست خود را با روند کار یا محصولاتش هویت‌یابی کند. بنابراین، شورش‌های آن‌ها سرشار از نفرت نسبت به خودِ کار بود. هدف این شورش‌ها، در گرایش کلی امحای اشکال موجود تولید و دگرگون‌سازی ریشه‌ای جامعه بود – جامعه‌ای که نمی‌خواست شرایط تولید موجود را بپذیرد بلکه قصد داشت آن‌ها را به‌کلی از نو سازمان دهد.

به‌ویژه رابطه‌ی این دو جنبش با دولت کاملاً متفاوت بود: در حالی‌که سازمان‌های حرفه‌ای، دولت را به‌عنوان نهادی برنامه‌ریز می‌پذیرفتند، «جنبش دیگر کارگری» دولت را اصلی‌ترین مانع می‌دانست و با آن به‌طور بنیادی در ستیز بود.

روتس بیان سیاسی جنبش دیگر کارگری را در مبارزات کارگران در کارخانه‌ها و خیزش‌های خودانگیخته‌ نظیر اعتصاب کارگران معدن در سال 1889 ارزیابی می‌کند. تبعات انقلاب نوامبر این بود که بخش دیگر جنبش کارگری سازمان‌های رسمی خود را ایجاد کرد. روتس در این زمینه از جمله به حزب کمونیست کارگران آلمان (KAPD) اشاره می‌کند، حزبی که ریشه در سنت‌های آنارکوسندیکالیستی داشت و اغلب به‌منزله‌ی بن‌بستی چپ‌گرایانه تعبیر می‌شد.

واکاوی روتس، واکاوی‌ای غیرمتعارف است و در تضاد با خوانش‌های رایج مارکسیستی و سوسیال‌دموکراتیک قرار دارد. این تفسیرهای غالب، با وجود اختلافات درونی، عموماً نگرشی مثبت به جنبش کارگریِ سازمان‌یافته دارند و برای آن اولویت‌ قائل می‌شوند. روتس در این میان شکاف بزرگی را در تاریخ جنبش کارگری نشان می‌دهد: روایت‌های کلان این تاریخ عمدتاً روایت‌هایی سازمان‌محورند که در آن‌ها کارگران را نه به‌عنوان کنشگران تاریخ بلکه صرفاً به‌مثابه‌ی پس‌زمینه یا نیرویی قابل هدایت از سوی احزاب و اتحادیه‌های گوناگون مدنظر گرفته می‌شوند. دعوی روتس مبتنی بر در مرکز توجه قرار دادن کارگران الهام گرفته از اوپراییسم است، جریانی از مارکسیسم که در سال‌های 1960 و 1970 در ایتالیا شکل گرفت. یکی از مؤلفه‌های اصلی این جریان منتج از تنش‌های دائمی بین نمایندگان جنبش کارگری در اتحادیه‌ها و احزاب از یک‌سو و نمایندگان کارگران در خود کارخانه‌ها بود. این جریان نوعی هم‌کاری میان روشنفکران و کارگران را عملی کرد، همکاری‌ای که در آلمان اغلب مطالبه می‌شد اما به‌ندرت تحقق یافت، هم‌کاری‌ای که در پی گسست‌ها و جنبش اجتماعی و سیاسی سال‌های 1960 شکل گرفت، جنبشی که در کنار «جنبش دانشجویی» شامل اعتصابات خودانگیخته و غیررسمی کارگران نیز بود.

تمرکز رویکرد اوپراییسم در حوزه‌ی کارخانه به‌عنوان عرصه‌ی واقعی بروز تضاد طبقاتی بین سرمایه و کار است. در این حوزه مبارزاتی شکل می‌گیرند که در عین‌حال به‌طور هم‌هنگام بیان‌گر جابجایی فرامنطقه‌ای منافع سرمایه یا ترکیب طبقاتی کارگران هستند. از این منظر، این رویکرد نه فقط به درگیری‌های محدود و محلی در کارخانه‌ها بلکه به چرخه‌های مبارزاتی در مقیاس‌های گسترده‌تر و در بازه‌های زمانی چندساله نیز می‌پردازد؛ به‌عنوان نمونه در شکل موج‌های اعتصاب. این چرخه‌های مبارزه هرچند در تاریخ‌نگاری سنتیِ اتحادیه‌های کارگری نیز حضوری کمابیش مداوم دارند اما در روایت‌های رایج عمدتاً به‌مثابه‌ی مواد خامی در نظر گرفته می‌شوند که جنبش سازمان‌یافته در واکنش به آن‌ها عمل می‌کند.

روتس به‌درستی از غفلت مبارزات درون کارخانه‌ای و چرخه‌های آن انتقاد می‌کند. بسیاری از نمونه‌هایی که او تحلیل می‌کند نه از سر همدلی سیاسی با جمهوری دمکراتیک آلمان اما برگرفته از ادبیات این کشور است. علی‌رغم آن‌که خوانش و تفسیر مارکسیست – لنینیستی این ادبیات، شکل افراطی از حرفه‌گرایی آوانگارد را بازنمایی می‌کنند اما داده‌های تجربی و تاریخیِ موجود در مطالعات محلیِ آلمان شرقی به‌مراتب غنی‌تر از یافته‌های پژوهش‌های مشابه در آلمان غربی است.  عدم توجه  آکادمیک نسبت به جنبش کارگری منجر به ادامه‌ی این کاستی‌های پژوهشی تا امروز شده است. این امر یکی از دلایلی است که موجب می‌شود حتی این بازنمایی کلی نیز نتواند تحلیلی جامع و منسجم از چرخه‌های مبارزه در جنبش کارگری ارائه کند یا بدان ارجاع دهد.

با این‌حال، دلیل دیگری نیز وجود دارد: تردیدهایی جدی درباره‌ی این ادعا وجود دارد که جنبش‌هایی که در آثار روتس به‌صورت کاملاً متضاد و در تقابلی خصمانه با یکدیگر توصیف شده‌اند، واقعاً به همین شکل وجود داشته باشند. در بسیاری از موارد می‌توان این پرسش را مطرح کرد که آیا «جنبش دیگر» که در اعتصاب‌های خودانگیخته خود را نشان می‌دهد، در واقع همان پایه‌ی جنبش کارگری سازمان‌یافته نیست که در برهه‌ای تاریخی از نمایندگان خود ناراضی بوده است.

در برخی موارد از جمله در انقلاب نوامبر می‌توان این همپوشانی‌ها را به‌طور مستقیم نشان داد. علاوه بر این، میان این اشکال نیز کنش و واکنش متقابل وجود داشته است ؛ برای نمونه در اعتصاب معدن‌کاران در سال 1889، شکل خودانگیخته و غیرقانونیِ جنبش به قانونی‌شدن شکل مبتنی بر نمایندگی منجر شد. روتس این روابط را توضیح می‌دهد اما آن‌ها را همواره به‌مثابه نوعی کنترل جنبش حرفه‌ای بر «جنبش دیگر» تفسیر می‌کند.

با این‌حال، این پرسش هم‌چنان مطرح است که آیا در این‌جا واقعاً یک جنبش بر جنبش دیگری مسلط است، یا آن‌که با تعارضات نمایندگی در درون جنبشی مواجه‌ایم که علی‌رغم شکاف‌های درونی، هم‌چنان باید به‌عنوان یک جنبش محسوب شود.

این مسئله پرسش بنیادی‌تری را مطرح می‌کند: آیا «جنبش کارگری دیگر» که عمدتاً به‌صورت محلی، خودانگیخته و غیرسازمان‌یافته فعالیت می‌کند و فاقد نمادها، نظریه‌ها یا تاکتیک‌های مشترک است، اصولاً می‌تواند به‌عنوان یک جنبش منسجم تلقی شود؟ تعریفی که در ابتدای این کتاب ارائه شده، پاسخی مثبت به این پرسش می‌دهد: هرجا که کارگران دست به فعالیت بزنند، جنبش کارگری وجود دارد. با این‌حال، این پرسش مطرح است که آیا می‌توان برخی اشکال اعتراض را از این کلیت جدا کرد و آن‌ها را به‌عنوان جنبشی مستقل در نظر گرفت.

پرداختن به این موضوع ساده نیست؛ هم در روایت کلاسیکی که فقط افراد سازمان‌یافته را «جنبش سیاسی» می‌داند، و هم در برخی دیدگاه‌های چپ رادیکال که برعکس، فقط افراد غیرسازمان‌یافته و کارگران پراکنده را «جنبش واقعی» معرفی می‌کنند. مشکل قضیه این است که در این نگاه، خطرِ رمانتیزه‌کردن کنش‌های خودانگیخته به‌وجود می‌آید: سازمان رد می‌شود، لنینیسم به‌عنوان پاسخی اقتدارگرایانه کنار گذاشته می‌شود یا اصولاً نشانه‌ای از فساد تلقی می‌شود. در نتیجه، تناقض‌های واقعی درون جنبش‌های مردمی نه حل می‌شوند و نه حتی جدی گرفته می‌شوند، بلکه عملاً دور زده می‌شوند.

از سوی دیگر، همان کارگران معدنی که سال 1889 در منطقه‌ی رور اعتصاب بزرگی راه انداختند، مشکلی نداشتند که هیئتی را نزد قیصر بفرستند و او را به‌عنوان «رئیس عالی معادن» به رسمیت بشناسند. حتی یکی از همین نمایندگان بعدها از بنیان‌گذاران اولین اتحادیه‌ی معدن‌کاران شد. بنابراین، اعتراض‌های خودانگیخته و حتی خشونت‌آمیز همیشه به معنای ضدیت با اقتدارگرایان نیستند. در واقع، از دل این حرکت‌های خودانگیخته، اغلب رهبران و نمایندگان جدیدی شکل می‌گیرند. به‌ویژه در شرایط بحرانی، افراد حاضر در اعتراض‌ها معمولاً آماده‌اند پیشنهادهایی را که «از بالا» ارائه می‌شود، بپذیرند. به همین دلیل است که این نوع اعتراض‌ها بارها به‌سمت مسیرهای رسمی‌تر مثل قوانین کار و سازوکارهای نهادیِنه‌شده اختلاف هدایت شده‌اند.

در واقع نکته‌ی اصلی در بحث «جنبش کارگری دیگر» همان تضاد میان سرمایه و کار مزدی است؛ تضادی که بیش‌تر در محل کار (مثلاً کارخانه) خود را نشان می‌دهد، نه در اتحادیه‌ها یا پارلمان.

این‌که این تضاد را فقط به تقابل بین سازمان‌های کارگری و سرمایه محدود کنیم، هم یک خطای تاریخی است و هم بازتاب نوعی طرز فکر که در خودِ این سازمان‌ها شکل گرفته است. در واقع جنبش کارگری آلمان حتی در دوران اوجش نیز مورد انتقاد بود، چون سازمان را به هدفی مستقل تبدیل کرده و سیاست سوسیالیستی را از بالا تعریف می‌کرد. این نگاه ریشه‌هایش در اندیشه‌های لاسال بود که در دوران ممنوعیت‌ها تقویت شد و در دو دهه‌ی قبل از جنگ جهانی اول به اوج رسید.

الکل و سوسیالیسم نگاهی به زندگی روزمره و سیاست

نمی‌توان تاریخ مبارزات طبقاتی را فقط به فعالیت احزاب و سازمان‌ها محدود کرد. ایده‌ی «جنبش کارگری دیگر» دقیقاً نشان می‌دهد که چنین نگاهی ناقص است. اما حتی اگر فقط به کارگران در محیط کار نگاه کنیم، باز هم تصویر کاملی به دست نمی‌آید. چون محل کار فقط بخشی از زندگی کارگران بود؛ بخش دیگر هم زندگی خصوصی آن‌ها بود.

مدت‌ها قبل از سال 1968 هم زندگی خصوصی جنبه‌ی سیاسی داشت. سلسله‌مراتب اجتماعی، روابط میان زن و مرد، و معیارهای مربوط به «عادی» و «غیرعادی» همه در مرز بین کار و اوقات فراغت شکل می‌گرفتند و مدام این مرز را زیر پا می‌گذاشتند. در نگاهی دقیق‌تر می‌بینیم که جدا کردن «اوقات فراغت» از «زمان کار» چیز نسبتاً جدیدی است.

در قرون وسطی و اوایل دوران جدید، چنین جدایی‌ای اصلاً وجود نداشت. کارآموزان پیشه‌ور با استادشان زندگی می‌کردند، با او غذا می‌خوردند و همان نوشیدنی (مثل آبجو) را می‌نوشیدند. اما وقتی تعداد آن‌ها زیاد شد و دیگر سر سفره استادکار جای کافی برای آن‌ها نبود، مجبور شدند، جدا زندگی کنند. از این‌جا به بعد، آن‌ها زندگی اجتماعی مستقلی پیدا کردند که بعدها به شکل‌گیری زندگی سیاسی مستقل هم منجر شد.

این‌که چه کسانی با هم غذا می‌خورند یا نوشابه می‌نوشند، برای فهم ساختارهای اجتماعی و سیاسی خیلی مهم است. به همین دلیل در این‌جا به‌طور خلاصه به نقش الکل در جنبش کارگری می‌پردازیم. این بحث کوتاه جای یک تاریخ کامل از طبقه‌ی کارگر را نمی‌گیرد، اما نشان می‌دهد که چگونه یک فرهنگ روزمره‌ی کارگری شکل گرفت؛ فرهنگی که پایه‌ی هم سازمان‌های سوسیالیستی و هم کنش‌های سیاسی خودانگیخته بود.

شاید عجیب به نظر برسد که الکل نقش مهمی در این فرهنگ داشته است ، چون سیاست سوسیالیستی معمولاً به‌عنوان چیزی جدی، منظم و حتی ضدلذت دیده می‌شود. مثلاً کارل کائوتسکی گفته بود: «مشروب دشمن است!» اما با این‌حال او  کاملاً مخالف نوشیدن الکل نبود ولی از آن انتقاد می‌کرد و درعین‌حال از فرهنگ میخانه‌ایِ کارگران هم دفاع می‌کرد.

رابطه‌ی پیچیده‌ی بین الکل و جنبش کارگری در آلمان به زمان شکل‌گیری سرمایه‌داری برمی‌گردد. مثلاً رهایی دهقانان در پروس در سال 1807 یکی از عوامل مهم صنعتی‌سازی بود. اما نکته‌ای که کم‌تر به آن پرداخته شده است، این است که دهقانان مجبور بودند با پرداخت پول زیاد خودشان را آزاد کنند. این پول بعداً به سرمایه‌ای تبدیل شد که مالکان زمین با آن صنایع اولیه‌ای مثل تولید مشروب را راه انداختند.

در این شرایط، مشروب نقش مهمی در شکل‌گیری سرمایه‌داری داشت؛ چون به ایجاد طبقه‌ای از کارگران مزدبگیر بدون مالکیت کمک کرد. الکل را زمین‌داران بزرگ تولید می‌کردند و کارگران آن را مصرف می‌کردند، چه در مزارع و کارگاه‌ها، چه بعدها در کارخانه‌ها.

در آن زمان، کار روزانه ممکن بود تا 15 ساعت طول بکشد. این سؤال پیش می‌آید که کارگران چطور چنین شرایطی را تحمل می‌کردند. پاسخ ساده است: با مشروب. مصرف الکل در محل کار در اوایل سده‌ی نوزدهم کاملاً عادی بود. الکل باعث می‌شد کارگران درد، خستگی و حتی گذر زمان را کم‌تر حس کنند. به‌طور نمونه گرمای شدید کوره‌ها یا سرمای شدید زمستان را راحت‌تر تحمل کنند.

کارفرمایان اولیه هم عمداً این وضعیت را تشویق می‌کردند، چون کارگران مست می‌توانستند بیش‌تر کار کنند و کم‌تر اعتراض کنند. در عین‌حال، مصرف زیاد الکل باعث می‌شد، همبستگی بین کارگران تضعیف شود و امکان سازماندهی یا اعتصاب کاهش پیدا کند.

در نهایت، اگر هم اعتراضی شکل می‌گرفت، معمولاً خودانگیخته و کوتاه‌مدت بود و با دادن مشروب رایگان به‌راحتی فروکش می‌کرد. مثلاً در شورش بافندگان شیلزی، برخی کارفرمایان دقیقاً از همین روش استفاده کردند. هر کسی که به‌موقع «دست‌ودل‌بازانه» مشروب در اختیار کارگران می‌گذاشت، می‌توانست از خشم استثمارشدگان در امان بماند.

در عین‌حال از الکل سود قابل‌توجهی به‌دست می‌آمد. فقط تولیدکنندگان روستاییِ از فروش مشروب سود نمی‌بردند، بلکه سایر شاخه‌های صنعتی نیز از فروش آن – به‌ویژه در محل کار – سود چشم‌گیری داشتند. در بسیاری موارد، مشروب حتی به‌طور غیرمستقیم به‌عنوان بخشی از دستمزد پرداخت می‌شد. (Hübner 1988: 66)

با توجه به چنین شرایطی، جای تعجب نیست که در آغاز سده‌ی نوزدهم از نوعی «طاعون مشروب‌خواری» در میان طبقه‌ی کارگر سخن گفته می‌شد. از حدود 1830، نخستین جنبش‌های ضد نوشیدن الکل از درون محافل کلیسایی و بورژوایی شکل گرفتند که خواستار ترک کامل مصرف الکل بودند. با این‌حال، این فراخوان‌ها همواره متوجه مصرف‌کنندگان بود و هرگز تولیدکنندگان الکل را هدف قرار نمی‌داد. به‌سبب خصلت پدرسالارانه و حامیِ نظم دولتی، این جنبش برای کارگران تردیدبرانگیز و نامقبول بود؛ در نتیجه تأثیر چندانی نداشت و با انقلاب 1848 به‌تدریج فروکش کرد.

تنها تغییر در روابط تولید بود که در نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم به دگرگونی تدریجی عادات نوشیدن منجر شد. موج نخست صنعتی‌سازی که بر نیروی کار غیرماهر و گسترده متکی بود، به بن‌بست رسیده بود. از حدود 1850، صنایع تولیدی به‌طور فزاینده‌ای نیاز به نیروی کار ماهر برای انجام وظایف پیچیده‌تر داشتند. این ضرورت جدیدِ کارگران ماهر نه‌فقط امکان اعتصابات مؤثرتر را فراهم کرد، بلکه الگوهای مصرف الکل را نیز تغییر داد. زیرا با نیروی کاری که دائماً مست باشد، تولید در سطح رقابت جهانی ممکن نبود. خودِ کارگران نیز به نوعی اعتدال علاقه‌مند شدند: سلامت آن‌ها، حفظ توان کاری‌شان و بعدها سازمان‌یابی اتحادیه‌ای، مستلزم حداقلی از هوشیاری بود.

در مبارزه با «طاعون مشروب» و الکلیسم، اکنون متحدی غیرمنتظره ظاهر شد: آبجو. معرفی آبجوهای تخمیری، مانند «پیلْس» که ازسال‌های ۱۸۷۰ به‌طور چشمگیری محبوبیت این نوشیدنی را افزایش داد. پیش از آن، آبجو شهرت خوبی نداشت، زیرا اغلب آلوده به کپک و سایر ناخالصی‌ها بود. آبجوی باکیفیت که با روش سرد تهیه می‌شد، ابتدا در نواحی کوهستانی بوخوم و باواریا تولید می‌شدند. با بهره‌گیری از ماشین‌های سردکننده و سرمایش مصنوعی، تولید انبوه آن‌ها به‌تدریج در مراکز صنعتی همچون برلین و منطقه‌ی رور نیز امکان‌پذیر شد.

آبجوی تازه‌وارد در محیط کار امکان نوشیدن آهسته‌تر و نوعی مستی «ملایم‌تر» را فراهم می‌کرد که توانایی‌های هماهنگی بدن را به‌طور کامل مختل نمی‌کرد. از این‌رو نوشیدن آبجو از سوی کارفرمایان نیز مطلوب تلقی می‌شد و این «نوشیدنیِ جو» در کارخانه‌های بزرگ مستقیماً در محل کار عرضه می‌شد، به‌عنوان جایگزینی برای مشروب تقطیری.

تغییر در الگوهای مصرف نوشیدنی با نخستین کاهش‌های ساعات کار و افزایش دستمزدها تسهیل شد. این تحولات امکان آن را فراهم کرد که شمار بیش‌تری از کارگران بتوانند از مصرف آهسته‌تر اما گران‌ترِ آبجو بهره‌مند شوند. با این‌حال، مستیِ ناشی از مشروب ارزان‌تر هم‌چنان در میان مشاغل کم‌درآمد و شرایط کاری نامطلوب پابرجا ماند. برای نمونه، در کوره‌های آجرپزی، یک بازرس صنعتی در پوتسدام در سال 1907 هنوز مصرف روزانه‌ی تا دو لیتر مشروب را ثبت کرده بود (Hübner 1988: 98).

تنها در حدود سال 1900 بود که مقررات پیش‌گیری از حوادث به‌تدریج تثبیت شدند و نوشیدن الکل در محل کار را ممنوع کردند و هم مشروب و هم آبجو را به حوزه‌ی خصوصی راندند. از این پس، آبجوی محل کار به «آبجوی پس از کار» تبدیل شد. یکی از تبعات کاهش ساعات کار  این بود که کار مزدی و نیازهای جسمانی مانند خواب و غذا دیگر تمام روز را پر نکنند. برای نخستین‌بار چیزی به نام «اوقات فراغت» شکل گرفت، مفهومی که پیش‌تر ناشناخته بود. اما این زمان چگونه باید سپری می‌شد؟ مسکن‌های تنگ و کوچک کارگری که اغلب فقط یک اتاق برای هر خانواده داشتند، برای گذراندن اوقات فراغت مناسب نبودند. این فضاها کوچک و پرسر‌و‌صدا بودند و اغلب با حضور «مستأجران موقتی برای یک شب» تنگ‌تر هم می‌شدند، افرادی که شب‌ها تخت یا حتی نیمی از یک تخت را اجاره می‌کردند. این نوع سکونت بر این فرض استوار بود که دست‌کم مردان خانواده در طول روز در جای دیگری حضور دارند.

کارگران برای گذراندن این اوقات فراغت جدید و نیز به‌عنوان محلی برای خرج‌کردن افزایش دستمزدهای خود، به میخانه‌ها روی آوردند. میخانه به نوعی «اتاق نشیمن کارگری» تبدیل شد که در خانه‌های اجاره‌ای وجود نداشت. از این‌رو، میخانه‌ها نه‌فقط محل نوشیدن، بلکه مکان‌هایی برای گردهمایی و ارتباط نیز بودند (Evans 1989) .در «میخانه‌های حزبی، اتحادیه‌های کارگری و حزب سوسیال‌دموکرات شکل گرفتند؛ همان‌جا اعتصاب‌ها برنامه‌ریزی می‌شد و حتی ایده‌ی انقلاب‌ها شکل می‌گرفت. مثلاً یکی از جلسات مهم برای آماده‌سازی انقلاب نوامبر در 2 نوامبر 1918 در اتاق پشتی یک میخانه در برلین برگزار شد.

در همین فضاها، فرهنگ اجتماعی کارگران هم شکل گرفت. حتی گروه‌های مخالف الکل هم مجبور بودند جلساتشان را در میخانه‌ها برگزار کنند، چون امکان دیگری برای برگزاری جلسات‌شان نداشتند. در این دوره، آبجو جای مشروب‌های قوی را گرفت، چراکه امکان نوشیدن آرام‌تر و به‌طور هم‌هنگام بحث و گفتگو بین افراد را فراهم می‌کرد.

در زمان «قانون ضدسوسیالیستی»، میخانه‌ها به پناهگاه اصلی جنبش کارگری تبدیل شدند. جنبش توانست این دوره‌ی سرکوب را در اتاق‌های پشتی همین مکان‌ها پشت سر بگذارد. حتی کارگران غیرسیاسی هم در این فضاها وارد بحث‌ها می‌شدند و کم‌کم موضع می‌گرفتند. سرکوب باعث شد آن‌ها هم رادیکال‌تر شوند. وقتی این قانون لغو شد، جنبش سوسیالیستی با قدرت بیش‌تری به صحنه‌ی عمومی برگشت.

با این‌حال، مصرف معتدل آبجو همه‌جا رایج نشد. در میان کارگران فقیر، غیرماهر و مهاجران روستایی، مصرف شدید الکل هم‌چنان معمول بود. همین موضوع در سال‌های 1880 باعث شد جنبش‌های ضد مصرف الکل دوباره جان بگیرند. هم‌چنین پیشرفت‌های پزشکی درباره‌ی ضررهای الکل باعث شد که حتی بعضی سوسیال‌دموکرات‌ها هم به این جنبش‌ها بپیوندند.

مسئله‌ی الکل به یکی از بحث‌های مهم درون حزب سوسیال‌دموکرات تبدیل شد. حتی بعضی‌ها پیشنهاد می‌کردند، فقط کسانی که الکل مصرف نمی‌کنند بتوانند عضو حزب شوند. اما این دیدگاه با مخالفت کارل کائوتسکی روبه‌رو شد. او با این‌که الکلیسم را برای همبستگی کارگران خطرناک می‌دانست و مخصوصاً از مصرف مشروب‌های قوی انتقاد می‌کرد، اما از میخانه به‌عنوان یک فضای مهم سیاسی دفاع می‌کرد و می‌گفت: «تنها جایی که آزادی سیاسی کارگر را نمی‌شود راحت از او گرفت، میخانه است». او هم‌چنین بر این نکته تاکید می‌کرد که اگر جنبش ضد مصرف الکل موفق می‌شد کارگران را از میخانه‌ها دور کند، در واقع کاری می‌کرد که حتی قانون ضدسوسیالیستی هم نتوانسته بود، انجام دهد: یعنی از هم پاشیدن همبستگی کارگران. به‌همین دلیل، اکثریت حزب و کارگران از او حمایت کردند.

در نتیجه طرفداران ضد مصرف الکل نتوانستند، نظرشان را به کرسی بنشانند و مجبور شدند جداگانه در چارچوب «اتحادیه‌ی کارگران ضد مصرف الکل» فعالیت کنند. آن‌ها توانستند بحث الکل را وارد جنبش سوسیالیستی کنند و تا حدی هم باعث کاهش مصرف شدند، اما ایده‌ی ترک کامل الکل به‌عنوان شرط فعالیت سیاسی از طرف بیش‌تر کارگران رد شد.

مثلاً در حدود سال 1913، مجله‌ی «کارگر ضد مصرف الکل» فقط حدود 5100 خواننده داشت، در حالی‌که  مجله‌ی مربوط به صاحبان میخانه‌های سوسیال‌دموکرات حدود 11000 خواننده داشت. اگر در نظر بگیریم هر کدام از این‌ها یک میخانه‌ا‌ی پر از مشتری داشتند، کاملاً معلوم می‌شود که کدام‌شان طرفداران بیش‌تری داشتند.

وقتی حزب سوسیال‌دموکرات در سال 1909 تصمیم به تحریم الکل گرفت، هدف این تحریم نه آبجو بلکه فقط مشروب‌های قوی بود. این کار بیش‌تر علیه زمین‌داران بزرگ و سیاست‌های آن‌ها بود، به‌ویژه انحصار دولتی مشروب که بیسمارک آن را عملی کرده بود.

در واقع، تغییر مصرف از مشروب قوی به آبجو یک تصمیم مهم برای جنبش کارگری بود. کاهش الکلیسم شدید و شکل‌گیری نوعی مصرف کنترل‌شده در میخانه‌ها، زمینه را برای رشد سازمان‌های سوسیالیستی بعد از 1890 فراهم کرد. اما فرهنگ میخانه یک مشکل مهم هم داشت: کاملاً مردانه بود. زنان جایی در این فضا نداشتند: جای آن‌ها در نگاه مردان فقط در خانه بود.  برای مردان، میخانه جایی بود برای فرار از فشار زندگی خانوادگی و فقر. چون با وجود کمی بهبود در دستمزدها، خانواده‌های کارگری هنوز در شرایط سختی زندگی می‌کردند. شمار قابل‌توجه زنان کارگر در کارخانه‌ها مشغول به‌کار بودند و پیامدهای کاهش هوشیاری کارگران به‌دلیل مصرف الکل در محیط کار و «طاعون مشروب‌خواری» را مشاهده می‌کردند و نیز شاهد شکل‌گیری نوعی مصرف معتدل‌تر در میخانه‌ها بودند، اما دسترسی واقعی به این فضاها تا حد زیادی از آنان سلب شده بود.

برای زنان مجرد، مصرف الکل رفتاری ناپسند تلقی می‌شد. در مورد زوج‌های متأهل نیز امکان نداشت هر دو والد  الکل بنوشند؛ زیرا کسی باید از کودکان مراقبت می‌کرد. پذیرش الگوی خانواده‌ی بورژوایی در میان کارگران به این منجر شد که دنیای زندگی زنان و مردان نه‌فقط در کارخانه، بلکه در عرصه‌ی خصوصی نیز از یکدیگر جدا شوند: زنان به امور خانه می‌پرداختند و مردان به میخانه‌ها پناه می‌بردند.

دستمزد بالاتر مردان نه‌فقط هزینه‌ی مشروب‌خواری آنان را تأمین می‌کرد، بلکه آنان از این توانایی برخوردار شدند تا این تقسیم کارِ را به‌نفع خود تثبیت کنند. این وضعیت از پشتوانه‌ی حقوقی نیز برخوردار بود: قانون مدنی آلمان (BGB) در سال 1900 اختیار کامل درآمد خانوار را به مردان می‌داد (§1363)، و هم‌زمان کارفرمایان نیز با پرداخت دستمزدهای بالاتر، آنان را به‌عنوان نان‌آور اصلی تثبیت می‌کردند.

به این ترتیب، در میخانه‌ها نوعی شکاف طبقاتیِ واقعی در امتداد مرز جنسیتی تثبیت می‌شد، نوعی همدستی نانوشته میان استثمارگران و استثمارشوندگان.

در حالی‌که سوسیالیست‌های آگاه‌تری مانند آگوست ببل در پارلمان و درمقالات‌شان این وضعیت را نقد می‌کردند، در فضای میخانه‌ها هم‌چنان برای مدتی طولانی تصورات سنتی مسلط بودند. تحلیل ریچارد جِی. ایوانز از گفت‌وگوهای میخانه‌ای در هامبورگ که توسط مأموران مخفی پلیس ثبت شده‌اند، این امر را به‌خوبی نشان می‌دهد.

اگرچه در نتیجه‌ی روشنگری فمینیستی – مارکسیستی، اشتغال زنان به‌تدریج پذیرفته شد، اما تربیت کودکان هم‌چنان به‌طور انحصاری بر دوش زنان باقی ماند. (Evans 1989: 151–167) در بسیاری موارد، همین میخانه‌های کارگری بودند که زنان کارگر را نسبت به کارآیی سوسیالیسم بدبین می‌کردند. به‌زغم آن‌ها اگر سوسیالیسم به این معنا بود که مردان پس از کار نیز آنان  را در کارهای خانه تنها بگذارند و درآمد خانواده را صرف نوشیدن کنند، در این صورت سوسیالیسم نمی‌توانست چشم‌انداز چندان امیدبخشی برای‌شان داشته باشد (Lucas 1983: 45). در این‌جا نه‌فقط رشد آگاهی سیاسی با مانع روبرو می‌شد، بلکه مبارزات عملی کارگری نیز تضعیف می‌گردید.

زنان بیش از هر چیز دغدغه‌ی مدیریت منابع محدود خانواده را داشتند، نه مناسبات قدرت را در محل کار مردان. در چنین شرایطی شکل‌گیری مبارزه‌ای مشترک ممکن نبود. زنان به‌دلیل «بی‌تفاوتی» مورد انتقاد قرار می‌گرفتند، بی‌آن‌که  کسی به این نکته توجه کند که آنان در دوران اعتصاب، علی‌رغم قطع دستمزد، ناگزیر بودند معیشت خانواده را تأمین کنند. از این‌رو، ارهارد لوکاس، تاریخ‌نگار، تحلیل خود از «شکست جنبش کارگری آلمان» را به‌درستی با فصلی درباره‌ی جنبش کارگری به‌عنوان جنبشی مردانه آغاز می‌کند (Lucas 1983).

تا زمانی که زنان در میخانه‌ی حزبی – به‌عنوان مهم‌ترین محل سازمان‌یابی جنبش – عنصری بیگانه تلقی می‌شدند و از مباحث اساسی کنار گذاشته می‌شدند. آنان در آغاز نه در محیط کار و نه در زندگی خصوصی، فضاهای مستقلی نداشتند که بتوانند در آن با يک‌ديگر ارتباط جمعی برقرار کنند. ترکیبی از افزایش اشتغال زنان و فشارهای سیاسی، این ساختارهای تثبیت‌شده را بارها متزلزل کرد، اما فقط تحولات ناشی از جنگ جهانی و انقلاب نوامبر بود که تغییری کیفی در این وضعیت به‌وجود آورد.

نگاهی به مصرف الکل و فرهنگ میخانه‌ای، تناقض‌های عمیقی را در زندگی خانواده‌های کارگری آشکار می‌کند؛ تناقض‌هایی که در مباحث سازمان‌های سوسیالیستی بازتاب چندانی پیدا نکردند. میخانه‌ها از یک‌سو انسجام اجتماعی جنبش را حفظ می‌کردند و به آن نیرویی می‌بخشیدند که حتی ممنوعیت‌های دولتی نیز قادر به تضعیفش نبود. اما از سوی دیگر، این فضاها به‌طور روزمره شکاف در مبارزات سیاسی را بازتولید می‌کردند، نیمی از طبقه را کنار می‌گذاشتند و بدین‌ترتیب جنبش را از ریشه تضعیف می‌کردند.

مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ی بخش چهارم کتاب

 Sozialismus und Arbeiterbewegung in Deutschland und Österreich von Anfängen bis 1914. Schmetterling Verlag

نوشته‌ی رالف هوف روگر است.

یادداشت‌ها:

[1]. واژه‌ی «ترور» در اصل در جریان انقلاب فرانسه توسط خود دولت به‌کار گرفته شد و به‌معنای سرکوب و اعدام علنی مخالفان بود؛ این سنت، ریشه‌هایی هم در اعدام‌های در ملاء عام در قرون وسطی داشت. اما از سده‌ی نوزدهم به بعد، واژه‌ی «ترور» بیش‌تر به‌عنوان اتهامی علیه دشمنان دولت به‌کار گرفته می‌شد. با این‌حال، مفهوم «قتل ستمگر» هم‌چنان در مواردی به‌عنوان عملی مشروع در نظر گرفته شده است؛ نمونه‌اش تجلیل دولت از کسانی چون فون اشتاوفنبرگ (عامل سوءقصد به هیتلر) و گئورگ السنر در دوران معاصر است.

[2]. مایکل هاینریش در کتابی از همین مجموعه با عنوان «نقد اقتصاد سیاسی» که در سال 2004 منتشر شد، به تفصیل به تفاوت میان مارکس و مارکسیسم در جنبش کارگری پرداخته است (ص. 19-27).

[3]. برای نقد این دیدگاه‌ها نگاه کنید به کتاب‌های جنسیت: علیه طبیعی‌انگاری نوشته هاینس- یورگن فوس و نظریه‌ی فمینیستی اثر آندریاس ترومان، هر دو منتشرشده در همین مجموعه.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5×7

 

 

 

#همچنین از کتاب سوسیالیسم و جنبش کارگری

سوسیالیسم و جنبش کارگری در اتریش تا سال 1914

سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914

جنبش کارگری پیشاصنعتی در آلمان

جدایی لیبرالیسم و سوسیالیسم 1875-1848

«جنگ میهنی» یا «مبارزه‌ی طبقاتی»؟

«جنگ میهنی» یا «مبارزه‌ی طبقاتی»؟

در رویارویی با جنگ امپریالیسم علیه ایران

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

یاشار دارالشفاء

 

وسط‌بازی نداریم: یا پروامپریالیسم یا دفاع از مقاومت میهنی ـ منطقه‌ای!

بیایید یک راست سراغ محل دعوای کنونی چپ ایران بر سر جنگ جاری برویم: اکنون در جریان جنگ جاری بین ایران با آمریکا و اسرائيل، گروهی از چپ‌های ایرانی این جنگ را یک «جنگ میهنی» می‌دانند و آن را با جنگی که ویتنام با آمریکا درگیر آن بود یا چین با ژاپن (پیش از تحقق انقلاب کمونیستی) مقایسه می‌کنند. آن‌ها با دست گذاشتن بر این‌که در امپریالیستی بودن آمریکا و اسرائيل تردیدی نیست، معتقدند که همه‌ی  مسأله بر سر این است که ماهیت جمهوری اسلامی را چطور ارزیابی کنیم. از نظر این گروه از چپ، جمهوری اسلامی طی سالیان حضورش در قدرت، با همه‌ی سرکوب‌گری‌ها علیه چپ‌ها و به ویژه طبقه‌ی کارگر، در نهایت یک رژيم ملی با استقلال سیاسی است و همین امر هم باعث می‌شود که باید در این جنگ پُشتش بایستیم؛ به همین قیاس آن‌ها معتقدند که سوریه‌ی بشار اسد هم رژیمی سوسیالیستی نبود اما جنگی که در جریان بهار عربی علیه آن به‌راه افتاد در واقع چیزی نبود جز یک تلاش برای براندازی امپریالیستی. یا مورد لیبی قذافی هم به همین شکل یا سقوط صدام. آن‌ها جملگی رژيم‌هایی دیکتاتور و حتی خونخوار بودند اما به معنایی دارای استقلالی سیاسی/ملی بودند و در نتیجه نیروی چپ در هنگامه‌ی جنگ‌هایی که امپریالیست‌ها علیه چنین رژيم‌هایی برمی‌افروزند باید پُشت چنین رژيم‌هایی بایستند. سرنوشت‌هایی که عراق، لیبی و سوریه پس از سقوط دیکتاتورهای‌شان پیدا کردند، برای این گروه از چپ گواهی بر حقانیت موضع‌شان است. نابودی زیرساخت‌های عراق و تبدیل شدنش به یک کشور وابسته خوب بود یا باقی ماندنش تحت زمامداری صدام؟ تجزیه‌ی لیبی خوب بود یا باقی ماندنش تحت زمامداری قذافی؟ سوریه‌ی اسد خوب بود یا سوریه‌ی تروریستی به نام جولانی که روزانه توسط اسرائیل بمباران می‌شود؟

اما نیروهای چپ انقلابی ضدامپریالیست با این صورت‌بندی‌ها مخالف‌اند. آنان معتقدند ضدیت با امپریالیسم و جنگ‌افروزی‌هایش مؤلفه‌ای نیست که به اعتبار آن باید در لحظه، تمامی اشکال ضدیت با رژیم‌هایی چون جمهوری اسلامی، اسد، صدام یا قذافی را عجالتا کنار گذاشت و با پشتیبانی از مقاومت آن‌ها در برابر تهاجم نظامی امپریالیستی از میهن دفاع کرد. این رژيم‌ها اگر پس از چنین جنگی بتوانند به بقای خود ادامه دهند، بسیار وحشی‌تر از قبل به چپ و طبقه‌ی کارگر یورش می‌برند. البته این حرف به این معنا نیست که پس باید دعا کرد این رژيم‌ها در جریان جنگ‌های این‌چنینی سقوط کنند تا فرصت چنان وحشی‌گری‌ای را نیابند؛ زیرا روشن است که هم‌هنگام با نابود شدن این رژيم‌ها، زیرساخت‌های کشور هم بر باد می‌روند. از نظر چپ انقلابی اساسا موضوع این نیست که در هنگامه‌ی افروخته شدن جنگ باید خود را در تنگنای دوگانه‌ی یا دفاع از امپریالیسم یا رژیم قرار داد. این‌که چپ‌های محور مقاومتی اصرار دارند این لحظه را به‌گونه‌ای صورت‌بندی کنند که هر شکلی از روی‌گردانی از طرفین، «وسط‌بازی» و در واقع جانب‌داری از امپریالیسم به‌شکلی خاموش است، خود ابتلا به «رئال‌پلتیکی منحط و ضدطبقاتی» است. این‌جا دوباره بحث‌های جدی دوران جنگ جهانی اول میان کمونیست‌های بین‌الملل دوم طرح می‌شود که آیا برای ضدیت با امپریالیسم لاجرم باید موضعی میهنی اتخاذ کرد یا این‌که موضع طبقاتی می‌تواند و باید صف خود را از هر شکلی از نگاه ملی جدا کند؟

در واقع محل اصلی دعوا این‌جاست که از نظر چپ محور مقاومتی باید اساسا کشوری با زیرساخت‌هایی و امکان اشتغالی پابرجا باشد که بعد بر بستر آن طبقه‌ی کارگری بخواهد شکل بگیرد و مبارزه کند، پس به این اعتبار باید ابتدا ملی و مستقل باشیم و سپس طبقاتی. در شرایط کنونی هم، چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید این جمهوری اسلامی به محوریت سپاه پاسداران است که دارد از استقلال کشور دفاع می‌کند. در نتیجه اگر خود را ضدامپریالیست می‌دانیم، دیگر جای تردیدی نیست که باید در این لحظه از جمهوری اسلامی بی‌هیچ لُکنتی دفاع کنیم. اما چپ انقلابی زیر بار این صورت‌بندی نمی‌رود و سعی چپ محور مقاومتی در پروامپریالیستی دانستن موضعش در ضدیت توأمان با امپریالیسم و جمهوری اسلامی را مردود می‌شمارد.

آیا میهن، میانجی ضروری سیاست پرولتری است؟

مسئله فقط این نیست که «امپریالیسم بد است» یا «رژیم داخلی سرکوب‌گر است. دعوا بر سر این است که معیار سیاست مستقل چپ در جنگ چیست. آیا معیار اصلی، صف‌بندی میان دولت‌هاست، یا صف‌بندی میان طبقات؟ و آیا «استقلال سیاسیِ دولت» به‌خودی‌خود برای تبدیل یک جنگ به «جنگ میهنی» کافی است، یا نه؟

این‌جا لازم است در ابتدا یک تصحیح مهم تاریخی را یادآور شویم: در بحران ۱۹۱۴، برنشتاین و اکثریت سوسیال‌دموکراسی آلمان به حمایت از دولت در جنگ نزدیک شدند، اما کائوتسکی دقیقاً هم‌صفِ ساده‌ی آن‌ها نبود؛ او به‌سوی موضعی «مرکزگرا» رفت: نه انترناسیونالیسم انقلابیِ لوکزامبورگ و لیبکنشت را پذیرفت، نه به‌صراحت خط انقلابیِ شکست‌طلبانه‌ی لنین را. همین «میانه‌روی» بود که لنین آن را شکل دیگری از تسلیم در برابر سوسیال‌شووینیسم می‌دانست. حزب سوسیال دموکرات آلمان در اوت ۱۹۱۴ به اعتبارات جنگی رأی مثبت داد، لیبکنشت در دسامبر ۱۹۱۴ نخستین رأی علنیِ مخالف را داد، و شکاف انترناسیونال دوم عملاً از همین‌جا به انفجاری رسید.

اگر این وضع را به بحث امروز ترجمه کنیم، اختلاف واقعی میان «چپ محور مقاومتی» و «چپ انقلابی ضدامپریالیست» بر سر این است که اولی مسئله‌ی جنگ را عمدتاً در سطح دولت‌ها می‌بیند، دومی در سطح رابطه‌ی طبقات و دولت‌ها. از این‌جا به بعد، اِشکال موضع محور مقاومتی را می‌شود دقیق‌تر صورت‌بندی کرد.

نخستین اشکال، یکی گرفتنِ استقلال دیپلماتیکِ دولت با محتوای مترقیِ جنگ است. این‌که یک رژیم تابع مستقیم واشنگتن نباشد، هنوز ثابت نمی‌کند که جنگِ آن رژیم «ملی-رهایی‌بخش» است. لنین در ۱۹۱۵ دقیقاً روی همین تمایز اصرار می‌کرد: همه‌ی جنگ‌ها را نمی‌شود با یک برچسب فهمید؛ جنگ ملیِ رهایی‌بخش با جنگ میان دولت‌های سرمایه‌داریِ رقیب یکی نیست. او از جنگ‌های ضد استعمار و حق تعیین سرنوشت دفاع می‌کرد، اما هم‌زمان می‌گفت در جنگ امپریالیستیِ میان قدرت‌ها، شعار «دفاع از میهن» پوششی برای تابع‌کردن کارگران به بورژوازی خودی است.

این‌جا مقایسه‌ی ایرانِ امروز با ویتنام یا چینِ دوران جنگ با ژاپن معمولاً از همین‌جا حرکت خطایش را آغاز می‌کند. در ویتنام و در بخش بزرگی از تجربه‌ی چین، با ترکیبی از اشغال یا سلطه‌ی خارجی، مسئله‌ی ملیِ حل‌نشده، بسیج توده‌ای دهقانی و کارگری توسط کمونیست‌ها، و افق دگرگونی اجتماعی از پایین روبه‌رو بودیم. اما در مورد رژیم‌هایی مثل جمهوری اسلامی، اسد، صدام، یا قذافی، با دولت‌هایی طرفیم که گرچه ممکن است در نسبت‌هایی با نظم جهانی امپریالیستی تنش داشته باشند، اما خودشان دولت‌های سرکوب‌گرِ سرمایه‌دار، ضدکارگری و ضدسازمان‌یابی از پایین‌اند. بنابراین «مستقل‌بودن از آمریکا» به‌تنهایی آن‌ها را در جایگاه ویتنام قرار نمی‌دهد. این‌جا شباهت‌سازی، شباهتِ صوری را جایگزین تفاوتِ ساختاری می‌کند.

دومین اشکال، جانشین‌کردنِ ضدیتِ ژئوپولیتیک با امپریالیسم به‌جای ضدیتِ طبقاتی با سرمایه و دولت است. چپ محور مقاومتی معمولاً از این مقدمۀ درست شروع می‌کند که آمریکا و اسرائیل نیروهای امپریالیستی و جنگ‌افروزند؛ اما بعد از این گزاره‌ی درست، یک نتیجه‌ی نادرست می‌گیرد: هر دولتی که زیر ضرب آن‌هاست، به‌نحو سیاسی سزاوار حمایت است. این همان لغزشی است که در تاریخ مارکسیسم نام‌های مختلفی گرفته: «سوسیال‌شووینیسم»، «دفاع‌گرایی»، یا در زبان جدیدتر، «کمپیسم». مشکلش این است که ضدیت با یک قطبِ سلطه، به حمایت از قطب دیگر می‌لغزد. لوکزامبورگ و لیبکنشت دقیقاً علیه همین منطق می‌گفتند «دشمن اصلی در خانه است»: یعنی کارگر نباید به‌نام ملت، در دولت خودی حل شود.

سومین اشکال، تبدیلِ وضعیت جنگی به تعلیقِ مبارزه‌ی طبقاتی است. استدلال محور مقاومتی این است که «الان وقت حساب‌کشی از رژیم نیست؛ اول باید کشور بماند، بعداً درباره‌ی آزادی و طبقه حرف می‌زنیم». از نظر تاریخی این دقیقاً همان منطق «صلح درون دژ» (Burgfrieden) در ۱۹۱۴ است: تعلیقِ همه‌ی اختلافات طبقاتی و سیاسی در داخل کشور، به‌نام وحدت ملی در برابر دشمن خارجی. اما تجربه‌ی قرن بیستم نشان داد که این «بعداً برمی‌گردیم سر اختلافات‌مان» معمولاً هرگز به‌نفع کارگران برنمی‌گردد. وقتی طبقه‌ی کارگر در لحظه‌ی جنگ خلع‌سلاح سیاسی می‌شود و همه‌ی مطالباتش را به بقای دولت حواله می‌دهد، دولت پس از جنگ نه ‌فقط با او مهربان‌تر نمی‌شود، بلکه از مشروعیت جنگی و دستگاه امنیتیِ بسط‌یافته برای سرکوب شدیدتر استفاده می‌کند. این فقط یک پیش‌بینی اخلاقی نیست؛ در خود نقد لنین و لوکزامبورگ به ایده‌ی «دفاع از میهن» هم دقیقاً همین ایده وجود داشت که ائتلاف طبقاتیِ زمان جنگ، ابزار ادغام جنبش کارگری در دولت بورژوایی است.

چهارمین اشکال، بدفهمیِ خودِ مفهوم «میهن» از منظر مارکسیستی است. در صورت‌بندی محور مقاومتی، «میهن» تقریباً هم‌ارزِ «دولت موجود + تمامیت ارضی + زیرساخت‌ها» درنظر گرفته می‌شود. اما برای سیاست طبقاتی، میهنْ اسمِ خنثای سرزمین نیست؛ میهن همیشه از خلال یک دولت، یک نظم مالکیت، یک ماشین سرکوب، و یک الگوی مشخصِ توزیع قدرت و ثروت وساطت می‌شود. پس پرسش این نیست که «آیا از نابودی کشور جلوگیری کنیم؟»، بدیهی است که بمباران، تحریم، اشغال و تخریب زیرساخت‌ها باید قاطعانه رد شود. پرسش این است که آیا دفاع از مردم و امکانات زندگی، لزوماً به‌معنای سیاسیِ دفاع از دولتِ حاکم است؟ پاسخ چپ انقلابی یک «نه» قاطع است. میان «دفاع از مردم» و «الحاق به دولت» فاصله‌ای واقعی وجود دارد.

پنجمین اشکال، همان نکته‌ای است که محور مقاومتی می‌گوید: این ادعا که «اول باید ملی بود تا بعد بتوان طبقاتی شد» یک صورت‌بندی کاذب است. چرا؟ چون فرض می‌کند طبقه فقط در شرایط عادیِ بازتولید سرمایه و در چارچوب دولت-ملتِ پایدار می‌تواند سوژه شود. حال آن‌که تاریخاً طبقات در دل بحران، جنگ، آوارگی، و فروپاشی نیز شکل گرفته‌اند؛ حتی گاهی دقیقاً در دل همین گسست‌ها رادیکال‌تر شده‌اند. استدلالِ «اول بقا، بعد طبقه» در عمل یعنی طبقه فقط وقتی حق حرف‌زدن دارد که از قبل به‌مثابه نیروی ذخیره‌ی دولت ملی پذیرفته شده باشد. این دیگر سیاست طبقاتی نیست؛ این مشروط‌کردنِ طبقه به نیازهای دولت است.

ششمین اشکال، فروریختنِ تمایز میان مخالفت با تجاوز و حمایت از رژیم است. این یکی از مهم‌ترین خطاهای عملیِ چپِ محور مقاومتی است. آن‌ها هر موضع سومی را «وسط‌بازی» یا «هم‌سویی خاموش با امپریالیسم» می‌نامند. ولی این یک دوگانه‌سازیِ کاذب است. همان‌طور که در سنت انترناسیونالیستیِ ضدجنگ آمده، می‌شود هم‌زمان سه چیز را با هم گفت:

آمریکا و اسرائیل نیروی متجاوز و امپریالیستی‌اند؛

بمباران و تحریم و پروژه‌ی براندازیِ خارجی باید شکست بخورد؛

اما این شکست نباید به معنای ادغام سیاسیِ کارگران و چپ در دولتِ سرکوب‌گرِ داخلی باشد.

این موضع، «بی‌طرفی» نیست؛ استقلال سیاسیِ طبقاتی است. لنین در برابر شعار «دفاع از میهن» در جنگ جهانی اول دقیقاً می‌خواست همین استقلال حفظ شود.

هفتمین اشکال، فروکاستنِ ضد امپریالیسم به سیاست دولت‌ها است. ضد امپریالیسمِ مارکسیستی در اصل یعنی مبارزه با مناسبات سلطه‌ی جهانی سرمایه، نه صرفاً جانبداری از هر دولتی که با واشنگتن درافتاده است. وگرنه هر دولت اقتدارگرا می‌تواند با چند شعار ضدامریکایی، از چپ «اعتبار ضدامپریالیستی» بگیرد، حتی اگر در داخل با سازمان‌یابی کارگری، زنان، اقلیت‌ها و هر شکل خودسازمان‌یابی توده‌ای بجنگد. اشکال اصلیِ موضع محور مقاومتی همین‌جاست: ضد امپریالیسم را از پایین به بالا نمی‌فهمد، بلکه از بالا به پایین، یعنی از منظر بقای دولت درک و صورت‌بندی می‌کند.

مشکل اصلیِ موضع چپ محور مقاومتی این است که:

از «تشخیص درستِ دشمن خارجی» به «تبعیت سیاسی از دولت داخلی» می‌رسد؛

از «رد بمباران و اشغال» به «تعلیق مبارزه‌ی طبقاتی» می‌لغزد؛

و از «ضد امپریالیسم» چیزی می‌سازد که دیگر نه پرولتری است و نه انترناسیونالیستی، بلکه نوعی رئال‌پولیتیکِ دولتی است با رنگ‌ولعاب چپ.

در برابر این صورت‌بندی، موضع  دقیق و منسجم چپ انقلابی باید چنین باشد:

نه به تجاوز امپریالیستی، نه به اتحاد ملی زیر پرچم رژیم؛

نه به تخریب زیرساخت‌ها و زندگی مردم، نه به تعلیق مبارزه علیه دولت سرکوب‌گر؛

دفاع از مردم، نه دفاع از دولت؛

حفظ استقلال سازمانی و سیاسیِ طبقه، حتی و به‌ویژه در جنگ.

با این تفاسیر باید پرسید آیا «میهن»، میانجیِ ضروریِ سیاست پرولتری است، یا برعکس، سیاست پرولتری فقط وقتی مستقل می‌ماند که از اسارتِ صورت‌بندی ملیِ جنگ بیرون خود را خلاص سازد؟ موضع چپ محور مقاومتی دقیقا در همین نقطه می‌لغزد، چون «ضد امپریالیسم» را در نهایت به «عقلانیت دولتِ ملیِ موجود» تقلیل می‌دهد.

بر اساس این صورت‌بندی‌ها می‌توان یک جدول مقایسه‌ای از مواضع در خصوص «جنگ میهنی» در سنت چپ ارائه داد:

 

جدول مقایسه‌ای مواضع درباره‌ی «جنگ میهنی»

چه کسی عملاً در برابر امپریالیسم ایستاده، سپاه یا کمونیست‌ها؟

نتیجه نهاییِ موضع چپ‌های محور مقاومتی چنین است: «این ما نیستیم که به اسرائیل و مواضع آمریکا در منطقه موشک می‌زنیم، تنگه‌ی هرمز را بسته‌ایم، نفس اقتصاد سیاسی امپریالیسم را گرفته‌ایم و در تیررس حملاتِ امپریالیسم و خود و خانواده‌مان در معرض شهادتیم. این سپاهی‌ها و بسیجی‌ها هستند که در این موقعیت خطیر قرار دارند. آنان کمونیست‌های عملی هستند، هر چند که با مفهوم کمونیسم مشکل داشته باشند. پس اتفاقا بیاییم ما کمونیست‌های اسمی پا پس بکشیم تا این کمونیست‌های عملی، مسیر تکامل‌ سیاسی‌شان را به اعتبار این مقاومت مقدس میهنی طی کنند؛ حتی اگر در راه این تکامل مرتکب اشتباهاتی شوند و ما کمونیست‌های اسمی را بار دیگر اعدام کنند»!

به این ترتیب، موضع «محور مقاومتی» با یک جابه‌جایی نامحسوس، مسئله را از اساس دگرگون می‌کند: «دفاع از مردم و امکانِ زیست» را با «دفاع سیاسی از دولتِ مستقر» یکی می‌گیرد. این همان لغزشی است که تاریخاً بارها دیده‌ایم؛ از لحظه‌ای که اختلافات طبقاتی به نام «وحدت ملی» تعلیق می‌شوند، تا جایی که طبقه‌ی کارگر عملاً به نیروی پشتیبانِ دولت خودی تبدیل می‌شود.

این‌که نیروهایی مثل سپاه یا بسیج در خط مقدم‌اند، واقعیتی انکارناپذیر است. اما از این واقعیتِ میدانی، نتیجه‌ی سیاسیِ این نیست که «باید بی‌هیچ لکنتی از جمهوری اسلامی دفاع کرد». در هر جنگی، دولت‌ها ماشین‌های نظامی دارند و کسانی را به میدان می‌فرستند؛ این امر به‌خودی‌خود نه ماهیت جنگ را تعیین می‌کند و نه نسبت نیروهای اجتماعی با آن را. مسئله این است که این جنگ در چه چارچوبی فهمیده و به چه سیاستی ترجمه می‌شود: آیا به «الحاقِ کامل به دولت» می‌انجامد، یا به «حفظِ استقلالِ سیاسیِ نیروهای اجتماعی در دلِ مخالفت با تجاوز»؟

موضع محور مقاومتی می‌کوشد این دو را یکی کند و هر فاصله‌ای را «وسط‌بازی» بنامد. اما این دوگانه‌سازی کاذب است. از این‌رو، اگر «ضد امپریالیسم» را جدی بگیریم، نمی‌توان آن را به سطح رقابت دولت‌ها فروکاست. ضد امپریالیسم، اگر از پایین فهم شود، یعنی مخالفت با جنگ و ویرانی و سلطه؛ بی‌آنکه به تبعیت سیاسی از دولتِ خودی بیانجامد. این موضع نه بی‌طرفی است و نه انفعال؛ برعکس، کوششی است برای نگه‌داشتنِ سیاست در سطحی که بتواند هم‌زمان علیه تجاوز خارجی و علیه سلبِ حقوق و امکان‌های زیستِ مردم در داخل بایستد. در نهایت، پرسش این نیست که «چه کسی در خط مقدم است»، بلکه این است که چه کسی نماینده‌ی منافع و امکان‌های رهاییِ جامعه است.

این‌که نیروهایی که در وضعیت عادی، سازمان‌یابی کارگری، اعتراض اجتماعی و هر شکل از خودمختاری توده‌ها را سرکوب می‌کنند، ناگهان «کمونیست‌های عملی» نامیده می‌شوند – صرفاً به این دلیل که در برابر یک نیروی امپریالیستی ایستاده‌اند –  نه یک اغراق لفظی، بلکه یک تحریف بنیادیِ معیارهای سیاست طبقاتی است. ادعای این‌که «کمونیست‌های اسمی کنار بکشند تا این کمونیست‌های عملی تکامل یابند» نیز در واقع چیزی جز دعوت به انحلال کاملِ سیاست مستقل کارگری نیست. این همان منطقی است که در تاریخ بارها دیده‌ایم: از نیروهای اجتماعی خواسته می‌شود که موقتاً از خود صرف‌نظر کنند، به نام ضرورتی بزرگ‌تر: ملت، جنگ، توسعه، امنیت و غیره وعده داده می‌شود که در آینده، همین نیروهای مسلط به‌تدریج دگرگون خواهند شد.

ماتریالیسم تاریخی متوهم‌ها

در این منطق، دیگر این کارگران نیستند که با مبارزه‌ی خود تاریخ را پیش می‌برند، بلکه این نهادهای مسلح‌اند که ــ حتی در حال سرکوب همان کارگران و کمونیست‌های مدافع‌شان ــ به‌عنوان حاملان ناخودآگاه یک «روند تکاملی» معرفی می‌شوند. این دقیقاً نقطه‌ای است که هرگونه سیاست طبقاتی فرو می‌پاشد و جای خود را به نوعی تقدیرگرایی دولتی می‌دهد: صبر کنید، ماتریالیسم تاریخی مقاومت ضدامپریالیستی چاره‌ای ندارد جز این‌که خودش اصلاح شود و کمونیسم را بپذیرد.

در این صورت‌بندی، تاریخ گویا به یک قصه‌ی اخلاقیِ خوش‌پایان تبدیل می‌شود: «مقاومت ضدامپریالیستی» – صرف‌نظر از این‌که حاملانش چه می‌کنند، چه روابطی را بازتولید می‌کنند، و با چه کسانی می‌جنگند – بالاخره «چاره‌ای ندارد» جز آن‌که در مسیر خود تصحیح شود و به کمونیسم برسد. کافی است صبر کنیم تا اضطرار فروکش کند؛ آنگاه همان نیروهایی که امروز به‌نام بقا می‌جنگند، فردا به‌نام رهایی عمل خواهند کرد. تاریخ، در این روایت، نه میدانِ کشمکش‌های واقعی، بلکه نوعی دستگاهِ خودتصحیح‌کننده است که دیر یا زود «به‌جا» می‌نشیند.

این تصویر اگرچه آرام‌بخش است، اما بیش از آن‌که به ماتریالیسم تاریخی شباهت داشته باشد، به الهیاتِ سکولارِ تاریخ شبیه است: وعده‌ی رستگاریِ ناگزیر، بدون سوژه‌ی آگاه و بدون کشمکش از پایین. در چنین نگاهی، کافی است نیروهای مسلط «در جبهه‌ی درست» قرار داشته باشند؛ خودِ واقعیتِ مقاومت، ضامنِ تحولِ بعدی تلقی می‌شود ــ حتی اگر همین نیروها در عمل، دقیقاً بر ضدِ هر شکل از خودسازمان‌یابی کارگری و دموکراسی از پایین عمل کنند.

نگاهی به چند تجربه‌ی برجسته کافی است تا این «خوداصلاحیِ ناگزیر» را، به تردید بیندازد:

در چینِ پس از ۱۹۴۹، دولتی که از دلِ یک انقلاب عظیم بیرون آمده بود، در دهه‌های بعد نه به‌سوی «فروکاستِ اضطرار» و گسترشِ کنترل از پایین، بلکه به‌سوی تمرکز هرچه بیش‌تر قدرت دولتی و ادغام عمیق در بازار جهانی حرکت کرد. اگر هم کسی بخواهد این وضعیت را «کمونیسم جنگیِ ممتد» بنامد، باید توضیح دهد این «وضعیت اضطراری» چرا دهه‌هاست که پایانی ندارد و چرا دقیقاً در همین امتداد، اشکال جدیدی از انباشت و نابرابری تثبیت شده‌اند.

در بسیاری از دولت‌های برآمده از مبارزات ضداستعماری در آفریقا و آسیا، ائتلاف‌های «ملی» که در لحظه‌ی رهایی بسیج‌کننده بودند، پس از تثبیت قدرت، به دولت‌های تک‌حزبی، بوروکراتیک و سرکوب‌گر بدل شدند؛ نه از سرِ انحرافِ تصادفی، بلکه به‌سبب همان سازوکارهایی که در دوران جنگ و اضطرار ساخته شده بود: تمرکز، امنیتی‌سازی، و تعلیقِ نظارت از پایین.

حتی در مواردی که دولت‌ها خود را «سوسیالیستی» می‌نامیدند، پایانِ جنگ و اضطرار به‌معنای گشایشِ خودبه‌خود به‌سوی کنترلِ کارگری نبود؛ اغلب برعکس، دستگاه‌های حزبی- دولتی تثبیت شدند و فاصله‌ی آن‌ها با جامعه افزایش یافت.

در سوی دیگر طیف، دولت‌هایی که صرفاً به‌واسطه‌ی تعارض با آمریکا «ضدامپریالیست» خوانده شدند، در غیاب فشار و سازمان‌یابی مستقل از پایین، یا به نظم‌های اقتدارگرای پایدار تبدیل شدند یا در بهترین حالت، با چرخش‌های فرصت‌طلبانه به همان نظم جهانی بازگشتند. «مقاومت» در این‌جا نه پلی به رهایی، که اغلب پلی به تثبیت نوعی دولت‌گرایی امنیتی بوده است.

«مقاومت» به‌خودیِ خود حاملِ جهت نیست. جهت را نسبتِ نیروهای اجتماعی، شکل‌های سازمان‌یابی از پایین، و توازن واقعی قدرت تعیین می‌کنند. هر جا این عوامل تعلیق شوند ــ به‌نام جنگ، امنیت، یا «تکامل آینده» ــ مسیرِ محتمل، نه رهایی، بلکه تثبیت همان روابطی است که قرار بود دگرگون شوند.

از این‌رو، این گزاره که «ماتریالیسم تاریخیِ مقاومت، ناگزیر خود را اصلاح می‌کند و کمونیسم را می‌پذیرد» بیش از آن‌که یک تحلیل باشد، یک چک سفید بی‌پشتوانه برای «انقلابی شدن ضدانقلاب» است. ماتریالیسم تاریخی اگر معنایی داشته باشد، دقیقاً نفی چنین تضمین‌هایی است: هیچ ضرورتی در کار نیست که نیروهای مسلط، صرفاً به‌سبب قرارگرفتن در تقابل با امپریالیسم، به‌سوی رهایی چرخش کنند. بدون فشارِ سازمان‌یافته از پایین، بدون مبارزات گسترده‌ی طبقه‌ی کارگر، و بدون امکانِ واقعیِ نظارت و مداخله‌ی توده‌ای، «تکامل»ی در کار نیست، جز تکاملِ ابزارهای کنترل.

به بیانی کنایی: اگر قرار بود تاریخ، به صرفِ قرارگرفتن در «جبهه‌ی درست»، خود را اصلاح کند، دیگر نیازی به کمون‌ها، شوراها، اعتصاب‌ها و تمام آن مبارزات پرهزینه نبود؛ کافی بود منتظر بمانیم تا قدرت، در اوقات فراغتش، به کمونیسم برسد. اما تاریخِ واقعی چنین تنبلی‌ای را برنمی‌تابد. هر جا رهایی رخ داده، نه از دلِ خوداصلاحیِ قدرت، بلکه از دلِ گسستِ آن توسط نیروهای از پایین بوده است.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5wk

فراتر از سرمایه‌داری و نجات اقلیم و پاسخ مایکل رابرتز

فراتر از سرمایه‌داری و نجات اقلیم

و پاسخ مایکل رابرتز

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

جیسون هیکل و یانیس واروفاکیس

ترجمه‌ی: احمد سیف

 

ما می‌توانیم از مدل سرمایه‌داری فراتر برویم و اقلیم را نجات دهیم
این سه گام نخست است.

سرمایه‌داری به آینده‌ی گونه‌ی ما همان‌قدر اهمیت می‌دهد که یک گرگ به سرنوشت یک بره. اما اگر اقتصادمان را دموکراتیزه کنیم، جهانی بهتر در دسترس ما خواهد بود.
ما مسئولیتی فوری برعهده داریم. نظام اقتصادی کنونی ما قادر به پاسخ‌گویی به بحران‌های اجتماعی و زیست‌محیطی قرن بیست‌ویکم نیست. وقتی به اطراف نگاه می‌کنیم، با پارادوکسی شگفت‌انگیز روبه‌رو می‌شویم. از یک‌سو، به فناوری‌های نوین چشم‌گیری دسترسی داریم و توان جمعی تولید غذای بیش‌تر و کالاهایی بیش از نیازمان ـ یا بیش از آن‌چه سیاره تاب می‌آورد ـ را دارا هستیم. اما در همان حال، میلیون‌ها نفر در شرایط محرومیت شدید زندگی می‌کنند.
چه چیزی این تناقض را توضیح می‌دهد؟ سرمایه‌داری. منظور ما از سرمایه‌داری بازار، تجارت یا کارآفرینی نیست؛ این‌ها هزاران سال پیش از ظهور سرمایه‌داری وجود داشته‌اند. منظور ما چیزی بسیار خاص و عجیب است: نظامی اقتصادی که در اصل به دیکتاتوریِ اقلیتی بسیار کوچک فروکاسته می‌شود؛ اقلیتی که سرمایه را در اختیار دارد ـ بانک‌های بزرگ، شرکت‌های عظیم و آن یک درصدی که مالکیت عمده‌ی دارایی‌های سرمایه‌گذاری‌شدنی را در دست دارد. حتی اگر در یک دموکراسی زندگی کنیم و در نظام سیاسی حق انتخاب داشته باشیم، انتخاب‌هایمان به ندرت نظام اقتصادی را تغییر می‌دهد. این سرمایه‌داران‌اند که تعیین می‌کنند چه چیزی تولید شود، نیروی کار ما چگونه به‌کار گرفته شود و چه کسانی از منافع بهره‌مند شوند. ما ـ کسانی که عملاً تولید را انجام می‌دهیم ـ در این تصمیم‌گیری سهمی نداریم.
برای سرمایه، هدف تولید در درجه‌ی نخست پاسخ‌گویی به نیازهای انسانی یا تحقق پیشرفت اجتماعی نیست، چه رسد به دست‌یابی به اهداف زیست‌محیطی. هدف، حداکثرسازی و انباشت سود است. این هدفِ غالب است؛ قانون ارزشِ سرمایه‌داری همین است. و برای بیشینه‌سازی سود، سرمایه به رشد دائمی نیاز دارد ـ افزایش مداوم تولید کل، فارغ از آن‌که ضروری باشد یا زیان‌بار.
در نتیجه، با اشکال نامعقول تولید روبه‌رو می‌شویم: تولید انبوه کالاهایی چون شاسی‌بلندها، عمارت‌های مجلل و مدِ سریع، زیرا برای سرمایه بسیار سودآورند؛ اما کمبود مزمنِ چیزهای بدیهی و ضروری مانند مسکن مقرون‌به‌صرفه و حمل‌ونقل عمومی، چون سودآوری کم‌تری دارند یا اصلاً سودآور نیستند.
در حوزه‌ی انرژی نیز وضع به همین منوال است. انرژی‌های تجدیدپذیر اکنون بسیار ارزان‌تر از سوخت‌های فسیلی‌اند. اما افسوس که سوخت‌های فسیلی تا سه برابر سودآورترند. از این‌رو، سرمایه دولت‌ها را وادار می‌کند قیمت برق را به گران‌ترین گاز طبیعی مایع‌شده پیوند بزنند، نه به انرژی خورشیدی ارزان. به همین ترتیب، ساخت و نگهداری بزرگ‌راه‌ها برای پیمانکاران خصوصی، خودروسازان و شرکت‌های نفتی بسیار سودآورتر از ایجاد شبکه‌ای مدرن از راه‌آهن عمومیِ سریع و ایمن است. بنابراین سرمایه‌داران هم‌چنان دولت‌ها را به یارانه دادن به سوخت‌های فسیلی و توسعه‌ی جاده‌ها سوق می‌دهند، حتی در حالی که جهان در حال سوختن است.
از زمان انتخاب دونالد ترامپ، بسیاری از شرکت‌های بزرگ سرمایه‌گذاری با اشتیاق تعهدات اقلیمی خود را کنار گذاشته‌اند؛ تعهداتی که به نام خیر عمومی، سودآوری آن‌ها را محدود می‌کرد. این باید لحظه‌ای روشنگر برای همه‌ی ما باشد: سرمایه‌داری به آینده‌ی گونه‌ی ما همان‌قدر اهمیت می‌دهد که گرگ به بره.
این‌جا ایستاده‌ایم: گرفتار در اولویت‌های سرمایه‌داری که با منافع بشریت ناسازگار است. نبوغ انسانی، فناوری‌ها و ظرفیت‌های درخشانی به ما بخشیده است. اما سرمایه، هم‌چون خدایی بی‌رحم، نه‌تنها مانع استفاده‌ی ما از آن‌ها برای خیر جمعی می‌شود، بلکه ما را وادار می‌کند آن‌ها را در مسیر نابودیِ جمعی به‌کار گیریم.
این نظام ما را در چرخه‌های بی‌پایان خشونت امپریالیستی نیز گرفتار می‌کند. انباشت سرمایه در اقتصادهای پیشرفته به ورودی‌های عظیم نیروی کار ارزان و منابع طبیعی از جنوب جهانی وابسته است. برای حفظ این وضعیت، سرمایه از هر ابزاری بهره می‌برد ـ بدهی، تحریم، کودتا و حتی تهاجم نظامی آشکار ـ تا اقتصادهای جنوبی را در موقعیت فرودست نگه دارد.
راه‌حل پیش روی ماست. ما فوراً نیاز داریم بر قانون ارزش سرمایه‌داری غلبه کنیم و اقتصادمان را دموکراتیزه سازیم تا بتوانیم تولید را حول اولویت‌های فوری اجتماعی و زیست‌محیطی سازمان‌دهی کنیم. در نهایت، ما تولیدکنندگان کالاها، خدمات و فناوری‌ها هستیم. این نیروی کار ما و منابع سیاره‌ی ماست که در معرض خطر است. بنابراین باید حق تصمیم‌گیری درباره‌ی این‌که چه چیزی، چگونه و با چه هدفی تولید شود را مطالبه کنیم.
چگونه می‌توان این کار را انجام داد؟ سه شرط ضروری برای دگرگونی اقتصاد ما از دیکتاتوری بن‌بست به یک دموکراسی کارآمد و سازگار با محیط زیست وجود دارد.
شرط نخست، معماری مالی جدیدی است که «سرمایه‌گذاری‌های» مخرب خصوصی را جریمه کند و امکان تأمین مالی عمومی برای اهداف عمومی را فراهم آورد. در قلب این معماری، به یک بانک سرمایه‌گذاری عمومی جدید نیاز داریم که در هم‌کاری با بانک‌های مرکزی، نقدینگی موجود را به سمت سرمایه‌گذاری‌هایی هدایت کند که با رفاه مشترک و پایدار سازگارند.
شرط دوم، استفاده‌ی گسترده از دموکراسی مشورتی برای تعیین اهداف بخشی، منطقه‌ای و ملی است (برای مثال درباره‌ی رشد یا حتی کاهش تدریجی برخی تولیدات) که ابزارهای جدید تأمین مالی عمومی در راستای آن‌ها به کار گرفته خواهند شد.
و شرط سوم، تصویب «قانون اصلاح بزرگ شرکت‌ها» برای دموکراتیزه کردن بنگاه‌ها و حمایت و ترویج شرکت‌هایی است که بر مبنای «هر کارمند، یک سهم، یک رأی» اداره می‌شوند.
ما در سایه‌ی جهانی زندگی می‌کنیم که می‌توانستیم آن را خلق کنیم: جهانی که در آن می‌توانیم از فروپاشی تقریباً حتمی زیست‌محیطی جلوگیری کنیم، به‌جای آن‌که منتظر بمانیم سرمایه‌داری ما را از نقطه‌ی بی‌بازگشت عبور دهد. جهانی که در آن حذف ناامنی اقتصادی، بی‌ثباتی، فقر، بیکاری و بی‌حرمتی ممکن است، در حالی که در چارچوب مرزهای سیاره‌ای زندگی‌هایی معنادار را پیش می‌بریم. این رؤیایی دوردست نیست؛ چشم‌اندازی ملموس است.

 

پاسخ مایکل رابرتز
جایگزینی سرمایه‌داری: نه با سوسیالیسم، بلکه با دموکراسی؟

 

اقتصاددانان برجسته چپ، جیسون هیکل و یانیس واروفاکیس، این هفته به‌طور مشترک مقاله‌ای برای روزنامه بریتانیایی گاردین نوشتند. عنوان مقاله چنین بود: «می‌توانیم از مدل سرمایه‌داری فراتر برویم و اقلیم را نجات دهیم – این سه گام نخست است.» جیسون هیکل استاد دانشگاه خودمختار بارسلونا و پژوهش‌گر ارشد مهمان در مدرسه اقتصاد لندن (LSE) است. یانیس واروفاکیس رهبرMeRA25، وزیر دارایی پیشین و نویسنده کتاب «تکنوفئودالیسم: چه چیزی سرمایه‌داری را کشت» است.
هیکل و واروفاکیس در آغاز، موضوع را کاملاً روشن بیان می‌کنند: «نظام اقتصادی کنونی ما ناتوان از رسیدگی به بحران‌های اجتماعی و زیست‌محیطی قرن بیست‌ویکم است. وقتی به اطراف می‌نگریم، با پارادوکسی خارق‌العاده روبه‌رو می‌شویم. از یک‌سو به فناوری‌های نوین چشم‌گیری دسترسی داریم و توان جمعی تولید غذای بیش‌تر و کالاهای بیش‌تری از آن‌چه نیاز داریم یا سیاره تاب تحملش را دارد، در اختیار ماست. اما در عین حال، میلیون‌ها نفر از شرایط محرومیت شدید رنج می‌برند.»
چرا چنین است؟ هیکل و واروفاکیس بی‌پرده می‌گویند مشکل «سرمایه‌داری» است. پاسخی عجیب از سوی واروفاکیس که به‌تازگی کتابی نوشته و در آن استدلال می‌کند «سرمایه‌داری مرده است» و با فئودالیسم، یا دقیق‌تر «تکنوفئودالیسم»، جایگزین شده است. با این حال، تعریف این دو نویسنده از سرمایه‌داری نیز تا حدی نامعمول بیان شده است. منظور آن‌ها از سرمایه‌داری «بازارها، تجارت و کارآفرینی» نیست که هزاران سال پیش از ظهور سرمایه‌داری وجود داشته‌اند. این درست است. اما به‌گفته‌ی آنان، «سرمایه‌داری» به معنای چیزی بسیار خاص و حتی عجیب است: «نظامی اقتصادی که در اصل به دیکتاتوری‌ای تقلیل می‌یابد که توسط اقلیتی کوچک که سرمایه را کنترل می‌کنند اداره می‌شود – بانک‌های بزرگ، شرکت‌های عمده و یک درصدی‌هایی که مالک اکثریت دارایی‌های قابل سرمایه‌گذاری هستند.»
مشخص نیست چرا این تعریف «عجیب» باشد. تاریخ سازمان اجتماعی بشر از دوران ابتدایی تاکنون، تاریخ تقسیم انسان‌ها به طبقات بوده است؛ طبقه‌ای حاکم که دیگران را از طریق اشکال گوناگون اجتماعی استثمار کرده است: برده‌داری، فئودالیسم، حکومت مطلقه و در حدود ۲۵۰ سال گذشته، استثمار سرمایه‌دارانه نیروی کار انسانی از طریق مالکیت و کنترل ابزار تولید. همان‌گونه که نویسندگان می‌گویند، در سرمایه‌داری «هدف تولید در درجه نخست تأمین نیازهای انسانی یا تحقق پیشرفت اجتماعی، و چه رسد به دستیابی به اهداف زیست‌محیطی نیست. هدف، حداکثرسازی و انباشت سود است. این هدف برتر است. این همان قانون ارزش سرمایه‌داری است. و برای حداکثرسازی سود، سرمایه به رشد دائمی نیاز دارد – افزایش مستمر تولید کل، صرف‌نظر از این‌که ضروری باشد یا زیان‌بار.»
بله، سرمایه‌داری نظامی سودمحور است که توده مردم کارگر را استثمار می‌کند؛ اما تأکید نویسندگان در این مقاله کم‌تر بر این جنبه و بیش‌تر بر «غیرعقلانی‌بودن» آن است؛ یعنی «تولید انبوه چیزهایی مانند خودروهای شاسی‌بلند، عمارت‌های مجلل و مد سریع، زیرا این‌ها برای سرمایه بسیار سودآورند، در حالی که تولید مزمنِ کم‌تر از حدِ نیازِ چیزهای آشکارا ضروری مانند مسکن مقرون‌به‌صرفه و حمل‌ونقل عمومی، چون سودآوری کم‌تری دارند یا اصلاً سودآور نیستند.»
آنها به‌درستی نشان می‌دهند که چرا گرمایش جهانی و کاهش انتشار گازهای گلخانه‌ای در چارچوب سرمایه‌داری حل‌وفصل نمی‌شود: زیرا با این‌که انرژی‌های تجدیدپذیر هم‌اکنون بسیار ارزان‌تر از سوخت‌های فسیلی‌اند، تولید سوخت فسیلی تا سه برابر سودآورتر است. «به همین ترتیب، ساخت و نگه‌داری بزرگ‌راه‌ها برای پیمانکاران خصوصی، خودروسازان و شرکت‌های نفتی چندین برابر سودآورتر از ایجاد شبکه‌ای مدرن از راه‌آهن عمومی سریع و ایمن است. بنابراین سرمایه‌داران هم‌چنان دولت‌های ما را برای یارانه دادن به سوخت‌های فسیلی و جاده‌سازی تحت فشار می‌گذارند، حتی در حالی که جهان در حال سوختن است.» به بیان تصویری نویسندگان: «سرمایه‌داری به آینده گونه‌ی ما همان‌قدر اهمیت می‌دهد که گرگ به بره.»
سرمایه‌داری مانع فناوری‌ها و سرمایه‌گذاری‌هایی است که به سود همگانی‌اند و ما را در «چرخه‌های بی‌پایان خشونت امپریالیستی» گرفتار می‌کند. امپریالیسم محصول سرمایه‌داری است، جایی که «انباشت سرمایه در اقتصادهای پیشرفته متکی بر ورودی‌های عظیم نیروی کار ارزان و منابع طبیعی از جنوب جهانی است. برای حفظ این ترتیبات، سرمایه از هر ابزاری در اختیار دارد – بدهی، تحریم، کودتا و حتی تهاجم نظامی آشکار – استفاده می‌کند تا اقتصادهای جنوبی را در موقعیت تابع نگه دارد.»
پس پاسخ به سرمایه‌داری و امپریالیسم چیست؟ نویسندگان دوباره صریح‌اند: «راه‌حل پیش روی ماست. ما فوراً باید بر قانون ارزش سرمایه‌داری غلبه کنیم.» بله. اما هنگامی که به برنامه‌ای برای غلبه بر قانون ارزش می‌رسند، گزینه‌های پیشنهادی‌شان کم‌رمق‌تر می‌شود. هیکل و واروفاکیس سه شرط ضروری پیشنهاد می‌کنند، اما نه برای جایگزینی سرمایه‌داری با سوسیالیسم، بلکه برای جایگزینی «دیکتاتوری» سرمایه‌دارانه با «دیکتاتوری دموکراتیکِ کارآمد و سازگار با محیط زیست». بنابراین نه گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم، بلکه از دیکتاتوری به دموکراسی. در این مقاله، واژه‌ی «سوسیالیسم» کاملاً غایب است.
دلیل این امر زمانی روشن می‌شود که سه شرط تغییر را توضیح می‌دهند. «نخستین شرط، معماری مالی جدیدی است که سرمایه‌گذاری‌های خصوصی مخرب را جریمه کند و تأمین مالی عمومی برای اهداف عمومی را ممکن سازد.» این کمی مبهم است؛ در عمل یعنی چه؟ «در قلب این معماری، به یک بانک سرمایه‌گذاری عمومی جدید نیاز داریم که در هم‌کاری با بانک‌های مرکزی، نقدینگی موجود را به سرمایه‌گذاری‌هایی در راستای رفاه مشترک و پایدار تبدیل کند.» پس پاسخ به سلطه‌ی سرمایه مالی، ملی‌سازی بانک‌ها، شرکت‌های بیمه، صندوق‌های پوشش ریسک و غیره و سپس برنامه‌ریزی سرمایه‌گذاری نیست؛ بلکه صرفاً ایجاد یک بانک عمومی در رقابت با بخش مالی سرمایه‌داری موجود است. با توجه به این‌که سرمایه‌گذاری سرمایه‌دارانه در اقتصادهای مدرن حدود پنج برابر سرمایه‌گذاری عمومی است، این پیشنهاد چگونه می‌تواند این نسبت را معکوس کرده و به «دیکتاتوری» سرمایه‌داری پایان دهد؟
شرط دوم «استفاده گسترده از دموکراسی مشورتی برای تعیین اهداف بخشی، منطقه‌ای و ملی (مثلاً درباره‌ی رشد یا حتی کاهش تدریجی برخی تولیدات) است که ابزارهای مالی عمومی جدید به سوی آن‌ها هدایت شوند.» بنابراین بانک سرمایه‌گذاری عمومی ما به‌صورت دموکراتیک اداره می‌شود و تصمیمات مربوط به سرمایه‌گذاری‌هایش نیز دموکراتیک اتخاذ می‌شود. بسیار خوب؛ اما درباره‌ی تصمیمات سرمایه‌گذاری بانک‌های عظیم خصوصی در آمریکا یا پنج بانک بزرگ تجاری در بریتانیا چه؟ به نظر می‌رسد تصمیمات آنها دست‌نخورده باقی می‌ماند.
اما نه، زیرا سومین شرط پایان دادن به «دیکتاتوری» سرمایه‌داری، به‌گفته‌ی نویسندگان، تشکیل شرکت‌هایی است که «بر اساس اصل یک کارمند، یک سهم، یک رأی» اداره شوند. شرکت‌ها قرار نیست به مالکیت عمومی درآیند؛ بلکه هر کارگر یک سهم و یک رأی در تصمیمات شرکت داشته باشد. این پیشنهاد عجیب است، زیرا هر کارگری همین حالا هم می‌تواند سهامی در شرکتی بخرد و رأی بدهد. تکلیف سهامی که هم‌اکنون در اختیار شرکت‌های بزرگ، شرکت‌های سرمایه‌گذاری خصوصی و نهادهای مالی است چه می‌شود؟ آیا قرار نیست مصادره شوند؟
اگر قرار است چنین شود، چرا آن را صریحاً بیان نمی‌کنند، به‌جای آن‌که صرفاً ایده «یک کارگر، یک رأی» را پیش بگذارند؟
نویسندگان، مقاله‌ی خود را با این ادعا به پایان می‌برند که می‌توان جهانی داشت که از فروپاشی زیست‌محیطی جلوگیری کند و به فقر جهانی پایان دهد: «این یک چشم‌انداز ملموس است.» مشکل اینجاست که سه نسخه سیاستی پیشنهادی هیکل و واروفاکیس بسیار کم‌تر از آن است که بتواند به چنین هدفی دست یابد، زیرا به پایانِ آن‌چه خودشان «دیکتاتوری» سرمایه‌داری می‌نامند منتهی نمی‌شود.

منابع:

https://www.theguar dian.com/environment/commentisfree/2026/feb/12/capitalist-model-climate-growth-capitalism-species-humanity?CMP=Share_AndroidApp_Other

https://thenextrecession.wordpress.com/2026/02/13/replacing-capitalism-not-with-socialism-but-with-democrac

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5vy

جمهوری‌خواهی سوسیالیستی

جمهوری‌خواهی سوسیالیستی

نظریه‌ای درباره‌ی آزادی و حکمرانی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

جیمز مولدون

ترجمه‌ی: سروناز احمدی

 

مقدمه‌ی مترجم: این مقاله نوشته‌ی جیمز مولدون (James Muldoon)، نظریه‌پرداز سیاسی معاصر و پژوهشگر حوزه‌ی دموکراسی، جمهوری‌خواهی و سنت‌های رادیکال سوسیالیستی است. مولدون در این نوشته می‌کوشد شکافی را که در مباحث معاصر درباره‌ی جمهوری‌خواهی پدیدآمده آشکار کند: شکاف میان جمهوری‌خواهی نئورومیِ فیلیپ پتیت و سنت سوسیالیستی. او با ترسیم خطوط کلی یک نظریه‌ی «جمهوری‌خواهی سوسیالیستی» نشان می‌دهد که ایده‌ی آزادی به‌مثابه‌ی عدم سلطه، اگر از نقد سوسیالیستیِ روابط سرمایه‌دارانه جدا شود، به‌لحاظ نظری و نهادی ناقص خواهد ماند. عنوان اصلی مقاله «A Socialist Republican Theory of Freedom and Government» بوده است که برای گویاتر شدن در زبان فارسی، با اندکی تغییر و تنظیم منتشر شده است.

اهمیت این مقاله، نه صرفاً در ارائه‌ی یک طرح نهادی کامل، بلکه در ترسیم افق و چارچوبی مفهومی است که می‌تواند نسبت جمهوری‌خواهی و سوسیالیسم را از نو تعریف کند. مولدون با بازخوانی انتقادات جمهوری‌خواهان رادیکال از پتیت و با رجوع مستقیم به کارل کائوتسکی و رزا لوکزامبورگ، می‌کوشد نشان دهد که آزادی سیاسی، اگر با خودمختاری جمعی و دموکراتیزه‌سازی اقتصاد پیوند نخورد، به سطحی صوری و محدود تقلیل می‌یابد.

در این مقاله، جامعه‌ای ترسیم می‌شود که ارکان آن عبارت‌اند از:

  • دولتی غیرنظامی و تمرکززدایی‌شده، مبتنی بر قانون اساسی و حاکمیت قانون؛
  • پارلمان منتخب با حق رأی همگانی؛
  • نهادهای فشار از پایین و مشارکت سازمان‌یافته‌ی شهروندان؛
  • محیط‌های کار تحت کنترل دموکراتیک کارگران؛
  • نهادهای هماهنگ‌کننده‌ی اقتصادی در سطح ملی برای جهت‌دهی سرمایه‌گذاری و تولید؛
  • و فرهنگی سیاسی مبتنی بر همبستگی، مسئولیت عمومی و فضایل مدنی سوسیالیستی.

جمهوری‌خواهی و سوسیالیسم در خوانش مولدون دو سنت جدا از هم نیستند، بلکه در سطحی عمیق به یکدیگر نیازمندند. جمهوری‌خواهی بدون نقد ساختاری سرمایه‌داریْ خطر فروکاستن آزادی به صرف نبود مداخله‌ی خودسرانه را دارد و سوسیالیسم بدون تعهد به نهادهای جمهوری‌خواهانه، با خطر تمرکز قدرت و فرسایش آزادی سیاسی روبه‌روست. ارجاعات اصلی مقاله به سنت مارکسیسم دموکراتیک، به‌ویژه کائوتسکی و لوکزامبورگ، نشان می‌دهد که درون تاریخ سوسیالیسم نیز قرائتی وجود داشته که با جمهوری‌خواهی دموکراتیک هم‌افق بوده است.

در این ترجمه، افزوده‌هایی از سوی مترجم انجام شده است. واژه‌نامه‌ی مفهومی پایانی، کروشه‌های توضیحی و پانویس‌های متعدد به‌منظور روشن‌تر کردن مفاهیم نظری و پرهیز از زبان بیش‌ازحد تخصصی افزوده شده‌اند. دلیل کثرت پانویس‌ها این بوده است که کوشیده‌ام متن، تا حد امکان، برای خواننده‌ای فراتر از حلقه‌ی محدود دانشگاهی قابل فهم باشد، بی‌آن‌که از دقت مفهومی آن کاسته شود. همچنین، شیوه‌ی ارجاع‌دهی در برخی موارد برای تسهیل خوانش تغییر یافته است. همچنین در فهرست منابع، در مواردی که از آثار ترجمه‌شده به فارسی استفاده شده یا ترجمه‌ی فارسی آن‌ها در دسترس است، مشخصات ترجمه‌ی فارسی نیز ذکر شده است تا خوانندگانی که مایل‌اند مباحث طرح‌شده را به‌صورت گسترده‌تر دنبال کنند، بتوانند به آن منابع مراجعه کنند.

دغدغه‌ی شخصی‌ام در ترجمه‌ی این مقاله آن بوده است که نسبت جمهوری‌خواهی و سوسیالیسم را در فضای فکری فارسی‌زبان بازگشایی کنم. به‌گمان من، این دو سنت نه‌تنها ناسازگار نیستند، بلکه بدون یکدیگر ناقص‌اند: آزادی بدون برابریِ ساختاری، تهی می‌شود و برابری بدون آزادی سیاسی، به تمرکز قدرت می‌انجامد. این مقاله تلاشی است برای اندیشیدن به هر دو با هم.

****

مقدمه

برداشت جمهوری‌خواهانه‌ی نئوـ رومی (Neo-Roman) فیلیپ پِتیت[[1]] از آزادی به‌مثابه عدم سلطه[[2]]، سهمی ماندگار در مناقشه‌های فلسفه‌ی سیاسی درباره‌ی ماهیت آزادی داشته است. سلطه از نظر پتیت زمانی رخ می‌دهد که یک طرف ظرفیت آن را داشته باشد که بر پایه‌ی نظر[[3]] یا منفعتی که طرفِ تحتِ سلطه در آن شریک نیست، به‌طور دل‌بخواهانه در انتخاب‌های ممکنِ دیگری مداخله[[4]] کرده و آن‌ها را کنترل کند(Pettit, 1997: 22) . در این دیدگاه، آزاد بودن یعنی رهایی از امکانِ قرار گرفتن در معرضِ اِعمالِ قدرتِ خودسرانه. این نظریه، علاوه بر پیروان و حامیان فراوان، با شمار فزاینده‌ای از منتقدان نیز روبه‌رو شده است که تعهدات دموکراتیک و برابری‌خواهانه‌ی برداشت خاص پتیت از ایدئولوژی جمهوری‌خواهانه را به پرسش می‌کشند (Gourevitch, 2014; McCormick, 2011; Thompson, 2018b). بسیاری از این جمهوری‌خواهان «رادیکال» بر اهمیت بازسازی اندیشه‌ی سیاسی جمهوری‌خواهانه تأکید می‌کنند، هرچند نسبت به برخی جنبه‌های تفسیر پتیت منتقد باقی می‌مانند. این مقاله پیشنهاد می‌کند که چنین نقدهایی اکنون دیرپا و قانع‌کننده‌اند و نوعی چرخش «اجتماعی»[[5]] در اندیشه‌ی سیاسی جمهوری‌خواهانه را شکل می‌دهند که تأمل در اصول بنیادین و جهت‌گیری برداشت محدود از سنت نئوـرومی را موجه می‌سازد. این مقاله همچنین نشان می‌دهد که می‌توان با بازجهت‌دهی نظام‌مند پروژه‌ی سیاسی جمهوری‌خواهانه و با بهره‌گیری از منابع اندیشه‌ی سیاسی جمهوری‌خواهانه و سوسیالیستی، برداشتی نیرومندتر و قانع‌کننده‌تر از آزادی و حکومت صورت‌بندی کرد.

جمهوری‌خواهان رادیکال مجموعه‌ای از ضعف‌ها و کاستی‌ها را در پروژه‌ی نئوـرومیِ پتیت شناسایی کرده‌اند. نمونه‌های شاخص این نقدها در «جمهوری‌خواهیِ کار» الکس گورویچ[[6]]، «جمهوری‌خواهیِ رادیکال» مایکل تامپسون[[7]] و «جمهوری‌خواهیِ محل کار» کیت برین[[8]] دیده می‌شود. گورویچ استدلال می‌کند که پتیت و دیگر نئوـ جمهوری‌خواهان نسبت به شکل‌های مدرنِ سلطه‌ی اقتصادی که از خلال نظام کارِ مزدی و مالکیت خصوصی اعمال می‌شود، بی‌اعتنا هستند (Gourevitch, 2013; Gourevitch, 2014: 12). از نظر گورویچ، پتیت به مسئله‌ی سلطه‌ی ساختاری ناشی از فقدانِ کنترلِ کارگران بر دارایی‌های مولد اقتصاد و شرایط فعالیت کاری‌شان نمی‌پردازد (Pettit, 2007). کارگران مدرن، با وجود آزادی و برابریِ صوری، ناچارند برای بقا، نیروی کار خود را بفروشند و همین امر آنان را در موقعیتی از وابستگی ساختاری قرار می‌دهد (Gourevitch, 2014: 115-116). مایکل تامپسون بر این باور است که تمرکز پتیت بر صورت‌های سلطه‌ی میان‌عاملی[[9]]، جایگاه محوریِ شکل‌های عادت‌مند[[10]] و نظام‌مندِ سلطه در جوامع مدرن را نادیده می‌گیرد (Thompson, 2018b: 45). تأکید پتیت بر اِعمال خودسرانه‌ی قدرت توسط عاملان، بینش بنیادی جمهوری‌خواهانه درباره‌ی خطرات نهادهای اجتماعی‌ای را که به‌گونه‌ای سامان می‌یابند تا ادراک عمومی را به‌طور نظام‌مند تحریف کرده و نظام‌های الیگارشیک را مشروعیت ببخشند، پوشیده می‌گذارد. کیت برین نیز استدلال می‌کند که راهبرد نئوـجمهوری‌خواهانه‌ی «حق خروج»[[11]] برای کارکنان، در مهار سلطه‌ی کارفرما در محل کار ناکام می‌ماند (Breen, 2015, 2017). جمهوری‌خواهانِ محل کار، مانند برین، بر ضرورتِ تنظیم سخت‌گیرانه‌ی دولتیِ ساختار سازمانیِ بنگاه‌های سرمایه‌داری و دموکراتیک‌سازی محیط‌های کار تأکید می‌کنند تا صدای کارگران و کنترل آنان در درون بنگاه‌ها تضمین شود. همچنین بنگرید به González-Ricoy, 2014

همه‌ی این منتقدان در دغدغه‌ی مشترکی سهیم‌اند: ارائه‌ی تبیینی بسنده از سلطه‌ی ساختاری و تقویت مشارکت مردمی در نهادهای سیاسی و اقتصادی. من استدلال می‌کنم که نقدهای آنان بر نظریه‌ی آزادی به‌مثابه عدم سلطه‌ی پتیت، به‌سوی بازاندیشی این ایده‌آل از منظر موضعی سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه‌ی بسط‌یافته‌تر سوق پیدا می‌کند. این مقاله با اتکا به جمهوری‌خواهان رادیکال معاصر و نیز نوشته‌های کارل کائوتسکی و رزا لوکزامبورگ، نسخه‌ای مشخص از نظریه‌ای سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه درباره‌ی آزادی و حکومت را پیشنهاد می‌کند. مقصود من وفاداری به نوشته‌های هیچ متفکر واحدی نیست، بلکه این نظریه از رهگذر درهم‌آمیزیِ جنبه‌های گوناگون اندیشه‌ی سیاسی جمهوری‌خواهانه و سوسیالیستی، جذابیت هنجاری می‌یابد.[[12]] راه‌های دیگری نیز برای تلفیق بصیرت‌های جمهوری‌خواهانه و سوسیالیستی ممکن است و باید بیشتر کاویده شوند. ادعای من این است که طرحِ نظریه‌ای که در اینجا عرضه می‌شود، تصویری قانع‌کننده از چگونگی سازمان‌دهی یک دولت و جامعه‌ی مدنیِ شایسته ارائه می‌دهد و به برخی از مهم‌ترین مطلوب‌های بیان‌شده از سوی جمهوری‌خواهان و سوسیالیست‌ها می‌پردازد.

نظریه‌ی سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه‌ی آزادی به‌مثابه خودمختاری جمعی، متشکل از توجه به نیروها و ساختارهای سلطه در کنار ایده‌آلِ مشارکت شهروندان در قدرت عمومی و تعیین جمعی جهت‌گیری نهادهای عمومی است. این نظریه، برخلاف برداشت‌های صرفاً سلبی از آزادی، مشارکت دموکراتیک را نه عنصری کمکی بلکه مؤلفه‌ای اساسی از آزادی سیاسی می‌داند. همچنین، فهم آزادی به‌مثابه خودمختاری جمعی طیف گسترده‌تری از اشکال سلطه‌ی ساختاری را که از خلال روابط بازار سرمایه‌داری پدید می‌آیند در بر می‌گیرد، بیش از آنچه در روایت میان‌عاملیِ سلطه نزد فیلیپ پتیت دیده می‌شود. به‌ویژه، این نظریه خواستار حذف سلطه‌ای است که از طریق ساختار سازمانی اقتدارگرایانه‌ی محیط‌های کار و نیز از رهگذر چیرگی اصول بازار آزاد بر کارگرانی رخ می‌دهد که به‌طور ساختاری تحتِ سلطه‌اند.

جمهوری‌خواهان سوسیالیست از چشم‌اندازی دموکراتیک و مشارکتی دفاع می‌کنند که در آن دولتی غیرمتمرکز با نهادهای پارلمانی، حاکمیت قانون، محیط‌های کاری تحتِ کنترل کارگران، سرمایه‌گذاری هدایت‌شده از سوی جامعه و فرهنگی سیاسی مبتنی بر همبستگی و روحیه‌ی مسئولیت عمومی برقرار است. آنان می‌کوشند مزایای دولت دموکراتیکی را که در خدمت خیر عمومی است با اِعمال کنترل‌های دموکراتیک بر نهادهای عمده‌ی اقتصادی تلفیق کنند تا با اشکال سلطه‌ی ناشی از گروه‌های صاحب سرمایه و نفوذ در ساختار قدرت مقابله شود. این نظریه، به‌سبب دفاعش از حاکمیت قانون و دستگاه قضایی مستقل، چشم‌اندازی باثبات‌تر و قانع‌کننده‌تر از چارچوب نهادیِ یک جامعه‌ی پسا‌سرمایه‌داری ارائه می‌دهد، در مقایسه با ایده‌آل کمونیستیِ جامعه‌ی بی‌دولت. چنین چارچوبی سازوکارهای حمایتی کارآمدتر برای اقلیت‌ها و گروه‌های دگراندیش فراهم می‌آورد و توانایی بیشتری برای مواجهه با اجتناب‌ناپذیریِ تعارضات سیاسیِ مداوم دارد.

این مقاله نخست رابطه‌ی تاریخی میان اندیشه‌ی سیاسی جمهوری‌خواهانه و سوسیالیستی را تحلیل می‌کند. استدلال اصلی، آن است که ناسازگاری قطعی‌ای میان این دو وجود ندارد و نقاط تلاقی آن‌ها در تاریخ‌نگاری سنتیِ این حوزه به حاشیه رانده شده‌اند. سپس مقاله به ارائه‌ی برداشتی از آزادی به‌مثابه خودمختاری جمعی و نیز سازمان‌دهی و نقش مناسب یک دولت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه می‌پردازد.

جمهوری‌خواهی و سوسیالیسم

یک نظریه‌ی جمهوری‌خواهیِ سوسیالیستی نه برای جمهوری‌خواهان و نه برای سوسیالیست‌ها، نباید متناقض به نظر برسد. گذشته از هر چیز، جمهوری‌خواهان مدعی‌اند که نسبت به لیبرال‌ها تبیینی پیشروتر از آزادی سیاسی عرضه می‌کنند؛ تبیینی که می‌تواند برای سوسیالیست‌ها جذاب باشد و در عین حال از کاستی‌های برداشت ایجابی از آزادی[[13]] پرهیز کند (Pettit, 1997: 141). از منظر سوسیالیستی، رزا لوکزامبورگ در سال ۱۹۰۳ تصریح می‌کند که «هر سوسیالیستی به‌طور طبیعی جمهوری‌خواه است»، عبارتی که دلالت بر نبودِ ناسازگاری ذاتی میان این دو ایدئولوژی سیاسی دارد. برای بسیاری از سوسیالیست‌های سده‌ی نوزدهم، جمهوری‌خواهی نقطه‌ی عزیمت مشترک و پذیرفته‌شده‌ای به‌شمار می‌رفت، به‌ویژه در موضوعاتی چون ضدیت با سلطنت، مشارکت سیاسی و کنترل مردمی (Bonnell, 1996: 195).

با وجود اختلاف‌نظر پژوهشگران درباره‌ی خاستگاه‌های سوسیالیسم، عموماً پذیرفته شده است که سوسیالیسم ایدئولوژی سیاسی‌ای پس از انقلاب فرانسه است که در واکنش به نابرابری‌های سیاسی و اقتصادی ناشی از انقلاب صنعتی و دگرگونی عمیق شیوه‌های تولید و زندگی کاری پدید آمد (Boggs, 1995: 2).

مارک بیویر[[14]] در سال ۲۰۰۰ نشان داده است که شکل‌گیری ایده‌های سوسیالیستی در بریتانیا از دل سنت جمهوری‌خواهانه‌ی اواخر سده‌ی نوزدهم سر برآورد. با وجود تنوع احزاب و جریان‌های رادیکال در آن دوره، نزدیکی و پیوند فکری قابل‌توجهی میان گروه‌های پوپولیستی[[15]] مختلف وجود داشت (Biagini and Reid, 1991:1). برخی از نخستین جمهوری‌خواهان سوسیالیست، موضع خود را امتداد اصول کلیدی جمهوری‌خواهانه می‌دانستند نه گسستی از سنت کهن جمهوری‌خواهی مدنی (Thompson, 1963). نقد سوسیالیستیِ اشکال سرمایه‌دارانه‌ی کار نیز تا حدی در چارچوب واژگان جمهوری‌خواهانه صورت‌بندی می‌شد. این نقد بر آن بود که کار مزدیِ سرمایه‌دارانه وضعیتی از وابستگی و بندگی برای کارگران ایجاد می‌کند. در همین دوره، کنشگران سیاسی رادیکال در شماری از نشریات سیاسی همچون جمهوری‌خواه سرخ (The Red Republican) متعلق به جورج جولیان هارنی[[16]] و نیز نشریه‌ی چارتیست و جمهوری‌خواه (Chartist and Republican Journal) از مک‌دوآل[[17]]، زبان جمهوری‌خواهانه را در خدمت اهداف سوسیالیستی به کار می‌گرفتند.

در فرانسه، تلاش جمهوری‌خواهان رادیکال برای برپایی جمهوری‌ای دموکراتیک و اجتماعی[[18]] در انقلاب ۱۸۴۸، در قالب پیشبرد دستاوردهای انقلاب ۱۷۸۹ به حوزه‌های اجتماعی و اقتصادی فهم می‌شد. جمهوری‌خواهان رادیکال می‌کوشیدند خود را از جمهوری‌خواهان بورژوازی مانند لویی-اوژن کاوِنیاک[[19]] که مسئول کشتار روزهای ژوئن ۱۸۴۸ بود، متمایز کنند. در ذهن انقلابیون، جمهوری نه‌تنها باید نظم سیاسی دموکراتیکی می‌داشت، بلکه می‌بایست نظم اجتماعیِ نوینی را نیز دربرمی‌گرفت که از طریق «حقِ کار»[[20]] برای همه‌ی شهروندان، شرایط مادی را برابر سازد. برای سیاستمدار الکساندر لدرُ-رولن[[21]] جمهوری سیاسی باید در قلب صنعت و تولید نیز بازتولید می‌شد. جمهوری‌خواهان رادیکال اصلاحات اقتصادیِ کاهنده‌ی فقر و فراهم‌کننده‌ی کار برای تهی‌دستان را مکملی ضروری برای نهادهای سیاسیِ دموکراتیک می‌دانستند.

با وجود شکست جمهوری‌خواهان رادیکال در ۱۸۴۸، این سنت در کمون پاریسِ ۱۸۷۱ ادامه یافت؛ رویدادی که مارکس آن را تلاشی برای ایجاد «جمهوری اجتماعی» توصیف کرد. کمون برای سنت مارکسیستی اهمیت دارد، زیرا یکی از معدود مواردی است که در آن مارکس تصویری از ساختار سیاسیِ ممکنِ یک نظام پسا‌سرمایه‌داری ارائه می‌دهد. مارکس (1977b: 589) کمون را «دولت طبقه‌ی کارگر» یا «آن صورت سیاسی‌ سرانجام مکشوف که رهایی کارگران از سلطه و استثمار سرمایه در چارچوب آن تحقق می‌یابد» توصیف می‌کند. نوشته‌های او درباره‌ی کمون پاریس، مارکس را شاید در جمهوری‌خواهانه‌ترین لحظه‌ی فکری‌اش نشان می‌دهد، به‌سبب تأکیدش بر مشارکت سیاسی و کنترل مردمی. این مارکسیسمِ آغشته به جمهوری‌خواهی دموکراتیک که وامدار سنت سوسیالیسم فرانسوی و کمون پاریس است، در سوسیالیست‌های برجسته‌ای چون کارل کائوتسکی و رزا لوکزامبورگ ادامه می‌یابد.

جمهوری‌خواهی در اواخر سده‌ی نوزدهم دچار افولی سریع شد و در محافل رادیکال تا حد زیادی جای خود را به سوسیالیسم داد (Bevir, 2000: 354). بر اساس نوعی فهم تقلیل‌گرایانه از مارکسیسم که در بخش‌هایی از بین‌الملل دوم وجود داشت، گرایشی پدید آمد که امر سیاسی را پدیده‌ای فرعی در مقایسه با مناسبات اقتصادی زیربنایی تولید می‌دید؛ موضعی که توجه را از دغدغه‌های سنتی جمهوری‌خواهانه منحرف می‌کرد (Bonnell, 1996: 199). در این چارچوب، بحث‌های سیاسی درباره‌ی تغییر قوانین یا شکل‌های حکومت، انحرافی از مبارزه‌ی طبقاتی برای به‌دست گرفتن کنترل ابزارهای تولید تلقی می‌شد (McIvor, 2009). سوسیالیست‌ها هم‌زمان با فاصله‌گیری از جمهوری‌خواهی، به‌جای «مردم» از «طبقه‌ی کارگر» سخن گفتند و به‌جای نهادهای سیاسی و فضیلت مدنی[[22]]، بر شرایط اجتماعی تأکید کردند. تأکید لنین بر سازمان‌دهی حزب پیشاهنگِ انقلابی نیز اهمیت مشارکت توده‌ای در سیاست و کنترل مردمی بر نخبگان را به‌عنوان شرطی ضروری برای دگرگونی انقلابی به حاشیه راند (Lih, 2008).

با این حال، افزون بر این دگرگونی‌های چشم‌انداز سیاسی، می‌توان مجموعه‌ای عمیق‌تر از باورهای مشترک را نیز ردیابی کرد. تعهد سوسیالیستی به کنترل طبقه‌ی کارگر بر دارایی‌های مولد اقتصاد، از دغدغه‌های جمهوری‌خواهانه درباره‌ی سلطه‌ی نخبگان صاحب قدرت سیاسی و اقتصادی سر برآورد. دستورکار سیاسیِ خودحکمرانی و رهایی از سلطه، در عصر صنعتی‌شدن به‌طور طبیعی به مطالبه‌ی قرار گرفتن بخش‌هایی از اقتصاد تحت کنترل دموکراتیک انجامید. همچنین تمرکز مستمر بر حکومت مردمی، اشکال دموکراتیک سازمان‌یابی و استقلال به‌مثابه فقدان کنترل بیرونی در جمهوری‌خواهی مدرن شکل گرفت و بعد در سنت سوسیالیستی ادامه یافت.

کارل کائوتسکی و رزا لوکزامبورگ نمونه‌های جالبی از نظریه‌پردازانی‌اند که عناصر اندیشه‌ی سیاسی سوسیالیستی و جمهوری‌خواهانه را درهم آمیختند. در جریان انقلاب آلمانِ ۱۹۱۸/۱۹۱۹، کائوتسکی (1919b). جمهوری دموکراتیک را چنین می‌دانست:

«بنیاد سیاسیِ اجتناب‌ناپذیرِ جامعه‌ی نوینی که می‌خواهیم بنا کنیم … اما باید بیش از این نیز باشد. باید به جمهوری‌ای سوسیالیستی بدل شود؛ جامعه‌ای که دیگر در آن جایی برای استثمار انسان به‌دست انسان وجود نداشته باشد.»

برنامه‌ی سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه‌ی کائوتسکی در این دوره شامل حمایت از دموکراسی سیاسی (نهادهای پارلمانی، حاکمیت قانون و حقوق مدنی) در کنار سازمان‌دهی سوسیالیستی اقتصاد و شوراهای کارگری در محیط‌های کار بود؛ شوراهایی که به‌مثابه مراکز فشار نهادی‌شده از پایین بر پارلمان عمل می‌کردند. کائوتسکی دموکراسی و سوسیالیسم را دو هدف درهم‌تنیده جنبش سوسیالیستی می‌دانست. با این حال، برخلاف تفسیر لنینیستی از مارکسیسم، او بر میراث جمهوری دموکراتیک درون مارکسیسم تکیه می‌کرد که بر اهمیت دستگاه اداری مرکزی، دموکراسی پارلمانی و حاکمیت قانون تأکید داشت. از نظر کائوتسکی (1919a) دولت باید «به‌طور کامل دگرگون» می‌شد تا جنبه‌های نظامی‌گرایانه و بوروکراتیک آن از میان برود. در عین حال، سوسیالیست‌ها باید «دموکراسی را از حوزه‌ی سیاسی به نظام اقتصادی گسترش دهند» تا بنیان جمهوری دموکراتیک را «به جمهوری‌ای اجتماعی بدل کنند و عصری نو در تاریخ بشریت آغاز نمایند.» (Kautsky,1919b)

رزا لوکزامبورگ نیز از مضامین و زبان جمهوری‌خواهانه بهره می‌گرفت، هرچند حمایت او از جمهوری‌خواهی محدودتر بود و به چارچوب نهادی دولت جمهوری‌خواه تسری نمی‌یافت. لوکزامبورگ (1981 [1910]: 301-302) تصریح می‌کند که «بهترین جمهوری بورژوایی نیز چیزی جز دولتی طبقاتی نیست». برای او، جمهوری‌خواهی بیش از آنکه هدف و شکل مطلوب حکومت باشد، شعاری برای بسیج سیاسی به‌شمار می‌رفت. هانا آرنت (1968: 38) و استیون اریک برونر[23](2013: 12) در آنجا که لوکزامبورگ را به‌معنای پشتیبانی از نهادهای دولتی جمهوری‌خواه، «جمهوری‌خواه» می‌خوانند، مبالغه می‌کنند. در نوشته‌های لوکزامبورگ، کلیدواژه‌های ادبیات جمهوری‌خواهی شامل عرصه‌ی عمومی، فضیلت مدنی و مشارکت توده‌ای در سیاست با ایده‌های مبارزه‌ی طبقاتی، سیاست انقلابی و نقد مارکسیستی سرمایه‌داری درهم می‌آمیزد. اهمیت لوکزامبورگ برای سنت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه در چشم‌انداز او از جامعه‌ای مشارکتی و خودتعیین‌گر نهفته است؛ جامعه‌ای که در آن افراد نقشی دائمی و فعال در هدایت نهادهای عمومی ایفا می‌کنند. او همچنین اهمیت دگرگونی فرهنگی و فضایل مدنیِ سوسیالیستی را در مبارزه برای گذار از سرمایه‌داری و ساختن جامعه‌ای برابرتر نظریه‌پردازی کرد.

تلاقی سوسیالیسم و جمهوری‌خواهی به‌عنوان مجموعه‌ای معنادار از ایده‌ها، در تاریخ‌نگاری سنتی به سود گونه‌های نئوـرومی و جمهوری‌خواهی مدنی به حاشیه رانده شده است (McIvor, 2009: 252). من بر این باورم که بازاندیشی در سنت‌های جمهوری‌خواهانه و سوسیالیستی وظیفه‌ای است که فوراً باید بدان پرداخت. در این مسیر، مهم است به خاطر داشته باشیم که برخی جنبه‌های هر دو سنت، در مواجهه با واقعیت‌های جوامع مدرن ناکافی از کار درآمده‌اند (Goodin, 2006 و Kirchheimer, 1987). طرح فشرده‌ی نظریه‌ی جمهوری‌خواهی سوسیالیستی که در ادامه می‌آید، تلاشی است برای غلبه بر برخی از این محدودیت‌ها از طریق تلفیق جنبه‌های گوناگون این دو سنت.

آزادی به‌مثابه خودمختاری جمعی

نظریه‌ی سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه‌ی آزادی به‌مثابه خودمختاری جمعی، بر یک فرایند جمعیِ مشارکت گسترده در خودحکمرانی استوار است که از خلال آن، افراد کنترل مستقیم بر نهادهای مرکزی جامعه اعمال می‌کنند. این برداشت در امتداد سنت جمهوری‌خواهیِ مشارکتی قرار می‌گیرد که ایده‌آل جمهوری را در حفاظت مردم در برابر اِعمال قدرت خودسرانه و مشارکت آنان در یک جامعه‌ی سیاسیِ خودحاکم می‌بیند ( Coffee, 2015: 46و Honohan, 2002: 75–76). جمهوری‌خواهان نئوـرومی مانند فیلیپ پتیت به‌درستی نگران وضعیت کسانی‌اند که در معرض قدرت خودسرانه‌ی دیگران قرار دارند؛ با این حال، آنان با تمرکز انحصاری بر ایده‌آل «سلبی» آزادی به‌مثابه عدم سلطه و نادیده گرفتن نقش تاریخی مهم مشارکت افراد در قدرت و تعیین عقلانی زندگی عمومی، تبیین آزادی را به‌نحوی ناموجه محدود می‌کنند(Breen, 2015: 479).

آنچه برای شهروندان اهمیت دارد صرفاً وضعیت مصونیت در برابر اِعمال خودسرانه‌ی قدرت نیست، بلکه توانایی شکل‌دادن فعالانه به خصلت و جهت نهادهای عمومی از طریق مشارکت در فرایندهای خودحکمرانی است. برداشتی غنی‌تر از آزادی باید عاملان، ساختارها و نیروهای سلطه‌گر را با توجه به شیوه‌های لازمِ گفت‌وگو و تصمیم‌گیریِ شهروندان آزاد درهم آمیزد (Rostbøll, 2008: 56).

نظریه‌ی سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه‌ی آزادی به‌مثابه خودمختاری جمعی در سه جهت اصلی می‌کوشد ایده‌آل آزادی به‌مثابه عدم سلطه‌ی پتیت را بسط دهد. نخست، مفهوم سلطه باید به‌اندازه‌ی کافی گسترده باشد تا بصیرت‌های سوسیالیستی درباره‌ی سلطه‌ی ساختاریِ روابط سرمایه‌دارانه‌ی تولید اقتصادی بر کارگران را دربرگیرد (Gourevitch, 2013). این مفهوم همچنین باید به اشکال سلطه‌ی ساختاری ناشی از ستم‌های مبتنی بر جنسیت و نژاد توجه کند. دوم، این نظریه‌ی سلطه باید بُعدی از سلطه‌ی ایدئولوژیک را نیز شامل شود؛ بُعدی که توضیح می‌دهد چگونه ممکن است کارگران تحت تأثیر قرار گیرند تا باور کنند نهادهای اجتماعی نابرابر به سود آنان سامان یافته‌اند. سوم، نظریه‌ی آزادی به‌مثابه خودمختاری جمعی باید بر اهمیت خودتعیین‌گری و مشارکت فعال در حکومت تأکید کند. برای جمهوری‌خواهان سوسیالیست، مشارکت سیاسی نه کارکردی فرعی بلکه بُعدی اساسی و سازنده‌ی آزادی است؛ مشارکت سیاسی نه فعالیتی که صرفاً زمینه‌ی آزادی را فراهم می‌کند، بلکه خودِ آزادیِ به‌درستی فهم‌شده است.

سلطه‌ی ساختاری

دامنه‌ی برنامه‌ی سیاسی جمهوری‌خواهی نئوـرومیِ فیلیپ پتیت به شکل‌های میان‌عاملیِ سلطه محدود می‌شود. پتیت به‌صراحت استدلال کرده است که عملکرد اقتصاد بازار را ناسازگار با آزادی نمی‌داند. از نظر او، نظامی که حقوق مالکیت خصوصی، مبادله‌ی آزاد و تنظیم محدود دولتی بر اقتصاد را تعریف می‌کند، صرفاً به این دلیل که پیامدهای نابرابر تولید می‌کند، سلطه‌آمیز محسوب نمی‌شود. او بر این باور است که هرچند آثار اقتصاد بازار ممکن است انتخاب‌های ممکن افراد را محدود و مقید کند، اما اگر این وضعیت «حاصل ناخواسته‌ی تجمیع سازگاری‌های متقابل افراد»[[24]] باشد، منبع سلطه نخواهد بود (Pettit, 2006: 139). در این چارچوب، بازار همچون مجموعه‌ای از شرایط پس‌زمینه‌ای تصور می‌شود که می‌تواند آزادی عامل را مقید یا مشروط کند، اما آن را نقض نمی‌کند.

جمهوری‌خواهان سوسیالیست با محدود کردن مفهوم سلطه به این معنای صرفاً شخصی و قصدی[[25]] مخالفت می‌کنند(Pettit, 1997: 52). الکس گورویچ (2013: 600–608) توجه را به اشکال ساختاریِ سلطه‌ی اقتصادی جلب کرده است که می‌توانند در حوزه‌ی اقتصاد، با وجود حقوق سیاسیِ ظاهراً برابر، از خلال کنترل نابرابر منابع رخ دهند. او استدلال می‌کند که نیروهای غیرذهنی و غیرشخصیِ[[26]] بازار کار می‌توانند آزادی شهروندان را به‌گونه‌ای محدود کنند که به‌طور معناداری بتوان آن را شکلی از سلطه‌ی ساختاری نامید. از نظر گورویچ، هرچند اجبار کارگران به ورود به قراردادهای استخدامی را نمی‌توان به کارفرمایی منفرد نسبت داد، ساختار نظام نتیجه‌ی تلاش‌های آگاهانه برای سازمان‌دهی روابط اقتصادی به‌نحوی است که مزایای بیشتری نصیب سرمایه‌داران ثروتمند و قدرتمند شود. در اینجا پتیت تمایز هنجاریِ مهم میان عوامل طبیعیِ محیطی و پیامدهای نظام اقتصادیِ ساخته‌ی انسان و اقتضایی[[27]] را پنهان می‌کند. در مورد دوم، نمی‌توان به‌تمامی گفت مجموعه‌ی انتخاب‌ها «به‌طور تصادفی توزیع شده» یا «ناخواسته» است، زیرا عملکرد نظام از منطقی معین پیروی می‌کند و به‌واسطه‌ی مداخله‌ی انسانی ایجاد و حفظ می‌شود.

جمهوری‌خواهان سوسیالیست این شکل از سلطه را از خلال نقد مارکس بر نظام کار مزدی نیز نظریه‌پردازی کرده‌اند. مارکس در کار مزدی و سرمایه (Marx, 1977c) نابرابری‌های نظام‌مند میان کارگران و سرمایه‌داران را در چارچوب قراردادهای استخدامی تحلیل می‌کند. او تأکید می‌کند که این مبادله‌ی اقتصادی بر رابطه‌ای اجتماعیِ نابرابر میان دو طبقه با موقعیت‌های ساختاری متفاوت و در نتیجه میزان‌های متفاوتی از قدرت و تحرک[[28]] استوار است. «کارگری که تنها منبع درآمدش فروش نیروی کارش است» شاید بتواند میان کارفرمایان مختلف انتخاب کند، اما مارکس می‌افزاید که او «نمی‌تواند کل طبقه‌ی خریداران را ترک کند.»(Marx, 1977c: 210). در تفسیر رزا لوکزامبورگ، این وضعیت نمونه‌ای از سلطه‌ی ساختاری است که در آن کنش‌های فردیِ ناهماهنگ و بدون طرح مرکزی، تجمعی اما ناخواسته، به وضعیتی از ناآزادی برای کارگرانی می‌انجامد که ناچار به فروش نیروی کار خود هستند. هرچند هیچ کارفرمای منفردی لزوماً قصد سلطه بر کارگری خاص را ندارد، به‌سبب «جدایی نیروی کار از وسایل تولید»، کارگر کالایی برای عرضه در بازار ندارد، «مگر آنکه خود را به‌عنوان کالا به بازار بیاورد؛ یعنی نیروی کار خویش را» (Luxemburg, 2013: 234). در جایی که دارایی‌های مولد اقتصاد در مالکیت طبقه‌ای محدود از نخبگان قرار دارد و در جهت منافع آنان اداره می‌شود، کارگران در وضعیت وابستگی عمومی به کل طبقه‌ی سرمایه‌دار باقی می‌مانند.

جمهوری‌خواهان سوسیالیست همچنین باید نسبت به دیگر اشکال سلطه‌ی ساختاری که بر محور نژاد، جنسیت و سکسوالیته عمل می‌کنند حساس باشند. مبارزه‌ی سوسیالیست‌های اولیه علیه سرمایه‌داری هرگز از مبارزه‌ی اجتماعی گسترده‌تر جدا نبوده است؛ مبارزه‌ای که در برنامه‌ی ارفورت در مخالفت با «همه‌ی اشکال استثمار و ستم، خواه متوجه یک طبقه، یک حزب، یک جنسیت یا یک نژاد باشد» ثبت شده بود (Kuhn, 2010: 65). هرچند بررسی کامل پویایی‌های خاص همه‌ی انواع سلطه‌ی ساختاری، از جمله نحوه‌ی تقاطع و آثار متقابل آن‌ها، فراتر از دامنه‌ی این مقاله است، نظریه‌ی جمهوری‌خواهی سوسیالیستی مورد دفاع این مقاله باید نسبت به گروه‌های آسیب‌پذیری که به‌سبب عضویت در اقلیت‌ها بیش از دیگران در معرض قدرت خودسرانه قرار دارند حساس باشد. پتیت (1997: 224) تأکید می‌کند که آزادی به‌مثابه عدم سلطه ایده‌آلی کثرت‌گراست و می‌توان آن را «خیر مشترک نسبی: خیری مشترک از منظر همه‌ی گروه‌های آسیب‌پذیر» دانست. از این‌رو، مدافعان این ایده‌آل متعهد به پیشبرد آزادی طبقات آسیب‌پذیر از طریق مقابله با اشکال خاص سلطه‌ای هستند که اعضای هر گروه تجربه می‌کنند. جمهوری‌خواهان سوسیالیست می‌کوشند فهم نئوـرومی از سلطه را گسترش دهند، نه اینکه آن را محدود کنند، و به همان اندازه در پی مقابله با سلطه بر همه‌ی اعضای طبقات آسیب‌پذیرند.

سلطه‌ی ایدئولوژیک

شکل دوم سلطه نزد جمهوری‌خواهان سوسیالیست کنترلی است که گروه‌های مسلط بر دستگاه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک اعمال می‌کنند. این گروه‌ها از طریق کنترل یا مالکیت بر رسانه‌ها، خدمات اطلاعاتی[[29]]، نهادهای فرهنگی و آموزشی و دیگر سازوکارهای جامعه‌پذیری، می‌توانند تفسیر خاص خود از واقعیت را به‌عنوان هنجار ــ یا امر طبیعی و پذیرفته‌شده ــ ترویج کنند. این امر به شیوه‌ای اشاره دارد که نهادهای اجتماعی، سوژه‌ها را چنان شکل می‌دهند که باورها، خواست‌ها و هویت‌هایی هماهنگ با وضع موجود داشته باشند. مفهوم «سلطه‌ی برسازنده»[30] نزد مایکل تامپسون (2018b) توضیح می‌دهد که سلطه چگونه می‌تواند از طریق تحریف نظام‌مند ادراک خیر عمومی به سود منافع حلقه‌ای محدود از نخبگان رخ دهد. این فرایند سلطه‌ی ایدئولوژیک با فراهم کردن روایت‌های مشروعیت‌بخش، از دیگر اشکال سلطه پشتیبانی می‌کند و شکل‌های نظام‌مند و عادت‌مند سلطه، همچون کار مزدی و ساختارهای سیاسی الیگارشیک[[31]]، را اجتناب‌ناپذیر، طبیعی و ضروری جلوه می‌دهد. چنین وضعی لزوماً مستلزم مداخله‌ی خودسرانه‌ی عامل خاصی نیست، زیرا عاملان از خلال این فرایند بدون نیاز به سرکوب آشکار، هنجارها و ارزش‌هایی معین را درونی می‌کنند.

سلطه‌ی ایدئولوژیک نه از طریق مداخله‌ی خودسرانه در انتخاب‌های عقلانی، بلکه از راه شکل‌دهی به ساختارهای عمیق ذهنی افراد عمل می‌کند. این بُعد از سلطه کمتر از مداخله‌ی مستقیم، قابل مشاهده و سنجش است و از همین‌رو آثار آن اغلب نادیده می‌ماند. چنین سلطه‌ای به گروه‌های مسلط امکان می‌دهد موانع ناهشیاری[[32]] را در برابر به چالش کشیدن ترتیبات نابرابر قدرت اجتماعی ایجاد و تقویت کنند. با نمایش این ترتیبات به‌عنوان نظمی طبیعی، ایدئولوژی مسلط می‌تواند شرایط اجتماعیِ ستمگرانه را توجیه کند و مشروع جلوه دهد. این نظریه‌ی سلطه بر برداشتی از شکل‌گیری ایدئولوژیک سوژه‌ها از خلال نهادهای اجتماعی استوار است؛ جایی که ایدئولوژی به این معناست که تجربه‌ی ما از واقعیت از خلال یک دستگاه کمابیش منسجم از ایده‌ها و ارزش‌ها شکل می‌گیرد که معمولاً بازتاب‌دهنده‌ی روابط قدرت مسلط در جامعه است. از خلال سلطه‌ی ایدئولوژیک، سوژه‌ها جایگاه‌های فرودست در سلسله‌مراتب اجتماعی را بر پایه‌ی باور به عادلانه یا اجتناب‌ناپذیر بودن این وضعیت می‌پذیرند (Eagleton, 1991: 5). لوکزامبورگ (2004a: 367) استدلال می‌کرد که در جریان انقلاب آلمان، بورژوازی همچنان سلطه‌ای ایدئولوژیک بر پرولتاریا اعمال می‌کرد؛ امری که سرانجام آنان را به واگذاری قدرت و رأی دادن به مجلس مؤسسان، به‌جای حفظ قدرت در نظام شوراها، سوق داد.

یکی از پرسش‌های کلیدی این است که چه چیزی این شکل از سلطه را از اشکال اشکال معمول بازتولید اجتماعی که سلطه‌آمیز نیستند متمایز می‌کند؛ به بیان دیگر، چه زمانی نخبگان قدرتی ناروا یا سلطه‌گر بر نهادهای اجتماعی اعمال می‌کنند و چه زمانی صرفاً با نوعی نفوذ غیرسلطه‌گرانه مواجه‌ایم. پاسخ متعارف سوسیالیستی تمایز میان منافع واقعی سوژه و منافع ادراک‌شده‌ی او در درون نظامی سرکوبگر بوده است، هرچند تعیین این منافع محل مناقشه است. هنگامی که سوگیری‌های یک نظام برای پنهان‌سازی واقعیت اجتماعی و ترویج وهم‌هایی بسیج شوند که منافع واقعی سوژه را تحریف کرده و قدرت گروه مسلط را طبیعی جلوه دهند، آن نظام سلطه‌گر می‌شود. با این حال، تعیین چنین «منافع واقعی»‌ای مانعی جدی برای نظریه‌های نقد ایدئولوژی بوده است؛ چه در قالب معرفت علمی مارکسیستی (Althusser, 1971: 129) و چه در قالب کاربرد عقل انتقادی کانتی (1974:25Lukes) که هر دو با انتقاداتی روبه‌رو شده‌اند (Hay, 2002: 183). جمهوری‌خواهان سوسیالیست مفهوم سلطه‌ی ایدئولوژیک را مؤلفه‌ای مهم برای تحلیل متقاعدکننده‌ی اشکال مدرن سلطه می‌دانند و با این حال کار نظری بیشتری برای درک بهتر بُعد هنجاری {یا ارزشی و اخلاقی آن} آن لازم است.

مشارکت در خودحکمرانی

برداشت پتیت (1997: 30) از عدم سلطه اساساً بر ایده‌آلی سلبی از آزادی استوار است؛ آزادی‌ای که «نه از طریق دسترسی به ابزارهای کنترل دموکراتیک، چه مشارکتی و چه نمایندگی، بلکه از طریق وضعیتی تعریف می‌شود که در آن مصونیت از پیامدهای زیان‌بار مداخله وجود داشته باشد». تأثیرگذارترین منتقدان نظریه‌ی آزادی به‌مثابه عدم سلطه نزد پتیت، به‌طور سنتی بیشتر بر روایت او از سلطه تمرکز کرده‌اند تا بر این ادعا که مشارکت دموکراتیک «پیوند تعریف‌کننده‌ای با آزادی» ندارد (Pettit, 1997: 30). حتی منتقدان برجسته‌ای مانند الکس گورویچ (2014: 65)، در حالی که خواستار گسترش فهم ما از سلطه‌اند، همچنان در چارچوب سنت آزادی سلبی حرکت کرده‌اند.

با این حال، گروه دیگری از منتقدان، هم دقت تاریخی و هم جذابیت هنجاریِ ایده‌آل آزادی به‌مثابه عدم سلطه نزد پتیت را به چالش کشیده‌اند. آلن کافی([33]) (2015) با صورت‌بندی عمدتاً «سلبی» آزادی جمهوری‌خواهانه نزد پتیت مخالفت کرده و استدلال کرده است که باید تأکید بیشتری بر مشارکت در خودحکمرانی گذاشت. کافی میان «حوزه‌ی قوانین» و «حوزه‌ی هنجارها» تمایز می‌گذارد و استدلال می‌کند که گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده ممکن است به‌ویژه در برابر آثار سلطه‌گرانه‌ی حوزه‌ی دوم آسیب‌پذیر باشند، اگر نتوانند در شکل‌دهی به این هنجارها مشارکت کنند. کی. صبیل رحمان([34]) (2017) نیز مدعی است که پاسخ به اشکال مدرن سلطه‌ی ساختاری باید با تلاش برای گسترش ظرفیت‌های سیاسی شهروندان عادی آغاز شود. کیت برین(2015: 478) نیز استدلال می‌کند که حتی خود پتیت ناگزیر به اتکای ضمنی بر ایده‌آلی ایجابی از خودمختاری است:

«برداشت او آشکارا فراتر از ”فقدان سلطه‌ی دیگران“ می‌رود و ”حضور“ نوعی خاص از ”خودفرمانی“ را در بر می‌گیرد؛ یعنی توانایی اشخاص برای تأمل مستقل درباره‌ی مسائل و تعیین عقلانی کنش‌های خویش در همراهی با دیگران.»

در پی این نقدها، جمهوری‌خواهان سوسیالیست بر ابعاد ایجابی آزادی سیاسی تأکید می‌کنند. لوکزامبورگ (2004b: 308) استدلال می‌کرد که سیاست «باید گام‌به‌گام با مشارکت فعال توده‌ها پیش رود؛ باید تحت تأثیر مستقیم آنان باشد و به‌طور کامل زیر نظارت عمومی باشد». در رویکرد خودمختاری جمعی، مشارکت دموکراتیک در فرایندهای مشترک خودحکمرانی عنصری اساسی در فهم آزادی است. جمهوری‌خواهان سوسیالیست آزادی را نه به‌مثابه وضعیتی ثابت، بلکه به‌صورت کنشی جمعی و مبارزه‌ای مستمر علیه نیروها و ساختارهای سلطه تصور می‌کنند. آزادی، به‌جای آنکه صرفاً وضعیتی مصون از سلطه باشد، بهتر است به‌عنوان اعمال ظرفیت‌های سیاسی خودتعیین‌گری فهم شود.

این برداشت، به‌سبب اهمیتی که برای مشارکت شهروندان عادی در فرایندهای سیاسی قائل است، از ایده‌آل‌های لیبرالی و نئوـجمهوری‌خواهانه‌ی آزادی متمایز می‌شود. از نظر جمهوری‌خواهان سوسیالیست، تأکید پتیت بر لحظه‌ی «اعتراض» در سیاست دموکراتیک، در برابر لحظه‌ی «مؤلفانه»[[35]] یا سازنده، امکان طراحی سازوکارهای نهادی‌ای را نادیده می‌گیرد که به شهروندان اجازه می‌دهد در مراحل اولیه‌ی دستورکارگذاری {یا تعیین اولویت‌های سیاسی} و شکل‌دهی به گفتمان، کنترل بیشتری اعمال کنند. صرفاً به چالش کشیدن قوانینی که نخبگان سیاسی ساخته‌اند، حوزه‌ای مهم از کنترل دموکراتیک را نادیده می‌گیرد و به ظرفیتی تقلیل‌یافته برای اثرگذاری بر فرایندهای سیاسی بسنده می‌کند (Rostbøll, 2008: 55).

مشارکت دموکراتیک همچنین به‌سبب کارکرد آموزشی‌اش، عنصری اساسی از آزادی سیاسی است. از آنجا که آزادی کنشی است که باید آموخته شود، مشارکت در سیاست به شهروندان امکان می‌دهد خود را پرورش دهند و به درک روشن‌تری از دیدگاه‌ها و منافع خویش برسند. لوکزامبورگ (1910) استدلال می‌کرد که «طبقات کارگر در هر کشور تنها در جریان مبارزات خود می‌آموزند چگونه بجنگند». در حالی که «حکومت بورژوایی نیازی به آموزش و تربیت سیاسی کل توده‌ی مردم ندارد»، سوسیالیسم بر شهروندانی فعال تکیه دارد که کنترل بیشتری بر سرنوشت جمعی خویش به‌دست می‌گیرند (Luxemburg, 2004b: 304). مشارکت در زندگی عمومی «عنصر حیاتی، هوایی است که بدون آن [سوسیالیسم] نمی‌تواند وجود داشته باشد (همان) شهروندان باید خودشان پایشان را روی زمین سفت بگذارند، تمرین کند و هر زمان شیوه‌ای و دیگر را بیازمایند» (همان).

این برداشت از آزادی به‌مثابه خودمختاری جمعی، کمتر از آنچه معمولاً تصور می‌شود در معرض نقدهای کلاسیک وارد بر آزادی ایجابی قرار دارد. یکی از نقدهای اصلی که آیزایا برلین و فیلیپ پتیت مطرح کرده‌اند این است که آزادی ایجابی به ایده‌هایی ناخوشایند از خودفرمانی و حاکمیت بخشی «عقلانی‌تر» از جامعه بر دیگران می‌انجامد (Pettit, 1997: 81). با این حال، ایده‌ی خودمختاری جمعیِ طرح‌شده در اینجا که شامل حفاظت در برابر سلطه و مشارکت در خودحکمرانی است لزوماً مستلزم چنین تبعیتی نیست. همچنین خودمختاری جمعی متکی بر تصور جامعه‌ای همگن یا ایده‌های جماعت‌گرایانه‌ای[36] که جامعه‌ی سیاسی را متعهد به مجموعه‌ای یگانه از ارزش‌های مشترک می‌دانند، نیست. آزادی به‌مثابه‌ی خودمختاری جمعی مستلزم توافق بنیادین بر سر یک برداشت واحد از زندگی خوب نیست تا شهروندان بتوانند در فرایندهای خودحکمرانی مشارکت کنند. کافی است شهروندان خود را آزاد و برابر بدانند و به فرایند مستمر خودحکمرانی متعهد باشند، بی‌آنکه نیاز باشد به پیش‌فرض‌هایی درباره‌ی ذات انسان یا غایت درونی نوع بشر متوسل شوند.

حکومت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه

اهداف جمهوری‌خواهی سوسیالیستی: نظارت شهروندان بر قدرت و متوازن‌سازی آن

جمهوری‌خواهی سوسیالیستی باید برداشتی روشن از نقش دولت و نحوه‌ی سازمان‌دهی آن ارائه دهد. چنین چارچوب نهادی‌ای باید ایده‌آل و الگویی مطلوب برای سازمان‌دهی زندگی سیاسی و اقتصادی باشد. برخلاف هدف کمونیستی انحلال یا زوال تدریجی دولت، جمهوری‌خواهان سوسیالیست استدلال می‌کنند که نهادهای دولت باید تحت اراده‌ی شهروندان دموکراتیک[37] قرار گیرند و در جهت خیر عمومی سامان یابند.

جمهوری‌خواهان سوسیالیست معتقدند که نهادهای دولت، مشروطه‌گرایی[[38]]، پارلمان و حاکمیت قانون برای شکلی پایدار و واقع‌بینانه از سیاست ضروری‌اند (Thompson, 2018a). آنان اذعان دارند که هر جامعه‌ی بزرگ، صنعتی و پیچیده که در کنار دیگر دولت‌ها در یک نظام سیاسی جهانی وجود دارد، به نوعی دستگاه اداری مرکزی نیازمند است (Kautsky, 1924: 60–62). آنان دولت را نهادی ذاتاً سرکوبگر یا صرفاً ابزار سلطه‌ی طبقاتی نمی‌دانند. از این‌رو، نسبت به نهادهای دولتی دگرگون‌شده‌ای که اراده‌ی جمعی مردم را بیان می‌کنند، کمتر از کمونیست‌ها بدگمان‌اند. هرچند نهادهای دولتی در معرض «تسخیر نخبگان» قرار دارند، به‌گونه‌ای که گروه‌های صاحب سرمایه و نفوذ در ساختار قدرت می‌توانند حیات سیاسی را تحت سلطه بگیرند و فعالیت دولت را به سوی اهداف خصوصی خود هدایت کنند، دولت همچنان عرصه‌ای از مبارزه {یا میدان کشمکش نیروهای اجتماعی و محل رقابت و نزاع سیاسی} و وسیله‌ای ممکن برای بیان اراده‌ی دموکراتیک شهروندان است (Kirchheimer, 1987: 83؛ Pachter, 1984: 45–46)

دو هدف اصلی دولت سوسیالیستی‌ ـ جمهوری‌خواه عبارت‌اند از:

۱. فراهم کردن امکان کنترل شهروندان بر نهادهای عمومی برای هدایت آن‌ها به سوی منافع مشترک؛

۲. مقابله با سلطه‌ی نخبگان اقتصادی و سیاسی از طریق متوازن‌سازی روابط قدرت میان شهروندان.

نخستین هدف آن است که نهادهای عمومی به‌گونه‌ای سازمان یابند که میزان مشارکت و اثرگذاری (Input) و کنترلی را که شهروندان می‌توانند در عرصه‌های مهم گفت‌وگو و تصمیم‌گیری داشته باشند، به حداکثر برسانند. دولت دموکراتیک لیبرال در تاریخ غالباً توسط گروه‌های صاحب سرمایه و نفوذ در ساختار قدرت برای تصویب قوانینی به‌کار گرفته شده است که حافظ منافع آنان بوده‌اند. مبارزه در درون و علیه دولت[[39]] باید به‌عنوان فرایندی درک شود که طی آن شهروندان برای دفاع از منافع خود، هم از طریق نهادهای دولتی و هم از رهگذر گروه‌های جامعه‌ی مدنی بسیج می‌شوند. نهادهای عمومی باید همچون سازوکارهایی فهم شوند که از طریق آن‌ها شهروندان می‌توانند کنش جمعی را سازمان دهند و اراده‌ی جمعی خود را بیان کنند. این امر مستلزم دگرگونی دولت از مجموعه‌ای از نهادهای نسبتاً بسته و نفوذناپذیر برای شهروندان عادی، به ساختاری است که در برابر سطوح بالاتری از کنترل شهروندان گشوده باشد. مارکس (1977a: 610) می‌نویسد: «آزادی در آن است که دولت از اندامی تحمیل‌شده بر جامعه، به نهادی کاملاً تابع آن تبدیل شود». تابع بودن دولت نسبت به شهروندان به این معناست که آنان بتوانند تا حدی بر نحوه‌ی عملکرد آن کنترل اعمال کنند و جهت‌گیری مشخصی بر فرایندهای حکومتی تحمیل نمایند.

تصمیم‌گیری در نهادهای دولتی نه‌تنها باید بازتاب‌دهنده‌ی اراده‌ی جمعی شهروندان و منطبق با منافع آنان باشد، بلکه باید از نظر علّی[[40]] به فرایندهایی متصل باشد که به شهروندان امکان می‌دهد در چگونگی اتخاذ تصمیم‌ها نقش داشته باشند (Pettit, 1997: 11, 55). بنجامین باربر[[41]](2003:151) یادآور می‌شود که هرچند همه‌ی شهروندان نمی‌تواند در همه‌ی تصمیمات مشارکت کنند، هدف باید این باشد که شهروندان «نه لزوماً در همه‌ی سطوح و در همه‌ی موارد، بلکه به‌قدر کافی و به‌ویژه هنگامی که سیاست‌های اساسی تعیین می‌شوند و تصمیم‌های سرنوشت‌ساز گرفته می‌شود» مشارکت داشته باشند. این اصول نظارت شهروندان بر قدرت باید از حوزه‌ی حکمرانی به دیگر نهادهای مرکزی جامعه، مانند محیط‌های کار، نهادهای تنظیم‌گر اقتصادی و حتی ارتش نیز گسترش یابد. لوکزامبورگ (Luxemburg, 2004d: 350) استدلال می‌کرد که شهروندان باید «تمامی حیات سیاسی و اقتصادی» را از آنِ خود کنند و به آن «جهتی آگاهانه، آزاد و خودمختار» بدهند. هدف دولت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه باید به حداکثر رساندن فرصت‌هایی باشد که شهروندان بتوانند به‌طور جمعی ساختارها و شرایط بنیادین زندگی عمومی مشترک خود را شکل دهند.

با این حال، ایجاد سازوکارهای مشارکتی جدید تنها زمانی به بازجهت‌دهی نهادهای عمومی به سوی منافع مشترک خواهد انجامید که توازن واقعی قدرت میان طبقات اجتماعی دگرگون شود و به‌طور بنیادین دگرگون گردد. دومین هدف دولت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه باید تلاش برای بازمتوازن‌سازی روابط قدرت میان طبقات و سازمان‌دهی نوعی «قدرت متقابل» در برابر موقعیت ممتاز نخبگان اقتصادی و سیاسی باشد. {زیرا در غیر این صورت} شهروندان ناراضی احساس می‌کنند که نهادهای نمایندگی تحت سلطه‌ی حلقه‌ای محدود از نخبگان‌اند که کنترل تصمیم‌گیری را در دست دارند و این امر به نتایجی می‌انجامد که با منافع اکثریت کارگران هم‌خوان نیست. در برابر سلطه‌ی نخبگان بر نظام دموکراتیک، قدرت کارگران عادی باید از طریق تقویت ظرفیت‌های آنان برای کنش جمعی گسترش یابد. قدرت خصوصی شرکت‌های بزرگ و افراد ثروتمند باید با قدرت سازمان‌یافته‌ی کارگران از طریق مجاری نهادی‌ای که عاملیت دموکراتیک جمعی آنان را تقویت می‌کند، مواجه شود.

میل به قرار دادن نهادهای دولت تحت کنترل همه‌ی شهروندان و هم‌زمان توانمندسازی کارگران در برابر نخبگان، تعارضی در نظریه ایجاد می‌کند میان مقوله‌ی عام «شهروند» و مقوله‌ی محدودتر «کارگران». نسخه‌ای از جمهوری‌خواهی سوسیالیستی که در اینجا از آن دفاع می‌شود، می‌کوشد اهمیت هر دو مقوله را برای اهداف نظری متفاوت حفظ کند. برخلاف برخی اشکال سوسیالیسم، جمهوری‌خواهان سوسیالیست از شکل موقتی حاکمیت طبقاتی دفاع نمی‌کنند که در آن غیرکارگران از تصمیم‌گیری سیاسی کنار گذاشته شوند. برای مثال، در برخی نسخه‌های دموکراسی کارگری که آنتون پانکوک (1927) پیشنهاد کرده بود، حاکمیت شوراهای کارگری مستلزم اعمال «قدرت کارگران به‌استثنای دیگر طبقات» بود. در مقابل، کارل کائوتسکی (1968) به‌درستی استدلال می‌کرد که جامعه‌ای که می‌خواهد به اشکال استثمار مبتنی بر طبقه پایان دهد، به ساختارهای سیاسیِ عام‌گرایانه‌ای نیاز دارد که حقوق و حمایت‌های دموکراتیک را برای همه‌ی شهروندان تضمین کند. در مناقشات مربوط به مجلس ملی در جریان انقلاب آلمان[[42]]، کائوتسکی بر دفاع از حق رأی همگانی، نهادهای پارلمانی و راهبرد انتخاباتیِ کسب اکثریت پارلمانی توسط احزاب کارگری[[43]] پافشاری کرد. هدف دولت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه باید این باشد که آزادی‌های مدنی و حقوق مشارکت دموکراتیک را برای همگان تضمین کند. لوکزامبورگ (2006: 94) استدلال می‌کرد که «سوسیال‌دموکراسی همواره تأکید کرده است که نه‌تنها نماینده‌ی منافع طبقاتی پرولتاریا، بلکه نماینده‌ی آرمان‌های پیشروی کل جامعه‌ی معاصر است. این جریان نماینده‌ی منافع همه‌ی کسانی است که تحت سلطه‌ی بورژوایی قرار دارند». دولت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه همچنین باید سازوکارهای نهادی‌ای فراهم کند که کارگران بتوانند از طریق آن‌ها قدرتی متقابل در برابر احتمال ظهور دوباره‌ی نخبگان سیاسی و اقتصادی ایجاد کنند؛ نخبگانی که در تاریخ کوشیده‌اند قدرت را در دستان خود متمرکز سازند و از منابع و خدمات عمومی برای منافع خصوصی بهره گیرند.

پس از تثبیت دو هدف اصلی دولت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه، یعنی کنترل شهروندان بر نهادهای عمومی و متوازن‌سازی قدرت میان آنان، اکنون باید به سازمان‌دهی مناسب دولت برای تحقق این اهداف پرداخت.

دگرگونی دولت

جمهوری‌خواهان سوسیالیست چارچوب نهادی پایه‌ایِ یک جمهوری دموکراتیک، یعنی مشروطه‌گرایی، نهادهای پارلمانی و حاکمیت قانون، را نقطه‌ی آغاز مهمی برای یک جمهوری اجتماعی می‌دانند. با این حال، کارل کائوتسکی در برنامه‌ی سیاسی سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه‌ای که در جریان انقلاب آلمان ارائه کرد، دگرگونی‌های گسترده‌تری در ساختارهای سیاسی و اقتصادی دولت توصیه نمود (Kautsky, 1919b). او می‌کوشید نشان دهد که چگونه می‌توان دولت را از ساختاری متکی بر دستگاه نظامی گسترده و سلسله‌مراتبی به ابزاری تبدیل کرد که اراده‌ی جمعی شهروندان عادی را بیان کند. به تعبیر کائوتسکی (1919):

«سازوکار دولتی‌ای که تاکنون وجود داشته باید به‌طور کامل دگرگون شود. بوروکراسی باید از قدرت خود خلع شود و بسیاری از کارکردهایش از آن گرفته شود، و تحت نظارت و کنترل نمایندگان دموکراتیک مردم در شهرداری‌ها[[44]]، استان‌ها، ایالت‌ها و در سطح ملی قرار گیرد.»

تغییرات مرکزی‌ای که کائوتسکی پیشنهاد می‌کرد شامل تبدیل ارتش دائمی به میلیشیای مردمی، قرار دادن قوه‌ی مجریه زیر نظارت قوه‌ی مقننه‌ای که با حق رأی همگانی انتخاب می‌شود، اجتماعی‌سازی اقتصاد[[45]] و اعطای حقوق گسترده‌ی خودحکمرانی به نهادهای محلی در حوزه‌هایی چون پلیس، مالیات، مسکن و خدمات اجتماعی پایه بود. کائوتسکی با لنین مخالفت داشت که نهادهای دولت مدرن باید منحل و با ساختاری «از نوعی اساساً متفاوت» بر پایه‌ی کمون پاریس جایگزین شوند (Lenin, 1974: 405). در این زمینه، او معتقد بود تحلیل مارکس از کمون پاریس نیازمند به‌روزرسانیِ متناسب با شرایط معاصر است. کائوتسکی (1919b) با تلاش کمون برای «گسترش هرچه فراگیرتر خودحکمرانی، انتخاب مردمی همه‌ی مقامات و اینکه نمایندگان در برابر سازمان‌های مردمی پاسخ‌گو باشند و امکان عزل آن‌ها وجود داشته باشد» موافق بود. با این حال، او بر این باور بود که دستگاه فنی‌ـاداری پایه‌ای را نمی‌توان به‌طور کامل «درهم شکست»، بلکه باید آن را تابع مجمعی مردمی ساخت که در آن مدیران تحت کنترل نمایندگانی قرار گیرند که با رأی همگانی انتخاب شده‌اند.

از تحلیل کائوتسکی می‌توان سه اصل راهنما برای جمهوری‌خواهی سوسیالیستی معاصر استخراج کرد: غیرنظامی‌سازی، تمرکززدایی و دموکراتیزه‌سازی.

نخست، ظرفیت‌های سرکوبگرانه‌ی دولت باید به‌طور چشمگیری کاهش یابد، از طریق به حداقل رساندن هزینه‌های ارتش دائمی و نیروهای پلیس. رزا لوکزامبورگ (2004c: 347) حتی تا آنجا پیش رفت که استدلال کرد «تمام صنایع جنگی و تسلیحاتی باید برچیده شوند». لوکزامبورگ و کائوتسکی هر دو توافق داشتند که «به‌جای ارتش دائمی، باید میلیشیای مردمی وجود داشته باشد» (Kautsky, 1919b). میلیشیای مردمی بدنه‌ای از شهروندان سازمان‌یافته برای خدمت نظامی است که تنها در مواقع اضطراری و برای دفاع ملی فراخوانده می‌شود. نیروها باید در کنار اشتغال غیرنظامی خود آموزش ببینند و تنها شمار محدودی از فرماندهان ارشد به‌صورت حرفه‌ای در خدمت نظامی باشند. این اصلاحات برای از میان بردن توانایی دولت در آغاز جنگ‌های تهاجمی و تهدید دیگر ملت‌ها طراحی شده بود.

کائوتسکی استدلال می‌کرد که به‌جای توازن قوای بازدارنده در برابر دیگر دولت‌ها[[46]]، دولت سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواه باید از ایجاد نهادهای تنظیم‌گر بین‌المللی همچون سازمان ملل متحد حمایت کند و همکاری چندملیتی را تشویق نماید؛ همکاری‌ای که در آن ملت‌ها «به‌مثابه برابرانی در میان برابرها»[[47]] مشارکت کنند (Kautsky, 1919b). بر همین اساس کائوتسکی امید داشت که با «توافق‌نامه‌ی بین‌المللی درباره‌ی خلع سلاح»، «اندازه‌ی میلیشیای مردمی» نیز متناسب تنظیم شود (همان).[[48]] به‌طور خلاصه، کائوتسکی معتقد بود که جنبه‌های «بوروکراتیک و نظامی‌گرایانه» دولت باید دگرگون شوند و سیاست خارجی آن به موضعی صلح‌طلبانه مبتنی بر همکاری بین‌المللی تغییر یابد، به‌گونه‌ای که گزینه‌ی نظامی تنها به‌عنوان آخرین راه دفاع مشروع به‌کار رود (Kautsky, 1922: 118).

جمهوری‌خواهان سوسیالیست همچنین از بازسازمان‌دهی نیروی پلیس حمایت می‌کنند؛ به‌گونه‌ای که کارکرد سیاسی آن کاهش یابد، اما توانایی دولت برای اجرای قوانین حفظ شود. مارکس درباره‌ی ماهیت جامعه‌ی پسا‌سرمایه‌داری بسیار اندک نوشته و روشن نکرده که آیا نظام حقوقی پس از زوال دولت در جامعه‌ی سوسیالیستی از میان خواهد رفت یا نه (Lustgarten, 1988). برخی مارکسیست‌ها نظام حقوقی را نهادی بورژوایی دانسته‌اند، اما کائوتسکی (1986: 103) معتقد بود «قانون و نظم پیش‌شرط تحقق سوسیالیسم‌اند» و «کاملاً مضحک است باور کنیم قانون و نظم تنها برای تداوم استثمار ضروری‌اند». کائوتسکی (1919b) استدلال می‌کرد که «دولت باید اختیارات پلیسی را نیز به شهرداری‌ها و حوزه‌های محلی واگذار کند». در این طرح، پلیس همچنان از سوی مقامات محلی برای اجرای قوانین به‌کار گرفته می‌شود، اما کارکرد سیاسی آن در سرکوب گروه‌های مخالف، مهار اعتراضات و اجرای قوانین حافظ مالکیت خصوصی حذف می‌شود.

دومین دگرگونی کلیدی دولت، واگذاری قدرت تصمیم‌گیری بر اساس اصل تفویض به پایین یا «تبعیت» است. برای آنکه مردم بتوانند خودمختاری جمعی را اعمال کنند، قدرت باید تا حد امکان در سطح محلی قرار گیرد و تنها زمانی به مرجع مرکزی منتقل شود که مسائل در سطح محلی به‌درستی قابل حل نباشند. این اصل بخشی از برنامه‌ای گسترده‌تر برای شکستن تمرکز قدرت بوروکراتیک دولت و کاهش امکان سلطه‌ی دستگاه‌های دولتی بر شهروندان است. کائوتسکی (1919b) از «اعطای فوری حق خودحکمرانی گسترده به شهرداری‌ها، حوزه‌های اداری و استان‌ها» دفاع می‌کرد. او استدلال می‌کرد که طیفی گسترده از مسائل سیاسی، از جمله مالیات، پلیس، مسکن، خدمات اجتماعی و برخی انواع تولید مواد غذایی، در سطح محلی قابل مدیریت‌اند.

سومین اصل تحول سیاسی دولت {پس از غیرنظامی‌سازی و تمرکززدایی} به نهادینه‌سازی فشار از پایین بر پارلمان از طریق سازمان‌های مدنی‌ای مربوط می‌شود که شهروندان دموکراتیک را بسیج می‌کنند. به‌گفته‌ی کائوتسکی (1918)

«ایجاد پارلمان یکی از جنبه‌های دموکراتیزاسیون است، اما به‌تنهایی کافی نیست. هرچند وابستگی دولت به پارلمان مهم است، این امر تنها زمانی به دموکراتیزاسیون می‌انجامد که با وابستگی فزاینده‌ی پارلمان به توده‌های مردم همراه باشد.»

کائوتسکی بر اهمیت رابطه‌ای نزدیک میان نهادهای دموکراتیک و توده‌های سازمان‌یافته تأکید داشت. او معتقد بود:

«پارلمانی که از پشتیبانی توده‌های مردم برخوردار نباشد ناتوان است. از سوی دیگر، مردمی که در یک دولت پارلمانی سرنوشت خود را منحصراً به دست پارلمان بسپارند نیز ناتوان خواهند بود.» (Kautsky, 1918)

او بر این باور بود که باید فشار نهادی‌شده‌ای از پایین وجود داشته باشد تا نمایندگان پاسخگو بمانند و مبارزه برای منافع خاص ستمدیده‌ترین اقشار جامعه پیش برده شود. هرچند کائوتسکی این نهادها را شوراهای کارگری می‌دانست که در جریان انقلاب آلمان شکل گرفته بودند، چنین سازوکارهایی می‌توانند در قالب‌های گوناگون انجمن‌های مدنی پدید آیند که شهروندان را بسیج کرده و عملکرد نمایندگان پارلمانی را زیر نظر بگیرند.

با این حال، این سه اصل بدون مهم‌ترین بُعد دگرگونی نهادهای عمومی ناقص خواهند بود: دموکراتیزه کردن محیط‌های کار و اعمال کنترل عمومی بر جهت‌گیری اقتصاد.

دموکراتیزه‌سازی اقتصاد

رزا لوکزامبورگ (2004c: 346) استدلال می‌کرد که هدف اقتصادهای سرمایه‌داری «ثروتمند کردن شمار اندکی از بیکارانِ برخوردار» است، نه «فراهم آوردن ابزارهای برآوردن همه‌ی نیازهای عموم مردم». او خواستار آن بود که دارایی‌های مولد «به مالکیت مشترک مردم درآیند» تا به «دارایی ملی … تحت کنترل جامعه» بدل شوند (همان). با این حال، هرچند لوکزامبورگ درک روشنی از خطرات تمرکز قدرت اقتصادی داشت، این کارل کائوتسکی بود که کامل‌ترین طرح نهادی برای دموکراتیزه کردن اقتصاد را بسط داد. کائوتسکی (1922: 23) استدلال می‌کرد که جمهوری سوسیالیستی باید در پی «گسترش دموکراسی از نظام سیاسی به نظام اقتصادی» باشد. این امر شامل محیط‌های کاریِ تحت مدیریت کارگران، همراه با ایجاد نهادهای اقتصادی جدیدی می‌شد که امکان هماهنگی میان محیط‌های کار و صنایع مختلف[[49]] را فراهم کنند و در هدایت عمومی اقتصاد، منافع بخش‌های گوناگون جامعه را متوازن سازند. هدف این ترتیبات نزد کائوتسکی پرهیز از کاستی‌های غیردموکراتیکِ نسخه‌های «دولت‌گرایانه» اجتماعی‌سازی[[50]]، همچون تجربه‌ی اتحاد شوروی، بود.

کارگرانی که خودمختاری جمعی را اعمال می‌کنند باید بر تصمیم‌های عمده‌ای که بر محیط کار خاص آنان اثر می‌گذارد، مانند شرایط کاری و محیط اشتغال، کنترل داشته باشند. نوعی دموکراسی در محیط کار ضروری است که در آن کمیته‌های کارگری اداره‌ی محل کار را بر عهده گیرند. با این حال، اگر مالکیت و کنترل هر محیط کار به‌طور مستقیم به کارگران همان واحد واگذار شود، این امر می‌تواند نابرابری‌های گسترده‌ای میان صنایع مختلف ایجاد کند[[51]] و حتی انگیزه‌ای برای تأمین منافع محدود خود به زیان عموم پدید آورد. هرچند مداخله‌ی دموکراتیک کارگران در محیط کارشان برای کسب صدا {یا به بیان دیگر مشارکت مستقیم} در سطح مدیریت اهمیت دارد، حقوق آنان باید با نیاز به هماهنگی گسترده‌تر میان محیط‌های کار و تولید برای نیازهای جامعه متوازن شود. از این‌رو، لایه‌ی دومی از سازمان‌های هماهنگ‌کننده لازم است تا میان محیط‌های کار مختلف پیوند برقرار کرده و آن‌ها را در چارچوب نهادی گسترده‌تری ادغام کند.

در سطح ملی، شکل تازه‌ای از سازمان‌دهی اقتصادی برای هدایت کلی اقتصاد ضروری است. این نهاد ملی برای هدایت اقتصاد باید مسئولیت تصمیم‌گیری درباره‌ی سرمایه‌گذاری عمومی، زیرساخت‌ها و جهت‌گیری کلان اقتصادی را نیز بر عهده داشته باشد. کائوتسکی پیشنهاد می‌کرد چنین نهادی متشکل از یک‌سوم نمایندگان کارگران، یک‌سوم سازمان‌های مصرف‌کنندگان و یک‌سوم نمایندگان دستگاه اداری دولت باشد تا منافع بخش‌های مختلف جامعه به‌طور متوازن لحاظ شود:

«با انتقال هر شاخه‌ای از تولید از مالکیت سرمایه‌داری به مالکیت دولتی یا شهری، باید سازمان تازه‌ای ایجاد شود که به کارگران و مصرف‌کنندگان و نیز به دانش و تخصص [مقامات دولتی] امکان دهد نفوذ لازم را بر انطباق فرایندهای تولید[[52]] اعمال کنند. چنین سازمانی کاملاً متفاوت از بوروکراسی دولتی‌ای خواهد بود که تاکنون می‌شناخته‌ایم.» (Kautsky, 1924: 233)

در این چارچوب، دارایی‌های عمومی در مالکیت دولت باقی می‌ماندند، اما از طریق سازوکارهای مشارکتی در دسترس مدیریت محلی قرار می‌گرفتند و تا حد امکان در سطح شهرداری اداره می‌شدند و تحت نظارت دموکراتیک بودند. نکته‌ی مهم نزد کائوتسکی این بود که این سازمان اقتصادی جدید کاملاً هم‌پوشان با دولت نباشد. او تأکید داشت که اجتماعی‌سازی را نباید مترادف ملی‌سازی و مالکیتِ صرفاً دولتی دانست: «دولت ابزار منصوب اجتماعی‌سازی در همه‌ی شاخه‌های صنعت نیست» (همان). در مواردی که «شاخه‌هایی از تولید یا ارتباطات اهداف محدود محلی را دنبال می‌کنند»، «مالکیت و مدیریت شهری راه‌حل مناسب مسئله است» (Kautsky, 1919b). در اقتصاد اجتماعی‌شده، شهرداری به عرصه‌ای مهم برای مدیریت و کنترل محلی تبدیل می‌شود. طرح کائوتسکی مبتنی بر چشم‌اندازی کاملاً تمرکززدایانه و دموکراتیک از برنامه‌ریزی اقتصادی بود؛ چشم‌اندازی که هم بی‌عدالتی‌های نظام بازار سرمایه‌داری را کنار بزند و هم از ناکارآمدی و بوروکراتیسم سوسیالیسم دولتی شوروی پرهیز کند. برخلاف سوسیالیست‌های بازار، کائوتسکی برای تخصیص کالاها و خدمات در اقتصاد دموکراتیزه‌شده به نظام قیمت‌گذاری متکی نبود.[[53]] در عوض، خدمات عمومی باید به نفع مصرف‌کنندگان اداره شوند و هرگونه سود حاصل دوباره در تولید جمعی {یا به بیان دیگر تولیدی که در مالکیت و مدیریت اجتماعی است} سرمایه‌گذاری شود.

بدین‌ترتیب، دموکراتیزه‌سازی اقتصاد در جمهوری سوسیالیستی به تقویت کنترل عمومی بر تولید اقتصادی از طریق نظامی هماهنگ از نهادهای اقتصادی می‌انجامد؛ نظامی که هم خودحکمرانی تولیدکنندگان در سطح محیط کار را به رسمیت می‌شناسد و هم امکان کنترل عمومی بر جهت‌گیری کلی اقتصاد را فراهم می‌آورد. اکنون باید بررسی کرد که این دگرگونی‌های نهادی چگونه باید با تغییرات موازی در فرهنگ سیاسی همراه شوند، به‌گونه‌ای که شهروندان به‌طور روزمره در شیوه‌هایی کنش کنند که بیانگر همبستگی با دیگر شهروندان و روحیه‌ی مسئولیت‌پذیری نسبت به نهادهای عمومی باشد.

فضایل مدنی سوسیالیستی

کارل کائوتسکی در سال ۱۹۱۷، در تأملی درباره‌ی چشم‌اندازهای انقلاب روسیه، نوشت:

«کارگران برای رهایی خویش نه‌تنها به پیش‌شرط‌های مادی لازم و برخورداری از نیروی جمعیتی گسترده نیاز دارند؛ بلکه باید به انسان‌های نوینی بدل شوند، آراسته به توانایی‌هایی که برای بازسازمان‌دهی دولت و جامعه ضروری است.»

مسئله تنها با ایجاد نهادهای سیاسی و اقتصادی جدید حل نمی‌شد، زیرا روابط ستمگرانه عمیقاً در روان جمعی ملی ریشه داشت و تنها از طریق دگرگونی‌های ژرف‌تر ذهنیت و نگرش قابل غلبه بود. دگرگونی سیاسی دولت مستلزم تغییری متناظر در فرهنگ سیاسی شهروندان نیز بود. لوکزامبورگ بر اهمیت تغییر گسترده در هنجارهای اجتماعی و الگوهای رفتاری برای تضمین موفقیت دگرگونی سیاسی تأکید می‌کرد. او با بهره‌گیری از زبان جمهوری‌خواهانه‌ی «فضایل مدنی سوسیالیستی» استدلال می‌کرد که نهادهای تحت کنترل کارگران باید از سوی هنجارهای سوسیالیستیِ به‌طور گسترده پذیرفته‌شده‌ای پشتیبانی شوند که دانشی عمومی باشند و به‌صورت عادت رعایت شوند. لوکزامبورگ معتقد بود کارگران باید از خودخواهی، فردگرایی و رقابتی که در جوامع سرمایه‌داری غالب است فاصله بگیرند و به سوی فضایل سوسیالیستیِ همبستگی، روحیه‌ی مسئولیت عمومی و خودانضباطی حرکت کنند. او می‌نوشت:

«سوسیالیسم در زندگی، مستلزم دگرگونی کامل روحی در توده‌هایی است که قرن‌ها تحت سلطه‌ی بورژوایی فرودست شده‌اند؛ غرایز اجتماعی به‌جای غرایز خودخواهانه، ابتکار توده‌ای[[54]] به‌جای رخوت و آرمان‌گرایی‌ای[[55]] که بر همه‌ی رنج‌ها چیره می‌شود.» (Luxemburg, 2004b: 306)

لوکزامبورگ به‌ندرت درباره‌ی الزامات جامعه‌ی پسا‌سرمایه‌داری نوشته است، اما در فرازی روشنگر چنین تغییراتی را در فرهنگ سیاسی ضروری می‌دانست:

«توده‌های پرولتاریا باید از موقعیتی که در آن همچون قطعاتی بی‌اراده در دستگاه تولید سرمایه‌داری قرار داشتند، عبور کنند و خود به هدایت‌کنندگان آگاه و مستقل تولید بدل شوند.. آنان باید احساس مسئولیتی را که شایسته‌ی اعضای فعال یک کل جمعی است، کلیتی که مالک تمام ثروت اجتماعی است، در خود پرورش دهند. آنان باید سخت‌کوشی را بدون تازیانه‌ی سرمایه‌دار، بالاترین بهره‌وری را بدون سرکارگرانِ تحمیل‌کننده‌ی کار برده‌وار، انضباط را بدون یوغ و نظم را بدون اقتدار بیاموزند. عالی‌ترین آرمان‌گرایی در خدمت منافع جمع، سخت‌گیرانه‌ترین خودانضباطی و راستین‌ترین روحیه‌ی عمومی در توده‌ها، بنیادهای اخلاقی جامعه‌ی سوسیالیستی‌اند، همان‌گونه که حماقت، خودخواهی و فساد بنیادهای اخلاقی جامعه‌ی سرمایه‌داری‌اند… همه‌ی این فضایل مدنی سوسیالیستی، همراه با دانش و مهارت‌های لازم برای اداره‌ی بنگاه‌های سوسیالیستی، تنها از طریق فعالیت و تجربه‌ی خودِ توده‌های کارگر به‌دست می‌آید.» (Luxemburg, 2004b: 351)

لوکزامبورگ با اتخاذ زبان جمهوری‌خواهانه‌ی فضیلت مدنی، اما با تفسیر آن به‌مثابه کنش در همبستگی با دیگر کارگران، نه صرفاً کنشی در جهت حفظ نهادهای دولت، چشم‌اندازی از طبقات فرودست ارائه کرد که در آن، آنان خودمختاری بر نهادهای عمومی را اعمال می‌کنند. این بُعد فرهنگی عنصری مهم در برنامه‌ای گسترده‌تر برای نظریه‌ای سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه درباره‌ی دولت و جامعه‌ی مدنی است.

این مقاله کوشیده است ایده‌آلی سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه از آزادی و حکمرانی را صورت‌بندی کند، بی‌آنکه راهبرد سیاسی مشخصی برای تحقق چنین جمهوری‌ای از درون دموکراسی‌های لیبرال کنونی ارائه دهد. تمرکز آن بر ترسیم خطوط کلی نظریه‌ای بوده است که نیازمند بسط و توسعه‌ی بیشتر است. دیدگاه سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه‌ای که در اینجا طرح شد، از متفکرانی چون مارکس، کائوتسکی و لوکزامبورگ الهام می‌گیرد، اما همچنین از سنت‌های جمهوری‌خواهی رادیکال و مارکسیستی دیگر نیز بهره می‌برد. در پی نقدهای پایدار و گسترده بر خوانش محدود و محافظه‌کارانه از سنت جمهوری‌خواهانه در نسخه‌ی نئوـرومیِ فیلیپ پتیت، این مقاله استدلال کرده است که باید منابع موجود در سنت‌های سوسیالیستی و جمهوری‌خواهانه را برای صورت‌بندی چشم‌اندازی جذاب از آزادی و حکمرانی سوسیالیستی‌ـجمهوری‌خواهانه به‌کار گرفت.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از A socialist republican theory of freedom and government نوشته‌ی James Muldoon که در اینجا یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[[1]]. Philip Pettit (۱۹۴۵) فیلسوف سیاسی ایرلندی و از نظریه‌پردازان اصلی جمهوری‌خواهی نئوـرومی معاصر که تمرکز او بر نظریه‌یآزادی به‌مثابه عدم سلطه و نظریه‌ی دموکراسی است. او در کتاب Republicanism: A Theory of Freedom and Government (1997) نظریه‌ی نظام‌مند خود را درباره‌ی آزادی جمهوری‌خواهانه بسط می‌دهد. این اثر با عنوان «جمهوری‌خواهی: نظریه‌ای درباره‌ی آزادی و حکومت» به فارسی ترجمه شده است.

[[2]].‌ گونه‌ای احیای مدرن از سنت جمهوری‌خواهی کلاسیک روم است که آزادی را نه به‌مثابه «عدم مداخله» بلکه به‌مثابه «عدم سلطه» تعریف می‌کند. در این دیدگاه، فرد زمانی آزاد است که تحت قدرت خودسرانه‌ی دیگری نباشد، حتی اگر آن قدرت عملاً مداخله نکند. بنابراین مسئله فقط نبودِ دخالت نیست، بلکه نبودِ امکان دخالت دل‌بخواهانه است. این سنت را نئو‌رومی (Neo-Roman) می‌نامند چون به ایده‌ی آزادی در جمهوری روم باستان و متفکرانی مانند سیسرون و نیز بازخوانی آن در اندیشه‌ی سیاسی رنسانسی و مدرن ارجاع می‌دهد. در نظریه‌های مدرن آزادی معمولاً سه رویکرد اصلی از هم متمایز می‌شوند: آزادی سلبی (Negative Liberty)به معنای به‌معنای نبود مداخله که نماینده‌ی کلاسیک آن آیزایا برلین است؛ آزادی ایجابی (Positive Liberty) به‌معنای خودفرمانی یا خودتحقق‌بخشی؛ آزادی به‌مثابه عدم سلطه (Freedom as Non-Domination)، صورت‌بندی جمهوری‌خواهانه‌ی نئو‌رومی نزد پتیت که آزادی را در رهایی از قدرت خودسرانه می‌داند.

[[3]]. Opinionدر اینجا «نظر» به معنای یک داوری شخصی یا برداشت ذهنی(personal judgement) است که فرد سلطه‌گر بر اساس آن تصمیم می‌گیرد در انتخاب‌های دیگری دخالت کند. یعنی اگر کسی بتواند صرفاً بر اساس «تشخیص خود» یا «برداشت شخصی‌اش» از خیر و صلاح دیگری، در زندگی او مداخله کند و او در شکل‌گیری آن معیار نقشی نداشته باشد، این سلطه است. پس «نظر» در اینجا به معنای سلیقه شخصی، تشخیص فردی و قضاوت ذهنی غیرمشترک است، نه لزوماً نظر سیاسی.

[[4]].‌ در ادبیات جمهوری‌خواهانه، «مداخله (interference)» معنای محدود کردن یا تغییر دادن دامنه‌ی انتخاب‌های یک فرد است. با این حال، همه‌ی مداخلات سلطه‌گرانه تلقی نمی‌شوند؛ آنچه از نظر جمهوری‌خواهان مسئله‌ساز است «مداخله‌ی خودسرانه (arbitrary interference)» است، یعنی دخالتی که بر پایه‌ی اراده‌ی یک‌طرفه و بدون امکان پاسخ‌گویی یا کنترل متقابل اعمال شود.

[[5]].‌ نقدهای رادیکال جمهوری‌خواهانه باعث شد تمرکز از سطح فردی و حقوقی به سطح نهادها، سلطه‌ی ساختاری و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی برسد.

[[6]].‌ Alex Gourevitch نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی متولد ۱۹۷۳ با تمرکز بر جمهوری‌خواهی رادیکال، کار و سلطه‌ی ساختاری در سرمایه‌داری. او در کتاب From Slavery to the Cooperative Commonwealth (2015) نشان می‌دهد که چگونه جمهوری‌خواهی کارگری در سنت آمریکایی به نقد کار مزدی و سلطه‌ی اقتصادی انجامید.

[[7]].Michael J. Thompson متولد (1976) نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی و از چهره‌های جمهوری‌خواهی رادیکال معاصر که بر نقد سلطه‌ی نظام‌مند و سرمایه‌داری متأخر تمرکز دارد.

[[8]]. Keith Breen متولد دهه‌ی 1970 میلادی نظریه‌پرداز سیاسی ایرلندی با تمرکز بر جمهوری‌خواهی محل کار و نظریه‌یسلطه. پژوهش‌های او بر دموکراسی در محیط کار و محدودیت‌های نظریه‌ی عدم سلطه، متمرکز است.

[[9]]. سلطه‌ی میان‌عاملی (inter-agent domination) به رابطه‌ای اطلاق می‌شود که در آن یک فاعل مشخص، به‌طور مستقیم و قابل انتساب، بر انتخاب‌ها یا وضعیت فاعل دیگری سلطه اعمال می‌کند. این نوع سلطه در برابر سلطه‌ی ساختاری قرار می‌گیرد که از دل سازوکارهای نهادی یا اقتصادی برمی‌خیزد و لزوماً به یک عامل منفرد قابل تقلیل نیست.

[[10]]. routinised forms of domination در اینجا منظور سلطه‌ای است که در ساختارهای عادی زندگی روزمره نهادینه شده، آن‌قدر طبیعی و تکرارشونده شده که دیده نمی‌شود و بدون دستور مستقیم کسی بازتولید می‌شود.

[[11]]. حق خروج (right of exit) به این ایده اشاره دارد که افراد برای رهایی از سلطه باید بتوانند از رابطه یا نهادی که آن را سلطه‌آمیز می‌دانند خارج شوند. با این حال، منتقدان استدلال می‌کنند که در شرایط سلطه‌ی ساختاری، امکان خروج اغلب صوری است، زیرا فرد ناچار است وارد رابطه‌ای مشابه در همان چارچوب نابرابر شود.

[[12]]. از نظر ارزشی و اخلاقی و معیارهای عدالت و برابری قانع‌کننده‌تر می‌شود.

[[13]]. از مزایای آزادی ایجابی (مشارکت و خودحکمرانی) استفاده کند اما به دام اقتدارگرایی نیفتد. اشاره دارد به نقد کلاسیک آیزایا برلین؛ مشکل آزادی ایجابی این است که ممکن است گروهی ادعا کنند «ما بهتر می‌دانیم خیر دیگران چیست» و به نام «آزادی حقیقی» دیگران را مجبور کنند. یعنی آزادی به‌عنوان «خودفرمانی عقلانی» می‌تواند به سلطه‌ی قیم‌مآبانه یا اقتدارگرایانه منجر شود.

[[14]]. Mark Bevir متولد (1963) نظریه‌پرداز سیاسی بریتانیایی با تمرکز بر تاریخ اندیشه‌ی سیاسی و نظریه‌ی حکمرانی. در کتاب The Logic of the History of Ideas به روش‌شناسی تاریخ اندیشه می‌پردازد.

[[15]]. مردم‌گرا (Populist) در اینجا به جریان‌های سیاسی‌ای اشاره دارد که خود را نماینده‌ی مردم عادی در برابر نخبگان سیاسی و اقتصادی می‌دانستند. این کاربرد تاریخی با معنای معاصر پوپولیسم الزاماً یکسان نیست.

[[16]]. George Julian Harney ۱۸۱۷–۱۸۹۷ فعال چارتیست و سوسیالیست بریتانیایی که نشریه‌ی The Red Republican را منتشر می‌کرد و از نخستین مروّجان مارکس در انگلستان بود.

[[17]]. James McDouall 1816-1854 فعال چارتیست و نویسنده‌ی سیاسی بریتانیایی که در نشریه‌ی Chartist and Republican Journal فعالیت داشت.

[[18]]. جمهوری‌ای که فقط سیاسی نباشد، بلکه برابری مادی، اصلاحات اقتصادی و حمایت اجتماعی را هم شامل شود.

[[19]]. Louis-Eugène Cavaignac (۱۸۰۲–۱۸۵۷) نظامی و سیاستمدار فرانسوی که در سرکوب قیام کارگران پاریس در ژوئن ۱۸۴۸ نقش اصلی داشت.

[[20]]. حق کار (Right to Work) در سنت جمهوری‌خواهی رادیکال فرانسه به این معنا بود که دولت موظف است امکان اشتغال برای همه‌ی شهروندان را تضمین کند تا هیچ‌کس به‌سبب بیکاری به فقر ساختاری دچار نشود.

[[21]]. Alexandre Ledru-Rollin ۱۸۰۷–۱۸۷۴سیاستمدار جمهوری‌خواه رادیکال فرانسوی و از رهبران انقلاب ۱۸۴۸ که از جمهوری اجتماعی و حق کار دفاع می‌کرد. (اثری از او به فارسی ترجمه نشده است.)

[[22]]. فضیلت مدنی (Civic Virtue) در سنت جمهوری‌خواهانه به مجموعه‌ای از ویژگی‌های اخلاقی شهروندان اشاره دارد که آنان را به مشارکت فعال در امور عمومی و ترجیح خیر مشترک بر منافع صرفاً شخصی سوق می‌دهد.

[[23]].Eric Bronner متولد ۱۹۴۹نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی با تمرکز بر مارکسیسم و سنت چپ اروپایی.

[[24]]. پتیت میان سلطه‌ی عمدی و پیامدهای ناخواسته‌ی کنش‌های متقابل تمایز می‌گذارد. به نظر او اگر محدودیت‌های وارد بر افراد حاصل تصمیم‌های پراکنده و غیرهماهنگ بازیگران در بازار باشد و فاعل مشخصی آن را عامدانه تحمیل نکرده باشد، این وضعیت را نمی‌توان سلطه به معنای دقیق جمهوری‌خواهانه دانست.

[[25]]. در اینجا منظور از سلطه‌ی «صرفاً شخصی و قصدی (purely personal and intentional domination)» تعریفی است که سلطه را تنها در مواردی می‌داند که یک فاعل مشخص، به‌صورت آگاهانه و عامدانه، قدرت خودسرانه بر دیگری اعمال کند. منتقدان استدلال می‌کنند که این تعریف اشکال غیرشخصی و ساختاری سلطه را نادیده می‌گیرد.

[[26]]. منظور از نیروهای غیرشخصی بازار کار، سازوکارهایی چون عرضه و تقاضا، نرخ بیکاری و رقابت اقتصادی است که بدون تصمیم مستقیم یک فرد خاص عمل می‌کنند اما می‌توانند آزادی افراد را محدود کنند.

[[27]]. اقتضایی (contingent) در اینجا به این معناست که نظام اقتصادی موجود ضرورتی طبیعی ندارد، بلکه محصول شرایط تاریخی خاص است و می‌تواند به گونه‌ای دیگر سازمان یابد

[[28]]. امکان‌های جابه‌جایی نظیر امکان جابه‌جایی شغلی، ترک قرارداد و تغییر موقعیت اقتصادی

[[29]]. نهادهای رسانه‌ای و اطلاع‌رسانی، نه سازمان‌های امنیتی

[[30]]. سلطه‌ی برسازنده (Constitutive Domination) نزد مایکل تامپسون به شکلی از سلطه اشاره دارد که از طریق شکل‌دهی به ادراک عمومی از خیر و عدالت عمل می‌کند، به‌گونه‌ای که مردم روابط نابرابر را طبیعی و مشروع تلقی می‌کنند.

[[31]]. یادآوری می‌شود که ساختارهای سیاسی الیگارشیک به نظام‌هایی اشاره دارد که در آن قدرت سیاسی عملاً در دست گروهی محدود از نخبگان متمرکز است، حتی اگر ظاهراً نهادهای نمایندگی وجود داشته باشند.

[[32]]. اشاره دارد به الگوهای ذهنی و باورهای درونی‌شده‌ای که افراد بدون آگاهی صریح از آن‌ها، روابط نابرابر را طبیعی تلقی می‌کنند و در برابر آن‌ها مقاومت نمی‌کنند.

[[33]]. Alan Coffee متولد دهه‌ی ۱۹۷۰ نظریه‌پرداز سیاسی بریتانیایی با تمرکز بر جمهوری‌خواهی و آزادی سیاسی.

[[34]]. K. Sabeel Rahman متولد ۱۹۸۶؛ حقوقدان و نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی با تمرکز بر دموکراسی اقتصادی و اصلاحات نهادی.

[[35]]. Authorial در نظریه‌ی دموکراسی یعنی لحظه‌ای که شهروندان «خالق» قانون‌اند، نه فقط ناظر یا معترض و در شکل دادن به قواعد نقش فعال دارند.

[[36]]. Communitarian Ideas(جماعت‌گرایی، Communitarianism) رویکردی در فلسفه‌ی سیاسی است که هویت و ارزش‌های فرد را وابسته به اجتماع سیاسی می‌داند و بر اهمیت سنت‌ها و ارزش‌های مشترک تأکید می‌کند. در اینجا منظور این است که آزادی جمعی الزاماً نیازمند توافق کامل بر یک تصور واحد از خیر نیست.

[[37]]. منظور از “شهروندان دموکراتیک” (democratic citizens) شهروندانی‌اند که به‌طور فعال در حیات سیاسی مشارکت می‌کنند، در قالب نهادهای مدنی سازمان می‌یابند و در شکل‌دهی به تصمیم‌های عمومی نقش دارند.

[[38]]. در اینجا مشروطه‌گرایی یعنی حکومتی که قدرتش محدود و مقید به قانون اساسی است و در آن تفکیک قوا وجود دارد، حقوق اساسی شهروندان تضمین شده و دولت نمی‌تواند دل‌بخواهانه عمل کند. پس منظور صرفاً داشتن قانون اساسی نیست، بلکه «محدود بودن قدرت دولت به قواعد حقوقی» است.

[[39]]. یعنی هم از درون، از طریق نهادها و سازوکارهای رسمی (برای مثال پارلمان و انتخابات) و هم از بیرون (برای مثال اعتراضات و جنبش‌های اجتماعی)

[[40]]. یعنی بین مشارکت مردم و نتیجه‌ی تصمیم، رابطه‌ی واقعی علت و معلولی وجود داشته باشد، نه اینکه مشارکت فقط نمایشی باشد.

[[41]]. Benjamin Barber ۱۹۳۹–۲۰۱۷؛ نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی که در کتاب Strong Democracy از دموکراسی مشارکتی دفاع می‌کند. این اثر با عنوان «دموکراسی نیرومند» به فارسی ترجمه شده است.

[[42]]. در جریان انقلاب آلمان ۱۹۱۸–۱۹۱۹، میان سوسیالیست‌ها اختلافی جدی درباره‌ی آینده‌ی ساختار سیاسی وجود داشت. برخی از تشکیل شوراهای کارگری به‌عنوان شکل بدیل قدرت سیاسی دفاع می‌کردند، در حالی که کائوتسکی از برگزاری انتخابات مجلس ملی و استقرار جمهوری پارلمانی حمایت می‌کرد.

[[43]]. راهبرد مورد نظر کائوتسکی مبتنی بر این ایده بود که احزاب کارگری از طریق مشارکت در انتخابات و کسب اکثریت پارلمانی بتوانند ساختار دولت را به‌صورت تدریجی به سوی سوسیالیسم دموکراتیک سوق دهند. به عبارت دیگر، اشاره دارد به راهبرد سوسیال‌دموکرات‌ها مبنی بر اینکه به‌جای انقلاب فوری، از طریق انتخابات اکثریت پارلمانی را به دست آورند و از درون پارلمان اصلاحات سوسیالیستی را پیش ببرند.

[[44]]. منظور از شهرداری‌ها(municipalities) ، مناطق اداری (administrative districts)، استان‌ها (provinces) و ایالت‌ها (states) سطوح مختلف اداره‌ی محلی و منطقه‌ای در ساختار فدرال آلمان است. در سنت جمهوری‌خواهی، این سطوح محلی اهمیت ویژه‌ای دارند، زیرا مشارکت مستقیم شهروندان در اداره‌ی امور عمومی را ممکن می‌سازند و از تمرکز قدرت در دولت مرکزی جلوگیری می‌کنند

[[45]]. اجتماعی‌سازی اقتصاد (Socialisation of the Economy) به معنای انتقال مالکیت و کنترل ابزارهای تولید از دست سرمایه‌داران خصوصی به اشکال مالکیت جمعی یا عمومی است. این مفهوم لزوماً مترادف با دولتی‌سازی کامل نیست و می‌تواند شامل اشکال دموکراتیک مدیریت اقتصادی نیز باشد؛ از جمله مدیریت دموکراتیک توسط کارگران، مالکیت تعاونی، نظارت عمومی محلی و نهادهای مشارکتی در سطح ملی.

[[46]]. یعنی به‌جای اتکا به حفظ قدرت نظامی و ارتش‌های قدرتمند و رقابت تسلیحاتی برای جلوگیری از حمله‌ی دیگر دولت‌ها، کائوتسکی از همکاری بین‌المللی دفاع می‌کرد.

[[47]]. عبارت “برابرانی در میان برابرها” (equals among equals) به ایده‌ای در سنت جمهوری‌خواهی اشاره دارد که روابط سیاسی، چه در سطح داخلی و چه در سطح بین‌المللی، باید بر پایه‌ی برابری حقوقی و عدم سلطه تنظیم شود؛ نه بر اساس سلسله‌مراتب قدرت یا برتری‌طلبی یک دولت بر دیگران

[[48]]. منظور از «توافق‌نامه‌ی بین‌المللی درباره‌ی خلع سلاح (international agreement on disarmament)» اشاره به ایده‌ی قراردادهای چندجانبه‌ی کاهش تسلیحات در سال‌های پس از جنگ جهانی اول است. کائوتسکی و دیگر سوسیالیست‌های صلح‌طلب معتقد بودند که اگر دولت‌ها از طریق توافق‌های بین‌المللی سطح تسلیحات خود را کاهش دهند، دیگر نیازی به ارتش‌های دائمی بزرگ نخواهد بود و میلیشیای مردمی صرفاً برای دفاع در شرایط اضطراری کافی خواهد بود. به عبارت دیگر، به این ترتیب اندازه‌ی میلیشیا بر اساس سطح واقعی تهدید خارجی تعیین می‌شود، نه بر اساس رقابت تسلیحاتی.

[[49]]. به این معنا که تصمیم‌های تولیدی واحدهای مختلف اقتصادی به‌صورت پراکنده و مستقل اتخاذ نشود، بلکه در چارچوبی هماهنگ و برنامه‌ریزی‌شده با نیازهای کلی جامعه تنظیم گردد.

[[50]]. نسخه‌های دولت‌گرایانه‌ی اجتماعی‌سازی (statist versions of socialisation) به الگوهایی اشاره دارد که در آن‌ها مالکیت اقتصادی به دولت منتقل می‌شود، اما مدیریت آن همچنان در اختیار بوروکراسی دولتی باقی می‌ماند و مشارکت دموکراتیک کارگران در اداره‌ی تولید محدود است.

[[51]]. چون برای مثال یک صنعت بسیار سودآور است و دیگری کم‌بازده و اگر هر کارخانه فقط برای خودش تصمیم بگیرد کارگران صنایع سودآور ثروتمند می‌شوند و صنایع ضعیف عقب می‌مانند. پس باید توزیع اجتماعی گسترده‌تری وجود داشته باشد.

[[52]]. انطباق فرایندهای تولید به تنظیم و اصلاح شیوه‌های تولید متناسب با نیازهای اجتماعی، پیشرفت‌های فنی و اهداف عمومی اقتصاد اشاره دارد.

[[53]]. سوسیالیست‌های بازار (Market Socialists) از مدلی دفاع می‌کنند که در آن مالکیت ابزار تولید عمومی یا تعاونی است، اما تخصیص کالاها و خدمات از طریق سازوکار بازار انجام می‌شود. “تخصیص” (allocation) در اینجا به معنای تعیین این است که چه کالاهایی تولید شود، چه مقدار تولید گردد و منابع چگونه میان بخش‌های مختلف اقتصاد توزیع شود. “نظام قیمت‌گذاری” (price system) به سازوکاری اشاره دارد که در آن قیمت‌ها، بر اساس عرضه و تقاضا، این تصمیم‌ها را هدایت می‌کنند. کائوتسکی با این رویکرد موافق نبود و معتقد بود جهت‌گیری تولید و سرمایه‌گذاری باید از طریق نهادهای دموکراتیک و برنامه‌ریزی جمعی تعیین شود، نه صرفاً از طریق سیگنال‌های قیمتی بازار.»

[[54]]. ابتکار توده‌ای (mass initiative) به مشارکت فعال و خودانگیخته‌ی مردم در اداره‌ی امور عمومی اشاره دارد، در برابر انفعال و وابستگی به رهبری‌های متمرکز.

[[55]]. در اینجا منظور تعهد اخلاقی و انگیزه‌ی آرمانی برای ساختن جامعه‌ای بهتر است.

* واژه‌نامه‌ی مفهومی جمهوری‌خواهی و سوسیالیسم

آزادی به‌مثابه عدم سلطه (Freedom as Non-Domination): برداشتی از آزادی که آن را نه صرفاً نبود مداخله، بلکه نبود امکان مداخله‌ی خودسرانه از سوی دیگران می‌داند. فرد آزاد کسی است که در معرض قدرت دل‌بخواهی قرار ندارد، حتی اگر آن قدرت بالفعل اعمال نشود. (Pettit, 1997)

ابزار تولید (Means of Production): دارایی‌هایی مانند زمین، کارخانه و ماشین‌آلات که امکان تولید اقتصادی را فراهم می‌کنند. مالکیت خصوصی آن‌ها منشأ سلطه‌ی طبقاتی تلقی می‌شود. (Marx, 1977c)

اجتماعی‌سازی (Socialisation): انتقال مالکیت و کنترل ابزار تولید از سرمایه‌داران خصوصی به اشکال مالکیت عمومی یا جمعی، با هدف حذف سلطه‌ی طبقاتی. (Luxemburg, 2004c; Kautsky, 1922)

اصل تفویض به پایین (Principle of Subsidiarity): اصل واگذاری تصمیم‌ها به پایین‌ترین سطح ممکنِ اداره، مگر آن‌که حل مسئله در سطح محلی ممکن نباشد. (Kautsky, 1919b)

برنامه‌ریزی اقتصادی (Economic Planning): هدایت تولید و سرمایه‌گذاری از طریق نهادهای عمومی یا دموکراتیک، نه صرفاً از طریق سازوکار بازار. (Kautsky, 1922)

پرولتاریا (Proletariat): طبقه‌ای که فاقد مالکیت ابزار تولید است و نیروی کار خود را می‌فروشد. (Marx, 1977c)

تخصیص منابع (Allocation of Resources): فرایند تعیین چگونگی توزیع منابع و تولید کالاها در اقتصاد؛ در بازار از طریق قیمت‌ها و در سوسیالیسم دموکراتیک از طریق نهادهای جمعی. (Kautsky, 1922)

جمهوری اجتماعی (Social Republic): مفهومی که در انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه مطرح شد و به جمهوری‌ای اشاره دارد که علاوه بر دموکراسی سیاسی، بر برابری اجتماعی و حق کار تأکید می‌کند. (Marx, 1977b)

جمهوری سوسیالیستی (Socialist Republic): نظامی سیاسی که نهادهای جمهوری‌خواهانه (پارلمان، قانون اساسی، حقوق مدنی) را با اجتماعی‌سازی اقتصاد و دموکراتیزه‌سازی محیط‌های کار ترکیب می‌کند. (Kautsky, 1919b)

حاکمیت قانون (Rule of Law): اصل محدود بودن قدرت سیاسی به قواعد عمومی و الزام‌آور که از خودسری و تمرکز بی‌مهار قدرت جلوگیری می‌کند. (Kirchheimer, 1987)

حق خروج (Right of Exit): ایده‌ای در جمهوری‌خواهی نئورومی که می‌گوید فرد اگر بتواند رابطه‌ی سلطه‌آمیز را ترک کند، در وضعیت سلطه نیست؛ منتقدان سوسیالیست آن را برای محیط کار ناکافی می‌دانند. (Breen, 2015)

خودتعیین‌گری (Self-Determination): توان جمعی برای تعیین سرنوشت سیاسی و اقتصادی بدون سلطه‌ی نیروهای خارجی یا نخبگان داخلی. (Rostbøll, 2008)

خودحکمرانی (Self-Government): توانایی شهروندان برای مشارکت مستقیم یا نمایندگی‌شده در تصمیم‌گیری سیاسی و شکل‌دهی به قوانین و سیاست‌ها. (Honohan, 2002)

خودمختاری جمعی (Collective Autonomy): درکی از آزادی که آن را حاصل مشارکت شهروندان در فرایندهای خودحکمرانی می‌داند. آزادی نه فقط وضعیت مصونیت، بلکه کنش فعال در تعیین جهت نهادهای عمومی است. (Luxemburg, 2004b; Coffee, 2015)

خیر عمومی (Common Good): منافع و شرایطی که به‌طور مشترک برای اعضای جامعه سودمند است و فراتر از منافع خصوصی فردی قرار می‌گیرد. (Pettit, 1997)

دموکراسی مشارکتی (Participatory Democracy): مدلی از دموکراسی که بر درگیر بودن مستقیم شهروندان در تصمیم‌گیری‌ها تأکید دارد، نه صرفاً نمایندگی. (Barber, 2003)

دولتی‌سازی (Nationalisation): انتقال مالکیت به دولت؛ که لزوماً به معنای دموکراتیک شدن مدیریت نیست. (Kautsky, 1924)

سلطه‌ی ایدئولوژیک (Ideological Domination): شکلی از سلطه که از طریق شکل‌دهی به باورها، ارزش‌ها و ادراکات اجتماعی اعمال می‌شود، به‌گونه‌ای که افراد نظم نابرابر را طبیعی یا عادلانه تلقی می‌کنند. (Thompson, 2018b; Eagleton, 1991)

سلطه‌ی ساختاری (Structural Domination): شکلی از سلطه که نه از قصد مستقیم یک فرد، بلکه از ساختارهای نهادی و اقتصادی ناشی می‌شود، مانند وابستگی کارگران به بازار کار سرمایه‌داری. (Gourevitch, 2013)

سلطه‌ی طبقاتی (Class Domination): اعمال قدرت ساختاری یک طبقه بر طبقات دیگر از طریق کنترل منابع اقتصادی. (Marx; Gourevitch, 2013)

سلطه‌ی میان‌عاملی (Inter-Agent Domination): شکلی از سلطه که در رابطه‌ی مستقیم میان دو عامل انسانی رخ می‌دهد، مانند ارباب و برده یا کارفرما و کارگر در موقعیتی وابسته. (Pettit, 1997)

سوسیالیسم بازار (Market Socialism): مدلی که مالکیت عمومی را با سازوکار بازار برای تخصیص منابع ترکیب می‌کند. (Debates in 20th century socialism)

شوراهای کارگری (Workers’ Councils): نهادهای منتخب کارگران برای کنترل دموکراتیک محیط کار، به‌ویژه در انقلاب آلمان ۱۹۱۹ـ۱۹۱۸. (Kautsky, 1919b)

فشار از پایین (Pressure from Below): نهادینه‌سازی نظارت و مطالبه‌گری از سوی تشکل‌های مردمی برای پاسخ‌گو کردن نمایندگان و دولت. (Kautsky, 1918)

فضیلت مدنی (Civic Virtue): هنجارهای رفتاری مانند تعهد به خیر عمومی، مشارکت فعال و مسئولیت‌پذیری سیاسی که در سنت جمهوری‌خواهی برای تداوم آزادی ضروری‌اند. (Honohan, 2002)

کار مزدی (Wage Labour): رابطه‌ای که در آن کارگر نیروی کار خود را در ازای دستمزد می‌فروشد. در نقد سوسیالیستی، این رابطه نوعی وابستگی ساختاری ایجاد می‌کند. .(Marx, 1977c)

کنترل مردمی (Popular Control): سازوکارهایی که از طریق آن‌ها شهروندان می‌توانند بر نهادهای حکومتی و اقتصادی نظارت و تأثیرگذاری واقعی داشته باشند. (Barber, 2003; Kautsky, 1918)

مداخله‌ی خودسرانه (Arbitrary Interference): مداخله‌ای که بر اساس اراده یا منفعتی یک‌جانبه صورت می‌گیرد و تابع ضوابط عمومی، پاسخ‌گویی و برابری نیست. معیار خودسری، نبود کنترل دموکراتیک بر قدرت است . (Pettit, 1997)

مشارکت توده‌ای (Mass Participation): مشارکت گسترده و فعال شهروندان در سیاست، نه صرفاً رأی‌دادن دوره‌ای. (Luxemburg, 1910)

نظام قیمت‌گذاری (Price System): سازوکاری که در آن قیمت‌ها نقش راهنما برای تولید و توزیع منابع دارند. (Lukes, 1974)

 

منابع:

Althusser, Louis (1971). “Ideology and Ideological State Apparatuses.” In: Lenin and Philosophy and Other Essays. New York: Monthly Review Press, pp. 127–188.

آلتوسر، لویی، «ایدئولوژی و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت» در لنینیسم و فلسفه و مقالات دیگر، ترجمه‌ی مراد فرهادپور و دیگران، تهران: نشر مرکز.

Arendt, Hannah (1968). Men in Dark Times. New York: Harcourt Brace and Company.

آرنت، هانا، انسان‌ها در عصر ظلمت، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، تهران: نشر خوارزمی.

Barber, Benjamin (2003). Strong Democracy: Participatory Politics for a New Age. Berkeley & Los Angeles: University of California Press.

باربر، بنجامی، دموکراسی نیرومند: سیاست مشارکتی برای عصر جدید، ترجمه‌ی عباس مخبر. تهران: نشر مرکز.

Bevir, Mark (2000). “Republicanism, Democracy and Socialism in Britain: The Origins of the Radical Left.” Journal of Social History, 34: 351–368.

Biagini, Eugenio & Reid, Alastair (1991). Currents of Radicalism: Popular Radicalism, Organised Labour and Party Politics in Britain, 1850–1914. Cambridge: Cambridge University Press.

Boggs, Carl (1995). The Socialist Tradition: From Crisis to Decline. London: Routledge.

Bonnell, Andrew G. (1996). “Socialism and Republicanism in Imperial Germany.” Australian Journal of Politics & History, 42: 192–202.

Breen, Keith (2015). “Freedom, Republicanism, and Workplace Democracy.” Critical Review of International Social and Political Philosophy, 18(4): 470–485.

Breen, Keith (2017). “Non-domination, Workplace Republicanism, and the Justification of Worker Voice and Control.” International Journal of Comparative Labour Law and Industrial Relations, 33(3): 419–439.

Bronner, Stephen Eric (2013). “Red Dreams and the New Millennium.” In: Schulman, J. (ed.), Rosa Luxemburg: Her Life and Legacy. New York: Palgrave Macmillan, pp. 11–20.

Coffee, Alan (2015). “Two Spheres of Domination.” Contemporary Political Theory, 14: 45–62.

Eagleton, Terry (1991). Ideology: An Introduction. London: Verso.

ایگلتون، تری، ایدئولوژی: درآمدی بر نظریه، ترجمه‌ی اکبر معصوم‌بیگی. تهران: نشر مرکز.

González-Ricoy, Iñigo (2014). “The Republican Case for Workplace Democracy.” Social Theory and Practice, 40: 232–254.

Goodin, Robert E. (2006). “Folie Republicaine.” Annual Review of Political Science, 6(1): 55–76.

Gourevitch, Alex (2013). “Labour Republicanism and the Transformation of Work.” Political Theory, 41(4): 591–617.

Gourevitch, Alex (2014). From Slavery to the Cooperative Commonwealth: Labor and Republican Liberty in the Nineteenth Century. Cambridge: Cambridge University Press.

Harney, George Julian (1966). The Red Republican and the Friend of the People. New York: Barnes & Noble.

Hay, Colin (2002). Political Analysis: A Critical Introduction. Basingstoke: Palgrave Macmillan.

Honohan, Iseult (2002). Civic Republicanism. London: Routledge.

Kautsky, Karl (1918). “The Bolsheviki Rising.” Available at marxists.org.

Kautsky, Karl (1919a). “Driving the Revolution Forward.” Available at marxists.org.

Kautsky, Karl (1919b). “Guidelines for a Socialist Action Programme.” Available at marxists.org.

Kautsky, Karl (1922). Die proletarische Revolution und ihr Programm. Stuttgart: J.H.W. Dietz.

Kautsky, Karl (1924). The Labour Revolution. London: Ruskin House.

Kautsky, Karl (1986). “National Assembly and Council Assembly.” In: Riddell, J. (ed.), The German Revolution and the Debate on Soviet Power. New York: Anchor Foundation, pp. 130–145.

Kautsky, Karl (2010). “Prospects of the Russian Revolution.” Weekly Worker.

Kuhn, Gabriel (2010). All Power to the Councils! A Documentary History of the German Revolution of 1918–1919. Oakland: PM Press.

Kirchheimer, Otto (1987). “On the Marxist Theory of the State.” In: Tribe, K. (ed.), Social Democracy and the Rule of Law. London: Unwin Hyman.

Ledru-Rollin, Alexandre (1848). “Discourse on the Labour Law Debate.” In: Garnier, J. (ed.), Le droit au travail à l’Assemblée. Paris: Guillaumin.

Lenin, V.I. (1974). The State and Revolution. In: Collected Works, Vol. 25. London: Progress Publishers.

لنین، ولادیمیر ایلیچ، دولت و انقلاب، ترجمه‌های متعدد فارسی.

Lih, Lars (2008). Lenin Rediscovered. Chicago: Haymarket Books.

Lukes, Steven (1974). Power: A Radical View. London: Macmillan.

 لوکس، استیون، قدرت: دیدگاهی رادیکال، ترجمه‌ی عباس مخبر. تهران: نشر مرکز.

Lustgarten, Laurence (1988). “Socialism and the Rule of Law.” Journal of Law and Society, 15(1): 25–41.

Luxemburg, Rosa (1903–2013).

ترجمه‌های فارسی موجود لوکزامبورگ، رزا، اصلاح یا انقلاب؛ انقلاب روسیه؛ مقدمه‌ای بر اقتصاد سیاسی؛ و مجموعه نوشته‌های سیاسی (ترجمه‌های متعدد فارسی)

McCormick, John (2011). Machiavellian Democracy. Cambridge: Cambridge University Press.

McIvor, Martin (2009). “Republicanism, Socialism and the Renewal of the Left.” In: Callaghan et al. (eds), In Search of Social Democracy. Manchester: Manchester University Press.

Marx, Karl (1977a). “Critique of the Gotha Program.”

مارکس، کارل، نقد برنامه‌ی گوتا، ترجمه‌های متعدد فارسی

Marx, Karl (1977b). “The Civil War in France.”

مارکس، کارل، جنگ داخلی در فرانسه، ترجمه‌های متعدد فارسی

Marx, Karl (1977c). “Wage Labour and Capital.”

ترجمه‌ی فارسی.کار مزدی و سرمایه

Pachter, Henry (1984). Socialism in History. New York: Columbia University Press.

Pannekoek, Anton (1927). “Social Democracy and Communism.” Available at marxists.org.

Pettit, Philip (1997). Republicanism: A Theory of Freedom and Government. Oxford: Oxford University Press.

پتیت، فیلیپ، جمهوری‌خواهی: نظریه‌ای در باب آزادی و حکومت، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، تهران: نشر خوارزمی.

Pettit, Philip (2006). “Freedom in the Market.” Politics, Philosophy & Economics, 5(2): 131–149.

Pettit, Philip (2007). “A Republican Right to Basic Income?” Basic Income Studies, 2: 1–12.

Rahman, K. Sabeel (2017). “Democracy Against Domination.” Contemporary Political Theory, 16: 41–64.

Rostbøll, Christian (2008). Deliberative Freedom. Albany: SUNY Press.

Thompson, E. P. (1963). The Making of the English Working Class. London: Victor Gollancz.

تامپسون، ادوارد پالمر، تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان، ترجمه‌ی محمد مالجو، تهران: نشر آگاه.

Thompson, Michael J. (2018a). “A Theory of Council Republicanism.” In: Muldoon, J. (ed.), Council Democracy. London: Routledge.

Thompson, Michael J. (2018b). “The Two Faces of Domination.” European Journal of Political Theory, 17(1): 44–64.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5v4

لگام گسیختگی در خلیج توماش کونیتس کمال خسروی

لگام‌گسیختگی در خلیج

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

توماش کونیتس

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

درحال حاضر آمریکا فقط می‌تواند جنگ علیه ایران را به‌بهای شکستی استراتژیک به‌پایان رساند؛ از این‌روست تهدیدها و وخامتی مهارناشدنی.

آیا اساساً فایده‌ای دارد اظهارات کسی را که ـ به‌هرحال ـ رئیس جمهور ایالات متحده است جدی بگیریم؟ ترامپ از همان زمان آغاز جنگ [علیه] ایران، تقریباً ساعت به‌ساعت موضعش را عوض می‌کند: از تهدید به شدت‌بخشیدنِ اوضاع تا اعلام پیروزی، قصد عقب‌نشینی تا دشنام‌گویی به متحدانش در ناتو. تقریباً می‌توان همه‌ی این مواضع را بر اساس اظهارات او، به حساب رئیس جمهور نوشت.

فرستادن علائم متناقض از سوی این فاشیست روان‌پریشِ [1] ساکن کاخ سفید را ــ که رفتار دم دمی مزاجش همراه با خودشیفتگی بیمارگونه‌اشْ بازتاب‌دهنده‌ی خردستیزی متورم سرمایه به‌هنگام بحران است ــ می‌شد خیلی ساده به یک جا گردآمدن اختلال روانی و ایدئولوژی فاشیستی در یک فرد واحد، یعنی، به شخص ترامپ نسبت داد. حقیقت، واقعیت، زمان و مکان، گذشته یا آینده دیگر گز و معیار درخوری برای واکنش‌های سیاسی او نیستند. فقط و فقط لحظه‌ی اکنونِ بحرانِ آشکار است که با تکان‌های دائماً فزاینده‌اشْ فاشیسم را برمی‌انگیزد و یا در واکنش‌اش او را تقویت می‌کند. اصطلاح «واقعیت‌های بدیل» [2] ــ که در آغازِ دوره‌ی ترامپ بر سر زبان‌ها افتاد ـ اینک به انکشاف تام و تمام خود نائل می‌شود.

با این‌وجود این نجواهای متناقض در پس‌زمینه، که ترامپ از خود صادر می‌کند، می‌توانستند حساب و کتابی داشته باشند: مثلاً جا عوض‌کردن‌های تهدید به نشان‌دادن شدت عمل بیش‌تر و سپس اعلام اخبار پیروزی یا باز نگه‌داشتن زمان پایان جنگ و در پی آن تضمین پیروزی و دست‌یابی به صلح؛ اما همه‌ی این‌ها علامت‌های تله‌ای هستند که ناشیان امپریالیست ساکن کاخ سفید در آن گیر افتاده‌اند. واشینگتن بیش از پیش فرصت‌ها و وقت را از دست می‌دهد. ترامپ در تله افتاده است، زیرا او فعلاً نمی‌تواند بدون قبول شکستی ژئوپولیتیکی جنگ را پایان دهد.

درعین‌حال او نمی‌تواند جنگ را برای مدتی طولانی ادامه دهد، بی‌آن‌که آن را به‌لحاظ اقتصادی ببازد. فرض بر این است که ایران به‌واسطه‌ی تهدیدهای جنگاورانه‌ی شدیدتر وادار شود بستن تنگه‌ی هرمز را پایان دهد، در عین‌حال که قرار است اعلام پیروزی‌ها از سوی ترامپ بازارهای مالی و وضع اقتصاد را ــ که اینک بار دیگر به‌نقد بر لبه‌ی پرت‌گاهِ بحران ایستاده است ــ آرام کنند.

اگر ترامپ خود را خیلی ساده فاتح جنگ اعلام می‌کرد و عملیات جنگی را متوقف می‌کرد، اهرمی عظیم و بسیار مؤثر از قدرت را که قابلیت کاربست جهانی دارد دراختیار رژیم تهران می‌گذاشت که پیش از شروع جنگ آن را دراختیار نداشت، همانا کنترل بالفعل تنگه‌ی هرمز که 20 درصد مواد استخراجی نفتی جهان از آن عبور می‌کنند. رژیم ایران این تنگه را به گذرگاهی برای دریافت گمرگ بدل خواهد کرد، کاری‌که در عمل اینک صورت گرفته است. به این ترتیب تهران می‌تواند سالانه به منبع درآمد میلیاردیِ تازه‌ای دست یابد.

بر اساس وضع کنونیِ امور، آمریکا توانسته است به‌لحاظ نظامی به موفقیت‌هایی واقعی دست یابد، اما به‌لحاظ استراتژیک جنگ را باخته است، زیرا اقتصاد جهانی اینک به نظر لطف ایران وابسته است. تازه، بگذریم از اظهاراتی درباره‌ی «رژیم چنج» که در اوایل جنگ ابراز می‌شدند. [3] خودشیفتگی بیمارگونه‌ی ترامپ توانایی‌های بسیاری دارد، اما تبدیل دروغ‌پردازانه‌ی این شکست به پیروزی، برای او صاف‌وساده غیرممکن است.

رژیم ایران از این موقعیت مطلوبِ استراتژیک به‌خوبی آگاه است [4] و بر همین اساس خواسته‌هایی را در برابر آمریکا می‌گذارد: پرداخت غرامت جنگ، تأمین ضمانت‌های امنیتی، تعطیل پایگاه‌های نظامی در منطقه و به‌رسمیتْ شناختن کنترل ایران بر تنگه‌ی هرمز. در ادامه‌ی تشدید اوضاع، مثلاً استفاده‌ی تهران از بمب‌های خوشه‌ای در جنگ علیه اسرائیل، می‌تواند رژیم ایران به ابراز همبستگی از سوی مردم امیدوار باشد، به‌ویژه زمانی‌که دولت راست‌گرای اسرائیل در چارچوب اقدامات تلافی‌جویانه‌اش عامدانه و آگاهانه به اهداف غیرنظامی حمله می‌کند. رژیم ایران دقیقاً روی همان فرصت و مهلتی حساب می‌کند که واشینگتن دراختیار ندارد: انتخابات میان‌دوره‌ای در ماه نوامبر، نشانه‌های آغاز رکود، خطر بحران اقتصادی و بالقوگی بحران‌زای بازارهای سست‌پایه‌ی مالی، ادامه‌ی جنگی طولانی را به ریسکی اقتصادی بدل می‌کنند.

ایران نه فقط می‌تواند راه منابع فسیلی انرژی را سد کند، بلکه می‌تواند راه تأمین کودهای شیمیایی و مواد خامی را که به‌ویژه برای صنایع کامپیوتری و هوش مصنوعی ضرورت دارند (مثلاً هلیوم) ببندد. در عین‌حال، ساقط‌کردن رژیم فقط از راه بمباران کشور غیرممکن است. حتی به‌دست گرفتن کنترل تنگه‌ی هرمز نیز فقط از طریق کاربست و پیاده‌کردن نیروی زمینی عظیم امکان‌پذیر است.

این تله‌ی استراتژیک که اینک ترامپ به دام آن افتاده است، در عین‌حال نه فقط نشان‌گرِ ناقص‌عقلیِ او، بلکه نشان‌دهنده‌ی عدم کفایت نظام‌های اقتدارگراست. ترامپ در آغاز جنگ اساساً ادامه‌ی وجود رژیم ایران را مورد تردید قرار داد، اما درعین‌حال اقداماتی برای حفظ و گشوده نگه‌داشتن تنگه‌ی هرمز پیش نگرفت، چراکه امیدوار بود جنگ به‌سرعت به‌پایان برسد و مثل مورد ونزوئلا قائله ختم شود. [5] این‌که رژیم ایران در جنگ برای بقایش، تنگه‌ی هرمز را ببندد، از نظر محافل نظامی امری بدیهی بود. بی‌شک این اطلاع به گوش ساکنان کاخ سفید هم رسیده بود، اما اِشکال در این بود که حلقه‌ی اطرافیان ترامپ مرکب از فرصت‌طلبان و بله‌قربانْ گویانی است که [6] کارشان فقط تقویت مزاج متلِون رئیس جمهور است. رئیس جمهور آمریکا فقط منتظر تکرار مورد ونزوئلا بود و گماشتگان او نیز قضیه را همین‌طور می‌دیدند و نظر او را در این جهت تقویت می‌کردند.

کل این قضیهْ صاف‌وساده یادآور شروع جنگ اوکراین است؛ یعنی زمانی‌که سازمان امنیت روسیه (اف. اس. ب) تصاویری بسیار مثبت و مطلوب از موقعیت را دراختیار پوتین گذاشته بود و رئیس جمهور روسیه قاطعانه باور داشت که در چارچوب یک عملیات نظامی ساده، عملاً اوکراین را یک‌شبه تصرف کند. [7] چند هفته بعد، وقتی افتضاح پوتین در اوکراین برملا شد، سازمان امنیت مورد پاک‌سازی قرار گرفت و رئیس جمهور روسیه کماکان در مقام خود باقی است. عین این قضیه در واشینگتن اتفاق افتاد و در این فاصله ترامپ وزیر جنگ راست افراطی‌اش، پتر هگست را مسئول و مقصر شروع جنگ می‌داند. [8] و اینک پایان سریع جنگ فقط با امتیازدادن‌های بزرگ و سنگین از طرف ترامپ ممکن است.

بنابراین مذاکرات [ظاهری] بین آمریکا و ایران با گردآمدن شتاب‌زده‌ی نیروهای مداخله‌ی سریع واشینگتن همراه است: یعنی تجمع تفنگ‌داران دریایی یا نیروهایی دوزیستی که تخصص‌شان هم جنگ زمینی و هم جنگ دریایی است؛ هم‌چنین چتربازانی هم به منطقه اعزام شده‌اند. درعین‌حال و در حین مذاکره هردو طرف به جنگِ شعارها و تهدیدها در حوزه‌ی اقتصاد پای‌بند مانده‌اند (در این مورد بنگرید به اقتصادِ جنگْ رو در روی جنگِ اقتصادها [9])؛ ترامپ دائماً اعلام می‌کند که مذاکرات به‌خوبی در جریان است تا از فشار روی قیمت سوخت‌وانرژی، و بازارهای مالی بکاهد، درحالی‌که تهران هر ساعت شرکت در مذاکرات را انکار می‌کند تا فشار روی قیمت‌ها را کماکان حفظ کند.

اگر مذاکرات روز جمعه‌ی آینده به نتیجه نرسد، از آن‌جا که تعداد نیروهای زمینی موقتاً حدود 10 هزار نفر است، احتمال تهاجم‌های موضعی وجود دارد. حتی تصرف قابل اعتمادِ تنگه‌ی هرمز و نوار ساحلی خلیج [فارس]، دست‌کم با 100 هزار سرباز ممکن است. از همین‌رو به‌نظر می‌رسد که حمله به بندرگاه نفتی جزیره‌ی ایران در خلیج [فارس]، خارک، محتمل‌ترین اقدام است، یعنی به جزیره‌ای که بیش‌تر از 90 درصد نفت خام ایران از آن‌جا صادر می‌شود. با تصرف این جزیره، تقریباً همه‌ی درآمدهای نفتی ایران قطع می‌شود، و واشینگتن می‌تواند با این‌کار تأمین چین با مواد انرژی‌زای فسیلی را مختل کند؛ هم ونزوئلا و هم ایران به‌تقریب نفت‌شان را منحصراً به چین صادر می‌کنند. ترامپ می‌تواند یکی از معاملات معمولش را انجام دهد و جزیره‌ی خارک را با تنگه‌ی هرمز تاخت بزند.

اما وخیم‌شدن اوضاع تا حدی که با ضرورت اقدامات جنگی نیروهای زمینی همراه شود می‌تواند با لگام‌گسیختگی در مهار پویایی جنگ همراه باشد. به‌کارگیری نیروهای زمینی و سربازان آمریکایی در یکی از جزایر خلیج [فارس] نزدیک به ساحل ایران می‌تواند با کشته شدن شُمار بالایی از سربازان آمریکایی همراه شود، زیرا به‌سادگی می‌توان آن‌ها را از داخل کشور زیر آتش گرفت. برای این کار به سلاح‌های کاملاً پیشرفته و پیچیده نیازی نیست، زیرا جزایر ایران در خلیج [فارس] ــ و صحبت بر سر اشغال زنجیره‌ای از جزایر در تنگه‌ی هرمز است ــ کم‌تر از 30 کیلومتر با منطقه‌ی کوهستانی داخل ایران فاصله دارند، در حالی‌که تأمین سربازان آمریکایی به‌لحاظ اسلحه و مهمات باید از داخل خلیج [فارس] صورت گیرد. این وضعیت کاملاً با شیوه‌ی جنگ نامتقارنی سازگار است که به‌ویژه نیروهای سپاه پاسداران آن را به‌کار می‌بندند.

در این‌صورت ایران نیز می‌تواند حملاتش را به زیرساخت‌های کشورهای حاشیه‌ی خلیج که خود‌به‌خود در آستانه‌ی شرکت رسمی در جنگ قرار دارند، گسترش دهد؛ عربستان سعودی مانند اسرائیل یکی از مهم‌ترین هواخواهان این جنگ است. به این ترتیب نه فقط استخراج گاز و نفت، بلکه تأسیسات تصفیه‌ی آب دریا و نمک‌زدایی از آن که تأمین‌کننده‌ی بخش عظیمی از آب شیرین در منطقه (در برخی از کشورهای خلیج حتی بیش از 90 درصد) است، نیز دچار اختلال می‌شود. بنابراین پی‌آمدهای این لگام‌گسیختگیِ نظامی که منطق وخیم‌ترسازیِ اوضاعْ نهایتاً به آن منجر می‌شود، نه فقط جهانی، بلکه منطقه‌ای هم هست. در این حالت، حاکمان مستبد کشورهای وابسته به تأسیسات تصفیه‌ی آبْ دیگر حتی نمی‌توانند منبع‌های آب شیرین را نیز پر کنند؛ چراکه ایران تنگه را بسته است.

پی‌آمدهای لگام‌گسیختگی به‌نحوی بسیار آشکار نشان‌گر نکات زیرند: بحران آب در خلیج [فارس] و در ایران، فروپاشی اوضاع اقتصاد و موج‌های تورمیِ ارزش‌کاهی در جهان، اختلال عظیم در زنجیره‌های توزیع و تولید، به‌ویژه در صنایع کامپیوتری، بحران جهانی قحطی و گرسنگی، به‌ویژه در نقاط پیرامونی نظام جهانی. جنگ کنونی [علیه] ایران نه فقط کاتالیزاتوری برای بحران اقتصادی است، بلکه محملی است برای بحران زیست‌محیطی در جهان. [10]

26 مارس 2026

 

یادداشت‌ها:

[1]. https://www.konicz.info/2016/12/16/donald-trump-und-die-zeit-des-borderliners

[2]. https://de.wikipedia.org/wiki/Alternative_Fakten

[3]. https://www.konicz.info/2026/03/01/krieg-als-krisenkatalysator

[4]. https://www.wsj.com/world/middle-east/iran-war-negotiations-demands-85555522

[5]. https://www.konicz.info/2026/03/01/krieg-als-krisenkatalysator

[6]. https://www.msn.com/en-us/news/politics/trump-admits-he-buys-shoes-for-cabinet-members-after-rubios-oversized-kicks-go-viral/ar-AA1YAwIA

[7]. https://www.konicz.info/2022/05/25/rackets-und-rockets

[8]. https://www.msn.com/en-us/news/politics/trump-throws-hegseth-under-the-bus-and-blames-him-for-starting-iran-war/ar-AA1ZeSe1

[9]. https://www.konicz.info/2026/03/08/kriegswirtschaft-vs-wirtschaftskrieg

[10]. https://www.konicz.info/2026/03/01/krieg-als-krisenkatalysator

 

منبع: Tomasz Konicz; „Kontrollverlust am Golf

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5uC

چهار مردم در مواجهه با انقلاب، براندازی و جنگ

چهار مردم در مواجهه با انقلاب، براندازی و جنگ

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف) 

 

یاشار دارالشفاء

 

کدام مردم؟

در بزنگاه‌های تاریخی، جوامع بیش از هر زمان دیگری نه فقط به لحاظ سیاسی، بلکه در سطحی عمیق‌تر، در ساحت «خودفهمی جمعی» دچار چندپارگی می‌شوند. جنگ، انقلاب و امکان فروپاشی یا بازتولید نظم سیاسی، لحظاتی‌اند که در آن‌ها شکاف‌های پنهان به سطح می‌آیند و آن‌چه پیش‌تر به‌صورت اختلاف نظرهای پراکنده وجود داشت، به صورت‌بندی‌های نسبتاً منسجم از «ما»های متکثر بدل می‌شود. در چنین لحظاتی، دیگر نمی‌توان از «مردم» به‌مثابه یک کل یک‌دست سخن گفت؛ بلکه باید از «مردم‌ها» سخن گفت: سوژه‌های جمعی‌ای که هر یک، جهان را از منظر خاص خود می‌فهمند، دشمن و دوست را به شیوه‌ای متفاوت تعریف می‌کنند، و برای آینده افقی متمایز ترسیم می‌نمایند.

جنگ جاری و هم‌زمانی آن با تجربه‌های زیسته‌ی اعتراض، سرکوب و بحران مشروعیت سیاسی، موقعیتی کم‌سابقه فراهم آورده است که در آن، نسبت میان «بقا»، «آزادی» و «تغییر» به مسئله‌ای فوری و ملموس بدل شده است. در این میان، پرسش اصلی دیگر صرفاً این نیست که «چه کسی حق دارد؟»، بلکه این است که «هر گروه اساساً مسئله را چگونه تعریف می‌کند؟»؛ چه چیزی را «هزینه» می‌داند و چه چیزی را «ضرورت»؛ کجا مرز اخلاق را ترسیم می‌کند و کجا آن را به تعویق می‌اندازد. از دل این تفاوت‌هاست که صورت‌بندی‌های متعارضی از واقعیت زاده می‌شوند ــ صورت‌بندی‌هایی که گاه چنان از هم دورند که گویی در یک جغرافیا اما در جهان‌هایی متفاوت زیست می‌کنند.

در چنین بزنگاه‌هایی، سنت‌های مختلف جامعه‌شناسی ــ از کارکردگرایی محافظه‌کار تا گونه‌های کلاسیکِ جامعه‌شناسی انتقادی ــ معمولاً با نوعی نگرانی به این وضعیت می‌نگرند. در روایت‌های پارسونزی، جامعه هم‌چون کلیتی است که بقایش در گرو نوعی تعادل و انسجام میان اجزاست؛ از این منظر، برجسته شدن شکاف‌ها و آشتی‌ناپذیری‌های درونی، نشانه‌ی اختلال در کارکردهای حیاتی سیستم اجتماعی تلقی می‌شود. حتی در خوانش‌های دورکمی نیز، هرچند با حساسیت بیش‌تر نسبت به تحول تاریخی اشکال همبستگی، هم‌چنان نوعی دغدغه نسبت به گسیختگی پیوندهای اجتماعی و خطر «آنومی» به‌چشم می‌خورد: این‌که جامعه‌ای که دیگر بر سر حداقلی از معانی مشترک توافق ندارد، چگونه می‌تواند خود را بازتولید کند؟

با این‌حال، می‌توان خودِ این دستگاه نگرانی را به پرسش کشید. آیا هر شکافی لزوماً نشانه‌ی بیماری است؟ یا برعکس، برخی شکاف‌ها می‌توانند نشانه‌ی برآمدن امکان‌های نو باشند؟ همان‌طور که در خوانش‌های فمینیستی، افزایش نرخ طلاق صرفاً به‌معنای آسیب‌شناسانه‌ی «فروپاشی خانواده» فهم نمی‌شود، بلکه می‌تواند نشانه‌ای از گشوده شدن امکان رهایی زنان از ساختارهای مردسالارانه باشد، شاید باید در مورد این چندپارگی‌های سیاسی نیز مکثی مشابه کرد. چه ‌بسا آن‌چه از منظر یک نگاه محافظه‌کار «فروپاشی همبستگی» خوانده می‌شود، از منظری دیگر، نشانه‌ی به‌چالش کشیده شدن نوعی همبستگی تحمیلی، خاموش و سرکوبگر باشد.

از این منظر، بروز آشتی‌ناپذیری‌های صریح میان «مردم‌ها» نه لزوماً یک خطر، بلکه می‌تواند علامتی از زنده بودن جامعه باشد؛ جامعه‌ای که در آن تضادها دیگر به زیرزمین رانده نمی‌شوند، بلکه امکان بیان می‌یابند، صورت‌بندی می‌شوند و به میدان نزاع علنی قدم می‌گذارند. شاید مسئله نه حذف این شکاف‌ها، بلکه فهم دقیق‌تر آن‌ها و دیدن این نکته باشد که هر یک حامل چه افق‌هایی از امکان و چه شکل‌هایی از بن‌بست‌اند. این‌جا هم‌چنین نمی‌توان به اسم «تکثر»، این سطح از تضادِ منافع میان «مردم‌ها» را پایه‌ای دانست برای توجیهِ جمهوری‌خواهانه‌ی «ضرورت گذار به دموکراسی متکثر». مسأله این‌جا کشف مؤلفه‌ی عجیب و غریبی به‌نام «تکثر» در یک جامعه نیست؛ مسأله از قضا درک این ضرورت است که پیروزی سیاسی صورت‌بندی هر یک از این مردم‌ها، حاوی نتایجی است، که می‌بایست در مواجهه با آن‌ها دست به انتخاب زد.

متنی که پیشِ رو دارید، در چنین افقی نوشته شده است: تلاشی برای نام‌گذاری و تفکیک این «جهان‌های هم‌زمان اما ناهم‌فهم». تلاشی برای دیدن آن‌چه در زیر عنوان کلی و فریبنده‌ی «مردم» پنهان می‌شود. این متن با حرکت از توصیف موقعیت‌های عینی ــ از خیابان و جنگ تا تجربه‌های زیسته‌ی طبقات مختلف ــ می‌کوشد نشان دهد که چگونه دست‌کم چهار صورت‌بندی متفاوت از «مردم» در ایران امروز قابل تشخیص است؛ چهار منطقی که نه‌تنها در نسبت با رژیم سیاسی، بلکه در فهم جنگ، مداخله خارجی، و امکان یا امتناع تغییر، از یک‌دیگر فاصله می‌گیرند.

آن‌چه در ادامه می‌آید، نه یک طبقه‌بندی صلب و نهایی، بلکه کوششی تحلیلی برای فهم این چندپارگی است؛ کوششی که در پی روشن کردن خطوط گسل است؛ گسل‌هایی که سرنوشت سیاسی آینده، ناگزیر بر بستر آن‌ها رقم خواهد خورد.

سه مردم و یک رژیم

ویدئوهای راهپیمایی مردم در روز قدس امسال حاوی مؤلفه‌هایی‌ست که آن را با راهپیمایی‌های اعتراضی مردم علیه جمهوری اسلامی در داخل کشور قابل مقایسه می‌کند: راهپیمایی روز قدس حین بمباران روزهای جنگ است و در جریان تجمع مردم در تهران، در حوالی میدان فردوسی و تقاطع نواب و آزادی بمب زده شد و واکنش حاضران در راهپیمایی سر دادن «الله اکبر» و «حیدر حیدر» بود و هم‌چنان به تجمع ادامه دادند. در این تجمع کودکان و سال‌مندان حضور داشتند. نکته‌ی قابل توجه دیگر این‌که در حالی که انتظار می‌رود در یک شرایط جنگی و ترور مقام‌های حکومت، چهره‌های مهم و هدف احتمالی ترور در چنین شلوغی‌هایی حضور پیدا نکنند، از لاریجانی تا اژه‌ای و رادان و مخبر و پزشکیان در تجمع حاضر شدند. اهمیت این توصیفات از آن‌جایی است که ما در موارد بسیاری از تجمعات اعتراضی مردم علیه حاکمیت هم صحنه‌هایی مشابه دیده‌ایم: این‌که مردم علی‌رغم شلیک گاز اشک‌آور، دوشگاه و گلوله‌های جنگی، میدان  اعتراض را ترک نمی‌کنند و حتی با قاطعیت بیش‌تری تصمیم می‌گیرند که به‌سوی نیروهای سرکوب یورش ببرند و ایشان را از میدان به‌در کنند. این‌جا هم چهره‌های شناخته‌شده‌ی مبارز که بارها به زندان افتادند، از حضور در خیابان نمی‌ترسند و علی‌رغم احتمال بالای دستگیری یا حتی مرگ، به حضور کنار مردم ادامه می‌دهند.

حالا دیگر در وهله‌ی نخست بیش از پیش می‌توان بر مواجهه‌ی این دو مردم در یک جامعه صحه گذاشت. دو مردمی که هر دو برای هدفی تا پای جان تلاش می‌کنند که به‌وضوح ضد یکدیگر است. آن مردمی که همواره در تجمعات حکومتی حاضرند و در راهپیمایی روز قدس سطح دیگری از التزام عملی داشتن به رژيم محبوب‌شان را نشان دادند. این راهپیمایی خاص نشان داد که مسأله آن‌طور که معترضان حکومت سال‌ها درباره‌ی آن‌ها می‌گفتند، صرفا «ساندیس‌خوری» (به‌ معنای نمادین برخورداری از «رانت») نیست و برای ایشان مسأله هم‌چون جمهوری اسلامی در این جنگ، کاملا «موجودیتی» است؛ یعنی اگر جمهوری اسلامی نباشد، تو گویی که اکسیژنی هم برای تنفس آن‌ها نخواهد بود. در واقع کم نیستند نیروهایی از مردمِ مدافع جمهوری اسلامی که لزوما نمی‌شود دفاع‌شان از رژیم را با مؤلفه‌ی برخورداری از رانت‌های حکومتی توضیح داد. این نیروها نیز مشابه بخش مهمی از بدنه‌ی حاضر در قیام دی ۱۴۰۴ از طبقه‌ی کارگر و فرودست هستند و عموما مبتنی بر منطقی مذهبی، اساس ماهیت رژيم را به‌رغم همه‌ی فسادها و ناکارآمدی‌ها، هم حامی مستضعفین می‌دانند و هم سپری در برابر استکبار جهانی. به بیان دیگر آنان بر مدار آرمان عدالت اجتماعی، هم‌چنان به جمهوری اسلامی دلبسته‌اند.

به همین قیاس مردمی که از سر حس استیصال و ناتوانی برای مبارزه علیه رژيم به قصد سرنگونی‌اش، از بمباران کشوری که در آن زندگی می‌کنند استقبال می‌کنند و در مواجهه با اخبارهای مربوط به کشته شدن مردم عادی و آسیب دیدن نهادهای زیرساختی و غیرحاکمیتی در این جنگ، آن را «هزینه‌ای که برای آزادی از شر رژيم باید پرداخت» عنوان می‌کنند. به عبارت دیگر از نظر ایشان مسأله‌ی اخلاقی ناتوانی برای سرنگونی رژیم متوجه‌ی معترضان است. استدلال‌شان چنین است:

«عرضه‌اش را نداشتیم که سرنگون‌شان کنیم، حالا که ترامپ و بی‌بی دارند برای‌مان این کار را می‌کنند، پس بهتر است ناراضی نباشیم و اگر هم این وسط آسیبی می‌بینیم، به این فکر کنیم که بیشترش را رژیم در جریان مبارزات‌مان به ما زده بود. این کشتارهایی هم که از مردم در جریان جنگ اتفاق می‌افتد یا ناخواسته است (یعنی قصد آمریکا و اسرائيل نیست) یا ناشی از حماقت خود ما مردم؛ مثلا وقتی خانه‌ات نزدیک پادگان و کلانتری و نهاد حاکمیتی است، خب باید عقل‌ات می‌رسیده و بعد از روز اول جنگ، به جای دیگری نقل‌ مکان می‌کردی. در خصوص نابودی زیرساخت‌ها هم نباید گول تبلیغات مدافع رژيم را خورد و به خاطرش با حمله به ایران مخالفت کرد. این زیرساخت‌ها را می‌توان بهترش را ظرف دو سال پس از سقوط رژيم ساخت. باید مردمی باشند که از این زیرساخت‌ها بهره‌مند شوند؛ اگر جمهوری اسلامی برقرار بماند این مردم وجود نخواهند داشت که از آن زیرساخت‌ها بهره‌مند شوند.»

البته که در لحظه‌ی جنگ تفکیک میان «مسأله‌ی موجودیتی ایران» و «مسأله‌ی موجودیتی جمهوری اسلامی» امکان‌پذیر نیست. حالا دیگر بیش از پیش برای جستجوگران حقیقت و دارندگان چشمان بینا روشن شده که ایده‌ی مضحکی چون «نقطه‌زنی مراکز حاکمیتی» یک فریب تبلیغاتی بوده و هست، مسأله نابودی زندگی اجتماعی مردم ساکن در یک سرزمین به منظور وابسته کردن حیات مادی آن‌ها به روابط سلطه‌ی استثماری با سرمایه‌داری غربی (به عوض سرمایه‌داری شرقی) است. جمهوری اسلامی رژیمی‌ست که دوفاکتو زمام‌دار ایران است و لاجرم در حال دفاع از موجودیت خود و نیر کشور در برابر تهاجم امپریالیستی. همین جا خوب است که به این مسأله‌‌ی مورد توجه «چپ محور مقاومتی» هم اشاره کنیم که می‌گویند این سربازان ارتش و سپاه پاسداران هستند که امروز دارند با امپریالیسم می‌جنگند و شهید می‌شوند، نه نیروهای کمونیست، پس بهتر است در برابرشان سر تعظیم فرود بیاوریم و دست از مخالفت با این گزاره برداریم که «جمهوری اسلامی با همه‌ی انتقاداتی که بهش وارد است، یک نیروی ضدامپریالیستی/ضد صهیونیستی است»؛ این‌جا باید گفت که چه پیش از این و چه در حین همین جنگ این کارگران معدن هستند که در سوراخ‌های معادن سرمایه‌داران دولتی و خصوصی بدون هیچ‌گونه تأمین ایمنی می‌روند و جان‌شان را کف دست‌شان می‌گیرند و بی‌آن‌که سهمیه‌ یا دریافتی ویژه‌ای داشته باشند، برای مملکت تولید می‌کنند و به سبب مشمول قراردادهای موقت بودن، به‌راحتی می‌توانند بیکار شوند. به همین منوال کارگران رفتگر شهرداری، کارگران دیگر کارخانه‌ها و یا پرستاران در بیمارستان‌ها و معلمانی که به فرزندان این مملکت آموزش می‌دهند. نظامیانی که سال‌ها آموزش می‌بینند، حقوق مُکفی دریافت می‌کنند و از امتیازهای قابل‌ توجهی برخوردارند که از قضا به عوض سرکوب مردم در خیابان، در همین لحظه‌ها از مملکت‌شان دفاع کنند، در واقع در حال انجام وظیفه‌ای‌ هستند که ازشان انتظار می‌رفت و می‌رود. البته که نباید از کارگرانی که حرفه‌شان تولید ارزش است، انتظار داشت که هم‌چون یک نظامی حرفه‌ای در جنگ هوایی شرکت کنند. پس سعی نکنیم از «انجام وظیفه»ای البته مهم یک فضیلتی بسازیم و به اعتبارش حاکمیتِ سرمایه‌داری ضدکارگر را در جایگاه نیروی ضدامپریالیست برنشانیم. حتما که در مواجهه با چنین تهاجم امپریالیستی/صهیونیستی باید از دفاع از کشور و نیز ضربه زدن به دشمن استقبال کرد. طبیعتا این کار از عهده‌ی نیروهایی ساخته است که برایش آموزش دیده‌اند و حقوق گرفته‌اند. هم‌چنان که کسی از سرهنگ ارتش انتظار ندارد که بتواند کار کارگر معدن را انجام دهد.

به این ترتیب از نظر سیاسی باید گفت، جمهوری اسلامی رژیمی‌ست که سیاست‌گذاری‌های سرمایه‌دارانه‌ی ضدکارگری‌اش در راستای منویات همان امپریالیسم بوده و هست، اما این نافی تضاد ژئوپولتیکش با امپریالیسم/صهیونیسم نیست و مقابله‌ی نظامی جمهوری اسلامی با چنین تهاجمی هم به آن هویت «ضدامپریالیستی» نمی‌بخشد. تنها این موجودیت سوسیالیستی/کمونیستی است که می‌تواند مدعی مبارزه‌ی ضدامپریالیستی باشد (چه پیروز آن باشد و چه نه).

در رابطه با همین موضوع است که بخش دیگری از مردمِ داخل کشور، همان مردمِ سوم که هم ضد رژيم‌اند و هم ضد اسرائيل و آمریکا، اساسا نتوانستند و نمی‌توانند که موضعِ مستقل خود را ابراز کنند. در خارج از کشور هم وضع همین است، با این تفاوت که امکان تجمع و ابرازگری برای مردمِ سوم فراهم است.

تولد مردم چهارم

این سه مردمی که تا به این‌جا از آن یاد کردیم، هر کدام مایل‌اند خود را به نحوی متمایز نام‌گذاری کنند:

مردمِ خواهان براندازی رژيم به میانجی این جنگ، حالا به ویژه متأثر از قیام دی ماه خود را «ملت شیر و خورشید» می‌فهمند.

مردمِ خواهان تداوم رژیم (که ممکن است برخی‌شان به آن انتقاداتی هم داشته باشند) که عموما تحت عنوان نام‌گذاری معروف قاسم سلیمانی مایل‌اند «ملت امام حسین» فهمیده شوند.

مردمِ سوم خواهان تغییر رژيم نه به قیمت مداخله‌ی خارجی (چه از مسیر «انقلاب» و چه از مسیر «گذار مسالمت‌آمیز») هم که گرایش ملی‌گرایانه‌ی غیرسلطنت‌طلب مایل‌ است «ملت ایران» بنامدش، و گرایش غیرملی‌گرا مایل است با نام «مردم ایران» از آن یاد کند.

در جبهه‌ی این مردمِ سوم است که متأثر از همان «مسیر تغییر رژیم» و «کیفیت تغییر رژیم» یک اختلاف باعث تولد «مردمِ چهارم»ی می‌شود. این اختلاف از این‌جا شروع می‌شود که از نظر جناح مدافع «انقلاب»، چیزی تحت عنوان «گذار مسالمت‌آمیز» در مواجهه با جمهوری اسلامی یک شوخی‌ست و آن‌چه عموما تحت عنوان «گذار از طریق اجبار رژيم به برگزاری رفراندوم به میانجی مبارزه‌ی مدنی آرام» از آن یاد می‌شود، در واقع یک گرایش «طبقه‌ی متوسط‌زده» است که دست آخر آلترناتیو محبوبش همان پروژه‌ی دهه‌ی ۱۳۷۰ اصلاح‌طلبان حکومتی است: سکولاریسم به‌اضافه‌ی پارلمانتاریسم اروپایی. اگر کمی دقیق گذشته‌ را مرور کنیم می‌بینیم که اصلاح‌طلبان آن‌ سال‌ها در نشریاتی چون «کیان» و «صبح امروز» و «سلام» و «آفتاب»، اساسا پروژه‌ی روشنفکری دینی را مبتنی بر دو مؤلفه کلید زدند:

اول) شیعه‌زدایی از اسلام به قصد برساخت ایده‌ی «اسلام رحمانی» به میانجی چهره‌هایی چون عابدالجابری و نصر ابوزید. چرا؟ چون اساسا از نگاه‌شان از قرائت شیعه‌ی دوازده امامی تنها دو نیروی سیاسی مشابه هم استعداد برخاستن داشته و دارند: تشیع سیاه به محوریت ولایت فقیه و تشیع سرخ مُدل شریعتی‌ـ‌مجاهدین. اسلام رحمانی‌ای که از آرای سروش و مجتهد شبستری و علوی‌تبار و گنجی بیرون می‌آمد قابلیت هم‌زیستی با لیبرالیسم اقتصادی (بازار آزاد) و حقوق بشر را داشت. برای ایشان «مالزی» ماهاتیر محمد می‌توانست نمونه‌ای مثال‌زدنی باشد.

دوم) سکولاریسم به معنای ضرورت جدایی دین از سیاست و پایان بخشیدن به ولایت فقیه و نظارت استصوابی. سخنرانی‌های پیش از دستور مجلس ششم خاطر همگان هست که چطور بر این مهم پافشاری می‌شد و آخرین تیر خود را در جریان «استعفای نمایندگان مجلس ششم» به خاطر رد صلاحیت‌های گسترده در آستانه‌ی انتخابات مجلس هفتم پرتاب کرد.

به این معنا پروژه‌ای که تحت نام «جمهوری‌خواهی» شناخته می‌شود، عموما پی‌گیری همان پروژه‌ی سیاسی قدیمی روشنفکری دینی و اصلاح‌طلبان در دهه‌ی ۱۳۷۰ است. آن زمان هم حجاریان با طرح صورت‌بندی مشهور «فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا» به شکلی دقیق استراتژی مدنظر این رویکرد را مطرح کرده بود. اکنون هم تمایلات سیاسی دقیق جمهوری‌خواهی را که برشمریم، خواهان آن است که مبتنی بر آن‌چه «مبارزات مدنی مسالمت‌آمیز» می‌نامد، جمهوری اسلامی در وهله‌ی نخست مجبور شود که سطحی از اصلاحات اساسی را در ساختار حاکمیتی‌اش به‌وجود بیاورد که از نظر «جمهوری‌خواهان» مصادیقش می‌تواند در قالب «رفع حصر»، «آزادی تشکیل احزاب قائل به مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز»، «حق تجمع» و دست آخر «به رهبری نظام برگزیده شدن چهره‌‌ی آماده‌ی تعامل با غرب» نمود یابد. این مجموعه‌ی اصلاحات، یقینا راه را برای «برگزاری رفراندوم به منظور تغییر رژيم» هموار خواهد کرد. مجموعه‌ی مطالبات را امروز هم می‌توان در نشریات کسانی چون محمد قوچانی («آگاهی‌نامه»، «سیاست‌نامه») و کارگزارانی‌ها («کارگزاران»، «هم‌میهن» و «شرق») رؤیت کرد. جالب است که حتی روشنفکران غربی مورد علاقه‌ی این طیف هم طی سالیان دراز تغییری نکرده است: دهه‌ی هفتاد شمسی هم چهره‌های محبوب «هانا آرنت» و «هابرماس» و «آیزا برلین» و «واتسلاو هاول» بودند و امروز هم همین‌ها هستند. منبعث از این مؤلفه‌ی اول، نظرگاه‌ این گروه در خصوص ریشه‌های جنگ جاری هم عموما به این قرار است که «شیعیسم» ضدیهود جمهوری اسلامی در قامت ایده‌ی «حذف اسرائیل» و نیز تلاش برای جامه‌ی عمل پوشانیدن به آن از طریق ایده‌ی «عمق استراتژیک» در قالب ایجاد و تقویت نیابتی‌ها در منطقه، و نیز ماجراجویی در رابطه با «انرژی هسته‌ای»، کار را به این نقطه‌ی بی‌بازگشت رسانید. از نظر ایشان در تحلیل نهایی مسبب این جنگ را باید ویژگی‌های برشمرده‌ی جمهوری اسلامی در سیاست خارجی‌اش دانست، هرچند که این نافی جنایتکار بودن اسرائيل و آمریکا نیست. برای مردمِ چهارم اما این موضع به این شکل قابل قبول نیست. آنان ماهیت تهاجمی امپریالیسم آمریکا و نیز صهیونیسم را بیش و پیش از مؤلفه‌های برشمرده‌شده در خصوص سیاست خارجی جمهوری اسلامی مسبب وضعیت می‌بینند. از نظر ایشان، هر چند که می‌بایست تا جای ممکن از دامن زدن به تنش در سیاست‌ خارجی با نیروهایی چون اسرائیل و آمریکا احتراز کرد اما این امر معنایش رفتن به استقبالِ عادی‌سازی روابط با این دو کشور نیست و نباید هم باشد.

لحظه‌ی دوم شکاف «مردم چهارم» با «مردم سوم» به «کیفیت تغییر رژیم» برمی‌گردد: این‌که اگر بنا باشد همین سیاست‌های راستِ نابرابرساز و تبعیض‌زا صرفا در هیئتی «سکولار» بازتولید شود، که پس اساسا برای چه سودای «تغییر» داریم؟ مسأله‌ی اصلی قیام‌های پس از دی ۹۶ تا دی ۱۴۰۴ به حداقل رسیدن شکاف مابین «دستمزد» و «سبد معیشت خانوار»، اداره‌ی صندوق‌های بیمه توسط خود بیمه‌پردازان و مستمری‌ بگیران، حق امنیت شغلی از طریق لغو پیمانکاری‌ها، حق اداره‌ی واحدهای تولیدی و خدماتی و آموزشی توسط نیروهای کار و آموزش‌گیر، حق تعیین سرنوشت برای ملل تحت ستم در ایران، ازبین رفتن سازوکارهای سلطه‌ی جنسی/جنسیتی به شکل قابل لمس برای زنان و کوئیرهای طبقه‌ی کارگر و فرودست و نیز نجات محیط زیست از سلطه‌ی منطق سود و رانت بر زمین بوده است. اگر نتوان انقلابی علیه رژيم حاضر ترتیب داد که بتواند تا حدی به این موارد جامه‌ی عمل بپوشاند یا زمینه‌ی جامه‌ی عمل پوشانیده شدن به آن‌ها را فراهم آورد، هر شکلی از یک تغییر رژیم به معنای رفتن به استقبال یک «ضدانقلاب» است. از نظر «مردم چهارم» روشن است که دسترسی به این خواست‌ها در هیأت یک «پارلمانتاریسم سکولار غربی» نشدنی است. مشکل عمده‌ی «مردم چهارم» با «مردم سوم» این است که تضاد اصلی را نه «سرمایه‌داری» که «حکومت دینی» می‌فهمد. حتی آن‌جایی که «مردم سوم» از اقتصاد سیاسی هم سخن می‌گوید، به تأسی از ایده‌ی «غارت» مهرداد وهابی، مشکل را در «انفال» شیعی جمهوری اسلامی می‌بیند و نه خود سرمایه‌داری؛ چه این‌که «سرمایه‌داری اروپایی» یک سیستم متعارف اقتصادی است که سیستم «انفال شیعی» اساسا آن را کج و معوج کرده است.

البته که گاه بخشی از این صدای مردم چهارم از حنجره‌ی نیروهای موسوم به «چپ محور مقاومتی» هم قابل شنیدن است اما تفاوت آن‌جاست که چنین چپی به‌وضوح حرفی از «ضرورت انقلاب سیاسی» نمی‌زند و می‌پندارد که در جریان استقرار رژیم، می‌توان از طریق بخشی از نیروهای حاضر در جبهه‌ی اصول‌گرایی یا به‌اصطلاح حکومتی، سیاست‌مداران پاکدست و سپاه، جمهوری اسلامی را مشمول یک انقلاب اجتماعی از درون کرد. تفاوت عمده‌ی جبهه‌ی «مردم چهارم» با «چپ محور مقاومتی» و «مردم سوم» در این است که ایشان معتقدند «انقلاب اجتماعی» بدون «انقلاب سیاسی» ممکن نیست، اما «انقلاب سیاسی» بدون «انقلاب اجتماعی» ممکن بوده و هست و خواهد بود، و نام درستش همان «تغییر رژیم» است (که می‌تواند به شکلی غیربراندازانه و توسط مبارزان داخل کشور اتفاق بیفتد) و ربطی به «انقلاب» ندارد.

به این ترتیب شاید بتوان جدولی به صورت زیر در توصیف و تبیین این چهار مردمِ سیاسی ترسیم کرد:

 

چهار مردم در مواجهه با انقلاب، براندازی و جنگ

چه در انتظار است؟

تمامی شواهد و قرائن، تا این‌جای جنگ جاری، گواه بر آن است که محاسبات نظامی اسرائیل و آمریکا درباره‌ی توان مقاومت جمهوری اسلامی به‌کلی غلط از آب درآمده است. سلطنت‌طلبانِ جنگ‌طلب حالا بیش از پیش مستعد دچار ریزش شدن و فرو رفتن در یک افسردگی عمیق خواهند بود. نه‌تنها با احتمال بالا رژیم سر به سلامت از این جنگ بیرون خواهد آورد، بلکه پروژه‌ی جانشینی رهبر دوم جمهوری اسلامی هم با موفقیت تمام کلید خورد و حتی اگر رهبر سوم تا آخر جنگ کشته هم شود، خط و مسیری که به قرار گرفتنش در موقعیت رهبری نظام منجر شد، تکلیف رهبران بعدی را هم در میان‌مدت روشن کرده است. هر چه که هست ما با تداوم رژیم با همین کیفیتِ تاکنونی‌اش (و چه بسا پس از این سرکوب‌گرتر) مواجه خواهیم بود.

حالا برای مردمِ اول (ملتِ شیر و خورشید) تنها دو گزینه می‌ماند:

اول) مبادرت به یک انتحار از طریق اعلام فراخوانی خیابانی اندکی پس از پایان جنگ با این امید که رژيم تضعیف شده و به اعتبار قیامی ۱۰-۲۰ روزه از جنس دی ۱۴۰۴ کار تمام است. نتیجه‌ی این اقدام کمابیش روشن است: قتل‌عام مجدد معترضان توسط رژیم.

دوم) چه در صورت انتحار کردن و به‌خیابان آمدن و چه در صورت عدم مبادرت به آن، سرزنش پیاپی مردمِ داخل بابت ماندگاری رژيم مبتنی بر این صورت‌بندی که:

«عمو ترامپ و عمو بی‌بی کمک بزرگ‌شان را به اشاره‌ی شاهزاده کردند و ما بی‌لیاقت‌ها نتوانستیم حتی پس از آن هم با کمی از خودگذشتگی کار رژیم را یکسره کنیم. حالا باید با کمال شرمندگی بار دیگر دست به دامان بی‌بی شویم که تو رو خدا یک‌بار دیگر به رژیم حمله کن اما خواهش می‌کنیم خودت کار را یکسره کن چون از ما هیچ کاری ساخته نیست. می‌دانیم که این کار برای ملت اسرائیل هزینه دارد، اما ما حاضریم پس از سقوط رژيم، بهای این هزینه را با منابع کشورمان به شما بدهیم.»

این وسط اما کار بیش از پیش برای «مردم سوم» (ملت ایران یا مردم ایران) و «مردم چهارم» (طبقه‌ی کارگر و تهی‌دستان) به قصد پیش بردن پروژه‌ی تغییر مدنظرشان سخت خواهد شد. حالا آنان تحت یک شرایط امنیتیْ بیش از پیش در معرض بازداشت و سرکوب خواهند بود. کوچک‌ترین اقدامات مبارزاتی علیه رژیم، مستعد خوردن برچسب «جاسوسی» و «هم‌کاری با دولت‌های متخاصم» خواهد بود و همین باعث می‌شود انگیزه‌ی مردمان خواهان عبور از جمهوری اسلامی برای پیوستن به پروژه‌های سیاسی «مردم سوم» و «مردم چهارم» بیش از پیش کاهش یابد.

این یک وضعیت سیاسی جدید است: ترکیبی از ابتدای دهه‌ی ۱۳۶۰ و آغاز دهه‌ی ۱۳۷۰. وضعیتی که به اعتبار تغییر رهبرش می‌توان نامش را «جمهوری اسلامی سوم» گذاشت. رژیمی جا افتاده که در اوج بحرانِ مشروعیت سیاسی، عملا پیروزِ مهم‌ترین جنگ آمریکا و اسرائیل در قرن بیست و یکم است. رژیمی که مهم‌ترین قتل‌عام تاریخ معاصر را از مردمش در جریان قیام دی ماه انجام داده و با موفقیت یک پروژه‌ی سخت جانشینی رهبری‌اش را به‌انجام رسانده است. رژیمی که مشخص شد هسته‌ی سخت قدرتش چند لایه است و شامل گروهی از نام‌ها نیست که قابل جایگزینی نباشند. رژیمی که پروژه‌ی نئولیبرالیسم را در پرتو گفتمان «مستضعفین‌گرایی» با موفقیت پیش برد. و دست آخر «ضدانقلاب»ی که بار دیگر فرصت یافت تا به اعتبار پیروزی در جنگ با بزرگ‌ترین قدرت امپریالیستی جهان (آمریکا) و ارتجاعی‌ترین استعمار (اسرائیل)، خود را «انقلابی» جا بزند.

در این میان برای پروژه‌ی سیاسی «مردمِ چهارم» (طبقه‌ی کارگر و فرودستان)، همه چیز بیش از پیش دشوار و در عین حال در دسترس است:

دشوار است چون باید بتواند بار دیگر نام «انقلاب» و «انقلابی» را از شر «انقلاب ملی» ملت شیر و خورشید و نیز از شر «جمهوری سوم اسلامی» (به مدد پیروزی در جنگ) نجات دهد. دسترس‌پذیر است چون کارگران و فرودستانِ گرایشْ پیداکرده به سلطنت‌طلبی و ضرورت دخالت خارجی، نتایج دل‌بستن به این گرایش را دیدند (تقویت و تداوم رژيم) و یحتمل از دور و بر آن ریزش کنند، و نیز می‌توانند مطمئن باشند که در ادامه‌ی سیاست‌های قبلی رژیم و هم‌چنین تبعات ناشی از جنگ، ریاضت اقتصادی بیش از پیش دامان‌شان را خواهد گرفت، سلطه‌ی جنسی/جنسیتی شدیدتر خواهد شد و در سطح ملل تحت ستم، نگاه امنیتی تحت عنوان «مبارزه با تجزیه‌طلبی» بیش از پیش برقرار خواهد شد. این مجموعه‌ی عوامل، زمینِ شرایط ذهنی ایشان را برای پاشیده شدن بذر تفکر چپ انقلابی بر روی آن، بیش از پیش حاصل‌خیز خواهد کرد. از سوی دیگر هرچند بسیار سخت و دشوار، اما چپ انقلابی باید بتواند به نیروهای کارگر و فرودست به‌اصطلاح «ملت امام حسین» (مردمِ جمهوری اسلامی) نظر داشته باشد و با آن‌ها وارد گفتگو شود.

 استفاده‌ی چپ انقلابی از این فرصت‌ها مرهون «سازمان‌مندی» مؤثر و جذاب است. سازمان‌مندی‌ای که بتواند با پیدا کردن پایگاه طبقاتی مناسب در داخل کشور و پیش گذاشتن برنامه‌های عمل مؤثر پیشِ ‌روی تشنگانِ تغییر کیفی رژیم، ققنوس انقلاب سیاسی/‌اجتماعی طبقاتی را از خاکستر دی ـ ‌اسفند ۱۴۰۴ به پرواز دربیاورد.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5tT