Latest Posts

امپریالیسم قدیمی و جدید

امپریالیسم قدیمی و جدید

نظری درباره‌ی امپریالیسم جدید دیوید هاروی و

امپراتوری سرمایه الن میک‌سینزوود

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

باب سوت‌کلیف

ترجمه‌ی: دلشاد عبادی

 

از خشکسالی تا سیل[1]

تنها چند سال پس از آن که پرابات پاتنایک به نحو خاطره‌برانگیزی از ناپدید شدن امپریالیسم از نوشته‌های چپ شکایت کرد،[۲] امپریالیسم ناگهان به کلمه‌ای در فهرست‌های همگان تبدیل شد. وب‌سایتی که ادعا می‌کند بزرگ‌ترین کتاب‌فروشی جهان (ضد اتحادیه) است، در پاسخ به جست‌وجویی در عنوان کتاب‌ها برای «امپریالیسم»، 23519 کتاب (و با کمال تعجب در صدر آن کتاب وی آی لنین)،  کتاب در گروه بازی‌های ویدیویی و حتی 6 کتاب در گروه «خانه و باغ»؛ «هژمونی» با 23757 کتاب، در صدر آن کتابی از نوام چامسکی؛ «امپراتوری» با 78303 کتاب، در صدر آن نایل فرگوسن، ارائه کرد. در حالی که در فهرست جست‌وجو برای کتاب‌هایی که جهانی ‌شدن، کلمه‌ی پرطرف‌دار دهه‌ی 1990، در عنوان آن‌ها باشد، فقط 18120 کتاب ارائه شد که کتاب جادیش باگواتی در صدر آن بود. به این آمار تعداد بی‌شماری مقاله اضافه کنید تا پیچیدگی در ارائه‌ی راهنمایی برای اندیشه‌ی معاصر درباره‌ی امپریالیسم و مفاهیم مرتبط را دریابید.

این سیل را معادل سیاسی و ایدئولوژیکی توفانی تمام عیار ایجاد کرده است: بسیاری از نیروها در یک زمان و مکان بر هم منطبق می‌شوند تا حداکثر تأثیر ممکن را ایجاد کنند. یکی از این مولفه‌ها این واقعیت است که امپریالیسم دیگر همیشه جنایتی تلقی نمی‌شود که دشمنان انجام می‌دهند. برخی از نویسندگان شروع به پذیرش امپریالیسم و حتی تجلیل از آن کرده‌اند، بنابراین اکنون جست‌وجوی کتاب شامل آثاری به نفع امپریالیسم و هم‌چنین آثاری علیه امپریالیسم است. دوم، در نتیجه، این اصطلاح به اصطلاحی تبدیل شده است که دیگر کاربرانش را مارکسیست نمی‌داند. سوم، تعدادی از نویسندگان، از جمله برخی مارکسیست‌ها، به شکلی تحریک‌آمیز این ایده را مطرح می‌کنند که امپریالیسم پایان یافته و ما به جای دیگری رسیده‌ایم. امپراتوری «هارت و نگری»، پرفروش‌ترین کتاب مارکسیستی دوران مدرن، این بحث را مطرح می‌کند. چهارم، تا حدی در واکنش به این موضوع، بسیاری دوباره تاکید کرده‌اند که این هیولا نه تنها زنده است، بلکه جهان را با خطرهای جدیدی تهدید می‌کند. و در میان دسته‌ی اخیر، تعدادی تلاش می‌کنند ببینند چه چیز وضعیت کنونی جهان جدید است و بررسی کنند که چگونه نظریه‌های تاریخی-ماتریالیستی و مرتبط با آن می‌توانند به تحلیل آن و در نهایت مبارزه با آن کمک کنند. این مقاله نظری است بر دو تلاش اخیر از دیوید هاروی[3] و الن میکسینز وود[۴].

امپراتوری و سرمایه

ویژگی متمایز روش مارکسیستی یا ماتریالیستی تاریخیِ واکاوی امپریالیسم همانا نوع خاصی است از بینشی دوگانه که می‌کوشد به نحو منسجمی دو جنبه‌ی جداگانه از جهان را تلفیق کند. یک جنبه شامل سلسله‌مراتب‌ها، تعارض‌ها و اتحادها ــ سیاسی، نظامی و اقتصادی ــ بین کشورهاست؛ جنبه‌ی دیگر مرتبط است به کارکرد نظام تولیدی و سلسله‌مراتب طبقه‌هایی که آن‌ را ایجاد می‌کنند. نخستین جنبه پیرامون سلطه و استثمار برخی کشورها به دست کشورهای دیگر است؛ جنبه‌ی دوم پیرامون ثبات نظام تولیدی و سلطه‌ و استثمار برخی طبقه‌ها به دست طبقه‌های دیگر است.

نظریه‌های امپریالیسم را می‌توان بر اساس این‌که چگونه این دو لایه بررسی می‌شوند، دسته‌بندی کرد. اندیشه‌ورزی قراردادی گرایش دارد که فقط به یک سطح در هر زمان بنگرد. سنتی درازدامن وجود دارد که مناسبات بین‌المللی، با اتحادها و تعارض‌هایش، را هم‌چون داستانی درباره‌ی منافع ملی می‌بیند که کاملاً از نظام تولیدی و مناسبات اجتماعی-اقتصادی مستقل است. این چشم‌انداز طبیعتاً منجر می‌شود به جست‌وجو برای تشابهاتی میان مناسبات بین‌المللی در همه‌ی اعصار تاریخی، و به‌ویژه به مقایسه‌ی امپراتوری‌ها در طی هزاره‌ها. سرمایه‌داری در این چشم‌انداز ارتباطی با امپراتوری ندارد. به همین منوال، طرف‌داران اقتصادهای مرسومْ نظامی هماهنگ از مناسبات اقتصادی بین‌المللی را مشاهده می‌کنند که متکی است برای فرصت‌های تجاری که به نفع طرفین است، چنان‌که در فرایند تولید نیز مشارکت هماهنگ سرمایه و کار را می‌بیند. و طرف‌داران اقتصادهای توسعه‌ی رایج موفقیت یا شکست اقتصادی را تقریباً یک‌سره نتیجه‌ی این می‌دانند که آیا دولت معینی سیاست‌های اقتصادی صحیح را دنبال می‌کند یا خیر (که چشم‌بسته می‌توان گفت منظور دولت‌هایی هستند که آزادترین میدان را در اختیار نیروهای هماهنگ بازار قرار می‌دهند). امپریالیسمی در این‌جا در کار نیست. آن‌هایی که به اقتصاد سیاسی روی می‌آورند، به‌ویژه مارکسیست‌ها، می‌کوشند این مرزهای دانش‌رشته‌ای را زیرپا بگذارند، عناصر مرتبط با خودمختاری در هر یک از آن‌ها و نیز پیوندشان را، مکمل و متناقض، بین آن دو تشخیص دهند.

با این همه، نمونه‌هایی از مارکسیست‌ها هستند که استدلال می‌کنند یکی از لایه‌های تلفیق‌شده‌ی این نقشه‌ی پیچیدهْ جذب لایه‌ی دیگر شده است. بارها بحث شده که جهان به ملت‌های بورژوا و پرولتر تقسیم شده به نحوی که دیگر طبقه و ملت از هم قابل‌تفکیک نیستند. برخی از روایت‌های نظریه‌ی هنوز بانفوذ وابستگی به این دیدگاه افراطی نزدیک می‌شود و تقسیم جهان بین کشورهای توسعه‌یافته و توسعه‌نیافته، امپریالیست و تحت‌سلطه را اساسی‌تر از تقسیم بین طبقات سرمایه‌دار و کارگر می‌داند. نوع دیگر روایت ــ متضاد ــ سلسله‌مراتب ملت‌ها را تقلیل‌یافته به مناسبات اجتماعی تولید می‌داند. نظریه‌پردازان «پساامپریالیست» استدلال کرده‌اند که جهان سرمایه‌‌داری به نحو کارآمدی در یک واحد تکین اجتماعی ـ اقتصادی جوش خورده است و یک بورژوازی جهانی خودآگاه بر آن حاکم است و دولت‌های منفرد اهمیت خود را از دست داده‌اند. روایت جدیدتر این فکر که بر بحث کتاب امپراتوری هارت و نگری حاکم است، هم‌چنین مدعی است که دولت‌ها همگی ناپدید شده‌اند اما منسجم‌ترین طبقه نه طبقه‌ی حاکم جهانی، چنانکه پساامپریالیست‌ها مدعی بودند، بلکه طبقه‌ی تحت‌حکومت جهانی («انبوهه») است. بین این دو تقلیل‌گرایی شمار زیادی تفسیرهای متفاوت از معنای مناسبات ترکیبی کشور و طبقه وجود دارد. جالب‌ترین برافزوده‌ها به این تفسیرها واقعیت را به این یا آن لایه تقلیل نمی‌دهند، یا اساساً تلاش نمی‌کنند که سهم استثمار طبقاتی (بین طبقه یا کشور) را مشخص کند، بلکه می‌کوشند ببینند چگونه این دو لایه (یا بیش‌تر) در هم تنیده شده و متقابلاً عامل سببی و گاهی متضاد بوده‌اند.

هاروی و میکسینزوود: امپریالیسم جدید؟

مارکسیست‌ها باید از این دو کتاب جدید دیوید هاروی و الن میک‌سینزود استقبال کنند. هر دو کتاب برافزوده‌ای است جدی به تجدیدحیات بحث‌های نظری درباره‌ی امپریالیسم. هر دو کتاب آن‌ها کوتاه و خواندنی است (هاروی با سبکی شفاف‌تر و نوشته‌ای که قبلاً مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها بوده و سبک موشکافانه‌تر وود). و هر دو تلاش‌هایی جدی‌اند برای سردرآوردن از دو لایه تلفیق‌شده‌ی ملت و طبقه، سیاست‌های بین‌المللی و اقتصاد. کتاب‌هایی‌اند بلندپروازانه که با این همه ادعای بیان آخرین سخن را ندارند. هاروی در پایان کتاب خود تصدیق می‌کند: «این‌که آیا این کتاب طرح مفهومی مکفی از موضوع‌هاست باید ارزیابی شود»[۵]؛ و وود استدلال می‌کند که هنوز نظریه‌ی امپریالیسم در عصر «سرمایه‌داری جهان‌گیر» مطرح نشده است:

«ما هیچ نظریه‌ی امپریالیسم نداریم که به نحو مناسبی جهانی را درک کند که شامل نه فقط اربابان امپریالیستی و اتباع مستعمراتی است بلکه نظامی بین‌المللی را در برمی‌گیرد که در آن قدرت‌های امپریالیستی و پیرو هر دو کمابیش حاکم هستند.»[۶]

هیچ یک از این مولف لحظه‌ای تردید نمی‌کنند که آیا امپریالیسم هنوز وجود دارد و آیا پیوند لاینفکی با سرمایه‌داری دارد. اما هر دو همانند هارت و نگری با مسئله‌ی مشابهی کلنجار می‌روند: چه چیزی در جهانِ چند دهه‌ی گذشته جدید است، و به‌طور خاص، آیا جهانی ‌شدن شکل جدید سرمایه‌داری است و متضمن شکل جدیدی از امپریالیسم که از آن حمایت می‌کند؟ پاسخ به این سوالْ آن‌ها را به دغدغه‌ی اساسی مشترکی سوق می‌دهد: نقش و آینده‌ی سلطه‌ی آمریکا در جهان چیست؟ به نظر می‌رسد که آن‌ها موافقند که جهانی ‌شدن مشعر بر چیزی جدید است اما به کلام هاروی «امپریالیسم جدید چیزی بیش از تجدیدعهد با امپریالیسم قدیم نیست، گیرم در مکان و زمانی متفاوت.»[۷] وود نیز بر عنصرهای تداوم تأکید بیش‌تری دارد، تا بر عنصرهای گسست میان امپریالیسم قدیم و جدید؛ در واقع بخش زیادی از استدلال او در جنبه‌هایی مهم، به‌ویژه درباره‌ی نقش دولت، همانا بحث درباره‌ی نظر کسانی است (مانند هارت و نگری) که معتقدند همه چیز وارونه شده و ما در جهان جدیدی هستیم بی‌نقشه و بی‌پیشینه.

هر دو مولف از سه چیز مطمئن هستند: اولاً جهان کیفیتاً متفاوت از جهانی است که لنین در دوره‌ی نوشته‌های کلاسیک مارکسیستی درباره‌ی امپریالیسم توصیف کرده بود ــ جهانی که مشخصه‌ی آن رقابت برادرکشی برای تسلط بر بازارها، قدرت و منطقه از سوی نخبگان دولت‌هایی ثروت‌مند، صنعتی، بشدت مسلح و نسبتاً برابر بود؛ ثانیاً آن‌ها این جهان را شبیه به جهانی که نظریه‌پردازان وابستگی توصیف کرده‌اند نمی‌بینند. بنا به این نظریه‌پردازان وابستگی تأکید اصلی همانا بر قطبی‌شدن تدریجی ثروت و قدرت بین اقلیت ثروت‌مند کشورهای امپریالیستی و اکثریت کشورهای وابسته است؛ ثالثاً این دو نویسنده به‌ویژه معتقدند که جهان کنونی شبیه جهان به روایت هارت و نگری نیست که بنا به آن نظام سرمایه‌داری جهانی، که در آن دولت‌های ملی بخش اعظم قدرت و نفوذ خود را از دست داده‌اند، جای‌گزین امپریالیسم شده‌اند.

تاریخ امپریالیسم

تلفیق دو لایه، سلسله‌مراتب بین‌المللی و اقتصاد سرمایه‌داری، در کانون روش این دو نویسنده قرار دارند. نیمه‌ی اول کتاب وود درباره‌ی امپریالیسم پیشاسرمایه‌داری است که در آن ملت‌ها و گروه‌های مسلط از قدرت فرااقتصادی برای به دست‌آوردن غنایم یا کسب منفعت در دادوستدها، هم‌راه با زور و اغلب به کمک یک دولت استفاده می‌کردند. حتی در مرحله‌ای که هلند قدرتی اساسی بود، امپریالیسم به این معنا اساساً غیرسرمایه‌دارانه به شمار می‌آمد. سپس از سده‌ی هفدهم به بعد، امپریالیسم بیش از پیش با تولید سرمایه‌داری گره خورد. اکنون سود می‌توانست از طریق مدار سرمایه‌داری که در شرایط رقابتی عمل می‌کرد (به کلام دیگر بازار) به دست آید. و با این همه، استقرار این شرایط، ایجاد بازارهای سرمایه‌داری، به‌ویژه بازار کار، تحت شرایط مطلوب طبقه‌ی سرمایه‌دار که به نحو فزاینده‌ای مسلط می‌شد، هنوز مستلزم وسایل فرااقتصادی از جمله قدرت نظامی دولتی بود. بدینسان، حتی با این که مازاد هر چه بیش‌تری از استثمار سرمایه‌دارانه به دست می‌آمد، هیچ کاهشی در قدرت دولتی لازم برای حمایت از آن رخ نداد. ابتدا در مهاجر‌نشین‌های ایرلند و سپس در آمریکای شمالی چنین بود، تا زمانی که مهاجرنشین‌های اصلی آنجا به اندازه‌ی کافی از لحاظ اقتصادی بالیدند تا خود به دولتی امپریالیستی و سرمایه‌داری تبدیل شدند. در همین حال، در هند و دیگر نقاط امپراتوری بریتانیا، جنبه‌های پیشاسرمایه‌داری هم‌چنان مسلط باقی ماندند. هنگامی که جهان سرمایه‌دارانه‌تر شد، جنبه‌های اقتصادی استثمار هم‌چنان افزایش یافت اما نقش دولت هرگز کاهش نیافت. به هر حال، با این‌که کارکردهای دولت تغییر کرده و روابط بینابینی دولت‌ها برای حفظ سرمایه‌داری و سلطه‌ی آمریکا درون آن پیچیده‌تر شده، این نقش افزایش یافت: «هر چه امپریالیسم اقتصادی‌تر شد، دولت ملت کثرت بیش‌تری یافت.»[۸]

در بحث وود سلطه‌ی آمریکا مرکزی است. امپراتوری سرمایه هم به نظام پیچیده‌ی دولت‌ها متکی است و هم به فرمانبرداری عمومی آن‌ها از یک دولت که جایگاه خود را به واسطه‌‌ی قدرت نظامی مهیبش حفظ می‌کند. آمریکا با تصاحب قدرتی که حتی استفاده از آن تصورناپذیر است، هر ملت دیگری را از چالش با سلطه‌ی آن برحذر داشته است. اما هزینه‌ی این امر نیز، چه اقتصادی و چه سیاسی، بیش از پیش برای آمریکا بالا می‌رود. بدینسان نظام دچار تناقضی با خود و حتی محتوم به شکست می‌شود.

کتاب امپریالیسم جدید هاروی نیز به لحاظ تاریخی به این مسئله می‌پردازد. او به اندازه‌ی وود پیش نمی‌رود زیرا همان اهمیتی را که وود برای تمایز بین امپریالیسم پیشاسرمایه‌دارانه و سرمایه‌دارانه قائل است، قائل نیست. او آغازگاه امپریالیسم را همانند وود از گسترش سرمایه‌داری مهاجرنشین بریتانیایی در ایرلند و سپس آمریکای شمالی در نظر نمی‌گیرد بلکه به تبعیت از هانا آرنت آن را از زمانی می‌داند که بورژوازی از لحاظ بین‌المللی شروع به تسخیر قدرت سیاسی کرد و هاروی تاریخ آن را از انقلاب‌های ۱۸۴۸ می‌داند. هر دو نویسنده توالی هژمونی‌های ملی را دنبال می‌کنند که مشخصه‌ی تاریخ امپریالیسم است. از نظر وود، فقط هژمونی بریتانیا و آمریکا مصداق‌های امپریالیسم سرمایه‌دارانه هستند؛ هژمونی‌های اسپانیایی، ونیزی و هلندی اساساً پیشاسرمایه‌داری بودند. هاروی بیش‌تر مایل است که از کار آریگی و دیگرانی پیروی کند که الگوهای مشترک تمامی این هژمونی‌ها را دنبال کردند، هر چند که این هژمونی‌ها در مراحل مختلف بالندگی و گسترش سرمایه‌داری پدیدار شدند. نطفه‌های یک بحث تاریخی جالب در همین‌جاست اما به دشواری می‌تواند به تفاوتی اساسی بین پیام‌های اصلی این مولفان بیانجامد. وود بیش‌تر توجه دارد که کجا بورژوازی حکومت کرد (به‌ویژه در بریتانیا و آمریکا که بنابراین خالص‌ترین امپریالیسم سرمایه‌دارانه را تخم‌ریزی کردند) در حالی که هاروی بیش‌تر دغدغه دارد که چه زمانی بورژوازی حکومت کرد. اما آن‌ها هردو تردیدی ندارند که امپریالیسم سرمایه‌دارانه یک پدیده‌ی واقعی و ویژه است. و هر دوی آن‌ها شاید به‌ویژه به ظهور هژمونی آمریکا، دلایل آن و پیامدهایش علاقه‌مند باشند.

سیاست‌های قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری تا حدی تحت‌‌تأثیر تلاش برای گسترش هرچه بیش‌تر رژیم تولیدی سرمایه است. اما اقدامات امپریالیستی همواره با این هدف انجام نمی‌شوند؛ گاهی این اقدامات، دست‌کم در کوتاه‌مدت و در نقاط خاصی، دقیقاً نتیجه‌ی معکوس دارند. دلیل آن، به گفته‌ی دیوید هاروی (با استفاده از مفاهیم جووانی آریگی)، این است که یک نظام جهانی دارای دو منطق است: منطق سرمایه‌دارانه (اقداماتی که برای حمایت از استثمار سرمایه‌دارانه و بازار ضروری است) و منطق سرزمینی (اقداماتی که برای حفظ سلسله‌مراتب دولت‌ ـ ملت‌ها لازم است). این اصطلاح‌ها نسبتاً جدیدند، اما ایده‌ها بسیار قدیمی‌اند. شماری از تاریخ‌نگاران امپریالیسم این ایده‌ها را برای توضیح این موضوع مطرح کرده‌اند که چرا اقدامات قدرت‌های امپریالیستی در سده‌ی نوزدهم، مثلاً، در ارتباط با هرگونه سود اقتصادی ممکن، تا این حد مفرط بودند. تمایز هاروی میان منطق سرمایه‌دارانه و منطق سرزمینی با تمایز وود میان افزایش نقش ضرورت‌های سرمایه‌داری در سراسر جهان و حفظ اهمیت دولت به منزله‌ی یک نهاد قهری، مشابه است. وود نیز استدلال می‌کند که آمریکا، همانند بریتانیایی‌ها در هنگام فتح هند، «شاید دریافته است که امپراتوری منطق سرزمینی خاص خود را ایجاد می‌کند».[۹] در هر دو مورد، این توصیفی است از تصویر کلی‌ای که با تلفیق نظام‌های بین‌المللی و اقتصادی بر یک‌دیگر به دست می‌آید، چیزی که، چنان‌که پیش‌تر اشاره کردم، جوهر نظریه‌های مارکسیستی امپریالیسم است.

وود در برابر هاروی

هر دو نویسنده موافقند (چه کسی مخالفت می‌کند؟) که پایان جنگ جهانی دوم نقطه‌ عطفی تعیین‌کننده در تاریخ امپریالیسم بود. آمریکا به عنوان ابرقدرت بزرگ ظهور کرد، نطفه‌های جنگ سرد شکل گرفت، و روند استعمارزدایی از آفریقا و آسیا آغاز شد. هرچند هر دو نویسنده با احتیاط از عبارت «امپریالیسم جدید» استفاده می‌کنند، چراکه بسیاری از عناصر تداوم با امپریالیسم قدیم را مشاهده می‌کنند، اما به هر حال، تا جایی که این اصطلاح را به کار می‌برند، این دوره‌ی پساجنگ برای وود، برخلاف هاروی، آغاز امپریالیسم جدید است. جنبه‌های برجسته‌‌اش این است که نمایان‌گر آغاز دوره‌ای پنجاه‌ساله از گسترش مداوم روابط اجتماعی سرمایه‌داری در سراسر جهان است. او به درستی ادعاهای اغراق‌آمیز درباره‌ی این‌که جهانی‌سازی به منزله‌ی ایجاد یک بازار کاملاً یک‌پارچه و رقابتی سرمایه‌داری جهانی است، رد می‌کند. با این حال، فرایندی در طول این پنجاه سال رخ داده که نتیجه‌ی آن این است که اکنون سرمایه‌داری گسترده‌ترین نفوذ جهانی خود را در تاریخ تجربه می‌کند. برای نخستین بار، «ضرورت‌های اقتصادی به اندازه‌ای جامع و قدرت‌مند هستند که به عنوان ابزارهای مطمئن برای سلطه‌ی امپریالیستی عمل می‌کنند.»[۱۰] اما جهانی ‌شدن اقتصاد سرمایه‌داری مستلزم جهانی ‌شدن موازی قدرت دولتی و نظامی برای حفاظت از آن است و به‌ویژه نیازمند افزایش سلطه‌ی نظامی آمریکاست. از این رو، طی این دوره شاهد رشد مداوم قدرت نظامی آمریکا و فعالیت‌های امپریالیستی آن هستیم که به اوج خود در دولت بوش، قدرت نومحافظه‌کاران و چشم‌انداز جنگ بی‌پایان رسید. با این حال، وود به نحوی افراطی می‌پذیرد که آن‌چه در حال وقوع است دقیقاً همان چیزی است که نومحافظه‌کاران برجسته (به‌ویژه ریچارد پرل) استدلال می‌کردند باید رخ دهد؛ بی‌تردید این روند به‌مراتب پراکنده‌تر و عمل‌گرایانه‌تر از آن بود.

برای هاروی نیز دوره‌ی پس از جنگ جهانی دوم نقطه عطفی در تاریخ امپریالیسم است. او این دوره را آغاز مرحله‌ی دوم حاکمیت بورژوازی می‌نامد. آمریکا مسلط و مطمئن است. این کشور هم رشد اقتصادی و هم نسخه‌ی خود از آزادی (به‌ویژه ضد استعمار) را در مقیاس جهانی گسترش می‌دهد. ماهیت امپریالیستی آن در پسِ نقاب دموکراسی پنهان است. اما برای مدتی، این کشور رضایت واقعی و یک اقتصاد سرمایه‌داری در حال رشد در سطح بین‌المللی ایجاد می‌کند. هاروی معتقد است که امپریالیسم جدید فقط در حدود ۱۹۷۰ آغاز شد. این دوره با بروز بحران بزرگ مازاد انباشت در آن زمان هم‌راه بود، بحرانی که وود اهمیت ویژه‌ای برای آن قائل نیست. این بحران مزمن شده و تا امروز ادامه دارد. این دوره با رقابت اقتصادی بیش‌تر بین قدرت‌های سرمایه‌داری اصلی، سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی، کاهش فعالیت‌های رفاهی دولت‌ها و تغییر قاطع در ماهیت انباشت سرمایه از انباشت از ارزش اضافی تولید شده و تحقق‌یافته به «انباشت به مدد سلب‌مالکیت» هم‌راه است؛ نام بدیعی که هاروی به مجموعه فرایندهایی می‌دهد که مارکس آن را انباشت بدوی یا اولیه‌ی سرمایه و رزا لوکزامبورگ آن را جذب فعالیت‌ها و مناطق غیرسرمایه‌داری به سرمایه‌داری می‌نامید. انباشت به‌مدد سلب‌مالکیت شامل گشودن اجباری بازارها، فروش اجباری سرمایه‌ی دولتی (خصوصی‌سازی)، جدا کردن کارگران از حقوق غیر بازاری ــ مثلاً از زمینی که در اختیار دارند یا کنترل می‌کنند یا از حقوق رفاهی‌شان (حق کار، حقوق بازنشستگی، مراقبت‌های بهداشتی، آموزش و غیره) ــ است. من نیز اضافه می‌کنم کالایی شدن بسیاری از فعالیت‌ها و مبادلاتی که مردم خارج از روابط سرمایه‌داری در آن شرکت می‌کنند، مانند نمونه‌ی اخیر مبادله‌ی فایل‌های موسیقی و بسیاری از فعالیت‌های دیگر در اینترنت.

دیالکتیک مضاعف منطق‌های سرمایه‌دارانه و سرزمینی و هم‌چنین شکل‌های درونی و بیرونی انباشت سرمایه‌داری (انباشت ارزش اضافی و انباشت به مدد سلب‌مالکیت) به محور واکاوی هاروی تبدیل می‌شود. او استدلال می‌کند که «انباشت به‌مدد سلب‌مالکیت» شکل اصلی‌ای بوده که سرمایه‌داری از طریق آن در بحران مزمنِ فوق‌انباشت به کمک آن تلاش کرده تا مشکل خود را «ترمیم» کند. و بخش بزرگی از این ترمیم شامل گسترش جغرافیایی سرمایه‌داری بوده است. به عبارت دیگر، امپریالیسم جدید به‌ویژه با انباشت به مدد سلب‌مالکیت مشخص می‌شود و، از آن‌جا که بخش زیادی از آن شامل حمله به حقوق موجودِ دولت‌ها یا کارگران است، به طور فزاینده‌ای سیاست‌های اجباری را بر سیاست‌های توافقی ترجیح می‌دهد.

آیا این روایتی قانع‌کننده از سی سال گذشته‌ی تاریخ جهان است؟ برای این‌که نسبت به هاروی منصف باشیم، باید توجه داشت که او مدعی نیست این مفهوم‌پردازی نهایی است و ملاحظات مناسبی را مطرح می‌کند که همه چیز با این الگو مطابقت نخواهد داشت و برخی چیزها تصادفی و پیش‌بینی‌ناپذیرند. با این حال، او تلاش می‌کند تا مهم‌ترین نکات را در این قالب بگنجاند. بدون تردید، این دیدگاه مزایای زیادی دارد. تقریباً همه، به‌ویژه در جناح چپ، موافق‌اند که سرمایه‌داری در حدود سال ۱۹۷۰ وارد بحرانی عمده شد و دیگران این بحران را از نظر فوق‌انباشت عمومی واکاوی کرده‌اند؛ امری که مارکس آن را «پدیده‌ی اصلی در بحران‌ها» تلقی می‌کرد. هاروی اولین کسی نیست که بر نقش انباشت به مدد سلب‌مالکیت تأکید می‌کند، هرچند که او نام جدیدی به آن داده و به ایده‌های عمیقاً مهمی درباره‌ی این موضوع که رزا لوکزامبورگ مطرح کرده، توجه نشان داده است؛ ایده‌هایی که عمدتاً در جناح چپ نادیده گرفته شده‌اند، بخشی به‌ دلیل اشتباهی در استدلال که لوکزامبورگ را به هر حال به تأکید درست بر اهمیت مستمر بخش‌های غیرسرمایه‌داری جهان در تمامی مرحله‌های سرمایه‌داری رساند (بخشی که نه یک مقدار ثابت، بلکه چیزی است که خلاقیت انسانی و تغییرهای سیاسی دائماً آن را تجدید می‌کنند). به این دلایل، فرضیه‌ی هاروی مهم است.

بحران مزمن؟

تقریباً چهل سال است که از مطالعه‌های اقتصادی نتیجه گرفته‌اند که از اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ کاهش عمده‌ای در نرخ کلی سود رخ داده است که نشانه‌ای قوی از بحرانی به‌نام فوق‌انباشت است.[۱۱] نرخ رشد تولید (تولید ناخالص داخلی جهانی) نیز در حدود سال ۱۹۷۳ به‌شدت کاهش یافت و هرگز به سطح قبلی خود بازنگشته است. تولید ناخالص داخلی جهانی، بر اساس تخمین‌های آنگس مادیسون، بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۳ با نرخ متوسط سالانه ۹/۴ درصد (۹/۲ درصد سرانه) و سپس بین سال‌های ۱۹۷۳ تا ۲۰۰۲ با متوسط ۲/۳ درصد (۴/۱ درصد سرانه) رشد کرده است.[۱۲] هم‌چنین در دوره‌ی پس از ۱۹۷۳، تعداد زیادی از سقوط‌های مالی چشمگیر مانند مکزیک، برزیل، آرژانتین، روسیه و شرق و جنوب شرقی آسیا رخ داده است. هاروی این‌ها را شواهدی از تداوم بحران مزمن تلقی می‌کند. اما به نظر من روایت او از این سال‌ها بیش از حد تصنعی است، به نحوی که همه چیز به خوبی با فرضیه‌ی بحران مزمن جفت و جور می‌شود که بنا به آن سرمایه به‌دنبال ترمیم‌های موقتی است. در واکاوی بحران‌ها (که قطعاً یکی از پرکاربردترین واژه‌ها در واژگان تحلیل‌گران سیاسی و اقتصادی است) تقریباً همیشه قضاوتی ظریف لازم است تا مشخص شود که آیا یک وضعیت خاص واقعاً بحران محسوب می‌شود یا خیر. در دنیای اجتماعی و فیزیکی، تعادل هرگز برای مدت طولانی پایدار نمی‌ماند. همه چیز تحت تأثیر نیروهای متناقض هم‌هنگام است. اقتصادها از برخی جهات مانند هواپیماها هستند: می‌توانید آن‌ها را همیشه در آستانه سقوط به زمین ببینید، مگر این‌که سوخت و نیروی لازم را دریافت کنند؛ یا می‌توانید آن‌ها را در حال پرواز عادی تصور کنید، چرا که نیروی بالابر با جاذبه در تعادل است.

برای بیش از سه دهه، تقریباً همه در جناح چپ با هاروی هم‌نظر بوده‌اند که سرمایه‌داری در حدود سال ۱۹۷۰ وارد بحرانی شده است که جزئیات آن تقریباً بی‌پایان مورد بحث قرار گرفته، اما درباره‌ی این که آیا سرمایه‌داری هرگز از این بحران خارج شده یا خیر، تقریباً هیچ بحثی وجود نداشته؛ در بسیاری از نوشته‌ها، به نظر می‌رسد فرضیه‌ای ناگفته وجود دارد که این بحران هنوز هم ادامه دارد. به موازات پرسش پاتنایک «چه بر سر امپریالیسم آمد؟»[۱۳] ما نیز باید بپرسیم «چه بر سر بحران آمد؟». هاروی پاسخ می‌دهد که بحران هنوز وجود دارد و تاریخ اقتصاد جهانی، و تا حدودی سیاست، در سه دهه‌ی گذشته شامل رشته‌ای پیوسته از «ترمیم‌های زمان‌مند ـ مکان‌مند» است که برای جذب مازاد سرمایه و جلوگیری از کاهش نرخ سود و رسیدن به رکود کامل طراحی شده است. اما بدون این‌که به ما گفته شود چه چیزی پایان بحران را مشخص می‌کند، ارزیابی این فرضیه دشوار است. مارکس، به هر حال، تأکید داشت که سرمایه‌داری نظامی است که همیشه روی لبه‌ی تیغ گام برمی‌دارد، اما تنها در برخی مواقع دچار بحران می‌شود. همان‌طور که او به وضوح گفت، به‌محض این که بازاری وجود داشته باشد، «بحران نیز هست»، به این معنا که بحران لزوماً وجود ندارد، اما همیشه به‌عنوان یک امکان در کمین است.

رویدادهای سی‌وپنج سال گذشته سرمایه‌داری جهانی ــ گشایش بازارها، جهانی‌سازی، نئولیبرالیسم، خصوصی‌سازی، گذار از کمونیسم و فعالیت دولتی و غیره ــ همگی می‌توانند اقداماتی برای جلوگیری از بروز بحران نهفته تلقی شوند. اما شاید همان حقیقت‌ها بتوانند شواهدی باشند که سرمایه‌داری، با غلبه بر یک بحران، وارد دوره‌ی جدیدی از انباشت موفقیت‌آمیز شده که ممکن است در آینده با نوع جدیدی از بحران روبه‌رو شود.

جدی‌ترین نشانه‌ی ضعف نظریه‌ی بحران مزمن هاروی اشاره‌ی مختصر او به رشد اقتصادی شاخص چین در بیست‌وپنج سال گذشته است. او همیشه چین را مکانی معرفی می‌کند که مازاد سرمایه می‌تواند در آن جذب شود و بنابراین بدترین پیامدهای بحران مزمن کمی بیش‌تر به تأخیر می‌افتد. به نظر من این تفسیر نادرستی است از آن‌چه در چین و بنابراین در جهان اتفاق می‌افتد. به جای آن که چین مکانی برای جذب مازاد سرمایه از جاهای دیگر باشد، این کشور یک قطب جدید و فوق‌العاده پویا برای انباشت سرمایه و توسعه‌ی اقتصادی است که تحت رهبری یک بورژوازی قوی، ثروت‌مند، پویا و خودآگاه قرار دارد؛ بورژوازی‌ای که به معنای موردنظر مارکس، به اندازه‌ی طبقه‌ی سرمایه‌دار بریتانیا یا آمریکا در زمان خود پیش‌رونده است. این امر ممکن است به این معنا باشد که بحران دهه‌ی ۱۹۷۰ به پایان رسیده و دوره‌ی جدیدی از گسترش سرمایه‌داری در راه است، اما این دوره در آسیا متمرکز خواهد بود، نه در اروپا یا آمریکا. اما در حالی که بحران دهه‌ی ۱۹۷۰ احتمالاً پایان یافته، مشکلات هژمونی آمریکا که از نزدیک با آن بحران پیوند داشت، به هیچ وجه پایان نیافته. در واقع، دلایل خوبی وجود دارد که گمان کنیم دوره‌ی جدید گسترش سرمایه‌داری متمرکز بر چین مشکلات هژمونی آمریکا را حادتر می‌کند.

قطعاً اعتقاد ندارم که این تفسیرِ جای‌گزین در مقایسه به دیدگاه هاروی جامع‌تر است. برای قضاوت درباره‌ی تفسیرهای جای‌گزین، آن‌ها باید براساس مقدار زیادی از مواد تجربی نظام‌مند ارزیابی شوند. در حالی که هاروی و وود هر دو مطالعه‌های تجربی را برای حمایت از تحلیل‌های خود نقل می‌کنند، خودشان در برابر امور تجربی به‌قدری محتاط هستند که تقریباً به یک فوبیا می‌ماند. بررسی دقیق‌تر واقعیت‌های عینی هم جنبه‌هایی از تحلیل آن‌ها را تأیید و هم تضعیف خواهد کرد، به‌ویژه ارزیابی‌هایشان از قدرت نسبی قدرت‌های بزرگ. به‌طور خاص، این بررسی قطعاً دیدگاه آن‌ها را نسبت به قدرت آمریکا، که به‌‌رغم ملاحظات‌شانْ از نظر من هم‌چنان در آن اغراق می‌شود، تعدیل خواهد کرد.

هژمونی عاریتی

هژمونی مداوم آمریکا عنصری مرکزی وود و هاروی در تعریف امپریالیسم جدید است. هر دوی آن‌ها این هژمونی را هم‌چون یک هژمونی به چالش‌گرفته و پرتناقض درک می‌کنند. اما مشخص ‌نکردن یا اهمیت کافی ندادن به این چالش‌ها و تناقض‌ها به دلیل بی‌اعتنایی‌شان به واکاوی تجربی نظام‌مند است. این مسئله بر ارزیابی‌شان از قدرت نسبی نظامی آمریکا، چالش‌های اقتصادی نسبی که چین و اروپا مطرح می‌کنند، و رشد سریع وابستگی آمریکا به رقبای بالقوه‌اش تأثیر می‌گذارد. هر دو به درستی اشاره می‌کنند که تلاش‌های آمریکا برای دفاع از هژمونی در خطرش، آن را به اقداماتی سوق می‌دهد که هم برای خود و هم برای کل جهان خطرناک است. در واقع، وضعیت فعلی آمریکا سرشار از تناقض است. آمریکا در حالی که از روش‌های سرسختانه علیه یک دشمن استفاده می‌کند، دشمنان جدیدی می‌سازد. آزادی‌های دموکراتیکی که ادعای حمایت از آن‌ها را دارد، نه‌تنها پیشرفت نمی‌کنند بلکه حتی در خود آن کشور نیز به خطر می‌افتند. و هزینه‌های اقتصادی امپریالیسم جدیدْ آمریکا را به سقوط در بدهی‌های بیش‌تری سوق می‌دهد و به این ترتیب، سلطه‌ای را که می‌کوشد به لحاظ سیاسی حفظ کند، از نظر اقتصادی به خطر می‌اندازد. به گفته‌ی وود، این پروژه متناقض است؛ و بنا به گفته هاروی، منطق‌های سرمایه‌دارانه و سرزمینی عمیقاً ناسازگارند.

همه این‌ها درست است، اما در این زمینه هم‌چنان این احساس باقی می‌ماند که آن‌ها آمریکا را بسیار قوی‌تر از واقعیتش نشان می‌دهند. اولاً، هر دو مولف در قدرت نظامی آمریکا اغراق می‌کنند. هاروی می‌گوید که «آمریکا» از لحاظ قدرت نظامی «هنوز کاملاً قدرت‌مند باقی مانده»[۱۴] و وود ادعا می‌کند که هزینه‌های نظامی آن کشورْ بیش از ۴۰ درصد هزینه‌های نظامی کل جهان است. این ارزیابی تا حدی به این بستگی دارد که چگونه آن را اندازه‌گیری می‌کنید. اگر از نرخ‌های ارز (روش متعارف، که اغلب از آن استفاده می‌شود و به دلایلی مورد علاقه چپ‌هاست) استفاده کنید، قطعاً به نظر می‌رسد این‌گونه باشد. اما اگر شاخص برابری قدرت خرید (PPP) [۱-۱۴] (روشی که سنجه‌ای واقع‌بینانه‌تر از هم‌ارزی مادی در اختیار می‌گذارد و اکنون با توجه به تحقیق‌های اقتصادی گسترده امکان‌پذیر است اما بیش‌تر چپ‌ها از آن چشم‌پوشی می‌کنند) را معیار مقایسه قرار دهیم، نتیجه متفاوت خواهد بود. بر اساس این روش اندازه‌گیری، آمریکا در ۲۰۰۲ کمی کم‌تر از یک‌سوم هزینه‌های کل جهان را خرج کرده بود، یا کمی بیش از دو برابر مبلغی که چین خرج می‌کند.[۱۵] البته این هنوز هم بسیار بیش‌تر از سهم آمریکا از تولید جهانی است (۲۱ درصد). اما در هر صورت، بخش بزرگی از هزینه‌های آمریکا صرف تجهیزات اتمی و فناوری‌های پیشرفته می‌شود که ممکن است بر توانایی آن در مقابله با چالش‌گران هژمونی‌اش تعیین‌کننده باشد، اما تأثیر چندانی بر توانایی‌اش در هدایت جنگ‌های واقعی ندارد. نیروهای مسلح آمریکا در هجده ماه اول اشغال عراق نتوانستند نظم و امنیت را برقرار کنند، خدمات عمومی را به سطح قبل از جنگ برسانند، یا تخریب مستمر تأسیسات نفتی را متوقف سازند.

استفاده از شاخص برابری قدرت خرید در ارزیابی به‌جای تخمین‌های مبتنی بر نرخ ارز تفاوت حتی بیش‌تری در درک قدرت نسبی اقتصادی کشورها ایجاد می‌کند. همه می‌دانند که آمریکا «بزرگ‌ترین اقتصاد جهان» است، به این معنی که بزرگ‌ترین محصول ملی را دارد. همه‌ی آمارها این را تأیید می‌کنند. اما نسبتاً چقدر بزرگ است؟ طبق مقایسه‌های مبتنی بر نرخ ارز، آمریکا تقریباً هشت برابر بزرگ‌تر از چین است که رتبه‌ی هفتم را دارد. طبق مقایسه‌های مبتنی بر برابری قدرت خرید، تنها ۷/۱ برابر بزرگ‌تر از چین است، که کشور شماره دو است. به علاوه، اگر نرخ‌های رشد بیست سال گذشته را پیش‌بینی کنید، به این نتیجه می‌رسید: در سال ۲۰۱۱ (فقط پنج سال دیگر [مقاله‌ي حاضر در ۲۰۰۶ نوشته شده- م]) تولید ناخالص داخلی چین هم از آمریکا و هم از اتحادیه اروپا پیشی خواهد گرفت. این سه کشور مجموعاً تولید مشابهی خواهند داشت، هرکدام حدود ۴ برابر بزرگ‌تر از ژاپن. با پیش‌بینی ده سال دیگر، تولید ناخالص داخلی چین تقریباً دو برابر آمریکا، کمی بیش از دو برابر اتحادیه اروپا و تقریباً ۷ برابر ژاپن خواهد بود. هم‌اکنون چین ۲۶ درصد فولاد جهان را تولید می‌کند (سهم اروپا زیر ۲۰ درصد و آمریکا زیر ۱۰ درصد است)، و پس از آمریکا بزرگ‌ترین واردکننده نفت است و به‌طور فزاینده‌ای بر بازارهای کالا تسلط دارد.

کشورهای هژمونیک پیشین در جهان کشورهایی بوده‌اند که بستانکار بوده‌اند. وضعیت بستانکاری‌شان به آن‌ها اهرمی می‌داد. حتی اگر مانند وود ادعا کنید که پیش از آمریکا واقعاً تنها یک هژمون سرمایه‌داری (یعنی بریتانیا) وجود داشت، این موضوع هنوز صادق است. هژمونی آمریکا پس از سال ۱۹۵۰ به‌شدت با وضعیت بستانکاری آن مرتبط بود. جهان به آن بدهکار بود، سود و خراج را در شکل‌های دیگر به آن می‌پرداخت. همه این‌ها زمانی به پایان رسید که هزینه‌های نظامی آمریکا تحت ریاست جمهوری ریگان به‌طور ناگهانی افزایش یافت تا اتحاد جماهیر شوروی را از گردونه‌ی رقابت خارج کند. آمریکا در ۱۹۸۴ به کشوری بدهکار تبدیل شد، وضعیتی که از آن زمان به‌طور فزاینده‌ای عمیق‌تر شده. بر اساس آخرین آمار (پایان ۲۰۰۳) بدهی‌های خالص بین‌المللی آمریکا به حدود ۳ تریلیون دلار (یا بیش از یک‌چهارم تولید سالانه آمریکا) نزدیک شده بود. این رقم هر ۴-۳ سال دو برابر می‌شود و اکنون هژمون فرسوده باید سالانه مبلغی معادل حدود ۱۰ درصد درآمد ملی خود را وام بگیرد. بخشی از این مبلغ قبلاً توسط سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی در آمریکا پوشش داده می‌شد، اما اکنون آمریکا در این زمینه نیز کسری دارد. استمرار هژمونی آن به این بدهی سریعاً رو به افزایش بستگی دارد. به عبارت دیگر، کشورهای دیگر به‌طور فزاینده‌ای مصرف و سرمایه‌گذاری آمریکا را تأمین مالی می‌کنند؛ آمریکا بیش‌تر از آن‌چه تولید می‌کند خرج می‌کند، در حالی که بقیه جهان در مجموع عکس آن را انجام می‌دهند. چه کسانی به آمریکا وام می‌دهند؟ عمدتاً اروپا، ژاپن، دیگر کشورهای شرق آسیا و به‌طور فزاینده‌ای چین. عوامل دیگر نیز در همین جهت اشاره دارند، همان‌طور که جووانی آریگی در مقاله‌ای مهم به نام «هژمونی در حال فروپاشی» ذکر می‌کند که اخیراً در نیو لفت ریویو منتشر شده است.[۱۶] اگرچه او قبول دارد که چین تنها چالش‌گر قابل قبول برای هژمونی آمریکا است، اما به نظر می‌رسد که هنوز به‌طور ضمنی ارزیابی‌های مرسوم درباره قدرت نظامی و اقتصادی چین را کم برآورد می‌کند.

آمریکا نه تنها از نظر مالی در حال کاهش دارایی‌های خود است، بلکه سیاست خارجی تهاجمی‌تر و یک‌جانبه‌گراتری که دولت بوش به‌ویژه از زمان حمله به مرکز تجارت جهانی دنبال کرده، به نظر می‌رسد همدلی گسترده نسبت به آمریکا را به عکس خود تبدیل کرده است. احساسات ضدآمریکایی به ندرت این‌قدر قوی بوده است. به‌گفته‌ی هاروی، هژمونی رضایت جای خود را به هژمونی زور داده است و در نتیجه، دوستان و همکاران از دست رفته‌اند. آریگی از عبارت «سلطه‌ی بدون هژمونی» برای توصیف این هم‌زیستی قدرت فیزیکی مداوم با نفوذ اخلاقی کاهش‌یافته استفاده می‌کند.

شاخص‌های دیگری نیز احتمال افول را در تأثیر فرهنگی ظاهراً شکست‌ناپذیر آمریکا نشان می‌دهند. شواهد فزاینده‌ای از کاهش یا از دست دادن برتری آمریکا در پژوهش‌های علمی، نشریات و حق ثبت اختراعات وجود دارد.[۱۷] و تدابیر امنیتی که پس از تخریب مرکز تجارت جهانی به اجرا درآمد، به‌شدت تعداد دانشجویان تحصیلات تکمیلی را که به دانشگاه‌های آمریکا پذیرفته می‌شوند، و نه فقط از کشورهای مشکوک، کاهش داده است. نمونه‌های دیگری نیز می‌توان اضافه کرد.

اگرچه آمریکا هم‌چنان قدرت نسبی عظیمی دارد، اما این قدرت به‌طور فزاینده‌ای قدرتی عاریتی است. وام‌دهندگان نمی‌خواهند تا ابد این هژمونی را تأمین مالی کنند. اگر امپریالیسم جدید همانا عصر هژمونی آمریکا باشد، ظهور «پساامپریالیسم جدید» ممکن است نزدیک‌تر از آن چیزی باشد که این دو کتاب نشان می‌دهند. هر دوی آن‌ها به برخی از این مسائل اشاره می‌کنند، اما به نظر من نه با تأکید کافی. در این زمینه، مقاله‌ی «هژمونی در حال فروپاشی» آریگی تحلیلی دقیق‌تر، قاطع‌تر و به‌روزتر از جنبه‌های خودتخریبی سیاست آمریکا در پاسخ به افول هژمونی‌اش ارائه می‌دهد.

هاروی و وود علیه هارت و نگری

نویسندگانی که هاروی بیش‌تر از همه از آن‌ها نقل کرده عبارتند از هانا آرنت، رزا لوکزامبورگ و جووانی آریگی؛ و آن‌هایی که وود بیش‌تر اشاره کرده، طیف وسیعی‌اند از تاریخ‌نگاران سرمایه‌داری و امپریالیسم و (به شکلی ضمنی‌تر) مارکس. از این‌رو، هر دوی آن‌ها تداوم بحث‌های قدیمی و جدید مارکسیستی‌اند. اما هر دو به طور ضمنی پاسخ‌های جدلی به کتاب امپراتوری هارت و نگری نیز می‌دهند.[۱۸] هاروی و وود هر دو تأکید می‌کنند که امپریالیسم سرمایه‌دارانه هم‌چنان یک واقعیت است و آمریکا هنوز قدرت غالب جهان است. به نظر هاروی امپریالیسم در سی سال گذشته بازتاب جست‌وجوی نومیدانه برای ارزش اضافی در بحران طولانی‌مدت فوق‌انباشت است، در حالی که وود تأکید می‌کند که با جهانی شدن بیش از پیش سرمایه‌داری، نقش دولت به عنوان حافظ و مدیر این نظام نه تنها کاهش نیافته بلکه افزایش یافته است. تمامی این‌ ایده‌ها را هارت و نگری به صراحت نفی کرده بودند؛ آن‌ها جهانی را تصور می‌کنند که در آن امپریالیسم پایان یافته، آمریکا تنها از مزایای نسبی برخوردار است و اقتصاد سرمایه‌داری رونق دارد (با وجود نقدهای خام آن‌ها بر مصرف‌گرایی نامکفی).

حتی تفسیرهای کاملاً متفاوتی نیز از نقاط توافق جزئی ارائه می‌شود. مثلاً وود نیز مانند هارت و نگری به مسئله‌ی کنترل مهاجرت اهمیت فراوانی می‌دهند. اما این موضوع از دو دیدگاه تقریباً متناقض تفسیر می‌شود. هارت و نگری آزادی حرکت («مسیرهای بی‌پایان») را به عنوان نخستین خواسته خود ذکر می‌کنند (دو خواسته‌ی دیگر آن‌ها دستمزد اجتماعی برای همگان و «حق بازتملک» است که کمی مبهم‌تر است)، اما هم‌چنین باور دارند که بخش بزرگی از آزادی حرکتی که آن‌ها به دنبال آن هستند، در واقع از طریق مهاجرت‌های اخیر میلیون‌ها نفر از سراسر جهان به آمریکا و اروپای غربی به دست آمده است؛ مهاجرت یکی از راه‌هایی است که از طریق آن مردم جهان از پیش شروع به شکل‌دهی جهان کرده‌اند. اما وود این مسئله را به شکلی تقریباً معکوس می‌بیند:

«یکی از مهم‌ترین کارکردهای دولت- ملت در فرآیند جهانی ‌شدن این است که اصل ملیت را اجرا کند؛ اصلی که مدیریت جابه‌جایی نیروی کار را از طریق کنترل‌های مرزی سخت‌گیرانه و سیاست‌های مهاجرتی محدودکننده در جهت منافع سرمایه ممکن می‌سازد.»[۱۹]

نمونه‌ی دیگری را در نظر بگیرید: جایی که هارت و نگری ادعا می‌کنند پیشرفت بزرگی در سال‌های اخیر در زمینه دستمزد اجتماعی به دست آمده و این را نیز نشانه‌ای از قدرت موجود مردم (به‌ویژه در آمریکا) می‌دانند، هاروی در مقابل فرسایش دستمزد اجتماعی (دولت رفاه و دیگر موارد) را به عنوان ویژگی شاخص امپریالیسم جدید می‌بیند که در تلاش است تا با افزایش ارزش اضافی، از جمله از طریق کاهش هزینه اجتماعی نیروی کار، بحران مزمن خود را حل کند تا فضایی برای کاهش مالیات ثروت‌مندان فراهم شود.

در این دو مثال، سبک اختلاف‌نظر یکسان است: چیزی را که هارت و نگری از یک سو و وود و/یا هاروی از سوی دیگر مطلوب می‌دانند، به عقیده اولی تا حدی محقق شده یا به عقیده دومی هنوز محقق نشده یا حتی پس گرفته شده است. باز هم، برای قضاوت در مورد این‌که کدام طرف درست می‌گوید، قطعاً باید به برخی شواهد تجربی ارجاع داده شود. من جرئت می‌کنم پیشنهاد کنم که این شواهد نشان خواهد داد که هیچ‌یک از طرفین کاملاً برحق یا ناحق نیستند. نه هاروی و نه وود هیچ‌گاه به اندازه هارت و نگری از شواهد تجربی هراسی ندارند، اما هر دو این کتاب‌های جدید، مانند بسیاری از نوشته‌های مارکسیستی، از نظر من می‌توانستند از برخورد جدی‌تر با شواهد تجربی موجود پیرامون بسیاری از مسائل بهره‌مند شوند.

پایان ناخوشایند؟

نه وود و نه هاروی به طور جدی در مورد چگونگی پایان یافتن داستانی که تعریف می‌کنند، بحث نمی‌کنند یا در پی ارائه برنامه‌ی سیاسی نیستند. امید اصلی وود، که بسیار مختصر بیان شده، این است که محدودیت‌هایی که بر دموکراسی در کشورهای مختلف تحت سلطه آمریکا تحمیل شده، به «مبارزات واقعاً دموکراتیک» منجر شود که «قطعاً فضای رو به گسترشی برای آن وجود دارد»،[۲۰] و انتخاب لولا را نشانه‌ای مثبت ذکر می‌کند. هاروی بیش‌تر به امکان تغییر در داخل آمریکا امیدوار است، با واکنش‌های فزاینده‌ای علیه روش‌های سرکوب‌گرانه که نتایج نامطلوب آن‌ها آشکار می‌شود. او علیه ضدآمریکاگرایی هشدار می‌دهد و از مخالفان امپریالیسم خارج از آمریکا می‌خواهد تا با کسانی که در داخل این کشور هستند، اتحاد برقرار کنند. هر دوی آن‌ها به طور مختصر به این موضوع می‌پردازند که آیا جای‌گزینی برای آمریکا به عنوان قدرت غالب می‌تواند وجود داشته باشد. وود از «رقبای آینده محتمل مانند چین یا روسیه» نام می‌برد، اما می‌گوید «اتحادیه اروپا… از نظر اقتصادی به طور بالقوه قدرت‌مندتر از آمریکا است.»[۲۱]

هاروی نیز به‌طور مختصر به چالش احتمالی اروپا یا ظهور شرق آسیا اشاره می‌کند. چین در بحث او به جز به عنوان مکانی مؤثر برای سرمایه‌گذاری مازاد سرمایه در حال حاضر جایی ندارد. امید او در سطح بین‌المللی این است که «بازگشتی به امپریالیسم نوع نیو دیل، ترجیحاً از طریق نوعی ائتلاف قدرت سرمایه‌داری که کائوتسکی مدت‌ها پیش تصور کرده بود» صورت گیرد (اگرچه او ذکر نمی‌کند که کائوتسکی استدلال کرده بود این اولتراامپریالیسم از امپریالیسم ۱۹۱۴ بدتر خواهد بود). هاروی ادامه می‌دهد:

«… برساخت یک ”نیو دیل“ جدید به رهبری آمریکا و اروپا، هم در سطح داخلی و هم بین‌المللی، در مواجهه با نیروهای طبقاتی و منافع خاصی که علیه آن‌ها قرار دارند، قطعاً امری است که باید در این مقطع برای آن جنگید.»[۲۲]

هاروی به نظر می‌رسد در این زمینه خوش‌بین‌تر است که آمریکا می‌تواند از محافظه‌کاری قهرآمیز فاصله بگیرد؛ وود خوش‌بین‌تر است که مبارزات مؤثر می‌تواند در جاهای دیگر شکل بگیرد. اما به طور کلی، نتایج سیاسی هر دوی آن‌ها به طرز ناامیدکننده‌ای تیره و تار است.

به جای خوش‌بینی جادویی هارت و نگری، ما با واقع‌گرایی بدبینانه وود و هاروی روبه‌رو هستیم. با این حال، یک ضدامپریالیسم واقع‌گرا قطعاً نیازمند تحلیلی عمیق‌تر از منابع مقاومت است که به نوبه خود نیازمند تحلیل دقیقی از ذینفعان و قربانیان جهانی ‌شدن است. نویسندگان بسیاری در چپ از هارت و نگری به دلیل ناتوانی در تعریف عامل انقلابی خود، «انبوهه»، به شدت انتقاد کرده‌‌اند. منتقدان آن‌ها تقریباً به طور الزام‌آور ایده انبوهه را به عنوان موجودی نامشخص رد می‌کنند. هر دوی این نویسندگان این انتقاد را مطرح می‌کنند. اما، با وجود تمام علاقه و بینش واقعی آن‌ها، هیچ‌یک از این کتاب‌ها تحلیل دقیقی از نیروهای طبقاتی که در جهان «سرمایه‌داری جهانی» وود یا «بحران مزمن» هاروی مقابل یک‌دیگر صف‌آرایی کرده‌اند، ارائه نمی‌دهند. بدون پاسخ به چنین سؤالات مهمی، ما واقعاً تصویری کامل از دو سلسله‌مراتب هم‌پوشاننده‌ی کشورها و طبقه‌ها، که نظریه‌ی مؤثری از امپریالیسم را تشکیل می‌دهند، نداریم.

آریگی به کمک می‌آید؟

احیای بحث امپریالیسم، که کتاب‌های هاروی و وود نیز بخشی از آن است، هم‌چنان در پاسخ فکورانه‌ی جووانی آریگی به هاروی در مقاله‌ای که پیش‌تر به آن اشاره شد، ادامه دارد. بخش نخست این مقاله بیش‌تر تقدیر از هاروی است تا نقد او، به‌ویژه درباره‌ی مفاهیمی هم‌چون «ترمیم مکان‌مند-زمان‌مند» و «انباشت به مدد سلب‌مالکیت». این موضوع منطقی است، زیرا بسیاری از اندیشه‌های هاروی به‌شدت تحت‌تأثیر نوشته‌های آریگی بوده است. آریگی این تقدیر[۲۳] را با نقل‌قول از نتیجه‌گیری پیش‌تر ذکرشده‌ی هاروی به پایان می‌رساند که آن‌چه «قطعاً ارزش مبارزه دارد» بازگشت به نوعی امپریالیسم نیودیل کم‌تر تهاجمی است، چیزی شبیه به اولتراامپریالیسمی که کائوتسکی تصور می‌کرد (اما، همان‌طور که تکرار می‌کنم، آن را توصیه نکرده بود).

این نقل قول در آن مقطع بدون هیچ نظری آورده می‌شود، بنابراین مشخص نیست که آیا آریگی نیز مانند من از این فراخوان ظاهری به ضد امپریالیست‌های امروزی برای بازگشت به چیزی که شبیه به امپریالیسم کلاسیک به‌عنوان بهترین گزینه است، شوکه شده بود یا خیر. اما بقیه‌ی مقاله‌ی آریگی تحلیلی از پیامدهای دراماتیک حمله به عراق است (که اندکی پس از نگارش کتاب‌های هاروی و وود رخ داد) و نتیجه‌ای را ارائه می‌دهد که آن را جای‌گزینی خوش‌بینانه‌تر نسبت به پیشنهاد تاریخی و واپس‌گرای هاروی می‌داند.

او به‌شکلی قانع‌کننده استدلال می‌کند که این حمله (که نقطه‌ی مرکزی پروژه‌ی نئومحافظه‌کارانه‌ی «سده‌ی نوین آمریکایی» بود) یک اشتباه بزرگ از سوی کسانی بود که در تلاش برای تقویت هژمونی آمریکا بودند. آمریکا به جای تلاش برای حفظ قدرت خود، این قدرت را به خطر انداخته و در این فرآیند، فرصتی عظیم برای چین فراهم کرده تا به‌عنوان یک چالش‌گر هژمونیک بالقوه سر برآورد. او پیش‌بینی می‌کند که آمریکا با مشکلات بیش‌تری روبه‌رو خواهد شد؛ بدهی‌های بیش‌تر، ارتشی بیش‌ازحد درگیر و دوستان و پیروانی کم‌تر. گذشت زمان (احتمالاً در مدت کوتاهی) نشان خواهد داد که آیا این ارزیابی بیش از حد یک‌جانبه است یا نه. رویدادها، دست‌کم تا همین اواخر، قطعاً برخی از این ارزیابی‌ها را تأیید کرده‌اند. در همین حال، چین آشکارا از مشکلات آمریکا به‌عنوان فرصتی برای گسترش نفوذ خود در بسیاری از کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین استفاده کرده است. شرکت‌های چینی در خرید شرکت‌های بیمار و گاه نمادین غربی (مانند کامپیوترهای آی‌بی‌ام، خودروهای روور و غیره) جسورتر شده‌اند. و پنتاگون نیز با افشاگری‌های جدید درباره‌ی هزینه‌های نظامی چین و هم‌چنین پیشنهاد اتحادیه اروپا برای پایان دادن به تحریم فروش تسلیحات به این کشور، به‌شدت نگران شده است.

آریگی نتیجه می‌گیرد که «چین برنده‌ی واقعی جنگ علیه تروریسم است»، صعود آن «یادآور صعود آمریکا در جریان جنگ‌های جهانی نیمه اول سده‌ی بیستم» است و شکست قابل‌پیش‌بینی پروژه‌ی «سده‌ی نوین آمریکایی» «احتمالاً پایان بی‌افتخار شصت سال تلاش آمریکا برای تبدیل شدن به مرکز سازمان‌دهی یک دولت جهانی» را نشان می‌دهد.[۲۴] این، مبنای تصحیح خوش‌بینانه‌ی او از نظر هاروی است:

«از بین رفتن افسانه‌ی ”ملت ضروری“ به این معنا نیست که آمریکا ممکن است در اقدامات تحریک‌آمیزی که می‌تواند منجر به درگیری با چین در مقیاس منطقه‌ای و شاید جهانی شود، مشارکت نکند، همان‌طور که در بدترین سناریوی هاروی تصور شده است. هم‌چنین به این معنا نیست که در مقطعی آمریکا و اروپا ممکن است نیروهای خود را در پروژه‌ای ”اولترا‌امپریالیستی“ از نوعی که هاروی آن را تنها جای‌گزین واقع‌گرایانه برای ”امپریالیسم نظامی خام“ نومحافظه‌کاران آمریکا می‌داند، ادغام نکنند. اما به این معناست که هر دو جای‌گزین امروز کم‌تر محتمل به نظر می‌رسند تا دو سال پیش. و به ذهن‌های خوش‌بینانه‌تر ممکن است نشان دهد که جای‌گزین‌های کم‌تر خشونت‌آمیز و خیرخواهانه‌تر از آن‌چه هاروی پیش‌بینی کرده بود، به‌عنوان امکانات واقعی تاریخی در حال ظهور هستند.»[۲۵]

همان‌قدر که با اظهارات آریگی درباره‌ی صعود چین موافقم، نمی‌فهمم چرا این موضوع مبنای خوش‌بینی است. آیا او منتظر نوعی ابر‌امپریالیسم است که چین نیز یکی از شرکت‌کنندگان اصلی آن باشد؟ اگر چنین است، شاید نیاز داریم بیش‌تر در مورد ماهیت کشوری که ممکن است هژمون یا هم‌هژمون آینده‌ی ما شود، بدانیم. و این ما را بار دیگر به پرسش درباره‌ی طبقه بازمی‌گرداند. یکی از جنبه‌های بسیار مثبت مقاله آریگی این است که او به‌وضوح قدرت مادی واقعی چین را در مقایسه با آمریکا و اروپا می‌پذیرد. اما تا زمانی که چین در ارتباط با منافع و کشمکش‌های طبقاتی که در آن وجود دارد تحلیل نشود، تنها نسخه‌ی قدرت‌مندتری از چین کتاب‌های هاروی یا وود باقی می‌ماند.

بله، چین در حال حاضر بسیار قدرت‌مندتر از آن چیزی است که به‌طور متعارف تصور می‌شد. اما ساختار طبقاتی و کشمکش‌های آن چگونه تعیین می‌کنند که این قدرت در سطح بین‌المللی به چه نحوی به کار گرفته شود؟ و موضع صدها میلیون کارگر چینی با پیشرفت صنعتی‌شدن چه خواهد بود؟ آیا آن‌ها مانند پیشینیان خود در اروپا و آمریکا به‌طور مستقل سازمان‌دهی خواهند شد؟ آیا آن‌ها به یک طبقه برای خود تبدیل خواهند شد؟ آیا ایده‌های سوسیالیستی در میان آن‌ها شکوفا خواهد شد؟ چه زمانی چین با بحران‌های ناشی از فوق‌انباشت خود مواجه خواهد شد؟ آیا حزب حاکم آن می‌تواند بدون چالش قدرت خود را حفظ کند؟ رهبران چین چه برنامه‌ای دارند وقتی که به رهبران جهان تبدیل شوند؟

راستش نمی‌دانم باید نسبت به افول شیطانی که می‌شناسم خوش‌بین یا بدبین باشم، بدون این‌که بیش‌تر بدانم که از شیطان جدید چه انتظاری باید داشته باشم. هم‌چنین نسبت به چشم‌انداز این‌که یک طبقه حاکم سرکوب‌گر قدرت را به‌دست گیرد یا آن را با طبقه‌ای دیگر تقسیم کند، چندان خوش‌بین نیستم.

البته نمی‌توانم شکایت کنم که چرا آریگی، هاروی یا وود به این پرسش‌ها پاسخ نمی‌دهند در حالی که خودم نمی‌دانم چگونه به آن‌ها پاسخ دهم، یا حتی کجا باید به‌دنبال پاسخ باشم. اما به نظر من، برای پیشرفت نظریه‌ی امپریالیسم در دوره‌ای از تغییرهای حاد و احتمالاً قریب‌الوقوع ساختار قدرت بین‌المللی، بیش از هر زمان دیگری به دیدگاهی دوگانه نیاز داریم که سلسله‌مراتب طبقاتی را بر سلسله‌مراتب کشورها بیفزاید. و به‌طور ضمنی، جست‌وجو در سایت فروشگاه کتاب ضد اتحادیه‌‌ای یادشده برای «طبقه‌ی کارگر چین» تنها ۱۹۸ نتیجه‌ی اندک به‌دست می‌دهد.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از Imperialism Old and New: A Comment on David Harvey’s The New Imperialism and Ellen Meiksins Wood’s Empire of Capital نوشته‌ی Bob Sutcliffe که در این لینک قابل‌دست‌رسی است.

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ از اندرو گلین و سام اشمن برای ابراز نظرات‌شان درباره‌ی پیش‌نویس این مقاله سپاس‌گزارم.

[2]. Patnaik 1990.

[3] Harvey 2003.

[4]. Wood 2003.

[5]. Harvey 2003, p. 182.

[6]. Wood 2003, p. 152.

[7]. Harvey 2003, p. 182.

[8]. Wood 2003, p. 154.

[9]. Wood 2003, p. 167.

[10]. Wood 2003, p. 117.

[11]. Armstrong, Glyn and Harrison 1991.

[12]. Maddison 2003.

[13]. Patnaik 1990.

[14]. Harvey 2003, p. 25.

[۱-۱۴].‌ برابری قدرت خرید یا PPP (Purchasing power parity) گونه‌ای شاخص اقتصادی است که به عنوان تکنیکی برای تعیین ارزش پول‌های مختلف به کار می‌رود. نوعی نرخ مبادله می‌باشد که برابر است با نسبت هزینه‌های دو سبد کالای یکسان در دو جامعه بر حسب ارزهای ملی- م.

[15]. SIPRI 2004.

[16]. Arrighi 2005a and 2005b.

[17]. Broad 2004.

[18]. Hardt and Negri 2000.

[19]. Wood 2003, p. 137.

[20]. Wood 2003, p. 168.

[21]. Wood 2003, p. 156.

[22]. Harvey 2003, p. 110.

[23]. Arrighi 2005a, p. 50.

[24]. Arrighi 2005b, p. 115.

[25]. Arrighi 2005b, pp. 115–16.

 

منابع:

Armstrong Philip, Andrew Glyn and John Harrison 1991, Capitalism Since World War II, Oxford: Blackwell.

Arrighi, Giovanni 2005a, ‘Hegemony Unravelling – 1’, New Left Review, II, 32: 23–80.

Arrighi, Giovanni 2005b, ‘Hegemony Unravelling – 2’, New Left Review, II, 33: 83–116.

Broad, William T. 2004, ‘U.S. Is Losing Its Dominance in the Sciences’, New York Times, 3 May.

Hardt, Michael and Antonio Negri 2000, Empire, Cambridge, MA.: Harvard University Press.

Harvey, David 2003, The New Imperialism, Oxford: Oxford University Press.

Maddison, Angus 2003, The World Economy: Historical Statistics, CDROM, Paris: OECD.

Patnaik, Prabhat 1990, ‘Whatever Happened to Imperialism?’, Monthly Review, 42: 1–6.

SIPRI 2004, SIPRI Yearbook, Tables, Stockholm: Stockholm International Peace Research Institute.

Wood, Ellen Meiksins 2003, Empire of Capital, London: Verso.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4jL

 

همچنین درباره‌ی#امپریالیسم:

پیش به سوی نظریه‌ی دولت امپراتوری سرمایه‌داری

امپریالیسم و اقتصاد سیاسی جهانی

بازنگری مارکسیسم و امپریالیسم برای سده‌ی بیست‌ویکم

نقدی بر نظریه‌ی امپراتوری آمریکای پانیچ و گیندین

بت‌واره‌پرستی امپراتوری

امپراتوری آمریکا یا امپراتوری سرمایه‌داری جهانی

جووانی آریگی: چرخه‌های سیستمی انباشت، گذارهای هژمونیک و برآمد چین

جووانی آریگی در پکن: بدیل سرمایه‌داری

کارل مارکس بین دو جهان

پکن بین اسمیت و مارکس

امپریالیسم «جدید»

انباشت سرمایه و نظام دولتی

بحث درباره‌ی امپریالیسم «جدید»

امپریالیسم چه هست و چه نیست؟

فراتر از نظریه‌ی امپریالیسم

سمپوزیوم درباره‌ی «امپراتوری سرمایه»

«امپریالیسم جدید» واقعاً از چه نظر جدید است؟

دام‌چاله‌های واکاوی رئالیستی سرمایه‌داری جهانی

شالوده‌‌های اقتصادی امپریالیسم معاصر

امپریالیسم ”جدید“؟

حقانیت تاریخی و کاستی‌های شیوه‌ی پژوهش ریکاردو کمال خسروی

ریکاردو، ارزش و زمان کار

حقانیت تاریخی و کاستی‌های شیوه‌ی پژوهش او

نظریه‌‌های ارزش اضافی ـ جلد دوم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

کارل مارکس

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

ریکاردو برای تعیین ارزش نسبیِ (یا ارزش قابل مبادله‌ی) کالا از «کمیت کار» عزیمت می‌کند. (ما در پایان می‌توانیم به بررسی معنای متفاوتی که ریک[اردو] مقوله‌ی ارزش را به‌کار می‌برد، بپردازیم. نقد بیلی ‹به ریکاردو› و هم‌هنگام کاستی دیدگاه ریکاردو بر همین معنا متکی است.) سرشت این «کار»، دقیق‌تر پژوهیده نمی‌شود. اگر دو کالا هم‌ارز باشند ــ یا در تناسب معینی هم‌ارز باشند، یا به‌عبارت دیگر، بسته به [XI-524] کمیت «کار»ی که در آن‌ها گنجیده است، مقادیر نابرابری باشند ــ با این‌حال هم‌چنین روشن است که آن‌ها مادام که ارزش‌های مبادله‌ای‌اند، به‌لحاظ جوهر هم‌سان‌اند. جوهر آن‌ها، کار است. از همین‌رو آن‌ها «ارزش»اند. مقادیر آن‌ها، بسته به این‌که دربردارنده‌ی ‹سهم› بیش‌تری از این جوهر باشند، متفاوت است. اینک، ریک[اردو] پیکره‌ی این کار ــ ‹همانا› تعّین ویژه‌ی کار، به‌مثابه‌ی کار آفریننده‌ی ارزش مبادله‌ای، یا کارِ بازنمایاننده‌ی خود در ارزش‌های مبادله‌ای ــ و سرشت این کار را نمی‌پژوهد. بنابراین او عطف و پیوستگی این کار را به پول، یا این نکته را که این کار باید در پول تبلور یابد، نمی‌فهمد. از همین‌رو او به هیچ‌روی پیوند بین تعّین ارزش مبادله‌ای کالا به‌میانجی زمان کار، و ضرورت پیش‌رویِ کالاها به‌سوی شکل‌یابیِ پول را درک نمی‌کند. نظریه‌ی غلطِ پول او، از همین‌روست. مسئله‌ی او پیشاپیش و از همان آغاز، فقط مقدار ارزش است. به‌عبارتی مسئله‌اش ‹فقط› نسبت مقادیر ارزش کالاها به یک‌دیگر است، همانند رابطه‌ی کمیت‌هایی از کار که برای تولید آن‌ها ضروری است. نقطه‌ی عزیمت ریک[اردو] این است. او آ. اسمیت را مؤکداً نقطه‌ی عزیمت خود می‌نامد.(فصل1، بخش1)

اینک، روش ریک[اردو] عزیمت از تعریف مقدار ارزش کالا به‌میانجی زمان کار، و پس از آن، پژوهش پیرامون این امر است که آیا بقیه‌ی روابط اقتصادی و مقوله‌ها با این تعریفِ ارزش متناقض‌اند یا نه، یا در چه دامنه یا مقیاسی آن‌را دگرگون می‌سازند. می‌توان در نخستین نگاه، هم حقانیت تاریخی این شیوه‌ی رویکرد و ضرورت علمی‌اش را در تاریخ اقتصاد و هم هم‌هنگام، نارسایی علمی‌اش را دید، نارسایی‌ای که خود را نه فقط در شیوه‌ی بازنمایی (به‌لحاظ صوری)، می‌نمایاند، بلکه به نتایجی ناراست و کژراه‌کننده راه می‌برد، زیرا از روی حلقه‌های واسطِ میانی می‌پَرَد و در صدد است به‌شیوه‌ای بی‌واسطه هم‌نهشتیِ [Kongruenz] مقوله‌های اقتصادی را با یک‌دیگر اثبات کند.

این شیوه‌ی پژوهشْ تاریخاً برحق و ضروری بود. اقتصاد سیاسی در ‹قامت› آ. اسمیتْ به نوعی جامعیت تحول یافت، همانا به قلمروی معین که آن‌را دربرمی‌گرفت و به نظامی با مرزهای معین بدل می‌کرد، چنان‌که کسی چون سِه [Say] توانست آن‌را در کتابی درسی به‌نحوی نظام‌وارانهْ سطحی جمع‌بندی کند. در فاصله‌ی بین اسمیت و ریکاردو فقط پژوهش‌هایی تفصیلی پیرامون کار مولد و کار نامولد، نظام پولی، نظریه‌ی جمعیت، مالکیت زمین و مالیات‌ها طرح می‌شوند. اسمیت خود با خام‌سری‌ای بزرگ، در فضای تناقضی مداوم در جولان است. او از یک‌سو پی‌گیر پیوستار درونی مقوله‌های اقتصادی، یا ساختمان نهفته و پنهان نظام اقتصادی بورژوایی است. از سوی دیگر، در کنار سویه‌ی نخستْ پیوستاری را قرار می‌دهد که گویا در پدیدارهای رقابت موجودند و به این ترتیب خود را هم‌چون ناظری علم‌گریز می‌نمایاند، دقیقاً مانند آن‌هایی که عملاً اسیر فرآیند تولید بورژوایی و در شُمار علاقه‌مندان و سودبران از آن‌اند. این دو شیوه‌ی دریافت و برداشت نزد اسمیت ــ که از میان آن‌ها، یکی به پیوستار درونی، همانا در فیزیولوژی نظام بورژوایی نفوذ می‌کند و دیگری فقط توصیف، مقوله‌بندی و روایت آن است و می‌کوشد آن‌چه را که در رویه‌ی بیرونیِ روند زندگی نمایان است، درست به‌همان‌گونه که جلوه می‌کند و پدیدار می‌شود، به‌قواره‌ی تعین‌های مقولیِ دستگاه‌مند درآورَد ــ نه فقط آزادانه در کنار یک‌دیگر هم‌زیستی دارند، بلکه دائماً در یک‌دیگر تداخلْ و یک‌دیگر را نقض می‌کنند. این وضع نزد او (به استثنای برخی پژوهش‌ها در جزئیات موضوع، [مثلاً] درباره‌ی پول) مشروعیت دارد، زیرا مشغله‌ی او در حقیقت مشغله‌ای مضاعف بود. از یک‌سو تلاش برای واکاوی و حفاری در فیزیولوژی درونی جامعه‌ی بورژوایی، اما از سوی دیگر، و بعضا،ً نخست تلاش برای توصیف شکل‌های زندگی این جامعه، چنان‌که از بیرون پدیدار می‌شوند، بازنمایی پیوستاری که از بیرون جلوه می‌کند و بعضاً تلاش برای یافتن نام‌نامه‌ای اصطلاح‌شناختی برای این پدیدارها و دستگاه مفهومیِ متناظر با آن، همانا نخست یافتن زبانی برای بازتولید بیان و فرآیند اندیشیدن به این پدیدارها. کار نخست به‌همان اندازه‌ی کار دوم مورد توجه و علاقه‌ی بسیار اوست و از آن‌جا که این دو مسیر مستقل از یک‌دیگر پیش می‌روند، شیوه‌ی تصور کاملاً متناقض او نمایان می‌شود: یکی کم یا بیش به‌درستیْ دال بر پیوستار درونی است و دیگری، با همان حقانیت و بدون کوچک‌ترین رابطه‌ای با پیوستار درونی ــ بدون همه‌ی پیوندها با شیوه‌ی نگرش نخست ــ ‹فقط› دال بر پیوستار ‹نمایان و› پدیدارشونده است. اینک، آن‌ها که در پی آ. اسمیت می‌آیند، مادام که مُعرف واکنش به شیوه‌های رویکردِ قدیمی و سپری‌شده علیه او نیستند، می‌توانند در پژوهش‌های تفصیلی و ملاحظات‌شان بدون دغدغه پیش روند و همواره آ. اسمیت را به‌مثابه‌ی مبنا و سرمشق خویش تلقی کنند، خواه در پیوند با بخش معماوار اثر او، خواه در ادامه‌ی بخش عوام‌پسندش، یا ــ چنان‌که همیشه‌وهرجا رخ داده ــ دو بخش را به‌هم بیامیزند و درهم‌وبرهم کنند. اما سرانجام ریکاردوست که پا در میان می‌گذارد و به علمْ فرمانِ ایست می‌دهد! شالوده، همانا نقطه‌ی عزیمت فیزیولوژی نظام بورژوایی ــ ادراک پیوستار درونیِ اندام‌وار و فرآیند زیست آن ــ عبارت است از تعیین و تعریف ارزش به میانجی زمان کار. ریکاردو از این نقطه عزیمت می‌کند و اینک علم را ناگزیر می‌سازد که ولنگاریِ تاکنونی‌اش را رها کند، در این‌باره حساب پس دهد که مقوله‌های طرح‌شده و بازنماییْ شده‌اش ــ همانا پیرامون مناسبات تولید و مراوده ــ تا کجا با شکل‌های این شالوده و این نقطه‌ی عزیمتْ خوانا و سازگارند و تا کجا ناقض آنند، تا کجا علمی که به‌طور اعم، صرفاً بازتاب‌دهنده و بازتولیدکننده‌ی شکل‌های پدیداریِ فرآیند (همانا بازتولیدکننده‌ی خودِ این فرآیند) است با شالوده‌ای خوانا و سازگار است که پیوستار درونی، همانا فیزیولوژی واقعی جامعه‌ی بورژوایی بر آن متکی است یا نقطه عزیمتش را می‌سازد و اساساً چگونه رفتار و هنجاری با تناقض بین جنبش واقعی و جنبش فرانمودانه‌ی [scheinbaren] نظام بورژوایی دارد. بنابراین، این است معنا و اهمیت تاریخی عظیمِ [XI-525] ریکاردو برای علم، و از این‌روست که ‹ژان باتیست› سِه‌ی ملال‌آور ــ که ریکاردو زمین را زیر پایش خالی کرده بود ــ خشمش را در این جمله فریاد می‌زند که: (علم) «را به بهانه‌ی گسترش و تکامل به وادی پوچی رمانده‌اند.»[1] ریکاردو، در رابطه‌ی تنگاتنگ با همین شایستگی و دستاورد علمی است که تضاد و تقابل اقتصادی طبقات را ــ چنان‌ که پیوستار درونی به او می‌نمایاند ــ کشف و به‌صراحت ابراز می‌کند و بنابراین ریشه‌های مبارزه و فرآیند تحول و تطور اجتماعی را در اقتصاد می‌بیند و کشف می‌کند. از همین‌روست که کَری (که پس از این به او می‌پردازیم) او را به‌عنوان پدر کمونیسم لعن و نفرین می‌کند.

«نظام ریکاردو، نظام نفاق و تفرقه است … چشم‌انداز آن، ایجاد ستیزه‌جویی بین طبقات و کشورهاست … نوشته‌اش درسنامه‌ی حقیقیِ عوام‌فریبانی است در تلاش برای دست‌یابی به‌قدرت از طریق دودستگی در کشور، جنگ و غارت.» (ص 74 و 75. اچ. [سی] کَری، «گذشته، حال و آینده»، فیلادلفیا 1848)

نتیجه: از یک‌سو حقانیت علمی و ارزش عظیم تاریخیِ شیوه‌ی پژوهش ریک[اردویی] بدیهی است؛ از سوی دیگر کاستی و نارسایی علمیِ رویکردش، که پس از این و در ادامه‌ی این جُستار در جزئیات به‌نمایش درخواهد آمد.

معماری خارق‌العاده عجیب و ضرورتاً وارونه‌ی اثر ریکاردو نیز از همین روست. کل اثر (در ویراست سوم) مرکب است از 32 فصل. از این میان 14 فصل درباره‌ی مالیات، یعنی فقط دربردارنده‌ی کاربست اصول نظری.[2] فصل بیستم زیر عنوان «ارزش و ثروت و متعلقه‌های متمایز آن‌ها»، چیزی نیست جز پژوهش پیرامون ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ای، یعنی متممی برای فصل نخست زیر عنوان «پیرامون ارزش». فصل 24، «آموزه‌ی آ. اسمیت درباره‌ی رانت زمین» و نیز فصل 28 «درباره‌ی ارزش مقایسه‌ای طلا، غله، کار و غیره»، و فصل 32 «عقیده‌ی آقای مالتوس درباره‌ی رانت»، متمم‌هایی هستند بعضاً برای دفاع از نظریه‌ی رانت ریکاردو، یعنی فقط ضمائمی برای فصل دو و سه که موضوع‌شان رانت است. فصل 30، «درباره‌ی تأثیر تقاضا و عرضه بر قیمت‌ها» صرفاً ضمیمه‌ای است برای فصل چهارم زیر عنوان «درباره‌ی قیمت طبیعی و قیمت بازار». ضمیمه‌ی دیگری برای این فصل را فصل 19 زیر عنوان «درباره‌ی تغییرات ناگهانی کانال‌های تجارت» تشکیل می‌دهد. فصل 31 «درباره‌ی ماشینیسم» صرفاً ضمیمه‌ای برای فصل 5 و 6، «درباره‌ی مزدها» و «درباره‌ی سودها»ست. فصل هفتم، «درباره‌ی تجارت خارجی»، و فصل 25، «درباره‌ی تجارت مستعمرات» ــ مانند فصل مربوط به مالیات ــ صرفاً کاربست اصول طرح‌شده‌ی قبل هستند. فصل 21، «تأثیر انباشت بر سود و بهره» ضمیمه‌ای برای فصل‌هایی پیرامون رانت زمین، سود و دستمزد است. فصل 26، «درباره‌ی درآمد ناخالص و خالص» ضمیمه‌ی فصل‌هایی درباره‌ی مزد، سود و رانت است. سرانجام فصل 27، «درباره‌ی ارزش و بانک‌ها»، فصلی کاملاً منفک از کل اثر است و صرفاً توضیحاتی، بعضاً شامل تغییراتی در آثار قبلی او و پیرامون نگرش‌هایی که آن‌جا درباره‌ی پول طرح شده‌اند.

بنابراین نظریه‌ی ریکاردو منحصراً در شش فصل نخستینِ اثر او گنجیده است. اگر من درباره‌ی معماری پرکم‌وکاست اثر او صحبت می‌کنم، منظورم همین بخش است. بخش دیگر مرکب است از کاربست‌ها، توضیحات و اضافات (به استثنای بخش مربوط به پول) که بنا بر ماهیت موضوعْ آشفته و درهم ریخته‌اند و نمی‌توانند مدعی برخورداری از معماری معینی باشند. اما معماری پرکم‌وکاستِ بخش نظری (یعنی 6 فصل نخست) تصادفی نیست، بلکه به‌واسطه‌ی شیوه‌ی پژوهشِ خودِ ریکاردو و این وظیفه‌ی معین که او برای پژوهش خود تعیین کرده، ایجاد شده است. معماری مذکور عدم کفایت علمی خودِ این شیوه‌ی پژوهش را بیان می‌کند.

موضوع فصل اول، «درباره‌ی ارزش» است. این فصل به‌نوبه‌ی خود دوباره به 7 جزء تقسیم می‌شود. در جزء نخست، موضوع پژوهش درواقع این است: آیا مزد، تعیین ارزش کالا را به‌میانجی زمان کاری‌که در آن گنجیده است، نقض می‌کند؟ در جزء سوم اثبات می‌شود که ورود آن‌چه من سرمایه‌ی ثابت می‌نامم به ارزش کالا، تناقضی با تعریف و تعیین ارزش ندارد. و صعود و سقوط مزد بر ارزش کالاها اثر نمی‌گذارد. در جزء چهارم، موضوع پژوهش این است که کاربست ماشین‌آلات و دیگر سرمایه‌های استوار و پایدار، مادام که در سپهرهای گوناگونِ تولید به نسبت‌های متفاوت وارد کل سرمایه می‌شود، در چه دامنه و مقیاسی موجب تغییر در تعیین ارزش مبادله‌ای به‌واسطه‌ی زمان کار می‌گردد. در جزء پنجم پژوهش می‌شود که صعود و سقوط مزدها در چه دامنه و مقیاسیْ تعیین ارزش به‌میانجی زمان کار را دگرگون می‌کنند، آن‌گاه که در سپهرهای گوناگون تولید سرمایه‌هایی با دوام و پایداری متفاوت و زمان‌های واگرد مختلف به‌کار برده شوند. به این ترتیب می‌توان دید که در این نخستین فصل نه فقط کالاها مفروض گرفته شده‌اند ــ و آن‌گاه که ارزشْ فی‌نفسه مورد نظر است، به فرض‌گرفتن چیز دیگری نیاز نیست ــ بلکه خودِ مزد، سرمایه، سود و نرخ عمومی سود ــ چنان‌که خواهیم دید ــ و شکل‌های گوناگون سرمایه، چنان‌که از فرآیند گردش منتج می‌شوند، و نیز تفاوت بین «قیمت طبیعی و قیمت بازار» ــ که حتی در فصل‌های بعدیِ دوم و سوم زیر عناوین «درباره‌ی رانت» و «درباره‌ی رانت معادن» نقشی تعیین‌کننده ایفا می‌کنند ــ مفروض گرفته شده‌اند. این فصل دوم زیر عنوان «درباره‌ی رانت» [XI-526] ــ و فصل سوم با عنوان «درباره‌ی رانت معادن»، فقط متممی برای فصل دوم است ــ در تطابق با سیر شیوه‌ی پژوهش او، به‌درستی دوباره با این پرسش گشوده می‌شود: آیا مالکیت زمین و رانت زمین، تعیین ارزش به‌میانجی زمان کار را نقض می‌کند؟

فصل دوم زیر عنوان «درباره‌ی رانت» چنین آغاز می‌شود: «با این‌حال جای تأمل است که آیا تصرف زمین و پیدایش رانت در پی و به‌سبب این تصرف، موجب تغییری در ارزش نسبی کالاها می‌شود، مستقل از کمیت کاری‌که برای تولیدشان ضروری است.» (ص 53، «اصول اقتصاد سیاسی»، چاپ ویراسته‌ی سوم، لندن 1821).

او اینک برای پیش‌برد پژوهش مذکور، نه فقط به‌گونه‌ای گذرا به رابطه‌ی «قیمت بازار» و «قیمت واقعی» (بیان پولیِ ارزش) می‌پردازد، بلکه کل تولید سرمایه‌دارانه و نیز کل دریافتش از رابطه‌ی بین مزد و سود را مفروض می‌گیرد. بنابراین فصل چهارم «درباره‌ی قیمت طبیعی و قیمت بازار»، فصل پنجم زیر عنوان «درباره‌ی مزدها» و فصل ششم «درباره‌ی سودها»، آن‌چه را پیش‌فرض می‌گیرند که در دو فصل نخستین «درباره‌ی ارزش» و «درباره‌ی رانت» و فصل سوم به‌عنوان متممِ فصل دوم نه فقط طرح شده، بلکه به تفصیل مستدل شده است. سه فصل بعد فقط این‌جا و آن‌جا ــ و مادام که به‌لحاظ نظری حرف تازه‌ای برای گفتن دارند ــ حفره‌های برجایْ مانده را پُر می‌کنند و استدلال دقیق‌تر و تفصیلی آن‌ها بعداً طرح می‌شود، نکاتی‌که به‌لحاظ حقوقی می‌بایست پیشاپیش جایگاهی در ‹فصل‌های› اول و دوم می‌داشتند.

بنابراین کل ‹ساختمان نظری› اثر ریکاردو در دو فصل نخستینِ آن گنجیده است. در این دو فصل، مناسبات تولید بورژوایی توسعه‌یافته، و بنابراین مقولات توسعه‌یافته‌ی اقتصاد سیاسی، با اصل بنیادین خویش، همانا تعیین و تعّین ارزش، روبرو می‌شوند و موظفند در این‌باره پاسخ‌گو باشند که در چه دامنه و مقیاسی مستقیماً با این اصل خوانا و هم‌سازند، یا چه هنجاری با انحرافات فرانمودانه‌ای دارند که در نسبت ارزشیِ کالاها مداخله می‌کنند. این دو فصل دربردارنده‌ی نقد کامل اقتصاد سیاسیِ تاکنونی و گسست قطعی با تناقضِ همه‌جا حاضرِ اسمیت بین شیوه‌های رویکرد معماوار و عوام‌پسندند و به‌میانجی این نقد، هم‌هنگام برخی نتایج کاملاً نوین و دور از انتظاری عرضه می‌کنند. از همین‌روست لذت نظری رفیعی که این دو فصل فراهم می‌آورند، زیرا آن‌ها در ملخصی بسیار فشرده نقدی از نظام اقتصادی کهنه به‌دست می‌دهند که گستره‌ای بی‌رویه و کژراه‌شده یافته است و کل نظام بورژوایی اقتصاد را مغلوب و سرنهاده بر قانون بنیادینی بازمی‌نمایانند که کانون و محور تمرکزش را پراکندگی و چندگونگیِ پدیدارشده‌ها می‌سازد. اما این تمتع نظری که از بداعت و اصالت آن‌ها منتج می‌شود و از وحدت و یک‌پارچگی، سادگی و روانی، تمرکز، ژرفا، تازگی و جامعیتِ این دو فصل حاصل می‌شود، ضرورتاً در ادامه‌ی اثر از دست می‌رود. این‌جا نیز گه‌گاه اصالت و بداعت استدلال‌هاْ جذاب و نفس‌گیر است. اما کل اثر برانگیزاننده‌ی خستگی و ملال است. ادامه‌ی مطلب دیگر پیش‌برد آن نیست. آن‌جا که متنْ ملال‌آور نیست و صرفاً کاری جز کاربست صوری همان اصول برای مواردی گوناگون یا بی‌ربط با موضوع نمی‌کند یا عبارت از به کرسی نشاندن جدلی این اصول است، یا فقط تکرار و جبران مافات است، یا دست بالا، در آخرین بخش‌ها، این‌جا و آن‌جا حاکی از برخی برهان‌های شگفت‌آور.

اینک، در نقد ریکاردو باید بین چیزهایی تمایز قائل شویم که او خود بین آن‌ها تمایزی قائل نشده است. [نخست] نظریه‌ی ارزش اضافی که طبعاً نزد او موجود است، هرچند تمایز در ارزش اضافی را با شکل‌های ویژه‌ی آن، همانا سود، رانت و بهره تشخیص نمی‌دهد و تثبیت نمی‌کند. دوم، نظریه‌ی سود او. ما با این نظریه‌ی اخیر آغاز می‌کنیم، هرچند این نظریه نه به این بخش، بلکه به ضمیمه‌ی تاریخی بخش سوم تعلق دارد.[3]

[3 ـ آشفته‌گویی ریکاردو در عطف به پرسش ارزش «مطلق» و «نسبی».

کژفهمی‌اش از شکل‌های ارزش]

پیشاپیش، برخی اشاره‌ها در این‌باره که چگونه ریک[اردو] تعّین‌های «ارزش» را درهم‌وبرهم می‌کند. جدل بیلی علیه او، بر همین بهم‌ریختگی متکی است. اما این نکته برای ما نیز اهمیت دارد.

ریکاردو نخست ارزش را «ارزش در مبادله» می‌نامد و آن‌را هم‌آوا با آ. اسمیت، «قدرت خرید اجناس دیگر» تعریف می‌کند. (ص 1، «اصول») این همان ارزش مبادله‌ای است که در وهله‌ی نخست پدیدار می‌شود. اما او سپس به تعیّن واقعی ارزش می‌پردازد:

«این توده‌ی نسبی کالاهای ایجادشده به‌میانجی کار، ارزش نسبی کنونی یا پیشین آن‌ها را تعیین می‌‌کند.» (همان‌جا، ص9)

«ارزش نسبی» در این‌جا هیچ معنای دیگری جز ارزش مبادله‌ایِ تعین‌یافته به‌میانجی زمان کار ندارد. اما ارزش نسبی می‌تواند معنای دیگری نیز داشته باشد، مادام که من ارزش مبادله‌ای کالایی را در ارزش مصرفی کالایی دیگر بیان کنم، مثلاً ارزش مبادله‌ای شکر را در ارزش مصرفی قهوه.

«دو کالا ارزش نسبی‌شان را تغییر می‌دهند و ما می‌خواهیم بدانیم این تغییر در کدام‌یک از آن‌ها به‌طور واقعی صورت گرفته است.» (ص 9)

کدام تغییر؟ ریکاردو این «ارزش نسبی» را بعداً «ارزش مقایسه‌ای» می‌نامد.(ص 448) ما می‌خواهیم بدانیم «این تغییر» در چه کالایی صورت گرفته است؟ همان تغییری در «ارزش» که فوقاً ارزش نسبی نامیده شده بود. مثلاً 1 فوند شکر = 2 فوند قهوه. زمانی بعد، 1 فوند شکر = 4 فوند قهوه. «تغییری» که ما می‌خواهیم بدانیم عبارت است از این‌که آیا «زمان کار ضروری» ‹برای تولید› شکر یا قهوه تغییر کرده است، آیا شکر در مقایسه با گذشته دو برابر بیش‌تر زمان کار هزینه برمی‌دارد یا قهوه چهار برابر کم‌تر از گذشته به زمان کار نیاز دارد و کدام‌یک از این «تغییرات» در زمان کاری‌که برای تولیدشان لازم است این تغییر در نسبت مبادله‌شان را موجب شده است. این «ارزش نسبی یا مقایسه‌ایِ» شکر و قهوه ــ یعنی نسبتی که بنا بر آن با یک‌دیگر مبادله می‌شوند ــ چیزی متفاوت با ارزش نسبی در معنای نخست آن است. در معنای نخست، ارزش نسبی شکر به‌واسطه‌ی حجمی از شکر که می‌تواند در زمان کار معینی [XI-527] تولید شود، معین می‌شود. در معنای دوم، ارزش نسبی شکر [و قهوه] بیان‌کننده‌ی نسبتی است که آن‌ها بنا بر آن در اِزای یک‌دیگر مبادله می‌شوند و تغییرات در این نسبت ‹مبادله› می‌توانند ناشی از تغییر در «ارزش نسبیِ» قهوه و شکر در معنای نخست ‹ارزش نسبی› باشند. نسبتی که این‌ها بنا بر آن با یک‌دیگر مبادله می‌شوند می‌تواند بدون تغییر باقی بماند، هرچند «ارزش نسبی»شان در معنای نخست تغییر کرده باشد. مثلاً 1 فوند شکر می‌تواند کماکان = 2 فوند قهوه باشد، هرچند زمان کار برای تولید شکر و قهوه دو برابر افزایش یافته یا به نصف کاهش یافته است. تغییرات در ارزش مقایسه‌ای‌شان، یعنی زمانی‌که ارزش مبادله‌ای شکر در قهوه یا قهوه در شکر بیان شود، فقط زمانی خود را نشان می‌دهند که تغییرات در ارزش نسبی‌شان در معنای نخست، یعنی ارزش‌هایی که به‌میانجی کمیت کار معین شده‌اند، به‌نحوی نابرابر تغییر کرده باشند، همانا تغییراتی مقایسه‌ای روی داده باشد. زمانی‌که آن‌ها نسبت اولیه را تغییر نمی‌دهند، همانا برابرند و در راستایی هم‌سان پیش می‌روند، آن‌گاه موجب هیچ تغییری در ارزش مقایسه‌ای نمی‌شوند. تغییراتی مطلق در قیمت‌های پولیِ این کالاها صورت نمی‌گیرد، زیرا ارزش پول ــ مادام که تغییری کرده باشد ــ برای هردو کالا به‌نحوی هم‌سان و یک‌نواخت تغییر می‌کند. بنابراین، این‌که من ارزش دو کالا را به‌طور متقابل در ارزش‌های مصرفی آن‌ها یا قیمت‌های پولی‌شان بیان کنم، یا ارزش‌های هردوی آن‌ها را در ارزش مصرفی کالای سومی بازنمایی کنم، در هرحال این ارزش‌های نسبی یا مقایسه‌ای یا قیمت‌ها، همانی که هستند باقی می‌مانند و تغییرات در آن‌ها را باید از ارزش نسبی‌شان ــ ارزش نسبی در معنای نخست ــ متمایز دانست؛ به‌عبارت دیگر، مادام که آن‌ها بیان‌کننده‌ی چیزی جز تغییر در زمان کاری‌که برای تولیدشان ضروری است، یعنی زمان کار تحقق‌یافته در خودِ آن‌ها، نیستند. به این ترتیب، این ارزش نسبیِ اخیر در قیاس با ارزش نسبی در معنای دومش، یعنی در معنای بازنمایی واقعی ارزش مبادله‌ای یک کالا در ارزش مصرفی کالای دیگر یا در پول، هم‌چون «ارزش مطلق» جلوه می‌کند. از همین‌رو نیز، نزد ریکاردو با اصطلاح «ارزش مطلق» روبرو می‌شویم که او برای «ارزش نسبی» در معنای نخست آن به‌کار برده است.

اگر در مثال فوق یک فوند شکر کماکان همان اندازه زمان کار هزینه بردارد که پیش‌تر هزینه داشت، «ارزش نسبی»اش، در معنای نخست، تغییری نکرده است. اما اگر قهوه به‌میزان دو برابر کم‌تر هزینه بردارد، آن‌گاه ارزش شکری که در قهوه بیان می‌شود، تغییر کرده است، زیرا «ارزش نسبی» قهوه، در معنای نخست آن، تغییر کرده است. به این ترتیب ارزش‌های نسبی شکر و قهوه، در ‹مقادیری› متفاوت با «ارزش‌های مطلق‌شان» پدیدار می‌شوند و این تمایز از آن‌رو نمایان می‌شود، چراکه ارزش مقایسه‌ایِ مثلاً شکر، در قیاس با کالاهایی که ارزش مطلق‌شان تغییر نکرده و ثابت مانده، تغییر نکرده است.

«پژوهشی که مایلم توجه خوانندگان را به آن جلب کنم مربوط است به تأثیر تغییرات در ارزش نسبی کالاها  و نه در ارزش مطلق‌شان.» (ص 15)

ریکاردو این ارزش «مطلق» را معمولاً «ارزش واقعی» یا ارزش به‌طور اعم، می‌نامد. (مثلاً در ص 16)

نگاه کنید به کل مناقشه‌ی جدلی بیلی علیه ریکاردو در:

«رساله‌ای انتقادی پیرامون سرشت، معیارها و علل ارزش؛ عمدتاً در عطف به آثار آقای ریکاردو و پیروانش. اثری از نویسنده‌ی جُستارهایی پیرامون شکل‌گیری افکار عمومی»، لندن 1825. (هم‌چنین نگاه کنید به اثر دیگری از همان نویسند: «نامه‌ای به اقتصاددانان سیاسی؛ به مناسبت مقاله‌ای در وِست‌مینستر ریویو»، لندن 1826) که موضوع آن بعضاً وجوه‌وجودی گوناگون تعریف ارزش است که نزد ریکاردو مستدل نشده‌اند، بلکه فقط عملاً طرح شده و درهم‌وبرهم‌اند و بیلی در آن‌جا فقط درصدد یافتن «تناقض‌ها»ست. هم‌چنین، [بیلی] مخالف «ارزش مطلق» یا «ارزش واقعی» در تمایز با ارزش مقایسه‌ای (یا ارزش نسبی در معنای دوم آن) است.

بیلی در نوشته‌ی نخستِ فوق‌الذکر می‌گوید: «بجای آن‌که ارزش را نسبتی بین دو چیز ببینند، آن‌ها» (ریکاردو و پیروانش) «آن‌را ماحصل مثبتی می‌دانند که به‌میانجی حجم معینی از کار تولید می‌شود.» (همان‌جا، ص 30)

آن‌ها «ارزش را در مقام چیزی درون‌ماندگار ‹یا ذاتی› و مطلق» تلقی می‌کنند. (همان‌جا، ص 8)

آخرین اتهامْ برخاسته از بازنمایی پرکم‌وکاستِ ریکاردوست، زیرا او ارزش را از لحاظ شکلْ به‌هیچ‌روی مورد پژوهش قرار نمی‌دهد ــ یعنی شکل متعّینی را که کار در مقام جوهر ارزش به‌خود می‌گیرد ــ بلکه فقط مقادیر ارزش یا کمیت‌هایی از این کار مجرد‌/عام را در نظر می‌گیرد که در این شکلْ کاری است اجتماعی و پدیدآورنده‌ی تفاوت در مقادیر ارزشِ کالاها. اگر جز این می‌بود، بیلی می‌دید که نسبیت مقوله‌ی ارزش به‌هیچ‌روی از این‌طریق مرتفع نمی‌شود که همه‌ی کالاها، مادام که ارزش مبادله‌ای‌اند، فقط بیان نسبیِ زمان کار اجتماعی هستند و نسبیت‌شان به‌هیچ‌روی فقط عبارت از نسبتی نیست که بر اساس آن با یک‌دیگر مبادله می‌شوند، بلکه عبارت است از نسبت همگی آن‌ها به کار اجتماعی در مقام جوهر آن‌ها.

همان‌گونه که پس از این خواهیم دید، برعکس باید ریکاردو را به وارونه متهم کرد که او این «ارزش مطلق» یا «واقعی» را مکرراً فراموش می‌کند و فقط به «ارزش مقایسه‌ای» یا «نسبی» پای‌بند می‌ماند.

توضیح مترجم: از ترجمه‌ی کتاب نخست «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» پیشاپیش بخش‌هایی در «نقد» انتشار یافت. با آغاز ترجمه‌ی کتاب دوم، از این پس و در جریان پیشرفت کار، به‌طور پراکنده و گاه‌به‌گاه، دست‌چینی از برخی فصل‌ها یا بندهای کتاب که جذابیت و اهمیت استدلال‌های نظری آن‌ها به‌ویژه چشم‌گیر است، در «نقد» منتشر خواهد شد. نمونه‌‌ی نخست بحثی پیرامون «پیش‌شرط‌های خطای رُدبرتوس در نظریه‌ی رانت» بود. متن فوق، نمونه‌ی دوم است.

 

منبع: متن فوق ترجمه‌ی بخشی از مجلد دوم «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» درباره‌ی «تعیین ارزش از سوی ریکاردو بر اساس زمان کار: حقانیت تاریخی و کاستی‌های شیوه‌ی پژوهش او» است. به نقل از: مجموعه آثار آلمانی مارکس و انگلس، در سری MEW، مجلد 26.2، صفحات 161 تا 169 و در سری MEGA، مجلد 3، دست‌نوشته‌های 1863-1861، صفحات 815 تا 825.

 

یادداشت‌ها:

[1].‌ سِه؛ «جُستار اقتصاد سیاسی …»، چاپ پنجم، پاریس 1826، صفحات LXXXIII و LXXXIV. (یا هم‌چنین در: چاپ ششم، پاریس 1841، ص 41). (ویراست MEW، [41])

[2].‌ مارکس علاوه بر 12 فصل در کتاب ریکاردو (VIII-XVIII و XXIX) که در معنای دقیق کلمه به موضوع مالیات می‌پردازند، فصل‌های XXII و XXIII (جوایز صادرات و ممنوعیت‌های واردات») را نیز به‌شُمار می‌آورد. (ویراست MEW، [42])

[3].‌ منظور مارکس از «فصل سوم» یا «بخش سوم»، قسمت سوم پژوهشش پیرامون «سرمایه به‌طور عام» است. این بخش سپس گسترش یافت و به مجلد سوم کتاب کاپیتال بدل شد. (ویراست MEW، [13])

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4ja

 

هم‌چنین # جلد دوم نظریه‌های ارزش اضافی:

رُدبرتوس و نظریه‌ی رانت

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

«مارکسیسم در مقابل اخلاق‌گرایی»

تحلیلی مارکسیستی از روسپی‌گری

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

 

نوشته‌ی: هلن وارد

ترجمه‌ی: فرزانه راجی

 

 

چکیده: قتل اخیر پنج زن در سافک، آسیب‌پذیری کارگران جنسی را برجسته کرده است. هلن وارد استدلال می‌کند که کسانی که آن را صرفاً به عنوان خشونت علیه زنان می‌بینند، ویژگی‌های اساسی ستم بر زنان در نظام سرمایه‌داری را درک نمی‌کنند.

***

«روسپی‌گری فقط بیان خاصی از روسپی‌گری جهانیِ کارگر است.»[1] این نقل‌قول از مارکس ممکن است این تصور را پدید آورد که روسپی‌گری موضوعی نسبتاً سرراست و روشنی برای سوسیالیست‌ها است. اما برعکس نشان‌گر چالشی واقعی برای مواضع چپ است: از حمایت از سرکوب و الغای روسپی‌گری از سویی تا جرم‌زدایی و سازمان‌دهی اتحادیه از سوی دیگر.[2] بخش زیادی از بحث‌های کنونی حول این موضوع می‌چرخد که آیا واقعاً می‌توان روسپی‌گری را کار دانست یا بهتر است آن را شکلی از خشونت علیه زنان تلقی کرد.

این دو موضع به استراتژی‌های کاملاً متضادی منجر می‌شوند. اگر روسپی‌گری کار است، پس مبارزه برای خودسازمان‌دهی و حقوق بخش مهمی از پاسخ سوسیالیستی است. از سوی دیگر، اگر روسپی‌گری خشونت و بردگی است، شرکت‌کنندگان قربانیانی هستند که نیاز به نجات دارند. کاتلین بری، سازمان‌دهنده‌ی کنفرانس بین‌المللی فمینیستی پیرامون قاچاق در 1983، هنگامی که از بحث ‌و‌ گفت‌وگو با فعالِ کارگرِ جنسی مارگو سنت جیمز خودداری کرد، با این استدلال که «کنفرانس فمینیستی است و از نهاد روسپی‌گری حمایت نمی‌کند»، دیدگاه دوم را بیان کرد. … «بحث درباره‌ی برده‌داری جنسی با زنان روسپی مناسب نیست.»[3]

اخیراً، جولی بیندل، نویسنده، نیز این دیدگاه را تکرار کرده و در نوشته‌اش درباره‌ی تصمیم اتحادیه‌ی سراسری کارگری در انگلستان (GMB) برای راه‌اندازی شعبه‌ای برای کارگران‌جنسی استدلال می‌کند: «چطور یک اتحادیه از یک سو می‌تواند علیه خشونت بر زنان مبارزه کند، اما در همان زمان ‌آن ‌را به اتحادیه تبدیل کند؟ به جای این‌که جامعه وانمود کند روسپی‌گری یک انتخابِ شغلی است، باید آن را به‌خاطر آن‌چه هست ــ خشونت علیه زنان ــ افشا کند. اتحادیه‌سازی نمی‌تواند از زنان در این صنعتِ پست محافظت کند.»[4]

اخیراً حزب سوسیالیست اسکاتلند (SSP) با وارد شدن در این معرکه اعلام کرده است روسپی‌گری خشونت علیه زنان است.

موضع مارکسیستی پیرامون روسپی‌گری

روسپی‌گری مبادله‌ی رابطه‌ی جنسی به‌ ازای پول است. ‌با این حال، ‌از آنجا که موقعیت‌های دیگری نیز وجود دارد که در آن چنین مبادله‌ای رخ می‌دهد ــ مثلاً در برخی از شکل‌های ازدواج ــ اغلب تعریف‌های فرهنگ لغت کمی فراتر می‌روند. در فرهنگ لغت انگلیسی آکسفورد، روسپی «زنی است که بدن خود را برای هر گونه مقاربت جنسیِ بدونِ محدودیت به‌ویژه برای دستمزد عرضه می‌کند».

تعریف جامع‌تری در دایرةالمعارف بریتانیکا ارائه شده که در آن روسپی‌گری «عمل مشارکت در فعالیت جنسی، معمولاً با افرادی غیر از همسر یا دوست، در ازای دریافت فوری پول یا دیگر اشیاء قیمتی» توصیف شده است. این تعریف‌ها با افزودن «بدون تمایز» یا «غیر از همسر» تلاش کنند آن‌چه را که همه‌ی ما ذاتاً درک می‌کنیم دربربگیرند: روسپی‌گری به معنای رابطه جنسی خارج از روابطی است که معمولاً در آن‌ها رابطه‌ی جنسی مجاز شمرده می‌شود. به نظر می‌رسد اصطلاح روسپیگری افراد و روابط مختلفی را در طول زمان دربرمی‌گیرد. هتاراهای یونان باستان، گیشاهای ژاپنی، روسپی‌های اروپایی، خیابان‌گردان سوهو و کارگرانِ روسپی‌خانه‌ی بمبئی، همگی برچسب روسپی خورده‌اند.

این به ظاهرِ شغلِ بی‌زمان، که در کلیشه‌ی «قدیمی‌ترین حرفه» گنجانده شده، سپرِ محافظتیِ بسیاری از روابط اجتماعی مختلف است. چیزی که همه‌ی این زنان در آن مشترک‌اند این است که آن‌ها در خارج از سپهر خصوصیِ خانواده که در آن رابطه‌ی جنسی با تولید‌مثل و ‌نگه‌داری از خانواده مرتبط است، رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کنند. این ویژگی مهم است، زیرا به اصل موضوع می‌پردازد: روسپی‌گری را فقط در رابطه با ازدواج تک‌همسری می‌توان فهمید.

همانطور که انگلس می‌گوید: «تک‌همسری و روسپی‌گری در واقع دو قطبِ متضادند، اما قطب‌های جدایی‌ناپذیر متضاد وضعیتِ ‌یک‌سان جامعه».[5] ببل که در دهه‌ی 1880 درباره‌ی زنان و سوسیالیسم نوشت، توضیح داد: «بدین‌ترتیب روسپی‌گری به نهاد اجتماعی ضروری در جامعه‌ی بورژوایی تبدیل می‌شود، درست ‌هم‌چون پلیس، ارتش دائمی، کلیسا و طبقه‌ی سرمایه‌دار.»[6] برای درک این دیالکتیک، «نفوذِ متقابلِ اضداد»، باید ابتدا به ماهیتِ روسپی‌گری در سرمایه‌داری نگاه کنیم، چگونگی تغییر آن را بر اساس شیوه‌ی تولید مورد ملاحظه قرار دهیم، و سپس به کندوکاو در رابطه‌ی بین رابطه‌ی جنسی خصوصی و عمومی و ستم بر زنان بازگردیم.

روسپی‌گری: کالا

روسپی‌گری ‌هم‌چون بسیاری از معاملات تجاری در سرمایه‌داریْ مبتنی بر خرید‌ و‌ فروش یک کالا است. روسپی در اصطلاح رایج «بدن خود را می‌فروشد‌». اما این نام بی‌مسمایی است، زیرا در پایان معامله مشتری «مالک» بدن روسپی نیست. چیزی که مشتری می‌خرد خدمتیِ جنسی است. برخی از فمینیست‌ها و سوسیالیست‌ها به این ایده اعتراض دارند که زنان به جای بدن خود خدماتی را می‌فروشند، اما با تصدیقِ موقتی ‌بودن، آن ‌را فروشِ استفاده از بدن زن برای لذت جنسی مشتریان توصیف می‌کنند.

اما حتی این هم ‌گم‌راه‌کننده است. به هر جایی‌که روسپی‌گری می‌شود بروید، چه در خیابان‌ها، روسپی‌خانه‌ها یا از طریق آژانس، تعرفه‌ای وجود دارد. این تعرفه عموماً به‌دلیل محدودیت‌های قانونی مکتوب نمی‌شود، اما واضح است: برای استمنا قیمتی وجود دارد، و معمولاً برای رابطه‌ی جنسی دهانی، واژینال یا مقعدی قیمت‌های بالاتری می‌پردازند. برخی از محافظین‌ ساعتی هزینه دریافت می‌کنند، اما به‌وضوح نیز توضیح می‌دهند که چه خدمات جنسی شامل آن هزینه می‌شود و کدام‌ نمی‌شود. این کالا رابطه‌ی جنسی است ــ یا دقیق‌تر یک خدمتِ جنسیِ خاص.

بسیاری از مردم تبدیل رابطه‌ی جنسی به کالا را «گناه» اساسی روسپی‌گری تلقی می‌کنند. مهیری مک‌آلفین از حزب سوسیالیست اسکاتلند می‌نویسد: «روسپی‌گریْ کالایی‌کردن روابط جنسی است که ‌آن ‌را از حوزه‌ی‌ لذت متقابل خارج کرده و وارد قلمروی بازار می‌کند».[7] طی سال‌ها با بسیاری از رفقا بحث‌های مشابهی داشته‌ام: آیا چنین رفتار صمیمانه‌ای هرگز نباید به چیزی قابل‌فروش برای خرید و فروش تبدیل شود؟ این دیدگاه نسبتاً رمانتیک از رابطه‌ی جنسی به‌عنوان لذت متقابل، خودش انتزاعی است از روابط اجتماعی. رابطه‌ی جنسی تحت نظام سرمایه‌داری و جوامع طبقاتی پیشین به‌شدت تنظیم می‌شود و جنبه‌ی اقتصادی دارد. این کنترل و تنظیم مبتنی است بر لزومِ دفاع از مالکیت خصوصی از طریق ارث.

انگلس در کتاب منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت توضیح داد که چگونه تک‌همسری (برای زنان) در کنار مالکیت خصوصی پدید آمد. خانواده‌ی تک‌همسری «از خانواده‌ی جفت‌یاب منشاء می‌گیرد. . . [این خانواده] مبتنی بر برتری مرد است، هدف آشکار این است که فرزندانی با پدری انکارناپذیر تولید کند؛ چنین نسبِ پدری‌‌ای ضرورت می‌یابد زیرا این فرزندان بعداً به عنوان وارثان طبیعی پدر اموال پدرشان را به ارث می‌برند.»[8]

شکل دقیق خانواده به‌ واسطه‌ی شکل‌های مختلف جامعه‌ی طبقاتی تغییر کرده است، اما محوریت تک‌همسریِ زنان تغییر نکرده است و قوانین، ادیان و آداب و رسوم گسترده و استواری را توضیح می‌دهد که دفاع از آن ‌را تضمین می‌کند. این روسپی‌گری نبود که رابطه‌ی جنسی را «از حوزه‌ی لذت متقابل» خارج کرد، بلکه ضرورتِ تک‌همسری در جهتِ دفاع از مالکیت خصوصی بود. دختران به اموالی تبدیل می‌شدند تا در ازای توانایی‌شان برای تولید وارث، در ازای قطعات زمین، احشام یا پول نقد خرید‌ و فروش شوند. [9] روسپی‌گری نیز از همین فرآیند سرچشمه می‌گرفت، زیرا هنوز هیچ جامعه‌ای نتوانسته تک‌همسری را، آن‌گونه که برای زنان اعمال می‌شود، برای مردان نیز اعمال کند. دموستنس، سخن‌وری یونانی، نگرش به زنان در جامعه‌ی برده‌داری آتن را این‌گونه خلاصه می‌کند: «ما برای لذت خود به روسپیان[10] متوسل می‌شویم، صیغه نگه می‌داریم تا به نیازهای روزانه‌مان رسیدگی کنند، و با همسرانی ازدواج می‌کنیم تا به ما فرزندان مشروع بدهند و نگهبانان وفادار خانه و خانواده‌ی ما باشند »[11]

اما آیا این دیدگاه منسوخ نشده است؟ آیا قطعاً رابطه‌ی جنسی در قرن بیست‌و‌یکم عمدتاً برای لذت متقابل است و نه تولید وارث یا انتقال پول نقد؟ در طول ٤٠ سال گذشته به‌دلیل تغییر در موقعیت اجتماعیِ زنان و توسعه‌ی روش‌های موثر پیش‌گیری از بارداری، آزادسازی جنسی قابل‌توجهی صورت گرفته است، و روسپی‌گری یگانه شکل رابطه‌ی جنسی غیرزناشویی نیست. ‌با این حال، ساختارهای اجتماعی ‌هم‌چنان از روابط دگرجنس‌گرایانه‌ی تک‌همسری در رابطه با مالکیت حمایت می‌کنند، و زنان در سرتاسر جهان اگر آشکارا به دنبال رابطه‌ی جنسی غیرتک‌همسری باشند ‌هم‌چنان به‌عنوان روسپی و هرزه محکوم می‌شوند.

ساختار طبقاتی روسپی‌گری

در ظاهر به نظر نمی‌رسد که روسپی‌گری در مقوله‌های اقتصادی استاندارد قرار گیرد. مورخی می‌نویسد:

«. . . روسپی مانند هیچ کالایی رفتار نمی‌کند. او مکان منحصربه‌فردی را در مرکز یک نظام اقتصادی غیرمعمول و پلید اشغال می‌کند. او قادر است تمام شرایط درون تولید سرمایه‌داری را بازنمایی کند. او هم‌زمان کارِ انسانی، موضوع مبادله و فروشنده است. او در موقعیتِ کارگر، کالا و سرمایه‌دار قرارمی‌گیرد و مقوله‌های اقتصاد بورژوایی را به همان شیوه‌ای که مرزهای اخلاق بورژوایی را می‌آزماید، مخدوش می‌کند. . . بنابراین، روسپی به‌عنوان یک کالا، تمام ویژگی‌های کلاسیک اقتصاد بورژوایی را هم دربرمی‌گیرد و هم آن را تحریف می‌کند.»[12]

با این‎که اشتباه است بگوییم روسپی می‌تواند تمام عناصر تولید سرمایه‌داری را نمایندگی کند، اما نقل‌قول یادشده به نقش‌های مختلفی که روسپی‌ها می‌توانند ایفا کنند اشاره می‌کند. آن‌ها در واقع می‌توانند در نقش کارگر، کالا، فروشنده و حتی سرمایه‌دار ظاهر شوند، اما این بدین دلیل است که روسپی‌های مختلف می‌توانند رابطه‌ی متفاوتی با کالایی که می‌فروشند داشته باشند.

کالاها هم ارزش مصرفی دارند و هم ارزش مبادله‌ای. ارزش مصرفی در روسپی‌گری، ارضای میل مشتری، تأمین لذت جنسی است. ارزش مبادله کارِ اجتماعی‌ای است که در آن کالا تجسم یافته است، یعنی کار فیزیکی و ذهنی درگیر در ارائه‌ی خدمات جنسی. این معادل چیزی است که یک کارگر جنسی برای بازتولید خود تحت شرایط میانگین اجتماعی برای آن صنعت‌ نیاز دارد.

روسپی‌گری همانند بسیاری از صنایع خدماتی و تولیدی در سرمایه‌داریْ به شیوه‌های مختلف صورت می‌گیرد و روسپی رابطه‌ی متفاوتی با ابزار تولید و خریدار دارد. بسیاری از روسپی‌ها کارگران مزدبگیر هستند: روسپی‌ها را را یک فرد یا موسسه استخدام می‌کند و آن‌ها باید ساعت‌های معینی کار کنند. این موضوع در مورد میلیون‌ها زن شاغل در روسپی‌خانه‌ها، سوناها و بارها در سراسر جهان صدق می‌کند. به آن‌ها دستمزدی بر اساس ساعات کار یا تعداد مشتریانی که پذیرا می‌شوند پرداخت می‌شود.

در این مورد آن‌ها خدمات جنسی را مستقیماً به مشتری نمی‌فروشند ــ آن‌ها نیروی‌کار خود را به رئیس می‌فروشند. این رئیس (دلال‌محبت، خانم رئیس، روسپی‌خانه یا صاحب‌بار) از مشتریان پول می‌گیرد و بخشی را به کارگر جنسی می‌دهد (یا کارگرجنسی باید بخشی از حق‌الزحمه‌ی خود را به آن‌ها بدهد). در واقع به این معناست که می‌توان گفت کارگر جنسی، ‌هم‌چون همه‌ی کارگران مزدبگیر دیگر «بدن خود را می‌فروشد»، به این معنا که توانایی خود را برای کارکردن می‌فروشد. ‌با این حال، همانطور که مارکس در جلد اول سرمایه توضیح می‌دهد، این امر با خود فروختن فرق دارد: «. . . صاحب نیروی‌ کار [کارگر] باید آن را فقط برای مدت معینی بفروشد، زیرا اگر بخواهد آن را از بیخ‌ و بن برای یک بار برای همیشه بفروشد، خودش را می‌فروشد و خود را از انسانی آزاد به برده تبدیل می‌کند. از صاحب کالا به کالا تبدیل شود.[13]

در واقع کارگران‌ جنسی در این‌گونه شرایط برده‌داری وجود دارند؛ در شرایطی که به‌عنوان کالا خرید و فروش می‌شوند و سپس برای صاحبان برده کار می‌کنند. احیای این برده‌داری مدرن، که ‌بیش‌تر در رابطه با قاچاق انسان گزارش شده، منحصر به روسپی‌گری نیست، بلکه در کارهای خانگی و سایر کارهای پست نیز وجود دارد. این واقعیت که برده‌داری در برخی از بخش‌های صنعت سکس وجود دارد، نباید ما را نسبت به این واقعیت نابینا کند که در شرایط رایج‌تر برده‌داریِ مزدی، خودفروشی بسیار ‌بیش‌تری صورت می‌گیرد.

اکثر کارگران‌جنسی نه برده هستند و نه کارگران مزدبگیر ــ عمدتاً به این دلیل که محدودیت‌های قانونی درباره‌ی روسپی‌گری مانع گسترش «مشروع» این صنعت شده و ‌آن ‌را در سایه‌ی بازار سیاه و اقتصاد خلاف‌کارانه نگه داشته است. بسیاری از کارگران ‌جنسی فروشنده‌ی مستقیم هستند. آن‌ها برای کسی کار نمی‌کنند بلکه مستقیماً با مشتری معامله می‌کنند. در این شرایط آن‌ها هنوز یک کالا را می‌فروشند، اما این بار نیروی‌کار آن‌ها نیست، بلکه کالایی است که نیروی‌کار آن‌ها در آن گنجانده شده است، یعنی خدمات جنسی، و آن ‌را مستقیماً به خریدار می‌فروشند. آن‌ها در واقع خوداشتغال هستند، اگرچه در اکثر کشورها نمی‌توانند با این عنوان به‌صورت قانونی ثبت شوند. برخی از آن‌ها منابعی دارند و مالک ابزار تولیدند یا آن‌ها را اجاره می‌کنند: محل، تلفن و سایر ابزارهای کسب‌وکار. آن‌ها خرده‌بورژواهای کلاسیک هستند.

اما غالب زنان در این شرایط از تصویرِ طبقه‌ی متوسط و خوداشتغال بسیار فاصله دارند. اکثر آن‌ها فقیرند و منابع اندکی دارند و برای برخی از آنان دادوستد ‌بیش‌تر شبیه شکل‌های بدوی مبادله است؛ مثلا هنگامی که خدمات جنسی به‌طور مستقیم برای امرار معاش، مانند غذا و سرپناه، یا برای مواد مخدر ارائه می‌شود. این افراد فقط به‌صورت پیرامونی در اقتصاد سرمایه‌داری دخیل هستند ــ آن‌ها بخشی از قشری هستند که مارکس لمپن‌پرولتاریا می‌نامید. و نیز روسپی‌هایی هستند که دیگران را استخدام می‌کنند تا برایشان کار کنند. برخی از کارگران‌ جنسی به عنوان مادام و صاحب‌ روسپی‌خانه به کسب‌و‌کار خود ادامه می‌دهند. آن‌ها به عنوان رئیس مالک ابزار تولید هستند و از کار دیگران بهره‌کشی می‌کنند، ‌در حالی که اغلب برای مدتی به فروشِ جنسی خود نیز ادامه می‌دهند. بنابراین برخی از روسپی‌ها کارگر، برخی برده، ‌بیش‌تر خرده بورژوا و تعداد کمی سرمایه‌دار هستند.[14]

استثمار یا ستم؟

مارکس در این سطح نسبتاً بالای انتزاع ــ از کالاها، ارزش‌های مصرفی و ارزش‌های مبادله‌ای ــ ماهیت استثمار را شناسایی کرد. سرمایه‌داران کارگران را نه با فریب یا نیرنگ، بلکه به‌دلیل ماهیت خودِ کارِ مزدی استثمار می‌کنند: کارگران کالایی را با دستمزد مبادله می‌کنند. این کالا محصول کار آن‌ها نیست، بلکه توانایی‌ آن‌ها برای کارکردن است یعنی نیروی ‌کار آن‌ها. استثمار حاصل تفاوت بین ارزش آن نیروی‌ کار و ارزش کالاهایی است که آن‌ها در طول زمانی‌که نیروی کارشان را سرمایه‌دار استفاده می‌کند تولید می‌کنند. استثمار از این واقعیت ناشی می‌شود که کارگر مالکِ محصول کار خود نیست، بلکه صرفاً صاحبِ ظرفیتِ کار است. حتی زمانی که دستمزد به ارزش کامل نیروی‌ کار پرداخت می‌شود، یعنی مبادله‌ای عادلانه در شرایط سرمایه‌داری، کارگر استثمار می‌شود. روبرتا پرکینز، که پیرامون صنعت سکس در استرالیا می‌نویسد، توضیح مفیدی از نحوه‌ی عملکرد این روند در کسب‌وکارهایِ مرتبط با کار جنسی ارائه می‌دهد:

«روسپی‌خانه‌ها یا سالن‌ها (انواع مختلف روسپی‌خانه‌ها)[15] از نظر ساختاری معادل کارخانه‌ای کوچک تا متوسط، هتل یا ساختمان‌های دیگر هستند که صرفاً در حکم محل کار استفاده می‌شوند، و شامل مخارج سرمایه‌ای بزرگ، منابع انسانی و اقتصادی بالا و سودِ منظم و زیاد است. ”مالکِ وسایل تولید“ ممکن است یک فرد، یک شرکت تضامنی یا شرکتی از سهام‌داران باشد که کارکنان حقوق‌بگیر کمکی مانند مدیران، متصدیان پذیرش، خدمه، یا نظافتچی‌ها و کارکنان دفتری و اجرایی، یا روسپی‌ها را استخدام می‌کند.

«روسپی‌ها در این‌جا بر اساس سُنت پرولتاریایی کار می‌کنند که در آن نیروی‌کارشان اجیر و با پول نقد مبادله می‌شود. ارزش مبادله‌ای روسپی معمولاً نصف ارزش مبادله‌ای کالایی (رابطه‌ی جنسی) است که مشتری (مشتری یا مصرف‌کننده) خریداری می‌کند. این حقِ کمیسیون [یا دستمزد] او در توافقی مشترک با مالک است، که سهمش ارزشِ اضافی است که از آن دستمزد برای کمک‌ها، اجاره، برق، تلفن، تبلیغات و سایر هزینه‌های سرباری و سرمایه‌ای برای سرمایه‌گذاری مجدد در کسب‌وکار (مثلاً بهبود یا توسعه) باید استخراج شود. مانده‌ی این ارزش اضافی، سود مالک یا مالکان است.»[16]

استثمار و سود در این‌جا همانند سایر کارگران مزدبگیر، ناشی از تفاوت بین هزینه‌ی به‌کارگیری کارگر سکس و درآمدی است که او می‌تواند از طریق کالایی که تحویل می‌دهد ایجاد کند. برای خرده‌بورژواها به این معنا استثماری وجود ندارد و سود از بالابردن قیمت، بالاتر از هزینه‌های کسب‌وکار، حاصل می‌شود.

این تحلیل را فمینیست‌ها رد و استدلال می‌کنند که مشتری مستقیماً کارگر جنسی را استثمار می‌کند. مطمئناً در رابطه‌ی روسپی و مشتری، مشتری تقریباً همیشه در موقعیت اقتصادی ممتازی قرار دارد، اما روسپی را استثمار نمی‌کند. نقش او در این رابطه نقش مصرف‌کننده است. بسیاری دیگر او را استثمار می‌کنند ــ کارفرمایی که ممکن است دلال‌محبت، بنگاهِ کسب‌وکار یا خانم‌رئیس باشد ــ اما از نظر اقتصادی مشتری نیستند.[17] در این‌جا قیاس انگلس پیرامون روسپی‌گری و تک‌همسری موضوعیت دارد. شوهر در خانواده، از نظر قدرت، درآمد قابل‌تصرف و رهایی از بسیاری از کارهای پیش‌پا‌افتاده نسبت به همسرش امتیازهای ‌بیش‌تری دارد. اما او به‌طور‌کلی این امتیازها را از طریق استثمار اقتصادیِ همسرش به دست نیاورده است؛ او این‌ها را از جایگاهِ عمومیِ مردان و زنان در سرمایه‌داری «به ارث برده است».[18]

این‌که بگوییم مشتریان روسپی‌ها را استثمار نمی‌کنند، به این معنا نیست که بگوییم آن‌ها را تحت ستم قرار نمی‌دهند. بسیاری از کارگران جنسی را مشتریانی که با آن‌ها به شیوه‌ای تحقیرآمیز و اغلب خشونت‌آمیز رفتار می‌کنند، به طرز وحشیانه‌ای مورد ظلم و ستم قرار می‌گیرند. دولت نیز با کارگران جنسی به همین شکل رفتار می‌کند و اغلب آن‌ها را از حقوق اولیه‌ی انسانی و قانونی محروم می‌کند. به‌عنوان مثال، تا همین اواخر در بریتانیا، زنی که قبلاً به‌دلیل محکومیت‌های قبلی برای تلاش برای رابطه‌ی جنسی پولی محکوم شده بود، «روسپی‌ی معمولی» شناخته می‌‌شد. هنگامی که این اتهام در پرونده‌اش ثبت می‌شد، حقوق ‌کم‌تری نسبت به دیگران داشت. محکومیت‌های آینده نیازی به مدارک دو شاهد نداشت، اما می‌‌توانست بر اساس اظهارات یک افسر پلیس تایید شود و سابقه‌ی قبلی او در دادگاه مطرح می‌شد.

در بسیاری از کشورها، زنانی که قبلاً به دلیل روسپی‌گری محکوم شده‌اند، محدودیت‌هایی در حق سفر دارند، آن‌ها اغلب از حضانت فرزندان خود محروم می‌شوند، و امروزه در انگلستان برای زنانِ خیابانیْ دستوراتی برای رفتارِ غیراجتماعی صادر می‌شود که منجر به منع رفت‌و‌آمد مؤثر برای فعالیتی می‌شود که در واقع جرم نیست. نمونه‌های افراطی‌تر از ظلم به روسپی‌ها عبارتند از میزان بالای قتل و تجاوز خشونت‌آمیز و شیوه‌ی شریرانه‌ای که در مطبوعات با روسپی‌ها برخورد می‌شود. زنانی که به عنوان روسپی «اخراج» می‌شوند، خود را بیرون از خانواده و حلقه‌ی دوستان می‌یابند، می‌توانند فرزندان خود را از دست بدهند و هرگز نمی‌توانند به مشاغل «مرسوم» وارد شوند. آن‌ها به متمرد تبدیل می‌شوند.

این تحریم‌های قانونی و اجتماعی نه تنها زنانی را که در خیابان کار می‌کنند، تحت تاثیر قرار می‌دهد. بلکه به هر زنی که «روسپی» به نظر برسد تعمیم می‌یابند. اما واضح است که آسیب پذیرترین زنان ــ آن‌هایی که پول ندارند، تحصیلات ضعیف و حمایت اجتماعی اندک دارند ــ ‌بیش‌ترین آسیب را می‌بینند. آن‌ها از همه طرف مورد بی‌حرمتی قرار می‌گیرند. جای تعجب نیست که بسیاری از آن‌ها به اعتیاد به مواد مخدر یا الکل و سایر مسائل روانی مبتلا می‌شوند. اما این کلیشه‌ی رایج درباره‌ی زنانی که در کودکی مورد آزار و اذیت قرار گرفته‌اند و برای «تغذیه‌»ی عادت به مواد مخدر به روسپی‌گری کشیده می‌شوند، رایج‌ترین داستان نیست.

معمولاً مجموعه‌ای از شرایط زنان را به کار جنسی سوق می‌دهد و وجه مشترک آن اعتیاد یا سوء مصرف مواد مخدر نیست، اگرچه این‌ها نیز از عوامل هستند، بلکه کمبود پول است. فقدان پول ممکن است مطلق یا نسبی باشد ــ بسیاری از زنان صنعت سکس را نسبت به مشاغل کم‌درآمد و بسیار استثمارکننده در بخش رسمی گزینه‌ی بهتری می‌دانند.

در کشورهای دیگر هم وضعیت فرقی نمی‌کند. کارگران جنسی در هند در 1997 مانیفستی تهیه کردند که شامل همین ادعا در مورد علت پرداختن زنان به کار جنسی است:

«زنان به همان دلیلی دست به روسپی‌گری می‌زنند که ممکن است به هر گزینه‌ی در ‌دست‌رس دیگری برای امرار معاش متوسل شوند. داستان‌های ما اساساً با کارگر بیهاری که در کلکته ریکشا می‌کشد، یا کارگر کلکته که نیمه‌وقت در کارخانه‌ای در بمبئی کار می‌کند، تفاوتی ندارد. برخی از ما به صنعت فروخته می‌شویم. پس از ارتباط با خانمی که چند سالی ما را خریده است، در صنعت سکس درجه‌ای از استقلال به‌دست می‌آوریم. پس از سپری‌کردن تجربه‌های زیادی در زندگی، اغلب ناخواسته، بدون درک کامل همه پیامدهای روسپی بودن، در نهایت وارد تجارت جنسی می‌شویم. اما چه‌وقت اکثر ما زنان بین زندگی خانوادگی و غیرخانوادگی حق انتخاب داشتیم؟ آیا ما با کمال میل کارگر خانگی می‌شویم؟ آیا حق انتخاب داریم که با چه کسی و چه زمانی ازدواج کنیم؟ ”انتخاب“ به ندرت برای ‌بیش‌تر زنان، به‌ویژه زنان فقیر، واقعی است.»[19]

عمومی و خصوصی

این تحلیل مارکسیستی نشان می‌دهد که روسپی‌گری به‌عنوان روی دیگر سکه‌ی تک‌همسری که برای دفاع از مالکیت خصوصی وجود دارد، توسعه یافته و روابط جنسی را نمی‌توان به طور کامل از روابط اقتصادی در جامعه‌ی طبقاتی جدا کرد. ستم بر زنان ریشه در جدایی رنج و زحمت خانگی و بازتولید از تولید و زندگی اجتماعی دارد.

روسپی‌گری تهدیدی برای جامعه است، زیرا با بیرون بردن رابطه‌ی جنسی از خانه و ورود به بازار این خطر وجود دارد که این تمایز شدید مخدوش شود. ثانیاً نشان می‌دهد که در سرمایه‌داری روسپی‌ها طبقه‌ای واحد نیستند. برنامه‌ی ما پیرامون روسپی‌گری باید بازتاب این درک باشد، و نه ایده‌های عاشقانه‌مان که رابطه‌ی جنسی باید نشان‌دهنده‌ی چه چیزی باشد، و نه وحشت‌هایمان از استثمار بسیار شدید کارگران جنسی.

کارگران جنسی سازمان‌دهی می‌کنند

در سال‌های اخیر سازمان‌های کارگران جنسی رشد زیادی داشته‌اند. در آمریکای شمالی و اروپا، بسیاری از این سازمان‌ها از گروه‌های زنان و سایر جنبش‌های اجتماعی به وجود آمده‌اند، اما مجبور شده‌اند مواضع فمینیستی پیرامون کار جنسی را کنار بگذارند تا برای حقوق خود مبارزه کنند. بسیاری از فمینیست‌ها خواهان لغو روسپی‌گری هستند و آن را صرفاً خشونت علیه زنان می‌دانند. آن‌ها استدلال می‌کنند که باید آن را از طریق مجازات قانونی مدیران و مشتریان و ایجاد گروه‌های نجات برای نجات روسپی‌ها از بین برد. در واقع بسیاری از آن‌ها از روسپی‌ها حرف نمی‌زنند، چه رسد به کارگران جنسی، بلکه از اصطلاح «زنان تن‌فروش» استفاده می‌کنند. این شکل خاص از زبان پرنخوت نگرش آن‌ها را آشکار می‌کند: آن‌ها کارگران جنسی را فریب‌کار می‌دانند و هیچ نقشی برای خود آنان در رهایی از هرگونه ستم و استثماری که متحمل می‌شوند قائل نیستند.

این مجادله بین ناجیانِ فمینیست و گروه‌های حقوق کارگران جنسی به قدری شدید است که به ندرت پلتفرمی مشترک دارند. کتابخانه‌ی زنان [20] در لندن اخیراً نمایش‌گاهی درباره‌ی روسپی‌گری ترتیب داد و به هیچ‌ نمایند‌ه‌ای از سازمان‌های کارگران جنسی اجازه‌ی شرکت نداد، که منجر به اعتراض‌هایی خارج از اتحادیه‌ی بین المللی کارگران جنسی (IUSW) شد.[21] افراطی‌ترین موضع را جولی برچیلِ نویسنده اتخاذ کرد که می‌نویسد: «روسپی‌گری بزرگ‌ترین پیروزی سرمایه‌داری است. وقتی جنگ جنسی به پیروزی رسید، روسپی‌ها باید به‌دلیل خیانت وحشتناک‌شان به همه‌ی زنان به‌عنوان هم‌دستان{سرمایه‌داری}، به‌خاطر زجروشکنجه‌ی اخلاقی که به زنان اصیل می‌دهند که شانس بدی داشته‌اند و به آن‌چه داشته‌اند قناعت کرده‌اند، تیرباران شوند.»[22]

سازمان‌های کارگران جنسی به خاطر رمانتیک ‌کردن روسپی‌گری و نمایندگی‌کردن فقط «حرفه‌ای‌‌های» طبقه‌ی متوسط مورد انتقاد قرار گرفته‌اند. اما در هند، سازمانی توده‌ای از کارگران جنسی وجود دارد و دقیقاً همان مواضع را اتخاذ می‌کند. کمیته‌ی Durbar Mahila Samanwaya یا («دوربار» که در بنگالی به معنای توقف‌ناپذیر یا رام‌نشدنی است) در بنگال غربی، هند مستقر است و از طرح پیش‌گیری از ایدز Sonagachi  به وجود آمده است. دوربار ۶۵هزار عضو دارد که در برخی از فقیرترین مناطق کشور کار می‌کنند:

«دوربار به صراحت پیرامون هدف سیاسی خود یعنی مبارزه برای به رسمیت شناختن کار جنسی به‌عنوان کار و کارگران جنسی به‌عنوان کارگران و برای یک زندگی اجتماعی امن برای کارگران جنسی و فرزندانشان صحبت می‌کند. دوربار خواستار جرم‌زدایی از کار جنسیِ ‌بزرگ‌سالان و به‌دنبال اصلاح قوانینی است که حقوق انسانیِ کارگران جنسی را محدود، کار آن‌ها را جرم‌انگاری و حقوق آن‌ها را به‌عنوان شهروندان کامل محدود می‌کند.[23]

مانیفست آن‌ها در 1997 که قبلا ارائه شد، درکی از ستم جنسی را آشکار می‌کند که بسیاری از سوسیالیست‌ها را شرمنده می‌کند:

«حقِ قانونیِ مالکیت خصوصی و حفظ نظام مردسالاری مستلزم کنترل بر تولیدمثل زنان است. ‌از آنجا که مرزهای مالکیت از طریق وارثان مشروع حفظ می‌شود و فقط آمیزش‌جنسی بین زن و مرد دارای پتانسیل تولید‌مثل است، پدرسالاریِ سرمایه‌دارانه تنها چنین پیوندهایی را تصدیق می‌کند. سکس عمدتاً و تقریباً منحصراً به‌عنوان وسیله‌ای برای تولید‌مثل در نظر گرفته می‌شود که تمام جنبه‌های لذت و میل ذاتی آن را نفی می‌کند. مردان جوانی که به دنبال آغاز روابط جنسی‌اند، مردان متاهلی که در جست‌وجوی هم‌راهی با زنان ”دیگر“ هستند، کارگران مهاجر جدا شده از همسران خود که سعی می‌کنند گرما و هم‌راهی را در مناطق فروشِ سکس بیابند، همه را نمی‌توان شرور و منحرف دانست. چنین قضاوتی به منزله‌ی نادیده گرفتن کلِ تاریخِ جست‌وجویِ انسان برای میل، صمیمیت و نیاز است.»

سازمان‌های کارگرانِ جنسی کلید مبارزه با استثمار و ظلم هستند. با توجه به شکاف طبقاتی در روسپی‌گری، این سازمان‌ها باید توسط آن دسته از کارگران جنسی که شاغل هستند یا برای خودشان کار می‌کنند، اداره شوند، و نباید به‌حال خود رها شوند تا زمینه‌ی جذب افرادی باشند که می‌خواهند دیگران را به‌کارگرفته و استثمار کنند.

اتحادیه‌ها و سازمان‌های اجتماعی کارگران جنسی باید پیوندهای محکمی با سایر سازمان‌های کارگری داشته باشند: آن‌ها به‌عنوان بخشی از یک جنبش کارگری متحد و قوی بهتر می‌توانند با تعصبات گسترده مبارزه کنند.

در دهه‌ی گذشته چندین اتحادیه موافقت کرده‌اند کارگران جنسی را سازمان‌دهی و نمایندگی کنند. در بریتانیا، اتحادیه بین‌المللی کارگران جنسی (IUSW) اتحادیه عمومی (GMB) را متقاعد کرد که یک شعبه صنعت سکس در سوهو تشکیل دهد، و با موفقیت یک روسپی‌خانه را به اتحادیه تبدیل کرده و در مورد توافق‌نامه‌هایی برای به رسمیت شناختن کلوپ‌های رقصِ میله مذاکره کرده است. کارگران جنسی نیز در اتحادیه‌های عمومی آلمانی (Verdi) و هلندی (FNV) گنجانده شده‌اند.[24]

روسپی‌گری و سوسیالیسم

زندگی کارگران جنسی اغلب سخت و خطرناک است، نه صرفا به این دلیل که این کار جرم‌انگاری و سرکوب شده است و کارگران جنسی را در معرض سوء استفاده دلال‌ها و مشتریان قرار می‌دهد. بسیاری از کارگران جنسی از کار خود ناراضی هستند و اگر جایگزین‌های واقع‌بینانه‌ای وجود داشته باشد، مایلند آن را ترک کنند. این کار نیز ‌هم‌چون سایر کارهای تحت سرمایه‌داری شکلی از کار بیگانه است.

روسپی‌گری، در این شکل، در جامعه‌ی سوسیالیستی وجود نخواهد داشت، نه خانواده و نه کار به شکل کنونی خود. ممکن است مجریان و متخصصانِ حرفه‌ای جنسی وجود داشته باشند، اما از پیوند با مالکیت خصوصی و تک‌همسریِ مقدس یا اجباری دولتی رها شده‌اند. تکامل روابط جنسی به گونه‌ای خواهد بود که ما فقط می‌توانیم درمورد آن گمانه‌زنی کنیم. نکته‌ی کلیدی این است که تمایز بین عمومی و خصوصی، به معنای کارِ اجتماعیِ عمومی و بازتولید خصوصی، باید از بین برود و در این فرآیند زنان واقعاً آزاد خواهند شد.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از “Marxism versus moralism”: a Marxist analysis of prostitution نوشته‌ی Helen Ward. این مقاله را می‌توانید در این لینک بیابید.

* هلن وارد، پزشک و محقق بهداشت عمومی، بیش از ٢٠ سال با کارگران جنسی در لندن و اروپا کار کرده است. او به همراه انسان‌شناسی به نام سوفی دی درباره‌ی ایدز، تحرک شغلی و دوره‌ی زندگی در کار جنسی تحقیق کرده و یکی از بزرگترین پروژه‌ها را برای کارگران جنسی در بریتانیا اجرا کرده است. او از حامیان اتحادیه‌ی بین‌المللی کارگران جنسی است.

 

یادداشت‌ها

 [1]. Marx K. Economic and philosophical manuscripts, 1844.

این متن و سایر متون کلاسیک در www.marxists.org موجود است.

[۲].‌ در این مقاله من از اصطلاح‌های روسپی‌گری و کار جنسی استفاده می‌کنم. بحث‌های گسترده‌ای درباره‌ی این‌که کدام‌یک ارجح است وجود داشته: کنش‌گران عموماً کار جنسی را ترجیح می‌دهند و به گروه وسیع‌تری از افراد درگیر در صنعتِ سکس اشاره دارند. ‌با این حال، بحث‌های تاریخی و جاری درباره‌ی نقشِ سکسِ تجاری در جامعه به روسپی‌گری اشاره دارند (مثلاً مبادله‌ی سکس به جای نمایشِ مصورِ سکس)، بنابراین فکر می‌کنم ادامه‌ی استفاده از آن مهم است. من هم‌چنین در هنگام بحث درباره‌ی ویژگی‌های کلی روسپی‌گری، منحصراً به کارگران زن و مشتریان مرد اشاره می‌کنم. بدین دلیل که این شکل غالب است و ‌بیش‌ترین ارتباط را با سرکوب عمومی جنسی دارد. ‌با این حال، این به معنای انکار این امر نیست که تعداد زیادی از مردان نیز سکس می‌فروشند. دولت بریتانیا تخمین می‌زند که امروزه ٧٠٠٠٠ کارگر جنسی در بریتانیا وجود دارد.

[3]. RS Rajan, “The prostitution question(s). (Female) Agency, sexuality and work”, in Trafficking, sex work, prostitution, Reproduction 2, 1999.

[4]. J Bindell, Guardian, 7 July 2003

[5]. F. Engels, The origin of the family private property and the state Section II part 4, Lawrence and Wishart, 1972.

[6]. A Bebel, Woman under socialism, Schocken Books, 1971.

[7]. Scottish Socialist Party Women’s Network, “Prostitution: a contribution to the debate”, 2006.

[8]. F. Engels, op cit

[9]. Movement for a Revolutionary Communist International 1986, “The origin and changing nature of women’s oppression”, In Theses on women’s oppression at

[10].‌ Courtesans، روسپیانی که مشتریان‌شان عمدتاً از طبقات بالا بودند.

[11]. J. A. Symonds, “A problem in Greek Ethics”, 1901.

[12]. S. Bell S, Reading, writing and rewriting the prostitute body, Indiana University Press, 1994.

[13]. K Marx, Capital, Volume 1, Penguin, 1976 (emphasis added).

[۱۴].‌ این ناهم‌گونی طبقاتی منحصر به روسپی‌گری نیست. می‌توان با دهقانان قیاس کرد که سلسله‌مراتبی از رعیت‌های وابسته به زمین تا کشاورزان کوچکی که تنها به نیروی‌کار خود (و خانواده‌اشان) متکی هستند و محصولات خود را می‌فروشند، تا کشاورزان ثروت‌مندتری که دیگران را به کار می‌گیرند، دارند.

[15].‌ bordellos, bagnios, stews, seraglios، اشکال مختلف روسپی‌خانه در جوامع مختلف.

[16]. R Perkins, Working girls: prostitutes, their life and social control, Australian Institute of Criminology, 1991.

[17].‌ البته مشتریان می‌توانند با امتناع از پرداخت هزینه‌ی خدمات جنسی‌ای که دریافت کرده‌اند، از روسپی کلاه‌برداری کنند، اما این دزدی است نه بهره‌کشی.

[18].‌ استثنا در این مورد جایی است که خانواده واحد تولیدی است؛ معمولاً در جوامع دهقانی و صنعتی اولیه، شوهر هم سرپرست خانوار است و هم مدیر و سرپرست تجارت و از کار همسر و فرزندان خود بهره‌کشی می‌کند.

[19]. Sonagachi Project, Sex workers’ manifesto, Calcutta, 1997.

[20]. Women’s Library

[21].‌ برای اطلاع از جزئیات این نمایشگاه که تا پایان مارس 2006 ادامه داشت بنگرید به این لینک.

[22]. http://en.wikiquote.org/wiki/Julie_Burchill

[23]. Durbar Mahila Samanwaya Committee www.durbar.org

[24]. G. Gall, Sex Worker Union Organising, Palgrave Macmillan, 2006.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4ij

در نقد مارکسیسم فرهادپور

در نقد مارکسیسم فرهادپور

نگاهی انتقادی به جوابیه‌ی مراد فرهادپور به پرویز صداقت

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

یاشار دارالشفاء

 

به جای مقدمه

آن‌چه اخیرا مراد فرهادپور در پاسخ به پرویز صداقت مطرح کرده، نه خارج از سنت فکری «مارکسیسم» است و نه «گردش‌گریِ نظری»، بلکه نمونه‌ای‌ست از «مارکسیسم طبقه‌ی متوسطی» در ایران امروز. این‌که فرهادپور و هم‌فکرانش در جریان «رخداد» اساسا اعتقادی به استراتژی «مبارزه‌ی طبقاتی» به‌مثابه‌ی سیاست‌ورزی بنیادین چپ علیه سرمایه‌داری نداشتند و ندارند، نکته‌ی تازه‌ای نیست. او در بحث اخیرش دشمن را در ایران امروز «استبداد دینی» نام‌گذاری می‌کند و این گواهی است بر آن‌که صورت‌بندی‌ او از اوضاع و احوال ایران و جستجویش حول پرسش «چه باید کرد؟» کم و بیش در پارادایم «سنت و مدرنیته»ی دهه‌ی ۱۳۷۰ باقی مانده و درجا زده است.

این‌که گفته شود در مجموعه‌ی جریان‌های چپ بنا نیست همه بینش و روش «نقد اقتصاد سیاسی‌« را پیشه کنند یا این‌که می‌توان مارکس را با بسیاری از سنت‌های فکری، از «الهیات رهایی‌بخش» تا «ارسطو» و حتی «تشیع» پیوند زد، حرف‌ درستی است و عملا نه فقط در ایران بلکه در جهان نیز همین‌ اتفاق‌ها افتاده است: بسیاری از متفکران چپ کوشیده‌اند دستگاه‌های فکری جدیدی در مجموعه‌ی چپ خلق کنند و بسیاری از روشنفکران چپ و مارکسیست لزوما بر «کاپیتال» و «نظریه‌های ارزش» متمرکز نبوده و نیستند. اما مسأله این نیست که گویی مارکسیست‌های متمرکز بر «کاپیتال» و پژوهش‌های اقتصادی مارکس، مارکسیست‌ها و چپ‌های دیگر را در تنگنا می‌گذارند و مدعی‌اند که آن‌ها ن‌هاآبا ترجمه‌ها و درسگفتارهای‌شان مارکسیسمِ راستین را به انحراف کشانده‌ند؛ مسأله این است که فارغ از کندوکاوهای نظری برای فهم بهتر «حقیقت» و صورت‌بندی «سیاست رهایی‌بخش»، در مقام تدوین استراتژي برای مبارزه علیه وضع موجود، بر اساس چه ترتیب‌های روشی/مفهومی، به «دشمن‌شناسی» می‌رسیم و منبعث از آن، چگونه به سراغ «سوژه‌یابی» و سازماندهی آن می‌رویم؟ این‌جاست که باید دید چگونه ژست‌های «نقد مارکس» و «نقد مارکسیسم» بر بستر اجتماعی‌ـ‌سیاسی در‌ جایی نظیر ایران نمو می‌کند و چه تبعات سیاسی‌ای برای مبارزه به‌بار می‌آورد. وگرنه هیچ مارکسیستی مانع نشر عقاید «پسامارکسیستی» نشده است.

پیش از ورود به صورت‌بندی‌های مفهومی فرهادپور در پاسخ به صداقت، لازم است به شیوه‌ی خودِ ایشان کمی به سراغ تاریخ رفته تا زمینه‌های برآمدن چپی را که او در ایران نمایندگی‌اش می‌کند، آشکار سازیم.

شکست چپ تشکیلاتی: حرکت به سوی مارکسیسم بی‌پرولتاریا و حزب

فرهادپور مدعی است که از همان ۴۰ سال پیش فاتحه‌ی «خود-نماینده پنداری از طرف طبقه‌ی کارگر» توسط حزب‌هایی با چند دانشجو و روشنفکر را خوانده و «به جای نشستن و در هپروت طبقات خیالی فرو رفتن … مازاد نظریه را به سیاست وصل کرده» است. اما ببینیم این کار چطور ممکن شده است.

اگر «کشتار تابستان ۱۳۶۷» را به صورت نمادین نقطه‌ی پایانی برای دوره‌ي مبارزات چپِ پس از انقلاب ۱۳۵۷ بدانیم، باید بگوییم که چپ‌ شکست خورده، با همه‌ي انتقاداتی که بر آن وارد است، سه ویژگی مشترک داشت:

–  سوسیالیست بود،

–  تشکیلاتی و حزبی بود و

–  به ضرورت انقلاب باور داشت.

با نابودی این گروه‌های چپ در دهه‌ي شصت، رفقای بازمانده از آن تونل وحشت، کوشیدند فراتر از سوگواری برای یاران، به بازاندیشی چرایی و چگونگی شکست بپردازند؛ آن هم در شرایطی که حکومت با تشکل‌زدایی از طبقه‌ی کارگر و نابودی تمام و کمال نیروی سیاسی حامی آن، ساز ادغام در سرمایه‌داری جهانی را کوک کرد، بی‌آن‌که نگران مقاومتی در برابر آن باشد. از سوی دیگر، در عرصه‌ی جهانی هم فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به شکلی نمادین نشانه‌ای بر «پایان مارکسیسم» به‌شمار آمد. بر این بستر است که در فضای فکری داخل کشور جریان چپی شروع به رشد می‌کند که آسیب‌شناسی‌اش از «شکست چپ ایران» بر محورهای زیر استوار است:

– بی‌سوادی و فقر نظری و  بنابراین، ضرورت ترجمه‌ي آثار دست اول؛

– جایگزین ساختن مارکسیسم-لنینیسم به‌مثابه‌ی ایدئولوژی دیکتاتوری حزب بر طبقه؛

– چشم‌پوشی از عمل برای انقلاب و سازماندهی طبقاتی، و جایگزینی آن با بالفعل کردن امکان‌های مبارزه‌ي نظری؛

این ارزیابی به معنی فعال نبودن گرایش‌های دیگری در روشنفکران چپ ایران نیست؛ کما این‌که می‌توان به بحث‌های تئوریک اپوزیسیون چپ در خارج از کشور و نیز فعالیت‌های مخفی انتشاراتی در داخل کشور هم اشاره کرد، اما هیچ‌یک از این گرایش‌ها، به اندازه‌ی چپی که ویژگی‌های آسیب‌شناسی‌اش را برشمردیم، بخت عمومی شدن پیدا نکرد. این چپ کوشید از اندک امکان‌های علنی که با فرارسیدن خرداد ۱۳۷۶ بهتر هم شد، برای نشر عقایدش استفاده کند.

در دهه‌ی هفتاد با رشد بوروکراسی اداریِ حاکمیتی از یک‌سو و رونق گرفتن فعالیت‌های بخش خصوصی از سوی دیگر، کارمندان اداری این واحدها – که می‌توان از آن‌ها با نام «طبقه‌ی میانی» یاد کرد – رشد می‌کند. آن‌ها به مدد برخورداری حداقلی معیشتی و سواد مناسب، بخت بهره‌مندی از تولیدات فرهنگی و نیز مداخله در این تولیدات را پیدا می‌کنند. در سوی دیگر، در حالی‌که طبقه‌ي کارگر و فرودستان، بدون سازماندهی، به اجرای سیاست‌های هار تعدیل ساختاری‌ واکنش نشان می‌دهند، نیروهای فکری جناح موسوم به کارگزاران در دولت رفسنجانی، برای خنثی‌سازی هرچه بیش‌تر واکنش‌های طبقه‌ی کارگر اقدام به طراحی بسته‌هایی فکری‌ می‌کنند که «طبقه‌ي میانی» نام‌برده را به عنوان پایگاه جدید طبقاتی خود مخاطب قرار دهند و می‌کوشند این طبقه را به پیام‌آور فرهنگی جدید در جامعه بدل کنند. از این‌روست که در جریان بحث‌های «روشنفکری دینی» از طریق نشریاتی مانند «کیان»، با جایگزین کردن «اسلام» با «تشیع دوازده امامی» و با اتکا بر مباحثی چون «هرمنویتیک»، خوانشی هم‌ساز با لیبرالیسم جهانی از دین ارائه می‌شود. در سوی مقابلِ این بینش دینی، به سبب آن‌که دغدغه‌ي اصلی بخش سوار بر قدرت نظام (کارگزاران) «ادغام در سرمایه‌داری جهانی» است، گرایش‌های سکولارِ لیبرال  که روشنفکری دینی را نقد می‌کردند، اما خواهان حرکت به سمت ادغام در نظم جهانی به اسم «مدرن شدن» بودند، اجازه‌ي فعالیت علنی می‌یابند. از میان این گرایش‌ها می‌توان به شکل‌گیری نشریه‌ی «گفتگو» اشاره کرد. در میانه‌ي این دو بال دینی و سکولار لیبرالیسم، صداهای دیگری هم بلند می‌شود که مستقیما «گرایش جدید نظام» را نقد می‌کنند اما چندان بخت شنیده شدن نمی‌یابند، مگر پس از مرگ‌شان؛ صداهای چپی چون محمد مختاری یا محمدجعفر پوینده.

نیمه‌ی دوم دهه‌ي هفتاد به مدد روی کار آمدن دولت اصلاحات، بهاری می‌شود برای آن چپی که موافق گفتمان «سنت و مدرنیته» است، حساسیتی به «اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری» در حال اجرا ندارد و مبتنی بر آسیب‌شناسی‌اش، می‌کوشد بال انتقادی-‌فرهنگی مدرنیته را خطاب به «طبقه‌ی میانی» تقویت کند. سوژه‌ی معترضِ در صحنه‌ي این سال‌ها «دانشجویان»اند و روشنفکران از هر گروه درصدد مخاطب قرار دادن آن‌ها هستند. برای این چپ، قرائتی خاص از مکتب فرانکفورت نقطه‌ی عزیمت مناسبی می‌شود برای این مخاطب قرار دادن؛ چرا که فرانکفورتی‌ها، با همه‌ی تفاوت‌های‌شان در این حوزه‌ها، برای فضای ایران آن موقع مناسب به‌نظر می‌رسند:

– هشدار نسبت به هجوم «صنعت فرهنگ» به زندگی «طبقه‌ی میانی»؛

– اهمیت توجه به «کنش ارتباطی» در گذار به مدرنیته؛

– امید بستن به کارآمدی «عمل نقد» برای اصلاح وضع موجود به عوض تجربه‌ي شکست‌خورده‌ي تشکیلات‌سازی مارکسیست-لنینیستی.

دقت کنیم که بنا بر تحلیل ما، ایراد در این نیست که این طیف از چپ با معرفی «مکتب فرانکفورت» خطا کرد و باعث انحراف جوانان شد. این مُدل، کاریکاتور ساختن از نقد و استفاده از آن برای مظلوم‌نمایی، تأسف‌برانگیز است. بحث بر سر درک زمینه‌های مادی رشد گونه‌ای از «مارکسیسم» در ایران است که با اتکا به «گزینش»ی از منابع نظری چپ، برنامه‌ی سیاسی پرولترزدوده و تشکیلات‌زدوده‌ای را پیش برده و می‌برد که برای مبارزه علیه وضع موجود تبعاتِ ناگواری داشته و دارد.

با پایان کار دولت اصلاحات، برنامه‌ی فکری این چپ هم تغییر می‌کند. بر بستری که از نظر این جریان، حاکی از غیرسیاسی شدن فزاینده‌ی جامعه بود، لاجرم دیگر نمی‌شد کنش نظری را در قالب «کار فرهنگی» پیش برد و شرایط نیازمند صراحت نظری و خودآگاهی سیاسی بیش‌تری بود. این بار ژیژک، بدیو، آگامبن و رانسیر نقاط عزیمت‌ مناسبی قلمداد می‌شوند و در عرصه‌ي «مبارزه‌ی نظری» در برابر انواع نسبی‌گرایی، پست مدرنیسم، پوپولیسم و سیاست‌زُدایی، می‌توان بخشی از نظرات‌شان را به‌خدمت گرفت. برای مثال مفاهیم «رخداد»، «حقیقت» و «وفاداری» بدیو، ابزاری به دست فرهادپور و هم‌فکرانش می‌داد تا ضمن توضیح چگونگی سیاسی شدن یک نسل به اعتبار «رخداد دوم خرداد»، در فضای سیاست‌زدایی فزاینده‌ی پوپولیستی احمدی‌نژادی، در پی بازیابی معنای حقیقتی باشند که گم شده بود و تنها با «وفاداری به آن» می‌شد از رخوت زمانه، فاصله‌ی معنی‌داری گرفت.

اگر با ژیژک می‌شد فهمید که چرا «راست‌کیشی» به «رمانسی شورانگیز» بدل شده است و ضرورت احیای توأمان مسیح و لنین در چیست، آگامبن منطق برهنگی حیات برساخته‌ی «راست کیشی» را توضیح می‌داد و این‌که چطور «هوموساکر»ها توأمان حذف و ادغام می شوند، و دست آخر رانسیر و بدیو کمک می‌کردند تا بتوان فهمید چگونه با ابداع اشکال جدیدی از مقاومت در پرتو وفاداری به حقیقت و با اتکا به سیاست رادیکال (سیاستِ مردم)، می‌شود دست به کار خلق «رخداد»ی شد تا جلوی «پیروزی دشمن» (نئوفاشیسم) را گرفت.

در این فضاست که فرهادپور در جوابیه‌اش به صداقت بر سر همه‌ی ما منت می‌گذارد و می‌گوید همراه با رفقایش در «حلقه‌ی رخداد» وسوسه نشده‌اند خود را «حزب کمونیست ایران» یا «نطفه‌ی حزب کمونیست ایران» بنامند و با گشودگی نسبت به نظریه، مازادی از آن را به سیاست وصل کنند. اما این چه سیاست‌ورزی‌ای بود که حزب کمونیست ایرانِ حقیقی مخفیِ ما، نیروهای مورد خطابش را به انجام آن واداشت؟

– شرکت در انتخابات‌ها به نفع جریان اصلاحات (نه به اتکای توجیهات عباس عبدی و شُرکا، بلکه به اعتبار فیلسوفان چپ نو) به منظور فراهم شدن امکان‌های بیش‌تر برای تداوم همان «مبارزه‌ي نظری» (به‌مثابه‌ي تنها کارِ ممکن و خوبی که چپ در ایران می‌تواند انجام دهد)؛

– ‌درآمدن از توهم انقلابی بودن طبقه‌ی کارگر و فکر کردن به چیز بزرگ‌تری به نام «سیاست مردم» (و در ادامه برای گروهی دیگری از پیروان‌شان «مالتیتود» (انبوه خلق) در سنت اتونومیسم)؛

– و امروز: در اولویت قرار دادن مبارزه با «استبداد دینی» به جای مبارزه با «سرمایه‌داری» و در همه‌ی مبارزات بی‌هوده دنبال «طبقه» و «سوسیالیسم» نگشتن. اگر آن‌چنان که فرهادپور می‌گوید ماجرا از این قرار است که مبارزه‌ي فلسطینی‌ها ربطی به سوسیالیسم ندارد و آن‌ها خواهان ساختن یک دولت-ملت مدرن بورژوایی هستند و ما باید از این خواست علیه استعمار اسرائیل دفاع کنیم، چرا همین رویکرد در مورد ما در ایران صادق نباشد؟ لابد قریب به اتفاق مردمِ به تنگ آمده از وضع موجود هم خواهان یک دولت-ملت مدرن بورژوایی مثلا به رهبری رضا پهلوی هستند و ما هم باید از این خواست علیه استبداد دینی موجود دفاع کنیم.

کدام سرمایه‌داری؟ کدام طبقه‌ی کارگر؟

تعدد موارد مفهومی‌ای که فرهادپور در جواب به صداقت بیان کرده کارِ پاسخ مبسوط، مستند و مستدل به هر یک از آن‌ها را دشوار می‌کند. او در حوزه‌ی اندیشه خود را در مقام کسی می‌بیند که نیازی ندارد برای ادعاهایش، شواهدی ارائه دهد. تکیه‌ی مکرر او بر سابقه‌ی چهل ساله‌اش در فعالیت نظری گواه این مدعاست. اما ادعاهای بحث‌ برانگیز او را می‌توان در موارد زیر خلاصه کرد:

۱. بررسی این‌که ایران سرمایه‌داری اسلامی است یا نه یا چه حد هست، بحث فقه و مسائل شبیه آن، یا حتی مقوله انباشت اولیه‌ی سرمایه، به هر زبان و با هر نظریه‌ی اقتصادی، مسئله‌ی اصلی ما نیست. مسئله‌ی اصلی ما نشان دادن ارتباط بین استبداد دینی با هارترین شکل حاکمیت سرمایه است. این‌که بخشی از اقتصاد امروز ما را ــ که در ایران به آن بخش خصولتی می‌گوییم چون نه دولتی است و نه خصوصی ــ می‌توان به میانجی مفهوم انفال یا شکلی از ولایت اقتصادی توضیح داد که مالیات نمی‌دهد و تحت هیچ نظارتی هم نیست، قابل قبول است.

۲. دولت‌های استعماری شکل عجیب و غریبی از سازماندهی خشونت و غارت هستند که ربطی به دولت بورژوایی و سرمایه‌داری ندارند، اگر می‌‌دانستیم، می‌فهمیدیم که نباید تمام مبارزات ضداستعماری را بی‌خود و بی‌جهت به سوسیالیسم وصل کنیم.

۳. وجود سرمایه‌داری را نمی‌توان حتی با وجود بالقوه‌ی طبقات، چه رسد به وجود بالفعل طبقات اجتماعی در مقام سوژه‌ی کنش سیاسی مساوی گرفت. اتفاقاً طبقه مقوله‌ای است که از یک طرف به شکل ساختاری و منطقی در دل روابط سرمایه‌داری تنیده شده، ولی از طرف دیگر باید از درون دنیای اقتصاد به فضای تاریخ، دین، روابط حقوقی، قوانین و مناسک وارد شود تا بتواند تحققی انضمامی پیدا کند و بتوان گفت این طبقه‌ به خودآگاهی رسیده و به سوژه‌ی سیاسی و نیروی تاریخی تعیین‌کننده تبدیل شده است. مفهوم طبقه از دل جامعه‌ی جدید سرمایه‌داری بیرون می‌آید و نمی‌شود آن را به تمام تاریخ تعمیم داد. در سیاست به صورت عادی و بی‌میانجی با مردم طرف هستید، با جوانان، زنان، دانشجویان. این توده‌ی مردم را نمی‌شود مستقیماً به چیزی به نام طبقات وصل کرد و دینامیسم حرکت‌شان را براساس چیزی به نام پیکار طبقاتی توضیح داد. در این‌جا با آمیزه‌ای از ستم‌ها و دعواهای مختلف طرف هستید که خیلی‌های‌شان ربطی به مسئله‌ی بهره‌کشی یا حتی سودآوری سرمایه ندارد.

۴. بین دو پروژه‌ی اصلی مارکس یعنی نقد اقتصاد سیاسی که بیست سال در موردش کار کرد تا به نگارش جلد اول و جلدهای بعدی سرمایه منجر شد، و پروژه‌ی دیگرش، یعنی سوسیالیسم انقلابی و سیاست رادیکال رهایی‌بخش، شکافی هست. شکاف بین دو پروژه‌ی مارکس را مفهوم طبقه می‌تواند پر کند، ولی نه از درون اندیشه و نه به این خاطر که چون سرمایه‌داری هست، پس حتماً طبقه‌ای هم هست.

در ادامه می‌کوشم به نقد و بررسی این نکات چهارگانه ــ نکاتی بعضا با استناد به برخی پژوهش‌های انجام شده و نیز در عطف به منطق درونی آن‌ها ــ بپردازم:

۱. سرمایه‌داری سیاسی اسلامی ایران؟!

ترکیب «سرمایه‌داری سیاسی» اشاره دارد به «کسب سود با استفاده از قدرت سیاسی» و نه «قانون ارزش اضافه». به عبارت دیگر «سرمایه‌داری سیاسی» به نوعی از سرمایه‌داری اطلاق می‌شود که با «سرمایه‌داری بازاربنیاد» متفاوت است. این ایده که امروز مهرداد وهابی بیش‌تر از هر کس دیگری آن را پروریده است، به فرهادپور این امکان را می‌دهد که بحث اخیرش درباره‌ی «خشونت ماوراء اقتصادی» (به مدد آرای گرستنبرگر) را بر شرایط ایران منطبق کند. در واقع حرف اساسی ایده‌ي فوق این است که درست است ایران در سرمایه‌داری جهانی ادغام شده است، اما این به معنی ساری و جاری بودن قانون «انباشت سرمایه» و «استخراج ارزش اضافی» در بخش عمده‌ي اقتصاد ما نیست. بنا بر این رویکرد  «پول نفت» یا «اقتصاد سیاسی زمین» را باید با منطق «اجاره‌داری پیشاسرمایه‌داری» توضیح داد. بینشی که امروز در عرصه‌ي جهانی کسی چون واروفاکیس با کتاب «تکنوفئودالیسم» نمایندگی‌اش می‌کند و در داخل کشور هم چهره‌هایی چون کمال اطهاری با ایده‌ی «نئوفئودالیسم» آن را صورت‌بندی می‌کند. حتی می‌توان قرابت‌هایی میان این درک با مدافعان ایده‌ی «شیوه‌ی تولید آسیایی به مثابه‌ی خصلت‌ویژه‌ی ایرانِ پیشاسرمایه‌داری و حتی ایرانِ ادغام شده در سرمایه‌داری» برقرار کرد؛ به این ترتیب که ایده‌ي مذکور با ارجاع به مقاله‌ي مارکس با عنوان «فرمانروایی بریتانیا در هندوستان»، سه رشته‌ی اداری «مالیه یا چپاول ملت»، «جنگ یا چپاول ملت‌های دیگر» و «اداره‌ی کارهای اجتماعی» را برای غالب دستگاه‌های حاکم در آسیا برمی‌شمارد. نتیجه آن‌که سرمایه‌داری حاکم بر ایران بیش‌تر دچار «سرمایه‌برداری» است تا «سرمایه‌گذاری» و با غارت دارایی‌های ملت در قالب «زمین» و «نفت» و «سپرده‌ی بانکی»، به واسطه‌ي «تجارت خارجی» هم پول قابل توجهی به سرمایه‌داری جهانی تزریق، و هم پول قابل توجهی را روانه‌ی جیب «طبقه‌ي سیاسی حاکم» می‌کند. این‌گونه است که ما از حیث «رشد تولید سرمایه‌داری» در مقایسه با «سرمایه‌داری‌های نرمال غربی» به شوخی می‌مانیم. در این میان، برای آن‌که اوضاع زیاده از حد از کنترل خارج نشود، بخش‌هایی از معامله تجاری با جهان سرمایه‌داری هم در قالب انواع خدمات عمومی نظیر «تأمین اجتماعی» بازتوزیع می‌شود.

هم‌چنان که اشاره شد پاسخ به تمامی ادعاهای فوق، نه‌تنها فرصتی جداگانه در حد یک مقاله‌ی مفصل، که فرصتی در حد یک کتاب می‌طلبد. با این همه طرح برخی پرسش‌ها در این مجال شاید راه‌گشا باشد.

اول این‌که، انباشت اولیهْ هم سرمایه‌ی ثابت (c) و هم سرمایه‌ی متغیر (v) را خلق کرد و بدین ترتیب آن‌ها را برای تولید ارزش اضافی (s) در دسترس سرمایه‌داران قرار داد. در مجموع، انباشت اولیه فرایندی بود که از طریق آن تولیدکنندگان مستقیم به تولیدکنندگان وابسته به دستمزد، و وسایل معاش و تولید به سرمایه بدل گشتند. آن‌چه تز «خشونت ماوراء اقتصادی» در قالب درآمدهای کسب‌شده‌ی با خشونت از طریق سلب مالکیتِ دارایی‌های به‌اصطلاح غیرمادی بر آن انگشت می‌گذارد دال بر «بازتوزیع» ارزش اضافی است نه تولید ارزش اضافی. سلب مالکیت بازتوزیعی، تصاحب مازادهایی است که هیچ تأثیری روی سرمایه‌گستری، پرولتریزه یا کالایی‌شدن ندارد؛ همه‌ی این‌ها پیش‌تر به اعتبار «انباشت اولیه» اتفاق افتاده است.

دوم این‌که، ناآشنایی چپِ با «نظریه‌ی مارکسی رانت» باعث شده تا در مواجهه با مقوله‌های «اعتبارات»، «نفت» و «زمین» عملا همان حرف‌های نئولیبرال‌ها را در خصوص «دولتِ دخالت‌گرِ رانتی» تکرار کند. این‌جاست که «نقد اقتصاد سیاسی» برای فیلسوف چپی که مایل است درباره‌ی ماهیت سرمایه‌داری جامعه‌ی ایران سخن بگوید اهمیت می‌یابد و مشکل با آدورنو و ژیژک و آگامبن حل شدنی نیست. مارکس هم به عنوان یک فیلسوف ناآشنا با اقتصاد سیاسی پیشرفته، هنگامی که درگیر تدوین نقدش از بنیان‌های سرمایه‌داری شد، این مرارت را به جان خرید که انبوهی آثار اقتصاددانان را مطالعه کند و سپس به مدد روش دیالکتیکی و رویکرد پرولتری صورت‌بندی‌اش را وسط بگذارد.

سوم این‌که، سرمایه‌دار تجاری برای تصاحب بخش ارزش اضافی یا سود میانگین باید (در نقش تحقق و گردش)، سرمایه‌اش را به کار اندازد و در دورپیمایی‌ها وارد شود، در حالی‌که سرمایه‌دار بهره‌دار حتی  این الزام را ندارد و برخلاف اشکال قبلی سرمایه، خود مستقیم وارد دورپیمایی‌های سرمایه نمی‌شود؛ بلکه سرمایه‌دار بهره‌دار صرفا به علت مالکیت این سرمایه، بخشی از سود میانگین اجتماعی را بر اساس یک قرارداد حقوقی تصاحب می‌کند. در این‌جا نشناختن چگونگی منتج شدن «سود میانگین» و غفلت از آن باعث می‌شود تا «سرمایه‌ی بهره‌دار» در فتیشیستی‌ترین حالت خود درک شود: بهره‌ برآمده از ماهیت سرمایه تصور می‌شود؛ ماهیتی که نه برآمده از علل مادی، فیزیکی و اجتماعی سرمایه، بلکه چیزی ورای تمام این‌هاست و از اساس همین بهره‌افزایی است که سرمایه را سرمایه می‌کند: «پول، پول می‌زاید»!

چهارم‌ این‌که، به خاطر بی‌دقتی‌های نظری، «اجاره»ی زمین با «قیمت» آن یکی گرفته می‌شود و رقم آن هم امری دلبخواهی تلقی می‌گردد که فرد اجاره‌دار بنا به زوری که دارد از مستأجر طلب می‌کند. رانت مقدار پولی است که مالک یک قطعه زمین بابت چیزی که به عنوان یک عامل طبیعی، که حاصل کار انسان نیست و از این‌رو فاقد ارزش است، طلب می‌کند. به‌دست دادن این تعریف با رجوع به «ویکی‌پدیا» هم شدنی است، اما مسأله فهم نسبتی است که این مقوله با «سود» و «بهره» به عنوان اجزای «ارزش اضافی» برقرار می‌کند. چشم‌پوشی از زمینه‌چینی‌هایی که مارکس با اتکا به  مفهوم‌پردازی مقوله‌های «سود میانگین» و «سود اضافه» کرده است تا بتواند چگونگی نشستن رانت بر شانه‌های آن‌ها را توضیح دهد، باعث می‌شود که خیلی ساده فکر کنیم چیزی بازمانده از دوران کهن در سرمایه‌داریْ ادغامِ صوری شده، اما قانون‌مندی خود را دارد؛ و حتی از این بدتر، بپنداریم سرمایه‌ی امثال ایلان ماسک هم ناشی از همین منطق فئودالی است و ربطی به سرمایه‌داری ندارد.

مارکس در جلد سوم «سرمایه» توضیح می‌دهد که کل رانت ارضی همانا ارزش اضافی، یعنی محصول کار اضافی، است. اگر بخواهیم تمام مقدمه‌چینی‌های استدلالی او را بازگو کنیم در واقع عملا باید بخش عظیمی از جلد سوم «سرمایه» را در جواب به آقای فرهادپور و واروفاکیس بازنویسی کنیم. در این‌جا تنها به یک نتیجه‌گیری مختصر در بخش ابتدایی «رانت ارضی» رجوع می‌کنیم تا خواننده‌ی پی‌گیر خود عمق شوخی بودن نظریه‌های رانت عامیانه را با نظریه‌ی رانت مارکس دریابد:

«ویژگی {مختص رانت ارضی} این است که با شرایطی که در آن محصولات کشاورزی به عنوان ارزش‌ها (کالاها) تکامل می‌یابند، و با اجرای شرایط تحققِ ارزش آن‌ها، قدرت مالکیت ارضی نیز به حدی افزایش می‌یابد که بخش فزاینده‌ای از این ارزش‌های خلق‌ شده را بدون انجام کاری تصاحب می‌کند و بخش فزاینده‌ای از ارزش اضافی به رانت ارضی بدل می‌شود.» (مارکس، جلد سوم «سرمایه»، ترجمه‌ی حسن مرتضوی، نشر لاهیتا: ۶۶۵).

چطور می‌شود در بحث از «رانت» در بستر سرمایه‌داری به این نکته‌ی ابتدایی حاصل از آموزه‌ي مارکس در جلد اول «سرمایه» فکر نکنیم که مبلغ «رانت»ی که بابت اجاره دادن «زمین» یا «فضایی مجازی» تعیین می‌شود، هنگامی توسط «اجاره‌پرداز» ــ چه «سرمایه‌دار» باشد و چه «کارگر» ــ قابل پرداخت است که او یا صاحب «سود»، «بهره» و یا «مُزد»ی باشد که مستلزم «تولید» کالایی «ارزش»مند است.

پنجم این‌که، تضاد میان «سرمایه‌دار صنعتی» و «سرمایه‌دار رانت‌خوار» و «سرمایه‌دار بهره‌دار» ناشی از همین نقش مستقیم در «تولید ارزش» است. وقتی این مباحث فنی را درک نکنیم، در تدوین استراتژی سیاسی هم به راحتی به این تئوری «اقتصاددانان نهادگرا» درمی‌غلطیم و باید از «سرمایه‌داران صنعتی» به عنوان قهرمانان تولید ملی در برابر رانت-بهره‌خواران دفاع کنیم تا ابتدا صاحب یک «سرمایه‌داری مولد متعارف» شویم و تنها پس از استقرار آن، در راه «سوسیالیسم» بکوشیم. این‌جاست که تازه تبعات سیاسی سخن فرهادپور در این رابطه که «مبارزه‌ی فلسطینی‌ها ربطی به سوسیالیسم ندارد» ــ و اساسا عیبی هم ندارد ــ روشن می‌شود: پیش به سوی متحد شدن با بورژوازی صنعتی برای فلسطین و ایرانیِ سکولار و مدرن. نتایج سیاسی این درک «دو مرحله‌ای» از مبارزه‌ برای تحقق سوسیالیسم از زمان انقلاب مشروطه تا انتخاب پزشکیان را دیده‌ایم که چطور هر بار به بازنده شدن «طبقه‌ی کارگر» و قتل‌عام «چپ‌ها» انجامیده است. در واقع فرهادپور به مدد خوانشی که از آدورنو، ژیژک، بدیو، آگامبن، رانسیر و اینک گرستنبرگر دارد، همان استراتژی‌ای را پیش پای چپ می‌گذارد که توده‌ای‌ها متأثر از تحلیل «که بر که»ی کیانوری در سال ۱۳۷۳ و اینک امثال فرخ نگهدار (بدون این‌که بدیو و آگامبنی خوانده باشند) پیش پای چپ می‌گذارند.

۲. انقلاب دموکراتیک ملی یا انقلاب سوسیالیستی؟

فرهادپور ناکامی «سوسیالیسم واقعا موجود» قرن بیستم در کشورهایی چون «روسیه» و «چین» و «ویتنام» و … را ناشی از عدم درک این نکته‌ی ساده می‌بیند که مسأله‌ی اصلی در این کشورها پیش از وقوع انقلاب‌های به اصطلاح سوسیالیستی‌شان این بود که دولت‌های مستقرشان به میانجی استعمار در حال غارت و خشونت بودند و نقطه‌ای که باید هدف گرفته‌ می‌شد نه قیام علیه «منطق سرمایه» ــ که اساسا هنوز در این کشورها قوام نیافته بود ــ بلکه از کار انداختن سازوکار غارت و خشونت دولت بود. نتیجه آن‌که به اسم سوسیالیسم، ماشین مستبد و خون‌ریز دولتی بار دیگر در این کشورها شروع به‌کار کرد و به مدد این شکل پیشاسرمایه‌دارانه‌ی وحشی، به نحوی در سرمایه‌داری جهانی ادغام شدند که تبعاتش صدها بار از وحشی‌گری مغول‌ها بدتر بود.

مارکس هم پس از شکست کمون پاریس به این درک رسیده بود که کارگران نمی‌توانند ماشین دولتی را حی و حاضر تحت اراده‌ی خود دربیاورند و دولتْ خود بخشی از مسأله است. با این همه، آن‌چنان که در «نقد برنامه‌ي گوتا» نوشت، اعتقاد داشت که «بین جامعه‌ی سرمایه‌داری و جامعه‌ی کمونیستی یک دوره‌ی تحول انقلابی از اولی به دومی وجود دارد. متناظر این دوره‌ی تحول، یک دوره‌ی گذار سیاسی نیز هست که دولت در آن چیزی نمی‌تواند باشد جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا.». مارکس در شرایطی این جملات را نوشت که بنا بر درکش از «توسعه‌ی ناموزون و مرکب» سرمایه‌داری در جهان آن روزگار ــ که حاصل توجه‌اش به مبارزات مردم در «هند» و «روسیه» و «ایرلند» بود ــ به قسمی وحدت انترناسیونال میان «انقلاب‌های ملی رهایی‌بخش» در کشورهای توسعه‌نیافته از حیث سرمایه‌داری و «انقلاب‌های پرولتری» در کشورهای توسعه‌یافته از حیث سرمایه‌داری امید داشت. نوشته‌هایش درباره‌ی روسیه گواهی می‌دهد که امیدش برای تحقق سوسیالیسم در آن‌جا مبتنی بر «شکوفایی سنت‌های اشتراکی در کمون‌های روستایی» به مدد معاصر بودنش با «تولید سرمایه‌داری» بود که این امکان را به روسیه می‌داد تا تمامی دستاوردهای ایجابی سرمایه‌داری را تصاحب کند، بدون این‌که دست‌خوش فراز و فرودهای هولناک آن شود (بنگرید به پیش‌نویس‌های نامه‌ی او به زاسولیچ).

 این‌که دلیل بدل شدن «حکومت‌های پساانقلابی» قرن بیستم در کشورهای توسعه‌نیافته از حیث سرمایه‌داری به «دیکتاتوری‌هایی بی‌رحم» را این بدانیم که کمونیست‌های‌شان بی‌میانجیِ ضرورت انقلابی علیه دیکتاتوری‌های داخلی و یا استعمار حاکم، کشورهای‌شان را به «سوسیالیسم» و «طبقه‌ی کارگر» گره زدند، که ناشی از درک نکردن استراتژی سیاسی برخاسته از ایده‌ی «توسعه‌ی ناموزون و مرکب مارکسی» است. مسأله در روسیه یا چین این نبود که چون اقلیتی کارگر و کمونیست انقلاب‌های کاذب کمونیستی در کشورهایی دهقانی و دیکتاتوری راه انداختند، این امر زمینه‌ساز هم‌آغوشی سرمایه‌داری با گونه‌ای از دولت خشن و غارت‌گر شد، بلکه مسأله این بود که:

اولا در کشورهای توسعه‌یافته از حیث سرمایه‌داری (نظیر آلمان یا انگلستان) انقلابی پرولتری به وقوع نپیوست که انقلاب‌های سوسیالیستیِ رخ داده در روسیه و چین را تکمیل کند، در نتیجه آن‌ها لاجرم راهِ «ساختن سوسیالیسم در یک کشور» را در پیش گرفتند و این چیزی نبود مگر تولد «سرمایه‌داری دولتی»؛

ثانیا احزاب کمونیستِ‌ به‌ قدرت رسیده جملگی پایه‌ی اول و ضروری سوسیالیسم، یعنی شوراهای کارگری را تحمل نکردند. به بیان دیگر، مسأله بر سر ربط دادن کاذب «سوسیالیسم» به ضرورت «انقلابی دموکراتیک» توسط کمونیست‌ها نبود، بلکه بر سر «به‌ اندازه‌ی کافی سوسیالیستی نبودن» این انقلاب‌ها بود.

وقتی مارکس در پیشگفتار جلد اول «سرمایه» می‌نویسد «نه‌تنها از توسعه‌ی سرمایه‌داری، بلکه از ناکامل بودن این توسعه نیز رنج می‌بریم» در واقع دیالکتیکی را میان توسعه‌یافتگی و کم‌توسعگی سرمایه‌داری جهانی می‌بیند که خروجیِ سیاسی‌اش برای او نه تلاش برای بیش‌تر سرمایه‌داری شدن یک کشور کم‌توسعه از حیث سرمایه‌داری، بلکه شکل دادن به «انقلابی سوسیالیستی» ــ چه از خلال پرولتاریا و چه از خلال دهقانان ــ در آن است.

۳. طبقه در سرمایه‌داری و پیشاسرمایه‌داری

این‌که «طبقه‌ی کارگر» زمانی تحقق انضمامی پیدا می‌کند که به «خودآگاهی» رسیده باشد، حرف درستی است که می‌توان ریشه‌های مفهومی آن را نزد تاریخ‌نگار برجسته‌ای چون ای. پی. تامپسون سراغ گرفت. به عبارت دیگر انبوه کارگرانی که در سرمایه‌داری مشغول تولید و ارائه‌ی خدمات‌اند، مادام که سرمایه‌داری را به‌مثابه‌ی خصم خود درک نکرده‌اند و نسبت به آن در هیأت یک «ما»ی طبقاتی  واکنشی عملی (از «اعتصاب» گرفته تا «انقلاب») نشان نداده‌اند، هنوز «طبقه» نیستند. اما این گزاره غیر از انکار این واقعیت است که در طول تاریخ (حتی پیش از سرمایه‌داری)، آحاد جامعه به میانجی در اختیار داشتن/نداشتن وسایل تولید، در رابطه‌ای باهم قرار می‌گرفتند که نامش «طبقه» است: برده‌داران و اربابان، دهقانان و فئودال‌ها و … . آگاه شدن گروه تحت ستمِ در این رابطه از خود به‌مثابه‌ی «طبقه»، اتفاقی است که به تناوب در طول تاریخ کشورهای مختلف رخ داده است.

قطعا منطق سرمایه‌داری مایل است تا افراد خود را در قالب «ملت»، «مردم»، «مسلمان»، «مسیحی»، «یهودی»، «زن»، «مرد»، «پیر» و «جوان» بفهمند و درصدد «مطالبه‌گری» برآيند تا این‌که به‌مثابه‌ی «طبقه‌ی کارگر»؛ اما معنای سیاسی‌اش این انتظار نیست که پس چه ضرورتی دارد به مردم معترض به وضع موجود در قالب‌های نام‌برده بگوییم: تو «کارگر»ی و بر این اساس مبارزه کن. فرهادپور معتقد است «کسی که به سیاست رادیکال و رهایی‌بخش توجه دارد … باید بگوید که ما با هزاران نیرو و گروه و مردمان گوناگون طرف هستیم و نمی‌شود براساس رابطه‌ی مستقیم‌ آنان با اقتصاد نقش سیاسی‌شان را فهمید.» نام دیگر استراتژی سیاسی این صورت‌بندی، «اینترسکشنالیتی» (تقاطع‌های ستم) است که بر اساس آن، همه‌ی هویت‌های تحت ستم (طبقه، ملیت، جنسیت، نوعی از مذهب) به یک‌ اندازه اهمیت دارند و باید از سوژگی‌شان علیه ساختارهای سلطه استقبال کرد.

اگر می‌پذیریم که شیوه‌ی تولید مسلط در جامعه‌ی ما «شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری» است، پس روشن است به چه معنا «تضاد کار و سرمایه» تضادی بنیادی است (بی‌آن‌که بنا باشد «ستم جنسی/جنسیتی» و «ستم ملی» را نفی کنیم) و باید کوشید تا کارگران خود را «طبقه»ای حس کنند که قادرند به میانجی «انقلابی اجتماعی» مناسبات تولید را دگرگون کنند. بی‌شک به اعتبار وجود ساختارهای «مردسالاری» و «دولت-ملت» ــ به قول مارکس ــ ما غیر از «اهریمنان معاصر»، با «شیاطین موروثی» هم مواجه‌ایم، اما آن‌ها را باید در نسبت با تضاد اصلی فهمید تا بتوان استراتژی‌های مبارزاتی درستی برایشان تدوین کرد. برای مثال در بحث از ستم جنسیتی، به واسطه‌ی درک این نسبت است که نمی‌توان از «سیاست خواهرانگی» دفاع کرد و به زنان طبقه‌ی کارگر گفت که دست اتحاد به سوی زنان بورژوا دراز کنند. هم‌چنین در بحث از ستم ملی هم روشن است که به چه معنا «بورژوازی ملل تحت ستم» نمی‌تواند در زُمره‌ی «خلق تحت ستم» باشد تا مبارزه برای «حق تعیین سرنوشت» در مسیر پیوند با «انقلاب پرولتری» قرار گیرد.

اما مواجهه‌ی فرهادپور با این اشکال سلطه مانند رویکرد فمینیست‌های مدافع «نظام‌های دوگانه» (ایده‌ی  حیات جداگانه‌ي «سرمایه‌داری» و «مردسالاری») است و بی‌توجه به انبوه نقدهای «فمینیست‌های مارکسیست» به این درک، صرفا با اتکا به درک نادرستش از معنای «ادغام صوری» و «ادغام واقعی» می‌پندارد که باید از سازماندهی در هر شکلی از مبارزه علیه ساختارهای «سلطه» استقبال کرد. چنین است که صرف مبارزه با «استبداد دینی» در ایرانِ کنونیِ واقع‌شده در نظام جهانی سرمایه‌داری برای او معنایش مبارزه با سرمایه‌داری هم هست.

۴. معنای شکاف میان «نقد اقتصاد سیاسی» و «سیاست رهایی‌بخش»

اگر مارکس می‌پنداشت که با نوشتن «گروندریسه»، «سرمایه» و نیز «نظریه‌های ارزش اضافی» تکلیف «سیاست رهایی‌بخش» را هم روشن می‌کند، به عوض اشتغال به آن همه کار سیاسی در بین‌الملل اول و یا بیش از ۶ سال تمرکز بر «مطالعات قوم‌شناسی»، شب و روز در خانه و کتابخانه، کار پروژه‌های ناتمامش را تمام می‌کرد. اهمیت درک این موضوع به این خاطر است که بیش‌تر آن دسته از مارکسیست‌هایی که بر آثار اقتصادی مارکس متمرکز هستند، هرگز گمان نکرده‌اند که خواندن این آثار خود به خود روشن می‌کند که «سیاستی رهایی‌بخش» را چگونه باید تدوین کرد. نکته این‌جاست که بی‌مطالعه‌ی این آثار هم، صحبت از «سیاست رهایی‌بخش» در سنت مارکسیستی بی‌معناست. اهمیت فهم این موضوع در بررسی تکوین فکری مارکس این‌جاست که در مواجهه با «دفاتر قوم‌شناختی» او، گروهی از مارکسیست‌ها می‌پندارند که وی دچار زوال عقل شد که کار بر آثار اقتصادی‌اش را رها کرد و گروهی هم می‌پندارند که به اعتبار این مطالعات اخیر متوجه شد تمرکزش بر نقد سرمایه‌داری و سوژگی طبقه‌ی کارگر، اشتباه بوده است؛ حال آن‌که او در سال‌های پایانی عمر، خود را آماده می‌کرد ویراست دیگری از جلد اول «سرمایه» منتشر کند، ضمن این‌که به واسطه‌ی «مطالعات قوم‌شناختی»اش امکان‌های بیش‌تری برای مبارزه علیه سرمایه‌داری تحت رهبری پرولتاریا را کشف کرده بود.

فرهادپور خیلی به‌روشنی در بخشی از جوابیه‌اش به صداقت می‌گوید که «شکاف بین دو پروژه‌ی مارکس را مفهوم طبقه می‌تواند حل کند»؛ اما به نظر می‌رسد اعتراضش به پژوهش‌گرانی مانند صداقت این است که به عوض صحبت از «طبقه‌ي کارگر واقعا موجود»، از سوژه‌ی ناموجودی به نام «طبقه‌ی کارگر» دم می‌زنند که صرفا در ذهن‌شان است و مایلند این سوژه انقلاب کند و سوسیالیسم را متحقق سازد. اگر منظور از این انتقاد این است که باید موانع واقعی بر سر راه تحقق «خودآگاهی طبقاتی» کارگران برداشته‌ شود تا «طبقه» رؤیت‌پذیر شود، باید گفت که اساسا به همین خاطر است که کمونیست‌ها حزب و سازمان ایجاد می‌کنند؛ اما اگر منظور این است که شناسایی وجود سرمایه‌داری در جایی و نقد سازوکار انضمامی آن، مساوی با ضرورت تدوین «سیاست پرولتری» در آن‌جا نیست، باید گفت که نقد و اعتراض بجایی  نیست. برای مثال وقتی از غیاب «سیاست پرولتری» در «قیام ژینا» سخن می‌گوییم، اشاره‌مان به ضعف «دشمن‌شناسیِ» صورت‌گرفته در جریان آن است که باعث شد تمام ظرفیت‌های بالقوه، بالفعل نشود و بخش‌های زیادی از ظرفیت‌های بالفعل‌شده در آن‌هم جملگی از سوی اپوزیسیون راست مصادره شود.

سخن پایانی

با توجه به تاریخچه‌ی مختصر برآمدن مارکسیسمی که فرهادپور و هم‌فکرانش نماینده‌ی آنند، معتقدم این برداشت از مارکسیسم با معیارهای طبقاتی طبقه‌ي میانی جامعه‌ي ایران کاملا هم‌خوان است و از همین‌رو هم در قیاس با دیگر رویکردهای مارکسیستی بسیار مورد اقبال این طبقه است. این طبقه از نیمه‌ی دهه‌ی هفتاد شمسی برای به‌دست آوردن امتیازاتی برای خود، بسیار مبارزه کرده و هزینه داده است: از ایستادن در برابر مردسالاری اسلام‌گرایانه تا مبارزه علیه سانسور، از حق برخورداری از ویدئو، ماهواره و مشروبات الکلی تا امکان برگزاری مهمانی‌های شبانه‌ی مختلط. موارد برشمرده (که حق برخورداری از آن‌ها برای مردمان کشورهای اروپایی و بعضا آسیایی در زمره‌ی بدیهیات است) از این‌ رو در فضای ایران مُهر طبقه‌ی میانی و بورژوا خورده، اما شدت بحران معیشت در میان طبقه‌ی کارگر و اقشار فرودست، اساسا چنین خواست‌هایی را لوکس جلوه داده است. مسلما این به معنای بی‌اهمیت بودن  رفع سانسور و یا از بین رفتن قوانین ضدزن ناشی از فقه اسلام برای کارگران نیست، اما طبقه‌ی کارگری که به سبب ساعات کاری طولانی و عدم تکافوی مزدش برای تامین هزینه‌های زندگی، اساسا فرصت و فراغتی برای بالیدن فرهنگی پیدا نمی‌کند، چطور می‌تواند نسبت به وجود سانسور دارای حساسیتی شود، یا زنانش دست به‌کار سازماندهی و اعتراض بر ضد مناسبات مردسالارانه شوند؟ این‌که کمونیست‌ها در مواجهه با کارگران می‌کوشند ابتدا با زبان نقد اقتصاد سیاسی سخن بگویند و آنان را از جایگاه تعیین‌کننده‌شان در ساختار تولید آگاه سازند تا به میانجی این آگاهی حساسیت‌شان را نسبت به آشغال‌هایی که طبقه‌ی حاکم در قالب «فرهنگ» و به میانجی برنامه‌های تلویزیونی و سینمایی، مجلات زرد و کارناوال‌های مذهبی به‌ ایشان حقنه می‌کند، برانگیزند، نشانه‌ی درکی ماتریالیستی از مبارزه است. در پرتو چنین درکی است که می‌توان هنر و ادبیات والا را به کارگران معرفی کرد و از این عناصر هم‌چون ابزاری برای پرورش طبقه‌ی کارگری آماده‌ی نبرد بهره برد.

طبقه‌ي میانی ما اما به مدد پیشروی‌های آرامش برای به‌دست آوردن حقوق نام‌برده، آرام آرام به این درک رسیده است که می‌تواند به‌رغم وجود جمهوری اسلامی، از خوشی‌های زندگی بهره‌مند شود. در این راستا درگیر شدن با هنر، ادبیات و تئوری مترقی و رادیکال از جنس سرگرمی‌ فکری-پژوهشی ‌شده و موضوع سازماندهی مبتنی بر سیاست پرولتری و ضرورت انقلاب برایش به کلی بی‌معناست.

بنابراین، مارکسیسمی که دیگر مدام دم از «طبقه‌ي کارگر» نزند، از «منطق سرمایه» نگوید و پای «ضرورت سازماندهی» را به میان نکشد، اما هم‌چنان از «ایده‌ی کمونیسم» سخن بگوید و به طور کلی به «نقد اشکال سلطه» بپردازد، برای این طبقه بهترین تئوری انتقادی‌ای است که با آراستن خود به ،ن، می‌تواند در عین مخالفت با وضع موجود، خوشی‌های روزمره‌اش را داشته باشد و در صورت حمله‌ی حاکمیت به آن‌ها حتی تا پای جان مبارزه کند. چنین است که نزد این گرایش، با مارکسیسمی پرولترزدوده و بی‌سازمان طرفیم که تجسم اتکایش به «سیاست پرولتری» مساوی با «فاجعه‌ي بهمن ۵۷» است و منتهی‌الیه سازماندهی‌اش هم، گندی است که «حزب توده» بالا آورد. لذا بهترین شکل مبارزه بدل می‌شود به غنی بخشیدن به تئوری از خلال «نقد دولت» و «نقد فرهنگ»، و بُعد  پراتیکش، شرکت در جنبش‌های خودجوشِ زاویه‌دار با سیاست پرولتری.

مارکسیسم فرهادپور به‌ درد این طبقه می‌خورد و نه آن بخش‌هایی از «طبقه‌ی میانی» که آماده‌ی بریدن از منافع طبقاتی خویش در راستای تقویت یک سازماندهی طبقاتی برای انقلاب‌اند و مارکسیسم و نقد اقتصاد سیاسی‌اش را ابزار نظری تدوین استراتژی پرولتری می‌فهمند.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4hm

تاریخ نجات‌مان نمی‌دهد آلکس کالینیکوس کمال خسروی

تاریخ نجات‌مان نمی‌دهد

پاسخی به دُنی گلوک‌اشتاین

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

آلکس کالینیکوس

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

یادداشت مترجم: کتاب عصر نوین فاجعه، نوشته‌ی آلکس کالینیکوس سال گذشته انتشار یافت. دُنی گلوک‌اشتاین [یا دانی گلاک‌استاین Donny Gluckstein]، تاریخ‌شناس و پسر مارکسیستِ فقید تونی کلیف، در شماره‌ی 181 (دسامبر 2023) نشریه‌ی سوسیالیسم بین‌الملل، طی یادداشت کوتاهی زیر عنوان «فاجعه‌های تازه‌ی سرمایه‌داری»، به بررسی کتاب کالینیکوس پرداخت. لحن و زبان گلوک‌اشتاین در این یادداشت بسیار رفیقانه بود و اثر مذکور را بسیار تحسین‌برانگیز می‌دانست. از نظر او باید این کتاب را تهیه کرد و خواند، به‌هر نحوی که ممکن است: «خرید، امانت گرفت یا دزدید!» اختلاف گلوک‌اشتاین با کالینیکوس و انتقاد او به عصر نوین فاجعه این است که کالینیکوس با اتکای بی‌رویه بر مفهوم آلتوسریِ «بیش‌ـ‌تعّینی» یا «کثرتِ تعیّن»، دیالکتیک مارکسیِ بین نیروهای مولد و مناسبات تولید را به‌درستی درنیافته و آن‌را «انتزاعی» خوانده است.

آلکس کالینیکوس در یادداشتی رفیقانه زیر عنوان «تاریخ نجات‌مان نمی‌دهد»، در شماره‌ی 182 همان نشریه (آوریل امسال) به انتقادهای گلوک‌اشتاین پاسخ داد. متن پیشِ رو ترجمه‌ی این پاسخ است.

***

سپاس فراوان از نقد و بررسی دوستانه و لطف‌آمیز دُنی گلوک‌اشتاین از کتاب تازه‌ی من زیر عنوان عصر نوین فاجعه.[1] جای بسی خوشوقتی است که کسی به بررسی کتابت می‌پردازد که رفیقی دیرینه و نویسنده‌ی آثاری است هم‌هنگام متعهدانه و دانش‌ورانه. تحسین‌شدن از سوی کسی در این قامت و مقام، تحسینی است واقعی. با این‌حال، انتقاد او به روش من در کتاب عصر نوین فاجعه، اندکی موجب شگفتی‌ام شد. البته مارکسیست‌ها، چنان‌که صفحات همین مجله نشان می‌دهد، اغلب بر سر فلسفه توافق ندارند. اما به‌نظرم می‌رسد در این‌مورد سوءتفاهمی نسبت به آن‌چه من گه‌گاه، حواشیِ بازنمایی‌های جدلیِ خطا می‌نامم، پیش آمده است.

هسته‌ی کانونی انتقاد دُنی نسبت به کتاب من این است که در تأکید مکفی بر تبیین مارکس از تحول تاریخی، در مقام نتیجه‌ی توسعه‌ی نیروهای مولد و کشاکش‌ها بین این نیروها و مناسبات اجتماعی تولید، که توسعه‌ی مذکور موجب پای‌گیری آن‌هاست، ناکام بوده‌ام و به‌جای آن، بیش‌تر بر مفهوم بیش‌تعیّنیِ مارکسیست فرانسوی، لوئی آلتوسر، تکیه کرده‌ام. بنا بر این دستگاه مفهومی، تغییر تاریخی برخاسته از «پیوستار محتملِ [contingent] تعیّن‌های متکثر» است.[2] آلتوسر خود این تعریف را به‌شرح زیر تدقیق می‌کند: «واقعیت یا رخداد اجتماعی هرچه هست، هرگز ناب و بی‌پیرایه نیست، هرگز تک‌تعیّنی نیست، بلکه همواره برخوردار از بیش‌ـ‌تعینی یا کم‌ـ‌تعینی است … منظور این است که هرگز بسیط [و منفرد] نیست، بلکه متجمع [و متکثر] است؛ و این تکثر همواره تکثری است از تعّین‌هایی بیش‌تر یا کم‌تر از آن‌چه ما می‌اندیشیم یا بر این باوریم که در پژوهش تثبیت شده‌اند.»[3]

دُنی در نگاهی گذرا یادآور می‌شود که این دو چشم‌انداز در عطف به علیّت تاریخی، «متقابلاً مانع‌التجمع» نیستند. دقیقاً درست است! افسوس که او در این‌جا [برای تأملی بیش‌تر] متوقف نمی‌شود. برعکس، سخن را با این پیشنهاد ادامه می‌دهد که به‌نظر او «تضاد دیالکتیکی بین نیروهای مولد و مناسبات تولید» با طرحِ «پیوستار محتملِ تعین‌های متکثر از اعتبار ساقط شده» است.[4] این سخن سراسر خطاست؛ درست این است که اولی شالوده‌ی دومی است.

معضلی که من کوشیدم در کتابم به آن بپردازم چه بود؟ سخنی است کلیشه‌وار که بگوئیم ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که با بحران‌های متکثر تعریف می‌شود. اقتصاددانان انتقادی مانند ایزابلا وبر [Isabella Weber] و ایوان واسنر [Evan Wasner]، دوران ما را دورانِ «اضطرارهای هم‌پوش و متداخل» می‌نامند: رکود اقتصادی، تغییرات اقلیمی، بیماری‌های همه‌گیر جهان‌گستر و رقابت‌های بیناامپریالیستی.[5] آدام توز [Adam Tooze]، تاریخ‌نگار اقتصادی درخشان و چپ‌ـ‌لیبرال، اصطلاح «بحران چندگانه» [polycrisis] را، در مقام ابزاری برای پژوهش و جستجو پیرامون این بحران‌های پیوسته و مرتبط، مشهورِ خاص‌وعام کرده و اکنون سایت اینترنتی جالبی وجود دارد که وقف این موضوع شده است.[6] با این‌حال و به‌رغم اعتراف به ارزش و اعتبار عظیم اثر توز، باید گفت که رویکرد او اساساً چندگانه‌گرا [پلورالیستی] ست، زیرا برخوردش به این «اضطرارهای» مختلف، چنان است که گویی آن‌ها علت‌هایی متمایز دارند؛ و از این زاویه به میان‌کنش‌های‌شان می‌پردازد.

این رویکرد از نظرگاهی مارکسیستی به‌قدر کافی مطلوب نیست. در آغاز قرن بیستم آنتونیو لابریولا، فیلسوف مارکسیست و پیش‌گام ایتالیایی، در اثری که لئون تروتسکی را تحت تأثیر قرار داد، آن‌چه را که او «نظریه‌ی عوامل» می‌نامد، مورد انتقاد قرار می‌دهد. این نظریه «با جداسازی انتزاعی عوامل از ارگانیسم، آن‌ها را به‌مثابه‌ی عناصری از وحدت کلیْ پیچیده و یک‌پارچه» ویران می‌کند. او این رویکرد را مخالف با ماتریالیسم تاریخی می‌داند و [این جداسازی] برای آن «فقط از زاویه‌ی خِرد تاریخی ارزش دارد»، زیرا ماتریالیسم تاریخی «این عناصر را فقط از آن‌رو از یک‌دیگر متمایز و جدا می‌کند که می‌خواهد ضرورت عینیِ همراهی و همپایی‌شان را در نتیجه [ی نهایی] بشناسد.»[7] جُرج لوکاچ در اثرش تاریخ و آگاهی طبقاتی، در 1923، دلالت بر این امر را به‌وضوح بیان می‌کند، آن‌جا که مدعی می‌شود «تمایز تعیین‌کننده بین مارکسیسم و اندیشه‌ی بورژوایی» در «نگرش از منظر کلیت» ریشه دارد.[8] بنابراین سرشت‌نمای مارکسیسم آن چیزی است که فردریک جیمسون [Fredric Jameson] آن‌را «اصل قاطع روش‌شناختیِ کلیت‌بخشی» می‌خواند، همانا رانش به‌سوی به‌هم ‌گره‌ زدنِ‌ همه‌ی جنبه‌های گوناگونْ در تمامیتی ساختاربندی‌شده.[9]

اینک، طلبِ کلیت‌بخشیْ کاری است به‌قدر کافی ساده، اما انجامش بسی دشوار. پایه‌ی رویکرد من در عصر نوین فاجعه همان تقدم تبیینیِ نیروها و مناسبات اجتماعی تولید است؛ یعنی همان چیزی‌که مارکس آن‌را «شالوده‌ی واقعیِ» هر شکل‌بندیِ اجتماعی می‌نامد.[10] من نه فقط در نوشته‌های دیگرم به‌تفصیل در دفاع از این آموزه‌ی ماتریالیسم تاریخی نوشته‌ام، بلکه در پیش‌گفتارم به عصر نوین فاجعه فرازی از «مقدمه»ی 1859 پیرامون نقد اقتصاد سیاسی را که منبع صورت‌بندی مارکس است، نقل کرده و توضیح داده‌ام که چگونه این فراز ساخت‌وبافت کتابم را تنظیم می‌کند.[11]

حیرت‌آور است که دُنی گفتاوردی را که من در این‌جا آورده‌ام نقل می‌کند اما در ادامه‌اش می‌نویسد: «با در نظر گرفتن این نکته که موضوع کتاب او فاجعه است، شاید علت دفاع کالینیکوس از آن‌چه “چشم‌انداز نیروها/روابط” نامیده می‌شود، پرهیز از شیوه‌ای باشد که “مقدمه”ی مارکس از طریق آن می‌خواهد درکی مکانیستی از تئوری مراحل در تاریخ را ــ که در هاله‌ای خوش‌بینانه پیچیده شده است و زیربنای اقتصادی را در همه‌ی شرایطْ عامل تعیین‌کننده و مسلط می‌داند ــ توجیه کند.»[12] این حرف هیچ ربطی به دیدگاه من ندارد. من مخالفت آلتوسر با «مقدمه»ی 1859 را رد می‌کنم، از جمله «تطورگرا» و «جبرگرا» تلقی‌کردن این «مقدمه» را. من رویکرد فیلسوف مارکسیست ایتالیایی، آنتونیو گرامشی را به‌مراتب ترجیح می‌دهم که قطعه‌ی مزبور برای او منبع اصلی الهام در تفسیر و تأویل بسیار خلاقانه‌اش از مارکسیسم است و کانون توجهش بر بده‌بستان و کنش‌وواکنش متقابل بین تضادهای ساختاری‌ای متمرکز است که در شالوده‌ی اقتصادی و در مبارزه بین پروژه‌های هژمونیکِ رقیب در روبنای سیاسی‌ـ‌ایدئولوژیک تکوین می‌یابند.[13]

هم‌چنین حقیقت ندارد که من از «چشم‌انداز نیروها/روابط» پرهیز می‌کنم. تضاد بین نیروها و روابط تولید شیرازه‌ی مجلد نخست کاپیتال مارکس است و به‌طور مشخص در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، در مقام تمایز بین فرآیند کار (تولید ارزش‌های مصرفی) و فرآیند ارزش‌یابی و ارزش‌افزایی (خود‌ـ‌گستری سرمایه از مجرای تصاحب و تصرف ارزش اضافیِ آفریده‌شده از سوی کار مزدی به‌هنگام تولید کالاها) شکل می‌گیرد. به‌هرحال، این تضاد غنی‌ترین بیانش را در بخش سوم مجلد سوم کاپیتال می‌یابد، یعنی آن‌جایی که مارکس به قانون کاهندگیِ نرخ سود می‌پردازد. مارکس نشان می‌دهد که سرمایه‌های منفرد درصدد بهبود بارآوری کارگران‌شان، و از این‌طریق پائین‌آوردن هزینه‌شان، به‌یاری نوآوری‌های فنی و از این مجرا، افزایش سود خویش‌اند؛ اما، در مقیاس عام، نوآوری‌ها به افزایش ترکیب ارگانیک سرمایه (یعنی نسبت بین سرمایه‌ی تخصیص‌یافته به خرید ابزار تولید و تخصیص‌یافته به کارِ مزدیِ به اشتغال‌ درآمده) راه می‌برند و از این‌رو موجب کاهش نرخ میانگین سود می‌شوند. بنابراین، در چارچوب روابط اقتصادی سرمایه‌دارانه، رشد و گسترش نیروهای مولد که از جانب فرآیند انباشتِ رقابتی به پیش رانده می‌شود، علت و زمینه‌ساز بحران‌هاست.

فصل سوم عصر نوین فاجعه، «رکود اقتصادی» نام دارد و با بحران مزمن سودآوری آغاز می‌شود، بحرانی که علت و برانگیزاننده‌ی پدیده‌ای است که اقتصاد سیاسی‌دانِ مارکسیست، مایکل رابرتز، آن‌را «کسادی بلندمدت» می‌نامد، دوره‌ای که از بحران مالی جهانی 8 ـ 2007 آغاز می‌شود و تا امروز ادامه دارد؛ و درواقع، اکنون رو به گسترش است.[14] بنابراین، «چشم‌انداز نیروها/روابط» نقش مهمی در کتاب من بازی می‌کند، هرچند که ایفای این نقش در شکل زانو زدن در پیشگاه و محراب «مقدمه»ی 1859 صورت نگرفته باشد. حقیقت دارد که واکاوی سراسری من از بحران چندگانه جای دیگری آغاز می‌شود، از «ویران‌گری طبیعت» در فصل دوم. علت این است که می‌خواستم تأکید را بر چیزی بگذارم که در عصر کنونیْ فاجعه‌ای تازه است، همانا افزایش نقش آن عاملی که کریس هرمن [Chris Harman] آن‌را «حد بیرونی سرمایه» می‌نامد؛ یعنی شیوه‌ای که فرآیند انباشت سرمایه از طریق آن، در حال بازگشت و اثرگذاری بر پیش‌شرط‌های طبیعی خویش و ویران‌کردن شالوده‌های آن‌هاست. این رویکرد، همان‌گونه که از جمله واکاوی‌های زیست‌بوم‌شناختیِ جان بلامی فاستر و واکاوی اخیر (و متأسفانه به‌شدت نادیده گرفته شده‌ی) پل بِرکِت [Paul Burkett] نشان داده‌اند، کاملاً در خط رویکرد خودِ مارکس است.

البته دُنی از این تأکید اندکی ناراضی است. او فکر می‌کند که من باید پافشاری بیش‌تری بر نتایج مثبت رشد و گسترش نیروهای مولد، حتی در مرحله‌ی کنونی توسعه‌ی سرمایه‌داری می‌کردم: مثلاً، انتظار طول عمر بیش‌تر یا فراهم‌آمدن قابلیت تأمین زندگیِ شُمار بزرگ‌تری از جمعیت بشری. البته لازم است و من واقعاً به تعدادی از نوآوری‌های مهم اشاره کرده بودم، مثلاً کشف و تولید واکسن کووید 19 (که دونالد ترامپ می‌تواند در این مورد مدعی اعتباری برای خود شود؛ مثالی جالب برای تضاد دیالکتیکی بین نیروها و روابط!) هم‌چنین برای نمونه به امتیازات بالقوه‌ برای برنامه‌ریزی زیرساخت‌های بازخورد دیجیتال، که در شرکت‌هایی مانند آمازون مورد استفاده قرار می‌گیرد، اشاره کرده بودم.

به‌رغم همه‌ی این‌ها، پرسشی است هنوز بی‌پاسخ که این رشد متداوم در نیروهای مولد چگونه و تا چه اندازه پایدار است. یکی از شکل‌های کسادی بلندمدت کُندشدن رشد بارآوری، عمدتاً به‌واسطه‌ی سقوط سهم سرمایه‌گذاری در تولید ناخالص ملی است که آن نیز به‌نوبه‌ی خود پی‌آمد سطح نازل دائمی سودآوری است. علاوه بر این، اگر تغییرات اقلیمی بیش از پیش موجب اختلال در تولید کشاورزی شود و قیمت‌های مواد غذایی را (که کماکان با نرخی ارتقاءیافته رو به صعودند) بالا ببرد، خوش‌بینی جاری در پایگاه‌های طبقه‌ی حاکم نسبت به سپری‌شدنِ موج فزاینده‌ی تورم ۲۰22 ـ 2021 عمر کوتاهی خواهد داشت. جیمز میدوی [James Meadway] اقتصاددان (که قبلاً به همین گروه تعلق داشت) با خیال‌پردازی درباره‌ی برخی سفسطه‌های جالب به میدان می‌آید، دال بر این‌که شاید ما به نوعی سرمایه‌داری بازگشته‌ایم که اقتصاد سیاسی‌دان بورژوا، دیوید ریکاردو، در سال‌های آغازین سده‌ی نوزدهم پیش‌بینی‌اش کرده بود، یعنی به شرایطی که بارآوریِ کاهنده‌ی کشاورزی به رکود اقتصادی و تشدید مبارزه‌ی طبقاتی بر سر محصول اجتماعیِ تقلیل‌یافته، راه می‌برد.[15] اما بارآوری و تولید محصول کشاورزی به صعود خود ادامه می‌دهد و تأثیر تغییرات اقلیمی بر تولید مواد غذایی امری است پیچیده، زیرا درجه حرارت بالاتر ممکن است در حال حاضر به افزایش محصول در برخی مناطق منجر شود.[16] با این‌حال، به‌نظر نمی‌رسد در اساس مبنایی نظری برای منتفی دانستن سناریویی وجود داشته باشد که میدوی پیش‌بینی‌اش کرده بود.

با این‌حال باید اضافه کنم که من بیش‌تر در اعتراض عجیب و غریب میدوی با آن چیزی مخالفم که او آن‌را «انسان‌محوری مشکوکِ کاهش نرخ سود» می‌نامد و منظورش از انسان‌محوری [anthropocentrism] این «باور … است که جامعه‌ی انسانی می‌تواند به‌لحاظ تحلیلی (و عملاً واقعی!) به‌عنوان جامعه‌ای تلقی شود که بر محیط زیست طبیعی‌اش تسلط و چیرگی دارد»[17]. [پل] بِرکِت این اندیشه را که نقد مارکس به اقتصاد سیاسی در این معنا نقدی انسان‌محور است، سراسر رد کرده است.[18] این نقد بر مفهومی بنیادین استوار است که مارکس آن‌را در دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844 پی ریخت و حاکی از کنش‌وواکنش بین انسان‌ها و بقیه‌ی طبیعت به‌میانجی کار آن‌هاست. علاوه بر این، همان‌گونه که پیش‌تر گفتم، عصر نوین فاجعه بر این استدلال استوار است که افزون بر گرایش‌های «متعارف» به‌سوی بحرانی که ذاتیِ شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری است، و پیش‌تر و مهم‌تر از همه در شکل بارآوری نازل و کاهنده، ضربه‌ی ویران‌گر فرآیند انباشت بر بقیه‌ی طبیعت به‌نحوی فزاینده به منبع بحران‌ها بدل شده است. اغلب (و در این حالت خاص، به‌دلیل بحران ناشی از بیماری‌های همه‌گیر جهان‌گستر) این شرایط با اثرگذاری بر قیمت‌ها، و از آن‌جا اثرگذاری بر تقسیم تازه‌ی ارزش بین کار مزدی و سرمایه، وساطت می‌شوند. من در این رویکرد هیچ وجهی از انسان‌ـ‌محوری نمی‌بینم.

تروتسکی در 1938 نوشت: «نیروهای مولد بشر در حال رکودند. اختراع‌ها و بهبودهای اخیر قادر به ارتقاء سطح ثروت مادی نیستند.»[19] بی‌شک او در آن زمان اشتباه می‌کرد، اما این به آن معنا نیست که سرمایه‌داری محتملاً به نقطه‌ای نرسد که در آن، کفه‌ی تأثیرات ویران‌گری محیط زیست نسبت به بارآوری فزاینده‌ی ناشی از انباشتِ رقابتی سنگین‌تر است. افزون بر این، هرچند ما در این مرحله نباشیم و شاید هرگز هم به آن نرسیم، اما نوآوری‌ای که سرمایه‌داری ایجاد می‌کند به‌نحوی روزافزون شکل‌هایی ویران‌گر به‌خود می‌گیرد. برای نمونه به گوشی‌های هوشمند بنگریم، فن‌آوری بسیار چشم‌گیری که زندگی توده‌ی عظیمی از مردم را، خواه در جنوب جهانی خواه در شمال جهانی دگرگون کرده است. با این‌حال و به‌رغم فوائدی که این فن‌آوری به‌همراه دارد، گرایش‌های بسیار قدرت‌مند در تقلیل ما به مصرف‌کنندگانی منفرد را تقویت می‌کند که به‌مراتب بیش‌تر به استخراج موادی زیان‌بخش مانند کوبالت و به سِرورها و کامپیوترهای عظیمی وابسته است که حجم عظیمی گازکربنیک را در فضا پخش می‌کنند. در همان شماره‌ی نشریه‌ی سوسیالیسم بین‌الملل که نوشته‌ی دُنی در آن منتشر شده است، باب کارتر [Bob Carter]، یکی از پژوهش‌گران حوزه‌ی روابط صنعتی، مت ویدال [Matt Vidal] را بابت تلاش برای منتزع‌کردن نیروهای مولد از روابط تولید مورد انتقاد قرار می‌دهد. شاید این انتقاد شامل دُنی هم بشود:

«نیروهای تولید و مناسبات اجتماعی تولید در تکالیف مادی و عملی به‌هم گره خورده‌اند. هرچند این دو فرآیند به‌لحاظ تحلیلی از هم جدا و مستقل‌اند، اما نمی‌توانند به آن شیوه‌ی تجربی که مورد نظر ویدال است از یک‌دیگر منفک باشند. همان‌گونه که مارکس تأکید می‌کند فرآیند کار نه در فضایی انتزاعی، بلکه تحت روابط اجتماعی معین در جوامع مشخص صورت می‌پذیرد. برعکس، ویدال می‌خواهد نیروهای تولید و فرآیند کار را از شکل سرمایه‌دارانه‌شان  بیرون بکشد.»[20]

هرچند در این‌جا بین دُنی و من اختلاف نظر اساسی وجود دارد، اما این اختلاف نباید دلیلی برای توجیه تأویل غلط او از استدلال سراسری من باشد. به‌نظر می‌رسد او در عطف به این فراز از نوشته‌ی من دچار کجراهی شده است: «یکی از وجوه ارزش‌مند … آن‌چه آلتوسر “بیش‌تعّینی” [overdetermination] می‌نامد، رد و ابطال استنتاج قیاسیِ رویدادهای تاریخی پراهمیت از دیالکتیک انتزاعی نیروها و مناسبات تولید است، و این‌که آن‌ها را عمدتاً برخاسته از پیوستار محتملِ تعیّن‌های کثیر می‌داند.»[21] درواقع، در روشِ انتزاع‌کردنْ ضرورتاً هیچ خطایی وجود ندارد، مارکسْ ریکاردو را از این زاویه مورد انتقاد قرار داد که ریکاردو به‌قدر کفایت انتزاع نمی‌کند. مارکس هم‌چنین در متنی مشهور می‌نویسد «صعود از مجرد به مشخص فقط راهی است که از طریق آن، اندیشهْ امر مشخص را دریافت و ادراک می‌کند.» به‌عبارت دیگر، نقطه‌ی عزیمتِ انتزاعیْ مُعرف وجوهی ساختاری از موقعیت است که بر مبنای آن می‌توان تعّین‌های دیگری را که «به‌مثابه‌ی کلیتی غنی از تعین‌ها و رابطه‌های بسیار»[22] به‌هم آمیخته‌اند، بازنمایی کرد. بنابراین در این رویکرد «تعین‌های متکثر» در مقام بخشی از فرآیندِ برساختن کلیتی عرضه شده است که مبتنی است بر تقدم نیروها و مناسبات اجتماعی تولید.

یکی از منابع الهام جُستار مشهور آلتوسر زیر عنوان «تضاد و بیش‌تعّینی»، اثر لنین نامه‌هایی از راه دور بود. لنین در این اثر که در ماه مارس 1917 نوشته شده است، درحال جستجو برای فهم واژگونیِ سلطنت تزاری، چندین هفته پیش از آن [رویداد] بود:

«این‌که انقلاب با چنین سرعت بسیار و (ظاهراً در نخستین نگاه سطحی) با چنین رادیکالیسمی به موفقیت رسید، فقط به‌دلیل این واقعیت بود که در مقام نتیجه‌ی یک موقعیت تاریخیِ یگانه و بی‌همتا، جریان‌های مطلقاً ناهمانند، منافع طبقاتیِ مطلقاً ناهمگن و تلاش‌های سیاسی و اجتماعیِ مطلقاً متخالف به‌شیوه‌ای قاطعانه ”هماهنگ“ به‌هم آمیختند. همانا توطئه‌ی امپریالیست‌های انگلیسی‌ـ‌فرانسوی که الکساندر میلیوکف، پاول گوچکف و شرکاء را برمی‌انگیختند که قدرت را به‌قصد ادامه‌ی جنگ امپریالیستی، به‌قصد پیش‌برد جنگ با سرسختی و عنادی باز هم بیش‌تر و به‌قصد سلاخی میلیون‌ها کارگر و دهقان دیگر در روسیه تصرف کنند تا گوچکف احتمالاً قسطنطنیه را به‌دست آورد، سرمایه‌داران فرانسویْ سوریه را و سرمایه‌داران انگلیسیْ بین‌النهرین را و همین‌طور الی‌آخر، از یک‌سو. در سوی دیگر جنبش ژرف پرولتاریایی و توده‌ای مردم با سرشتی انقلابی (جنبشی شامل کل تنگ‌دست‌ترین اهالی شهر و روستا) برای نان، برای صلح و برای آزادی واقعی.»[23]

لنین قادر است پیچیدگی موقعیتی را که به انقلاب فوریه راه برد به‌روشنی و شفافیت واکاوی کند، بی‌آن‌که ــ می‌توانم بگویم ــ حتی یک‌بار نامی از تضاد بین نیروها و مناسبات تولید به‌میان آورد. در هرحال این تضاد تلویحاً در نقطه‌ی عزیمت واکاوی او نهفته بود؛ همانا در نظریه‌ی امپریالیسم که او پیش‌تر و مقدم بر بروز انقلاب پرورانده و مستدل کرده بود. من قصد ندارم که با مقایسه‌ی خود با لنین بزرگ‌نمایی کنم، اما من هم کوشیده بودم در این کتاب با پیچیدگی بحرانِ چندوجهی کلنجار بروم. از این‌رو کتاب مزبور هم دربردارنده‌ی واکاوی ژرفاپو درباره‌ی هریک از ابعاد گوناگون این بحران‌هاست (و از این زاویه از پلورالیسم لیبرالِ توز فراتر می‌رود) و هم ادغام آن‌ها در کلیتی برساخته‌شده به‌وسیله‌ی مناسبات تولید سرمایه‌دارانه که به‌گفته‌ی مارکس «طبعاً متناظر است … با سطح معینی از نوع و شیوه‌ی کار، و از آن‌جا، با قدرت مولد اجتماعی‌اش.»[24]

دُنی خود آن‌قدر لطف دارد که بگوید از عهده‌ی این کار برآمده‌ام:

«کامیابی در این امر به این معناست که کالینیکوس دست‌کم بر دو سد چیره شده است. نخست، واکاوی هر مقوله به‌تنهایی ممکن است موجب شود که بهم‌پیوستگی متقابل و بنیادینِ آن‌چه رخ می‌دهد، از دست برود. دوم، و به وارونه، توصیف ساده‌ی بهم‌پیوستگی‌های متقابل ممکن است با ریسک تیره‌کردن و در ابهام فرو بردنِ فرآیند درونی و منطق گسترنده‌ی هر مقوله روبرو شود. کالینیکوس با ترفند ضروریِ حفظ تعادل بین این دو رویکرد، به‌طرزی درخشان از عهده‌ی این کار برآمده است.»[25]

پس مشکل چیست؟ فکر می‌کنم مشکل در ایده‌ی بیش‌تعینی به‌مثابه‌ی «پیوستاری محتمل از تعین‌های کثیر» نهفته است. از این روست که دُنی می‌نویسد: «مفهومِ “پیوستارِ محتمل” به‌لحاظ سرشتیْ بیش‌تر به‌معنای پیوستاری تصادفی است و در تبیینِ هم‌هنگامی و تطابق زمانی و یک‌باره‌ی حوزه‌های کثیر، ناتوان.»[26] این مخالفتِ آخر، مخالفتی به‌شدت ضعیف است: «تطابق و هم‌هنگامی» نه با مفهوم یک پیوستارِ محتمل، بلکه با پیوستار واقعی و بالفعل تبیین می‌شود؛ در این مورد معین، با پیوستار بحران مالی جهانی و شکست آمریکا در عراق و عروج اقتصادی و ژئوپولیتیک چین و همه‌ی این‌ها در برابر پس‌زمینه‌ی شتاب‌یابیِ تغییرات اقلیمی. پیشنهاد دُنی در عطف به آخرین مورد، استفاده از قضیه‌ی قدیمی هگلی، یعنی تبدیل کمیت به کیفیت، به‌مثابه‌ی چارچوبِ تبیینیْ بدیل است. این شیوه‌ی تبیین البته تا حدی مؤثر است، اما در شکل به‌مراتب مشخص‌ترِ بازخوردِ [feedback] مکانیسم‌هایی که افسارشان به‌واسطه‌ی گرمایش جهانی از هم گسیخته شده است. در هرحال مهم است توجه داشته باشیم که تعین‌های گوناگون، آن‌گونه که دُنی (در تناقض با تمجید قبلی‌اش از اقدام متعادل من) می‌گوید: «سلسله‌ای از فرآیندهای ناهم‌خوان و اساساً متفاوت» نیستند، بلکه به‌میانجی منبع مشترک‌شان در فرآیند انباشت سرمایه، با هم پیوند متقابل دارند.[27]

نزد دُنی، امکان و تصادف دست در دست یک‌دیگر پیش می‌روند، اما این‌ها مفاهیمی یکی‌وهمان نیستند. همان‌گونه که اسپینوزا تصدیق می‌کند، هر چیز علتی دارد و بنابراین متعلق به نوعی الگوی قانون‌وار است. این سخن درباره‌ی پدیده‌هایی نیز حقیقت دارد که در متن‌ـ‌زمینه‌ای معین و خاص، بیش‌تر به‌مثابه‌ی اموری ممکن یا اتفاقی فهمیده می‌شوند تا اموری ضروری. هر سه‌ی این مفاهیم می‌توانند به تناسب موقعیتی معین و خاص به‌کار بسته شوند. این‌که بگوئیم دو بدیل x و y ممکن‌اند، به این معناست که بگوئیم در عطف به عوامل تعیین‌کننده‌ی موقعیتی که در تلاشِ واکاوی آنیم، هر دو امکان دارند. برعکس، گفتن این‌که z تصادفی است دال بر این است که علل آن بیرون از موقعیت قرار دارند. در هرحال در عطف به موقعیت‌های دیگر، z ممکن است به‌مثابه‌ی امری محتمل یا حتی ضروری فهمیده شود.

بنابراین بیائیم نگاهی به نمونه‌ی پیروزی ترامپ در انتخابات 2016 ریاست جمهوری آمریکا بیندازیم. این امر نتیجه‌ی محتمل آن موقعیت بود؛ نتیجه‌ی سیاست در آمریکای پس از بحران مالی جهانی. اگر دموکرات‌ها مبارزه‌ی انتخاباتیِ به‌مراتب مؤثرتری از آن‌چه هیلاری کلینتون انجام داد، می‌داشتند ــ به‌و‌یژه عطف و توجهی بیش‌تر به نواحی صنعت‌زدایی‌شده‌ی غرب میانه می‌داشتند که باراک اوباما در 2012 ثمره‌اش را برده بود ــ شاید رأی ایالت‌هایی کافی برای شکست دادن ترامپ را در کمیته‌ی منتخبین به‌دست می‌آوردند (به‌یاد آوریم که او در به‌دست آوردن آراء عمومی شکست خورده بود). البته فهم این نکته که چرا آن‌ها چنین اقدامی نکردند، به‌ویژه با تمرکز بر همکاری و هم‌آهنگیِ حاکم بر حزب دمکرات، نیاز به واکاوی بیش‌تری دارد، اما همه‌ی این تعین‌ها نسبت به موقعیتی که موضوع واکاوی است، درونی‌اند. اگر ترامپ مثلاً به‌دلیل مرگ ناشی از سکته‌ی قلبی یا سقوط هواپیما وارد کاخ سفید نمی‌شد، آن‌گاه می‌شد گفت که علت آن یک اتفاق بوده است، زیرا این علل بیرون از موقعیت قرار داشتند، همانا عللی بودند بیولوژیک یا ناشی از استفاده از حمل و نقل هوایی.[28]

محتمل‌بودن امری است بعضاً مهم، زیرا ما را به فکر درباره‌ی عاملیت [agency] و نقشی وامی‌دارد که عاملیت می‌تواند در تعیین این‌که کدام‌یک از امکانات بدیلِ نهفته در یک موقعیت تاریخیِ معین و خاص می‌توانند تحقق یابند، ایفا کند. این موضوع می‌بایست به‌ویژه برای کسانی مانند دُنی و من مهم باشد که رویکرد و نگاه‌مان به جهان از چشم‌انداز یک سوسیالیست انقلابی است. با این وجود، دُنی از استفاده‌ی من از استعاره‌ی مارکسیست آلمانی، والتر بنیامین، دال بر این‌که «انقلاب‌ها تلاش‌های مسافران این قطار ــ همانا نوع بشر ــ برای کشیدن آژیرند»[29]، ناراضی است. این نارضایتیْ او را به سنگ‌لاخی می‌کشاند که محرکش این است که من به‌جای دفاع از انقلاب سوسیالیستی که قرار است بشریت را به گذار به کمونیسم راهبر شود، هدفم صرفاً «به بن‌بستْ کشاندن عملیاتِ» مکانیسم‌های گوناگون این بحران چندوجهی است؛ ادعایی که سر در نمی‌آورم اساساً معنایش چیست.[30] در این متن و زمینه [context] است که او بر رشد نیروهای مولد و بر قابلیت‌هایی انسانی پافشاری می‌کند که می‌توانستند بر پایه‌ی برنامه‌ریزی دمکراتیک به‌نحو مؤثرتری برانگیخته شوند. راستش من سر در نمی‌آورم که این نکات بنا بر چه درک و تصوریْ ناقضِ استدلال‌های من هستند، به‌ویژه از آن‌رو که بخشی از فصل پایانی کتاب را به طرح مثالی برای یک اقتصادِ به‌لحاظ دمکراتیکْ برنامه‌ریزی‌شده، به‌مثابه‌ی بدیلی مترقی در برابر سرمایه‌داری اختصاص داده‌ام.[31]

کاری‌که دُنی در این‌جا می‌کند ــ یعنی پافشاری بر مخالفت با نکاتی که من عملاً در کتاب گفته‌ام ــ چنان عجیب و غریب است که آدم را وسوسه می‌کند که بپرسد آیا منابع و گفتاوردهایش درست است یا نه. فرازی که من از بنیامین نقل کرده‌ام برگرفته از پیش‌نویس «پیرامون مفهوم تاریخ» است که او دو سال پیش از اقدام به خودکشی، در سپتامبر 1940 نوشت. به‌رغم همه‌ی ابهام‌ها و خطاهای آشکاری که این متن دارد، متنی است بسیار ارزش‌مند در نقد اندیشه‌ای که سوسیالیسم را اجتناب‌ناپذیر می‌داند. ما در این‌جا توصیف مشهور یکی از نقاشی‌های پل کله [Paul Klee]، هنرمند آلمانی، را داریم که به بنیامین تعلق داشت که در آن تصویر «فرشته‌ی تاریخ» را نشان می‌دهد که با بُهت به گذشته می‌نگرد؛ «آن‌جا که زنجیره‌ای از رویدادها در برابر چشمان ما پدیدار می‌شود، او [یعنی فرشته] فاجعه‌ای منحصر به‌فرد را می‌بیند»، درحالی‌که که «توفانی از بهشت» بر او می‌تازد و او را با خود به آینده می‌برد. آن‌چه ما پیشرفت می‌نامیم، همین توفان است. بنیامین سپس، به ترسیم دلالت‌های سیاسی این انگاره [image] می‌پردازد:

«هیچ چیز به اندازه‌ی این فکر طبقه‌ی کارگر آلمان را فاسد نکرده است که این طبقه همراه با جریان [توفان] در حرکت است. این فکر، پیشرفت فن‌آورانه [یا تکنولوژیک] را نیروی پیش‌برنده‌ی این توفانی تلقی می‌کند که تصور می‌کند به پشتوانه‌ی آن در حرکت است.»[32]

بنابراین جُستار «پیرامون مفهوم تاریخ»، بُرنده‌ترین نقدِ ممکنِ ایده‌ای است که محور و کانون مارکسیسم انترناسیونال دوم است، دال بر این‌که انقلاب سوسیالیستی ــ به روایت نظریه‌پرداز آلمانی کارل کائوتسکی ــ بنا بر «ضرورتی طبیعی» از درون سرمایه‌داری تکوین خواهد یافت. بنیامین می‌گوید اگر ما برای دست‌یابی به سوسیالیسم به «پیشرفت فن‌آورانه» ــ یعنی رشد نیروهای مولد ــ تکیه کنیم، آن‌گاه دچار فاجعه خواهیم شد. در زمان او، فاجعه یعنی جنگ‌های جهانی، فاشیسم، ترور استالینی و کوره‌های آدم‌سوزی [هولوکاست] (هرچند او آن‌قدر زنده نماند که این آخری را به چشم ببیند). بنابراین، قطاری که او می‌خواست متوقفش کند سرمایه‌داری است، همانا آن‌چه ما را با شتاب به قهقرای مغاک می‌کشاند. انقلابی که او مستأصلانه به آن امید بسته بود، دقیقاً واژگون‌سازیِ سرمایه‌داری، به‌شیوه‌ی مارکس و کسانی بود که اندیشه‌ی مارکسْ الهام‌بخش‌شان است. حرف بنیامین فقط این است که ما نمی‌توانیم برای تأمین و تضمین پیروزی به فرآیندهای عینی، همانا تضادهای اقتصادی، شکل‌بندی طبقاتی و غیره، تکیه کنیم.

شما می‌توانید ــ این‌جا و آن‌جا، به‌حق نیز ــ بگوئید که بنیامین در نقش عاملیت [سوبژکتیویته]، بیش از حد اغراق کرده و آن‌را با قدرتی بیش از اندازه رو در روی این فرآیندها قرار داده است. شاید علت نگرانی دُنی، آن‌گاه که استدلالم را چنین به‌غلط تفسیر می‌کند، همین است. یا شاید جبرِ [دترمینیسم] نیروهای مولد، که بنیامین منکر آن است، او را وسوسه می‌کند. به‌هرحال به‌نظر می‌رسد چالش انقلابی بنیامین در عطف به آن‌چه مارکسیست روسی، ویکتور سرژ، آن را «نیمه‌شب قرن» می‌نامد، یعنی زمانی‌که به‌نظر می‌آید هیتلر و استالین پیروزمندند، بیان‌گر نگاهی باشد که با آن‌چه تروتسکی بیان می‌کند، تفاوت چندانی ندارد؛ انقلابیِ روسی‌ـ‌ایتالیایی، آنجلیکا بالانوفا [Angelica Balabanoff a]، سال‌ها پیش از آن، طی دوران محاکمات مسکو، نظر تروتسکی را این‌طور بیان می‌کند: «تاریخ را باید همان‌گونه که هستْ دید؛ و آن‌گاه ‌که به‌خود اجازه‌ی چنین رسوایی‌های کثیف و جنجال‌برانگیزی می‌دهد، باید او را با مشت سرجایش نشاند.»[33]

امروز ما خود را در بحبوحه‌ی فاجعه‌ای می‌بینیم که با فاجعه‌ای که تروتسکی و بنیامین با آن روبرو بودند، قابل قیاس است؛ فاجعه‌ای که در آن، علاوه بر همه‌ی پدیده‌های هولناکِ رو در روی آن‌ها، هرج‌ومرج [بحران] اقلیمی نیز رو به گسترش است. شعله‌های شورشْ نیرومندتر از آن‌چه من در عصر نوین فاجعه نوشتم، زبانه می‌کشند. ما توسعه‌ی اعتصاب‌های قدرت‌مندانه‌ی مزدبگیران را دیده‌ایم، به‌ویژه در جوامع پیشرفته‌ی سرمایه‌داری‌ای که پیشتاز نئولیبرالیسم بودند، در بریتانیا و ایالات متحده آمریکا. علاوه بر این، جنگ در غزه ــ جایی‌که با ارتش دفاعی اسرائیل، همانا با سلاخان مردمان بی‌گناه و ویران‌گران مقتضیات زندگی عادی، ژرفای تازه‌ای از اعماق فاجعه را تجربه کردیم ــ رشد جنبش ضدامپریالیستی را در سراسر جهان برانگیخته است و مبارزاتی از این دستْ فراهم‌آورنده‌ی مواد خام برای انقلابی است که ما برای فرونشاندن فاجعه‌های به‌مراتب بدتر و برای پی افکندن شالوده‌ی جامعه‌ای رهایی‌یافته به آن نیاز داریم. باری، تاریخ آن را برای ما فراهم نمی‌کند. فقط خودِ ما و بسیارانی همانند ما می‌توانیم فراهمش کنیم.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از History won’t save us: a reply to Donny Gluckstein نوشته‌ی Alex Callinicos که در این لینک موجود است.

 

یادداشت‌ها:

[1]. Gluckstein, 2024.

[2]. Callinicos, 2023a, p12; see Althusser, 1969.

با سپاس از ژوزف چونارا [Joseph Choonara] برای اشارات بسیار یاری‌دهنده‌اش درباره‌ی پیش‌نویس این متن.

[3].‌ این گفتاوردی است از مصاحبه با تلویزیون RAI که در تاریخ 30 آوریل 1980 ضبط شده است و خود بریده‌ای است از فیلم برونو اولیورو [Bruno Oliviero] زیر عنوان «آلتوسر: ماجرایی روشنفکرانه» (2017، با تصحیحاتی در ترجمه). حرف‌های بسیار زیاد دیگری، بیش‌تر از آن‌چه این‌جا گفته شده و در کتاب من آمده است، وجود دارد که می‌توان درباره‌ی مفهوم بیش‌تعینّی گفت. من در مقاله‌ی اخیرم درباره‌ی فیلسوف خِردگرای هلندی، باروخ اسپینوزا، کوشیده‌ام از طرق بسیاریْ فرازی از او را به عصر نوین فاجعه بیفزایم و در بحث پیش‌تر خود، درباره‌ی مارکسیسمِ دانیل بن سعید به آن بپردازم. در این‌باره ر.ک.

Callinicos, 2023b and 2012.

[4]. Gluckstein, 2024, p121.

[5]. Weber and Wasner, 2023, p188.

[6]. Tooze, 2021, p6.

[7]. Labriola, 2014, p1065. See Trotsky, 1975, chapter 5.

[8]. Lukács, 1971, p27.

[9]. Jameson 1981, p51. More generally, see chapter 1 of this work.

[10]. Marx, 1975.

[11]. Callinicos, 2023a, pp8-10. See my earlier discussions of historical materialism in Callinicos, 2004 and 1995.

[12]. Gluckstein, 2024, p21.

[13]. Callinicos, 2021.

[14]. Roberts, 2016.

[15]. On my Twitter exchange with Meadway; Meadway, 2023 and 2024.

[16].‌ سپاس از ژوزف چونارا برای این یادآوری‌ها.

[17]. Meadway, 2022.

[18]. Burkett, 2014.

[19]. Reisner, 1973, p180.

[20]. Carter, 2024, p111.

مقاله‌ی کارتر بخشی از بحث درباره‌ی Vidal, 2022 است. برای نمونه‌ای خاص از ماجراجویی‌های اخیر درباه‌ی نوعی از فرآیند کار که کارتر استدلال‌هایش را بر آن متکی می‌کند، ر. ک.

Matteo Pasquinelli’s fascinating new history of artificial intelligence—Pasquinelli, 2023.

[21]. Callinicos, 2023a, p12.

[22]. Marx, 1973, pp101 and 100.

[23]. Lenin, 1917.

گوچکف و میلیکوف شخصیت‌های لیبرال برجسته در دولت موقت بودند که در انقلاب فوریه‌ی 1917 به قدرت رسید و با انقلاب بلشویکی اکتبر 1917 سرنگون شد.

[24]. Marx, 1981, p927.

[25]. Gluckstein, 2024, p118.

[26]. Gluckstein, 2024, pp121-122.

[27]. Gluckstein, 2024, p122.

[28].‌ این شیوه از تمایز قائل‌شدن بین احتمال و اتفاق، شیوه‌ای مختص به من است، اما با الهام از فضای مباحثات قبلی که با فیلسوف آمریکایی، سیدنی هوک، در اثر زیر داشتم:

Towards the Understanding of Karl Marx: A Revolutionary Interpretation, an excellent work of his early, Marxist phase—see Hook, 1933, chapters 11-13.

[29]. Benjamin, 2003, p402.

[30]. Gluckstein, 2024, p122.

[31]. Callinicos, 2023a, pp163-168.

[32]. Benjamin, 2003, pp392 and 393.

بخش دوم از مجموعه‌ی کوچک و دلچسب «نت فلیکس» در سال 2023 به‌نام «ترانس آتلانتیک»، درباره‌ی تلاش‌های عبور قاچاقیِ تبعیدیان از فرانسه‌‌ی اشغالی نازی‌ها. عنوان این بخش «فرشته‌ی تاریخ» است. هم‌چنین دربردارنده‌ی ماجرای خودکشی بنیامین، پس از ناکامیِ عبور از کوهستان‎های پیرنه و فرار به اسپانیا.

 [33].‌ از نامه‌ی بنیامین به تاریخ سوم فوریه 1937، نقل شده در: Deutscher, 1963, p363. هم‌چنین نگاه کنید به بحث من درباره‌ی درک بنیامین از انقلاب و محدودیت‌هایش، در: Callinicos, 2004, chapter 5. تئودور آدورنو دوست بنیامین، پژوهش جالبی دارد درباره‌ی آن‌چه او «تاریخ منفی جها‌ن‌شمول» می‌خواند و نهفته در «پیرامون مفهوم تاریخ» است. ر.ک. به: آدورنو، 2006، درس‌گفتار 10. محاکمات مسکو مجموعه‌ای از محاکماتی نمایشی بودند که به تحریک استالین در سال‌های 1936 و 1938 برگزار شدند، عمدتاً علیه ظاهراً «تروتسکیست‌ها» یا «راست‌گراها».

 

کتاب‌شناسی:

Adorno, Theodor, 2006, History and Freedom: Lectures 1964-1965 (Polity).

Althusser, Louis, 1969 [1962], “Contradiction and Overdetermination”, in For Marx (Allen Lane).

Benjamin, Walter, 2003, Selected Writings: Volume 4, 1938–1940 (Harvard University Press).

Burkett, Paul, 2014, Marx and Nature: A Red and Green Perspective (Haymarket).

Callinicos, Alex, 1995, Theories and Narratives: Reflections on the Philosophy of History (Polity).

Callinicos, Alex, 2004 [1987], Making History: Agency, Structure and Change in Social Theory (Brill).

Callinicos, Alex, 2012, “Daniel Bensaïd and the Broken Time of Politics”, International Socialism 135 (summer).

Callinicos, Alex, 2021, “Second Foundation: Marxism in the Era of the Russian Revolution”, in Alex Callinicos, Stathis Kouvelakis and Lucia Pradella (eds), The Routledge Handbook of Marxism and Post-Marxism (Routledge).

Callinicos, Alex, 2023a, The New Age of Catastrophe (Polity).

Callinicos, Alex, 2023b, “Marx and Spinoza”, International Socialism 180 (autumn).

Carter, Bob, 2024, “The Forces of Production, Lean Production and Management: A Reply to Matt Vidal”, International Socialism 181 (winter).

Deutscher, Isaac, 1963, The Prophet Outcast: Trotsky 1929-1940 (Oxford University Press).

Gluckstein, Donny, 2024, “Capitalism’s New Catastrophes”, International Socialism 181 (winter).

Hook, Sidney, 1933, Towards the Understanding of Karl Marx: A Revolutionary Interpretation (Gollancz).

Jameson, Fredric, 1981, The Political Unconscious: Narrative as Socially Symbolic Act (Methuen).

Labriola, Antonio, 2014, “Saggi intorno alla concezione materialistica della storia”, in Tutti gli scritti filosofici e di theoria dell’educazione (Bompiani).

Lenin, V I, 1917, “Letters from Afar: First Letter—The First Stage of the Russian Revolution”.

Lukács, Georg, 1971 [1923], History and Class Consciousness: Studies in Marxist Dialectics (Merlin).

Marx, Karl, 1973, Grundrisse: Foundations of the Critique of Political Economy (Penguin).

Marx, Karl, 1975 [1859], “A Contribution to the Critique of Political Economy”, in Early Writings (Penguin).

Marx, Karl, 1981, Capital, volume 3 (Penguin).

Meadway, James, 2022, “Economics for the Anthropocene” (22 July), Substack (20 June).

Meadway, James, 2023, “Inflation and the Anthropocene: A Reply to Adam Tooze”, Substack (15 December).

Meadway, James, 2024, “‘The First Crisis of the Anthropocene’: The World Economy since Covid”, in Greg Albo (ed), Socialist Register 2024 (Monthly Review Press).

Pasquinelli, Matteo, 2023, The Eye of the Master: A Social History of Artificial Intelligence (Verso).

Reisner, Will (ed), 1973, Documents of the Fourth International: The Formative Years 1933-40 (Pathfinder).

Roberts, Michael, 2016, The Long Depression: Marxism and the Global Crisis of Capitalism (Haymarket).

Tooze, Adam, 2021, Shutdown: How Covid Shook the World’s Economy (Penguin).

Trotsky, Leon, 1975, My Life (Penguin).

Vidal, Matt, 2022, Management Divided: Contradictions of Labour Management (Oxford University Press).

Weber, Isabella, and Evan Wasner, 2023, “Sellers’ Inflation, Profits and Conflict: Why Can Large Firms Hike Prices in an Emergency?”, Review of Keynesian Economics, volume 11, issue 2.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4gT

پس از امپریالیسم‌ها امکان‌ها و معضل‌های یک سیاست فراملیِ صلح

پس از امپریالیسم‌ها

امکان‌ها و معضل‌های یک سیاست فراملیِ صلح

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

نوشته‌ی: جورجو گرپی و ایزابلا کُنسولاتی

ترجمه‌ی: ساسان صدقی‌نیا

 

توضیح: متن حاضر در دسامبر 2023 در شماره‌ی ویژه‌ی نشریه‌ی دورسیا (Dversia) به زبان بلغاری با موضوع ضدنظامی‌گری، ضدامپریالیسم و ضدفاشیسم منتشر شده است. این مقاله در چارچوب بحثی طولانی بین نویسندگان و فعالان اروپای شرقی در مسیر «پلتفرم اعتصاب اجتماعی فراملی» (TSS) و «مجمع دائمی ضدجنگ» (PAAW) جای می‌گیرد. متن به‌طور خاص بر چگونگی استفاده از شعار ضد‌امپریالیسم پس از حمله روسیه به اوکراین تمرکز دارد و استدلال می‌کند که این مفهوم بیش‌تر مانعی است در مقابل بازاندیشی ابتکار سیاسی فراملی. استدلال مقاله این است که این مانع نه تنها ناشی از سیاست نادرست ضدامپریالیستی است بلکه خود مفهوم امپریالیسم امروزه نمی‌تواند یک وضعیت سیاسی در حال تغییر و نقش اساسی جنگ را در آن به‌درستی درک کند. بحث و بررسی این محدودیت‌ها که با نتیجه‌های متفاوتی به هر دو امپریالیسم «روسی» و «غربی» مربوط می‌شود، تنها یک مناقشه بر سر یک اصطلاح نیست، بلکه بحث سیاسی بنیادینی است برای ساختن سیاست فراملی صلح که بتواند از جبهه‌های جنگ عبور کند و خود را از قالب‌های کلیشه‌ای به‌ارث‌رسیده از سنت‌های سیاسی ناکارآمد امروز رها سازد. همان‌طور که نویسندگان ذکر کرده‌اند، این متن پیش از حمله‌ی ۷ اکتبر به رهبری حماس و پیش از تهاجم ارتش اسرائیل به غزه نوشته شده است. جنگ در فلسطین چشم‌انداز را بیش از پیش تغییر داده و توجه به تحولات جنگ در اوکراین را کاهش داده است. سطح بی‌سابقه‌ی خشونت‌ورزی اسرائیل با حمایت غربی‌ها علیه فلسطینی‌ها در غزه و پیوند تاریخی این خشونت با دهه‌ها اشغال‌گری اسرائیل، خطر احیای تصورات گذشته را به هم‌راه دارد، به‌جای آن‌که به بحث ضروری درباره‌ی پیوند بین مناطق مختلف درگیر در جنگ و آغاز چیزی که آن را جنگ جهانی سوم در حال وقوع توصیف کرده‌ایم، منجر شود.

حتی با توجه به این نیاز کنونی برای درک ارتباط‌ها، مسائل مطرح شده در فوریه‌ی ۲۰۲۲ نه تنها حل نشده‌اند، بلکه با چند‌بعدی شدن جبهه‌های جنگ در سناریوی جنگ جهانی سوم، پیچیده و تشدید شده‌اند. از این رو، فکر می‌کنیم مفید است این متن را در زمانی در دست‌رس قرار دهیم که لفاظی‌های ضد‌امپریالیستی و مقاومت، به‌ویژه در قالب‌های ضد‌اسرائیلی و ضد‌آمریکایی، منجر به جذابیت امکان گسترش بیش‌تر جنگ با دخالت مستقیم ایران می‌شود. در مقابل معتقدیم که بررسی تغییرهای ساختاری که جنگ جهانی سوم در آن به وقوع پیوسته، برای ایجاد مسیرهای مبارزاتی که بتواند جبهه‌ها را براندازد و نوعی انترناسیونالیسم «پس از امپریالیسم» را به شکل سیاستی فراملی برای صلح به‌کار گیرد، اهمیت دارد.

***

این متن قبل از حملات حماس در هفتم اکتبر و سپس تجاوز همه‌جانبه‌ی ارتش اسرائیل به غزه نوشته شده است. در این‌جا به دلیل محدودیت فضا نمی‌توان به رویدادهای رو به گسترش در این دوره آن‌طور که شایسته است توجه شود. با این ‌حال در رابطه با استدلال‌های این مقاله، وضعیت فلسطین و تأثیر جهانی آن بر بحث‌های عمومی و جنبش‌های اجتماعی دو نکته واضح است: نخست، سیاستِ جنگ، چنان‌که در مجمع دائمی ضد جنگ (PAAW) پس از 24 فوریه مطرح شد، امروزه تهدید اصلی برای مبارزات اجتماعی و امکان گسترش صف‌بندی‌های فراملیِ ضدسرمایه‌داری است. دوم، شبکه‌ی تفسیری امپریالیسم و ضدامپریالیسم قادر نیست خطوط مختلف گسستی که واقعیت سیاسی جهان را درمی‌نوردد درک کند و قطب‌نماهایی به جنبش‌های اجتماعی برای حرکت در زمانه‌ی کنونی ارائه دهد تا هم‌زمان علیه منطق جنگ و شکل‌های مختلف ستم موضع بگیرند.

مقدمه

حمله‌ی روسیه به اوکراین پیش از این‌که به یک واقعیت عادی در اخبار تبدیل شود، در اروپای غربی غوغایی به پا کرد: «جنگ به اروپا بازگشته است!».[1] با این ‌حال قبلا با جنگ‌های یوگسلاوی سابق در دهه‌ی 1990 جنگ به اروپا رسیده بود و اروپایی‌ها در دهه‌های اخیر جنگ‌های متعددی را در سراسر جهان برپا کرده‌اند. با این وجود بازگشت آن‌چه تصور می‌شد نمی‌تواند برگردد، منجر به این قیاس تاریخی شد. این اعتقاد که «جنگی که به سبک قرن نوزدهم به راه افتاده احتمالاً سزاوار راه حل قرن نوزدهمی است»[2]، هم‌راه با دفاع از اصل ملی هم‌چون پاسخی به آن‌چه تهاجم استعماری به نظر می‌رسد، با عقل سلیمی که جنبش‌های اجتماعی را فراگرفته و اجازه می‌دهد تا طرح‌واره‌های تثبیت‌شده، اما منسوخ، هدایت آن را در پرداختن به اوضاع کنونی برعهده بگیرند، تفاوت فاحشی ندارد. این وضعیت توسل به مقوله‌های آشنا مانند امپریالیسم و ضدامپریالیسم را توضیح می‌دهد که به یک معنا بسرعت تلاش‌ برای انتساب معانی جدید به‌اصطلاح «امپراتوری» را کنار می‌گذارد. ما اعتقاد داریم که این امر به ساده‌سازی‌هایی انجامیده که به فکر کردن درباره‌ی جنبشی که قادر به مقابله با سرطانِ جنگ باشد کمکی نمی‌کند.[3] برای اجرای سیاستی که صلح را نه صرفاً در حد گواهی و شهادت بلکه به میدان مبارزه تبدیل می‌کند، باید با بُعد فراملی تحولات مواجه شد و ارتباطات غیرخطی و غیر آنی جنگ با شرایط کسانی‌که را که امروز با آثار مادی و ایدئولوژیک آن سروکار دارند، درک کرد.

ما اعتقاد داریم که دشواری سازمان‌دهی واکنش جمعی به جنگ و درک ناپیوستگی ناشی از آن مستقیماً نه تنها به کسانی مربوط است که می‌خواهند سیاست مؤثری برای صلح را دنبال کنند بلکه به‌طور کلی به جنبش‌هایی مرتبط است که به سرنگونی سلطه‌ی سرمایه بر زندگی علاقه‌مند هستند. آن‌چه در یک‌سال و نیم گذشته شاهد بودیم، اگر نگوییم یک ابتکار، در واقع ناتوانی در ایجاد حداقل یک بستر مشترک برای بحث است تا بتواند آن‌چه را که در حال وقوع است به عنوان نقطه‌ی اتصال مرکزی شرایط سیاسی‌ای که در آن زندگی می کنیم، نشان دهد. این ناتوانی نشان داده که چگونه در پسِ یک زبان دست‌وپاشکسته و بسیار شایع، که در بافتارهای مختلف طنین‌انداز می‌شود، یک زبان و مقوله‌های مشترک برای درک آن‌چه پیرامون ما اتفاق می‌افتد و گفتمانی که تا حدی امکان مداخله‌ی موثر را دهد وجود ندارد. ناتوانی در ایجاد یک جنبش ضدجنگ چیزی بیش از یک مشکل احتمالی را نشان می‌دهد: این مشکلْ اساسی است، نه تنها به دلیل فوریت پاسخ به موقعیتی که باعث مرگ و ویرانی روزانه می‌شود بلکه به منظور درک موانعی که ما در سازما‌ن‌دهی فراملی با آن روبه‌رو هستیم. به همین علت به‌عنوان بخشی از مجمع دائمی ضد جنگ (PAAW) در هر فرصتی اصرار داشته‌ایم که فضاهایی را برای بحث درباره‌ی جنگ و ارتباط آن با شرایط مادی میلیون‌ها نفر بگشاییم.[4] ما در جریان این امر بارها و بارها با مقاومتی عظیم و تلاش برای سانسور هرگونه استدلال درباره‌ی جنگ مواجه بوده‌ایم چرا که این هراس وجود داشت که تنش‌هایی را به وجود می‌آوریم. در نتیجه حتی بحث‌های رادیکال درباره‌ی بازتولید اجتماعی و مبارزات کارگری به گونه‌ای صورت گرفته که گویا در زمان حاضر موضوعیت ندارد، گویی این قلمروها از لگداندازی‌های سیاست جنگ در سطح جهانی مصون هستند. در عوض، ما فکر می‌کنیم که برای اینکه ناخواسته در سطح دوگانه‌ی تمدنِ غربی علیه بربریتِ شرقی قرار نگیریم، لازم است مستقیماً به مشکل تولید گفتمان پرداخته شود تا پیوند میان سیاست جنگ و شرایط بازتولید زندگی میلیون‌ها کارگر، زن، مهاجر و افراد LGBTQI+ آشکار شود.

مشکل ما نه اصطلاح است نه تاریخ، بلکه سیاسی است. بنابراین، علاقه‌ای به بررسی علل فوری آغاز جنگ، انگیزه‌های پوتین یا تکرار مسئولیت‌های انکارناپذیر دولت او نداریم. در ادامه قصد داریم به مقولاتی بپردازیم که جنبش‌ها و گروه‌ها از طریق آن‌ها کوشیده‌اند به جنگ در اوکراین بپردازند، از جمله این که ما در این جنگ با بازگشت امپریالیسم و امپریالیسم‌های رقیب روبه‌رو هستیم.

پس از سال‌ها بازگشت فرضیه‌های «حاکمیت‌گرا» و رشد ناسیونالیسم در بسترهای دور و متفاوتی مانند آمریکا، مجارستان، چین و هند، جنگ در اوکراین به نظر بسیاری موید روندی بود که برخی آن‌ را «جهانی‌سازی» نامیده‌اند. بنا به نظر آن‌ها، نظم جدیدی در مرکز درگیری وجود خواهد داشت که قهرمانانش در پروژه‌های امپریالیستی، بسته به خوانشْ امپریالیسم روسی یا مبارزه‌ی ضدامپریالیستی،، شرکت دارند. اما اگر در عوض با چیز متفاوتی روبه‌رو می‌شدیم، یعنی با جنبش‌های کار زنده علیه بی‌نظمی رو به رشد، ستیزه‌جو و فراملی که در دهه‌های اخیر نه تنها با پدیده‌های معروف به «جهانی‌سازی» بلکه به‌ میانجی به‌هم‌پیوستگی اقتصادی و زیرساختی و جابه‌جایی آزاد سرمایه ایجاد شده، چه اتفاقی می‌افتاد؟ ما به جنبش‌های مهاجران که بی‌وقفه هر طرحی از تقسیم کار استعماری و بین‌المللی را در هم شکسته‌اند و نیز به شیوه‌های بی‌شمار اعتصاب و مبارزه در زنجیره‌های فراملی تولید و مراقبت اشاره می‌کنیم. طرح‌های امپریالیستی، در مواجهه با این جنبش‌ها و امکاناتش، یک حجاب ژئوپلیتیکی ترسیم می‌کنند که یا ما را از واکاویِ سازنده‌ی این نابسامانی باز می‌دارد یا خطر گرفتار شدن در قفسی ملی را در پی دارد که مانع ایجاد پیوندهای معنی‌دار می‌شود، پیوندهای معنی‌دار بین کسانی‌که با جنگ مخالف‌اند و کسانی‌که هر روز برای بازتولید خود با پویشی فراملی دست و پنجه نرم می‌کنند.

به‌طور کلی این جنگ اثراتی جهانی داشته است. تکرار مداوم خطر رویارویی مستقیمِ روسیه و ناتو، شبح جنگ هسته‌ای و هم‌چنین رویارویی قریب‌الوقوع آمریکا و چین، تهدید گسترش همیشگی جنگ به عرصه‌های دیگر و بزرگ‌تر را نشان می‌دهد. اصطلاح «جنگ جهانی» همواره به‌عنوان یک افق شوم تکرار می‌شود. و با این ‌حال اگر از دیدگاه‌های ژئوپلیتیکی که در آن بلوک‌های دولتی و میدان‌های نبرد در کانون توجه هستند فاصله بگیریم، خصلت جهانی جنگ امروز در پیامدهای عمیقش آشکار می‌شود، و این نه تنها به روابط دولت‌ها بلکه به دگردیسی‌های کلی سیاسی مربوط می‌شود که ما درون مختصاتش در حال کشمکش و مبارزه هستیم.[5]

در واقع، جنگ در اوکراین فراتر از جنگ کلاسیک بین دولت‌ها است، چرا که دولت‌ها متاثر از مناسبات سیاسی و اجتماعی فراملی هستند. در نهایت معضل اصلی همه‌ی تحقیقاتی که بر بازگشتِ امپریالیسم متمرکز هستند، پنهان‌سازی گسست‌های بین پروژه‌های توسعه‌طلبانه‌ی دولت‌ها و نیازهای ارزش‌افزایی سرمایه است. به این ترتیب روایتِ امپریالیستی، هرچند با ویژگی‌ها و تمایزاتی غنی، از اموری خیالی تغذیه می‌کند که در آن دولت‌ها یگانه قهرمانان واقعی سیاست ما بوده و باقی می‌مانند. در عوض، به نظر ما دولت‌ها تنها یکی از بازی‌گران عرصه‌ی تنشْ بین فرمان‌دهی سیاسی و کارکردهای سرمایه، بین جنبش‌های کار زنده و مسیرهای پیش‌بینی شده توسط یک دولت و دولتی دیگر هستند. باید اذعان کرد که جنگ همیشه نشانه‌ی ناتوانی و عدم امکان پرولتاریا در زدن مُهر خود بر روابط قدرتی است که در آن درگیرند. بنابراین، مبارزه با جنگ نه تنها به معنای مبارزه برای پایان‌دادن به جنگ است بلکه به معنای تبدیل صلح به هدف آشکار کسانی است که درون و فراسوی جنگ، با خشونت، ویرانی، ستم و استثمار مبارزه می‌کنند و از منطق جانب‌داری از این یا آن طرف جنگ می‌گریزند. این هدف سیاستِ فراملیِ صلح است.

امپریالیسم، امپریالیسم‌ها و امپراتوری

به عقیده‌ی بسیاری هنگام مقایسه‌ی غلبه‌ی فرضی امپریالیسم با شکل‌های قلمروزدوده و جهانی شده‌ی امپراتوری،[6] «بازگشت جنگْ» «بازگشت دولت» را نشان می‌دهد و این یعنی مرکزیت جدید دولت‌ها در تعیین جهت‌گیری و امکان‌های ارزش‌افزایی سرمایه. این درک به نظریه‌ی لنینیستی امپریالیسم به‌عنوان بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری ارجاع می‌دهد. با این درک، امپریالیسم امروز در درجه‌ی اول و مهم‌تر از همه روسیه خواهد بود، مجرم پروژه‌های توسعه‌طلبی که ابتدا با حمله به کریمه، درگیری در دونباس و جنگ در مناطق گرجستانی آبخازیا و اوستیا شروع شده و سپس به حمله به اوکراین منجر شد. اما با بررسی دقیق‌تر، همان‌طور که برخی تحلیل‌ها اشاره کرده‌اند، «”امپریالیسم“ به‌عنوان یک مفهوم تبیینیْ به یک برچسب توصیفی غیرتاریخی و این‌همان‌گویانه تبدیل می‌شود».[7] آن‌چه بیش‌تر صادق است، فقدان ویژگی‌های نوعی امپریالیسم به‌عنوان بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری در حمله به اوکراین است، مانند تمرکز مالی در دست بانک‌های ملی و نیز هم‌سان بودن یک قصد واحد و مختص به «سرمایه‌ی روسی». اگرچه دونباس منطقه‌ای است غنی از مواد خام اما تسخیر بازارهای جدید یا کنترل منابع استراتژیک دلایل کافی برای توضیح جنگ نیست.

با توجه به دشواری هم‌سان‌سازی عقلانیتِ پروژه‌ی امپریالیستیِ روسیه با نیازهای ارزش‌افزایی سرمایه‌ا‌ی که اکنون به تمامی فراملی است، جنبه‌های سیاسی و ایدئولوژیک رانه‌ی امپریالیستی به عنوان ویژگیِ پوتینیسم برجسته شده است.[8] امپریالیسم در این‌صورت دارای نوعی عقلانیت خودمختار خواهد بود که در نهایت از سرمایه‌داری منفک شده و منحصرا به عوامل ژئوپلیتیک و فرهنگی گره خورده است. این گفتمان با احیای دوباره‌ی استدلال‌های متکی بر استبداد شرقی به روایت تمدن‌ها پهلو می‌زند و شور و شوقی به مطبوعات و سیاستِ اروپا و غرب بخشیده است.[9] به‌علاوه، این خوانش بر دیدگاهی تاریخی استوار است که در آن امپریالیسم روسیه، جدا از هرگونه اشاره به سرمایه‌داری، ناشی از پیوستار تاریخی و بی‌گسستی است که امپراتوری روسیه‌ی تزارها را به اتحاد جماهیر شوروی و سپس به رژیم پوتین وصل می‌کند. به این ترتیب شیطان‌سازی گذشته‌ی شوروی که چارچوب ایدئولوژیکی گذار نولیبرالی را تشکیل می‌داد تایید می‌شود، و با خوانشی که در به اصطلاح «مقاومت اوکراین» نوعی مبارزه‌ی ضدامپریالیستی و استقلال‌طلبانه را می‌بیند، بازتولید می‌شود.[10] علاوه بر این، این خوانش‌ها تأثیراتی بسیار فراتر از اوکراین در کل فضای پساشوروی دارند. همان‌طور که آیگول حکیمووا، فعال قرقیزستانی‌تبارِ اهل اسلوونی می‌نویسد: «اخیرا به من می‌گفتند که نماینده‌ی مردم بومی هستم، من یک بومی هستم و به یکی از آن زبان‌های محلی صحبت می‌کنم، به ما می‌گفتند ما قربانیان امپریالیسم قدیمی روسیه، بعدا اتحاد جماهیر شوروی و سپس آغاز جنگ در اوکراین هستیم. ما دوباره قربانی ترکیبی از امپریالیسم قدیمی روسیه، استعمار شوروی و امپریالیسم جدید روسیه شده‌ایم […] آن‌چه امروز مهم تلقی می‌شود تصویر نقشه‌ی قرقیزستان در قرن نهم است که حس غرور و اتحاد ایجاد می‌کند. وحدتی که منافع صرفا اقتصادی طبقات جدید مالکان و سرمایه‌داران را پنهان می‌کند، وحدتی که چشم خود را بر وضعیت رو به وخامت کارگران، زنان روستایی، کودکانی که با اقوام سال‌خورده تنها مانده‌اند، می‌بندد.»[11]

هدف از این بازنویسی گذشته، از سویی جلوگیری از بررسی اثرات مخرب و مادی گذار پساشوروی و از سوی دیگر تغییر نظام‌مند تمرکز از سطح اجتماعی مبارزات برای رفاه، دستمزدها و بازتولید آزادانه‌تر به تضاد ایدئولوژیک و بالقوه نظامی بین هویت‌های ملی است. از این منظر خوانشی متفاوت از هم زمان گذشته و هم زمان حال ضروری است تا بتواند برای صلحی مبارزه کند که نه یک ایده‌آل بلکه فضایی است که درون آن واقعیت مادی میلیون‌ها کارگر، زن و مهاجر که در بحبوحه‌ی تنش میان هویت‌های ملی و با منطق جنگ محو شده‌اند، ظهور و مرکزیت سیاسی پیدا کند.

در مواجهه با این سیاستِ هویت و حافظه‌ی ناسیونالیستی و قطع پیوند نیروی امپریالیستی و سرمایه‌داری، برخی از تحلیل‌گران، نه بی‌دلیل، سیاست روسیه را با احیای مقوله‌ی وبریِ «سرمایه‌داریِ سیاسی» توضیح داده‌اند یعنی رژیم انباشتی که در آن دستگاه سیاسی مستقیما در فرایندهای ارزش‌افزایی دخالت دارد.[12] این تحلیل‌ها قبل از هر چیز مفید هستند چرا که جنگ را به سطح اجتماعی، یعنی شکل‌های انباشت سرمایه و قدرت اجتماعی بازمی‌گردانند و از آن‌جا‌ که اجازه می‌دهند نگاهی اجمالی به تاریخِ مادیِ پساشوروی داشته باشیم معمایی بزرگ روبه‌روی کل به اصطلاح «چپ غربی» و جنبش‌های اجتماعی قرار می‌دهند. در این‌جا اراده به جنگ به اراده‌ی طبقات حاکم روسیه و اوکراین نسبت داده می‌شود که قبلا برای بازتعریف رابطه‌ی دولت و سرمایه با هم درگیر بودند: در روسیه انباشت متمرکز با ابزار سیاسی تضمین می‌شود. در اوکراین با سلب‌مالکیت و فساد و انتقال قدرت که پس از فروپاشی شوروی از بخش‌هایی از نخبگان به گروه‌های جدید در جریان بود، گروه‌هایی که کم‌تر حریص نبودند اما با شکل‌هایی گره خورده بودند که بیش از پیش به روی بازار گشوده بودند و لذا مشروعیت و مدل مطلوب خود را در غرب می‌دیدند.

اما این خوانش از جنبه‌ای دیگر محدودیت دارد چرا که بی‌هیچ سخنی پرولتاریایی بدون قدرت را پیش‌فرض می‌گیرد که کاملا تابع انتخاب‌های نخبگان جدید و قدیم است. فقدانِ عاملیت به نظر می‌رسد با وابستگی به ناسیونالیسم، که همه‌ی قلمروهای مبارزه را درمی‌نوردد، توضیح داده می‌شود. با این ‌حال شبکه‌های تبلیغاتی مانع از این نمی‌شود که ببینیم در روسیه گزارش‌هایی از فرار از خدمت و تلاش برای اعتراض وجود دارد.[13] صدها هزار نفر بعد از اعلام بسیج برای جنگ از کشور خارج شده‌اند. در اوکراین کشوری که قبلاً شاهد مهاجرت میلیون‌ها شهروند خود در طی سال‌ها به اتحادیه‌ی اروپا بوده، وضعیت متفاوت است اما گزارش‌هایی مبنی بر مقاومت در برابر خدمت اجباری به شکلی فزاینده منتشر شده است. صدها هزار مرد اوکراینی با ترک غیرقانونی کشور به دنبال پناهندگی هستند. علاوه بر این در اوکراین، مانند روسیه، هرگونه مخالفت با جنگ سرکوب شده است. این سرکوب در اکراین به شکل ممنوعیت مهاجرت برای مردان ــ از جمله افرادی که به‌عنوان مرد ثبت نام کرده‌اند ــ در سن نظامی است، اقدامی که نشان می‌دهد شور و شوق میهن‌پرستانه خودجوش نیست.[14]

علاوه ‌بر ‌این، همان‌طور که اولنا لوبچنکو، اشاره می‌کند صحبت در مورد سرمایه‌داریِ سیاسی خطر حمایت از ایده‌ی استثناگراییِ روسی و تحت‌الشعاع قرار گرفتنِ واقعیتِ درهم‌تنیدگی ستم، سلب‌مالکیت و استثمار را در پی دارد. همه‌ی این موارد مستلزم مداخله‌های سیاسی دولت است که نه تنها از ویژگی‌های رژیم استبدادی پوتین است بلکه ویژگی سرمایه‌داری «غیرسیاسی» نیز به‌شمار می‌رود. بنابراین، به‌زعم لوبچنکو خوانش‌های متمرکز بر مقوله‌ی سرمایه‌داریِ سیاسی به ایجاد نوعی پیوند ایده‌آل-کلیشه‌ای بین سرمایه‌داری و دموکراسی و در نهایت به حمایت از روایتِ غربی تمدن در برابر بربریتِ شرقی کمک می‌کنند، آن‌هم درست زمانی ‌که حتی دموکراسی به‌عنوان قلب تپنده‌ی غرب از نظر برنامه‌ریزی از هر ویژگی مادی، به‌خصوص به دلیل سیاستِ جنگی مورد پذیرش همه‌ی دولت‌ها، تهی شده است.[15] در این بستر لوبچنکو تأکید می‌کند که چارچوب استعماری (و هم‌چنین ضدکمونیستی) اتحادیه‌ی اروپا برای طراحی بازسازی اوکراین در یک راه حل کاملاً نولیبرالی به خدمت گرفته شده است:

«برنامه‌ی بازسازی اوکراین، روشی برای احیای نظریه‌ی مدرنیزاسیونِ پس از جنگ جهانی دوم است، یعنی این ایده که دموکراسی مساوی است با سرمایه‌داری. در اوکراین ما شاهدیم که دموکراسی به‌طور خاص با رژیم نولیبرالی انباشت برابری می‌کند که به زبان خودمختاری ملت احیا شده است. […] آن‌چه این منطق را بسیار جذاب کرده این است که مسیر اوکراین در راستای تعیین سرنوشت خویش به معنای واقعی کلمه فرایند اروپایی شدن است.»[16]

فقط یک دیدگاه فراملی از بازتولید اجتماعی می‌تواند در درک این فرایندها و واقعیت مادی آن‌ها موفق باشد. این دیدگاه سلسله‌مراتب جغرافیای سیاسی دولت‌ها را منعکس نمی‌کند بلکه بیش‌تر بر تحرک مبارزات زنان، مهاجران و کارگران فراسوی مرزهای جغرافیایی متمرکز است.

برخی دیگر جنگ را از منظر امپریالیسمِ دیگر، یعنی غرب و ناتو، تفسیر می‌کنند که عامل واقعی جنگ در نظر گرفته می‌شوند.[17] این خوانش ــ که کسی آن ‌را «ضدامپریالیسم احمق‌ها» نامیده‌[18] ــ جنگ اوکراین را یک جنگ نیابتی می‌داند که در آن درگیری واقعی بین قدرت‌های بزرگ نه تنها آمریکا علیه روسیه بلکه بالاتر از همه آمریکا علیه چین است.[19] از این رو در این خوانش مجموعه‌ای از تحلیل‌ها در مورد بازگشتِ غرب، ماهیت رو به افزایشِ دنیای چندقطبی و گذارِ هژمونیک در دست تکوین مطرح می‌شود. این مواضع هم‌چنین اثر قابل توجهی روی «بازگشت به گذشته» ایجاد کرده و واکنش‌های زیادی را برانگیخته است. این مواضع هم‌چنین یک اثر قابل‌توجه «بازگشت به گذشته» ایجاد کرده که باعث بروز واکنش‌های زیادی شده است، نه فقط به این دلیل که کسانی که در آن‌جا کشته می‌شوند هم‌چون مهره‌هایی در بازی‌هایی که در جای دیگری انجام می‌شود تلقی می‌شوند، یا نه به این دلیل که برخی از حامیان این تفسیر در قبال مسئولیت‌های روسیه سکوت کرده‌اند، بلکه هم‌چنین به این دلیل که عادت‌های فکری نوعی ضدآمریکا‌گرایی را بازتولید می‌کنند که مرحله‌ای از جنبش‌های بین‌المللی را مشخص می‌کرده که مدت‌ها پیش به پایان رسیده است. حتی اگر بخواهیم ادعای برخی گروه‌های اوکراینی مبنی بر نمایندگی کلیت مردم اوکراین را با فرض پایبندی محکم به جنگ و به اصطلاح «مقاومت» مورد انتقاد قرار دهیم به سختی می‌توان با این گزاره مخالفت کرد که «چپ بین‌المللی که عادت به مبارزه با امپریالیسم غربی دارد باید در استراتژی خود بازنگری کند».[20] به همان اندازه دشوار است نتیجه بگیریم که این بازنگری لزوماً باید به حمایت از سیاست‌های جنگ، تسلیح مجدد غرب و فرهنگ لغت استعماری خود اتحادیه‌ی اروپا منجر شود، جایی‌که شرایط اجتماعی تحقق این استقلال و خودتعین‌گری وجود ندارد.

خوانشی که بر رقابت امپریالیسم‌های مختلف تمرکز کرده به قطبی‌سازی منجر شده و آشکارا بر مقولاتی که به دنبال تفسیر شکل‌های مقاومت علیه جنگ هستند تأثیر گذاشته است. از یک‌سو اگر امپریالیسمِ غربی مقصر واقعی باشد مشارکت مستمر غرب در جنگ مشکل‌ساز می‌شود. از سوی دیگر اگر جنگ، جنگی برای رهایی از تهاجم استعماری قدرت امپریالیستی روسیه باشد هرگونه اعتراض به اصل خودمختاری مردم اوکراین، از جمله مخالفت با سیاست‌های جنگی غرب،[21] تبدیل به پشتوانه‌ای برای یک پروژه‌ی امپراتوری و سلطه‌ی استعماری می‌شود. وضعیت متناقضی که حمایت از «خودمختاری» مردم اوکراین در واقع مترادف است با حمایت از ادغام این کشور در نهادی فراملی مانند اتحادیه‌ی اروپا، در جهت فراملی‌سازی قاطع ساختار تولیدی و مالی و تحویل نهایی آن به طلبکارانش.[22] غرامت فداکاری کسانی‌که می‌جنگند توسط زلنسکی پرداخت شده که یکی از خشن‌ترین قوانین ضد‌ اتحادیه در کل فضای اتحاد شوروی سابق است. تجربه‌هایی از هم‌بستگی با دیگر «مردم ستم‌دیده» و تحت سلطه‌ی استعمار بر سر زبان‌ها افتاد و در بیش‌تر جهان، تصاویر رفتار با مهاجران سیاه‌پوست در مرزها در هفته‌های اول تهاجم روسیه به اوکراین مورد توجه قرار گرفت. انبوهی از مواضع و انتظارات در پسِ اتحاد با اوکراین افشا شده که در بهترین حالت با اعلامیه‌های بزدلانه‌ی هم‌بستگی پنهان می‌شود.

فراملی وحشی

برانگیخته شدن شبح امپریالیسم در شرایط کنونی باید واکاوی شود. همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد خوانشی که پیوند امپریالیسم و سرمایه‌داری را پاک نمی‌کند، بیش از همه بر ویژگی‌های نظریه‌ی امپریالیستیِ لنین و بر هم‌زمانی تمرکز فرمان‌دهی سیاسی و سرمایه حول دولت استوار است. دولت در این نظریه ابزارِ جابه‌جایی و تحقق نیازهای انباشت است. سرمایه به نوبه‌ی خود به‌عنوان مجموعه‌ای از انحصارات مالی معرفی شده و مسئولیت بسیج ملی برای جنگ‌های امپریالیستی را بر عهده دارد و با حمایت از منطق قدرت دولتی با دولت استعماری امپراتوری همکاری می‌کند. لنین در واقع در مارس 1919 امپریالیسم را «روبنای» سرمایه‌داری نامید. این بدان معناست که امپریالیسم دیگر برای لنین یک مرحله‌ی عالی و نهایی نیست بلکه چیزی پیچیده‌تر و مشروط است که پس از انقلاب خط تقابل دولت‌های سرمایه‌داری و سوسیالیستی را تعیین می‌کند.[23]

اما اکنون دیگر دولت سوسیالیستی وجود ندارد و سرمایه‌داریِ دولتی (همه‌ی آن) بر مبنای تمرکز بانکی منابع مالی نیست. برعکس، برجستگی بانک‌های مرکزی نشان‌دهنده‌ی نیاز دائمی به مداخله در بازار مالی است که اساسا غیرممکن است به شیوه‌ای باثبات در افقِ سرزمینیِ دولت-ملت تنظیم شود. از زمان برتون وودز، سرمایه‌ی مالی یک رابطه‌ی ابزاری با شرایط محلی اتخاذ می‌کند و به‌طور فزاینده‌ای از دولت جدا می‌شود، دولتی که مجبور بود برای زنده ماندن از جهش بزرگ دهه‌ی 1970 از بخش‌هایی از اعمال حاکمیت خود صرف‌نظر کند. بدین‌ترتیب یک رابطه‌ی کارکردی بین سرمایه و دولت برقرار می‌شود که مسلماً هیچ اتحاد مقدس ارگانیکی را ایجاد نمی‌کند.

با این ‌حال این بدان معنا نیست که در مناطق مختلفِ جهانْ تلاش برای هم‌سویی مجدد دولت و سرمایه با مازاد سیاست حتی تا مرز جنگ در جریان نیست. به هر حال هم دولت و هم سرمایه بر اساس منطق فرمان علیه سوژه‌هایی عمل می‌کنند که می‌خواهند خود را از آن فرمان رها کنند. اما این روند بیش از آن‌که نشانه‌ی بازگشت پروژه‌های امپریالیستی باشد، بیان‌گر دشواری هم‌سویی دائمی این دو و نیاز به تعدیل‌های مستمر و کم و بیش خشونت‌آمیز است. آن‌چه نادیده گرفته می‌شود منطق امپراتوری است که آن‌ها را متحد می‌کند و حرکت‌های محدود دولت را به شیوه‌ای پایدار و ماندگار با چابکی حرکت سرمایه، چه مالی و چه غیر از آن، در بازار جهانی هماهنگ می‌کند. ریشه‌ی درگیری‌های فعلی و آینده را بیش از رقابتِ امپریالیستیْ باید در فروپاشی نظم جهانی با مرکزیت اقتصادی-نظامی آمریکا جست، دولتی که مدعی بود نه تنها تولید بلکه حتی جنگ را نیز غیرمحلی می‌کند. این فروپاشی به سادگی یک جهان چندقطبی را به ارث نمی‌بَرَد اما نشان‌دهنده‌ی فروپاشی ساختار مادی یک امپراتوری جهانی است که هرگز متولد نشد. بنابراین به جای نظم جهانی، یک بی‌نظمی فراملی وحشی مستقر شده که نه تنها فاقد قانون است، بلکه به موضوعاتی برای تولید این وضعیت مشروعیت بخشیده است.

به منظور نشان دادن آن‌چه ما از آن دفاع می‌کنیم به برخی از ابتکارات متعددِ در حال انجام در حوزه‌ی امنیت و بازسازمان‌دهی حکم‌رانیِ جهانی اشاره خواهیم کرد که اخیرا مملو از اجلاس، نشست‌ها و پیشنهادها بوده است. در حوزه‌ی «غربی» شاهد تلاقی ابتکاراتی بوده‌ایم که همیشه تصادفی و جزئی نیستند. برای مثال «برنامه‌ی استراتژیک جدید» ناتو که در ژوئن 2022 در مادرید تصویب شد پروژه‌ای برای هم‌پوشانی اتحادِ دفاعی و مشارکتِ اقتصادی است و از اعضای رسمی فراتر رفته است. مانور هم‌سویی مجددِ سرمایه و دولت با تلاش ایدئولوژیک برای بازتأیید پیوند سرمایه‌داری و دموکراسی هم‌راه است که محوریت تعیین‌کننده در جنگ اوکراین پیدا می‌کند. هم‌چنین فراخوان برای «نیودیل جدید» در «نیودیل جدید سبز» در هر دو سوی اقیانوس اطلس مطرح شده است. تنش‌های موجود بین آمریکا و اتحادیه‌ی اروپا بر سر این موضوع و هم‌چنین تنش‌هایی پیرامون موضوع غلات بین اوکراین و برخی از متحدان اروپایی‌اش، مسیر غیرخطی این چشم‌انداز را نشان می‌دهد.[24]

بنابراین، ارجاع به «نیودیل جدید» به جای اشاره به وارونگی واقعیِ فرایندهای نولیبرالی که در دهه های اخیر دنبال شده یا به جای اشاره به افق‌های مشترک، ابزار شعاری برای مشروعیت بخشیدن به گفتمان‌هایی مانند «دوست‌سپاری» (friend-shoring) است که جنت یِلِن وزیر خزانه‌داری آمریکا مطرح کرده است.[۲۵] با این ‌حال حتی در این‌جا به‌رغم ستایش‌های بسیار از این گفتمان که هم‌چون تأیید رویکرد امپراتوری به شمار می‌آید، معنای «دوست‌سپاری» در طول زمان رنگ‌های کم‌تر ایده‌آلیستی و بیش‌تر عمل‌گرایانه به خود گرفته و از ارزش‌ها و دیدگاه‌های مشترک به اعتماد تجاری تغییر کرده است. در نهایت دوستان کسانی هستند که قول می‌دهند به پیمان‌ها احترام بگذارند و سرمایه‌گذاری‌ها را تضمین کنند اما به‌طور فزاینده‌ای آشکار می‌شود که تداوم و تعیین مرزهای دوستی چقدر دشوار است. در این بستر در حالی‌ که هدف ناتو تضمین برتری نظامی است، اما در ارتقای «انعطاف‌پذیری» اقتصادی اعضای خود نقش مرکزی می‌یابد. این انعطاف‌پذیری که ضرورتاً مرتبط با کشورهای همسایه است، گیرم نه اعضای رسمی ناتو، مواردی مانند ثبات زنجیره‌ی تامین و زیرساخت‌ها، مقابله با تغییرات آب و هوایی یا اظهار نظر در باب زنجیره‌ی تولید «فناوری‌های مخرب» جدید را در برمی‌گیرد.

استراتژی «امنیت تقسیم‌ناپذیر» روسیه و ابتکار «امنیت جهانی» چین در مقیاسی مشابه با ناتو، اما با برآوردهای متفاوت است. هر دو کشور مفهوم امنیت را بیش از هر چیز در تلاش برای حمایت از شکل‌گیری یا تحکیم روابط و مبادلات تجاری بیان می‌کنند، با موضوعاتی که نقش هنجاری و سابق «اجماع واشنگتن» را رد می‌کند اما هیچ‌کدام تمایلی به هماهنگی کامل با یک یا طرف دیگر ماجرا ندارند. در واقع نمونه‌هایی از ویتنام تا هند نشان می‌دهد که ادعای روابط انحصاری حتی برای آمریکا دشوارتر شده به‌طوری‌که برخی سال 2022 را سال «غرب‌زدایی» می‌دانستند.[26] به هر حال، آن‌چه می‌خواهیم بر آن تأکید کنیم این است که بازآرایی این بی‌نظمی فراملی، که در آن روابط سلسله‌مراتبی نیز نمی‌توانند به‌طور انحصاری ادعا شوند، بن‌مایه جنگ اوکراین است.

هر چقدر هم که جاه‌طلبی این پروژه‌ها گسترده باشد، دامنه‌ای محدود و چینش‌های مجدد حاصل از آن‌ها ناپایدار است. از این منظر نقش برجسته‌ی چین، جنگ‌طلبی روسیه و فعالیت سایر کشورهای بزرگ مانند هند یا برزیل صرفا بیان‌گر تغییر چارچوب ژئوپلیتیکی و ظهور قطب‌های جدید نیست بلکه نشانه‌ای از بیان مجدد و کلی رابطه‌ی دولت‌ها و سرمایه در صحنه‌ی فراملی و فراسوی ویژگی‌های هر بازی‌گر منفردِ درگیر است. در این رابطه‌ی جدید، مرکزیت بُعد فراملی، رویکردی انعطاف‌پذیر را تحمیل می‌کند و اتحادهای متغیر با درک این موضوع که حکم‌رانیِ واحد جهانی‌سازی دیگر امکان‌پذیر نیست با یک‌دیگر هم‌زیستی دارند. واضح است که با وجود تفاوت در قدرت و ظرفیت، در حال حاضر هیچ دولتی وجود ندارد که بتواند این شرایط را به یک نظم پایدار تبدیل کند. تب و تاب دولت‌ها اما نه یک برنامه‌ی هماهنگ بین دولت و سرمایه، بلکه نشان‌دهنده‌ی تلاش برای «امنیتی‌سازی» و حتی دست‌کاریِ نظامی حوزه‌های وسیع تولید و مبادله است. در این زمینه جنگ به شرط همیشه ممکن تبدیل می‌شود که در آن دولت‌ها تلاش می‌کنند بر فرایندهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی حکومت کنند.

حتی نشست کشورهای بریکس که سال 2023 در ژوهانسبورگ برگزار شد و برای عضویت کشورهای جدید (و مشارکت 61 کشور از جمله 46 کشور آفریقایی) اجماع صورت گرفت، نتوانست فراتر از تشخیص این موضوع برود که امروز اجماع واقعی یعنی آن‌ها نمی‌خواهند روابط نزدیکی با هیچ کسی داشته باشند. در حالی‌ که بریکس خواستار اصلاح نهادهای بین‌المللی است و به برخی کشورها اجازه می‌دهد مدعی مبارزه با استعمار باشند، وقتی صحبت از معماری بدیل می‌شود، نمی‌توانند فراتر از اصول انتزاعی مانند «چندجانبه‌گرایی فراگیر» بروند. در همین حال اعضای بریکس به دنبال منافع تجاری و طرف‌داری از شرکت‌ها هستند و در مسابقه‌ی جدیدی به‌ویژه برای تصاحب منابع آفریقا مشارکت دارند و جنبش کار زنده را کم‌تر از دشمنان فرضی خود محدود نمی‌کنند.[27] از منظر نابسامانی فراملی وحشی، موضوع اساساً نه ثبت علایق و دیدگاه‌های متفاوت در میان رهبران بریکس است، و نه این واقعیت که این ائتلاف فقط نسخه‌ای دوباره از یک جنبش ضداستعماری است؛ بلکه موضوع همانا عدم تعادل بین دست‌رسی کشورها و نظام‌های مبادلاتی، شبکه‌های زیرساختی، بازارهای مالی و حرکت کارگران، زنان و مهاجران است که آن‌ها را در تنشی دائمی قرار می‌دهد.

در ارتباط با کشورهای جی ۲۰ باید گفت که در پس این شعار، «یک زمین، یک خانواده، یک آینده»، استراتژی‌ای که به ویژه در سال گذشته از سوی آمریکا دنبال شد، یعنی چنگ‌زدن به فرصت ناشی از جنگ در اوکراین برای ایجاد ائتلاف‌های قدرتمند مخالفان روسیه و چین، فضایی را برای سازش و نگرشی که بر نفوذ و روابط منعطف متمرکز است به وجود آورد. بنابراین نتایج حاصل از کشورهای جی ۲۰ در تضاد با دیدگاه‌های امپریالیستی درباره‌ي تنش‌های کنونی جهانی است، چرا که نشان می‌دهد چگونه قدرت‌های اصلی، از جمله آمریکا، باید با تمایل «قدرت‌های متوسط» برای حفظ جهان «چندقطبی» کنار بیایند. جهانی که ممکن است نقش خود را در برابر آمریکا افزایش دهد بدون اینکه به دست چین بیفتد. در این چارچوب، امروز سیاست آمریکا در «هندسه‌ی متغیر» یا همان‌طور که آنتونی بلینکن وزیر امور خارجه گفت با هدف تشکیل ائتلاف‌های موقت حرکت می‌کند.[28]

به‌طور کلی مکان‌های اجماع نشان می‌دهد چگونه در کنار نقش رهبری و ابتکارهای خاص دولت‌های منفرد، کار شدیدی برای بازتعریف نظم بین‌المللی در حال انجام است. با این ‌حال اگر از منظر ژئوپلیتیک فاصله بگیریم این پرسش باقی می‌ماند که این فعالیت‌های تعمیم‌یافته در گسترش جلسه‌ها، ملاقات و ترسیم چشم‌انداز آینده توسط دولت‌ها و اتحادهای مختلف چه اهمیتی دارند؟ بخشی از این تلاش‌ها در واقع رقابت پیرامون بازسازمان‌دهی و بازتعریف شبکه‌های ارزش جهانی و برای دست‌رسی و کنترل بسترهایی است که در آینده اهمیت زیادی خواهند داشت. تصادفی نیست که در کنار تلاش برای قرار گرفتن دولت‌ها در چارچوب حکم‌رانی چندجانبه‌ی جهانی، ابتکارهای دیگری وجود دارد که می‌توانیم آن‌ها را حکم‌رانی مادیِ فرایندهای فراملی انباشت بنامیم. گستره‌ی این ابتکار‌ها از توسعه یا بازسازی زنجیره‌های تامین خاص مانند فناوری‌های جدید داده و هوش مصنوعی، مواد خام و انرژی، نقش اپراتورهای حمل و نقل جهانی تا طرح‌های زیرساختی از جمله «ابتکار کمربند و جاده‌ی» چین تا «دروازه‌ی جهانی» به رهبری اتحادیه‌ی اروپا و «ابتکار سه دریا» شامل کشورهای اروپای شرقی در برگرفته می‌شود.

امروز نمی‌توانیم تولید ارزش در شبکه‌های فراملی را دست کم بگیریم که مسلما تحت تأثیر فشارهای ناشی از سیاست‌های دولتی هستند اما به منطق‌های ژئوپلیتیکی یا امپریالیستی پاسخ نمی‌دهند. در واقع این شبکه‌ها از جریان‌های مالی، جابه‌جایی منابع، جذب نیروی کار، بازی‌گران حمل و نقل بزرگ، دست‌رسی به مواد خام و منابع انرژی تشکیل شده‌اند که بر اساس استراتژی‌هایی هدایت می‌شوند که بجای تحقق کنترل سیاسی-سرزمینی بر تولید ارزش متمرکز هستند. در راستای این کار، بازی‌گران درگیر ممکن است به سیاست‌های دولتی تکیه کنند اما هم‌چنین از شرایط محلی خاص مربوط به مناطق ویژه‌ی اقتصادی، مناطق شهری، وجود مواد خام، سطح دستمزد و نیروی کار، وجود زیرساخت‌های تولیدی مطلوب‌تر و دست‌رسی به مراکز حمل و نقل و ارتباطات استفاده می‌کنند. در مقابل این پس‌زمینه، استراتژی‌های مختلف مانند «ریسک‌زدایی» یا «دوست‌سپاری» که توسط ائتلاف‌های سیاسی مختلف اجرا می‌شود تلاش‌هایی است برای هدایت و درعین‌حال بدست گرفتن جریان‌های ارزشی که اداره‌ی آن‌ها دشوار است.[29] در بافتار جنگ در اوکراین و رقابت فزاینده میان چین و آمریکا، این واقعیت که به رغم جنگ تجاری خزنده میان این دو کشورْ تجارت بین دو کشور هم‌چنان در بالاترین سطح خود قرار دارد و سرنوشت تحریم‌های اقتصادی علیه روسیه به شکوفایی مسیرهای جای‌گزین و مثلث‌سازی‌هایی [۱ـ۲۹] انجامیده که عملاً مانع مسدود شدن زنجیره‌های تولید روسیه می‌شود، این واقعیت‌ها را می‌توان به‌مثابه‌ی آزمایش کاغذ تورنسل برای شناسایی بی‌میلی سرمایه از تبعیت از فرمان سیاسی دانست.

از این نظر، دولت‌ها و ائتلاف‌های آن‌ها به جای عوامل امپراتوری می‌توانند به‌عنوان «سکو» یعنی پایانه‌های ابتکارها و حرکت‌های سرمایه درون ائتلاف‌های متغیر در نظر گرفته شوند. این ائتلاف‌ها دائماً در معرض تعدیل‌ هستند و در آن مازاد سیاسی‌سازی که تا جنگ پیش می‌رود با دشواری کنترل، هدایت باثبات و منظم مسیرهای ارزش‌افزایی، انباشت و حرکت‌ نیروی کار زنده مطابقت دارد. در این زمینه، نظامی‌گری غربی دیگر «پلیس بین‌المللی» نیست بلکه وارد مرحله‌ی جدیدی شده که نه تنها به امکان دائمی جنگ در بی‌نظمی جهانی بلکه به مدیریت مناسبات سرمایه‌داری و تلاشی برای بازترکیب ناهماهنگی دولت‌ها و سرمایه اشاره دارد که پیش‌تر درباره‌ی آن صحبت کردیم. در این بستر نابسامان، جنگ هم برای پاسخ به ناهماهنگی دولت و سرمایه از طریق ایجاد صف‌بندی‌های مجدد، اجباری و جزئی بین این دو و هم برای تأمین زنجیره‌های تولید و ارزش، به یک امکان همیشه حی و حاضر تبدیل شده است.[30]

برای یک سیاستِ فراملیِ صلح

با این ‌حال آن‌چه که توحش را فراملی می‌کند نه تنها عدم تعادل دولت‌ها و سرمایه بلکه همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، جنبش‌های نیروی کار زنده است. درک اولی بدون شروع از دومی امکان‌پذیر نیست و این بحث اصلی علیه دیدگاه ژئوپلیتیکی و هم‌چنین علیه تفسیر امپریالیستی از تنش‌های بین‌المللی کنونی است.

برای مثال قبل از هر گونه صحبت درباره‌ی ریسک‌زدایی و جنگ تجاری با آمریکا، مثلاً موقعیت چین در شبکه‌های تولید جهانی به دلیل رفتار کارگران تغییر کرد. به زبان حکومت چین، در نتیجه‌ی «حوادث دسته جمعی» بی‌شمار در بخش‌های تولید و هم‌راه با افزایش «توفان چین» (China’s whirlwind) [برنامه‌ی دولت چین برای پیوند متحدانش بویژه در منطقه‌ی آسیا و اقیانوسیه. م] در دو دهه‌ی اخیر، سرمایه در چین مجبور به افزایش دستمزدها و تغییر در رژیم کاری شده است که قرار بود قبلا آهنین باشند. با این ‌حال این فقط مربوط به چین نیست. می‌توان به دو نمونه‌ی دور دیگر اشاره کرد که مستقیما به برخی از بردارهای تولید ارزش فراملی مربوط می‌شود. اولین مورد تحرک بالای کارگران شاغل در کارخانه‌های الکترونیک اروپای شرقی است. این خوشه‌های تولیدی محصول مستقیم رویارویی گسترش بازار کار اروپا و گسترش زنجیره‌های تولید چین هستند. رفتار کارگران در این سال‌ها نشان‌دهنده‌ی رویکرد سوبژکتیو به کار است که هیچ ربطی به چهره‌ی تخیلی کارگرِ کارخانه ندارد. چهره‌ای که با سرنوشت کارفرمای خود یکی می‌شود و خود را در اتحادیه‌ سازمان می‌دهد و هدف اصلی‌اش بهبود شرایط کار در یک جایگاه خاص است. در واقع در رفتارهای سوبژکتیو می‌توان چهره‌ی جدیدی از «کارگر چندملیتی» را دید که بر اساس توانایی حرکت خود، با بهره‌برداری از تفاوت‌های دستمزدی، حضور در قلمروهای مختلف قدرت و فصلی بودن کار، فعالانه عمل می‌کند.

مثال دوم مورد کارگران آمازون در آمریکا است. در مواجهه با رشد سرگیجه‌آور تجارت الکترونیک و سرعت کار، نارضایتی گسترده در انبارها منجر به اولین تجربه‌های اتحاد و اعتصاب در انبارهای این غول در آمریکا شد اما تصمیم یک‌جانبه‌ی شرکت و پیشنهاد افزایش دستمزد به کارکنان خود، با هدف واضحِ کاهش تنش و تضمین پیش‌بینی‌پذیری و ثبات بیش‌تر در سازمان‌دهی کار صورت گرفت.[33] این امر هم‌زمان با اولین تلاش‌های سازمان‌دهیِ فراملیِ کارگران شاغل آمازون در کشورهای مختلف به‌ویژه در اروپا بود.[34] این‌ها تنها دو نمونه هستند اما اکنون زنجیره‌های تأمین به‌عنوان یک کل نه تنها برای ماهرترین مشاغل بلکه حتی در سطح کار انبار و خط مونتاژ از «بحران پرسنلی» رنج می‌برند.[35] سال‌ها اعتصاب، محاصره و اعتراض‌های مربوط به بنادر در سراسر جهانْ همواره تهدیدی فزاینده برای عملکرد زنجیره‌های ارزش تلقی می‌شود.[36] در پاسخ به بی‌میلی عمومی کارگرانْ اصول و استراتژی‌های امنیتی مانند «تاب‌آوری» حتی قبل از شیوع کووید-19 و جنگ در اوکراین، محور گفتمان مدیریت زنجیره‌ی تامین قرار گرفت.

همه‌ی پدیده‌های مذکور باید با چارچوب بی‌نظمی فراملی و تأثیرات جنگ سازگار شوند. در مواجهه با این موضوع واضح است که سیاست‌های جنگی و امنیتی‌سازی مورد پذیرش همه‌ی دولت‌ها صرفاً نمونه‌هایی از سیاست‌های رقابتی نیستند بلکه بیش از هر چیز با هدف جست‌وجوی راه‌هایی برای مهار ظرفیت‌های سازمان‌دهی نیروی کار زنده عمل می‌کنند. جنگ در این بستر از اصل نظم‌دهی و تداوم مجدد فرمان‌دهی بر نیروی کار و جنبش‌های آن برمی‌خیزد. جنگ نه به این دلیل که نوید تثبیت یک «نظم جهانی» جدید را می‌دهد، بلکه به این دلیل که حرکت به سوی نظامی‌سازی و افق ملی را به‌عنوان تنها افق «طبیعی» و مسلم بر راه‌های مبارزه و ظرفیت‌های ارتباطی نیروی کار زنده تحمیل می‌کند.

بنابراین می‌توان نقاط تنش خاصی را شناسایی کرد که حتی اگر مستقیما منجر به جنبش‌های ضدجنگ شوند به مشکل جهانی سرطان جنگ مربوط هستند. ما به مبارزات فمینیست‌ها در روسیه علیه محدودیت‌های سقط جنین، تلاش برای به خدمت گرفتن مادران در جنگ، مبارزات علیه قوانین ضد اتحادیه‌های کارگری در بحبوحه‌ی جنگ توسط زلنسکی و هم‌چنین به امواج اعتصاباتی اشاره می‌کنیم که در بریتانیا، فرانسه، آلمان و رومانی روی داده و اخیراً صنعت خودروسازی در آمریکا را در بر گرفته است. در همه‌ی این موارد دامنه‌ی برخورد هر چیزی را شامل می‌شود جز امر ملی و مستقیما مرتبط با جنگ اوکراین هستند. در واقع همه‌ی این‌ها در مورد کارگرانی است که برای بهبود شرایط زندگیِ خود، خواهان افزایش دستمزد یا بخش‌هایی از نظام رفاه هستند اما در عوض دولت‌ها افزایش هزینه‌های نظامی، کشاندن رقابت به بخش‌های استراتژیک مانند مواد نیمه هادی و اطمینان‌بخشی به بازارهای مالی را ترجیح می‌دهند. برای مثال در فرانسه با این‌که افزایش سن بازنشستگی برای جبران کسری بودجه را ضروری می‌دانستند اما سال گذشته در سراسر اروپا هزینه‌های نظامی به ۵/۱ درصد کل تولید ناخالص داخلی رسید. هزینه‌های حاصل حتی از بسته‌ی بلندپروازانه‌ی 807 میلیون یورویی نسل بعدی اتحادیه اروپا که در طول همه‌گیری منتشر شد، بیش‌تر خواهد بود. بودجه‌ی نظامی فرانسه با 3 میلیارد یورو افزایش به ۹/۴۳ میلیارد یورو در 2023 رسید و این دومین هزینه‌ی بزرگ دولت پس از بخش آموزش است. گویا مکرون که ماه‌ها با میلیون‌ها کارگر در خیابان‌ها مواجه بود، تصمیم گرفت کارگران را با دستورهایی در قامت یک فرمان‌ده کل خطاب قرار دهد. همان‌طور که شبکه‌ی تی اس اس بیان می‌کند: «مکرون با نادیده گرفتن ده‌ها هزار نفری که به علت عدم توقف تولید در زمان همه‌گیریْ جان خود را از دست دادند، گفت که این بیماری همه‌گیر تاثیر مخربی بر کارگران فرانسوی گذاشته است، زیرا آن‌ها به دریافت دستمزد از دولت در حالی‌ که کار نمی‌کنند عادت کرده‌اند، تا حدی شبیه سربازانی که در مرخصی هستند. اکنون باید کارها درست و رتبه‌ها سخت‌تر شود.[…] ابتدا همه‌گیری، سپس جنگ در اوکراین و تورم: هزینه‌های بسیار زیادی برای محافظت از مردم انجام می‌شود، اکنون موعد بازپرداخت است. آن‌ها در حالی‌ که مجبور به انتخاب‌های معینی هستند باید اطاعت کنند. اما در برابر ادعای مکرون مبنی بر تبدیل کارگران، مهاجران، مردان و زنان به سربازانِ کار، پاسخ آن‌ها به‌طور دسته جمعی اعتصاب است».[37]

درخواست مکرون در راستای اقتدار و ایجاد نظم پس از آغاز شورش در چند شهر به علت کشتن جوانی به نام نایل مرزوق به دست پلیس، حکایت از تغییری کلی و بستن فضاهای مذاکره دارد، فضاهایی که به دلیل همه‌گیری گشوده شده و کارگران را قادر به افزایش دستمزدها و درآمدها می‌کرد. چرخش به راست در چشم‌انداز سیاسی اروپایی و جهانی، به‌جای بازگشت ناگهانیِ آرمان‌های ملی‌گرایانه‌ی منسوخ، ناشی از نیاز به نظم بخشیدن به جنبش‌های سوبژکتیوی است که اداره‌ی آن‌ها در مقیاس بزرگ‌تر دشوار و گاهی غیرممکن است. بازگشت به «ملت» نه تنها نشانه‌ی رقابتی فزاینده است بلکه علامت گسترده و واکنشی اقتدارگرایانه به رفتار غیرقابل کنترل مردان و زنانی است که قدرت‌شان را فقط در سطح فراملی می‌توان درک کرد. یک مثال بسیار مهم گسترش خطوط عرضی سیاست‌های حمایت از نرخ زاد و ولد و محدودیت سقط جنین است که مدعی جذب زنان در کار رشد ملی در برابر انتخاب غیرقابل توقف و فزاینده‌ی زنان برای مادر نشدن است. بنابراین، شاهد ظهور ویژگی‌هایی مشترک زیر سایه‌ی تنش‌های فراملی با هدف ایجاد حکومتی برای بازتولید اجباری و فوری نیروی کار زنده از طریق فشار مداوم در تمام طول عمر، حمله به سقط جنین، آزادی‌های جنسی، محصورکردن حق شهروندی در محدوده‌های سفت و سخت دولتی و کاهش قدرت دستمزدها از جمله حقوق بازنشستگی هستیم. تقلیل سناریوی کنونی به برخوردی میان دولت‌ها، جنگی علیه جنگ به منظور وادار ساختن هم‌سویی با این یا آن طرف جنگ، جنبش‌های کسانی‌ را خنثی می‌کند که هر روزه برای نمُردن و داشتن زندگی آزاد از باج‌گیری دستمزد می‌جنگند. نمونه‌ی بارز آن تحرک مهاجران است که همواره از هرگونه تلاش برای کنترل خود سرپیچی می‌کنند، چنان‌که تکرار «بحران» فرضی در جزایر مدیترانه مانند جزایر بالکان، مرز آمریکا و مکزیک یا آفریقا نشان می‌دهد. از دیدگاه ما این‌ها نشانه‌های نیرویی است که نمی‌خواهد تسلیم فرمان‌های کارآمدی و ارزش‌افزایی برنامه‌های مختلف حکم‌رانیِ مهاجرت شود. خشونت فزاینده‌ی دولت‌ها صرفاً بر بدنی بی‌دفاع اعمال نمی‌شود، بلکه نشانه‌ی برخوردی است که دولت‌ها و سرمایه‌ها مجبورند شکل‌های جدیدی برای ارزش‌افزایی در برابری نیرویی غیرقابل اداره بیابند. جنگ در این بستر نابسامانْ به امکانی برای تنظیم مجدد رابطه‌ی دولت و سرمایه و تضمین زنجیره‌ی تولید و ارزش تبدیل شده است.

تقسیم‌های محلی، ملی و بین‌المللی، ساختارهای سازمانی کارگری و جنبش‌ها از اتحادیه‌های کارگری تا انجمن‌ها در مواجهه با این درگیری‌های فراملی، خود را هم‌چون استبدادی نابهنگام نمایان می‌سازند که مانع از ابتکار عمل برای توقف سطح امروزی فرآیندهای استثمار می‌شوند. به همین دلیل به نظر ما عدم بازگشت به دولت- ملت و پروژه‌های مربوط به قدرت آن، اولین گام اساسی برای یک سیاستِ فراملیِ صلح است. لذا مسئله‌ی ما همانا اتخاذ دیدگاهی است که بتواند بر جغرافیای جدید و در امتداد آن بر مبارزه‌ی طبقاتیِ در حال توسعه نور تابانده و امکان‌های سازمان‌دهی و مخالفت با سیاست جنگ را متصور شود. از این جهت ما در اعتصاب اجتماعی فراملی و مجمع دائمی ضد جنگ (PAAW) از نیاز به یک سیاستِ فراملیِ صلح حمایت کرده‌ایم.

هدف سیاستِ فراملیِ صلح حرکتی دوگانه است: از یک سو نگریستن به جنگ نه از زاویه‌ی دولت‌ها یا اتحاد دولت‌ها بلکه از دیدگاه کسانی‌که از اثرات جنگ رنج می‌برند و با پیامدهایش مبارزه می‌کنند. از سوی دیگر هدف درک این نکته است که چگونه جنگ یک مشکل سیاسی برای جنبش‌ها است و با چارچوبی که در بالا توضیح داده شد، مطابقت داشته و به آن کمک می‌کند. مشکل این است که همه‌ی این تحرکات را به جنگ میدانی متصل کنیم، یعنی اعتصاب‌ها، نافرمانی‌ها و اعتراض‌های مختلف، و شکل‌های خاموش نفی پیامدهای این جنگ را شناسایی کنیم. با این ‌حال این وظیفه‌ی اجتناب‌ناپذیر یک سیاستِ فراملیِ صلح است که با در نظر گرفتن بی‌نظمی جهانی با جنگ در اوکراین مخالفت کند. بنابراین لازم است فضای ارتباطی بین مبارزه‌های فمینیستی، اکولوژیست، کارگری، بی‌ثبات‌کاران و مهاجران ارائه شود و مخالفت با آثار مادی و ایدئولوژیک جنگ را شرط مبارزه‌های گسترده برای دگرگونی بداند. امروز بدون اقدام‌ها و گفتار‌هایی که به استبداد سرمایه در طی زمان نه بگویند، بدون نه به اقتدارگرایی دولت‌ها، نمی‎توان به جنگ «نه» گفت. دولت‌هایی که مدعی‌اند جایگاه همگان را در بازتولید جامعه نشان می‌دهند و مرزهایی را تحمیل می‌کنند که ارتباط چندانی با ادعای آزادی که نمی‌توان محدودش کرد، ندارد. به همین دلیل سیاستِ فراملیِ صلح را نمی‌توان به صلح‌طلبیِ ساده تقلیل داد چیزی که بیست سال پیش خیابان‌های کره‌ی زمین را پُر کرده بود و هنوز در میان نظرات مختلف تاثیرگذار بود. این صلح‌طلبیِ ساده همیشه و در نهایت بر دولت‌ها و دیپلماسی بین‌المللی تکیه دارد. برای ما خواست پایان جنگ در اوکراین به معنای مداخله‌ در مسیر ضدیت با اثرات مادی و ایدئولوژیک، خشونت و اجباری است که سیاست جنگ، فراتر از اوکراین تحمیل می‌کند. تمرین صلح برای مبارزه‌ی امروز چیزی کم‌تر از خیال‌پردازی درباره‌ی امکان جنبش‌های فراملی نیست. این جنبش‌ها می‌توانند قفس جنگ و به هم‌راه آن، سلطه‌ی سرمایه بر زندگی ما را در هم بشکنند. برای انجام این کار فقط باید بر ساخت عناصر ارتباطی، اشتراک‌گذاری و ساخت زبان‌های جدید و گفتمان‌های مشترک پافشاری کنیم. این تمرین آسانی نیست اما گذرگاه باریکی است که با آن روبه‌رو هستیم و نمی‌توانیم آن‌ را دور بزنیم.

 

* این مقاله ترجمه ای است از Dopo gli imperialismi: possibilita e problemi di una politica transnazionale di pace که در این لینک در دست‌رس است.

 

یادداشت‌ها:

[۱].‌ این مقاله نتیجه بحث‌های جمعی در جمع connessioni precarie و پلتفرم اعتصاب اجتماعی فراملی است که ما بخشی از آن هستیم. این مقاله شامل به‌هنگام‌سازی سرمقاله‌ی منتشر شده در ژوئن 2022 است.

[2]. G. Yudin, ‘The Neoliberal Roots of Putin’s War’. Emancipations: A Journal of Critical Social Analysis, Vol. 1: Iss. 4 (2022), Article 1, p. 8.

[3]. connessioni precarie, ‘The metastasis of World War III‘, September 2022.

[4]. Permanent Assembly Against the War (PAAW), “Manifesto for a Transnational Politics of Peace” July 2022.

[5]. PAAW, “Let’s Strike Within and Against the Third World War”, May 2022

[6]. Cf. A. Negri-M. Hardt, Empire, Cambridge (MA), Harvard University Press, 2001.

[7]. V. Ishchenko, ‘The Class Conflict Behind Russia’s War,’ The War in Ukraine & The Question of Internationalism, Alameda Institute, 2023.

[8]. V. Artiukh, The Political Logic of Russia’s Imperialism, July 2022, https://lefteast.org/political-logic-of-russias-imperialism/.

[9]. Cf. P. Dardot and C. Laval, The bankruptcy of a one-sided ‘anti-imperialism (April 2022):

[10]. See e.g. E. Balibar, The Ukrainian War of Independence and the Worlds Borders.

بالیبار می‌افزاید که «در سطح سیاره‌ای، فضاهای سیاسی کم‌تر و کم‌تر از یک‌دیگر جدا می‌شوند. به همین دلیل است که جنگ روسیه و اوکراین را نمی‌توان یک جنگ محلی دانست.»

[11]. See A. Hakimova, ‘Introduction,’ in PAAW, Life and politics in times of war, October 2023.

[12]. M. Kulbaczewska-Figat, V. Ishchenko, “Why Russia’s Political Capitalists Went to War – and How the War Could End Their Rule,” transform-network, August 2022.

[۱۳].‌ ما به ویژه اخبار منتشر شده توسط مقاومت ضد جنگ فمینیستی را برجسته می‌کنیم.

[14]. Think also of the almost simultaneous arrests of Boris Kagarlitsky in Russia and Yuri Scheliazhenko in Ukraine. See also V. Yakovlev, Queering East European Despair or the New Postutopian Queer-Nomadism, in LeftEast, November 11, 2022.

[15]. O. Lyubchenko, Russian capitalism is both political and normal. On expropriation and social reproduction, The War in Ukraine & the Question of Internationalism, Alameda Dossier, 2023.

[16]. O. Lyubchenko, Gender Equality as Decommunisation of Ukraine – A Mockery of Feminist Values, in Life and politics in times of war, in PAAW, Life and politics in times of war, October 2023.

[17]. See for instance G. Hetland, Anti-Imperialism Doesn’t Mean Defending Authoritarianism.

[18]. Referring to Leila Al-Shami in The ‘anti-imperialism’ of idiots regarding the war in Syria as the position that “equates imperialism with the action of the US alone”.

[19]. See for instance the declarations of the Stop the War Coalition in the UK.

[20]. “Time for International Anti-War Solidarity”, Соціальний рух (Ukranian Socialists), January 2022.

[21]. Russian Socialist Movement & Sotsialnyi Rukh, “Against Russian Imperialism,” LeftEast, April 2022, https://lefteast.org/against-russian-imperialism/.

[22]. “The plans for post-war reconstruction did not read like a programme for building a stronger sovereign state but like a pitch to foreign investors for a start-up” (V. Ishchenko, ‘Ukrainian Voices?,New Left Review 138, Nov/Dec 2022).

[23]. Lenin: https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1919/rcp8th/03.htm.

[24]. A. Williams, ‘US-Europe trade tensions heat up over green subsidies,’ Financial Times, February 27, 2023; D. L. Stern and L. Morris, ‘Tensions between Ukraine and Poland over grain hint at exhaustion from war,’ Washington Post, August 12, 2023.

[25]. https://home.treasury.gov/news/press-releases/jy0714.

[26]. https://www.scmp.com/comment/opinion/article/3205148/beyond-china-more-nations-reject-us-led-order-2022-will-go-down-year-de-westernisation.

[27]. T. Bhattacharya and G. Dale, ‘Is BRICS+ an Anti-Colonial Formation Worth Cheering From the Left? Far From It,’ Truthout, and P. Fletcher, ‘BRICS chafe under charge of ‘new imperialists’ in AfricaReuters, March 2013.

[28]. https://www.state.gov/secretary-antony-j-blinken-remarks-to-the-johns-hopkins-school-of-advanced-international-studies-sais-the-power-and-purpose-of-american-diplomacy-in-a-new-era/.

[29]. See Grappi G, Asia’s Era of Infrastructure and the Politics of Corridors: Decoding the Language of Logistical Governance, in: Logistical Asia: The Labour of Making a World Region, Singapore, Palgrave Macmillan, 2018, pp. 175 – 198.

[29-1].‌  triangulation روشی برای دور زدن تحریم‌ها و نیز عملیات سایبری، مانند عملیات دولت روسیه برای سرقت اطلاعات و نفوذ به دستگاه‌های امنیتی آمریکا از طریق شرکت کاسپرسکی. دولت آمریکا پیشتر پس از جنگ در اوکراین محدودیت‌های تجاری برای زنجیره‌ی تامین چند نرم‌افزار وضع کرده بود ـ م.

[۳۰].‌ مشکلات این پیشرفت از آن‌جا آشکار می‌شود که «تغییر دوران جهانی» که اولاف شولتز در مقاله‌ای معروف در نشریه فارین افرز پایان یک عصر را اعلام نمود، به «تغییر آهسته دوران» توصیف شده است. این توصیف به دلیل مقاومت نیروهای مسلح آلمان در پذیرش نیاز به نوسازی و هم‌چنین دشواری توجیه هزینه‌های نظامی در دوران بحران اقتصادی در برابر افکار عمومی که کم‌تر از گذشته به جنگ علاقه دارد، مطرح شده است.

[31].‌ یک مثال از این وضعیت، اعتصابات و شورش‌های مکرر در کارخانه‌های تولیدکننده‌ی جهانی الکترونیک، مانند فاکس‌کان است. هم‌چنین، بخش‌های حمل‌ونقل مانند راه‌آهن یا اخیراً کارگران در پلتفرم‌های لجستیک و تحویل نیز درگیر این تحولات بوده‌اند.  بنگرید به:

Pun Ngai’s work and Chuang’s analysis.

[32]. See R. Andrijasevic, D. Sacchetto, From Labour Migration to Labour Mobility? The return of the multinational worker in Europe, Transfer, Vol. 2282), 2016, 219-231.

[33]. See https://www.aboutamazon.com/news/workplace/amazon-invests-nearly-1-billion-in-increased-wages-for-operations-employees

[34]. TSS Platform, Strike the Giant. Transnational organisation against Amazon.

[35]. See https://hbr.org/2023/09/how-to-address-the-supply-chain-staffing-crisis.

[36]. See and J. A. Wilson and I. Ness, Chock Points. Logistics Workers Disrupting Global Supply Chains, Pluto Press.

[37]. TSS Platform, War Rages On, Anger Grows in Europe. Statement on the French Movement.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4gu

امپریالیسم ”جدید“؟ درباره‌ی جهانی‌‌شدن و دولت-ملت‌ها

امپریالیسم ”جدید“؟

درباره‌ی جهانی‌‌شدن و دولت ــ ملت‌ها

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌ی: پراسنجیت بوز

ترجمه‌ی: بهرام صفایی

 

چکیده: تناقض عمده‌ی جهانی ‌شدن در جهان‌گیر شدن الزام‌های سرمایه‌ی مالی بین‌المللی نهفته است. تفوق مالیه‌ی بین‌المللی از چند دهه‌ی گذشته رقابت بین امپریالیستی را تحت کنترل قرار داده و دولت-ملت‌های امپریالیستی با الزام‌های آن، وحدت بیش‌تری را تحت رهبری آمریکا از خود نشان داده‌اند. اما تسلط مالیه‌ی سوداگرانه و تأثیر ضدتورمی ناشی از آن، خطر تشدید رکود جهانی را به دنبال دارد. آمریکا در تلاش است تا با دنبال کردن یک سیاست نظامی تهاجمی و یک‌جانبه‌گرایانه‌ی جنگی بی‌پایان، از هرگونه رقابت بالقوه در این محیط جلوگیری کند. با این حال، ظرفیت آمریکا برای حفظ چنین سطوح بالایی از هزینه‌های نظامی و «هزینه‌کرد مصرف»، با شکنندگی هژمونی دلار در پس‌زمینه‌ی بدهی فزاینده‌ی آمریکا در برابر بقیه‌ی جهان محدود شده است. ظهور مجدد شرایط رکود در آمریکا زمینه‌ساز بروز تضادهای بین امپریالیستی و نیز تضاد بین امپریالیسم و جهان سوم خواهد بود و گسست‌هایی احتمالی در نظم جهانی کنونی ایجاد خواهد کرد.

***

۱

در پس‌زمینه‌ی تجاوز به افغانستان و عراق به رهبری آمریکا و خشمی که در سراسر جهان برانگیخت، انتشار یک اثر نظری درباره‌ی امپریالیسم نمی‌توانست زمان‌بندی بهتری داشته باشد. قبلاً درباره‌ی تلاقی جنبش ضدجهانی ‌شدن با جنبش جهانی ضدجنگ، که بسیج عظیمی را در خیابان‌های لندن، برلین، نیویورک و سایر نقاط در خلال جنگ ممکن کرد، مطالب زیادی نوشته شده است. اگرچه شور و شوق جنبش ضدجنگ پس از اشغال نهایی عراقْ کاهش چشم‌گیری یافت، مخالفت‌های توده‌ای علیه نظم جهانی کنونی، که به نحو تحمل‌ناپذیر و نفرت‌انگیزی تحت‌ سلطه‌ی آمریکاست، قطعاً افزایش یافته است. بنابراین، بسیار مهم است که سیاست غیردموکراتیک، اقتصاد غارت‌گرانه و ایدئولوژی ضدمردمی امپریالیسم را در کلیت آن در برابر صفوف روبه‌رشد مخالفان آشکار کنیم. امپراتوری سرمایه الن میکسینز وود نه تنها تلاشی در این راستاست، بلکه مطمئناً بحث‌هایی را پیرامون موضوعات مهمی برمی‌انگیزاند که از نظر تئوریک جنبش جهانی علیه امپریالیسم را غنی می‌سازد.

کتاب وود با توجه به گستردگی دوره‌ی تاریخی که در بر می‌گیرد، در مقایسه با مجلدات مشهور اریک هابسبام، حجیم نیست. وود ضمن آن‌که تمرکز زیادی بر امپریالیسم معاصر دارد، به تحلیل تاریخی تطبیقی امپراتوری‌های پیشاسرمایه‌داری و سرمایه‌داری از روم باستان تا امپریالیسم بریتانیا و آمریکا پرداخته است. هدف استدلال‌های تاریخی این کتاب، بدون آن‌که ادعای آن را داشته باشد که تاریخ امپریالیسم است، چنان‌که در مقدمه‌ی آن بیان شد این است که «ویژگی امپریالیسم سرمایه‌داری را با بررسی آن در مقابل پس‌زمینه‌ی متضاد سایر شکل‌های امپریالیستی برجسته سازد.»[1] به‌علاوه بیان شده که هدف این کتاب به جای این‌که تاریخ جامع امپریالیسم سرمایه‌داری باشد، «تعریف جوهر امپریالیسم سرمایه‌داری و درک بهتر کارکرد امروزی آن است.»[۲] این رویکرد یادآور رویکرد محتاطانه‌ی هری مگ‌داف است که می‌گفت «اگر به طور انحصاری بر ویژگی‌های جدیدی که لنین تأکید کرده تمرکز کنیم، واقعاً نمی‌توانیم مشکل جهان استعماری و نواستعماری را درک کنیم.» وود نه تنها از آن دسته نقدهای مارکسیستی امپریالیسم که آغازگاه آن‌ها نظریه‌ی لنین یا رزا لوکزامبورگ استْ فاصله گرفته، بلکه در تحلیل تاریخی‌اش از خود سرمایه‌داری، و نه فقط از «مرحله‌ی‌ انحصاری» آن، فراتر رفته تا ویژگی‌های تعیین‌کننده یا «ماهیت» امپریالیسم سرمایه‌داری و «قدرت سرمایه» را مطرح سازد.

بحث اصلی وود که در مقدمه و فصل دوم خلاصه شده است، یعنی فصل‌های نظری اصلی‌ کتاب، به شرح زیر است: فرآیند تصاحب مازاد در سرمایه‌داری، بر خلاف شکل‌های پیشاسرمایه‌داری، مبتنی بر اجبار «اقتصادی» است که به میانجی بازار انجام می‌شود. دولت سرمایه‌داری نقشی مرکزی در حفظ مناسبات مالکیت ضروری برای تصاحب مازاد مبتنی بر بازار ایفا می‌کند، اما نقش اجباری مستقیم «فرااقتصادی» را در تصاحب مازاد فی‌نفسه برعهده نمی‌گیرد و به استثمار طبقاتی در سرمایه‌داری ابهام می‌بخشد. وود به همین منوال استدلال می‌کند که در حالی که امپریالیسم سرمایه‌داری ذاتاً از طریق الزام‌های بازار به جای اجبار «فرااقتصادی» برای انتقال ثروت از کشورهای ضعیف‌تر به قوی‌تر عمل می‌کند، از سوی دیگر برای حفظ آن اجبار اقتصادی به اجبار فرااقتصادی وابسته است. همین منحصربه‌فرد بودن سرمایه‌داری در ظرفیت آن برای «جدا کردن قدرت اقتصادی از قدرت فرااقتصادی»، هم‌راه با اجبار اقتصادی یا تصاحب مازاد مبتنی بر بازار در مقیاسی بسیار فراتر از «تسلط» بر قدرت دولتی ترسیم می‌شود؛ «تقسیم کار کمابیش روشن بین قدرت‌های استثماری سرمایه‌دار و قدرت‌های قهری دولت».[۳] با این حال، این اجبار اقتصادی نمی‌تواند بدون حمایت نیروی فرااقتصادی دولت سرمایه‌داری وجود داشته باشد. این دیالکتیک «الزام‌های اقتصادی»، برخلاف «اجبار فرااقتصادی» اعمال‌شده از سوی دولت، از یک سو، شیوه اصلی تصاحب و بازتولید مازاد در سرمایه‌داری است، در حالی که، از سوی دیگر، دولت از طریق ایفای نقش اجباری «فرااقتصادی»، که برای وجود و تداوم سرمایه‌داری «اساسی» است، در طرح تحلیلی وود جایگاهی مرکزی به خود اختصاص می‌دهد.

این توضیح بیش‌تر بر اساس این استدلال است که «امپراتوری‌های استعماری قدیمی با استفاده از اجبار ”فرااقتصادی“، با فتح نظامی و غالباً با حکومت مستقیم سیاسی بر سرزمین‌ها تسلط داشتند و مردم را تحت سلطه خود قرار می‌دادند. امپریالیسم سرمایه‌داری می‌تواند با ابزارهای اقتصادی، با دستکاری نیروهای بازار، از جمله سلاح بدهی، حکومت خود را اعمال کند».[۴] از لحاظ تاریخی، توسعه‌ی سرمایه‌داری در چارچوب جدایی فزاینده بین قدرت سرمایه‌داری که از طریق بازار و قدرت دولت-ملت‌ها اجرا می‌شود، از طریق «هژمونی اقتصادی سرمایه» که «بسیار فراتر از محدوده‌ی سلطه‌ی مستقیم سیاسی» گسترش می‌یابد رخ داده است. در مرحله‌ی کنونی جهانی ‌شدن، «به نظر می‌رسد که قدرت سرمایه حتی پراکنده‌تر شده و یافتن مکان مرکز قدرت سرمایه‌داری و به چالش کشیدن آن ظاهراً دشوار‌تر شده است».[۵] وود با این گفته به مخالفت با این استدلال می‌پردازد که جهانی ‌شدن به معنای کاهش قدرت دولت-ملت‌هاست. سرمایه‌ی جهانی‌شده که از کنترل دولت سرزمینی می‌گریزد و آن را بی‌قدرت و بی‌ربط می‌کند و جای خود را به «شکل جدیدی از ”حاکمیت“ بدون دولت داده که در همه جا هست و هیچ کجا نیست»، در واقع به یک بحث مد روز تبدیل شده است، هم در درون چپ و هم در جریان اصلی دانشگاهی و محافل سیاسی. برخلاف این دیدگاه تأثیرگذار، وود آن‌چه را که به نظر می‌رسد تز اصلی او باشد، پیشنهاد می‌کند:

«… هیچ سازمان فراملی به انجام کارکردهای ناگزیر دولت ملی در حفظ نظام مالکیت و نظم اجتماعی نزدیک نشده است، دست‌کم کارکرد قهر که شالوده‌ی کارکردهای دیگر است…. جهان امروز، در واقع، بیش از هر زمان دیگری دنیای دولت‌های ملی است. شکل سیاسی جهانی ‌شدن، باز هم نه یک دولت جهانی، بلکه یک نظام جهانی متشکل از چندین دولت محلی است که در رابطه‌ا‌ی پیچیده از سلطه و انقیاد ساختاربندی شده است.»[۶]

مهم‌ترین کارکرد دولت‌-ملت‌های هم کلان‌شهر و هم محلی تابع، تحمیل الزام‌های بازار در سراسر جهان و حفظ آن‌ها از طریق اجبار «فرااقتصادی» است. وود هم‌چنین این روند را با بیان این‌که دولت‌های کلان‌شهری امپریالیستی مشوق توسعه‌ی سرمایه‌داری در اقتصادهای تابع نبوده‌اند، مشروط می‌کند. آن‌ کلان‌شهرها، آن‌طور که مارکس مطرح کرده بود، «جهانی را مطابق با تصویر خودش» ایجاد نکرده‌اند، بلکه اقتصادهای تابع را گشوده‌اند و جوامع و شرایط تولیدشان را از طریق تحمیل و دستکاری بازارها برای استقرار سلطه‌ی امپریالیستی بازسازی کرده‌اند. دولت-ملت در استقرار این سلطه تاریخاً نقشی حیاتی ایفا کرد و هنوز هم ایفا می‌کند.

وود تضاد اصلی در جهانی ‌شدن را در گستره‌ی جغرافیایی رو به گسترش سرمایه‌داری و فراتر از محدوده‌ی کنترلی می‌داند که قانون دولت‌-ملت‌های سرزمینی می‌تواند در آن اجرا شود، این در حالی است که وابستگی سرمایه به دولت-ملت‌ها برای اجرای قوانین بازی ضروری است.

«از یک سو، گسترش سرمایه دقیقاً به این دلیل امکان‌پذیر است که می‌تواند خود را از قدرت فرااقتصادی جدا کند … از سوی دیگر، همین جدایی، حمایت دولت‌های سرزمینی را از هژمونی اقتصادی سرمایه ممکن و ضروری می‌سازد. با افزایش شکاف بین دست‌رسی اقتصادی سرمایه و دست‌رسی فرااقتصادی دولت‌های سرزمینی، قدرت‌های امپریالیستی و به‌ویژه آمریکا، شکل‌های جدیدی از نیروی فرااقتصادی را برای مقابله با این تضاد آزموده‌اند.[۷]

از استدلال وود برمی‌آید که او این را تضاد «اصلی» در دوران جهانی ‌شدن می‌داند، زیرا بر یگانه ‌بودن این تضاد در سرمایه‌داری تأکید می‌کند و می‌کوشد «شکل‌های جدید نیروی فرااقتصادی» را که قدرت‌های امپریالیستی، «به‌ویژه آمریکا»، می‌پذیرند، از لحاظ افزایش «شکاف»، که حاکی از تشدید این تضاد است، توضیح دهد.

۲

این گزاره با معضل‌های متعددی روبه‌روست. سرمایه‌داری، همان‌طور که خود وود در چندین جا توضیح می‌دهد، گرایش ذاتی به خودگستری دارد. انباشت سرمایه، تصاحب مازاد، تحقق و سرمایه‌گذاری مجدد آن در مقیاسی رو به گسترش، طبیعتاً فرآیندی است که پیوسته مرزهای عملیاتی خود را گسترش می‌دهد. جابه‌جایی مکانی سرمایه به مناطق دوردست جغرافیاییْ تاریخاً با توسعه‌ی سرمایه‌داری درون کشور/کشورهای مبدأ هم‌راه بوده است.

خاستگاه دولت‌ملت‌های مدرن نیز به طور پیچیده‌ای با نیازهای توسعه‌ی سرمایه‌داری مرتبط بوده و دولت‌-‌ملت‌ها نیز نقشی اساسی در توسعه و گسترش بیش‌تر سرمایه‌داری، چه در داخل و چه در خارج از مرزهای سرزمینی آن، ایفا کرده‌اند. تحلیل لنین از مرحله‌ی انحصاری سرمایه‌داری هم‌چنین بر نیازهای بلوک‌های ملی سرمایه‌ی انحصاری به بازارها، مواد خام، فرصت‌های سرمایه‌گذاری و «سپهر‌های نفوذ» در سراسر جهان و رقابت متعاقب آن بین دولت-‌ملت‌های امپراتوری برای تقسیم و بازتقسیم جهان در انطباق با این نیازها مبتنی بود. به نظر نمی‌رسد که «گسست میان وجوه اقتصادی و سیاسی سرمایه» به‌عنوان یک تضاد در مرحله‌های تاریخی اولیه‌ی سرمایه‌داری ظاهر شده باشد. دولت-ملت‌های تحت سرمایه‌داری از نیازهای سرمایه‌داری زاده شده‌اند و تاریخاً نقشی حیاتی در روند انباشت سرمایه، گسترش سرزمینی و سلطه‌ی امپریالیستی داشته‌اند.

از این استدلال که چنین تناقضی در دوران جهانی ‌شدن پدید آمده است، منطقاً نتیجه گرفته می‌شود که یکی از این دو روند را باید اثبات کرد. یا باید نشان داد که خود فرآیند انباشت سرمایه دستخوش تغییراتی شده که نیازهای جدیدی ایجاد می‌کند و دولت-ملت‌های سرمایه‌داری با الگوی قدیمی‌تر قادر به برآوردن آن نیستند. یا در غیر این صورت باید استدلال کرد که کارکردهای عادی دولت-ملت‌های سرمایه‌داری امروزه به دلیل تغییرات خاصی در سرشت خود دولت-‌ملت‌ها که جهانی ‌شدن به وجود آورده، انجام نمی‌شود. در واقع می‌توان ادعا کرد که هر دو اتفاق افتاده است. هیچ یک از این استدلال‌ها را نمی‌توان در بحث وود یافت. صرف‌نظر از بیان این که «شکاف بین دست‌رسی اقتصادی سرمایه و دست‌رسی فرااقتصادی دولت‌های سرزمینی بیش‌تر می‌شود»، هیچ چیزی وجود ندارد که نشان دهد آیا تغییری در ماهیت سرمایه‌داری در دوران جهانی ‌شدن رخ داده یا خیر. اگرچه وود تکوین شکل جدیدی از امپراتوری را در دوران جهانی ‌شدن پیشنهاد می‌کند («نظام جدید امپریالیسم سرمایه‌داری»)، هیچ تحلیلی از هیچ جنبه‌ی جدیدی از ماهیت امپریالیسم سرمایه‌داری در دوران جهانی ‌شدن ارائه نمی‌دهد، به جز این‌که نشان می‌دهد که دست‌رسی جغرافیایی سرمایه در مرحله‌ی کنونی تقویت شده است. حتی پس از آن، هیچ دلیل خاصی ذکر نشده که چرا چنین است. از خواندن کتاب وود این تصور به دست می‌آید که در بحث مربوط به تداوم در مقابل تغییر پیرامون جهانی ‌شدن، او این موضع را می‌گیرد که تغییر صرفاً در جنبه‌های کمی خاص مربوط به افزایش دست‌رسی جهانی سرمایه است و جنبه‌های کیفی ثابت باقی می‌مانند.

این تصور با فقدان یک تحلیل نظام‌مند از کارکردهای اقتصادی دولت-ملت در سرمایه‌داری تقویت می‌شود. در حالی که تأکید مکرر بر قدرت‌های قهری «فرااقتصادی» دولت برای تحمیل و حفظ مناسبات مالکیت سرمایه‌داری و حفظ نظم اجتماعی بر کل گفتار او چیره است، تلاشی از جانب وود برای کاوش در کل مجموعه کارکردهای اقتصادی که دولت «با حفظ فاصله از سرمایه» در سرمایه‌داری انجام می‌دهد به چشم نمی‌خورد. وود در فصل دوم کتاب خود به برخی کارکردهای دولت-ملت در برخی جاها اشاره می‌کند. با این حال، به راحتی می‌توان دریافت که کارکردهایی که او ذکر می‌کند، همگی ماهیتی دارند که به جای این‌که بخشی جدایی‌ناپذیر از آن باشند، از بیرونْ از فرآیند انباشت سرمایه و عملکرد بازارها حمایت می‌کنند، به جای آن‌که بخشی یک‌پارچه از آن باشند. به عبارت دیگر، همه‌ی آن‌ها را می‌توان در حکم کارکردهای «فرا‌اقتصادی» با هم ترکیب کرد، زیرا وود از مقوله‌ی «اقتصادی» برای اشاره به آن‌چه ذاتی فرآیند انباشت سرمایه است استفاده می‌کند. ما با بیان این موضوع قصد نداریم اهمیت آن کارکردهای «فرااقتصادی» را منکر شویم، بلکه تأکیدمان بر فقدان آشکار دست‌کم دو کارکرد مهم «اقتصادی» دولت-ملت است که ذاتی فرآیند انباشت سرمایه به‌ شمار می‌روند.

اولاً، بازار که الزام‌های آن سرمایه‌داری را از بقیه متمایز می‌کند، نمی‌تواند بدون نقش تثبیت‌کننده‌ی دولت در مدیریت تقاضای کل، یا به عبارت دیگر نقش آن در اجتناب از مازاد تولید عمومی، عمل کند. تأکید رزا لوکزامبورگ بر نقش بازارهای خارجی در حفظ انباشت سرمایه بر ناتوانی بازارهای سرمایه‌داری در تحقق مستمر مازاد با توجه به ماهیت برنامه‌ریزی نشده و آنارشیک تصمیم‌های سرمایه‌گذاری متکی بود. کتاب سرمایه‌ی انحصاری باران و سوییزی نیز همین موضوع را توضیح داده و نقش دولت را در ایجاد کسری مالی یا انجام مخارج نظامی، به‌عنوان عرصه اصلی برای تحقق مازاد شناسایی کرده است. این نقش دولت ذاتی انباشت سرمایه است، به این معنا که اولی از دومی «جدا نیست»، مثلاً نقش «فرااقتصادی» دولت در حفظ روابط مالکیت سرمایه‌داری. ثانیاً، بازارها تحت سرمایه‌داری مدرن نمی‌توانند بدون یک وسیله‌ی پایدار مبادله، که باید به‌عنوان ذخیره ارزش نیز عمل کند، کار کنند. پول، که این نقش را در سرمایه‌داری ایفا می‌کند، باید از سوی دولت حمایت شود تا در میان صاحبان ثروت اعتماد ایجاد کند، به نحوی که بتوان آن را به‌عنوان ذخیره‌ی ارزش نگه‌داری کرد. در دنیایی که اقتصادهای مختلفْ پول ملی خود را دارند، نقشی که دولت-ملت‌ها در حمایت از آن پول‌های ملی ایفا می کنند نیز ذاتی فرآیند انباشت سرمایه می‌شود. این دو کارکرد «اقتصادی» دولت در استدلال‌های وود وجود ندارد.

می‌توان استدلال کرد که او مرز گفتار خود را در کتاب به گونه‌ای انتخاب کرده که در آن چنین کارکردهای اقتصادی دولت به نفع کارکردهای «فرااقتصادی» و سیاسی آن نادیده گرفته می‌شوند تا در خدمت برخی اهداف تحلیلی خاص باشند. نه چنین هدفی به‌صراحت بیان شده و نه، به نظر من، واکاوی سرمایه‌داری معاصر جدا از نقش اقتصادی دولت ممکن است. به این دلیل که جهانی ‌شدن پیامدهای مهمی برای دو کارکرد اقتصادی دولت-ملت که قبلاً ذکر شد، داشته و به طرق مهمی بر آن تأثیر گذاشته. تغییر نقش دولت-ملت‌ها پیرو تغییرهایی است که در ماهیت خود سرمایه‌داری در دوران جهانی ‌شدن به وجود آمده است. در حالی که این تغییرها در بخش بعدی با جزئیات بیش‌تری مورد بحث قرار خواهد گرفت، در این‌جا باید تأکید کرد که تغییرهای یادشده فقط در زمینه‌ی ارتقاء دست‌رسی جغرافیایی سرمایه‌داری نیست.

مشکل دیگر تحلیل وود، هم‌پوشانی تصاحب مازاد از طریق استثمار طبقاتی در سرمایه‌داری با استثمار امپریالیستی از اقتصادهای تابع است. این مشکل ناشی از توجه انحصاری او به تمایز بین قدرت سیاسی «فرا‌اقتصادی» و قدرت «اقتصادی» بازار است. در حالی که نمی‌توان با این واقعیت مخالفت کرد که امپریالیسم سرمایه‌داری، به‌ویژه در شرایط معاصر، عموماً از طریق حاکمیت مستقیم استعماری عمل نمی‌کند، اما این فرض نیز یک ساده‌سازیِ بیش‌ازحدِ نظری است که این کارکرد به نحوی مشابه استثمار طبقاتی در یک مدل انتزاعی نظام سرمایه‌داری بسته از طریق تحمیل الزام‌های بازار است. رابطه‌ی وابستگی متقابل نابرابر بین قدرت‌های امپریالیستی کلان‌شهر و کشورهای تابع پیرامونی در کلیت خود، امپریالیسم مدرن را تشکیل می‌دهد. این رابطه پویش‌های پیچیده‌ای دارد و پیوسته مبارزه‌ی طبقه‌های بومی و نیز ملت‌های تابع را در درون امپراتوری تحت تأثیر قرار می‌دهد و خود از آن تاثیر می‌پذیرد. در حالی که وود ذکر می‌کند که «اقتصادهای تابع را باید در برابر فرمان‌های بازارهای سرمایه‌داری آسیب‌پذیر سازند»،[۸] او به جنبه‌های آن آسیب‌پذیری‌ها یا آن فرمان‌ها اساساً دقت نمی‌کند، جدا از برخی ارجاع‌ها به گشودن بازارهای اقتصادهای تابع و تحمیل کشاورزی صادرات‌محور.

در این بافتار، مقوله‌ی «الزام‌های بازار» که وود در تعریف استثمار طبقاتی بومی به کار برده است، برای درک رابطه‌ی پیچیده‌ی‌ استثمار امپریالیستی ناکافی می‌شود. رابطه‌ی وابستگی متقابل و نابرابر، که شالوده‌ی امپریالیسم است، منجر به انتقال ثروت و منابع از اقتصادهای تابع به کلان‌شهرها به روش‌های بی‌شماری می‌شود که تداوم تقسیم کار بین‌المللی فقط یکی از آن‌هاست. علاوه بر این، در مثال کشاورزی صادراتی، وود از «الزام‌های بازار»، که دولت‌های امپراتوری تحمیل می‌کنند، سخن می‌گوید که در آن کشاورزان اقتصادهای تابع مجبور به رقابت با کشاورزی به‌شدت یارانه‌بگیر کلان‌شهرها در بازار جهانی‌اند. اما این دولت است که برای حفاظت از کشاورزی داخلی کشورهای کلان‌شهر یارانه می‌دهد و تعرفه‌ها و کنترل واردات را اعمال می‌کند. بنابراین، چرا باید بین نقش «فرااقتصادی» دولت امپراتوری در تحمیل کشاورزی صادراتی به اقتصادهای تابع و نقش اقتصادی آن در حمایت از کشاورزی داخلی خود از طریق یارانه‌ها و تعرفه‌های واردات تمایز قائل شد؟ بحث‌های بیش‌تر درباره‌ی امپریالیسم معاصر در بخش‌های بعدی آمده که به دو فصل پایانی کتاب می‌پردازد. در این‌جا کافی است به این نکته اشاره کنیم که وود تأکید اندکی بر اهمیت کارکردهای اقتصادی دولت کلان‌شهر در دوران امپریالیسم معاصر کرده است، در حالی که درباره‌ی نقش «فرااقتصادی» آشکار آن مفصلاً بحث می‌کند.

پس از بیان این مطلب، باید موافقت خود را با یک استدلال مهم کتاب که مربوط به پراکسیس است، بیان کنم. وود در فصل دوم بیان می‌کند: «موضوع اصلی این کتاب این است که دولت به‌عنوان نقطه حیاتی تمرکز قدرت سرمایه‌داری، حتی یا به‌ویژه در سرمایه‌داری جهانی امروزی، باقی می‌ماند، و این‌که امپراتوری سرمایه به نظامی متشکل از چندین دولت وابسته است».[۹] همان‌طور که وود به‌درستی ذکر می‌کند، این ادعا در زمینه‌ی سردرگمی اعتراض‌های مردمی علیه سرمایه‌داری جهانی مهم است که آیا اثرات نامطلوب جهانی ‌شدن به دلیل «جهانی» بودن آن است یا به دلیل سرمایه‌داری بودن آن. دولت-ملت به‌عنوان منبع قدرت سرمایه‌داری یا امپریالیستی در دوران جهانی ‌شدن مبهم شده و شناسایی آن به‌عنوان «هدف اصلی مقاومت» یا «ابزار بالقوه مخالفت» دشوار است. از این رو، لازم است نقشی را که دولت-ملت هم‌چنان در حفظ سرمایه‌داری جهانی ایفا می‌کند، مورد توجه قرار دهیم و مسئولیت آن را در قبال همه‌ی پیامدهای انحرافی‌اش روشن کنیم. خود دولت‌ها به شدت با تکیه بر عجز و ناتوانی دولت-‌ملت‌ها در شرایط جهانی ‌شدن کوشیده‌اند برای تغییرات نهادی، که در سراسر جهان درنده‌خویی فزاینده‌ی سرمایه‌داری جهانی را تسهیل کرده و هم‌چنین کناره‌گیری آن از فعالیت‌هایی که تا حدودی به توده‌های کارگر کمک می‌کرد، توجیه بتراشند. در مقابله با این استدلال، توجه و تحلیل تغییرهایی مهم است که در ماهیت سرمایه‌داری و در عملکرد دولت-ملت‌ها در دوران جهانی ‌شدن رخ داده است. مهم نیست که کسی با تحلیل وود درباره‌ی این تغییرها موافق باشد یا خیر، هدف سیاسی کار وود حیاتی است.

۳

وود پس از طرح مورد نظری خود، در فصل‌های 3 و 4 به تحقیق و بررسی دو دسته از امپراتوری‌های پیشاسرمایه‌داری می‌پردازد، یکی مبتنی بر نظام مالکیت خصوصی و دیگری مبتنی بر تجارت. انتخاب‌ها بر این اساس انجام می‌شود که مالکیت خصوصی و تجارت عموماً با سرمایه‌داری مرتبط هستند. وود نشان می‌دهد که هم مالکیت خصوصی و هم تجارت در قلب امپراتوری‌های قبلی که هنوز سرمایه‌داری نبودند، وجود داشتند. از نظر او آن‌چه این شکل‌های امپراتوری پیشاسرمایه‌داری را از امپریالیسم سرمایه‌داری متمایز می‌کند، عدم وجود الزام‌های بازار و وابستگی به قدرت «فرا‌اقتصادی» دولت برای تصاحب مازاد است. برخلاف سرمایه‌داری، قدرت اقتصادی در این امپراتوری‌ها فراتر از دست‌رس قدرت‌های قهری دولت قابل اعمال نبود. بنابراین، فقدان جدایی «سپهر اقتصادی» از «سپهر سیاسیْ» نشانه‌ی امپراتوری‌های پیشاسرمایه‌داری است. «شفافیت یک مورد و عدم شفافیت مورد دیگر نکات زیادی را درباره‌ی تفاوت‌های بین امپراتوری‌های سرمایه‌داری و غیرسرمایه‌داری به ما می‌گوید».[۱۰]

وود با بحث درباره‌ی امپراتوری‌های چین و روم باستان و امپراتوری اسپانیا، خاطرنشان می‌کند که شالوده‌ی آن‌ها یک نظام مالکیت پیچیده بود. با این همه، امپراتوری‌های چین و روم از لحاظ نقشی که مناسبات مالکیت‌شان در گسترش امپراتوری ایفا کرد تصویرهای متضادی ارائه می‌دهند. دولت بوروکراتیکْ در امپراتوری چین با مالیات‌ستانی از دهقانانْ ابزار اصلی تصاحب مازاد بود و دولت آگاهانه از توسعه‌ی اشرافیت‌های قدرت‌مند زمین‌دار جلوگیری می‌کرد تا هژمونی مطلق خود را حفظ کند. وود خاطرنشان می‌کند که این روندْ محدودیت‌هایی را برای دامنه‌ی قلمرو خود امپراتوری تعیین می‌کرد. از سوی دیگر، رومیان کم‌تر به تصاحب مازاد با تکیه بر دولت و بیش‌تر به ایجاد «ائتلاف گسترده‌ای از اشراف زمین‌دار محلی، با کمک مهاجرنشین‌های رومی و حاکمان استعماری» وابسته بودند.[11] وود وسعت گسترده‌ی امپراتوری روم را ناشی از منطق «اشرافیت تشنه‌ی مالکیت خصوصی زمین» در مقابل «دارندگان مناصب تشنه‌ی مالیات‌ستانی» دولت امپراتوری چین می‌داند. او را این را دلیل تکه‌تکه شدن و انفجار امپراتوری روم نیز ذکر می‌کند.

همین روند در گسترش امپراتوری اسپانیای «پسافئودالی» نیز مشاهده می‌شود که گسترش امپراتوری بر مالکیت زمین استوار بود و نه بر تصاحب مستقیم دولتی. امپراتوری اسپانیا با فتوحات نظامی، تلاش برای یافتن طلا و نقره و افزایش ثروت داخلی از طریق واردات شمش بر وابستگی دولت امپراتوری به قدرت های زمین‌دار محلی مستعمره‌ها متکی بود. وود هم در مورد امپراتوری روم و هم در مورد امپراتوری اسپانیا، خاطرنشان می‌کند که «دست‌رسی اقتصادی دولت امپراتوری از سلطه‌ی سیاسی آن فراتر رفته بود. با این حال وابستگی اساسی به نیروی فرااقتصادی … به این معنی بود که سلطه‌ی اقتصادی امپراتوری همیشه به واسطه‌ی ظرفیت‌های قدرت فرااقتصادی آن محدود می‌شد.»[۱۲]

بنابراین ما به تناقض ذکر شده در فصل دوم می‌رسیم؛ دست‌رسی «اقتصادی» یک امپراتوری که از گستره‌ی دولت فراتر می‌رود و با این همه برای حفظ خود به همین گستره وابسته است. تلاش برای تعیین محل این تضاد در «امپراتوری‌های تجاری» در فصل چهارم انجام شده است. در این‌جا، قدرت «اقتصادی» در تصرف مازاد از طریق تجارت و بازرگانی نهفته است، در حالی که در «امپراتوری‌های متکی بر مالکیت» در تصرف مازاد از طریق مالکیت بر زمین است. امپراتوری عربی-اسلامی، امپراتوری ونیز و امپراتوری هلند متکی بر شبکه‌های تجاری گسترده در میان مکان‌های جغرافیایی مجزا بودند، و «رشته‌های ارتباطی را در این امپراتوری‌های تجاری بازرگانان و تجار بیش از همه تأمین می‌کردند».[۱۳] وود بیان می‌کند که جوهر امپراتوری‌های تجاری:

[…] رویه‌ی دیرینه‌ی سود‌آوری تجاری، یعنی ارزان خریدن و گران فروختن… متمایز از تولید ارزش اضافی در سرمایه‌داری، نه به برتری در تولید رقابتی، بلکه به مزایای مختلف فرااقتصادی متکی بود: از قدرت سیاسی یا اقتدار مذهبی، که امکان تحمیل شرایط نامطلوب مبادله بر تولیدکنندگان را می‌داد، تا شبکه‌های تجاری گسترده و کنترل مسیرهای تجاری، که قدرت نظامی آن را تضمین می‌کرد.[۱۴]

این تمایز بین مقوله‌های «اقتصادی» و «فرا‌اقتصادیْ» در تحلیل امپراتوری‌های پیشاسرمایه‌داری مشکل‌ساز به نظر می‌رسد. اگر مزیت‌های ناشی از استفاده‌ی قدرت سیاسی برای اعمال «شرایط نامطلوب مبادله بر محصولاتْ» مزیت «فرااقتصادی» تلقی می‌شوند، پس چه چیزی در امپراتوری‌های تجاری مزیت «اقتصادی» به شمار می‌آمد؟ این موضوع چندان واضح نیست. هم‌چنین روشن نیست که «اقتصادی» در «امپراتوری مبتنی بر مالکیت» به چه معناست، غیر از یک نظر مبهم مبنی بر این‌که مالیات‌ستانی مستقیم از سوی دولتْ کنشی است «فرااقتصادی»، در حالی که ایجاد ائتلاف اشرافیت زمین‌دار چنین نیست. از منظر تصاحب مازاد، در واقع غیرممکن است که حتی از نظر مفهومی بین «اقتصادی» و «فرااقتصادی» در سود تجاری و رانت‌های فئودالی تمایز قائل شویم. بنابراین، سخن‌گفتن از گسترش «اقتصادی» که از محدوده‌ی قدرت «فرا‌اقتصادی» در امپراتوری‌های پیشاسرمایه‌داری فراتر می‌رود، منطق تحلیلی ندارد. مشکل در تلاش برای تبیین تفاوت‌های بین شکل‌های امپریالیستی سرمایه‌داری و پیشاسرمایه‌داری صرفاً برحسب مقوله‌های «اقتصادی» و «فرا‌اقتصادی» نهفته است، مقوله‌هایی که وود قادر به تعریف روشن آن‌ها در بافتار پیشاسرمایه‌داری نبوده است. اگر تلاش صرفاً اشاره به اتکای بیش‌تر امپراتوری‌های پیشاسرمایه‌داری به نقش مستقیم قهری دولت برای تصاحب مازاد، به‌عنوان وجه تمایز از امپریالیسم سرمایه‌داری باشد، با این‌که موضوع جدیدی نیست، اما به‌خوبی تبیین شده است. اما وود تلاش کرده تا واکاوی پیچیده‌تری از نظر تضاد بین گسترش شکل‌های «اقتصادی» تصاحب مازاد و دامنه‌ی محدود قدرت‌های «فرا‌اقتصادی» دولت، که در شکل‌های مختلف امپریالیسم ظاهر می‌شوند، ارائه دهد. نتیجه خیلی دلگرم‌کننده نیست.

وود ضمن بحث درباره‌ی این‌که چرا اقتصاد هلند، به‌رغم این‌که به شدت تجاری شده بود، یک اقتصاد سرمایه‌داری نبود، می‌گوید: «… جمهوری هلند از بسیاری جنبه‌های اساسی هنوز بر اساس اصول آشنای غیرسرمایه‌داری عمل می‌کرد، بیش از همه وابستگی آن به قدرت های تصاحب غیراقتصادی.»[۱۵]

در همین زمینه بعداً اشاره می‌کند:

«… اتکا به پیچیدگی تجاری در تمایز با تولید رقابتی، همیشه برای اقتصاد هلند ضروری بود. منافع تجاری که بر اقتصاد حاکم بود همیشه … از تولید کمابیش جدا بودند و تجار آماده بودند در سایر حوز‌های اغلب غیرمولد سرمایه‌گذاری کنند. حرفه‌ی آن‌ها … گردش، بود نه تولید، و سود به این وسیله ایجاد می‌شد.»[16]

در حالی که تمایز «اقتصادی» / «فرااقتصادی» در این بحث وارد نمی‌شود، تمایز بین سود تجاری و سود حاصل از سرمایه‌گذاری در تولید رقابتی به وضوح مشخص شده است. با این حال، بدون ارائه‌ی دلیلی فقط ادعا می‌شود که اصل غیرسرمایه‌داری سابق را باید «برتر» دانست. علاوه بر این، وود به نحو نظام‌مندی نشان نداده که این تضاد در افول امپراتوری‌های مختلفی که واکاوی می‌کند، نقش اساسی ایفا می‌کند.

به جای تلاش برای ردیابی دیالکتیک اقتصادی/فرااقتصادی در امپراتوری‌های پیشاسرمایه‌داری، بحث پیرامون ایدئولوژی شکل‌های مختلف امپراتوری در کتاب وود واقعاً روشن‌گر است. بهتر بود این بحث ها بیش‌تر و واضح‌تر در کتاب مورد‌توجه قرار می‌گرفت. وود با بررسی ایدئولوژی‌های امپراتوری‌ها، عمدتاً جنبه‌های مذهبی و قانونی، می‌کوشد توجیهات‌شان را برای فتوحات نظامی و سلطه‌ی بی‌رحمانه مرتبط با گسترش امپراتوری نشان دهد. تبدیل مسیحیت از یک فرقه یهودی رادیکال به یک آموزه‌ی معنوی جهانی که اطاعت از قدرت امپراتوری را تشویق می‌کرد، هم‌راه با نیازهای گسترش امپراتوری روم و بحث‌های درون الاهیات مسیحی درباره‌ی مشروعیت جنگ و فتح در پس‌زمینه‌ی استعمار اسپانیا موشکافانه بحث شده و پیوندهای بین خاستگاه و توسعه‌ی اسلام و امپراتوری تجاری اعراب نیز به طور مرتب مورد بررسی قرار گرفته است. با این حال، آن‌چه در بحث مفصل درباره‌ی نظریه‌ی هوگو گروتیوس درباره‌ی جنگ‌های عادلانه و ناعادلانه در دوران امپریالیسم تجاری در سده‌ی هفدهم به چشم می‌خورد، جهشی است که وود در بحث ایدئولوژی‌های امپریالیسم می‌کند. نظریه‌ی گروتیوس متعلق به عصری است که مفاهیم قانون، اخلاق، حقوق افراد و ملت‌ها و نیز جنگ‌های عادلانه و ناعادلانه تا حدودی از دین مستقل شده بودند. گذار از ایدئولوژی‌های امپریالیسم که به دین پیوند خورده‌اند، به آن‌هایی که مبتنی بر قوانین مستقل از دین هستند، بررسی نشده رها شده‌اند.

۴

در بحث وود درباره‌ی ظهور سرمایه‌داری انگلیسی و استعمار ایرلند در فصل پنجم تصویر واضح‌تری از آن‌چه وود سعی می‌کند به‌عنوان «الزام‌های اقتصادی» تعریف کند، ظاهر می‌شود. او در حالی که درباره‌ی رشد سرمایه‌داری زراعی، تمرکز زمین و اخراج تولیدکنندگان خرد بحث می‌کند، اشاره می‌کند:

«هنگامی که مالکان قدرت‌های فرااقتصادی خود را در مقابل یک دولت بیش از پیش متمرکز از دست دادند… ثروت آن‌ها به طور فزاینده‌ای به بارآوری و موفقیت تجاری مستاجران‌شان بستگی داشت … حتی بدون اخراج اجباری، تصدی عرفی به طور فزاینده‌ای با اجاره‌های اقتصادی و رانت‌های رقابتی جای‌گزین شد. دوقطبی ‌شدن فزاینده بین کشاورزان سرمایه‌دار موفق و مستاجران عرفی که بر اساس اصول قدیمی‌تر ــ با ابزارهای صرفاً اقتصادی ــ کار می‌کردند، جابه‌جایی و ریشه‌کن ‌کردن تولیدکنندگان خرد را با رانت‌های انعطاف‌ناپذیر و نه با ارائه‌ی وسیله و انگیزه برای تولید رقابتی تسریع کرد.»[۱۷]

اگرچه وود وارد جزئیات بحث گذار نشده، اما برتری نیروهای مولده عنصر کلیدی درک او از سرمایه‌داری تلقی می‌شود. بدینسان «الزام‌های اقتصادی» را می‌توان بر حسب افزایش بارآوری ناشی از رقابت درک کرد. این الزام‌ها، همان‌طور که خود وود اشاره می‌کند، منحصر به سرمایه‌داری هستند که در آن خود تولید، نه مبادله، به مرکز ایجاد و تصاحب مازاد تبدیل می‌شود. بنابراین، جست‌وجوی این الزام‌ها در شرایط پیشاسرمایه‌داریْ ثمربخش نیست. الزام‌های اقتصادی موردنظر وود همانا الزام‌های سرمایه‌داری منحصربه‌فردی است که در غیاب روابط تولید سرمایه‌داری کاربرد ندارد.

استعمار ایرلند به‌عنوان اولین مورد از گسترش سرمایه‌داری کشاورزی برون‌مرزی که در انگلستان توسعه یافت و اصول جدید امپریالیسم را به وجود آورد، تحلیل می‌شود. وود در نوشته‌های توماس مور، جان دیویس و ویلیام پتی، توجیه نظری استعمار مهاجرنشین را با جزئیات مورد بحث قرار می‌دهد. جوهر گسترش استعماری در دوران سرمایه‌داری از مصادره‌ی زمین برای تحمیل کشاورزی سرمایه‌دارانه ناشی می‌شود. توسعه‌ی مفهوم ارزش زمین، «در معنای خاص انگلیسی»، یعنی به معنای بارآوری آن در روابط تولید سرمایه‌داری، در این نوشته‌ها ردیابی می‌شود. بهترین توضیح این نظریه را می‌توان نزد جان لاک یافت:

«لاک برای توجیه برده‌داری به نظریه‌ی ”جنگ عادلانه“ متوسل می‌شود … با این همه، نظریه‌ی استعمار او هنوز نظریه‌ی جنگ یا حقوق بین‌الملل نیست، بلکه نظریه‌ی مالکیت خصوصی است … او گسترش استعماری را بر برداشتی جدید و اساساً سرمایه‌دارانه از مالکیت استوار می‌سازد. ما در نظریه‌ی مالکیت او می‌توانیم مشاهده کنیم که امپریالیسم مستقیماً به مناسبات اقتصادی تبدیل می‌شود، حتی اگر آن رابطهْ مستلزم نیروی قهرآمیز برای برپا کردن و حراست از آن باشد. این نوع مناسبات را می‌توان با حق و در واقع با الزام به تولید ارزش مبادله‌ای توجیه کرد و نه با حق حکومت ‌کردن و حتی نه صرفاً با حق تصاحب‌ کردن.»[۱۸]

این نمونه‌ی کلاسیک استعمار از نظر وود شامل «توسعه‌ی منطق و الزام‌های اقتصاد داخلی و کشاندن دیگران به مدار آن است».[19] با این حال، طرح تعمیم‌یافته‌ی او در خصوص «توسعه‌ی برون مرزی الزام‌های ”اقتصادی“ برای واکاوی استعمار سرمایه‌دارانه دست‌کم از دو جهت دچار مشکل می‌شود. وود رشد برده‌داری در مستعمرات بریتانیا را در قالب «نمونه‌ای برجسته از این‌که چگونه سرمایه‌داری در مقاطع معینی از توسعه‌ی خود، شیوه‌های استثمار غیرسرمایه‌دارانه را از آن خود می‌کند و حتی تشدید می‌کند» به بحث می‌گذارد. او خاستگاه ایدئولوژی نژادپرستانه را در نیاز به توجیه چنین «شیوه‌های استثمار غیرسرمایه‌دارانه» جست‌وجو می‌کند، که با ابزارهای «صرفاً اقتصادیِ» استثمار سرمایه‌داری از جایی که ایدئولوژی آزادی و برابری جهانی زاده شد، هم‌راه بود. سهم چنین استثمار غیرسرمایه‌دارانه در صنعتی‌ شدن سرمایه‌دارانه نیز پذیرفته شده است. اما هیچ تلاشی برای توضیح این موضوع وجود ندارد که چرا سرمایه‌داری، به‌رغم این‌که نظامی است مبتنی بر «الزام‌های اقتصادی»، به این شکل‌های غیرسرمایه‌دارانه‌ی استثمار متکی است. در این‌جا لازم است تأکید شود که نقش «فرااقتصادی» دولت، که در طرح وود مرکزی است، در اینجا مطرح نیست. وابستگی منسوجات پنبه‌ای مبتنی بر صنعتی‌ شدن بریتانیا به پنبه که بردگان در مستعمرات تولید می‌کردند، یا مازاد تولیدشده از خود تجارت برده، متفاوت است با وابستگی آن به قدرت‌های قهری دولت بریتانیا در برقراری مناسبات مالکیت سرمایه‌دارانه. استثمار غیرسرمایه‌دارانه در این مورد نقشی کاملاً «اقتصادی» ایفا می‌کند. انباشت اولیه‌ی سرمایه یا تعامل اقتصادی مستمر بین بخش‌های سرمایه‌داری و پیشاسرمایه‌داری، که حتی امروز برای سرمایه‌داری بسیار ضروری است، از محدوده‌‌ی واکاوی وودْ خارج می‌شود. سرمایه‌داری، علاوه بر این‌که نظام تصاحب مازاد مبتنی بر تولید است، تاریخاً مازاد را از طریق ابزارهای غیرسرمایه‌دارانه تصاحب کرده است. اگرچه از نظر مفهومی امکان‌پذیر است، اما تفکیک دو شیوه‌ی استثمار که به دوره‌های تاریخاً متفاوتی تعلق داشته باشند، دشوار است.

مشکل دوم مربوط به تناقضی است که وود در گستره‌ی جغرافیایی امپراتوری و دامنه‌ی محدود دولت امپراتوری شناسایی کرده است. واکاوی وود در حالی که به بحث درباره‌ی فروپاشی استعمار بریتانیا در آمریکا می‌پردازد، تقریباً با واکاوی افول امپراتوری روم یکسان است:

«با چنین فاصله‌ی عظیمی این امکان به سادگی وجود نداشت که مهاجرنشین‌ها را با داشتن کشاورزی کمابیش خودکفا و بازارهای مستعمراتی نزدیک‌تر، در مدار اقتصادی قدرت امپراتوری نگهداشت… اقتصاد مستعمره‌ها با بنیادی قدرت‌مند از آن خود، تحت سلطه‌ی نخبگان محلی با منافع مجزای خویش و بهره‌مند از درجات چشم‌گیری از خودگردانی، دیر یا زود می‌باید پیوند استعماری خود را با امپراتوری از هم می‌گسیختند.»[۲۰]

وود با طرح بحث درباره‌ی تفاوت‌ها در خصوص امپراتوری بریتانیا در هند اظهار می‌کند که قدرت امپراتوری «درس‌هایی آموخته بود» و از این طریق امپراتوری «غیر سرمایه‌داری» را تأسیس کرد که در آن الزام‌های سرمایه‌داری مانند موارد مربوط به کلنی‌های مهاجران ایرلند و آمریکا انتقال داده نشد. مراحل ایجاد انحصار تجاری توسط کمپانی هند شرقی، تا تبدیل این کمپانی به ابزاری برای استخراج مازاد از طریق مالیات و خراج و سرانجام ایجاد یک امپراتوری سرزمینی به‌عنوان کوششی عمیقاً متناقض در سلطه‌ی امپراتوری تلقی می‌شود. در این امپراتوری تنش دائمی بین تلاش‌ برای «دست‌یابی به نوعی جدایی اقتصادی و سیاسی به شیوه‌ی سرمایه‌دارانه»، از یک سو، و «منطق غیر‌سرمایه‌دارانه‌ی حاکمیت … که برای استخراج درآمد توسط کمپانی و دولت، تحت ریاست یک قدرت نظامی همه‌جانبه» فعالیت می‌کرد، از طرف دیگر وجود داشت.[21] سرانجام، وود استدلال می‌کند که «شرایط هند» تعادل را به نفع یک «دولت نظامی امپراتوری» و «امپراتوری غیرسرمایه‌دارانه با استخراج درآمد» تغییر داد. با این حال، وود این وضعیت را به‌جای رد استدلالش، در تایید آن می‌داند که استعمار تحت شرایط سرمایه‌داری، مالکیت و روابط تولیدی سرمایه‌داری را گسترش می‌دهد، زیرا چنین کوششی «مسلماً شکست می‌خورد» همان‌طور که در مورد آمریکا نشان داده می‌شود.

نتیجه‌ی جدی این بحث آن است که تضاد سرمایه‌داری، که در مستعمرات رواج می‌یابد و فراتر از آن‌چه دولت امپریالیستی می‌تواند بر آن مسلط شود رشد می‌کند، با توسل به شکل‌های سلطه‌ی امپریالیستی پیشاسرمایه‌داری حل می‌شود. وود با این نتیجه‌ی جدی که از استدلال او ناشی می‌شود، درگیر نمی‌شود. او بیش‌تر درباره‌ی این‌که امپراتوری بریتانیا در هند «به وضوح و ناگزیر»، «بلاتکلیف» بود، اظهارنظر می‌کند. استدلال او امکانِ صنعتی‌شدن سرمایه‌دارانه در کلان‌شهرهای امپراتوری را، که با استثمار استعماری غیرسرمایه‌دارانه برای استخراج مازاد هم‌زیستی داشت و به آن وابسته بود، و با هم کلیت سرمایه‌داری را تشکیل می‌دادند، محدود می‌کند. اگرچه به وضوح بیان نشده، اما همدلی او با این استدلال که «هزینه‌های» استعمار بریتانیا بیش از «منافع» آن بود و در نتیجه مانع انتقال این مازاد برای توسعه‌ی خود سرمایه‌داری می‌شد، ضعف عمده‌ی واکاوی او به شمار می‌آید.

وود به بازتعریف امپریالیسم سرمایه‌دارانه ادامه می‌دهد که:

«تنها زمانی به وجود می‌آید که الزام‌های اقتصادی به خودی خود آن‌قدر قدرت‌مند شوند که فراتر از دست‌رس هر قدرت فرااقتصادی قابل‌تصوری گسترش یابند و خود را بدون مدیریتی روز به روز و قهری متکی بر دولت امپراتوری تحمیل کنند.»[۲۲]

گفته می‌شود که چنین امپریالیسم سرمایه‌دارانه‌ای، که در آن الزام‌های اقتصادی «آن‌قدر قدرت‌مند» شده‌اند، فقط در سده‌ی بیستم وجود داشته است. اگر چنین باشد، پس استعمار بریتانیا در سده‌ی نوزدهم، همان‌طور که در حکومت استعماری در هند تجربه شد، واجد شرایط سرمایه‌دارانه نخواهد بود. به نظر من این استدلال از لحاظ نظری اشتباه است. این خطا بار دیگر ناشی از تمرکز انحصاری بر جداسازی تصاحب مازاد «اقتصادی» و «فرااقتصادی» برای تعریف سرمایه‌داری، با وجود ادغام تاریخی این دو است.

۵

در فصل ماقبل آخر کتاب، وود استدلال‌های خود را درباره‌ی الزام‌های اقتصادی برای تحلیل امپریالیسم معاصر گسترش می‌دهد. استدلال می‌شود که سرمایه‌داری درون کشورهای رقیب اروپایی مانند بریتانیا، فرانسه و آلمان، از بالا، تحت اجبار رقابت و جنگ بین امپریالیستی تحمیل شد. بنابراین، به‌رغم این‌که سرمایه‌داری درون قدرت‌های امپریالیستی رقیب گسترش می‌یافت، «تاثیری در جای‌گزینی رقابت‌های ژئوپلیتیکی و نظامی با رقابت اقتصادی نداشت». عصر کلاسیک امپریالیسم، که به گفته‌ی وود شاهد رقابت شدید بین امپریالیستی بود، دورانی بود که در آن سرمایه‌داری در برخی نقاط جهان به‌خوبی پیشرفت کرده بود، اما به‌عنوان یک «نظام اقتصادی واقعاً جهانی» ظاهر نشد. سپس منسوخ بودن نظریه‌های لنین و رزا لوکزامبورگ اعلام می‌شود، زیرا همه‌ی آن‌ها به عصری تعلق دارند که سرمایه‌داری از «جهانی»‌بودن فاصله داشت و نیز به این دلیل که آن‌ها اعتقاد داشتند که سرمایه‌داری «پیش از آن‌که قربانیان غیرسرمایه‌داری … سرانجام و به‌طور کامل توسط آن بلعیده شوند، پایان خواهد یافت.» عبارت صریح وود در این زمینه به شرح زیر است:

… در این نظریه‌های امپریالیسم، سرمایه‌داری بنا به تعریف، محیطی غیر‌سرمایه‌داری را مفروض می‌گیرد. در واقع سرمایه‌داری برای بقای خود نه تنها به وجود این صورت‌بندی‌های غیرسرمایه‌داری بلکه به ابزار اساساً پیشاسرمایه‌داری نیروی «فرااقتصادی»، قهر نظامی و ژئوپلیتیکی، و رقابت‌های سنتی بین کشورهای رقیب، جنگ‌های استعماری و گسترش سرزمینی متکی است… ما هنوز شاهد یک نظریه‌ی نظام‌مند امپریالیستی نیستیم که برای جهانی طراحی شده باشد که در آن همه‌ی مناسبات بین‌المللی برای سرمایه‌داری مناسباتی درونی به شمار می‌آید و با الزام‌های سرمایه‌داری اداره می‌شود. این امر تا حدی به این دلیل است که جهانی کمابیش برخوردار از سرمایه‌داری جهان‌گیر، که در آن الزام‌های سرمایه‌داری ابزاری جهانی برای سلطه‌ی امپریالیستی است، تحولی است بسیار جدید.»[۲۳]

این قطعه بیش از هر چیز دیگریْ درک اساسی وود از شرایط کنونی جهان را خلاصه می‌کند. و این دقیقاً همان جایی است که من عمیقاً با او مخالفم. بسیاری از فرمول‌بندی‌های قابل بحثی که او از آن زمان به بعد ارائه کرده ناشی از این درک اساسی است که امپریالیسم شکل «جدید» به خود گرفته و در این شکل بر سرمایه‌داری جهان‌گیر استوار است و بخش اعظم فعالیت امپریالیستی آن بر «الزام‌های اقتصادی ”بازار“» تکیه دارد.[24]

من به‌جای این‌که استدلال‌های وود را نکته به نکته به چالش بکشم، دو موضوع اصلی را که وود در چارچوب خود تحلیل می‌کند، مطرح و برخی استدلال‌های جای‌گزین خودم را ارائه می‌کنم. اولین مورد مرتبط است با درک وود از جهانی ‌شدن. وود سرآغاز آن‌چه را که نظم امپریالیستی «جدید» می‌داند، دوره‌ی پس از جنگ جهانی دوم می‌داند. استقرار هژمونی اقتصادی آمریکا از طریق تشکیل موسساتی مانند صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و بعداً گات حاصل شد که هدف نهایی آن‌ها گشودن بازارها و منابع در سراسر جهان برای بهره‌برداری کلان‌شهرها، به‌ویژه سرمایه‌ی آمریکایی، بود. به ما گفته می‌شود که اقتصاد شکوفای آمریکا در دوره‌ی پس از جنگْ به قدرت امپراتوری این امکان را داد که «به نوعی ”توسعه“ و ”مدرنیزاسیون“ در جهان سوم به‌عنوان ابزاری برای گسترش بازارهای خود، علاقه‌مند شود.»[۲۵] اما این شکوفایی طولانی در دهه‌ی 1970 به پایان رسید؛ «اقتصاد آمریکا وارد یک دوره‌ی طولانی رکود و کاهش سودآوری شد، یک بحران مشخص و منحصربفرد سرمایه‌داری از بیش‌ظرفیت و بیش‌تولید، به‌ویژه به این دلیل که دشمنان نظامی سابق آن، ژاپن و آلمان، به رقبای اقتصادی بسیار کارآمدی تبدیل شده بودند.»[۲۶] وودْ واکاوی رابرت برنر را درباره‌ی رکود در اقتصاد آمریکا در دهه‌ی 1970 دنبال می‌کند.

جهانی ‌شدن به گفته‌ی وودْ تلاشی است برای جابه‌جایی مکانی این بحران به کشورهای خارج از آمریکا. فرآیندهای اساسی در جهانی ‌شدن یعنی «بین‌المللی‌شدن سرمایه، حرکت آزاد و سریع آن و غارت‌گرانه‌ترین سوداگری‌های مالی در سرتاسر جهان» در قالب تلاشی برای «به تعویق انداختن روز حساب‌رسی برای سرمایه‌ی داخلی خود (آمریکا)» توضیح داده می‌شود «که آن را قادر می‌سازد این بار را به جای دیگری انتقال دهد، حرکت‌های سرمایه‌ی مازاد را برای جست‌وجوی سود، در هرجایی که یافت می‌شود، در مجلس عیاشی سوداگری مالی تسهیل سازد».[۲۷] بن‌مایه‌ی استدلال او این است که جهانی ‌شدن همانا واکنشی است به رکود و بحرانی که سرمایه‌ی آمریکا و کلان‌شهرها، در اثر کاهش سودآوری سرمایه‌گذاری در کلان‌شهرها مواجه شده بودند. هدف اصلی این است که که با فراهم کردن راه‌های سودآور برای سرمایه‌گذاری در سراسر جهانْ مازاد کلان شهرها را آزاد کند.

تز رابرت برنرْ یک تز اشتباه است. اولاً، او اشتباه می‌کند که فرض می‌کند سرمایه‌گذاری به حاشیه‌ی سود بستگی دارد و نه به نرخ سود. این اغتشاش نظری بین حاشیه‌ی سود و نرخ سود منحصر به برنر نیست و بسیاری از کسانی که سعی در توضیح رکود اقتصادی داشتند قربانی آن شدند، از جمله کسانی که برنر در مقاله‌ی خود آن‌ها را به‌عنوان نظریه‌پردازان «طرف عرضه» محکوم کرد. متأسفانه خود برنر هم مرتکب همین خطا شد. اما حتی اگر از این خطا، به‌رغم ماهیت نظری غیرقابل‌دفاع آن، چشم بپوشیم و فقط کل ساختار منطقی استدلال را بکاوییم، مشکل دوم پیش می‌آید. اگر رقابت اقتصادی تحت سرمایه‌داری بین شرکت‌های گروهه‌فروش (oligopolistic) قیمت‌گذار یا بین بلوک‌های ملی سرمایهْ به نوآوری مستمر در کاهش هزینه یا کاهش ارزش پول می‌انجامد، چنان‌که برنر مطرح کرده، این روند به تدریج سود افزوده یا حاشیه‌ی سود را کاهش می‌دهد، آنگاه سرمایه‌داری دیر یا زود با وضعیت سود افزوده‌ی صفر مواجه می‌شود که بنا به استدلال او منجر به فروپاشی کامل سرمایه‌گذاری می‌شود. هدف اصلی بندوبست گروهه‌فروشی همانا جلوگیری از چنین فشار تدریجی بر حاشیه‌ی سود ناشی از رقابت مخرب است. رقابت، در شرایط عادی عملکرد سرمایه‌داری، اساساً رقابت غیرقیمتی است که مبتنی بر تصرف سهم‌های بزرگ‌تر بازار و ایجاد موانع برای ورود سرمایه‌های دیگر است. جنگ‌های قیمت یا کاهش ارزش ارز رقابتی به طور پراکنده اتفاق می‌افتد، اما آن‌ها بیش‌تر یک استثنا هستند تا یک قاعده.

حاشیه‌ی سود تحت سرمایه‌داری انحصاری اگر با افزایش «درجه‌ی انحصار» یا تراکم سرمایه افزایش نیابد، در سطح کمینه تثبیت می‌شود. از سوی دیگر، سودآوری به سطح بازسرمایه‌گذاری مازاد بستگی دارد که این به نوبه‌ی خود به اندازه و رشد بازارها متکی است. نظریه‌ی امپریالیسم لنین که بر تراکم سرمایه در دوران سرمایه‌داری انحصاری متمرکز بود، بر نیاز سرمایه برای جست‌وجوی صحنه‌ی عملیاتی بزرگ‌تر در اثر تراکم فزاینده‌ی آن تأکید می‌کرد. صادرات سرمایه، در طرح لنین، ناشی از سقوط سودآوری در اقتصادهای امپراتوری نبود. آن‌ها با حاشیه‌ی سود بالاتر هم‌راه با افزایش تمرکز قدرت انحصاری در صنعت هم‌راه بودند. رقابت بین امپریالیستی همانا رقابت بر سر بازارها، مواد خام و راه های سودآورتر برای سرمایه‌گذاری بود.

این موضوع به معنای انکار این مطلب نیست که در آمریکا در دهه 1970 رکودی رخ نداده بود. در واقع، رکود نه تنها در آمریکا بلکه کل جهان سرمایه‌داری پیشرفته را به طور هم‌زمان در بر گرفت و منطق استدلال برنر را شکست داد که رکود اقتصادی در یک کشور رخ می‌دهد زیرا رشد بارآوری نیروی کار در کشورهای دیگر آن را از صحنه‌ی رقابت دور می‌کند. علت رکود و کاهش بلندمدت نرخ انباشت سرمایه از آن زمان به بعد، که تا به امروز ادامه دارد، جای دیگری نهفته است. آن‌چه بر موفقیت اقتصادی کشورهای کلان‌شهر در دوره‌ی پس از جنگ تأکید می‌کرد، مداخله‌ی گسترده دولت در مدیریت تقاضا در اقتصادهای ملی برای حفظ اشتغال کامل و محدودیت در جریان‌های فرامرزی سرمایه‌ی سوداگرانه بود. هر دوی این‌ها پس از تجربه‌ی رکود بزرگ، زمانی که کل جهان سرمایه‌داری در یک بحران عظیم فرو رفته بود، به کار گرفته شدند. در دهه‌ی 1970، هر دوی این سنگرهای شکوفایی سرمایه‌داری با تهدید جدی روبه‌رو شدند.

نیازی نیست که به دلایل فروپاشی نظام برتون وودز بپردازیم. قطعاً افزایش کسری حساب جاری آمریکا، هم‌راه با شوک افزایش قیمت نفت و ترس‌های فراگیر از تورم دلایل آن بودند. مهم‌ترین اتفاقی که با فروپاشی برتون وودز افتاد، تضعیف نظام مداخلاتی پساجنگ دولت در مدیریت تقاضا و کنترل سرمایه‌ی سوداگرانه بود. در واقع این دو بی‌ارتباط نبودند. دهه‌ی 1970 شاهد رشد بی‌سابقه سرمایه‌ی مالی در اقتصادهای کلان‌شهرها بود. این سرمایه‌ی مالی در حالی که از تراکم بیش‌تر سرمایه ناشی می‌شد، از دو جهت مهم با مقوله‌ی مدنظر لنین تفاوت داشت. این سرمایه‌ نه به صنعت مرتبط بود و نه مبتنی بر دولت-ملت‌ها. این شکل جدید سرمایه‌ی مالی، یعنی گردش مقادیر هنگفتی پول داغ [۱-۲۷] در بازارهای مالی، مستقل از فعالیت‌های صنعتی یا جریان‌های تجاری و درگیر در سوداگری، در بازارهای مالی داخلی و بین‌المللی بسیار پرتحرک شد. تحرک آن ناشی از تراکم و قدرت فزاینده‌ی آن بود و با از بین بردن تدریجی کنترل سرمایه در داخل و در میان کشورهای توسعه‌یافته و در حال توسعه تقویت شد. مداخله‌ی دولت، نه تنها به این دلیل که آزادی آن را محدود می‌کند، بلکه به این دلیل که تورم‌زا تلقی می‌شد، ناگزیر تحت فشار مالی کاهش یافت. علاوه بر این، سرمایه‌گذاری خصوصی نیز تضعیف شد، زیرا رشد امور مالی سوگیری سوداگرانه‌ی کوتاه‌مدت را به کل بخش شرکتی منتقل کرد و اینرسی آن را برای انجام سرمایه‌گذاری‌های بلندمدت افزایش داد. به طور خلاصه، رشد سرمایه‌ی مالی سوداگرانه شرایط رکودی ایجاد کرد، زیرا چنین شرایطی برای عملکرد روان آن ضروری است. رکود در دهه‌ی 1970 و افت اقتصادی پس از آن، بدون درک این فرآیندها قابل تحلیل نیست.

کارکرد سرمایه‌ی مالی بین‌المللی در قلب جهانی ‌شدن قرار دارد که امروزه حجم آن بی‌سابقه‌ شده و تریلیون‌ها دلار در یک روز در بازارهای مالی مبادله می‌شود. در حالی که رشد سرمایه‌ی مالی بین‌المللی را می‌توان از فروپاشی برتون وودز و شناور شدن دلار ردیابی کرد، ادامه‌ی آزادسازی بازارهای مالی در سراسر جهان در دهه‌ی 1980 باعث دست‌رسی جهانی به آن شد. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای «سوسیالیست» پیشین اروپای شرقی منجر به تثبیت هژمونی سرمایه‌ی مالی در دهه‌ی 1990 شده است. وود به‌درستی اشاره می‌کند که بازارهای کالا یا بازارهای کار در دوران جهانی ‌شدن یک‌پارچه نشده‌اند. «جهانی ‌شدن به یک اندازه هم برای جلوگیری از ادغام و هم ارتقای آن بوده است.» به این دلیل که جهانی ‌شدن امور مالی نه تنها مستقل از افزایش جریان‌های کالایی یا صادرات سرمایه است، بلکه با ایجاد شرایط تورم‌کاهی عملاً سد راه آن‌ها می‌شود. شرکت‌های چندملیتی اغلب با جهانی ‌شدن یکی گرفته می‌شوند. درست است که سرمایه‌گذاری‌های آن‌ها در چند مکان منتخب در کشورهای در حال توسعه افزایش یافته است. بدون پرداختن به هیچ تحلیل دقیقی، می‌توان با اطمینان گفت که حجم چنین سرمایه‌گذاری‌های مولد نسبت ناچیزی از جریان‌های پول داغ است که در دهه‌ی گذشته به داخل و خارج کشورها می‌روند و اغلب بحران‌های ارزی را تشدید می‌کنند. علاوه بر این، شرکت‌های چندملیتی خود به‌شدت درگیر عملیات‌های مالی و فعالیت‌های سوداگرانه‌اند، و اغلب رمزگشایی از این‌که آیا سرمایه‌ی مولد سرمایه‌گذاری می‌شود یا سرمایه به‌عنوان سرمایه به دنبال سود سوداگرانه است که تحت پوشش آن حرکت می‌کند، دشوار است. ادغام ها و تملک‌های فراملی شرکت‌های چندملیتی که نهادهای مالی جهانی از آن‌ها حمایت می‌کنند و هم‌چنین موج رسوایی‌های مالی شرکت‌های غول‌پیکر در آمریکا مانند انرون به وضوح این رابطه را آشکار می‌کند.

جهانی ‌شدن در واقع فرآیندی عمیقاً متناقض است. اما تناقض در جهانی ‌شدن الزام‌های سرمایه‌ی مالی نهفته است که رکود را سرعت می‌بخشد، سودآوری را تضعیف می‌کند و در نتیجه انباشت سرمایه در بخش‌های تولیدی واقعی را مختل می‌کند. به نظر می‌رسد رابطه‌ی علت و معلولی موردنظر وود از رکود ناشی از چلاندن سود، به انباشت «سرمایه‌ی مازاد»، تا حرکت رو به جلو آن «در مجلس عیاشی سوداگری مالی» ادامه دارد. به نظر من، این نظریه‌ی منفذ سرمایه مازاد، که در آن جهانی ‌شدن در درجه‌ی اول به معنای صادرات سرمایه به دلیل رکود در داخل کشور است، اشتباه است. جهانی ‌شدن برتری سرمایه‌ی مالی بین‌المللی است که نه تنها در داخل بلکه در سراسر جهان رکود را تسریع می‌کند. با این حال، باید تصریح کرد که این روند نظریه‌ی امپریالیسم لنین را باطل نمی‌کند. من با درک وود از جهان جهانی‌شده به‌عنوان عصری متفاوت با «عصر کلاسیک امپریالیسم» مخالفم، چرا که با سرمایه‌داری جهانی‌ترشده موافق نیستم. متأسفانه به نظر می‌رسد که وود این تصور اشتباه را دارد که سرمایه‌داری از کلان‌شهر به جهان در حال توسعه در ابعاد چشم‌گیری گسترش می‌یابد. اما ساختار اساسی استثمار امپریالیستی بر اساس دوگانه‌ی سرمایه‌داری صنعتی پیشرفته در کلان‌شهر و سرمایه‌داری عقب‌مانده، که در باتلاقی از روابط پیشاسرمایه‌داری در پیرامون گیر کرده، تا حد زیادی دست‌نخورده باقی مانده است. اگرچه نمونه‌هایی از گسترش محدود سرمایه‌داری در کشورهای جنوب شرقی آسیا، چین و هند در دوران جهانی ‌شدن وجود دارد، اما مقیاس چنین گسترشی در این کشورها بسیار محدود است، هم از نظر مکانی و هم از لحاظ بخش‌های سرمایه‌داری که امکان دگرگونی آن‌ها را به کشورهای سرمایه‌داری صنعتی با غلبه بر دوگانگی ذاتی در اقتصادشان فراهم می‌کند. اگر کشورهای در حال توسعه‌ی آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین (شامل مکزیک و آمریکای مرکزی) و اروپای شرقی را با هم در نظر بگیریم، آشکار می‌شود که در پیرامون به جای «جبران‌ عقب‌ماندگی» از کلان‌شهرهای صنعتی، دوگانه‌گرایی در دوران جهانی ‌شدن تقویت شده است. با این حال، مهم‌ترین تغییری که پس از برتری مالی بین‌المللی به وجود آمد، در ماهیت رقابت بین‌امپریالیستی زمان لنین بوده است.

این ما را به دومین موضوع مهمی می‌رساند که توجه وود را به خود جلب کرده است: نقش دولت‌ـ ملت‌ها در دوران جهانی ‌شدن. همان‌طور که قبلاً ذکر شد، دولت-ملت‌ها در سرمایه‌داری مدرن، علاوه بر فراهم کردن پایه‌های فرااقتصادی برای تأمین سرمایه‌داری، نقش‌های اقتصادی حیاتی ایفا می‌کنند. وود به‌رغم اهمیت موضوع از هر گونه تحلیلی درباره‌ی این نقش‌ها اجتناب کرده است، در حالی که درباره‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری در بریتانیا یا بعداً فرانسه و آلمان بحث می‌کند. ما در اینجا دو نقش مهم را در نظر می‌گیریم که قبلاً در بخش دوم ذکر شد. همان‌طور که قبلاً بحث شد، برتری سرمایه‌ی مالی دخالت دولت در اقتصاد را تضعیف می‌کند. این بدان معنا نیست که دولت-ملت موضوعیت ندارد، اما فقط می‌تواند به روش‌های خاصی عمل کند که تحت حاکمیت مالی مجاز است. ظرفیت یک دولت برای مداخله در فعالیت‌های اقتصادی بستگی به میزان نقش انبساطی‌ای دارد که می‌تواند با متحمل ‌شدن هزینه‌های مازاد بر درآمدهای خود ایفا کند. ظرفیت تزریق تقاضا به نوبه‌ی خود به توانایی دولت در ایجاد بدهی بر حسب پول ملی خود بستگی دارد. این ظرفیت در یک محیط اقتصادی بسته بی‌نهایت قابل‌گسترش است، زیرا دولت پولی را که وام می‌گیرد نیز صادر و از ارزش آن پشتیبانی می‌کند. اما، هنگامی که سرمایه‌ی مالی بین‌المللی خود را به اقتصاد تحمیل می‌کند و بازارهای ارز و مالی خود را می‌گشاید، تصویر کاملاً تغییر می‌کند. نه دولت می‌تواند ارزش پول خود را مطابق میل خویش حفظ کند و نه ممکن است برای خرج کردن به اندازه‌ای که می‌خواهد وام بگیرد. از آن‌جایی که هر سیاست انبساطی از سوی دولت سیاست تورمی تلقی می‌شود و نیز باعث ایجاد نگرانی دولتی می‌شود که احتمالاً کنترل سرمایه را اعمال می‌کند، منابع مالی از اقتصادی خارج می‌شود که در آن یک برنامه‌ی انبساطی مستقل انجام می‌شود. ارزش پول داخلی، که در یک اقتصاد باز بر حسب ارز غالب (دلار آمریکا) حفظ می‌شود، در پی خروج ناگهانی و عظیم سرمایهْ سقوط و بحران را در اقتصاد تشدید می‌کند. این بدان معنا نیست که فقط زمانی که دولتْ برنامه‌ای انبساطی انجام می‌دهد، منابع مالی خارج می‌شود. منابع مالی، بسته به منطق سوداگرانه‌ی خود، می‌تواند در غیاب هرگونه مداخله‌ی دولت نیز به جریان بیفتد. اما یک برنامه‌ی انبساطی همواره این امکان را تسریع می‌کند. بنابراین دولت گروگان پویش سوداگری مالی است و نقش آن به دلیل نیاز به اطمینان از ماندن منابع مالی در اقتصاد محدود می‌شود. بخش عمده‌ای از نقش متعارف دولت-ملت در سرمایه‌داری مدرن، خواه در زمینه‌ی ایجاد اشتغال، سرمایه‌گذاری عمومی، ارائه‌ی خدمات اجتماعی یا اجرای طرح‌های رفاهی، مبتنی بر ظرفیت دولت-ملت برای هزینه‌ کردن از طریق تحمیل بدهی است. این نقش تحت حاکمیت بخش مالی تضعیف می‌شود و دنبال کردن سیاست‌های کاهش تورم جای‌گزین آن می‌شود تا از پایین‌ترین نرخ تورم اطمینان حاصل شود و شرایط مساعد برای تأمین مالی، مثلاً، نرخ بهره‌ی بالا حفظ شود.

با این حال، این تضعیف خودمختاری دولت‌ـ ملت‌ها یک‌دست نیست. رهبر قدرت‌های امپریالیستی که پول ملی‌اشْ ارز غالب است و همه ارزهای دیگر در برابر آن ارزش‌گذاری می‌شوند، از بسیاری جهات از خطر خروج سرمایه مصون است. این واقعیت که بخش عمده‌ای از ثروت نخبگان در سراسر جهان به دلار نگه‌داری می‌شود و یک دولت نظامی فوق‌العاده قدرت‌مند با پشتیبانی از آنْ تضمین می‌کند که ارزش همه‌ی کالاها (به‌ویژه نفت) در مقابل دلار افزایش نمی‌یابد، درجات زیادی از خودمختاری به آمریکا می‌دهد. با این حال، این خودمختاری مطلق نیست، به این معنا که نه می‌تواند تا بی‌نهایت وام بگیرد که هزینه‌های داخلی را جبران کند، و نه می‌تواند تا بی‌نهایت از بقیه‌ی جهان از طریق واردات کالایی که از طریق جریان سرمایه تأمین مالی می‌شود، وام بگیرد. علاوه بر این، به‌عنوان کشور اصلی دلار، نمی‌تواند سیاست‌هایی اتخاذ کند که مغایر با جهتی باشد که سرمایه‌ی مالی می‌خواهد هر دولت-ملتی دنبال کند. حدود کاهش تورم که دولت‌ـ ملت‌های قدرت‌های امپریالیستی کوچک‌تر اتخاذ می‌کنند، به سطوح اعتماد مالیه‌ی بین‌المللی به ارزش پول آن‌ها در مقابل دلار متکی است. درجه‌ی آزادی ژاپن یا قدرت‌های امپریالیستی اروپایی بسیار کم‌تر از دولت آمریکاست. اگرچه ایجاد یورو به منظور افزایش این درجه‌ی آزادی است، اما فی نفسه به این معنا نیست که یورو معادل دلار یا اتحادیه‌ی‌ اروپا همسنگ آمریکا شده است. اتحادیه‌ی اروپا (یا هر یک از کشورهای تشکیل‌دهنده‌ی آن همانند فرانسه یا آلمان) یا ژاپن، به‌رغم سطوح بالای بیکاری داخلی، نمی‌توانند یک‌جانبه پیرامون برنامه‌ای انبساطی برای ایجاد اشتغال تصمیم بگیرند، یا با کاهش مالیاتْ کسری مالی خود را به شیوه‌ی دولت بوش در آمریکا افزایش دهند. در دهه‌ی گذشته، نظام‌های مالی اتحادیه‌ی اروپا و ژاپن برای تقلید از مدل آنگلوساکسون سوداگری شکل گرفته‌اند تا اعتماد بیش‌تری را به مالیه جلب کنند، که این نشان‌دهنده‌ی اقتدار مالیه بر قدرت‌های امپریالیستی کوچک است. اقتدار مالیه هم‌چنین به این معنی بوده که رقابت بین امپریالیستی میان دولت‌ـ ملت‌های امپریالیستی جای خود را به الزام‌های ناشی از جلب اعتماد آن داده است. این بدان معنا نیست که رقابت‌های بین امپریالیستی بر سر بازارها و فرصت‌های سرمایه‌گذاریْ امری است مربوط به گذشته. اما همه‌ی این رقابت‌ها در مدار گسترده‌تر وحدت امپریالیستی رخ می‌دهد که الزام‌های مالی بین‌المللی تحمیل کرده‌اند.

دولت-ملت‌های جهان سوم بدترین قربانیان هستند، زیرا ارزهای آن‌ها وسیله‌ی قابل‌اعتمادی برای نگه‌داری ثروت توسط مالیه‌ی بین‌المللی در نظر گرفته نمی‌شوند. ارزهای آن‌ها اغلب به‌واسطه‌ی چپاول‌شان ذوب می‌شوند و بحران شدید اعتبار را برای دولت‌ـ ملت‌های‌شان ایجاد می‌کند. با این حال، نخبگان کشورهایی مانند کره‌ی جنوبی، روسیه، آرژانتین یا ترکیه بخش اعظم ثروت خود را در دارایی‌هایی به شکل دلار نگه‌داری می‌کنند، تا به جای زیان از چنین فجایعی سودی به‌دست آورند. منافع آن‌ها، که ستون‌پایه‌ای است که دولت-ملت‌های‌شان بر آن استوارند، در اتحاد با مالیه به بهترین وجه تأمین می‌شود. مردم قربانی می‌شوند. علاوه بر این، اقتصادهای جهان سوم در دوران جهانی ‌شدن، غیر از گشایش مالی، دستخوش خصوصی‌سازی چشم‌گیر، آزادسازی تجارت و مقررات‌زدایی از سرمایه‌گذاری خارجی شده‌اند که آن‌ها را هر چه بیش‌تر در نظام امپریالیستی جهانی ادغام کرده و عقب‌ماندگی چندگانه‌شان را بازتولید کرده است. دستاوردهای محدودی که چند سرمایه‌داری مبتنی بر دولت-ملت در جهان سوم، در تعقیب مسیر توسعه‌ی خودمختار به دست آوردند، پس رانده شد و اقتصادهای آن‌ها در باتلاق شرط‌وشروط‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی فرو رفته است. با رکود بازارهای جهانی و سیاست‌های کاهش تورم در داخل، اقتصادهای جهان سوم به طور فزاینده‌ای شاهد صنعتی‌زدایی داخلی، پریشانی دهقانان تحت کشاورزی صادراتی و فروش دارایی‌های ملی در مدح سرمایه‌ی انحصاری داخلی و فراملی هستند.

با چنین پیش‌زمینه‌ای این نظر وود را بررسی می‌کنیم که «ماهیت اصلی جهانی ‌شدن، یک اقتصاد جهانی است که نظامی جهانی متشکل از دولت‌های متعدد و حاکمیت‌های محلی آن را اداره می‌کنند، نظامی که در رابطه‌ی پیچیده‌ای از سلطه و تبعیت ساختاربندی شده است».[۲۸] اقتصاد جهانی را بدون شک چندین دولت مدیریت می‌کنند که همگی در راستای منافع سرمایه‌ی مالی بین‌المللی کار می کنند. این دولت-ملت‌ها در مقابل دستورات مالیْ کمابیش دارای حاکمیت با نظم نزولی از خودمختاری هستند، بسته به این که آیا این دولت-ملت آمریکاست یا یک دولت امپریالیستی کوچک یا یک دولت-ملت جهان سومی. و رابطه‌ی سلطه و تبعیت با تحمیل الزام‌های سرمایه‌ی مالی بر ساختار اساسی وابستگی متقابل نابرابر بین کلان‌شهر و پیرامون پیچیده‌تر می‌شود. قبلاً موافقت خود را با موضوع مهمی که وود مطرح کرده بود، یعنی اهمیت تداوم دولت-ملت به‌عنوان «هدف مقاومت» و هم‌چنین «ابزار مخالفت» اعلام کرده بودم. ضمن تکرار این توافق، باید اضافه کنم که هرگونه تلاش برای فراتر رفتن از شرایط کنونی جهان، مستلزم مهار سلطه‌ی مالی سوداگرانه است. در حالی که بازپس‌گیری دولت-ملت از هژمونی سرمایه‌ی مالی بین‌المللی باید کانون مقاومت ضدجهانی ‌شدن باشد، هر تلاش موفقیت‌آمیزی برای کنترل مالیه بین‌المللی لزوماً مستلزم هماهنگی سیاست بین دولت‌ـ ملت‌ها در سطح جهانی است.

۶

فصل پایانی کتاب امپراتوری سرمایه وود، بحثی است درباره‌ی دکترین نظامی هژمونیک دولت کنونی آمریکا. به دلایل نامشخصی، وود مرحله‌ی کنونی امپریالیسم را «امپریالیسم مازاد» می‌نامد که دکترین نظامی «جنگ بی‌پایان» را ایجاد کرده است. وود قبلاً امپریالیسم «جدید» را جهانی ‌شدن سرمایه‌داری تعریف کرده بود. به گفته‌ی او، این سرمایه‌داری جهانی، در حالی که امپراتوری را از طریق الزام‌های اقتصادی گسترش می‌دهد، به شدت به دولت-ملت‌ها برای تحمیل و حفظ آن متکی است. او استدلال می‌کند که، در حالی که وابستگی به دولت-ملت‌ها افزایش یافته، «شکاف» بین «دست‌رسی اقتصادی جهانی سرمایه» و «قدرت‌های محلی» افزایش یافته است، و دکترین نظامی آمریکا قرار است با تعیین آمریکا به‌عنوان پاسدار پاسدارها این شکاف را پر کند. ایرادهای استدلال‌های وو پس از تشریح آن‌ها آشکار می‌شود. یک جا می‌نویسد:

«این الگوی امپریالیسم جدید است. نخستین امپریالیسمی که در آن قدرت نظامی نه برای تسخیر سرزمین و نه حتی برای شکست دادن رقبا طراحی شده. این امپریالیسم به دنبال گسترش سرزمینی یا تسلط فیزیکی بر مسیرهای تجاری نیست. با این حال، این توانایی نظامی عظیم و نامتناسب را با گستره جهانی بی‌سابقه تولید کرده است. دقیقاً به این دلیل که این امپریالیسم هدف‌های مشخص و محدودی ندارد، به چنین نیروی نظامی عظیمی نیاز دارد.»[۲۹]

سپس استدلال می‌کند:

«در خاورمیانه، ما در حال حاضر شاهد چیزی شبیه بازگشت به امپریالیسم قبلی هستیم، با قصد نسبتاً صریح بازسازی منطقه حتی مستقیم‌تر در جهت منافع سرمایه‌ی آمریکا. امپریالیسم جدید ممکن است در اینجا کامل شود. مانند بریتانیا در هند که امپریالیسم تجاری جای خود را به حاکمیت مستقیم امپراتوری داد، آمریکا ممکن است متوجه شود که امپراتوری الزام‌های سرزمینی خود را ایجاد می‌کند.»[۳۰]

این رویکرد متناقض از این تصور اشتباه ناشی می‌شود که شکل «جدید» امپریالیسم پس از جنگ جهانی دوم بر اساس «الزام‌های اقتصادی» سرمایه‌داری کلان‌شهری جهانی ‌شدن پدید آمد. در واقع، جدا از عظمت فزاینده‌ی ماشین آلات نظامی آن، هیچ چیز «جدیدی» در خصوص امپریالیسم آمریکا وجود ندارد. هدف تجاوز به عراق، در آشکارترین سطح، تسخیر صنعت نفت ملی‌شده‌ی آن به نمایندگی از غول‌های نفتی مستقر در آمریکا و کشورهایی بود که مایل به متحد شدن با آن هستند. بنابراین نه چیزی مبهم در مورد هدف آن وجود دارد و نه این بازگشت به نوعی قبلی امپریالیسم مبتنی بر نیروی «برون اقتصادی» است. این تهاجمی‌ترین تجلی گرایش‌های بنیادی امپریالیسم در غیاب یک نیروی سوسیالیستی متقابل است.

مداخله‌های نظامی آمریکا در دوره‌ی پس از جنگ چنان به دفعات رخ داده است ــ از تجاوزهای آشکار مانند ویتنام تا عملیات مخفی مانند شیلی ــ که یافتن امپریالیسم «جدید» مدنظر وود از نظر تاریخی بسیار دشوار است. آن‌چه نیاز به توضیح دارد، زمان دکترین جنگ بی‌پایان جدید است که تحت عنوان «جنگ علیه تروریسم» پوشانده شده است. به طور خلاصه، این دکترین از رکود اقتصادی آمریکا سربرآورده است. همان‌طور که خود وود منشأ دکترین بوش را در دیدگاه‌های استراتژیک قدیمی‌تر سیاست خارجی آمریکا می‌داند، دکترین تسلط مطلق بر جهان در داخل آمریکا جدید نیست. این زمان اجرای آن است که به طور پیچیده با رکود اقتصادی آمریکا در سال‌های اولیه‌ی این دهه مرتبط است. وود به‌درستی از مجتمع نظامی-صنعتی یاد می‌کند که قطعاً عامل مهمی است. اما دلایلی فراتر از آن وجود دارد. پس از فروپاشی به اصطلاح رونق فناوری اطلاعات و ارتباطات و سقوط قیمت سهام، مرحله‌ی گسترش ناشی از هزینه‌کرد مصرف[۱-۳۰] در اقتصاد آمریکا در دهه‌ی 1990 به پایان رسید. در نتیجه، جهان سرمایه‌داری با رکودی عمومی تهدید شد. در مواجهه با این وضعیت، و با توجه به این واقعیت که برای حفظ کسری حساب جاری بزرگ خودْ به مقادیر زیادی جریان سرمایه نیاز دارد، آمریکا می‌خواست از هر چالشی در برابر هژمونی اقتصادی دلار جلوگیری کند. یک راه مهم برای انجام آنْ کنترل عرضه‌ی نفت است. منظور از کنترل تنها تضمین سودهای فوق‌العاده برای غول‌های نفتی یا بازداشتن سایر رقبای اقتصادی برای باج‌گیری از طریق کنترل منابع نفتی آن‌ها نیست. کنترل نفت هم‌چنین برای آمریکا مهم است تا ارزش دلار را در اقتصاد جهانی‌ای حفظ کند که تحت سلطه‌ی مالی سرمایه‌گذاری‌های سوداگرانه است، با اطمینان از این‌که بخش عمده‌ای از معاملات بین‌المللی نفت به دلار انجام می‌شود تا تقاضا برای دلار کاهش پیدا نکند و سپس دلارهای نفتی برای نگه‌داری دارایی‌های دلاری بازیافت می‌شود. وود در رابطه با هدف دکترین نظامی آمریکا مبنی بر چیرگی بر رقبای بالقوه‌ای مانند چین یا اتحادیه‌ی اروپا، نکته‌ی جالبی را بیان می‌کند: اهمیت چنین سلطه‌ای برای آمریکا را می‌توان از این واقعیت مشاهده کرد که اگر اوپک استاندارد معاملات خود را از دلار به یورو تغییر دهد، همان‌طور که عراق پیش از تهاجم انجام داد، همه‌ی کشورهای واردکننده‌ی نفت، از جمله خود آمریکا، مجبور خواهند شد تا دارایی‌های خود را به‌طور قابل توجهی از دلار به یورو تغییر دهند، که این امر منجر به تضعیف دلار نسبت به یورو می‌شود. اگر در زمانی که کسری‌های حساب جاری آمریکا در سطح بالایی قرار دارد، خروج سرمایه از این کشور اتفاق بیفتد، این امر پیامدهای شدید منفی نه تنها برای خود آمریکا بلکه برای اقتصاد جهانی نیز به هم‌راه خواهد داشت. علاوه بر مجتمع صنعتی نظامی، الزام‌های «مجتمع وال استریت-خزانه‌داری» نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل دادن به «جنگ علیه ترور» داشته است. در اینجا اهمیت دکترین نظامی جدید آمریکا نهفته است. واضح است که هدف از آن ایجاد هژمونی پیش‌گیرانه بر دیگر قدرت‌های امپریالیستی است، حتی قبل از این‌که رقابت بین امپریالیستی دوباره در هر مقیاس مهمی ظهور کند. اختلاف‌نظرها (برخاسته از اختلاف منافع) بین آمریکا و متحدان سابقش در ناتو، فرانسه و آلمان درباره‌ی مسئله‌ی عراق، نشانه‌ی تناقض‌های جدی بین امپریالیستی بود که طی سالیان متمادی قابل مشاهده بود. با این حال، چنین تضادهایی به اندازه‌ی رقابت آشکار میان امپریالیستی که می توانست بر رویدادهای جهانی تأثیر داشته باشد، تکوین نیافت، زیرا ثروت اقتصادی قدرت‌های امپریالیستی کوچک مانند اتحادیه‌ی اروپا یا ژاپن به قدری به آمریکا گره خورده که نمی توانند خودمختاری دولتی به دست آورند.

وود، با تلاش برای جست‌وجوی تضاد بین «الزام‌های اقتصادی» و نیروی «فرا‌اقتصادی» دولت، به بیراهه رفته است. مقایسه‌ی تاریخی او در خصوص امپراتوری‌ها از دوران باستان تا مدرن، برای یافتن برخی تضادهای اساسی مشترک، بسیار مسئله‌ساز است، زیرا اگرچه امپراتوری‌ها در دوره‌های تاریخیْ شباهت‌های مختلفی دارد، فرآیندهای اقتصادی کاملاً متفاوتی آن را پیش رانده‌اند. به نظر من، وود می‌توانست در تحلیل امپریالیسم سرمایه‌داری، جهانی ‌شدن و جنگ از نظر ابزارهای متعارف‌تر تحلیلْ بهتر عمل کند.

تضادهای بین امپریالیستی در غیاب چالش سوسیالیستی، اهمیت بیش‌تری در شکل دادن به رویدادهای جهانی پیدا می‌کنند. برتری سرمایه‌ی مالی بین‌المللی رقابت بین امپریالیستی را در چند دهه‌ی گذشته تحت کنترل نگه داشته است و دولت-ملت‌های امپریالیستی با الزام‌های آن وحدت بیش‌تری را تحت رهبری آمریکا از خود نشان داده‌اند. اما تسلط مالی سوداگرانه، و تأثیر کاهش تورم ناشی از آن، تهدیدی برای تسریع رکود در سراسر جهان است. آمریکا با اتخاذ سیاست نظامی تهاجمی و یک‌جانبه‌گرایانه‌ی جنگ بی‌پایان، با هزینه‌کردهای نظامی هنگفت و حفظ سلطه‌ی دلارْ تلاش می‌کند تا از هرگونه رقابت احتمالی در این بستر جلوگیری کند. با این حال، ظرفیت آمریکا برای حفظ چنین سطوح بالایی از هزینه‌های نظامی و سیاست هزینه‌کرد مصرف به دلیل شکنندگی هژمونی دلار در پس‌زمینه‌ي بدهی فزاینده‌ی آمریکا در برابر بقیه جهان محدود شده است. ظهور مجدد شرایط رکود در آمریکا زمینه را برای رشد تضادهای بین امپریالیستی و هم‌چنین تضاد بین امپریالیسم و جهان سوم فراهم و گسست‌های احتمالی در نظم جهانی کنونی فراهم می‌کند. مسئله‌ی اصلی عصر ما این است که آیا این‌ خط‌مشی به رقابت شدید بین امپریالیستی تبدیل می‌شود یا تحت الزام‌های سرمایه‌ی مالی بین‌المللی از بین می‌رود.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از

‘New’ Imperialism? On Globalisation and Nation-States

نوشته‌ی Prasenjit Bose که در لینک زیر یافته می‌شود:

https://www.jstor.org/stable/3518026

 

یادداشت‌ها:

[1]. Wood 2003, p. 6.

[2]. Ibid.

[3]. Wood 2003, p. 9.

[4]. Wood 2003, p. 11.

[5]. Wood 2003, p. 12.

[6]. Wood 2003, p. 17 (emphasis added).

[7]. Wood 2003, p. 21 (emphasis added).

[8]. Wood 2003, p. 17.

[9]. Wood 2003, p. 12.

[10]. Wood 2003, p. 22.

[11]. Wood 2003, p. 24.

[12]. Wood 2003, p. 27.

[13]. Wood 2003, p. 40.

[14]. Wood 2003, p. 43.

[15]. Wood 2003, p. 54 (emphasis added).

[16]. Wood 2003, p. 56 (emphasis added).

[17]. Wood 2003, p. 67 (emphasis added).

[18]. Wood 2003, p. 87 (emphasis in original).

[19]. Wood 2003, p. 88.

[20]. Wood 2003, p. 95.

[21]. Wood 2003, p.100.

[22]. Wood 2003, p. 102.

[23]. Wood 2003, p. 110–11 (emphasis added).

[24]. Wood 2003, p. 133.

[25]. Wood 2003, p. 115.

[26]. Ibid.

[27]. Wood 2003, p. 116.

[۱-۲۷].‌ «پول داغ» به سرمایه‌ای اطلاق می‌شود که به سرعت بین بازارهای مالی جابه‌جا می‌شود تا بالاترین سود کوتاه‌مدت را به دست آورد. این نوع پول با تغییرات نرخ بهره، نرخ ارز یا دیگر شرایط اقتصادی به سرعت وارد بازارها می‌شود و یا از آن‌ها خارج می‌شود. جابه‌جایی سریع پول داغ می‌تواند باعث نوسانات در بازارهای مالی شود و بر ثبات اقتصادی به‌ویژه در بازارهای نوظهور تأثیر بگذارد.

[28]. Wood 2003, p. 123.

[29]. Wood 2003, p. 123–4 (emphasis added).

[30]. Wood 2003, p. 145.

[۱-۳۰].‌  consumption-spending induced expansion گسترش ناشی از هزینه‌کرد مصرف به فرایندی در اقتصاد اشاره دارد که در آن رشد یا توسعه اقتصادی به دلیل افزایش هزینه‌های مصرفی (خرج‌ کردن مردم برای کالاها و خدمات) ایجاد می‌شود. به عبارت دیگر، وقتی مردم بیش‌تر خرج می‌کنند، تقاضا برای کالاها و خدمات افزایش می‌یابد و این افزایش تقاضا به نوبه خود باعث می‌شود تولیدکنندگان بیش‌تر تولید کنند و اقتصاد گسترش یابد. این نوع گسترش اقتصادی ”گسترش ناشی از هزینه‌کرد مصرف“ نامیده می‌شود، زیرا نیروی اصلی که باعث رشد اقتصاد شده است، افزایش هزینه‌های مصرف‌کنندگان بوده است.

منبع

Wood, Ellen Meiksins 2003, Empire of Capital, London: Verso.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4fS

 

همچنین درباره‌ی#امپریالیسم:

پیش به سوی نظریه‌ی دولت امپراتوری سرمایه‌داری

امپریالیسم و اقتصاد سیاسی جهانی

بازنگری مارکسیسم و امپریالیسم برای سده‌ی بیست‌ویکم

نقدی بر نظریه‌ی امپراتوری آمریکای پانیچ و گیندین

بت‌واره‌پرستی امپراتوری

امپراتوری آمریکا یا امپراتوری سرمایه‌داری جهانی

جووانی آریگی: چرخه‌های سیستمی انباشت، گذارهای هژمونیک و برآمد چین

جووانی آریگی در پکن: بدیل سرمایه‌داری

کارل مارکس بین دو جهان

پکن بین اسمیت و مارکس

امپریالیسم «جدید»

انباشت سرمایه و نظام دولتی

بحث درباره‌ی امپریالیسم «جدید»

امپریالیسم چه هست و چه نیست؟

فراتر از نظریه‌ی امپریالیسم

سمپوزیوم درباره‌ی «امپراتوری سرمایه»

«امپریالیسم جدید» واقعاً از چه نظر جدید است؟

دام‌چاله‌های واکاوی رئالیستی سرمایه‌داری جهانی

شالوده‌‌های اقتصادی امپریالیسم معاصر

رژیم‌های جنگی بی‌پایان و نگاه اردوگاهی

رژیم‌های جنگی بی‌پایان و نگاه اردوگاهی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

علی ذکایی

 

تمامی رسانه‌ها پس از ترور اسماعیل هنیه از شعله‌ور شدن یک جنگ تمام‌عیار در منطقه سخن می‌گویند. این اولین بار نیست که رسانه‌ها چنین اخباری را منتشر می‌کنند. پس از ترور قاسم سلیمانی یا بمباران کنسول‌گری جمهوری اسلامی در سوریه نیز چنین فضای ابهام‌آلودی ساخته شد. اما مسئله این‌جاست که باید به گونه‌ای دیگر این وضعیت را درک کنیم.

اساساً وضعیت مورد نظر ما از دوگانه‌های صلح-جنگ خارج شده و تمامی استراتژی‌ها مبتنی بر رژیم‌های جنگی بی‌پایان است که همواره چندقطبی و بدون مرکز هستند؛ کارکرد آن‌ها به گونه‌ای‌ست که بتوانند حکومت‌های خود را بر اساس کش و قوس دادن و زمان‌سنجی‌‌های مختلف درون این رژیم‌های جنگی شکل دهند. به همین علت وضعیت جنگی حاضر نه یک جنگ سنگر به سنگر متعیّن بلکه قسمی گسترش تعارض‌ها و واکنش‌هایی‌ست که بر همان جنگ‌های بی‌پایان معاصر تکیه دارند.

از این ‌رو، دولت اسرائیل قسمی رژیم جنگی‌ست که تمامی مشروعیت و پارادایم حکومت خود را از درون اشغال، وضعیت استثنایی و جنگ بی‌پایان به وجود آورده و هم‌راه با همین وضعیت استثنایی دائمی، ائتلافی از نیرو‌های قدرت جهانی را به‌ گونه‌ای خاص درون این جنگ شرکت داده است. از طرف دیگر محور متخاصم آن نیز بخشی از آشوب مهلک فعلی است که به قطعه‌قطعه شدن جنبش‌ها و مبارزات کمک می‌کند.

در این متن سعی داریم وضعیت جنگی در خاورمیانه را از سه نگاه، بحران محور مقاومت، ماشین‌های جنگی معاصر و مسئله‌ی بازتولید ستم‌ها بررسی کنیم.

محور مقاومت و گفتار‌های امنیتی

نیرو‌های موسوم به «محور مقاومت»، پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳، در ابتدا با سرعت و شوق زیاد قصد داشتند پیروزی و فتح‌شان را جشن بگیرند. اما پس از واکنش نتانیاهو و ماشین جنگی‌اش که نتیجه‌اش قتل‌عام گسترده، ویرانی و به‌طور قاطع حذف جمعیتی بود، عقب نشستند. اما این خشونت سازمان‌یافته‌ی بی‌پایان بر سر هژمونی در منطقه، ذره‌ای از هم‌بستگی آن‌ها با این جنگ‌های دائمی کم نکرد. بلکه آن‌ها بیش از پیش بر طبل یک جنگ تمام‌عیار می‌کوبند و هدف را بر آن گذاشته‌اند که این وضعیت جنگی را هم‌راه با صبر استراتژیک ادامه دهند. این کش دادن زمان درون وضعیت جنگی معاصر، سویه‌های ستم جنسیتی، طبقاتی و بحران محیط زیستی و… را به هم‌راه دارد که نظامی‌گری نیرو‌های محور مقاومت و دولت‌های نظامی‌گر و ستم‌های پیوندخورده درون آن‌ها را بازتولید و تشدید می‌کند. از این‌جهت نظریه‌های امنیتی متفکران موسوم به محور مقاومت شکل‌های جدید جنبش‌های آزادی‌خواهانه در منطقه را با امنیتی‌سازی و شکل دادن به هاله‌‌ای از جنگْ سرکوب می‌کنند، و ژئوپلتیک متکی بر امنیت و جنگ را نظریه‌پردازی می‌کنند. از این‌ جهت، نیرو‌های محور مقاومت دقیقاً درون فضای «چندقطبی گریز از مرکز و متعارض»[۱] در جنگ‌های معاصر حضور دارند و بازتولیدکننده‌ی تمامی مصائب و بحران‌های ناشی از آن هستند.

گفتار‌های امنیتی‌سازی شده‌ی معاصر، اساساً جنبش‌های آزادی‌خواهانه و مرکزگریزی را که می‌توانند بالقوگی‌های ناشی از هم‌بستگی‌های فراملی و انترناسیونالیستی را نمایندگی کنند سرکوب می‌کنند. ابزار اصلی آن‌ها جنگ است. اما جنگ به شیوه‌ای که درون جهان چندقطبی فعلی تولید می‌شود. در این شیوه، جهان فعلی لزوماً قرار نیست از نقطه‌ی الف (جنگ) به نقطه‌ی ب (صلح) برسد یا برعکس، بلکه رژیم‌ها درون یک وضعیت استثنایی دائمی مدام هاله‌ی جنگ را بازتولید می‌کنند. از طرف دیگر بازی‌گران و کنش‌گران زیادی را درون این جریان وضعیت جنگی قرار می‌دهد. از بازارهای جهانی، فساد مالی تشکل‌ها و شیوه‌های انباشت برای زرادخانه‌ها و… یا در نمونه‌ی ایران، تضعیف توان برسازنده‌ی جامعه، سرکوب زنان، کارگران، فرودست‌سازی از طریق بحران و… گرفته تا بحران مالی که در دهه‌ی اخیر اقتصاد لبنان را دچار سقوط کرد و منجر به ایجاد شورش‌های متعددی شد که از اساس نشان‌دهنده‌ی نارضایتی مردم از حزب‌الله لبنان بود.

هاله‌ی جنگ دائمی منجر به سرکوب شورش‌هایی می‌شود که ناشی از بحران وضعیت معاصر است. چنان‌که گفته شد، این سرکوب به واسطه‌ی قدرت‌های مرکزگریز و چندقطبی‌شده هدایت می‌شود؛ اما نکته این‌جاست که گفتار‌ امنیتی موسوم به محور مقاومت، این مرکزگریزی و چندقطبی‌شدن جنگ دائمی را درون یک فضای اردوگاهی قرار می‌دهد، سرمایه‌‌داری را تنها در شیوه‌ی انباشت ملی آن درک می‌کند و از طرف دیگر نظامی‌گری را مقدم بر تمام صورت‌های دیگر سیاست و اجتماع قرار می‌دهد. آن‌ها گمان می‌کنند نبرد بر سر هژمونی یافتن دولت-ملت جدید پس از افول هژمونی آمریکاست؛ در صورتی که این نبرد عادی‌سازی بحران با نظامی‌سازی در تمامی امور است. نظام رهبری جهانی و سرمایه در یک ساختار با‌ثبات قرار ندارند و حکم‌رانی تعیین‌کننده‌اش در تزلزلی به سر می‌برد که هر دم سایه‌ی جنگ، انرژی‌های هسته‌ای و… را احضار می‌کند. دیده‌ایم که چگونه نظامی‌سازی تنها تلی از ویرانه‌ها را برجای گذاشته است: از افغانستان تا غزه، سوریه و… شاهد این ویرانی‌ها بوده‌ایم.

محور مقاومت درون همان نیرو‌‌های مرکزگریزِ جنگ دائمی و چندقطبی‌شده‌ی فعلی حرکت می‌کند که نسبت‌های قدرت معاصر را شکل داده‌ است و از این‌ رو می‌توان گفت این محور اردوگاه مقابل صهیونیسم و کابینه‌ی نتانیاهو نیست؛ بلکه بخشی از نیر‌و‌هایی است که در سرکوب اجتماع، شکل دادن به رژیم‌ جهانی جنگ در نسبتی متعیّن و درونی‌شده با اسرائیل دخیل هستند. اما آن چیزی که در پشت این گفتار‌ها باقی می‌ماند، ویران شدن غزه، بیماری، کشتار، فقر و از طرف دیگر تورم شدید ناشی از تهدید‌های مالی غرب، قطع‌نامه‌های بانک جهانی و… علیه جمهوری اسلامی و لبنان و غیره است که نتیجه‌اش بحران شدید معیشتی و سرکوب طبقاتی است.

ماشین‌های جنگ

ماشین جنگ معاصر در جهت تداوم سرکوب طبقاتی، ستم جنسیتی، ایجاد سیل عظیم آوارگان در کشور‌های مختلف، سرکوب مهاجران و بازگشت انواع ارتجاع هویتی-ناسیونالیستی و… کار می‌کند و از اساس بر پایه‌ی هژمونی سرمایه‌دارانه، نظم بازار جهانی و غیره حرکت می‌کند.

از این جهت، این رژیم‌ها در فرایند سیر خود کندی و تندی خاصی را طی می‌کنند تا تمامی جامعه را تابع شرایط جنگی فعلی کنند، و از ظهور و بروز هرگونه خیزش علیه سرمایه‌‌داری جهانی جلوگیری شود. به همین علت نیز شرایط جنگ بی‌پایان در منطقه (خاورمیانه) در پی منطق بازتولید سرمایه‌ و اقتداربخشی به دولت‌های موجود است تا همین چندقطبی‌سازی قدرت در وضعیت فعلی را پیش ببرد. از این‌جهت واژه‌های «انتقام سخت»، «وعده‌ی‌ صادق» و… نه یک فتح برای به دست آوردن سنگرِ مقاومت، بلکه بازتولید ماشین جنگی‌ست که در شرایط فعلیْ بازی میان جمهوری اسلامی و اسرائیل را برای خود محور مقاومت نیز مبهم‌تر می‌کند و به نوعی تمام منطقه را در هاله‌ای از ابهام فرو می‌برد؛ حتی برای خود نیرو‌هایی که قرار است در این شرایط جنگی نقش بازدارنده ایفا کنند فضا و زمان مبهم‌تر شده است و کنش و واکنش‌ها در هاله‌ی عمیقی فرو رفته است. در این‌جا نبرد طرفینِ جنگ‌ بی‌پایان، بر سر زمان است: «اسرائیلی‌ها می‌‌خواهند ریتم زد و خورد، و بدین واسطه جغرافیای آن، تا تهران، یا آن طور که خودشان می‌گویند تا ”سر اختاپوس“، گسترش یابد، جمهوری اسلامی اما در پی کش آمدن زد و خورد و فرسایشی ماندن ماهیت آن است. نتانیاهو دوست دارد زمان به سرعت طی شود و اگرچه جمهوری اسلامی بر ”خون‌خواهی“ هنیه تاکید کرده‌ است و برای بازدارندگی ناگزیر از واکنش هستند، مشتاق طولانی شدن روند اتفاقات است؛ امری که مستلزم تابعیت هرچه بیش‌تر وعده‌ی ”انتقام سخت“ به استراتژی”صبر استراتژیک“ است.»[۲]

ماشین‌های جنگی که نقش بازدارنده را برای دولت‌ها و نسبت‌های سرمایه ایفا می‌کنند، پیشاپیش درون همان نسبت مرکزگریزی قرار گرفته‌اند که هر اقدامی توسط آن‌ها می‌تواند آشوبی مهلک به پا کند؛ از این ‌جهت هر شکلی از ژئوپولتیک و دیپلماسی، مابین این ماشین‌های جنگی گرفتار است؛ برای مثال اسماعیل هنیه بار‌ها پیشنهاد آتش بس را در دستور کار خود قرار داد، اما ماشین جنگ اسرائیل به هیچ‌وجه نمی‌خواهد درون روند آتش‌بس قرار بگیرد، به این علت که نتانیاهو همواره با تداوم ماشین جنگی، رژیم خود را بازتولید می‌کند. از طرف دیگر نسبت‌های چندقطبی فعلی اجازه‌ی خواباندن آتش را نمی‌دهند. از یک طرف جمعیت ناراضی اسرائیل علیه نتانیاهو تظاهرات می‌کنند، در طرف مقابل هم چند نیرو و تشکل که به‎طور شفاف مرجعیت دولتی ندارند در یک درگیری طولانی با اسرائیل در جنگ هستند که نتیجه‌ی آن را به هیچ‌وجه نمی‌توان روشن دانست. به این دلایل آتش‌بس توان خواباندن رژیم جنگی را ندارد. زیرا که از انصارالله یمن، حماس و حزب‌الله بازتولیدکننده‌ی رژیم جنگی فعلی هستند و از طرف دیگر خود اسرائیل هم‌راه با غرب بازتولیدکننده‌ی ماشین‌های جنگی است.

پس اگر قرار باشد ماشین‌های جنگی خاموش شوند و آشوب فراگیر نشود، آتش‌بس و صلح وجود خارجی و توان حل‌وفصل ندارد. بلکه تنها شیوه‌های عادی‌سازی شاید بتواند رژیم جنگی فعلی را آرام کند، آن هم نه بلندمدت، بلکه تنها به صورت تاکتیکی، زیرا که ژئوپولتیک و رژیم‌ جنگی چندقطبی فعلی، پیشاپیش از درون جنگ، آنتاگونیسم‌های دولتی و… تغذیه می‌کنند. آن‌هم در شرایطی که هر یک به صورت ناهمگن درون نظم جهانی سرمایه مشارکت دارند. این وضعیت دقیقاً استحاله‌ی جهان تک‌قطبی(امپریالیسم واحد) به جهان چندقطبی شده است: «این چندقطبی شدن از نظر ما فرمی است که سرمایه‌داری به میانجی آن و با فرایندهای متعدد و چندگانه‌ی جهانی مشغولِ بازسازمان‌دهی خود است.»[۳]

از این ‌رو طبق بحثی که مایکل هارت و سندرو متزادرا دنبال می‌کنند، می‌توان گفت ماشین‌های جنگی ابزار‌هایی برای شکل دادن به رژیم جهانی جنگ هستند که به صورتی افسارگسیخته در تمامی سطوح در حال گسترش‌ هستند: «ما مفهوم ”رژیم جنگی“ را برای درک ماهیت این دوره پیشنهاد می‌کنیم. این را می‌توان پیش از هر چیز در نظامی‌سازی زندگی اقتصادی و هم‌گرایی فزاینده‌ی آن با مطالبات ”امنیت ملی“ مشاهده کرد. نه‌تنها هزینه‌های عمومی بیش‌تری برای تسلیحات در نظر گرفته می‌شود، بلکه توسعه‌ی اقتصادی در کل، به تعبیر رائول سانچز سدیلو، به‌طور فزاینده‌ای بر مبنای منطق نظامی و امنیتی شکل می‌گیرد.»[۴]

مسئله‌ی سرمایه‌گذاری و پیوند خوردن مالی‌سازی با ابزار‌های جنگ‌افروزی و تشدید ماشین‌های جنگی را ما به‌خوبی در منطقه شاهد بوده‌ایم، از گفتار‌های ناظر بر امنیتی‌سازی جامعه که هرگونه اعتراض به بحران‌ها را سرکوب می‌کند تا نفی و برون‌سپاری هرنوع نظام رفاهی، محیط‌‌زیستی و غیره. از طرفی دیگر، چپاول و غارت اقتصادی به‌مثابه‌ی تقویت سیستم‌های نظامی را شاهد هستیم. بار‌ها این بحران‌ها در خیزش‌های جمعی، مورد انتقاد جامعه قرار گرفته‌ است و بالقوه‌گی‌های ناشی از هم‌بستگی فراهویتی این قطعه‌وارگی ناشی از رژیم‌های جنگی را مورد حمله قرار داده است؛ از هم‌بستگی علیه نسل‌کشی در غزه تا مبارزات کرد‌ها در مناطق مختلف، این شکل‌های هم‌بستگی را شاهد بوده‌ایم.

جامعه‌ای که هر دم فقیر‌تر می‌شود، علیه نظامی‌سازی که ثروت جمعی‌اش را غارت می‌کند و خرج جنگ و ابزار‌های جنگی می‌کند شعار داده است. از این‌ جهت، دیگر نظامی‌سازی و جنگ فقط ابرازی مشخص برای سرمایه-دولت نیستند؛ بلکه اهرمی اساسی برای پروژه‌ی حکم‌رانی‌اند که بدون پیش بردن هم‌زمانِ جنگ‌ داخلی و جنگ‌ خارجی از پای می‌افتند.

ما شیوه‌‌‌ای از حکومت‌داری سرمایه‌‌‌دارانه را شاهد هستیم که نمی‌توان در آن تزلزل و ثبات را از یک‌دیگر متمایز کرد. در واقع، مسئله‌ی جنگ بی‌پایان، پروژه‌ی حکم‌رانی به واسطه‌ی بازتولید بحران‌ها، آشوب‌ها و ستم‌ها است؛ که با ساختار طبقاتی نیز هم‌زیستی عمیقی دارد. به همین دلیل جریان اقتصادی و طبقاتی را نمی‌توان با فاصله از رژیم جنگی فعلی بررسی کرد: «رابطه‌ی نزدیک بین جنگ و مدارهای سرمایه چیز جدیدی نیست. لجستیک مدرن تباری نظامی دارد که به تلاش‌های استعماری و تجارت برده در اقیانوس اطلس برمی‌گردد. با ‌این ‌حال، وجه مشخصه‌ی اوضاع کنونی جهان تلفیق فزاینده‌ی ”ژئوپلیتیک“ و ”ژئواکونومیک“ است، در بحبوحه‌ی ساختن و بازسازی مداوم فضاهای ارزش‌افزایی و انباشت که با توزیع مورد مناقشه‌ی قدرت سیاسی در سراسر سیاره تلاقی می‌یابد.»

به همین دلیل جنگ دیگر حتی نقش تسکین‌دهنده و تعدیل‌کننده‌ی بحران‌های سرمایه‌‌داری را ندارد، از این‌جهت جنگ خود سرمایه‌‌داری معاصر است.

نظامی‌سازی و بازتولید ستم‌ها

بیراه نیست اگر بگوییم وضعیت جنگ دائمی و چندقطبی‌سازی مرکزگریز، جنگ خارجی و جنگ داخلی را در یک‌دیگر بازتولید می‌کنند. می‌توان اشاره‌ای به روز‌های پس از بمب‌باران کنسول‌گری جمهوری اسلامی در دمشق کرد. در همان زمان، جمهوری اسلامی به واسطه‌ی گشت ارشاد، جنگ علیه زنان* در خیابان‌ها را تشدید کرد و به شکل‌های گوناگون از زندان، تا حکم‌های اعدامْ جنگ علیه زنان*، فعالین و… را تداوم بخشید.

در بسیاری از فرازهای تاریخی نیز، گروه‌های نظامی دولتی/غیردولتی، جنبش‌های اجتماعی را سرکوب کرده‌اند و سلسله‌مراتب ستم را شدت بخشیده‌اند. در چنین مواقعی فرودست‌سازی گسترش می‌یابد، مبارزه‌ي طبقاتی تضعیف و جنبش‌های اجتماعی از درون و برون سرکوب می‌شوند.

از این ‌رو، جریان‌های نظامی همواره با دامن‌ زدن به ناسیونالیسم و هویت‌گرایی (نمونه‌ی اسرائیل)، بنیادگرایی و هویت دینی، پدرسالاری و…، سلسله‌مراتب اجتماعی جدیدی را وضع می‌کنند و همان هنگام که در گیرودار جنگ‌افروزی هستند، دست به سرکوب مخالفان، فرودستان و غیره می‌زنند. به همین دلیل در وضعیت رژیم دائمی جنگ، حکم‌رانی به گونه‌ای‌ست که در درون و بیرون حضور دارد. وضعیت استثنایی دائمی را اعلام می‌دارد که با استفاده از آن بتواند سرکوبی افسارگسیخته‌تر را به اجرا درآورد.

این منطق مرکزگریز جنگ، دامن تمامی جنبش‌هایی را که علیه سلطه، سرمایه و ستم مبارزه می‌کنند گرفته است و به آن‌ها شدت می‌بخشد. بسیار واضح است زمانی که ماشین‌های جنگ قدرت می‌گیرند، سیاست‌های ارتجاعی، صلبیت‌سازی ستم جنسیتی، هموفوبیا، طرد و اخراج مهاجران و… بیش از پیش گسترش می‌یابد. همان‌طور که در بالا گفته شد، گفتار‌های امنیتی محور مقاومت (از چپ تا باقی ایدئولوژی‌های اردوگاهی)، ناظر بر همین سیاست‌های ارتجاعی است که جنگ را از درون ستم‌ها شدت می‌بخشد.

مبارزه علیه جنگ باید دقیقاً همان نقاط چندقطبی را هدف قرار دهد، برای مثال مبارزه برای هم‌بستگی با فلسطین، در عین حال باید مبارزه علیه ستم جنسیتی را پوشش دهد یا در عین حال، مبارزه‌ علیه بنیادگرایی دینی را نیز به مبارزه‌های خود اضافه کند و شعار‌هایش را علیه این شکل از ماشین جنگی ترجمه کند. این مسئله، می‌تواند شکل هم‌بستگی‌ای را سبب شود که ضداردوگاهی است و توان سرایت‌بخشی مبارزه علیه جنگ را نمایندگی می‌کند.

چپ اردوگاهی تنها منشا ستم و جنگ را در یک قطب از جهان می‌بیند، از این جهت نمی‌تواند مشخصاً فراگیر شدن جنگ را در سطح‌های مختلف درک کند. به همین دلیل، مبارزه علیه آپارتاید اسرائیل و حذف جمعیتی که ارتش‌‌اش مسبب آن است نباید در گیرودار قطب دیگری از نظامی‌سازی قرار گیرد؛ برای مثال دفاع از نظامی‌گری جمهوری اسلامی و نیابتی‌هایش شکلی از گیر افتادن در نگاه اردوگاهی است. به بیان دیگر، این‌جا مبارزه در گرو یک دسته/یک هویت می‌شود که برضد هم‌بستگی متکثر علیه ستم‌های گوناگون است. به این‌جهت چنین مبارزه‌های قابلیت تبدیل شکلی از مبارزه به شکل دیگر را سلب می‌کند.

ما نمی‌توانیم از نیروی نظامی‌ای حمایت کنیم که غارت اقتصادی‌اش در جهت آزمایش و ساخت زرادخانه‌های جنگی است، و از طرفی زیست‌بومِ بخش گسترده‌ای از مردم را ویران کرده، و یک وضعیت مطلقاً استثنایی بدون امکانات مدنی و اقتصادی را برای عمده مناطق بلوچستان و حاشیه‌ی شهر‌ها به وجود آورده است. این نیرو اگر بخواهد دست به مقاومت علیه دولت فاشیستی اسرائیل بزند، آن‌چه باقی می‌ماند تنها بازتولید این ستم‌ها، ایجاد و افزایش گسترده‌ی بحران‌ها و از بین رفتن هرگونه مقاومت از پایین و حذف مخالفان است. به همین دلیل در وضعیت «چند قطبی مرکزگریز و متعارض» نمی‌تواند هیچ شکلی از جناح مقاومت در مقابل جنگ را تصور کند. این وضعیت به هم‌راه بازی‌گرانش تشدیدکننده‌ی جنگی بی‌پایان است که زندگی را از همگان سلب کرده است.

تنها راه مقاومت از مسیر شکل دادن به مبارزه‌هایی سرایت‌بخش می‌گذرد که بتواند مبارزه برای بهبود شرایط زیستی و آزادی‌خواهی را علیه جناح‌ها و قطب‌های مختلف و متخاصم رژیم‌های جنگی فعلی پیش ببرد.

به همین دلیل مبارزه علیه جنگ، در عین حال باید مبارزه علیه ستم‌هایی باشد که امکان‌ بروز و ظهور رژیم‌های جنگی را فراهم کرده است: «تقاطعی از مبارزات را حولِ نه به جنگ، نه به مخارج نظامی و درآمد و دستمزد شایسته برای همگان، بسازیم. یک شعار ساده به ما اجازه می‌دهد که یک‌بار دیگر اما به روشی کاملاً نو با هم متحد شویم: مبارزه‌ی طبقاتی و انترناسیونالیسم.»[۵]

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ برای فهم بهتر مفهوم «چند قطبی و گریز از مرکز و تعارض» نگاه کنید به :

https://www.radiozamaneh.com/828954

«وضع مفهومِ ”چندقطبیِ گریز از مرکز و متعارض“ را به‌عنوان مفهومی برای تعریف وضعیت کنونی سیاست جهانی انجام دهیم. مهمْ فرایند تشکیل قطب‌ها است و اگر آن‌ها را موجودیتی از پیش تشکیل شده و محدود به مرزهای پایدار بدانیم مرتکب اشتباه شده‌ایم. در این فرایند نه تنها دولت‌ها نقش‌ اساسی دارند (به‌ویژه دولت‌های «امپراتوری»)، بلکه کثرتی از بازی‌گرانِ سرمایه‌داری و نیز جنبش‌ها و مبارزات اجتماعی نقش ایفا می‌کنند.»

[2]. https://www.radiozamaneh.com/828954

[3]. https://www.radiozamaneh.com/816980/

[4]. https://pecritique.com/wp-content/uploads/2024/05/global-war-regime.pdf

[5]. https://www.radiozamaneh.com/726964

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4fv

هم‌ونی‌ها روایت تجربه‌ای از بازداشت توسط گشت ارشاد

هم‌ونی‌ها

روایت تجربه‌ای از بازداشت توسط گشت ارشاد

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

نسا گمنام

 

توضیح راوی: گزارش این تجربه را یکی دو ماه پیش نوشته بودم. نه برای انتشار. برای ثبت در آرشیو شخصی و مصون نگه‌داشتن جزییات‌اش در برابر سنباده‌ی زمان و فراموشی. اما دیدن فیلم دستگیری دو دختر نوجوان توسط گشت ارشاد در هفته‌ی گذشته، و خشم و بغض و غرور توأمانی که از تماشای آن صحنه‌ها در گلویم نشست، باعث شد به پیشنهاد رفیق عزیزی برای انتشار عمومی و به اشتراک گذاشتن تجربه‌ی خودم فکر کنم. به دلایلی که بر همه روشن است، برخی مکان‌ها، لباس‌ها، شغل‌ها یا خصوصیات چهره‌ها را تغییر داده یا حذف کرده‌ام. اما رویدادها را نه. نام واقعی «هم‌ونی»‌هایم را هم به نام شهدای قیام ژینا تغییر داده‌ام. مگر نه این‌که هر کدام از ما می‌توانست (می‌تواند) جای آن‌ها باشد؟ و یادی کوتاه هم کرده‌ام از بابا ماشالله و منیژه خانم به نیابت از همه‌ی خانواده‌های دادخواه این سال‌ها… برای تک تک زنانی که در این تجربه هم‌راهم بودند و برای همه‌ی‌ آن‌ یاران دیگر نادیده‌، زندگی، امید، و شادی روز پیروزی و دادخواهی آرزو می‌کنم. و چه می‌ماند برای گفتن جز مقاومت که زندگی است.

***

یکم- پشت مرز شیشه‌ای

خسته از کار، گرم صحبت با غزاله از خیابان اصلی عبور ‌می‌کنیم که ون گشت ارشاد و موتورهایشان را می‌بینیم. در حال پیچیدن داخل خیابان فرعی بودند و با دیدن ما توقف کردند. کاری نمی‌شود کرد، وسط خیابان هستیم. ترافیک است. وقتی از میان قاب پنجره‌ی آمبولانسی که جلوی پایمان توقف کرده است با جوان راننده‌ چهره به چهره می‌شویم، سریع می‌گوید: «زود برو، الان میان می‌گیرنت!» چاره‌ای جز تحویل دادن لبخندی احمقانه به او ندارم. چرا از گفتن این بدیهیات بیهوده خسته نمی‌شوند؟ گویی همه چیز روی دور تند اتفاق می‌افتد. از همان وسط خیابان از لابه‌لای ماشین‌ها خیابان را به سمت پایین می‌رویم به این امید که مامورها در ترافیک بی‌خیال بشوند و بروند. صدای یکی‌شان را می‌شنوم: «خانم وایستا… وایستا میگم… حجابت کو…» نمی‌ایستیم. غزاله شالی را که دور گردن‌اش است می‌کشد روی سرش و من همان‌طور که به راهم ادامه می‌دهم دستم را می‌کنم داخل کیفم تا شال کذایی را پیدا کنم! وقتی دو مامور زن و یک مامور مرد درشت‌هیکل و چند موتور سوار که دو ترکه نشسته‌اند دوره‌مان می‌کنند، من تازه شال را وسط خرت و پرت‌های ته کیف پیدا کرده‌ام. آخر این کیف گنده را چرا با خودت خرکش می‌کنی زن؟ هیچ کدام چهره ندارند. نمی‌دانم ماسکی که زده‌‌اند بی‌چهره‌شان کرده یا عادت عجیب من که از دیدن چهره‌ی غریبه‌ها پرهیز می‌کنم. چه فرقی می‌کند؟ چشم داریم اما کوریم ما. همه کوریم. مامور چادری با لحنی که سعی می‌کند ملایم باشد می‌گوید: «خانم مگه نمی‌گیم وایسا؟! مامور نیروی انتظامی رو دنبال خودت راه انداختی توی خیابون؟» می‌خواستید دنبالم راه نیافتید! «شال نداری؟» دارم، توی کیفم است. کارت شناسایی خواست. ندارم. هم‌راهم نیست. «خانم، این رو که گفتی، من دیگه خیلی مشکوک شدم!» بلاهت است که موج می‌زند. یک لحظه از ذهنم می‌گذرد که اگر فقط اندکی ذکاوت داشته باشد قهقهه‌ی پشت این اخم تصنعی‌ام را می‌بیند. این لباس‌شخصی کی از ترک موتور پرید پایین و شروع کرد به فیلم گرفتن؟ (کمی بعد می‌فهمم به او می‌گویند «مستندساز»! جمهوری اسلامی وهن کلمات است. وهن مفاهیم. استاد تهی کردن واژه‌ها از هرچه انسان، از هرآن‌چه بویی از انسانیت داده باشد.)

همان‌طور که شال را سرم می‌کنم، کارت ملی‌‌ام را به زن مامور می‌دهم: «بیا، شالم رو هم سرم کردم!»

«خب، یه دقیقه بیا این‌جا باهم صحبت کنیم…» خسته نمی‌شوید از این حربه‌های تکراری؟! بیست سال است که وقتی زنی را برای حجاب می‌گیرید همین‌ها را می‌گویید. یعنی تا به‌حال به ذهن چندتاشان خطور کرده که انسان-زن موجودی است دارای حافظه و خاطره؟ می‌رویم کنار ون. «یک دقیقه سوار شو با هم حرف بزنیم.» نوار است که حرف می‌زند: «چرا سوار بشم، خب همین‌جا حرف بزنیم.» می‌دانم که مقاومت یعنی درگیری. می‌روم سوار ون سفید می‌شوم و به محض سوار شدن بوی تند نویی می‌خورد توی صورتم، بوی پلاستیک و چسب و رزین و رنگ کالای تازه بیرون آمده از کارخانه. برای نو کردن ماشین‌های سرکوب زنان همیشه پول به قدر کافی هست! زن دیگری غیر از من داخل ماشین نیست. من اولین دشتِ‌ امروزشان هستم! می‌گویند باید روی صندلی‌های ردیف‌های عقب‌تر بنشینم. درِ ون هنوز باز است و غزاله دم در ایستاده. مامور زن می‌خواهد در را ببندد که راه بیفتند. نوار درون ذهنم می‌داند که فایده‌ای ندارد با این حال تکرار می‌کند: «تو که گفتی فقط قراره چند دقیقه صحبت کنیم، پس برای چی دارین راه می‌افتین؟» «کاری نداریم، دو دقیقه این فرم رو پر می‌کنی بعدش می‌ری.» همیشه از این‌که این‌طور با وقاحت ما را ابله فرض می‌کنند هم‌زمان حرص و خنده‌ام می‌گیرد. غزاله اصرار می‌کند: «خب برای چی می‌برینش؟» مامور قلدر مرد رو به او می‌گوید: «تو هم اولش حجاب نداشتی. دیدیم که بعدش سرت کردی. می‌خوای تو هم سوار شی؟!» می‌گویم به او چرا گیر می‌دهید، او که شال سرش بوده. مهم نیست غزاله، تو برو. مشکلی نیست… درِ کشویی ون که روی چهره‌ی بغض کرده‌ی غزاله بسته می‌شود همه چیز دوباره برمی‌گردد روی دور عادی.

ون که راه می‌افتد می‌توانم با آرامش و سر صبر نگاهشان کنم. مامور مرد که انگار مسئول تیم است جلو کنار راننده نشسته است و دو مامور زن چادری عقب، یکی‌شان در ردیف اول و دیگری در تک‌صندلی کنار در. همان زنی که دستگیرم کرده است و دست آخر فهمیدم درجه‌اش سروان است می‌گوید: «لطفا گوشی‌ات رو بده!»

«گوشی‌ام رو برای چی می‌خوای؟»

«خانم، داخل ماشین نیروی انتظامی منطقه‌ی نظامیه! باید گوشی‌ها رو تحویل بدید.»

تبختر توخالی‌ و ابهت پوشالی منطقه‌ی نظامی‌اش آن‌قدر رقت‌آور است که با خنده گوشی را تحویل می‌دهم. دوباره همان حر‌ف‌های تکراری: چند سالت است، سن‌ات که کم نیست! این چه طرز لباس پوشیدن است، برای چه آخر رعایت نمی‌کنید…

تنها حرفی که به ذهنم می‌رسد این است: «این چه شغل مزخرفیه که شماها دارین؟ برید یک شغل بهتر برای نون درآوردن پیدا کنین!»

آن یکی با آرامش و ادبی تصنعی می‌گوید: «هر کسی یه شغلی داره، خانم!» دختر جوان لاغراندامی است. برخلاف خانم سروان، بسیار ساده و چشم‌هایش بدون آرایش است. ابروهایش را برنداشته. سعی می‌کنم حدس بزنم چند سال دارد. 20سال؟ حداکثر 25 سال. از رفتار بقیه معلوم است درجه‌اش پایین‌ترین از همه است. حتی با وجود ماسک هم به وضوح مشخص است چقدر کلافه و معذب است.

«به هر حال، شغل‌تون خیلی مسخره است. گیر دادن به مردم هم شد شغل؟!»

با لحنی عصبی چیزهایی که یاد گرفته تکرار می‌کند: «خانم، قانون مملکته! باید حجاب داشته باشین. کسی که قانون رو رعایت نکنه باهاش برخورد میشه.»

«قانون‌تون رو هم عوض می‌کنیم. زیاد طول نمی‌کشه!»

با لحن عصبی بچه‌گانه‌ای صدایش را بالا‌تر می‌برد: «عوض کنید! بهتر! من هم راحت می‌شم از دست شماها!»

خیلی دوست دارم به کل‌کل کردن با او ادامه بدهم و بپرسم که چطور این تناقض احمقانه را با خودش حمل می‌کند و از وسط جر نمی‌خورد! اما سکوت می‌کنم… شاید چون تماشای حرص خوردنش به من هم لذتی متناقض، توام با عذاب وجدان و ترحم می‌دهد.

با این فکر که مدت زیادی ساکت مانده‌ام، با صدای بلند می‌گویم: «من رو کجا دارین می‌برین؟ من می‌خوام پیاده شم.»

جواب نمی‌دهند. بلندتر می‌گویم: «می‌گم می‌خوام پیاده شم!»

مامور مرد از جلو داد می‌زند: «خانم مگه تاکسیه که می‌خوای پیاده شی!» خنده‌ام می‌گیرد: «خب، شما داری همین‌طور می‌ری، خونه‌ی من درست در جهت برعکس مسیر شماست!»

به مامور زن جوان می‌گویند که فرم من را براساس کارت ملی‌ام پر کند. وسطش سوالاتی از من می‌پرسد. تلفن، مدرک تحصیلی، آدرس. همه را شمرده جواب می‌دهم. می‌پرسد این خیابانی که تو را داخلش دستگیر کردیم اسمش چیست (به‌تدریج متوجه می‌شوم اسم هیچ کدام از خیابان‌های دوروبر را نمی‌داند). در همین حال، بقیه مثل شکارچی‌ها مدام سر می‌چرخانند و دنبال شکار می‌گردند. وسط جواب دادن هستم که زن بی‌حجاب دیگری را در خیابان می‌بینند. همه غیر از مامور زن جوان می‌پرند پایین. زن شال زرد رنگی را از توی کیفش می‌کشد بیرون و سرش می‌کند. بگو مگو می‌کنند و از دور می‌بینم که مقاومت می‌کند. می‌کشندش و به زور می‌اندازندش داخل ون روی صندلی جلوی من. خانم سروان سعی می‌کند که آرامشش را حفظ کند: «ببین چی کار کردی خانم؟! با ناخن‌ات دستم رو زخمی کردی؟ چرا این‌طوری می‌کنی؟ ما که کاری باهات نداریم… کسی چسب نداره؟…»

«خب می‌خواستی وحشی‌بازی درنیاری و من رو نکشی!» چقدر نوار طلایی حاشیه‌ی مانتوی جلوبازش به موهایش می‌آید. وقتی بلافاصله اضافه می‌کند که: «واقعاً که شغل مسخره‌ای دارین!»، سرم را برمی‌گردانم که خنده‌ی بی‌صدای من اوضاع را برای دختر سخت‌تر نکند. وقتی می‌خواهند گوشی‌اش را بگیرند به من نگاهی می‌کند و می‌پرسد: «تو هم گوشی‌ات رو تحویل دادی؟» برایش توضیح می‌دهند که کاری با گوشی‌اش ندارند. اگر مایل است می‌تواند گوشی را خاموش کند و تحویل بدهد.

خوبی فرم پر کردن داخل ون این است که از هویت و مشخصات «هم‌ونی‌»‌هایت سر در می‌آوری. از او هم کارت شناسایی می‌گیرند. اسمش مینو است. و حدود سی‌و‌چند سال سن دارد و مهندس کامپیوتر در یک شرکت خصوصی است. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم. حرص نخور. درست می‌شود، کاری نمی‌توانند بکنند. با لبخندی به پهنای صورتش می‌گوید: «فکر می‌کنن با این کارها حجاب سرمون می‌کنیم. من که فردا باز هم سرم نمی‌کنم. تو سرت می‌کنی؟!» معلوم است که نه… هم‌زمان یک لحظه از سوال پرسیدن و خواهش کردن از مامورها غافل نمی‌شود: ما را کجا می‌برید؟ کی کارمان تمام می‌شود؟ جناب سروان، ما را شب نگه می‌دارید؟ ای وای، گوشی‌ام‌ را هم که خاموش کردم، الان همسرم نگران می‌شود… همسرم استرسی است، اگر زنگ نزنم حالش بد می‌شود. همیشه بعد از تعطیل شدن از کار به او زنگ می‌زنم، خانه‌ی من کرج است تا برسم خانه او دق کرده… حداقل یک لحظه گوشی را بدهید زنگ بزنم و خبر بدهم… کدام پایگاه می‌رویم؟ خب برگه را بدهید تعهد بدهم و بروم… مسئول مافوق‌تان چه کسی است؟ جناب سروان، با چه کسی باید صحبت کنم… چقدر کارمان طول می‌کشد؟…

خودم را مشغول می‌کنم با تماشای خیابان و آدم‌های توی خیابان، با کله‌های عابرها یا چشم‌های توی پنجره‌ی ماشین‌های مجاور که با دیدن ون گشت و موتورهای نیروی انتظامی برمی‌گردند سوی ما و خیره می‌شوند به سیاهی پنجره. همیشه برایم جالب بوده که از پشت شیشه‌های دودی چقدر واضح می‌شود مردم را دید، بدون این‌که آن‌ها تو را ببینند؛ این پرده‌ی صلب شیشه‌ای که جذب می‌کند تمام پرتوها، فکرها، ترس‌ها و رویاها را، و با یک ضربه‌ی چکش می‌شود فرو ریختش. این جهان‌های موازی را، که خیلی هم موازی نیستند، تنها اقتدار همین دیوار شکننده‌ از هم جدا کرده است. بیرونْ زندگی با همه‌ی نفرتی که با دیدن ون در چشم‌ها موج می‌زند جریان دارد. همه می‌دوند. بیرونْ تهران است، هیولایی که هرگز نمی‌شود به آن عادت کرد. غرق می‌شوی و انس می‌گیری اما همیشه بیگانه‌ای. مگر در نادرلحظه‌های شورمند قیام و فریاد… آن لحظه‌ی جادویی که ناگهان با بغل‌دستی‌ات یکی می‌شوی، و تهران تبدیل می‌شود به خانه…

ون دوباره می‌زند روی ترمز. زن موهای صاف و بلند زیبایی دارد که روی شانه‌هایش ریخته. او را تصور می‌کنم که امروز صبح در نور صبحگاهی جلوی آینه ایستاده و با دقت و وسواس موهایش را با اتوی مو صاف می‌کند. مدام می‌گوید از سر کار آمده و دارد می‌رود کلاس. همان‌طور که سوار می‌شود از توی کیفش شال‌اش را درمی‌آورد و سرش می‌کند. اولش مدام اصرار و خواهش می‌کند که ولش کنند. اما بعد از مدتی ساکت می‌شود و تا سه چهار ساعت بعد که به پاسگاه می‌رسیم دیگر یک کلمه هم نمی‌گوید.

ون یکی از خیابان‌ها را به سمت شمال می‌رود و بعد می‌پیچد توی خیابان دیگری و به سمت غرب می‌رود. راننده‌ی ون جوانکی است تازه سر از تخم درآورده. از همان‌ها که فکر می‌کنند مرد بودن یعنی یک‌ریز چرند گفتن، و خیلی هم احساس خوش‌مزگی می‌کنند. طنین رقت‌آور احساس قدرت ناشی از لباس نظامی دون‌پایه‌اش، باعث می‌شود لودگی مردانه‌اش مشمئزکننده‌تر به نظر برسد. ته‌لهجه‌ای هم دارد که نمی‌توانم تشخیص بدهم مال کجاست. مدام سرش این ور و آن‌ ور می‌گردد و زنان توی خیابان را مسخره می‌کند. لباس‌شان را، هیکل‌شان را، قیافه‌شان را… زنی موفرفری را «بع‌بعی» خطاب می‌کند. رو به سروان بغل‌دستی‌اش می‌گوید: «می‌دونید، این‌ها شخصیت ندارن، خانواده‌ی درست و حسابی که ندارن… این همه سال رفتن دانشگاه و مدرک گرفتن که آخرش بیان توی خیابون از این کارها بکنن…»

صدایم را بلند می‌کنم و قطار کلمات را بی‌وقفه پرتاب می‌کنم: «این جناب آقا به چه حقی داره توهین می‌کنه؟ شما که به‌اصطلاح مدعی هستین مامور قانونین! قانون‌تون هم مثل خودتونه. قانون شما یعنی توهین دیگه؟ ما رو به خاطر بی‌حجابی گرفتین، حجاب رو هم که سرمون کردیم، چه کار به مدرک تحصیلی و شغل‌مون دارید؟ این‌ها هم جرمه؟ به چه حقی به ما و به خانواده‌ی ما توهین می‌کنین؟ خجالت هم نمی‌کشین. کاملاً معلومه که بی‌شخصیت برازنده‌ی کیه…»

جوانک پاسخی نمی‌دهد. دیگر متوجه شده‌ام دستور دارند ضمن تهدید و توهین، از درگیری لفظی پرهیز کنند و جو را آرام نگه‌ دارند. دو مامور زن مدام می‌گویند: «خانم با تو نیست. منظورش که به تو نبود…» من هم‌چنان به حرف زدن ادامه می‌دهم: چه فرقی می‌کند، به چه حقی به آن‌ها توهین می‌کند، مگر ما را هم به همین اتهام نگرفته‌اید، لابد قبل از سوار کردن ما همین حرف‌های سخیف را راجع به ما می‌زده…

مینو سرش را برمی‌گرداند و با صدایی که به پچ‌پچ می‌ماند رو به من می‌گوید: «بابا ولش کن، این دهاتیه. از لهجه‌اش معلومه. فرهنگ دیدن زن‌های به‌روز رو نداره.»

دیگر گُر می‌گیرم. صدایم را بلندتر می‌کنم تا مطمئن شوم تا ردیف جلو شنیده می‌شود: «این حرف‌ها چیه؟ منم روستایی‌ام و تهرانی نیستم. چه ربطی داره؟ شرافت آدم به دهاتی و شهری بودن نیست… اتفاقاً مردم روستایی، مردم طبقات پایین خیلی هم شخصیت و فرهنگ دارن. شرف دارن. زحمت می‌کشن. نون بازوشون رو می‌خورن…» و زیرلب ادامه می‌دهم: «همه که مزدوری نمی‌کنن.» مینو سعی می‌کند بگوید منظورش این نبوده. دیگر گوش نمی‌دهم چه می‌گوید و باز چشم می‌دوزم به خیابان.

کمی بعد دختری ریزنقش را دوره می‌کنند. تی‌شرت قرمز گشاد و بلندی پوشیده و موهای مثل شبق‌اش را بالای سرش دم‌اسبی بسته‌. شالی هم‌راهش ندارد سر کند. خیلی سریع بی هیچ ‌حرف اضافه‌ای می‌آید و سوار ون می‌شود. وقتی با هم‌راهی دو زن مامور از دور به ون نزدیک می‌شود، تازه متوجه می‌شوم چقدر کم‌سن‌وسال است. پلک که می‌زند چشم‌های سیاهش درشت‌تر به نظر می‌آید. بی‌خیال گوشی‌اش را تحویل می‌دهد و می‌رود ته ون ردیف آخر می‌نشیند. اسمش سارینا است. خیلی تلگرافی و با کم‌ترین واژه‌های ممکن به سوال‌هایشان پاسخ می‌دهد. می‌گوید کارت شناسایی ندارد. و بعد سکوت می‌کند. هنوز چند صد متری نرفته‌ایم که جوانک راننده از جلو داد می‌زند: «گوشی کدوم‌تونه که داره زنگ می‌خوره؟ همین که قابش راه‌راهه…» صدای سارینا را از پشت سرم می‌شنوم که می‌گوید مال اوست. صدای نخراشیده‌ی جناب راننده‌ی خوش‌مزه دوباره بلند می‌شود که: «کیه داره زنگ می‌زنه بهت؟ آنتن مخابرات کیه؟!» کمی مکث می‌کند و بعد انگار کشف مهمی کرده باشد از توی آینه به سارینا نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: «مامانته؟!» با شنیدن شیطنت صدای سارینا که کشف او را تایید می‌کند، نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. دمت گرم دخترک! این‌ها چطور قرار است حریف شماها بشوند؟ یکی از دخترها به او می‌گوید بهتر است از فرصت استفاده کند و تلفنش را جواب بدهد. سارینا کوچک‌ترین تمایلی به پاسخ دادن به تلفن نشان نمی‌دهد. فقط خیلی کوتاه زیرلب می‌گوید: «مشکلی نیست. مامانم طفلک دیگه عادت داره.»

نگاهی به ساعتم می‌اندازم. یک ساعت و نیم است توی ون هستم و با این مزدورها خیابان‌ها را گز می‌کنم. دیگر از روال کاری‌شان سر در آورده‌ام. دو تا سه موتور ون را هم‌راهی می‌کنند، در حال حرکت، دست‌جمعی چشم می‌گردانند. این سمت خیابان، آن سمت خیابان. فرقی نمی‌کند خیابان یک طرفه باشد یا دو طرفه. هرجا لازم باشد راه را می‌بُرند. اگر زنی را ببینند روسری هم‌راهش نیست، ون می‌زند روی ترمز. موتورها زن را دوره می‌کنند. ماموران زن به هم‌راه مامور مرد سرتیم‌شان بلافاصله از ون می‌پرند پایین. گروهی می‌روند سراغ زن و دستگیرش می‌کنند. اگر زنی را ببینند که حجاب ندارد اما شال یا روسری دور گردنش است، از همان داخل ون فریاد می‌زنند و تهدید می‌کنند روسری را سرش کند. اگر بلافاصله اطاعت کند، به راهشان ادامه می‌دهند. اما اگر سرش نکند برای دستگیری‌اش اقدام می‌کنند. در صورتی که زنی از سوار شدن ممانعت کند، از ضرب و شتم ابایی ندارند. خودشان درگیری را آغاز نمی‌کنند، اما اگر درگیر بشوی پاسخ‌شان بی‌رحمانه است. زن‌ها نقش پلیس خوب و مودب را بازی می‌کنند و ماموران مرد و موتورسوارها نقش پلیس بد. محدوده‌ی کاروان‌شان از چند خیابان تجاوز نمی‌کند، تا به حال چندین و چند بار از این خیابان‌ها رد شده‌ایم. ظاهراً دستور دارند همین محدوده‌ی کوچک را پوشش دهند.

بعد از سارینا دو نفر دیگر را هم سوار کرده‌اند. یکی‌شان که کنار من نشسته، دختر جوانی است که کلاه آفتابی به سر دارد. کت سفیدی پوشیده. رفتار لات‌منشانه‌ی جوان‌های امروزی و تکه‌کلام‌های باحالی دارد. موقعی که دستگیرش کردند موهایش از زیر کلاه تا نزدیک کمرش ریخته بود. حالا موهایش را جمع کرده و داخل کلاه فرو کرده است. حتی یک خال موهایش هم دیگر پیدا نیست! اما مامورها می‌گویند کلاه حجاب محسوب نمی‌شود! دخترک می‌گوید اسم‌اش حدیث است. از حرف‌های جسته و گریخته‌اش می‌فهمم منشی یک موسسه‌ی کوچک است و داشته می‌رفته سر کار. نمی‌دانم راست می‌گوید یا نه، چون ساعت نزدیک به 6 عصر است. اما مدام می‌گوید اجازه بدهند به محل کارش زنگ بزند. چون اگر دیر کند به مادرش زنگ می‌زنند و نگران می‌شود. مشخص است نمی‌خواهد به‌هیچ‌وجه کسی به خانواده‌اش تلفن کند. قلبم درد می‌گیرد. جنگیدن در چند جبهه باید خیلی سخت‌تر باشد. اما با این حال، بی‌خیالی و طنزی که در رفتارش هست نشان می‌دهد که می‌داند در چنین موقعیت‌های چه باید بکند. نباید 26 یا 27 سال بیش‌تر داشته باشد اما گرگ بالان‌دیده است. او هم می‌گوید که کارت شناسایی ندارد و در جواب دادن به پرسش‌های مربوط به مشخصاتش با تعلل جواب می‌دهد.

دختر دیگری که تازه سوارش کرده‌اند، در حال گریه است. مدام می‌پرسد چقدر کارش طول می‌کند. کاپشنی مشکی پوشیده که کلاه بسیار بزرگی دارد. بعد از سوار شدن، کلاه کاپشن را روی سرش کشیده. خواهش می‌کند اجازه دهند پیاده شود. با صدایی لرزان به ماموران زن جوان توضیح می‌دهد که پرستار یک پیرزن ناتوان است و باید برود شیفت را از پرستار روز تحویل بگیرد. می‌گوید این زن اگر تنها باشد ممکن است به خودش آسیب بزند: «اگر آسیب بزنه شما مسئولیتش رو قبول می‌کنین؟» ماموران زن به او آب می‌دهند و سعی می‌کنند آرام‌اش کنند. می‌گویند کمی بگذرد گوشی را می‌دهند زنگ بزند و به خانواده‌ی بیمارش اطلاع بدهد. دختر اصرار می‌کند نمی‌شود، خانواده‌ی بیمارش نمی‌توانند بیایند: «خب چرا نمی‌گید چقدر طول می‌کشه؟» در همین حین که یکی دو نفر از ما با دختر پرستار هم‌راه شده‌ایم و شروع کرده‌ایم به اصرار که او را پیاده‌اش کنند یا دست‌کم جوابش را درست بدهند، ون در ترافیک عصرگاهی خیابان متوقف می‌شود. جناب خوش‌مزه دستش را می‌گذارد روی بوق. مامورها هم‌چنان در حال دادن جواب‌های سربالا و نامفهوم به خانم پرستار هستند که ناگهان مرد جوانی محکم با دو دست می‌کوبد روی شیشه‌ی کناری ون: «آقا یک دقیقه وایستا، می‌گم یک دقیقه وایستا!» و همان‌طور که فریاد می‌زند خودش را با یک جهش پرت می‌کند جلوی ون و دست‌هایش را باز می‌کند و می‌گذارد روی کاپوت! و ما را هم هم‌راه با خودش پرت می‌کند وسط یک فیلم کوتاه ابرقهرمانی. جوانک که معلوم است چندان دعوا بلد نیست با صدایی معصوم اما عصبی بلند بلند یک جمله را تکرار می‌کند: «نمی‌ذارم برید، برای چه می‌برینش؟» دختر پرستار، که حالا دیگر نیم‌خیز ایستاده است، از پنجره شروع می‌کند به التماس و گریه: «زانیار، چیزی نیست. برو. ای وای… تو رو خدا بهش بگید مشکلی نیست… من باهاتون میام کلانتری. تورو خدا بهش بگید…» مامورهای مرد می‌ریزند، با کتک مرد جوان را می‌خوابانند روی زمین و دست‌بند به دست می‌اندازندش توی ماشین پلیس پشتی که نمی‌دانم کی و کجا به کاروان ما پیوسته است. همه‌ی ما بهت‌زده تماشا می‌کنیم. خانم سروان رو به دختر پرستار می‌گوید: «چه نسبتی باهات داره؟» دخترک در میان بغض می‌گوید: «همکارمه.»

خانم سروان که بدجوری در نقش خواهر دل‌سوز فرو رفته می‌گوید: «آخه این چه کاریه؟ مگه ما چی کار باهات داریم؟ کسی تو رو اذیت کرده مگه؟… ببین چی کار کرد… ببین‌ها، بی‌خود مردم جمع شدن، و جو رو الکی ملتهب کرد…  این‌جوری که براش بد میشه…»

آقای خوش‌مزه از توی آینه نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: «واویلا، این دیگه کارش تمومه، باید بره دادگاه. زندان رو شاخشه.» آخ که کاش می‌شد تو یکی را تا ابد ‌انداخت توی زندان، لعنتی!

زن مامور دون‌پایه، که معلوم است دلش بدجوری سوخته، سعی می‌کند دخترک را آرام کند. زیرلب به او می‌گوید: «نگران نباش، الکی می‌گه، چیزی نمی‌شه. آزادش می‌کنند…»

مینو که کنار زن پرستار نشسته است آرام پشتش را می‌مالد. هر کدام از ما به نوبت جمله‌هایی بی‌معنی برای آرام کردن او می‌گوییم. با ملایمت می‌زنم روی شانه‌اش و سعی می‌کنم مجابش کنم کمی با ما حرف بزند. می‌گویم: «نگران نباش. ولش می‌کنن… این‌ها هیچ‌کاری هم با نسبت شما با هم ندارن. بی‌خود می‌خوان تو رو حرص بدن. توجه نکن به بهشون.» اما از چشم‌های زن پرستار می‌شود خواند که از همه چیز و همه کس منزجر است. نه فقط از مامورها، از همه‌ی ما. علاقه‌ای به هم‌صحبتی با هیچ‌کدام از ما ندارد. با خودم فکر می‌کنم که برای او ما تنها بخشی از موقعیت ناخوشایندی هستیم که در آن گیر افتاده است. او هیچ چیز مشترکی بین خودش و ما نمی‌بیند، جز همین ون و تحقیری که تجربه می‌کند. دلم می‌گیرد. اون نمی‌خواهد هم‌دست و شریک‌جرم ما باشد… غرق در این فکرها هستم که صدای حدیث را از صندلی کناری‌ خودم می‌شنوم که با همان لحن داش‌مشتی‌وارش رو به دختر پرستار می‌گوید: «ولی خداییش این رو بگیر! پسر خوبیه! این‌ روزها پسرهای بامعرفت و پای کار کم پیدا میشن!»

در یک آن، چنان غافل‌گیرانه‌ از تراژدی به کمدی نقل‌مکان کرده‌ایم که دیگر نمی‌شود جلوی خنده را گرفت! چشمان دختر پرستار گرد می‌شود. از هجوم هم‌زمان خشم و تعجب نمی‌داند چه باید بگوید. خودش را به نشنیدن می‌زند.

حدیث رو به من می‌گوید: «والله بد می‌گم؟ در همچین موقعیت‌هاییه که آدم طرف خودش رو می‌شناسه…» مگر می‌شود به این چهره‌ی طناز لبخند نزد؟ و بعد دوباره سرم را برمی‌گردانم سمت پنجره.

چند دقیقه‌ای در یک تقاطع توقف می‌کنیم. راننده موتور ماشین را خاموش می‌کند. گویا مرکز هماهنگی‌شان این‌جاست. سرتیم مرد و خانم سروان پیاده شده‌اند و با دیگر ماموران گرم صحبت‌اند. گویا می‌خواهند تکلیف مرد جوان را مشخص کنند. مامور زن دون‌پایه و مدام کلافه از پنجره به همکارانش در بیرون می‌گوید که چند برگ فرم برایش جور کنند. فرم‌هایش تمام شده! «جناب سروان، هم فرم تکی و هم فرم شطرنجی کم داریم!» فرم شطرنجی؟ تصورش را بکن وسط فرم، موجوداتی نامرئی در حال شطرنج بازی کردن هستند! سرم را تکان می‎‌دهم تا موجودات نامرئی را بیرون بریزم. منظورش یک فرم جدولی است لابد. مامور زن هم‌چنان با نگاهی مستاصل به بیرون چشم دوخته تا دستی از غیب به او فرم برساند. یعنی شیفت‌شان را که شروع کرده‌اند حتی به اندازه‌ی تعداد ظرفیت ون که 8 تا 10 نفر است هم فرم با خودشان برنداشته‌اند. «طرح نور» از تمام منافذش نور وارد می‌شود!

مینو از فرصت استفاده می‌کند. مدتی است در تلاش است تا از مامور زن جوان حرف بکشد که مسئول‌شان چه کسی است، به کدام پایگاه می‌برندمان، و اگر تلفن‌‌اش را بخواهد با چه کسی باید حرف بزند. او هم در جواب فقط تکرار می‌کند: «من مسئول نیستم. به خدا من کاره‌ای نیستم. معلوم نیست… جناب سروان باید بگه.»

مینو می‌پرسد: «جناب سروان کدومه؟»

مامور زن به جایی نامشخص در بیرون اشاره می‌کند و می‌گوید: «اونه.»

انگشت اشاره‌اش به سمت مرد لباس‌شخصی جوانی است که از بقیه نزدیک‌تر به ون ایستاده، و تازه از ترک یکی از موتورها پیاده شده است. اگر بیرون می‌دیدمش هرگز گمان نمی‌کردم مامور باشد! شلوار تنگ جین روشنی پوشیده، با یک تی‌شرت تنگ، و رویش یک سویشرت نازک. هیکلی ورزشکاری دارد و موهای طلایی‌اش را آلمانی زده. دو طرف شقیقه‌هایش را ماشین کرده و طره‌ی موهای صافش روی پیشانی‌اش ریخته.

مینو در کمال ناباوری او را صدا می‌زند و از نو برایش توضیح می‌دهد که همسرش خیلی مضطرب می‌شود و حتما باید به او زنگ بزند. و خواهش می‌کند اجازه بدهد تلفنش را چند دقیقه پس بدهند. جوانک با حالت رئیس‌منشانه‌ای در حال گوش دادن به اوست که حدیث تکه‌ای می‌پراند! جوانک نگاهی خشمگینانه به حدیث می‌اندازد و صدایش را بلند می‌کند: «چی گفتی؟! تلفن همه رو هم پس بدیم، تلفن تو یکی رو نمی‌دیم! تو یکی مهمون مایی امشب.» بعد رو به راننده و مامور مردی که دورتر ایستاده می‌گوید: «این یکی امشب باید بره بازداشتگاه!» و بعد راهش را می‌کشد و می‌رود! خوش‌مزه‌خان که انگار ابهت‌اش خدشه‌دار شده، از پشت فرمان چشم‌غره‌ای می‌رود و زیرلب رو به همکارش می‌گوید: «همین‌مون مونده که جوجه‌بسیجی‌ها برای ما تعیین تکلیف کنن! این‌ها هم برای ما آدم شدن! برو بابا…»

عجب، بسیجی‌های امروزی با تیپ‌های «دخترکُش»‌ توی خیابان‌ها چرخ می‌زنند و زنان و دختران را به صراط مستقیم هدایت می‌کنند! چه چیز این جوانک فرصت‌طلب ارزشی را با آن پاسدار یا بسیجی دهه‌ی 60 که روسری را با پونز به پیشانی مادران‌مان نصب می‌کرد پیوند می‌زند، جز مقاومت پابرجای ما در برابر «یا روسری یا توسری»‌شان؟… باز فکرها و خاطره‌ها را می‌تارانم و رو به مینو می‌گویم: «بابا، این‌که معلومه کاره‌ای نیست! برای چی به این‌ها هی التماس می‌کنی؟»

مینو با بغض می‌گوید: «به خدا همسرم خیلی حالش بد می‌شه…» و بعد با خنده اضافه می‌کند: «خب بذار ببینم آخه کجا می‌خوان ببرنمون…»

«تو تا ما رو به پاسگاه نرسونی ول کن نیستی! دخترجون خب شاید ولمون کردند…»

یه جورهایی از مینو خوشم می‌آید، با این‌که هیچ چیزمان به هم نمی‎آید! از همه‌ی روش‌هایی که به ذهن‌اش می‌رسد استفاده می‌کند. حالا هم بعد از این‌که از التماس کردن ناامید شده، دارد سعی می‌کند جوری که مامورهای دیگر متوجه نشوند، دخترک مامور را به حرف بگیرد! این چه شغلی است… برای چه خودت را درگیر این کارها کردی… تو آخر چرا قاطی این‌ها شدی… دخترک هم انگار دنبال فرصتی است که خودش را پیش ما تبرئه و توجیه کند، راست یا دورغ، سربسته برایش توضیح می‌دهد که کارش این نیست. او را برای کارورزی فرستاده‌اند. و دارد به این فکر می‌کند که کلاً از این کار بیاید بیرون، چون دیگر در توانش نیست… با بازگشت مامورها صحبت‌شان نصفه می‌ماند. کاروان دوباره راه می‌افتد تا باز چرخ بزنیم در خیابان‌های پرترافیک تهران.

خورشید پشت ساختمان‌ها پایین می‌رود. کم‌کم دستم‌ آمده تا ون را پر نکنند به پایگاه برنمی‌گردند. چون مدام از هم می‌پرسند چند نفر را گرفته‌ایم و هی ما را می‌شمارند! لامصب‌ها، مگر تک‌سلولی هستیم که مدام تکثیر بشویم!؟ مینو بالاخره با کمی گریه و ناله موفق می‌شود گوشی تلفن را بگیرد و به همسرش زنگ بزند. قبل از این‌که گوشی را به او بدهند اتمام حجت می‌کنند چیز بی‌ربطی نگوید و فقط اطلاع بدهد.

حدیث هم بعد از مدتی خانم سروان را راضی می‌کند گوشی‌اش را بدهند. تلفن می‌کند اما به کسی که پشت تلفن است، چیزی از دستگیر شدنش نمی‌گوید. فقط می‌گوید نمی‌تواند امروز بیاید و بعد که می‌فهمد مادرش زنگ زده حسابی پکر می‌شود.

مامورها بالاخره باهم توافق می‌کنند برگردند سمت پایگاه. خانم سروان رو به مینو می‌گوید: «خانم به خاطر شما داریم زودتر می‌ریم‌ها! فقط به خاطر شما که کارت زودتر راه بیفته می‌ریم این پایگاه که نزدیک‌تره.» عجب، منت هم سر ما می‌گذارند! با وقاحت دارند وانمود می‌کنند ما ارباب رجوع هستیم و آن‌ها کارمندان متعهدی که می‌خواهند کار ما را زودتر راه بیاندازند.

در مسیر، یک بار دیگر می‌زنند روی ترمز و این بار دختر جوانی را که روسری هم دور گردنش است بدون بگومگو سوار می‌کنند. گویا تنگی وقت باعث شده پروتکل‌شان را عوض کنند! باید ون را هرچه زودتر پرکنند. خسته شده‌اند! دخترک با لبخندی به پهنای صورتش سوار می‌شود. همه خندان برایش جا باز می‌کنیم. کاملاً بی‌خیال است و بیش‌تر انگار خنده‌اش گرفته که او را با این سر و وضع «مناسب» چرا گرفته‌‌اند! مطمئنم دارد با خودش فکر می‌کند که چه چیزهای باحالی می‌تواند برای دوستانش تعریف کند. تمام اجزای چهره‌اش، به ویژه‌ چشم‌های خندانش، بی‌اندازه مرا به یاد مونا، خواهر دوست صمیمی‌ام می‌اندازد. سال‌هاست او را ندیده‌ام. اما تصور این‌که با مونا هم‌ون شده‌ام حس خوشایندی دارد. طفلک مونا، اگر از آن سر دنیا بداند که الان کنار من نشسته، حتماً تعجب می‌کند!

هنوز ون راه نیفتاده که پیرمرد لرزانی از پیاده‌رو مامورها را صدا می‌کند. مفصل‌های ملتهب دست‌هایش میله‌ی پیاده‌رو را محکم گرفته است: «آخه مگه چی‌ کار کرده که این‌جوری گرفتین‌اش؟ چرا دست از سر زن و دختر مردم برنمی‌دارید؟ خدا رو خوش نمیاد. شما مگه وجدان ندارید؟ مگه جنایت کرده آخه؟…»

مامورها از پنجره‌ی ون در سکوت به او نگاه می‌کنند و چیزی نمی‌گویند. عابران دیگر بدون این‌که متوقف بشوند به این گفت‌وگو نگاه می‌کنند و رد می‌شوند. در نهایت مامور مرد به گفتن این جمله اکتفا می‌کند: «پدر جان، برو دنبال کارت.» و ون دوباره راه می‌افتد. هم‌زاد مونا می‌گوید که کارت ملی ندارد. اما عکس کارت ملی‌اش را توی گوشی‌اش دارد. و اگر گوشی را پس بدهند عکسش را نشان‌‌شان می‌دهد که بتوانند مشخصاتش را ثبت کنند. آفرین به هوش‌ات دختر!

جناب راننده گویا دوباره یادش آمده که مدتی است لودگی نکرده و باز شروع می‌کند به توهین به زن‌های توی خیابان. و من دوباره شروع می‌کنم به اعتراض، و زن‌های مامور دوباره شروع می‌کنند به آرام کردن من که خانم شما چرا به خودت می‌گیری! و من برایشان از حق و حقوق متهم می‌گویم. این‌که ما جرمی مرتکب نشده‌ایم. اما اگر قتل هم کسی مرتکب شده باشد این مردک حق ندارد هنگام بازداشت به او توهین کند. خدایا عجب سیرکی!

دیگر هوا رو به تاریکی است که ون ارشاد دشتِ آخرش را سوار می‌کند. دختری با مانتوی کوتاه سبز و شالی هم‌رنگش مانتواش. او هم شال دور گردنش است. اما به تشر ماموران وقعی نمی‌گذارد. از همان دور فریاد می‌زند: «برو گم شو! آشغال» یا چیزی شبیه این. ون محکم می‌زند روی ترمز و ما همه پرت می‌شویم جلو. «به مامور قانون توهین می‌کنی؟ الان میام نشون می‌دهم بهت که توهین یعنی چی.» درگیر می‌شوند، دخترک از خودش دفاع می‌کند و سرانجام و با ضرب‌وشتم می‌اندازندش توی ون. اما او هم با لبخندی سرافرازانه وارد ون می‌شود و هنگام ورود با صدای بلند می‌گوید: «سلام بچه‌ها!»

به او می‌گویند برود ته ون و بنشیند. خانم سروان بازوی‌اش را که گویا درد گرفته می‌مالد. جناب راننده با لحن مومنانه‌ی مضحکی می‌گوید: «همه‌ی این‌ها جهاد در راه خداست… هی… خدا خودش ثواب کارهای ما رو در نظر می‌گیره.»

خانم سروان به لحن آسمانی او توجهی نمی‌کند و می‌گوید: «الان داغیم. شب بریم خونه تازه کبودی‌ها و کوفتگی‌هاش معلوم میشه!»

راننده‌ی لوده انگار که خودش هم می‌داند طنین ملکوتی با شخصت‌اش هیچ تناسبی ندارد، رو به مامور مرد بغل دستی‌اش می‌گوید: «توی پایگاه گزارش کن، خسارت ضربه به ماشین رو ازش بگیرن!»

مامور سرتیم می‌گوید: «آره، خسارت به اموال دولتی جرمه! خانم با تو هستم ها!! تا قرون آخر رو ازت می‌گیریم!»

گویا بیش‌تر نگران خط و خشی که دختر آخری با لگدپرانی‌اش به ون نوی‌شان انداخته هستند تا حلول نور معنویت! دخترک که نام‌اش نیکاست اعتنایی نمی‌کند.

یک بار دیگر ما را می‌شمارند. 8 تا. «خب دیگه می‌تونیم بریم پایگاه.» گویا بالاخره ظرفیت‌شان تکمیل شده! اما مامور زن جوان هنوز مستاصل می‌گوید که فرم به تعداد کافی برای همه ندارد!

دوم- اربابان منگنه

ون جلوی پاسگاه می‌ایستد. جلوی در پاسگاه شلوغ است. میان آدم‌هایی که احتمالاً بستگان دستگیرشده‌ها هستند چهره‌ی خندان رضا را می‌بینم که به شیشه‌ی سیاه ون خیره شده است. لابد غزاله به او خبر داده. اما از کجا فهمیده که باید بیاید این‌جا؟ می‌دانم که مرا نمی‌بیند اما نمی‌توانم به او لبخند نزنم. ون هنوز در حال پارک کردن است که خانم سروان در کشویی را نیمه‌باز می‌کند. در همین حین زن ریزنقش میان‌سالی که لباس‌ ساده‌ای به تن دارد سرش را از همان لای در نیمه‌باز می‌آورد داخل و بلند می‌پرسد: «سارینا شهیدی این‌جاست؟» سارینا از میان همهمه‌ از ته ون می‌گوید: «مامان، مامان من این‌جام.» صدایش در میان بگومگوی خانم سروان و مادر سارینا گم می‌شود: «خانم برای چی میای تو؟! نمی‌تونی همین‌جوری بیای داخل ماشین نیروی انتظامی! ای بابا یه کم صبر کن الان پیاده می‌شن.»

مادر سارینا که صدای دخترش را نشنیده است با همان لبخند شیطنت‌بارِ سارینا روی لبانش می‌گوید: «من که کاری با شما ندارم. فقط می‌خوام بدونم دخترم توی این ون هست یا نه.»

خانم سروان در را روی چهره‌ی مادر سارینا می‌بندد. «این خانم مامان کدوم شماست؟ سارینا شهیدی داریم این‌جا؟»

بعد رو به سارینا که دستش را بلندکرده می‌گوید: «پس چرا وقتی صدات زد جوابش رو ندادی؟»

«من که گفتم این‌جام! شما اجازه دادی من حرف بزنم؟»

خانم سروان لحظه‌ای در صورت سارینا خیره می‌ماند و یک‌باره انگار متوجه‌ی نکته‌ای شده، چهره‌اش شبیه یک علامت سوال بزرگ می‌شود: «تو که گوشی‌ات رو تحویل داده بودی… تماس هم که نگرفتی، مامانت از کجا فهمیده تو رو می‌آریم این‌جا؟!… با اپل واچت تماس گرفتی؟»

سارینا با لبخندی که دیگر معلوم است از مادرش به ارث برده می‌گوید: «به خدا خودم هم پشمام ریخته!»

خانم سروان نمی‌داند چطور اخم‌اش را حفظ کند. بی‌خود نیست اسم مادرت را گذاشته‌ای آنتن مخابرات، سارینا جان! دم خودت و مادرت گرم… کاش می‌شد جفت‌تان را ماچ کنم!

خانم سروان و مامور زن دون‌پایه هم‌چنان درگیر پر کردن فرم شطرنجی هستند و با اعتراض ما که چرا نمی‌گذارید بعداً شطرنج‌تان را بازی کنید، بالاخره اجازه می‌دهند پیاده شویم! مرز شیشه‌ای ذوب می‌شود و بوی خنک شامگاهی می‌پیچد توی دماغم. رضا از دور برایم دست تکان می‌دهد، کم مانده یک علامت پیروزی هم نشان بدهد!

هیاهویی برپاست. ماموران درست نمی‌دانند چه می‌کنند، عجله دارند زودتر ما را تحویل بدهند و بروند خانه. هم‌زمان با هم با صدای بلند حرف می‌زنند، لیست را چک می‌کنند و سرانجام ما را به سمت در هدایت می‌کنند تا وارد پاسگاه بشویم. پاگرد کوچک ورودی درواقع اتاقی با عرض بسیار کم است که نیمی از آن را هم یک میز بزرگ اشغال کرده. در این یک وجب جا غیر از ما هشت نفر، و دو مامور زن و یک مامور مردِ ونِ «ما»، دختران و زنان دیگری هم هستند که با ون‌های دیگری آمده‌اند. جا برای ایستادن حتی نیست. همه با هم بلندبلند حرف می‌زنند و صدا به صدا نمی‌رسد. مامور زن دون‌پایه فهرست اسامی و مشخصات ما را به مامور پشت کانتر می‌دهد و روی گوشی‌های هر کدام برچسب شماره‌ای می‌زند و به او تحویل می‌دهد. آن مامور هم از روی فرم با نام و نام خانوادگی و شماره‌ی ملی، افراد را کنترل و در کامپیوتر چیزی را وارد می‌کند. هنوز نوبت من نشده که ناگهان فریاد مامور پشت کانتر بلند می‌شود: «مشخصات اشتباه به مامور قانون می‌دی؟! حالا حالی‌ات می‌کنیم! وقتی شب این‌جا موندی می‌فهمی مشخصات دروغ دادن یعنی چی…» خطابش به حدیث است! خانم سروان که دیگر از نقش مامور مهربان خارج شده، نزدیک است از استیصال بزند زیر گریه. لابد فکر می‌کرده به همین راحتی از دست ما خلاص می‌شود و می‌رود خانه پی کار و زندگی‌اش. با صدای بلندی به حدیث می‌گوید: «خجالت نمی‌کشی خانم؟… برای چی اطلاعات غلط می‌دین… حالا باید از نو این جدول مشخصات جمعی رو پرکنیم. خط که نمی‌شه زد! مگه ما مسخره‌ی شما هستیم!؟…»

در گرگ و میش غروب از در شیشه‌ی کوچکی که رو به حیاط پاسگاه باز می‌شود، سرباز وظیفه‌ای دیده‌ می‌شود که به ما و این هیاهوی پوچ چشم دوخته. کنار دیوار ایستاده و تفنگش را از این دوش به آن دوش می‌اندازد و بی‌صدا آه می‌کشد. گلدان‌های روی پله‌های پاسگاه و چهره‌ی غم‌گرفته‌ی او زیر هاله‌ی نورهای خاکستری و سبز، با هیاهوی داخل راهرویی که ما در آن هستیم تضادی غریب و جادویی دارد. انگار که او واقعاً آن‌جا نیست. گویی من به صفحه‌ی تلویزیونی کوچک که بی‌صدا در حال پخش تصویر است خیره شده‌ام و هر آن، کسی می‌تواند با فشار یک دگمه، او را در آن طرف این قاب شیشه‌ای خاموش و از صفحه‌ی روزگار محو کند… ناگهان کسی با سرعت از پله‌ها پایین می‌آید از کنار سرباز رد می‌شود و در را باز می‌کند، می‌آید داخل و جادو ناپدید می‌شود.

یکه‌بدوی ما و مامورها بعد از حدود یک ربع بالاخره تمام می‌شود و ما هم یکی یکی از در جادویی رد می‌شویم. وقتی با سرباز چشم در چشم می‌شوم لبخندی می‌زنم. نای خندیدن ندارد… به ما می‌گویند از پله‌ها بالا برویم و منتظر بمانیم تا صدایمان بزنند.

در سالن طبقه‌ی بالا روی ردیف صندلی‌هایی که به زمین پیچ شده می‌نشینیم. چندین مامور مرد در گوشه‌ای از سالن ایستاده‌اند و با هم گپ می‌زنند. همه لباس‌شخصی‌اند. یکی‌شان که او را جناب سرهنگ صدا می‌زنند لباس‌هاس شیکی به تن دارد. هیچ چیزش به مامور نیروی انتظامی نمی‌ماند جز هیزی چندش‌آور نگاهش و توهین‌های گاه‌بی‌گاهش به زنان و دختران. رو به سارینا که در گوشه‌ای ایستاده می‌گوید: «این چه وضعیه؟! کی تو رو این‌طوری راه داده توی پاسگاه؟! روسری‌ات کو؟» خنده‌مان می‌گیرد. این‌که مدام خودشان را به خریت می‌زنند در نوع خودش یک مورد پژوهشی قابل‌بررسی است. انگار خودمان سرمان را انداخته‌ایم پایین و آمده‌ایم داخل پاسگاه! زیر لب غر می‌زنم: «خب به همین دلیل گرفتین‌اش!!» جناب خوش‌تیپ دوباره تشر می‌زند: «زنگ بزن برات لباس مناسب بیارن!» سارینا در جواب می‌گوید: «تلفن‌ام رو گرفته‌ان. چطور زنگ بزنم؟» «با من یکه‌بدو نکن! تا روسری و مانتو نیاری خونه بی خونه!» بعد دوباره گفت‌وگو و پچ‌پچ با همکارانش را از سر می‌گیرد.

از مامورهای ون ما خبری نیست. دو مامور جوان لباس‌شخصی با تیپ‌های امروزی به سراغ ما می‌آیند و با لحنی طلب‌کار از ما می‌پرسند مامورهای مسئول شما کجا هستند. خانه‌تان خراب! ما از کجا بدانیم!! (گویا خدایگان منطقه‎ی نظامیِ ون یادشان رفته مراحل اداری تحویل دادن ما را درست و کامل انجام بدهند.) با دیدن چهره‌ی بی‌خیال و خندان دو سه نفر از ما، بیش‌تر حرص‌شان می‌گیرد. در همین حین مامور زن جوان ون ما از در وارد می‌شود. دو مامور مرد او را به باد سرزنش می‌گیرند که این‌ها بدون تحویل دادن مدارک چطور آمده‌اند طبقه‌ی بالا، و مسئول تیم‌تان کجاست. آن بیچاره هم مدام می‌گوید که جناب سروان می‌بایست مدارک را تحویل می‌داده. بعد از مدتی معلوم می‌شود که مستندساز ما هم گم شده! از حرف‌هایشان می‌فهمم مستندساز باید فیلم و عکس‌ها را تحویل بدهد و بریزد روی کامپیوتر تا یکی از عکس‌هایی را که از ما حین ارتکاب «جرم» گرفته‌اند پرینت رنگی بگیرند و ضمیمه‌ی پرونده‌مان کنند. یکی از ماموران لباس‌شخصی سرانجام به ما می‌گوید برگردیم پایین. ما هم در میان اعتراض و خنده و مسخره‌بازی و غرولند یکی یکی از پله‌ها برمی‌گردیم پایین، از کنار سرباز غمگین رد می‌شویم و برمی‌گردیم داخل پاگرد ورودی سر جای اولمان! مامورهای جوان با هم بگومگو می‌کنند و دست آخر به ما می‌گویند برویم بیرون. در باز می‌شود و ما دوباره توی کوچه هستیم! خانواده‌ها دور ما جمع می‌شوند. هنوز سلام و علیکم با رضا تمام نشده که مامور سرتیمِ ون ما، بیرونِ در می‌بیندمان! از تعجب و خشم چشم‌هایش چهارتا شده: «شما چرا اومدید بیرون؟!» از این مضحک‌تر نمی‌شود! نیکا بلند به حاضران می‌گوید: «اوسکل تا حالا ندیده‌ بودید؟ بفرمایید خود ما! اوسکل‌ها در خدمت شما!!» مامور مرد تند تند می‌گوید: «برید تو! برگردید تو!!» بعد با عصبانیت می‌کوبد به در فلزی. در را باز می‌کنند و بعد از چند جمله داد و بی‌داد، ما برمی‌گردیم داخل. روز از نو روزی از نو!

این بار در حیاط، کنار سرباز جوان ما را نگه می‌دارند. ماموران از پنجره‌ی طبقه‌ی بالا در حال دید زدن ما هستند. صدای جناب سرهنگ خوش‌تیپ از بالا بلند می‌شود: «خانم روسری‌ات رو بذار سرت، مگه با تو نیستم؟! امشب این‌جا می‌مونی‌ها! گفته باشم!» مینو که حواسش نبوده شال از سرش افتاده، آرام شال زرد را می‌کشد روی سرش و با لحن مودبانه‌ای که کمی هم چاپلوسی چاشنی‌اش کرده می‌گوید: «چشم، چشم جناب سروان.» و بعد زیرلب می‌گوید: «مرتیکه‌ی هیز…» یکی از دخترها با پوزخند می‌گوید: «کثافت، چشم‌اش تو رو گرفته.» یکی دیگر می‌گوید: «آره، فعلاً روی تو یکی کلید کرده!» سرباز بیچاره هاج و واج ما را نگاه می‌کند.

فرصت کوتاهی است که کمی با هم گپ بزنیم، هرکس از تجربه‌اش یا از شنیده‌هایش می‌گوید. اغلب می‌گویند که تعهد می‌گیرند و ولمان می‌کنند. سارینا که گویا در فرصت کوتاهی که ما را به بیرون از پاسگاه هل دادند موفق شده از مادرش لباس «مناسب» بگیرد و حالا مانتوی گشادی بر تن و شال بر سر دارد، توضیح می‌دهد که بار چندم‌اش است که به خاطر بی‌حجابی دستگیر شده و هر بار همین مراحل را طی کرده. پس بگو چرا این‌قدر خون‌سرد است! با این‌که زیر سن قانونی است دفعه‌ی آخر به گرفتن تعهد راضی نشده‌اند و فرستاده‌اندش دادگاه. همه می‌خواهیم بدانیم که در دادگاه چه گذشته. با همان لحن بی‌خیالش می‌گوید: «هیچی، قاضی اولش سه میلیون تومن جریمه‌ برام نوشت. من هم برگشتم بهش گفتم: یعنی به قیافه‌ی من میاد سه میلیون پول داشته باشم؟! اون هم تخفیف داد و یک میلیون نوشت!» مینو می‌گوید: «زیر سن قانونی نباید اصلاً می‌فرستادنت دادگاه.» یکی از دخترها از سارینا می‌پرسد: «ولی توی ون وقتی ازت پرسیدن که بار اول‌اته که دستگیر شدی گفتی آره. یعنی توی سابقه ثبت نمی‌شه؟» سارینا می‌گوید: «فکر نکنم… فعلاً که کسی چیزی نفهمیده…» چقدر به تو افتخار می‌کنم دختر جان! او کم‌سن‌سال‌ترین ماست اما از همه کارکشته‌تر است. می‌داند کجا چه باید بگوید. کجا سکوت کند. و چه کند زودتر خلاص بشود، اما هرگز کوتاه نیاید.

بعد از مدتی دوباره برمی‌گردیم بالا، روی همان نیمکت پیچ‌شده به زمین. هم‌زاد مونا سمت راستم و مینو سمت چپم نشسته است. گویا بالاخره جناب مستندساز گم‌شده را پیدا کرده‌اند. چون یکی یکی اسامی را صدا می‌کنند. به مامورها گفتیم که اول کار دختر پرستار را که هنوز مستاصل، اما آرام‌تر از قبل، از این اتاق به آن اتاق می‌رود راه بیاندازند. خانم پرستار هم‌چنان فاصله‌اش را با ما حفظ می‌کند و به هیچ وجه با بقیه هم‌کلام نمی‌شود. سرانجام خانم سروان که دوباره سر و کله‌اش پیدا شده، پادرمیانی می‌کند که زودتر کار او را راه‌ بیاندازند. خوش‌بختانه خبری از مرد جوان هم‌راه خانم پرستار نیست. از آرامش پرستار حدس می‌زنم که احتمالاً جایی میانه‌ی راه پیاده‌اش کرده‌اند که بیش‌تر از این دردسر به پا نشود. کاش همین‌طور باشد…

سالن دیگر خلوت شده است. دو به دو در حال صحبت‌ هستیم که دختری با مانتو و روسری تیره از یکی از اتاق‌ها بیرون می‌آید و از یکی از مامورهای هیز سراغ سرویس بهداشتی را می‌گیرد. از دختران ون دیگری است. عشوه‌ی محوی هم در رفتارش هست. معلوم است تازه آرایشش را پاک کرده و بیهوده می‌کوشد حجابش خیلی خیلی کامل باشد. دختر تا چشمش به ما می‌افتد با خوش‌رویی تمام می‌گوید: «عه سلام بچه‌ها، سلام، سلام، سلام…» تک تک ما هم جوابش را خیلی گرم می‌دهیم. هم‌زاد مونا متعجب از من می‌پرسد: «می‌شناسین‌اش؟!» من با خنده می‌گویم: «نه! نمی‌شناسیم. اما این‌جا همه با هم آشناییم!»

دختر جوان از دست‌شویی بیرون می‌آید و با دوستش که لباس و حجاب «مناسبی» دارد زیرلبی مشغول صحبت می‌شود. متحیرم که او را دیگر چرا گرفته‌اند. از توبیخ‌ها و تهدیدهای ماموران و جواب‌های سربالای او می‌فهمم که تنها به این علت دستگیر شده که هنگامی که دوستان بی‌حجابش را دستگیر می‌کرده‌اند مانع سوار کردن آن‌ها به ون شده و با مامورها درگیر شده است. چشمانش قرمز است. زمزمه‌ی او را می‌شنوم که به دوست‌اش می‌گوید: «فقط امشب بریم بیرون از این‌جا… دارم سعی می‌کنم یه کم دیگه توهین‌هاشون رو تحمل کنم. الانه که بزنم زیر گریه… نمی‌خوام جلوی این آشغال‌ها گریه کنم…» خوش‌بختانه هنوز حرف‌اش تمام نشده که صدایشان می‌زنند بروند تو. نیکا که کارش تمام شده از اتاق می‌آید بیرون و با ما خداحافظی می‌کند. ظاهراً از همه تعهد می‌گیرند و بعد آزادشان می‌کنند. نیکا برای ما روی هوا بوس می‌فرستد و یواش می‌گوید: «همه‌تون رو دوست دارم! یه روز خوب میاد! مطمئن باشین!» و با همان لبخند سرفراز هنگام سوار شدنش به ون از پله‌ها می‌رود پایین… کاش جناب راننده‌ی لوده این‌جا بود که از او می‌پرسیدیم پس خسارت ماشین‌اش چه شد! بعد از نیکا، هم‌ونی‌های ما یکی پس از دیگری می‌روند داخل و با تعهد آزاد می‌شوند. حتی حدیث که مشخصات تقلبی داده. اما هنوز اسم من و مینو را صدا نزده‌اند.

مینو سرش را می‌آورد نزدیک گوش من و می‌گوید: «ببین، اون حرف‌هایی که توی ون زدم… منظورم چیز دیگری بود… یعنی امیدوارم بد برداشت نکرده باشی.» حس می‌کنم می‌خواهد سرصحبت را باز کند. من هم با حوصله گوش می‌دهم، به این‌که مادر خودش هم اهل روستاست. و منظورش این نبوده که هرکس اهل تهران نیست یا شهرستانی و روستایی است بی‌فرهنگ و مزدور است. اما فکر می‌کند آدم اگر سر سفره‌ی پدر و مادر بزرگ شده باشد، نمی‌آید مزدوری بکند. این‌که اغلب کسانی که این کارها را می‌کنند، از اقشار ضعیف هستند. این‌که با برخی از همین مردم مناطق محروم سر و کار داشته که حاضرند برای یک لقمه نانِ بیش‌تر سر ِتو را هم ببرند… نمی‌خواهد بگوید همه این‌طورند اما خیلی‌هاشان گداصفت ‌و عقده‌ای هستند و برای پول حاضرند هر کاری بکنند…. می‌گذارم حرف‌اش را کامل بزند. بعد می‌پرسم یعنی می‌خواهد بگوید عاملان و آمران رژیم و مزدورانشان که خون مردم را این‌طور در شیشه کرده‌اند، پابرهنه‌های عقده‌ای هستند؟! این میلیاردرها که پولشان از پارو بالا می‌رود و همه به قدرت وصل هستند، مزدور و بی‌شرف نیستند؟ می‌گویم با او موافق نیستم. عقده‌ای یعنی چه؟ مردم طبقات پایین، مردم به‌حاشیه‌رانده‌شده، مگر چه می‌خواهند جز حق داشتن یک زندگی عادلانه و شرافت‌مندانه؟ این حق هر کسی است. حق من، حق تو، و حق همه. شاید تو درست بگویی و خیلی از این مزدورهای دون‌پایه رژیم از قشرهای پایین جامعه باشند. فقر و نیاز مالی و عدم آگاهی می‌تواند باعث ‌شود به راحتی دنباله‌رو و پیاده‌نظام کسانی بشوند که این وضع را براشان رقم زده‌اند. نظام از همین‌ها برای خودش سرباز اجیر می‌کند، شست‌وشوی مغزی‌شان می‌دهد. آن‌ها را از بدیهی‌ترین امکانات برای رشد فردی و فرهنگی محروم می‌کند… این سفره‌ی پدر و مادر که تو می‌گویی کجاست؟ من و تو هم اگر تمام عمر جان بکنیم ولی بچه‌مان گرسنه باشد شاید جور دیگری رفتار کنیم. سعی می‌کنم به زبان ساده و سریع برایش توضیح بدهم که من ارتباطی بین بی‌شرفی و فقر یا غیرمرکزنشین ‌بودن نمی‌بینم. اتفاقاً اگر کسی بتواند تغییری ایجاد کند همین‌ها می‌توانند. مگر نه این‌که اغلب دستگیرشدگان و کشته‌شده‌های قیام ژینا از طبقات پایین بودند؟ مگر در تمام شهرها و روستاهای کوچک و بزرگ مردم در این سال‌ها اعتراض نکرده‌اند؟ همان شهرهایی که ما حتی اسمشان را هم نمی‌دانستیم… این همه پول‌دار مزدور که محروم هم نیستند پس مشکلشان چیست؟ مگر غیر از این است که منفعت دارند؟ بعد برایش می‌گویم که تجربه‌ی من درست برعکس اوست. در مناطق دوردست و حاشیه‌ هر بار با آدم‌های شریفی برخورد کرده‌ام که کافی است کوچک‌ترین محبتی از تو ببیند تا هزار برابر برایت جبران کنند. آدم‌هایی که اگر کوچک‌ترین چیزی دارند بی هیچ چشم‌داشت با تو سهیم می‌شوند… خودبرتر‌بینی مرکزنشین‌ها را ندارند. آدم‌هایی که خیلی بیش‌تر از تهرانی‌ها مقاومت کرده‌اند و می‌کنند و هزینه می‌دهند… بعد برایش از تجربه‌ی بازداشت فرزند دوستم در جریان جنبش ژینا در زندان اوین می‌گویم، که چطور همان‌ها که تو لات و چاقوکش و لمپن‌های پایین شهری می‌خوانی‌شان، وقتی فهمیدند که پسر دوستم دانشجوی جوانی است که به جرم سیاسی دستگیر شده همه جا هوایش را داشتند، معرفت را در حق‌اش تمام کردند و مراقبش بودند…

برق چشم‌های مینو و شوق و امیدی که از شنیدن این حرف‌ها در نگاه‌اش هست، و جمله‌هایی که گاه در تایید من می‌گوید، آدم را دل‌گرم و هم زمان حسرت‌زده می‌کند. بعد از کمی سکوت می‌گوید با من موافق است، آن‌هایی که چیزی برای از دست دادن ندارند حاضرند بیش‌ترین هزینه را بدهند و می‌دهند. با خودم فکر می‌کنم افسوس که این همه از هم دور مانده‌ایم. این طور تک‌افتاده و گسسته شده‌ایم. آخ که اگر اندک فرصتی برای گفت‌وگو و کنش جمعی داشتیم شاید این‌قدر راحت تسلیم پوچ‌ترین و غیرانسانی‌ترین گفتمان‌ها نمی‌شدیم. این طور لهیده و سرکوب نمی‌شدیم، ناچار نبودیم به‌تنهایی بجنگیم و هر بار از اول شروع کنیم. هنوز گرم صحبت‌ایم که اسم مینو را صدا می‌زنند.

از ون ما دیگر کسی نمانده. غیر از من، تنها یک دختر کم سن و سال با مانتوی پوشیده و شال بلند در انتهای نیمکت نشسته است. فقط روی زانوی‌های شلوار جین گشادش دو چاک بزرگ هست که زانوهایش از زیر آن پیداست. یک مامور زن جوان و دو‌ن‌پایه (درست مثل مامور جوان ون ما) هم‌راه اوست، روبه‌روی‌اش ایستاده است و سعی می‌کند آرام‌اش کند. دخترک یک‌ریز بی‌صدا اشک می‌ریزد. می‌لرزد و دست‌هایش را مدام به هم فشار می‌دهد. می‌روم کنارش می‌نشینم. دستم را می‌گذارم دور شانه‌اش، محکم بغلش می‌کنم، پشتش را می‌مالم. مدام به او می‌گویم چیزی نیست… طوری نشده… نگران نباشد… ما همه کنارش هستیم… الان کارش تمام می‌شود و می‌رود خانه… اما او فقط می‌لرزد و اشک می‌ریزد. از او می‌پرسم آیا می‌خواهد برایش آب بیاورم؟ اما او فقط سرش را به نشانه‌ی نه تکان می‌دهد. از آن دختران آفتاب‌مهتاب‌ندیده است که تا به حال پایش به این جور جاها باز نشده. از این موقعیت بی‌نهایت شوکه شده. می‌پرسم نگران واکنش خانواده‌اش است؟ او باز هم فقط سرش را تکان می‌دهد که نه، و قطره‌های درشت اشک می‌ریزد روی گونه‌هایش. حرف‌های من هیچ سودی برای آرام کردن او ندارد. آیا بعدها دختربچه‌ها در کتاب‌های تاریخ می‌خوانند که دخترانی را به جرم چاک روی زانوی شلوار بازداشت می‌کردند؟ چه کسی چنین جنونی را باور می‌کند؟ هنوز در حال گفتن حرف‌های بیهوده به او هستم که بالاخره نام مرا صدا می‌زنند.

وارد اتاق خیلی کوچکی می‌شوم که در آن زن ماموری پشت میز نشسته. بدون این‌که به من نگاه کند فرمی می‌دهد که پر کنم و مشخصاتم را بنویسم. عکس پرینت شده‌ی جناب مستندساز را نشانم می‌دهد و از من می‌خواهد تایید کنم عکس خود من است. عکس عجیبی است. عکسی بسیار شلوغ. پر از عناصر مزاحم. عکس را درست لحظه‌ای گرفته ‌که شالم را از کیفم بیرون کشیده‌ام. عکس را تمام قد گرفته است، میان انبوهی از ماشین‌ها، بین دو زن مامور ایستاده‌ام، تنها بخش کوچکی از نیم‌رخم پیداست. «بله خودم هستم!» وسوسه‌ی مضحکی در سرم می‌چرخد که کاش می‌توانستم یک نسخه از این عکس را داشته باشم. وسوسه را به زحمت قورت می‌دهم. مامور زن از من می‌پرسد که آیا سابقه‌ی جراحی یا بیماری خاصی دارم یا نه. اگر بله، ذکر کنم و زیرش امضا کنم. عجب، بعد از قتل ژینا دستورالعمل‌های جدیدی اختراع کرده‌اند! نگران‌اند که ما روی دست‌شان بمیریم! در پایان از من می‌خواهد که تابلوی وایت‌بردی را که با دست‌خطی بد مشخصاتم را رویش نوشته در دست بگیرم، و با موبایل از روبه‌رو و از پهلو از من عکس می‌گیرد. سعی می‌کنم لبخندی عظیم بزنم که عرض صورتم را بپوشاند. شاید سال‌هاست در هیچ عکس خانوادگی یا دوستانه چنین لبخندی نزده‌ام. بعد می‌گوید بروم دوباره در راهرو منتظر باشم تا صدایم بزنند.

دیگر حوصله‌ام واقعاً سررفته است. دخترک آفتاب‌مهتاب‌ندیده هم‌چنان در سکوت به پهنای صورت اشک می‌ریزد. می‌روم روبه‌روی‌اش می‌ایستم و سعی می‌کنم با آرام‌ترین و در عین حال مستحکم‌ترین لحنی که بلدم با او حرف بزنم اما حتی به نظر خودم هم حرف‌هایم بی‌معنی است: «آخه چرا جلوی این‌ها گریه می‌کنی عزیزم؟ طوری نشده… نگران نباش، هیچ اتفاق نمی‌افته… این‌ها می‌خوان ضعف و بدبختی ما رو بیینند. از دیدن گریه‌ی من و تو لذت می‌برن… ما که نباید بگذاریم از دیدن ضعف ما کیف کنند…» مامور زن دون‌پایه که ناگهان به خودش آمده، می‌پرد به من: «خانم، برو عقب. به شما چه ربطی داره؟ شما حق نداری با متهم حرف بزنی! برو عقب بهت می‌گم!»

«عجب، حق ندارم حرف بزنم؟ قانون جدیدتونه؟!»

«به شما ربطی نداره!» بعد رو به دخترک که اشکش با شدت بیش‌تری سرازیر شده می‌گوید:

«دارم بهت می‌گم گریه نکن! دستور می‌دم بهت که گریه نکنی!»

خدایا… این مامورها چرا یکی از آن یکی رقت‌انگیزترند؟ نمی‌دانم بخندم یا ناراحت بشوم. پادشاهان فرم‌های شطرنجی دستور می‌دهند که گریه نکنید! محدوده‌ی قدرت این مامور دون‌پایه تا آن‌جاست که می‌تواند به دخترکی هم‌سن‌وسال خودش امر کند که گریه را متوقف کند و بعد زل بزند به چهره‌‌ی دخترک که از تلاش برای کنترل گریه منقبض شده. مانده‌ام به دل‌داری بیهوده‌ی دخترک ادامه بدهم یا نه، که دوباره اسمم را صدا می‌زنند.

این بار به اتاقی وسیع با یک میز بزرگ در وسطش هدایتم می‌کنند که دو مامور جوان ــ آن‌ها هم لباس شخصی بر تن دارند ــ در دو انتهایش نشسته‌اند. یکی پشت کامپیوتر نشسته و کارهای ثبت و… را انجام می‌دهد و دیگری پرونده‌ها را تکمیل می‌کند. کنار زنی هم‌سن و سال خودم روی صندلی می‌نشینم و چشم می‌دوزم به چند دختر که جلوتر از من در حال رسیدگی به کارهایشان هستند. سعی می‌کنم سر دربیاورم که مراحل کارشان چیست. ماموری که پرونده‌ها را تکمیل می‌کند بسیار مودبانه و متین با زن‌ها صحبت می‌کند. او امروز اولین نفری است که حس می‌کنم لحن دل‌سوزانه‌اش رنگ و بوی تصنع ندارد. ریزنقش است. دخترها اول پیش او می‌روند، فرم‌های مشخصات را با راهنمایی او پر می‌کنند، بعد با فرم می‌روند نزد ماموری که پشت کامپیوتر نشسته است. او مشخصات‌شان را برای هزارمین بار می‌گیرد و وارد کامپیوتر می‌کند. سپس برگه‌ای شامل چند سوال به آن‌ها می‌دهد که تکمیل و امضا کنند، و دوباره آن‌ها را نزد مامور ریزنقش می‌فرستد. ریزنقش هم دست‌آخر جمله‌ای مبنی بر این‌که «متعهد می‌شوم دیگر از این غلط‌ها نکنم» به آن‌ها دیکته می‌کند و پس از گرفتن امضا و اثر انگشت، مدرک شناسایی‌ و گوشی‌شان را تحویل می‌دهد و با گفتن «برو، به سلامت» و «موفق باشی» آن‌ها را مرخص می‌کند.

هنوز نوبت من نشده که دو مامور دیگر وارد اتاق می‌شوند. برعکس مامورانی که تا این‌جا دیده‌ام این‌ دوْ تیپ رایج لباس‌شخصی‌های حزب الهی را دارند. پیراهن مردانه‌ی یقه آخوندی روی شلوار گشاد پارچه‌ای، صندل مردانه و جوراب، مدل موی مذهبی و البته ریش نامرتب! یکی‌شان نگاهی غضب‌آلود به من می‌اندازد، می‌رود می‌نشیند پشت میز روبه‌روی جناب ریزنقش و به من می‌گوید بلند شوم و بایستم. می‌ایستم و زل می‌زنم توی چشم‌هاش. سر تا پایم را برانداز می‌کند و می‌گوید: «این چه وضع لباس پوشیدنه؟»

«لباس پوشیدن من چه ایرادی داره؟»

«چه ایرادی داره؟! با بلوز و شلوار اومدی بیرون خانم! مانتوت کو؟»

جوابی نمی‌دهم.

«ازدواج کردی؟»

«چه ربطی به موضوع داره؟!»

«می‌گم متاهلی یا مجرد؟»

«متاهل.»

«یعنی صبح که میای بیرون شوهرت بهت نمی‌گه این چه وضع بیرون اومدن از خونه است؟»

«معلومه که نمی‌گه.»

«بنازم به غیرت شوهرت!»

«اتفاقا من هم می‌نازم به همسرم!»

چند ثانیه خیره نگاهم می‌کند و با غیظ می‌گوید: «بیا این‌جا.»

می‌روم و می‌ایستم کنارش. بدون این‌که سرش را از روی کاغذ بردارد، شروع می‌کند به پرسیدن و یادداشت کردنِ مشخصاتم:  «نام؟… نام خانوادگی؟ … شماره ملی؟ … محل و تاریخ تولد؟…. فرزندِ؟…»

«ماشالله و منیژه.»

انگار نشنیده است: « ماشاللهِ چی؟!»

«و منیژه. اسم مادرمه.» نام مادرم را تا جایی که ممکن است شمرده و هجابندی شده تلفظ می‌کنم که شیرفهم بشود.

لابد پیش خودش فکر می‌کند اگر سرش را بلند کند و مثل میرغضب‌ها چند لحظه‌ای زل بزند به من، خیلی ترسناک می‌شود: «چی می‌گی؟! می‌گم نام پدر!»

«نگفتین نام پدر. پرسیدین فرزندِ چه کسی هستم… من رو دو نفر به دنیا آورده‌ان. ماشالله و منیژه.»

«حالا تکلیفت معلوم میشه!… این برگه رو ببر اون‌جا پیش اون آقا.»

می‌روم سراغ مامور پشت کامپیوتر. دوباره از نو مشخصاتم را می‌پرسد! بعد برگه‌ی سوالات را جلویم می‌گذارد.

آدرس و محل زندگی، مدرک تحصیلی و… . در میان چند سوال با ربط و بی‌ربط، این سوال از همه مسخره‌تر است: «قصد و هدف خود را از کشف حجاب و بی‌حجابی بنویسید.» چقدر ابلهانه! لابد انتظار دارند بنویسیم قصد و هدفمان تضعیف نظام اسلامی و مردسالاری است!

از مامور که سرش توی کامپیوتر است می‌پرسم: «الان من دقیقاً این‌جا چی باید بنویسیم؟!»

بدون این‌که نگاهم کند می‌گوید: «خب بنویس قصد و هدفت چیه دیگه!»

«من هیچ قصد و هدف خاصی از انتخاب پوشش‌ام ندارم.»

«همین رو بنویس!»

من هم با خط خوش می‌نویسم: اینجانب هیچ قصد و هدفی از نوع پوشش خود ندارم! و زیرش را امضا می‌کنم و انگشت می‌زنم. جوانک برگه را می‌گیرد و می‌گوید فعلاً روی صندلی آن گوشه‌ی اتاق بنشینم. مامور حزب‌الهی در حال پرسیدن مشخصات آن زن دیگر است که با من وارد شده. نامش حنانه است. باید کمی بیش از چهل سال سن داشته باشد. مردک به لباس او هم گیر می‌دهد و می‌گوید کوتاه است. زن هم با بی‌خیالی در حالی که ارتفاع کت‌اش را که تا زیر باسنش می‌رسد نشان می‌دهد می‌گوید: «لباس من کوتاهه؟ این کجاش کوتاهه آقا؟»

«مانتو نداری خانم. این که مانتو نیست! بگو برات مانتو بیارن که بذارم بری!»

«من تنها زندگی می‌کنم. کسی نیست برای من مانتو بیاره.»

مردک جواب نمی‌دهد. حنانه چشم غره‌ای می‌رود و برمی‌گردد کنار من می‌نشیند. لبخندی به من می‌زند و سرش را تکان می‌دهد که: «چه گیری کردیم با این‌ها…»

بعد سرش را نزدیک گوشم می‌کند و زیرلب ادای مامور حزب‌الهی را در می‌آورد: «شوهرت چرا صبح بهت نمی‌گه این چه وضعیه داری می‌ری بیرون؟! نُچ نُچ نُچ…»

از این‌که با وجود گرد خستگی کار روزانه که در صورتش هویداست، طنز تلخش را به کار می‌گیرد تا حال و هوای هردومان را کمی عوض کند، شادی شکرینی توی سینه‌ام می‌جوشد. مردک حزب‌الهی اما با شکر میانه‌ای ندارد! هم‌چنان که سرش روی برگه‌هاست دوباره تشر می‌زند: «تو هم زنگ بزن بگو شوهرت برات مانتو بیاره. با این وضع نمی‌تونی بری.»

سعی می‌کنم هم‌چنان لحن خون‌سردم را حفظ کنم: «اولاً مثل این‌که یادتون رفته که تلفن‌ام رو خودتون گرفتین. ثانیاً همسر من الان پشت در پاسگاه منتظره. دو ساعت طول کشیده توی این ترافیک لعنتی بره خونه، دو ساعت هم طول کشیده دوباره این همه راه رو برگرده بیاد این‌جا. الان هم این وقت شب سه ساعت طول می‌کشه بره خونه، تا بخواد برگرده فردا صبح میشه‌! من بهش زنگ نمی‌زنم برام مانتو بیاره. لباسم هم هیچ ایرادی نداره…»

مردک حزب‌الهی باز هم جواب نمی‌دهد. در همین حین که مامور ریزنقش می‌خواهد با ایما و اشاره حالی‌ام می‌کند که با حزب‌الهی یکه‌بدو نکنم، دختر آفتاب مهتاب‌ندیده با چشمان خیس از اشک وارد می‌شود. مامور زن جوان هم هم‌چنان در نقش دایه‌ی دروغین او را هم‌راهی می‌کند. دخترک همان‌طور لرزان و مضطرب مراحل را طی می‌کند. به وضوح هویداست که ریزنقش نمی‌تواند دل‌سوزی‌اش را پنهان کند و در حالی که با گفتن جملاتی سعی می‌کند او را آرام کند، خیلی سریع به کارهای پرونده‌ی او رسیدگی می‌کند. و هنوز چند دقیقه‌ نگذشته که ریزنقش به دخترک می‌گوید متن تعهد کذایی را امضا کند و برود: «دیدی بی‌خود نگران بودی؟ الان می‌ری خونه…» دختر در حال خروج از در است که ناگهان مردک حزب‌الهی چشمش به شلوار او می‌افتد: «این چه وضعیه؟ کجا؟! با این وضعیت که نمی‌تونه بره! باید براش شلوار مناسب بیارن.»

سیل اشک از نو جاری می‌شود. ریزنقش به وضوح آچمز شده است. طوری وانمود می‌کند که قبلاً متوجه چاک شلوار دخترک نشده است. مشخص است که مردک حزب‌الهی درجه‌ی بالاتری دارد و روی حرفش نمی‌شود حرف زد. ریزنقش با دیدن دخترک که خشک‌اش زده می‌گوید: «ای بابا… حاج آقا، الان درستش می‌کنم. بیا این‌جا، بیا این‌جا…» و در زیر نگاه بهت‌زده‌ی ما با یک دستگاه منگنه شروع می‌کند به دوخت زدن زانوی شلوار دخترک. هیکل لرزان دختر روی زانو‌هایش خم شده، با یک دست پارچه‌ی شلوارش را نگه داشته است تا برایش منگنه کنند و برای اولین بار صدای هق هق گریه‌‌اش را می‌شود شنید که با کلیک کلیک منگنه قاطی شده است. وقتی صدای حزب الهی دیگری که در گوشه‌ای از سالن روی صندلی لم داده در گوشم می‌پیچد که با تمسخر می‌گوید «آره.. خوب منگنه‌پیچش کن بره!» سرم داغ می‌شود. مردک هرهر می‌خندد. دایه‌ی دروغین هم پخی می‌زند زیر خنده…

خودم هم از صدای بلندم متعجب می‌شوم: «یعنی الان واقعاً داری بهش می‌خندی؟ خجالت نمی‌کشین؟ دخترک داره این جور مثل ابر بهار گریه می‌کنه و شماها مسخره‌اش می‌کنید؟! ذره‌ای شرم و شرف ندارین؟» دایه‌ خنده‌اش را قورت می‌دهد.

مردک صدایش را می‌اندازد توی سرش: «تو خفه شووو! به تو چه ربطی داره؟! تو چه کاره‌شی؟»

«خفه نمی‌شم. ربط داره. هم‌نوعم کنارم داره گریه می‌کنه، نمی‌تونم ساکت باشم.»

دو حزب‌الهی با هم دم می‌گیرند و من هم به نوبت جواب می‌دهم: پ

«هم‌نوع هم‌نوع! شما اگه نگران هم‌نوع‌ات هستی این همه فقیر تو خیابون هست برو به اون‌ها کمک کن!»

«مطمئن باش به موقع اگه از دستم بربیاد به اون‌ها هم کمک می‌کنم. بیش‌تر از امثال شماها.»

«این‌جا که می‌رسن یادشون می‌آد دایه‌ی عزیزتر از مادر بشن.»

«چه ربطی به دایه عزیزتر از مادر داره؟ شما به‌اصطلاح پلیس مملکت، داری مسخره‌اش می‌کنی و کرکر می‌خندی. شرم هم نمی‌کنی. انتظار داری هیچی نگیم؟»

«ساکت باش خانم. ساکت باش… به شما ارتباطی نداره.»

دخترک را تماشا می‌کنم که از در بیرون می‌رود… ریزنقش دوباره با اشاره به من می‌گوید آرام باشم. چند دقیقه‌ای در سکوت می‌گذرد. بعد مسئول حزب‌الهی صدایم می‌کند: «این‌هایی که می‌گم بنویس.»

او نشسته می‌خواند و من همان‌طور که ایستاده کنار او روی کاغذ خم شده‌ام می‌نویسم:

اینجانب… به شماره ملی… فرزند… متعهد می‌شوم در تاریخ… به شعبه‌ی … دادگاه كيفري تهران مراجعه نمایم…

دست از نوشتن برمی‌دارم. «از همه تعهد گرفتین و آزادشون کردین، چرا من یکی باید برم دادگاه؟»

«اول جمله رو تکمیل کن!»

«من اولین باره که دستگیر شده‌ام. طبق قانون خودتون، بار اول فقط باید تعهد بگیرین. در صورت تکرار می‌تونین بفرستین دادگاه…»

مردک گُر می‌گیرد: «قانون، قانون! کدوم قانون همچین چیزی گفته؟! همه برای من قانون‌دان شدن! شما مانتو هم نداری! می‌گم بنویس، امضا کن.»

«امضا نمی‌کنم… برای چی باید برم دادگاه…»

«به درک. نیازی نیست امضا کنی! کارت ملی‌ات پیش ما می‌مونه.»

دیگر گوش نمی‌دهم چه می‌گوید برمی‌گردم می‌نشینم سر جایم. غیر از من و حنانه دیگر کسی در اتاق نیست. مردک حزب‌الهی به حنانه هم همان جملات را دیکته می‌کند و برای او هم دستور دادگاه می‌نویسد. مامور پشت کامپیوتر با عجله در حال جمع کردن کارهایش است. حس می‌کنم تمام اجزای بدنش مثل فنری فشرده شده بی‌صبرانه منتظر است از جایش بپرد. رو به حاضران می‌گوید: «آمار ثبت امروز من شد 106. فردا باید از 107 شروع کنید.» با همکارانش دست می‌دهد، خوش و بش و خداحافظی می‌کند و می‌دود بیرون. نمی‌دانم منظورش این است که امروز 106 نفر را به اتهام بی‌حجابی دستگیر کرده‌اند، یا جمع کل دستگیرشدگان این چند روز 106 نفر است. چه فرقی می‌کند… 106 کشمکش، 106 تحقیر، شاید 106 فریاد و ایستادگی تا به این‌جا طی شده است. 106 بار اعصاب‌مان را له و لورده کرده‌اند و 106 بار مستأصل‌شان کرده‌ایم. فردا شماره‌ی 107، زنی که هم‌نام یکی از ماست چراغ بعدی را روشن می‌کند.

ریزنقش من را صدا می‌کند. گوشی‌ام را پس می‌دهد. اما کارت ملی‌ام را نمی‌دهد. آدرس دادگاه را از او می‌پرسم. می‌گوید خیلی سرراست است.

بیرون که می‌آیم ساعت حدود 10:30 شب است. من و حنانه آخرین نفراتی هستیم که از در کوچک فلزی پا به بیرون می‌گذاریم. کوچه دیگر از هیاهو خالی است و غیر از رضا و دختر بی‌حجاب دیگری که درست روبه‌روی در پاسگاه زیر درختی با برگ‌های جوان بهاری چشم‌انتظار هستند کسی در کوچه نیست. حنانه را بغل می‌کنم، در گوشش می‌گویم ما پیروز می‌شویم و مراقب خودش باشد. بعد رضا را بغل می‌کنم و هم‌زمان صدای حنانه را می‌شنوم که به هم‌راهش می‌گوید: «من شرمنده‌ی شما هستم. تو رو خدا من رو ببخش که انقدر معطل شدی.» با دختر جوان که مو‌هایش دور گوش‌هایش ریخته سلام و احوال‌پرسی می‌‌کنم. چه لبخند شیرینی به لب دارد. حنانه توضیح می‌دهد: «می‌دونین، من اصلاً این خانم رو نمی‌شناسم. وقتی ما رو جلوی پاسگاه پیاده کردن، گفتن که بدون حجاب نمی‌تونم وارد پاسگاه بشم. من هم شالی هم‌راهم نداشتم که سر کنم. یک سرباز جلوی در به من گفت که از یکی از این خانم‌ها روسری بگیر. گفتم پدرآمرزیده، کسی روسری اضافه که با خودش نداره به من بده! گفت عیبی نداره، روسری یکی از همین‌ها رو ازشون بگیر! من هم که داشتم شاخ درمی‌آ‌وردم گفتم خب اگه ایرادی نداره که کسی این‌جا جلوی پاسگاه کشف حجاب کنه، من رو ول کنن برم! گفت نه نمی‌شه تو رو دیگه دستگیر کردن! باورتون می‌شه؟! این خانم رهگذر هم لطف کرد شالش رو از سر خودش برداشت داد به من که برم تو! و خودش چند ساعت این‌جا برای من که یک غریبه هستم منتظر ایستاده که ببینه وضع من چی میشه…‌ واقعا لطف کردی عزیزم… یک دنیا ممنون، نمی‌دونم چطور لطف‌ات رو جبران کنم…» در ذهنم دختر جوان را می‌بینم که بی‌صدا زیر درختی که سایه‌ی سرخش در نور غروب کش می‌آید ایستاده و بدون‌حجاب ون‌هایی را که زنان را دستگیر کرده یکی پس از دیگری نظاره می‌کند… زندگی ما جایی میان همین کابوس و رویا می‌گذرد. جایی در میانه‌ی تاب خوردن میان دو کرانِ درد و خنده. حنانه روسری را از سرش برمی‌دارد و پس می‌دهد به زن جوان، و در تاریکی کوچه، بی‌حجاب روانه‌ی خانه می‌شود.

از کوچه بیرون می‌آییم، در خیابان اصلی زندگی جریان دارد. کنار یک مغازه‌ی ساندویچ‌فروشی می‌ایستیم. شال را از سرم درمی‌آورم و دوباره می‌فرستمش به قعر کیف. و همان‌جا کنار پیاده‌رو روی نیمکتی کوچک، همان‌طور که به ساندویچ‌هایمان گاز می‌زنیم، تند تند ماجراهای آن روز را موبه‌مو برای هم تعریف می‌کنیم. من از دختران توی ون تعریف می‌کنم و از مزدورها و استیصال‌شان، از اربابان منگنه، و رضا برایم از مادر و پدر سارینا می‌گوید که کرد هستند و سرایدار ساختمانی در تهران. از پدر و مادری که دم غروب وقتی دخترشان به تماس مادر جواب نداده شست‌شان خبردار می‌شود که دوباره دخترشان را گرفته‌اند، و راه افتاده‌اند توی خیابان‌های تهران. در مسیر هر روزه‌ی سارینا از پلیس‌ها و مامورها سراغ او را گرفته‌اند و مطمئن شده‌اند که دختری با مشخصات او را سوار ون گشت ارشاد کرده‌اند. پرس‌وجو کرده‌اند که این ون‌ها دخترها را کجا می‌برند و پس از سر زدن به یکی دو پاسگاه سرانجام او را پیدا کرده‌اند. درست همان مسیری که رضا برای پیدا کردن من طی کرده است! رضا از پدر سارینا برایم می‌گوید که بی‌اندازه نگران بوده، و از مادر استوار و شوخ‌طبعش که از رضا خواهش کرده کمی با پدر حرف بزند که این‌قدر مضطرب نباشد: «طوری نشده که!»؛ و از برق چشم‌های مادر سارینا وقتی رضا به او گفته باید به دخترش افتخار کند. از حرف‌های پدر سارینا که برایش توضیح داده: «من کی باشم که به دخترم بگم چی بپوشه. تازه اصلا مگه زورم می‌رسه!» و از سارینا می‌گوید که به گفته‌ی پدر و مادرش از وقتی ژینا را کشته‌اند یک روز هم روسری سر نکرده و مدام در جواب نگرانی‌های آن‌ها می‌گوید: مگر خون من از خون ژینا رنگین‌تر است؟

تهران ـ تابستان 1403

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4eP

بداهت‌زدایی از مفهوم سکولاریسم

بداهت‌زدایی از مفهوم سکولاریسم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

شیرین کمانگر

 

ایده‌ی سکولاریسم در مقام بدیلی برای تئوکراسی حاکم به مفهومی رایج در ادبیات سیاسی طیف‌های مختلف جریان‌های سیاسی اعم از راست افراطی، چپ جمهوری‌خواه و چپ رادیکال، به‌ویژه پس از خیزش ژینا تبدیل شده است. ‌با این حال، هیچ توضیح روشنی درباره‌ی معنا، ماهیت و محتوای این مفهوم در دست نیست، مگر آن‌که نظم سکولار در تقابل با نظم تئوکراتیک یا روحانی‌سالار مستقر است. این مفهومْ بداهت ظاهری خود را نه از صورت‌بندی دقیق مسئله حول تعریف‌ها، تعیّن‌ها و روابط مشخص بلکه از فقدان آن کسب کرده است که می‌تواند تبعات منفی بی‌شماری برای اتخاذ استراتژی سیاسی درست داشته باشد.

این نوشته قصد دارد با نگاهی انتقادی به ملاحظات مطرح‌شده‌ی حسام سلامت در ‌گفت‌وگوی اخیرش با محمد ملاعباسی در برنامه‌ی آزاد [1]، و بررسی مواضع تشکل‌های چپ‌گرا در بلوچستان و کردستان که در اثنای خیزش ژینا اعلام موجودیت کردند، گامی هر چند کوچک در جهت تحلیل و تدقیق ابعاد این مسئله بردارد و امیدوار است امکانی برای تلاش‌های نظری جامع‌تری در تردید در بداهت این مفهوم فراهم کند. تلاش می‌کنیم با کندوکاو در حدود و ثغور این مفهوم و ارزیابی نظم‌های سکولار مستقر، نسبت انواع سکولاریسم با پراتیک جمعی را ارزیابی کنیم تا مشخص شود کدام سکولاریسم امکان تحقق آزادی و برابری را داراست و جریان‌های خواهان سکولاریسم در ایران به کدام‌یک از نظم‌های سکولار موجود، شباهت بیش‌تری دارند. ‌هم‌چنین، رویکرد آن‌ها نسبت به ستم مذهبی به‌مثابه‌ی یکی از شکل‌های ستم در نظام فارس‌ـ‌شیعی مرکزگرای موجود چیست؟

سکولاریسم تبعیض‌گذار

همان‌گونه که سلامت ‌به‌درستی اشاره می‌کند، نظم تئوکراتیک موجود، نظمی تبعیض‌گذار، تمامیت‌خواه و ناعادلانه است که به‌واسطه‌ی «اسلام حکومتی» ستم‌های گسترده‌ای را بر اقلیت‌های ملی-مذهبی-جنسی-جنسیتی تحمیل کرده است. هیچ تردیدی در جدایی دین از دولت به مثابه‌ی بدیلی مترقی برای نظم آینده‌ی ایران نیست. اما قائل شدن به این جدایی صرفاً گام نخست در ارائه‌ی بدیلی پیشرو است و تلاشی مستمر در جهت تدقیق معنا، محتوا و کردوکارهای آن لازم است تا بار دیگر دینی تازه، این‌ بار در هیئت سکولار، برای دستگاه دولت فراهم نشود. منظور از «سکولاریسم به‌مثابه‌ی دین» چیست، یا چه مصادیق تاریخی می‌توان برای آن عنوان کرد؟ از کدام نظم سکولار در برابر کدام نظم سکولار دیگر می‌توان دفاع کرد؟ مثلاً چه تفاوتی میان احزاب کرد سکولار یا سکولاریسم در روژوا با سکولاریسم در فرانسه است؟ سکولاریسم مدنظر نخبگان مرکزگرا و نیز تشکل‌های چپ‌گرا در پیرامونْ به کدام جریان نزدیک‌تر است؟

سکولاریسم مدنظر سلامت چه تفاوتی با سکولاریسم در جمهوری سکولار فرانسه دارد که با اتکا به اصل «بی‌طرفی دولت در قبال مذهب» و «احترام به ارزش‌های سکولار»، قوانین متعددی در ممنوعیت ورود نمادهای مذهبی به ساحت عمومی تصویب و اجرا کرده است؟ این تعریف «حقوقی-سیاسی» از سکولاریسم به اسلام‌هراسی سازمان‌یافته‌ی دولتی دامن زده که خود مصداق بارزی از «سکولاریسم تبعیض‌گذار» یا «سلطه‌گر» است. ممنوعیت پوشش مذهبی مانند برقع، بورکینی و عبا در مکان‌های عمومی، تعطیلی مساجد، تشکل‌ها و مدارس مسلمانان[2]، ممانعت از برگزاری تظاهرات علیه اسلام‌هراسی، منحل کردن تشکلات حامی فلسطین، به کارگیری سازوکارهایی در جهت حذف باورهای مذهبی دانش‌آموزان مسلمان در مدارس ابتدایی و راهنمایی، … جملگی بر اصل «بی‌طرفی دولت در قبال مذهب» استوار است.[3]

با آن‌که سلامت باور دارد «هر کجا که شما دولت سکولار داشته باشید، به اشکال مختلفی اصل راهنمای آن اصل آزادی و برابری است»، سکولاریسم اکنون به مثابه‌ی سلاحی در دست دولت‌های غربی، مخصوصاً فرانسه، در جهت طرد و مستثنا کردن مسلمانان استفاده می‌شود و به جای تضمین آزادی مذهب، به ابزاری برای جرم‌انگاری از اجرای مناسک مذهبی تبدیل شده است. مهاجران مسلمان/ناشهروندان مجبور به گذراندن «دوره‌ها‌ی آموزشی» برای «رها شدن» از تمامی تعلق‌ها و باورهای دینی خود هستند تا به شهروندی هنجارمند بدل و در فرهنگ غربی جذب شوند. نظم‌های سکولار اروپایی با برساختن دوگانه‌ی خصوصی/عمومی، تلاش می‌کنند تعلق‌ها و باورهای دینی را به ساحت خصوصی محدود کنند، ‌با این حال، هویت مذهبی در شخصی‌ترین حالت آن مانند پوشش حجاب، تهدیدی برای ارزش‌های سکولار در ساحت عمومی محسوب می‌شود.[4] سکولاریسم در فرانسه صرفاً به قلمرو دولتی محدود نمی‌شود بلکه «آزادی‌های فردی» را به نسبت نژاد، مذهب و ملیّت محدود می‌کند و «سکولاریسم» را «تبعیّت از ارزش‌های سکولار» تعریف می‌کند که لازمه‌ی آن کاربست فرایندی اقتدارگرایانه در جهت جداکردن افراد از هویت مذهبی‌شان است. البته لازم به ذکر است که «جمهوری سکولار فرانسه» در خصوص هویت مسیحی سازوکارهای مشابه‌ای را به کار نمی‌ندد، بلکه، اعیاد مسیحی مانند کریسمس یا عید پاک جشن گرفته می‌شوند و جزو تعطیلات رسمی به شمار می‌آیند.

ذکر این نکته ضروری‌ست که به کارگیری تکنیک‌های انضباطی و کنترلی علیه مسلمانان تنها به دولت فرانسه محدود نیست. این موضوع را می‌توان از قدرت‌گیری احزاب راست افراطی در اروپا مانند «برادران ایتالیا» به رهبری جورجا ملونی[5]، «حزب آزادی» (PVV) در هلند به رهبری خیرت ویلدرس[6]، جبهه‌ی ملی فرانسه به رهبری مارین لوپن، حزب آلترناتیو برای آلمان (آ ف د)[7]، متوجه شد که به بیگانه‌هراسی و اسلام‌هراسی شهرت دارند. این احزاب از مسلمانان ‌هم‌چون تهدیدی برای ارزش‌های فرهنگی و تمدنی اروپا صحبت می‌کنند و هر نوع بروز و ظهور اسلام را «آلوده کردن ساحت عمومی» یا «عدم تطابق میان فرهنگ اسلامی و ارزش‌های تمدن غرب» می‌نامند.

‌چنان‌که از این مثال‌ها مشخص است، سکولاریسم به تعبیر سلامت «فرم بی‌طرفانه‌ای از دولت نیست» و به جدایی دین از دولت محدود نمی‌شود بلکه به جدا کردن مردم از هویت، فرهنگ و مذهب‌شان به منظور ادغام شدن در جمهوری می‌انجامد و در اقدامی تبعیض‌آمیز، افراد را بر اساس هویت مذهبی‌شان به شهروند و ناشهروند تقسیم می‌کند. گویی خود سکولاریسم به دین تازه‌ای بدل شده که مهاجران مجبورند به آن تغییردین بدهند تا امکان شهروندی بیایند. به عبارت دیگر، سکولاریسم خود هنجاری قلمداد می‌شود که عدم تبعیّت از ارزش‌های سکولار، امکان شهروندی را از اقلیت‌های مذهبی سلب می‌کند و آنان را به ناشهروند بدل می‌‌کند. سکولاریسم اروپایی به‌مثابه‌ی پروژه‌ای «سیاسی-حقوقی»، فرایند سکولاریزه‌کردن جامعه را آغاز می‌کند که نیازمند «پاک‌سازی» ساحت عمومی از هر نشانه و مناسک مذهبی است و در نتیجه با شکل‌های تازه‌ای از سرکوب و نظارت ‌هم‌راه است.

سکولاریسم دمکراتیک و شمول‌گرا

اما شکل‌های دیگری از سکولاریسم وجود دارند که به تعبیر سلامت امکان «باهم‌زیستن تفاوت‌ها، حل مسئله‌ی تبعیض و دربرگیرندگی» را فراهم کرده‌اند. به‌طور نمونه، سازمان‌های سیاسی کرد، کنفدرالیسم جوامع کردستان (ک.ج.ک)، و نیز نظام سیاسی روژاوا (خودمختاری دمکراتیک شمال و شرق سوریه)، به عنوان مدلی از یک نظام سیاسی- اجتماعیِ کنفدرال-دموکراتیک، برخوردی کاملاً متفاوت با مسئله‌ی دین دارند. این سازمان‌های سیاسی در کنار آکادمی‌های ژنولوژی (برابری حقوق جنسیتی) و کمیته‌ی اکولوژی (حفاظت از محیط زیست)، دارای «کمیته‌ی ادیان و باورداشت» هستند که از موجودیت فرهنگی-دینی خلق‌های مسلمان در جهت تحقق آزادی، دموکراسی و دوستی بهره می‌برند. به عبارت دقیق‌تر، نزد این سازمان‌های سیاسی، دموکراسی به معنی حذف یا انکار تعلق‌های مذهبی نیست، بلکه برعکس، به معنی حفظ و تقویت فرهنگ و هویت مذهبی و نیز به رسمیت‌شناسی حق آزادی مذهب و عقیده است. این کمیته‌ها همواره تلاش کرده‌اند دین رسمی-حکومتی را از دین خلق‌ها متمایز کنند و ‌در حالی که‌ اولی را در جهت تداوم سلطه و تحمیل ستم می‌دانند، دین خلق‌ها را در جهت مبارزه با ‌ستم‌گری معرفی می‌کنند.

کمیته‌ی باورداشت و خلق‌های کنفدرالیسم جوامع کوردستان (ک.ج.ک)، تمامی مراسم و مناسک مذهبی مانند عید قربان، عید فطر، ماه محرم، جشن خاونکار (عید آیین یارسان)، جشن پیرشالیار در هوارمان (بخشی از فرهنگ و باور میترایی) را گرامی می‌دارند و ظرفیت استفاده از این اعیاد را در جهت رهایی از ستم، صلح‌طلبی، مبارز علیه فاشیسم و تحقق دموکراسی یادآور می‌شوند. اجازه دهید به نمونه‌ای از تبریک عید قربان اشاره کنیم:

«فرهنگ عید قربان از سوی دولت ‌ستم‌گر برای منافع فردی و تداوم سلطه خود مورد استفاده قرار می‌گیرد و از قربانی کردن انسان هم دست نمی‌کشد. مقاومت ابراهیم‌وار خلق‌ها هم علیه این ‌ستم‌گران هیچ‌گاه متوقف نشده است. … به این مناسبت عید قربان را به خلق‌های مسلمان تبریک می‌گوییم. با امید به این‌که این عید به زمینه‌ای برای سازمان‌دهی هر چه بیش‌تر و مبارزه برای دموکراسی مبدل شود.»[8]

این سازمان سیاسی، برابری و عدم‌سلطه را نه با اتکا به «تعریفی حقوقی-سیاسی» از سکولاریسم، بلکه بر مبنای تلاش در بازتعریف ظرفیت برابری‌خواهانه‌ی عیدهای مذهبی موجود در بستر تاریخی-فرهنگی خلق‌ها و تشویق به تقویت وجوه دمکراتیک کنش‌های جمعیِ مختص این اعیادْ محقق کرده است.

اما برای نوشته‌ی حاضر، اشاره به یکی دیگر از بیانیه‌های این سازمان سیاسی، از اهمیت بیش‌تری برخوردار است چرا که در اثنای خیزش ژینا منتشر شد و واکنش تقریباً گسترده‌ای در میان تشکل‌های چپ‌گرا در کردستان ایران برانگیخت. با فرارسیدن ماه محرم، ک.ج.ک به این مناسبت، بیانیه‌ای به شرح زیر منتشر کرد: «مراسم عاشورا میراثی گران‌بها از پیروزی مبارزه‌ی حق‌طلبانه و انسانی بر ظلم را برای خلق ما به یادگار گذاشته، و خط مقاومت امام حسین که امروز در قالب مراسم عبادی برگزار می‌شود نشانه‌ی پیروزی نهایی جریانی است که ظلم را بر‌نمی‌تابد» و در انتها چنین مطلبی را عنوان کرد: «باید سعی کرد ‌هم‌چون حسین و یارانش در مقابل ظلم و ستم ایستاد، که امروز مبارزات جنبش آزادی‌خواهی نمونه‌ی معاصر قیام عاشوراست، بدین جهت از تمامی انسان‌های آزادی‌خواه برای پیوستن به صفوف مبارزاتی دعوت به عمل می‌آوریم.»[9]

این کمیته، با معاصر کردن قیام عاشورا، عزاداران را تشویق به ایستادگی در مقابل ظلم و ستم ‌هم‌چون امام حسین و یارانش کرده و قیام عاشورا را نمونه‌ای از مقاومت در تاریخ خاورمیانه و پیروزی حق بر ظلم دانسته است. بررسی واکنش تشکل‌های چپ‌گرا در کردستان به این بیانیه از آن جهت واجد اهمیت است که تمایزی که پیش‌تر درباره‌ی انواع سکولاریسم ذکر کردیم، مابه‌ازای مادی می‌یابد و لزوم تدقیق در معنا و محتوای این نظم را بیش از پیش آشکار می‌کند.

هم‌دستی مرکز و حاشیه در نامریی‌سازی کنش‌گری مبارزان مذهبی

«کمیته‌ی جوانان انقلابی سرخ مهاباد» به ‌هم‌راه کمیته‌های دیگری از کردستان و خرم‌آباد بیانیه‌ی منتشر‌شده از سوی کمیته باورداشت ک.ج.ک را با انتشار بیانیه‌ای تحت عنوان «مذهب، افیون توده‌هاست»، مورد انتقاد تند و تیزی قرار دادند.[10] بخشی از بیانیه‌ی آن‌ها به این قرار است:

«اکنون که انقلاب ژینا توانست درهای جدیدی بر روی اذهان سنتیِ غالب مردم ایران باز کند و آنان را با اندیشه‌های مدرن و مترقی‌ای ‌هم‌چون سکولاریسم، لائیتیسیته، دموکراسی و برابری‌خواهی آشنا کند، سازمان ک.ج.ک که وابسته به حزب کارگران کوردستانِ ترکیه (پ ک ک) است در بیانیه‌ای به مناسبت محرم [که مشخصه‌ی برجسته‌ی ایدیولوژی شیعه و اصلی‌ترین مناسبات جمهوری اسلامی برای تحمیق توده‌ها و کسب مشروعیت بوده]، در تلاش است که انقلاب پیشرو و مترقیِ ژینا را به همان ایدئولوژی حاکم در جمهوری اسلامی پیوند دهد. ما به عنوان بخشی از جوانان انقلابی فعال در کوردستان، این بیانیه را هم راستا با سیاست‌های ارتجاعی جمهوری اسلامی می‌دانیم و تلاش این سازمانِ فرصت‌طلب و عوام‌فریب را برای تحکیم جایگاه جمهوری اسلامی محکوم می‌کنیم و در راستای روشن‌گری در بین توده‌های مردم تحت ستم و ایجاد جهانی نوین که مذهب به امر خصوصی افراد تبدیل شود، به مبارزه ادامه می‌دهیم.»[11]

این بیانیه از ابعاد بسیاری قابل نقد است که تحلیل آن نیاز به نوشته‌ی مستقلی دارد. اما لازم است به چند نکته‌ای که میان تشکل‌های سکولار در پیرامون و نخبگان در مرکز مشترک است، اشاره شود.

سلامت نیز باور دارد که «جنبش زن، زندگی، آزادی سکولارترین جنبش تاریخ ایران با محوریت مفهوم زن است و جامعه‌ی ایرانی دارد با سرعت هر چه بیش‌تر به سمت سکولارشدن حرکت می‌کند.» دقیقاً طرح این گزاره‌ی متفق‌القول است که به نظر نگارنده نیاز به واکاوی و تحلیل وضعیت انضمامی برای بررسی صحت و سقم آن دارد. به عبارت دیگر، قصد داریم این مسئله را وارد میدان تحلیل نظری کنیم که طرح چنین گزاره‌ای چه ابعادی از کنش‌های سیاسی صورت‌گرفته در اثنای خیزش ژینا را رؤیت‌ناپذیر می‌سازد؟ کدام گروه یا کنش‌های جمعی را از دایره‌ی تحلیل مستثنا می‌کند، نظرگاه یا مطالبات کدام گروه خاص را به‌مثابه‌ی مطالباتی جهان‌شمول و همگانی مطرح می‌کند، به عبارت دیگر، طرح چنین گزاره‌ای، چه پیامدهای سیاسی و اجتماعی مشخصی به ‌هم‌راه خواهد داشت؟

‌هم‌چنین، پیشنهاد کمیته‌ی مهاباد مبنی بر تبدیل کردن مذهب به امر خصوصی، به شیوه‌ای دیگر توسط حسام سلامت نیز صورت‌بندی شد. او نیز ادعا می‌کند که «دین‌داری که مردم عادی به آن ملتزم هستند به قلب و نیّت است و لزوما به مناسک و شعائر نیست» و این‌که «با سبکی از دین‌داری سر و کار داریم که نرم‌تر، آسان‌گیرتر، و شخصی‌تر می‌شود و برای آینده‌ی ایران بسیار مهم است.» به عبارت دیگر، دین‌داری مدنظر او همانا محدود کردن دین به ساحت باور، ایده، ذهن و معنویتی شخصی است که هیچ نوع رفتار یا مناسک عملی در بر‌نداشته باشد و در ساحت عمومی وارد نشود.

اما با نگاهی به تاریخ طولانی برگزاری مناسک مذهبی (اعیاد و عزاداری) مختلف مانند عید فطر، غدیر، قربان، عاشورا و تاسوعا و… درمی‌یابیم که دین اسلام صرفاً به ساحت ایده و باور محدود نمی‌شود که هر شخصی در ذهن خود حمل کند و به ساحت عمومی وارد نکند بلکه دارای مناسک مختلف مادی و جمعی است که از پوشش، گردهم‌آیی جمعی، برگزاری هیئت‌های عزاداری، تا آرایش فضای عمومی را تغییر می‌دهد. باید توجه کنیم که این مناسک مذهبی صرفاً تولیدات ایدئولوژیک جمهوری اسلامی نیستند بلکه بخشی از فرهنگ- سیاست جامعه‌ی مسلمان است که فارغ از این‌که نظمی سکولار در رأس قدرت باشد یا نظمی تئوکراتیک، به شیوه‌های مختلف برگزار شده‌اند. درست است که جمهوری اسلامی بودجه‌هایی را به برگزاری این مراسم اختصاص می‌دهد و تلاش می‌کند از آن‌ها برای دست‌یابی به هدف‌های ایدئولوژیک خود استفاده کند، اما آیا صرف تلاش حاکمیت در جهت مصادره‌ی این مناسک مذهبی به این معنی است که برگزاری این مراسم ارتجاعی و در راستای تحکیم جمهوری اسلامی‌ست؟ آیا جمهوری اسلامی، با رویکردی مشابه، هر نوع اعتراض مردمی را با اتکا به این استدلال که «دشمن» این اعتراضات را از حیث مالی و فکری مهندسی می‌کند و در جهت هدف‌های خود از آن سود می جوید، سرکوب نمی‌کند؟ آیا جریان چپ، با آگاهی به این‌که جریان راست‌گرای خارج از کشور، همواره قیام‌های خودجوش مردمی را مصادره می‌کند، هرگز مردم را دعوت به عدم اعتراض می‌کند؟ آیا برگزاری مناسک مذهبی ساخته و پرداخته‌ی جمهوری اسلامی است، و در نظم سکولار پهلوی، مراسم ماه محرم و سایر اعیاد مذهبی برگزار نمی‌شدند؟ جواب قطعاً منفی است و حتی می‌توان ادعا کرد که مناسک مذهبی در دوران پهلوی با تمایل و ‌هم‌چنین حضور فعال‌تر و پررنگ‌تری نیز برگزار می‌شدند چرا که در انحصار و قبضه‌ی دستگاه حکومتی نبودند و ظرفیت‌های انتقادی و سیاسی گسترده‌ای در برداشتند.

اکنون در برخی از مناطق شهری و روستایی که مناسک ماه محرم منحصراً از سوی گروهای بسیجی و سپاهی محلی سازمان‌دهی می‌شود، بسیاری از مردم در این مراسم حضور نمی‌یابند.[12] اما در هیئت‌هایی که در اختیار بسیجیان نیستند، می‌توان کنش‌های اعتراضی متنوعی را در خلال همین مناسک مذهبی مشاهده کرد که نه تنها ارتجاعی نیستند بلکه در جهت تقویت مطالبات مطرح شده در طول قیام‌های اخیر هستند. در ماه محرم سال جاری، شماری از زنان در دسته‌های عزاداری روز عاشورا در شهر کرج با پوشش اختیاری حضور یافتند و زنجیرزنی کردند.[13] این کنش مذهبی- جنسیتی نه تنها در ادامه‌ی مطالبات خیزش ژینا مبنی بر عدم اعمال کنترل بر بدن زنان است بلکه دال بر این است که آزادی مدنظر زنان با تمایلات و اعتقادات مذهبی، نه «رها شدن» از مذهب، بلکه کسب حق آزادی در اجرای مناسک مذهبی و پس راندن سلطه بر بدن و پوشش آن‌هاست.

در نمونه‌ای متضاد، در ایام محرم سال گذشته، دو زن در مقابل هیئت جوانان قمر بنی‌هاشم، که مستقیماً توسط عوامل نزدیک به حاکمیت سازمان‌دهی می‌شود، اقدام به برداشتن حجاب کردند.[14] مقصود از بیان این نمونه‌های متضاد این است که میدان عمل سیاسی میدان پیچیده‌ای‌ست که با اتخاذ نسخه‌ا‌ی ازپیش‌آماده نمی‌توان استراتژی از پیش طراحی‌شده برای آن تعریف کرد، بلکه باید نسبت به کنش­های متفاوت اعتراضی گروه‌های متفاوت با عقاید مختلف آگاه بود و صرف این‌که گروهی از زبان یا مناسک مذهبی برای بیان کنش اعتراضی خود نسبت به ستم‌های موجود استفاده می‌کند، به معنای ارتجاعی بودن یا در راستای تحکیم حاکمیت نیست. جریان‌های متفاوت چپ‌گرا، در اقدامی یک‌دست‌ساز، گرایش‌ها، نیروها، کنش‌ها و مطالبات مختلف مذهبی را به خاستگاهی واحد فرو می‌کاهند و تمایل به نادیده‌انگاری کنش‌های مذهبی-سیاسی دارند. عدم حمایت از چنین کنش‌هایی با اتکا به اینکه با ایده‌ی سکولار آن‌ها هم‌خوانی ندارد، نیروی مبارز مذهبی را به سوی ائتلاف با جریان‌های ارتجاعی سوق خواهد داد.

این کنش‌های مذهبی-سیاسی به‌خوبی نشان می‌دهند که تمایلات و اعتقادات مذهبی، یا اجرای مناسک دینیْ در تضاد با دموکراسی، آزادی یا ترقی نیست، بلکه برعکس، گام موثری در حرکت به سوی دموکراسی است که صرفاً از یک الگوی انتزاعی غربی پیروی نمی‌کند بلکه با مختصات جامعه‌ی مسلمان که دارای جمعیتی با اعتقادات مذهبی است مطابقت دارد. ‌در حالی که‌ انتظار می‌رود مراسم مذهبی با حکومت دینی هم‌پوشانی داشته باشد و آن را تقویت کند، مطرح کردن مطالبات جنسیتی در بستر مناسک مذهبی، آشکارسازیِ ستم جنسیتی است که از تلاقی مناسبات پدرمردسالار و نظم تئوکراتیک حاصل شده است. در ضمن، این کنش مذهبی-جنسیتی، حق اجرای این مراسم را از انحصار دیکتاتوری مردسالار دینی خارج می‌کند و به مناسکی در جهت بازپس‌گیری حق بر بدن و برابری جنسیتی تبدیل می‌کند.

از مصادیق دیگر این نوع کنش‌های مذهبی‌ـ‌سیاسی می‌توان به تجمع اعتراضی بازنشستگان تأمین اجتماعی خوزستان در ماه محرم اشاره کرد که پرچم‌های «یا حسین» را ‌هم‌راه با بنر مطالبات معیشتی‌شان حمل می‌کردند.[15] آیا این کنش همان معاصر کردن قیام عاشورا نیست که با معرفی خود به عنوان پیروان حسین و یادآوری عدالت حسینی، استثمار یزیدگونه‌ی حاکمان را در نظم نئولیبرال موجود یادآوری می‌کند؟ آیا مطرح کردن مطالبات معیشتی در چارچوب مناسک مذهبی نمی‌تواند بر ضد مناسبات نئولیبرالی حکومت دینی مستقر باشد و در جهت بازپس‌گیری حق زندگی علیه سیاست‌های اقتصادی مرگ‌زیِ دیکتاتوری دینی موجود نیست؟ آیا زمانی که گروهی با اعتقادات مذهبی علیه مناسبات نئولیبرال مبارزه می‌کنند، جریان چپ سکولار می‌تواند از آن‌ها بخواهد استفاده از زبان، شعار، نشانگان دینی‌شان را کنار بگذارند و اجازه دهند تا «اذهان عقب‌افتاده و خرافی- مذهبی‌شان» با ایده‌های «پیشرو و مدرن تمدن غربی» آشنا شود؟

اگر تصور کنیم که تمامی مناسک مذهبی برای تحکیم نظم موجود هستند، پس علت هراس حاکمیت از این مناسک چیست؟ چرا مداحانی که نوحه‌ی اعتراضی سر دادند، بازداشت شدند؟ چرا گروه موزیک «تکیه نیاکی» که در آمل ظهر عاشورا در کنار آرامگاه غزاله چلابی، کشته‌شده در خیزش انقلابی، حضور یافتند و به خانواده او ادای احترام کردند[16]، نیروهای امنیتی احضار و بازجویی کردند؟ اگر تصور کنیم که تمامی کنش‌های مذهبی ارتجاعی هستند، درباره‌ی والدین محمد مهدی کرمی که در مناسبات مختلف مذهبی، با نوشتن نام شهدا بر ظرف‌های غذا، به پخش نذری پرداختند، چه می‌توانیم بگوییم؟ این‌که آن‌ها «سنتی و عقب‌افتاده‌اند» و به تقویت رژیم حاکم یاری می‌رسانند؟

در نمونه‌ای دیگر، حیدر قبادی، مداح اهل کرمانشاه، نوحه‌ای با مضمون ذیل سرود و متعاقباً بازداشت شد: «پدران و مادران در فکر نان، کودک و پیر و جوان خسته ز جان، همه‌ی ثروت این خاک شده سهم شما، جهل و جور و ظلم‌تان بیداد کند …»[17] این مداح کرمانشاهی در میان جمعیتی مذهبی و با استفاده از زمان-فضای مذهبی، به فساد، استثمار، ستم، و فقر موجود اعتراض می‌کند و نه تنها در جهت تقویت رژیم موجود عمل نمی‌کند بلکه ستم‌های متعدد نظم موجود را به زبان و فرهنگ خاص خود مطرح می‌کند. آیا جریان چپ می‌تواند ادعا کند که استفاده از مناسک و گفتمان مذهبی برای اعتراض به ستم‌های موجود، کنشی ارتجاعی و در راستای تقویت ایدئولوژی حاکمیت است؟

 با وام‌گیری از مفهوم «ایدئولوژی به‌مثابه‌ی فضاهای پارادوکسیکال» از میشل پشو، می‌توان ادعا کرد که ایدئولوژیْ آگاهی کاذب نیست، به عبارت دقیق‌تر، ایدئولوژی مجموعه‌ای از باورها و ایده‌های غلط یا درو‌غ‌های زیبا که حاکمان با دست‌کاری باور و ذهن مردمْ ترویج می‌کنند نیست. بلکه، ایدئولوژی به بیان آلتوسر مادیّت دارد، یعنی در کردوکارهای مادی، مناسک مادی، و همان‌طور که پشو می‌گوید در فضاهای مادی عمل می‌کند. و مهم‌تر از آن، ایدئولوژی صرفاً در خدمت بازتولید وضعیت موجود نیست، بلکه از آن‌جایی که در سطح بدن‌ها و مادیّت‌ها عمل می‌کند، امکان ایجاد شکاف در این فضاها و مناسک‌ها به‌واسطه‌ی کنش جمعی وجود دارد.[18] چنین شکافی را می‌توان در نزاع مداوم مردم و حاکمیت در فضاهایی مانند مساجد، گورستان‌ها و زمان‌هایی مانند اعیاد مذهبی مشاهده کرد. مسجد، مناسک مذهبی، گورستان‌ها به عنوان اصلی‌ترین زمان-فضاهای ایدئولوژیک حاکمیت در اثنای خیزش از کارکرد ایدئولوژیک خود در بسیاری از مکان‌ها بازایستادند و به فضایی برای فراخوان به تجمع، پخش سرودهای انقلابی، پنهان کردن پیکر کشته‌شدگان خیزش، درمان زخمی‌ها و بیان اعتراضی بخشیدن به مناسک مذهبی بدل شدند. فضاهایی مانند مسجد و گورستان‌ها در اثنای قیام ژینا به زمین کشمکش و مبارزه میان حاکمیت و معترضان بدل شدند که هر یک تلاش در بازپس‌گیری آن به‌مثابه‌ی فضای مقاومت یا تداوم انقیاد و سلطه داشت.

بر همین اساس، نمی‌توان برای زمان-فضاهای مذهبی به صرف این‌که با حکومتی مذهبی هم‌پوشانی دارند قائل به کارکرد ایدئولوژیک واحد شد، بلکه آشکارا این فضا-زمان‌ها، به‌واسطه‌ی مقاومت و مبارزه‌ی جمعی و بازپس‌گیری آن از انحصار حاکمیت، واجد کارکرد متناقضی شده و در خدمت معترضان درآمدند. وجه اعتراضی بخشیدن به فضا و زمان‌های مذهبی این آموزه را در بردارد که مساجد و مناسک مذهبی، مایملک خصوصی حاکمیت دینی نیستند، بلکه واجد تاریخ مقاومت و مبارزه‌ای طولانی‌مدت هستند که عقبه آن را می‌توان تا پیش از انقلاب مشروطه پی‌گرفت. این دست کنش‌های مذهبی-سیاسیْ امکان گسترش سلطه و اقتدار حاکمیت را در فضاهایی که واجد تاریخ مبارزه هستند پس می‌رانند و تلاش در احضار سویه‌های مترقی آن دارند.

نمونه‌ی بیش‌تری از این دست کنش‌های مذهبی-سیاسی را می‌توان نام برد که این ایده را تقویت می‌کند که دموکراسی، آزادی و برابری در تضاد با اعتقادات و اجرای مناسک مذهبی نیست و نمی‌توان با اتکا به گزاره‌ای کلی مانند «دین، افیون توده‌هاست»، دیدگاه ذات‌گرایانه‌ای نسبت به کلیّت دین اتخاذ کرد، و نیروهایی را که درون گفتمانی مذهبی اما در ضدیّت با تئوکراسی مستقر مقاومت و مبارزه‌ی خود را سامان می‌دهند، از دایره‌ی تحلیل نظری خود و ‌هم‌چنین هم‌بستگی عملی خود بیرون گذاشت.

در مناسک‌های مذهبی مخصوص ماه محرم که مصادف با سالگرد «خیزش ژینا» بود، برخی از هیئت‌های عزاداری در یزد، قزوین، خوزستان، سیستان، کرمانشاه، کرمان، آذربایجان شرقی، مناطق جنوبی تهران و… با ابتکاراتی اعتراضی، مراسم ماه محرم را به ظرفی برای انتقاد به ستم، استثمار طبقاتی و استبداد حاکمیت مبدل کردند. به‌طور نمونه، هیئت «بعثت یزد» پس از اجرای تصنیف اعتراضی «از خون جوانان وطن لاله دمیده» با ممانعت نیروهای حکومتی از اجرای دوباره‌ی آن مواجه شدند و در اعتراض مراسم عزاداری را ترک کردند.[19] بخشی از نوحه‌ی اعتراضی در قزوین چنین محتوایی داشت: «بیزارم از دین شما، نفرین به آیین شما، از پینه‌ی پیشانی و دل‌های سنگین شما، ای کوفیان بی‌حیا، امروز ماییم با شما.»[20] مداحی در دزفول نیز نوحه‌ای با چنین مضمونی خواند: «این‌ها به فقر و آه و اشک کارگران، بیوه‌زنان، سفره‌های بدون نان، پدران شرمنده و مادران پریشان توجه ندارند و تمام مشکل‌شان تار موی زنان است.»[21] این نوع تمایزگذاری میان دین رسمی- حکومتی و دینی که مردم به آن پایبند هستند از سوی گروه‌هایی مطرح می‌شود که خود مستقیماً در برگزاری مناسک مذهبی نقش فعالی دارند و تلاش می‌کنند فاصله‌ی انتقادی خود را با دین حکومتی حفظ کنند. این گروه­ها نه تنها در جهت تحکیم و بازتولید ایدئولوژی دینی حکومتی عمل نمی‌کنند، بلکه کاملاً در ضدیّت و مخالفت با آن هستند.

علاوه بر مطرح کردن ستم جنسیتی و طبقاتی در مراسم مذهبی، در چند مورد، ستم محیط‌زیستی نیز مطرح شد. شرکت‌کنندگان هنگام برگزاری مناسک عاشورا در سیستانْ بنرهایی را در اعتراض به مسائل محیط‌زیستی ‌هم‌راه با سردادن شعار «یا حسین» حمل می‌کردند.[22] پیش‌تر نیز اهالی دهکده‌ی گردش‌گری «خمس» خلخال به تخریب محیط‌ زیست و نابودی مراتع این روستا هم‌زمان با اجرای مناسک عاشورا معترض بودند.[23]

این پرسش پیش می‌آید که وقتی مناسک مذهبی در خدمت مبارزه با سویه‌های مختلف سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال، از ستم جنسیتی تا طبقاتی و محیط زیستی، قرار می‌گیرد، چطور می‌توان آن را در جهت تقویت یا تحکیم نظم نئولیبرال مردسالار جمهوری اسلامی قلمداد کرد؟ هم نخبگان و هم تشکل‌های چپ‌گرا در پیرامون لازم است به این نکته توجه کنند که نمی‌توان حق آزادی مذهب را با ادعاهایی مشابه شرق‌شناسان و جریان‌های راست‌گرای افراطی، که مذهب را با سنّت، عدم پویایی، عقب‌افتادگی، خرافه‌گرایی و استبداد پیوند می‌زنند، از مردمی که اعتقادات مذهبی دارند سلب کرد. این نوع سکولاریسم نه تنها دمکراتیک نیست، بلکه ‌هم‌راه با تحمیل زور و اجبار برای حذف باورها و تعلقات دینی است که تفاوتی با سلطه‌گری و اقتدارگرایی رژیم حاکم ندارد.

طرح سکولاریسم به منزله‌ی مبارزه‌ی عقلانیت علیه ایمان و خرافه، سکولاریسم را به بدیلی عقلانی، دمکراتیک، پیشرو و برابری‌خواه در تقابل با اسلام مطرح می‌کند که (نا)نظمی خرافی، سنتی، استبدادی و تبعیض‌آمیز است. این نوع صورت‌بندی مسئله حول دوگانه‌ی سکولاریسم/اسلام، بازتولید همان گزاره‌ی «گذار از سنت به تجدد» است که وضعیت کنونی را با اتکا به برداشت تکاملی-خطی از روند تاریخی، نسبت به «تمدن» غربیْ عقب‌افتاده درک می‌کند که بناست، به تعبیر ابراهیم توفیق، «به اعتبار وارد کردن، یا تحمیل ارزش‌ها، نهادها و مناسبات مدرن غربی حیات یابد و سنّت به ظاهر ایستا و تحول ناپذیر را به چالش بکشد.»[24]

مناسک مذهبی از آن‌جایی که مناسکی جمعی هستند و تاریخی درازدامن از قیام علیه ظلم و ستم را در بردارند، برخلاف تلاش همه‌جانبه‌ی حکومت برای مصادره‌شان به منظور دست‌یابی به هدف‌های ایدئولوژیک خود، کماکان در مناطقی که این مناسک را نیروهای رسمی حکومتی سازمان‌دهی نمی‌کنند، امکان ایجاد شکاف و تبدیل آن به بستری در جهت اعتراض به سیاست‌های نابرابر جنسیتی، طبقاتی، محیط زیستی را فراهم می‌کنند.

غرض از اشاره‌ای گذرا به این تحرک‌ها یا پویایی‌های مذهبی، که خود می تواند موضوع پژوهشی مستقل باشد، ذکر این نکته است که دستگاه فکری سکولارْ این شکل‌های متکثر و متفاوت دینی را که واجد توان جمعی مبارزاتی هستند، نادیده می‌گیرد. بر خلاف این دستگاه فکری که اعتقاد دارد حاکمیتْ مناسک مذهبی را مهندسی می‌کند و این مناسک صرفاً برای بازتولید مشروعیت حاکمیت هستند، همان‌طور که از مثال‌های بالا مشخص است، در غالب موارد، پویایی‌های مذهبی حرکت‌های خودجوش مردمی‌اند که در بزنگاه‌های مهم تاریخی می‌توانند برای مشروعیت‌زدایی از حاکمیت عمل کنند.

انکار ستم مذهبی از سوی تشکل‌های چپ‌گرا در حاشیه

در حالی‌ که نخبگان در حاشیه رویکرد نژادپرستانه‌ی نخبگان مرکزگرا را در خصوص اجتناب از حمایت از حق تعیین سرنوشت ‌به‌درستی انتقاد می‌کنند و هم‌دستی دستگاه روشن‌فکر مرکزگرا با رژیم مستقر در فرودست‌سازی و ‌هم‌چنین جرم‌انگاری از حق تعیین سرنوشت به‌خوبی یادآور می‌شوند، اما آن‌ها کماکان در یک مسئله هم‌دست‌اند و آن نامریی‌سازی ستم مذهبی است. به عبارت دیگر، اگر به سلسله‌مراتبی از مریی‌سازی انواع ستم قائل شویم، ستم جنسیتی در رأس این سلسله جای می‌گیرد، ‌در حالی که‌ ستم مذهبی پس از ستم ملیْ در کف این سلسله قرار می‌گیرد. یعنی بیش‌نامریی‌سازی ستم مذهبی، به علت در‌هم‌تنیدگی آن با ستم ملی، نه‌تنها از سوی نخبگان سکولار مرکزگرا، بلکه از سوی نخبگان و تشکل‌های سکولار پیرامونی هم صورت می‌گیرد.

تشکل‌هایی مانند جوانان مهاباد نسبت به ستم مذهبی که بر اهل تسنن در ایران تحمیل می‌شود کاملاً بی‌اعتنا هستند، در حالی‌ که بسیاری از علمای دینی در کردستان، در اثنای قیام ژینا، به واسطه‌ی حمایت فعال‌شان از کنش‌های مردمیْ روانه‌ی زندان شدند و با احکام سنگینی مواجه شدند. برای نمونه، ماموستا محمد خضرنژاد، روحانی کرد پس از سخنرانی انتقادی‌اش در مسجد افتخاری بوکان در مراسم یادبود اسعد رحیمی، از شهدای قیام ژینا، در بوکان بازداشت شد[25] و اکنون حکم اعدام برای او صادر شده است. بر خلاف بی‌اعتنایی این تشکل‌ها نسبت به ستم مذهبی، در سنندج مردم تجمعاتی را برای آزادی ماموستا ابراهیم و ماموستا لقمان[26] برپا کردند. ‌هم‌چنین، پس از بازداشت ماموستا «سیف‌الله حسینی»، امام جمعه مسجد خاتم‌الانبیا در شهر جوانرود، جمعی از مردم جوانرود مقابل فرمانداری این شهر دست به تجمع و تحصن زدند و خواهان آزادی او شدند.[27] تجمعات مردمی در حمایت از علمای دینی سنی بیان‌گر این موضوع است که اعتماد عمومی نسبت به مراجع دینی سنی به کلی از میان نرفته و کماکان مردم از روحانیونی که با اعتراضات‌شان اعلام هم‌بستگی می‌کنند، حمایت فعالی به عمل می‌آورند. در طول قیام ژینا، بارها سرودهای انقلابی و شعارهای اعتراضی از بلندگوهای مسجد سردشت[28]، کامیاران[29]، مهاباد[30]، … پخش می‌شد و بسیاری از ماموستاها با خواندن تصنیف‌ها و شعرهای اعتراضی در مساجد، این فضای مذهبی را در خدمت تداوم و تقویت مقاومت و مبارزه قرار دادند. چنین اقداماتی بیان‌گر این موضوع است که پویایی‌های مذهبی کماکان در مناطقی که ستم مذهبی با دیگر اشکال ستم در هم‌تنیده است، نقش معناداری در کنش‌گری سیاسی- اجتماعی دارد.

تعهد بی‌قیدوشرط جریان چپ به سکولاریسمْ این دست کنش‌های مذهبی را نادیده می‌گیرد و در اقدامی یک‌دست‌ساز، کلیّت واحدی از مذهب می‌سازد که امکان هیچ نوع تفاوت و تناقضی را در آن به رسمیت نمی‌شناسد. یکی از دلایل عدم حمایت بخش عظیمی از جریان چپ از فلسطین را دقیقاً در همین ناتوانی در ایجاد تمایز میان شکل‌های مختلف مذهبی در بسترهای تاریخی متفاوت باید جُست. همان‌طور که گروه فمینیستی دسگوهاران، ندای زنان بلوچ، ‌به‌درستی اشاره می‌کند، «در ایران، دیگرستیزی و مبارزه با دیکتاتوری مذهبی در شکل‌های دشمنی با فلسطین تبلور یافته و حمایت از فلسطین در ردیف حمایت از حکومت قرار گرفته است.»[31] این گزاره‌ی دقیق و درست را می‌توان درباره‌ی جریان‌های مذهبی بدیل داخلی هم تکرار کرد، یعنی مبارزه با دیکتاتوری مذهبی در شکل‌های دشمنی با هر نوع کنش مذهبی تبلور یافته و حمایت از هر کنش مذهبی در ردیف حمایت از حکومت قرار گرفته است. دسگوهاران در نوشته‌ای دیگر با عنوان «چرا در جنبش ”زن، زندگی، آزادی“ زن بلوچ معترض هم‌چنان ما را متعجب می‌کند؟» با ذکاوت سیاسی بی‌نظیری، یک‌دست‌سازی فرادستانه را به‌درستی و دقت مورد انتقاد قرار می‌دهد: «زنان در شمال استان، یعنی در سیستان (بلوچ و غیربلوچ، شیعه یا سنی) که جامعه‌ای از نظر قومی و زبانی و مذهبی متکثرتر است، مسائل متفاوتی نسبت به زنان در نواحی جنوبی استان دارند. … بحران‌های محیط زیستی با توجه به اقلیم‌های متفاوت شمال و جنوب استان، تاثیر متفاوتی بر زندگی آن‌ها گذاشته است. زنان بلوچ سیاه که بی‌شک از ستم‌کشیده‌ترین زنان این جغرافیا هستند، نیز دسته‌ی دیگری از زنانی هستند که هرگز کسی از آن‌ها سخن نگفته است. اما برخورد مرکز با این جغرافیای متنوع سیستان و بلوچستان که ترسیم کردیم چگونه است؟ یک کلام: یک‌دست‌سازی.»[32]

در حالی ‌که این گروه فمینیستی خطرات دیگری‌ستیزِ جریان‌های سیاسی یک‌دست‌ساز را مورد انتقاد قرار می‌دهد، خود رویکرد مشابهی را در قبال آن‌چه «جریان مسجد مکی» می‌نامد، اتخاذ کرده است.[33] دسگوهاران «جریان مسجد مکی» را به رهبران مذهبی تقلیل داده و آن را در تعارض با «جنبش زن، زندگی، آزادی» معرفی می‌کند: «این روزها تمام تحلیل‎ها و گزارش‌های تریبون‌های رسانه‌های ”آلترناتیو“ در شبکه‌های اجتماعی و کارشناسان حاضر در تلویزیون‌های خارج از کشور تنها بر مدار جریان مکی می‌چرخد. همگان درباره پیشینه و تعارض آن با جنبش زن، زندگی، آزادی سکوت کرده‌اند.»[34] دسگوهاران با اجتناب از تمایزگذاری میان نهاد روحانیت و مبارزان نمازگزار مسجد مکی از یک سو، و عدم تمایل به معرفی نیروها و گرایش‌های مختلف مذهبی در میان علمای دینی از سوی دیگر، در اقدامی یک‌دست‌ساز، این تصور را ایجاد می‌کند که کل خیزش مسجد مکی که بیش از یک سال به‌طول انجامید و تنها در قیام روز 8 مهر 1401، جمعه‌ی خونین زاهدان، بیش از صد کشته و 350 زخمی داشت، خیزشی زن‌ستیز و در تقابل با خیزش ژیناست. دسگوهاران با طرح این موضوع که «جریان مسجد مکی به دلیل تناقض‌های بنیادین با خواست‌های امروز مردم و به ویژه زنان نمی‌تواند طلایه‌دار اعتراضات مردمی قلمداد شود» در هم‌دستی کامل با موضع‌گیری نخبگان مرکزگرا، خیزش مکی را که با نام قیام ماهو بلوچ نیز شناخته می‌شود، به ساختاری مرد/پدرسالار تقلیل می‌دهد که مانع پیشروی «جنبش زن، زندگی، آزادی» است.

تشکل‌های فمینیستی در بلوچستان طوری از مذهب سخن می‌گویند که گویی مذهب پیوندی ذاتی با ستم جنسیتی دارد، اما آیا خیزش بلوچستان در ‌هم‌راهی با خیزش ژینا و در اعتراض به تجاوز به ماهو بلوچ نبود؟ آیا زنان بلوچ با خیزش مسجد مکی ‌هم‌راهی نکرده‌اند[35] یا به مسجد نمی‌روند؟ مگر هستی نارویی که در جمعه‌ی خونین زاهدان به قتل رسید، به ‌هم‌راه مادربزرگش در مصلای مکی حضور نداشت؟ آیا تشکل‌های فمینیستی در بلوچستان می‌خواهند با تقلیل زیست روزمره‌ی مردم حاشیه به بنیادگرایی مذهبی-فرهنگی، و ‌هم‌راه با مصاحبه‌کنندگان مرکز، از مادر بزرگ هستی نارویی بپرسند: «مگر نماز جمعه جای بچه است؟» در این صورت، باید پاسخ مادربزرگ هستی را بشنوند: «شما که از تهران آمده‌اید به من بگویید اگر نماز جمعه جای بچه نیست، قبرستان جای بچه است؟»، «نماز برای ما شوخی و بازی نیست. بچه‌هایمان هم نماز می‌خوانند، اگر بخواهند.»[36]

آیا این واقعیت که بخش بزرگی از این خیزش در مسجد و مصلای مکی به وقوع پیوست، نمایان‌گر این موضوع نیست که مبارزان مذهبی تلاش در پیوند زدن ستم مذهبی با ستم جنسیتی داشته‌اند و حول آن مبارزه‌ای طولانی سازمان داده‌اند؟ در شرایطی که امکان پیوند این دو ستم فراهم می‌شود، تشکل‌های فمینیستی به جای انزجار از تلاقی ستم مذهبی-جنسیتی و به جای نادیده‌انگاری یا انکار ظرفیت گفتمان مذهبی برای مبارزه علیه ستم جنسیتی با اتکا به دیدگاه ذات‌گرایانه به مذهب، باید از فرصت ایجاد شده بیش‌ترین بهره را ببرند و تلاش در تقویت بعد جنسیتی در گفتمان مذهبی کنند.

احتمالا دسگوهاران بسیار بهتر از نگارنده واقف است که مسجد مکی مجموعه‌ی گسترده‌ای است که دارای بخش‌های مختلف آموزشی، درمانی، خدماتی و ‌هم‌چنین شورای حل اختلاف است که به برقراری صلح میان طایفه‌های بلوچ می‌پردازد. ‌هم‌چنین موسسه خیریه محسنین وابسته به مسجد مکی، به سیل‌زدگان بلوچستان و خانواده‌های کشته‌شدگان جمعه خونین زاهدان با جمع‌آوری کمک‌های مردمی، کمک نقدی اهدا می‌کند.[37] مسجد مکی به عنوان نهاد مذهبی- خیریه‌ای از آن جهت مورد اعتماد و احترام مردم بلوچ است که نسبت به نیازهای مادی و معنوی روزمره‌ی مردم بلوچ آگاه است و تلاش در رفع آن‌ها دارد. شاید به همین دلیل است که، به گفته‌ی خود این تشکل، «کارگران، کودکان کار و جوانان سرپرست خانوار» در خیزش مسجد مکی حضور داشتند و جزو کشته‌شدگان جمعه خونین زاهدان بودند. این نهاد دارای پایگاه مردمی وسیعی‌ست که از حضور پنج هزار نفره‌ی مردم در مراسم ختم قرآن در عید فطر قابل مشاهده است. در نتیجه، دسگوهاران نمی‌تواند صرفاً با نقد به کمک‌های خیریه‌ای مسجد مکی در وضعیتی که به علت اجرای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی، فقیرسازی سیستماتیک از جمعیت بلوچ رخ داده و اقدامات خیریه‌ای امکان تداوم حیات برای آن‌ها را فراهم می‌کند، به سلب اعتماد عمومی مردم مذهبی بلوچ به این نهاد امیدوار باشد.

دسگوهاران دلایل متقنی مبنی بر سکوت روحانیون مذهبی در قبال ستم طبقاتی و جنسیتی و هم‌دستی آن‌ها با رژیم مستقر در برابر «بی‌حق‌سازی و چپاول دولتی» مطرح می‌کند اما خود در قبال ستم مذهبی کاملاً بی‌اعتناست. در بیانیه‌ای که در حمایت از فلسطین نوشته شده، گروه دسگوهاران این‌گونه خود را معرفی می‌کند: «دسگوهاران نیز که خود را بخشی از جنبش جنین، زند، آجویی با مختصات سرزمینی و تاریخی ملت بلوچ می‌داند، باور دارد که مبارزه‌ی ما برای برابری و حقوق ملی، اتنیکی، زبانی و جنسی/جنسیتی جدا از آرمان فلسطین برای رهایی از اشغال و استعمار نیست.» ‌در حالی که‌ انواع ستم به‌درستی مطرح می‌شود، ستم مذهبی به کلی نادیده انگاشته شده و مبارزه علیه ستم مذهبی یا در مطالبات گنجانده نشده، یا وقتی از آن نام برده می‌شود، گویی اقلیت‌های سنی جزو مذهب‌های تحت ستم در نظام شیعی- فارسی مرکزگرای مستقر محسوب نمی‌شود. ‌هم‌چنین، دسگوهاران با اولویت بخشیدن به ستم طبقاتی، مطالبات مذهبی را کم‌اهمیت می‌شمارد، و ناتوان از تشریح درهم‌تنیدگی ستم طبقاتی-جنسیتی-ملی و مذهبی است زیرا مذهب را صرفاً به نهاد روحانیت و شخص مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی تقلیل داده است: «مطالبات دستگاه دین از حاکمیت در این سال‌ها همواره از جنس امور دینی بوده است. با وجود فقر فزاینده، بی‌سوادی، بیکاری، حاشیه‌نشینی و سلب مالکیت گسترده در استان، آن‌ها هرگز پیگیر و مطالبه‌گر جدی عدالت اجتماعی و اقتصادی نبوده‌اند. حتی نزدیکی و دوری آن‌ها به دولت‌های اصلاح‌طلب و اصول‌گرا همواره بر تحقق خواست آزادی‌های دینی استوار بوده است.»[38]

نه تنها دسگوهاران بر ستم مذهبی چشم می‌پوشد بلکه مطالبات روحانیون را در این خصوص تحقیر و تخطئه می‌کند: «مهم‌ترین خواسته‌ی مکی تا پیش از این، داشتن مسجد اهل سنت در تهران، انتشار کتب مذهبی و انتصاب یک استاندار موردتایید ایشان بود.»[39] این مطالبات مصادیقی از مبارزه علیه ستم مذهبی-ملی هستند که نه تنها نباید آن‌ها را کوچک شمرد بلکه باید با حمایت فعالانه مطرح شدن این مطالبات پیشرو را از انحصار نهاد روحانیت خارج کرد. دسگوهاران و سایر تشکلات چپ‌گرا به جای خوار شمردن چنین مطالباتی و همدستی با رژیم مستقر در تحمیل ستم بر اقلیت‌های مذهبی سنی، باید در دفاع از آن برخیزند.

بخش زیادی از محبوبیت روحانیون دینی در بلوچستان و انزوای تشکل‌های چپ نسبت مستقیمی با رویکرد جریان‌های موجود نسبت به ستم مذهبی دارد. نهاد روحانیت سنی، بر خلاف انتقاداتی که از حیث نادیده‌انگاری ستم طبقاتی و جنسیتی بر آن وارد است، بیش از هر جریان دیگریْ فعالانه از تخریب مسجد اهل سنت در پونک تهران به عنوان یکی از مصادیق ستم مذهبی، به حاکمیت انتقاد کرده است. بخشی از پایگاه وسیع روحانیون سنی را می‌توان در این اقدامات فعالانه علیه شکل‌های متفاوت ستم مذهبی و انفعال جریان چپ‌گرا در این باره می‌توان جست. به همین دلیل است که علمای سنی به عنوان مراجع دادخواهی از کشته‌شدگان جمعه خونین زاهدان شناخته می‌شوند و مادر خدانور لجه‌ای در کنار بسیاری دیگر از خانواده‌های کشته‌شدگان قیام، برای دادخواهی فرزندشان به مسجد مکی و مشخصاً مولوی عبدالحمید رجوع می‌کند.[40]

بنا به گزارش دسگوهاران، مکتب دیوبندی، هرچند یک نیروی بنیادگرای مذهبی معرفی شده است، مطالباتی در خصوص آزادی‌های دینی، آموزش به زبان بلوچی و انتصاب مقامات بلوچ در مناصب حساس را مطرح کرده­اند که همگی مصادیقی از مبارزه علیه ستم ملی-مذهبی است. ‌با این حال، دسگوهاران بدین نحو این موضوع حساس را صورت‌بندی کرده است: «با روی کار آمدن و قدرت یافتن دولت مرکزی شیعه‌ی فارس، حفظ هویت بلوچی نیز به عنوان عنصر هویت‌بخش در میان سنیان مکتب دیوبندی تقویت شد و هویت‌طلبان پیوندی عمیق با این جریان برقرار کردند.»[41]

دسگوهاران با اتخاذ رویکردی مشابه نخبگان مرکزگرا، هر نوع مطالبه‌ای که در چارچوب ستم ملی-مذهبی از سوی این روحانیون دینی مطرح می‌شود، ذیل «سیاست هویت» قرار می‌دهد که اسم رمز رویکرد شبه-استعماری مرکز به حاشیه است. گویی که ستم ملی-مذهبی تا جایی قابل بازشناسی است که از سوی جریان‌های چپ سکولار مطرح شده باشد و طرح آن از سوی رهبران مذهبی به مسئله‌ای هویتی فروکاسته می‌شود. به عبارت دیگر، نزد دسگوهاران، تنها نیروهای سکولار هستند که توان طرح مطالبات پیشرو را دارند و طرح آن از سوی روحانیون اهل سنت، ارتجاعی است. لازم به یادآوری است که آیت‌الله عزالدین حسینی از روحانیون اهل سنت کرد بود که در ابتدای انقلاب 57 از حق تعیین سرنوشت برای ملل تحت ستم حمایت همه‌جانبه کرد.[42]

پیامدهای این منظر یک‌دست‌ساز را می‌توان در رویکرد جریان چپ‌گرای مرکز به‌خوبی مشاهده کرد. نوشته‌ای دیگر از همین نگارنده که در دفاع از پویایی‌های مذهبی-سیاسی اهل سنت بود با طرح انتقادی که در ادامه می‌آید از جانب یکی از نشریه‌های چپ‌گرا، مورد پذیرش واقع نشد[43]: «البته، در مورد بخش‌های سنی‌نشین ایران وضعیت فرق می‌کند. در کردستان جریان غالب مذهبیِ مخالف، دیدگاه‌هایی کم‌وبیش نزدیک به اخوان‌المسلمین دارد اما در بلوچستان علاوه بر دیدگاه نخست متأسفانه دیدگاه طرف‌دار اسلام سیاسی هم پایگاه قابل توجه‌ای دارد که اتفاقاً از مخاطرات مهلک موجود برای جنبش‌های اجتماعی مترقی است، نه این که پتانسیل مثبت جدیدی به جنبش بدهد.» گروه دسگوهاران، با عدم تمایزگذاری میان کنش‌گران بلوچ مذهبی و نهاد روحانیت مسجد مکی در قبال تولید و ترویج مواضعی از این دست که کنش مذهبی در حاشیه را ذیل بنیادگرایی مذهبی صورت‌بندی می‌کند، مسئول است. همگن‌سازی کنش مذهبی در مسجد مکی، مهر تائیدی بر رویکرد نژادپرستانه‌ی نخبگان مرکزگرا نسبت به کنش‌های سیاسی مبارزان در پیرامون است. استفاده از عبارت «جریان مسجد مکی» نه تنها نمازگزاران سنی و روحانیون دینی را یک‌دست می‌انگارد بلکه از روحانیون سنی نیز به‌مثابه‌ی یک کل واحد صحبت می‌کند که همگی در جهت انقیاد و ارتجاع حرکت کرده‌اند. در صورتی که ضروریست نیروها، گرایش‌ها و جریان‌های متفاوت و متناقض درون روحانیت را شناسایی کرده و میان روحانیونی که از قیام ژینا و ماهو بلوچ حمایت کرده‌اند در برابر روحانیونی که ‌هم‌راه با دستگاه امنیتی سعی در سرکوب قیام کرده‌اند، تفاوت قائل شد و امکان اتحاد با آن‌ها را حول مواضعی مشترک ارزیابی کرد. شاید اشاره به بیانیه‌ی کمیته‌ی ادیان و باورداشت‌های کودار، به عنوان سازمان سیاسی دمکراتیک، در حمایت از علمای دینی بتواند جوانب این بحث را روشن‌تر کند:

«یکی از ارزش‌مندترین مواضع، موضع‌گیری علمای دینی در کردستان بود که به اقتضای اعتقاد واقعی خویش در مقابل ظلم سکوت نکرده و با درایت و دوراندیشی موضع اتخاذ نمودند. این موضع هم میهن‌دوستی و انسان‌دوستی علمای دینی کردستان را آشکار ساخت و نشان داد که اجازه نخواهند داد کسانی با گرایش‌های ضدمردمی نماینده‌ی آن‌ها باشند و هم پشتیبانی برحقی از خواسته‌های خلق بود. این صف متحد عالمان دینی در پشتیبانی از مردم و دعوت به پایان دادن به ستم و صیانت از شهدا و خلق خویش موجب دل‌گرمی معترضان مظلوم و تمامی جامعه گردید. کمیته‌ی ادیان و باورداشت‌های جامعه‌ی دموکراتیک و آزاد شرق کردستان (کودار) ضمن قدردانی از این موضع‌گیری که توجه افکار عمومی را نیز به ظلم وستم موجود جلب کرده، از علمای دینی می‌خواهد تا هم‌چنان در کنار مردم خویش باقی مانده و بر موضع انسانی خویش پافشاری نمایند.[44]

اگر جریان چپ بنا به سنت مبارزاتی خود به یافتن استراتژی­ در جهت ایجاد اتحاد پایبند باشد، باید نسبت به تمامی شکاف‌هایی که در کردوکارهای دستگاه ایدئولوژیک حاکمیت از خلال عدم تبعیت و نافرمانی رخ می‌دهد، هشیار باشد و با بهره جستن از تغییر توزان نیروها، امکان ائتلاف با نیروهای مبارز را داشته باشد. در غیر این صورت، با صورت بندی امر سیاسی حول اصول و ایده‌هایی انتزاعی، از نیروهای مبارزی که در میدان عمل حاضر هستند غافل خواهد شد و هیچ‌گاه امکان خلق هم‌بستگی لازم برای تحقق انقلاب را نخواهد داشت.­ برای فهم انضمامی از وضعیت انضمامی، لازم است که «تخیل سیاسی» خود را درون روابط نیروهای مادی موجود بپرورانیم نه در ساحتی «نرماتیو» (به تعبیر سلامت) یا ایدئال که برکنده از تنش‌ها و تعارضات مادی موجود است.

دیگر تشکل فمینیستی بلوچستان، تحت عنوان بلوچ زالبولانی زرُمبِش، جنبش زنان بلوچ، از «رواج بنیادگرایی مذهبی در میان مسلمانان اهل سنت در سیستان و بلوچستان» سخن می‌گوید که «حتی با وجود سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی، دیدگاه‌های بنیادگرایی اسلامی در بلوچستان وجود دارد که در این صد روز اعتراضات از تاثیر و شدت آن کاسته نشده است.»[45] این تشکل، با صراحت بیش‌تری، جمعیت مسلمان اهل سنت را دارای دیدگاه‌های بنیادگرای اسلامی معرفی می‌کند و بدین نحو اعتراضات بلوچستان را کم‌اهمیت یا حتی در ضدیّت با جنبشی پیشرو که احتمالاً توسط نیروهای سکولار نمایندگی می‌شود، معرفی می‌کند. ‌در حالی که‌، معترضان بلوچ در مسجد مکی با سردادن شعارهایی مانند «سلطنت، ولایت، یکصد سال جنایت» و «بگوییم براندازی مرکزگرایی، نگوییم فروپاشی کنترل شده»، «بلوچستان ۹۰ سال است که توسط بلوچ‌ها اداره نمی‌شود»، «مرگ بر ‌ستم‌گر، چه شاه باشه چه رهبر»، «نه به اعدام»، … نشان داده‌اند که نیرویی پیشرو، برابری‌خواه، ضدسلسله‌مراتبی هستند که مطالباتی مترقی پیرامونِ ستم ملی-مذهبی مطرح کرده‌اند. شاید مطالبه‌ی زیر را بتوان یکی از دمکراتیک‌ترین نمونه‌های آن نامید: «من بلوچم، کردم، ترکم، لرم، آذریم، عربم، مازنیم، ترکمنم، گیلکم، بختیاریم، تالشیم، تاتم، لکم، قشقایم، ارمنی‌ام، لاریم، آشوریم، … زبان و حقوقم لایق احترام است/ من مسلمانم، زرتشتیم، بهاییم، مسیحیم، یهودیم، خداناباورم، دین‌ناباورم، ندانم‌گرام،… دین و اعتقادم لایق احترام است.»[46]

نه تنها تشکل‌های چپ‌گرا در بلوچستان بلکه هیچ نیروی چپ‌گرایی نباید چنین نیروی مبارز پیشرویی را با هم‌ارز کردن مذهب و ستم جنسیتی از خود بیگانه کند، بلکه باید با حمایت فعالانه از مبارزات‌شانْ بکوشد تا وجوه دیگری را به مطالبات آن‌ها بیفزاید و ستم جنسی-جنسیتی را در بر بگیرد. نیرویی که تا این حد نسبت به حقوق ملی-زبانی-دینی و عقیدتی آگاه است، یقیناً نسبت به ستم جنسی- جنسیتی نمی‌تواند بی‌اعتنا باشد.

هم‌اندیشی جمعی پیرامون برقراری پیوند میان کنش‌گری‌های متفاوت در حاشیه

گروه فمینیستی دسگوهاران و بلوچ زالبولانی زرُمبِش، ‌در حالی که‌ دیدگاه انتقادی مترقی‌ای نسبت به انواع متعدد ستم دارند، با اتخاذ رویکردی مشابه نخبگان سکولار مرکز‌گرا، طوری از مذهب سخن می‌گویند که گویی سکسیم و مردسالاری پیوند ذاتی با مذهب دارد و لازمه‌ی بازشناسی ستم جنسی-جنسیتی، انتقاد همه‌جانبه به مذهب و مذهبیون است. تمایلات نژادپرستانه نسبت به کنش‌گران مذهبی آگاهانه یا ناآگاهانه مطالبات مترقی جمعیت مذهبی مبارز را نادیده می‌انگارد و آن‌ها را مرتجع، عقب‌افتاده، سنتی، طایفه‌ای، خرافه‌پرست و افراطی تصور می‌کند که واجد آگاهی سیاسی نیستند. ترویج چنین تصویری از نیروهای مذهبی در پیرامون، مطالبه‌ی حق تعیین سرنوشت و ستم ملی را نیز با اتکا به چنین استدلالی نفی خواهد کرد: در جغرافیایی که غالب مبارزان آن بنیادگرایان مذهبی هستند، امکان تحقق «جامعه‌ی سکولار و مدرن» وجود ندارد، در نتیجه، قائل شدن به حق تعیین سرنوشتْ خود امری ارتجاعی و مهلک است.

سمیه رستم‌پور در مقاله‌ای با عنوان «تبارهای مبارزات مردم پیرامونی» ‌به‌درستی زمان‌مندی‌های مختلف تاریخی و ناهم‌زمانی تاریخی میان مرکز و حاشیه را که تجربه‌های متمایزی را رقم می‌زند تشریح می‌کند.[47] بُعد دیگری که می‌توان به این نوشته افزود، ناهم‌زمانی‌های تاریخی درون حاشیه نیز هست که اولویت‌های مبارزاتی متفاوتی برای زنان بلوچ سکولار و مردان بلوچ مذهبی رقم زده است، «چراکه به‌رغم شباهت‌های بسیاری که در مطالبات‌شان وجود دارد، آبشخورشان، خاستگاه تاریخی- اجتماعی و سیاسی متفاوتی است.» همان‌طور که مسئله‌ی ستم مذهبی در بین زنان بلوچ سکولار دچار کم‌تعیّنی است، مسئله‌ی ستم جنسیتی نزد مردان بلوچ مذهبی در این وضعیت قرار دارد. در نتیجه، نیاز به تلاش دوجانبه برای تعیّن بیش‌تر بخشیدن به این وجوه از ستم‌های موجود در حاشیه وجود دارد که نه از طریق انکار ستم‌های متفاوت بلکه به رسمیت‌شناسی و هم‌بستگی در جهت رفع آن حاصل خواهد شد و به شمول‌گراتر کردن و دمکراتیک‌تر کردن آن خواهد انجامید. هم زنان و هم مردان بلوچ مبارزه مشترکی علیه نظام شیعی-فارس نئولیبرال پیش می‌برند. اگر زنان بلوچ سکولار با بی‌توجهی به ستم مذهبی، بر تعمیم الگوی مبارزاتی خود که خاستگاه متفاوتی دارد اصرار بورزند، نیروی مبارزاتی لازم جهت تحقق خواسته‌هایش را کسب نخواهد کرد. به جای حذف، طرد و انکار انواع ستم، باید حول این مسئله اندیشید که چگونه می‌توان میان دستاوردهای تشکل‌های فمینیستی و مسجد مکی در بلوچستان پیوند برقرار کرد؟ چطور می­توان میان مطالبات جنسیتی/جنسی- ملی- طبقاتی و سایر جنبش‌های مذهبی-ملی-طبقاتی پیوند زد؟

شاید نیروی چپ بیش از نقد به بنیادگرایی نیروهای مذهبی، نیاز دارد که به بنیادگرایی خود نیز بیاندیشد و به جای تعهد تمام‌قد به اصول و ایده‌های پیشینی خود، از ارتجاعی نامیدن کنش‌هایی که در بستر تاریخی، اجتماعی و سیاسی مختلفی رخ می‌دهند، بپرهیزد. اجتناب از مشارکت و حمایت از مبارزات و مطالباتی که حول گفتمانی مذهبی سامان یافته‌اند، نوعی «خلوص‌گرایی» است که منجر به جدا شدن از عرصه مبارزه‌ی سیاسی خواهد شد. ‌در حالی که‌ روحانیون سنی از ابتدای قیام به انحای مختلف تلاش در گنجاندن سویه‌های دیگری از ستم در مطالبات خود داشته‌اند، و ستم جنسیتی را، تحت فشار نیروهای مبارز مردمی، تا حدی به رسمیت شناخته‌اند، گروه‌ها و تشکل‌های چپ‌گرا هیچ تلاشی در جهت به رسمیت‌شناسی ستم مذهبی انجام نداده‌اند. حمایت مولانا عبدالغفار نقشبندی، امام جمعه وقت شهرستان راسک، از دختر نوجوان بلوچ، ماهو بلوچ، که مورد تجاوز سرهنگ نیروی انتظامی چابهار قرار گرفت نمونه ای از این دست است. مواضع مولوی عبدالحمید در مورد زنان نیز، به گفته‌ی دسگوهاران «بسیاری را شگفت‌زده کرد. او از حقوق و آزادی مدنی، تحصیل دختران و حتی حجاب گفت.»[48] به اذعان دسگوهاران، مولوی عبدالحمید «پس از موج کشتار زاهدان به صف معترضان پیوست.»[49]

جریان‌های مذهبی در دوران تعیین‌کننده‌ی تاریخی توان انعطاف‌پذیری بیش‌تری در جهت جلب اعتماد عمومی و «حفظ موقعیت و سرمایه‌ی اجتماعی خود» دارند، ‌در حالی که‌ جریان‌های چپ‌گرا با پایبندی به اصول و ایده‌هایی قدسیْ از آلوده شدن به عناصر یا عواملی که هم‌خوانی و تطابق همه‌جانبه با ایده‌های سکولار را دارا نیستند اجتناب می‌کنند.

اگر جریان چپ‌گرا از خیزش‌های توده‌ای که مطالبات مشترک بسیاری با آن‌ها دارد، به خاطر مطابقت نداشتن تمام و کمال با اصول پیشینی‌شان فاصله بگیرد و منتظر فرارسیدن «جنبش حقیقی» بماند، این موضع‌گیری نوعی خودکشی سیاسی است که منجر به منزوی شدن هر چه بیش‌تر آن‌ها خواهد شد. روحانیون سنی قطعاً در بسیاری موارد قابل‌انتقادند، اما آن‌ها برخی از مطالبات مهم مردمی را بیان می‌کنند که ذیل ستم ملی- مذهبی قابل صورت‌بندی است و حول آن مبارزه‌ای مردمی در جریان است. اما تشکل‌های سکولار موجود نمی‌خواهند دستان خود را به جنبشی که سکولار نیست آلوده کنند و این خطر وجود دارد که خود را از عرصه‌ی مبارزه‌ی سیاسی مستثنا کرده و آن را به نیروهای ارتجاعی وانهند.

تلاش گروه دسگوهاران و سایر تشکل‌های فمینیستی برای به سطح آوردن دیگر جنبش‌ها و کنش‌های موجود در بلوچستان که ممکن است تحت شعاع روایت‌های غالب از کنش‌گری فمینیستی قرار بگیرد، بسیار قابل فهم و ستایش است، اما به جای حذف و طرد کنش‌گری ملی-مذهبی به منظور مرئی‌سازی کنش‌گری فمینیستی-سکولار، استراتژی درست سیاسی آن است که در جهت ایجاد هم‌بستگی و ائتلاف میان نیروهای مبارز حرکت کنند. به جای همگن‌سازی مسجد مکیْ لازم است از نیروهای پیشرویی که در آن حضور می‌یابند حمایت فعالانه به عمل آورد و تلاش در ائتلاف با این نیروها در جهت بسط سویه‌های مترقی انجام دهد. چنین ائتلافی تنها در صورتی ممکن است که تشکل‌های چپ‌گرا مسئله‌ی ستم مذهبی را به رسمیت شناخته و با احترام به آزادی عقیده و مذهبْ از ظرفیت‌های پیشرو آن حمایت همه‌جانبه به عمل آورند.

 

یادداشت‌ها:

[1]. https://youtu.be/qmMERfYwCYE?si=_R3-8wytOnGMh9dE

[2].‌ در دسامبر 2020، دولت فرانسه «تشکل علیه اسلام‌هراسی در فرانسه» (Collectif contre l’islamophobie en France)، یکی از برجسته‌ترین ان‌جی‌او‌های مسلمانان در فرانسه را منحل کرد. همچنین، یکی از بزرگترین مراکز خیریه مسلمانان به نام Barakacity را به تعطیلی کشاند.

[3]. “We Are Beginning to Spread Terror”: The State-sponsored persecution of Muslims in France, CAGE Advocacy UK Ltd, 2020

[4]. https://www.theguardian.com/world/2016/aug/24/french-police-make-woman-remove-burkini-on-nice-beach

[5]. https://www.livemint.com/news/world/italys-giorgia-meloni-says-no-place-for-islam-in-europe-there-is-a-problem-of-compatibility-11702829603960.html

[6]. https://www.theguardian.com/world/2023/nov/24/offensive-hostile-and-unrepentant-geert-wilders-in-his-own-words

[7]. https://www.parlementairemonitor.nl/9353000/1/j9vvij5epmj1ey0/vk3qbowftiv2?ctx=vjrqhlepuswy

[8]. کمیته باورداشت‌ها و خلق‌های ک.ج.ک طی پیامی عید قربان را تبریک گفت – ۲۱ اوت ۲۰۱۸

[9]. https://t.me/aryentvfarsi/2227

[10].‌ شورای هم‌کاری نیروهای چپ و کمونیست در کردستان نیز با صدور اطلاعیه‌ای به بیانیه ک.ج.ک انتقاد کردند.

[11]. https://t.me/LawaniSur/585

[12].‌ مثلاً در جونقان (استان چهارمحال و بختیاری)، پس از قیام گرسنگان در اردیبهشت 1401، جمشید مختاری را نیروی لباس شخصی به قتل رساند و رویاروییِ ستیزه‌جویانه‌ای میان مردم و بسیجیان محلی رخ داد. پس از این اتفاق، مردم به‌طور چشم‌گیری مشارکت بسیار کم‌رنگی در مناسک مذهبی یافتند زیرا این مراسم را بسیجیان محلی سازمان‌دهی می‌کردند، در حالی ‌که پیش از آنْ دسته‌ها و هیئت‌های عزاداری بزرگی در ماه محرم شکل می‌گرفت.

[13]. https://t.me/aryentvfarsi/54307

[14]. https://t.me/aryentvfarsi/42144

[15]. https://t.me/zan_j/42427

[16]. https://t.me/SarKhatism/41036

[17]. https://t.me/AkhbarRouz/56547

[18]. Ideology: Stronghold or Paradoxical Space?, Michel Pêcheux, Eugene W. Holland, Minnesota Review, Number 23, Fall 1984 (New Series), pp. 154-166, Published by Duke University Press

[19]. https://t.me/AkhbarRouz/56546

[20]. https://t.me/AkhbarRouz/56617

[21]. https://www.akhbar-rooz.com/210734/1402/05/07/

[22]. https://t.me/faraagir_E/109541

[23]. https://t.me/aryentvfarsi/54308

[24].‌ درباره‌ی نظام دانش، ابراهیم توفیق، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی.

[25]. https://t.me/SarKhatism/46604

[26]. https://t.me/SarKhatism/35680?single

[27]. https://t.me/SarKhatism/33053?single

[28]. https://t.me/SarKhatism/30305?single

[29]. https://t.me/SarKhatism/29451

[30]. https://t.me/SarKhatism/28622

[31]. https://www.instagram.com/p/Cy3pvz7t7rD/?igsh=NnI5NjQ1Z3hqdGE=

[32]. https://www.instagram.com/p/ClRKpIRt7kn/?igsh=MWQ1ZXMyZWhvcGdwcg==

[33].‌ پیش از طرح انتقادات نسبت به این تشکل فمینیستی، لازم به ذکر است که نقد به هر تشکل چپ‌گرا در ایران، با توجه به محدودیت‌های گسترده علیه این دست کنش‌ها که شکلی از جرم‌انگاری از هر نوع کنش جمعی را به خود گرفته است، صرفاً در جهت ایجاد بستری برای گفت‌وگوی انتقادی و هم‌اندیشی درباره‌ی امکان‌های گسترش پایگاه مردمی آن‌هاست.

[34]. https://www.instagram.com/p/ClHNuentw0l/?igsh=MTVuaXhzcTAyb3ZuaQ==

[35]. https://t.me/SarKhatism/31574

[36]. https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/768947/&rhash=0ceb6994783a68

[37]. https://t.me/balochcampaign/18478

[38]. https://www.instagram.com/p/ClHNuentw0l/?igsh=MTVuaXhzcTAyb3ZuaQ==

[39].‌ همان

[40]. https://t.me/radiozamaneh/113587

[41]. https://www.instagram.com/p/ClHNuentw0l/?igsh=MTVuaXhzcTAyb3ZuaQ==

[42].‌ نشریه‌ی کار، سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران، شماره 2، صفحه‌ی 3، مصاحبه با آیت‌الله حسینی.

[43].‌ از آن‌جایی که پاسخ نشریه‌ی مورداشاره به صورت مکاتبه‌ای خصوصی مطرح شده است از نام‌ بردن آن خودداری می‌شود.

[44].‌ بیانیه کمیته ادیان و باورداشت‌های کودار در حمایت از علمای دینی شرق کردستان- آذر 1401

[45]. https://www.instagram.com/p/Cm112Yth3y/?igsh=MXBjMmM0dzg0OTNqbA==

[46]. https://t.me/aryentvfarsi/34895

[47].  https://wp.me/p9vUft-4cm

[48]. https://www.instagram.com/p/ClHNuentw0l/?igsh=MTVuaXhzcTAyb3ZuaQ==

[49].‌ همان. سوران احمدی در متنی با عنوان «ریشه‌های مقاومت در بلوچستان»، هم‌صدا شدن علمای دینی با معترضان را توضیح می‌دهد:

 https://t.me/radiozamaneh/109976

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4eu