نوشته‌های دریافتی
Leave a Comment

پس از امپریالیسم‌ها

پس از امپریالیسم‌ها امکان‌ها و معضل‌های یک سیاست فراملیِ صلح

امکان‌ها و معضل‌های یک سیاست فراملیِ صلح

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

نوشته‌ی: جورجو گرپی و ایزابلا کُنسولاتی

ترجمه‌ی: ساسان صدقی‌نیا

 

توضیح: متن حاضر در دسامبر 2023 در شماره‌ی ویژه‌ی نشریه‌ی دورسیا (Dversia) به زبان بلغاری با موضوع ضدنظامی‌گری، ضدامپریالیسم و ضدفاشیسم منتشر شده است. این مقاله در چارچوب بحثی طولانی بین نویسندگان و فعالان اروپای شرقی در مسیر «پلتفرم اعتصاب اجتماعی فراملی» (TSS) و «مجمع دائمی ضدجنگ» (PAAW) جای می‌گیرد. متن به‌طور خاص بر چگونگی استفاده از شعار ضد‌امپریالیسم پس از حمله روسیه به اوکراین تمرکز دارد و استدلال می‌کند که این مفهوم بیش‌تر مانعی است در مقابل بازاندیشی ابتکار سیاسی فراملی. استدلال مقاله این است که این مانع نه تنها ناشی از سیاست نادرست ضدامپریالیستی است بلکه خود مفهوم امپریالیسم امروزه نمی‌تواند یک وضعیت سیاسی در حال تغییر و نقش اساسی جنگ را در آن به‌درستی درک کند. بحث و بررسی این محدودیت‌ها که با نتیجه‌های متفاوتی به هر دو امپریالیسم «روسی» و «غربی» مربوط می‌شود، تنها یک مناقشه بر سر یک اصطلاح نیست، بلکه بحث سیاسی بنیادینی است برای ساختن سیاست فراملی صلح که بتواند از جبهه‌های جنگ عبور کند و خود را از قالب‌های کلیشه‌ای به‌ارث‌رسیده از سنت‌های سیاسی ناکارآمد امروز رها سازد. همان‌طور که نویسندگان ذکر کرده‌اند، این متن پیش از حمله‌ی ۷ اکتبر به رهبری حماس و پیش از تهاجم ارتش اسرائیل به غزه نوشته شده است. جنگ در فلسطین چشم‌انداز را بیش از پیش تغییر داده و توجه به تحولات جنگ در اوکراین را کاهش داده است. سطح بی‌سابقه‌ی خشونت‌ورزی اسرائیل با حمایت غربی‌ها علیه فلسطینی‌ها در غزه و پیوند تاریخی این خشونت با دهه‌ها اشغال‌گری اسرائیل، خطر احیای تصورات گذشته را به هم‌راه دارد، به‌جای آن‌که به بحث ضروری درباره‌ی پیوند بین مناطق مختلف درگیر در جنگ و آغاز چیزی که آن را جنگ جهانی سوم در حال وقوع توصیف کرده‌ایم، منجر شود.

حتی با توجه به این نیاز کنونی برای درک ارتباط‌ها، مسائل مطرح شده در فوریه‌ی ۲۰۲۲ نه تنها حل نشده‌اند، بلکه با چند‌بعدی شدن جبهه‌های جنگ در سناریوی جنگ جهانی سوم، پیچیده و تشدید شده‌اند. از این رو، فکر می‌کنیم مفید است این متن را در زمانی در دست‌رس قرار دهیم که لفاظی‌های ضد‌امپریالیستی و مقاومت، به‌ویژه در قالب‌های ضد‌اسرائیلی و ضد‌آمریکایی، منجر به جذابیت امکان گسترش بیش‌تر جنگ با دخالت مستقیم ایران می‌شود. در مقابل معتقدیم که بررسی تغییرهای ساختاری که جنگ جهانی سوم در آن به وقوع پیوسته، برای ایجاد مسیرهای مبارزاتی که بتواند جبهه‌ها را براندازد و نوعی انترناسیونالیسم «پس از امپریالیسم» را به شکل سیاستی فراملی برای صلح به‌کار گیرد، اهمیت دارد.

***

این متن قبل از حملات حماس در هفتم اکتبر و سپس تجاوز همه‌جانبه‌ی ارتش اسرائیل به غزه نوشته شده است. در این‌جا به دلیل محدودیت فضا نمی‌توان به رویدادهای رو به گسترش در این دوره آن‌طور که شایسته است توجه شود. با این ‌حال در رابطه با استدلال‌های این مقاله، وضعیت فلسطین و تأثیر جهانی آن بر بحث‌های عمومی و جنبش‌های اجتماعی دو نکته واضح است: نخست، سیاستِ جنگ، چنان‌که در مجمع دائمی ضد جنگ (PAAW) پس از 24 فوریه مطرح شد، امروزه تهدید اصلی برای مبارزات اجتماعی و امکان گسترش صف‌بندی‌های فراملیِ ضدسرمایه‌داری است. دوم، شبکه‌ی تفسیری امپریالیسم و ضدامپریالیسم قادر نیست خطوط مختلف گسستی که واقعیت سیاسی جهان را درمی‌نوردد درک کند و قطب‌نماهایی به جنبش‌های اجتماعی برای حرکت در زمانه‌ی کنونی ارائه دهد تا هم‌زمان علیه منطق جنگ و شکل‌های مختلف ستم موضع بگیرند.

مقدمه

حمله‌ی روسیه به اوکراین پیش از این‌که به یک واقعیت عادی در اخبار تبدیل شود، در اروپای غربی غوغایی به پا کرد: «جنگ به اروپا بازگشته است!».[1] با این ‌حال قبلا با جنگ‌های یوگسلاوی سابق در دهه‌ی 1990 جنگ به اروپا رسیده بود و اروپایی‌ها در دهه‌های اخیر جنگ‌های متعددی را در سراسر جهان برپا کرده‌اند. با این وجود بازگشت آن‌چه تصور می‌شد نمی‌تواند برگردد، منجر به این قیاس تاریخی شد. این اعتقاد که «جنگی که به سبک قرن نوزدهم به راه افتاده احتمالاً سزاوار راه حل قرن نوزدهمی است»[2]، هم‌راه با دفاع از اصل ملی هم‌چون پاسخی به آن‌چه تهاجم استعماری به نظر می‌رسد، با عقل سلیمی که جنبش‌های اجتماعی را فراگرفته و اجازه می‌دهد تا طرح‌واره‌های تثبیت‌شده، اما منسوخ، هدایت آن را در پرداختن به اوضاع کنونی برعهده بگیرند، تفاوت فاحشی ندارد. این وضعیت توسل به مقوله‌های آشنا مانند امپریالیسم و ضدامپریالیسم را توضیح می‌دهد که به یک معنا بسرعت تلاش‌ برای انتساب معانی جدید به‌اصطلاح «امپراتوری» را کنار می‌گذارد. ما اعتقاد داریم که این امر به ساده‌سازی‌هایی انجامیده که به فکر کردن درباره‌ی جنبشی که قادر به مقابله با سرطانِ جنگ باشد کمکی نمی‌کند.[3] برای اجرای سیاستی که صلح را نه صرفاً در حد گواهی و شهادت بلکه به میدان مبارزه تبدیل می‌کند، باید با بُعد فراملی تحولات مواجه شد و ارتباطات غیرخطی و غیر آنی جنگ با شرایط کسانی‌که را که امروز با آثار مادی و ایدئولوژیک آن سروکار دارند، درک کرد.

ما اعتقاد داریم که دشواری سازمان‌دهی واکنش جمعی به جنگ و درک ناپیوستگی ناشی از آن مستقیماً نه تنها به کسانی مربوط است که می‌خواهند سیاست مؤثری برای صلح را دنبال کنند بلکه به‌طور کلی به جنبش‌هایی مرتبط است که به سرنگونی سلطه‌ی سرمایه بر زندگی علاقه‌مند هستند. آن‌چه در یک‌سال و نیم گذشته شاهد بودیم، اگر نگوییم یک ابتکار، در واقع ناتوانی در ایجاد حداقل یک بستر مشترک برای بحث است تا بتواند آن‌چه را که در حال وقوع است به عنوان نقطه‌ی اتصال مرکزی شرایط سیاسی‌ای که در آن زندگی می کنیم، نشان دهد. این ناتوانی نشان داده که چگونه در پسِ یک زبان دست‌وپاشکسته و بسیار شایع، که در بافتارهای مختلف طنین‌انداز می‌شود، یک زبان و مقوله‌های مشترک برای درک آن‌چه پیرامون ما اتفاق می‌افتد و گفتمانی که تا حدی امکان مداخله‌ی موثر را دهد وجود ندارد. ناتوانی در ایجاد یک جنبش ضدجنگ چیزی بیش از یک مشکل احتمالی را نشان می‌دهد: این مشکلْ اساسی است، نه تنها به دلیل فوریت پاسخ به موقعیتی که باعث مرگ و ویرانی روزانه می‌شود بلکه به منظور درک موانعی که ما در سازما‌ن‌دهی فراملی با آن روبه‌رو هستیم. به همین علت به‌عنوان بخشی از مجمع دائمی ضد جنگ (PAAW) در هر فرصتی اصرار داشته‌ایم که فضاهایی را برای بحث درباره‌ی جنگ و ارتباط آن با شرایط مادی میلیون‌ها نفر بگشاییم.[4] ما در جریان این امر بارها و بارها با مقاومتی عظیم و تلاش برای سانسور هرگونه استدلال درباره‌ی جنگ مواجه بوده‌ایم چرا که این هراس وجود داشت که تنش‌هایی را به وجود می‌آوریم. در نتیجه حتی بحث‌های رادیکال درباره‌ی بازتولید اجتماعی و مبارزات کارگری به گونه‌ای صورت گرفته که گویا در زمان حاضر موضوعیت ندارد، گویی این قلمروها از لگداندازی‌های سیاست جنگ در سطح جهانی مصون هستند. در عوض، ما فکر می‌کنیم که برای اینکه ناخواسته در سطح دوگانه‌ی تمدنِ غربی علیه بربریتِ شرقی قرار نگیریم، لازم است مستقیماً به مشکل تولید گفتمان پرداخته شود تا پیوند میان سیاست جنگ و شرایط بازتولید زندگی میلیون‌ها کارگر، زن، مهاجر و افراد LGBTQI+ آشکار شود.

مشکل ما نه اصطلاح است نه تاریخ، بلکه سیاسی است. بنابراین، علاقه‌ای به بررسی علل فوری آغاز جنگ، انگیزه‌های پوتین یا تکرار مسئولیت‌های انکارناپذیر دولت او نداریم. در ادامه قصد داریم به مقولاتی بپردازیم که جنبش‌ها و گروه‌ها از طریق آن‌ها کوشیده‌اند به جنگ در اوکراین بپردازند، از جمله این که ما در این جنگ با بازگشت امپریالیسم و امپریالیسم‌های رقیب روبه‌رو هستیم.

پس از سال‌ها بازگشت فرضیه‌های «حاکمیت‌گرا» و رشد ناسیونالیسم در بسترهای دور و متفاوتی مانند آمریکا، مجارستان، چین و هند، جنگ در اوکراین به نظر بسیاری موید روندی بود که برخی آن‌ را «جهانی‌سازی» نامیده‌اند. بنا به نظر آن‌ها، نظم جدیدی در مرکز درگیری وجود خواهد داشت که قهرمانانش در پروژه‌های امپریالیستی، بسته به خوانشْ امپریالیسم روسی یا مبارزه‌ی ضدامپریالیستی،، شرکت دارند. اما اگر در عوض با چیز متفاوتی روبه‌رو می‌شدیم، یعنی با جنبش‌های کار زنده علیه بی‌نظمی رو به رشد، ستیزه‌جو و فراملی که در دهه‌های اخیر نه تنها با پدیده‌های معروف به «جهانی‌سازی» بلکه به‌ میانجی به‌هم‌پیوستگی اقتصادی و زیرساختی و جابه‌جایی آزاد سرمایه ایجاد شده، چه اتفاقی می‌افتاد؟ ما به جنبش‌های مهاجران که بی‌وقفه هر طرحی از تقسیم کار استعماری و بین‌المللی را در هم شکسته‌اند و نیز به شیوه‌های بی‌شمار اعتصاب و مبارزه در زنجیره‌های فراملی تولید و مراقبت اشاره می‌کنیم. طرح‌های امپریالیستی، در مواجهه با این جنبش‌ها و امکاناتش، یک حجاب ژئوپلیتیکی ترسیم می‌کنند که یا ما را از واکاویِ سازنده‌ی این نابسامانی باز می‌دارد یا خطر گرفتار شدن در قفسی ملی را در پی دارد که مانع ایجاد پیوندهای معنی‌دار می‌شود، پیوندهای معنی‌دار بین کسانی‌که با جنگ مخالف‌اند و کسانی‌که هر روز برای بازتولید خود با پویشی فراملی دست و پنجه نرم می‌کنند.

به‌طور کلی این جنگ اثراتی جهانی داشته است. تکرار مداوم خطر رویارویی مستقیمِ روسیه و ناتو، شبح جنگ هسته‌ای و هم‌چنین رویارویی قریب‌الوقوع آمریکا و چین، تهدید گسترش همیشگی جنگ به عرصه‌های دیگر و بزرگ‌تر را نشان می‌دهد. اصطلاح «جنگ جهانی» همواره به‌عنوان یک افق شوم تکرار می‌شود. و با این ‌حال اگر از دیدگاه‌های ژئوپلیتیکی که در آن بلوک‌های دولتی و میدان‌های نبرد در کانون توجه هستند فاصله بگیریم، خصلت جهانی جنگ امروز در پیامدهای عمیقش آشکار می‌شود، و این نه تنها به روابط دولت‌ها بلکه به دگردیسی‌های کلی سیاسی مربوط می‌شود که ما درون مختصاتش در حال کشمکش و مبارزه هستیم.[5]

در واقع، جنگ در اوکراین فراتر از جنگ کلاسیک بین دولت‌ها است، چرا که دولت‌ها متاثر از مناسبات سیاسی و اجتماعی فراملی هستند. در نهایت معضل اصلی همه‌ی تحقیقاتی که بر بازگشتِ امپریالیسم متمرکز هستند، پنهان‌سازی گسست‌های بین پروژه‌های توسعه‌طلبانه‌ی دولت‌ها و نیازهای ارزش‌افزایی سرمایه است. به این ترتیب روایتِ امپریالیستی، هرچند با ویژگی‌ها و تمایزاتی غنی، از اموری خیالی تغذیه می‌کند که در آن دولت‌ها یگانه قهرمانان واقعی سیاست ما بوده و باقی می‌مانند. در عوض، به نظر ما دولت‌ها تنها یکی از بازی‌گران عرصه‌ی تنشْ بین فرمان‌دهی سیاسی و کارکردهای سرمایه، بین جنبش‌های کار زنده و مسیرهای پیش‌بینی شده توسط یک دولت و دولتی دیگر هستند. باید اذعان کرد که جنگ همیشه نشانه‌ی ناتوانی و عدم امکان پرولتاریا در زدن مُهر خود بر روابط قدرتی است که در آن درگیرند. بنابراین، مبارزه با جنگ نه تنها به معنای مبارزه برای پایان‌دادن به جنگ است بلکه به معنای تبدیل صلح به هدف آشکار کسانی است که درون و فراسوی جنگ، با خشونت، ویرانی، ستم و استثمار مبارزه می‌کنند و از منطق جانب‌داری از این یا آن طرف جنگ می‌گریزند. این هدف سیاستِ فراملیِ صلح است.

امپریالیسم، امپریالیسم‌ها و امپراتوری

به عقیده‌ی بسیاری هنگام مقایسه‌ی غلبه‌ی فرضی امپریالیسم با شکل‌های قلمروزدوده و جهانی شده‌ی امپراتوری،[6] «بازگشت جنگْ» «بازگشت دولت» را نشان می‌دهد و این یعنی مرکزیت جدید دولت‌ها در تعیین جهت‌گیری و امکان‌های ارزش‌افزایی سرمایه. این درک به نظریه‌ی لنینیستی امپریالیسم به‌عنوان بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری ارجاع می‌دهد. با این درک، امپریالیسم امروز در درجه‌ی اول و مهم‌تر از همه روسیه خواهد بود، مجرم پروژه‌های توسعه‌طلبی که ابتدا با حمله به کریمه، درگیری در دونباس و جنگ در مناطق گرجستانی آبخازیا و اوستیا شروع شده و سپس به حمله به اوکراین منجر شد. اما با بررسی دقیق‌تر، همان‌طور که برخی تحلیل‌ها اشاره کرده‌اند، «”امپریالیسم“ به‌عنوان یک مفهوم تبیینیْ به یک برچسب توصیفی غیرتاریخی و این‌همان‌گویانه تبدیل می‌شود».[7] آن‌چه بیش‌تر صادق است، فقدان ویژگی‌های نوعی امپریالیسم به‌عنوان بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری در حمله به اوکراین است، مانند تمرکز مالی در دست بانک‌های ملی و نیز هم‌سان بودن یک قصد واحد و مختص به «سرمایه‌ی روسی». اگرچه دونباس منطقه‌ای است غنی از مواد خام اما تسخیر بازارهای جدید یا کنترل منابع استراتژیک دلایل کافی برای توضیح جنگ نیست.

با توجه به دشواری هم‌سان‌سازی عقلانیتِ پروژه‌ی امپریالیستیِ روسیه با نیازهای ارزش‌افزایی سرمایه‌ا‌ی که اکنون به تمامی فراملی است، جنبه‌های سیاسی و ایدئولوژیک رانه‌ی امپریالیستی به عنوان ویژگیِ پوتینیسم برجسته شده است.[8] امپریالیسم در این‌صورت دارای نوعی عقلانیت خودمختار خواهد بود که در نهایت از سرمایه‌داری منفک شده و منحصرا به عوامل ژئوپلیتیک و فرهنگی گره خورده است. این گفتمان با احیای دوباره‌ی استدلال‌های متکی بر استبداد شرقی به روایت تمدن‌ها پهلو می‌زند و شور و شوقی به مطبوعات و سیاستِ اروپا و غرب بخشیده است.[9] به‌علاوه، این خوانش بر دیدگاهی تاریخی استوار است که در آن امپریالیسم روسیه، جدا از هرگونه اشاره به سرمایه‌داری، ناشی از پیوستار تاریخی و بی‌گسستی است که امپراتوری روسیه‌ی تزارها را به اتحاد جماهیر شوروی و سپس به رژیم پوتین وصل می‌کند. به این ترتیب شیطان‌سازی گذشته‌ی شوروی که چارچوب ایدئولوژیکی گذار نولیبرالی را تشکیل می‌داد تایید می‌شود، و با خوانشی که در به اصطلاح «مقاومت اوکراین» نوعی مبارزه‌ی ضدامپریالیستی و استقلال‌طلبانه را می‌بیند، بازتولید می‌شود.[10] علاوه بر این، این خوانش‌ها تأثیراتی بسیار فراتر از اوکراین در کل فضای پساشوروی دارند. همان‌طور که آیگول حکیمووا، فعال قرقیزستانی‌تبارِ اهل اسلوونی می‌نویسد: «اخیرا به من می‌گفتند که نماینده‌ی مردم بومی هستم، من یک بومی هستم و به یکی از آن زبان‌های محلی صحبت می‌کنم، به ما می‌گفتند ما قربانیان امپریالیسم قدیمی روسیه، بعدا اتحاد جماهیر شوروی و سپس آغاز جنگ در اوکراین هستیم. ما دوباره قربانی ترکیبی از امپریالیسم قدیمی روسیه، استعمار شوروی و امپریالیسم جدید روسیه شده‌ایم […] آن‌چه امروز مهم تلقی می‌شود تصویر نقشه‌ی قرقیزستان در قرن نهم است که حس غرور و اتحاد ایجاد می‌کند. وحدتی که منافع صرفا اقتصادی طبقات جدید مالکان و سرمایه‌داران را پنهان می‌کند، وحدتی که چشم خود را بر وضعیت رو به وخامت کارگران، زنان روستایی، کودکانی که با اقوام سال‌خورده تنها مانده‌اند، می‌بندد.»[11]

هدف از این بازنویسی گذشته، از سویی جلوگیری از بررسی اثرات مخرب و مادی گذار پساشوروی و از سوی دیگر تغییر نظام‌مند تمرکز از سطح اجتماعی مبارزات برای رفاه، دستمزدها و بازتولید آزادانه‌تر به تضاد ایدئولوژیک و بالقوه نظامی بین هویت‌های ملی است. از این منظر خوانشی متفاوت از هم زمان گذشته و هم زمان حال ضروری است تا بتواند برای صلحی مبارزه کند که نه یک ایده‌آل بلکه فضایی است که درون آن واقعیت مادی میلیون‌ها کارگر، زن و مهاجر که در بحبوحه‌ی تنش میان هویت‌های ملی و با منطق جنگ محو شده‌اند، ظهور و مرکزیت سیاسی پیدا کند.

در مواجهه با این سیاستِ هویت و حافظه‌ی ناسیونالیستی و قطع پیوند نیروی امپریالیستی و سرمایه‌داری، برخی از تحلیل‌گران، نه بی‌دلیل، سیاست روسیه را با احیای مقوله‌ی وبریِ «سرمایه‌داریِ سیاسی» توضیح داده‌اند یعنی رژیم انباشتی که در آن دستگاه سیاسی مستقیما در فرایندهای ارزش‌افزایی دخالت دارد.[12] این تحلیل‌ها قبل از هر چیز مفید هستند چرا که جنگ را به سطح اجتماعی، یعنی شکل‌های انباشت سرمایه و قدرت اجتماعی بازمی‌گردانند و از آن‌جا‌ که اجازه می‌دهند نگاهی اجمالی به تاریخِ مادیِ پساشوروی داشته باشیم معمایی بزرگ روبه‌روی کل به اصطلاح «چپ غربی» و جنبش‌های اجتماعی قرار می‌دهند. در این‌جا اراده به جنگ به اراده‌ی طبقات حاکم روسیه و اوکراین نسبت داده می‌شود که قبلا برای بازتعریف رابطه‌ی دولت و سرمایه با هم درگیر بودند: در روسیه انباشت متمرکز با ابزار سیاسی تضمین می‌شود. در اوکراین با سلب‌مالکیت و فساد و انتقال قدرت که پس از فروپاشی شوروی از بخش‌هایی از نخبگان به گروه‌های جدید در جریان بود، گروه‌هایی که کم‌تر حریص نبودند اما با شکل‌هایی گره خورده بودند که بیش از پیش به روی بازار گشوده بودند و لذا مشروعیت و مدل مطلوب خود را در غرب می‌دیدند.

اما این خوانش از جنبه‌ای دیگر محدودیت دارد چرا که بی‌هیچ سخنی پرولتاریایی بدون قدرت را پیش‌فرض می‌گیرد که کاملا تابع انتخاب‌های نخبگان جدید و قدیم است. فقدانِ عاملیت به نظر می‌رسد با وابستگی به ناسیونالیسم، که همه‌ی قلمروهای مبارزه را درمی‌نوردد، توضیح داده می‌شود. با این ‌حال شبکه‌های تبلیغاتی مانع از این نمی‌شود که ببینیم در روسیه گزارش‌هایی از فرار از خدمت و تلاش برای اعتراض وجود دارد.[13] صدها هزار نفر بعد از اعلام بسیج برای جنگ از کشور خارج شده‌اند. در اوکراین کشوری که قبلاً شاهد مهاجرت میلیون‌ها شهروند خود در طی سال‌ها به اتحادیه‌ی اروپا بوده، وضعیت متفاوت است اما گزارش‌هایی مبنی بر مقاومت در برابر خدمت اجباری به شکلی فزاینده منتشر شده است. صدها هزار مرد اوکراینی با ترک غیرقانونی کشور به دنبال پناهندگی هستند. علاوه بر این در اوکراین، مانند روسیه، هرگونه مخالفت با جنگ سرکوب شده است. این سرکوب در اکراین به شکل ممنوعیت مهاجرت برای مردان ــ از جمله افرادی که به‌عنوان مرد ثبت نام کرده‌اند ــ در سن نظامی است، اقدامی که نشان می‌دهد شور و شوق میهن‌پرستانه خودجوش نیست.[14]

علاوه ‌بر ‌این، همان‌طور که اولنا لوبچنکو، اشاره می‌کند صحبت در مورد سرمایه‌داریِ سیاسی خطر حمایت از ایده‌ی استثناگراییِ روسی و تحت‌الشعاع قرار گرفتنِ واقعیتِ درهم‌تنیدگی ستم، سلب‌مالکیت و استثمار را در پی دارد. همه‌ی این موارد مستلزم مداخله‌های سیاسی دولت است که نه تنها از ویژگی‌های رژیم استبدادی پوتین است بلکه ویژگی سرمایه‌داری «غیرسیاسی» نیز به‌شمار می‌رود. بنابراین، به‌زعم لوبچنکو خوانش‌های متمرکز بر مقوله‌ی سرمایه‌داریِ سیاسی به ایجاد نوعی پیوند ایده‌آل-کلیشه‌ای بین سرمایه‌داری و دموکراسی و در نهایت به حمایت از روایتِ غربی تمدن در برابر بربریتِ شرقی کمک می‌کنند، آن‌هم درست زمانی ‌که حتی دموکراسی به‌عنوان قلب تپنده‌ی غرب از نظر برنامه‌ریزی از هر ویژگی مادی، به‌خصوص به دلیل سیاستِ جنگی مورد پذیرش همه‌ی دولت‌ها، تهی شده است.[15] در این بستر لوبچنکو تأکید می‌کند که چارچوب استعماری (و هم‌چنین ضدکمونیستی) اتحادیه‌ی اروپا برای طراحی بازسازی اوکراین در یک راه حل کاملاً نولیبرالی به خدمت گرفته شده است:

«برنامه‌ی بازسازی اوکراین، روشی برای احیای نظریه‌ی مدرنیزاسیونِ پس از جنگ جهانی دوم است، یعنی این ایده که دموکراسی مساوی است با سرمایه‌داری. در اوکراین ما شاهدیم که دموکراسی به‌طور خاص با رژیم نولیبرالی انباشت برابری می‌کند که به زبان خودمختاری ملت احیا شده است. […] آن‌چه این منطق را بسیار جذاب کرده این است که مسیر اوکراین در راستای تعیین سرنوشت خویش به معنای واقعی کلمه فرایند اروپایی شدن است.»[16]

فقط یک دیدگاه فراملی از بازتولید اجتماعی می‌تواند در درک این فرایندها و واقعیت مادی آن‌ها موفق باشد. این دیدگاه سلسله‌مراتب جغرافیای سیاسی دولت‌ها را منعکس نمی‌کند بلکه بیش‌تر بر تحرک مبارزات زنان، مهاجران و کارگران فراسوی مرزهای جغرافیایی متمرکز است.

برخی دیگر جنگ را از منظر امپریالیسمِ دیگر، یعنی غرب و ناتو، تفسیر می‌کنند که عامل واقعی جنگ در نظر گرفته می‌شوند.[17] این خوانش ــ که کسی آن ‌را «ضدامپریالیسم احمق‌ها» نامیده‌[18] ــ جنگ اوکراین را یک جنگ نیابتی می‌داند که در آن درگیری واقعی بین قدرت‌های بزرگ نه تنها آمریکا علیه روسیه بلکه بالاتر از همه آمریکا علیه چین است.[19] از این رو در این خوانش مجموعه‌ای از تحلیل‌ها در مورد بازگشتِ غرب، ماهیت رو به افزایشِ دنیای چندقطبی و گذارِ هژمونیک در دست تکوین مطرح می‌شود. این مواضع هم‌چنین اثر قابل توجهی روی «بازگشت به گذشته» ایجاد کرده و واکنش‌های زیادی را برانگیخته است. این مواضع هم‌چنین یک اثر قابل‌توجه «بازگشت به گذشته» ایجاد کرده که باعث بروز واکنش‌های زیادی شده است، نه فقط به این دلیل که کسانی که در آن‌جا کشته می‌شوند هم‌چون مهره‌هایی در بازی‌هایی که در جای دیگری انجام می‌شود تلقی می‌شوند، یا نه به این دلیل که برخی از حامیان این تفسیر در قبال مسئولیت‌های روسیه سکوت کرده‌اند، بلکه هم‌چنین به این دلیل که عادت‌های فکری نوعی ضدآمریکا‌گرایی را بازتولید می‌کنند که مرحله‌ای از جنبش‌های بین‌المللی را مشخص می‌کرده که مدت‌ها پیش به پایان رسیده است. حتی اگر بخواهیم ادعای برخی گروه‌های اوکراینی مبنی بر نمایندگی کلیت مردم اوکراین را با فرض پایبندی محکم به جنگ و به اصطلاح «مقاومت» مورد انتقاد قرار دهیم به سختی می‌توان با این گزاره مخالفت کرد که «چپ بین‌المللی که عادت به مبارزه با امپریالیسم غربی دارد باید در استراتژی خود بازنگری کند».[20] به همان اندازه دشوار است نتیجه بگیریم که این بازنگری لزوماً باید به حمایت از سیاست‌های جنگ، تسلیح مجدد غرب و فرهنگ لغت استعماری خود اتحادیه‌ی اروپا منجر شود، جایی‌که شرایط اجتماعی تحقق این استقلال و خودتعین‌گری وجود ندارد.

خوانشی که بر رقابت امپریالیسم‌های مختلف تمرکز کرده به قطبی‌سازی منجر شده و آشکارا بر مقولاتی که به دنبال تفسیر شکل‌های مقاومت علیه جنگ هستند تأثیر گذاشته است. از یک‌سو اگر امپریالیسمِ غربی مقصر واقعی باشد مشارکت مستمر غرب در جنگ مشکل‌ساز می‌شود. از سوی دیگر اگر جنگ، جنگی برای رهایی از تهاجم استعماری قدرت امپریالیستی روسیه باشد هرگونه اعتراض به اصل خودمختاری مردم اوکراین، از جمله مخالفت با سیاست‌های جنگی غرب،[21] تبدیل به پشتوانه‌ای برای یک پروژه‌ی امپراتوری و سلطه‌ی استعماری می‌شود. وضعیت متناقضی که حمایت از «خودمختاری» مردم اوکراین در واقع مترادف است با حمایت از ادغام این کشور در نهادی فراملی مانند اتحادیه‌ی اروپا، در جهت فراملی‌سازی قاطع ساختار تولیدی و مالی و تحویل نهایی آن به طلبکارانش.[22] غرامت فداکاری کسانی‌که می‌جنگند توسط زلنسکی پرداخت شده که یکی از خشن‌ترین قوانین ضد‌ اتحادیه در کل فضای اتحاد شوروی سابق است. تجربه‌هایی از هم‌بستگی با دیگر «مردم ستم‌دیده» و تحت سلطه‌ی استعمار بر سر زبان‌ها افتاد و در بیش‌تر جهان، تصاویر رفتار با مهاجران سیاه‌پوست در مرزها در هفته‌های اول تهاجم روسیه به اوکراین مورد توجه قرار گرفت. انبوهی از مواضع و انتظارات در پسِ اتحاد با اوکراین افشا شده که در بهترین حالت با اعلامیه‌های بزدلانه‌ی هم‌بستگی پنهان می‌شود.

فراملی وحشی

برانگیخته شدن شبح امپریالیسم در شرایط کنونی باید واکاوی شود. همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد خوانشی که پیوند امپریالیسم و سرمایه‌داری را پاک نمی‌کند، بیش از همه بر ویژگی‌های نظریه‌ی امپریالیستیِ لنین و بر هم‌زمانی تمرکز فرمان‌دهی سیاسی و سرمایه حول دولت استوار است. دولت در این نظریه ابزارِ جابه‌جایی و تحقق نیازهای انباشت است. سرمایه به نوبه‌ی خود به‌عنوان مجموعه‌ای از انحصارات مالی معرفی شده و مسئولیت بسیج ملی برای جنگ‌های امپریالیستی را بر عهده دارد و با حمایت از منطق قدرت دولتی با دولت استعماری امپراتوری همکاری می‌کند. لنین در واقع در مارس 1919 امپریالیسم را «روبنای» سرمایه‌داری نامید. این بدان معناست که امپریالیسم دیگر برای لنین یک مرحله‌ی عالی و نهایی نیست بلکه چیزی پیچیده‌تر و مشروط است که پس از انقلاب خط تقابل دولت‌های سرمایه‌داری و سوسیالیستی را تعیین می‌کند.[23]

اما اکنون دیگر دولت سوسیالیستی وجود ندارد و سرمایه‌داریِ دولتی (همه‌ی آن) بر مبنای تمرکز بانکی منابع مالی نیست. برعکس، برجستگی بانک‌های مرکزی نشان‌دهنده‌ی نیاز دائمی به مداخله در بازار مالی است که اساسا غیرممکن است به شیوه‌ای باثبات در افقِ سرزمینیِ دولت-ملت تنظیم شود. از زمان برتون وودز، سرمایه‌ی مالی یک رابطه‌ی ابزاری با شرایط محلی اتخاذ می‌کند و به‌طور فزاینده‌ای از دولت جدا می‌شود، دولتی که مجبور بود برای زنده ماندن از جهش بزرگ دهه‌ی 1970 از بخش‌هایی از اعمال حاکمیت خود صرف‌نظر کند. بدین‌ترتیب یک رابطه‌ی کارکردی بین سرمایه و دولت برقرار می‌شود که مسلماً هیچ اتحاد مقدس ارگانیکی را ایجاد نمی‌کند.

با این ‌حال این بدان معنا نیست که در مناطق مختلفِ جهانْ تلاش برای هم‌سویی مجدد دولت و سرمایه با مازاد سیاست حتی تا مرز جنگ در جریان نیست. به هر حال هم دولت و هم سرمایه بر اساس منطق فرمان علیه سوژه‌هایی عمل می‌کنند که می‌خواهند خود را از آن فرمان رها کنند. اما این روند بیش از آن‌که نشانه‌ی بازگشت پروژه‌های امپریالیستی باشد، بیان‌گر دشواری هم‌سویی دائمی این دو و نیاز به تعدیل‌های مستمر و کم و بیش خشونت‌آمیز است. آن‌چه نادیده گرفته می‌شود منطق امپراتوری است که آن‌ها را متحد می‌کند و حرکت‌های محدود دولت را به شیوه‌ای پایدار و ماندگار با چابکی حرکت سرمایه، چه مالی و چه غیر از آن، در بازار جهانی هماهنگ می‌کند. ریشه‌ی درگیری‌های فعلی و آینده را بیش از رقابتِ امپریالیستیْ باید در فروپاشی نظم جهانی با مرکزیت اقتصادی-نظامی آمریکا جست، دولتی که مدعی بود نه تنها تولید بلکه حتی جنگ را نیز غیرمحلی می‌کند. این فروپاشی به سادگی یک جهان چندقطبی را به ارث نمی‌بَرَد اما نشان‌دهنده‌ی فروپاشی ساختار مادی یک امپراتوری جهانی است که هرگز متولد نشد. بنابراین به جای نظم جهانی، یک بی‌نظمی فراملی وحشی مستقر شده که نه تنها فاقد قانون است، بلکه به موضوعاتی برای تولید این وضعیت مشروعیت بخشیده است.

به منظور نشان دادن آن‌چه ما از آن دفاع می‌کنیم به برخی از ابتکارات متعددِ در حال انجام در حوزه‌ی امنیت و بازسازمان‌دهی حکم‌رانیِ جهانی اشاره خواهیم کرد که اخیرا مملو از اجلاس، نشست‌ها و پیشنهادها بوده است. در حوزه‌ی «غربی» شاهد تلاقی ابتکاراتی بوده‌ایم که همیشه تصادفی و جزئی نیستند. برای مثال «برنامه‌ی استراتژیک جدید» ناتو که در ژوئن 2022 در مادرید تصویب شد پروژه‌ای برای هم‌پوشانی اتحادِ دفاعی و مشارکتِ اقتصادی است و از اعضای رسمی فراتر رفته است. مانور هم‌سویی مجددِ سرمایه و دولت با تلاش ایدئولوژیک برای بازتأیید پیوند سرمایه‌داری و دموکراسی هم‌راه است که محوریت تعیین‌کننده در جنگ اوکراین پیدا می‌کند. هم‌چنین فراخوان برای «نیودیل جدید» در «نیودیل جدید سبز» در هر دو سوی اقیانوس اطلس مطرح شده است. تنش‌های موجود بین آمریکا و اتحادیه‌ی اروپا بر سر این موضوع و هم‌چنین تنش‌هایی پیرامون موضوع غلات بین اوکراین و برخی از متحدان اروپایی‌اش، مسیر غیرخطی این چشم‌انداز را نشان می‌دهد.[24]

بنابراین، ارجاع به «نیودیل جدید» به جای اشاره به وارونگی واقعیِ فرایندهای نولیبرالی که در دهه های اخیر دنبال شده یا به جای اشاره به افق‌های مشترک، ابزار شعاری برای مشروعیت بخشیدن به گفتمان‌هایی مانند «دوست‌سپاری» (friend-shoring) است که جنت یِلِن وزیر خزانه‌داری آمریکا مطرح کرده است.[۲۵] با این ‌حال حتی در این‌جا به‌رغم ستایش‌های بسیار از این گفتمان که هم‌چون تأیید رویکرد امپراتوری به شمار می‌آید، معنای «دوست‌سپاری» در طول زمان رنگ‌های کم‌تر ایده‌آلیستی و بیش‌تر عمل‌گرایانه به خود گرفته و از ارزش‌ها و دیدگاه‌های مشترک به اعتماد تجاری تغییر کرده است. در نهایت دوستان کسانی هستند که قول می‌دهند به پیمان‌ها احترام بگذارند و سرمایه‌گذاری‌ها را تضمین کنند اما به‌طور فزاینده‌ای آشکار می‌شود که تداوم و تعیین مرزهای دوستی چقدر دشوار است. در این بستر در حالی‌ که هدف ناتو تضمین برتری نظامی است، اما در ارتقای «انعطاف‌پذیری» اقتصادی اعضای خود نقش مرکزی می‌یابد. این انعطاف‌پذیری که ضرورتاً مرتبط با کشورهای همسایه است، گیرم نه اعضای رسمی ناتو، مواردی مانند ثبات زنجیره‌ی تامین و زیرساخت‌ها، مقابله با تغییرات آب و هوایی یا اظهار نظر در باب زنجیره‌ی تولید «فناوری‌های مخرب» جدید را در برمی‌گیرد.

استراتژی «امنیت تقسیم‌ناپذیر» روسیه و ابتکار «امنیت جهانی» چین در مقیاسی مشابه با ناتو، اما با برآوردهای متفاوت است. هر دو کشور مفهوم امنیت را بیش از هر چیز در تلاش برای حمایت از شکل‌گیری یا تحکیم روابط و مبادلات تجاری بیان می‌کنند، با موضوعاتی که نقش هنجاری و سابق «اجماع واشنگتن» را رد می‌کند اما هیچ‌کدام تمایلی به هماهنگی کامل با یک یا طرف دیگر ماجرا ندارند. در واقع نمونه‌هایی از ویتنام تا هند نشان می‌دهد که ادعای روابط انحصاری حتی برای آمریکا دشوارتر شده به‌طوری‌که برخی سال 2022 را سال «غرب‌زدایی» می‌دانستند.[26] به هر حال، آن‌چه می‌خواهیم بر آن تأکید کنیم این است که بازآرایی این بی‌نظمی فراملی، که در آن روابط سلسله‌مراتبی نیز نمی‌توانند به‌طور انحصاری ادعا شوند، بن‌مایه جنگ اوکراین است.

هر چقدر هم که جاه‌طلبی این پروژه‌ها گسترده باشد، دامنه‌ای محدود و چینش‌های مجدد حاصل از آن‌ها ناپایدار است. از این منظر نقش برجسته‌ی چین، جنگ‌طلبی روسیه و فعالیت سایر کشورهای بزرگ مانند هند یا برزیل صرفا بیان‌گر تغییر چارچوب ژئوپلیتیکی و ظهور قطب‌های جدید نیست بلکه نشانه‌ای از بیان مجدد و کلی رابطه‌ی دولت‌ها و سرمایه در صحنه‌ی فراملی و فراسوی ویژگی‌های هر بازی‌گر منفردِ درگیر است. در این رابطه‌ی جدید، مرکزیت بُعد فراملی، رویکردی انعطاف‌پذیر را تحمیل می‌کند و اتحادهای متغیر با درک این موضوع که حکم‌رانیِ واحد جهانی‌سازی دیگر امکان‌پذیر نیست با یک‌دیگر هم‌زیستی دارند. واضح است که با وجود تفاوت در قدرت و ظرفیت، در حال حاضر هیچ دولتی وجود ندارد که بتواند این شرایط را به یک نظم پایدار تبدیل کند. تب و تاب دولت‌ها اما نه یک برنامه‌ی هماهنگ بین دولت و سرمایه، بلکه نشان‌دهنده‌ی تلاش برای «امنیتی‌سازی» و حتی دست‌کاریِ نظامی حوزه‌های وسیع تولید و مبادله است. در این زمینه جنگ به شرط همیشه ممکن تبدیل می‌شود که در آن دولت‌ها تلاش می‌کنند بر فرایندهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی حکومت کنند.

حتی نشست کشورهای بریکس که سال 2023 در ژوهانسبورگ برگزار شد و برای عضویت کشورهای جدید (و مشارکت 61 کشور از جمله 46 کشور آفریقایی) اجماع صورت گرفت، نتوانست فراتر از تشخیص این موضوع برود که امروز اجماع واقعی یعنی آن‌ها نمی‌خواهند روابط نزدیکی با هیچ کسی داشته باشند. در حالی‌ که بریکس خواستار اصلاح نهادهای بین‌المللی است و به برخی کشورها اجازه می‌دهد مدعی مبارزه با استعمار باشند، وقتی صحبت از معماری بدیل می‌شود، نمی‌توانند فراتر از اصول انتزاعی مانند «چندجانبه‌گرایی فراگیر» بروند. در همین حال اعضای بریکس به دنبال منافع تجاری و طرف‌داری از شرکت‌ها هستند و در مسابقه‌ی جدیدی به‌ویژه برای تصاحب منابع آفریقا مشارکت دارند و جنبش کار زنده را کم‌تر از دشمنان فرضی خود محدود نمی‌کنند.[27] از منظر نابسامانی فراملی وحشی، موضوع اساساً نه ثبت علایق و دیدگاه‌های متفاوت در میان رهبران بریکس است، و نه این واقعیت که این ائتلاف فقط نسخه‌ای دوباره از یک جنبش ضداستعماری است؛ بلکه موضوع همانا عدم تعادل بین دست‌رسی کشورها و نظام‌های مبادلاتی، شبکه‌های زیرساختی، بازارهای مالی و حرکت کارگران، زنان و مهاجران است که آن‌ها را در تنشی دائمی قرار می‌دهد.

در ارتباط با کشورهای جی ۲۰ باید گفت که در پس این شعار، «یک زمین، یک خانواده، یک آینده»، استراتژی‌ای که به ویژه در سال گذشته از سوی آمریکا دنبال شد، یعنی چنگ‌زدن به فرصت ناشی از جنگ در اوکراین برای ایجاد ائتلاف‌های قدرتمند مخالفان روسیه و چین، فضایی را برای سازش و نگرشی که بر نفوذ و روابط منعطف متمرکز است به وجود آورد. بنابراین نتایج حاصل از کشورهای جی ۲۰ در تضاد با دیدگاه‌های امپریالیستی درباره‌ي تنش‌های کنونی جهانی است، چرا که نشان می‌دهد چگونه قدرت‌های اصلی، از جمله آمریکا، باید با تمایل «قدرت‌های متوسط» برای حفظ جهان «چندقطبی» کنار بیایند. جهانی که ممکن است نقش خود را در برابر آمریکا افزایش دهد بدون اینکه به دست چین بیفتد. در این چارچوب، امروز سیاست آمریکا در «هندسه‌ی متغیر» یا همان‌طور که آنتونی بلینکن وزیر امور خارجه گفت با هدف تشکیل ائتلاف‌های موقت حرکت می‌کند.[28]

به‌طور کلی مکان‌های اجماع نشان می‌دهد چگونه در کنار نقش رهبری و ابتکارهای خاص دولت‌های منفرد، کار شدیدی برای بازتعریف نظم بین‌المللی در حال انجام است. با این ‌حال اگر از منظر ژئوپلیتیک فاصله بگیریم این پرسش باقی می‌ماند که این فعالیت‌های تعمیم‌یافته در گسترش جلسه‌ها، ملاقات و ترسیم چشم‌انداز آینده توسط دولت‌ها و اتحادهای مختلف چه اهمیتی دارند؟ بخشی از این تلاش‌ها در واقع رقابت پیرامون بازسازمان‌دهی و بازتعریف شبکه‌های ارزش جهانی و برای دست‌رسی و کنترل بسترهایی است که در آینده اهمیت زیادی خواهند داشت. تصادفی نیست که در کنار تلاش برای قرار گرفتن دولت‌ها در چارچوب حکم‌رانی چندجانبه‌ی جهانی، ابتکارهای دیگری وجود دارد که می‌توانیم آن‌ها را حکم‌رانی مادیِ فرایندهای فراملی انباشت بنامیم. گستره‌ی این ابتکار‌ها از توسعه یا بازسازی زنجیره‌های تامین خاص مانند فناوری‌های جدید داده و هوش مصنوعی، مواد خام و انرژی، نقش اپراتورهای حمل و نقل جهانی تا طرح‌های زیرساختی از جمله «ابتکار کمربند و جاده‌ی» چین تا «دروازه‌ی جهانی» به رهبری اتحادیه‌ی اروپا و «ابتکار سه دریا» شامل کشورهای اروپای شرقی در برگرفته می‌شود.

امروز نمی‌توانیم تولید ارزش در شبکه‌های فراملی را دست کم بگیریم که مسلما تحت تأثیر فشارهای ناشی از سیاست‌های دولتی هستند اما به منطق‌های ژئوپلیتیکی یا امپریالیستی پاسخ نمی‌دهند. در واقع این شبکه‌ها از جریان‌های مالی، جابه‌جایی منابع، جذب نیروی کار، بازی‌گران حمل و نقل بزرگ، دست‌رسی به مواد خام و منابع انرژی تشکیل شده‌اند که بر اساس استراتژی‌هایی هدایت می‌شوند که بجای تحقق کنترل سیاسی-سرزمینی بر تولید ارزش متمرکز هستند. در راستای این کار، بازی‌گران درگیر ممکن است به سیاست‌های دولتی تکیه کنند اما هم‌چنین از شرایط محلی خاص مربوط به مناطق ویژه‌ی اقتصادی، مناطق شهری، وجود مواد خام، سطح دستمزد و نیروی کار، وجود زیرساخت‌های تولیدی مطلوب‌تر و دست‌رسی به مراکز حمل و نقل و ارتباطات استفاده می‌کنند. در مقابل این پس‌زمینه، استراتژی‌های مختلف مانند «ریسک‌زدایی» یا «دوست‌سپاری» که توسط ائتلاف‌های سیاسی مختلف اجرا می‌شود تلاش‌هایی است برای هدایت و درعین‌حال بدست گرفتن جریان‌های ارزشی که اداره‌ی آن‌ها دشوار است.[29] در بافتار جنگ در اوکراین و رقابت فزاینده میان چین و آمریکا، این واقعیت که به رغم جنگ تجاری خزنده میان این دو کشورْ تجارت بین دو کشور هم‌چنان در بالاترین سطح خود قرار دارد و سرنوشت تحریم‌های اقتصادی علیه روسیه به شکوفایی مسیرهای جای‌گزین و مثلث‌سازی‌هایی [۱ـ۲۹] انجامیده که عملاً مانع مسدود شدن زنجیره‌های تولید روسیه می‌شود، این واقعیت‌ها را می‌توان به‌مثابه‌ی آزمایش کاغذ تورنسل برای شناسایی بی‌میلی سرمایه از تبعیت از فرمان سیاسی دانست.

از این نظر، دولت‌ها و ائتلاف‌های آن‌ها به جای عوامل امپراتوری می‌توانند به‌عنوان «سکو» یعنی پایانه‌های ابتکارها و حرکت‌های سرمایه درون ائتلاف‌های متغیر در نظر گرفته شوند. این ائتلاف‌ها دائماً در معرض تعدیل‌ هستند و در آن مازاد سیاسی‌سازی که تا جنگ پیش می‌رود با دشواری کنترل، هدایت باثبات و منظم مسیرهای ارزش‌افزایی، انباشت و حرکت‌ نیروی کار زنده مطابقت دارد. در این زمینه، نظامی‌گری غربی دیگر «پلیس بین‌المللی» نیست بلکه وارد مرحله‌ی جدیدی شده که نه تنها به امکان دائمی جنگ در بی‌نظمی جهانی بلکه به مدیریت مناسبات سرمایه‌داری و تلاشی برای بازترکیب ناهماهنگی دولت‌ها و سرمایه اشاره دارد که پیش‌تر درباره‌ی آن صحبت کردیم. در این بستر نابسامان، جنگ هم برای پاسخ به ناهماهنگی دولت و سرمایه از طریق ایجاد صف‌بندی‌های مجدد، اجباری و جزئی بین این دو و هم برای تأمین زنجیره‌های تولید و ارزش، به یک امکان همیشه حی و حاضر تبدیل شده است.[30]

برای یک سیاستِ فراملیِ صلح

با این ‌حال آن‌چه که توحش را فراملی می‌کند نه تنها عدم تعادل دولت‌ها و سرمایه بلکه همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، جنبش‌های نیروی کار زنده است. درک اولی بدون شروع از دومی امکان‌پذیر نیست و این بحث اصلی علیه دیدگاه ژئوپلیتیکی و هم‌چنین علیه تفسیر امپریالیستی از تنش‌های بین‌المللی کنونی است.

برای مثال قبل از هر گونه صحبت درباره‌ی ریسک‌زدایی و جنگ تجاری با آمریکا، مثلاً موقعیت چین در شبکه‌های تولید جهانی به دلیل رفتار کارگران تغییر کرد. به زبان حکومت چین، در نتیجه‌ی «حوادث دسته جمعی» بی‌شمار در بخش‌های تولید و هم‌راه با افزایش «توفان چین» (China’s whirlwind) [برنامه‌ی دولت چین برای پیوند متحدانش بویژه در منطقه‌ی آسیا و اقیانوسیه. م] در دو دهه‌ی اخیر، سرمایه در چین مجبور به افزایش دستمزدها و تغییر در رژیم کاری شده است که قرار بود قبلا آهنین باشند. با این ‌حال این فقط مربوط به چین نیست. می‌توان به دو نمونه‌ی دور دیگر اشاره کرد که مستقیما به برخی از بردارهای تولید ارزش فراملی مربوط می‌شود. اولین مورد تحرک بالای کارگران شاغل در کارخانه‌های الکترونیک اروپای شرقی است. این خوشه‌های تولیدی محصول مستقیم رویارویی گسترش بازار کار اروپا و گسترش زنجیره‌های تولید چین هستند. رفتار کارگران در این سال‌ها نشان‌دهنده‌ی رویکرد سوبژکتیو به کار است که هیچ ربطی به چهره‌ی تخیلی کارگرِ کارخانه ندارد. چهره‌ای که با سرنوشت کارفرمای خود یکی می‌شود و خود را در اتحادیه‌ سازمان می‌دهد و هدف اصلی‌اش بهبود شرایط کار در یک جایگاه خاص است. در واقع در رفتارهای سوبژکتیو می‌توان چهره‌ی جدیدی از «کارگر چندملیتی» را دید که بر اساس توانایی حرکت خود، با بهره‌برداری از تفاوت‌های دستمزدی، حضور در قلمروهای مختلف قدرت و فصلی بودن کار، فعالانه عمل می‌کند.

مثال دوم مورد کارگران آمازون در آمریکا است. در مواجهه با رشد سرگیجه‌آور تجارت الکترونیک و سرعت کار، نارضایتی گسترده در انبارها منجر به اولین تجربه‌های اتحاد و اعتصاب در انبارهای این غول در آمریکا شد اما تصمیم یک‌جانبه‌ی شرکت و پیشنهاد افزایش دستمزد به کارکنان خود، با هدف واضحِ کاهش تنش و تضمین پیش‌بینی‌پذیری و ثبات بیش‌تر در سازمان‌دهی کار صورت گرفت.[33] این امر هم‌زمان با اولین تلاش‌های سازمان‌دهیِ فراملیِ کارگران شاغل آمازون در کشورهای مختلف به‌ویژه در اروپا بود.[34] این‌ها تنها دو نمونه هستند اما اکنون زنجیره‌های تأمین به‌عنوان یک کل نه تنها برای ماهرترین مشاغل بلکه حتی در سطح کار انبار و خط مونتاژ از «بحران پرسنلی» رنج می‌برند.[35] سال‌ها اعتصاب، محاصره و اعتراض‌های مربوط به بنادر در سراسر جهانْ همواره تهدیدی فزاینده برای عملکرد زنجیره‌های ارزش تلقی می‌شود.[36] در پاسخ به بی‌میلی عمومی کارگرانْ اصول و استراتژی‌های امنیتی مانند «تاب‌آوری» حتی قبل از شیوع کووید-19 و جنگ در اوکراین، محور گفتمان مدیریت زنجیره‌ی تامین قرار گرفت.

همه‌ی پدیده‌های مذکور باید با چارچوب بی‌نظمی فراملی و تأثیرات جنگ سازگار شوند. در مواجهه با این موضوع واضح است که سیاست‌های جنگی و امنیتی‌سازی مورد پذیرش همه‌ی دولت‌ها صرفاً نمونه‌هایی از سیاست‌های رقابتی نیستند بلکه بیش از هر چیز با هدف جست‌وجوی راه‌هایی برای مهار ظرفیت‌های سازمان‌دهی نیروی کار زنده عمل می‌کنند. جنگ در این بستر از اصل نظم‌دهی و تداوم مجدد فرمان‌دهی بر نیروی کار و جنبش‌های آن برمی‌خیزد. جنگ نه به این دلیل که نوید تثبیت یک «نظم جهانی» جدید را می‌دهد، بلکه به این دلیل که حرکت به سوی نظامی‌سازی و افق ملی را به‌عنوان تنها افق «طبیعی» و مسلم بر راه‌های مبارزه و ظرفیت‌های ارتباطی نیروی کار زنده تحمیل می‌کند.

بنابراین می‌توان نقاط تنش خاصی را شناسایی کرد که حتی اگر مستقیما منجر به جنبش‌های ضدجنگ شوند به مشکل جهانی سرطان جنگ مربوط هستند. ما به مبارزات فمینیست‌ها در روسیه علیه محدودیت‌های سقط جنین، تلاش برای به خدمت گرفتن مادران در جنگ، مبارزات علیه قوانین ضد اتحادیه‌های کارگری در بحبوحه‌ی جنگ توسط زلنسکی و هم‌چنین به امواج اعتصاباتی اشاره می‌کنیم که در بریتانیا، فرانسه، آلمان و رومانی روی داده و اخیراً صنعت خودروسازی در آمریکا را در بر گرفته است. در همه‌ی این موارد دامنه‌ی برخورد هر چیزی را شامل می‌شود جز امر ملی و مستقیما مرتبط با جنگ اوکراین هستند. در واقع همه‌ی این‌ها در مورد کارگرانی است که برای بهبود شرایط زندگیِ خود، خواهان افزایش دستمزد یا بخش‌هایی از نظام رفاه هستند اما در عوض دولت‌ها افزایش هزینه‌های نظامی، کشاندن رقابت به بخش‌های استراتژیک مانند مواد نیمه هادی و اطمینان‌بخشی به بازارهای مالی را ترجیح می‌دهند. برای مثال در فرانسه با این‌که افزایش سن بازنشستگی برای جبران کسری بودجه را ضروری می‌دانستند اما سال گذشته در سراسر اروپا هزینه‌های نظامی به ۵/۱ درصد کل تولید ناخالص داخلی رسید. هزینه‌های حاصل حتی از بسته‌ی بلندپروازانه‌ی 807 میلیون یورویی نسل بعدی اتحادیه اروپا که در طول همه‌گیری منتشر شد، بیش‌تر خواهد بود. بودجه‌ی نظامی فرانسه با 3 میلیارد یورو افزایش به ۹/۴۳ میلیارد یورو در 2023 رسید و این دومین هزینه‌ی بزرگ دولت پس از بخش آموزش است. گویا مکرون که ماه‌ها با میلیون‌ها کارگر در خیابان‌ها مواجه بود، تصمیم گرفت کارگران را با دستورهایی در قامت یک فرمان‌ده کل خطاب قرار دهد. همان‌طور که شبکه‌ی تی اس اس بیان می‌کند: «مکرون با نادیده گرفتن ده‌ها هزار نفری که به علت عدم توقف تولید در زمان همه‌گیریْ جان خود را از دست دادند، گفت که این بیماری همه‌گیر تاثیر مخربی بر کارگران فرانسوی گذاشته است، زیرا آن‌ها به دریافت دستمزد از دولت در حالی‌ که کار نمی‌کنند عادت کرده‌اند، تا حدی شبیه سربازانی که در مرخصی هستند. اکنون باید کارها درست و رتبه‌ها سخت‌تر شود.[…] ابتدا همه‌گیری، سپس جنگ در اوکراین و تورم: هزینه‌های بسیار زیادی برای محافظت از مردم انجام می‌شود، اکنون موعد بازپرداخت است. آن‌ها در حالی‌ که مجبور به انتخاب‌های معینی هستند باید اطاعت کنند. اما در برابر ادعای مکرون مبنی بر تبدیل کارگران، مهاجران، مردان و زنان به سربازانِ کار، پاسخ آن‌ها به‌طور دسته جمعی اعتصاب است».[37]

درخواست مکرون در راستای اقتدار و ایجاد نظم پس از آغاز شورش در چند شهر به علت کشتن جوانی به نام نایل مرزوق به دست پلیس، حکایت از تغییری کلی و بستن فضاهای مذاکره دارد، فضاهایی که به دلیل همه‌گیری گشوده شده و کارگران را قادر به افزایش دستمزدها و درآمدها می‌کرد. چرخش به راست در چشم‌انداز سیاسی اروپایی و جهانی، به‌جای بازگشت ناگهانیِ آرمان‌های ملی‌گرایانه‌ی منسوخ، ناشی از نیاز به نظم بخشیدن به جنبش‌های سوبژکتیوی است که اداره‌ی آن‌ها در مقیاس بزرگ‌تر دشوار و گاهی غیرممکن است. بازگشت به «ملت» نه تنها نشانه‌ی رقابتی فزاینده است بلکه علامت گسترده و واکنشی اقتدارگرایانه به رفتار غیرقابل کنترل مردان و زنانی است که قدرت‌شان را فقط در سطح فراملی می‌توان درک کرد. یک مثال بسیار مهم گسترش خطوط عرضی سیاست‌های حمایت از نرخ زاد و ولد و محدودیت سقط جنین است که مدعی جذب زنان در کار رشد ملی در برابر انتخاب غیرقابل توقف و فزاینده‌ی زنان برای مادر نشدن است. بنابراین، شاهد ظهور ویژگی‌هایی مشترک زیر سایه‌ی تنش‌های فراملی با هدف ایجاد حکومتی برای بازتولید اجباری و فوری نیروی کار زنده از طریق فشار مداوم در تمام طول عمر، حمله به سقط جنین، آزادی‌های جنسی، محصورکردن حق شهروندی در محدوده‌های سفت و سخت دولتی و کاهش قدرت دستمزدها از جمله حقوق بازنشستگی هستیم. تقلیل سناریوی کنونی به برخوردی میان دولت‌ها، جنگی علیه جنگ به منظور وادار ساختن هم‌سویی با این یا آن طرف جنگ، جنبش‌های کسانی‌ را خنثی می‌کند که هر روزه برای نمُردن و داشتن زندگی آزاد از باج‌گیری دستمزد می‌جنگند. نمونه‌ی بارز آن تحرک مهاجران است که همواره از هرگونه تلاش برای کنترل خود سرپیچی می‌کنند، چنان‌که تکرار «بحران» فرضی در جزایر مدیترانه مانند جزایر بالکان، مرز آمریکا و مکزیک یا آفریقا نشان می‌دهد. از دیدگاه ما این‌ها نشانه‌های نیرویی است که نمی‌خواهد تسلیم فرمان‌های کارآمدی و ارزش‌افزایی برنامه‌های مختلف حکم‌رانیِ مهاجرت شود. خشونت فزاینده‌ی دولت‌ها صرفاً بر بدنی بی‌دفاع اعمال نمی‌شود، بلکه نشانه‌ی برخوردی است که دولت‌ها و سرمایه‌ها مجبورند شکل‌های جدیدی برای ارزش‌افزایی در برابری نیرویی غیرقابل اداره بیابند. جنگ در این بستر نابسامانْ به امکانی برای تنظیم مجدد رابطه‌ی دولت و سرمایه و تضمین زنجیره‌ی تولید و ارزش تبدیل شده است.

تقسیم‌های محلی، ملی و بین‌المللی، ساختارهای سازمانی کارگری و جنبش‌ها از اتحادیه‌های کارگری تا انجمن‌ها در مواجهه با این درگیری‌های فراملی، خود را هم‌چون استبدادی نابهنگام نمایان می‌سازند که مانع از ابتکار عمل برای توقف سطح امروزی فرآیندهای استثمار می‌شوند. به همین دلیل به نظر ما عدم بازگشت به دولت- ملت و پروژه‌های مربوط به قدرت آن، اولین گام اساسی برای یک سیاستِ فراملیِ صلح است. لذا مسئله‌ی ما همانا اتخاذ دیدگاهی است که بتواند بر جغرافیای جدید و در امتداد آن بر مبارزه‌ی طبقاتیِ در حال توسعه نور تابانده و امکان‌های سازمان‌دهی و مخالفت با سیاست جنگ را متصور شود. از این جهت ما در اعتصاب اجتماعی فراملی و مجمع دائمی ضد جنگ (PAAW) از نیاز به یک سیاستِ فراملیِ صلح حمایت کرده‌ایم.

هدف سیاستِ فراملیِ صلح حرکتی دوگانه است: از یک سو نگریستن به جنگ نه از زاویه‌ی دولت‌ها یا اتحاد دولت‌ها بلکه از دیدگاه کسانی‌که از اثرات جنگ رنج می‌برند و با پیامدهایش مبارزه می‌کنند. از سوی دیگر هدف درک این نکته است که چگونه جنگ یک مشکل سیاسی برای جنبش‌ها است و با چارچوبی که در بالا توضیح داده شد، مطابقت داشته و به آن کمک می‌کند. مشکل این است که همه‌ی این تحرکات را به جنگ میدانی متصل کنیم، یعنی اعتصاب‌ها، نافرمانی‌ها و اعتراض‌های مختلف، و شکل‌های خاموش نفی پیامدهای این جنگ را شناسایی کنیم. با این ‌حال این وظیفه‌ی اجتناب‌ناپذیر یک سیاستِ فراملیِ صلح است که با در نظر گرفتن بی‌نظمی جهانی با جنگ در اوکراین مخالفت کند. بنابراین لازم است فضای ارتباطی بین مبارزه‌های فمینیستی، اکولوژیست، کارگری، بی‌ثبات‌کاران و مهاجران ارائه شود و مخالفت با آثار مادی و ایدئولوژیک جنگ را شرط مبارزه‌های گسترده برای دگرگونی بداند. امروز بدون اقدام‌ها و گفتار‌هایی که به استبداد سرمایه در طی زمان نه بگویند، بدون نه به اقتدارگرایی دولت‌ها، نمی‎توان به جنگ «نه» گفت. دولت‌هایی که مدعی‌اند جایگاه همگان را در بازتولید جامعه نشان می‌دهند و مرزهایی را تحمیل می‌کنند که ارتباط چندانی با ادعای آزادی که نمی‌توان محدودش کرد، ندارد. به همین دلیل سیاستِ فراملیِ صلح را نمی‌توان به صلح‌طلبیِ ساده تقلیل داد چیزی که بیست سال پیش خیابان‌های کره‌ی زمین را پُر کرده بود و هنوز در میان نظرات مختلف تاثیرگذار بود. این صلح‌طلبیِ ساده همیشه و در نهایت بر دولت‌ها و دیپلماسی بین‌المللی تکیه دارد. برای ما خواست پایان جنگ در اوکراین به معنای مداخله‌ در مسیر ضدیت با اثرات مادی و ایدئولوژیک، خشونت و اجباری است که سیاست جنگ، فراتر از اوکراین تحمیل می‌کند. تمرین صلح برای مبارزه‌ی امروز چیزی کم‌تر از خیال‌پردازی درباره‌ی امکان جنبش‌های فراملی نیست. این جنبش‌ها می‌توانند قفس جنگ و به هم‌راه آن، سلطه‌ی سرمایه بر زندگی ما را در هم بشکنند. برای انجام این کار فقط باید بر ساخت عناصر ارتباطی، اشتراک‌گذاری و ساخت زبان‌های جدید و گفتمان‌های مشترک پافشاری کنیم. این تمرین آسانی نیست اما گذرگاه باریکی است که با آن روبه‌رو هستیم و نمی‌توانیم آن‌ را دور بزنیم.

 

* این مقاله ترجمه ای است از Dopo gli imperialismi: possibilita e problemi di una politica transnazionale di pace که در این لینک در دست‌رس است.

 

یادداشت‌ها:

[۱].‌ این مقاله نتیجه بحث‌های جمعی در جمع connessioni precarie و پلتفرم اعتصاب اجتماعی فراملی است که ما بخشی از آن هستیم. این مقاله شامل به‌هنگام‌سازی سرمقاله‌ی منتشر شده در ژوئن 2022 است.

[2]. G. Yudin, ‘The Neoliberal Roots of Putin’s War’. Emancipations: A Journal of Critical Social Analysis, Vol. 1: Iss. 4 (2022), Article 1, p. 8.

[3]. connessioni precarie, ‘The metastasis of World War III‘, September 2022.

[4]. Permanent Assembly Against the War (PAAW), “Manifesto for a Transnational Politics of Peace” July 2022.

[5]. PAAW, “Let’s Strike Within and Against the Third World War”, May 2022

[6]. Cf. A. Negri-M. Hardt, Empire, Cambridge (MA), Harvard University Press, 2001.

[7]. V. Ishchenko, ‘The Class Conflict Behind Russia’s War,’ The War in Ukraine & The Question of Internationalism, Alameda Institute, 2023.

[8]. V. Artiukh, The Political Logic of Russia’s Imperialism, July 2022, https://lefteast.org/political-logic-of-russias-imperialism/.

[9]. Cf. P. Dardot and C. Laval, The bankruptcy of a one-sided ‘anti-imperialism (April 2022):

[10]. See e.g. E. Balibar, The Ukrainian War of Independence and the Worlds Borders.

بالیبار می‌افزاید که «در سطح سیاره‌ای، فضاهای سیاسی کم‌تر و کم‌تر از یک‌دیگر جدا می‌شوند. به همین دلیل است که جنگ روسیه و اوکراین را نمی‌توان یک جنگ محلی دانست.»

[11]. See A. Hakimova, ‘Introduction,’ in PAAW, Life and politics in times of war, October 2023.

[12]. M. Kulbaczewska-Figat, V. Ishchenko, “Why Russia’s Political Capitalists Went to War – and How the War Could End Their Rule,” transform-network, August 2022.

[۱۳].‌ ما به ویژه اخبار منتشر شده توسط مقاومت ضد جنگ فمینیستی را برجسته می‌کنیم.

[14]. Think also of the almost simultaneous arrests of Boris Kagarlitsky in Russia and Yuri Scheliazhenko in Ukraine. See also V. Yakovlev, Queering East European Despair or the New Postutopian Queer-Nomadism, in LeftEast, November 11, 2022.

[15]. O. Lyubchenko, Russian capitalism is both political and normal. On expropriation and social reproduction, The War in Ukraine & the Question of Internationalism, Alameda Dossier, 2023.

[16]. O. Lyubchenko, Gender Equality as Decommunisation of Ukraine – A Mockery of Feminist Values, in Life and politics in times of war, in PAAW, Life and politics in times of war, October 2023.

[17]. See for instance G. Hetland, Anti-Imperialism Doesn’t Mean Defending Authoritarianism.

[18]. Referring to Leila Al-Shami in The ‘anti-imperialism’ of idiots regarding the war in Syria as the position that “equates imperialism with the action of the US alone”.

[19]. See for instance the declarations of the Stop the War Coalition in the UK.

[20]. “Time for International Anti-War Solidarity”, Соціальний рух (Ukranian Socialists), January 2022.

[21]. Russian Socialist Movement & Sotsialnyi Rukh, “Against Russian Imperialism,” LeftEast, April 2022, https://lefteast.org/against-russian-imperialism/.

[22]. “The plans for post-war reconstruction did not read like a programme for building a stronger sovereign state but like a pitch to foreign investors for a start-up” (V. Ishchenko, ‘Ukrainian Voices?,New Left Review 138, Nov/Dec 2022).

[23]. Lenin: https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1919/rcp8th/03.htm.

[24]. A. Williams, ‘US-Europe trade tensions heat up over green subsidies,’ Financial Times, February 27, 2023; D. L. Stern and L. Morris, ‘Tensions between Ukraine and Poland over grain hint at exhaustion from war,’ Washington Post, August 12, 2023.

[25]. https://home.treasury.gov/news/press-releases/jy0714.

[26]. https://www.scmp.com/comment/opinion/article/3205148/beyond-china-more-nations-reject-us-led-order-2022-will-go-down-year-de-westernisation.

[27]. T. Bhattacharya and G. Dale, ‘Is BRICS+ an Anti-Colonial Formation Worth Cheering From the Left? Far From It,’ Truthout, and P. Fletcher, ‘BRICS chafe under charge of ‘new imperialists’ in AfricaReuters, March 2013.

[28]. https://www.state.gov/secretary-antony-j-blinken-remarks-to-the-johns-hopkins-school-of-advanced-international-studies-sais-the-power-and-purpose-of-american-diplomacy-in-a-new-era/.

[29]. See Grappi G, Asia’s Era of Infrastructure and the Politics of Corridors: Decoding the Language of Logistical Governance, in: Logistical Asia: The Labour of Making a World Region, Singapore, Palgrave Macmillan, 2018, pp. 175 – 198.

[29-1].‌  triangulation روشی برای دور زدن تحریم‌ها و نیز عملیات سایبری، مانند عملیات دولت روسیه برای سرقت اطلاعات و نفوذ به دستگاه‌های امنیتی آمریکا از طریق شرکت کاسپرسکی. دولت آمریکا پیشتر پس از جنگ در اوکراین محدودیت‌های تجاری برای زنجیره‌ی تامین چند نرم‌افزار وضع کرده بود ـ م.

[۳۰].‌ مشکلات این پیشرفت از آن‌جا آشکار می‌شود که «تغییر دوران جهانی» که اولاف شولتز در مقاله‌ای معروف در نشریه فارین افرز پایان یک عصر را اعلام نمود، به «تغییر آهسته دوران» توصیف شده است. این توصیف به دلیل مقاومت نیروهای مسلح آلمان در پذیرش نیاز به نوسازی و هم‌چنین دشواری توجیه هزینه‌های نظامی در دوران بحران اقتصادی در برابر افکار عمومی که کم‌تر از گذشته به جنگ علاقه دارد، مطرح شده است.

[31].‌ یک مثال از این وضعیت، اعتصابات و شورش‌های مکرر در کارخانه‌های تولیدکننده‌ی جهانی الکترونیک، مانند فاکس‌کان است. هم‌چنین، بخش‌های حمل‌ونقل مانند راه‌آهن یا اخیراً کارگران در پلتفرم‌های لجستیک و تحویل نیز درگیر این تحولات بوده‌اند.  بنگرید به:

Pun Ngai’s work and Chuang’s analysis.

[32]. See R. Andrijasevic, D. Sacchetto, From Labour Migration to Labour Mobility? The return of the multinational worker in Europe, Transfer, Vol. 2282), 2016, 219-231.

[33]. See https://www.aboutamazon.com/news/workplace/amazon-invests-nearly-1-billion-in-increased-wages-for-operations-employees

[34]. TSS Platform, Strike the Giant. Transnational organisation against Amazon.

[35]. See https://hbr.org/2023/09/how-to-address-the-supply-chain-staffing-crisis.

[36]. See and J. A. Wilson and I. Ness, Chock Points. Logistics Workers Disrupting Global Supply Chains, Pluto Press.

[37]. TSS Platform, War Rages On, Anger Grows in Europe. Statement on the French Movement.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4gu

پاسخی بگذارید