رالف هوف روگر
ترجمهی: کاووس بهزادی
سوسیالدموکراسی 1914 ـ 1890
(پارهی دوم)
جنبشهای اپوزیسیون یعنی گروه موست/هاسلمان، همچنین «جوانان» و محلیگرایان نشان دادند که در آلمان نوعی گرایش به رویکردهای ضداقتدارگرا و سوسیالیسم انقلابی وجود داشت. این گرایشهای اپوزیسیون چپ، بهطور خودانگیخته و مستقل از یکدیگر شکل گرفتند و بنابراین کمتر میتوان آنها را بهعنوان یک سنت فکریِ منسجم در نظر گرفت، بلکه آنها بیشتر بیانگر یک تعارض بنیادین بین تمرکزگرایی و دموکراسی از پائین، مبتنی بر بدنهی جنبش بودند. در مورد آلمان، این تعارض عمدتاً به سود ساختارهای نمایندگیمحور حل شد. جنبش سوسیالیستی هرگز به یک نظام دیکتاتوری تبدیل نشد و به شیوههای دموکراتیک، بهویژه انتخابات اهمیت زیادی میداد، اما اصول سازمانی آن متمرکز بود، نه فدرالیستی. الگوهای ناخودآگاه این رویکرد، هم پارلمانتاریسم لیبرالِ آلمان جنوبی و هم دولت اقتدارگرای پروس بودند. این دو در ایدهی «رفرم از بالا» به یکدیگر نزدیک میشدند، گرایشی که خوانش مسلط آن زمان از نظریهی مارکسیستی نیز به آن تمایل داشت .(Hoffrogge 2009)
این برداشت در سالهای 1880 شکل گرفت و در همین دوره نیز جدایی سازمانی میان مارکسیسم و آنارشیسم رخ داد. در سطح جهانی این جدایی پیشتر در سال 1872، در کنگرهی لاههی انترناسیونال اول متحقق شده بود، یعنی با اخراج هواداران باکونین از آن. فقط پس از این مناقشه بود که اصطلاح «آنارشیسم» بهعنوان نامی برای توصیف نوعی سوسیالیسم ضداقتدارگرا متداول شد، پیش از آن از مفاهیمی مانند «فدرالیستی» یا «ضددولتی» استفاده میشد (Schmück 2004). در مرحلهی شکلگیری آنارشیسم، نوشتهها و سخنرانیهای انقلابی روس، میخائیل باکونین نقش تعیینکنندهای داشت [Degen/Knoablauch 2008)؛ Wittkop 1994؛ .(Nettlau 1925ff] هرچند پیش از او نیز متفکرانی مانند پیر – ژوزف پرودون یا موزس هس از پیشگامان اندیشههای آنارشیستی بودند، اما باکونین عموماً بهعنوان نخستین سازماندهنده و نظریهپرداز یک جنبش مشخصاً آنارشیستی شناخته میشود.
میخائیل باکونین در سال 1814 در پریاموخینو، در غرب روسیه، بهعنوان فرزند یک زمیندار اشرافی به دنیا آمد. او در جوانی از سوی پدر وفادارش به تزار به خدمت نظامی فرستاده شد و در سال 1832 در لهستان، دورهی سرکوب پس از سرکوب جنبش استقلالطلبانه را از نزدیک تجربه کرد. همین تجربهها باعث شد باکونین بهتدریج از ارتش فاصله بگیرد و در سال 1835 برای تحصیل به دانشگاه مسکو برود. در آنجا با اندیشههای سوسیالیستی و فلسفهی آلمانی آشنا شد و بهدلیل همین آشنایی در تابستان 1840 او برای یک سفر تحصیلی به آلمان رفت. باکونین، مانند بسیاری از افراد دیگر، وارد بحثهای هگلیهای جوان شد و به نقد دینِ لودویگ فویرباخ علاقه پیدا کرد. در سال 1844 به پاریس رفت و در آنجا نخستین بحثهای جدی خود را با کارل مارکس آغاز کرد. در سال انقلابی 1848 نیز در انقلابهای فرانسه و آلمان مشارکت داشت.
سرکوب این جنبشها به دستگیری او و انتقالش به روسیه منجر شد. باکونین سالهای 1850 را نه در تبعید، بلکه در شرایطی بسیار سخت در زندان و تبعید گذراند .(Wittkop 1994: 48–60) او فقط در سال 1861 توانست از سیبری فرار کند و پس از سفری طولانی و پرماجرا از طریق ژاپن و ایالات متحده دوباره به اروپا آمد. او در بازسازی جنبش کارگری با مارکس همکاری میکرد و رابطهی این دو برای مدتی آنقدر خوب بود که باکونین مانیفست کمونیست را به روسی ترجمه کرد. با اینحال با شدت گرفتن اختلافات در انجمن بینالمللی کارگران مسیر مبارزهی آنها از هم جدا شد. هرچند باکونین برخلاف مارکس یک نظریهپرداز منسجم فلسفی نبود، اما نوشتههای او بهعنوان مبانی یک آنارشیسم جمعمحور شناخته میشوند، جریانی که در تقابل با آنارشیسم فردگرا، بر همبستگی تأکید میکرد.
مرکز سازمانی هواداران باکونین «فدراسیون ژورا» در سوئیس بود که بهعنوان یکی از شاخههای انجمن بینالمللی کارگران فعالیت میکرد. در آلمان اما، مناقشه میان لاسالیها و آیزناخیها بر جنبش سوسیالیستی مسلط بود. بههمین دلیل شکلگیری بینالمللی یک جنبش آنارشیستی در ابتدا تأثیر چندانی در آلمان نداشت. اما بعدها بسیاری از اعضای حزب کارگران سوسیالیست متحد (SAP) در گوتا و نیز در بازهی زمانی ممنوعیت، بسیاری از نیروهای چپ را به خود جذب کرد.
فقط پس از اخراج موست و هاسلمان در کنگرهی تبعیدی حزب در سنتگالن سوئیس در سال 1887 بود که مسئلهی ایجاد یک سازمان مستقل برای نیروهای ضداقتدارگرا مطرح شد، مسئلهای که قبلاً در داخل حزب مطرح میشد. در این کنگره حزب نهفقط از منتقدان چپ فاصله گرفت، بلکه یک قطعنامهی عمومی برای محکوم کردن آنارشیسم نیز تصویب کرد.
این نقد از آنارشیسم چند محور داشت. نخست، آنارشیسم بهعنوان نوعی از لیبرالیسم بورژوایی معرفی شد. دوم، گفته شد، نظریهی اجتماعی آن با شرایط صنعت کلان مدرن سازگار نیست. و سوم، تروریسم بهشدت محکوم شد، به این بخش بیشتر از بخشهای دیگر پرداخته شد. در اینجا از قهر انقلابی انتقاد نشد، بلکه استفادهی فردی از آن در قالب ترور شخصیتهای سیاسی و مقامات دولتی نقد شد. کنگرهی حزب این شیوه را بیاثر و حتی زیانبار میدانست، زیرا به حس عدالتخواهی تودهها لطمه میزد. با اینحال سوسیالدموکراسی صرفا آنارشیستها را مسئول این اقدامات نمیدانست، بلکه «تعقیبکنندگان و آمران»، یعنی نهادهای سرکوب دولتی را نیز در آن سهیم میدانست. البته این نکته تا حدی کمرنگتر شد، زیرا در پایان به نقش عوامل اجیرشده و بهرهبرداری سیاسی از این اقدامات توسط نیروهای محافظهکار اشاره شد (Kuhn 2004: 95, 300). نمایندگان حزب همچنین فراموش نکرده بودند که در سال 1878 دو سوءقصد بهانهای برای محدود کردن حقوق اساسی و ممنوع کردن جنبش کارگری فراهم کرده بود.
بحث دربارهی خشونت و تروریسم در این دوره اهمیت زیادی داشت، زیرا در سالهای 1880 و 1890 موجی از سوءقصدها سراسر اروپا را دربر گرفته بود. اختراع دینامیت که آلفرد نوبل در سال 1867 آن را ثبت کرد، انقلابیون بسیاری از کشورها را مجذوب خود کرد و حتی نوعی بار نمادین پیدا کرد. برای نمونه بمبهای دینامیتی در سال 1881 در ترور تزار روسیه به کار گرفته شدند و در فرانسه تعداد این حملات آنقدر افزایش یافت که برخی روزنامهها بخش ویژهای را به «دینامیت» اختصاص دادند. در این بخش، جدیدترین بیانیههای کسانی منتشر شدند که مسئولیت این سوءقصدها را برعهده گرفته بودند. (Rocker 1974: 107) در آلمان چنین اقداماتی بسیار کمتر انجام گرفت، هرچند چند اقدام پرسروصدا نیز وجود داشت. برای نمونه در سپتامبر 1883، امیل کوخلر و آگوست راینزدورف با استفاده از 13 پوند دینامیت قصد داشتند به امپراتور آلمان و اشراف حاضر در مراسم افتتاح یک بنای یادبود حمله کنند. این اقدام اما ناکام ماند، زیرا آنها بهدلیل مسائل مالی نتوانسته بودند، فتیلههای ضدآب تهیه کنند. راینزدورف و کوخلر در سال 1885 در زندان «گاو سرخ» در شهر هاله اعدام شدند. یوهان موست و دیگران چنین اقداماتی را بهعنوان اقداماتی برای «تبلیغ از راه عمل» توجیه میکردند، زیرا امیدوار بودند که این اقدامات به همبستگی مردم منجر شود. اما در بسیاری از موارد نتیجه برعکس بود: سوءقصدها و ترورهای سیاسی حس عدالتخواهی بسیاری از مردم را جریحهدار میکرد. رسانهها و دولت نیز از این وضعیت سوءاستفاده میکردند و علاقهی زیادی داشتند همهی گرایشهای جنبش سوسیالیستی را یکجا و بدون تفکیکگذاری بهعنوان نیروهای تروریستی معرفی کرده و آنها را منزوی کنند.
تبعات ناکامی «تبلیغ از راه عمل»، رشد تدریجی آنارکوسندیکالیسم اتحادیهای در فرانسه و اسپانیا و نیز تأثیر اندیشههای صلحطلبانه پس از جنگ جهانی اول این بود که در آغازگاه سدهی بیستم از این رویکرد فاصله گرفته شد، رویکردی که حتی در دورهی اوج خود نیز مناقشهبرانگیز بود.
در حالی که کنگرهی حزب SAP در سال 1887 آنارشیسم را به اقدامات تروریستی تقلیل داد و آن را نوعی «انحراف ضدسوسیالیستیِ لیبرالی» معرفی کرد، نمایندگان در عینحال تصویر قالبی «بمبگذار آنارشیست» را نیز پذیرفتند. بهجای آنکه جنبههای گوناگون نظریهی آنارشیستی یا ضداقتدارگرایانه را بهطور جداگانه بررسی کنند، مجموعهای از انتقادها را با پیشفرضهایی کلی درهم آمیختند و آنارشیسم را کلاً محکوم کردند. به این ترتیب، فرصتی از دست رفت تا دربارهی رابطهی با دولت، مسائل سازمانی، مسئلهی قهر و حتی برداشت از ماهیت انسان (نگاه نظری به سرشت و رفتار انسان) بحثهایی جدی شکل بگیرند، بحثهایی که میتوانستند به روشنتر شدن این مسائل حتی در درون مارکسیسم در حال شکلگیری کمک کنند.
افراد اخراجشده، از جمله موست و هاسلمان فعالیتهای انتشاراتی خود را از تبعید در آمریکا ادامه دادند. خوانندگان نشریهی «آزادی» متعلق به موست، بعدها شبکهای از محافل آنارشیستی را شکل دادند. با اینحال بهدلیل شرایط غیرقانونی، این شبکه ساختاری نامنسجم داشت و نوشتههای آنارشیستی در مقایسه با ادبیات مارکسیستی بسیار کمتر گسترش یافتند.
آنارشیسم بهعنوان یک جریان سازمانیافته در آلمان نخست در سالهای 1890 تا 1892 شکل گرفت، یعنی زمانی که پس از اخراج «جوانان» و محلیگرایان، ساختارهای جدیدی شکل گرفتند. نکتهی قابلتوجه این است که «جوانان» فقط پس از اخراج به آنارشیسم گرایش پیدا کردند، در حالی که محلیگرایان برای مدت طولانی نوعی تشکل ترکیبی بین آنارشیسم و سوسیالدموکراسی بودند و هدف آنها نه شکل دادن به یک جریان سیاسی مشخص، بلکه پیشبردن فعالیتهای اتحادیهایِ مبتنی بر بدنه بود. با اینکه از این نظر رویکردی غیردگماتیک و انعطافپذیر داشتند، نتوانستند حمایت اکثریت را بهخود جلب کنند.
انزوای گروههای آنارشیستی بهتدریج باعث فاصله گرفتن نظری آنها از جنبش کارگری شد. این روند با افزایش نفوذ گوستاو لانداور (1870–1919) و گرایش به نوعی «آکادمیکشدن» بیشتر تقویت شد Brandstetter 1977: 34) –38؛ .(Bock 1969: 16ff لانداور از اعضای اصلی «اتحادیهی سوسیالیستی» بود که در سال 1908 تأسیس شد و سردبیری نشریهی «سوسیالیست» را نیز برعهده داشت. این نشریه حدود سیصد خواننده داشت. «فدراسیون آنارشیستی آلمان» که رقیب آن بهشمار میرفت نیز تقریباً به همان میزان نیرو داشت، بهطور کلی آنارشیسم آلمانی پیش از 1914 پدیدهای بسیار محدود و در اقلیت بود Bock 1969: 19)؛.(Linse 1969
اهمیت لانداور بیش از هر چیز به تأثیر فکری او بازمیگردد. او با ترجمههای متعدد، سطح نظری آنارشیسم در آلمان را بالا برد. نوشتههایش در سالهای 1920 بارها تجدید چاپ شدند و تأثیری ماندگار در سطح جهانی گذاشتند، از جمله بر جنبش کیبوتصهای چپصهیونیستی. نظریهی لانداور بهطور صریح در برابر «آنارشیسم کارگری» و تعصب طبقاتی ستیزهجویانهی کارگران موضع میگرفت. این رویکرد از یکسو نقدی قابلتوجه به نگاه تحقیرآمیز مارکسیسم نسبت به «لومپنپرولتاریا» را در بر داشت، اما از سوی دیگر به انزوای بیشتر آنارشیسم نیز دامن زد. لانداور تلاش میکرد، جامعهای آزاد را از همین اکنون در زندگی روزمره متحقق کند. نمونههایی از این رویکرد، ایجاد مدارس آزاد، ترویج آزادی در روابط جنسی، شکلگیری زندگیهای اشتراکی و تعاونیهای تولیدی بود .(Brandstetter 1977: 37) آنارشیسم در آلمان به موضوعاتی میپرداخت که پیشتر کمتر مورد توجه قرار گرفته بودند: روابط جنسیتی در حوزهی «خصوصی»، رهایی فردی و تربیت ضداقتدارگرای کودکان.
با وارد کردن آرمانهای رهاییبخش به زندگی روزمره، سوسیالیسم شکلی ملموستر پیدا میکرد، موضوعی که سوسیالدموکراسی آن را به آیندهای پس از انقلاب موکول کرده بود. همچنین بر خودمختاری و بلوغ فکری افراد نیز تأکید زیادی میشد. با اینحال مرز میان این گرایش و رفرمیسم بورژوایی بهتدریج کمرنگ شد: با کمرنگ شدن نقش مبارزهی طبقاتی و تمرکز بر آموزش و خودتحققبخشی، چشمانداز کلیِ اجتماعی را به الگو بودن نمونههای موفق محدود کرد. خودِ لانداور این رویکرد را در این عبارت خلاصه میکرد:«از راه جدایی، به سوی جامعه».(Bock 1969: 18) در فرانسه، مسیر تحولات کاملاً متفاوت بود. در آنجا پیوند میان جنبش کارگری و آنارشیسم در قالب آنارکوسندیکالیسم تثبیت شد، جریانی که در اسپانیا به یک جنبش تودهای تبدیل شد. در آلمان اما یک جنبش تودهای سندیکالیستی تازه در جریان انقلاب نوامبر شکل گرفت. این روند در سال 1919 به اوج رسید، زمانی که بقایای «اتحادیهی آزاد» محلیگرایان به «اتحادیهی آزاد کارگران آلمان» (FAUD) با گرایش آنارشیستی تبدیل شدند. این اتحادیه در مقاطعی بیش از صد هزار عضو داشت، اما تا سال 1933 شمار هوادارانش دوباره به کمتر از پنج هزار نفر کاهش یافت.
انترناسیونال دوم
در 14 ژوئیهی 1889، همهنگام با صدمین سالگرد حمله به باستیل، نمایندگان احزاب سوسیالیستی و اتحادیههای کارگری از سراسر اروپا و ایالات متحده، و نیز از آرژانتین و مصر، در پاریس گرد هم آمدند و یک کنگرهی بینالمللی سوسیالیستی برگزار کردند. این تاریخ نمادین به روز تأسیس «انترناسیونال سوسیالیستی» تبدیل شد که در تاریخنگاری به «انترناسیونال دوم» نیز معروف است، با وجود آنکه انترناسیونال قبلی بیسر و صدا پایان یافته بود، ایدهی انترناسیونالیسم در جنبش کارگری همچنان مطرح بود. این امر تا حد زیادی نتیجهی گسترش صنعتیسازی بود که در سراسر جهان به شکلگیری مبارزات طبقاتی جدید و شدیدتر منجر شد.
در ایالات متحده، رویدادهای «هیمارکت» در سال 1886 به جنبش کارگری جان تازهای بخشید. در آلمان نیز اعتصاب بزرگ کارگران معدن بهتازگی به پایان رسیده بود و امیدهایی برای لغو قریبالوقوع قانون ضدسوسیالیستی شکل گرفته بود. جنبش سوسیالیستی از زمان پایان انترناسیونال اول جهشی کیفی را تجربه کرده بود. این تحول در گسترهی کنگرهی پاریس نیز منعکس شد: نمایندگان بیش از سیصد سازمان، با مجموع حدود یک میلیون عضو، در آن حضور داشتند (Braun 2004). انتظار میرفت این تعداد در سالهای بعد بهسرعت افزایش پیدا کند.
در حالی که انترناسیونال اول بیشتر نقش قابلهی تولد جنبش کارگری اروپا را داشت، جانشین آن به اتحادی از جنبشهای تودهای سوسیالیستی تبدیل شد. با اینحال این انترناسیونال نتوانست ادعای جهانی خود را متحقق کند و در عمل نهادی عمدتاً اروپایی باقی ماند، هرچند نمایندگانی از ژاپن و ایالات متحده نیز بهطور مداوم در آن حضور داشتند. این تسلط اروپاییها بر بحثها بیتأثیر نبود؛ بهگونهای که در برخی از این مباحث حتی از سیاستهای استعماری قدرتهای امپریالیستی دفاع کردند. چنین دیدگاههایی هرچند اکثریت آراء را به دست نیاوردند، اما مانع از آن شدند که انترناسیونال موضعی اصولی علیه استعمار اتخاذ کند.
در آستانهی کنگرهی پاریس، بهدلیل اختلافات شدید میان گرایشهای مختلف، حتی تشکیل یک انترناسیونال جدید در سطح اروپا نیز قطعی به نظر نمیرسید. فریدریش انگلس که از سازماندهندگان اصلی کنگره بود، هنوز در ماه مه 1889 نسبت به موفقیت آن تردید داشت. او در نامهای نوشت که درگیر نوشتن و دوندگیهای مربوط به کنگره است و این کارها فرصتی برای هیچ کار دیگری برایش باقی نمیگذارند و همهچیز آکنده از سوءتفاهم و تنش است و در نهایت هم ممکن است، به نتیجه نرسیم.
در واقع در پاریس دو کنگره بهطور همهنگام برگزار شدند، زیرا گرایش رفرمیست فرانسوی موسوم به «پوسیبیلیستها» نتوانست با دیگر گروهها به توافق برسد. با اینحال کنگرهی پوسیبیلیستها در حد فعالیت یک اقلیت باقی ماند و حتی غیبت رفرمیستهای فرانسوی به تثبیت نظریههای مارکسیستی در سطح جهانی کمک کرد.
در فاصلهی سالهای 1891 تا 1912، انترناسیونال سوسیالیستی که در پاریس تأسیس شده بود، هشت کنگرهی دیگر نیز برگزار کرد. در ابتدا انگلس روند هماهنگی کنگرهها را برعهده داشت تا اینکه در سال 1900 در بروکسل یک دفتر بینالمللی سوسیالیستی تأسیس شد و از آن پس انترناسیونال دارای یک نمایندگی دائمی شد. با این وجود این تشکل همواره اتحادی نسبتاً ناپایدار باقی ماند و تصمیمهای آن با وجود رسمی بودن، بیشتر جنبهی اعلام موضع عمومی داشتند تا الزام عملی. این امر آگاهانه بود تا استقلال جنبشهای هر کشور حفظ شود. در عینحال این تجربه نشان میداد که از شکستهای گذشته نیز درس گرفته شده است.
همانطور که مایر در سال 1984 (مجلد نخست، بخش دوم، ص. 262) اشاره کرده است، انترناسیونال اول از تجربههای منفی برای ایجاد یک سازمان متمرکز درس گرفت، ماکس بیر، تاریخنگار سوسیالیست در اوایل سالهای 1920 در جمعبندی خود از انترناسیونال دوم نوشت که تاریخ این انترناسیونال، بهویژه در تصمیمهای مهم آن به سه دوره تقسیم میشود: اول، تا سال 1896، هدف این بود که مرز روشنی میان سوسیالیسم و آنارشیسم ترسیم شود و به انترناسیونال شکلی سازمانیافته داده شود. در همین راستا دفتر بینالمللی سوسیالیستی ایجاد شد و شرایط عضویت تعیین گردید. دوم، تا سال 1904 محور اختلافات بر سر تعیین اصول مبارزهی طبقاتی در عرصهی سیاسی بود. سوم، مرحلهی پایانی با تلاش برای آگاه کردن مردم نسبت به خطر فزایندهی جنگهای امپریالیستی و تعیین موضع انترناسیونال در قبال این رویدادهای فاجعهبار مشخص میشد.
با اینحال انترناسیونال دوم فقط در کنار گذاشتن آنارشیستها موفق بود. نتیجهی بحثهای کنگرههای زوریخ و لندن این بود که فقط آن دسته از سازمانهایی میتوانستند، پذیرفته شوند که اصول سوسیالیسم و مبارزهی طبقاتی سیاسی را به رسمیت بشناسند. چنانکه بیر در سال 1932 به این موضوع اشاره کرده، مبارزه با گرایشهای «راست» و نفوذ روبهرشد رفرمیسم با قاطعیت بسیار کمتری دنبال شد.
با وجود اینکه ماکس بیر، بهعنوان یک مارکسیست در ضرورت مقابله با آنارشیسم تردیدی نداشت، اما در بازنگری خود اذعان کرد که انترناسیونال سوسیالیستی هرگز واقعاً از این جهت در معرض تهدید جدی قرار نگرفته بود. در کنگرهی بروکسل در سال 1891 برای نخستینبار نمایندگان آنارشیست حضور داشتند، اما تعدادشان بسیار اندک بود. این در حالی بود که دو نمایندهی اسپانیایی در واقع نمایندهی اکثریت جنبش اتحادیهای آن کشور بودند. در مقابل نمایندهی سوسیالیستهای اسپانیا، پابلو ایگلسیاس، فقط یک اقلیت کوچک را نمایندگی میکرد. رودلف روکر که از آلمان و از طرف «جوانان» سوسیالدموکرات به آنجا رفته بود، در خاطرات خود مینویسد که سوسیالیستهای اسپانیا در کشور خود آنقدر نفوذ کمی داشتند که آنها را «حزب میکروسکوپی» مینامیدند و بعدها خود به یکی از شناختهشدهترین نمایندگان آنارشیسم آلمانیزبان تبدیل شد. با وجود نفوذشان، آنارشیستها از همان روز دوم کنفرانس کنار گذاشته شدند، در حالی که ایگلسیاس بهعنوان نمایندهی مشروع طبقهی کارگر اسپانیا به رسمیت شناخته شد.
آنارشیسم برای مارکسیستها نه فقط بهخاطر اختلافات قدیمی میان مارکس و باکونین مسئلهساز بود، بلکه بیش از آن به این دلیل که مبارزه برای بهدست گرفتن قدرت دولتی، از جمله شرکت در انتخابات را رد میکرد. منظور از «مبارزهی طبقاتی سیاسی» دقیقاً همین بود. انترناسیونال سوسیالیستی عمداً مفهوم امر سیاسی را آنقدر محدود تعریف کرد که شکل رایج سازمانیابی در آنارکوسندیکالیسم، یعنی جنبش اتحادیهایِ مستقل و دارای کنش سیاسی را کنار میگذاشت. به این ترتیب جدایی مسئلهداری میان سیاست و اقتصاد تثبیت شد و تقسیم کار میان حزب و جنبش اتحادیهای نیز رسمیت یافت. در عینحال فعالیت سیاسی احزاب سوسیالیست عملاً به مشارکت در انتخابات محدود شد.
با وجود نگاه مثبت به انتخابات و فعالیت پارلمانی، انترناسیونال سوسیالیستی در «مرحلهی دوم» خود هرگونه مشارکت در دولتهای ائتلافی با نیروهای بورژوایی را محکوم کرد. انگیزهی این تصمیم ورود الکساندر میلران، سوسیالیست فرانسوی، به یک دولت بورژوایی در سال 1899 بود. هرچند میلران برخلاف خواست حزب خود عمل کرده بود، اما اقدام او این پرسش را مطرح کرد که در شرایط مشخص، تصرف قدرت توسط سوسیالیستها چه معنایی دارد. در نهایت سیاست ائتلافی محکوم شد و در کنگرهی 1904 حتی قطعنامهای عمومی علیه رفرمیسم به تصویب رسید (همانطور که Meyer 1984 در مجلد اول، بخش دوم، صفحات 240، 264 و 273 توضیح میدهد). با اینحال در انترناسیونال بحثی سازنده دربارهی اینکه چگونه میتوان مبارزهی طبقاتی روزمره را به سطحی انقلابی و دگرگونکنندهی نظام ارتقا داد، شکل نگرفت. در عوض همان سیاست رفرمیستی و مصالحههایی که در سطح دولتی رد شده بود، در حوزههای کمسروصداتری مانند سیاست اجتماعی و حقوق کار ادامه پیدا کرد.
در نهایت این نه مناقشه بر سر رفرمیسم، بلکه مسئلهی صلح بود که در «مرحلهی سوم» مطرح شد و به پایان تراژیک انترناسیونال منجر شد. هرچند این احزاب جنگهای تهاجمی را رد میکردند و قطعنامههای متعددی در اینباره تصویب کرده بودند، اما هیچ شکل مشخصی از مقاومت عملی تعیین نشده بود (همانطور که بیر در سال 1932 در صفحات 582 به بعد اشاره میکند).
هنگامی که در تابستان 1914 جنگ جهانی که از مدتها پیش نگرانی از وقوع آن وجود داشت، آغاز شد، انترناسیونال فروپاشید، دقیقاً در لحظهای که جهان بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داشت. تا آخرین لحظه ژان ژورس، رهبر حزب SFIO که بزرگترین حزب سوسیالیستی فرانسه بود، برای ایجاد تفاهم میان آلمان و فرانسه تلاش میکرد. اما در 31 ژوئیهی 1914 به دست یک ناسیونالیست ترور شد. پس از آن وقایع با شتابی سرسامآور به سمت «بحران ژوئیه» پیش رفتند. کوتاهیها و ناتوانیهای سالیان طولانی انترناسیونال دوم در برابر این سلسلهرویدادهای پرشتاب دیگر قابل جبران نبود.
فقط یک روز پس از مرگ ژورس، با زنجیرهای از اعلام جنگها، فاجعه آغاز شد. احزاب عضو انترناسیونال، بهجز مواردی معدود، از سیاستهای دولتهای ملی خود حمایت کردند. در همهجا جنگ بهعنوان جنگی دفاعی معرفی شد و هر طرف، طرف مقابل را مسئول تشدید بحران دانست. سوسیالیسم بزرگترین شکست تاریخ خود را تجربه کرد.
بازسازی انترناسیونال دوم نخست در سال 1923 و با نام «انترناسیونال کارگری سوسیالیستی» انجام شد؛ این بار بهعنوان یک سازمان سوسیالدموکرات که در رقابت با «انترناسیونال سوم» احزاب کمونیست قرار داشت. پس از جنگ جهانی دوم این انترناسیونال دوباره با همان نام قبلی شکل گرفت و از سال 1951 بهعنوان اتحادی از احزاب سوسیالدموکرات بینالمللی فعالیت میکرد، هرچند در مقاطعی اعضای بحثبرانگیزی نیز داشت، از جمله حزب دولتی تونس موسوم به RDC به همراه دیکتاتورش زینالعابدین بنعلی. این حزب فقط در آخرین لحظه از این تشکل اخراج شد، پیش از آنکه در ژانویهی 2011 در جریان یک انقلاب سرنگون شود.
در مجموع، انترناسیونال سوسیالیستی پس از جنگ جهانی دوم دیگر نتوانست یا نخواست پیوندی واقعی با ریشههای انقلابی خود برقرار کند.
روزا لوکزامبورگ در برابر ادوارد برنشتاین: جدال بر سر رفرمیسم
همهنگام با بحثهای انترناسیونال، در آلمان نیز مناقشه بر سر رفرمیسم در جریان بود. شعار«رفرم یا انقلاب» بیانگر این تقابل بود، تقابلی که تا امروز هم یکی از مسائل اساسی بین چپها محسوب میشود.
علیرغم آنکه در سالهای قبل نیز کشمکشهای مشابهی وجود داشت، در مقابله با رفرمیسم در سالهای 1890 مواضع مختلف برای نخستینبار بهطور روشن در برابر یکدیگر قرار گرفتند. دلیل آن این بود که با قدرتگیری جنبش، تأثیرگذاری بر سیاستهای دولت به یک امکان واقعی تبدیل شده بود، در حالیکه مثلاً گفتوگوی لاسال با بیسمارک را بهسختی میتوان گفتوگویی میان طرفهای برابر محسوب کرد.
با وجود آنکه در نگاه نخست این دو موضع کاملاً متضاد با يکديگر به نظر میرسیدند، اما با بررسی دقیقتر روشن میشود که این مناقشه صرفاً به پایبندی یا عدم پایبندی به اصول انقلابی محدود نبود. حتی مدافعان راهبرد انقلابی نیز ناگزیر بودند، همراه با جنبش برای بهبودهای روزمره در شرایط موجود مبارزه کنند. هر رویکرد دیگری عملاً بیمعنا میبود، چرا که حتی کوچکترین رفرمها نیز همواره با مسائل حیاتی زندگی گره خورده بودند، برای نمونه در مبارزات مزدی کارگرانی که همچنان بهطور دورهای با فقر و گرسنگی دستوپنجه نرم میکردند. در مقابل رفرمیستها نیز به این باور پایبند بودند که فقط یک دگرگونی بنیادین سوسیالیستی میتواند مشکلات اجتماعی ناشی از سلطهی سرمایه را حل کند. با اینحال آنها معتقد بودند که از طریق رفرمها به سوسیالیسم میرسند. به همین دلیل همهی جناحها در کنگرهی ارفورت از برنامهی مارکسیستیای که کائوتسکی تدوین کرده بود، حمایت کردند.
در نتیجه میان این گرایشهای ظاهراً متضاد، همپوشانیهایی نیز وجود داشت. با اینحال نکتهی مهمتر این بود که شکافی که در حال شکلگیری بود، صرفاً از اختلاف نظرهای نظری در ذهن فعالان سیاسی ناشی نمیشد، بلکه مستقیماً از تناقضهای کنش سیاسی سرچشمه میگرفت. به همین دلیل تعجبآور نیست که بحث بر سر رفرمها ادامه پیدا کرد و به یک مناقشهی پایدار تبدیل شد. برای نمونه، مخالفان موسوم به «جوانان» در مباحثات سال 1890 به نوشتهای از ویلهلم لیبکنشت از سال 1869 که در نقد پارلمانتاریسم نوشته شده بود، استناد میکردند، اما تلاششان برای قانع کردن کهنهکاران حزب با این استدلالها بینتیجه نرسید (مراجعه کنید بهLiebknecht 1869 و Müller 1985 صفحه 96).
با اینحال انتقاد «جوانان» از مواضع سوسیالدموکرات باواریایی، گئورگ فون فولمار واکنشهای بیشماری به همراه داشت و انعکاس بسیار زیادی داشت، او در سال 1891 در دو سخنرانی در میخانهای در مونیخ به نام «الدورادو» از ائتلاف با دیگر احزاب و تدوین برنامههای رفرمیستی بهعنوان «اقدامات مثبت» دفاع کرده بود. بحثی که در پی آن شکل گرفت، پیشدرآمدی مستقیم برای چالش با رفرمیسم بود. فولمار نمایندهی نمونهوار سوسیالیستهای جنوب آلمان بود که در سالهای گذشته به همکاری پارلمانی با نیروهای لیبرال گرایش داشتند. هرچند سوسیالدموکراسی در سال 1875 با برنامهی گوتا از این خطمشی فاصله گرفته بود، اما تلاشهایی برای بازگشت به آن همچنان ادامه داشت.
«جوانان» با انتقادهای خود از فولمار بهسرعت جلبتوجه کردند. برای نمونه تحتتأثیر آنها یک گردهمایی کفاشان در برلین، خواستار اخراج فولمار شد. جالب اینکه هیئت تحریریهی روزنامهی حزبی «فوروِرتس» بهجای پرداختن به محتوای این انتقادها، اساساً حق این گردهمایی را برای تصمیمگیری دربارهی اخراج از حزب یا حتی طرح چنین بحثی را زیر سؤال برد (مراجعه کنید به Müller 1985 ص. 83).
آگوست ببل نیز بهدلیل مواضع فولمار از او فاصله گرفت، اما همهنگام اعلام کرد که این دیدگاهها نظرات شخصی او هستند. در نتیجه فولمار که در بایرن نفوذ قابلتوجهی داشت، مورد حمایت قرار گرفت، در حالیکه «جوانان» در مطبوعات حزبی بهعنوان «هیاهوگر» و «آشوبطلب» مورد حمله قرار گرفتند. با اینحال فولمار نتوانست دیدگاههای خود را به کرسی بنشاند: در برنامهی ارفورت، بورژوازی و پرولتاریا بهعنوان دو اردوگاه متخاصم توصیف شدند و این فرمولبندی با اتفاق آرا به تصویب رسید. با این وجود برخلاف «جوانان»، فولمار از حزب اخراج نشد و برخی از مطالبات او در پایان برنامهی ارفورت تا حدی بازتاب یافت، بهویژه درخواست او برای تدوین یک برنامهی عملی.
پنج سال بعد، بر بستر همین پیشینه، جدال اصلی با رفرمیسم شکل گرفت؛ جدالی که با طرح دیدگاههای ادوارد برنشتاین آغاز شد. برنشتاین در سال 1850 در برلین-شونبرگ به دنیا آمد، پدرش رانندهی لوکوموتیو بود. او در شانزدهسالگی بهدلیل تنگنای مالی مجبور شد، دبیرستان را ترک کند و بهعنوان کارآموز در بانک مشغول به کار شود. او در سال 1872 به سوسیالدموکراسی آیزناخ پیوست و در سال 1875 در تدارک کنگرهی وحدت گوتا مشارکت داشت. در دوران ممنوعیت، ابتدا در سوئیس و سپس در لندن زندگی کرد و در آنجا با فریدریش انگلس ارتباط برقرار کرد. در تبعید، بهعنوان سردبیر نشریهی «زمان نو» فعالیت میکرد و در گسترش مارکسیسم در جنبش نقش داشت.
مقامات پروس او را چنان خطرناک ارزیابی کردند که ممنوعیت ورودش به کشور را تا سال 1901 لغو نکردند. به همین دلیل تأثیرگذاری او بر سیاست حزبی برای مدت طولانی به حوزهی نظری محدود شد. در همین زمینه بود که او در سالهای 1896 و 1897 با انتشار مجموعه مقالاتی در نشریهی نظری «زمان نو» بحثی جنجالی دربارهی «بازنگری» در مارکسیسم به راه انداخت. مضمون اصلی دیدگاه او این بود که تمرکز سریع سرمایه و پرولتاریزهشدن فزایندهی طبقات میانی، آنگونه که در مانیفست کمونیست و برنامهی ارفورت مطرح شده بود، با واقعیتهای موجود همخوانی ندارد. بر اساس برداشت رایج آن زمان، تمرکز سرمایه باید به تشدید سریع مبارزهی طبقاتی و در نهایت به انقلاب منجر میشد. اما برنشتاین در مقابل، از تثبیت نسبی طبقات میانی، کاهش شدت بحرانها در سرمایهداری و گرایش به مداخلهی بیشتر دولت همراه با گسترش دموکراسی سخن میگفت. او استدلال میکرد که ساختار تولید سرمایهداری دستخوش دگرگونی واقعی شده است: از وضعیتی نیمهفئودالی در سالهای1840 به شکلهایی هرچه سازمانیافتهتر و قانونمندتر گذار کرده است. شکلهای جدید مالکیت، مانند شرکتهای سهامی، بهتدریج سلطهی سرمایهداران منفرد را کاهش میدهند و دولت نیز نقشی فعالتر ایفا میکند، نقشی که در قالب قوانین حمایتی و اجتماعی، در مواردی به سود کارگران تمام خواهد شد.
این تحولات با رونق اقتصادی سالهای 1890 همراه شد؛ رونقی که به دورهای طولانی از رکود در اقتصاد جهانی پایان داد. بر پایهی این تجربهها، برنشتاین نظریههای فروپاشی قریبالوقوع سرمایهداری را نقد کرد، نظریههایی که رنگوبوی انتظارهای شبهمذهبی داشتند. برنشتاین بر این اساس به گذار تدریجی به سوسیالیسم باور داشت، نه از طریق یک دگرگونی انقلابیِ ناگهانی. الگوی برنشتاین که سالها در لندن زندگی کرده بود، جنبش کارگری انگلستان بود؛ جنبشی که تحت سلطهی اتحادیههای عملگرا، یعنی trade unions قرار داشت. در انگلستان یک حزب کارگری سراسری جدید حدود سال 1900 شکل گرفت؛ آنهم بهعنوان ائتلافی انتخاباتی میان اتحادیههای کارگری و گروهها و احزاب سوسیالیستی کوچکتر، از جمله «انجمن فابیان» که برنشتاین نیز به آن نزدیک بود.
در این حزب کارگر تازهتأسیس، مارکسیسم فقط نقشی فرعی داشت، در حالیکه در آلمان، مارکسیسم چارچوب مشترک کل جنبش سوسیالیستی را تشکیل میداد. برنشتاین با وجود دفاع از جایگاه محوری مارکسیسم، سعی میکرد به آن سمتگیرایی رفرمیستی و مبتنی بر تغییرات تدریجی بدهد. با آنکه سیاستهای رفرمیستی و ایدههای مبتنی بر تغییر تدریجی حتی در میان بسیاری از مارکسیستهایی که خود را انقلابی میدانستند نیز رواج داشت، برنشتاین با صراحت بیان دیدگاههایش جنجال بهپا کرد. او مینوشت: «در یک قانون خوب کارگری، گاه بیش از ملیکردن مجموعهای از کارخانهها سوسیالیسم وجود دارد. صادقانه بگویم، آنچه معمولاً از آن با عنوان «هدف نهایی سوسیالیسم» یاد میشود، برای من اهمیت چندانی ندارد. این هدف، هرچه که باشد، برای من هیچ است؛ آنچه اهمیت دارد، خودِ جنبش است». برنشتاین پیشنهاد کرد نام سوسیالدموکراسی به «حزب رفرمیست سوسیال-دموکراتیک» تغییر پیدا کند. او با این کار مفهوم «سوسیالیسم دموکراتیک» را صورتبندی کرد، مفهومی که تا امروز در برنامههای احزاب سوسیالدموکرات وجود دارد، هرچند اغلب نقش نوعی پوشش چپگرایانه را ایفا میکند که خلأهای برنامهای آشکار را پنهان میکند. برنشتاین دیدگاههای خود را در سال 1899 در کتاب «پیششرطهای سوسیالیسم و وظایف سوسیالدموکراسی» جمعبندی کرد. اهمیت کار او در این بود که بحثی ضروری دربارهی رابطهی میان نظریه و عمل در جنبش سوسیالیستی را پیش کشید.
سرسختترین منتقد او در درون حزب، روزا لوکزامبورگ بود. لوکزامبورگ در سال 1871 در شهر زاموشچ در لهستان که آن زمان بخشی از امپراتوری روسیه بود، در خانوادهای یهودی و نسبتاً مرفه به دنیا آمد و پس از پایان دبیرستان بهعنوان یکی از نخستین زنان نسل خود توانست وارد دانشگاه زوریخ شود و در رشتهی اقتصاد تحصیل کند. حتی پیش از آغاز تحصیلات دانشگاهی روزا لوکزامبورگ پیش از ورود به دانشگاه نیز در گروههای سوسیالیستی فعال بود و همراه با شریک زندگیاش، لئو یوگیشس، در سال 1893 در تأسیس «سوسیالدموکراسی پادشاهی لهستان و لیتوانی» نقش داشت. این حزب خود را آلترناتیوی انقلابی در برابر «حزب سوسیالیست لهستان» میدانست؛ حزبی که پیش از هر چیز در پی استقلال ملی لهستان بود. لوکزامبورگ و همراهانش برای راهحلهای ملیِ جداگانه اهمیتی قائل نبودند و بهجای آن از انقلاب سوسیالیستی در سراسر امپراتوری روسیه دفاع میکردند؛ امپراتوریای که آن را یک واحد اقتصادی مشترک میدانستند.
روزا لوکزامبورگ در سال 1898 از طریق یک ازدواج صوری تابعیت پروس را بهدست آورد و به برلین رفت؛ جایی که در مباحثات سوسیالدموکراسی آلمان مشارکت کرد. مباحثات درون سوسیالدموکراسی آلمان در آن زمان در سراسر اروپا بازتاب داشت، زیرا حزب سوسیالدموکرات آلمان پرعضویتترین حزب سوسیالیستی جهان و نیروی اصلی انترناسیونال سوسیالیستی بود. علاوه بر این نهفقط آثار کلاسیک مارکس و انگلس به زبان آلمانی نوشته شده بودند، بلکه زبان آلمانی در مجموع جایگاه یک زبان علمی اروپایی را داشت. بسیاری از روشنفکران بهویژه در اروپای شرقی این زبان را روان صحبت میکردند؛ از جمله سوسیالیستهای برجستهای مانند لنین، تروتسکی و خودِ لوکزامبورگ. لوکزامبورگ بیش از همه بهعنوان سخنران و نویسنده شناخته شد. برای دستیابی به یک موقعیت کلاسیک سازمانی در مقابل او موانعی قرار داشت، زیرا زنان در آن زمان نه حق رأی فعال داشتند و نه حق نامزد شدن برای انتخابات مجلس آلمان و پارلمانهای ایالتی.
روزا لوکزامبورگ در مجموعه مقالاتی در «روزنامهی مردمی لایپزیگ» و همچنین با سخنرانیهایی در کنگرهی حزب در اشتوتگارت در سال 1898 به دیدگاههای برنشتاین پاسخ داد. یک سال بعد نیز مواضع خود را در کتابی تحتعنوان «رفرم اجتماعی یا انقلاب؟» جمعبندی کرد. همانطور که پیشتر دربارهی «جوانان» به آن اشاره شد، روزا لوکزامبورگِ بیستوهشتساله نیز به بیتجربگی و بیاحترامی نسبت به «کهنهکارانی» چون فولمار و برنشتاین متهم شد. اما او با اعتمادبهنفس این اتهامها را رد کرد؛ بهطور نمونه در صورتجلسات کنگرهی اشتوتگارت آمده است: «این را میدانم که هنوز باید در جنبش آلمان برای خود جایگاهی بهدست آورم؛ اما ترجیح میدهم این کار را در جناح چپ انجام دهم، جناحی که با دشمن مبارزه میکند، نه در جناح راست، جناحی که میخواهد با دشمن سازش کند، اگر فولمار در برابر استدلالهای عینیِ من فقط این را مطرح کند که: “تو هنوز تازهکاری، من میتوانستم جای پدربزرگت باشم”، این ثابت میکند که او دیگر برای استدلال منطقی چیزی در چنته ندارد».
لوکزامبورگ نهفقط از نظر توانایی سخنوری و جدل سیاسی از «جوانان» قویتر بود، بلکه دانش لازم در اقتصاد سیاسی را نیز داشت تا بتواند در سطح نظری با برنشتاین مقابله کند. رفرمیستها اینبار با حریفی جدی روبهرو شده بودند. لوکزامبورگ در مقابل برداشت برنشتاین از شرکتهای سهامی بهعنوان نشانهای از دموکراتیزهشدن سرمایهداری، استدلال میکرد که سرمایهی سهامی در واقع شکل تازهای از تمرکز سرمایه است؛ برداشتی که بعدها در عصر کنسرنهای بزرگ نیز تأیید شد. در عرصهی تاکتیک سیاسی، لوکزامبورگ با قاطعیت از «هدف نهایی» جنبش سوسیالیستی دفاع میکرد و هدف آن را تصرف قدرت سیاسی میدانست. او در تقابل با تصور توطئهی انقلابی که در سوسیالیسم اولیه و محافل مخفی کمونیسم صنعتگران افزارمند هنوز رایج بود، بر ضرورت تصرف قدرت بهدست کل طبقهی کارگر، بهعنوان اکثریت جامعه تأکید میکرد. از نظر او چنین اکثریتی را نمیتوان با گروه کوچکی از مأموران مخفی جایگزین کرد. فقط از طریق مبارزهی عملی برای رفرمها میتوان اکثریت جامعه را برای هدف سوسیالیستی جذب کرد؛ اما این مبارزه فقط زمانی به سیاستی معنادار تبدیل میشود که جهتگیری آن معطوف به هدف نهایی باشد. لوکزامبورگ دربارهی این موضوع مینویسد: «مبارزهی عملی در اصل به سه عرصه تقسیم میشود: مبارزهی اتحادیهای، مبارزه برای رفرمهای اجتماعی و مبارزه برای دموکراتیزهکردن دولت سرمایهداری. اما آیا این سه شکل مبارزه بهخودیِخود سوسیالیسم است؟ قطعاً نه. کافی است به انگلستان نگاه کنید؛ آنجا جنبش اتحادیهای نهفقط سوسیالیستی نیست، بلکه تا حدی مانعی در برابر سوسیالیسم بهشمار میرود. رفرم اجتماعی را نیز سوسیالیسم دانشگاهی، ناسیونالسوسیالها و گروههای مشابه مطرح میکنند». منظور از «سوسیالیسم دانشگاهی» نوعی سوسیالیسم محافظهکار و رفرمیست بود که بیشتر بر رفرمهای جزئی و سیاستهای دولت تکیه داشت و اغلب با سنت «سوسیالیسم دولتی» دوران بیسمارک پیوند داده میشد.
«دموکراتیزهکردنِ دولت اما امری مشخصاً بورژوایی است. بورژوازی پیش از ما نیز پرچم دموکراسی را برافراشته بود. پس چه چیزی مبارزهی روزمرهی ما را به مبارزهای سوسیالیستی تبدیل میکند؟ فقط پیوند این سه شکلِ مبارزهی عملی با هدف نهایی. فقط هدف نهایی است که ماهیت و محتوای مبارزهی سوسیالیستی ما را شکل میدهد و آن را به مبارزهی طبقاتی تبدیل میکند». لوکزامبورگ بر دیالکتیکِ رفرم و انقلاب تأکید میکرد؛ یعنی نوعی استراتژی دوگانه که در آن هر رفرم قرار نبود، سوسیالیسم را گامبهگام متحقق کند، بلکه باید کارگران را برای تحقق کامل آن در یک گسست انقلابی توانمند میکرد. او برای تأکید بر این گسست، از بهکاربردن عبارتهای تند نیز ابایی نداشت: «باید کاملاً روشن و صریح بگوییم، همانطور که کاتوی پیر میگفت: “در ضمن، من بر این عقیدهام که این دولت باید سرنگون شود».
با اینحال لوکزامبورگ تصویرِ ازپیشآمادهای از جامعهی سوسیالیستی ارائه نمیکرد که فراتر از خواستههای برنامهی ارفورت دربارهی شکلهای سوسیالیستیِ مالکیت و تولید باشد. او هدف نهایی را در معنایی کلاسیک، تصرف قدرت از راه مبارزهی طبقاتی درک میکرد، اما در عینحال بر کنش مستقلِ خودِ کارگران تأکید فراوان داشت. از این نظر او با سیاست نمایندگیمحورِ رایج در سوسیالدموکراسی و اتحادیههای کارگری در تعارض قرار میگرفت و بعدها گرایشهای مشابه را نزد لنین نقد کرد. در نگاه نخست چنین بهنظر میرسید که لوکزامبورگ در جدال با رفرمیسم پیروز شده است. مرکز حزب به رهبری ببل و کائوتسکی در برابر رفرمیسم موضع گرفت و چندین قطعنامهی کنگرههای حزبی نیز همین موضع را تأیید کردند. سرانجام در سال 1903، کنگرهی درسدن اندیشههای برنشتاین را بهطور قطعی رد کرد. به این ترتیب ایدهی «بازنگری» در نظریهی مارکس عملاً کنار گذاشته شد و مارکسیسم در جنبش سوسیالیستی آلمان به جایگاهی دستنیافتنی ارتقاء پیداکرد.
اتفاقنظر گستردهای که در ردّ تزهای برنشتاین در همهی رأیگیریها دیده میشد، بر پایهی ائتلافی میان جناح چپِ حزب به رهبری روزا لوکزامبورگ و «مرکز» مارکسیستی حزب شکل گرفته بود؛ مرکزی که در عرصهی سیاسی ببل و در عرصهی نظری کائوتسکی آن را هدایت میکردند. این ائتلاف از آنجا شکل گرفت که هم لوکزامبورگ و هم کائوتسکی و ببل خود را مدافعان نظریهی کلاسیک سوسیالیستی میدانستند. نمایندگانِ «مرکز» حزب که پیرامون هیئترئیسهی حزب شکل گرفته بودند، حتی از آن هم ابایی نداشتند که موضع خود را «مارکسیسم ارتدوکس» بنامند؛ هرچند واژهی «ارتدوکس» در اصل از تاریخ کلیسا گرفته شده بود و برای تمایز میان مسیحیان «راستکیش» و بدعتگذاران بهکار میرفت.
با وجود این ائتلاف، اختلافهای سیاسی پس از این مباحثه همچنان باقی ماند. برای نخستینبار جریانهای نسبتاً منسجمی درون حزب شکل گرفته بودند که در سالهای بعد بیشازپیش تثبیت شدند؛ برای نمونه در گسست میان لوکزامبورگ و کائوتسکی در حدود سال 1910. بااینحال تقسیمبندیِ «چپ»، «مرکز» و «رفرمیستها» همهی طیف سیاسی حزب را پوشش نمیداد. در کنار رفرمیستها شمار زیادی از سوسیالدموکراتها نیز وجود داشتند که در عرصهی نظری همواره از «مرکز» حزب پیروی میکردند، اما در عمل مدتها بود، سیاستی مطابق الگوی برنشتاین پیش میبردند. مهمترین نمایندهی این گرایش، کارل لگین، رئیس کمیسیون مرکزی اتحادیههای کارگری بود.
رازِ موضع متناقض این رفرمیستها در واقع بسیار ساده بود: بسیاری از این «عملگرایان» اساساً علاقهای به نظریهی سیاسی نداشتند. ایگناتس آوئر، عضو هیئترئیسهی حزب سوسیالدموکرات در ژوئیهی 1899 در نامهای به دوستش برنشتاین دقیقاً در همین معنا نوشت: «ادوارد عزیزم… چنین چیزهایی را تصویب نمیکنند، دربارهشان حرف نمیزنند، بلکه فقط به آنها عمل میکنند» (Weber 1991: 107).
برخلاف رویارویی نظری با تجدیدنظرطلبان، «مرکز» حزب به رفرمیستها بهطور علنی حمله نمیکرد، هرچند سیاست رفرمیستیِ آنها اغلب هیچ پیوندی با هدف سوسیالیستیِ مطرحشده در برنامهی ارفورت نداشت. زیرا مهمترین اولویتِ مرکز صرفاً حفظ وحدت حزب بود. در شرایطی که دشمن قوی بود، این وحدت چیزی نبود که بتوان بهآسانی آن را به خطر انداخت. اما این وحدت که اغلب فقط از راه مصالحههای لفظی حفظ میشد، عملاً به این معنا بود که گرایشهای بسیار متفاوت سوسیالدموکراتیک در کنار هم باقی بمانند.[1] این گرایش تقویت شد که مارکسیسم و اصول نظری حزب بیشازپیش حالتی اعتقادی و جزمی پیدا کنند. دیگر نمیشد آشکارا با آنها مخالفت کرد، اما در مبارزهی روزمره نیز کمتر کسی آنها را جدی میگرفت. بیدلیل نبود که این ارجاعِ تقریباً تشریفاتی به مارکسیسم یادآور دوگانگی اخلاقی کلیسای کاتولیک بود. در واقع سوسیالیسم برای بسیاری از اعضاء جایگزینِ دین شده بود: نه نظریهای برای فهم زندگی عملی و مبارزات روزمره، بلکه چشماندازی دور از آینده که انسان در برابر روزمرگیِ تیرهوتار به آن پناه میبرد. بهویژه این اطمینانِ فلسفهی تاریخ که روزی به صفِ پیروزمندان تاریخ خواهند پیوست، ناتوانیِ واقعیِ کارگران در جامعهی آلمانِ عصر ویلهلم دوم (دوران حکومت ویلهلم دوم) را جبران میکرد.
بحث دربارهی اعتصاب عمومی بهمثابه تعارض میان حزب و اتحادیهها
با وحدت «مرکز مارکسیستی» پیرامون ببل و کائوتسکی در حزب بحث پیرامون عمل سیاسیِ جنبش سوسیالیستی به پایان نرسید. آنچه تثبیت شد، فقط حفظِ تفسیر رایج از نظریهی مارکس بود، نه کاربرد عملی آن در شرایط متغیر و پویای سیاسی. موضوع حق رأی به جرقهی اختلافی تازه دربارهی شیوههای مبارزهی سیاسی تبدیل شد. با وجود موفقیتهای گستردهی سوسیالدموکراتها در انتخابات مجلس و حرفهایترشدنِ فعالیت پارلمانی، جنبش کارگری حتی یک گام هم به هدفِ دموکراتیزهکردن ساختار دولت آلمان نزدیک نشده بود.
برعکس در سال 1896 در پادشاهی زاکسن که یکی از پایگاههای مهم سوسیالدموکراسی بود، نظام سهطبقهایِ حق رأی بر اساس الگوی پروسی برقرار شد. سوسیالدموکراتها و اتحادیهها نتوانستند در برابر این «غارت حق رأی» مقاومت مؤثری را سازمانیابی کنند. در مناطق دیگر از جمله شهرهای هامبورگ، درسدن و کیل نیز مجبور شدند، تغییرات غیردموکراتیک در نظام انتخاباتی را بپذیرند (Meyer 1984: Bd. 1, Teil 2, S. 246). روزا لوکزامبورگ، بهعنوان نمایندهی جناح چپِ انقلابی همان کسی بود که به بحث دربارهی مطالبهی ظاهراً «رفرمیستیِ» حق رأیِ آزاد، نیروی تازهای بخشید. او برداشت خود از دیالکتیکِ رفرم و انقلاب را مشخصتر کرد و پیشنهاد کرد که اصلاح قانون انتخابات از طریق ابزار انقلابیِ «اعتصاب سیاسیِ تودهای» بهدست آید. منظور طرفدارانِ «اعتصاب تودهای» از این اصطلاح اقدامی بود که همهی نیروهای موجود را بر یک هدف فوری متمرکز کند، در حالت ایدهآل همهی شاخههای تولیدی را دربر گیرد و در نتیجه اقتصاد یک منطقه یا حتی یک کشور را از کار بیندازد.
این برداشت با «اعتصاب عمومی» که آنارشیستها تبلیغ میکردند، تفاوت داشت. اعتصاب عمومی قرار بود تا حد امکان کل طبقهی کارگر را دربر گیرد و نقطهی آغاز انقلاب اجتماعی باشد. با اینحال در آن زمان این دو شکلِ مبارزه کاملاً از هم جدا در نظر گرفته نمیشدند و خودِ لوکزامبورگ نیز اعتصاب تودهای را مرحلهای از یک فرایند انقلابی میدانست.
پیشنهادهای مشابه پیشتر نیز مطرح شده بودند. جالب آنکه برنشتاین، رقیب قدیمیِ لوکزامبورگ، در سال 1902 پیشنهاد کرده بود که از اعتصاب برای مبارزه بر سر اصلاحات انتخاباتی استفاده شود. دو سال بعد کارل لیبکنشت به همین پیشنهاد استناد کرد و خواستار آن شد که مسئلهی اعتصاب سیاسی در یکی از کنگرههای حزبی به بحث گذاشته شود. پیشنهاد لیبکنشت برای «بررسی بیشتر» به هیئترئیسهی حزب ارجاع داده شد. این روش، همانگونه که امروز هم رایج است، شیوهای بود برای کنارگذاشتنِ درخواستهای نامطلوب، بیآنکه رسماً رد شوند.
سرانجام روزا لوکزامبورگ ناآرامیهای انقلابیِ سال 1905 در روسیه را بهانهای قرار داد تا بار دیگر دربارهی تاکتیک اعتصاب عمومی بحث کند. زیرا با وجود پیشنهادهای برنشتاین و لیبکنشت، این شیوهی مبارزه تا آن زمان هنوز جایگاهی در مارکسیسم پیدا نکرده بود. مارکس و انگلس پیشتر در مناقشه با باکونین و آنارشیسم، علیه اعتصاب عمومی استدلال کرده بودند. انگلس در مقالهای در سال 1873 ایدهی اعتصاب عمومیِ انقلابی را رد کرد، زیرا معتقد بود اجرای آن مستلزم درجهی بسیار بالایی از سازمانیابی در جنبش کارگری است. از نظر او اگر پرولتاریا روزی چنان سازمانیابی شده باشد که بتواند کل تولید را متوقف کند، دیگر نیازی به اعتصاب عمومی نخواهد داشت و میتواند مستقیماً قدرت سیاسی را بهدست بگیرد. نقد انگلس متوجه خصلت تا حدی ارادهگرایانهی ایدههای اعتصاب عمومی در آن زمان بود. این ایدهها بر این فرض استوار بودند که ارادهی انقلابی برای تحقق سوسیالیسم کافی است. چنین برداشتی در عمل، ضرورتِ سازمانیابیِ مداوم و وابستگیِ متقابلِ جنبش سیاسی و ساختارهای اقتصادی را دستکم میگرفت.
اما دقیقاً همین ساختارهای اقتصادی، تزهای انگلس را زیر سؤال بردند. پرولتریزهشدن و تمرکزِ تودههای انسانی در مراکز صنعتی باعث شده بود که سی سال پس از نقد انگلس، حتی کارگرانِی که عضو هیچ سازمانی نبودند و حتی قبلاً فعالیتهای سیاسی مشارکت نمیکردند، نیز بتوانند اعتصابهای تودهای را پیش ببرند. اعتصاب معدنچیان در سال 1889 این موضوع را در آلمان نشان داده بود. اعتصابهای تودهای و شورشهای انقلاب روسیه نیز ثابت کردند که این تاکتیک در سطح ملی هم قابل اجراست. اعتصابهای تودهای بهویژه در مسئلهی حق رأی موفق بودند: تزار برای آرامکردن اوضاع ناچار شد، با تشکیل یک پارلمان انتخابی موافقت کند.
این واقعیت که روزا لوکزامبورگ در پیوندزدنِ اعتصاب تودهای و مبارزه برای حق رأی میتوانست به پیشنهادهای دشمن قدیمیاش برنشتاین، ارجاع کند، نشان میدهد که در این بحث جدید، صفبندیها دیگر مانند مناقشه پیرامون رفرمیسم نبود. رفرمیستهای برجسته از ایدهی اعتصاب برای حق رأی حمایت میکردند، زیرا انتخابات آزاد در همهی ایالتهای آلمان و تقویت جایگاه مجلس، پیششرطِ استراتژی پارلمانیِ آنان بود.
خاستگاه مخالفان اعتصاب تودهای اما بیشتر از میان رفرمیستهای درون اتحادیههای کارگری بود. در ماه مه 1905، کنگرهی سراسری اتحادیهها در شهر کلن تاکتیکِ اعتصاب تودهای را رد کرد. متن پیشنهادیِ تئودور بوملبورگ چنین استدلال میکرد: «کنگره اعتصاب عمومی را – آنگونه که از سوی آنارشیستها و افرادی بدون هرگونه تجربهی عملی تبلیغ میشود ـ غیرقابلدفاع میداند و به طبقهی کارگر هشدار میدهد که با پذیرش و گسترش چنین ایدههایی، از کار روزمره برای تقویت سازمانهای کارگری بازنماند».
همچنین استدلال میشد که اتحادیههای کارگری نمیخواهند از پیش خود را به یک تاکتیک معین متعهد کنند ، مگر به «ضرورتهای سازمانیِ» خودشان. اما در برابر این «کارِ خُردِ روزمره» هیچ پیشنهادِ جایگزینی مطرح نشد. در حالی که انگلس هنوز ناچار بود نقد خود به باکونین را با استدلالهای تاکتیکی توضیح دهد و از این راه او را بهعنوان حریفی همتراز جدی بگیرد، سی سال بعد دیگر صرفِ اتهامِ «آنارشیسم» کافی بود تا ایدههای تازه بدون بحث بیشتر کنار گذاشته شوند.
اما SPD حاضر نبود تصمیم یکجانبهی اتحادیههای کارگری را دربارهی این بحث بپذیرد و میخواست خودِ موضوع را به بحث بگذارد. نتیجهی کنگرهی ینا در سپتامبر 1905 این بود که «تعطیلیِ گستردهی کار» برای بهدستآوردن حقوق اساسی و مقابله با حملهها، بهطور نمونه علیه آزادیِ اتحادیههای کارگری، به رسمیت شناخته شد. این قطعنامه با اکثریت قاطعِ 287 رأی موافق در برابر 14 رأی مخالف تصویب شد؛ مخالفان عمدتاً از جناح اتحادیهایِ تحت رهبریِ کارل لگین بودند.
به این ترتیب پیرامون مسئلهی اعتصاب تودهای دو موضع در کنار هم قرار گرفتند: حزب تحت شرایطی مشخص از آن حمایت میکرد، در حالی که اتحادیهها آن را بهطور کامل رد میکردند. روشن بود که این وضعیت نمیتواند پایدار بماند، زیرا بدون موافقت اتحادیهها که نزدیک به دو میلیون عضو داشتند، دستزدن به اعتصاب تودهای تقریباً غیرممکن بود. آنها در کنگرهی مانهایم در سال 1906 سعی کردند به توافق برسند. اتحادیهها رسماً مخالفت اصولیِ خود با اعتصاب تودهای را کنار گذاشتند، اما در مقابل حزب متعهد شد پیش از اعلام هر اعتصاب تودهای با کمیسیون مرکزیِ اتحادیهها وارد مذاکره شود. این تعهد صراحتاً شامل دیگر «اقدامهایی که بهطور مشترک به منافع اتحادیهها و حزب مربوط میشد» نیز بود. این توافق که بعدها «توافق مانهایم» نام گرفت، عملاً به اتحادیهها حق وتوی رسمی داد؛ نه فقط دربارهی اعتصاب تودهای، بلکه دربارهی همهی کارزارهای بزرگ سیاسی. به این ترتیب اتحادیهها ادعای رهبریِ سیاسی در چارچوب جنبش سوسیالیستی را از حزب گرفتند. با اینحال آنان برخلاف سندیکالیستهای فرانسوی، خواهان وحدتِ مبارزهی اقتصادی و سیاسی نبودند. برعکس بیشازپیش از مداخلهی سازمانهایشان در مبارزههای سیاسی جلوگیری میکردند: مبارزههایی خارج از حوزهی اقتصادیِ اعتصابهای برای افزایش دستمزد و رفرمهای اجتماعی. بدینترتیب جداییِ حوزهی اقتصاد و سیاست کاملاً تثبیت شد و مانع جستوجو برای پیوندی استراتژیک میان نظریهی مارکسیستی و پراتیکِ مبارزهی سیاسی شد.
با اینحال طرفدارانِ اعتصاب تودهای برای تغییر این وضعیت تلاش میکردند. روزا لوکزامبورگ در کتاب «اعتصاب تودهای، حزب و اتحادیههای کارگری» که در سال 1906 منتشر شد، بهتفصیل از ایدهی اعتصاب تودهای دفاع کرد و بحث دربارهی دیدگاههای او همچنان ادامه پیدا کرد. سرانجام هنگامی که دولت وعدهی دموکراتیزهکردنِ حق رأی در پروس را داد، اما در آغاز سال 1910 طرح قانونیای کاملاً ناکافی ارائه کرد، مسئلهی مبارزه برای حق رأی دوباره به موضوع روز تبدیل شد. سوسیالدموکراسی با کارزاری گسترده واکنش نشان داد که هرچند اعتصاب تودهای را دربر نمیگرفت، اما شامل تظاهرات خیابانیِ بزرگ و گردهماییهای عمومی در فضای باز بود. دامنهی مشارکت بهسرعت از حلقهی اعضا و رأیدهندگان سوسیالدموکرات فراتر رفت. تا آن زمان برنامههای سوسیالدموکراتها عمدتاً در سالنها و محلهای سرپوشیده برگزار میشد؛ اما شکلِ تازه و علنیِ اعتراضها و همچنین روشنبودنِ مطالبات، اکنون پشتیبانیِ بسیار گستردهتری را به همراه داشت. مبارزه برای حق رأی در پروس در سال 1910 نخستین جنبشِ تودهایِ فراپارلمانی بود که سوسیالدموکراسی آن را سازماندهی کرد. این جنبش با شعار «حقِ حضور در خیابان»، برای نخستین بار حقِ تظاهرات را بهکرسی نشاند. در حالی که در انگلستان تظاهرات و گردهماییهای عمومی بخشی عادی از زندگی روزمرهی اجتماعی شده بودند، در آلمان هنوز چهرهی غالبِ خیابان مأمور پلیس بود.
پویاییِ این جنبش، مسئلهی گامِ بعدی را پیش کشید. روزا لوکزامبورگ اکنون استراتژیِ سیاسیِ خود را بر پایهی شکلِ تازهی مبارزه، یعنی گسترش تظاهرات خیابانی مطرح و پیشنهاد کرد جنبش به اعتصابهای هشداردهندهی یکروزه و سپس تا اعتصاب تودهای گسترش پیدا کند. این گسترش تدریجی قرار بود گروههای اجتماعیِ بیشتری را وارد مبارزه کند و بهویژه کسانی را نیز به خود جذب کند که تا آن زمان در حزب یا اتحادیهای سازمانیابی نشده بودند.
روزا لوکزامبورگ پیشتر در نوشتهی سال 1906 خود بر همین جنبهی مشارکتِ تودههای سازمانیابی نشده تأکید کرده بود: «در اینجا دیگر مسئله صرفآ بر سر “انضباط”، “آموزش” و تا حد ممکن برنامهریزیِ دقیق برای پشتیبانی و تأمین هزینهها نیست، بلکه بیش از هر چیز مسئله بر سر یک کنشِ طبقاتیِ واقعاً انقلابی و قاطع است؛ کنشی که بتواند گستردهترین لایههای کارگرانِ سازمانیابی نشده را که از نظر وضعیت و روحیه به تودههای انقلابیِ پرولتاریا تعلق دارند، جذب و فعال کند». اما این تأکید بر خودانگیختگیِ انقلابی در مبارزهی طبقاتی با برداشت حزب و اتحادیهها پیرامون ضرورتِ سازمانیابی و انضباط در تضاد بود. رهبریِ حزب که پنج سال پیش هنوز از اعتصاب تودهای حمایت میکرد، در وضعیت جدید حتی تلاش هم نکرد، رضایت اتحادیهها را برای گسترش مبارزه جلب کند. دستزدن به تظاهرات بدون همکاریِ اتحادیهها نیز پیگیری نشد. در عوض فراخوانهای مبارزاتی متوقف شدند و جنبشِ حق رأی از بالا مهار شد. با اینحال هیئترئیسهی حزب برای حفظِ جایگاهِ ادعاییِ خود بهعنوان «مرکز مارکسیستی» ناچار شد، دست به مانوری ویژه بزند. در کنگرهی حزب در ماگدبورگ هم تبلیغِ اعتصاب تودهایِ روزا لوکزامبورگ محکوم شد و هم رأی موافقِ فراکسیون SPD در مجلس ایالتیِ بادن به بودجهی دولتی. بحث بر سر بودجه ادامهی همان مناقشه دربارهی رابطهی سوسیالدموکراسی با رفرم و پارلمانتاریسم بود: سوسیالدموکراتهای جنوب آلمان از تاکتیکِ ائتلاف حمایت میکردند، در حالی که رهبریِ حزب در برلین خواهانِ اپوزیسیونی اصولی در پارلمانهای بورژوایی بود. تبعات قطعنامهی سال 1910 این بود که فقط رهبریِ حزب پیرامون این مسائل حق تصمیمگیری داشت. محکومکردنِ تبلیغِ اعتصاب تودهای به جداییِ کائوتسکی، لوکزامبورگ و فاصلهگرفتنِ «مرکز» حزب از جناح چپ منجر شد.
با این تصمیمِ دوگانه علیه تصویب بودجه و علیه اعتصاب تودهای، «مرکز مارکسیستی» حزب همهنگام هم با جناح راست و چپ مرزبندی کرد. بدینترتیب ببل، کائوتسکی و رهبریِ حزب همچنان میتوانستند خود را حافظانِ «تاکتیکِ آزمودهشدهی مارکسیستی» معرفی کنند.
اما واقعیت این بود که «مرکز مارکسیستی» و در نتیجه اکثریتِ SPD هیچ استراتژی یا تاکتیک روشنی نداشتند. آنان هم حرکتِ برنشتاین بهسوی راست و هم حرکتِ لوکزامبورگ بهسوی چپ را متوقف کرده بودند و از این طریق از هر تلاشی برای بازتعریفِ رابطهی بین نظریه و پراتیک جلوگیری کردند. حتی پیرامون مسئلهی کاربست اعتصاب تودهای برای اصلاحِ حق رأی ـ جایی که رفرمیستها، مرکز و چپهای رادیکال همنظر بودند ـ رهبریِ حزب ناگهان موضعِ محافظهکارانهی اتحادیهها را اتخاذ کرد و سرانجام حتی زبان و فرمولبندیهای آنان را نیز پذیرفت. در کنگرهی ینا در سال 1913، قطعنامهای از سوی هیئترئیسهی حزب اعتصاب تودهای را «به معنای آنارشیستیِ آن» رد کرد و در عوض خواستار آن شد که «بیوقفه برای گسترشِ سازمانهای سیاسی و اتحادیهای تلاش شود» (Meyer 1984: Bd. 1, Teil 2, S.259). پس از آن البته بهشکلی مبهم از اعتصاب تودهای در صورت «هماهنگیِ کاملِ همهی ارگانهای جنبش کارگری» حمایت شد. اما ایدهی اعتصاب تودهایِ «منضبط» و غیرآنارشیستی که در این فرمولبندی نهفته بود، چیزی جز یک سازشِ صوری و خیالی نبود.
رهبریِ حزب با این چرخش پیرامون مسئلهی اعتصاب تودهای، بار دیگر میخواست وحدتِ جنبش سوسیالیستی را حفظ کند، اما در عمل ناتوانیِ سیاسیِ آن را تثبیت کرد. تاریخنگار دیتر گرو برای توصیفِ این وضعیت اصطلاحِ دقیقِ «انتظارِ انقلابی» را بهکار برد. منظور او از Attentismus نه «سوءقصد»، بلکه واژهی لاتین attendere به معنای «در انتظار ماندن» یا «مراقب بودن» بود (Groh 1973). این «انتظارِ انقلابی» باعث شد که فقط گسترشِ سازمان و جلبِ آرای انتخاباتی بهعنوان شکلِ عملِ سیاسی باقی بماند. اما در ساختار اقتدارگرای امپراتوریِ آلمان، چنین رویکردی عملاً به نوعی خلأ سیاسیِ گسترده منجر میشد، زیرا نهادهای تعیینکنندهی این دولت اساساً در برابر اکثریتهای دموکراتیک مصون بودند.
یکی از نخستین منتقدانِ این رکودِ درونیِ سوسیالدموکراسیِ آلمان، سوسیالیست فرانسوی ژان ژورس بود. او در کنگرهی بینالمللیِ سوسیالیستها در سال 1904 مستقیماً به هیئت نمایندگیِ آلمان حمله کرد. ژورس سیاستِ SPD در انترناسیونال سوسیالیستی را نقد کرد و سوسیال دمکراسی آلمان را متهم به این کرد که «ضرورتهای منتظر ماندن برای شرایط مناسبتر را که در شرایط آن بازهی زمانی به سوسیالدموکراسیِ آلمان تحمیل شده را به اصلی عام تبدیل کرده و صرفاً نیت واقعی خود را پشت این سیاست پنهان میکند». پرولتاریا از SPD آلمان، بهعنوان نیرومندترین نیروی انترناسیونال، انتظارِ رهبریِ تاکتیکی داشت، اما این حزب توان انجام چنین نقشی را نداشت: «و شما ناتوانیِ خود در دست به عمل زدن را در برابرِ پرولتاریای خودتان و پرولتاریای بینالمللی، پشتِ فرمولهای نظری پنهان کردهاید؛ فرمولهایی که رفیق برجستهتان کائوتسکی تا پایان عمرش برایتان آنها را صورتبندی خواهد کرد» Internationaler) (Sozialisten-Kongress 1904: 35–39.
ژورس یک انقلابی نبود، بلکه از موضعی رفرمیستی استدلال میکرد. اما دقیقاً به همین دلیل منظری انتقادی به ناکامیهای سیاسیِ سوسیالدموکراتها در تحققِ رفرمهای دموکراتیک داشت. او از ناتوانیِ پنهانشده پشتِ وفاداریِ اصولیِ SPD به مبانی نظری بهشدت انتقاد میکرد.
البته آگوست ببل ناچار بود به این حمله پاسخ دهد. او با تعدیل تصویرِ آرمانی و اغراقآمیزی که از جمهوریِ فرانسه ارائه میشد، این استدلال را مطرح کرد که این جمهوری نیز در منازعههای اجتماعی، همانند سلطنتِ پروس، دولتی پلیسی و استبدادی است. بهگفتهی او، ژورس و سوسیالیستهای فرانسوی بهجای رویاروییِ مستقیم با دستگاه پلیسیِ جمهوری، پیوسته به سازش تن میدهند و حتی از تقویتِ ارتش فرانسه نیز حمایت میکنند. ببل در پاسخ به انتقادِ ژورس ـ که سه میلیون رأیِ سوسیالدموکراتها را برای سرنگونیِ سلطنت بیاثر میدانست ـ گفت: «برای ما این سه میلیون هنوز کافی نیست. اما وقتی که شمار آراء به هفت یا هشت میلیون برسد، آنوقت خواهیم دید که قادر به انجام چه کارهایی خواهیم بود» (Internationaler Sozialisten- Kongress 1904: 43). هرچند ببل در این جدالِ لفظی ظاهرا پیروز شد، اما در عینحال پاسخ او تأییدی بر محتوای انتقادِ ژورس بود: حزب سوسیال دمکرات آلمان خود را به مبارزههای انتخاباتی محدود کرده بود و دیگر بهسختی میتوانست شکلهای دیگری از رویاروییِ سیاسی را تصور کند.
یادداشت:
[1]. آرنو کلونه حتی از شش گرایش مختلف در سوسیالدموکراسی آن دوران نام میبرد: از چپِ صلحطلب و سوسیالانقلابی گرفته تا جناح سوسیاللیبرال، جناح اتحادیهای-سیاستمحور و جناح سوسیالیسم دولتی در سمت راستِ مرکز حزب. این گرایشها در آغاز سدهی بیستم بیتردید وجود داشتند، اما معمولاً بهطور مستقل موضعگیری نمیکردند و خود را در قالبِ «مرکز»، «رفرمیستها» یا «چپ» تعریف میکردند.
لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5FC
#همچنین از کتاب سوسیالیسم و جنبش کارگری
سوسیالیسم و جنبش کارگری در اتریش تا سال 1914
سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914
جنبش کارگری پیشاصنعتی در آلمان
جدایی لیبرالیسم و سوسیالیسم 1875-1848

