در اندیشهی فرانکو براردی بیفو
کلکتیو چپ
ترجمهی: ساسان صدقینیا
در این نوشته میکوشیم تحلیل کارِ شناختی را در اندیشهی فرانکو براردی بیفو ترسیم کنیم، با این هدف که روند تحول آن و نقاط عطف اساسیاش را نشان دهیم. بر این باوریم که این بررسی میتواند سهمی مهم در تحلیل دگرگونیهای آنچه «سرمایهداری شناختی» نامیده میشود، داشته باشد. موضوعی که بحث دربارهی آن در وبگاه ما با بررسی سازوکار دانشگاه نولیبرال آغاز شده است.
۱. کارِ شناختی در اندیشهی بیفو
نقطهی آغاز بحث ما کتاب نوروماگما: کار شناختی و تولید اطلاعاتی[1] است که در ۱۹۹۵ منتشر شد. در آن زمان، فرانکو براردی بیفو در حال پیش بُردن پژوهشی فکری بود که هنوز چارچوب مشخصی نیافته بود و در مرز میان مبارزهی طبقاتی و زیباییشناسی حرکت میکرد. این دو حوزه از همان دوران تحصیل دانشگاهی همواره از مهمترین عرصههای اندیشهی این فیلسوف ایتالیایی بودهاند. بیدلیل نیست که در ۱۹۷۱، هنگامیکه او مشغول نگارش پایاننامهی خود زیر نظر لوچانو آنچِسکی[2] دربارهی «بوطیقاهای تجربهگرایی» بود، به دلیل شرکت در یک تظاهرات بدون مجوز تحت تعقیب پلیس قرار گرفت. این پیوند میان سیاست و تولید فرهنگی در نخستین آثار او نیز بهروشنی دیده میشود؛ از جمله در کتابهای علیه کار[3] در ۱۹۷۰ و نوشتار و جنبش[4] که در ۱۹۷۴ منتشر شد. این آثار ما را به دو محور اساسی اندیشهی نظری براردی رهنمون میکنند: نخست، رابطه میان فناوری و رهایی از کار؛ و دوم، رابطه میان ارتباطات اجتماعی و شیوههای ادراک حسی در انسان. در سطح سیاسی، این علایق در فعالیت او در سازمان «قدرت کارگری»[5] تجلی یافت؛ سازمانی متشکل از چپ رادیکال ایتالیا که برخلاف بسیاری از جریانهای چپ، توجه چندانی به ساخت جامعهای سوسیالیستی نداشت و در عوض، تمرکز خود را بر پدیدهی «امتناع از کار»[6] قرار داده بود.
این مفهوم صرفاً یک موضعگیری نظری نیست بلکه نوعی رفتار اجتماعی و فرهنگی رهاییبخش، شیوهای برای پیشبرد نوآوری فناورانه و تلاشی برای ایجاد ائتلافی میان طبقهی کارگر و نیروی کار فکری فنی ـ علمی است. به گفتهی بیفو، «قدرت کارگری» از این طریق توانست رابطهی سنتی میان فناوری و کار را وارونه کند. دیگر این فناوری نبود که دگرگونیهای اجتماعی را تعیین میکرد بلکه این تعارض اجتماعی بود که از رهگذر امتناع از تبعیت، سرمایه را به سوی نوآوری و کاهش وابستگی به کار انسانی سوق میداد.
بیفو همزمان با این تجربهی سیاسی در حوزهی مطالعات فرهنگی نیز، به اسکیزوآنالیز علاقهمند شد و توجه خود را به مسئلهی حساسیت و چگونگی شکلگیری آن در بستر شرایط خاص ارتباطی و فناورانه معطوف کرد. این دو دغدغه در پژوهشهای او دربارهی خردهفرهنگها بازتاب یافتهاند؛ خردهفرهنگهایی که از نظر او عرصههایی برای تجربهورزی، تولید زیباییشناختی، شکلگیری حساسیت اجتماعی و دگرگونیهای رسانهای به شمار میآیند. درون این خردهفرهنگها، مسئلهی کار نیز از طریق کنش مستقیم علیه نظام کار مزدی، در پیوند با یک بُعد زیباییشناختی ـ خردهفرهنگی، بسط مییابد. از نظر بیفو، این پیوند بهتدریج استحکام بیشتری یافته و در نهایت به دگرگونی عملی و نیز به جهش عصبشناختی جامعه انجامیده است. تماس میان حوزهی اقتصاد و حوزهی شناختی، به پیدایش وضعیت بیشبرانگیختگی[7] یا تحریک مفرط منجر شده است؛ وضعیتی که هم نظام تولید را دربرمیگیرد و هم ساحت حساسیت اروتیک و زیباییشناختی را.
شتاب فناوری و اقتصاد، ذهن اجتماعی را در معرض چنان اضافهبار شناختی قرار داده است که الگوهای شناختی بهجامانده از دوران نوسنگی دیگر توان پردازش محرکهای برخاسته از فضای اطلاعاتی[8] را ندارند. همزمان، ساحت حسی نیز تحت تأثیر تشدید مداوم برانگیختگی قرار گرفته است؛ روندی که ارگانیسم انسانی را تا مرز ظرفیتش برای پردازش تجربههای اروتیک و زیباییشناختی پیش میراند. بیفو این وضعیتِ بیشبرانگیختگی را «نوروماگما» مینامد. نوروماگما از درهمتنیدگی حوزهی تولید و حوزهی اطلاعات پدید میآید و نهتنها شیوههای تولید را بازتعریف میکند، بلکه ذهن اجتماعی را نیز دگرگون ساخته و در نتیجه، اشکال سیاست، هنر و فرهنگ را متحول میکند.
این دگرگونی را میتوان بهروشنی از خلال بررسی مسالهی کار مشاهده کرد. از همان آغاز، ایدهی رهایی از کارِ تکراری یکی از محورهای ثابت اندیشهی بیفو بوده است. در ۱۹۶۹، هنگامیکه پس از زخمی شدن بر اثر ضربهی باتوم در جریان تظاهراتی در حمایت از کارگران یکی از کارخانههای بولونیا در زندان به سر میبُرد، کتاب علیه کار را نوشت. او در این متن استدلال میکند که قدرت واقعی طبقهی کارگر نه در تصرف دولت یا برپایی یک اقتصاد سوسیالیستی، بلکه در استقلال از کار مزدی و خرابکاری[9] نهفته است؛ خرابکاریای که سرمایه را وادار میکند کار انسانی را با هوش و تواناییهای شناختی جایگزین سازد. از نظر بیفو، خرابکاری علیه نظام کار مزدی به معنای گشودن راه برای رهایی فعالیت انسانی بهمنزلهی آفرینشی آزاد و خودآیین است که از قید تکرارِ تحمیلشده رها میشود. کتاب علیه کار برخی از تحولات مبارزات کارگری دهههای بعد را پیشبینی میکرد؛ مبارزاتی که با شکلهای گوناگون مقاومت، از جمله خرابکاری، غیبت از کار و امتناع از کار در کارخانه شناخته میشدند. همین امتناع از کار بود که سرمایه را واداشت تا سرمایهگذاری گستردهای در فناوریهای الکترونیکی انجام دهد و از طریق خودکارسازی، راهحلی برای مهار فشار سیاسی طبقهی کارگر بیابد. به گفتهی بیفو، انقلاب ریزالکترونیک سهم کار انسانی را در فرایندهای تولیدی کاهش داد و امکان جایگزینی کامل کار با ماشینها را فراهم ساخت. با اینحال، کاهش زمان کارِ لازم، بهطور خودکار به رهایی انسان از کار نینجامید. در برابر امکان واقعی جهانی که در آن کار انسانی به نقشی حاشیهای تقلیل مییافت، جامعه دچار نوعی فلج ناشی از هراسی عمیق شد. تناقضهای تاریخی مدرنیته با شدتی بیسابقه آشکار شدند و ناتوانی انسان در تصور یک الگوی انسانشناختی نو را عیان ساختند.
الگوی انسانشناختی بهجامانده از عصر نوسنگی، که بر محوریت کار و سازماندهی اجتماعی بر پایهی تولید استوار بود، دیگر توان پاسخگویی به چالشهای ناشی از نوآوریهای فناورانه را نداشت. در برابر امکان رهایی از کار، بشریت در گرههای ناگشودهی تمدن صنعتی گرفتار ماند و نتوانست آن جهش ضروری را برای بازتعریف معنای هستیاش بیرون از منطق کار مزدی انجام دهد. در جریان مدرنیته، مفهوم زمانِ زندگی بهتدریج با کار گره خورد؛ کاری که بهمنزلهی مبادلهی زمان در برابر دستمزد فهمیده میشد و در نهایت به معیار تعیینکنندهی حق بقا بدل شد. این پیوند میان زندگی و کار، بنیان کل نظام اقتصادی، حقوقی و روانشناختی جامعهی مدرن را شکل داد. بدینترتیب، هستی انسان به عملکرد شغلی او فروکاسته شد و دستمزد به تنها ابزار تأمین نیازهای ضروری زندگی تبدیل گردید. با ظهور فناوریهای پیشرفتهی تولید، زمانِ لازم برای دگرگونی مادی جامعه بهتدریج کاهش یافت و همین امر یکی از تناقضهای بنیادی عصر جدید را آشکار ساخت: اگر بقای فرد همچنان به کار وابسته باشد، آنگاه هنگامیکه خودِ کار به امری زائد و غیرضروری تبدیل شود، چه رخ خواهد داد؟ نتیجهی این تناقض آن است که نظام کار مزدی و بهطور کلی، کل ساختار اقتصادی ـ اجتماعی، هوش و ظرفیتهای انسانی را درون قفس اقتصادی و روانشناختی محبوس میکند؛ قفسی که شکوفایی این ظرفیتها را محدود، هدر یا منحرف میسازد.
فرانکو براردی این مسائل را در کتاب کار صفر[10] بررسی میکند؛ اثری که در آن به نقد کارِ مزدی میپردازد اما هنوز دگرگونی در حال وقوع، بهویژه ادغام تولید اطلاعاتی و نوروماگما را بهدرستی درنیافته است. تأملات او بر دو فرایند مسلط در جامعهی معاصر متمرکز است. نخست، قلمروزدایی فناورانه، یعنی گذار از کار مادی و فیزیکی به نظامی مبتنی بر تولید، ارتباط و تجربهی غیرمادی. گسترش روزافزون دیجیتالیشدن، جامعه را به نوروماگمایی شبکهای تبدیل میکند که در آن قطعات دانش دیجیتالی و ارتباطی پیوسته در حال بازترکیباند. فضای سایبری که با شتابی فزاینده گسترش مییابد، زمان لازم برای پردازش آگاهانه و نیز توانایی تمرکز افراد در همگامی با تحولات فناوری را تضعیف میکند. گسترش فضای اطلاعاتی نیز بر میزان عدمقطعیت و اضطراب افراد میافزاید، چرا که ناگزیرند با جریان فزایندهی اطلاعات روبهرو شوند، بیآنکه ابزارهای لازم برای پردازش و مواجههی مؤثر با آنرا در اختیار داشته باشند. فرایند دوم، واکنشی به قلمروزدایی است و به بازقلمروگذاری مربوط میشود؛ یعنی تلاشی برای چنگ زدن به اطمینانهای ابتدایی و هویتی، مانند تعلق به یک قوم، سرزمین، ایمان یا ایدئولوژیهای ملیگرایانه. این حرکتی از سر استیصال است؛ حرکتی که در آن مغز انسان، ناتوان از مواجهه با بیشبرانگیختگی فضای اطلاعاتی، به ارزشهای کهن پناه میبرد؛ ارزشهایی که حتی اگر توهم باشند، احساس امنیت ایجاد میکنند. این دو فرایند ــ یکی به پراکندگی میانجامد و دیگری در پی بازترکیب و بازسازی است ــ در جهان معاصر همزمان وجود دارند اما تعامل میان آنها ناگزیر پیامدی فاجعهبار ایجاد میکند که خود را در قالب یک بحران اجتماعی و اقتصادی جهانی آشکار میسازد.
ابرماشین[1۱]، یعنی نظام فناورانه و اقتصادی جهانی میتواند واقعیت اجتماعی و روانی را عمیقاً دگرگون کند و به درگیریها، جنگها و خشونتهایی منجر میشود که در سراسر جهان سر برمیآورند؛ بهویژه در مناطقی که وحشت وجودی در پی ناتوانی از شناخت و بازشناسی چشماندازهای شهری و روانیْ افزایش مییابد. در این وضعیت، جامعهی جهانی به دو واقعیت متمایز تقسیم میشود. در برخی مناطق، سلطهی کار شناختی دیجیتالِ منضبط دیده میشود؛ جاییکه میلیونها کارگر، بهویژه در آسیا، در فرایند تولید جهانیای ادغام شدهاند که تواناییهای شناختی و حساسیتهای جسمی و ذهنی آنان را به کار میگیرد. در مناطق دیگر، ناتوانی در سازگاری با این جهان جدید دیجیتال به واکنشهای خشونتآمیز منجر میشود؛ از جنگهای قبیلهای گرفته تا درگیریها میان باندهای تبهکار که میکوشند به رنجش و خشم ناشی از نظام فناورانه ـ اقتصادی جهانی پاسخ دهند. این درگیریها بیانگر کینه و نارضایتی علیه ابرماشین هستند.
ما با کنشی روبهرو هستیم که در جستوجوی غرامت در برابر واقعیتی است که بهتدریج نامفهوم و بیگانهکننده میشود. حاصل کلی این فرایندها، عصری است که با بحران حکمرانی مشخص میشود. جامعه ظاهراً قادر نیست خود را از گرههای ایدئولوژیک و ساختاری گذشته رها کند. امکان یک کنش جمعی آگاهانه در وضعیتی معلق به نظر میرسد؛ گرفتار میان بحران الگوی قدیمی و عدمقطعیت دربارهی چگونگی شکلدادن به الگویی جدید. اگرچه نشانههایی از شکلگیری یک فضای سایبری دیده میشود که در آن فضای اطلاعاتی و فرایندهای روانزیستی میتوانند با یکدیگر ادغام شوند، اما پدیدهای که صحنهی اجتماعی معاصر را بیش از همه تحت تأثیر قرار میدهد، بیکاری است؛ پدیدهای که جامعه عمدتاً آنرا همچون یک مسالهی اقتصادی مینگرد. اما براردی استدلال میکند که بیکاری الزاماً مصیبت نیست، زیرا میتواند وضعیتی باشد که زمان را از قیدِ کارْ آزاد میکند و امکان پرداختن به فعالیتهایی را فراهم میسازد که قابلیت سرمایه شدن ندارند؛ فعالیتهایی مانند پژوهش، کمکرسانی، مراقبت، آموزش و بهرهمندی از زندگی. این زمانِ آزادشده، بهسان منبعی برای ایجاد سازمان اجتماعی جدید در نظر گرفته میشود که نه بر تولید و مصرف بلکه بر خیر جمعی استوار است. بیفو تأکید میکند که نظام اقتصادی کنونی، که همچنان به منطق کار مزدی وابسته است، توانایی درک این ظرفیت را ندارد و همچنان صرفاً بر جنبههای اقتصادی و تولیدی بیکاری تمرکز میکند. بیکاری نتیجهی الگویی از رشد اقتصادی است که بر خودکارسازی، ادغام جهانی تولید و تکنیکهای صرفهجویی در نیروی کار مبتنی است که نیاز به نیروی کار انسانی را کاهش میدهند. فناوری جایگزین کار یدی میشود، در حالیکه جهانیشدن امکان انتقال تولید به کشورهایی با هزینهی نیروی کار پایینتر را فراهم میکند و از این طریق، تقاضا برای کار در کشورهای توسعهیافته را بیش از پیش کاهش میدهد. این دگرگونی تنها به حوزهی اقتصادی محدود نمیشود. خودِ تولید نیز به حامل و واسطهای برای ارتباط و اطلاعات تبدیل میشود. پژوهش، بیان و ارتباطات در چرخهی اقتصادی ادغام میشوند و به پیدایش الگوی تولیدی جدیدی به نام تولید اطلاعاتی[11] میانجامند؛ الگویی که بر استفاده از منابع شناختی و کارِ غیرمادی استوار است. در این چارچوب، کار فیزیکی اهمیت پیشین خود را از دست میدهد و جای خود را به کارکردهای مغزی و فکری میدهد که به عناصر مرکزی فرایند تولید تبدیل میشوند.
در نتیجهی چنین تحولاتی، مفهوم سنتی طبقات اجتماعی نیز کهنه و ناکافی میشود. ساختار اجتماعی تحت سلطهی مغز جمعی قرار میگیرد؛ نظامی از کارکردها و تعاملات شناختی که کار فکری، اطلاعات و ارتباطات را دربر میگیرد. بنابراین تمرکز تحلیل از تقسیمبندیهای سنتی طبقاتی ــ که خود دستخوش دگرگونیهای اساسی شدهاند ــ به بررسی تعاملات میان این حوزهها منتقل میشود. برای مثال، پیدایش شبکهای از کارگران مستقل اهمیت ویژهای دارد؛ افرادی که درون طبقهی متوسط سنتی، ویژگیهای کار وابسته و کارآفرینی را با یکدیگر ترکیب میکنند. این گروه جدید دیگر به تمایز سنتی میان بنگاه اقتصادی و کار مزدی وابسته نیست. همزمان، طبقهی کارگر، هرچند بهطور کامل ناپدید نشده، در غرب با کاهش شدید جمعیتی و سیاسی روبهرو شده است. مرکزیت سیاسیای که کارگران صنعتی در قرن بیستم داشتند ــ بهعنوان قلب و مغز جنبش اجتماعی ــ جای خود را به تولید نوتروپیک[12] داده است؛ یعنی تولید کالاهای غیرمادی که با منابع شناختی و اطلاعات پیوند دارند. تولید اطلاعاتی شکلهای سازماندهی اقتصادی و اجتماعی را بازترسیم کرده و جای بخشهای سنتی تولید مادی را گرفته است. بورژوازی که در گذشته ثروت را از طریق کار پرولتاریا انباشت میکرد، جای خود را به شبکهای از کارکردهای ناهمگون داده است. دیگر جدایی روشنی میان بنگاه اقتصادی و کار مولد وجود ندارد، زیرا همهچیز در چارچوب تولید اطلاعاتی در هم ادغام میشود؛ جاییکه بنگاه و کار، هر دو بخشی از یک فرایند واحدِ تولید ذهنی و غیرمادی هستند. کار فکری در چرخهی جدید تولید، شکلهای متفاوتی به خود میگیرد. بخشی از آن همچنان ویژگیهای سنتی مانند کار مزدی را حفظ میکند؛ اما بخش فزایندهای به شکل خوداشتغالی، در قالب کسبوکارهای کوچک یا کارهای بیثبات و ناپایدار، انجام میشود. این دگرگونیها بر نقش و کارکرد کارِ فکری نیز تأثیر گذاشتهاند. بیفو معتقد است که در سراسر قرن بیستم، این کارگران دربارهی اثربخشی عملی و نقش اجتماعیشان به تأمل پرداختهاند و کوشیدهاند جایگاهی ارگانیک در فرایند دگرگونی سیاسی جامعه پیدا کنند.
این بحث هم جریانهای پیشرو هنری و هم جنبش کارگری را دربر گرفت؛ هر یک با رویکردهایی متفاوت، اما با هدفی مشترک: عبور از جدایی میان فعالیت فکری و پراتیک اجتماعی. برای مثال، جریانهای پیشرو هنری اعلام کردند که باید گسست و فراروی از جدایی میان هنر و حرکت واقعی جامعه تحقق یابد. آنان تخیل را بهعنوان نیرویی برای دگرگونی فراخواندند و بهصورت نمادین خواستار به قدرت رسیدن آن شدند. جنبش کارگری نیز این مساله را از طریق دو دستاورد نظری بنیادی پیگیری کرد: نخست، نظریهی لنینیستی دربارهی حزب بهعنوان روشنفکر جمعی و ابزاری در خدمت رهایی طبقهی کارگر، و دوم، نظریهی آنتونیو گرامشی دربارهی روشنفکر ارگانیک؛ شخصیتی که در فرایند تصمیمگیری مولد و سیاسی هدایتشده توسط طبقهی کارگر ادغام میشود.
آرزوی دستیابی به اثربخشی واقعی کار فکری، تنها با ظهور فناوری اطلاعات بهطور کامل تحقق یافت؛ فناوریای که به سرمایه امکان داد قطعات پراکندهی فعالیت شناختی اجتماعی را به کار گیرد. این فرایند به پراکندگی و تخصصیشدن فعالیت شناختی انجامید و آنرا تابع شیوههای منطقی و عملیاتی ماشینهای رایانهای ساخت. در این چارچوب، کار فکری از توانایی خود برای تولید معنا خلع شده و به تولید صرفِ کالا تقلیل یافت؛ در نتیجه، در فرایند کلی تولید ادغام شد. با این گذار، مسالهی قرن بیستمی مربوط به نقش روشنفکران، همراه با شور فرهنگی و زیباییشناختیای که ویژگی جنبشهای انقلابی و جریانهای پیشرو بود، از میان رفت؛ همان شور و حالتی که بیانگر اضطراب روشنفکران برای یافتن کارکرد تاریخی ـ اجتماعیشان بود.
ذهنیشدن فرایند تولید، نشانهی خروج از عصر نوسنگی است؛ عصری که در آن دگرگونی فیزیکی ماده از طریق کار دستی بر جامعه مسلط بود. این گذار، سرآغاز مرحلهی جدیدی است که بیفو آن را عصر نولیتیک[13] مینامد؛ دورهای که در آن تولید؛ هرچه بیشتر بر فرایندهای پردازش اطلاعات استوار میشود. در این تمدن جدید، بهکارگیری تواناییهای شناختی جایگزین تلاش جسمانی میشود و چرخهی کار مولد را بهطور بنیادی دگرگون میسازد؛ بهگونهای که کار فکری درون آن ادغام میشود. این ادغام بیطرفانه نیست، زیرا کار فکری، انضباط تولیدی بهجامانده از عصر صنعتی را درونی میکند و بخش بزرگی از خلاقیت و انعطافپذیری خود را از دست میدهد. امتناع از کار صنعتی، که با مبارزات کارگری دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ پدیدار شد، به شکلگیری کارِ ذهنی انجامید؛ یعنی کاری که برای آشکار کردن کامل توانمندیاش، باید رمز نشانهشناختی سرمایه را درونی کند و انضباطِ تکرار و یکسانسازی را بپذیرد. این فرایند، رابطهی کار زنده و کار مرده را ــ که ویژگی نظام صنعتی بود ــ به رابطهای میان فعالیت شناختی و دانش انباشته در قالب دانشِ رمزگذاریشده تبدیل میکند. بدینترتیب، شناخت به کارکردی از دانشِ از پیش موجود تبدیل میشود و آن هالهی یگانگی و منحصربهفردبودنی را از دست میدهد که کار فکری را در دوران پیشین بورژوایی مشخص میکرد. همزمان، فرایند تولید و گردش سرمایه نیز دگرگون میشود و فعالیت شناختی را بهعنوان نیروی اصلی بازتولید خود درونی میسازد. نقش فرماندهی و طراحی ــ که در صنعت کلاسیک از فرایند کار جدا بود و در آن کارفرما، یکجانبه شیوههای تولید را تعیین میکرد ــ بهتدریج در خودِ کار ادغام میشود. در چرخهی تولید غیرمادی، که در آن طراحی و ابداع لحظاتی اساسی به شمار میآیند، تمایز میان کار مزدی و کارکردهای کارآفرینانه روزبهروز دشوارتر میشود. کار ذهنی، هنگامیکه در فرایند تولید ادغام میشود، کارکردهای ایدهپردازانه و اجرایی، کار و بنگاه را در یکدیگر میآمیزد. ترکیب فنی و اجتماعی جدیدِ کار مولد، حوزهی سیاست، سازماندهی و حکومت را نیز بهطور بنیادی دگرگون میکند. این دگرگونی با مفهوم ذهنیشدن فرایند تولید ارتباط دارد؛ مفهومی که نشان میدهد کارکردهای حکومت و هماهنگی فرایندهای اجتماعی اکنون مستقیماً در خودِ فرایند تولید ادغام شدهاند. دیگر تمایز روشنی میان فعالیتهای تولیدی جامعه و مولفهی حکومت و هماهنگی کلی وجود ندارد. در جامعهی اطلاعاتی، حکومت از تولید و گردش اطلاعات جداشدنی نیست و خود به بخشی از چرخهی تولید تبدیل میشود. از همین رو، عقل عمومی[14]، یعنی توان فکری تودهها و نیروهای اجتماعی تولید ذهنی، باید بهعنوان کنشگر سیاسی مستقیم در دگرگونی اجتماعی ظهور کند. تاکنون این ظرفیت کاملاً تحقق نیافته است، زیرا این نیروها شیوههای سازماندهی بهارثرسیده از جنبش کارگری قرن بیستم را بازتولید کردهاند بیآنکه بتوانند ویژگی خاص کار ذهنی را بهعنوان حوزهای خودآیین برای تعین سیاسی بیان کنند.
جنبشهای دانشجویی، از دههی ۱۹۶۰ به بعد، نمایانگر ظهور کار فکری تودهای بهعنوان یک نیروی اجتماعی بودهاند. این جنبشها اهمیت فزایندهی کار ذهنی در جامعه را آشکار ساختند اما غالباً همچنان تابع چشمانداز جنبش کارگری باقی ماندند و ازاینرو نتوانستند به آگاهی مستقلی از ظرفیت سیاسی ویژهی خود دست یابند. تنها بهصورت محدود این آگاهی شکل گرفت که باید رابطهی دانش انباشته در ماشینآلات و نظام علمی، از سویی، و هوش خلاق، از سوی دیگر، بازتعریف شود. با اینحال، امروزه آگاهی بیشتری نسبت به نقش مستقیم سیاسیای که فعالیت ذهنی سازمانیافته میتواند ایفا کند، در حال پدیدار شدن است. برای تحقق این ظرفیت، ضروری است تصور سنتی از سیاست بهعنوان ادارهی تمامیت جامعه کنار گذاشته شود و سیاست بهعنوان فعالیتی برای طراحی و برنامهریزی (به معنای رایانهای آن) بخشهای مشخص و مستقل زندگی اجتماعی بازاندیشی شود. در این چشمانداز، سیاست به تولید رابطهای فناورانه ـ اجتماعی تبدیل میشود؛ یعنی طراحی ابزارهایی که میان اطلاعات و کاربرد اجتماعی آن میانجیگری میکنند و شیوههای تعامل و ارتباط را از نو شکل میدهند. برنامهنویسی رایانهای در مرکز این دگرگونی قرار دارد. تدوین برنامههایی که توالیهای عملیاتی کار انسانی را تحلیل، سادهسازی، نظاممند و خودکار میکنند، نقطهای اساسی به شمار میآید زیرا در این فرایند، امکانهای متفاوتِ استفاده از فناوری آشکار میشوند. بسته به آنکه این میانجیها چگونه طراحی میشوند، فناوری میتواند به ابزاری برای کنترل یا رهایی از کار تبدیل شود؛ میتواند وسیلهای برای سلطه بر اذهان باشد یا زمینهای برای شکوفایی خلاقانهی افراد و جمعها.
از اینرو، کار برنامهنویس ماهیتی دوگانه دارد، زیرا همواره این خطر وجود دارد که به اجرای صرفِ وظایف ازپیشتعریفشده فروکاسته شود؛ اما در عین حال میتواند خصلتی خلاقانه پیدا کند و به ابداع رابطهای نو و حتی بازتعریف اهداف خودِ تولید بینجامد. برنامهنویس در این معنا، صرفاً به اجرای دستورها محدود نمیشود بلکه میتواند در ایجاد همان محیطی که در آن فعالیت میکند مشارکت داشته باشد؛ محیطی که در آن معماریهای معنا را به هم پیوند میدهد و بومشناسی شناختی و ارتباطی گروههای انسانی را شکل میدهد. کار برنامهنویس همچنین دارای بُعدی هنری و فرهنگی است، زیرا شامل طراحی محیطهای ارتباطی و تعاملیای میشود که مستقیماً بر زندگی اجتماعی تأثیر میگذارند. این تلقی از برنامهنویسی بهعنوان فعالیتی هنری و فرهنگی، پیامدهای سیاسی عمیقی دارد. مسالهی سیاست دیگر در سطح کلانسیاست، یعنی در تصمیمهای فراگیری که از بالا و توسط دولت اتخاذ میشوند، قرار نمیگیرد؛ بلکه به سطح ریزسیاست[14] منتقل میشود؛ سطحی که به انتخابهای خُرد اجتماعی و فنی مربوط به طراحی رابطها مرتبط است. در این معنا سیاست به بخشی جداییناپذیر از خودِ فعالیت کارگر ذهنی، بهویژه برنامهنویس، تبدیل میشود؛ زیرا او از رهگذر انتخابهای فنی خویش میتواند امکانِ استفادههای اجتماعی متفاوت از فناوری را فراهم آورد. در نتیجه، سازماندهی سیاسی دیگر از محل تولید جدا نیست؛ برخلاف جنبش کارگری سنتی که در آن حزبْ نمایندهی یک پیشاهنگِ بیرونی نسبت به فرایند کار عمل میکرد. محل سازماندهی سیاسی در کار ذهنی با محل تولید یکی میشود، زیرا فعالیت خلاقانه و انتخاب سیاسی در خودِ فرایند شناخت، ابداع و برنامهریزی نهفتهاند. در عصر ذهنیشدن کار، مسالهی سازماندهی سیاسی تا آنجا دگرگون میشود که خودِ سیاست به بخشی جداییناپذیر از عملکرد تولیدی تبدیل میشود. دیگر نیازی به یک حزب ویژهی کار فکری وجود ندارد، زیرا تعهد سیاسی روشنفکران با انتخابهایی که آنان در کار روزمرهی خود، یعنی برنامهنویسی و طراحی رابطها، انجام میدهند یکی میشود. به این ترتیب، سیاست دیگر قلمرویی جدا از تولید نیست، بلکه کارکردی درونیشده از تولید اجتماعی است که از طریق انتخابهای مشخص و شیوههای متفاوت به کارگیری دانش خود را نشان میدهد.
بدینترتیب خودِ برنامهنویسی به یک فعالیت سیاسی تبدیل میشود، زیرا شرایط لازم برای طرحریزی جهانهایی را فراهم میکند که با پروژهها، نیتها و نیازهای اجتماعی سازگارند. برنامهنویس نقش معمارِ بومشناسی شناختی را بر عهده میگیرد و شرایط تعامل اجتماعی و ارتباطات را تعریف میکند. این موضوعات پیوند نزدیکی با تاریخ جنبش خودگردانی کارگری[15] دارند؛ جنبشی که تلاشی برای خودسازماندهی کار ذهنی جمعی به شمار میرفت. این جنبش بیانگر آگاهی از این امر بود که الگوی صنعتی رو به پایان است و کار صنعتی بهتدریج از نظر اجتماعی بیفایده میشود و صرفاً به قسمی اجبار تقلیل مییابد. امتناع از کار با این باور پیوند داشت که قواعد ارزشافزایی در سرمایهداری، دیگر ضرورتی برای تولید ندارند و صرفاً به قواعدی سیاسی برای کنترل زمان زندگی تبدیل شدهاند؛ قواعدی که نسبت به نیازهای واقعی اجتماعی، خودسرانهاند.
به عبارت دیگر، سرمایهداری دیگر نه بهعنوان نظامی ضروری برای تولید، بلکه بهعنوان سازوکاری برای سلطه و فرمانروایی بر زندگی انسانها درک میشد. ادغام هوش در ماشینآلات، بخشهای گستردهای از کار یدی را زائد میساخت و همین امر ضرورت یافتن شکلهای آزادترِ فعالیت انسانی را آشکار میکرد؛ شکلهایی فراتر از قالب سنتی کار که بر مبادله میان زمانِ زندگی و دستمزد استوار بود. با وجود این دگرگونی، شکلِ مزدی همچنان ستون اصلی بنای اقتصادی باقی ماند، هرچند روز به روز کمتر میتوانست پیچیدگی و پراکندگی زمان، هوش، توجه و خلاقیتی را که عرضه میشد بازنمایی کند. با تبدیل شدن کار اجتماعی به فرایند ارتباط اجتماعی گستردهتر، مرزهای تعیینکنندهی عصر صنعتی ــ میان بنگاه و کار، میان زمان کار و زمان فراغت ــ بهتدریج فرو میریخت، بیآنکه الگوی جدیدی برای سازماندهی اجتماعی فعالیت انسانی جایگزین شود. از همین رو، شکل مزدی همچنان تنظیمکنندهی تخصیص زمان و فعالیت باقی ماند، هرچند سنجش و کمّیسازی آن روزبهروز تصادفیتر و نامعینتر میشد.
جنبشهای خلاق دههی ۱۹۷۰، بهویژه جنبش ایتالیایی سال ۱۹۷۷، این دگرگونی را پیشبینی کردند و ظهور شکلهایی از کار خلاقِ تودهای و ادغام میان تولید و ارتباطات را پیشاپیش نشان دادند. این جنبش گسستی از الگوی سنتی صنعتی به شمار میرفت؛ زیرا شکلهای جدیدی از فعالیت را پیشنهاد میکرد که بر خلاقیت و ارتباطات استوار بودند[16]. با اینحال، این جنبش نتوانست چشماندازی سیاسی متناسب با دگرگونی اجتماعی و فنی ـ ارتباطی در حال وقوع ایجاد کند. محدود ماندن در چارچوب سنت کمونیستی سدهی بیستم باعث شد که جنبش در چشماندازی صرفاً سلبی و اعتراضی فرسوده شود؛ بدون آنکه بتواند فرایندی از خودسازماندهی تولیدی و ارتباطی را به حرکت درآورد. بااینحال، یکی از مؤلفههای اصلی آن، یعنی جنبشِ نه به کار، روند انتقال کارکردهای تولیدی از حوزهی دگرگوتی مادی طبیعت به حوزهی پردازش شناختی را آغاز کرد. فرایندی که از این طریق آغاز شد، هرگز در اختیار خود جنبش قرار نگرفت و در نتیجه نتوانست از قید دستمزد و انضباط اقتصادی فراتر رود. دگرگونی فرایند کار ــ با غیرمادیشدن رویهها و محصولات، مجازیشدن مبادلات و گسترش بخشهایی که محصولشان ماهیتی خیالی یا نمادین دارد ــ مقولههای علم اقتصاد کلاسیک را به لرزه درآورده است.
سلطهی کار شناختی در چرخهی تولید، فرایندی را به حرکت درآورده است که قواعد نظام اقتصادی و مقولهی تعلق اجتماعی را بهطور کامل از نو تعریف میکند. این دگرگونی بسیاری از مقولات سنتی اقتصاد سیاسی، مانند ارزش، زمان کار و مالکیت خصوصی را منسوخ ساخته است. اقتصاد سرمایهداری در رقابت قرن بیستم پیروز شد، اما برای دستیابی به این پیروزی ناچار شد فعالیت فکری را در فرایند تولید ادغام کند و رمزگان درونی خویش را تغییر دهد تا با الگوهای فعالیتی سازگار شود که با اصول تعین مکانیکی و کمّی ارزش ناسازگار بودند. سرمایه از قالب صنعتی خود رها شده و به رمزگانی انتزاعی تقلیل یافته است که قادر است فرایندهای پردازش و تولید را قالبریزی کند. عوامل تعیینکنندهی اقتصاد دیگر آنگونه که اقتصاد کلاسیک بیان میکرد، زمین، کار و سرمایه نیستند بلکه فرایندهای پردازش صوری و فعالیتهای نشانهشناختیاند. کار شناختی را نمیتوان بر اساس توالی زمانی و خطی اندازهگیری کرد. همچنین فضای سایبری، برخلاف حوزهی کالاهای مادی، قابلیت گسترش نامحدود دارد و همین امر محاسبهی ارزش کلی و نسبی اجزای آنرا ناممکن میسازد. مثلاً، زمان کار لازم برای بازتولید یک کالای نشانهای ممکن است بسیار ناچیز باشد (مانند نسخهبرداری از یک نرمافزار) یا بسیار طولانی باشد (مانند تولید همان نرمافزار)، اما ارزش آن نرمافزار تابع هیچیک از این دو زمان نیست. مفاهیمی مانند مالکیت خصوصی، ارزش و زمان کار، در بستر کارِ دیجیتال انسجام و اعتبار پیشین خود را از دست میدهند؛ زیرا امکان بازتولید کامل و نامحدود یک کالای غیرمادی، بدون صرف کار انسانی، اصل مالکیت خصوصی را بیمعنا میکند. یک کالای غیرمادی، مانند یک برنامهی رایانهای، میتواند همزمان توسط افراد متعدد در مکانهای مختلف مورد استفاده قرار گیرد، بدون آنکه هزینهای برای بازتولید داشته باشد. علم اقتصاد، که بر پارادایمی کمّی و مکانیکی استوار است، برای توضیح و تنظیم نظامی که در آن نیروی اصلی تولید، کار پیشبینیناپذیر ذهن است و اطلاعاتِ خودتکثیرشونده به کالای عام تبدیل شده، ناکافی به نظر میرسد.
۲. مفهوم کارگر شناختی
برای نخستین بار مفهوم کارگر شناختی در آثار فرانکو براردی بیفو در کتاب «کارخانهی ناخشنودی: اقتصاد نوین و جنبش کارگران شناختی» مطرح شد؛ کتابی که در آن بحران اقتصاد نوین و پیامدهای اجتماعی، اقتصادی و ایدئولوژیک آن بررسی میشود[17]. این اثر در بهار ۲۰۰۰ نوشته شد؛ هنگامیکه نخستین نشانههای بحران آشکار میشد. این بحران سرانجام تشدید شد و در سال ۲۰۰۱ به رکود جهانی انجامید؛ رکودی که حملهی تروریستی ۱۱ سپتامبر، با تخریب برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی، آن را به شکلی فاجعهبار شتاب بخشید. این برجها نماد قدرت اقتصادی غرب به شمار میرفتند. این رویداد نهتنها به دلیل اهمیت نمادین خود نقطهی عطفی بود، بلکه آسیبپذیری جسمانی و اجتماعی آن بخش از کارگران شناختی و خلاق را نیز آشکار کرد که در دوران گسترش اقتصاد نوین رشد کرده بودند. ظهور این گروه از کارگران پس از یک دهه رخ داد و از نظر بیفو در طی آن، سه مرحلهی متمایز پشت سر گذاشته شد. نخستین مرحله با ظهور طبقهای اجتماعی همراه بود و با مجازیشدن اقتصاد پیوند داشت؛ اوج آن را میتوان در رشد شگفتآور سهام شرکتهای فناوری در بازار بورس مشاهده کرد.[18] این طبقه، متشکل از کارگران جوان و بسیار ماهر، ایدئولوژی اقتصاد نوین را پذیرفت؛ ایدئولوژیای مبتنی بر وعدهی خوشبختی فردی، موفقیت تضمینشده و گسترش افقهای تجربه و شناخت. اما این وعده، در نهایت، چیزی جز تبلیغی فریبنده از آب درنیامد. میلیونها جوان، با این امید که در جهانی مبتنی بر رقابتِ همگانی به کارآفرینِ خویشتن بدل شوند، شرایطی بسیار سخت، پرفشار و استثمارگرانه را پذیرفتند. مرحلهی دوم، مرحلهی بحران ایدئولوژیک، روانی، اقتصادی و اجتماعی الگوی اقتصاد نوین است. سقوط سهام شرکتهای فناوری در بازار بورس و بحران اقتصادی پس از آن، رنج و نارضایتیای را آشکار کرد که تا آن زمان زیر انبوهی از اعتبارات مالی و مواد روانگردان پنهان مانده بود. این بحران نشان داد که تولید اطلاعاتیْ آن بهشتِ خوشبختی و خودکامرواشدنی نبود که ایدئولوژی اقتصاد نوین وعده داده بود. برخلاف این تصور، کار در اقتصاد نوین بهمراتب پُرفشار، بیثبات و اغلب با دستمزد اندک از آب درآمد؛ آن هم با وجود سطح بالای آموزش و مهارتی که از کارگران طلب میکرد. مرحلهی سوم، بحران فروپاشی در قالب خشونت، جنگ و نظامیشدن اقتصاد است. حملهی یازدهم سپتامبر لحظهی گسست بود؛ لحظهای که در آن طبقهی مجازی دریافت که دیگر صرفاً یک روح ناب نیست بلکه دارای بدنی جسمانی، اجتماعی و اروتیک است؛ بدنی که در معرض رنج، فقر و خشونت قرار دارد. بدینترتیب طبقهی مجازی دریافت که در واقع همان کارگر شناختی است. این گذار، پایان توهمی را رقم زد که گویی زندگی میتوانست خارج از قوانین مادی و رنج وجود داشته باشد.
بیفو معتقد است بحران اقتصاد نوین، ایدئولوژی آزادیخواهانه و لیبرالیای را که در دههی ۱۹۹۰ هدایتکنندهی فرهنگ سایبری بود، به چالش کشید. این ایدئولوژی که مجلهی وایرد نمایندهی آن بود، بازار را همچون عرصهای ناب برای رقابت تصویر میکرد که در آن کار میتوانست خود را خودارزشافزا کند و به بنگاه اقتصادی تبدیل شود. اما واقعیت نشان داد که بازار هرگز آزاد نبوده است، زیرا تحت سلطهی انحصارها و گروههای بزرگ قدرت قرار دارد؛ گروههایی که بعدها به شرکتهای اصلی سرمایهداری پلتفرمی تبدیل شدند.
اکنون باید به تعریف مفهوم کارگر شناختی بپردازیم. بیفو با اصطلاحی که ابداع کرد میکوشد وضعیت اجتماعی و جسمانی کار شناختی را در تولیدِ سرمایهی نشانهای توصیف کند؛ یعنی سرمایهای که به تولید نشانهها، اطلاعات و دانش وابسته است. برخلاف طبقهی مجازی که انتزاعی از کار ذهنی رهاشده از نیازهای جسمانی و اجتماعی را نمایندگی میکند، کارگرِ شناختی مادیّت و اجتماعیبودنِ کار شناختی را مجسم میسازد، یعنی هم نیازها و رنجهای آن را آشکار میکند و هم ظرفیتهای جمعی آن را. در حالیکه طبقهی مجازی موجودیتی بیبدن و جداشده از نیازها و فشارهای روانی بود، کارگرِ شناختی عبارت است از جریانی از کار نشانهشناختی پراکنده و گسترده در جامعه که از منظر بدنمندی اجتماعیاش مورد توجه قرار میگیرد. این مفهوم اهمیت بنیادی دارد، زیرا امکان میدهد کار شناختی را نه فقط بهعنوان فعالیتی فکری، بلکه بهعنوان تجربهای جسمانی و اجتماعی بشناسیم که با تنش، فرسودگی و امکان سازمانیابی جمعی همراه است.
مفهوم کارگر شناختی در چارچوب تأملی گستردهتر دربارهی دگرگونیهای تولیدی، فناورانه و اجتماعی مدرنیتهی متأخر قرار میگیرد؛ تأملی که از مفهوم مارکسی عقل عمومی آغاز میشود. مارکس این اصطلاح را برای توصیف شکل عامِ هوش انسانی به کار میبرد که درون کار اجتماعی جهانی و فرایند ارزشافزایی سرمایهداری به نیروی مولد تبدیل میشود. عقل عمومی نمایانگر قدرت علم و فناوری است که با هدف افزایش بهرهوری و تولید هرچه بیشتر ارزش اضافی، در خدمت همکاری اجتماعی قرار میگیرد. مارکس بر کاهش زمان کار مادی از رهگذر ماشینیشدن تمرکز داشت، اما امروز آشکار است که گسترش کار شناختی مستلزم صرف زمان و منابع ذهنی بیشتری برای تولید ارزش است. کار شناختی در این چارچوب صرفاً یک فعالیت فکری نیست بلکه به فرایندِ سازمانیافتهٔ اجتماعی ذهن برای تولیدِ سرمایهی نشانهای بدل میشود.[19] ویژگی این نوع کار آن است که دیگر مستقیماً با دگرگونی مادی طبیعت سروکار ندارد، بلکه تقریباً بهطور کامل بر بهکارگیری هوش استوار است. بااینحال، بیفو تأکید میکند که کار همیشه تا اندازهای شناختی است. حتی فعالیتهای تکراری بهظاهر ساده، مانند کار در خط مونتاژ، به قسمی هماهنگی ذهنی نیاز دارند. آنچه کار شناختی را متمایز میکند، خصلت کاملاً ذهنی آن است که در عصر سرمایهی نشانهایی به شکلی ویژه از تولید تبدیل میشود.
اصطلاح کارگر شناختی از ترکیب دو مفهوم شکل گرفته است: نخست کار شناختی و دوم پرولتاریا. این ترکیب کاملاً آگاهانه صورت گرفته است، زیرا هدف آن برجسته کردن بُعد اجتماعی و جسمانی کار شناختی است که اغلب در تحلیلهای سنتی نادیده گرفته میشود. کارگرِ شناختی صرفاً یک نیروی مولد انتزاعی نیست بلکه از بدنهای واقعی با نیازهای جسمی، عاطفی و اجتماعی تشکیل شده است. این بدنها در معرض فشار دائمی قرار دارند؛ فشاری که از بهرهکشی از توجه و الزام به افزایش بارآوری ناشی میشود. بهعلاوه، کارگر شناختی این ظرفیت را دارد که خود را بهعنوان جامعهای آگاه بازشناسد و فرایندهای جمعی را شکل دهد؛ فرایندهایی که از آنچه صرفاً هوش جمعی نامیده میشود ــ یعنی همکاری ذهنها در تولید دانش ــ فراتر میروند. این تأملات در کتاب چکامهی بیثباتی: سرمایهداری نشانهای و آسیبشناسیهای نسلِ پساآلفا بسط داده شدهاند.[20] در این کتاب فصلی با عنوان «جنگجو، بازرگان، فرزانه» وجود دارد که مشخصاً به موضوع کارگرِ شناختی میپردازد. تأملات بیفو تاریخ سدهی بیستم را از خلال سه چهرهی فرزانه، بازرگان و جنگجو بازخوانی میکند که بهترتیب نمایندهی دانش، قدرت اقتصادی و قدرت نظامی هستند. فرزانه کسی است که میراثدار کار انسانی و هوش انباشته در طول تاریخ است؛ کسی که کار را نفی میکند و همین نفی، نیروی محرکِ تکاملِ هوش انسانی است. این امتناع از کار، هنگامی که به شکلی از فعالیت اجتماعی سودمند تبدیل میشود، امکان جایگزینی کار انسانی با ماشینها و توسعهی علم را فراهم میکند. اما بازرگان و جنگجو در پاسخ میکوشند فرزانه را تحت سلطهی خود درآورند و دانش را به ابزاری برای قدرت تبدیل کنند. این سلطه بهآسانی رخ نمیدهد، زیرا دانش ذاتاً سلطه را تحمل نمیکند؛ به همین دلیل بازرگان و جنگجو برای مهار قدرت اندیشه و تبعیت آن از قدرت پول و خشونت، به فریب و دام متوسل میشوند. نمونهی برجستهی این سلطه، پروژهی منهتن است. گروهی از دانشمندان در خلال جنگ جهانی دوم با این تهدید تحت فشار قرار گرفتند که هیتلر ممکن است بتواند بمب اتمی بسازد. چنین هراسی دانشمندان را به همکاری با دولت ایالات متحدهی آمریکا سوق داد. با وجود اینکه آنها امکان متوقف کردن ساخت بمب را داشتند، نتوانستند در برابر آن مقاومت کنند؛ امری که نشاندهندهی فقدان اعتماد به سنتهای حرفهای و ناتوانی در سازماندهی خویش بهعنوان بدنهای بینالمللی با قدرتهای نظارتی و انضباطی بود. نتیجهی این تسلیمْ هیروشیما بود؛ رویدادی که آغاز مبارزه برای رهایی فرزانه از کنترل جنگجو را رقم زد. این مبارزه در ۱۹۶۸ به اوج خود رسید؛ هنگامیکه فرزانه از قرار دادن دانش خویش در خدمت جنگجو امتناع کرد و تصمیم گرفت آن را وقف جامعه کند. بازرگان در پاسخ به این چالش، با مداخله برای جذب و فریفتن فرزانه، دانش را تابع خودکارسازیهای فنی ـ اقتصادی کرد. حقیقتِ دانش بر اساس معیارهایی مانند رقابتپذیری، کارایی اقتصادی و بیشینهسازی سود ارزیابی شد. در دوران تاچر و ریگان، دانش در شرایطی از وابستگی مطلق در خدمت سرمایه قرار گرفت و از امکان دگرگونی اهدافی که عملکرد آن را هدایت میکردند محروم شد. کاربرد فشردهی دانش در تولید به پیدایش فضای فناورانه و دیجیتال انجامید؛ حوزهای که قدرتی خارقالعاده دارد اما به خودکارسازیهای فنی و منطق سود وابسته است. این وضعیت بارآوری کار را افزایش داد اما همزمان به گسترش فقر، سلطهی کار مزدی، تنهایی، ناخشنودی و اختلالات روانی انجامیده است. فناوری بهجای آنکه انسان را آزاد کند، به ابزاری برای سرکوب تبدیل شد؛ شکاف میان ثروتمندان و فقرا را افزایش داد و شکلهای جدیدی از بیگانگی ایجاد کرد. تأمل بیفو در ادامه به ضرورت بازتعریف بنیادی جهت پیشرفت انسانی میپردازد و استدلال میکند که نه جنگجو و نه بازرگان نباید مسیر تاریخ را تعیین کنند. تنها فرزانه است که حق و توانایی تعیین قواعد تولید و مبادله را دارد و میتواند جهان را به سوی جهتی هدایت کند که بر مبنای انگیزههای اخلاقی شکل گرفته باشد. این ایده در جنبش جهانیای که در ۱۹۹۹ در سیاتل اوج گرفت، با قدرت مطرح شد؛ جنبشی که در آن این آگاهی شکل گرفت که جهانیشدن نمیتواند به دست اقلیتی از قدرتمندان سپرده شود. جهانیشدن باید بهدست دانشی خودآیین و دموکراتیک هدایت شود که در خدمت همهی انسانها باشد. جنبش سیاتل نقطهی عطفی بود، زیرا حق بازرگانان برای تعیین سرنوشت میلیونها انسان بر اساس سود اقتصادی را رد کرد و نقش محوری کار شناختی خودسازمانیافته را برای مقابله با دیکتاتوری شرکتهای مالی مطرح ساخت. از سیاتل به بعد جنبشی پدید آمد که هدفش بازترکیب اجتماعی، معرفتی و فناورانهی کار شناختی بود. این جنبش استقلال پژوهش علمی از منافع بازرگان، یعنی سرمایه، و رهایی دانش از منطق سود بود. در حوزههای گوناگون، مانند علوم رایانه، زیستفناوری و داروشناسی، شیوههای متنباز[22] و دسترسی آزاد به محصولات نوآوری فکری گسترش یافتند و در چرخهی اطلاعات نیز کنشگری رسانهای شکل گرفت. این تجربهها نشان میدهند که کار شناختی، هنگامیکه بهصورت خودآیین سازمان یابد، میتواند سلطهی شرکتهای بزرگ مالی را به چالش بکشد و قواعد تولید و مبادله را بازترسیم کند. میلیونها نفر در سراسر جهان آغاز به مطالبهی استقلال مغز و توانایی شناختی خود از منطق سود کردند و دریافتند که دانش را نمیتوان به کالا فروکاست.
سرمایه در برابر این گرایش رهاییبخش، با پیروی از اصول ایدئولوژی لیبرالیسم اقتصادی، واکنش نشان داد: خصوصیسازی اجباری محصولات دانش جمعی را تحمیل کرد و آزمایش و پژوهش علمی را تابع رقابت اقتصادی ساخت. خصوصیسازی دانش در همهجا با مقاومت روبهرو شد، زیرا کارگران شناختی دریافتند که ظرفیت و توان بالقوهی آنان فراتر از قدرت بازرگان است. در چارچوب سرمایهی نشانهای و کار شناختی، کالاهای غیرمادی و قابل بازتولید، ارزشمندترین کالاها هستند؛ امری که تصاحب خصوصی آنها را بیمعنا میسازد. برخلاف کالاهای مادی، ارزش این کالاها هرچه بیشتر مورد استفاده و اشتراکگذاری قرار گیرند، افزایش مییابد و این امر با اصل مالکیت خصوصی که سرمایهداری صنعتی بر آن بنا شده است، در تضاد قرار میگیرد. این دگرگونی، بنیانهای خود نظام سرمایهداری را به چالش کشیده است زیرا منطق شبکه و اشتراکگذاری با منطق انباشت خصوصی در تضاد است. با وجود این آگاهی، جنگجو دوباره به صحنه بازگشت و با بازرگان متحد شد تا بار دیگر فرزانه را تحت سلطه قرار دهد. شخصیتهایی مانند بیل گیتس و جورج بوش نمایانگر این اتحاد هستند: بازرگان که هوش جمعی را غارت میکند و جنگجو که منطق قدرت و خشونت را تحمیل میکند. آنها با همکاری با یکدیگر میکوشند هر نشانهای از خردمندی را سرکوب کنند و دانش را به ابزاری صرف برای سود و سلطه تقلیل دهند. این فرایند با گشایش بازار سهام به روی تودهها در دههی ۱۹۹۰ تقویت شد؛ امری که مشارکت گسترده در سود سرمایه را امکانپذیر کرد و به پیدایش چیزی انجامید که اقتصاد داتکام نامیده شد. همچنین این دورهی رشد، شرایط را برای شکلگیری نوع گستردهای از خودسازماندهی کارگران شناختی فراهم کرد؛ کارگرانی که مهارتها و خلاقیت خود را وارد بازار مالی کردند و شکل جدیدی از بنگاه اقتصادی را پدید آوردن که بر خودآیینی کار و در عینحال وابستگی به بازار استوار بود.
اما این ائتلاف میان کار شناختی و سرمایه، با بحران بازار سهام که از آوریل ۲۰۰۰ آغاز شد، فروپاشید. سقوط ارزش سهام، سرآغاز بحرانی سیاسی در مناسبات میان سرمایه و کار شناختی بود و از عوامل گوناگونی تغذیه میکرد. از یکسو، فرسودگی توان روانی و اجتماعی کارگران شناختی که در نتیجهی تشدید استثمار، شتاب فزایندهی ضرباهنگ زندگی، گسترش افسردگی و مصرف بیرویهی داروهای روانگردان برای تاب آوری در برابر آهنگ کار، پدید آمده بود. از سوی دیگر، یورش انحصارگرایانهی سرمایه علیه لشکر شرکتهای داتکام و محدود شدن عرصههای نوآوری و آزمایش، اقتصاد شبکهای و پراکنده را به خفقان کشاند و زمینههای گذار از اقتصاد شبکهای به اقتصاد جنگی را فراهم ساخت که پس از یازدهم سپتامبر، در قالب «جنگ علیه تروریسم» تثبیت شد. در این بستر، یک لومپنبورژوازی غارتگر سر برآورد که از بحران قواعد سنتی سرمایهداری بهره گرفت تا بخشهای عظیمی از سرمایهی اجتماعی را به تصاحب خود درآورد. نولیبرالیسم در بلندمدت نه به گسترش بازار آزاد، بلکه به استقرار انحصار انجامید و قدرت را در دست اقلیتی اندک متمرکز کرد؛ آن هم به بهای زیان اکثریت. پرسشی که بیفو مطرح میکند این است: آیا میتوان به خودسازماندهی دانشمندان و کارگران شناختی بر پایهی استقلال علم از قدرت اندیشید؟ این پرسش دیگر تنها به گروه کوچکی از فیزیکدانان هستهای محدود نمیشود بلکه میلیونها کارگرِ حوزههای علمی، فناورانه، اداری، آموزشی و درمانی را دربرمیگیرد. چالشِ پیشِ رو، ساختن شکل نوینی از سازمانیابی اجتماعی است که دانش را بهمثابهی یک خیرِ مشترک در کانون خود قرار دهد و آنرا از بند سودآوری و خشونت رها سازد.
این امر، بهناگزیر، مسالهی سازمانیابی را به یکی از موضوعات محوری دوران ما تبدیل میکند. از نظر بیفو، «چه باید کردِ» دوران ما دیگر نمیتواند بر اساس الگوهای سنتی، همچون الگوی لنینیستی ساختن یک پیشاهنگ انقلابی، تعریف شود. آنچه امروز اهمیت دارد، تمرکز بر کارکرد اجتماعی کارِ شناختی و ظرفیت آن برای دگرگون ساختن کل چرخهی کار اجتماعی است. چنین گذاری مستلزم بازتعریفی اساسی از جایگاه روشنفکران و کارگران شناختی است؛ کسانیکه دیگر نمیتوان آنان را نیروهایی جدا از فرایند عمومی تولید دانست زیرا به عاملانی میانرشتهای و فراگیر بدل شدهاند که درون نظامی تولیدی فعالیت میکنند که هر روز پیچیدهتر، درهمتنیدهتر و بیش از پیش متکی بر دانش و فعالیتهای فکری میشود. از اینرو، کار شناختی دیگر کارکردی اجتماعی و منفک از کار به شکل عام نیست، بلکه سراسر فرایند اجتماعی تولید را درنوردیده و به یکی از مؤلفههای بنیادی آن تبدیل شده است.
ارتشِ کارگران شناختی، کلید گسستن زنجیرهی سازوکارهای خودکاری را دارد که سرمایهداری بهوسیلهی آنها خود را بازتولید و تقویت میکند. تنها یک جنبش مستقل و سازمانیافته از پژوهشگران و کارگران شناختی میتواند به دیکتاتوری ابرشرکتهای مالی پایان دهد و جهان را به سوی جهانیسازی اخلاقی رهنمون سازد که در آن دانش در خدمت همگان باشد، نه در انحصار اقلیتی کوچک. این دگرگونی بهواسطهی شکلگیری میانجیهای فنی ـ زبانی امکانپذیر شده که به فرایند تولید، سیالیت و توانِ بازترکیببندی میبخشند. بازترکیب، به معنای براندازی یا واژگونی نظام موجود نیست بلکه به معنای بازآرایی عناصر دانش بر پایهی معیارهایی است که از منطق فایدهی اجتماعی پیروی میکنند. از اینرو، وظیفهی اصلی آن است که به فرایندهای تولید دانش و پیوندهای فنی ـ تولیدی، بر مبنای الگوهای معرفتشناختی مستقل از منطق سود و معطوف به خیر مشترک، شکل داده شود. روشنفکران و کارگران شناختی امروز در دلِ پیوندهای متقاطع میان دانش و کنشهای اجتماعی جای گرفتهاند. از این منظر، برنامهنویس، پزشک، مهندس زیستی و معمار دیگر نباید، چنانکه در الگوی لنینیستی تصور میشد، به اتکای رسالتی بیرونی انقلابی شوند؛ بلکه باید کنش شناختی خود را درون حوزهی تخصصی و عرصهی مشخصِ فعالیت مولد خویش بازجهتدهی کنند. در این چشمانداز، انقلاب دیگر از بیرونِ فرایند تولید و جامعه فرود نمیآید بلکه از دلِ دگرگونی درونی خودِ فرایندهای تولید و تولیدِ دانش سر برمیآورد. از همینرو، تفکیک تحلیلی میان سپهر اقتصاد و آگاهی ــ تفکیکی که زمانی در شرایط جدایی ساختاری کار مولد از کار فکری، مبنایی واقعی داشت ــ با جذب کار شناختی در فرایند عامِ تولید، معنای خود را از دست میدهد. دیگر نمیتوان تولید را صرفاً فرایندی اقتصادی دانست که تنها بر پایهی قوانین مبادله اداره میشود. برخی عوامل فرااقتصادی، مانند فرهنگ اجتماعی، انتظارات، سرخوردگیها و عواطف، وارد فرایند تولید میشوند و آهنگ و سیالیت آن را تغییر میدهند. بارآوری اجتماعی هرچه بیشتر تحت تأثیر حوزههای عاطفی، ایدئولوژیک و زبانی قرار میگیرد؛ حوزههایی که در فرایند تولید ارزش به عواملی تعیینکننده بدل میشوند. این ادغام میان کار شناختی و فرایند عمومی تولید، به اجتماعیشدنِ کار انجامیده است که دیگر شکلهای عینیتبخشی تحمیلشده از سوی سرمایه را برنمیتابد. ترکیب اجتماعی تولید، به آن خصلتی هرچه علمیتر میبخشد و در همان حال، توانایی کاری فردی را به لحظهای ساده از فرایند تولید تقلیل میدهد. کاربست علم و فناوری در فرایند تولید به چنان سطحی از رشد رسیده که نظام را به فروپاشی تهدید میکند؛ زیرا کیفیت تازهای از اجتماعیشدنِ کار را پدید آورده است که دیگر نمیتوان آن را در قالبهای سنتی سرمایهداری مهار کرد. الگوی لنینیستی و برنامهریزی سیاسی جنبش کارگری قرن بیستم، دیگر با شرایط کلانشهری جهان معاصر همخوانی ندارد. لنینیسم بر جدایی میان فرایند کار و فعالیت شناختی عالی، یعنی آگاهی، استوار بود؛ جداییای که در شکلِ پیشاصنعتی کار، مبنایی واقعی داشت. در آن دوره، کارگر هرچند دانش و مهارت ویژهی حرفهی خود را در اختیار داشت، اما به نظام دانشی که ساختار جامعه را سازمان میداد، دسترسی نداشت. این جدایی با ظهور کارگر ـ توده بهتدریج سست میشود. کارگر ـ توده که به انجام کارهایی قطعهقطعه، تکراری و ازخودبیگانه وادار شده است، در عین حال نوعی اجتماعیشدن را تجربه میکند که بهطور بیواسطه خصلتی برانداز و ضدسرمایهدارانه مییابد. این جدایی، اما، با ظهور کار ذهنی بهکلی مبنای خود را از دست میدهد؛ زیرا در اینجا، کارگرانِ فکری دانشورز، اگرچه بهصورت جزئی و پراکنده، خودْ حامل قسمی آگاهی ویژهاند و از نظام اجتماعی دانشی که سراسر چرخهی تولید را دربر گرفته است آگاهی دارند.
بیفو تجربهی تب داتکام در دههی ۱۹۹۰ را لحظهای تعیینکننده برای فهم دگرگونیهای کار شناختی میداند که امکان درک شکلهای نوین تولید، دانش و سازمانیابی نیروی کار را فراهم ساخت. در این دوره، فرایندی گسترده از خودسازماندهی تولیدکنندگان شناختی رخ داد. آنها مهارتها، دانش و خلاقیت خود را به کار گرفتند و در بازار سهام، ابزارهایی برای تأمین مالی پروژههای خویش یافتند. این مرحله تحت سلطهی ایدئولوژی لیبرالی خوشبینانهای قرار داشت که کارگران شناختی را تابع سلطهی سرمایهی مالی ساخت. با اینحال، فرایند واقعیای که در سالهای شکوفایی داتکامها شکل گرفت، عناصری از نوآوری اجتماعی و فناورانه را در خود داشت. درون مدارهای مولد فناوری پیشرفته، نوعی مبارزهی طبقاتی واقعی جریان یافت که در شکلگیری شبکه نقش تعیینکنندهای ایفا کرد. اما در نهایت، انحصارهای حوزهی نرمافزار، ارتباطات از راه دور، سرگرمی و تبلیغات، کارِ هوش جمعی را به خدمت گرفتند و کوشیدند آنرا از ابزارهای خودسازماندهیاش محروم کنند و بدینترتیب آنرا به وضعیتی از بیثباتی و انعطافپذیری اجباری سوق دادند. تب داتکام آزمایشگاهی برای شکلگیری الگویی تولیدی و بازاری تازه بود؛ اما در پایان، بازار به تصرف انحصارها درآمد و آنها آن را خفه کردند. این امر آغاز مرحلهای جدید بود که ویژگی آن، اتحاد میان گروههای انحصاری اقتصاد شبکهای و قدرتهای سنتی اقتصاد قدیم بود. این وضعیت به انسداد پروژهی جهانیسازی نولیبرالی و انکارِ خودِ آن انجامید: یعنی سلطهی انحصاری و دیکتاتوری نظامی ـ دولتی. وعدهی ضمنی ایدئولوژی اقتصاد نو، دستمزدهای بالا و مشارکت در کامیابیهای اقتصادی نظام بود. با فروپاشی حباب داتکام در سال ۲۰۰۰، بحرانِ طبقهی مجازی آغاز شد. انرژی روانیای که در اقتصاد سرمایهگذاری شده بود، پراکنده و تلف شد و امکان دستیابی به دستمزدهای بالا یا حتی یافتن کاری معنادار در بخشهای نوآورانه کاهش یافت؛ امری که همراه با ناامنی و خطرِ هراس اجتماعی بود. طبقهی مجازی که زمانی به خود اطمینان داشت و در مدارهای اقتصادیای محصور بود که خود را مصون از بحرانها میپنداشت، ناگزیر شد خود را بهعنوان کارگر شناختی بازشناسد؛ یعنی پرولتاریایی که از ابزارهای فکری و تواناییهای شناختی استثنایی برخوردار است اما همزمان استثمار میشود و در وضعیت بیثباتی به سر میبَرَد. این دگرگونی، شرط لازم برای شکلگیری فرایندی از خودسازماندهی کار شناختی است. چهرهی روشنفکر نیز در پرتو تحولاتی که طی دهههای اخیر در تولید رخ داده، بهطور کامل بازتعریف شده است. کارگر شناختی که زمانی حامی پرشور ایدئولوژی لیبرالی بود، اکنون از موقعیت استثمارشدگی خویش آگاه میشود و در همین آگاهی، مبنای شکل نوینی از مبارزه و سازمانیابی را مییابد. آیندهی کار شناختی و دگرگونی اجتماعی؛ به توانایی بازترکیب دانشها و شیوههای عمل، مستقل از منطق سود وابسته است تا این دانش و عمل را در جهتِ فایدهی اجتماعی مشترک هدایت کند.
۳. روح در کار
بازسازی ما با بررسی نقش کار در کتاب روح در کار ادامه مییابد؛ کتابی که در آن رویکرد گرایش به ترکیبگرایی[23] غلبه دارد. این رویکردِ نظری در دو مرحلهی متمایز شکل گرفته که با دو نسل متفاوت از اندیشمندان اوپرائیستی (کارگرگرا) مطابقت دارد. نسل نخست که در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ظهور کرد، بر ترکیببندی اجتماعی طبقهی کارگر تمرکز داشت و بررسی میکرد که کارگران چگونه میتوانند در واکنش به پویشهای سرمایهداری صنعتی، خود را بهعنوان نیرویی سیاسی و تولیدی بازترکیب کنند. نویسندگانی چون آنتونیو نگری، ماریو ترونتی و سرجیو بولونیا، پیامدهای سیاسی امتناع از کار و بیگانگی کارگری را بررسی کردند و بر مرکزیتِ تضاد طبقاتی و توانایی کارگران برای بیثبات کردن نظام سرمایهداری از طریق نیروی جمعی خود تأکید گذاشتند. این مرحله با تحلیلی از کار صنعتی و کارخانه بهعنوان عرصههای ممتازِ مبارزهی طبقاتی مشخص میشد؛ مکانهایی که طبقهی کارگر میتوانست در آنها قدرت چانهزنی اقتصادی و نفوذ سیاسی خود را اِعمال کند. نوآوری فناورانه و دگرگونی ساختارهای تولیدی، مرکزیتِ کارخانه و کار دستی را فرسوده کرده است. نسل دومِ اندیشمندان که گاهی با عنوان پسااوپرائیست (پساکارگرگرا) شناخته میشود و چهرههایی چون پائولو ویرنو، کریستین ماراتزی و مائوریتزیو لاتزاراتو نمایندگان آن هستند، توجه خود را به سوی شکلهای نوین کار در عصر پساصنعتی معطوف کردند که با مرکزیت یافتنِ دانش، زبان و ارتباطات مشخص میشوند. این اندیشمندان شاهد فروپاشی تدریجی طبقهی کارگر سنتی بر اثر جهانیشدن، بیثباتسازی کار و تکهتکه شدنِ هویتهای جمعی بودند. چنین زمینهای، اوپرائیستها را واداشت تا دربارهی امکانِ بازترکیبِ یک روح برای پیکر اجتماعی کار جستوجو کنند؛ یعنی اینکه چگونه میتوان به نیروی کاری که هرچه بیشتر پراکنده و بیثبات شده است، معنا و جهتگیری سیاسی و فرهنگی تازهای بخشید.
مفهوم ترکیببندی اجتماعی در این تأمل نظری جایگاهی مرکزی دارد، زیرا به توانایی کار برای گذار از وضعیتِ منفعلِ استثمارشدگی به عاملیت تاریخی و دگرگونکننده اشاره میکند. این گذار نه از طریق پیوستن ایدئولوژیک به یک حزب، چنانکه در سنت لنینیستی وجود داشت، بلکه از طریق فرایندی فرهنگی و اجتماعی رخ میدهد که شکلهای زندگی، روایتهای مشترک و شرایط مادی و سرزمینی کارگران را دربرمیگیرد. ترکیببندی اجتماعی بر سه عنصر بنیادی استوار است:
نخست، منافع مشترک؛ یعنی اشتراک در شرایط کار و وضعیت استثمار.
دوم، توان مشترک؛ یعنی ظرفیت اِعمال نیروی جمعی.
سوم، روایت مشترک؛ یعنی سهیم بودن در یک تخیل جمعی و افقی از امید.
این سه عنصر ضروریاند تا یک گروه اجتماعی بتواند همچون سوژهای دگرگونکننده عمل کند و به مثابهی طبقهای انقلابی و آگاه از موقعیت تاریخی خویش ظهور یابد. برای مثال، بورژوازی توانست قدرت اقتصادی و روایی مبتنی بر حقوق جهانشمول و مالکیت خصوصی را شکل دهد و از این طریق به طبقهای انقلابی و دگرگونکننده تبدیل شود. به همین ترتیب، طبقهی کارگر نیز توانست منافع مشترک خود (کاهش ساعات کار و افزایش دستمزدها) و روایتی مشترک (سوسیالیسم و کمونیسم) را توسعه دهد؛ اما توان آن عمدتاً به شکلی سلبی و از طریق مبارزه علیه طبقات اجتماعی دیگر بروز یافت بیآنکه بتواند قدرتی سیاسی و مستقل ایجاد کند. در واقع طبقهی کارگر همواره با تبدیل نیروی تولیدی خود به پروژهای سیاسی و مستقل دشواری داشت و اغلب ناگزیر با اتکا به ائتلاف با دیگر طبقات اجتماعی، متوقف شده است.
طبقهی اجتماعیای که از دگرگونیهای تولیدی اواخر سدهی بیستم پدیدار شده است ــ یعنی همان کارگر شناختی که پیشتر به آن اشاره شد ــ به نظر میرسد فاقد سه ویژگی ضروری برای تبدیل شدن به یک عاملِ دگرگونکنندهی مستقل باشد. کار شناختی که بر دانش و شبکههای ارتباطی راه دور استوار است، در شرایطی از پراکندگی شدید و بیثباتی فزاینده انجام میشود و شکلگیری یک منفعت مشترک، یک توان جمعی و یک تخیل مشترک را دشوار میسازد. جهانیشدن و ارتش ذخیرهی صنعتی بیش از پیش شکلگیری یک نیروی سیاسی مشترک را پیچیده کردهاند؛ در حالی که فوران تخیل جمعی، شکلگیری یک جهان روایی مشترک را تقریباً ناممکن ساخته است. کارگر شناختی، با وجود اینکه حاملِ دانشِ مولد است، در وضعیتی از پراکندگی شدید ــ هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر زمانی ــ قرار دارد؛ پراکندگیای که مانعِ شکلگیری یک اجتماع سیاسی میشود. از این رو، آنچه بیفو گرایش به ترکیببندی ضعیف مینامد، چشماندازی پیش روی ما قرار میدهد که در آن بازترکیببندی اجتماعی طبقهی کارگر بسیار دشوار به نظر میرسد. در نتیجه، چالشِ پیشِ رو یافتنِ شکلهای نوینی از مقاومت و کنش جمعی در جهانی است که در آن کارْ هرچه بیشتر غیرمادی، بیثبات و پراکنده میشود و شرایط لازم برای یک بازترکیببندی اجتماعی، بیش از پیش دور از دسترس به نظر میرسد.
اوپرائیستها صرفاً به توصیفِ فروپاشی طبقهی کارگر سنتی بسنده نمیکنند؛ زیرا در پی یافتنِ امکانهای تازهای برای بازترکیببندی هستند، هرچند این امکانها در اشکالی متفاوت و شکنندهتر از گذشته ظاهر شوند. این تلاش فقط از طریق تحلیلِ معنای کار کردن در عصر حاضر، یعنی در دورهی دیجیتالیشدن و خودکارسازی، امکانپذیر است. بیفو بر این باور است که کار، از یک سو، از نظر فیزیکی و شیوهی استفاده از ابزارها و بدن، یکنواختتر و همگونتر و از سوی دیگر، از نظر محتوا، هرچه بیشتر متنوع و تخصصیتر شده است. اگر در گذشته تفاوت میان حرفههای گوناگون در حرکات بدنی و فعالیتهای جسمانی متفاوت بازتاب مییافت، امروز معماران، وکلا، برنامهنویسان و کارگران خدمات گردشگری، همگی کنشهای جسمانی مشابهی انجام میدهند: پشت صفحهکلید مینشینند و با رایانه کار میکنند؛ با اینحال، درگیر فرایندهای پردازشی کاملاً متفاوت و غیرقابل انتقال به یکدیگر هستند. این دگرگونی، گسستی اساسی از برداشت سنتی دربارهی کار ایجاد میکند؛ برداشتی که در دورهی صنعتی بر جدایی واضح میان تصور و اجرا استوار بود. کار دستی در صنعتِ فوردیستی عمدتاً ماهیتی اجرایی داشت، در حالیکه طراحی و برنامهریزی به نخبگان فنی یا مدیریتی واگذار میشد. اما دیجیتالیشدن این ساختار را دگرگون کرده است؛ زیرا ارزش اقتصادی را از کار جسمانی به سوی کار شناختی جابجا کرده است. محصول کار شناختی نه در قالب سرراستِ اشیای مادی، بلکه در قالب شبیهسازیها، زنجیرههای دیجیتال و فرایندهای رایانهای پدیدار و سپس به دگرگونیهای مادی ترجمه میشوند. بنابراین کارِ مولد، یعنی کاری که ارزش تولید میکند، هرچه بیشتر ماهیتی فکری و شناختی یافته است؛ در حالیکه کار دستی به ماشینها و فرایندهای خودکار واگذار میشود. این تحول، تأمل دوباره دربارهی مفهوم کار مجرد را ضروری میسازد؛ مفهومی که در مارکسیسم جایگاهی مرکزی دارد. کار صنعتی به این معنا مجرد بود که ارزش کالا نه به کیفیتِ مشخص و عینی کارِ انجامشده، بلکه صرفاً به مقدار زمانی وابسته بود که برای تولید آن صرف میشد. با ظهور کار دیجیتال، این انتزاعْ رادیکالتر میشود: کارْ دیگر به تولید اشیای مادی نمیپردازد بلکه با نشانهها، اطلاعات و جریانهای نمادین سروکار دارد.
نتیجه آن است که از یک سو، کارگران فعالیتهایی انجام میدهند که از نظر فیزیکی مشابه و یکنواختاند ــ مانند فشردن کلیدها و پردازش دادهها بر روی صفحهنمایش ــ اما از سوی دیگر، وظایف آنان هرچه بیشتر تخصصی و غیرقابل جایگزین میشوند؛ برخلاف کار صنعتی سنتی که میتوانست با آموزش کوتاهمدت بهسادگی آموخته شود و میان کارگران مختلف جابهجا شود.
بنابراین، دیجیتالیشدن، با تناقضی همراه است: کار از یک سو در حرکات و کنشهای خود یکنواختتر و در جوهر خویش انتزاعیتر شده، و از سوی دیگر، بیش از پیش قطعهقطعه و کمتر قابل جایگزین شده است زیرا به دانشهای تخصصی و ویژهای وابسته است که انتقال آنها بهسادگی امکانپذیر نیست. پیامد دیگر این فرایند، دگرگونی رابطه میان بنگاه اقتصادی و کارگر است. در تاریخ سرمایهداری صنعتی، بنگاه عنصر فعال و خلاق به شمار میرفت؛ یعنی سرمایهای که با هدف ارزشافزایی، سرمایهگذاری میشد، در حالی که کار، فعالیتی تابع، تکراری و اجرایی بود. این تقابل در جامعهی معاصر، بهویژه در مورد کارگران شناختی، در حال کاهش است زیرا آنان تمایل دارند خود را با فعالیت کاریشان یکی بدانند و آنرا مستقل از ساختار حقوقی رابطهی کار، همچون نوعی بنگاه شخصی تجربه کنند. این بدان معناست که حتی کارِ مزدی نیز، اگر از محتوای شناختی بالایی برخوردار باشد، بهعنوان فعالیتی تجربه میشود که فرد باید بهترین انرژیهای خود را وقف آن کند؛ نه صرفاً به دلیل ضرورت اقتصادی، بلکه بهعنوان نوعی سرمایهگذاری روانی و هویتی. این امر، کاهشِ تضاد کار و سرمایه را در برخی بخشهای پیشرفته توضیح میدهد و همچنین به تدریج موجب فراتر رفتن از تقابل میان زمانِ کار و زمانِ زندگی میشود. اگر برای کارگر صنعتی، کارخانه تجربهای ازخودبیگانهکننده بود؛ نوعی مرگِ موقت که تنها پس از پایان شیفت کاری از آن بیدار میشد، برای کارگر شناختی، کار به مرکز هستی او بدل میشود؛ عرصهای که در آن میتواند خلاقیت و هویت شخصی خود را بیان کند. این دگرگونی فرهنگی ریشههایی عمیق دارد و نمیتوان آن را صرفاً با شکست سیاسی طبقهی کارگر در دههی ۱۹۷۰، بازسازی فناورانه یا انتقال تولید صنعتی به دیگر مناطق توضیح داد. کلید فهم این تحول در دگرگونی بافتار اجتماعی و عاطفی جامعه نهفته است. فرسایش تدریجی اجتماعها و روابط میانفردی، کار را به تنها فضایی تبدیل کرده که در آن فرد میتواند به دنبال بهرسمیتشناختهشدن و اثبات خویشتن باشد. روابط انسانی خارج از محیط کار، تهی از معنا شدهاند و جای خود را به سازوکارهایی استاندارد و تجاریشده دادهاند؛ در حالیکه روابط عاطفی نیز بر اثر بیثباتی اجتماعی و وسواس فزاینده نسبت به امنیت، از درون تهی شده است. در جهانی که در آن روابط اجتماعی به امری پراکنده بدل شده و بهرهمندی جای خود را به ضرورتِ ساختن هویتی رقابتی داده است، کار به تنها عرصهای تبدیل میشود که فرد در آن میتواند احساس کند ارزشمند و بامعناست. پیامد این وضعیت، افزایشِ پذیرشِ خودخواستهی منطق بازار است؛ امری که حتی در افزایش ساعات کار نیز نمود مییابد. اگر زمان کار در سرمایهداری صنعتی اجباری تلقی میشد که باید از طریق مبارزات سندیکایی و مطالبات کارگری از آن رهایی یافت، امروز بسیاری از کارگران، بهویژه در بخشهای شناختی و فناورانه، تمایل دارند ضرباهنگ کاری شدیدتری بر خویش تحمیل کنند؛ زیرا کار را عرصهی اصلی تحققِ خویشتنِ خویش میبینند. بهعلاوه، اگرچه زمانِ لازم برای تولید صنعتی واقعاً کاهش یافته اما کار به فضای سایبری منتقل شده است، فضایی غیرمادی و بیکران که در آن مرز میان زمان فراغت و زمان کار هرچه بیشتر مبهم و ناپایدار میشود.
این پویشها بر درک و دریافت ما از «دیگری» نیز تأثیر میگذارند. اگر در جامعهی صنعتی، تضاد اجتماعی بهروشنی میان کارگران و کارفرمایان ترسیم میشد، امروز سلطهی منطق رقابت، هر رابطهای را به نوعی رقابت بالقوه تبدیل کرده است. رقابت که زمانی به حوزهی اقتصادی محدود بود، اکنون به اصلِ تنظیمگر سراسر زندگی تبدیل شده و به فرهنگ، ارتباطات و روابط میانفردی نفوذ کرده است. پیامد این وضعیت، جامعهای است که با فقدان گستردهی همبستگی مشخص میشود که در آن «دیگری» دیگر بهعنوان متحدی بالقوه یا منبعی برای غنای متقابل دیده نمیشود، بلکه همچون مانعی برای عبور یا رقیبی برای چیرهشدن تلقی میگردد. این فضای رقابت دائمی تأثیرات عمیقی بر سلامت روانی و کیفیت زندگی دارد و نقشِ محوری کار را بهعنوان تنها عرصهی تحققِ فردی پررنگ میکند. بنابراین میتوان گفت که دیجیتالیشدنْ نقش اجتماعی و هستیشناختی کار را بازتعریف کرده است زیرا تمایز میان ازخودبیگانگی و میل را از میان برده و کار را به مؤلفهای اجتنابناپذیر از هویت انسان معاصر تبدیل کرده است. پس از دورهای که در آن خودآیینی و همبستگی توانسته بودند در برابر هژمونی منطقِ کار مقاومت کنند، سرمایهداری از طریق راهبردی دوگانه بار دیگر کنترل زندگی انسانها را به دست گرفت. از یک سو، بیثباتسازی کار و نابودی حمایتهای اجتماعی، کار را به ضرورتی اجتنابناپذیر برای بقا تبدیل کرده؛ و از سوی دیگر، الگویی انسانشناختی تثبیت شده که ثروت را صرفاً با انباشت اقتصادی یکی میداند. بدین ترتیب، جستوجوی پول به شرطی هستیشناختی بدل شده است؛ جستوجویی که زمانِ ذهنی انسان را به خود جذب میکند و از فضای موجود برای تجربهی اشکال متفاوت زندگی میکاهد.
بیفو در آثار خود میان دو برداشت از ثروت تمایز میگذارد: یکی برداشت کمّی که بر انباشت پول و کالاهای مادی استوار است، و دیگری برداشت کیفی که بر توانایی زیستنِ تجربههای معنادار بنا شده است. سرمایهداری برداشت نخست را تحمیل میکند و کار را نهتنها به یک ضرورت اقتصادی، بلکه به یک ضرورت هستیشناختی تبدیل میکند. وسواسِ انباشت، وضعیتی از فشار روانی و اضطرابِ دائمی ایجاد میکند. زمانی که از تجربهی زیسته ربوده شده، با جستوجوی بیوقفهی پول پُر میشود و سازوکاری از کمبود مصنوعی پدید میآورد و فرد را به مصرفِ اجباری و بیپایان، بدون دستیابی به رضایت واقعی، سوق میدهد. بدینترتیب، خشنودی و کامیابی همواره به آینده موکول میشود، در حالیکه اکنونِ زندگی تحت سلطهی اضطرابِ تولید و کسب درآمد قرار میگیرد. این پویشها در بستر کلانشهرها بهروشنی آشکار میشود؛ جایی که گسست پیوندهای اجتماعی و تهی شدن روابط انسانی، کار را به پناهگاهی متناقض بدل میکند. انسانها کار میکنند ــ افزون بر اینکه ضرورت واضح اقتصادی دارند ــ زیرا خارج از محیط کار، گزینههای رضایتبخشِ زندگی روزبهروز کمتر میشوند. محیط شهری بهگونهای شکل گرفته که انزوا و رقابت را تقویت میکند و شکلهای آزاد و خودآیین اجتماعیبودن را تضعیف میسازد. کارْ به تنها فضای تعلق و بهرسمیتشناختهشدنِ اجتماعی تبدیل میشود، هرچند این تعلق بر پایهی تبعیت و استثمار استوار است. تغییر در مفهوم بنگاه نیز بازتاب همین تحول است. اگر در گذشته بنگاه صرفاً سازماندهی سرمایه برای تولید بود، امروز به عرصهای برای ابتکار انسانی و سرمایهگذاری عاطفی تبدیل شده است. البته این خودآیینی ظاهری چیزی جز توهم نیست، زیرا بنگاه همچنان تابع منطق سود و بهرهوری باقی میماند. این گشودگی ظاهری به خلاقیتِ کارگران، در واقع، در خدمتِ استثمارِ میل و انرژی روانی آنان است. سرمایهداری معاصر کار را به تجربهای فراگیر تبدیل میکند و حتی ابعاد عاطفی و تخیلی زندگی را نیز جذب میکند.
کارخانه در الگوی فوردیستی محیطی از بیگانگی و رنجِ جسمانی را تحمیل میکرد و کارگران را به سوی تشکیل اجتماعاتی ستیزهجویانه و شکلهای مقاومت جمعی سوق میداد. کمونیسمِ کارگری که از دل این تجربه پدید آمد، هویت و آگاهی طبقاتی کارگران را بر پایهی همبستگی و مبارزه با سرمایه فراهم میکرد. کار صنعتی با جهانیشدن بهتدریج به جهان پیرامونی منتقل شد، در حالیکه در مراکز سرمایهداری پیشرفته کار شناختی جایگاه مسلطی یافت که با انعطافپذیری، بیثباتی و استفاده از فناوریهای دیجیتال مشخص میشود. شتاب فرایندهای تولیدی، ساختنِ اجتماعات پایدار میان کارگران را ناممکن کرده است؛ پیوندهای منجر به همبستگی را گسلانده و مانع شکلگیری یک هویت جمعی آنتاگونیستی شده است. بیثباتی، کار را به مجموعهای از تجربههای فردی و پراکنده تبدیل کرده و شکلگیری جنبشهای مقاومت را دشوارتر ساخته است. کار شناختی با کار صنعتی تفاوت دارد، زیرا مستقیما میل و تخیلِ کارگران را درگیر میکند. اگر کار در فوردیسمْ فعالیتی تحمیلی و جدا از زندگی بود، در سرمایهداری معاصر، کار تمایل دارد با خودِ زندگی یکی شود. در کار شناختی، تحرک، توانایی سازگاری با موقعیتهای سیال و قلمروزُداییشده به شرایطی گریزناپذیر تبدیل شده است؛ اما در عینحال اضطراب و ناامنی تولید میکند. تبَعیتِ کارگران از سرمایه از طریق درگیر شدنِ عاطفی و هویتی آنان در فرایند تولید آشکار میشود. در دل این دگرگونیها، بازتعریفِ ارتباطات در جهت کارکرد اقتصادی نیز رخ داده است. در گذشته، ارتباطات ابزاری برای ایجاد رابطه و ساختن اجتماع بود؛ اما امروز به بخشی جداییناپذیر از تولید تبدیل شده و معنای رابطه میان انسانها را تهی میکند. زبان به یک سازوکارِ ارزشافزایی اقتصادی تبدیل میشود و حتی خلاقیت، که زمانی شکلی از آزادی به شمار میرفت، اکنون در فرایندهای تولیدی ادغام شده و میل را به عنصری کارکردی برای سرمایه بدل کرده است.
با اینحال، درون این کارِ عقلانیشده و فکری، باید میان کارِ واقعاً شناختی ــ که در آن انرژیهای فکری به شکلِ یک قلمروزُدایی خلاقِ مداوم بروز میکنند ــ و کار ذهنی اجرایی تمایز گذاشت؛ کاری که همچنان عمدتاً به منطقهای کمّی وابسته است. از اینرو میتوان در چرخهی کار فکری میان کارگران مغزی[24] و کارگران زنجیرهای[25] تمایز قائل شد. بیفو معتقد است که توجه ما باید بر اشکال نوآورانهتر و خاصترِ کار متمرکز شود، زیرا دقیقاً گرایشِ دگرگونکنندهی کلِ تولید اجتماعی در همین شکلها نهفته است.
بیفو در ادامهی تأملات خود، به بررسی چگونگی تغییرِ ادراک اجتماعی از کار در دهههای اخیر میپردازد و بر این تمرکز میکند که تحول دیجیتال چگونه ماهیتِ تبعیتِ کارگران را دگرگون کرده است؛ بهگونهای که این تبعیت از شکلی سلسلهمراتبی و آشکار، به نوعی وابستگی پراکنده و خودکار تبدیل شده است. این وضعیت، حاصلِ دو فرایند متمایز است. نخست، شبکهایشدنِ کار؛ یعنی امکانِ هماهنگ کردنِ بخشهای مختلف فرایند تولید در قالب یک جریان اطلاعاتی واحد بهواسطهی زیرساختهای دیجیتال. دوم، پراکندگی تولید در مجمعالجزایری از واحدهای ظاهراً مستقل؛ واحدهایی که در واقع به یک نظام متمرکزِ تنظیم و کنترلِ کار وابستهاند. این دگرگونی، تغییرِ ریشهای در کارکردِ هدایتگرِ سرمایه ایجاد کرده است. کنترلْ دیگر از طریق زنجیرهای سلسلهمراتبی از فرمان، چنانکه در کارخانهی سنتی وجود داشت، اعمال نمیشود؛ زیرا نظامی از خودکارسازی در هر بخش از زمانِ کار نفوذ کرده و حضورِ یک اقتدارِ آشکار و مستقیم را غیرضروری ساخته است. قدرت سرمایهداری به شکلی پراکنده و نامتمرکز عمل میکند، بیآنکه بتوان آنرا به مکانی فیزیکی، فردی مشخص یا شرکتی معین نسبت داد. از اینرو، کار مستقل به قالب حقوقی مسلط تبدیل میشود؛ قالبی که هم در بخشهای دیجیتالیشده، مبتنی بر پردازش و دستکاری اطلاعات، گسترش مییابد و هم در بخشهای مولد سنتی؛ جاییکه شمار فزایندهای از کارگرانی که از نظر حقوقی مستقل محسوب میشوند، در عمل به یک زیرساخت اطلاعاتی مشترک و مجموعهای از خودکارسازیهای مولد وابستهاند. به باور بیفو، استقلال کارگر تا حد زیادی یک برساخت ایدئولوژیک است. اگرچه کارگر شناختی به سوی آن سوق داده میشود تا خود را کارآفرینِ خویش بداند اما در واقع استقلال او صرفاً صوری است. او بر برنامهها و توسعهی فعالیت خود کنترل ندارد، راهبردهای رشد را تعیین نمیکند و از توانایی واقعی برای خودتعینگری اقتصادی برخوردار نیست. این ساختارِ شبهکارآفرینانه، هم از نظر اقتصادی و هم از نظر فرهنگی پیامدهای عمیقی دارد. از نظر اقتصادی، گسترشِ مستقلکاری امکان بازتعریفِ دستمزدِ کل را فراهم میکند. کارگرِ مزدبگیرِ سنتی درآمدی دریافت میکرد که شامل حق بیمهی بازنشستگی، مرخصی باحقوق و پوشش درمانی بود؛ اما کارگر مستقل باید به تنهایی این هزینهها را بر عهده بگیرد و در عمل، هزینههای غیرمستقیمِ کار را خود به دوش بکشد. بدینترتیب، سرمایه قادر میشود هزینهی کار را کاهش دهد و سود را بیشینه سازد، بیآنکه نیاز داشته باشد حمایتهای اجتماعی را تضمین کند.
در سطح فرهنگی و روانی، کارگر مستقا به سوی یکیشدن با فعالیت کاری خویش سوق داده میشود؛ تا جاییکه کار را مرکز هستی خود تلقی میکند. برخلاف کارگرِ مزدبگیرِ کارخانه که میتوانست نارضایتی خود را نسبت به شرایط کار ابراز کند و تبعیتِ خویش را همچون فشاری تحمیلی از بیرون تجربه کند، کارگر مستقل تمایل دارد مسئولیتِ موفقیت یا شکستِ خود را درونی سازد. نارضایتی و رنجِ او به تعارض اجتماعی تبدیل نمیشود، زیرا همچون مسالهای فردی درک میشود که به توانایی شخصی برای سازگاری با الزامات بازار وابسته است. این پویش برخی ویژگیهای فرهنگهای خلاقی را بازتولید میکند که از دل اعتراضات ضدصنعتی دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ پدید آمدند که بر خودمختاری و تحققِ خویشتن از طریق کار تأکید میکردند. آنها جنبشهای خلاقی بودند که می خواستند کار را از منطقِ تولیدگرایانه رها کنند؛ اما اقتصاد دیجیتالِ جدید، این مطالبات را دوباره در خود جذب و آنها را به الگویی از تبعیت تبدیل کرده که آزادی را نقاب خود ساخته است.
کار مستقل را نباید با کارِ خلاق یکی دانست. اولی مستلزم آن است که فرد محصولِ خود را مستقیماً به فروش برساند و وظایفِ سازمانی و مالی یک بنگاه را نیز بر عهده بگیرد؛ در حالی که دومی باید بر بیانِ آزادانهی فرد و توانایی آفرینندگی او استوار باشد. در واقعیت، بخش بزرگی از کارگران اطلاعاتی[26] به شیوههایی مشابه کارگران مزدبگیرِ کلاسیک کار میکنند، بیآنکه از حقوق و حمایتهای کارِ وابسته برخوردار باشند. کارفرما، بهطور فزاینده، ساختاری ناشناس شده است که جایگزینِ کارفرمای سنتی و قابلشناسایی میشود؛ ساختاری که اغلب در قالب شرکتهای بیچهره و الگوریتمهایی ظاهر میشود که شرایط کار را به شکلی تعیین میکنند که غیرقابل اعتراض باشد. این الگو بر همکاری اجتماعی استوار است که شبکهی دیجیتال محیط طبیعی آنرا تشکیل میدهد. کارِ شناختی در قالب فرایندی مداوم از بازپردازش و گردشِ اطلاعات آشکار شده و در یک جریانِ تولیدی بیوقفه با یکدیگر ترکیب میشوند. توهمِ استقلال بهواسطهی خصلتِ غیرسلسلهمراتبی شبکهای تقویت میشود که ظاهراً آزادی بیشتری برای کارگران فراهم میکند. اما در واقعیت، کارگر در فرایندی از وابستگی متقابل گرفتار است که در آن هر قطعهی تولیدی از دیگری جداست اما همزمان به سازوکاری خودکار برای تنظیم و کنترل وابسته است. کارگر اطلاعاتی، همانند مدیر یا کارگر اجرایی، با شدت فزایندهای وابستگی خود را به جریان تولید احساس میکند؛ بیآنکه بتواند بدون تحمل پیامدهای اقتصادی و اجتماعی از آن کنار بکشد. کنترلِ کار از طریق خودِ جریانِ تولید اعمال میشود. تلفن همراه نمادینترین نمونهی این شکلِ جدیدِ تبعیت است. تلفن همراه امکان میدهد کارگر دائماً ردیابی و هر لحظه برای بازگشت به کار فراخوانده شود. حتی زمانیکه رسماً در ساعات کاری گنجانده نشده، کارگر همچنان متصل و در دسترس و آماده باقی میماند تا دوباره به چرخهی جهانی تولید وارد شود. این شکل از کنترل، نماد تحققِ رؤیای سرمایه است: جذبِ هر ذره از زمانِ مولد در دسترس، بهکارگیری کارگر فقط در لحظاتی که به او نیاز است و بدون پرداخت دستمزد برای زمانیکه در حالت انتظار به سر میبرد.
تولید اطلاعاتی بر همین بهینهسازی مداومِ زمان استوار است؛ زمان منبعی شده که بهصورت الگوریتمی مدیریت میشود. بدینترتیب، کارگر در وضعیتی است که ناچار است دستگاه عصبی خود را دائماً فعال نگه دارد و آماده باشد تا در هر لحظه از روز به محرکهای تولید پاسخ دهد. تمام گسترهی زندگی بالقوه به عرصهای مولد تبدیل میشود، اگرچه تنها بخشی از این زمان؛ واقعاً دستمزد دریافت میکند. این وضعیت نوع جدید از بیگانگی ایجاد میکند که دیگر فقط بدن را ــ چنانکه در کار صنعتی رخ میداد ــ در بر نمیگیرد، بلکه مستقیماً ذهن، عواطف و روانِ کارگر را هدف قرار میدهد.
۴. کارخانهی ناخشنودی
بیفو در اینجا به مفهوم خوشبختی بهمثابه برساختی ایدئولوژیک و نقش آن در فرایندهای اقتصادی و اجتماعی میپردازد. او تأکید میکند که هرچند خوشبختی موضوعی نیست که بتوان آنرا بهنحوی منسجم و علمی مطالعه کرد اما یکی از عناصر بنیادی گفتمان عمومی است که در آن بازنماییها و فراخوانهایی در گردشاند که با وجود اینکه بنیانهای منطقی و استواری ندارند، از اثربخشی چشمگیری برخوردارند. در دههی ۱۹۹۰، همزمان با روند فزایندهی غیرمادیشدنِ تولید، این گفتمان رواج یافت که نهتنها خوشبختی امکانپذیر است بلکه نوعی وظیفه نیز محسوب میشود و دستیابی به آن مستلزم انطباق با الگوهای معین رفتاری است. در گفتمان اقتصادی سدهی بیستم، هم رژیمهای تمامیتخواه و هم دموکراسیها، خوشبختی را در کانون کنش جمعی قرار دادند. در رژیمهای تمامیتخواه، این امر با تحمیلِ قهرآمیزِ رویههایی صورت میگرفت که شهروندان میبایست آنها را با شور و اشتیاق میپذیرفتند؛ در غیراینصورت یا بهحاشیه رانده میشدند یا تحت آزار و پیگرد قرار میگرفتند. در مورد دوم، خوشبختی بهعنوان افقی برای جستوجوی فردی و جمعی، در چارچوبِ شیوهای کثرتگرایانه از زیستن، در نظر گرفته میشد. سرمایهداری، که اغلب و بیهیچ مبنای موجهی با دموکراسی همسان انگاشته میشود، به همان اندازه روادار نیست؛ زیرا مشارکت در رقابتی همگانی را تحمیل میکند که برای پیروز شدن در آن، فرد باید تمام انرژی خود را به کار گیرد. رژیمهای تمامیتخواهِ قرن بیستم، آزادی فردی را به نام خوشبختی جمعی تحمیلی قربانی کردند و در نتیجه، کوه عظیمی از فلاکت و ناخشنودی بوجود آوردند. اقتصاد لیبرالی نیز، که بر کیشِ موفقیت و رقابت بنا شده است، از طریق القای احساس شکست و گناه، نارضایتی و ناکامی تولید میکند. گفتمانِ اقتصاد نوین که در دههی ۱۹۹۰ به اوج رسید، مدعی بود که بازار میتواند بیشترین میزان ممکنِ خوشبختی را برای بشریت تضمین کند. بدینسان، گفتمان ایدئولوژیک با گفتمان اقتصادی و تبلیغاتی درهم آمیخت، تا آنجا که خودِ تبلیغات به الگویی برای اندیشیدن و کنش سیاسی تبدیل شد. تبلیغات، با خلق الگوهای خیالی خوشبختی که مصرفکنندگان باید خود را با آنها منطبق سازند، کارخانهای برای تولید توهم و در نتیجه، سرخوردگی است. سازوکار آن بر تولیدِ احساسِ ناکافیبودن استوار است؛ احساسی که افراد را به مصرف وا میدارد تا خلائی را پُر کنند که پیوسته از نو بازتولید میشود.
نکتهی محوری استدلال بیفو این است که در سرمایهداری نشانهای، مسالهی خوشبختی از قلمرو تبلیغات فراتر رفته و به یکی از عناصر کلیدی گفتمان اقتصادی تبدیل شده است. طبقهی کارگر در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، در اوج الگوی صنعتی فوردیستی، امتناع شدید خود از کار را ابراز کرد و وضعیت خویش را بر حسب مفهوم بیگانگی فهمید؛ مفهومی که فیلسوفان ایدئالیست و اگزیستانسیالیست برای نقدِ ازدسترفتنِ اصالتِ انسانی در نتیجهی کالاییشدنِ زندگی پرورانده بودند. این نقد، جنبشهای اعتراضی را بر آن داشت که رهایی را در همزمانی کار و خودتحققبخشی انسان تصور کنند. در کنار این دیدگاه، جنبشهای فمینیستی و جوانان نیز با طرحِ دوبارهی سیاسیبودنِ زندگی روزمره، بر این تأکید کردند که میل و تحققِ فردی، جایگاهی محوری در مبارزهی اجتماعی دارند. جنبش ۱۹۷۷، چه در روایت خلاقانهی ایتالیایی آن و چه در روایت تیره و پانکِ بریتانیایی، این شهود را پیش کشید که هر دگرگونی اجتماعی از میل آغاز میشود و امتناع از کارِ مزدی، غیبت از محل کار و خرابکاری، همگی بیانِ مخالفت با تبعیت از کارخانهی فوردیستی و سازوکارهای انضباطی آن بودند. در دهههای بعد، نظام تولید با گسترش فناوری دیجیتال دستخوش دگرگونیای بنیادی شد؛ فناوریای که با بازسازی ساختار کار، سلسلهمراتب را برچید و آرمانِ خودتحققبخشی را در شکلهای نوینِ تولید ادغام کرد. این دگرگونی، رابطهای دوسویه و متناقض میان امتناع از کارِ مزدی و بازسازماندهی سرمایهداری پدید آورد؛ زیرا هم کارگران و هم سرمایه، هر دو، در کاهش زمان کار از طریق خودکارسازی منافعی مشترک داشتند. مارکس در گروندریسه پیشبینی کرده بود که ورود ماشینها، نیاز به کار انسانی را کاهش خواهد داد. در عمل نیز رایانهایشدن و دیجیتالیشدن، کار را از فعالیتی دستی به فرایندی شناختی دگرگون کردهاند. سنتِ اوپرائیستی همواره کارِ فکری را کارکردی جدا از تولید کالا میدانست که به کنترل سیاسی یا ایدئولوژیک مربوط میشد، در حالی که کار دستی بنیان تولید مادی قلمداد میشد. اما از همان آغازِ گسترش خودکارسازی پیشرفتهی صنعتی، بسیاری از وظایف کارگران به ماشینها واگذار شد و با رایانهایشدنِ دههی ۱۹۸۰، بازسازی کاملی در سازمان کار رخ داد؛ بهگونهای که کار بیش از پیش به پردازش و مبادلهی اطلاعات فروکاسته شد. دیجیتالیشدن این امکان را فراهم آورد که اشیا و فرایندهای مادی با معادلهای رایانهای خود جایگزین شوند و بدینسان جهانی شبیهسازیشده پدید آمد که کاملا با جهان فیزیکی درهمتنیده است.
پیامد این فرایند، تحولات فرهنگی و روانشناختی بود. اگر در نظام صنعتی، کارگر احساس میکرد توان فکری و خلاقیتش از او سلب شده است، در تولید دیجیتال، توانمندیهای شناختی او مستقیماً در فرایند ارزشافزایی به کار گرفته میشوند. این فرایند تناقضی را پدید آورده است: شورش علیه سلسلهمراتب و کارِ یکنواختِ صنعتی، که کارگران را به گریز از انضباطِ کارخانه سوق داده بود، در سرمایهداری دیجیتال جذب و به نیروی محرکهای برای خودکارآفرینی و بارآوری خودگردان تبدیل شده است. مطالبهی خودگردانی اجتماعی، که در جنبشهای ضداقتدارگرای دههی ۱۹۷۰ در تقابل با دولت و قدرت متمرکز مطرح بود، در نهایت با ایدئولوژی نولیبرالی پیوند خورد؛ ایدئولوژیای که خواهان مقرراتزدایی کاملِ بازار است. از همین رو، تصادفی نیست که بسیاری از کارآفرینانِ نوآورِ دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ از دلِ محافلِ پساسوسیالیستی و ضداقتدارگرا برخاسته بودند. از نظر بیفو، این امر نه یک خیانت، بلکه همگرایی منافعِ فردگرایی لیبرتارین با منطقِ سرمایهداری است. فکریشدنِ کار، که بهواسطهی تحولِ فناوری و سازماندهی تولید امکانپذیر شد، از یک سو افقهای بیسابقهای برای خودتحققبخشی گشود و از سوی دیگر، خونی تازه در رگهای سرمایه جاری ساخت.
میل در دههی ۱۹۷۰ بیرون از سرمایه قرار داشت و در برابر منطق آن میایستاد؛ اما با ظهور اقتصاد نو، میل یکسره در نظام کارسالارانه جذب شد، تا آنجا که گویی بیرون از کار مولد و کسبوکار، دیگر هیچ میلِ حیاتیای وجود ندارد. بدینترتیب، سرمایه درست از طریق جذبِ خلاقیت، میل به خودآیینی و انگیزهی فردگرایانهای که در مبارزات دهههای پیشین زاده شده بود، بار دیگر انرژی روانی و ایدئولوژیکِ خود را بازیافت.
۵. چشماندازهای آینده
واکاوی مفهومِ کار شناختی در اندیشهی فرانکو براردی بیفو را با ارجاع به کتاب آیندهپذیری[27] که چند سال پس از آثار متاخر او نوشته شده، به پایان میبریم. هنگامیکه به دههی دوم سدهی بیستویکم رسیدیم، دو فرایند جهان را عمیقاً دگرگون کردند. نخست، جنگ داخلی جهانی است که از ۲۰۰۱ آغاز و از ۲۰۱۶ وارد مرحلهای حاد شد. دوم، خودکارسازی فعالیت شناختی با ظهور هوش مصنوعی است که هرچه بیشتر در زندگی روزمره و محیط شهری نفوذ میکند و شرایط را برای شکلگیری نظامی از قدرتِ نوروتوتالیتر فراهم میسازد[28]. این دو پدیده، پویشهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را در مقیاسی جهانی بازتعریف میکنند. برگزیت و انتخاب دونالد ترامپ در ۲۰۱۶، نقاط عطف مهم در تاریخِ جهانیشدنِ نولیبرال هستند. در سدهی بیستم، تصور میشد که دموکراسی و سوسیالیسم توانستهاند ناسیونالیسم را شکست دهند؛ اما ناسیونالیسم بار دیگر اوج گرفته است. این بازگشت، از خشم و میل به انتقامجویی طبقهی کارگر سفیدپوست تغذیه میکند؛ طبقهای که بر اثر سیاستهای نولیبرالی تحقیر شده و احزاب چپِ میانه که اغلب همچون کارگزاران قدرت مالی تلقی میشدند، به آنها خیانت کردهاند. این شورشِ کارگری موجی از نژادپرستی سفیدپوستان را برانگیخته که با خشمِ مردم کشورهایی سابقاً مستعمره، بنیادگرایی اسلامی و اقتدارگرایی چینی درگیر میشود. پیامد این وضعیت، نوعی تروما و آسیبِ جهانی است که آثار آن هنوز بهسختی قابل ارزیابی است و میتواند به گسترش بربریت و خشونت بینجامد و خودِ تمدن را در معرض خطر قرار دهد.
اما این تروما تنها به فروپاشی فرهنگی محدود نمیشود. این امکان نیز وجود دارد که راه را برای نوعی نورومورفوژنز باز کند؛ یعنی ظهورِ تواناییهای جدید شناختی[29]. مسئله این است که از طریق کنشی که هم درمانگرانه و هم زیباشناختی باشد، به این تحول شکل دهیم و بکوشیم امر ممکن را از دامِ خودکارسازی بیرون بکشیم. راه خروج از جنگ داخلی جهانی شاید به دست کارگران شناختی سراسر جهان پیدا شود. با اینحال، در شرایط کنونی این امکان دور از دسترس به نظر میرسد، زیرا این کارگران در نظامی نوروتوتالیتر گرفتار شدهاند که مانع از خودسازماندهی آنان میشود. این تروما میتواند رابطه میان بُعد شناختی و بُعد عاطفی انسان را تغییر دهد؛ اما مسیر این تغییر مشخص نیست و همین مساله، یکی از مهمترین چالشهای آینده است.
بنابراین، تفسیرِ زمان حال نقشی اساسی در فهمیدن و شکل دادن به آینده دارد. بااینحال، بیفو هشدار میدهد که نمیتوانیم جهان را با همان راههایی تغییر دهیم که انقلابهای سیاسی گذشته پیمودهاند. باید مفاهیم تازه و شکلهای نوینِ زیباییشناختی خلق کنیم که امکان بروز و شکوفایی ظرفیتهای نهفته را فراهم کنند. تفسیرِ اکنون یعنی تبدیلِ امکانهای مادی موجود به مفاهیمی مشترک که بتوانند در زندگی روزمره، شیوههای تولید و روابط مبادله تحقق پیدا کنند. آینده از پیش تعیینشده نیست؛ زیرا آنچه در زمان حال وجود دارد دوگانه و متناقض است و میتواند در جهتهای متفاوتی رشد کند. خط گریز از امر اجتنابناپذیر، امر تصورناپذیر است؛ یعنی آنچه هنوز قادر نیستیم تصور کنیم یا ببینیم. وظیفهی دهههای آینده، درهمشکستن و برنامهریزی مجدد ابرماشینِ قدرتِ دیوانسالاری و ایجادِ بستری مشترک برای کارگران شناختی در سراسر جهان است. این مزدبگیران که تواناییهای شناختی، مغزی و دستگاه عصبیشان به بخشی مولد از شیوهی تولید سرمایهداری تبدیل شده[30] باید آگاهی مشترک و همبستگیای ایجاد کنند که به آنان امکان دهد از کنترلِ نخبگانِ فناوری رهایی یابند و آیندهای بدیل بسازند.
سیلیکونولی جهانی، بهعنوان حوزهی تولیدیای که میلیونها کارگر نشانهای[31] در آن با یکدیگر همکاری میکنند، عرصهای است که نبردِ آینده در آن رقم میخورد. باید با همان نگاه انتقادیای که در گذشته متوجه کارخانهها بود، به این حوزه نیز نگریست و دریافت که در همینجاست که بالاترین سطح استثمار با بالاترین توانِ دگرگونی روبهرو میشود. بیداری اخلاقی میلیونها مهندس، هنرمند و دانشمند، تنها امید برای جلوگیری از یک پسرفتِ هولناک است. باید بستری فرهنگی و فناورانه ساخت که به کارگران شناختی سراسر جهان امکان دهد مستقل از انباشتِ سرمایه با یکدیگر همکاری کنند. تنها از این راه است که میتوانیم از دامِ نوروتوتالیتاریسم بگریزیم و آیندهای بسازیم که در آن دانش و فناوری در خدمتِ خیرِ مشترک قرار گیرد.
* این مقاله ترجمهای است از L’ascesa del cognitariato nel pensiero di Franco Berardi Bifo که در این لینک در دسترس است:
یادداشتها:
[1]. Neuromagma. Lavoro Cognitivo e Infoproduzione
[2]. فیلسوف، منتقد ادبی و استاد دانشگاه بولونیا بود. او از چهرههای مهم تفکر زیباییشناسی ایتالیا در قرن بیستم به شمار میرود. آنچسکی در ۱۹۵۷ مجلهی ادبی Il Verri را تأسیس کرد که نقش مهمی در معرفی و بحث دربارهی جریانهای نوگرای ادبی و هنری ایتالیا از جمله نئوآوانگارد داشت. مهمترین ایدهی او در کتابش با عنوان Autonomia ed eteronomia dell’arte ، رابطهی استقلالِ هنر و وابستگی هنر به شرایط تاریخی و اجتماعی بود. بیفو در جوانی در دانشگاه بولونیا نزد او کار میکرد و پایاننامهاش دربارهی بوطیقاهای تجربهگرایی (poetiche dello sperimentalismo) با راهنمایی آنچسکی بود. در واقع آنچسکی نمایندهی سنت زیباییشناسی و نقد ادبی بود، در حالیکه بیفو بعدها این مفاهیم را در حوزهی مارکسیسم، سیاست و نقد سرمایهداری به کار گرفت.
[3]. Contro il lavoro
[4]. Scrittura e movimento
[5]. Potere Operaio
[6]. Rifiuto del lavoro
[7]. Sovraeccitazione
[8]. Infosfera
[9]. Sabotaggio
[10]. Metamacchina
[11]. Infoproduzione
[12]. produzione nootropica
[13]. Noolitica اصطلاح ابداعی فرانکو براردی بیفو است که از ترکیب دو بخش ساخته شده: Noo از واژهی یونانی Nous به معنی ذهن و هوش است. Litico از واژهی Lithic به معنی سنگی است. عصر نئولیتیک (Neolithic) به معنی عصر نوسنگی است، اما در واژهی نولیتیک (Noolitic) بیفو بهجای «نئو» از «نو» استفاده میکند و با این بازی زبانی میخواهد نشان دهد که ما از عصر نئولیتیک (نوسنگی) وارد عصر نولیتیک (عصر ذهن) شدهایم یعنی گذار از تمدنی با محوریت کار مادی به محوریت کار شناختی.
[14]. General Intellect
[15]. Autonomia Operaia
[16]. movimento italiano del 77’ اشاره به جنبش اجتماعی و سیاسی ایتالیا در سال ۱۹۷۷ دارد که در تاریخ کنترل کارگری و جنبشهای خودگردانیخواه اهمیت ویژهای دارد.
[17]. New economy اصطلاحی است که بیشتر به اقتصاد دههی ۱۹۹۰ و اوایل دههی ۲۰۰۰، بهویژه در ارتباط با اینترنت، فناوری اطلاعات، شرکتهای نوپا (startup)، بازار سهام فناوری و کارهای دانشبنیان اشاره دارد. در نگاه بیفو، اقتصاد نوین در واقع شکل متأخر و فناورانهی منطق نولیبرالی است و با ایدههای رقابت فردی، خودکارآفرینی، مسئولیت شخصی در قبال موفقیت یا شکست، و تبدیل زندگی به سرمایهگذاری روی «خود»، اما این بار در محیط دیجیتال و اطلاعاتی همراه است.
[18]. Classe virtuale در دیدگاه بیفو گروهی از کارگران دانشبنیان و دیجیتال هستند که در دههی آخر سدهی بیستم و اوایل سدهی بیستویکم ظهور کردهاند و خود را جدا از محدودیتهای مادی و طبقاتی تصور میکنند.
[19]. Semiocapitale
[20]. Precarious Rhapsody: Semiocapitalism and the pathologies of the post-alpha generatio
یک قطعه موسیقی آزاد و ترکیبی را که از بخشهای مختلف تشکیل شده و ساختار کاملاً منظم و کلاسیک ندارد، Rhapsody مینامند. بیفو از این واژه بهصورت استعاری استفاده میکند تا وضعیت سیاسی، پراکنده، ناپایدار و چندپارهی زندگی و نیروی کار معاصررا بررسی کند.
[21]. Open source
[22]. Composizionismo
[23]. Brain workers
[24]. Chain workers
[25]. Infolavoratori
[26]. Futurabilità
[۷2]. Neurototalitario ترکیبی است از دو واژهی Neuro(مربوط به مغز و دستگاه عصبی، فرایندهای ذهنی و شناختی) و Totalitario (تمامیتخواه) است. در اندیشهی بیفو، این مفهوم به این معناست که با گسترش هوش مصنوعی، الگوریتمها، شبکههای دیجیتال و دادهکاوی، قدرتْ دیگر مانند دولتهای تمامیتخواه کلاسیک از طریق قانون، پلیس یا اجبار مستقیم؛ فقط عمل و رفتار بیرونی را کنترل و تنظیم نمیکند بلکه با مدیریت اطلاعات، هدایت توجه، پیشبینی رفتار و شکلدهی به امیال و انتخاب انسانها عمل میکند.
[۸2]. Neuromorfogenesi از ترکیب سه جزء ساخته شده است: neuro (مربوط به مغز و دستگاه عصبی) و morpho (شکل و ساختار) و genesi (پیدایش و شکلگیری) معنای آن میشود: «شکلگیری جدید ساختارهای عصبی». اما بیفو آنرا به معنای زیستشناختی و علوم اعصاب به کار نمیبرد؛ منظور او یک مفهوم فلسفی- سیاسی است، یعنی امکانِ پیدایش شیوههای تازهی ادراک، تفکر، همکاری و سازماندهی انسانها در نتیجهی یک بحران تاریخی. در متونِ او یک امکان دوگانه مطرح است: از یک سو، بحران اقتصاد جهانی، جنگ، اتوماسیون و قدرت نوروتوتالیتر که به فقیرشدن تواناییهای شناختی و کنترل بیشتر اذهان منجر شوند. از سوی دیگر، همین بحران میتواند زمینهی تحول در ظرفیتهای شناختی انسان و پیدایش شکلهای تازهای از آگاهی و همکاری را فراهم کند.
[29]. Neuroproletari
[30]. Semio-operai
لینک کوتاه شده در سایت «نقد»:https://wp.me/p9vUft-5Lm

