علی رها
«اسپارتی ها تا زمانی که در جنگ بودند جاه و جلالی داشتند. اما به محض کسب قدرت کامل، افول پیداکردند. آنها نمی دانستند چگونه درشرایط صلح زیست کنند.»
ــ ارسطو، «سیاست»، کتاب دوم، فصل ۹
مقدمه: با چه اصولی علیه جنگ مبارزه کنیم؟
این امر مسلم که در حال حاضر برای مردمی که مدتی است که زیر بمبارانهای هوایی و بدون پناهگای امن در وحشت دائمی بهسر بردهاند، الویت بلافصل توقف جنگ، و بازگشت به نوعی امنیت و آسایش نسبی است، نباید بر هیچ انسان فهیمی پوشیده باشد. بحران انسانی بهجز تخریب اماکن مسکونی، آوارگی، و تلفات جانی، همچنین شامل تبعات درازمدت روحی و روانی، بهویژه برای کودکان و خردسالان است. به نظر میرسد که سرنوشت ما را کسانی در دست گرفتهاند که دغدغهی آنها ابداً سعادت، رفاه و آزادی مردم نیست.
اینکه پس از پایان جنگ اولویت رژیم ج.ا. بازسازی مسکن و تأمین معیشت و جلب اعتماد مردم باشد، قابل شک است. نظام حاکم بهجز بقاء به فکر چیز دیگری نیست. آنها ثابت کردهاند که رمز بقاء نه رفاه، آسایش و آزادی مردم و گشایش فضای خفقانی، و یا رفع انسداد سیاسی-اقتصادی، بلکه تقویت بنیهی نظامی و قدرت سرکوب است. با این حال، جوّ رعب و وحشت ناشی از جنگ، تجربهی کشتار جمعی دی ماه را از اذهان حذف نخواهد کرد. برعکس، پس از خاموش شدن شعلههای جنگ، بیشک در مواجهه با بیکاری مزمن و فزاینده، تورم افسارگسیخته، و فقر و فلاکت عمومی، اعتراضات اجتماعی جان تازهای خواهد گرفت.
اما در بحبوحهی جنگ، شکلگیری یک ذهنیت ملی و بعضاً ناسیونالیستی در برابر تجاوز خارجی در بخش وسیعی از اقشار جامعه، طبیعی و قابل فهم است. با اینکه ظهور چنین حسیاتی باعث بهرهبرداری نظام میشود، اما لزوماً به معنای حمایت آنها از ج. ا. نیست. وجه مشخصهی ملیگرایی، تمرکز بر مصائب خودی – واقعی یا تخیلی – و بیتفاوتی به رنج و درد «دیگری» است.
اما برای سوسیالیستهای اصیلی که همواره مخالف نظامیگری و جنگ بودهاند، سمتگیری نظری علیه جنگ کنونی حیاتی است، بهویژه از آنرو که بخشی از چپ، برغم ضدیت با جنگ، یا علیه تجاوز خارجی با رژیم خودی همسو شده است و یا آگاهانه و یا ناآگاهانه گرایشات نهفتهی ناسیونالیستی خود را به نمایش گذاشته است. انسانهای اصیل و اخلاقمدار نمیتوانند و نباید نسبت به محنت دیگران بیغم باشند. ما نمیتوانیم از موشکهایی که به غیرنظامیان اسرائیل و کشورهای منطقه آسیب میرسانند احساس خرسندی کنیم. ما چگونه میتوانیم از همگان انتظار داشته باشیم که با ما اعلام همبستگی کنند اما نتوانیم بهطور متقابل با آنها اعلام همبستگی کنیم. هم-بستگی بنا به ماهیت خود خصلتی تکسویه ندارد.
ما در طی جنگ شاهد تظاهرات میلیونها نفر در اروپا و آمریکا علیه جنگ بودیم. بیش از ۸ میلیون آمریکایی علیه ترامپ به خیابانها سرازیر شدند. آنها خواستار سرنگونی رژیم خودی شدند؛ رژیمی که منافع واقعی مردم را قربانی جنگ و مقاصد اولیگارشهای آمریکا کرده است. ما همچنین در اسرائیل در شرایطی بسیار دشوار شاهد تظاهراتی در تلآویل علیه جنگ و دولت خودی بودیم. آنها متحدان طبیعی ما علیه جنگ هستند.
مرگ ایرانی، عراقی، کویتی یا اسرائیلی، مرگ قربانیان جنگ، مرگ انسان است. برای پایان دادن به جنگ، همبستگی جهانی اساسی است. اعتراض گستردهی آمریکاییها علیه ترامپ، تظاهرات اسرائیلیها علیه نتانیاهو، برغم تعداد معدود آنها، را باید با اعتراض ما علیه دولت خودمان پیوند زد. راه دیگری برای پایان دادن به این جنگ و جنگهای دیگر وجود ندارد.
در فاصلهی بین ۲ جنگ
۳۱ شهریور ۵۹ بود – یک سال و نیم پس از سرنگونی رژیم شاه در بهمن ۱۳۵۷. حدود ۷ ماه نیز از اشغال سفارت آمریکا گذشته بود. اقدامی که از حمایت بخش اعظمی از چپ برخوردار شد و به شعار «مرگ بر آمریکا» جان تازهای بخشید. حاکمیت جدید که هنوز از انسجام درونی برخوردار نشده بود، با این اقدام گویا ازنو محبوبیت یافته بود. نه فقط دولت موقت، بلکه کل جامعه نیز کماکان در تبِ انقلابی خودکرده میسوخت.
درست در چنین گیروداری بود که صدام حسین به ایران حملهکرد. طبعاً در ذهنیت اکثر مردم ایران، حملهی عراقْ همسنگ حمله به خودِ انقلاب تصور میشد. آتش جنگی که بدینسان شعلهور شد، دستکم تا بازپس گیری خرمشهر، ظاهراً جنگی دفاعی و مشروع تلقی میشد. رژیمِ نوپا هنوز حمایت مردمی خود را از دست نداده بود. تلفات انسانی آن جنگ، خارقالعاده بود. امواج بیپایان جوانان و نوجوانان ایرانی با گام نهادن بر زمینهای مینگذاری شده، به قیمت جانِ خود، جاده صافکن ارتش شدند. صدهاهزار نفر کشته و بیش از یک میلیون نفر زخمی و علیل شدند!
۴۵ سال پس از آن جنگ خانمان سوز، در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، امپریالیسم آمریکا و خرده امپریالیست اسرائیل به ایران حملهکردند. با گذشت حدود نیم قرن، نه فقط شیوهی جنگافروزی و فناوری جنگ بهکلی تغییر کرده است، بلکه جامعهی ایران نیز کاملاً متحول شده است. برخلاف آن زمان، مخالفت اکثریت قریب به اتفاق مردم با تجاوز نظامی، همسان حمایت فعال از رژیم خودی نیست. چراکه این رژیم مدتها است که در ذهن عموم، مشروعیت خود را از دست داده است.
در اینجا دلایل سلب مشروعیت از نظام نیازمند توضیح و تشریح بیشتر نیست. رژیمی که فاقد حمایت مردمی باشد، نمیتواند صرفاً با اتکا به موشکهای سپاه، از مردم خود حفاظت کند. وانگهی در این جنگ، بهویژه از آن رو که مرز مشترکی بین ایران و اسرائیل وجود ندارد، تعداد سربازان ارتش، سپاه، و بسیج به کاری نمیآیند. اگر جنگ عراق و ایران پس از ۸ سال عاقبت منجر به نوشیدن جام زهر شد، بعید نیست که جنگ کنونی به نوعی تفاهم کوتاه مدت منجر شود. اگر انتخاب بین غنیسازی و بقای کل نظام باشد، احتمالاً تصمیم نهایی دشوار نخواهد بود.
مردم ما اما نه سلطهی قدرتهای خارجی را تحمل میکنند و نه زیر بار زور میروند. اگر چنین بود تاکنون تمکین کرده بودند و دست از مقاومت و مخالفت با ستمگران داخلی بر میداشتند. این جنگ ممکن است به سرنگونی زودرس ج.ا. منجر نشود، اما ذاتاً رنگ و بویی ضد-انقلابی دارد، چراکه احتمالاً جنبشهای نوین جامعه – حرکتهای اخیر کامیونداران، معلمان، بازنشستگان، مالباختگان، تشنهلبان، و بهویژه زنان – را به عقب میراند.
دروغ بزرگ: نیازهای انرژی ایران
فرض کنیم تلاشهای همهجانبهی سالهای اخیرِ ج.ا. ایران برای گسترش سانتریفیوژها و غنیسازی اورانیوم ۶۰ درصدی، که سهم مهمی در جنگ داشت، صرفاً بهخاطر اهدافی صلحآمیز باشد. آیا انرژی هستهای با واقعیت نیازهای ایران همخوانی دارد؟
مصرف انرژی در حال گسترش است و سالانه حدود ۶ درصد افزایش یافته است. ایران همچنین صادرکنندهی انرژی است و چهارمین ذخایر بزرگ نفت و دومین ذخایر بزرگ گاز را دارد. بخش زیادی از این گاز مهار نمیشود و به هدر میرود. پالایشگاههای نفت ایران کم، دارای ظرفیتی محدود و از نظر فناوری منسوخ هستند. بدین خاطر، نفت تصفیه شده وارداتی است. البته ایران با برخی پروژههای بادی و خورشیدی تلاشهای محدودی برای تنوعبخشی انجام داده است.
بیابانهای وسیع ایران کاملاً برای مهار انرژی خورشیدی بسیار مناسبند و رشته کوههای شمال، شرق و غرب ایران برای انرژی بادی ایدهآل هستند. بنابراین جایگزین مناسبی برای سوختهای فسیلی هستند. با این حال، دعاوی شبه علمی برای جایگزینی نفت و گاز با انرژی هستهای به عنوان راه حلی برای نیازهای ایران کاملا گمراه کننده است. نه تنها به این دلیل که وارد کردن آن ارزانتر از تولید داخلی است. نه! حتی اگر ادعاهای دولت مبنی بر اینکه فقط به دنبال انرژی هستهای صلحآمیز است را باور کنیم، این مسیر دستورالعملی برای خودتخریبی است. نه تنها به این دلیل که بسیار گرانتر از انرژیهای تجدیدپذیر است، بلکه بهویژه با درنظر گرفتن سطح فناوری در ایران، همچنین پس از تجربهی چرنوبیل و فوکوشیما، فراخوانی به فاجعه است.
گذشته از ملاحظات سیاسی – فقدان نهادهای دموکراتیک قدرتمند برای نظارت بر امور – هیچ اقتصاددان عاقلی ادعا نمیکند که انرژی هستهای کمهزینهترین راه است، چه برسد به امنترین. دولتمردان ما به هیچ وجه احمق نیستند. آنها به خوبی میدانند چگونه حمایت طیفهای وسیعی از ایرانیان، از ناسیونالیستهای سکولار گرفته تا برخی از نیروهای چپ را حول این «حق ملی غنیسازی» بدست آورند. آنها همچنین «میدانند» که دغدغهی آنها نه رفاه مردم ایران، بلکه بقا و قدرت است – چه داخلی، چه منطقهای و چه جهانی. اما آنچه قابل تردید نیست تداوم سرکوب در داخل و اعمال قدرت در خارج است.
تعصب ملی، و همبستگی بینالمللی
بدیهی است که هیچ انسان صالح و فرهیختهای نمیتواند با منطق جنگ، جنگافروزان و صنعت کشتار آدمیان همپیمان باشد. در جنگ تجاوزکارانهی کنونی نیز خاستگاه انسانی و اخلاقی ما تعیینکنندهی رویکرد ما به جنگ است. قدر مسلم اینکه اکثر ایرانیان آزادیخواه و خودبنیاد تعرض نظامی آمریکا-اسرائیل به ایران را محکوم میکنند، بدون آنکه در تلاش برای سرنگونی ج.ا. گامی به عقب بردارند.
با وجود اینکه در ابتدای جنگ حذف سران رژیم تبهکار ج.ا. برای مردم رنجدیدهی ایران مایهی خرسندی بود، این جنگ بلافاصله همچنین تبعات دیگری داشته است که ناگوار و دردآور بوده است: از کشتار کودکان دبستانی، تا تخریب مراکز درمانی و بهاصطلاح «تلفات جانبی». این یک سوی قضیه است. اما این جنگ جوانب دیگری دارد که باید قدری در آن تأمل کرد.
یکم، از نقطه نظر مردم آمریکا، این جنگ نه فقط برخلاف کلیهی موازین قانونی مندرج در قانون اساسی آنجا است، بلکه تبعات آن همچنین دامنگیر خودِ آنها است: هزینههای سنگین نظامیگری و تورم ناشی از جنگ مستقیماً کیفیت زندگی آنها را نشانه گرفته است. واقعیت این است که مردم آمریکا از جنگهای بیپایان امپریالیسم آمریکا – از افغانستان تا عراق – خسته شدهاند. دولت ترامپ با تغییر نام «وزارت دفاع» به «وزارت جنگ»، در واقع به جهانیان اعلام کرد که ما جنگافروزیم. هماکنون، پس از ربودن رئیس جمهور ونزوئلا، کوبا در محاصرهی اقتصادی است تا نهایتاً حتی بدون تعرض نظامی، مردم آنجا را در اثر قحطی به زانو درآورد. اما نکتهی مهمتر اینجاست که تعرض به دیگران، ابتدا با تعرض به شهرهای خودِ آمریکا و آزادیهای مدنی مردم آنجا آغاز شد. این اعمال در عین حال با اعتراضات جمعی و مخالفت اکثریت مردم آمریکا مواجه شده است. بنابراین، اقتدارگرایی دولت ترامپ خطری است که همچنین متوجهی کشور خودی است. نظرسنجیهای اخیر نشان میدهد که ۷۵٪ مردم آمریکا مخالف جنگ با ایران هستند.
دوم، حتی از جنبهی قوانین بینالمللی و برهم زدن نظم جهانی و منشور سازمان ملل متحد، تجاوز نظامی به کشورهای دیگر، ترور یا ربودن رؤسای کشورهای دیگر، زمینهساز برقراری یک هرجومرج در روابط بینِ ملل است که حاکمیت زور را جایگزین دستاوردهای تمدن بشری میکند. در چنین وضعیتی، قدرت برتر، در اینجا ابرقدرت آمریکا، و متحدش اسرائیل، نه فقط به کشورهای ضعیف بلکه به دولتهای اروپایی نیز تعیین تکلیف میکنند.
بنابراین، با اینکه مردم ایران قربانیان بلاواسطهی جنگ هستند، ما همچنین باید به این جنگ از زاویای دیگر، بهویژه از نقطهنظر سعادت و رفاه مردمان دیگر نیز توجه کنیم. جهان کنونی بیتوجه در کناری نایستاده است. اکثر مردم جهان ماهیت رژیم استبدادی و ستمگر ایران را میشناسند. آنها همچنین از سرشت جهانخوار امپراتوری آمریکا نیز باخبرند. پس ضروری است همگام با مبارزه با ج.ا. و اعتراض علیه جنگ، برای برقراری همبستگی بینالمللی نیز تلاش کنیم – یعنی نه فقط برای ایجاد همبستگی آنها با ما، بلکه همچنین همبستگی ما با آنها! تنها یک چشمانداز بینالمللی و نه ناسیونالیستی میتواند نهایتاً ما را به سوی جهانی بدون جنگ هدایت کند.
اما اگر کسی انتظار داشته باشد که پس از پایان احتمالی جنگ، تخریب زیرساختها، یعنی انهدام سرمایههای ثابت – اعم از کارخانهها، پلها، اسکلهها، پالایشگاهها، ساختمانهای مسکونی، دولتی و غیره. – مانند دوران پس از جنگ دوم جهانی در اروپای غربی به رونق اقتصادی یعنی بازسازی با فناوری مدرن و ایجاد اشتغال – سرمایهی متغیر – منجر خواهد شد، دچار توهمی فاحش شده است.
بله انهدامْ توازن سرمایههای ثابت به نفع متغیر را کاملاً بهم میریزد. اما نباید فراموش کرد که بازسازی اقتصادی نیازمند سرمایهگذاری کلان است. باید بهیاد آورد که ایالات متحده که پس از جنگ به یک قدرت جهانیِ بیهمتا تبدیل شد، به دلار امروز، صدها میلیارد در اروپا سرمایهگذاری کرد. وعدهی ۳۰۰ میلیون دلاری مندرج در «تفاهمنامه» آمریکا و ایران، آنهم از قِبل کشورهای حوزهی خلیج فارس، درست همانند «بازسازی» غزه، توهمی بیش نیست. اما حتی اگر با پایان جنگ تحریمها نیز برداشته شوند، و یا دراییهای مسدود شده را بازگردانند، اقتصاد رانتی ایران، اختلاس، فساد و پولشویی مزمن، اهم درآمدها را برباد میدهد. انسداد اقتصادی همپا با انسداد سیاسی، یعنی تمرکز قدرت در بالا بدون نظارت نهادهای دموکراتیک از پایین، معضل بیکاری مزمن و تورم اقتصادی را برطرف نخواهد کرد. ازاینرو، انتظار یک دوران رونق اقتصادی، همانند اروپای پس از جنگ، حتی در کوتاه مدت، خیال خامی بیش نیست.
درعوض، نیروهای اصیل و مستقل سوسیالیستی، بهجای ایجاد توهم باید با تلاش مستمر در بین کارگران، بهویژه کارگران بیکار که متحمل بیشترین آسیب شدهاند، و نیز کلیهی جنگزدگان و بیخانمان شدگان شهری، چشمانداز اجتماعی را ترویج و تشریح کنند که مبانی آن نه دولت محور، بلکه بر رفاه، امنیت و آزادی بنا شده باشد. بازسازی دموکراتیک و مردمی از پایین بهجای بازتولید اقتدار دولتی متمرکز!
مارکس و جنگ: درنگی اجمالی
«پول، دژخیم همهچیز شده است… پول به تمام بشر اعلان جنگ داده است.» (”سرمایه”، ۱:۱۶۴، ترجمهی حسن مرتضوی»
کتاب ”سرمایه” مارکس جنگهای بیشماری را بررسی میکند؛ از جنگ پلوپونزی بین آتن و اسپارتا، تا جنگهای داخلی روم باستان، تا جنگهای ۳۰ سالهی اروپایی، تا جنگ کریمه، جنگ ضدژاکوبنی، جنگهای تریاک، جنگهای ناپلئونی و بهویژه جنگ داخلی آمریکا و پیآمدهای آن در تراکم و تمرکز «رزیلانهترین سرمایهی مالی» و وضعیت طبقهی کارگر و جنبش ۸ ساعت کار از پس الغای بردهداری. اما شاید برجستهترین جنگی که مارکس تشریح میکند، جنگ روزمره و بدون انقطلاع کارگر با سرمایه در مقطع تولید است که مارکس آنرا یک «جنگ داخلی بلند و کموبیش پنهان» مینامد. (مرتضوی، ۳۱۹)
این ادعا که چون مارکس دانش همهجانبهای نسبت به فناوری نظامی، بهویژه جنگهای زمان خود و صنعت تسلیحاتی («صنعت سلاخی انسان») نداشت، ادعای درستی نیست. بهترین شاهد، جنگ پروس و فرانسه و بررسی جامع آن در «جنگ داخلی در فرانسه» است که در آن شکست ناپلئون صغیر، همهنگام به انقلاب و ایجاد کمون پاریس منجر میشود و پروس و فرانسه را در سرکوب آن متحد میکند.
همانطور که مارکس بهدرستی اشاره میکند، یکی از مهمترین تبعات جنگ، تخریب سرمایههای ثابت است که سپس تمرکز سریع سرمایه را بههمراه میآورد که همواره با تشدید بهرهکشی از طبقهی کارگر همراه است. بهعنوان نمونه، «در جریان جنگ داخلی آمریکا، هنگامی که کارگر کمیاب است، بورژوا، کارگر کارخانه را بهطور استثنایی به سختترین کارها مانند راهسازی و غیره وا میدارد.» (مرتضوی، ۴۳۷) از سوی دیگر، این جنگ صنعت پنبهی انگلستان را کاملاً زیر و رو کرد و «به رشد عظیم کارخانهها و ماشینآلات» منجر شد. (مرتضوی، ۴۶۹)
همچنین در زمان جنگ، سرمایهداری «بخشی از سرمايهی خود را از اشتغال موّلد بيرون میكشد تا آن را در بورس سهام راهآهن به كار اندازد، و به همين طريق در جريان جنگ داخلی آمريكا، كارخانهاش را بست و كارگران را به خيابانها ريخت تا در بورس پنبهی ليورپول دست به قمار زند.» (مرتضوی، ۲۱۶)
وجهمشخصهی جامعهی مدنی در روابط اجتماعی سرمایهداری «جنگ همه با همه» برای بقا است. ازاینرو، به بیان مارکس «شايد حق با لُنگه باشد كه در اثر خويش، ”نظريهی قانونهای مدنی”، شكار را نخستين شكل همياری و شكار انسان (جنگ) را نخستين شكل شكار اعلام میكند.» (مرتضوی، ۳۶۸)
مارکس بلافاصله پس از شروع جنگ بین فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ و تصرف ایالت آلزاس-لورین، «نخستین خطابیه به شورای عمومی انجمن بینالمللی کارگران» را با جملات زیر آغاز میکند: «ما در سخنرانی افتتاحیهی انجمن بینالمللی کارگران، در نوامبر ۱۸۶۴، گفتیم: ”اگر رهایی طبقات کارگر مستلزم توافق برادرانه آنهاست، چگونه میتوانند این مأموریت بزرگ را با سیاستی خارجی که در پی طرحهای جنایتکارانه است، از تعصبات ملی سوءاستفاده میکند و در جنگهای دزدان دریایی خون و ثروت مردم را هدر میدهد، انجام دهند؟” ما سیاست خارجی مورد نظر بینالملل را با این کلمات تعریف کردیم: ”حمایت از قوانین سادهی اخلاق و عدالت که باید بر روابط خصوصی افراد حاکم باشد، بهعنوان قوانین برتر در مراودات ملتها”.»
در آن زمان ببل و لیبکنشت اعضای رایشتاگ آلمان بودند. آنها به عنوان نمایندگان «حزب سوسیال دموکراتیک کارگری» آلمان، با جمهوری احیا شدهی فرانسه اعلام همبستگی کرده، با رایانههای ارتش مخالفت ورزیده و با سخنرانی در رایشتاگ به الحاق ایالت فرانسه رأی مخالف میدهند.
به بیان مارکس، «مخالفت آندو علیه تبدیل کردن آلمان به «یک پادگان بزرگ» است. اما دولت پروس، بهویژه پس از «بیانیهی کمیتهی حزب سوسیال دموکراتیک آلمان»، آنها و بسیاری از کارگران را زیر عنوان «خیانت بزرگ» تحت تعقیب قرار داده است. همینطور سردبیران نشریات اپوزیسیون بیسمارک را. پلیس هر روز گردهمآییهای کارگران در حمایت از صلحی شرافتمندانه برای فرانسه را برهم میزند. «خیانت بزرگ» به دکترین رسمی پروس مبدل شده است، که چیزی نیست بهجز سرکوب خشونتآمیز افکار عمومی، و برقراری حکومت نظامی در سراسر فرانسه که «مشمئزکنندهترین و پَستترین شکل استبداد سیاسی و تعلیق قانون است. آنهم درحالیکه حدود ۱ میلیون تجاوزگر پروس خاک فرانسه را آلوده کردهاند.» اما «در حالحاضر فرانسه – و آرمان آن که خوشبختانه بههیچوجه ناامید کننده نیست – نه تنها برای استقلال ملی خود، بلکه برای آزادی آلمان و اروپا پیکار میکند.» (مجموعه آثار، ۲۲:۲۷۴)
بهسوی افقی فراسوی جنگ
«اندیشیدن یعنی ملاقات خویشتنِ خود در دیگری؛ یعنی رها شدن، که گریزی به انتزاع نیست، بلکه یافتن خود در امر بالفعل است، اما نه بهمثابهی یک بیگانه، که همچون هستی و آفرینش خود در فعلیت دیگری، که بنا به ضرورت با آن جوش خورده است. این رهایی، در موجودیت آن بهعنوان یک فرد، من نامیده میشود: که بهمثابهی یک کلیتِ رشد یافته، روح آزاد است، بهعنوان احساس، عشق است، و بهمثابهی خرسندی، خوشبختی است.»» (هگل، ”منطق”، بند ۱۵۹)
در حالی که بدنها زیر آوارها دفن میشوند، بر اذهان زیر آواری از شعارهای خاک و خون و انتقام میبارد . در اوج این سبعیت و ویرانگری، اعلام همبستگی با «دگرِ» خود چه انتزاعی و چه خیالپردازانه مینماید! اما در وضعیت بحرانی کنونی، در این دقایق مرگزا نباید احساس و اندیشه را دربرابر یکدیگر قرار داد. اندیشیدن شور و شعف مغز نیست، بلکه مغزِ شور و شعف است. اندیشه اما ناقض احساس نیست؛ احساسی که هماکنون بر ما فائق شده است که همانا وحشت از جنگ، حس ناتوانی و خشم فروخفته است.
پس برای گشادگی روح، برای رهایی، ضروری است تا با یافتن دیگری در خود و یافتن خود در دیگری، آواری که بر سر آن دگر فرود میآید، مرگ مردان و زنان و کودکانی که دژخیمان خودی تجربهی زیستن آنها را بیمعنا میکنند را نیز حسکرده، و به اندیشه درآورد. باید در اوج یأس و ناامیدی مصرانه در جستجوی یافتن روزنههای امیدی بود که شاید به چشم نمیآیند و یا جوانههایی تازه و حتی دانهها و نطفههایی ناشکفته هستند. چالش واقعیت موجود نه با حدس و گمان، بلکه از درون همین روزنههای امید امکان فعلیت پیدا میکند. پس باید از جایی شروع کرد، هرچند که این شروع محدود و موقر باشد؛ به این امید که بالندگی این نقطهی آغاز در پیوند با چشم اندازی انسانی راهگشای گامهای بعدی گردد.
نقطهی اوج نقد – نقدِ کلیت آنچه هست، نقدِ تولید ابزار انهدام و تخریب – ما را فرامیخواند تا «منفیت» را صرفاً به نفی غیر محدود نکنیم. «منفیت» در اساس رابطهای منفی با خود است؛ منبع و منشاء درونی کلیهی فعالیتهای زنده و خود-تحرکی است؛ جانمایهی دیالکتیکیِ هستیِ اجتماعی است که با چنان وساطتی حقیقت پیدا میکند. چپ اصیل ما نیازمند ادراک آزادیِ خود در آزادی «دگرِ» خود است، اما شوربختانه برای چنان راهبردی، مسیر پرپیچ و خم و درازی درپیش دارد.
هنگامی که من تو را محدود کنم و تو من را؛ ما نافی یکدیگر بوده و هردو کرانمندیم. کرانمندی همچنین معرف تنگ نظری است. میتوان به جای من و تو در ساحت فردی، دو قوم یا ملیت را تجسم کرد؛ ایرانی، عرب، آمریکایی و اسرائیلی را. در اومانیسم مارکسی، انسانیت هردو زمانی از ساحتی بیکران برخوردار میشود که ارتباط متقابل، نه یک پیوند بیرونی، بلکه در حکم خود-ارتباطی نوعِ انسان باشد. همانطور که مارکس در کتاب ”سرمایه” تصریح میکند:
«انسان نه با تملک یک آینه وارد دنیا میشود و نه همچون فیلسوفی فیشتهگرا که بگوید ”من، منم”. یک انسان ابتدا خود را در یک انسانِ دیگر مشاهده کرده و تشخیص میدهد. پیتر با میانجیگری رابطه با انسانی دیگر، با پال، که مشابه خود را در او مییابد، به خود واصل میشود. اما بدینسان پال از سر تا پا، در شکل جسمانیاش بهعنوان پال، برای پیتر، به شکل پدیداری نوعِ انسان مبدل میشود.»
تمامی سرزنشهایی که از منظر احساس، برحسب عادت، نثار اندیشهورزی بهطور عام، و علیه اندیشهورزی فلسفی بهطور خاص میشود در این برهم ریختگیِ حس و اندیشه ریشه دارد. اندیشیدن بهجای ضدیت با احساس، آن را جذب کرده و به آن اعتلا میبخشد. پس شاید بتوان اندیشیدن را همچون یک فعالیت یا یک امر جامعِ فعال توصیف کرد، و از آنجا که محصول آن کرداری است که آن نیز جامع است، میتوان آنرا جامعیتی خود تحققبخش نامید؛ اندیشهای که بهمثابهی یک سوژه (عامل) فهمیده شود.
پس در برابر نظریهای که اعلام میکند مفاهیم فلسفی پوچ و توخالی هستند و طرحواره و سایههایی بیش نیستند، باید تاکید کرد که برعکس، امر جامع [اونیورسال] دربارهی مفاهیم این نیست که در مقابل امر خاصِ قائم به ذات، امر عامی بیرون از آن وجود دارد؛ در واقع امر جامع همان فرآیند خاصکردن خود است که با خود در دگرِ خویش، در شفافیت روشن، یگانه باقی میماند.
تاریخ محکمهی داوری است! خطاهای گذشته را تکرار نکنیم. به یاد بیاوریم که گستردهترین جنبش سوسیالیستی، آنهم در یک تشکیلات بینالمللی، با شروع جنگ جهانی اول، فروپاشید. آنگاه که ارزش «خاک» از «انسان» فزونی یافت، بهجای همبستگی، کارگر، کارگر را کُشت! به نابودی خود، به تخریب دگرِ خود، به جنگ، به تجاوز، به جنگافروزی و نظامیگری «نه» بگوییم. اما یک «نه» کافی نیست. راه خود را بهسوی آزادی، بهسوی آینده، باز کنیم؛ آیندهای که سرنوشت ما را با سایر مردمان منطقه و جهان پیوند زده است.
پیوست:
انقلاب: پاسخ مارکس و انگلس به جنگ کریمه
سرمقاله ”نیویورک دیلی تریبون”، ۲ فوریه ۱۸۵۴
به نظر میرسد که سرانجام مسالهی معلق ماندهی ترکیه به مرحلهای رسیده است که از این پس، دیپلماسی دیگر نمیتواند زمینه را برای تحرکات متغیر، بزدلانه و بینتیجهی خود به انحصار در آورد. ناوگانهای فرانسه و انگلیس برای پیشگیری از آسیب زدن به ناوگان ترکیه توسط نیروی دریایی روسیه، وارد دریای سیاه شدهاند. تزار نیکلاس از مدتها پیش اعلام کرده بود که به دیدهی او چنین اقدامی نشانهی اعلام جنگ خواهد بود. آیا او اکنون بی سروصدا چنین کاری را تحمل خواهد کرد؟
انتظار نمیرود که مجتمع آن ناوگان ها به یکباره نیروی دریایی روسیه یا استحکامات و مهمات دریایی سباستوپل را نابود کنند. برعکس، میتوانیم با خیال آسوده اطمینان داشته باشیم که دستورالعملهایی که دیپلماسی به آن دو دریاسالار ارایه کرده است، چنان طراحی شده است که تا حد امکان از احتمال تصادم اجتناب کند. اما تحرکات دریایی و نظامی به محض دریافت فرمان، تابع امیال و برنامههای دیپلماتیک نیستند، بلکه از قوانین خود پیروی میکنند که بدون به خطر انداختن امنیت کل نیروهای اعزامی، نمیتوان از آن تخطی کرد. قصد دیپلماسی هرگز شکست روسها دراولتنیزا [Oltenitza] نبود. اما به محضی که به عُمر پاشا کمی آزادی عمل داده شد، و تحرکات نظامی آغاز شد، عملیات دو فرماندهی متخاصم در حوزهای انجام شد که تا حد زیادی از کنترل سفیران قسطنطنیه خارج بود. از اینرو، به محضی که ناوگانها از لنگرگاههای خود در جادههای بیکوس [Beicos Roads] خارج شدند، نمیتوان گفت چه زود در موقعیتی قرار بگیرند که دعاهای لرد آبردین [Lord Aberseen] برای صلح، یا تبانی لرد پالمرسون [Lord Palmerson] با روسیه، نتواند آنها را منصرف کند، به طوری که یا باید مفتضحانه عقب نشینی کنند یا در گیر نبردی قاطعانه شوند. دریای با خشکی محاصر شدهی اگزیون [Euxine]، جایی که نیروهای دریایی حریف به سختی می توانند از دید یکدیگر دوری گزینند، دقیقا محلی است که ممکن است در چنین شرایطی، هر روز درگیری ضروری شود. و نمی توان انتظار داشت که تزار بدون اعتراض اجازه دهد ناوگانش در سباستوپل محاصره شود.
بنابراین، اگر قرار باشد با چنین اقدامی یک جنگ اروپایی فرا برسد، به احتمال زیاد جنگی بین روسیه از یک سو و انگلیس، فرانسه و ترکیه از سوی دیگر، خواهد بود. این رویداد به اندازه ی کافی محتمل هست که به ما اجازه دهد امکان موفقیت، و تا حد ممکن، توازن قوای هریک از آنها را مقایسه کنیم.
اما آیا روسیه تنها خواهد ماند؟ اتریش، پروس و دولت های آلمان و ایتالیا، و وابستگان آن ها، در یک جنگ عمومی چه نقشی خواهند داشت؟ گزارش شده است که لویی بناپارت به دولت اتریش اطلاع داده است که در صورت درگیری با روسیه، چنانچه اتریش جانب روسیه را بگیرد، دولت فرانسه از عناصر شورشی در ایتالیا و مجارستان استفاده خواهد کرد که برای تبدیل شدن به آتشی خروشان، فقط به جرقه ای احتیاج دارد، که در آن صورت، فرانسه برای احیای ملیت ایتالیا و مجارستان تلاش خواهد کرد. ممکن است چنین تهدیدی بر اتریش تاثیر بگذارد. ممکن است تا حد ممکن آن را بی طرفی نگه دارد. اما نمیتوان انتظار داشت که در صورت وقوع این جنگ، اتریش برای مدتی طولانی خود را کنار بکشد… دولت اتریش همهی اینها را میداند، و از اینرو، میتوانیم فرض کنیم که بیشتر تحت تاثیر شرمساری مالی خود باشد تا تهدیدهای بناپارتی. ما میتوانیم مطمئن باشیم که در لحظهی تعیینکننده، نفوذ تزار در وین مهمتر خواهد بود و اتریش را در کنار روسیه درگیر خواهد کرد.
پروس مشغول همان بازیای است که در سالهای ۱۷۸۰، ۱۸۰۰ و ۱۸۰۵ انجام داد. برنامهی آن تشکیل مجمعی از کشورهای بیطرف بالتیک یا آلمان شمالی است تا بتواند در رأس آن نقش مهمی ایفا کند و به هر طرف که امتیازات بیشتری بدهد رویآوری کند. این یک نواختی نسبتا مضحک تمام این تلاشها که با پرتاب حکومت حریص، مردد و بزدل پروس به آغوش روسیه پایان یافته است، موضوعی تاریخی است. اکنون نمیتوان انتظار داشت که پروس از سرنوشت همیشگی خود فرار کند… او نه متحد، بلکه وبالگردن روسیه خواهد بود، چراکه به خاطر خوشنودی و منافعش، از نابودی ارتش خود جلوگیری خواهد کرد.
تا زمانی که حداقل یکی از قدرت های آلمان درگیر نشده باشد، جنگ اروپایی نشده و تنها در ترکیه، در دریای سیاه و در بالتیک میتواند فوران پیدا کند. در این دوره، نبرد دریایی اهمیت بیشتری خواهد داشت. در اینکه ناوگان متفقین میتواند سباستوپل و ناوگان دریای سیاه روسیه را نابود کند، کریمه را فتح کرده و نگه دارد، اودسا را اشغال کند، دریای آزوف را مسدود کند، و کوه نشینان قفقازی را به تحرک وادارد، تردیدی نیست… بدون اودسا، کرونشتات، ریگا، سباستوپل، و با فنلاند آزاد شده، و ارتشی متخاصم در دروازه های پایتخت، و با مسدود شدن تمام رودخانه ها و بنادر، بر سر روسیه چه خواهد آمد؟
اما ما نباید فراموش کنیم که قدرت ششمی در اروپا وجود دارد که هر لحظه میتواند برتری خود را بر کل آن پنج قدرت «عظیم» اعمال کند و آنها را به لرزه در آورد. آن قدرت، انقلاب است. این قدرت، پس از مدتها سکوت و سکون، اکنون به واسطهی بحران و کمبود مواد غذایی، بار دیگر به عمل فراخوانده شده است. از منچستر تا روم، از پاریس تا ورشو و بوداپست حضوری همه جانبه دارد، سرش را بلند میکند، و از خواب بیدار میشود. نشانههای بازگشت آن به زندگی، چندگانه است، و همه جا در ناآرامی و جوش و خروش طبقهی پرولتاریا مشهود است. تنها اشارتی لازم است تا ششمین و عظیم ترین قدرت اروپایی، با زرهپوشی رخشان و شمشیری در دست، مانند مینروا از سر المپیا، فراخوانده شود. این نشانه ی جنگ قریب الوقوع اروپا خواهد بود. آنگاه تمام محاسبات مرتبط با موازنه ی قوا، و تمام نقشههای قدرتهای قدیمی اروپا و ژنرالهای آنها، با افزودن یک عنصر جدید که همواره سرزنده و جوان است، درست مانند سال های ۱۷۹۲ تا ۱۸۰۰، برهم خواهد ریخت.
(مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد ۱۲، صص. ۵۵۸-۵۵۳)
لینک کوتاه شده در سایت «نقد»:https://wp.me/p9vUft-5GD

