Latest Posts

بازسازی سوسیال‌دموکراسی و برنامه‌ی ارفورت

بازسازی سوسیال‌دموکراسی و برنامه‌ی ارفورت

نیرومندترین حزب‌ها؟

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

رالف هوف روگر

ترجمه‌ی: کاووس بهزادی

 

سوسیال‌دموکراسی 1890–1914

(پاره‌ی نخست)

لغو «قانون ضدسوسیالیستی» موجب رشد شتابان جنبش سوسیالیستی شد. این جنبش توانست از اتاق‌های پشتی میخانه‌ها خارج شود و دوباره به‌صورت علنی فعالیت کند. با این‌حال سرکوب دولتی به‌طور کامل از بین نرفت. تشکیل پیکت‌های اعتصابی هم‌چنان غیرقانونی بود، گسترش جنبش زنان و جوانان کارگر از طریق قوانین انجمنیِ ارتجاعی محدود می‌شد، و بند 130 قانون کیفری «تحریک به نفرت طبقاتی» را جرم تلقی می‌کرد. هم‌چنین مقررات مربوط به تهمت‌زدن و اهانت به مقام سلطنتی برای ممنوع‌کردن نوشته‌های سوسیالیستی به‌کار گرفته می‌شد. [1] در نتیجه دولت به‌جای رویارویی مستقیم، نوعی جنگ فرسایشی علیه سوسیالیست‌ها در پیش گرفت. هرچند در سال‌های 1890 تلاش‌هایی از سوی محافظه‌کاران برای تشدید این سیاست‌ها صورت گرفت، اما هم «لایحه‌ی براندازی» سال 1894 که علیه تبلیغات انقلابی جهت‌گیری داشت و هم «لایحه‌ی زندان» سال 1897 که اعتصاب‌ها را هدف قرار می‌داد در محلس رد شدند.

در عوض بار دیگر تلاش شد از طریق رفرم‌های اجتماعی، طبقه‌ی کارگر را دنباله‌روی دولت کنند،  مجلس «قانون حمایت از کارگران» را تصویب کرد ((Grebing 1966: 94ff  که کار کودکان زیر 13 سال را ممنوع می‌کرد و ساعات کار زنان را به 11 و نوجوانان را به 10 ساعت کاهش داد. هم‌چنین یک سال پیش از آن دادگاه‌های صنفی جدیدی برای رسیدگی به اختلافات میان کارگران و کارفرمایان شکل گرفتند. دادگاه‌هایی برای رسیدگی به اختلافات میان کارگران و کارفرمایان ایجاد شدند و بعدها نمایندگان اتحادیه‌ها نیز به‌عنوان اعضای مشورتی به آن‌ها اضافه شدند. با این‌حال این اقدامات اجتماعی محدود و محافظه‌کارانه باقی ماندند و هم‌چنان با ضعف و تنش همراه بودند. این اقدامات نتوانستند رابطه‌ی کارگران با دولت را به‌طور اساسی دگرگون کنند؛ در عوض این رابطه به‌طور فزاینده‌ای با سوسیال‌دموکراسی گره خورد، حزبی که درسال‌های 1890 برای نخستین‌بار به یک حزب توده‌ای تبدیل شد.

تعداد اعضای این حزب از 384,000 نفر در سال 1890 به 720,000 نفر در سال 1906 رسید و در سال 1910 از مرز یک میلیون نفر فراتر رفت. (Grebing 1966: 104) این حزب که از سال 1890 «حزب سوسیال‌دموکرات آلمان» (SPD) نام گرفت، روندی بی‌سابقه از رشد را تجربه کرد. نخستین انتخابات محلس پس از لغو قانون ضدسوسیالیستی، نتیجه‌ای چشم‌گیر با 19.7 درصد آرا و 35 کرسی به همراه داشت. سهم آرا به‌طور دائمی از 27 درصد در سال 1898 به 34.8 درصد در انتخابات سال 1912 افزایش پیدا کرد. از طریق توافق‌های انتخاباتی در دور دوم با لیبرال‌های چپ، SPD  توانست 110 کرسی در مجلس به‌دست آورد و به بزرگ‌ترین فراکسیون مجلس تبدیل شود.

تغییر نام به SPD به‌معنای کنارگذاشتن اصول سوسیالیستی نبود، زیرا در آن زمان مفاهیم «سوسیالیسم» و «سوسیال‌دموکراسی» به‌صورت مترادف به‌کار می‌رفتند. هم‌زمان با این تغییر نام، SPD مارکسیسم را نیز در برنامه‌ی حزبی خود گنجاند. همانند برنامه‌ی گوتا، «برنامه‌ی ارفورت» که در سال 1891 تصویب شد، این برنامه شامل دو بخش بود: نخست تحلیل جامعه و اهداف حزب، و سپس مطالبات عملی و روزمره. کارل کائوتسکی، نویسنده‌ی بخش نخست، تصریح کرد که این بخش را اساساً بر پایه‌ی بخشی از اثر «سرمایه» نوشته‌ی کارل مارکس تدوین کرده است.

کائوتسکی در سال 1854 در پراگ، به‌عنوان فرزند یک بازیگر و یک نقاش تئاتر، متولد شد و در سال 1871 تحت‌تأثیر گزارش‌هایی درباره‌ی کمون پاریس به سوسیالیسم گرایش پیدا کرد. پس از تحصیل در وین، در سال 1881 در لندن با مارکس و انگلس آشنا شد. در سال 1883، هم‌زمان با درگذشت مارکس، کائوتسکی نشریه‌ی «زمان نو» را به‌عنوان امکانی برای بحث درباره‌ی نظریه‌ی سوسیالیستی تأسیس کرد. این نشریه به‌سرعت به مهم‌ترین ارگان سوسیالیسم آلمانی‌زبان تبدیل شد. کائوتسکی از نظر سیاسی خود را در «مرکز حزب» قرار می‌داد و نقش خود را دفاع از مارکسیسم در درون سوسیال‌دموکراسی می‌دانست.

کارل کائوتسکی پس از مرگ انگلس در سال 1895، به برجسته‌ترین نظریه‌پرداز سوسیالیست زمان خود بدل شد. «برنامه‌ی ارفورت» که او تدوین کرده بود، در بخش آغازین آن روندهای تحول جامعه‌ی سرمایه‌داری را تحلیل ‌کرد. مهم‌ترین روند، تمرکز سرمایه و در نتیجه تشدید مبارزه‌ی طبقاتی تلقی می‌شد: «هرچه بیش‌تر، شمار پرولتاریا افزایش پیدا می‌کند؛ هرچه بیش‌تر، ارتش کارگران مازاد گسترش پیدا می‌کند؛ هرچه بیش‌تر، تضاد میان استثمارگران و استثمارشدگان شدت می‌گیرد؛ مبارزه‌ی طبقاتی میان بورژوازی و پرولتاریا گسترده‌ترمی‌شود، مبارزه‌ای که جامعه‌ی مدرن را به دو اردوگاه متخاصم تقسیم می‌کند و ویژگی مشترک همه‌ی کشورهای صنعتی است». هدف این مبارزه، تبدیل مالکیت خصوصی سرمایه‌دارانه بر ابزارهای تولید به مالکیت اجتماعی، و دگرگونی تولید کالایی به تولیدی سوسیالیستی که برای جامعه و به‌وسیله‌ی جامعه سازمان‌دهی می‌شود، تعریف شده بود. برای گذار به سوسیالیسم، برنامه مجموعه‌ای از مطالبات روزمره را نیز مطرح می‌کرد؛ از جمله حق رأی عمومی (همراه با حق رأی زنان)، جدایی دین از دولت، آموزش رایگان و خدمات بهداشتی، و برابری حقوقی زنان در تمامی عرصه‌ها. در کنار این مطالبات عمومی، خواسته‌هایی مشخص در حوزه‌ی کار نیز طرح شده بود که در مرکز آن‌ها هشت ساعت کار در روز  قرار داشت. هم‌چنین برنامه خواستار برابری حقوق کارگران کشاورزی و کارکنان خانگی بود که تحت مقررات خدمتکاری در شرایطی نیمه‌فئودالی زندگی می‌کردند و از حق فسخ قرارداد کار برخوردار نبودند.

واژه‌ی «در ابتدا» در مقدمه‌ی این مطالبات نشان می‌داد که این خواسته‌ها فقط گامی در مسیر دست‌یابی به جامعه‌ی سوسیالیستی‌اند. با این‌حال روشن نبود که گذار واقعی به سوسیالیسم چگونه باید متحقق شود. برنامه اگرچه تصرف قدرت سیاسی را به‌عنوان هدف اعلام می‌کرد، اما درباره‌ی چگونگی این انتقال قدرت توضیحی ارائه نمی‌داد. این ابهام در سال‌های بعد به بحث‌های شدید درون حزب منجر شد و به شکاف بین نظریه و عمل سیاسی دامن زد. برای نمونه پذیرش مطالبات دموکراتیک نیز به سوءتعبیر‌هایی منجر شد. این‌که جنبش سوسیالیستی ناگزیر بود، چنین مطالباتی را اساساً مطرح کند، خود نشانه‌ای از شکست لیبرالیسم آلمان بود؛ جریانی که پیش‌تر مبارزه با سلطنت و نظام حق رأی سه‌طبقه‌ای را کنار گذاشته و به‌تدریج به موضعی ملی – لیبرال گرایش پیدا کرده بود. در چنین شرایطی بیش از هر زمان دیگر مناسب به نظر می‌رسید که جنبش سوسیالیستی میراث سیاسی روشنگری بورژوایی را، آن‌گونه که مارکس نیز مطرح کرده بود، به‌عنوان بخشی از سیاست‌های خود مدنظر بگیرد و آن را بسط دهد.

از این‌رو «برنامه‌ی ارفورت» سوسیالیسم را نه صرفاً به‌عنوان یک جنبش کارگری، بلکه به‌عنوان جنبشی عام برای تحقق رهایی و برابری انسان‌ها تعریف کرد. آخرین بند بخش نظری برنامه این نکته را به‌صراحت بیان می‌کرد: «حزب سوسیال‌دموکرات آلمان نه برای حفظ امتیازات و برتری‌های جدید، بلکه برای برچیدن سلطه‌ی طبقاتی و خودِ طبقات، و نیز نابرابری‌های مبتنی بر جنسیت و تبار مبارزه می‌کند. بر پایه‌ی این دیدگاه این حزب در جامعه‌ی کنونی نه‌فقط با استثمار و ستم بر کارگران مزدبگیر، بلکه با هر شکل از استثمار و سرکوب مبارزه می‌کند، خواه این ستم از سوی یک طبقه، یک حزب، یک جنسیت یا یک نژاد اعمال شود».

این جهت‌گیری برای حزب تعیین‌کننده بود، زیرا بر این باور استوار بود که غلبه بر پدرسالاری و نژادپرستی به‌طور جدایی‌ناپذیری با مبارزه برای سوسیالیسم پیوند دارد. هرچند سوسیال‌دموکراسی در عمل فقط به‌صورت محدود توانست این ادعا را متحقق کند، اما «برنامه‌ی ارفورت» معیارهایی را بنیان نهاد که جنبش‌های رهایی‌بخش بعدی به ناگزیر خود را براساس آن‌ها ارزیابی می‌کردند.

همجنس‌گرایی و سوسیالیسم: تنش‌های بیش‌تر جنسیتی در جنبش کارگری

در امتداد همین سنت برابری‌خواهانه و رهایی‌بخش «برنامه‌ی ارفورت»، مداخله‌ی برخی سوسیالیست‌های برجسته علیه جرم‌انگاری همجنس‌گرایی قرار داشت، موضوعی که در آن زمان کاملاً تابو محسوب می‌شد. زیرا امپراتوری آلمان نظامی سلطنتی «به‌فرمان خدا» بود؛ امپراتور در عین‌حال رئیس کلیسای پروتستان نیز به‌شمار می‌رفت و این کلیسا به‌نوبه‌ی خود تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر نظام آموزشی داشت به خصوص‌ بر تربیت نسل جوان.

 در چنین شرایطی طرح مطالبات برای آزادی جنسیتی کار آسانی نبود. حتی جنبش زنان نیز فقط به‌تدریج به نوعی آگاهی دست یافت که فراتر از مرزهای صرفاً جنسیتی می‌رفت؛ با این‌حال این جنبش‌ها هم‌چنان بر دوگانگی جنسیتی تأکید داشتند. تراجنسیتی‌بودن، همجنس‌گرایی و دیگر هویت‌های جنسیِ «غیرمتعارف»، حداکثر در مباحث تخصصی پزشکی مطرح می‌شدند و در آن‌جا نیز معمولاً به‌عنوان «انحراف» محسوب می‌شدند.

با این‌حال در پایان سده‌ی نوزدهم نخستین جریان‌های مخالف شکل گرفتند، هرچند این جریان‌ها در درون جنبش سوسیالیستی نیز بازتاب چندانی نیافتند. محور این بحث‌ها بند 175 قانون کیفری آلمان بود که همجنس‌گرایی مردانه را جرم‌انگاری قلمداد می‌کرد. همجنس‌گرایی زنان به‌طور قانونی ممنوع نبود، اما می‌توانست به بستری‌شدن در مؤسسات روان‌پزشکی منجر شود، شکلی از تعقیب و سرکوب که در برخی موارد حتی سخت‌گیرانه‌تر از مجازات‌های پیش‌بینی‌شده در بند 175 بود.

پس از آن‌که در سال‌های 1860 افرادی چون کارل هاینریش اولریشس به‌طور علنی علیه جرم‌انگاری همجنس‌گرایی اعتراض کرده بودند، در سال 1897 «کمیته‌ی علمی-انسان‌دوستانه» (WhK) تأسیس شد، نخستین سازمان در سطح جهانی که برای قانونی‌سازی همجنس‌گرایی فعالیت می‌کرد. نخستین اقدام این کمیته، به ابتکار ماگنوس هیرشفلد، تنظیم یک دادخواست بود.

یکی از چهار امضاکننده‌ی نخست این دادخواست، آگوست ببل، سخنران کاریزماتیک و یکی از رهبران سوسیال‌دموکراسی بود. اقدام جسورانه‌ی ببل و دیگر چهره‌های برجسته باعث شد که در مجموع شش هزار نفر این دادخواست را امضا کنند و بحثی سراسری شکل گرفت. ببل این موضوع را دنبال کرد و در ژانویه‌ی 1898 دادخواست را به مجلس تحویل داد  و در آن‌جا به‌طور علنی خواستار لغو بند 175 شد.

با این‌حال استدلال ببل محتاطانه بود: او بیش از هر چیز به اجرای متناقض این بند و نیز به ناممکن‌بودن تنظیم دولتیِ رفتارهای جنسی خصوصی اشاره می‌کرد. با این‌وجود طرح علنی این موضوع خود نوعی شکستن تابو بود. این نخستین بحث پارلمانی درباره‌ی جرم‌زدایی از همجنس‌گرایی، بسیاری دیگر را نیز که تا آن زمان جرأت مبارزه را در این حوزه نداشتند، به مبارزه ترغیب کرد.

یوهانا البرس‌کیرشن، نویسنده‌ی فمینیست و رفرمیست در حوزه‌ی مسائل جنسی که تقریباً در همان زمان علیه انگ‌زنی به همجنس‌گرایی زنان فعالیت می‌کرد، کمتر از ببل شناخته شده است  .(Leidinger 2008) البرس‌کیرشن که در سال 1864 در بن متولد شده بود، موضوع «عشق میان زنان» را به يکی از مباحث جنبش کارگری تبدیل کرد؛ از جمله از طریق انتشار جزوه‌هایی با عناوینی چون «سوسیال‌دموکراسی و آنارشی جنسی.» (زوریخ، 1897)

او عضو حزب سوسیال‌دموکرات (SPD) و کمیته‌ی علمی-انسان‌دوستانه بود. البرس‌کیرشن حتی در درون جنبش زنان نیز ناگزیر بود برای پذیرش و مدارا با شیوه‌های زندگی زنان همجنس‌گرا مبارزه کند، زیرا بسیاری از زنان از این بیم داشتند که در صورت پیوند خوردن جنبش‌شان با همجنس‌گرایی، اعتبار آن خدشه‌دار شود. گفته‌ی او مبنی بر این‌که «اگر ما زنانِ خواهان رهایی، همجنس‌گرا هستیم، بگذار چنین باشد!»، در این زمینه از صراحتی خلع‌سلاح‌کننده برخوردار بود و متأسفانه تا امروز نیز هم‌چنان موضوعیت دارد. چراکه هم در جنبش کارگری و هم در جامعه‌، شکستن کلیشه‌های جنسیتی غالب هم‌چنان یک تابو باقی مانده بود. در مواجهه با این موضوع، برای مدت طولانی شوخی‌های رکیک و لطیفه‌های مردانه فضای غالب را شکل می‌دادند و زمینه‌ای برای تبعیض خشونت‌آمیز و فراگیر علیه همه‌ی کسانی فراهم می‌کردند که از هنجار دگرجنسی‌گرایانه فاصله می‌گرفتند.

حتی سوسیالیست‌های برجسته نیز از این پیش‌داوری‌ها مصون نبودند. برای نمونه زمانی که فریدریش انگلس در سال 1869 جزوه‌ای از مارکس مربوط به پیشگام جنبش همجنس‌گرایان دریافت کرد که کارل هاینریش اولریشس آن را تهیه کرده بود، واکنشی به‌شدت منفی نشان داد: «این‌ها افشاگری‌ها کاملاً خلاف روند طبیعی هستند. همجنس‌گرایان مرد شروع کرده‌اند به شمارش خود و به این موضوع پی‌برده‌اند که به نیرویی در درون دولت بدل شده‌اند. فقط چیزی که کم داشتند، سازمان بود، اما به نظر می‌رسد اکنون این سازمان به‌طور پنهانی وجود دارد. و چون در همه‌ی احزاب قدیمی و حتی جدید، از روسینگ تا شوایتسر، افراد مهمی دارند، پیروزی‌شان دور از انتظار نخواهد بود. “نبرد با پیش، آشتی با پس!”—این است شعاری که اکنون سر داده خواهد شد.»  (MEW 32: 324)

یوهان باپتیست فون شوایتسر، جانشین لاسال در رأس اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان  (ADAV)، در واقع همجنس‌گرا بود و به همین دلیل مورد تمسخر انگلس قرار گرفت. عبارت فرانسوی نقل‌شده را ویراستاران مجموعه‌ی آثار مارکس و انگلس با احتیاط چنین ترجمه کرده‌اند: «نبرد با اندام‌های پیشین، آشتی با اندام‌های پسین». این‌که آیا انگلس بعدها این پیش‌داوری‌ها را کنار گذاشت یا نه، هم‌چنان موضوع گمانه‌زنی‌ها است. این‌که او در جریان مطالعات انسان‌شناختیِ متأخر خود درباره‌ی مسئله‌ی زنان و جنسیت این دیدگاه‌ها را کنار گذاشت، یا این‌که صرفاً با این تناقض کنار آمد که گرایش‌های جنسی متفاوت را به‌عنوان امری «خلاف روند طبیعی»، از حوزه‌ی رهایی عمومی کنار بگذارد، هم‌چنان محل تردید باقی مانده است. احتمال دوم چندان غیرمعمول نبود، زیرا حتی پیشروترین متفکران نیز، به‌ویژه در مفاهیمی چون «طبیعت» و «سلامت»، اغلب اسیر باورهای مسلط در زمانه‌ی خود بودند. برای نمونه حتی یوهانا البرس‌کیرشن، به‌عنوان یکی از پیشگامان جنبش لزبین در نوشته‌های خود از استدلال‌های سوسیال-بهداشتی و اصلاح‌نژادی استفاده می‌کرد و در این زمینه تنها کسی نبود که چنین استدلال‌هایی را مطرح می‌کرد Leidinger) .(2008

در مجموع مباحث مربوط به همجنس‌گرایی در جنبش سوسیالیستی فقط نقشی حاشیه‌ای ایفا می‌کردند. البرس‌کیرشن در سوسیال‌دموکراسی چهره‌ای کاملاً حاشیه‌ای بود و حتی تلاش شجاعانه‌ی ببل نیز تا نسل‌ها به هدف خود دست پیدا نکرد. همجنس‌گرایی میان مردانی که به سن قانونی رسیده بودند در آلمان شرقی (DDR) تازه در سال 1968 دیگر جرم محسوب نمی‌شد و آلمان غربی (BRD) یک سال بعد از آن پیروی کرد. با این‌حال برای افراد زیر سن قانونی در هر دو کشور هم‌چنان مقررات تبعیض‌آمیز برقرار بود و حذف کامل بند 175 فقط در سال 1994 تحقق یافت.

بازسازی و اوج‌گیری اتحادیه‌های کارگری از 1890 به بعد

در سال‌های 1890، شاخه‌ی دوم جنبش سوسیالیستی، یعنی اتحادیه‌های کارگری حتی بیش از حزب سوسیال‌دموکرات رشد چشم‌گیری را تجربه کرد. این اتحادیه‌ها در گذشته عمدتاً در سایه‌ی احزاب سیاسی فعالیت می‌کردند. لاسالی‌ها درسال‌های 1860 در آغاز به‌کلی با اتحادیه‌ها مخالفت می‌کردند، اما بعدها آن‌ها را به‌عنوان ضمیمه‌ای از حزب خود پذیرفتند. هم‌چنین اتحادیه‌هایی که از لیبرال‌ها و سوسیالیست‌های آیزناخی حمایت می‌کردند، با وجود استقلال سازمانی، از نظر ایدئولوژیک و سیاسی به شرکای حزبی خود هم‌چنان وابسته بودند. در نظریه‌ی سوسیالیستی نیز اتحادیه‌ها به‌طور کلی نه به‌عنوان هدفی مستقل، بلکه بیش‌تر به‌عنوان یک ابزار در نظر گرفته می‌شدند، به‌عنوان «مدرسه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی». در این چارچوب، اعضاء می‌بایست برای وظیفه‌ی اصلی، یعنی تصرف قدرت سیاسی، آماده شوند. رفرم‌های اجتماعی واقعی که اتحادیه‌ها برای آن‌ها مبارزه می‌کردند، مبارزاتی که اتحادیه‌های کارگری پیش می‌بردند، یا در خدمت این هدف قرار می‌گرفتند یا در عمل به‌طور جداگانه و بدون پیوند با آن باقی می‌ماندند. دوره‌ی ممنوعیت که در آن نمایندگان حزب در پارلمان می‌توانستند به‌صورت قانونی فعالیت کنند، اما اتحادیه‌ها از چنین امکانی برخوردار نبودند، این امر تقسیم کار سلسله‌مراتبی را تشدید کرده بود. پس از لغو قوانین ضدسوسیالیستی، این رابطه به‌تدریج تغییر پیدا کرد: رشد اتحادیه‌ها از رشد حزب پیشی گرفت و پس از آغاز سده‌ی بیستم به بروز تعارض‌های جدی میان این دو بازوی جنبش سوسیالیستی منجر شد.

با این‌حال در ابتدا جنبش اتحادیه‌ای ناگزیر بود خود را از نو سازمان‌دهی و تثبیت کند. هرچند در اواخر سال‌های 1880، هم‌زمان با کاهش نسبی سخت‌گیری در اجرای قانون ضدسوسیالیستی، برخی اتحادیه‌ها توانسته بودند دوباره شکل بگیرند، اما برخلاف حزب، جنبش اتحادیه‌ای در دوره‌ی ممنوعیت فاقد رهبری مرکزی بود و عمدتاً در چارچوب‌های محلی سازمان‌یابی می‌شد.

با این وجود، در نوامبر 1890 در برلین یک کنفرانس سراسری از مسئولان برگزار شد که در آن «کمیسیون عمومی اتحادیه‌های کارگری» تأسیس شد. ریاست این کمیسیون را کارل لگین بر عهده گرفت؛ او در سال 1861 در ماریِن‌بورگ متولد (پروس شرقی) و در یتیم‌خانه بزرگ شد، او در جوانی حرفه‌ی تراشکاری را یاد گرفت. لگین در دوره‌ی ممنوعیت به جنبش اتحادیه‌ای پیوست و در سال 1887 توانست اتحادیه‌ی تراشکاران آلمان را تأسیس کند. کارل لگین به مدت 29 سال ریاست کمیسیون عمومی اتحادیه‌ها را بر عهده داشت، تا آن‌که این نهاد در سال 1919 منحل و به «اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان » (ADGB)  تبدیل شد که آغازگاه اتحادیه‌ی کنونی DGB به‌شمار می‌آید.

با تأسیس این کمیسیون، نهادی مشترک برای هماهنگی میان همه‌ی اتحادیه‌های «آزاد»، یعنی اتحادیه‌های سوسیالیستی به‌وجود آمد. این اتحادیه‌ها در سال 1890 حدود 290,000 عضو داشتند و بدین‌ترتیب توانسته بودند اتحادیه‌های مسیحی و لیبرال را تا حد زیادی به حاشیه برانند. با این‌حال در مقایسه با توده‌های میلیونی کارگران، اتحادیه‌های آزاد هنوز فاصله‌ی زیادی با نمایندگی اکثریت نیروی کار داشتند.

تأسیس «اتحادیه‌ی کارگران فلز آلمان» (DMV) در سال 1891 گامی مهم در این مسیر به‌شمار می‌رفت، زیرا این اتحادیه آغازگاه شکل‌گیری اتحادیه‌ی امروزی IG Metall بود. این تحول با یک نوآوری همراه بود: شکل‌گیری مفهوم «اتحادیه‌ی صنعتی». این مفهوم به‌معنای تلاش برای گردآوردن تمامی کارگران صنايع فلز در یک سازمان واحد بود. برای جنبش کارگری که حتی در اواخر سده‌ی نوزدهم هنوز تا حد زیادی تحت‌تأثیر ساختارهای صنفی و صنعت‌گران افزارمند قرار داشت، این گامی مهم به جلو محسوب می‌شد. هدف آن بود که در یک کارخانه، دیگر اتحادیه‌های مبتنی بر حرفه‌های مختلف با یکدیگر رقابت نکنند، بلکه کل نیروی کار با صدایی واحد دست به مبارزه بزند. در عین‌حال از این طریق شکاف میان کارگران ماهر و نیمه‌ماهر از میان برداشته می‌شد یا دست‌کم کاهش می‌یافت. این امر انسجام در جریان منازعات کارگری را افزایش می‌داد و به جنبش کارگری کمک می‌کرد تا به‌تدریج با کارخانه‌های بزرگ رابطه برقرار کند که شمار بسیار زیاد نیروی کار در آن‌ها، کارگران غیرماهر بودند.

با این‌حال هنگامی که در مارس 1892 نخستین کنگره‌ی سراسری اتحادیه‌های کارگری در هالبرشتات برگزار شد، این اصل جدید مورد پذیرش قرار نگرفت. نمایندگان 57 اتحادیه‌ی حاضر، اگرچه همکاری میان اتحادیه‌های مختلف را توصیه کردند، اما ساختارهای موجودِ مبتنی بر حرفه را حفظ کردند. این تصمیم نه‌فقط بازتاب‌دهنده‌ی تداوم سنت‌های صنفی بود، بلکه با واقعیت هم‌زیستی کارگاه‌های کوچک صنعت‌گران افزارمند و کارخانه‌های بزرگ صنعتی نیز همخوانی داشت. از آن‌جا که جنبش در واحدهای کوچک قوی‌تر بود، ساختارهای صنفی برای مدت طولانی‌تری تداوم یافتند. این اصل موجب می‌شد که برای نمونه سقف‌سازان و بناها در یک کارگاه مشترک فعالیت کنند، اما به اتحادیه‌های جداگانه تعلق داشته باشند و حتی در بعضی موارد در زمان‌های متفاوت و با مطالبات متفاوت دست به اعتصاب بزنند. برای کاهش چنین مشکلاتی، اتحادیه‌های محلی بعدها در قالب نهادهایی موسوم به «کارتل‌های محلی» با یکدیگر هماهنگ شدند.

در کنگره‌ی هالبرشتات هم‌چنین تصمیم گرفته شد که کمیسیون عمومی اتحادیه‌ها هم‌چنان به فعالیت خود ادامه دهد، اما صندوق مالی مشترکی ایجاد نشود. هر اتحادیه موظف بود، حمایت مالی از اعتصاب‌ها و سایر پرداخت‌ها را از محل منابع خود تأمین کند. وظایف کمیسیون عمومی به حوزه‌هایی مانند فعالیت‌های تبلیغی، هماهنگی، گردآوری آمار و جذب اعضا محدود می‌شد. این اختیارات محدود، استقلال اتحادیه‌های منفرد را تقویت می‌کرد. با این‌حال در درون اتحادیه‌های منفرد، نمایندگان به اصل تمرکزگرایی رأی دادند. در حالی که این ساختار پیش‌تر بر پایه‌ی نمایندگان محلی مورد اعتماد شکل گرفته بود، اکنون قرار بود در کنار آن، رهبری‌های مرکزی و به‌ویژه یک نظام مالی متمرکز ایجاد شود تا از طریق آن بتوانند حمایت‌های اعتصابی را جمع‌آوری کنند و با قدرت سازمان‌یافته‌ی سرمایه به‌طور مؤثرتری مقابله کنند. با همین استدلال، در کنگره‌ی بعدی در سال 1899، حق اعلام اعتصاب از واحدهای محلی اتحادیه‌ها به رهبری‌های مرکزی آن‌ها منتقل شد. بدین‌ترتیب در تصمیمات کنگره‌ی هالبرشتات، از یک‌سو تمایل نیرومندی به حفظ استقلال اتحادیه‌های منفرد دیده می‌شد و از سوی دیگر گرایش به تمرکزگرایی نیز وجود داشت.

این گرایش به تمرکزگرایی نه ناشی از میل به قدرت در میان برخی کارگزاران بود و نه از نظریه‌ی مارکسیستی «استنتاج» شده بود، بلکه در درجه‌ی نخست پاسخی به شرایط واقعی مبارزه در محل کار به‌شمار می‌رفت. این امر، برای نمونه در منازعات پیرامون نخستین «جشن اول ماه مه» در آلمان که در سال 1890 در هامبورگ برگزار شد، به‌روشنی قابل مشاهده است. سنت اول ماه مه به‌عنوان روز مبارزه‌ی جنبش کارگری سوسیالیستی، در اصل از ایالات متحده سرچشمه می‌گرفت. در آن‌جا در اول مه 1886 در میدان های‌مارکت شیکاگو، یک تظاهرات گسترده که توسط آنارشیست‌ها برای تحقق روز کار هشت‌ساعته سازمان‌دهی شده بود، با یک بمب‌گذاری مورد حمله قرار گرفت. در این حمله که عاملان آن ناشناخته ماندند، یک پلیس کشته شد؛ این واقعه به سرکوب خشونت‌آمیز تظاهرات و بازداشت سازمان‌دهندگان منجر شد. در بزرگداشت قربانیان این رویداد، کنگره‌ی بنیان‌گذار انترناسیونال دوم در سال 1889، اول ماه مه را به‌عنوان روز مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر اعلام کرد.

کارگران بندر هامبورگ نخستین کسانی بودند که این سنت را در آلمان پیش بردند. (Schneider 1971: 49ff) آنان فراخوان دادند که در این روز کار متوقف شود که در عمل به‌معنای اعتصابی یک‌روزه بود. کارفرمایان در واکنش به این اقدام، یک اتحادیه‌ی منطقه‌ای تشکیل دادند و دست به اخراج دسته‌جمعی 200000 کارگر زدند. این اقدام نمایشی از قدرت بود که هدف آن شکستن همبستگی کارگران مزدبگیر بود. این اخراج‌ها در برخی موارد هفته‌ها طول کشید و حتی در ماه ژوئن هنوز 3,500 نفر بیکار بودند. اتحادیه‌ها در سراسر آلمان با اقدامات همبستگی واکنش نشان دادند و در مجموع 970,000 مارک رایش به‌عنوان کمک اعتصابی برای کارگران جمع‌آوری کردند. کارگران ماهر و خانواده‌های آنان با این کمک‌ها می‌توانستند تا حدی با گرسنگی و فقر شدید مقابله کنند، اما قادر به حفظ سطح زندگی خود نبودند. تا ماه‌های پاییز، این حمایت‌ها باید ادامه پيدا می‌کرد، فشاری شدید که ظرفیت مالی اتحادیه‌ها را به‌شدت محدود می‌کرد.

در واکنش به رویدادهای هامبورگ، نمایندگان کارگران صنایع فلزی فراخوانی برای تقویت همکاری میان اتحادیه‌های مختلف صادر کردند. تأسیس کمیسیون عمومی اتحادیه‌ها در پایان سال 1890 نتیجه‌ی مستقیم همین فراخوان بود. کارگران بندر هامبورگ که عمدتاً  از کارگران مرد غیرماهر، با خاستگاه‌های ملی گوناگون بود که گرایش به اعتراض‌های دائمی داشتند و از نظر کارل هاینتس روث نمونه‌ای شاخص از «جنبش دیگرِ کارگری» فراتر از سنت کارگران ماهر به‌شمار می‌آمد. (Roth 1974: 32–36) با این‌حال این‌که دقیقاً تجربه‌های همین کنش‌های رادیکال و خودانگیخته‌ی کارگران بندر به تقویت گرایش‌های تمرکزگرایانه در جنبش سازمان‌یافته منجر شد، نشان می‌دهد که این دو گروه تا چه اندازه با یک‌دیگر در ارتباط بودند و حتی با یک‌دیگر همپوشانی داشتند. تجربه‌های هامبورگ و حملات مشابه در دیگر مناطق، در کوتاه‌مدت به تضعیف جنبش منجر شد. با وجود قانونی‌شدن فعالیت‌ها، شمار اعضای اتحادیه‌ها در آغاز سال‌های 1890 کاهش یافت.

در دو دهه‌ی بعد، کارفرمایان تاکتیک خود را برای تشدید منازعات کارگری از طریق اخراج‌های جمعی به‌طور فزاینده‌ای گسترش دادند. هدف از این اقدام، فرسایش مالی اتحادیه‌ها بود. کارفرمایان هیچ تمایلی به پذیرش قراردادهای جمعی یا نوعی «مشارکت اجتماعی» نداشتند؛ بلکه هدف آنان چیزی جز درهم‌شکستن جنبش کارگری سوسیالیستی نبود. پس از آن‌که سرکوب دولتی به‌عنوان ابزار اصلی شکست خورد، کارفرمایان بر سر استفاده از اخراج‌های جمعی به‌عنوان یک تهاجم اقتصادی مستقیم به توافق رسیدند. در همین راستا، از سال‌های 1890 به بعد، «اتحادیه‌های کارفرمایان» در بخش‌های مختلف صنعتی شکل گرفتند. در حالی‌که پیش‌تر همکاری‌ها عمدتاً در سطح محلی صورت می‌گرفت، اکنون کارفرمایان منابع خود را متمرکز می‌کردند.

به‌نوعی می‌توان گفت سرمایه از جنبش کارگری آموخت و با تقویت همبستگی طبقاتیِ خود، به مقابله با طبقه‌ی کارگر دست زد. در گذشته، کارفرمایان منفرد یا صنایع محلی بارها در برابر اعتصاب‌ها عقب‌نشینی می‌کردند، اما اکنون می‌توانستند با تکیه بر اتحادیه‌های کارفرمایان فرامنطقه‌ای از حمایت مالی برخوردار شوند و اعتصاب‌ها را فرسایشی کنند. از آن‌جا که درهم‌شکستن کامل اتحادیه‌ها به‌طور مستقیم امکان‌پذیر نبود، سیاست اخراجی‌های دسته‌جمعی هم‌چنان ادامه پیدا کردند و حتی تشدید شدند. در این اقدامات هر بار ده‌ها هزار نفر از کار اخراج می‌شدند. بر اساس آماری از اتحادیه‌ی کارگران فلز آلمان، در سال 1901 سه مورد اخراج دسته‌جمعی با 2,154 نفر ثبت شد؛ در سال 1905 تعداد موارد هم‌چنان ثابت ماند، اما شمار اخراجی‌ها به 6,823 نفر رسید. سه سال بعد، تعداد موج اخراج‌ها به 24 مورد افزایش یافت و در مجموع 56,975 کارگر اخراج شدند (DMV 1932: 172). حتی این ارقام افزایش پیدا کردند. در آوریل 1910، 130,000 کارگر ساختمانی در یک اخراج دسته‌جمعی هماهنگ بیکار شدند که هزینه‌ی بسیار زیادی برای اتحادیه‌ها داشت. سایر بخش‌ها نیز وضعیت مشابهی را تجربه کردند: اخراج دسته‌جمعی تمامی خیاطان در سراسر آلمان و اخراج تمامی کارگران صنعت سیگار در درسدن.

هدف این بود که حتی در منازعات کوچک که شاید فقط یک کارخانه یا کارگاه را دربر می‌گرفت، هزینه‌ها به‌سرعت چنان افزایش پیدا کنند که تمایل به اعتصاب در مجموع کاهش پیدا کند. برای نمونه در سال 1905 در برلین، 300 کارگر انبار در شرکت زیمنس و هالسکه همراه با 170 پیچ‌تراش در کارخانه‌ی کابل اوبرشپره دست به اعتصاب زدند. کارفرمایان مطالبات آنان را نادیده گرفتند، تولید را متوقف کردند و 10,000 نفر را اخراج کردند. هنگامی که این اقدام مؤثر واقع نشد، 23,000 نفر دیگر نیز اخراج شدند. کارگران پیچ‌تراش و انبار هم‌چنان مقاومت کردند. اما زمانی که اتحادیه‌ی کارفرمایان صنعت فلز برلین تهدید به اخراجی‌های بیش‌تری کرد، 470 کارگرِ درگیر در اعتصاب اولیه ناگزیر عقب‌نشینی کردند و از مطالبات خود صرف‌نظر کردند  .(Schneider 1971: 56)

این اخراجی‌های دسته‌جمعی برای شرکت زیمنس و کارخانه‌ی کابل اوبرشپره هزینه‌برتر از پذیرش مطالبات اولیه بود. با این‌حال هدف اصلی این بود که از طریق تشدید شدید منازعه، کارگران از ادامه‌ی مبارزه دلسرد شوند و از طرح مطالبات بیش‌تر خودداری کنند.

کارفرمایان هم‌چنین توانستند از طریق تشدید منازعات مزدی، انعقاد قراردادهای جمعی در سطح فرامنطقه‌ای را تحمیل کنند. در سال 1896، در صنعت چاپ کتاب حتی نخستین قرارداد سراسری در سطح امپراتوری منعقد شد. ( (Kuhn 2004:113

قراردادهای دسته‌جمعی در آغاز از سوی هر دو طرف مناقشه‌برانگیز بودند. کارفرمایان در ابتدا تمایلی نداشتند که کارگران را به‌عنوان طرف قرارداد به رسمیت بشناسند. در مباحث درونی اتحادیه‌ها نیز این استدلال مطرح می‌شد که قراردادهایی که از طریق مذاکره منعقد می‌شوند، نوعی عدول از مبارزه‌ی طبقاتی هستند. با این‌حال در سال‌های 1890، قراردادهای منفرد به‌تدریج تثبیت شدند و سرمایه‌داران به‌دنبال آن بودند که این قراردادها را در سطح فرامنطقه‌ای و در صورت امکان در سراسر کشور یکسان‌سازی کنند. کارفرمایان می‌کوشیدند از این طریق ابتکار عمل را در مبارزه‌ی طبقاتی به‌دست گیرند و موازین خود را به طرف مقابل دیکته کنند. آن‌ها تا حدی توانستنند اهداف‌شان دست پیدا کنند.

اتحادیه‌ها مجبور شدند وارد منازعات کارگری در مقیاس‌های وسیع‌تر شوند و کنش‌های خود را با این شرایط جدید تطبیق دهند. گرایش به تمرکزگرایی که پیش‌تر توصیف شد، محصول همین روند مبارزه‌ی طبقاتی بود. ساختارهای سازمانی متمرکز، اتحادیه‌ها را کارآمدتر می‌کرد و اساساً امکان مقابله با تهاجم‌های مستقیم کارفرمایان را فراهم می‌ساخت. با این‌حال تمرکزگرایی به‌طور هم‌زمان به معنای کاهش محسوس دموکراسی نیز بود. پس از آن‌که حق فراخوان به اعتصاب از واحدهای محلی سلب شد، این واحدها برای هر منازعه‌ی کارگری ناگزیر بودند از رهبری مرکزی برای اعتصاب اجازه بگیرند. علاوه بر این منابع مالی آن‌ها نیز توسط هیئت مرکزی اداره می‌شد که در صورت بروز اختلاف، انضباط سازمانی را تحمیل می‌کرد.

هرچند روند منازعات در فاصله‌ی میان لغو قوانین ضدسوسیالیستی و آغاز جنگ جهانی اول تا حد زیادی توسط کارفرمایان تعیین می‌شد، آنان نتوانستند اهداف خود را کاملاً متحقق کنند. زیرا تبعات اخراجی‌های دسته‌جمعی این بود که شمار بسیار زیادی از کارگران که پیش‌تر سازمان‌نیافته یا بی‌تفاوت بودند، دست به مبارزه بزنند. حملات کارفرمایان ضرورت همبستگی جمعی را برای آنان آشکار می‌کرد، حتی صرفاً از این جهت که برای تأمین معاش خود و خانواده‌های‌شان به حمایت‌های مالی از اعتصاب‌کنندگان نیاز داشتند. با وجود فشارهای مالی سنگین، جنبش اتحادیه‌ای به‌طور پیوسته رشد کرد. شمار اعضا که در سال 1892 به 232,000 نفر کاهش یافته بود، در سال 1900 به 680,000 نفر افزایش پیدا کرد. در سال 1906، 1.8 میلیون نفر در اتحادیه‌های آزاد سازمان‌یابی شده بودند و این رقم در سال 1912 به 2.6 میلیون نفر افزایش یافت. اتحادیه‌های آزاد در سال 1907 مجموعاً دارایی‌ای معادل 33 میلیون مارک رایش در اختیار داشتند، در حالی که حزب سوسیال‌دموکرات تنها حدود 1.3 میلیون مارک دارایی و 587,000 عضو ثبت‌شده داشت. (Grebing 1966: 102-104) اتحادیه‌های کارگری تا زمان آغاز جنگ جهانی فقط حدود دوازده درصد از مزدبگیران را سازمان‌دهی کرده بودند، اما با این‌حال توانستند از نظر نفوذ و توان مالی از حزب سوسیال‌دموکرات پیشی بگیرند.

هم‌چنین کارفرمایان نیز راهکارهای مؤثری برای مقابله با اتحادیه‌ها در پیش گرفتند. به‌ویژه در صنایع بزرگ، تلاش می‌کردند از طریق تأسیس اتحادیه‌های «زرد»، یعنی تشکل‌های کارگری وفادار به کارفرما، جنبش اتحادیه‌ای را تضعیف کنند. (Kuhn 2004: 112–113) عضویت در این اتحادیه‌ها غالباً با مزایای رفاهی وابسته به شرکت و امتیازات خاص همراه بود.

در کنار این سیاست‌های پدرسالارانه، ابزارهای سرکوب نیز به‌کار گرفته می‌شدند؛ از جمله تهیه‌ی فهرست‌های سیاه از کارگران اعتصابی که در نتیجه‌ی آن این افراد حتی در سایر بنگاه‌ها نیز امکان یافتن کار را از دست می‌دادند. این ترکیب از مزایای اجتماعی، سرکوب و کنترل اجتماعی، اتحادیه‌ها را عملاً از کارخانه‌های بزرگ دور نگه می‌داشت. نمونه‌های شاخص این سیاست را می‌توان در شرکت BASF و کارخانه‌های کروپ در اِسِن مشاهده کرد Weitz 1997: 231)).

محلی‌گرایی، سندیکالیسم و تمرکزگرایی ـ جریان‌ها در جنبش اتحادیه‌ای

تمرکزگرایی در درون جنبش اتحادیه‌ای به‌هیچ‌وجه بدون مناقشه نبود. بلافاصله پس از لغو ممنوعیت سوسیال‌دموکراسی، نه‌تنها تمایل شدیدی به حفظ استقلال اتحادیه‌های حرفه‌ای وجود داشت، بلکه شمار قابل ‌توجهی از فعالان نیز از سازمان‌دهی محلی دفاع می‌کردن. این «محلی‌گرایان» خواهان حفظ ساختارهای دموکراسی از پائین بودند که در دوره‌ی فعالیت غیرقانونی شکل گرفته بودند. برای آنان‌ها به‌ویژه حفظ حق تصمیم‌گیری درباره‌ی اعتصاب در سطح واحدهای محلی اهمیت داشت، حقی که هم‌چنان باید براساسِ آن در مجامع محلی تصميم‌گيری می‌شد. علاوه بر این آن‌ها از تقسیم کار در حال شکل‌گیری میان مبارزات اقتصادی و سیاسی انتقاد می‌کردند. از نظر آن‌ها اتحادیه‌ها نباید صرفاً به مبارزات مزدی محدود شوند، بلکه می‌بایست در حوزه‌های دیگر نیز فعال باشند.

در کنگره‌ی هالبرشتات در سال 1892، حامیان محلی‌گرایی نتوانستند دیدگاه خود را به کرسی بنشانند. سیزده نماینده‌ی آنان جلسه را ترک کردند و سازمان‌های محلی‌گرا نیز به اتحادیه‌های مرکزی نپیوستند. آن‌ها فعالیت اتحادیه‌ای خود را به‌صورت مستقل ادامه دادند و از سال 1897، این جریان به‌طور منظم کنگره برگزار کرد که در سال 1903 به تأسیس اتحادیه‌ی سراسری «اتحادیه‌ی آزاد کارگران آلمان» منجر شد. (Müller 1985: 140–197) محلی‌گرایان پایگاه‌های اصلی خود را در بخش ساختمان و به‌ویژه در مناطق هاله و برلین داشتند، جایی که سرکوب در دوران قوانین ضدسوسیالیستی شدیدتر بود. آن‌ها همواره یک اقلیت باقی ماندند و بسته به شرایط، حدود ده تا بیست هزار عضو را سازمان‌یابی می‌کردند. به‌دلیل نفوذ محدودشان، در بسیاری از روایت‌ها محلی‌گرایان به‌عنوان جریانی حاشیه‌ای و بن‌بست در مسیر تحول جنبش کارگری قلمداد شده‌اند. با این‌حال تاریخچه‌ی آن‌ها به‌هیچ‌وجه فاقد اهمیت نیست، زیرا نمونه‌ای تاریخی در برابر روند شکل‌گیری تمرکزگرایی بوروکراتیک را در اتحادیه‌های آزاد ارائه می‌کند.

محلی‌گرایان در پی آن بودند که از هرگونه انعطاف‌ناپذیری بوروکراتیک جلوگیری کنند، اما در این مسیر با تناقض‌های خاص خود مواجه شدند. مهم‌ترینِ این تناقض‌ها، مسئله‌ی سازمان‌یابی عملی اعتصاب در سطح محلی بود، موضوعی که هسته‌ی اصلی مفهوم خودمختاری در اندیشه‌ی آنان را تشکیل می‌داد. برای برخی از اتحادیه‌های محلی، این مسئله مشکل‌ساز نبود، زیرا از نظر تعداد اعضا و توان مبارزاتی در سطح مناسبی قرار داشتند. آن‌ها می‌توانستند هزینه‌های اعتصاب را از منابع خود تأمین کنند و بنابراین زمان آغاز و پایان مذاکرات را به‌طور مستقل تعیین کنند. اما گروه‌های دیگر از توان کم‌تری برخوردار بودند و برای پیش‌برد اعتصاب‌های طولانی به حمایت دیگران نیاز داشتند. در ابتدا «اتحادیه‌ی آزاد» بر اصل «همبستگی آزاد» استوار بود؛ به این معنا که اتحادیه‌های قوی‌تر بنا به صلاحدید خود از اتحادیه‌های ضعیف‌تر حمایت کنند. هم‌چنین کمک‌های مالی اتحادیه‌های منفرد به کمیسیون اجرایی این اتحادیه نیز در آغاز داوطلبانه بود.

با این‌حال به‌سرعت روشن شد که این شیوه کارآمد نیست. کمیسیون اجرایی با مشکلات مالی، از جمله در تأمین هزینه‌های انتشار نشریه‌ی اتحادیه، مواجه شد. علاوه بر این همبستگی آزاد نتوانست نابرابری میان اتحادیه‌های قوی و ضعیف را جبران کند؛ اتحادیه‌های کوچک‌تر به‌طور مستمر با کمبود منابع در صندوق‌های اعتصاب خود روبه‌رو بودند. در نتیجه در دومین کنگره‌ی محلی‌گرایان مقرر شد هر عضو مبلغی معادل پنج فنینگ به‌عنوان حق عضویت برای تأمین هزینه‌های کمیسیون اجرایی پرداخت کند. در کنگره‌ی سوم در سال 1899 نیز مشخص شد که با تکیه بر شیوه‌ی قبلی داوطلبانه برای حمایت از اعتصاب در سطح فرامنطقه‌ای، دیگر امکان پیش‌برد منازعات کارگری وجود نداشت و کمیسیون اجرایی به ناچار مقروض شد. هنگامی که بدهی‌ها از مرز 8000 مارک رایش فراتر رفت، مقرراتی برای حمایت از اعتصاب به‌صورت متمرکز تصویب شد. با این‌حال این اقدام نیز مسئله را حل نکرد.

راه‌حل بینابینی که برای تأمین مالی اعتصاب‌ها از طریق سهمیه‌هایی متناسب با سطح دستمزد که از سوی همه‌ی اتحادیه‌های عضو پرداخت می‌شد، در نظر گرفته شده بود، به‌سرعت با اعتراض روبه‌رو شد. برخی از اتحادیه‌ها از پرداخت هزینه‌ی اعتصاب‌هایی که از نظر آنان بدون آمادگی و برنامه‌ریزی مناسب انجام شده بود، خودداری کردند. یکی از کارگران فلز در این‌باره می‌گفت: «همیشه همین‌طور است: مدتی پول جمع می‌کنیم، بعد یک سازمان آن را دریافت می‌کند و اگر هشت روز بعد اتحادیه‌ی دیگری اعتصاب کند، دیگر نمی‌توانیم به آن کمکی بکنیم.» Müller 1985: 149)) این مناقشه بر سر منابع مالی هم‌چنین باعث شد که «اتحادیه‌ی آزاد» برخلاف تمایل اولیه‌ی خود، به‌تدریج از یک جنبش مبتنی بر مجامع عمومی به یک سازمان مبتنی بر عضویت تبدیل شود. از آن به بعد کمک‌های اعتصابی فقط به اعضا پرداخت می‌شد و اصل مجامع عمومیِ باز به‌تدریج تضعیف شد. صندوق‌های اعتصاب که در سطح محلی و با ماهیتی نسبتاً باز شکل گرفته بودند، به‌تدریج به صندوق‌های بسته و درون‌سازمانی تبدیل شدند  (Müller 1985: 156)این تغییر در حالی رخ داد که بسیاری از محلی‌گرایان اصولاً با ایجاد صندوق‌های ثابت  اعتصاب برای انقلاب مخالف بودند، انقلابی که پیش‌بینی می‌کردند که در مدت کوتاهی شکل بگیرد. (Bock 1969: 35)

مسئله‌ی انطباق تأمین مالی اعتصاب و حفظ استقلال برای تصمیم‌گیری پیرامون آن، به یک تعارض پایدار بدل شد که در تمام دوران موجودیت «اتحادیه‌ی آزاد» ادامه پیدا کرد. این مشکل همراه با منازعات کارگری‌ای که به‌واسطه‌ی اخراج‌های دسته‌جمعی بارها تشدید می‌شدند، بسیاری از اعضا را فرسوده کرد. برای نمونه کل جنبش محلی‌گرای کارگران ساختمان در شهرهای هاله، براونشوایگ و برلین به اتحادیه‌های آزاد پیوست، پس از آن‌که یک اعتصاب طولانی و ناموفق در هاله، اتحادیه‌ی آنان را از نظر مالی کاملاً ورشکست کرد. آنان تنها از طریق ادغام با اتحادیه‌ی مرکزیِ مربوطه، حفظ توان مبارزاتی خود را امکان‌پذیر ارزیابی می‌کردند.

در سال 1907، موجی از استعفای اعضا به یک شکاف جدی منجر شد: چندین اتحادیه با حدود 6000 عضو از «اتحادیه‌ی آزاد» جدا شدند، پس از آن‌که حزب سوسیال‌دموکرات تهدید به اخراج حزبی کرد و این اتحادیه در واکنش، بیش‌ازپیش به سمت چپ گرایش پیدا کرد. با وجود این‌که محلی‌گرایان در تقابل با اتحادیه‌های آزاد قرار داشتند، آنان در آغاز مخالف سوسیال‌دموکراسی نبودند، بلکه بسیاری از اعضای آن‌ها سوسیال‌دموکرات بودند و این تشکل در مجموع به ایده‌ی سوسیالیسم پای‌بند بود. در عین‌حال برخی آنارشیست‌ها و حتی گروه‌های کامل آنارشیستی نیز در میان محلی‌گرایان فعال بودند، هرچند در اقلیت قرار داشتند. برای نمونه انجمن صنفی خیاطان و دوزندگان برلین حتی به این متهم شد که رویکردی متفاوت را دنبال می‌کند، زیرا هیئت‌مدیره‌ی آن عمدتاً از آنارشیست‌ها تشکیل شده بود.

تنش میان «اتحادیه‌ی آزاد» و سوسیال‌دموکراسی از حدود سال 1905 شدت گرفت. یکی از دلایل آن، انتشار اسناد داخلی حزب سوسیال‌دموکرات درباره‌ی اعتصاب عمومی در نشریه‌ی اتحادیه به اسم «برابری» بود. با این‌حال مسئله‌ی مهم‌تر این بود که محلی‌گرایان در بحث پیرامون اعتصاب عمومی سیاسی، موضعی آشکارا ضدپارلمانی اتخاذ کرده بودند. اگرچه «اتحادیه‌ی آزاد» در همان زمان در حال مذاکره با اتحادیه‌های مرکزیِ تحت سلطه‌ی سوسیال‌دموکراسی برای ایجاد یک سازمان مشترک بود، اما روابط میان آن‌ها بیش‌ازپیش متشنج شد، زیرا حزب سوسیال‌دموکرات این اتحادیه را به پیوستن به ساختارهای مرکزی دعوت کرد. (Bock 1969: 26) سرانجام در سال 1908، کنگره‌ی حزب سوسیال‌دموکرات با اکثریت کم مقرر کرد که عضویت در «اتحادیه‌ی آزاد» به‌طور هم‌هنگام با عضویت در سوسیال‌دموکراسی ممنوع است. این جدایی یک‌جانبه، آخرین بقایای نفوذ محلی‌گرایان در جنبش اتحادیه‌ای که پیش‌تر نیز در وضعیت بحرانی قرار داشت را از بین برد. موج دیگری از استعفای اعضا، این تشکل را عملاً به حاشیه راند. با این‌حال این تشکل در سال 1914، هم‌زمان با آغاز جنگ، همراه با نشریه‌ی خود ممنوع شد، در حالی که اتحادیه‌های سوسیال‌دموکرات با دولت و سیاست جنگی آن مصالحه کردند.

محلی‌گرایان در واقع نماینده‌ی گونه‌ی آلمانیِ سندیکالیسم بودند، جریانی در جنبش اتحادیه‌ای که در کشورهای رومی‌زبان بسیار گسترده‌تر بود. این اصطلاح از واژه‌ی فرانسوی syndicat به‌معنای «اتحادیه» گرفته شده است. اصول محوری سندیکالیسم عبارت بودند از خودمختاری واحدهای کارگری و درهم‌تنیدگی سیاست و اقتصاد. سندیکالیست‌ها نمی‌خواستند فعالیت خود را به مبارزات مزدی محدود کنند یا کنش سیاسی را به احزاب واگذارند. آن‌ها می‌خواستند خود به‌عنوان نمایندگان مستقیم طبقه‌ی کارگر، در امور سیاسی مداخله کنند. بسیاری از آن‌ها از این‌رو ایده‌ی اعتصاب عمومی انقلابی را دنبال می‌کردند. سندیکالیسم در بسیاری عرصه‌ها با آنارشیسم هم‌پوشانی داشت. از این‌رو جای شگفتی نیست که برای نمونه در جنبش کارگری اسپانیا این دو جریان در قالب آنارکوسندیکالیسم در یک‌دیگر ادغام شدند. با این‌حال همان‌طور که نمونه‌ی آلمان نشان می‌دهد، این روند در همه‌جا یکسان نبود. در آغاز سندیکالیسم و سوسیال‌دموکراسی مفاهیمی متقابل و متضاد به‌شمار نمی‌آمدند.

در فرانسه نیز یک جنبش اتحادیه‌ای نیرومند با گرایش سندیکالیستی وجود داشت که به نظریه‌پردازان سوسیالیسم اولیه، هم‌چون پرودون ارجاع می‌کرد. این جریان به‌مراتب تأثیرگذارتر از نمونه‌ی آلمانی بود و جریان مسلط اتحادیه‌ی سراسری فرانسه بود، یعنی کنفدراسیون عمومی کار (CGT) که در سال 1895 تأسیس شد.

با این‌حال سندیکالیسم نتوانست جنبش اتحادیه‌ای فرانسه را از خطاهایی مشابه با نمونه‌ی آلمانی مصون نگه دارد. اتحادیه‌ی CGT نیز در آغاز جنگ جهانی اول، در قالب «اتحاد مقدس» وارد یک ائتلاف ملی‌گرایانه با دولت شد. این رویداد معمولاً به‌عنوان پایان دوره‌ی شکوفایی سندیکالیسم در فرانسه در نظر گرفته می‌شود. این مرور کوتاه به سندیکالیسم در فرانسه نشان می‌دهد که سندیکالیسم به‌هیچ‌وجه از همان ابتدا یک بن‌بست از پیش محکوم‌شده برای مبارزه برای سوسیالیسم نبود، آن‌گونه که برخی روایت‌های مارکسیستی یا سوسیال‌دموکرات درباره‌ی جنبش کارگری آلمان القا می‌کنند.

مسئله‌ی تنش میان خودمختاری محلی و همبستگی مالی در سطح فرامنطقه‌ای، در اصل قابل حل بود. با این‌حال سیاست سندیکالیستی به‌طور خودکار از گرایش به ملی‌گرایی یا ادغام در ساختار سیاسی جلوگیری نمی‌کرد، این تناقض‌ها مسائلی بودند که جنبش‌های سوسیالیستی در اشکال مختلف سازمان‌یابی خود همواره ناگزیر از مواجهه‌ی دوباره با آن‌ها بودند.

اپوزیسیون چپ: شورش «جوانان»

فقط در جنبش اتحادیه‌ای نبود که پس از پایان دوران ممنوعیت، منازعاتی بر سر سمت‌گیری سیاسی شکل گرفت؛ در درون حزب سوسیال‌دموکرات نیز چنین تعارض‌هایی شکل گرفت. با وجود آن‌که پذیرش مارکسیسم به نوعی رادیکال‌تر شدن حزب منجر شد، با شکل‌گیری گروهی موسوم «جوانان»، یک اپوزیسیون چپ شکل گرفت. هم محلی‌گرایان و هم «جوانان» ریشه در منازعات دوران فعالیت غیرقانونی داشتند .اصطلاح «جوانان» در تقابل با نسل «قدیمی‌ها»، به رهبری بنیان‌گذاران حزب، ببل و لیبکنشت، به‌کار گرفته می‌شد. این عنوان در اصل از سوی مطبوعات بورژوایی به این جریان داده شده بود و پیش‌زمینه‌ی آن بحث در مطبوعات بود که در تابستان 1880 مخالفان درون حزب به آن دامن زدند. (Müller 1975: 46ff)

شروع‌کنندگان این مناقشه برونو ویله و هانس مولر بودند. ویله از بنیان‌گذاران و نخستین رئیس انجمن تئاتر کارگری برلین «صحنه‌ی آزاد مردمی» بود، مولر دانشجو و روزنامه‌نگاری آزاد بود. آن‌ها در مقالات خود از تمرکز قدرت در دست برخی از چهره‌های رهبری حزب انتقاد کردند. این انتقاد بی‌اساس نبود، زیرا در ساختارهای مخفی سوسیال‌دموکراسی در دوران فعالیت غیرقانونی، سلسله‌مراتب‌های غیررسمیِ قدرت‌مندی شکل گرفته بودند. علاوه بر این، ویله و مولر خواهان استقلال مطبوعات کارگری از حزب بودند. به‌نظر آنان مطبوعات نباید به مالکیت حزب درآیند، بلکه باید در دست افراد یا در اختیار گروه‌های محلی سوسیال‌دموکرات باقی بمانند، پیشنهادی که از تجربه‌ی روزنامه‌های نیمه‌قانونی در اواخر دوره‌ی ممنوعیت الهام گرفته بود.

موضع ویله و مولر در این‌جا جانب‌دارانه بود. آن‌ها به‌عنوان روزنامه‌نگاران آزاد، به درآمد حاصل از مقالات خود در مطبوعات سوسیال‌دموکرات وابسته بودند. تمرکزگرایی و قطع همکاری با منتقدان می‌توانست معیشت آن‌ها را تهدید کند. با این‌حال این مطالبه ابعاد سیاسی مهمی نیز دربرداشت: چه کسی در آینده کنترل حوزه‌های بحث درون‌حزبی را در اختیار خواهد داشت؟ چه کسی درباره‌ی استخدام و اخراج کارکنان گسترده‌ی مطبوعات حزبی تصمیم خواهد گرفت؟ با این‌حال ویله و مولر نتوانستند مطالبات خود را به‌صورت منسجم بیان کنند یا انتقادهای شخصی را از یک بحث سیاسی درباره‌ی ساختار حزب جدا کنند. این مسئله، همراه با فضای خوش‌بینی عمومی به دلیل لغو ممنوعیت، به آگوست ببل و «قدیمی‌ها» امکان داد که در چندین نشست، این مباحث را به نفع خود پایان دهند. ببل این انتقادها را تا حدی شخصی تلقی کرد و در یکی از مقالات خود به این موضوع اشاره کرد که برخی از کسانی که از سوی مولر مورد انتقاد قرار گرفته بودند، زمانی برای حزب مبارزه کرده بودند که مولر «هنوز شلوارک می‌پوشید.»  (Müller 1975: 59)

آن‌چه انگلس از آن به‌عنوان «شورش جوانان» یاد کرده بود، و مخالفان را «اهل قلم و دانشجویان» می‌نامید، با این واکنش پایان نیافت. در ادامه شمار قابل‌توجهی از اعضای حزب با مطالبات ویله و مولر از جمله شمار زیادی از اعضای اتحادیه‌ها از جمله ویلهلم ورنر از برلین از آن‌ها حمایت کردند. اپوزیسیون مطالبات خود را روشن‌تر بیان کرد و از تاکتیک پارلمانی سوسیال‌دموکراسی انتقاد می‌کرد. آنان این حزب را به تبلیغاتی سطحی و معطوف به کسب آرای انتخاباتی متهم می‌کردند که هم‌هنگام انتظارات رفرمیستی را تقویت می‌کرد. در همین راستا، «جوانان» از جایگاه برجسته‌ی فراکسیون حزب در پارلمان انتقاد کردند، جایگاهی که قرار بود در اساس‌نامه‌های جدید حزب تثبیت شود.

با این‌حال اپوزیسیونْ مشارکت در انتخابات را به‌طور کامل رد نمی‌کرد. آن‌ها از معرفی نامزدها حمایت می‌کردند و خواستار آن بودند که از پارلمان به‌عنوان تریبونی برای تبلیغ و فعالیت علنی سوسیالیستی استفاده شود. در عین‌حال بر اتخاذ موضعی کاملا مخالف با طرح‌های دولت تأکید داشتند، زیرا حتی رفرم‌های جزئی و تدریجی نیز به‌زعم آنان نه‌فقط موقعیت جنبش را تقویت نمی‌کرد، بلکه آن را تضعیف می‌کرد.

«جوانان» به‌گفته‌ی خودشان برای برچیدن دولت طبقاتی مبارزه می‌کردند، نه برای «ارزان‌تر شدن دنبه‌ی خوک». (Müller 1975: 61)این سخن لحن تندی داشت، اما از نقد پارلمانتاریسم فراتر می‌رفت و به نوعی جزم‌گرایی نزدیک می‌شد. زیرا چگونه می‌شد برای کارگران توضیح داد که جنبش سوسیالیستی نسبت به قیمت مواد غذایی آنان بی‌تفاوت است؟

در مقابل سیاست ویلهلم ورنر، یکی از چهره‌های اپوزیسیون در ماجرای تحریم آبجوی برلین در سال 1890 واقع‌بینانه‌تر بود. این شیوه‌ی مبارزه نوآورانه بود: به‌جای توقف کار، قرار بود از طریق خودداری از مصرف، کارفرمایان را تجت‌فشار قرار دهند. در این اقدام هر دو شیوه‌ی مبارزه با یکدیگر ترکیب شدند. برای حمایت از کارگران آبجوسازی که دست به اعتصاب زده بودند، کارگران سوسیالیست مصرف مجموعه‌ای از برندهای آبجوی برلین را تحریم کردند. ببل این اقدام را غیرعملی می‌دانست و از «اعتصاب‌های سبک‌سرانه» و «تب اعتصاب» در میان بدنه‌ی جنبش انتقاد می‌کرد. اما ورنر درست می‌گفت. او به‌عنوان رئیس کمیسیون محلی سوسیال‌دموکراسی در برلین، مسئول هماهنگی محل‌های برگزاری گردهمایی‌ها بود، محل‌هایی که جنبش فقط پس از تحریم یک سال قبل  توانسته بود به آن‌ها دسترسی پیدا کند. تحریم آبجو اقدامی به‌مراتب گسترده‌تر اما با این‌حال موفقیت‌آمیز بود: کاهش شدید فروش، کارتل کارخانه‌های آبجوسازی برلین را وادار کرد که مطالبات کارگران خود را بپذیرد.  این مسئله صرفاً  محدود به مصرف الکل نبود، بلکه نشان می‌دهد که مبارزان قدیمی حزب، مانند ببل و تا حدی نیز فریدریش انگلس همواره شکل‌های جدید مبارزه‌ی توده‌ای از سوی بدنه‌ی جنبش را درک نمی‌کردند یا نمی‌پذیرفتند. با این‌حال اپوزیسیون «جوانان» نیز به همان اندازه نتوانست راهبردی جایگزین برای پیوند میان مبارزه‌ی بدنه و پارلمانتاریسم ارائه کند. این مسئله برای نمونه در مداخله‌ی آنان در بحث پیرامون برنامه‌ی ارفورت خود را نشان داد؛ جایی که ویلدبرگر از چهره‌های اپوزیسیون خواستار بازگشت به برنامه‌ی به‌اصطلاح انقلابی گوتا شد.

ویلدبرگر معتقد بود که موضع لاسال مبنی بر این‌که تمامی لایه‌های غیرپرولتری «توده‌ای ارتجاعی» هستند، باید در برنامه حفظ شود. با این‌حال ارجاع به برنامه‌ی گوتا بیش‌تر به نوعی سنت‌گرایی کارگری شباهت داشت تا نقدی مستدل. زیرا مفهوم «توده‌ی ارتجاعی» پاسخی به این پرسش نمی‌داد که حزب سوسیال‌دموکرات چگونه می‌تواند لایه‌های میانی‌ای که موقعیت اقتصادی‌شان بدتر می‌شد را بدون چشم‌پوشی از اهداف سوسیالیستی خود، به حزب جذب کند. اهمیت این مسئله به‌گونه‌ای تناقض‌آمیز حتی در یک اعلامیه‌ی بدون امضاء از سوی «جوانان» نیز خود را نشان داد. در این اعلامیه حزب متهم به این شد که با نزدیک شدن به خرده‌بورژوازی به‌دنبال جلب توده‌ها و کسب آرای انتخاباتی است؛ در مقابل جوانان خواستار تمرکز بر پرولتاریای صنعتی بودند. در این اعلامیه نوشته شده بود: «توده‌ها در لحظه‌ی معین همان‌قدر سریع که به حزب جذب شده‌اند، از آن فاصله می‌گیرند […] در نهایت، هرکسی در صورت توجه به این نکته می‌تواند توده‌ها را به‌خود جذب کند، اگر به این نکته توجه کند که خود را با هر شرایطی تطبیق دهد، چنان‌که تبلیغات یهودستیزانه این امر را به‌روشنی نشان می‌دهد.»  ‌(نقل‌قول از (Müller 1975: 89

در واقع، این یهودستیزی بود که از سال‌های 1870 به بعد، با تبلیغات علیه «یهودیان» به‌عنوان عامل اصلی روند تمرکز سرمایه، شمار فزاینده‌ای از پیشه‌وران خرده‌پا و کارمندان را به سوی خود جذب کرد. «جوانان» این روند را به‌خوبی تشخیص داده بودند، اما آن را نه به‌عنوان ضرورتی برای مبارزه برای جذب لایه‌های میانی و مقابله با یهودستیزی، بلکه به‌عنوان تأییدی بر ماهیت ارتجاعی این لایه‌ها ارزيابی می‌کردند. با این‌حال حزب اکثریت نیز به همان اندازه از حل این مسئله ناتوان بود. در ارفورت برنامه‌ای تصویب شد که اعلام کرد که پرولتری‌شدن لایه‌های میانی  اجتناب‌ناپذیر است، اما هم‌هنگام در همان کنگره برخی از سخنرانان از حمایت دولتی از بنگاه‌های متوسط شکر، کارخانه‌های اسلحه‌سازی و ماهی‌گیران هِلگولاند دفاع کردند.  (Müller 1975: 98)

این تناقض از سوی «جوانان» مورد انتقاد قرار گرفت، اما حزب اجازه‌ی بحث پیرامون آن را نداد. در حالی‌که حتی حمایت از یارانه‌ها آشکارا در تضاد با برنامه‌ی جدید قرار داشت، فقط اپوزیسیون چپ مجبور به ترک حزب شد. آنان در کنگره‌ی ارفورت از حزب اخراج شدند و برخی نیز پیش از آن خودشان از حزب کناره‌گیری کردند. این روند نشان داد که انتقاد «جوانان» از گرایش‌های اقتدارگرایانه در درون حزب موجه بود. هم‌چنین گرایش رفرمیستی که آنان نقد می‌کردند، به موازات خط رسمی حزب دنبال می‌شد. با این‌حال «جوانان» در هیچ مقطعی نتوانستند انتقادات خود را به‌صورت منسجم تدوین کنند یا بحثی علنی و گسترده را به کرسی بنشانند. این امر از یک‌سو به این دلیل بود که آنان در همان مراحل اولیه با تهدید به اخراج روبه‌رو شدند؛ تشکیل یک گروه منسجم و ارائه‌ی مطالبات مشخص می‌توانست آنان را متهم به شکاف انداختن در حزب کند. از سوی دیگر خود اپوزیسیون نیز از انسجام درونی کافی برخوردار نبود. علاوه بر این برخی از اعضای اپوزیسیون تمایل داشتند، انتقادهای شخصی و سیاسی را به‌طور هم‌هنگام مطرح کنند. این شیوه‌ی بحث میراثی از دوران فعالیت غیرقانونی بود که در آن اختلافات نظری اغلب به‌طور غیرمستقیم و به شکل نزاع‌های شخصی بیان می‌شد. تنها دستاورد اپوزیسیون آن بود که فراکسیون پارلمانی حزب در ارفورت به‌طور هم‌هنگام به‌عنوان نهاد نظارتی تثبیت نشد و به‌جای آن کمیسیونی جداگانه برای این منظور تشکیل شد.

«جوانان» پس از خروج از حزب، در «انجمن سوسیالیست‌های مستقل» سازمان یافتند. این انجمن در سال‌های بعد به‌سوی آنارشیسم گرایش پیدا کرد. نشریه‌ی آن با عنوان «سوسیالیست» در مقاطعی تا 4500 خواننده داشت، اما شمار اعضای آن به کمتر از 500 نفر می‌رسید. (Müller 1975: 142–143) بحث‌های اولیه میان سوسیال‌دموکرات‌ها و آنارشیست‌ها این گروه جدید را تضعیف کرد و نفوذ آن بسیار کم‌تر از محلی‌گرایان بود؛ محلی‌گرایانی که حتی در آخرین دوره‌ی فعالیت خود هنوز چند هزار عضو داشتند.

یادداشت:

[1]. بند 130 قانون کیفری (StGB) تحریک طبقات مختلف جامعه علیه یک‌دیگر را جرم‌انگاری می‌کرد و به‌عنوان نوعی موازنه در برابر آزادی مطبوعات در نظر گرفته شده بود. این بند در بعضی موارد از سوی سازمان‌های حقوقی یهودی، مانند «انجمن مرکزی شهروندان آلمانیِ یهودی‌مذهب»، برای مقابله با یهودستیزی نیز به‌کار گرفته می‌شد، اما در عمل، بیش‌تر توسط دولت برای تعقیب نیروهای چپ به‌کار گرفته می‌شد. پس از 1949، این ماده در آلمان غربی تحت‌عنوان «تحریک عمومی» به قانونی علیه تبلیغات نازی تبدیل شد.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5EV

 

#همچنین از کتاب سوسیالیسم و جنبش کارگری

سوسیالیسم و جنبش کارگری در اتریش تا سال 1914

سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914

جنبش کارگری پیشاصنعتی در آلمان

جدایی لیبرالیسم و سوسیالیسم 1875-1848

توازن قوا: اقتصاد و سیاست در امپراتوری آلمان

جایزه نوبل اقتصاد

جایزه نوبل اقتصاد ۲۰۲۴

نمونه‌ای از بازنمایی نادرست واقعیت

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

تد ترینر

ترجمه‌ی: احمد سیف

 

نمونه‌ای از این‌که چگونه اقتصادِ جریان اصلیْ

واقعیت را نادرست بازنمایی می‌کند

 

جایزه‌ی «بانک مرکزی سوئد در علوم اقتصادی به‌یاد آلفرد نوبل» در سال ۲۰۲۴ (اقتصاددانان دوست دارند از آن به عنوان یک نوبل واقعی یاد کنند ــ اما چنین نیست) به دارون عجم اوغلو، جیمز ای رابتنسون و سایمون جانسون اهدا شد. بر اساس بیانیه مطبوعاتی، این جایزه به‌دلیل کمک به «درک تفاوت‌های رفاه میان ملت‌ها» اعطا شده است. آجم‌اوغلو و رابینسون (۲۰۱۳) به‌ویژه به‌خاطر کتاب پرفروش خود، «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند: ریشه‌های قدرت، ثروت و فقر»[1]،  شناخته می‌شوند ــ کتابی درباره‌ی این‌که چرا برخی کشورهای فقیر شکوفا می‌شوند، در حالی که برخی دیگر شکست می‌خورند و فقیر باقی می‌مانند. مضمون اصلی این اثر آن است که توسعه اساساً به این بستگی دارد که نهادهای ملی «فراگیر» باشند یا «استخراج‌گر». اعطای این جایزه با انتقادهای فراوانی روبه‌رو شد. برای نمونه، تایمز مالی مطلبی با عنوان «نوبل برای توضیح‌پردازی اقتصادی» منتشر کرد.

استدلال مقاله حاضر فراتر می‌رود. هرچند عواملی که آجم‌اوغلو و رابینسون مطرح می‌کنند مهم‌اند، اما عوامل اصلی تعیین‌کننده، توسعه‌یافتگی یا فقر کشورها نیستند. علل اصلی را باید در ماهیت استثماری اقتصاد جهانی، در نظام بازارِ بدیهی‌انگاشته‌شده و مفهوم مسلط «توسعه»، و در اقداماتی جست‌وجو کرد که برای حفظ این ساختارها صورت می‌گیرد. این عوامل در نظریه و عمل اقتصاد سرمایه‌داری بنیانی‌اند و این تصور را ایجاد می‌کنند که هیچ برداشت یا رویکرد دیگری نسبت به توسعه وجود ندارد. پیامدهای منفی آن‌ها برای توسعه ترسیم می‌شود و چشم‌انداز و رویکردی بدیل ارائه می‌گردد. این بحث نشان می‌دهد که نظریه اقتصادی جریان اصلی ماهیتی ایدئولوژیک دارد و چگونه تفسیرها و توجیه‌هایی تولید می‌کند که به‌شدت قابل مناقشه‌اند.

تبیینی که در کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» ارائه می‌شود، به میزان برخورداری کشورها از نهادهای سیاسی، حقوقی، اجتماعی و غیره مربوط است که توسعه (به معنای متعارف آن) را تسهیل و تشویق می‌کنند. همان‌طور که گفته شد، دو نوع اصلی از نظام‌های توسعه ملی متمایز می‌شوند. نخست، نظام «فراگیر» که با نهادهایی مشخص می‌شود که برای نوآوری و سرمایه‌گذاری پاداش و امنیت فراهم می‌کنند؛ مانند حمایت از حق ثبت اختراع، نظام‌های حقوقی برای حل‌وفصل اختلافات، و آزادی سرمایه‌گذاری (۲۰۱۳: ۷۶). دوم، نظام «استخراج‌گر» نامیده می‌شود، زیرا نهادهای آن به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که درآمد و ثروت را از بخشی از جامعه استخراج کرده و به نفع بخش دیگری به‌کار گیرند. تز اصلی کتاب این است که «توانایی نهادهای اقتصادی برای بهره‌گیری از ظرفیت بازارهای فراگیر، تشویق نوآوری فناورانه، سرمایه‌گذاری بر انسان‌ها، و بسیج استعدادها و مهارت‌های شمار زیادی از افراد برای رشد اقتصادی حیاتی است. توضیح این‌که چرا بسیاری از نهادهای اقتصادی در تحقق این اهداف ساده ناکام می‌مانند، مضمون مرکزی این کتاب است» (۲۰۱۳: ۸۱). هم‌چنین آمده است که «نابرابری جهانی امروز وجود دارد، زیرا در قرن نوزدهم و بیستم برخی کشورها توانستند از انقلاب صنعتی و فناوری‌ها و شیوه‌های سازمان‌دهی ناشی از آن بهره‌مند شوند، در حالی که برخی دیگر نتوانستند.» (۲۰۱۳: ۲۷۱)

بخش‌هایی از کتاب به رد نظریه‌های بدیل اختصاص دارد. برای مثال: «… این جغرافیا، فرهنگ، یا ناآگاهی شهروندان یا سیاست‌مداران نیست که کنگو را فقیر نگه داشته است، بلکه نهادهای اقتصادی استخراج‌گر آن است. این نهادها پس از قرن‌ها هم‌چنان پابرجا مانده‌اند، زیرا قدرت سیاسی هم‌چنان در دست نخبگانی متمرکز است که انگیزه اندکی برای تضمین حقوق مالکیت امن برای مردم، ارائه خدمات عمومی پایه‌ای جهت بهبود کیفیت زندگی، یا تشویق پیشرفت اقتصادی دارند. بلکه منافع آن‌ها در استخراج درآمد و حفظ قدرت خویش است.» (۲۰۱۳: ۹۰–۹۱)

این تز در طول ۵۴۰ صفحه، با حجم گسترده‌ای از شواهد و مطالعات موردی، و با پرداختن مفصل به تاریخ بسیاری از کشورها، تشریح می‌شود. کتاب روشن و خوش‌نوشته است، ارجاعات فراوان دارد، به‌طرز چشم‌گیری آگاهانه و برای خواننده غیرمتخصص نیز قابل فهم است.

پس مشکل چیست؟ مسئله این نیست که کتاب به نتیجه‌ای می‌رسد که به‌طور شهودی بدیهی به نظر می‌رسد و چندان شگفت‌آور یا نوآورانه نیست، چه رسد به این‌که شایسته جایزه نوبل باشد. مشکل آن است که هیچ اشاره‌ای به دلایل به‌غایت مهمی نمی‌کند که واقعاً توضیح می‌دهند «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند»، چرا میلیاردها انسان هم‌چنان «فقیر» می‌مانند و در شرایطی غیرقابل توجیه و اسفناک زندگی می‌کنند. کتاب بر برخی عوامل مرتبط تمرکز می‌کند، اما نه بر عوامل اصلی، و در ارزیابی اهمیت علّی آن‌ها نیز دچار خطاست.

این جملات را در نظر بگیرید:

«تفاوت‌های عظیم در نابرابری جهانی برای همگان آشکار است… درک این‌که چرا این تفاوت‌ها وجود دارند و چه چیزی موجب آن‌ها می‌شود، محور تمرکز ما در این کتاب است.» (۲۰۱۳: ۴۱)

«رایج‌ترین دلیل این‌که چرا ملت‌ها امروز شکست می‌خورند این است که نهادهای استخراج‌گر دارند.» (۲۰۱۳: ۳۶۸)

«نهادهای اقتصادی و سیاسی استخراج‌گر … همواره در ریشه این شکست قرار دارند … در همه این موارد، بنیان این نهادها نخبگانی هستند که نهادهای اقتصادی را به‌گونه‌ای طراحی می‌کنند که خود را ثروتمند سازند و قدرت‌شان را به بهای اکثریت عظیم جامعه تداوم بخشند.» (۲۰۱۳: ۳۹۹)

این نظریه «… خطوط اصلی توسعه اقتصادی و سیاسی در سراسر جهان از زمان انقلاب نوسنگی را توضیح می‌دهد.» (۲۰۱۳: ۴۲۹)

این اظهارات روشن می‌سازد که یک سازوکار علّی شناسایی شده و محل آن درون کشورهای فقیر دانسته می‌شود. در بسیاری از مواردی که بررسی شده‌اند، واقعاً شرایط برای توسعه مساعد نیست. اما توضیح در همین‌جا متوقف می‌شود و از این‌رو به‌شدت گمراه‌کننده است. هیچ اشاره‌ای به این نمی‌شود که چرا آن سازوکارها وجود دارند، چه کسانی آن‌ها را حفظ می‌کنند و چه کسانی در نهایت و به‌طور عمده از آن‌ها بهره‌مند می‌شوند.

دلیل اصلی این‌که دست‌کم نیمی از مردم جهان فقیرند، آن است که نظام اقتصادی جهانی نهادهای «استخراج‌گر» ایجاد کرده و برای بیرون کشیدن سالانه تریلیون‌ها دلار ثروت منابع از کشورهای فقیر، آن‌ها را در جای خود حفظ می‌کند. این نظام جهانی است که مانع گریز آن‌ها از این سرنوشت می‌شود. نظریه اقتصادی جریان اصلی و کارگزاران آن این نظام را تأیید، مشروعیت‌بخشی و ترویج می‌کنند. این کتاب ستایش‌نامه‌ای برای همین نظام است. نوعی «پایان تاریخ اقتصادی» به سبک فرانسیس فوکویاما است؛ گویی اگر فقط کشورهای فقیر بازار آزاد را بپذیرند و شرایط را برای سرمایه‌گذاران خارجی جذاب کنند، توسعه شکوفا خواهد شد و فقر پایان می‌یابد. درست است که استخراج وجود دارد و استخراج‌گران هم هستند، اما کتاب اشاره نمی‌کند که نظریه اقتصادی، اقتصاددانان و جهان ثروتمند علل اصلی، بازیگران مرکزی و بهره‌مندان عمده این استخراج‌اند.

در نگاه نخست، این ادعاها ممکن است گزاف به نظر برسند، بنابراین لازم است با تفصیل از آن‌ها دفاع شود.

توسعه (به معنای متعارف) چگونه عمل می‌کند

نویسندگان کتاب نمی‌پرسند «توسعه» به چه معناست. آن‌ها همانند تقریباً همه اقتصاددانان، بدیهی می‌گیرند که توسعه = ثروتمندتر شدن مادی، چه در سطح ملی و چه فردی. توسعه یعنی توانایی خرید بیش‌تر، افزایش تولید، فروش و مصرف، و در نتیجه افزایش تولید ناخالص داخلی. (GDP) این همان نگاه «تک‌بُعدی» به توسعه است که کشورها را در حال صعود در شیبی می‌بیند تا شبیه کشورهای ثروتمند شوند. فرض بر این است که ثروتمندتر شدن به بهبود حوزه‌های دیگری مانند سلامت و رفاه نیز می‌انجامد.

اقتصاددانان متعارف علاقه اندکی به اندیشیدن درباره‌ی عواملی دارند که بیش‌ترین سهم را در کیفیت زندگی دارند، چه رسد به سنجش آن‌ها یا اولویت دادن به آن‌چه واقعاً کیفیت زندگی را بهبود می‌بخشد. آن‌ها نادیده می‌گیرند که به‌جز سلامت، تقریباً هیچ‌یک از مؤلفه‌های کیفیت بالای زندگی مستلزم «رفاه» مادی نیست. داشتن غذای کافی، پوشاک و سرپناه مناسب، معنا و هدف در زندگی، دوستی، ارزشمندی و احترام، زندگی در جامعه‌ای حمایت‌گر، کار باارزش، امنیت در برابر بیکاری و فقر، نداشتن فشار و تقلا، احساس تعلق و داشتن خانه ــ این شرایط در اصل می‌توانند با سطوح بسیار پایینی از ثروت مادی، تولید، صنعتی‌شدن، سرمایه‌گذاری، جهانی‌شدن، فناوری اطلاعات، تجارت بین‌المللی، «سطح زندگی» و GDP فراهم شوند.

مسئله اساسی در نحوه تصور توسعه در نظریه اقتصادی متعارف نهفته است. چون توسعه اساساً افزایش GDP تلقی می‌شود، تمرکز باید بر تسهیل فعالیت‌های تولیدی بیش‌تر باشد. این امر مستلزم سرمایه‌گذاری است و از آن‌جا که کشور فقیر سرمایه اندکی دارد، باید وام بگیرد و سرمایه‌گذاری خارجی جذب کند. دو حوزه اصلی برای تحقق این هدف عبارت‌اند از صادرات منابع طبیعی و صادرات نیروی کار از طریق مزارع بزرگ، معادن و کارخانه‌ها. بنابراین کشور باید وارد بازار جهانی شود تا منابع خود را بفروشد و با بسیاری دیگر از کشورهای فقیر در همان وضعیت رقابت کند.

از آنجا که سرمایه لازم برای راه‌اندازی معادن و مانند آن وجود ندارد، باید سرمایه خارجی جذب شود. اما سرمایه‌گذاران به زیرساخت‌هایی مانند راه‌آهن و بنادر نیاز دارند، بنابراین وام‌های کلان برای ساخت این زیرساخت‌ها گرفته می‌شود. نتیجه رایج نه افزایش سریع درآمد برای بازپرداخت وام‌ها، بلکه انباشت بدهی‌های بسیار بزرگ است؛ روندی که به نظر می‌رسد در سال‌های اخیر شتاب گرفته است. بین سال‌های ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۳ بدهی عمومی کشورهای فقیر آفریقایی دو برابر شد و به ۶۰ درصد GDP رسید، و در آمریکای لاتین به نزدیک ۷۵ درصد افزایش یافت (سازمان ملل، ۲۰۲۴).

این بدهی‌ها معمولاً غیرقابل بازپرداخت می‌شوند. در این مرحله، صندوق بین‌المللی پول برنامه‌های نجات مالی یا «بسته‌های تعدیل ساختاری» ترتیب می‌دهد که شامل اعطای وام‌های بیش‌تر با شروط خاص است. این شروط برای «به حرکت درآوردن دوباره اقتصاد» طراحی می‌شوند: جذاب‌تر کردن اقتصاد برای سرمایه‌گذاران خارجی، فروش شرکت‌های دولتی سودآور به آن‌ها، پایین نگه داشتن دستمزدها و شرایط اجتماعی، تحمیل سیاست‌های ریاضتی سخت‌گیرانه، و به‌طور کلی جهت‌دهی اقتصاد به سود طبقه تجاری.

کتاب «اعترافات یک جنایت‌کار اقتصادی» نوشته جان پرکینز ۲۰۲۳ توضیح می‌دهد که وظیفه او متقاعد کردن کشورها به پذیرش وام‌هایی بود که هرگز قادر به بازپرداخت‌شان نبودند. فارغ از این‌که این رویه چقدر رایج بوده، پیامدها تقریباً اجتناب‌ناپذیر بوده‌اند. ادبیات گسترده‌ای وجود دارد که آثار زیان‌بار این سیاست‌ها بر توده‌های فقیر را مستند می‌کند.

این کتاب طولانی تنها دو اشاره کوتاه به صندوق بین‌المللی پول دارد و هیچ‌یک از این مسائل را مطرح نمی‌کند. اقدامات آن ارزشمند تلقی می‌شوند و نهادهای بزرگ بین‌المللی فقط به دلیل اتخاذ «چشم‌اندازی نادرست» ــ یعنی تمرکز نکردن بر تمایز «فراگیر/استخراج‌گر» ــ مورد انتقاد قرار می‌گیرند. (۲۰۱۳: ۴۴۶–۴۶۷)

نخبگان محلی در کشورهای فقیر از توسعه متعارف خرسندند، زیرا برای آن‌ها فرصت سرمایه‌گذاری فراهم می‌کند. بانک‌ها نیز راضی‌اند، چون وام‌ها را سازمان‌دهی کرده و کارمزد دریافت می‌کنند. برای ترتیب دادن یک وام به یونان، گلدمن ساکس مبلغ ۶۰۰ میلیون دلار کارمزد گرفت. امروزه امپریالیسم نیازی به اعزام ناو جنگی برای فتح ندارد. «پیروزی نولیبرالی» که مایکل چسودوفسکی(۲۰۰۴) آن را عامل «بزرگ‌ترین انتقال ثروت در تاریخ» می‌داند، با فشردن کلیدهای رایانه تحقق یافت.

نتیجه آن است که اقتصاد کشورهای فقیر در تأمین منابع ارزان برای کشورهای ثروتمند گرفتار می‌شوند؛ منابعی که سودهای کلان برای سرمایه‌گذاران، شرکت‌ها و بانک‌ها فراهم می‌کند، در حالی که مانع توسعه‌ای می‌شود که بیش‌ترین نفع را برای توده‌های فقیر و استثمارشده دارد. برآورد جیسون هیکل، دیلان سولیوان و زومکاوالا هوزیفا (۲۰۲۱) نشان می‌دهد که سالانه ۲٫۵ تریلیون دلار جریان خالص ثروت از کشورهای فقیر به کشورهای ثروتمند منتقل می‌شود. افزون بر این، کشورهای فقیر هزینه تخریب‌های زیست‌محیطی ناشی از معادن، جنگل‌زدایی، مزارع بزرگ، آلودگی صنعتی، و نیز آسیب‌های اجتماعی ناشی از شرایط کاری ناایمن، دستمزدهای پایین و خدمات درمانی ناکافی را می‌پردازند.

در مرکز ایدئولوژی توسعه جریان اصلی که این وضعیت را حفظ می‌کند، تعهدی تقریباً مذهبی به نظام «معجزه‌آسای» بازار قرار دارد. وزیر خارجه استرالیا، پنی ونگ، مرتباً از «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» ستایش می‌کند؛ قاعده‌ای که مقدس‌ترین اصل آن این است که نیروهای بازار تعیین کنند چه چیزی تولید شود و چه کسی آن را دریافت کند. اما در نظام بازار، این تقاضای بازیگران ثروتمندتر است که تعیین‌کننده تولید و توزیع است. به همین دلیل است که هر سال صدها میلیون تُن غله در کشورهای ثروتمند به خوراک دام تبدیل می‌شود، در حالی که حدود ۸۰۰ میلیون نفر گرسنه‌اند. در نظام بازار، تولید غله برای خوراک دام در کشورهای ثروتمند سودآورتر از فروش آن به مردم گرسنه سودان است. به همین دلیل است که در گواتمالا لوازم آرایشی و گل‌های شاخه‌بریده برای صادرات تولید می‌شود، نه غذای پایه و مسکن برای دهقانان فقیر. و به همین دلیل است که در استرالیا سازندگانْ خانه‌های لوکس می‌سازند، نه مسکن ارزان برای فقرا. در نظام بازار، این‌ها فعالیت‌هایی هستند که بیش‌ترین سود را برای صاحبان سرمایه نوید می‌دهند. همان‌گونه که فرناندز (۲۰۲۲) اشاره می‌کند، «نظم مبتنی بر قواعد» تعبیر محترمانه‌ای برای امپراتوری است.

با این حال، برای حفظ کارکرد نظام اقتصادی جهانی به این شیوه‌ها باید تلاش شود. گاه مداخله لازم است؛ برای مثال، برای واداشتن دولت‌های مطیع به اجرای سیاست‌هایی که به سود کشورهای ثروتمند است و مقابله با آن‌هایی که قصد خروج از خط تعیین‌شده را دارند. گاهی فروش‌های عظیم تسلیحاتی کفایت می‌کند؛ بدون این‌ها غرب چه میزان نفت از عربستان سعودی دریافت می‌کرد؟ گاهی لازم است به کشوری حمله شود و رهبری مانند مصدق که دسترسی ما به نفت را تهدید می‌کند، برکنار شود، یا به متحدی سلاح داده شود تا مخالفانی را سرکوب کند که رژیم‌های صادرکننده منابع به ما را تهدید می‌کنند.

در برخی موارد لازم بوده است افرادی چون لومومبا، قذافی یا کاسترو حذف شوند (در مورد کاسترو، متأسفانه حدود ۶۰۰ تلاش ـ که بسیاری از آن‌ها توسط سازمان سیا انجام شد ـ ناکام ماند) تا از انحراف جلوگیری شود. اما در مواقع دیگر، لازم بوده در حمایت از دیکتاتورهای خشن هم‌چون ساموزا گزینشی عمل شود. او افتخار می‌کرد که همیشه در سازمان ملل متحد با ایالات متحده رأی می‌دهد و هیچ مشکلی درباره مالکیت خارجی زمین‌های وسیع کشتزارها نداشت. وزیر خارجه روزولت، سمنر ولز، زمانی گفت «سوموسا یک حرامزاده است!» اما رزولت پاسخ داد: «بله، اما حرامزاده‌ی ماست.» (ویکی‌پیدیا 2024، Jewish Independent, 2016  مکآلپاین، 2016) گاهی نیز لازم بوده تهاجم صورت گیرد و شمار زیادی کشته شوند. ایالات متحده از زمان جنگ جهانی دوم تاکنون بیش از هفتاد بار برای «تغییر رژیم» تلاش کرده است. مردم کشورهای ثروتمند نمی‌توانستند از «استانداردهای زندگی» پرمصرف مبتنی بر منابع بهره‌مند شوند اگر این اقدامات برای تثبیت امپراتوری‌شان انجام نمی‌شد.

کتاب، شکست دولت‌ها را به حاکمیت استخراج‌گران نسبت می‌دهد، اما به این واقعیت اشاره نمی‌کند که دست‌کم بسیاری از آن‌ها به این دلیل در قدرت‌اند که ثروتمندان جهانی آن‌ها را بر سر کار آوردند، یا به افرادی چون سوموزا و پینوشه کمک کردند در قدرت بمانند، زیرا آنان «توسعه» اقتصادی متعارف را ممکن می‌ساختند. مقصرترین استخراج‌گران را باید در میان شرکت‌های بزرگ جهان ثروتمند، بانک‌ها و مقامات صندوق بین‌المللی پول جست‌وجو کرد. مهم‌تر از همه، کتاب مشخص نمی‌کند استخراج‌گران اصلی امروز چه کسانی هستند.

درست است که، همان‌گونه که کتاب نشان می‌دهد، نهادهای درون یک کشور که توسعه متعارف را تسهیل یا مانع می‌شوند، در پیامدهایی چون «شکست» دولت و فقر گسترده نقش علّی دارند؛ اما آن‌ها عوامل علّی غالب نیستند. آن‌ها، برخلاف ادعای عنوان کتابِ چرا ملت‌ها شکست می‌خورند «ریشه‌های فقر» امروز نیستند. عامل علّیِ به‌مراتب مهم‌تر امروز، نظام اقتصادی جهانی ناعادلانه و غارت‌گرانه‌ای است که همه کشورها در آن گرفتارند؛ نظامی که کشورهای فقیر را وادار می‌کند جریان خالص عظیمی از ثروت را به سوی کشورهای ثروتمند ممکن سازند و توسعه‌ای را که به سود مردم‌شان است کنار بگذارند.

از این رو، کتاب در واقع مرثیه‌ای مفصل برای سرمایه‌داری است. پیام ضمنی آن به کشورهای فقیر چنین است: اگر اقتصاد را به این شیوه اداره کنید، همان‌گونه که ما شکوفا شدیم، شما نیز شکوفا خواهید شد. کافی است به اقلیتی که مالک بخش اعظم سرمایه‌اند، امکان و انگیزه دهید در هر حوزه‌ای که ثروت کلان‌شان را بیش‌تر می‌کند سرمایه‌گذاری کنند، شرایط حقوقی امن و مشوق‌ها را برای‌شان فراهم کنید، و آن‌گاه تولید ناخالص داخلی رشد خواهد کرد. اما اکنون مشکلات اندکی با این ایمان وجود دارد، که مهم‌ترین‌شان این است که آخرین چیزی که سیاره ما به آن نیاز دارد، رشد بیش‌تر است.

به این ترتیب، کتاب هیچ اشاره‌ای به مهم‌ترین «ریشه‌های فقر» امروز نمی‌کند. مسئله این نیست که آگاهانه در پی پنهان‌کاری یا گمراه‌سازی است؛ بلکه اقتصاددانان جریان اصلیْ ظاهراً قادر به درک این نیستند که آن‌چه اقتصاد می‌پندارند، صرفاً اقتصاد سرمایه‌داری است، و آن‌چه توسعه می‌دانند، فقط توسعه سرمایه‌دارانه است. ظاهراً نمی‌توانند تصور کنند که انواع دیگری نیز ممکن است وجود داشته باشد. کتاب و اعطای این جایزه نشان می‌دهد که نظریه اقتصادی جریان اصلی نوعی چارچوب تفسیری است ــ ایدئولوژی‌ای عمیقاً ریشه‌دار، قدرت‌مند و گمراه‌کننده که هم توصیه می‌کند و هم مشروعیت می‌بخشد.

یکی از شیوه‌های آن برای انجام این کار، تحلیلی صرفاً بر اساس یک عامل یعنی ارزش پولی است؛ به این معنا که بسیاری از عوامل مهم در تولید، مصرف، مبادله و توزیع کالاها و خدمات، در توسعه نظام‌های مرتبط با این فرایندها و در ارزیابی مطلوبیت آن‌ها نادیده گرفته می‌شوند. عواملی چون آسیب‌های زیست‌محیطی و اجتماعی به‌راحتی به‌عنوان «برون‌ریزها» [externalities] طبقه‌بندی می‌شوند ــ یعنی پدیده‌هایی که واقعاً اقتصادی محسوب نمی‌شوند و بنابراین قابل چشم‌پوشی‌اند. ملاحظات اخلاقی و عدالت نیز به اقتصاد مربوط دانسته نمی‌شوند؛ مانند آسیب روانی ناشی از بیکاری و فقر، یا ویرانی کامل شهرهایی که شرکت‌ها با انتقال فعالیت خود به چین ایجاد می‌کنند. اگر سرمایه نتواند با به‌کارگیری مردم در این‌جا سود را حداکثر کند، اشکالی ندارد آن‌ها را به حاشیه براند.

یکی دیگر از پیش‌فرض‌های اساسی، این باور است که اقتصاد باید بر نظام بازار مبتنی باشد. پیش‌فرض دیگر آن است که تصمیم درباره این‌که چه فعالیت‌هایی توسعه یابند و چه چیزی تولید شود، بهتر است به دست اقلیتی دارای سرمایه سپرده شود که در پی بیشینه‌سازی ثروت خود هستند، نه بر اساس آن‌چه ممکن است برای جامعه یا زیست‌بوم‌های آن بهتر باشد. هم‌چنین سرمایه‌گذاران ستوده می‌شوند، زیرا سرمایه خود را برای «سود جامعه» در دسترس می‌گذارند؛ این واقعیت که آن‌ها بدون کارکردنْ درآمدهای کلان به دست می‌آورند نادیده گرفته می‌شود ــ مگر زمانی که مردم عادی بخواهند چنین کنند.

این‌ها از جمله شیوه‌هایی است که نظریه اقتصادی جریان اصلی اندیشه را منحرف می‌کند و فریب می‌دهد؛ به‌گونه‌ای که رویه‌های بسیار نامطلوب را عادی، موجه و از نظر اخلاقی پذیرفتنی جلوه می‌دهد، در حالی که در واقع «استخراج‌گری» ثروتمندان را مشروعیت می‌بخشد. این کتاب و اعطای «جایزه نوبل» نمونه‌های چشم‌گیری از بدیهی‌انگاشته شدن و سلطه این ایدئولوژی را ارائه می‌کنند.

بدیل: «توسعه مناسب»

اکنون دلایل نیرومندی وجود دارد که نشان می‌دهد نظام اقتصادی جهانی وارد مرحله‌ای پایانی شده است؛ دوره‌ای از افول شتابان به‌سوی زمانی آکنده از بحران‌های بزرگ. (Trainer 2020) سبک زندگی سرانه، میزان مصرف منابع و تولید ناخالص داخلی در کشورهای ثروتمند چندین برابر سطحی است که همه مردم جهان هرگز بتوانند به آن دست یابند. همین عزم برای افزایش مداوم و نامحدود آن‌هاست که بحران‌های بزرگ جهانیِ تهدیدکننده موجودیت ما را پدید آورده است: از بحران اقلیمی و نابودی تنوع زیستی گرفته تا سایر تخریب‌های زیست‌محیطی، محرومیت میلیاردها انسان، جنگ‌های منابع و فروپاشی انسجام اجتماعی حتی در ثروتمندترین کشورها. با توجه به این‌که علت این «چندبحرانی» تولید و مصرف بیش از حد است، راه‌حل ناگزیر باید کاهش رشد (degrowth) در مقیاسی بزرگ باشد؛ گذار به سبک‌های زندگی و نظام‌هایی که از نظر مادی بسیار ساده‌تر از الگوهای کنونی کشورهای ثروتمند باشند.

پاسخ رایج به استدلال «محدودیت‌های رشد» این است که می‌توان هم‌چنان در پی رشد و رفاه بیش‌تر بود، زیرا فناوری بهتر و بازیافتِ فشرده‌تر می‌تواند مصرف را از آثار کنونی منابع و تخریب‌های زیست‌محیطی «جدا» کند؛ به این معنا که GDP هم‌چنان افزایش یابد، در حالی که مشکلات منابع و محیط زیست حل شوند. اما اکنون مرورهای گسترده‌ای وجود دارد که نشان می‌دهد چنین جداسازی‌ای در حال وقوع نیست و به‌هیچ‌وجه محتمل به نظر نمی‌رسد. ( پاریک و دیگران، 2019، هیکل و کالیس، 2020 هابرله و دیگران 2019)

این مشکلات حل نخواهند شد مگر با کاهش عظیم رشد و حرکت به‌سوی شکلی از «راه ساده‌تر» (TSW2024) که در آن بیش‌تر مردم در جوامع کوچک، بسیار خودکفا و خودگردانِ تعاونی زندگی کنند؛ جوامعی که کنترل اقتصادهای محلی را در دست دارند، اقتصادهایی که بر پایه نیازها اداره می‌شوند نه سود یا نیروهای بازار، و ساکنان‌شان با سبک زندگی مادی ساده خرسندند. کاهش چشم‌گیر مصرف منابع و آسیب‌های زیست‌محیطی که این الگو ممکن می‌سازد، در مطالعه‌ای درباره تأمین تخم‌مرغ نشان داده شده است. (Trainer، Malik وLenzen 2019) آنان دریافتند که هزینه دلاری و انرژی عرضه تخم مرغ از طریق قفس‌های خانگی و تعاونی‌های کوچک در حدود ۱ درصد مسیر تأمین از سوپرمارکت است.

کاهش‌های مشابهی در بسیاری اقلام دیگر نیز به دلیل مقیاس کوچک، نزدیکی و یکپارچگی کارکردها ممکن است. برای نمونه، چرخه‌های مواد مغذی می‌توانند با انتقال «پسماندها» به باغ‌های نزدیک از طریق حیوانات و هاضم‌های متان بسته شوند و بدین ترتیب نیاز به شبکه‌های فاضلاب، حمل‌ونقل یا تولید کود شیمیایی حذف شود. اکوروستای Dancing Rabbit Ecovillage در ایالت میسوری گزارش می‌دهد که نرخ‌های مصرف مواد، انرژی، سوخت و غیره در آن حدود ۵ تا ۱۰ درصد میانگین ملی ایالات متحده است. (Trainer 2020a) ترینر (2022) راه‌کارهای بسیار کم‌هزینه‌ای را که در خانه‌باغ‌ها و موقعیت‌های اکوروستایی به کار گرفته شده شرح می‌دهد، از جمله نرخ سرانه مصرف برق در حدود ۱ درصد میانگین مصرف خانوار در سطح ملی.

تعاونی جامع کاتالان اسپانیا، یعنی Catalan Integral Cooperative (Trainer 2018)، هزاران نفر را در تعاونی‌های بسیار خودکفا دربرمی‌گیرد که طیف گسترده‌ای از کالاها و خدمات را فراهم می‌کنند، در حالی که از وابستگی به بازار یا دولت پرهیز می‌کنند. لیهی (2009) و لیهی و گوفورث (بدون تاریخ) درباره جنبش‌های آفریقایی مانند Chikukwa بحث می‌کنند که امکان اختصاص زمین، نیروی کار و دانش سنتی به توسعه تعاونی‌های روستاییِ خودکفا را فراهم کرده‌اند؛ رویکردی که با سیاست‌های رسمیِ بی‌ثمر که دهقانان را به کسب درآمد از طریق صادرات ترغیب می‌کند، در تضاد است.

این جوامع معمولاً با شاخص‌های بالای کیفیت زندگی همراه‌اند (Grinde و همکاران ۲۰۱۸)، و لزومی ندارد این کار به معنای کاهش فناوری‌های پیشرفته مفید اجتماعی، دانشگاه‌ها یا پژوهش‌های پزشکی باشند. (برای جزئیات، نک. TSW 2023) جنبش‌های اکودهکده، شهرهای گذار، کاهش رشد، دهقانی  Campesino)  و بسیاری دیگر امروز برای چنین گذاری تلاش می‌کنند. سال‌ها پیش، مهاتما گاندی دریافته بود که مسیر مناسب برای هند، جوامعی از این دست است. اکنون روشن است که محدودیت‌های جهانی منابع، «توسعه» متعارفِ پرمصرفِ جهان ثروتمند را برای همه مردم دنیا ناممکن می‌سازد. از این رو، خردمندی سخن او آشکار می‌شود که «ثروتمندان باید ساده‌تر زندگی کنند تا فقرا بتوانند صرفاً زندگی کنند.»

استدلال نیرومندی وجود دارد که فروپاشی فاجعه‌بار اقتصاد جهانی در حال نزدیک شدن است، زیرا سرمایه‌داری به‌گونه‌ای خودویرانگر عمل می‌کند. (Trainer 2020b) این امر احتمالاً هر امیدی به گذار مطلوب به این شکل بدیلِ توسعه را از میان خواهد برد، اما «راه ساده‌تر» تنها برداشتی از توسعه است که اکنون معنا دارد. کسانی که این امر را درمی‌یابند، بعید است از سوی دستگاه مسلط اقتصادی حاکم جایزه نوبل دریافت کنند.

 

یادداشت:

[1]. این کتاب را نشر روزنه در ایران منتشرکرده است و اگر اشتباه نکنم چاپ هفدهمش هم تمام شده و در بازار نیست.

 

References:

Acemoglu, D., and J .A.; Robinson, (2013), Why Nations Fail: The Origins of Power, Prosperity and Poverty. Profile. Kindle Edition.

Chossudovsky, M., (2004), The Globalisation of Poverty, London, Zed Books

Fernandes, C., (2022), Subimperial Power, Melbourne University Press.

Grinde, B., et al., ( 2018), “The Quality of Life in Intentional Communities”. Social Indictors Research 137(2): 625– 640.

Haberle, H., et al., (2020), “A systematic review of the evidence on decoupling of GDP, resource use and GHG emissions, part II: synthesizing the insights”, Environmental Research Letters, 15.

Hickel J. and G. Kallis, (2019), “Is Green Growth Possible?”, New Political Economy, April. DOI: 10.1080/13563467.2019.1598964.

Hickel, J., Sullivan, D., and H. Zoomkawala, (2021), “Rich countries drained $152tn from the global South since 1960”. Al Jazeera. May 6. https://www.aljazeera.com/opinions/2021/5/6/rich-countries-drained-152tnfrom-the-global-south-since-1960.

 Leahy, T., (2009), Permaculture Strategy for the South African Villages, Palmwoods, Qld., PI Productions Photography.

Leahy T. S., and M. Goforth, (Undated), Chikukwa and CELUCT: Sustainable Revolution; Permaculture in Ecovillages, Urban Farms and Communities Worldwide, North Atlantic Books, Berkeley, California.

McAlpine,S, (2016), “He Might Be a B@%#d, but He’s Our B@%#d”, Oct 10. Stay in the Know. https://stephenmcalpine.com/he-might-be-a-bd-but-hes-our-bd/

Jewish Independent, (2016), “Pragmatic, dirty choices”, April 8, 2016, No author. https://www.jewishindependent.ca/tag/roosevelt/

Parrique, T., J. Bath, F. Briens, J. Spanenberg, (2019), “Decoupling Debunked. Evidence and arguments against green growth as a sole strategy for sustainability”. A study edited by the European Environment Bureau, EEB, July, Brussels, Belgium. https://eeb.org/library/decoupling-debunked/.

Trainer, T., (2018), “The Catalan Integral Cooperative — The Simpler Way revolution is well underway!”, FEASTA Admin, Feb.. 28https://www.feasta.org/author/admin/, and by Resilience, Jan 17. https://www.resilience.org/stories/2018-01-17/the-catalan-integral-cooperative-the-simpler-wayrevolution-is-well-underway/.

Trainer,T., (2020a), Dancing Rabbit ecovillage. https://thesimplerway.info/DancingRabbit.html.

Trainer, T., (2020b), “Simpler Way transition theory”, real-world economics review, issue no. 91, 96 – 112.

Trainer, T., (2022), “How Resource-Cheaply Could We Live Well?”, real-world economics review, issue no. 99, 64 – 79. real-world economics review, issue no. 110 subscribe for free 9

TSW (2023), The Simpler Way; The Alternative Society. https://thesimplerway.info/THEALTSOCLong.htm TSW 2024.

 United Nations, (2024), A World of Debt Report, https://unctad.org/system/files/officialdocument/osgttinf2024d1_en.pdf.

Wikiquote, (2024), Talk: Franklin D. Rooseveldt. https://en.wikiquote.org/wiki/Talk:Franklin_D._Roosevelt

 

لینک این یادداشت به انگلیسی.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5ED

عاملیت انسان

عاملیت انسان

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

ن. ناجی

 

مجری “تاثیرگذار” یک برنامه‌ی تلویزیونی با لحنی کنایه‌آمیز می‌گوید: “جدیدأ مد شده هی میگن عاملیت انسان موجود نیست”. این زبان و لحن احتمالاً می‌تواند نشانگر بی‌اطلاعی مجری از ید طولا‌ و تاریخیِ ازخودبیگانگی انسان باشد. ازخودبیگانگی‌ای که هنوز و تا به امروز دست و پاگیر انسان مدرن نیز هست و از آغاز تاریخ هم‌چون مذهب با ما همراه بوده و هست. بی‌جهت نیست که مارکس گفته است نقد مذهب سرآغاز هر نقدی است، تا انسان انسان شود. هم‌چون نقد ایدئولوژی!

رد پای تاریخی این ازخودبیگانگی را می‌توان و باید در حوزه‌های مختلف دانش بشری عیان کرد. مثلا در فلسفه با منفک‌کردن تاریخی، اما هنوز رایجِ “ماده” از “ایده” و شکل‌دادن به مقوله‌های معیوب و مکاتب رسمی فلسفی– تاریخی که منجر به نادیده انگاشتن کلیت هیئت انسانی و دو پاره‌کردن انسان، این موضوعِ رنسانس هستیم، این ملغمه‌ی ماده و ایده شده است و راه به هستی‌شناسی هم برده است. غافل از آن‌که تا ثریا می‌رود دیوار کج! هم‌چون ابژکتیویته‌ی علوم انسانی.

یا مثلاً درحوضه‌ی سیاست، تمامی مجموعه فعالیت‌ها، تصمیم‌گیری‌ها و روندهای اجرایی که برای اداره جامعه، مدیریت منابع، و پیش‌برد منافع در برابر چالش‌ها باید اتخاذ ‌شود، در بهترین حالت عاملیت فردی انسانْ به “اتوریته‌ی تصمیم‌گیری” واگذار می‌شود. نه فقط هم‌چون پادشاه، یا ولی فقیه، بلکه هم‌چون کمپین “من وکالت می‌دهم”، یا وکالت پارلمانی، یا کفالت سازمان ملل برای مردمان بومی یک سرزمین یا مثل قرارداد صلح بین “اسرائیل” و “لبنان” برای حزب‌الله! یا مثل مجلس مؤسسان که همگان مثل آب خوردن بر لزوم آن صحه می‌گذارند. فقط همین‌قدر بگویم که می‌توان عدم نیاز به مجلس مؤسسان را در جمهوری شورایی حداقل تصویر کرد! تا بعد.

لازم به یاد آوری است که اساسأ علوم انسانی از آخرین و مدرن‌ترین حوزه‌ها و شاخه‌های دانش بشری است که شکل گرفته و رسمیت یافته است. دیگر حوزه‌های دانش بشری هم‌چون ریاضیات، شیمی، یا فیزیک و نجوم و طبیعت بسیار با سابقه‌تر، قدیمی‌تر و آشناتر برای انسان بوده‌اند تا علم در مورد خودِ انسان؛ مثل روان‌شناسی، زبان‌شناسی یا نشانه‌شناسی. تازه این تازه به دوران رسیده‌ها برای تثبیت خود به‌عنوان علمی رسمی باید خود را طبق رسم و رسوم علومِ به ارث رسیده ـ علوم طبیعی ـ ابژکتیو و بدون دخالت انسان – سامان بخشند تا ردای رسمی علم را به تن کرده و مقبول واقع شوند. از همین‌رو به اقتباس از روش تحقیق لابراتورهای علوم دقیقه، جمع‌آوری مشاهدات یا سئوالات آماری میدانی برای گردآوری داده‌ها یکی از قدیمی‌ترین و معتبرترین روش‌های علوم انسانی، اجتماعی و رفتاری است: “ابژکتیو” بدون “دخالت” انسان! اساسأ این هنوز باور نشده است که طبیعت انسانی از طبیعت مادی منشعب گشته و انتزاع خویش را شکل داده است. این ازخودبیگانگی و نفی عاملیت انسان را می‌توان و باید در لایه‌های مختلف به ارث رسیده‌ی دانش بشری عیان کرد و هم‌هنگام متوجه بود که هر لایه هم‌چون حلقه‌ای از دانشِ به ارث رسیده به حلقه‌ی دیگری متصل است و در هم پیوستگی خویش، پراتیک تاریخی انسان را قد و قامت داده و به ارث رسانده است.

پرداختن به هرکدام از این حلقه‌های پیوسته از زنجیره‌ی پراتیک انسانیْ خود می‌تواند سرآغاز رمزگشایی‌های بسیاری از نفی عاملیت انسان شود. در این مختصر سعی خواهم کرد تا در نگاهی اجمالیْ عاملیت انسان و درک رایج و رسمیت‌یافته در حوزه‌ی اقتصاد را برجسته کنم. اقتصادی که نظام جهان کنونی بر آن استوار است.

به تسامح می‌توان ادعا کرد که روش تاریخی بررسی اقتصادِ رسمیت یافته و به ارث رسیده “مهندسی معکوس” بوده است. بدین شکل که قیمت نهایی کالایی مفروض را به اجزایش تقسیم کرده و سپس هر جزء را در مرحله‌ی پیشینش دوباره به اجزایش بازتقسیم می‌کنند تا بالاخره به اولین جزء تولید و قیمتش دست یابند. و بدین ترتیب می‌توانند هر جزء و قیمتش را در هر مرحله‌ای از تولید با حساب دقیق ریاضی تا بازسازی و رده‌بندی و از صفر تا صدش را محاسبه کنند. آن‌گاه به‌قول آدام اسمیت این نتیجه را منتج کرده‌اند که: “عناصر متشکله قیمت کالاها” عبارتند از “سود سرمایه”، “مزد کارگر” و “اجاره یا کرایه‌ی زمین”(بهره‌ی مالکانه).[1]

که: “در هرجامعه‌ای قیمت کالاها سرانجام به یک یا دو و یا همه‌ی این قسمت‌ها تجزیه می‌شود، و در هرجامعه‌ی مترقی هر سه، کم‌وبیش به‌عنوان اجزاء، ترکیب‌کننده‌ی جزء و بهای بیش‌تر فرآورده‌ها می‌شود.” (آدام اسمیت، ثروت ملل، بخش ششم، راجع به عناصر متشکله قیمت کالاها – صفحه‌ی 44)

اما این‌جا  اشکالی “جزئی” بروز می‌کند: در آخر این محاسبات ورودی با خروجی برابر نیست (برخلاف قانون و اصل مهندسی!). و خوشا که برای “ترقی”، خروجی بیش‌تر از ورودی باشد. برای “توضیح” این اشکال “جزئی” (که قیمت هر جزء را قابل محاسبه کرده است) به قیمت نهایی یا بازار (خروجی) هر کالا رجوع می‌کند و این هستی‌افزایی را در آخرین مرحله و در نهایت در مبادله – یعنی در ساحت عرضه و تقاضا، همانا در تجارت صورت‌بندی، و برای آن “منطقی” دست و پا می‌کند. نه در ساحت تولید! نه در ساحت کار انسانی، یعنی نه در عاملیت آفرینندگی نیروی کار انسانی، بلکه در ساحت تجارت، در عرضه و تقاضا،  نه در نیروی خلاقه تولید. در پس پشت این “توضیح” نفی نیروی کار، این عاملیت انسان خلاقه، پوشیده و مستور می‌شود. غافل از آن که این روش بکارگیری “مهندسی معکوس” در اقتصاد محکوم به خطاست و معیوب است، چرا که قادر به تشخیص و تفکیک قیمت از ارزش نیست! و در هر جزء، این و آن را یکی انگاره می‌کند. قیمتْ آن چیزی است که پرداخت می‌شود ولی ارزش چیزی است که می‌تواند کسب ‌شود.  به این ترتیب، دگربار عاملیت انسان – توان‌بخشی نیروی کار انسانی- از دیده، و طبعأ از زبان و قلم می‌افتد. ارزش کار انسان زنده به‌مثابه‌ی قیمت پرداخت‌شده مثل بقیه‌ی قیمت‌ها، قیمت سرمایه، یا اجاره، مثل ماشین‌آلات، پیچ و مهره، رنگ، مواد خام، برق، آب و بقیه‌ی اجسام،  تلقی، رده بندی و “محاسبه” می‌شود!  چراکه ارزش هستی‌بخش کار لاجرم به شکل کالایی قیمت‌دار، هم‌چون شیئی خارج از نیروی کار و  شیئی مجزا، پدیدار می‌شود. هستی‌بخشی، یعنی ارزش کار زنده را طرد کرده و هم‌چون قیمت کار مرده (سرمایه ـ ماشین‌آلات ـ اشیاء) می‌پندارد و به همین دلیل ارزش کسب شده در تولید را به حساب نمی‌آورد. همین‌جا انسان با تمام هیبتش به کالا فروکاهیده می‌شود. همین‌جا سلطه‌ی سرمایه (کار مرده) بر انسان (کار زنده) نطفه می‌گیرد. روایت افسانه‌اش، همانا، افسونِ افسانه‌اش، این است که قیمت ساعات کار انسان را پرداخته است. حساب‌داران آموزش دیده و قسم خورده که خود حقوق بگیر همین ساختارند، وظیفه‌دار همین حساب و کتابند! چراکه از حضرت آدام اسمیت روایت داریم که ارزش کسب‌شده متعلق به این مرحله از تولید نیست.

آدام اسمیت در “ثروت ملل”، بخش هفتم، راجع به قیمت طبیعی و قیمت بازار کالاها می‌گوید: “کالا به بهایی فروش می‌رود که می‌شود آن را قیمت طبیعی نامید. در چنین موردی کالا دقیقآ به قیمتی فروش می‌رود که می‌ارزد، و یا به قیمتی عرضه می‌شود که حقیقتأ برای کسی‌که آن را به بازار می‌آورد تمام شده”…. و بعد ادامه می‌دهد: “قیمت واقعی که کالاها معمولأ با آن به‌فروش می‌رود قیمت بازار نامیده می‌شود. این قیمت یا بالاتر از قیمت طبیعی است، یا پائین‌تر و یا درست برابر آن. قیمت بازار هر کالای بخصوص با نسبت میان مقداری که واقعأ به بازار عرضه می‌شود، و مقدار تقاضای کسانی که حاضرند قیمت طبیعی آن را بپردازند تعیین می‌شود؛ قیمت طبیعی عبارتست از کل ارزش اجاره، مزد، و سودی که باید پرداخت شود تا جنس به بازار برسد”.

جالب است که اسمیت در این‌جا از کل ارزش اجاره که باید پرداخت شود صحبت می‌کند ولی نه از کل ارزش مزد! اجاره شامل ارزش می‌شود ولی مزد ارزش ندارد و ــ فقط دارای قیمت است. روایت آقای اسمیت این ناترازی ورودی و خروجی را نه در پروسه تولید و خلق ارزش مصرف، نه در ارزش افزوده در پروسه‌ی تولید، نه در پروسه مصرف کار زنده‌ی انسان، بلکه چون مصداق به ارث رسیده از مکتب قدیمی‌تر و پیشا موجود مرکانتیلیستی مسلم انگاشته و به حساب تجارت و عرضه و تقاضا می‌گذارد.. این‌ها این  حرف‌ها را اختراع نکرده اند، روایت دارند. مکتوب دارند. تجربه دارند. این‌ها آموزش دیده‌اند. مکتب رفته‌اند. مدرک گرفته‌اند. سوگند اخلاقی یاد کرده‌اند. به این ترتیب دگربار، هم‌چون تاریخ ادیان، انسان خود عامل کنار گذاشتن عاملیت انسان می‌شود. با تحصیلات رسمی و اخذ مدرک کارشناسی ارشد ـ الگوی و مرجع آموزش نسل‌ها شده‌اند. عاملیت انسان خیلی رسمی و البته خیلی پوشیده و پسندیده و رایج در حجاب “لفظ” و رده‌بندی “علمی” به قیمت ساعات کار فرو کاسته شده است. ارزش کسب شده‌اش در این مرحله خیلی رسمی به حساب و کتاب در نمی‌آید. برشمرده نمی‌شود، تاکسب سود در تجارت. با این جابجایی، یک رابطه‌ی انسانی خود را در شکل یک شئ ــ فریفته و خارج از انسان ــ شعبده می‌شود. هرچند بی مغز و محتوا، اما با پُرمدعاییْ حضورِ استثمار حاشا می‌شود. تکیلف ارزش چیست؟ در”علمِ” ابژکتیو اقتصاد عاملیت انسان نفی و طرد می‌شود. غافل از آن‌که با طرد عامل انسانی دیگر “علمی” جامع نیست. کاذب است. تابع را حذف و داده‌ها را معیوب رده‌بندی و ارزیابی کرده است. از این‌رو، محکوم به خطا، محکوم به بحران است، هرچند هم با انتزاع ریاضیات قابل محاسبه باشد … این آن چیزی است که گرایش “راست” هرگز نفهمیده است. برای همین مقیاسش برای “ترقی” و مدیریت درست، داشتنِ تراز تجاری مثبت است. ارزش‌آفرینی کار انسان به نسبت و برای سرمایه، یعنی فرآیند تبدیل دانش، خلاقیت و نیروی کار به کالا برای فروش، پایه و اساس توسعه اقتصادی و شکوفایی قلمداد شده و می‌شود. جانمایه انسانِ تحت قیومیت و سلطه‌ی سرمایه (کار مرده) ـ یعنی بیگاری ـ و تصاحب ارزش نیروی کار انسان: نفی عاملیت انسان و فتیشیسم کالایی.

یکی از داده‌های پراتیک اجتماعی که برای پاسخ‌گویی به این چالش می‌تواند به‌کار گرفته شود نشانه‌شناسی است (Semiotics). علم مطالعه‌ی «نشانه‌ها»، نمادها و فرانمود تولید، مبادله و تفسیر معنا می‌تواند ابزار قابل اتکایی باشد. با بکارگیری این میکروسکوپ می‌توان در بررسی این امرکه چگونه در طبیعت انسانی نشانه‌ها، اعم از تصاویر، کلمات، اشیاء، رفتارها و آواها معانی خاصی را به نسل‌ها و مخاطبین منتقل می‌کنند، حساس‌تر شد. این فقط یکی از حلقه‌ها و لایه‌های لازمه‌ی نقد است. با مجهزشدن به این پراتیک اجتماعی/تاریخی می‌توان تشریح و زبان سلاح نقد را بُرنده‌تر، و با مهارت بیش‌تری به‌کار گرفت. می‌توان تاریخیت نشانه‌های به ارث رسیده را که پیش‌فرضی مسلم پنداشته شده‌اند زیر ذره‌بین گرفت تا بتوان رازوارگی، فریفتاری وارونگی واقعیِ مناسبات اجتماعی به ارث‌رسیده را مؤثرتر برملا کرد. می‌توان در به‌کارگیری هستی‌شناسی اجتماعی مارکسی، در پراکسیس اجتماعی، انسانی‌تر پنجه در پنجه‌ی مادیت باورهای پیکر افکند  و سعی در گشودن افق و چشم انداز جهان ممکن کرد.

این رویکرد مهم البته لازم است ولی مسلمأ کافی نیست. برای ره‌گشایی و قدم برداشتن در سویه‌ی افق جدید و چشم‌انداز ممکن، برای اثرگذاری و پایداری نقد، دیگر عنصرِ لازمْ کشف یا آفرینش و سرانجام  ارائه‌ی “نشانه”ای قابل اتکا برای جایگزین کردن  و در هم شکستن سلطه‌ی جهل ایدئولوژیک برملاشده و به ارث رسیده است. پراتیک اجتماعی – اجتماعی انسان بهترین سرمنشاء و لازمه‌ی این جایگزینی است.

  برای تداوم نقدی بی امان و بی هراس، برای گسست و ساختارشکنی، برای درنوردیدن تاریخیت، برای استقلال‌بخشی و ریشه دوانیدن و جوانه زدن، باید در زبانی روشنگر و سلطه‌ستیز، ملموس و قابل ارجاع صورت‌بندی شود. و این کاری آسان نیست؛ بسا نفس‌گیر است.

نمونه‌های ادبی و اجتماعی/تاریخی موجود تمثیل‌های فراوانی دارند که نشان می‌دهند نشانه‌های ایدئولوژیکِ به ارث رسیده، هم‌چون جهان الهیات، مکررأ و عادتأ مسلم پیش‌فرض گرفته می‌شوند و نتیجتأ عاملیت انسان را نفی و طرد می‌کنند. از این‌روی به‌کارگیری استعاره‌های مذهبی برای برملاکردن نقش این نشانه‌ها می‌تواند موثر واقع شود. بخصوص در جامعه‌ای مذهبی در تاریخیتی سکولار. یعنی در زمان و مکانی که سکولاریسم رایج، با بیگانگی کامل از خودبیگانگی خویش، با مسلم گرفتن پیش‌فرض‌های خویش، به “مصاف” با سلطه‌ی مذهب می‌پردازد و کردار اجتماعی – مذهبی سکولار خویش را با زبان نجات فردیت تداوم می‌بخشد؛ این‌جا زبان روشنگر و سلطه‌ستیزِ نقد اهمیتی دو چندان می‌یابد.

بهترین الگو برای این مهم همانا آوای زنجیرناشدنی، در سرمایه، این نقد اقتصاد سیاسی مارکس، این اثر تاریخی- اجتماعی است. با برملاکردن مفهوم ایدئولوژیک قیمت، ارائه ارزش به‌عنوان تکیه‌گاهی قابل اتکاء در پراتیک اجتماعی- تاریخی انسان در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، با زبانی ویژه، روشنگر و ستیزنده، با طرح  “فیتیشسم کالایی” و نمایه‌هایی چون “کار زنده” و “کار مرده” برای ما متونی مدون، ملموس و قابل ارجاع برجای نهاده است.

تحت تاثیر خوانش آثار مارکس می‌توان این مختصر را با عبارت “انسانْ مفروضی است هنوزناشناخته‌مانده” به پایان برد.

11خرداد ۱۴۰۵

یادداشت‌:

[1]. نقل‌قول‌ها از آدام اسمیت، «ثروت ملل»، ترجمه دکتر سیروس ابراهیم‌زاده.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5Ea

پیش به‌سوی نظریه‌ی فمینیستیِ اقتصادِ جنگی

پیش به‌سوی نظریه‌ی فمینیستیِ اقتصادِ جنگی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

آیدا آ. هوزیچ و ژاکی ترو

ترجمه‌ی: فرزانه راجی

 

(فصلی از کتاب اقتصاد جنگی)

ما با یک بستر جهانی نامشخص روبرو هستیم که در آن درک رابطه بین جنگ و بحران‌های اقتصادی حیاتی است. جنگ‌های بزرگ جدیدی آغاز شده است و مرگ‌ومیر ناشی از درگیری‌ها در بالاترین سطح خود از زمان جنگ جهانی دوم قرار دارد. خشونت جنسی و هدف قرار دادن مبتنی بر جنسیت به جنبه‌ای حیاتی از جنگ‌های قرن بیست‌ویکم تبدیل شده است. این خشونت‌ها در حملات آشکار به تمام جنبه‌های بازتولیدِ اجتماعی و جنسی، و هم‌چنین بدن‌ها، با هدفِ سرکوب گروه‌های‌ دشمن نمایان می‌شوند. (شورای امنیت سازمان ملل متحد، 2024) [1] کل هزینه‌های نظامی جهانی در سال 2023 به 2443 میلیارد دلار رسید که افزایشی 6.8 درصدی را نسبت به سال 2022 نشان می‌دهد. این بالاترین افزایش سالانه از سال 2009 بود.[2] اقتصاد سیاسی جهانی به طور فزاینده‌ای در حال تبدیل شدن به اقتصادی جنگی است که در آن رشد اقتصادی، اشتغال و اجماع سیاسی به هزینه‌های دفاعی و تقویت نظامی بستگی دارد.

مجتمع نظامی- صنعتی ایالات‌متحده به واسطه‌ی جنگ روسیه در اوکراین، درگیری اسرائیل/فلسطین، بازدارندگی در منطقه‌ی هند و اقیانوسیه و در زمینه‌ی اخیر، کاهش ریسک بخش‌های اقتصادی حساس به امنیت، زنده و پویا است. در اروپا، درخواست‌ها برای یک اقتصاد جنگی پیش‌گیرانه از سوی سیاست‌مداران عالی‌رتبه اتحادیه‌‌ی اروپا مطرح شده است. اقتصادهای روسیه و اوکراین عملاً به‌مثابه اقتصادهای جنگی عمل می‌کنند و اقتصاد روسیه حتی در مواجهه با تحریم‌های گسترده، تقریبا مقاوم است(Fenton and Kolyandr 2025). [3] اسرائیل به‌عنوان یک شگفتی فنی-نظامی توصیف شده است که فناوری‌های دفاعی و نظارتی خود را به سایر نقاط جهان صادر می‌کند (Loewenstein 2023)، در حالی که چین نیز طیف فناوری‌های دوگانه‌ی خود را گسترش داده و ظرفیت تحقیقات و نوآوری دفاعی خود را تقویت کرده است. توسعه‌ی سلاح‌های اتوماتیک نشان‌دهنده‌ی عزیمت کیفی و فرارفتن از محدودیت‌های جنگ‌های قبلی است (Bode and Huelss 2018). مناطق جنگی معاصر و اهداف آنها به طور فزاینده‌ای محل آزمایش و یادگیری (ماشینی) هستند. اوکراین و غزه به‌دلیل اتکایشان به نسل‌های جدید پهپادها و هدف‌گیری هوش مصنوعی، به‌عنوان آزمایشگاه‌های جنگ‌های آینده توصیف شده‌اند(Abraham 2023; Sukman 2024; Entous 2025; Frenkel and Odenheimer 2025).. سلاح‌ها و الگوریتم‌هایی که ‌آن‌ها اکنون تولید می‌کنند، جنگ‌های آینده را آسان‌تر کرده و همچنین به‌مثابه منبع جدیدی برای رشد اقتصادی و نوآوری عمل خواهند کرد(Shah and Kirchhoff 2024).

در کنار این نوآوری‌ها در جنگ‌افروزی، شاهد مهاجرت خانواده‌ها از مناطق جنگی و تخریب زیرساخت‌های اجتماعی و بهداشتی هستیم. طبق گزارش کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد (2024)، در اواسط سال 2024، 122.6 میلیون آواره در جهان وجود داشته است که بیش از شش برابر اوایل دهه‌ی 1990 است. بیش‌تر آوارگان زنان و کودکان هستند. توزیع جنسیتی آسیب در اوکراین (Mathers 2020، همین جلد)، در هدف قرار دادن بیمارستان‌ها و مؤسسات آموزشی در غزه (ni Aolain 2024) و در نهادینه‌سازی عمدی «آپارتاید جنسیتی» در افغانستان (True and Akbari 2024) قابل توجه است. آوارگی و مهاجرت گسترده از مناطق جنگی فعلی و سابق به بازارهای کار کم‌هزینه و زنجیره‌های مراقبت جهانی (Hozić 2024a، 2024b) سرازیر می‌شود و همراه آن اشکال مختلف خشونت و استثمار جنسیتی سودآور از جمله قاچاق انسان و برده‌داری (Caruana et al. 2020). این فرآیندهای انسانی، اجزای تشکیل‌دهنده‌ی اقتصاد جنگی هستند.

با وجود همه‌ی این شواهد، مبنی بر ارتباط بین جنگ و اقتصاد، تغییر جهت اقتصاد سیاسی جهانی پیرامون جنگ به ندرت توسط محققان مشاهده شده است. نسیانِ آکادمیک همچنان ریشه‌های سرمایه‌داری در تأمین مالی جنگ را پنهان می‌کند (Sonenscher 2022). شاید جای تعجب نباشد که اقتصاد سیاسی بین‌الملل (IPE) و روابط بین‌الملل (IR) به تغییرات در بخش‌های تولید اقتصادی و بازتولید اجتماعی برای حمایت از سازمندی جنگی توجه نکرده‌اند. مونا علی (2023) به درستی تغییر جهت تولید و بازتولید پیرامون جنگ را «سازگاری نظامی» نامیده است. محققان به‌جای تحلیل این‌که چگونه اقتصاد جهانی و جنگ یکدیگر را تغییر می‌دهند، بر حوزه‌های تحقیقاتی مرسومِ مربوط به ماشین جنگ – سیاست صنعتی، گذار سبز، تغییرات فناوری و رقابت – تمرکز کرده‌اند. تحلیل‌های اقتصاد سیاسی‌‌ای که به علل درگیری‌های خشونت‌آمیز و ناامنی بپردازند، و تحلیل‌های امنیت بین‌المللی که محرک‌ها و پیامدهای اقتصادی را در نظر بگیرند، هنوز نادر هستند (True and Hozić 2020: 1195). بنابراین، رشته‌های روابط بین‌الملل و اقتصاد سیاسی بین‌الملل هم‌چنان در تحلیل خود از سیاست جهانی، دوگانه‌ی منسوخ‌شده‌ی بین امنیت و پویایی اقتصادی را تقویت می‌کنند (Kir-shner 1998). محققان ماتریالیسم تاریخی، اقتصاد جنگی را به‌عنوان یک امر درون‌زا برای سرمایه‌داری تشخیص داده‌اند، از جمله شامل تأثیرات آن بر بازتولید اجتماعی که معمولاً با کار بدون دستمزد یا ارزان زنان مرتبط است (Bieler and Morton 2018). با این حال، آن‌ها تمایل دارند «مامن پنهان»[4] مارکس را مشتق و تابع انباشت سرمایه‌داری بدانند (Cammack and Gimenez 2024).

از دیدگاه فمینیستی، بحرانی حاد در عرصه‌ی بازتولید اجتماعی وجود دارد که با افزایش تنش‌های ژئوپلیتیکی که قبلاً به بحران مالی جهانی، و اکنون به درگیری‌های جهانی و سازمندی برای جنگ مربوط می‌شود، تشدید شده است (همچنین بنگرید به Hozić & True 2016).[5] این بحران ریشه در بدن و کار زنان دارد و صرفاً پدیده‌ای فرعی از بحران‌های دائمی سرمایه‌داری نیست. بازتولید اجتماعی به کار در خانواده – خانه، بازار و دولت اشاره دارد که برای حفظ و بازتولید زندگی (از جمله بازتولید بیولوژیکی، کار مراقبتی و بازتولید جوامع و فرهنگ) ضروری است (بنگرید به Rai et al. 2013). محیط اقتصادی سیاسی جهانی پس از همه‌گیری کرونا، همراه با جنگ‌های اوکراین و غزه منجر به نوسانات و عدم قطعیت در زنجیره‌های تأمین جهانی، و باعث ایجاد بحران هزینه‌ی زندگی در بسیاری از کشورهای با درآمد بالا شده است. چاره‌جویی‌ها – نرخ‌های بالای بهره که باعث افزایش خدمات وام شده است، و هم‌چنین تحریم‌ها و بحران‌های غذایی ناشی از جنگ – تأثیر عمده‌ای بر کشورهای جنوب جهان داشته‌اند. اثر مرکب آن‌ها بحران بازتولید اجتماعی را تشدید کرده است، که نه تنها در کاهش رشد (Baccaro et al. 2022) ، بلکه در کاهش نرخ تولد و ازدواج، پیری جمعیت و کمبود شدید نیروی کار در بخش مراقبت در سراسر جهان نیز آشکار می‌شود. [6] این وضعیت باعث ظهور سیاست‌های افراطی شده است – حمایت از سیاست‌های طرفدار افزایش جمعیت و ضد برابری جنسیتی که حقوق باروری زنان را برای تقویت رشد اقتصادی و مالیات‌دهندگان آینده محدود می‌کند، و سیاست‌های ضد مهاجرت و کمک‌های خارجی به عنوان پاسخی به کمبودهای داخلی در مورد مسکن و سایر زیرساخت‌های اجتماعی (بنگرید به Kuhar & Paternotte 2017).

اقتصاددانان سیاسی فمینیست، تنش‌های بین انباشت سرمایه‌داری و بازتولید اجتماعی را دو عامل هم‌سازنده می‌دانند که توانایی جهان برای حفظ خود را تهدید می‌کنند (Le Baron and Roberts, 2010). آن‌ها مشاهده می‌کنند که چگونه سیاست‌های ریاضتی و حملات خشونت‌آمیز به بازتولید اجتماعی و زیرساخت‌های موجود برای آن به موقعیت {کشورها} در ساختار نابرابر اقتصاد سیاسی جهانی بستگی داشته و تأثیرات نامتناسبی بر زنان و گروه‌های اقلیت دارد (Mezzadri et al. 2022; Hozić and True 2017). افزون بر این، آن‌ها استدلال می‌کنند که این حملات منجر به کاهش بازتولید اجتماعی در بسیاری از زمینه‌ها شده است، که به آسیبی اشاره دارد که هنگام خروج منابع برای کارِ مراقبتی و حفظ زندگی «بیش از ورود منابع موجود برای افراد درگیر در آن» ایجاد می‌شود. چنین کاهشی صرفاً پیامد بحران نیست، بلکه همان‌طور که شیرین رای (2024) استدلال می‌کند، می‌تواند پیش‌‌بینی‌کننده باشد؛ یعنی بواسطه‌ی انتظارِ  از  وقوع مخاطرات زیست‌محیطی متعدد پیش‌رو و فجایعِ «انسان‌ساخت» پدید آید و تشدید شود.

محققان فمینیستِ بازتولید اجتماعی می‌دانند که حل این بحران نیازمند اشکال شدیدتری از واکنش‌های دولتی، مانند حبس است (Le Baron and Roberts, 2010). با این حال، آن‌ها تاکنون اقتصاد جنگی و نقش خشونت دولتی در تخریب – و باززایی – ظرفیت بازتولید اجتماعی زندگی را تحلیل نکرده‌اند. تلاش‌های علمی اخیر برای چندگانه‌سازی بازتولید اجتماعی،[7] تنها به طور گذرا به جنگ و درگیری اشاره می‌کنند (Mezzadri et al. 2025). برای پرداختن به این شکاف‌ها، این کتاب بر نقش اقتصادهای جنگی و جنگ‌های پیرامونی در سرمایه‌داری معاصر تمرکز می‌کند، که هم بر نظریه‌ی بازتولید اجتماعی بنا شده و هم آن را گسترش می‌دهد.

در این فصل، اقتصاد جنگی را از منظر فمینیستی نظریه‌پردازی می‌کنیم و پژوهش‌های مربوط به اقتصاد سیاسی جهانی و بازتولید اجتماعی زندگی (Elias and Rai 2019)  را با پژوهش‌های مربوط به جنگ و خشونت جنسیتی (True 2012) مرتبط می‌سازیم. ابتدا، گونه‌شناسی‌های مرسوم «اقتصاد جنگی» و چگونگی تکامل این مفهوم در زمینه‌ها و ادبیات پژوهشی مختلف را بررسی می‌کنیم. دوم، چارچوبی نظری برای بررسی و توضیح اقتصاد جنگی به عنوان تجلی مدارهای جنسیتی زمانی، مکانی و مقیاسی خشونت و سرمایه در داخل و خارج از «مناطق جنگی/منازعه» شناخته شده (True and Hozić 2020) ارائه می‌دهیم. توضیح می‌دهیم که چرا مدارهای خشونت و سرمایه را برجسته می‌کنیم و کاربرد تحلیلی این نظریه را از طریق کاربرد آن در موقعیت‌های معاصر که در آن درگیری و بحران‌های بازتولید اجتماعی با هم برخورد می‌کنند، نشان می‌دهیم. بر ماهیت به‌ هم ‌پیوسته‌ی اقتصادهای جنگی در داخل و بین مناطق جهانی و موقعیت‌های نظامی‌سازی‌، منازعه و صلح منفی [8] تأکید می‌کنیم. سوم، با بسط استدلال نظری خود، پیشنهاد می‌کنیم که روش‌های فمینیستی برای مطالعه‌ی اقتصاد جنگ و مدارهای گسترده آن ضروری هستند و نمونه‌هایی از فصل‌های بعدی را ارائه می‌دهیم. در نهایت، ساختار این جلد و سهم آن در پژوهش‌هایی را که به دنبال درک و همچنین حمایت از تغییرات اجتماعی در جهان هستند، تشریح می‌کنیم.

تعریف اقتصاد جنگ/جنگی

تعاریف مختلفی از «اقتصاد جنگی» وجود دارد. به عبارت ساده، این تعریف به تمام فعالیت‌های اقتصادی‌ای اطلاق می‌شود که در طول جنگ یا هر موقعیتی که کل جامعه برای جنگ سازماندهی شده و تمام اهداف و فعالیت‌های اجتماعی-اقتصادی‌اش تابع جنگ است، رخ می‌دهد. این اصطلاح از دهه‌ی 1930 وجود داشته و در طول جنگ سرد رایج بوده است. در این زمان، «کینزگرایی نظامی» به یک «متعادل‌کننده‌ی عظیم» تبدیل شد، به‌عنوان راه‌حلی ترجیحی برای بی‌ثباتی ذاتی سرمایه‌گذاری خصوصی (Barker 2022). بحث در مورد اقتصاد جنگی در دوره‌‌ای که انتظار می‌رفت، سودِ صلح پس از جنگ سرد به دست آید، کاهش یافت، اما در مواجهه با حملات 11 سپتامبر در ایالات متحده دوباره مطرح شد. پس از حادثه‌ی یازده سپتامبر، جیمز کی. گالبرایت (۲۰۰۱، ۲۰۰۴) استدلال کرد که تأثیر اقتصادی مخرب حملات تروریستی و واکنش امنیتی بر اقتصاد ایالات متحده، وضعیت را به اقتصاد زمان جنگ شبیه کرده است. [9] با گسترش «جنگ علیه تروریسم» جهانی، گه‌گاه به ایالات متحده به‌عنوان یک اقتصاد جنگی دائمی اشاره می‌شد (Duncan and Coyne 2013)، مفهومی که در ابتدا توسط ادوارد سارد در دهه‌ی ۱۹۴۰ بسط داده شد (van der Linden 2018). در سال 2015 با آغاز جنگ داخلی سوریه و ظهور داعش، گرایش قابل‌توجه دیگری در اشاره به «اقتصاد جنگی» رخ داد و سپس دوباره از سال ۲۰۲۰،  با روسیه و تقویت نظامی آن، تسریع شد. موارد موازی با اقتصاد جنگی  در طول همه‌گیری کووید-۱۹ نیز مشاهده شد، زمانی که دولت‌ها از «اختیارات جنگی» اضطراری برای تهیه‌ی تجهیزات حفاظتی، قرنطینه‌های ایمن و حفظ و حمایت از کارگران ضروری استفاده کردند(Gibson‑Fall 2021). در چند سال گذشته، رهبران سیاسی از فرانسه گرفته تا مصر و آرژانتین، با حمایت از سرمایه‌گذاری بیش‌تر در حوزه‌ی دفاعی، در حال بحث در مورد اقتصاد جنگی برای مقابله با بحران اقتصادی پس از همه‌گیری و تهدیدات امنیتی بوده‌اند. الکس دی وال (۲۰۲۵) ظهور مجدد اقتصادهای جنگی رقیب، به ویژه در کشورهای بریکس، را با بازگشت قحطی‌ها مرتبط دانسته است. برنامه‌های اروپا برای بهبود اوکراین با این ایده مرتبط است که این کشور باید تا دندان مسلح و به یک «جوجه تیغی فولادی» تبدیل شود (Economist 2025)، استعاره‌ای که به نظر می‌رسد بیانگرِ آرمان اکثر رهبران جهانیِ نگرانِ افزایشِ بی‌ثباتی درجهان باشد.

محققان معمولاً بین دو نوع اقتصاد جنگی تمایز قائل می‌شوند: اقتصادهای جنگی تحت رهبری دولت که اغلب با قدرت‌های بزرگ مرتبط هستند و «مناطق جنگی» ضد دولتی یا غیردولتی که اغلب در حاشیه قرار دارند و در آن‌جا دولت‌ها یا بازسازی می‌شوند یا نابود می‌شوند. نوع اول اقتصاد جنگی، یک پروژه از بالا به پایین تحت هدایت دولت است که فعالیت اقتصادی – به ویژه در تولید، تحقیق و توسعه – را تابع نیازهای نظامی می‌کند. فراخوان‌های امروزی برای احیای اقتصادهای جنگی که معمولاً به عنوان تولید تحت حمایت دولت برای دفاع/پیروزی نظامی تصور می‌شوند، عمدتاً به زمینه‌سازهای تقویت نظامی جنگ جهانی دوم یا توسعه‌ی مجتمع نظامی-صنعتی در طول جنگ سرد نگاه می‌کنند. هر دو مثال ارتباط نزدیکی با «کینزگرایی نظامی» که قبلاً ذکر شد دارند، زیرا هزینه‌های دولت در بخش دفاعی نیز می‌تواند تقاضا را تحریک کند. از نظر مفهومی، شباهت‌هایی بین تحلیل‌های اقتصاد جنگیِ تحت رهبری دولت و تحلیل‌های انتقادی از نقش دولت در سرمایه‌داری (Babić 2023; Alami and Dixon 2024)، از جمله رویه‌های قهری و سرکوبگرانه‌ی فزاینده‌ی آن مرتبط با نئولیبرالیسم اقتدارگرا(Bruff and Tansel 2020)  و دولت زندان‌وار [10] (Le Baron and Robinson 2010) وجود دارد.

نوع دوم «اقتصاد جنگی» یا «اقتصاد منطقه جنگی» آن را با اقدامات مجرمانه و غیرقانونی بازیگران مسلح غیردولتی در زمان جنگ، زمانی که بی‌قانونی و بی‌نظمی حاکم است، مرتبط می‌کند (Bojicic‑Dzelilovic and Turkmani 2018: 54).  جنگ‌های دهه‌ی ۱۹۹۰ – به‌ویژه در یوگسلاوی سابق و آفریقای مرکزی – بحث‌های دانشگاهی و سیاسی عمده‌ای را در مورد «جنگ‌های جدید» و مدل‌های اقتصادی آنها ایجاد کرد. Kaldor 1999, 2013)) این اقتصادهای جنگی پیرامونی می‌توانند شامل استراتژی‌های استخراجی (چپاول‌محور) و قهری گروه‌های مسلح غیردولتی و استراتژی‌های مقابله‌ای غیرنظامیان باشند. غیرنظامیان نیز ممکن است از خشونت استفاده کنند، زیرا اغلب به روشی ریشه‌دار، به عواملی برای تخصیص و توزیع منابع در طول جنگ تبدیل می‌شوند.

منتقدان اقتصاد جنگی به تمایل آن به ایجاد اختلال در بازار اشاره می‌کنند. اقتصاد جنگی از طریق تولید انگلی اقتصادی خود، فشارهای تورمی ایجاد می‌کند (Melman 1972). این اقتصاد منابع را از سایر کاربردهایی که می‌تواند سطح عمومی زندگی را بهبود بخشد، منحرف می‌کند (Duncan and Coyne 2013). در مقابل، حامیان اقتصاد جنگی، اثرات خارجی مثبت اقتصادی آن را برجسته می‌کنند. این اثرات شامل تضمین اشتغال، سرمایه‌گذاری و یارانه‌های دولتی و تثبیت تولید از طریق تقاضای داخلیِ تضمین‌شده است. در اصل، دولت‌ها قصد دارند از معامله‌ی بین اسلحه و کره [11] اجتناب کنند و در عوض، از طریق استفاده از قدرت نظامی خود، به دنبال تقویت فعالیت‌های اقتصادی باشند (Poast 2019). «بیدینومیکس»،[12] چرخش ایالات متحده به سمت سیاست‌های صنعتی و ایجاد زیرساخت‌ها در دوران ریاست جمهوری جوزپه بایدن (۲۰۲۰-۲۰۲۴)، هنگامی که با موانع سیاسی، به‌ویژه در مورد هزینه‌های اجتماعی، مواجه شد، چرخشی قاطع به سمت اقتصاد جنگی داشت (Elrod 2024; Tooze 2024). حتی در درگیری‌های پیرامونی، محققان خاطرنشان کرده‌اند که اقتصاد جنگی می‌تواند فرصت‌هایی برای سودآوری از طریق فعالیت‌های غیرقانونی ایجاد کند، اما هم‌چنین می‌تواند توسعه استراتژی‌های مقابله‌ای جدید توسط بازیگران مختلف محلی را تحریک کند (Bojicic‑Dzelilovic and Turkmani 2018).

جدا از هر دو نوع اقتصاد جنگی، مهم است تأکید کنیم روابط جنسیتی همیشه عمیقاً و به طور علّی در تکامل و تثبیت اقتصادهای جنگی دخیل بوده‌اند. از نظر تاریخی، اقتصادهای جنگی تحت رهبری دولت ارتباط نزدیکی با حمایت‌گرایی و مرکانتیلیسم و ​​سیاست‌های خانواده‌محور طرفدار افزایش زاد و ولد داشته‌اند (Federici 2012; Feinberg 2006). هرگونه بحث در مورد اسلحه در مقابل (یا و) کره، نمی‌تواند پیامدهایی برای هزینه‌های خدماتی نداشته باشد که به طور حیاتی بر نقش‌ها و تقاضاهای زنان برای کار (بدون دستمزد) آن‌ها تأثیر می‌گذارد. جنگ‌ها و اقتصاد جنگی منابع را توزیع مجدد می‌کنند و گاهی اوقات تعداد بیش‌تری از زنان را به نیروی کار می‌کشانند. جای تعجب نیست که تفسیرهای رسانه‌های معاصر در مورد اقتصادهای جنگی نوظهور در اروپا و ایالات متحده به بازگشت رزی پرچ‌کار[13] اشاره دارد (Roussi, Politico 2023). و با این حال، جنسیت به ندرت به صراحت در بحث‌های مربوط به دگرگونی اقتصادهای ملی و جهانی برای آمادگی یا ادامه جنگ ذکر می‌شود.

دیدگاه‌های فمینیستی در مورد اقتصاد جنگی

رویکردهای فمینیستی، پدیده‌ی «جنگ» را گسترده‌تر از دو تعریف غالب در نظر می‌گیرند، اگرچه آن‌ها به ندرت به طور مستقیم به مفهوم اقتصاد جنگی، علی‌رغم تأثیرات جنسیتی قابل توجه – و متنوع – آن، پرداخته‌اند. یک استثنای قابل توجه، وی. اسپایک پترسون (2008، 2016) است که رده‌بندی او از اقتصادهای مقابله‌ای، جنگی و جنایی/غیررسمی، چندین فصل از کتابش را شکل داده است. به طور مشابه، سینتیا انلو، در آثار متعدد خود، همواره بر مفهوم‌سازی جنگ به‌مثابه مجموعه فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی خارج از – و هم‌چنین در طول – درگیری اصرار داشته و نظامی‌سازی را به عنوان یک فرآیند اجتماعی روزمره که به جنگ دامن می‌زند، برجسته کرده است (Enloe 1990, 2000).

این مفهوم‌سازی‌های فمینیستی، نقطه شروعی برای تحلیل جنسیتی اقتصاد جنگی فراهم می‌کنند. آمادگی‌های مادی و ایدئولوژیک برای جنگ با تلاش برای امنیت «سخت»[14] به جای امنیت انسانی مشخص می‌شوند. آن‌ها تمایل دارند با ترویج مردانگی‌های نظامی‌شده، سلسله مراتب جنسیتی را تقویت کنند و منجر به حذف زنان و بی‌ارزش کردن هرگونه فعالیتی که «زنانه» تلقی می‌شود، بشوند (Peterson 2008). تقسیمات جنسیتی کار و بازتولید اجتماعی، جنگ‌جویان را در منازعات داخلی حفظ و بسیج می‌کند (Davies and True 2024; Hedstrom 2017). و همان‌طور که دانشمندان فمینیستِ علوم سیاسی مشاهده کرده‌اند، جنگ می‌تواند به دلیل «تغییرات در نخبگان سیاسی و منافع اقتصادی غالب» یک گسست و کاتالیزوری برای گسترش حقوق زنان و عاملیت سیاسی باشد Tripp 2023: 926; Hughes 2009)). در قاره‌ی آفریقا، آیلی تریپ (۲۰۱۵) استدلال می‌کند  نمایندگی سیاسی زنان در سراسر جهان پس از درگیری، بحران و انقلاب، به‌ویژه پس از جنگ‌های استقلال جهت استعمارزدایی، با سرعت بیش‌تری گسترش یافته است. در نتیجه، در برخی زمینه‌ها، زنان توسط جنگ و اقتصاد جنگی توانمند شده‌اند.[15] اما همیشه احتمالاتی در بهبود نمایندگی زنان نقش داشته‌اند، که معمولاً پایدار نبوده‌اند.

در این جلد، اقتصاد جنگی را به منزله‌ی روی آوردن به و/یا پذیرش جنگ برای مقابله با بحران‌های سیاسی و اقتصادی در نظر می‌گیریم. نوآوری ما اساسی است – ما جنگ + اقتصاد را به‌گونه‌ای نظریه‌پردازی می‌کنیم تا نشان دهیم که چگونه تولید جنگ و گردش جنسیتیِ خشونت به طور فزاینده‌ای در حکم راه‌حل‌هایی برای رشدِ اقتصادی کساد و جمعیتی راکد در نظر گرفته می‌شوند. اما ما همچنین تاکید می‌کنیم که چگونه بحران‌های بازتولید اجتماعی، به ویژه در بزرگترین اقتصادهای جهان، فشار فعلی را به سمت توسعه و تثبیت اقتصادهای جنگی تحت رهبری دولت و/یا با مجوز و مورد تایید دولت سوق می‌دهند.

شکی نیست که تلاش برای سلطه‌ی اقتصادی، جنگ و منازعه را به بسیاری از بسترهای جهانی می‌کشاند. سرمایه‌ی مالی از طریق «دکترین شوک»،[16] مداخله‌ی نظامی و بازسازی مناطق جنگی سابق، برای منابع بیشتر تقلا می‌کند. همانطور که در جنگ‌های قبلی در عراق و افغانستان دیده‌ایم، برای سرمایه‌ی خصوصی، از جمله پیمانکاران دفاعی، از فعالیت‌های جنگی سود عظیمی حاصل می‌شود.[17] با این حال، از دیدگاه فمینیستی، ما همچنین مشاهده می‌کنیم که سال‌های سیاست‌های ریاضتی و شوک همه‌گیری کووید، اقتصادهای مراقبت جهانی – و ارائه دهندگان آنها – را به نقطه شکست رسانده است (Mezzadri, 2022; Tanyag, 2025). کار مراقبتیِ عمیقاً نابرابر و جنسیتی تمایل به وابستگی به زنان و مهاجران دارد (Hozić and True 2017; Dowling 2021). جنگ‌های پیرامونی و فجایع مرتبط با تغییرات اقلیمی، پناهندگان را به سواحل ثروتمندترین اقتصادهای جهان کشانده و در عین حال، احساسات ضدمهاجرتی را تقویت کرده‌اند. کاهش جمعیتی و وابستگی به نیروی کاری و مراقبتی مهاجران، نارضایتی‌هایی را که توسط جنبش‌های پوپولیستی ضدجنسیتی و ضدمهاجرتی دامن زده می‌شود، تشدید می‌کند. این پویایی‌های سیاسی، نیروهای سیاسی محافظه‌کار و راست افراطی را که حول «نظریه‌ی جایگزینی بزرگ»[18] گرد آمده‌اند، تقویت می‌کند. آنها ناخواسته مدل بازتولید اجتماعی را تضعیف می‌کنند، مدلی که دهه‌هاست به جمعیت مازادِ آواره شده توسط جنگ‌های انجام شده در جاهای دیگر متکی بوده است.

ما می‌دانیم که اقتصاد جنگی جلوه‌های مختلفی دارد و ممکن است در بسترهای مختلف و در سطوح مختلف «آمادگی» متفاوت به نظر برسد. این امر در کشورهایی که در فاصله‌ا‌ی دور جنگ می‌کنند و کشورهایی که در حال حاضر مناطق جنگی هستند، در مقایسه با کشورهایی که در حالت «آمادگی» مداوم هستند، متفاوت است. این شامل فعالیت‌هایی است که از جنگ در قاره‌های دیگر مانند «جنگ‌های نیابتی» و هم‌چنین «جنگ علیه مواد مخدر» در چارچوب سیاست خارجی ایالات متحده و استقرار ارتش در داخل کشور برای نظم/امنیت عمومی، مانند مواردی در آمریکای لاتین، و در دولت ترامپ در ایالات متحده، پشتیبانی می‌کنند. تحلیل فمینیستی با هدف اتصال نظری و تجربی این حوزه‌ها، از ناسیونالیسم روش‌شناختی[19]  که در روابط بین‌الملل(IR)  و اقتصاد سیاسی بین‌الملل(IRE)  هم‌چنان وجود دارد، اجتناب می‌کند(Hozić and True 2016) . این نشان می‌دهد که چگونه اقتصادهای جنگی و وفق‌دهنده، رسمی و سایه‌ای[20] بخشی از یک اقتصاد جنگی هستند (Peterson 2008, 2016; Nordstrom 2004). این اقتصادهای خط مقدم شامل نیروی کار پشتیبان تلاش‌های جنگی می‌شوند. در حالی که مردان اغلب بیش‌تر جنگجویان را تشکیل می‌دهند، زمینه جنگ و خشونت، فرسایش زندگی زنان را تشدید می‌کند، زیرا آن‌ها برای تأمین نیازهای خانواده‌ها و جوامع خود تلاش می‌کنند ((Rai et al. 2019). چنین فرسایشی، آسیب‌پذیری زنان را در برابر خشونت مبتنی بر جنسیت در موقعیت‌های درگیری افزایش می‌دهد و ظرفیت‌های مقابله‌ای آن‌ها را از بین می‌برد. به عنوان مثال، در جنگ روسیه در اوکراین، «گلوله‌باران مداوم، محیطی از خستگی عاطفی، استرس طولانی مدت و آوارگی را ایجاد می‌کند» که همه این‌ها باعث افزایش خشونت مبتنی بر جنسیت می‌شود (UNFPA 2025). اقتصاد جنگی به عنوان یک مفهوم، تمامی انواع این فعالیت‌های جنگی را گرد هم می‌َآورد، نه فقط تولید از طریق اسلحه و صنایع دفاعی، بلکه از طریق مردم، اقتصاد مراقبتی، صنایع حفظ  صلح وبشردوستانه، بخش انرژی و غیره (Jennings 2014).

بخش عمده‌ای از پژوهش‌های روابط بین‌الملل، جنگ‌های اخیر را رویدادهایی منزوی و جدا از دنیا می‌دانند که جامعه بین‌المللی با خیرخواهی به دنبال مهار و حل آنها بوده است. پژوهش‌های فوق این تلاش‌‌ها برای حل منازعه را در حکم بخشی از اقتصادی که بواسطه‌ی جنگ‌های مداوم پایدار مانده و حمایت می‌شوند، بررسی نمی‌کنند. از قضا، ایجاد چارچوب حقوقی بین‌المللی برای محافظت از غیرنظامیان، جنگ‌ها را انسانی‌تر کرده و در عین حال آن‌ها را برای برخی قابل قبول‌تر و سودآورتر ساخته است (Moyn 2021). این جنگ‌ها همچنین به زمینه‌ای برای اشکالِ مختلفِ حمایت از غیرنظامیان و دستورکارهای سیاستیِ هنجاری، مانند مسئولیت حمایت (R2P) و زنان، صلح و امنیت (WPS)[21] تبدیل شده‌اند. چنین دستورکارهایی به دنبال تضمین شمول حمایت هستند، در حالی که از به چالش کشیدن تولید و ایجادِ جنگ در قدرت‌های بزرگ جهان و ارائه جایگزین‌هایی برای صادرات اسلحه ناتوانند.

اگرچه WPS صرفاً دستورکاری در خدمت قدرت‌های بزرگ یا مداخلات نیست، اما نتیجه‌ی بحث‌برانگیز و در حال تکاملِ چانه‌زنی بین دولت‌ها، چه کشورهای لیبرال و چه کشورهای جنوب جهانی، و جنبش‌های فمینیستی است. با این حال، اجرای آن که اغلب از بالا به پایین بوده، تمایل داشته است که به پیامدهای بشردوستانه‌ی جنگ‌ها بپردازد، اما به علل ریشه‌ای آنها نپرداخته است(Meger 2016)  WPS هم‌چنین در استراتژی خود برای پیشبرد مشارکت زنان در فرآیندهای صلح برای تسریع پایان جنگ‌ها شکست خورده است (Akbari and True 2024; Olivius et al. 2022). تلاش‌ها برای ایجاد حمایت از زنان و پرداختن به ناامنی‌های جنسیتی به طور فزاینده‌ای بی‌اثر می‌شوند، همانطور که برای مثال، شاهد روند صعودی خشونت جنسی علیه غیرنظامیان در مواجهه با ۱۵ سال تلاش‌های بین‌المللی برای ممنوعیت استفاده از آن به عنوان «سلاح جنگی» هستیم.[22] افزون بر این، وقتی صحبت از بهبود اقتصادی پس از جنگ‌ها می‌شود، زنان برای مشارکت، جبران خسارت یا تأمین منابع برای تلاش‌هایشان در جهت صلح‌سازی، اغلب ضروری تلقی نمی‌شوند (Duque et al. 2023; Davies and True 2022).

در بخش بعدی، چارچوب مدارهای جنسیتی خشونت و سرمایه [23] را برای توسعه بیش‌تر رویکرد فمینیستی خود به اقتصاد جنگی معرفی می‌کنیم و نحوه‌ی عملکرد آن را در محیط‌های متنوع، چه در مناطق جنگی و چه در مناطق ظاهراً بهره‌مند ازصلح و ثبات، بررسی می‌کنیم.

چارچوب مدارهای جنسیتی

چارچوب مدارهای جنسیتی از اقتصاد سیاسی فمینیستی و تحلیل مطالعات امنیتی بهره می‌برد تا ارتباطات جنسیتی بین تغییر اقتصادی و جنگ‌ها را که در رویکردهای مرسوم به درگیری‌ها و بهبود پس از جنگ نادیده گرفته می‌شوند، آشکار کند. همانطور که در بخش قبلی استدلال کردیم، در بحث‌های مربوط به اقتصادهای جنگی تحت هدایت دولت، به معنای واقعی کلمه هیچ اشاره‌ای به جنسیت نمی‌شود، اگرچه ممکن است در اقتصادهای جنگی پیرامونی از زنان نام برده شود، اما معمولاً فقط به عنوان قربانیان شبکه‌های مجرمانه‌ای که آن‌ها را اداره می‌کنند، نه به عنوان سازندگان بالقوه صلح پایدار (Chinkin and Kaldor, 2013). مدارهای خشونت جنسیتی، بر رابطه‌ی پویا میان مکان‌های متعدد، از طریق جابجایی خشونت‌‌بار مردم و سرمایه تاکید می‌گذارند. از نظر تاریخی، همان‌طور که در بالا ذکر شد، جنگ‌های پیرامونی باعث تولید جمعیت‌های مازادی شدند که با پرکردن صفوف کارگران مراقبتی بسیار ضروری، باعث رشد جمعیت در اقتصادهای راکد «جهان اول» شدند. این مدل اکنون به محدودیت‌های سیاسی خود رسیده و توسط اقتصادهای جنگی تحت هدایت دولت جایگزین می‌شود. با تمرکز بر بدن‌های زنانه و نژادپرستانه‌ای که به دلیل جابجایی ناشی از درگیری و خشونت جنسیتی و مدارهای سرمایه‌گذاری جابجا می‌شوند، می‌توانیم ارتباطات پیچیده بین این مدل‌های مختلف اقتصادهای جنگی را نشان دهیم.

مدارهای جنسیتی سه بُعد از الگوهای خشونت را در بر می‌گیرند که توسط تحلیل فمینیستی برجسته شده‌اند: اول، مداری که انواع مختلف خشونت از جمله خشونت فیزیکی، اقتصادی، روانی و گفتمانی یا نمادین را به هم متصل می‌کند که ممکن است هم‌زمان رخ دهند و با یک‌دیگر آمیخته شوند، به ویژه در موقعیت‌های درگیری مسلحانه و تولید جنگ. دوم، مدار خشونت در طول زمان‌ – از پیش‌سازهای جنگ در خشونت روزمره و عادی شده تا وقوع جنگ، و در گذار از درگیری به صلح و فراتر از آن. سوم، مدارهای سرمایه در سراسر سرزمین‌های در حال جنگ یا غیر از آن – از خانوارها، کارخانه‌ها و زنجیره‌های تأمین گرفته تا مناطق مرزی و مناطق جنگی.

مدارهای اول و دوم اغلب در مطالعات فمینیستی در مورد درگیری و جامعه‌شناسی به عنوان «پیوستار خشونت» شناخته می‌شوند. چنین پیوستاری از خشونت جنسی و مبتنی بر جنسیت در طول زندگی زنان و دختران و هم‌چنین قبل، حین و بعد از درگیری وجود داشته است (Kelly 1987; Cockburn 2004). با مفهوم مدارها، هدف ما گنجاندن این مشاهدات از پیوستگی‌ها در الگوهای خشونت است. با این حال، ما هم‌چنین به دنبال چارچوبی هستیم که چگونگی ارتباط مادی تجربیات مختلف خشونت را که از طریق روابط اجتماعی تولید و بازتولید یا در امتداد زنجیره‌های جهانیِ عرضه و مراقبت که کشورها و مناطق با درآمد بالا، متوسط ​​و پایین و محیط‌های شکننده، تحت تأثیر جنگ و محیط‌های پایدار و مرفه را به هم متصل می‌کنند، تجزیه و تحلیل کند.

رویکرد ما به مدارهای جنسیتی، دو نوع اقتصاد جنگی را در هم می‌آمیزد و به طور پویا به هم مرتبط می‌کند: دولت‌های قدرتمند و/یا قوی که در دفاع و چپاول‌گری و بهره‌کشی سرمایه‌گذاری می‌کنند، و دولت‌های شکننده‌ای که به تولید ناشی از جنگ و تجارت غیرقانونی وابسته‌اند. با مفهوم مدارها، ما در پی واکاوی درک‌های دوگانه از جنگ و صلح، منازعه و پس از منازعه، شمال و جنوب جهانی هستیم تا بررسی کنیم که چگونه خشونتِ درگیری مسلحانه و جنگ توسط خشونت نابرابری ساختاری نهفته در جابجایی اسلحه/تسلیحات، سرمایه، فناوری و مردم از طریق مهاجرت و فلسفه‌ی همنوع‌دوستی، فعال می‌شود.

مستندسازی و تحلیل مدارهای جنسیتی، اتکای جهانی به جنگ را نه تنها از طریق مجتمع‌های نظامی-صنعتی تحت رهبری دولت یا مالی‌سازی تلاش‌های نظامی، بلکه از طریق فرآیندهای بازتولید اجتماعی و بر بدن‌های (زنان) که کار می‌کنند، آشکار می‌کند. اقتصاد جنگی چندمقیاسی به مدارهای خشونت فیزیکی و ساختاری وابسته است که مراکز و حاشیه‌های اقتصاد سیاسی جهانی را به هم متصل می‌کند. برای مثال، نابودی جوامع غیرسرمایه‌داری از طریق جنگ، قلمرو جدیدی را برای گسترش و سرمایه‌گذاری سرمایه‌داری فراهم می‌کند. اقتصاد جنگی از طریق کاهش‌های هدفمند در بخش‌های آموزش، بهداشت و مراقبت و اقتصادهای غیررسمی خانگی با هدف گسترش بازارها برای بهره‌وری و سود سرمایه، منابع را از بازتولید اجتماعی زندگی و کار تخلیه می‌کند.

اقتصادهای جنگی، به واسطه تحریم‌ها، نظامی‌سازی، فشارهای ژئوپلیتیکی و آرمان‌ها، سیاست‌های ریاضتی موجود و هم‌چنین اقداماتی را که با هدف مطیع کردن زنان در برابر ارزش‌های سنتی خانواده، کار خانگی و مادری انجام می‌شود، تثبیت و تقویت می‌کنند. سیاست‌های طرفدار افزایش جمعیت هم‌چنین در پس‌زمینه الگو‌های رشد بازملی‌شده و فانتزی‌های فنی نظامی‌شده پنهان شده‌اند (Slobodian, 2024). در مناطق جنگی سابق و معاصر مانند بوسنی و هرزگوین، لیبریا و گواتمالا، و اوکراین و غزه، اقتصادهای جنگی با کنترل بر منابع، مادی و نهادی، در زمان به عقب و جلو گسترش می‌یابند و مردانگی‌های خشونت‌آمیز و اشکال افراطی مدیریت و/یا نابودی جمعیت را ممکن می‌سازند.

در این جلد، با دنبال کردن بدن‌هایی که در عرصه‌های گسترش سرمایه‌داری جهانی کار می‌کنند، ما در پی افشای پویایی‌های جنسیتی این مدارهای خشونت و سرمایه هستیم که جوامع را برای درگیری آماده می‌کنند (Hozić 2021). برای مثال، می‌توانیم ببینیم که چگونه مدارهای خشونت از طریق رشد و انتشار این صنعت امنیتی در سراسر جهان آشکار می‌شوند. سربازانِ عمدتاً مرد که برای جنگ آموزش دیده‌اند، در محیط‌های شکننده به صلح‌سازان، و سپس به بخشی از صنعت عظیم و رو به رشد امنیت خصوصی تبدیل می‌شوند (Kruck and Schneiker 2017). به طور مشابه، شبکه‌های لجستیک و کارگران غیرنظامی که عملیات روزانه‌ی مداخلات نظامی در خارج از کشور را پشتیبانی می‌کنند، مانورهای ژئوپلیتیکی قدرت‌های بزرگ را به سیاست‌های صمیمانه خانوارهای فراملی پیوند می‌دهند (Chua et al. 2018; Moore 2019; Khalili 2021). نابرابری ساختاری جنسیتی از طریق این مدارهای سرمایه و کار در مناطق جنگی و صلح نسبی تولید و تقویت می‌شود.

ما استدلال می‌کنیم که نتیجه‌ی اقتصاد جنگی، ایجاد مداوم اشکال جدید فقر زنانه در طول و پس از جنگ است. فقر زنانه در اوکراین به دلیل تهاجم روسیه، در افغانستان تحت رهبری طالبان پس از خروج قدرت‌های غربی و نهادینه شدن آپارتاید جنسیتی، و در میانمار و غزه، جایی که بمباران گسترده‌ی نظامی بیمارستان‌ها و مؤسسات آموزشی به طور نامتناسبی به زنان و کودکان آسیب رسانده است، فراگیر است، که تنها چند نمونه از آنها را ذکر می‌کنیم. در بخش بعدی، پیشنهاد می‌کنیم که مطالعه‌ی اقتصاد جنگی دولتی یا پیرامونی در زمینه‌های بی‌شماری نیازمند روش‌شناسی‌های فمینیستی است.

روش‌های فمینیستی برای مطالعه اقتصاد جنگی

شیوه‌های شناخت فمینیستی، در مورد خشونت، درگیری و جنگ، هم آینده‌نگرند و هم قدرت تشخیص بحران را دارند. در بسیاری از محیط‌های تحت تأثیر درگیری، متوجه توانایی زنان در پیش‌بینی جنگ‌های آینده می‌شویم، زیرا آن‌ها اغلب مسئول بقای روزمره در خانواده‌ها و جوامع هستند. زنان نسبت به رویدادهای میدانی بسیار هوشیار هستند و سیگنال‌هایی را از طریق محله‌ها و شبکه‌های اجتماعی دریافت می‌کنند که دیگران (از جمله صاحبان قدرت) آن‌ها را نادیده می‌گیرند. علائم هشدار اولیه عملاً در دیدگاه‌های فمینیستی در مورد جنگ و امنیت گنجانده شده‌اند (Enloe 2000). از نظر هستی‌شناسی، ما به دنبال شکستن مرزهای بین جنگ و صلح هستیم. هدف ما نشان دادن این است که چگونه خشونت جنسیتی الگو و تجربه‌ای زیسته در اقتصادهای مختلف، مناطق جنگی و در طول زمان است. چنین رویکردی برای دانش‌سازی، با ارائه‌ی معمول جنگ‌های اقتصادی و/یا معاصر به عنوان رویدادهای گسسته، ناشی از آسیب‌پذیری‌های خاص مکانی و ضعف‌های نهادی درون یا بین دولت‌ها، در تضاد است (Sylvester 2013; Clift et al. 2025). علاوه بر این، تحلیل اقتصاد سیاسی فمینیستی با هدف آشکار کردن جنبه‌های «نامرئی» سرمایه‌داری معاصر، از جمله وابستگی آن به بحران‌ها و جنگ‌های دائمی، انجام می‌شود. در حالی که این دیدگاه ممکن است با محققانی که تحت تأثیر نظریه‌های توسعه‌ی ناموزون و ترکیبی هستند، مشترک باشد (Bieler and Morton 2018)، اقتصاد سیاسی فمینیستی کمتر به دولت به عنوان یک موضوع تحلیل وابسته است. ما با نشان دادن ارتباط متقابل جنگ‌ها و بحران‌ها از طریق جریان‌های تسلیحاتی، فناوری و انسانی، بر ماهیت زنجیره‌وار جنگ‌ها و بحران‌ها در دوره‌ی پس از جنگ سرد تأکید می‌کنیم.

این جلد شامل دیدگاه‌های فمینیستی در مورد اقتصاد جنگی است که رویکردهای روش‌شناختی متفاوتی را اتخاذ می‌کند. فصل‌ها مطالعات موردی هستند که بر روش‌های قوم‌نگاری، تحقیق کیفی و/یا تفسیری تکیه دارند، اما همه آن‌ها با اصول کلیدی روش‌شناسی فمینیستی هدایت می‌شوند تا نامرئی‌ها را مرئی کنند و ساختارهای جنسیتی و نژادی‌شده‌ای را که خشونت را در طول زمان و مکان تداوم می‌بخشند، برجسته سازند. این فصل‌ها از ملی‌گرایی روش‌شناختی در مطالعه‌ی اقتصاد جنگی اجتناب می‌کنند. در عوض، آنها بر جنبه‌های رابطه‌ای و تقاطعی آن، که جنگ + اقتصاد و مناطق جنگ و صلح را به هم متصل می‌کند، تأکید می‌کنند: این تحلیل فمینیستی، تبعیت بازتولید اجتماعی از تولید جنگ را در زمینه‌های بی‌شمار و اثرات زیان‌بار آن بر افراد با سن، جنسیت، پیشینه‌های قومی و نژادی، اشتغال و وضعیت اجتماعی-اقتصادی مختلف بررسی می‌کند.

طرح کلی کتاب

در این کتاب، هدف ما توسعه و حمایت از دیدگاه‌های فمینیستی در مورد اقتصادهای جنگی است. این کتاب به صورت موضوعی حول محور چرخه‌های خشونت – انواع مختلف آن‌ها، افق زمانی طولانی مدت آن‌ها و دامنه مکانی گسترده‌ی آن‌ها – سازماندهی شده است. مطالعات موردی با مفهوم چرخه‌های جنسیتی، که الگوهای خشونت فردی، ساختاری و سیاسی و هم‌چنین تداوم‌های فراملی و زمانی خشونت در اقتصاد جنگی را در بر می‌گیرد، به اقتصاد سیاسی جهانی گسترده‌تر مرتبط می‌شوند. بخش‌های اول تا سوم کتاب به شرح زیر ساختار یافته‌اند:

۱ مدارهای جنسیتی: پیوستارها

بخش اول این کتاب به بررسی پیوستارهای خشونت فردی، ساختاری و سیاسی می‌پردازد. مطالعات موردی در این بخش نشان می‌دهد که چگونه انواع مختلف خشونت و تنش‌ها و فشارهای ژئوپلیتیکی در محیط‌های اقتصاد جنگی همزمان رخ می‌دهند و یک‌دیگر را تشدید می‌کنند. در فصل آغازین، فصل ۲، آنا استاوریاناکیس (Anna Stavrianakis)، توجه علمی بیش‌تری به تجارت اسلحه را به‌مثابه  گرهی کلیدی در مدارهای جهانی خشونت و بردار اقتصادهای جنگی جهانی مطرح می‌کند. او با پیوند دادن اقتصادِ آمادگی جنگی به خشونت در مناطق جنگی و عدم تقارن در تجارت جهانی اسلحه، به دنبال ایجاد ارتباط بین خشونت در درون و بین جوامع و همچنین ارتباط بین خشونت اقتصادی و فیزیکی است. در فصل ۳، دانیلا فیلیپسون گارسیا (Daniela Philipson Garcia) به مورد مکزیک می‌پردازد، جایی که نظامی‌سازی، جنگ‌های جنایی را هدایت می‌کند، جنگ‌هایی که به عنوان «جنگ علیه مواد مخدر» نیز شناخته می‌شوند، جنگ‌هایی که در عین حال نقض حقوق بشر، نابرابری‌های جنسیتی و خشونت جنسیتی را تشدید می‌کنند. فصل او پیوستگی خشونت بین فردی، ساختاری و دولتی را نشان می‌دهد و این‌که چگونه سیاست‌های اقتصاد جنگی، زیرساخت‌های اجتماعی را از بین می‌برد و خشونت علیه زنان و جوامع بومی به حاشیه رانده شده، از جمله زن‌کشی گسترده و ناپدید شدن زنان را تشدید می‌کند. در فصل ۴، اسما عبدی (Asma Abdi) نحوه‌ی دنبال کردن جنگ و نظامی‌سازی توسط دولت ایران – تحت عنوان «اقتصاد مقاومتی» – را به عنوان راه‌حل‌هایی برای بحران‌های سیاسی، اقتصادی و ژئوپلیتیکیِ هم‌پوشانِ ناشی از تحریم‌های ایالات متحده تحلیل می‌کند. این فصل، اشکال مختلف خشونت جنسیتی را  از نظر زمانی و مکانی به هم پیوند می‌دهد؛ خشونت‌هایی که در سایه‌ی رژیم‌های متقابلا تقویت‌کننده‌ی تحریم‌های بین‌المللیِ و اقتصاد جنگی دولتی ایران رخ می‌دهند. عبدی تاکید می‌کند که چگونه اقتصادهای بازتولیدی، تقسیم کار جنسیتیِ مردسالارانه را تقویت می‌کنند. در نتیجه، عبدی استدلال می‌کند که مسائل مربوط به بازتولید اجتماعی، مانند سن ازدواج، نقش‌های تولیدی و بازتولیدی زنان و بازتولید بیولوژیکی، به عنوان مواضع کلیدی تحمیل و اجبار دولت پدیدار شده‌اند.

۲ مدارهای جنسیتی: زمان‌مندی‌ها

بخش دوم این کتاب بر مدارهای خشونت در طول زمان، در مقاطع زمانی مختلف قبل، حین و بعد از جنگ‌ها تمرکز دارد. مطالعات موردی در این بخش، پیوستگی بین پیش‌زمینه‌های جنگ در زمینه‌ی خشونت روزمره و عادی‌شد‌ه‌ای که توسط اقتصاد جنگی امکان پذیر شده است،  تا وقوع جنگ – و برعکس – را نشان می‌دهد، زیرا خشونت جنسیتی در گذار به جنگ و صلح و پس از آن هم‌چنان ادامه دارد. بنابراین، در فصل ۵، وسنا بوجیچیچ-دزلیلوویچ، دنیسا کوستوویووا و مارشا هنری، (Vesna Bojicic‑Dzelilovic, Denisa Kostovicova, and Marsha Henry) اپیدمی خشونت مبتنی بر جنسیت در بوسنی و هرزگوین را تجزیه و تحلیل می‌کنند، جایی که دهه‌ها پس از پایان جنگ، اقتصاد جنگی ریشه‌دار هنوز راه خروج خود را پیدا می‌کند. فصل آنها تمایزاتی را که اغلب بین اقتصادهای جنگ و پس از جنگ قائل می‌شوند، به چالش می‌کشد و در عوض، بر بازآرایی مداوم اقتصاد و جامعه از طریق چپاول خشونت‌آمیز و کنترل منابع تأکید می‌کند، که سپس مدارهای جنسیتی خشونت را تداوم می‌بخشد و خود را در زن‌کشی نشان می‌دهد. در فصل ۶، جنی مترز(Jenny Mathers) به بررسی اوکراین و تناقضات ذاتی تلاش‌های جنگی می‌پردازد و تهاجم روسیه و درخواست‌های کمک‌کنندگان بین‌المللی برای خصوصی‌سازی اقتصاد و واگذاری کنترل به منافع خارجی را بررسی می‌کند. مترز با بهره‌گیری از بینش‌های حاصل از مطالعات امنیتی فمینیستی و اقتصاد سیاسی فمینیستی، بررسی می‌کند که چگونه این فشارهای متناقض، حمایت دولت از سلامت زنان و کارگران اجتماعی را که دولت در تلاش‌های جنگی مداوم خود به آن‌ها متکی است، تضعیف می‌کند. در فصل ۷، ایراتکسه پریا اوزرین (Iratxe Perea Ozerin)، سایه‌ی طولانی بحران مالی جهانی و سیاست‌های ریاضتی در جنوب اروپا و راه‌هایی که ریاضت اقتصادی از طریق نظامی‌سازی، هزینه‌های دفاعی و اقتصادهای جنگی نوظهور، امنیتی می‌شود را بررسی می‌کند. در فصل ۸، کارول کوهن و کلر دانکنسون (Carol Cohn and Claire Duncanson) نقش مؤسسات مالی بین‌المللی (IFI) را در شرایط پس از جنگ زیر سوال می‌برند. همانطور که کوهن و دانکنسون نشان می‌دهند، نهادهای مالی بین‌المللی (IFI) به جای بهبود جوامع پس از جنگ، بهبود اقتصاد را تحریک می‌کنند و اغلب این بهبود را  با تکیه بر چپاول‌گری از منابع محلی عملی کرده و در نتیجه بحران بازتولید اجتماعی را تشدید می‌کنند. یک رویکرد جایگزین برای بهبود اقتصادی، رویکردی که مراقبت – و زیرساخت‌های پشتیبان آن – را در اولویت قرار دهد، می‌تواند زندگی‌های آسیب‌دیده از جنگ را بسیار مؤثرتر بازسازی کند و شرایطی را برای صلح پایدار ایجاد کند.

۳ مدارهای جنسیتی: جنبش‌ها

بخش سوم این کتاب به بررسی خشونت و جابجایی سرمایه در سراسر قلمروها از خانوارها گرفته تا مناطق مرزی و مناطق جنگی می‌پردازد. فصل‌های این بخش بر این نکته تأکید دارند که چگونه فضاهای مختلف بازتولید اجتماعی در محیط‌های متفاوت، به درون مدارهای جهانی یکسانی از خشونت کشیده می‌شوند. دانیلا لای (Daniela Lai)، در فصل ۹، بوسنی و هرزگوین را دوباره بررسی می‌کند، جایی که نادیده گرفتن عدالت جنسیتی همچنان ناامنی‌هایی را در خانوارها و سراسر منطقه ایجاد می‌کند. مدارهای جنسیتی خشونت که توسط اصلاحات اقتصادی نئولیبرال ایجاد شده‌اند و هنوز به اقتصاد سیاسی زمان جنگ مرتبط هستند، اکنون به بحران مراقبت و معیشت پس از همه‌گیری گسترش یافته‌اند و با بحران‌های زیست‌محیطی و ژئوپلیتیکی تشدید شده‌اند. در فصل ۱۰، الیوت دولان-ایوانز (Eliott Dolan‑Evans) هم‌زمان درگیری‌های  اوکراین و غزه را بررسی می‌کند. دولان-ایوانز با به‌کارگیری تحلیل اقتصاد سیاسی فمینیستی روزمره، بر انرژی به عنوان منبعی مورد مناقشه در جنگ‌ها، و همچنین به عنوان منبعی که برای مدیریت (و نابودی) کل جمعیت‌ها استفاده می‌شود، تمرکز می‌کند. در نهایت، در فصل ۱۱، الیزابت پروگل، راکشا گوپال و لوئیزا لوپو (Elisabeth Prügl, Raksha Gopal, and Luisa Lupo) رابطه‌ی بین بازتولید اجتماعی و خشونت را در چارچوب اقتصادهای جنگی نوظهور، بازمفهوم‌سازی می‌کنند. آن‌ها با تحلیل معانی متعدد مدارهای جنسیتی خشونت، جریان‌ها و گردشِ خشونت را از طریق شریان‌های مختلف دنبال می‌کنند و به‌طور خاص بر جریان‌های سرمایه‌داری جهانی، زیست‌سیاست فراملی و شناختارهای استعماریِ سلطه تمرکز می‌کنند. آن‌ها با این استدلال نتیجه‌گیری می‌کنند که بازتولید اجتماعی دریچه‌ای قدرتمند برای «شناسایی و تفسیر تجربیات اغلب دوسویه‌ی مردمی است که در اقتصادهای جنگی زندگی می‌کنند». فصل آن‌ها ما را قادر می‌سازد تا تصدیق کنیم که اقتصاد جنگی شامل «هم زندگی‌سازی و هم بازتولید خشونت» است.

نتیجه‌گیری

مفهوم‌سازی فمینیستی از اقتصاد جنگی به‌مثابه محصولی از بحران‌های اقتصادی و امنیتی منحصر به فرد است. در این فصل که به بررسی جلد مربوط به اقتصاد جنگی می‌پردازد، استدلال می‌کنیم که مدارهای جنسیتی خشونت و سرمایه، اصول سازمان‌دهنده اقتصاد سیاسی جهانی معاصر هستند. جنگ و درگیری نه تنها متوقف نشده‌اند، بلکه در سطح جهانی در حال افزایش هستند. تحلیل اقتصاد سیاسی فمینیستی، با تمرکز بر مدارهای جنسیتی، این امید را که درگیری و منازعه بتواند در پیرامون اقتصاد سیاسی جهانی مهار شود، از بین می‌برد. تحلیل فمینیستی در این فصل و این جلد به وضعیت دشوار فعلی جهان می‌پردازد و درگیری‌ها و اختلالات فزاینده در زنجیره‌های تأمین، تجارت و اقتصادهای پایدار و تأثیرات مضر آن‌ها بر زندگی روزمره و امنیت انسانی در داخل و بین مناطق را به هم مرتبط می‌کند. کشورها برای مراقبت و حمایت از زندگی به کارگران مهاجر وابسته هستند، در حالی که شبکه‌های تجارت و تولید جهانی به گردش آزاد بدن‌هایی وابسته هستند که کار می‌کنند و فقط قطعات را تأمین نمی‌کنند. بنابراین پایان دادن به جنگ و شکستن مدارهای جنسیتی خشونت و سرمایه به معنای توقف جریان بدن‌ها نیست، بلکه به معنای تضمین امنیت و کرامت آنها در همه جا است.

جایگزین‌هایی برای نظم بین‌المللی فعلی که بر اقتصاد جنگی بنا شده، حیاتی هستند. اقتصادهای غیرنظامی برای تحقق عدالت اقتصادی و اجتماعی برای مردم جهان، به ویژه برای زنان، ضروری خواهند بود. نشان داده شده است که ریاضت اقتصادی و سیاست‌های طرفدار افزایش جمعیت مرتبط با روی آوردن به اقتصاد جنگی، بر معیشت اقتصادی زنان تأثیر منفی می‌گذارد و در عین حال به حقوق انسانی آن‌ها در تمامیت جسمانی، اشتغال، آزادی بیان و اجتماع و موارد دیگر حمله می‌کند. در سراسر «جهان در حال توسعه»، تغییرات در الگوهای مصرف در شمال جهان و اختلال در زنجیره‌های تأمین جهانی، نابرابری‌های جنسیتی موجود را عمیق‌تر کرده است. در «جهان توسعه‌یافته»، به‌رغم گرایش راست افراطی به روندِ «همسران سنتی»، زنان دیگر حاضر نیستند به کارگران خانگی یا زنان خانه‌دار بدون دستمزد تبدیل شوند. احتمالاً مهم‌ترین روند در نیم قرن گذشته، توانمندسازی سیاسی و اقتصادی زنان  بوده است. کاهش جمعیت در برخی از نقاط جهان، در واقع اعتصاب تولید مثلی زنانی است که از مادر شدن امتناع می‌کنند و ازدواج و سرسپردگی ناشی از آن را رد می‌کنند. اگرچه زنان یک گروه همگن نیستند، اما جزو تحصیل‌کرده‌ترین افراد در سراسر جهانند و در بیش‌تر حرفه‌ها و نهادهایی که در مناطق و کشورها قدرت دارند، از جمله ارتش، وارد شده‌اند. برای ارتقای بهبودی پس از جنگ و جلوگیری از درگیری‌های آینده، جوامع باید از ظرفیت‌های انسانی زنان و مردان بهره ببرند. با این حال، سیاست‌های اقتصادی در سراسر جهان معمولاً بازاری‌سازی و خصوصی‌سازی منابع طبیعی، زیرساخت‌های فیزیکی و فرصت‌های سرمایه‌گذاری خارجی را که در مجموع بیش‌تر به نفع مشاغل، درآمدها و دارایی‌های مردان است تا زنان، در اولویت قرار می‌دهند. کشورها باید در اقتصادهای رفاهی سرمایه‌گذاری کنند که اولویت را به بازسازی زیرساخت‌های اجتماعی، بهداشتی و مراقبتی و آموزشی می‌دهند، تا از اقتصادهای فراگیر، برابری جنسیتی و مبتنی بر دانش که می‌توانند مهاجران، آوارگان و جانبازان جنگ را در خود ادغام کنند، حمایت کنند.

 

یادداشت‌ها:

 [1]. در سال ۲۰۲۴، گزارش شورای امنیت دبیرکل سازمان ملل متحد افزایشی ۵۰ درصدی در استفاده از خشونت‌های مبتنی بر جنس و جنسیت (CRSV) توسط طرفین درگیری را نشان داد.

[2].https://www.sipri.org/media/press‑release/2024/global‑military‑spending‑surges‑amid‑war‑rising‑tensions‑and‑insecurity

[3]. روسیه و اوکراین هر دو در گزارش خسارات خود پنهان‌کاری کرده‌اند و تخمین تأثیر جنگ بر اقتصاد روسیه بسیار دشوار است. برخی تحلیل‌ها نشان می‌دهد که رکود اقتصادی بسیار شدید است. بنگرید به: Cooper (2025)

[4]. عبارت “hidden abode” که مارکس در جلد اول سرمایه (فصل 6 درباره خرید و فروش نیروی کار) به کار برده، به مکانی پنهان و غیرقابل مشاهده در سطح جامعه اشاره دارد که در آن استثمار نیروی کار و تولید ارزش اضافی واقعا رخ می‌دهد. در واقع، در جامعه‌ی بورژوایی، مبادله در بازار آزاد عادلانه به نظر می‌رسید. اما مارکس می‌گوید راز اصلی سود سرمایه‌دار در یک «محل مخفی» نهفته است که تنها با تحلیل علمی می‌توان آن را کشور کرد: حوزه‌ی تولید، نه حوزه‌ی مبادله. (م.)

[5]. با استثنائات مهم  Abrahamsen & Williams 2007; Blanchard et al. 1999; Homolar 2010 .

[6]. McKinsey (2025) یک گزارش جمعیتی فوق‌العاده نگران‌کننده منتشر و پیش‌بینی کرد که جمعیت در برخی از اقتصادهای بزرگ تا سال ۲۱۰۰، ۲۰ تا ۵۰ درصد کاهش خواهد یافت.

[7]. Pluralize social reproduction به معنی تکثیر مراقبت میان نهادهای گوناگون، دقیقا در نظریه‌ی بازتولید اجتماعی فمینیستی- مارکسیستی (به‌ویژه در نقد نولیبرالیسم) به کار می‌رود. بحث این است که نولیبرالیسم و فروپاشی دولت رفاه، کار بازتولید اجتماعی را Pluralize کرده: یعنی آن را بین بخش‌های مختلف پخش کرده است، بدون این‌که هزینه‌های آن را به‌طور عادلانه تقسیم کند. نتیجه‌ی آن بارمضاعف بر دوش زنان، مهاجران و طبقات پایین است. (م.)

[8]. Negative Peace این اصطلاح توسط یوهان گالتونگ (پدرصلح‌پژوهی) وضع شده است و به معنای فقدان خشونت مستقیم (درگیری مسلحانه) است اما هم‌چنان خشونت ساختاری (فقر، تبعیض، سرکوب، بی‌عدالتی) وجود دارد و مردم در ترس، نیاز و ستم زندگی می‌کنند. (م.)

[9]. وقایع یازده سپتامبر تأثیر منفی بر بخش‌های اقتصادی مرتبط با سفر و اوقات فراغت داشت و هم‌زمان با افزایش هزینه‌های دفاعی/امنیتی، منجر به کاهش هزینه‌های مصرفی در این بخش‌ها شد.

[10]. carceral state حکمرانی با منطق حبس و نظارت دائمی.(م.)

[11]. Guns versus Butter بودجه نظامی در برای سفره‌ی مردم (م.)

[12]. Bidenomics در واقع همان اقتصاد جنگی دوران رقابت با چین است: دولت‌محور، بسیج‌گر، امنیتی‌ساز، و بی‌اعتنا به کسری بودجه. تفاوتش با اقتصاد جنگی کلاسیک در این است که دشمن نظامی نیست، بلکه دشمن اقتصادی و فناورانه است.(م.)

[13]. اشاره به پدیده‌ی جایگزینی نیروی کار مرد با زن در صنایع کلید و سنگین در زمان جنگ است. رزی پرچ‌کار نماد فرهنگی زنان امریکایی در جنگ جهانی دوم است که برای جبران کمبود نیروی کار مرد وارد کارخانه‌های تولید تسلیحات و تجهیزات نظامی شدند. (م.)

[14]. Hard security یعنی تامین امنیت از طریق زورد و تسلیحات نظامی. (م.)

[15]. برای مثال، در اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی، که در طول جنگ جهانی دوم تلفات عظیمی از مردان را متحمل شد، زنان هم‌چنان در بهبود پس از جنگ و اقتصاد جنگ سرد گنجانده شدند. (بنگرید به Alexievich 2018)

[16]. دکترین شوک نظریه‌ی نائومی کلاین است مبنی بر این‌که چگونه بلایا و بحران‌ها فرصتی برای اجرای سیاست‌های اقتصاد جنگی و خصوصی‌سازی گسترده به نفع سرمایه‌داران فراهم می‌کند. (م.)

[17]. پروژه‌ی هزینه‌ی جنگ (۲۰۲۳)، که با جنگ عراق آغاز شد و سپس با جنگ افغانستان ادامه یافت، هزینه‌ی جنگ را برای عموم مردم آمریکا محاسبه کرد، اما سود آن را برای بخش خصوصی آمریکا در نظر نگرفت.

[18]. great replacement theory این نظریه که توسط رنو کامو ارائه شد، ادعا می‌کند توطئه‌ای بین‌المللی برای جایگزینی جمعیت سفیدپوست غرب با مهاجران (به‌ویژه مسلمانان) در جریان است تا فرهنگ و قدرت‌ آن‌ها را نابود شود. برخی سیاستمداران از جمله ترامپ از این عقیده برای بسیج رای‌دهندگان استفاده کرده‌اند. (م.)

[19]. methodological nationalism پیش‌فرض نادرستی که جامعه را به کشور-ملت تقلیل می‌دهد و فرایندهای فراملی را نادیده می‌گیرد. (م.)

[20]. combat and coping, formal and shadow economies در کنار اقتصاد جنگی که توسط قاچاق‌چیان اسلحه و جنگ‌سالاران اداره می‌شود، اقتصاد وفق دهنده (مردمی برای بقا) و اقتصاد سایه (بازاری فرصت‌طلب) نیز وجود دارد که در کنار اقتصاد رسمی، اگر پایدار باشد، اقتصاد جوامع بحران‌زده را می‌سازند. (م.)

[21]. «زنان، صلح و امنیت» دستورکاری جهانی است که در سال 2000 با تصویب قطعنامه‌ی 1325 شورای امنیت سازمان ملل متولد شد. این دستورکار برای اولین بار رسما اعلام کرد که زنان در ایجاد و حفظ صلح پایدار نقشی ضروری دارند و نباید از فرایندهای صلح کنار گذاشته شوند. (م.)

[22]. گزارش دبیرکل سازمان ملل متحد به شورای امنیت سازمان ملل متحد (2024) افزایش 50 درصدی استفاده از خشونت جنسی و جنسیتی مرتبط با درگیری توسط طرفین درگیری را نشان داد.

[23]. اشاره به فرآیندی خودتغذیه‌کننده دارد: نقش‌های جنسیتی به خشونت‌های خاصی (مانند تجاوز، کار بی‌مزد، یا خشونت خانگی) شکل می‌دهند؛ این خشونت‌ها انباشت سرمایه را از طریق سرکوب، استثمار یا تصاحب ممکن می‌سازند؛ و در نهایت، سرمایه‌ای که انباشته شده صرف بازتولید و تشدید همان نقش‌های جنسیتی و خشونت‌های اولیه می‌شود. (م.)

 

منابع:

Towards a feminist theory of war economy

Abraham, Y. (2023) ‘‘A mass assassination factory’: Inside Israel’s calculated bombing of Gaza’, +972 Magazine, November 30. Available at https://www.972mag.com/mass-assassination-factory-israel-calculated-bombing-gaza/. Accessed on May 6, 2026 .

Abrahamsen, R. , & Williams, M. C. (2007). Selling security: Assessing the impact of military privatization. Review of International Political Economy, 15(1): 131–146. https://doi.org/10.1080/09692290701751332 Akbari, F. & True, J. Bargaining with Patriarchy in Peacemaking: The Failure of Women, Peace, and Security in Afghanistan, Global Studies Quarterly, 4 (1), ksae004, https://doi.org/10.1093/isagsq/ksae004

Alami, I. , & Dixon, A. D. (2024) The spectre of state capitalism. Oxford University Press. Alexievich, S. (2018) The unwomanly face of war. Penguin. Ali, M. (2022) ‘Between tragedy and techno-optimism: The new climate realpolitik’, Green, 2(1): 25–30. https://shs.cairn.info/journal-green-2022-1-page-25?lang=en.

Babić, M. (2023) The rise of state capital: Transforming markets and international politics (p. 184). Agenda Publishing Limited.

Baccaro, L. , Blyth, M. , & Pontusson, J. eds. (2022). Diminishing returns: The new politics of growth and stagnation. Oxford University Press. Barker, T. (2022) Cold war capitalism: The political economy of American military spending, 1947–1990 (Doctoral dissertation, Harvard University).

Bieler, A. , & Morton, A. D. (2018) Global capitalism, global war, global crisis. Cambridge University Press.

Blanchard, Jean-Marc F. , Edward D. Mansfield and Norrin M. Ripsman (1999) “The political economy of national security: Economic statecraft, interdependence, and international conflict.” Security Studies, 9(1–2), 1–14.

Bode, I. , & Huelss, H. (2018) ‘Autonomous weapons systems and changing norms in international relations’, Review of International Studies, 44(3): 393–413. doi:10.1017/S0260210517000614.

Bojicic-Dzelilovic, V. , & Turkmani, R. (2018) ‘War economy, governance and security in Syria’s opposition-controlled areas’, Stability: International Journal of Security and Development, 7(1): 1–17.

Bruff, I. , & Tansel, C. B. eds. (2020) ‘Authoritarian neoliberalism: Trajectories of knowledge production and praxis’, In Authoritarian Neoliberalism: Philosophies, Practices, Contestations (1st ed.) (pp. 1–12). Routledge. https://doi.org/10.4324/9780429355028

Caruana, R. , Crane, A. , Gold, S. , & LeBaron, G. (2020) ‘Modern slavery in business: The sad and sorry state of a non-field’, Business & Society, 60(2): 251–287. https://doi.org/10.1177/0007650320930417 (Original work published 2021)

Chua, C. , Danyluk, M. , Cowen, D. , & Khalili, L. (2018) ‘Introduction: Turbulent circulation: Building a critical engagement with logistics’, Environment and Planning D, 36(4): 617–629. https://doi.org/10.1177/0263775818783101 (Original work published 2018)

Cockburn, C. (2004) ‘The continuum of violence: A gender perspective on war and peace’, In Sites of violence: Gender and conflict zones, edited by W. Giles and J. Hyndman (pp. 24–44). University of California Press. https://doi.org/10.1525/9780520937055-004

Cooper, J. (2025) ‘Russia’s economy is stagnating – but that won’t force it to end the war’, March 10, Available at https://theconversation.com/russias-economy-is-stagnating-but-that-wont-force-it-to-end-the-war-251296

Costs of War Project . (2023) ‘The human and financial costs of the Afghanistan war’, Watson Institute of International and Public Affairs, Brown University, USA.

Davies, S. E. , & True, J. (2024) Hidden wars: Gendered violence in Asia’s civil conflicts. Oxford University Press.

de Waal, A. (2025) ‘Hunger in global war economies: Understanding the decline and return of famines’, Disasters, 49(1), e12661. https://doi.org/10.1111/disa.12661

Dowling, E. (2022) The care crisis: What caused it and how can we end it? Verso Book. Duncan, T. K. , & Coyne, C. J. (2013) ‘The origins of the permanent war economy’, The Independent Review, 18(2), 219–240

Duque-Salazar, J. , Forsberg, E. , & Olsson, L. (2023) ‘Implementing Gender Provisions: A Study of the Comprehensive Agreement on the Bangsamoro in the Philippines’, International Negotiation, 28(2), 306–337.

Economist, The . (2025) ‘How Europe hopes to turn Ukraine into a ‘steel porcupine’’, The Economist, April 6. Available at https://www.economist.com/europe/2025/04/06/how-europehopesto-turn-ukraine-into-a-steel-porcupine. Accessed on May 6, 2025 .

Elias, J. , & Rai, S. M. (2019) ‘Feminist everyday political economy: Space, time, and violence’, Review of International Studies, 45(2): 201–220. doi:10.1017/S0260210518000323 Elrod, A. Y. (2024) ‘What was Bidenomics?’, Phenomenal World. September 26. Available at https://www.phenomenalworld.org/analysis/what-was-bidenomics/ Accessed May 7, 2025 . Enloe, C. (1990) Bananas, Beaches and Bases: Making Feminist Sense of International Politics, 1st edn. University of California Press.

Enloe, C. (2000) Manoeuvres: The international politics of militarizing women’s lives. University of California Press. Entous, A. (2025) ‘The secret history of the war in Ukraine’, New York Times, March 29. Available at https://www.nytimes.com/interactive/2025/03/29/world/europe/us-ukraine-militarywarwiesbaden.html. Accessed on May 6, 2025 .

Federici, S. (2012) Revolution at point zero: Housework, reproduction and feminist struggle. PM Press.

Feinberg, M. (2006) Elusive equality: Gender, citizenship, and the limits of democracy in Czechoslovakia, 1918–1950. University of Pittsburgh Press.

Frenkel, S. , & Odenheimer, N. (2025) ‘Israel’s A.I. experiments in Gaza Raise ethical concerns’, New York Times, April 25. Available at https://www.nytimes.com/2025/04/25/technology/israel-gaza-ai.html. Accessed on May 6, 2025 .

Galbraith, J. K. (2001). The meaning of a war economy. Challenge, 44(6), 5–12. http://www.jstor.org/stable/40722105

Galbraith, J. K. (2004) ‘The worldly philosophers and the war economy’, Social Research: An International Quarterly, 71(2): 293–304.

Gibson-Fall, F. (2021) ‘Military responses to COVID-19, emerging trends in global civil-military engagements’, Review of International Studies, 47(2): 155–170. https://doi.org/10.1017/S0260210521000048.

Hedstrom, J. (2017) ‘The political economy of the Kachin revolutionary household’, The Pacific Review, 30(4): 581–595.

Homolar, A. (2010). The political economy of national security. Review of International Political Economy, 17(2): 410–423. https://doi.org/10.1080/09692291003623682

Hozić, A. A. (2021) “Follow the bodies: Global capitalism, global war, global crisis and feminist IPE.” International relations, 35(1): 173–177.

Hozić, A. A. (2024a) ‘Financial crisis and security’, In Security Studies: An Applied Introduction, (pp. 375–395) edited by N. Rossi & M. Riemann . SAGE Publications Limited.

Hozić, A. A. (2024b) ‘Insecurities and Economies of Care’, in The Western Balkans 2024: Assessment of the Current Security Posture and Geopolitical Challenges. New Lines Institute. Available at https://newlinesinstitute.org/political-systems/insecurity-and-economies-of-care/. Accessed on October 5, 2025 .

Hozić, A. A. , & True, J. eds. (2016) Scandalous economics: Gender and the politics of financial crises. Oxford University Press.

Hozić, A. A. , & True, J. (2017) ‘Brexit as a scandal: Gender and global trumpism’, Review of International Political Economy, 24(2): 270–287.

Jennings, K. M. (2014) ‘Service, sex, and security: Gendered peacekeeping economies in Liberia and the Democratic Republic of the Congo’, Security Dialogue, 45(4): 313–330.

Kelly, L. (1987) ‘The continuum of sexual violence’, In Women, Violence and Social Control. Explorations in Sociology, edited by J. Hanmer and M. Maynard . Palgrave Macmillan.

Khalili, L. (2021). Sinews of war and trade: Shipping and capitalism in the Arabian Peninsula. Verso Books.

Kruck, A. , & Schneiker, A. eds. (2017) Researching non-state actors in International Security Theory and Practice. Routledge.

Kuhar, R. , & Paternotte, D. eds. (2017) Anti-gender campaigns in Europe: Mobilizing against equality. Rowman & Littlefield International, Ltd.

LeBaron, G. , & Roberts, A. (2010) ‘Toward a feminist political economy of capitalism and carcerality’, Signs: Journal of Women in Culture and Society, 36(1): 19–44. https://doi.org/10.1086/652915.

Lessing, B. (2015). Logics of Violence in Criminal War. Journal of Conflict Resolution, 59(8), 1486–1516. https://doi.org/10.1177/0022002715587100 (Original work published 2015)

Loewenstein, A. (2023). The Palestinian laboratory: How Israel exports the technology of occupation around the world. Verso.

McKinsey Global Institute (2025), Dependency and depopulation? Confronting the consequences of a new demographic reality, January 15, 2025 . Available at https://www.mckinsey.com/mgi/our-research/dependency-and-depopulation-confronting-theconsequencesof-a-new-demographic-reality. Accessed on October 5, 2025 .

Melman, S. (1972) ‘Ten propositions on the war economy’, The American Economic Review, 62(1/2): 312–318. Mezzadri, A. (2022) ‘Social reproduction and pandemic neoliberalism: Planetary crises and the reorganisation of life, work and death’, Organization, 29(3): 379–400. https://doi.org/10.1177/13505084221074042.

Mezzadri, A. , Newman, S. , & Stevano, S. (2022) ‘Feminist global political economies of work and social reproduction’, Review of International Political Economy, 29(6): 1783–1803.

Mezzadri, A. , Rai, S. M. , Stevano, S. , Alessandrini, D. , Bargawi, H. , Elias, J. , & Wöhl, S. (2025). Pluralizing social reproduction approaches. International Feminist Journal of Politics, 27(1): 6–33. https://doi.org/10.1080/14616742.2024.2447594

Moore, A. (2019) Empire’s labor: The global army that supports US Wars (p. 264). Cornell University Press.

Moyn, S. (2021) Humane: How the United States abandoned peace and reinvented war. Farrar, Straus and Giroux.

Ni Aolain, F. (2024) ‘A Zone of Silence: Obstetric violence in Gaza and beyond’, Just security, February 21, https://www.justsecurity.org/92562/a-zone-of-silence-obstetric-violence-in-gazaandbeyond/

Nordstrom, C. (2004) Shadows of war: Violence, power and International profiteering in the twenty-first century. University of California Press.

Olivius, E. , Hedstrom, J. , & Phyu, Z. Z. (2022) ‘Feminist peace or state cooperation?’, European Journal of Politics and Gender, 5(1): 25–43.

Peterson, V. S. (2008). “New wars” and gendered economies. Feminist Review, 88, 7–20. Peterson, V. S. (2016) Gendering insecurities, informalization and war economies’, In The Palgrave Handbook of Gender and Development: Critical Engagements in Feminist Theory and Practice (pp. 441–462) edited by W. Harcourt .

Palgrave Macmillan UK. Poast, P. (2019) ‘Beyond the “Sinew of War”: The political economy of security as a subfield’, Annual Review of Political Science, 22(1): 223–239. https://doi.org/10.1146/annurev-polisci- 050317-070912.

Rai, S. M. (2024). Depletion: The human costs of caring. Oxford University Press.

Rai, S. M. , Hoskyns, C. , & Thomas, D. (2013) ‘Depletion: The cost of social reproduction’, International Feminist Journal of Politics, 16(1): 86–105. https://doi.org/10.1080/14616742.2013.789641

Roussi, A. (2023) ‘EU industry chief: We need to switch to ‘war economy mode’’, Politico, May 11. Available at https://www.politico.eu/article/thierry-breton-eu-needs-war-economy-mode-ondefenseproduction/

Shah, R. M. , & Kirchhoff, C. (2024) Unit X: How the pentagon and silicon valley are transforming the future of war. Simon and Schuster.

Sonenscher, M. (2022) Capitalism: The story behind the word. Princeton University Press. https://doi.org/10.2307/j.ctv2f9xt1s

Slobodian, Q. (2024) ‘Elon Musk wants us to have more children’, New Statesman. July 29. Available at https://www.newstatesman.com/ideas/2024/07/elon-musk-wants-us-have-morechildrendemography-will-macaskill. Accessed on May 7, 2025 .

Sukman, D. (2024) ‘Something old and something new lessons from the Ukraine-Russia war’, Military Review. Available at https://www.armyupress.army.mil/Journals/Military-Review/Online- Exclusive/2024-OLE/Lessons-Ukraine-Russia-War/ Accessed on May 6, 2025

Sylvester, C. (2013) War as experience: Contributions from international relations and feminist analysis. Routledge.

Tooze, A. (2024) ‘Great power politics’, London Review of Books, 46: 21. November 7. Available at https://www.lrb.co.uk/the-paper/v46/n21/adam-tooze/great-power-politics. Accessed on May 7, 2025 .

Tripp, A. M. (2015) Women and power in postconflict Africa. Cambridge University Press. Tripp, A. M. (2023) ‘War, revolution, and the expansion of women’s political representation’, Politics & Gender, 19(3): 922–927.

True, J. (2012) The political economy of violence against women. Oxford University Press. True, J. , & Akbari, F. (2024) ‘Geopolitical narratives of withdrawal and the counter-narratives of women’s rights activism in Afghanistan’, Global Studies Quarterly, 4: 3. https://doi.org/10.1093/isagsq/ksae051

True, J. , & Hozić, A. A. (2020) ‘Don’t mention the war! International financial institutions and the gendered circuits of violence in post-conflict’, Review of International Political Economy, 27(6): 1193–1213. https://doi.org/10.1080/09692290.2020.1732443

UNFPA . (2025) Voices from Ukraine: Assessment, findings and recommendations.

UN Population Agency, March, https://ukraine.unfpa.org/en/publications/voices-ukraine-pilot

UNHCR . (2024) Mid-year trends. Available at https://www.unhcr.org/mid-year-trends. Accessed on May 7, 2025 .

UN Security Council . (2024) Conflict-related sexual violence. Report of the Secretary-General, S/2024/292, April 4, https://docs.un.org/en/S/2024/292

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5DQ

گلزار خاوران (حمید یراقچی)

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

گلزار خاوران (حمید یراقچی)

تأملی بر سوژه‌ی سیاسی پسا فاجعه

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

الهه سروش‌نیا مادرِ یارا

 

اسمم را این‌گونه می‌نویسم، چرا که دادخواهی دو اسم می‌خواهد. اسمِ کشته‌شده و اسم دادخواه.

 او زین‌پس همواره در آستانه کشته‌شدن است و من  همواره در آستانه دادخواه شدن.

 

«و تو می‌گفتی، نمیر! نمیر! و زن؟ ساعت‌ها قبل مرده بود»[1]

 

نوشتنِ این متن در شبی پساکشتار دیماه شروع شد. شبی از شب‌های زمستان در برلین در خانه‌ای که با کودکم در آن زندگی می‌کنم، به چهره کودکم در خواب نگاه می‌کردم که ناگهان و برای اولین بار احساس کردم چهره کودکم، زیباییِ چهره‌ی یک مرده را دارد. او بسان یک مرده، بسیار زیبا بود. شباهتی به نوجوانان کشته شده بلوچی داشت که عکس‌های‌شان را دیده بودم. یک زیباییِ آشنا. موهایش سیاه‌تر و پشت‌لبش پررنگ‌تر شده بود. چهره‌ی او در حالتی از مرده بودن خود را بر من آشکار می‌کرد و این باعث می‌شد عمیق‌تر به آن نگاه کنم. چهره‌اش به شکل متفاوتی خود را می‌گشود. می‌توانست چهره نوجوانی یا جوانیِ او باشد. احساس کردم چیزی در من رخ داده است؛ این لحظه‌ای بود که کشتار، خود را در من هویدا می‌کرد. درین متن می‌خواهم به این بپردازم که چرا این لحظه برای من یک نقطه عطف است. می‌خواهم این نقطه عطف را بکاوم و ازین طریق قطب‌نمای سیاسی خود را ترسیم کنم و با این قطب‌نما[2]، قدم‌هایم را در زمینی سوخته بشمارم و برسم به گفتار دادخواهانه.

آن‌چه من درینجا از گفتار دادخواهانه مراد می‌کنم الزاما اینهمان با جنبش دادخواهی نیست. «آستانه»‌ی دادخواه شدن، جایی که این متن از آن نوشته می‌شود، وضعیتی وجودی/ هستی‌شناختی و در عین حال موقعیتی سیاسی است. این آستانه، هم‌چون قریب‌الوقوع بودن همیشگیِ فاجعه یا جنگ برای ما، قریب‌الوقوع است. هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتد چون همواره پیشاپیش رخ داده است. این آستانه جایی است که انتخاب کردم در آن بمانم و از آنجا فکر کنم. من درین متن تلاش کرده‌ام ابتدا توپولوژی خود در وضعیت پسافاجعه را با توصیف نقطه عطفی که کشتار دیماه در زندگیم ایجاد کرد، ترسیم کنم. نقطه عطفی که مرا از فعال زنان برمی‌کشد و در آستانه دادخواه شدن قرار می‌دهد. سپس با ترسیم وضعیت پسافاجعه، وضع پیشاگفتاری و پیشاسیاسی و تشتت احساساتی که در آنیم، به پرسش‌های کلاسیکی فکر می‌کنم که در اکنون ما احضار شده‌اند: روشنفکر کیست؟ سوژه مبارزه و شناخت کیست؟ مسولیت کنشگران سیاسی در پسافاجعه و وضعیتی که گفتار واپسگرا در فضای عمومی هژمون شده، چیست؟ با برجسته کردن ضرورت صورت‌بندی و کاربست یک گفتار تازه، با اتخاذ دو فاصله روش‌شناختیِ «در کنارِ» و «در فاصله از» مردمِ پسافاجعه، می‌کوشم بیندیشم که چه گفتاری می‌تواند برای سوژه سیاسی در این وضعیت راهگشا باشد. برای من، با وفاداری به نقطه عزیمت آغازین این متن و با گذر از گورستان در چهلم کشتار دیماه، این، گفتارِ دادخواهانه است؛ گفتاری که آن را به‌مثابه یک قطب‌نما برای مفهوم‌سازی‌های دیگر و جای‌گیری در وضعیت به‌کار می‌گیرم. با عزیمت دوباره از گورستان توضیح می‌دهم که چرا گفتار دادخواهانه، از حیث روش‌شناختی، می‌تواند در وضعیت پسافاجعه راه‌گشا باشد.  در نهایت، جزوه «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» از پویان و «چری‌کهای حقوق بشری» را احضار می‌کنم تا از گفتار دادخواهانه به مثابه یک پراتیک، حمایت کنند.

در آستانه‌ی دادخواه‌شدن

یا نام تمام مردگان یحیی است[3]

نوشتن این متن[4] در شبی از شب‌های زمستانی پساکشتاردیماه شروع شد. در نگاه کردن به چهره کودکم در خواب. من/ما جسدهای زیادی را تلنبار در پزشکی قانونی کهریزک در کاورهای سیاه دیده بودم/یم. نوشتن این متن از همین لحظه شروع شد. از لحظه‌ای که در زیبایی چهره کودکم در خواب، زیبایی مردگانِ جوان را دیدم و عکسی از چهره او در خواب ثبت کردم.

نوشتن این متن در دیدن چهره کودکانِ کشته شده در جنگ و بازگشت دوباره به آن عکس، ادامه پیدا کرد. و هم‌چنان در تلنبار چهره مردگان در چهره کودکانِ ما و مرده‌گون شدن زیبایی آن‌ها در خواب، ادامه می‌یابد.

پیش از این لحظه، لحظه‌ی دیدن زیبایی کشته‌شدگان در کودکم و فکر کردن به کشته شدن او؛ من بارها به تنهاییِ کودکم در جهان فکر کرده بودم، به شرایطی که او در صورت مرگ من خواهد داشت. پیش ازین لحظه‌ی مرده‌گون شدنِ چهره او، آنکس که قرار بود بمیرد همواره من بودم و آنکس که قرار بود در جهان بماند، همواره او بود. نگرانی از تنها شدنِ او در جهان به عنوان یک کودک، مرا متوجه مرگ خود می‌کرد. من ازین مرگ وصل می‌شدم به تمام مادران مرده که همیشه در عکس‌هایشان زیبایی مرموزی پنهان بود. نه فقط مادران مرده بلکه زنان جوان مرده. زنان جوان سرسختی که همیشه قصه‌ای از مبارزه و مقاومت آن‌ها به عکس‌شان الحاق می‌شود. با شکلی از مالیخولیا خود را در آن‌ها و یا شاید آن‌ها را در خود پیدا می‌کردم. وقتی فهمیدم باردارم یکی از همان عکس‌ها از جوانی خود برای کودکم ثبت کردم. عکس جوانی مادری که ممکن بود زمانی دیگر نباشد. فرزندی که قرار بود بعدها به چهره جوانی مادرش در اردیبهشت نگاه کند، مرگی که در آن ژست و عکس در چهره خود پیدا میکردم را برایم زیباتر می‌کرد.

این هم‌ذات پنداری با مرده‌ها و کشته شده‌ها تنها یک مالیخولیای شخصی نبود. وضعیتی عمومی بود. برای ما جوانان چپ‌گرایی که اکثرا شیفته جنبش چریکی بودیم و هنوز وقتی مست می‌کردیم سرودهای چریک‌ها را همخوانی می‌کردیم، تجلی چهره‌های چری‌کهای کشته شده هم بود. به من می‌گفتند شبیه مهرنوش جهانگیری هستم. ما مجذوب زیبایی قهرمانان کشته شده بودیم و چقدر این کشت‌گان زیاد بودند. چهره زنان جوان کشته‌شده. به عکس‌های هشت مارچ 57 نگاه می‌کردیم و مجذوب سرزندگی زنان توی عکس می‌شدیم. زنانی که خود را و رفقای خود را در جوانی و سرزندگی و مطالبات آن‌ها پیدا می‌کردیم. در چهره هما دارابی پیش از آنک‌ه خود را به آتش کشد. در چهره دختر آبی وقتی روی چمن دراز کشیده بود. هنوز این ما بودیم که قرار بود کشته شویم. این در شعارهای‌مان در اعتراضاتی که در آن‌ها شرکت کرده بودیم هم متجلی می‌شد. ما بارها فریاد زده بودیم”به مادرم بگویید دیگر پسر/دختر ندارد”. ما فکر کرده بودیم “من هم ممکن بود ژینا باشم”. پویا بختیاری از زبان ما گفته بود: “من هم پسر کسی هستم”. ما، نسلی که در فضای پسا 57 بالیده و سیاسی شده بودیم، هنوز “تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم”، شور عشق در سینه داشتیم و پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُرده بودیم.

من در چنین بستری زنی مالیخولیایی بودم که دوست داشتم زیبایی جوانی‌ام را برای کودکی که تسلیم زاده شدنش شده بودم، برای پس از مرگم ثبت کنم.

در ده سالی که از گرفتن آن عکس می‌گذرد، بارها به آن عکس برگشته‌ام. تا پیش از کشتار، آن عکس نقطه عطف زندگی من بود. لحظه تصمیم‌ به نگه‌داشتن جنینی که در بدن داشتم. بارها خواسته‌ام در موردش بنویسم ولی هربار فکر کرده‌ام که هنوز برای نوشتن از آن عکس زود است. تا شبی از شب‌های زمستانِ پساکشتار دیماه که به ناگهان زیبایی و حلول مردگان را دیگر نه در چهره خود، بلکه در چهره کودکی دیدم که در عکس باردارم. کودکی که حالا نه سال دارد. او بار دیگر زندگی مرا نشان‌دار کرد.
ترومای کشتار، «مادرِ مرده بودن» را به «مادرِ (یک) مرده بودن» تغییر داد و ازین طریق شکل مواجهه من با وضعیت را نیز تعیین کرد. مرگ از چهره من به چهره کودکم انتقال پیدا کرد و من دیگر نه کسی که کشته خواهد شد، بلکه مادری شدم که فرزندش کشته خواهد شد. با ترومای دیماه، مرگ از من به کودک من، و از نسل ما به نسل کودکان ما منتقل شد. ما دیگر چهره کشته‌شدگان را در کودکان خود می‌بینیم. این  لحظه دگرگونی این مالیخولیا از یک زن/مادر مرده به مادری که فرزندش کشته شده، یک نقطه عطف در تاریخ شخصی و فعالیت سیاسی من بود که می‌خواهم به شکل تجربه عمومی نسل خود به آن نگاه کنم. این لحظه مرا ــ به عنوان فمینیستی که در 17 سالگی فعالیت مدنی را با فعالیت زنان و بعد کمپین یک میلیون امضا دریک شهر دور از مرکز شروع کرده، بعد به واسطه حضور در دانشگاه با جنبش دانشجویی پیوند خورده و تا امروز به عنوان فعال زنان شناخته می‌شده ــ برمی‌کشد و ضرورت و ناگریزیِ دادخواه شدن را نشانم می‌دهد.

این نقطه عطفی شخصی است که می‌خواهم از آن در طرح‌ریزی یک گفتار در نسبت با وضعیت الهام بگیرم. لحظه‌ای که «فعال زنان» جای خود را به «دادخواه» می‌دهد. نه از خلال یک انتخاب از پیش فکرشده، بلکه در اثر جابه‌جایی‌ای که در نسبت ما و مرگ ایجاد شده است.[5]

مالیخولیای شخصیِ من، امتداد همان مالیخولیای جاری در فضای سیاسی بود. اما اکنون، با محو شدنِ تصویرِ مالیخولیایی «زنِ مبارز مرده»، و جایگزین شدنِ آن با نگاه به فرزندی که قرار است کشته شود، با تصویری مواجهم که کشتار بر چهره‌ی فرزند من نشانده است. از آن لحظه به بعد، در مواجهه با هر کشته‌شده‌ی قهری، من به موقعیتِ دادخواهی پرتاب می‌شوم. هر بار، فرزند من هجده‌ساله است و اعدام می‌شود؛ هر بار، هفت‌ساله است و در مدرسه‌ای در میناب کشته می‌شود؛ هر بار، در خیابان تیر می‌خورد یا زیر آوار می‌ماند.

آن لحظه، لحظه‌ی دیدن چهره کشته شدگان در چهره فرزندم، لحظه ادراکِ رسوبِ ترومای جمعی در دستگاه عاطفی من بود و لحظه‌ای که من را به موقعیتِ دادخواهی منتقل کرد. این جانمایی جدید من است و توضیح این‌که چرا من بی اینک‌ه عضوی از خانواده‌ام کشته شده باشد، درآستانه دادخواه شدن هستم. این مادیت کشتار است که بر مادیت عاطفی من تاثیر گذاشته و فعالیت سیاسی مرا تعریف می‌کند.

این دیدنِ کشته‌شدگان در چهره کودکان، تنها تجربه من نبود. والدهای بسیاری در فضای مجازی از حسی مشابه نوشتند. بهاره مادرِ سوفی، در پستی در صفحه اینستاگرامش نوشته است: «چیزی بین گلویم گیر کرده، نه پایین می‌رود نه بالا می‌آورم. 401 بود. مدام فیلم‌های نیکا را می‌گذاشتم و زار می‌زدم. تازه باردار بودم. ب گفت اسمش را بگذار نیکا. گفتم یک باور خرافی دارم که اسم، تقدیرت را رقم می‌زند. فکر می‌کنم به خاطر خود این بچه که زندگی است نباید اسم شهید رویش بگذارم. گذشت، حالا یک ماه است که انگار چیزی را گذاشته‌ام درون پرانتز، یا زیر بلوکی بتونی ایستاده‌ام و التماس می‌کنم که از من بزرگتری نیفت. از کشته شده‌ها حتی اسم یکی را هم نمی‌دانم، حتی در عکس یکی‌شان هم خیره نشده‌ام که اگر نتوانم حق سوگ را برای تک تک‌شان بجا بیاورم چه؟ ایستاده‌ام زیر بلوک بتونی و همه‌شان را سوفی صدا می‌کنم و قدر هزار مادر سوگوار می‌شوم. این سوگ از من، از ما بزرگ‌تر است و دارد می‌بلعد.»

در این افق، این گزاره که «این کودک کشته‌ شده می‌توانست کودک من باشد» در فضا در گردش است؛ و این نه فرضی انتزاعی، بلکه امکانی است معاصر با ما. معاصر بودن با کشتار و جنگ، حتی بدون تجربه مستقیم والد بودن، سوژه را درگیر فقدانی می‌کند که می‌توانست از آنِ او باشد. شاهد فاجعه[6] و کشتار دیماه و جنگ بودن، ما را در آستانه دادخواه شدن قرار می‌دهد. دادخواهی به این معنا می‌تواند یک ضرورت فعالیتی باشد که قطب‌نمای اخلاقی و سیاسی ما را در این برهه تنظیم کند. دیگر هر یک از ما امکانِ از دست دادنِ فرزندی را در خود حمل می‌کنیم. این تبدیل به قطعیتی در روان جمعی ما شده. فرزندان ما امن نیستند. فرزندان ما دارند در خواب‌های ما کشته می‌شوند. فرزندان ما کشته خواهند شد.  هیچ چیزی مهم‌تر از این برای پایه گذاری یک گفتار سیاسی و پی‌گیری آن وجود ندارد: «محافظت»[7] و دادخواهی از جان فرزندان‌مان.

یک روز پس از فاجعه: سیاست حضور یا  چگونه باید درکنار مردم ایستاد

ویدئوهای اجسادِ تلنبارشده در پزشکی قانونی کهریزک یا گزارش‌ها و تصاویر کودکان کشته‌شده در جنگ، برای بسیاری از ما صرفاً یک سند نبودند؛ لحظه‌ای بودند که می‌توانستند دستگاه نظری را از جا بکنند. نمی‌شد آن‌ها را دید و هم‌چنان با همان زبان پیشین درباره‌ی وضعیت سخن گفت. این نه فقط مسئله‌ای اخلاقی بلکه معرفت‌شناختی است. برخی از کسانی که پیش‌تر با اطمینان در دستگاه‌های تحلیلی ژئوپلیتیکی مستقر بودند، پس از مواجهه با تصاویر کشتار حکومت، احساس کردند دیگر نمی‌توان بدون اندیشیدن به اجساد، بدون اندیشیدن به کشته‌شدنِ آن‌ها به‌دست حکومت خودشان، همان مسیر فکری را ادامه داد. پس از جنگ نیز گفتار «راه سوم» دیگر پاسخ‌گوی پیچیدگی و اضطرار وضعیت نبود.[8] این لحظه مهم است: لحظه‌ای که فاجعه، نظریه را نه لزوماً ابطال، بلکه متوقف می‌کند؛ و همین توقف، پیش‌شرط هر اندیشیدن دوباره است. همان‌گونه که برای من، دیدن چهره مردگان در چهره کودکم، صرفاً یک شوک عاطفی نبود، بلکه توقف یک دستگاه پیشین فهم بود؛ توقفی که مرا به آستانه دادخواه‌شدن پرتاب کرد.

آیا در لحظه‌ای زندگی می‌کنیم که بتوان آن را «پسافاجعه» نامید؟ همواره و هیچ‌گاه. این تناقض از آن‌جا می‌آید که در تجربه ما، فاجعه نه حادثه‌ای منفرد و پایان‌یافته، بلکه وضعیتی ممتد و بازگشت‌کننده است. هنوز از شوک یک فاجعه بیرون نیامده‌ایم که به فاجعه‌ای دیگر پرتاب می‌شویم. فاجعه در تاریخ ما کجاست؟ سینما رکس؟ اعدام‌های دهه شصت؟ جنگ هشت‌ساله؟ هواپیمای ایرباس ۶۵۵؟ زلزله بم؟ کهریزک ۸۸؟ آبان ۹۸؟ هواپیمای اوکراینی؟ کشتار دی؟ یا جنگ چهل روزه؟ شاید وقتی می‌توان تمام این نام‌ها را، و چه‌بسا بسیار وقایع دیگر را، هم‌چون نام‌های فاجعه احضار کرد، باید گفت ما همواره درون نوعی پسافاجعه زیسته‌ایم. پسافاجعه در این معنا نه به معنای عبور از فاجعه، بلکه نام آستانه‌ای معلق است: فاصله‌ای ناپایدار که در آن فاجعه رخ داده، اما هنوز به گذشته بدل نشده است. نه کاملاً حاضر است و نه کاملاً غایب؛ نه صرفاً واقعه‌ای تاریخی است و نه فقط زخمی روانی، بلکه رژیمی از زمان‌مندی است که در آن زبان دچار لکنت می‌شود، گفتارها از هم فرو می‌پاشند، و سوژه سیاسی در نسبت خود با مردم و با امکان کنش دچار بحران می‌شود. مسئله نه صرفا توالی این فاجعه‌ها، بلکه زیستن درون ساختاری تداوم‌یافته از فاجعه است؛ وضعیتی که در آن فاجعه پیوسته بازمی‌گردد، یا دقیق‌تر، هرگز به‌طور کامل پایان نمی‌یابد.

از این منظر، پرسش برای ما فقط این نیست که «چطور فاجعه می‌تواند مبنای تفکر قرار گیرد؟»[9]، بلکه پیش از آن باید پرسید چگونه مطمئن می‌شویم با «فاجعه» طرفیم، وقتی هر بار امر مهلک‌تری رخ می‌دهد و مرزهای ادراک ما دوباره جابه‌جا می‌شود. شاید پسافاجعه دقیقاً نام همین تعلیق باشد: وضعیتی که در آن فاجعه هنوز در تاریخ ته‌نشین نشده و هم‌چنان فرم فکری خود را بر ما تحمیل می‌کند؛ پاره‌پاره، تروماتیک، روزمره، و در عین حال ممتد.

ما با پرسش از شکست و پایان خیزش ژینا وارد 404 شدیم.[10] دراین‌جا 404 را به معنای سالی به‌کار می‌گیرم که دو جنگ 12 روزه و چهل روزه و اعتراضات 404 در دل آن رخ داد. در 404 پرسشی در فضای عمومی جریان پیدا کرد. آیا خیزش ژینا پایان یافته است؟ یا 404 زاده ناگزیر خیزش ژیناست؟ آیا اعتراضات 404 را می‌توان به عنوان ضدانقلاب ژینا فهمید؟ در مقیاسی بزرگ‌تر 404 به علت هژمونی تمایلات سلطنت‌طلبانه، حتی ضدانقلاب 57 هم خوانده شد.

پرسش از شکست پرسشی است که در مورد 57 هم بارها پرسیده شده است. این‌که 57 کجا پایان یافت یا شکست خورد؟ فردای انقلاب؟ بعد تشکیل شورای انقلاب؟ یا در نقاطی دیگر؟واضح است که ما نه با یک پایان، بلکه با پایان‌هایی سروکار داریم که بدون این‌که هیچ‌یک اصالتی داشته باشند از دل صورت‌بندی‌های مختلفی بیرون می‌آیند.

اندیشیدن به این شکست، نه به‌مثابه یک رخداد قطعی، بلکه به‌عنوان لحظه‌ای که درون یک صورت‌بندی و چارچوب روشی فهم می‌شود، ما را به خوانشی روش‌مند از رخدادهای تاریخی رهنمون می‌کند؛ از همین‌رو، برای مثال، بازاندیشی شکست ۵۷ نیز نه به قصد اصالت‌بخشی به آن نقطه شکست، بلکه برای فهم این است که هر سنت فکری چگونه آن نقطه شکست را می‌خواند و شکست را چگونه تبیین می‌کند. پرسش از این پایان، ما را به خاستگاه بازمی‌گرداند.

۴۰۴ نوعی صحنه‌ی بازآرایی‌شده‌ی بحران بود که در آن نه تنها آنتاگونیست‌ها و پروتاگونیست‌های 57 در تقسیم نقش‌هایی جدید، دوباره به روی صحنه ظاهر شدند، بلکه پرسش‌های بنیادین آن دوره هم دوباره احضار شدند. این صحنه آن‌قدر تداعی‌گر 57 بود که همه بی واسطه یاد جمله معروف مارکس در هیجدهم برومر لویی بناپارت می‌افتادند: «تاریخ دوبار تکرار می‌شود، بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی».

فاجعهْ پرسش‌هایی را دوباره مطرح ساخت که شاید از فرط پایه‌ای بودن، دیگر کلیشه‌ای شده‌اند. اما امروز و در فضایی که توصیف کردم لزوم بازگشت و مطرح ساختن دوباره آن‌ها احساس می‌شود. پرسش‌هایی چون “وظیفه روشنفکر چیست؟” و “ضرورت بازتعریف سوژه مبارزه و شناخت”. در لحظات بنیادین، سوژه سیاسی در موقعیتی قرار می‌گیرد که در آن ناچار از ترسیم یک نقشه است. باید موقعیت مکانی و زمانی خود را بازتعریف کرده و دستگاه معرفتی‌اش را از نو بنویسد. این را در تمام متن‌های بنیادین مبارزین 57 می‌شود پیدا کرد: یکی از اولین حلقه‌های بنیان‌گذار چریک‌های فدایی، معروف به گروه جزنی، در پاییز 1346، «مسائل جنبش ضد استعماری و آزادیب‌خش خلق ایران و عمده‌ترین وظایف کمونیست‌های ایران در شرایط کنونی» را تدوین می‌کند. جزوه‌ای که با پیوند ایده‌های مارکسیستی و آنتی‌کلونیال، فراروی از چارچوب‌های عملاَ موجود مارکسیسم روسی در آن زمان ایران بود. راه کارگر با ظهور دولت جدید پساانقلابی، چهارگانه‌ی «فاشیسم، کابوس یا واقعیت؟» را می‌نویسد. این جزوه‌ها در واقع پاسخ به پرسش‌هایی بود که تاریخ به آن‌ها تحمیل کرده بود.

در چنین شرایطی، روشنفکران و نیروهای سیاسی اما، به‌ویژه نیروهای چپ، به‌جای آن‌که وارد فرایند اندیشیدن به این بازگشت شوند، عمدتاً به موضع‌گیری، فاصله‌گذاری و مدیریت نسبت خود با صحنه مشغول شدند. آن‌چه در عمل شکل گرفت، نه یک مداخله‌ی نظری یا اخلاقی، بلکه شکلی از سیاست اجتناب در مواجهه با اعتراضات 404 بود. منظورم از سیاستِ اجتناب، صرفاً سکوت یا بی‌عملی نیست. سیاستِ اجتناب یک منطق خاصِ جاگیری است: حفظ فاصله‌ی انتقادی بدون پذیرش ریسک حضور، معلق نگه داشتن نسبت خود با مردم، و تبدیل وظیفه‌ی روشنفکری به نوعی مراقبت از پاکیِ موضع. در دیماه ۴۰۴ بسیاری از روشنفکران دچار شگفتی شدند؛ نه فقط از آن‌چه رخ داد، بلکه از آن‌که مردم آن‌گونه ظاهر شدند که ظاهر شدند. اقبال به سلطنت‌طلبی، گردش شعارها، و افق‌های سیاسی‌ای که برای بسیاری از نیروهای چپ نامطلوب، بیگانه یا حتی هراس‌آور بود، موجب شد که خودِ «مردم» به مسئله بدل شوند. همان مردمی که در صورت‌بندی‌های پیشین همواره سوژه‌ی مفروض مبارزه، رهایی یا مقاومت بودند، اکنون در هیئتی ظاهر شده بودند که به‌سادگی درون دستگاه‌های معناییِ موجود قابل‌فهم نبودند یا ساده‌انگارانه و دست و دلبازانه فاشیست خطاب می‌شدند.

در ۴۰۴ آن‌چه برای نیروهای چپ آشکار شد، بحران سوژگی بود. آن‌ها ناگهان با این واقعیت مواجه شدند که دیگر نمی‌دانند با این «مردم» چه کنند. این نه فقط یک بحران سیاسی، بلکه یک بحران شناختی و مخصوصا عاطفی بود. برای این می‌توان هزاران نقل‌قول از فضای مجازی و محتوای تولید شده در آن در این مدت آورد. زیرا روشنفکر در بسیاری موارد با مردمی روبه‌رو شد که دیگر درون تصویر آرمانیِ او از «مردم» جای نمی‌گرفتند. به همین دلیل، آن‌چه رخ داد نوعی سرگشتگی عمومی بود: سرگشتگی در نام‌گذاری رخداد، در تعیین نسبت با آن، و در پاسخ به پرسش‌هایی چون «سوژه سیاسی کیست؟»، «وظیفه‌ی سوژه سیاسی چیست؟»، «سوژه‌ی انقلاب کیست؟»، و حتی «کدام مردم؟». اما نیروهای سیاسی، به‌جای آن‌که از این احضار به‌مثابه فرصتی برای بازاندیشی استفاده کنند، بیش‌تر درگیر مراقبت از مرزهای هویتیِ خود شدند. این همان جایی است که سیاست اجتناب، نه صرفاً ناکافی، بلکه غیراخلاقی می‌شود. زیرا در لحظه‌ای که مردم زیر بمب و گلوله اند، اجتناب از حضور، به معنای رها کردن آن‌ها در دل فاجعه است. فاجعه فقط نسبت ما با مردم را دگرگون نمی‌کند، بلکه باید دستگاه نظریِ ما را نیز تغییر دهد. اگر چنین نکند، اگر ما پس از فاجعه هم‌چنان با همان مفاهیم، همان چارچوب‌های تفسیری، و همان نحوِ استدلالِ پیشینی به سراغ وضعیت برویم، باید بپرسیم اصلاً فاجعه چه اثری بر فکر ما گذاشته است. تجربه‌ی فاجعه، اگر واقعاً تجربه شده باشد، نمی‌تواند صرفاً یک «محتوا»ی تازه برای دستگاه نظریِ قدیم باشد؛ باید خودِ فرمِ فهم، خودِ سازمان ادراک، و خودِ اقتصاد عاطفیِ اندیشیدن را دگرگون کند.

درست در همین لحظه است که باید از وظیفه‌ی روشنفکر به‌نحوی دیگر سخن گفت. وظیفه‌ی سوژه سیاسی نه حفظ فاصله، بلکه ماندن در کنار مردم است. البته این ماندن به‌هیچ‌وجه به معنای انحلال در اراده‌ی سیاسیِ بالفعلِ مردم، همراهی بی‌چون‌وچرا با شعارها و افق‌های آن‌ها، یا واگذاری استقلال نظری نیست. «در کنار مردم ماندن» را باید به‌مثابه یک موضع اخلاقی-سیاسی فهمید، نه به‌مثابه شکلی از پوپولیسم. مسئله مهم این است که روشنفکر نمی‌تواند در مواجهه با مردمی که از منظر او دچار راست‌گردی، نیهیلیسم، یا حتی میل به اقتدار شده‌اند، صحنه را ترک کند. او اگر مردمِ واقعاً موجود را رها کند، در عمل نه از حقیقت دفاع کرده و نه از سیاست، بلکه صرفاً خود را از دشواریِ واقعیت معاف کرده است.

شاید به همین دلیل است که باید دوباره به مسئله‌ی «نسل» بازگردیم. فرزندان ما، نسلی که امروز در مرکز بحران ایستاده، برخلاف ما، نسلی که در دهه‌های مختلف پسا57 بالیده و سیاسی شده، بیش از آن‌که تجربه‌ی یک جنبش اجتماعیِ پایدار و افق‌گشا را از سر گذرانده باشد، با موج‌های متوالیِ فاجعه، سرکوب و کشتار بزرگ شده است. نسلی که ۹۶، ۹۸، هواپیمای مسافربری، ژینا، اعدام‌ها و جنگ را دیده، بی‌آن‌که تجربه‌ای تثبیت‌شده از پیروزی، سازمان‌یابی یا حتی تداوم یک افق جمعیِ سیاسی داشته باشد. شیوا عاملی‌راد سخنگوی کانون صنفی معلمان در مصاحبه‌ای به خوبی به این موضوع اشاره می‌کند. اشاره او به این‌که «این‌ دانش‌آموزان، بچه‌هایی هستند که ۸۸ را ندیده‌اند و تنها با موج فاجعه روبه‌رو بوده‌اند»، از همین منظر اهمیت دارد. این نسل در فضایی رشد کرده که خشونت نه یک استثنا، بلکه بخشی از بافت روزمره‌ی ادراک سیاسی آن بوده است. پیش از این، هنوز نوعی گفتمان ضدخشونت، امید به اصلاح، یا دست‌کم تصور امکانِ تغییرِ تدریجی در فضا وجود داشت. اما برای نسلی که کودکی و نوجوانی‌اش در توالیِ کشتار، تحریم، فروپاشی و سرکوب گذشته، مواجهه با جنگ، و حتی پذیرشِ گفتار مداخله و ویرانی، لزوماً فقط محصول «شست‌وشوی مغزی» نیست. بخشی از مسئله، از کار افتادنِ همان چیزی است که می‌توان آن را نرمِ خشونت نامید: حساسیتی پایه‌ای نسبت به مرگ، ویرانی و نابودی. وقتی فاجعه به افق دائمیِ تجربه بدل شود، نسبت سوژه با خشونت نیز دگرگون می‌شود. «آغاز فصل سرد» دقیقاً نام همین وضعیت است: پارادایم مبارزه‌ی نسلی که بیش از هر چیز، در هم‌جواری مداوم با مرگ، سیاسی شده است.

در این وضعیت، آن‌چه من در برابر این سیاست اجتناب می‌گذارم، «سیاستِ حضور» است. سیاستِ حضور به معنای ماندن در صحنه‌ی بحران، در صحنه‌ی سرکوب، در صحنه‌ی تشتت عاطفی، و در صحنه‌ی گسست رابطه‌ی روشنفکر با مردم است، بی‌آن‌که این حضور به تأیید همه‌جانبه‌ی مردم یا تطهیر افق‌های ارتجاعی بیانجامد. روشنفکر باید بتواند در کنار مردم بایستد، حتی وقتی از آن‌ها فاصله دارد؛ و دقیقاً از دل همین فاصله‌ی تحمل‌شده، نه فاصله‌ی حفاظتی، امکانی برای اندیشیدن بسازد. زیرا وظیفه‌ی روشنفکر نه انطباق با مردم است و نه انکار آن‌ها، بلکه تاب آوردنِ شکاف میان افق هنجاریِ خود و واقعیتِ اجتماعیِ موجود، و تبدیل این شکاف به ماده‌ی تفکر است. هدف اصلی من در این متن فکرکردن به این است که وقتی با افق سیاسی سوژ‌ه‌ی جمعیِ معترض این‌قدر فاصله داریم، چطور می‌توانیم «در‌کنار» مردم بمانیم؟ چطور می‌توان ماند و بحران را تاب آورد؟ تنها از طریق این تاب‌آوری است که می‌توان به افقی سیاسی و مبارزاتی امیدوار ماند.

اتخاد دو فاصله‌ی متدولوژیک، یکبار در نزدیکی، و بار دیگر در فاصله. گرفتن این دو فاصله‌ی توامان است که ما را قادر به تامل روی وضعیت می‌کند.

اگر تجربه‌ی تبعیض و ستم به ما لنز فمینیستی، حاشیه یا ضداستعماری می‌دهد، تجربه‌ی فاجعه نیز باید نوعی جابه‌جایی در رژیم معرفتیِ ما ایجاد کند. فاجعه آن لحظه‌ای است که در آن مفاهیمِ پیشین، کفایت تفسیریِ خود را از دست می‌دهند. این از دست رفتنِ کفایت، به‌معنای بی‌اعتبار شدنِ کامل نظریه‌ها نیست، بلکه به این معناست که دیگر نمی‌توان آن‌ها را بی‌واسطه و بدون بازاندیشی بر وضعیت اعمال کرد. پس از جنگ دوازده‌روزه و کشتار دی‌ماه و جنگ چهل روزه، به‌نظر من دقیقاً با چنین موقعیتی مواجه هستیم. درغلتیدنِ سریع به مواضع ژئوپلیتیکیِ آماده یا گفتار راه سومی در برابر آن، بیش‌تر نوعی فرار از وضعیت بود تا مواجهه با آن. این تحلیل‌ها برای جهانی پیش از این فاجعه‌ها ساخته شده بودند. اکنون دیگر صرفا این مهم نبود که کدام نیرو در منطقه چه می‌کند؛ مسئله این بود که مردم ایران چگونه هم‌زمان زیر فشار جنگ، سرکوب داخلی، فروپاشی افق سیاسی و زندگی، و تلاطم عاطفیِ جمعی قرار گرفته‌اند.

در چنین وضعیتی، من حتی نسبت به ایده‌ی «تحلیل سرد» نیز بدگمانم. آن‌چه در فضای سیاسی گاه با عنوان سوبر آنالیز یا تحلیل خونسرد ستایش می‌شود، لزوماً ما را به فهم فاجعه نزدیک نمی‌کند. به درد کارشناسان جنگی و بازار بورس می‌خورد. ذهنی که واقعاً از فاجعه عبور کرده باشد، نه سرد، بلکه گداخته است. ذهن سرد، در بسیاری مواقع، ذهنی است که یا هنوز در فاصله‌ای امن از فاجعه قرار دارد یا فاجعه را در سطحی انتزاعی و خارجی می‌فهمد. اما اندیشیدن به پسافاجعه برای ما که می‌خواهیم به وضعیت وجودی خود فکر کنیم، مستلزم عبور دادن فکر از میان تلاطمِ دستگاه عصبی، عاطفی و ادراکیِ آسیب‌دیده است. به همین دلیل، گمان می‌کنم پس از فاجعه، مسئله‌ی اصلی دیگر فقط «تحلیل درست» نیست، بلکه یافتن زبانی است که بتواند وضعیت را از نو صورت‌بندی کند. بخش زیادی از متن‌هایی که در این دوره تولید شدند یا بیانیه بودند، یا روایت‌های دسته‌بندی‌شده و اطلاع‌رسان برای مخاطب غیرفارسی‌زبان. این امر خود نشانه‌ای از وضعیت تروماتیک است: گویی توان نظریِ ما به دو شکل تقلیل یافته بود، یا اعلام موضع، یا ترجمه‌ی وضعیت برای دیگری. اما متن‌های اندکی بودند که بکوشند خودِ ما را برای خودِ ما توضیح دهند. این خلأ فقط یک ضعف نوشتاری نیست، بلکه نشانه‌ی نوعی انسداد معرفتی است. ما نتوانستیم آن‌چه بر ما گذشته و هنوز می‌گذرد را درون زبانی برای خودمان بنویسیم. این سکوت از دلِ همان وضعیت پسافاجعه‌ای می‌آید که هنوز فاجعه را در سطح عاطفی حمل می‌کند اما نتوانسته آن را در سطح مفهومی صورت‌بندی کند.

تربیت احساسات [11]

اگر فاجعه، هم نسبت روشنفکر با مردم را دگرگون می‌کند و هم دستگاه نظریِ ما را، پس ما به گفتاری تازه نیاز داریم. مسئله فقط این نیست که واژگان قدیم ناکافی‌اند، بلکه این است که خودِ فضای اجتماعی و سیاسی در سطحی «پیشاگفتاری و پیشاسیاسی»[12] عمل می‌کند. ما درون وضعیتی از تشتت عاطفی زندگی می‌کنیم؛ وضعیتی که در آن «خشم، ترس، ناامنی، سوگ، میل به بازگشت، نیهیلیسم و درماندگی»، همه هم‌زمان حضور دارند، اما هنوز درون یک صورت‌بندی گفتاریِ تازه سازمان نیافته‌اند. از این‌رو، مهم‌ترین وظیفه‌ی روشنفکر در این لحظه ، نه صرفاً تحلیلِ واقعیت، بلکه «تربیت احساسات» است.
به همین دلیل است که به‌طرز جالبی پست‌های صفحه‌های روان‌شناسی که در این دوره درباره‌ی وضعیت نوشته‌اند بسیار دیده و وایرال شده‌اند. این خود نشانه‌ای است از خلأ گفتاری ما. فعالان سیاسی در حالی می‌خواهند وضعیت را تحلیل یا با هم ائتلاف کنند یا بیانیه صادر کنند که تنها کاری که می‌کنند بروز احساسات‌شان در فضای مجازی است؛ آن‌هم احساساتی نسبت به مخاطبان خاص خودشان، محکوم کردن دیگری، تخلیه‌ی خشم، و پلیسی کردن این‌که اصلاً آدم‌ها چه «احساسی» باید داشته باشند. همه جا صحبت از این است که چه احساسی در مورد وقایع داریم. از مرگ این و آن خوشحالیم یا ناراحت؟ مردم از حمله نظامی خوشحالند یا ناراحت؟ اما این احساسات کم‌تر از سطح ابراز شخصی فراتر می‌رود و به گفتاری بدل نمی‌شود. بخش بزرگی از دستگاه گفتارسازِ مجازی هم در این دوره اتفاقا حول همین ابراز احساسات شخصی سامان یافته است. این وضع البته تصادفی نیست؛ بخشی از خودِ وضعیت است. اما درست به همین دلیل، مداخله‌ی روشنفکری باید از سطح موضع‌گیری صرف فراتر رود و به سطح میانجی‌گریِ عاطفی-گفتاری برسد. تربیت احساسات را نباید به معنای روان‌شناختیِ سطحی یا به معنای مهندسیِ عاطفه فهمید. مقصود من چیزی نزدیک‌تر به یک کار سیاسی-هرمنویتیکی است: صورت‌بندی عواطفی که هنوز نام ندارند، یا عواطفی که در شکل خام، متراکم و پیشاگفتاریِ خود در فضا پراکنده‌اند. من این گفتار را بدیلی برای «همبستگی» فرسوده و تهی‌شده نیز می‌بینم. شاید در این وضعیت، آن‌چه پیش از همبستگی لازم داریم، نوعی هم‌فهمی است؛ هم‌فهمی در معنای ساختن یک فضای عاطفیِ مشترک که بتواند شرط امکانِ شکل‌گیریِ سیاستی تازه شود. پیش از هر اتحاد فرمی، پیش از هر ائتلاف و سازمان، ما به نظمی تازه در ادراک و احساس نیاز داریم. اگر چنین نظمی شکل نگیرد، عواطف ما به‌آسانی توسط گفتارهای جنگ‌طلب، پوپولیستی و ضدحیات دستکاری خواهند شد. منطق هزینه-فایده، عادی‌سازیِ مرگ، مقایسه‌ی تعداد کشته‌ها، و پذیرش کشتار و جنگ به‌مثابه هزینه‌ای برای رهایی، دقیقاً در فضایی هژمون می‌شوند که فاقد زبان مشترکِ اخلاقی و سیاسی برای دفاع از حیات است.
این بی‌معنا نیست که شاید بتوان گفت مسئولانه‌ترین مواجهه با کشتار و جنگ را آن دسته از فعالانی داشته‌اند که فعالیت سیاسی و اجتماعی‌شان همواره نوعی تمرینِ «در کنار بودن» و هم‌فهمی بوده است؛ در کنار ماندن با مردم، حتی آن‌جا که افق‌های سیاسی یکسانی وجود ندارد. برای مثال، کانون صنفی معلمان، به‌واسطه بینش خاصی که کار معلمی در مواجهه با بحران‌ها ایجاد می‌کند و نیز مسئولیتی که در خودِ پرکتیس معلمی تمرین می‌شود، توانست در لحظه فوریت وضعیت، بدون لکنت و تبصره، در آشفتگی تحلیلی وضعیت و سیاست اجتناب حاکم بر فضا، جایگاه و وظیفه خود را به‌روشنی تشخیص دهد: از پی‌گیری وضعیت دانش‌آموزان کشته و بازداشت‌شده در اعتراضات گرفته تا بعدتر، پیگیری و سخن گفتن از دانش‌آموزان کشته‌شده در جنگ. این تعهد به «در کنار بودن» را می‌توان در روایت معلمانی که از گفت‌وگو با دانش‌آموزان سلطنت‌طلب‌شان سخن گفته‌اند هم پی‌گیری کرد؛ تلاشی برای حفظ رابطه و فهم، حتی در دل اختلاف سیاسی. همین منطق را می‌توان در فعالیت آنان، درکوشش برای جلوگیری از انسان‌زداییِ کشته‌شدگان جنگ نیز مشاهده کرد. یا در لحظه مواجهه عاطفی و بغض پرستو فروهر در مصاحبه‌اش درباره کشتار دی‌ماه؛ لحظه‌ای که در آن، فاصله انتزاعیِ تحلیل جای خود را به نوعی نزدیکی عاطفی با مردم می‌دهد. آن‌چه به این فعالان امکان چنین فهمی را می‌دهد، از سرشت فعالیتی که سال‌ها به آن مشغول بوده‌اند جدا نیست. این بینش و  نزدیکی صرفاً موضعی اخلاقی یا احساسی نیست، بلکه حاصل نوعی پرکتیس مداومِ بودن با دیگران، دیگری اندیشی، گوش‌دادن، مراقبت‌کردن و مسئول‌ماندن در قبال زندگی‌ها/مرگ‌های انضمامی است.

در ادامه‌ی گفتن از این مواجهات با فاجعه در فضا، چهلم کشتار دیماه هم جایی بود که امکان گفتاری تازه را در فضا نشان داد. مکث روی این چهلم و گذر از گورستان می‌تواند مارا به گفتار پسافاجعه رهنمون سازد.  اگر پسافاجعه نامِ زیستن در آستانه‌ای معلق باشد، چهلم‌ها یکی از معدود فرم‌هایی‌اند که این تعلیق را قابل‌زیست می‌کنند. جایی میان سوگ و گفتار و میان گورستان و سیاست.

امروز گورستان، این‌جا چهلم، تمام!:

« تموم شد اون دوره‌ای که می‌کشتن و می‌بردن تو باغچه و زمین کشاورزی دفن می‌کردن. اون روز تو زمین کشاورزی دفن کردن، امروز بچه من توی قبرستونه. اون دوره تمام! تمام!»

این‌ها را زری مادرِ نهایت که در دیماه 404 در گرگان کشته شده، در مراسم چهلمش می‌گوید. او با گفتن از باغچه و زمین کشاورزی و گورهای بی‌نشان دارد به اعدام‌های 67 اشاره می‌کند. سخنرانی زری مادر نهایت و اتصالی که او بین 404 و اعدام‌های 67 برقرار می‌کند، مسیری است که دادخواهی در تاریخ ما ترسیم می‌کند. زری مادر نهایت بین دو لغت در رفت و آمد است. دخترش را هم شهید خطاب می‌کند و هم جاویدنام. بین دو گفتار دادخواهی. ما چیزی از گرایش سیاسی نهایت نمی‌دانیم. تنها به شهادت مادرش می‌دانیم که او “رهگذر نبود، بسیجی نبود، مبارز بود”. سخنرانی زری مادر نهایت، برای من در فهم وضعیتی که به عنوان مردم در آن قرار دارم از هر متنی که تا آن روز خوانده بودم مفیدتر بود. به من جایم را نشان داد. جایی که باید از آن آغاز کنم و به آن برگردم: گورستان.

گلزار خاوران (حمید یراقچی)

گلزار خاوران (حمید یراقچی)

او می‌گوید: «اون دوران تمام شد. تمام!»

چه چیزی تغییر کرده؟ چه چیزی تمام شده؟ تاریخ را بر مبنای چه چیزی دوره بندی می‌کند؟ بر مبنای تاریخ گورستان‌ها. دادخواهی پس ازین تاریخ بلندی که طی کرده در چهلم نهایت و در کنار مزار او، دوران مبارزات مردمی ایران را نشان گذاری می‌کند. دوره‌ای تمام شده است. دیگر نمی‌توانید به راحتی بکشید و در گوری بی‌نشان دفن کنید و ساکت کنید. تمام!

با اعلام این پایان، او تقویم و زمان را دست‌خوش تغییر می‌کند.

گفتار «چهلمِ ۴۰۴» را نمی‌توان امتداد ساده گفتار آغازین ۴۰۴ دانست؛ چهلم، به‌مثابه یک برش گفتمانی، لحظه‌ای از بازپس‌گیری مردمیِ واقعه بود. شعارمحور بودن اعتراضات و زبان هژمون شده در آن، در بحران زبان در سوگ دگرگون شد. در این معنا، دادخواهی می‌تواند همان گفتار نوینی باشد که در این گسست پدیدار می‌شود. جایی که زبان از کار می‌افتد، سوژه جمعی به آیین پناه می‌برد؛ آیین به‌مثابه صورت‌بندی غیرزبانیِ معنا.

در سنت سوگواری ایرانی، عدد چهل واجد دلالتی نمادین و زمانی است. چهلمِ مرگ، نقطه‌ای است که در آن سوگ از وضعیت تعلیق به نوعی تثبیت می‌رسد: مرگ به‌رسمیت شناخته می‌شود، زبان بازمی‌گردد و امکان بازگشت به زندگی روزمره فراهم می‌شود. این منطق آیینی، در پیوند با مومنت‌های اعتراضی، به شکلی از سیاسی‌شدن سوگ انجامیده است. چهلم، در این معنا، از یک آیین سوگواری به یک فرم مبارزاتی بدل می‌شود. می‌توان چهلم را به‌مثابه یک وضعیت پسافاجعه فهم کرد: آستانه‌ای که در آن امکان ظهور شکل‌های تازه‌ای از بیان، زبان و استتیک فراهم می‌شود. آن‌چه در این لحظه رخ می‌دهد، صرفاً تداوم سوگ نیست، بلکه تبدیل آن به صورت‌های قابل رؤیت و قابل اشتراک در عرصه عمومی است. به این اعتبار، سیاست مردمی در چهلم است که به‌نحو برجسته‌ای بروز می‌یابد.

در چهلم 404، بسیاری از زنان، مادران و خواهران و همسرانِ کشته شدگان از هر طبقه و قشری، بعضا با میکروفون سخنرانی کردند. این چهلم‌ها پر بود از مراسم سوگواری با رقصیدن‌ها. و این سخنرانی و رقص‌ها به سرعت گسترش  یافتند.  دیدن دیگران به معنای درک آن‌ها و اجرایی متاثر از آن دیدن و خود را در معرض دید گذاشتن. این اتفاق در گردش تصاویر چهلم کشتار دیماه افتاد.

اعتراضاتی که خود را در تضاد با زن، زندگی، آزادی بیان می‌کرد یا در تایم‌لاینهای روشنفکری، فضای غالب دیاسپورا و در فضای مجازی این‌طور معرفی می‌شد، به‌زعم من در چهلم به شکلی ارگانیک، استتیکِ ژینا را به خود گرفت. بدون حضور کنشگران فمینیست یا گفتاری فمینیستی، اجراگری دادخواهانه، این چهلم را در رزونانس با مراسم چهلم اعتراضاتی فمینیستی قرار داد. ما در سوگ است که هم‌دیگر را پیدا می‌کنیم، کنار هم می‌نشینیم، به حرف می‌آییم  و “زبان می‌گیریم”[13]. این جایی است که نباید واگذاریم. این هم‌هوا شدن و تنظیم شدن عاطفی اجتماعی. آن‌جا که هم‌سرنوشتی‌مان را در کشته‌شدن به یاد می‌آوریم و درک می‌کنیم. این به معنای همراهی با خواست سیاسی مردم نیست، اما لحظه‌ای است که از انسان‌زدایی شدنِ عده‌ای از ما توسط خودمان و ما، توسط دیگری جلوگیری می‌کند. پیوندی را حفظ می‌کند که در صورت پاره شدن آن به فروپاشی اجتماعی خواهیم رسید.

شعار، آن‌گونه که در اعتراضات به چرخش درمی‌آید یا در سطحی توسط رسانه هژمون می‌شود، ضد این اجرا و بازیافتن سخن است. در چهلم اما رسمِ “زبان گرفتن” در سوگ باعث شد که سوگواران به‌دنبال زبان و کلمه خودشان بگردند. مراسم سوگواری که در ایران به عنوان سنتی مبارزاتی تثبیت  شده است به خاطر این فرصت و جایگاه سخن پیدا کردنِ مردم هم واجد اهمیت و قابل تحلیل است. اگر در اعتراضات دی، هژمونی سلطنت طلبان و شعارهای پرو پهلوی واضح بود و این چپ‌ها را برای اتخاد سیاست اجتناب با گفتن «این اعتراضات، اعتراضات ما نیست» راحت کرد؛ در چهلم، مردم معترض خود را به مثابه مردمی آشکار کردند که نمی‌توان با سیاست اجتناب با آن‌ها برخورد کرد. آن‌ها فعالین را مجبور کردند که به آن‌ها نگاه کنند. آن‌ها اسم کشته‌های خود را فریاد زندند. استتیک چهلم، پس از سکوت و بی‌کلمه‌گی ترومای پساکشتار، تاثر برانگیخت. عزادارن کمک کردند ما هم از پس خشکی و سردی و بی‌کلمه‌گی کشتار اشک بریزیم. آن‌ها با سخنرانی‌های‌شان در مراسم چهلم به فضا کلمه آوردند، در عین این‌که از فرط بی‌کلمه‌گی خود به رقص درآمده بودند.

از چهلم‌ها در 57 تا چهلم در 88 تا چهلم در ژینا تا چهلم 404، این فرصتی است که بقیه فعالین هم خود  را بازیابند. مثلا در چهلم 404 بود که جنبش دانشجویی فعال شد. چهلم فراخوانی ندارد، فراخوان آن تاریخی است. در چهلم 404 صداهای متکثرتری به گوش رسید. از پدر مهدی کریم‌پور که گفت بچه‌ام برای دموکراسی و عدالت‌خواهی رفت. از دانش‌آموزان پدر صدرا سلطانی که چهلم صدرا را توی کلاس با پخش سرود «نامه» گرامی داشتند. سرودی که تاریخ 88 و بعد 401 را احضار می‌کند. از گفتن از رها، ماهی سیاه کوچولویی که از فیروزآباد به دریای دانشگاه تهران رسید.

مردم مراسم سوگ را خودشان می‌پرورند. مراسم این سنت همیشه یکسان نمانده و در منظومه‌ی رخداد اعتراضیِ واقع شده قرار می‌گیرد. سرایت ویدئوهای سوگ، ارسال این پیام سوگواران به هم است که:”دیدمت”. این، تماشا کردمت، و این تماشا کردنِ از فاصله یک کنش است. کنشی اتفاقا بسیار«مادرانه» یا به بیان عمومی‌تر همدلانه. این کنش در باز اجراگری و با ارسال این پیام که “دیدمت”، کنش می‌شود. در به کارگیری استتیکی که تماشا کرده‌ای، و نشان دادنش به دیگران. در پخش کردن آهنگی که پیش‌تر سوگواریْ در مراسم فرزندش پخش کرده است. از تکرار سخنرانی زنان در مراسم چهلم 404. در 404 این تکرار و سرایت به طرز عجیبی خود را در خلال مراسم مختلف، می‌ساخت و گسترش می‌داد. مراسم سوگ معترضان ایران هیچ‌وقت به شیوه یکسانی اجرا نشده و همواره در هماهنگی و تاثر از منظومه سیاسی آن اعتراضات بوده است. در خیزش ژینا، سوگ با گیس‌بری و روسری از سر درآوردن زنان و آمدن اسم مادرکشته شدگان روی سنگ قبرهایشان انجام شده. و ژینا که خود در سنت دادخواهی و از گورستان شروع شد.

این‌ها تصاویری هستند که مردم می‌خواهند از خود نشان دهند و مردم با بازاجرایش نشان می‌دهند که پیام را دریافت کرده. دیده، الهام گرفته و بازاجرا می‌کند. زنجیره تحریک و الهام. هسته این زنجیر، رساندن این «پیام» است که «دیدمت»، تو تنها نیستی و  من با اجرا به شیوه خودم همراهی‌ات می‌کنم. این پیامِ دیدمت، پیامی است که در ارتباط همدلانه بسیار مهم است. دیدمت. این تصاویر به خاطر اتصالی که با یک رخداد و با هسته سخت واقعیت دارند، با تصاویر میمتیک مجازی بسیار متفاوت هستند.
چه کسی جز مردم او را می‌بیند؟ و چه کسی جز مردم می‌تواند دادخواه خویش باشد؟

مادرِ نهایت که به نظر می‌آید از خانواده‌هایی هستند که هرسال مراسم عاشورا تاسوعا انجام می‌دهند، می‌گوید: “چند روز دیگه محرمه و خانواده رحیمی هر سال علم دور می‌داد.” می‌گوید “این دیگه تموم شد. دیگه محرم ما هیجده و نوزده دیماه است.” او چیزی را در تقویم جابجا می‌کند، از حکومت پس می‌گیرد و به این واسطه، دادخواهی دخترش را آغاز می‌کند. چیزی را جابجا می‌کند، آن‌چیز همان کربلاست. این سخنرانی او در سوگ دخترش است.

این‌گونه است که ارواح 57 هنوز در لحظات مختلف احضار شده و سنت مبارزاتی، فراتر از فراخوان‌ها و بمباران رسانه‌ای علائم حیات خود را در مراسم سوگ و چهلم بروز می‌دهد. هر وقت که مردم بی‌واسطه اعتراض می‌کنند، به روشی اعتراض می‌کنند که به شکلی سنتی بلدند. خاطره مبارزاتی این‌گونه خود را احضار می‌کند. مادرِ نهایت، یزید زمان را معرفی می‌کند. این رتوریک مذهبی حتی در اعتراضاتی آشکارا ضدمذهبِ سیاسی، راه خود را پیدا می‌کند. زری مادرِ نهایت صحنه را به کربلا و نقش‌ها را دوباره تخصیص می‌دهد. فلکه، کاخ کربلاست و یزیدِ دوران هم کسی است که معترضان را کشته. مادرِ نهایت، عاشورا و تاسوعا را روی تقویم جابجا می‌کند و تقویمی نو می‌سازد و با این‌کار تقویم 57 را هم نو می‌کند، کشته‌های عاشورای 88 را هم پیوند می‌زند به کشته‌های 404 و تمام کشت‌گان را احضار می‌کند. او در آن سخنرانی این را دوبار انجام می‌دهد. یکبار با جابجا کردن عاشورا تاسوعا روی تقویم، و بار دیگر با اعلامِ پایانِ یک دوران. تمام!

این مواجهه‌ای به شدت الهیاتی با یک مفهوم مذهبی است. نه تقلیل‌گراییِ آن پسااستعماری‌هایی را دارد که در مواجهه  با هر المان مذهبی در مبارزات مردم تقدیسش می‌کنند و می‌خواهند از اسلام‌گراییْ به زور المانی رهایی‌بخش بیرون بکشند، و نه بلاهت آن‌هایی را دارد که تمام گفتار خود را با نفرت پراکنی به مظاهر اسلامی مقاومت بنا می‌کنند. این دقیقا موقعیت سوژه مبارز ایرانی است که ماندن سرش و خواندن آن با تاریخ و نظریه‌ی خود، بسیار مهم است.

در پسافاجعه و پساکشتاری که زبان چندپاره شده، گفتارها بی‌معنا گشته‌اند، احساس بی‌عاملیتی و سیه‌روزی سیطره دارد و مبارزه معنای خود را از دست داده، پیدا کردن معنا و قطب‌نمای سیاسی و گره‌گشایی وضعیت عاطفی اجتماعی متلاطم، از مهم‌ترین قدم‌هایی است که می‌توان برداشت. بارِ این گفتار پسافاجعه را بازماندگانِ کشتار و درامتداد آن گفتار دادخواهانه است که به دوش می‌کشد.

دادخواهی به‌مثابه روش‌شناسی: اتصال عاطفه و کنش سیاسی

چطور می‌توان در کنار مردم ماند؟ من این وظیفه را در مفهوم «دادخواهی» می‌فهمم. دادخواهی نه الزاما به عنوان یک مطالبه‌ی حقوقی یا یک کمپین عدالت‌خواهانه، بلکه پیش از آن، به‌مثابه یک گفتار، یک افق هنجاری، و یک قطب‌نمای اخلاقی-سیاسی در زمانه‌ی فاجعه. قطب‌نمایی که می‌تواند در میانه‌ی تشتت عاطفی، فروپاشی گفتارها، و ازهم‌گسیختگیِ پیوند روشنفکر با مردم، امکانی برای ماندن، فکر کردن و عمل کردن فراهم کند. این گفتار نه از موضع پاکی، و نه از موضع تبعیت از مردم سخن می‌گوید؛ بلکه از موضع مسئولیت. مسئولیتی که روشنفکر را موظف می‌کند در کنار مردم بماند، بپذیرد که فاجعه باید دستگاه نظری‌اش را دگرگون کند، و بکوشد برای این وضعیتِ پیشاگفتاری، زبانی بسازد که بتوان در آن هم سوگواری کرد، هم اندیشید، هم مقاومت کرد و هم از دل آن افق تازه‌ای برای سیاست گشود.[14] این گفتار شکل خاصی از صورت‌بندیِ نسبت ما با مرگ، با مردم، با کودکان، با کشته‌شدگان‌مان، با خاک و با آینده است. این گفتار برای من به‌ویژه از آن‌جا اهمیت می‌یابد که می‌تواند بر شکاف موجود میان کنشگران و مردم پلی بزند، بی‌آن‌که به همبستگیِ توخالی یا به انحلال در اراده‌ی جمعی فروکاهد. گفتار و رویکرد دادخواهانه به ما امکان می‌دهد به مسئولیتِ در کنار مردم ماندن متعهد بمانیم و از روی تناقضات وضعیت نپریم. شکلی از تعمیم یک حساسیت فمینیستی به قلمرو عمومیِ سیاست. در این معنا، همه باید بتوانند «مادرِ دادخواه» شوند، نه به‌عنوان هویت، بلکه به‌عنوان جایگاهِ عاطفی و اخلاقی.

در وضعیت پسافاجعه، جایی که آشفتگی عاطفی و گسست در انسجام روانی-سیاسی حاکم است و منطق تحلیلی افراد لزوماً با افق‌های عاطفی آن‌ها هم‌پوشانی[15] ندارد، گفتار و کنش دادخواهانه از حیث روش‌شناختی واجد امتیازی خاص است: توانایی برقراری پیوندی میان ساحت عاطفی و ساحت عقلانی. این پیوند، امکانی فراهم می‌کند تا در دل وضعیت پسافاجعه، سوژه بتواند هم کنش سیاسی خود را جهت‌دهی کند و هم گفتار سیاسی خود را صورت‌بندی و تبیین نماید. دادخواهی، از یک‌سو، نمی‌تواند به ساحت غیرسیاسی تقلیل یابد، چرا که از اساس با مسئله قدرت، خشونت و حق درگیر است، و از سوی دیگر، نمی‌تواند بدون پیوندهای عاطفی دوام بیاورد، زیرا نیروی محرکه آن از دل همین تعلقات و دلبستگی‌های عاطفی برمی‌خیزد. بسیاری از گفتارها و جنبش‌های دیگر، یا در ادغام امر عاطفی در ساختار خود ناتوان‌اند و در سطحی صرفاً عقلانی باقی می‌مانند، یا برعکس، در بعد عاطفی غرق می‌شوند بی‌آن‌که بتوانند آن را به‌نحوی منسجم به سیاست پیوند دهند. دادخواهی، در این معنا، در تقاطع این‌دو ساحت عمل می‌کند: نه عاطفه را حذف می‌کند و نه آن را به خودبسندگی می‌رساند، بلکه آن را درون یک افق عقلانی-سیاسی میانجی‌گری می‌کند. از این‌رو، می‌توان آن را نوعی پراتیک دانست که امکان صورت‌بندی امر سیاسی را در پیوندی درون‌ماندگار میان عاطفه و عقلانیت فراهم می‌آورد و نوعی خصلت تقدیری به آن می‌دهد. تقدیری که مرا پس از کشتار، به‌سوی گفتار دادخواهانه رهنمون شد. این بازگشت‌ها به مفهوم دادخواهی بارها اتفاق افتاده است.[16] آن‌چه در این تجربه‌ها اهمیت دارد، نه صرفاً دادخواهی به‌مثابه یک مطالبه یا کنش سیاسی مشخص، بلکه مداخله‌ای است که  دادخواهی می‌تواند در فهم از وضعیت کند. گویی در لحظاتی که رخداد یا فاجعه، نظم پیشینِ ادراک، عاطفه و سیاست را از هم می‌گسلد، و سوژه سیاسی نیازمند باز‌مفصل‌بندی می‌شود، دادخواهی می‌تواند به میانجی مهمی برای این بازآرایی بدل شود. دادخواهی به این معنا نوعی روش‌شناسیِ ماندن در وضعیت است. روشی برای آن‌که سوژه سیاسی، در میانه‌ی تشتت عاطفی، فروپاشی افق‌ها و احساس بی‌عاملیتی، بتواند دوباره خود را در نسبت با مردم، تاریخ و مبارزه جای‌گذاری کند.

گفتار دادخواهانه از یک اصل بنیادین آغاز می‌کند: حق حیات، حیات نه به‌مثابه «زندگی»[17] آن‌طورکه در بیانیه‌های این دوره زیاد تکرار می‌شد، بلکه در ابتدایی‌ترین صورتش، به‌مثابه کشته‌نشدن. این اصل شاید ساده، کلیشه‌ای یا حداقلی به نظر برسد، اما دقیقاً در وضعیت فاجعه است که چنین اصل حداقلی‌ای می‌تواند رادیکال‌ترین مبنا برای بازسازیِ افق سیاسی باشد. مسئله‌ی ما این نیست که کدام روایت را هژمون کنیم، آن‌طور که در این چند ماه تبدیل شده به تنها کنش فعالین سیاسی. هژمون کردن و بولد کردنِ انتخابی روایت‌هایی از مردم داخل ایران که نزدیک به موضع سیاسی خودشان باشد. مسئله باید این باشد که از چه مبنایی سخن می‌گوییم، و چگونه می‌توانیم از درون آن، نظامی از ارزش‌گذاری، استدلال و حساسیت بسازیم که به توجیه مرگ، جنگ، و ویرانی تن ندهد.

ایستادن بر حقِ حیات و بر حق کشته‌نشدنِ قهری، صرفاً دفاع از یک اصل اخلاقی حداقلی نیست، بلکه شکلی از بازسازیِ امکانِ سیاست است؛ قطب‌نمایی برای بازپیوند دادن جنبش‌ها، حافظه‌ها و سوژه‌هایی که در وضعیت پسافاجعه دچار گسست شده‌اند. عوض پرش از اکنون به آینده‌ای انتزاعی، ماندن در کنارِ مردم و تاریخی‌کردنِ حال از خلال احضارِ مداومِ مردگان و مبارزات ناتمام.

سیاست دادخواهانه و پرسش‌هایش

«پرچمی که از مادران خاوران به ما رسیده» در ادوار مختلف این جنبش و در نسبت با قتل‌های دولتی در دهه‌های مختلف، قبل و بعد از 57، دادخواهان با گرایشات سیاسی مختلفی را به عرصه آورده. با مرکزیت قرار گرفتن دادخواهی به عنوان حبل‌المتین نیروهای چپ، از مسیری که من سعی کردم استدلال کنم، ما بیش از هر چیز به بازتعریف دادخواهی و فکر کردن به بنیان‌های آن و تاریخ این جنبش در ایران نیاز داریم. ما باید نسبتی دوباره با دادخواهی برقرار کنیم. درینجا مراد من از جنبش، فلسفه جنبش است و نه فعالین و خط و مشی سیاسی مختلفی که به خود گرفته است. چرا که جنبش دادخواهی هم در تاریخی که طی کرده رویکرد سیاسی ثابتی نداشته و فعالین دوره‌های مختلف به لحاظ سیاسی گرایشات سیاسی متفاوتی داشته‌اند. دادخواهان قتل‌های زنجیره‌ای در دهه هفتاد، در دهه هشتاد مادران پارک لاله و در دهه نود مادران آبان و حالا هم دادخواهان ژینا و 404 به این جنبش پیوسته‌اند و در کنار تمام این‌ها کارزار جاری مبارزه بر علیه اعدام، این منظومه دادخواهی را شکل می‌دهند. باید پذیرفت که جنبش دادخواهی در ایران خود نیز از شکاف‌ها و تعارض‌های سیاسی مصون نیست. این جنبش نیز، از جمله، گرایش‌های سلطنت‌طلبانه و طرفدار مداخله در درون خود دارد. این واقعیتی است که نمی‌توان انکارش کرد؛ همان‌طور که در میان فمینیست‌ها نیز دیدگاه‌های سیاسی متفاوت و حتی متعارض وجود دارد. بنابراین، اگر قرار است به گفتار دادخواهی به‌مثابه یک گفتار سیاسی فکر کنیم، باید به بحران‌ها، شکاف‌ها و تناقض‌های درونی آن نیز بیندیشیم.

پرسش مهم این است که چطور خشونت دولتی و جنبش دادخواهی راه را برای حمله نظامی هموار نکند. چطور می‌توان به شکل جنبشی از کشته‌شدگان جنگ در عرصه‌ی بین‌المللی دادخواهی کرد و چطور این کشته‌ها تبدیل به «قربانی کامل» حقوق بشر نشوند؛ چیزی که محمد الکرد، شاعر و فعال فلسطینی، از آن انتقاد می‌کند.[18]

حالا این دادخواهی که می‌خواهیم قطب‌نمای اخلاقی سیاسی خود کنیم را چطور باید بازآرایی و تعریف کنیم که تبدیل به حقوق بشر نهادی موجود یا تبدیل به پروژه‌هایی چون وکالت سیاسی در دوران خیزش ژینا نشود؟

برای من تداوم جنبش دادخواهی از پیش از 57، و مسئولیتی که برای دیدن گوناگونی‌ای که در درون خود دارد، الهام‌بخش است. تداومی که موجب شده این جنبش دوره‌های مختلفی را به خود ببیند. فعالان دادخواه را چیزی بنیادین‌تر از گرایش سیاسی گرد هم می‌آورد، بدون این‌که این، الزاما منجر به ایجاد مواضع مشترک در آن‌ها شود. این مسئولیت «در کنار هم ماندن» و فکر کردن به تناقصات در این برهه پسافاجعه که در محتوای تولید شده و گفتارهای مجازی آن می‌توان به وضوح نگرانی و تاکید بر اهمیت از بین نرفتن پیوند اجتماعی و همدلی را دید، برای من الهام‌بخش است.

می‌توان با مکث بر نحوه‌ی مواجهه‌ی جنبش دادخواهی با پیچیدگی‌های درونی‌اش به این مسئله فکر کرد. دادخواهان ۶۷ نمی‌توانند خود را از دادخواهان ۸۸، ۹۸، ۴۰۱ یا ۴۰۴ جدا کنند. همان‌طور که در همان ۶۷ نیز، با وجود آن‌که اقلیتی‌ها و اکثریتی‌ها در عرصه‌ی سیاست‌ورزی و مبارزه راه‌های متفاوتی را برگزیده بودند و در مواردی در تقابل با یک‌دیگر قرار داشتند، مادران و خانواده‌های دادخواه در کنار هم برای کشته‌شدگان‌شان دادخواهی کردند. زیرا ذات دادخواهی در نقطه‌ای پیش از این تقسیم‌بندی‌ها قرار دارد. آن اصل بنیادینی که جنبش دادخواهی بر آن استوار است و ویژگی تقدیری آن، این جنبش را وادار می‌کند که با پیچیدگی‌های وضعیت خود و با تناقضات درونی‌اش مواجه شود. همین ویژگی است که در شرایط پسافاجعه امکانی برای سیاست‌ورزی فراهم می‌کند و اجازه نمی‌دهد غیرمسئولانه از روی شکاف‌ها و تناقض‌ها بپریم. اتفاقاً وظیفه، ایستادن بر سر همین شکاف‌هاست. گفتار دادخواهانه دقیقا از طریق ایستادگی بر سر همین شکاف‌هاست که امکان شکل‌گیری جامعه را فراهم می‌کند. جامعه نه از طریق حذف اختلاف‌ها، بلکه از طریق زیستن با آن‌ها ساخته می‌شود. دادخواهی یکی از معدود عرصه‌هایی است که افراد را وادار می‌کند در عین حفظ اختلافات سیاسی، ایدئولوژیک و تاریخی خود، دیگری را نیز در قلمرو مسئولیت اخلاقی و سیاسی خویش به رسمیت بشناسند. از این منظر، دادخواهی صرفاً مطالبه‌ی عدالت برای مردگان نیست، بلکه فرایندی است که یک «ما»ی سیاسی را پدید می‌آورد. «ما»یی که نه بر مبنای توافق کامل، هویت مشترک یا وحدت ایدئولوژیک، بلکه بر مبنای پذیرش این اصل شکل می‌گیرد که هیچ کشته‌ای نباید بیرون از افق سوگ، مسئولیت و عدالت قرار گیرد. دادخواهی در این معنا نه صرفاً دفاع از مردگان، بلکه دفاع از امکانِ جامعه است. دفاعی که جامعه را در لحظه‌ی گسست دوباره تأسیس می‌کند.

این گفتار دادخواهانه با جنگ و احتمال تکرار آن، حتما باید بتواند دادخواهی از کشته‌شدگان جنگی را هم به مسائل تازه‌ای که با آن مواجه است اضافه کند. چطور می‌شود این دادخواهی را به جنبشی جمعی‌تر و فراتر از نسبت‌های خانوادگی تبدیل کرد؟ پس از مرگ نسل اول مادران خاوران ــ نسل سیاسی بنیان‌گذار، مادران فروغ، شریفی، لطفی و دیگران ــ همسرانْ فعال‌تر شدند. همسران هم‌چنان «مادر» خطاب می‌شوند. این نسل اولیه، که خود نیز سیاسی بودند، بازداشت و احضار می‌شدند و بعضا فعال یا جزو جنبش چریکی بودند. فعالین شامل خواهران و دختران نیز می‌شوند. بنابراین «مادر دادخواه» فراتر از یک نسبت بیولوژیک، یک نسبت سیاسی است. چطور می‌توان این نسبت سیاسی، مادر دادخواه بودن را، بازتبیین کرد طوری‌که دادخواهی برای نسلی که انتخاب کرده که والد نشود هم‌چنان افقی برای سیاست‌ورزی باشد.

در زمانه نهادی شدن حقوق بشر البته سوال دیگر این است که چطور جنبش دادخواهی را می‌توان از حقوق بشری شدن حفظ کرد؟ یا چطور می‌شود به بنیان‌های یک فعالیت حقوق ‌بشری برگشت؟ حالا که ما کشته‌های جنگی‌ای داریم که باید در مجامع بین‌المللی از آن‌ها دادخواهی کنیم چطور می‌توان از چری‌کهای حقوق بشری 57 الهام گرفت؟ (در ضمیمه اول به چری‌کهای حقوق بشری پرداخته‌ام)
چطور می‌توان دادخواهی را به عنوان سیاستی غیردولتی و مردمی حفظ کرد در زمانی‌که در گفتار جنگ‌طلبان به دستاویز و توجیه جنگ تبدیل می‌شود؟

ماندن روی دادخواهی و اصول بنیادین آن و به چالش کشیدن فعالیت‌های حقوق بشری نهادی نه به معنای نفی آن‌ها، بلکه به معنای تلاش برای بازپس‌گیری آن‌ها می‌تواند مهم باشد. گفتاری که پسا اصلاحات وارد ایران شد و همه چیز را بلعید. دیسکورسِ حق به حق لیبرالی تبدیل شد، دیسکورس حقوق بشر با گفتار خودش آمد. درین دیسکورس، قتل‌های زنجیره‌ای، «قتل‌های فراقضایی» خوانده شد، چیزی که با هسته بنیادین دادخواهی و از تاریخ قتل‌های زنجیره‌ای فاصله دارد. این دیسکورس از جهاتی به دادخواهی جنبشی و سیاسی آسیب وارد کرده است.

آن‌چه در سطوحی اتفاق افتاده این است که فعالیت حقوق بشری با نزدیک کردن گفتار یا ادعای خود به دادخواهی آن را دارد می‌بلعد یا وابسته و هایجک می‌کند. کمپین کفالت سیاسی یا تبدیل دادخواهی به شغل، یا غیرزمینه‌مند کردنش در انتقال فعالیت دادخواهانه به خارج از ایران، آفاتی است که باید در برابر آن‌ها از جنبش دادخواهی «محافظت» کرد.

این شکاف در جنبش مادران دادخواه آرژانتین هم اتفاق افتاد. جنبش مادران مایو که در اواخر دهه ۱۹۷۰ در واکنش به ناپدیدسازی‌های اجباری دوران دیکتاتوری نظامی آرژانتین شکل گرفت، پس از بازگشت دموکراسی با شکافی درونی روبه‌رو شد که بر سر معنا و افق «دادخواهی» بود: بخشی از مادران پذیرش مسیرهای حقوقی، کمیسیون‌های حقیقت‌یاب و حتی غرامت را به‌عنوان گامی به سوی عدالت ممکن می‌دانستند، در حالی که جناحی رادیکال‌تر هرگونه جبران یا به‌رسمیت‌شناسی مرگ را رد می‌کرد و بر شعار «ظهور زنده» پافشاری داشت، زیرا آن را به معنای بستن پرونده و پایان دادن به نسبت سیاسیِ مادری می‌دید؛ این اختلاف بر سر امکان یا امتناع «پایان سوگواری»، نسبت با دولت‌های پسادیکتاتوری، و مرز میان عدالت حقوقی و وفاداری به غیابِ حل‌ناشدنی، در نهایت به انشعاب رسمی میان دو جناح انجامید. این شکاف را می‌توان چنین فشرده کرد: آیا «مادر دادخواه» باید به سمت عدالت حقوقی و به‌رسمیت‌شناسی فقدان حرکت کند، یا در وضعیت تعلیق سیاسیِ سوگواری‌ناپذیر بماند و از هرگونه بسته‌شدن پرونده سر باز زند؟ دقیقاً در همین نقطه است که «نسبت مادری» از یک رابطه زیستی، به یک موضع سیاسی و اپیستمیک تبدیل می‌شود.

دادخواهی نه تنها از حق حیات بلکه از معنای مبارزه و میراث سیاسی ما، از پیوندهای اجتماعی و فعالیتی در معرض خطر ما هم محافظت خواهد کرد. به این معنا، گفتار دادخواهانه و ایستادن پای حق حیات و بازگشت به آن، ماندن در کنار جنبش دادخواهی و کارزار منع اعدام، بازپس‌گیری فعالیت حقوق بشری و مراقبت از جنبش دادخواهی در برابر نهادی شدن و حقوق بشری شدن، این‌ها می‌تواند مبنایی باشد که جنبش‌های ما، جنبش معلمان، زنان و کارگری را دوباره گرد هم آورد و درین شرایط انسداد، که نه تنها جان انسانها بلکه محیط زیست و زیرساخت‌ها و جامعه و فعالیت‌های اجتماعی و جنبش‌ها همه با هم در معرض فروپاشی و خطرند، محافظت کند.[19]

جنبش دادخواهی البته همان‌طور که می‌تواند جنبش‌های مختلف را بر سر مسئله حق حیات گرد هم بیاورد، جنبشی یادآور است. یعنی خیزش‌ها و اعتراضات مختلف را نیز دائم احضار می‌کند و میراث مبارزه را یادآوری می‌کند. عوض اجنداهای سیاسی‌ای که بدون درگیرشدن با مسائل وضعیت، از لحظه حال می‌پرند به لحظه پساجمهوری اسلامی و «پساگذار»، جنبش دادخواهی در حال می‌ماند و در حالی‌که قطب‌نمایی برای آینده است با احضار گذشته، حال را تاریخی می‌کند. نخ دادخواهی درین سیر، جنبش‌های مختلف را نیز به هم وصل می‌کند.

من البته می‌خواهم از جنبش دادخواهی برای رسیدن به سیاست و گفتاری دادخواهانه الهام بگیرم؛ سیاستی در دادخواهیِ جان. در دادخواهی حق حیات و درمبارزه با کشته شدن قهری. همانا این سیاست که بر بنیانی بسیار ابتدایی در دفاع از حق حیات و در مقیاس بسیار کوچک بنا می‌شود؛ مقیاس واحد. در دفاع از حق یک حیات. این بنیان فلسفی و استدلالی این گفتار است اما الزاما به جنبشی خشونت پرهیز منجر نمی‌شود.

در وضعیتی که مرگ در مقیاسی انبوه و ساختاری رخ می‌دهد، اصرار بر یک حیات واحد، می‌تواند در نگاه نخست نوعی بی‌تناسبی یا بی‌منطقی به نظر برسد. اما همین اصرار، در سطحی عمیق‌تر، به هسته‌ای از «حق» ارجاع می‌دهد که به کمیت تقلیل‌پذیر نیست. حقِ حیات، به‌مثابه حقی بنیادین، واجد شأنی است که آن را از هرگونه محاسبه ابزاری و مصلحت‌گرایانه متمایز می‌کند. از این منظر، دادخواهیِ جان یک انسان، حتی در میانه خشونت‌های گسترده دولتی، جنگی و نسل‌کشی ، نه صرفاً یک کنش فردی، بلکه فعلیت‌یابی همین حقِ غیرقابل تقلیل است؛ حقی که می‌تواند تا آن‌جا پیش رود که مبارزان برای آن، جان خود را نیز به مخاطره اندازد. این نقطه، بنیان اخلاقی دادخواهی را صورت‌بندی می‌کند. دادخواهی در این معنا، نه صرفاً طلب عدالت در معنای حقوقی، بلکه ایستادن بر حقِ حیات به‌مثابه حقی غیرقابل تعلیق است. چنین حقی، هسته‌ای از معنا و امید را در دل وضعیت‌های فروپاشیده حفظ می‌کند؛ معنایی که به‌سادگی فرسوده نمی‌شود و در بسیاری از شرایط، از مخدوش شدن مصون می‌ماند. به همین دلیل، می‌توان آن را به‌عنوان اصلی بنیادین برای صورت‌بندی یک گفتار و کنش سیاسی در نظر گرفت. این هم‌چنین یک محک اخلاقی دائمی است. یک وفاداری سیاسی. یک پرنسیپ خدشه ناپذیر. یک ترمز برای همراه شدن با گفتارهایی که با وجود صدق کامل استدلال‌شان در وضعیت، ضد سیاست مردمی هستند. در زمانی که مسئله سوگواری‌پذیریِ کشته شدگان، آمار و تعدادشان و به رسمیت نشناختن ارزش زندگی‌ها باعث انسان‌زدایی از اقشار مختلف مردم می‌شود. یک جان می‌تواند راهنمای سیاست ورزی پسافاجعه باشد.

قرار گرفتن در افق دادخواهی، به این معنا، ماندن مسئولانه در کنار همه مردم‌ها است. این جای‌گیری در کنارِ، خود به‌مثابه یک پراتیک، امکان گشایش مسیرهای دیگر را فراهم می‌کند، بی‌آنکه از پیش آن‌ها را تعیین کرده باشد.

یک احضار: چریک‌های حقوق بشری و رد تئوری بقا

در جریان نوشتن این متن و تأمل بر حق «حیات»، و در احضار بی‌وقفه 57 در این دوره، تئوری «بقا» برایم تداعی شد و باعث شد بار دیگر به جزوه پویان برگردم. بازخوانی‌اش برایم با نوعی شگفتی همراه بود: نه از حیث صحت یا عدم صحت راه‌حل‌های استراتژیک آن، بلکه از حیث رزونانس مسئله‌مندش در اکنون و با متن من.

من جزوه پویان را در جوانی خوانده بودم، بی‌آن‌که امروز بتوانم سیر استدلالی‌اش را به‌دقت به یاد بیاورم. آن‌چه در حافظه‌ام مانده بود، بیش از هر چیز، کیفیتی عاطفی و زیبایی‌شناختی بود: نوعی شاعرانگی و رمانتیسیسم که برایم خوشایند بود، و نیز این تناقض عجیب که افقی که متن با «رد تئوری بقا» به‌سوی آینده می‌گشود، چقدر امیدوار به آینده و معطوف به امکان زیستنی دیگر بود. پویان استدلال خود را از یک گسست بنیادین آغاز می‌کند: فقدان هرگونه رابطه مستقیم و استوار میان روشنفکران انقلابی و توده‌ها. مسئله مرکزی برای او، برخلاف آن‌چه به نظر می‌آید و معمولا بازگو می‌شود، نه صرفاً سازمان‌دهی، بلکه بازساخت این رابطه است. در این چارچوب، او نشان می‌دهد که چگونه سازوکارهای سرکوب تنها در سطح فیزیکی عمل نمی‌کنند، بلکه با تولید و بازتولید یک نظم عاطفی-ادراکی، به تثبیت سلطه می‌انجامند. به بیان او، «میان وحشت از پلیس و تمکین به فرهنگ مسلط، رابطه‌ای ارگانیک برقرار است». به این معنا برای من متن پویان با این بنیادی که از آن آغاز می‌کند، یکی از معاصرترین متن‌های امروز بود.

پویان می‌گوید، آن‌چه درین نظم عاطفی بازتولید می‌شود صرفاً انقیاد نیست، بلکه نوعی درونی‌سازی «ناتوانی» در توده است: بازتاب سلطه عینی در سطح ذهنی، به‌صورت تصور «قدرت مطلق دشمن» و «ناتوانی مطلق توده». پی‌آمد بی‌واسطه این صورت‌بندی ذهنی، تمکین به فرهنگ مسلط و گریز از کنش سیاسی است. از این‌رو، پویان تأکید می‌کند که خودآگاهی طبقاتی نه پیش‌شرط، بلکه محصول فرایند مبارزه سیاسی است؛ یعنی آگاهی در خلال کنش و نه پیش از آن شکل می‌گیرد.

از این‌جا، او به یک نتیجه تعیین‌کننده می‌رسد: در شرایطی که امکان‌های دموکراتیک برای تماس، سازمان‌دهی و آگاهی‌بخشی مسدود شده‌اند، برقراری رابطه با توده مستلزم نوعی مداخله در نظم ادراکی و عاطفی مسلط است. و برای او این از خلال «اعمال قدرت انقلابی» ممکن می‌شود. کارکرد اصلی این مداخله، نه الزاما ضربه‌زدن به دشمن ــ او چنین توهمی ندارد و به نیروی ناچیز انقلابی در برابر دستگاه بزرگ سرکوب اشاره می‌کند ــ بلکه شکستن تصور مطلق‌بودن قدرت سرکوب و به‌تبع آن، گشودن «امکان کنش» در ذهن توده‌هاست. به بیان دیگر، آغاز مبارزه از جایی است که این «محاسبه عاطفی-سیاسی» مختل می‌شود. در این معنا، حتی اگر پویان در سطح استراتژیک به مبارزه مسلحانه گرایش دارد، افق تحلیلی او را می‌توان در سطحی بنیادی‌تر خواند: مسئله برای او، پیش از هر چیز، ایجاد رابطه‌ای زنده، مستقیم و متقابل با توده‌ها است.

برای من، آن‌چه هم‌چنان در این متن اثرگذار است، نه لزوماً هسته نظری یا پیشنهادهای استراتژیک آن که چه بسا می‌توانم آن‌ها را نقد کنم، بلکه توجهش به چیزی است که می‌توان آن را دستگاه عاطفی جمعی نامید. پویان نقطه آغاز سیاست را نه در سطح برنامه، بلکه در سطح تغییر این دستگاه می‌گذارد: در برهم‌زدن احساس فراگیر بی‌قدرتی، در تبدیل انفعال به امکان، و در گذار از «آرزو» به «مشارکت».
در این چارچوب، شکستن تصور «قدرت مطلق»، به‌معنای نشان‌دادن ضربه‌پذیری نظم مسلط و نفی مطلق‌بودن ناتوانی توده است. اگر به فضای معاصر از جمله به بازنمایی‌های رایج در شبکه‌های اجتماعی نگاه کنیم، می‌بینیم که این احساس بی‌قدرتی و بی‌عاملیتی در مردم، یکی از عواطف غالب است. از این‌رو، شاید بتوان گفت آن‌چه در متن پویان هم‌چنان زنده است، نه نسخه استراتژیک آن، بلکه اصرارش بر این است‌که هر پروژه سیاسی، پیش از آن‌که در سطح برنامه و سازمان رخ دهد، در سطح دستگاه عاطفیِ جمعی عمل می‌کند. پرسش امروز ما نیز، هرچند در افقی کاملاً متفاوت، هم‌چنان این است که چگونه می‌توان احساسِ بی‌قدرتی، انزوا و گسست را مختل کرد و امکانی برای پیوند دوباره ساخت. ما نیز هم‌چنان باید بپرسیم چطور می‌توانیم با مردم «ارتباط» برقرار کنیم.

در این متن، یکی از امکان‌های برقراری این رابطه و ماندن در آن دو فاصله‌ی متدولوژیکِ توأمان ــ هم در کنار مردم و هم در فاصله از آنان ــ در دفاع از حق حیات و در قالبِ گفتار دادخواهانه صورت‌بندی شد. از این منظر، و در جستجوی تبار تاریخیِ چنین مسئله‌ای در سنت چپ ایران، می‌توان به آن‌چه آرش داوری «چریک‌های حقوق بشری» می‌نامد نیز اشاره کرد.

آرش داوری در ارائه‌اش با عنوان «چریک‌های حقوق بشری» خوانشی تازه و به‌نظر من قابل‌تأمل از جنبش چریکی دهه پنجاه ایران ارائه می‌دهد. او با تمرکز بر نامه‌ای از بیژن جزنی به کنفرانس حقوق بشر تهران در سال ۱۹۶۸ استدلال می‌کند که این سند که معمولاً به‌عنوان حاشیه‌ای در تاریخ انقلاب ۱۹۷۹ نادیده گرفته شده، نشان‌دهنده تلاشی آگاهانه از سوی بخشی از چریک‌های مارکسیست برای بهره‌گیری از زبان حقوق بشر در پیش‌برد اهداف استراتژیک‌شان است. در این خوانش، جزنی را نمی‌توان به مبارزه مسلحانه تقلیل داد؛ چنان‌که میهن جزنی در مصاحبه ای با بی‌بی‌سی فارسی نیز تأکید می‌کند، مبارزه مسلحانه برای او صرفاً یک تاکتیک بود، نه جوهر سیاستش. استراتژی کلی او بر سازماندهی سیاسی، کنش مستقل، نقد خودمختار و دفاع از آزادی استوار بود؛ نوعی افق لیبرال در دل سیاست چپ رادیکال.
داوری در ادامه نشان می‌دهد که چگونه این منطق در میان دانشجویان کنفدراسیون نیز بسط یافت، جایی که گفتمان حقوق بشر، با الهام از الگوهای مقاومت فلسطینی، به ابزاری برای تبدیل خشونت دولتیِ شکنجه، زندان، اعدام به مواد خام یک کارزار سیاسی بدل شد؛ نوعی «تبلیغات مسلحانه» که نه لزوماً با اسلحه، بلکه با تصویر، نامه، پوستر، اعتصاب غذا و افشاگری عمل می‌کرد. در این‌جا حقوق بشر دیگر صرفاً زبان حقوقی نبود، بلکه بر همبستگی با بدن‌های شکنجه‌شده و سوژه‌های سیاسی سرکوب‌شده استوار می‌شد. در مرحله‌ای بعد، این گفتار از سطح خطاب به نهادهای بین‌المللی و افکار عمومی غربی به درون جامعه ایران بازگشت و به ابزاری برای خودآگاهی جمعی بدل شد: تصویر زندانی سیاسی و شهید به نقطه‌ای برای هم‌گرایی نیروهای مختلف تبدیل شد، چنان‌که در تظاهرات تاسوعا و عاشورای ۱۳۵۷، شعار آزادی زندانیان سیاسی نقشی کانونی در سازماندهی این همبستگی ایفا کرد.

فارغ از میزان پذیرش جزئیات این خوانش، اهمیت آن برای من در گسستن از تصور مسلطی است که سیاست‌ورزی چپ را ذاتاً در تقابل با هرگونه افق لیبرال یا حقوق بشری می‌فهمد، و در عوض نشان می‌دهد که چگونه این‌دو می‌توانستند در سطحی پیچیده و استراتژیک درهم تنیده شوند. من دچار آن ساده‌انگاری رمانتیکی نیستم که گمان کند پاسخ مسائل اکنون را می‌توان بی‌واسطه در جزوه‌ها و رتوریکِ ۵۷ جست‌وجو کرد، یا این‌که افق کنش سیاسی امروز را در قالب‌های سازمان‌دهی و مبارزه مسلحانه آن‌دوره بازسازی کرد. هرگونه کاربست مستقیم آن زبان و آن استراتژی‌ها در وضعیت کنونی، اگر بدون توجه به تفاوت‌های ساختاری و تاریخی صورت گیرد، بیش از آن‌که راه‌گشا باشد، می‌تواند به نوعی جابه‌جایی نادرستِ مسئله بینجامد. در عین حال، تجربه تاریخی چریک‌ها، و به‌طور کلی، اشکال سازمان‌یابی رادیکال در پیوندهای فراملی با جنبش مقاومت، فارغ از امکان یا عدم امکان تکرارشان، واجد ظرفیتی الهام‌بخش باقی مانده‌اند. این نکته نیز قابل تأمل است که یکی از نخستین نیروهایی که به‌طور صریح در برابر نظم مستقر پس از انقلاب 57 ایستادند، فداییان اقلیت بودند.

آن‌چه با احضار جزوه پویان و نامه جزنی خواستم انجام دهم، بیش از هر چیز، خوانش عاطفی تاریخ است: ایجاد یک قرینه، یک پژواک، که بتواند در متن حاضر اثری عاطفی/ادراکی برجای بگذارد. به بیان دیگر، مسئله برای من نه «کاربست»، بلکه «احضار» است. احضارِ یک صدا، یک لحن و یک امکان تاریخی بی‌آن‌که ادعای تکرار یا ترجمه مستقیم آن به اکنون و حال را داشته باشم. شاید بتوان گفت این احضار، خود پیشاپیش رخ داده است: همان‌طور که پیش‌تر نوشتم، نیروهای 57 دوباره به صحنه آمده‌اند. این ارواح، این خاطره‌های سیاسی، از پیش در صحنه اکنون و در زبان، در تخیل و در شیوه‌هایی که هنوز به‌واسطه آن‌ها امکان اندیشیدن به سیاست را صورت‌بندی می‌کنیم، حضور دارند. آن‌چه این‌جا انجام می‌دهم نه فراخواندن آن‌ها از غیاب، بلکه تنظیم نسبتی تازه با حضوری است که هرگز به‌کلی از میان نرفته است.

 

یادداشت‌ها:

[1]. از اسماعیل(یک شعر بلند)،  نوشته رضا براهنی. (که یکی از سه اثر ادبی برجسته پس از جنگ هشت ساله است.)

[2]. قلب مرا بردارید/ قلب جوان من/ مانند قطب نمائی ست/ که روی جاذبه‌ی قانون خاک می‌لرزد/ و در مناطق تاریک خونینش/ همیشه در جهت انقلاب می‌ماند/ قلب مرا بردارید/ از خاک‌های گلکون/ از باغ خون ملت/ این لاله‌ی شکفته‌ی شرقی را بردارید/ سروده‌ی سعید سلطان‌پور که در سال 60 در زندان اوین تیرباران شد.

[3]. نام شعری از محمدعلی سپانلو. که یکی از سه اثر ادبی برجسته پس از جنگ هشت ساله است.

[4]. این متنْ طولانی است. اطلاعات یا تحلیل جدیدی به شما نخواهد داد. من جستارنویس هستم و تنها می‌خواهم حول تمام چیزهایی که در مورد وضعیت حال حاضر می‌دانم، نمی‌دانم و حس می‌کنم، حول تمام ناامیدی‌ها و امیدهای مشترکی که حس کرده‌ام، منظومه‌ای خلق کنم، و از این طریق، وضعیت حال حاضر را بفهمم. بیش‌ترین چیزی که در نوشتن برایم اهمیت دارد پیداکردن فرم، زبان و خط رواییِ مناسبی است که تنها از طریق آن می‌توانیم بفهمیم. من  تنها تلاش کرده‌ام این متن را طوری آرایش دهم که بتوانیم از خلال آن به هم گوش دهیم. در حقیقیت این را وقتی نوشتم که ناگهان صدای خودم و شیوه اندیشیدن خودم را در میان همهمه‌ی صداها و تحلیل‌های دیگر پیدا کردم. فهمیدم که می‌خواهم چطور به فاجعه فکر کنم. ناگهان جای خود را پیدا کردم و شروع کردم به نوشتن. داشتم می‌نوشتمش که جنگ شد، وقتی جنگ شد از نوشتنش منصرف شدم. جنگ همه چیز را، نوشتن را، خوب نوشتن را، دلیل نوشتن و حرف زدن را از بین برد. اما نوشته‌های دیگران به من انگیزه داد که بنویسم. به من دلیل داد که نوشتنِ من در میان خیل متن‌هایی که تولید می‌شود، ضروری است. نوشتن را برای من به کنشی معنادار تبدیل کرد. کنشی معنادار در ابعادی شخصی و جمعی. به من کمک کرد که بتوانم در وضعیتی آشفته، قطب‌نمایی برای جهت‌یابیِ سیاسی پیدا کنم. به من کمک کرد که با شیوه خاصِ خود فکر و احساس کنم. به من اجازه داد که بعد از کشتار دی و فاجعه مدرسه میناب، سوگواری کنم. این متن، «کنش سوگوارانه» من است.

این متن بارها از نوشتن افتاده و بی‌موضوع شده اما هربار برای من کامل‌تر و چگال‌تر شده. بعد از شروع جنگ، دیگر اضطراری در نوشتنش احساس نمی‌کردم. تو گویی متنی که یک‌بار با درگرفتن جنگ دیر شده، برای همیشه می‌تواند دیرهنگام برسد، آن‌هم در وضعیتی که همه‌چیز نابهنگام است. تعلیقی که در فضا وجود دارد به نوشتن هم سرایت کرده است.

[5]. تأکید بر این نقطه عطف به معنای قراردادن فعالیت در جنبش زنان در برابر دادخواهی نیست. بدیهی است که دادخواهی خود کنشی فمینیستی است. با این حال، جنبش زنان در ایران و جنبش دادخواهی هر یک تاریخ، شبکه کنشگران و افق مطالباتی متمایز خود را داشته‌اند و نمی‌توان آن‌ها را این‌همان فرض کرد. از این روست که لحظه‌ای که توصیف می‌کنم، برای من به‌منزله یک نقطه عطف فهم می‌شود. در عین حال، فمینیستی بودنِ کنش دادخواهانه شرط پیشینیِ امکان این عطف است. این نقطه عطف، بیش از آن‌که دلالت بر یک گسست داشته باشد، ناظر بر امکان‌های یک پیوند است؛ نخ اتصالی که کنش امروز را به میراث سیاسی ما گره می‌زند.

در این میان، بازتعریف سوژه سیاسی ضرورتی اساسی است. این بازتعریف تنها از خلال تأثر رادیکال از فاجعه امکان‌پذیر می‌شود. در نهایت، این جابه‌جایی به معنای فاصله‌گرفتن از کنشگری در جنبش زنان نیست، بلکه نوعی قطب‌نما برای جهت‌دادن به فعالیت سیاسی است: قطب‌نمایی‌ای که  هم مرا به سوی دادخواهی رهنمون می‌شود، و در عین حال نشان می‌دهد که بنیان‌های این کنش را کجا باید استوار کرد. در برهه‌ای که نه‌تنها جنبش زنان، بلکه دیگر جنبش‌ها نیز ناگزیرند قطب‌نمای سیاسی و گفتار خود را در نسبت با وضعیت بازتعریف کنند.

[6]. ازینجا یاد عباس دریس می‌افتم؛ شاهد کشتار نیزار ماهشهر در آبان 98

[7]. در جنگ دوازده‌روزه، که نخستین مواجهه‌ی زیسته‌ی من با جنگ در بزرگ‌سالی بود، در روزهای آغازین، در وضعیت نوعی تعلیق ادراکی و بهت قرار داشتم؛ نوعی ناتوانی در ادغام واقعیتِ رخ‌داده در افق فهم. ما برای مدتی طولانی در معرض «امکانِ جنگ» زیسته بودیم، اما این زیستِ ممتد در افقِ امکان، به‌جای آن‌که به آمادگی برای مواجهه بینجامد، به نوعی بی‌اعتبارسازیِ خودِ واقعه انجامیده بود. امکان، در تداوم خود، از واقعیت تهی شده بود و به امری بدل شده بود که همواره می‌تواند رخ دهد، بی‌آن‌که هرگز بالفعل شود. از این‌رو، لحظه‌ی وقوع، نه به‌مثابه تحققِ یک امکانِ پیش‌بینی‌پذیر، بلکه به‌صورت گسستی در رژیم ادراک تجربه شد. این وضعیت را می‌توان نوعی «بی‌حسی عاطفی» یا تعلیق در ساحت عاطفی دانست؛ وضعیتی که در آن، سوژه در برابر رخدادِ تروماتیک، موقتاً از ظرفیتِ پاسخ‌گویی عاطفی تهی می‌شود. برای چند روز، تجربه‌ی من از جنگ، چیزی بود شبیه تصویری از جنگ در مدیومی دیگر. در این میان، بارها اخبار جنگ تلویزیون در فیلم ایثار از تارکوفسکی برایم تداعی می‌شد؛ جنگی که در سطحی نمادین و دوردست رخ می‌دهد، گویی هنوز به قلمرو واقعیتِ زیسته وارد نشده است. این بی‌حسی اما در لحظه‌ای شکاف برداشت. در حال خواندن پستی در اینستاگرام از یک صفحه‌ی روان‌شناسی کودک بودم با عنوان «چگونه از کودکان در برابر اخبار جنگ محافظت کنیم؟». در متن توصیه شده بود که به کودک اطمینان دهید که در کنارش هستید و از او «محافظت» می‌کنید. مواجهه با کلمه «محافظت»، و جمله‌ی «من از تو محافظت می‌کنم»، چیزی را در من لمس کرد که نمی‌توانم توصیفش کنم. همان نقطه تاریکِ عاطفی که جنگ لمس می‌کند. چیزی مربوط به کودکی، امنیت و ترس. چیزی بسیار غریزی. دیدن آن کلمه سد عاطفی من در برابر جنگ را شکست و من توانستم باورکنم که جنگ قریب الوقوع رخ داده است.

[8]. گفتار دادخواهانه نه الزاما همیشه ولی در موقعیت‌هایی، احتمالا موضع مشترکی با «راه سوم» پیدا خواهد کرد. به  همین دلیل، ضروری می‌بینم به تمایز بین گفتار دادخواهانه و راه سوم اشاره‌ای بکنم.

«راه سوم» در فضای سیاسی ایران عمدتاً از خلال گزاره‌هایی سلبی صورت‌بندی می‌شود: «نه به این، نه به آن»، «ما بین قاتلان‌مان انتخاب نمی‌کنیم»، «نه به جمهوری اسلامی، نه به مداخله نظامی». این گزاره‌ها بیش از آن‌که یک گفتار ایجابی بسازند، صرفاً در میان نیروهای موجود جایابی می‌کنند. این جایابی در بین نیروهای موجود، راه سوم را پیش از هر چیز در سطح یک موضع تثبیت می‌کند، نه یک روش یا یک گفتار. مسئله اصلی نیز دقیقاً همین‌جاست: ناتوانی در گذار از سطح موضع به سطح گفتار و صورت‌بندی یک منطق مستقل برای اندیشیدن و کنش. ناتوانی از فرا رفتن از بیانیه دادن. این نارسایی باعث می‌شود که سیاست‌ورزی راه سومی، حتی در پیچیده‌ترین وضعیت‌ها، در سطح اعلام فاصله و تعیین مرز باقی بماند، بدون آن‌که بتواند دستگاهی مفهومی برای فهم و مداخله در واقعیت بسازد. این نارسایی، ماهیتی روشی دارد. راه سوم نتوانسته منظومه‌ای مفهومی و زبانی بسازد که بتواند از طریق آن وضعیت را توضیح دهد، خود را صورت‌بندی کند و امکان کنش را بگشاید. به همین دلیل، حتی زمانی که می‌کوشد از دوگانه‌های مسلط فاصله بگیرد، هم‌چنان درون همان افق باقی می‌ماند، زیرا تعریفش از خود، وابسته به همان نیروهایی است که آن‌ها را نفی می‌کند. در واقع، راه سوم نه منطق دوگانه را از کار می‌اندازد و نه آن را دگرگون می‌کند، بلکه صرفاً جایگاه سومی درون همان آرایش تثبیت می‌کند. به این معنا، نفیِ آن، نفی‌ای است که در افق همان دستگاه باقی می‌ماند، بی‌آن‌که تنش‌های آن را به نقطه‌ی گسست برساند یا امکان دگرگونی را بالفعل کند. این نفی نه به سنتز می‌انجامد و نه حتی به تعمیقِ تناقض به‌نحوی که افق تازه‌ای بگشاید، بلکه صرفاً به بازتوزیع موقعیت‌ها درون همان میدان و توازنی منجر می‌شود که که در آن نیروها یکدیگر را خنثی می‌کنند، بدون آن‌که امکان زایش افق جدیدی فراهم شود. در چنین تعادلی، نه پیشروی ممکن است و نه گسست؛ فقط تداوم بحران است که خود را در اشکال مختلف بازتولید می‌کند.
در سطح نظری نیز این بن‌بست پیش‌تر مطرح شده است. مهرداد درویش‌پور، که ایده «راه سوم» را در زمینه‌های مختلف به کار برده، تأکید می‌کند که تبدیل راه سوم به یک دستگاه نظری منسجم عملاً ناممکن است، زیرا این مفهوم بیش از حد کشدار، مبهم و وابسته به موقعیت‌های خاص است. به باور او، راه سوم گاه به پوششی برای حمایت ضمنی، خجولانه یا مشروط از یکی از دو قطب متضاد بدل می‌شود.

در 404 نیز این بن‌بست در فضای عمومی بارها به شکل اتهام‌های متقابل ظاهر شد. از یک سو گفته می‌شد نیروهایی که زیر عنوان «ضدجنگ» از راه سوم دفاع می‌کردند، با آغاز جنگ عملاً به گفتار جمهوری اسلامی نزدیک شدند، خشونت و اعدام‌های روزمره را ندیده گرفتند و در نهایت از موضع اولیه خود عقب نشستند. از سوی دیگر، مخالفان مداخله نظامی می‌گفتند که راه‌سومی‌ها حتی توان بیان یک «نه به جنگ» بی‌قیدوشرط را ندارند و در زمین استدلالی توجیه حمله نظامی بازی می‌کنند. به این معنا، راه سوم از هر دو سو متهم می‌شد: هم به پنهان‌کردن همدلی با جمهوری اسلامی، و هم به ناتوانی در مخالفت صریح با جنگ.

[9]. امید منتظری در ارائه‌ای آنلاین با عنوان «دیروز و فردای فاجعه» رد فاجعه را در تاریخ تفکر می‌گیرد و این‌ پرسش را مطرح می‌کند که چطور فاجعه می‌تواند خود مبنای تفکر قرار گیرد.

[10]. در یکی از ضمیمه‌های این متن که به زودی منتشر می‌شود، به بررسی نسبت خیزش ژینا واعتراضات 404  می‌پردازم.

[11]. رمانSentimental Education  فلوبر در بستر تحولات پس از انقلاب 1848 فرانسه و گذار به امپراطوری دوم شکل می‌گیرد؛ دوره‌ای که امیدهای انقلابی به‌سرعت به شکست و سرخوردگی می‌انجامد و هم‌زمان بورژوازی و منطق سرمایه تثبیت می‌شود. در این اثر، سیاست به صحنه‌ای از ژست‌ها و گفتگوها فروکاسته. تربیت احساسات در این متن همان‌طور که گفتم برای من نه صرفا به معنای روانشناختی، بلکه در تداعی این رمان مطرح می‌شود.

فردریک مورو دهه‌ها در آستانه‌ی زندگی می‌ایستد؛ نه بی‌تفاوت، بلکه سرشار از احساس، اما ناتوان از تبدیل آن احساس به کنش. فلوبر نشان می‌دهد که احساسات تربیت‌نشده، یعنی احساساتی که در خودشان می‌مانند و به فعل بدل نمی‌شوند، نه‌تنها فرد را فلج می‌کنند، بلکه او را در برابر تاریخ نیز بی‌اثر می‌گذارند؛ انقلاب ۱۸۴۸ از کنار فردریک رد می‌شود و او فقط تماشاگر است. آن‌چه من از این رمان وام می‌گیرم این است: تربیت احساسات به معنای آموختن چگونگی عبور از احساس به کنش است. یعنی شکل دادن، جهت دادن و ترجمه احساسات به زبانی جمعی.

[12]. اتناکامل در متن «در میانه اقتدار و اضطرار» این فضای  پیشاعاطفی و پیشاسیاسی را ترسیم می‌کند.

[13]. در روستای مادری‌ام، به سنت مویه‌کردن که در آن زنان عزادارِ نزدیک به مرده، با روایت و بازگویی خاطرات او سوگواری می‌کنند، «زبان گرفتن» گفته می‌شود.

[14]. یکی از روایت‌هایی که درباره‌ی انقلاب ۵۷ مطرح می‌شود این است که کنارکشیدن ارتش، روند انقلاب را شتاب داد. این همان چیزی است که با تعبیرaborted revolution  به آن اشاره می‌شود. البته این، در نهایت، فرضیه‌ای اثبات‌ناپذیر است، چرا که چیزی به نام «روند طبیعی» یا «دیرند طبیعی» انقلاب وجود ندارد که بتوان انقطاع آن را به‌طور قطعی سنجید. با این همه، می‌توان این فرض را به شکلی دیگر نیز خواند: اگر روند انقلاب به نحو دیگری طی می‌شد، شاید انقلاب ۵۷ امکان آن را می‌یافت که آگاهی، زبان و گفتار بالغ‌تر و مناسب‌تری برای خود بسازد؛ گفتار خود را صورت‌بندی کند و به وضعیتی ختم نشود که همه چیز یکطرفه تعریف شده و شورای انقلاب همه‌چیز را در قالبی بوروکراتیک بچیند.

[15]. انگار روشنفکر چپ نمی‌تواند این ناهمپوشانی، و چه بسا تناقض، را تاب بیاورد و برای جبران تلاش می‌کند عواطف «بد» خود را سرکوب کند تا صاحب عواطف «والا»یی شود که نزاکت سیاسی‌اش را خدشه‌دار نکنند. نتیجه‌اش هم می‌شود سرکوب عواطف جمعی و شنیدن مداوم صدای پای فاشیسم در میان مردم.

[16]. برای مثال نسترن صارمی در متن « Between Memory and History: Technologies of Remembrance and the Kurdish Resurgence » توضیح می‌دهد که چگونه مواجهه‌ی میانجی‌مند با تصاویر، حافظه‌ها و سوگِ ژینا، او را به بازاندیشیِ دادخواهی رسانده است.

[17]. در میان بیانیه‌های «راه سومی»، هشتگ‌هایی مانند #زندگی یا «زنده‌باد زندگی» به‌وفور دیده می‌شود. مخصوصا در بیانیه‌های دوران جنگ دوازده‌روزه استفاده تورمی از زندگی مشهود است. این زندگی اما با «حیات» به معنایی که در حق حیات به عنوان اصل بنیادین گفتار دادخواهانه از آن استفاده می‌کنم، متفاوت است. «زندگی» آن‌طور که خط سومی‌ها از آن استفاده می‌کنند، بیش‌تر به‌مثابه چیزی در برابر مرگ‌سیاست مطرح می‌شود و اغلب با تمرکز بر جمهوری اسلامی به‌عنوان نظمی مبتنی بر مرگ، صورت‌بندی می‌شود. بااین‌حال، این «زندگی» در بسیاری موارد در سطحی کلی باقی می‌ماند به‌ویژه وقتی از زمینه‌ای مانند «زن، زندگی، آزادی» جدا می‌شود، به دالی گنگ بدل می‌شود که معلوم نیست دقیقا در وضعیت چه چیزی را در چه سطحی دنبال می‌کند. اما «حیات» به آن معنایی که در گفتار دادخواهانه مدنظر من است، در سطحی دیگر قرار دارد. این حیات نه موضوع تنظیم و نه محصول تحلیل تکنولوژی‌های قدرت است، بلکه به سطحی بنیادی‌تر تعلق دارد: جایی که قدرت در برهنه‌ترین شکل خود عمل می‌کند و قهراً می‌کشد و نابود می‌کند. در این سطح، دیگر با مدیریت زندگی یا توزیع مرگ مواجه نیستیم، بلکه با خودِ عمل کشتن سروکار داریم: خشونت مستقیم دولتی، جنگ، و نسل‌کشی. در این معنا، «حق حیات» نه صرفا در تقابل با مرگ، بلکه ابتدایی‌ترین حق سیاسی است. با وجود این‌که زندگی معادل فارسی حیات است، هردو در فارسی به کار می‌روند و یک  فاصله حسی-معنایی و کاربردی بین حیات و زندگی وجود دارد. من درین متن اصرار به حفظ این فاصله دارم.

[18]. الکرد از خطر «قربانی‌سازی مشروط» سخن می‌گوید: وضعیتی که در آن جامعه‌ی بین‌المللی و نهادهای حقوق بشری تنها زمانی کشته‌شدگان را به رسمیت می‌شناسند که آن‌ها را از هر ابعاد سیاسی، تاریخی و مقاومتی تهی کرده باشند. قربانی «کامل» باید بی‌گناه مطلق باشد، منفعل باشد، از هر پیوند با مقاومت فاصله داشته باشد و در قالبی عاطفی و غیرسیاسی روایت شود تا برای مخاطب غربی قابل همدلی باشد. این الگو نه‌تنها خشونت دولتی را به چالش نمی‌کشد، بلکه با طرح پرسش ضمنی «آیا این کشته واقعاً بی‌گناه بود؟» بار اثبات را بر دوش قربانی و بازماندگان می‌گذارد و ساختار قدرتی را که کشتار را ممکن کرده، دست‌نخورده باقی می‌گذارد.

[19]. نسترن صارمی از جمله پژوهش‌گرانی است که مفهوم دادخواهی را به حوزه‌هایی فراتر از عدالت قضایی گسترش داده است؛ از جمله از خلال «دادخواهی از تاریخ» در مقاله «پساحافظه و دادخواهی» و نیز صورت‌بندی مواجهه‌اش با جنگ از منظری محیط‌زیستی و فمینیستی در ارائه‌ای آنلاین

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5CK

سرگذشت یک ایده

سرگذشت یک ایده: «تضاد خلق ‌ـ امپریالیسم»

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

یاشار دارالشفاء

 

از استراتژی چپ انقلابی دهه‌ی ۱۳۵۰ تا ابزار محور مقاومتی‌ها

برای توجیه نظم مستقر سرمایه

 

مقدمه: نزاع بر سر یک صورت‌بندی یا نزاع بر سر معنای چپ؟

در سال‌های اخیر، یکی از عجیب‌ترین جابه‌جایی‌های نظری در فضای چپ ایران، احضار دوباره‌ی صورت‌بندی «تضاد خلق ـ امپریالیسم» برای توجیه نوعی سیاست‌ورزی بوده که نه فقط نسبتی با سنت چپ انقلابی دهه‌ی ۱۳۵۰ ندارد، بلکه در مواردی دقیقاً در نقطه‌ی مقابل آن می‌ایستد. این احضار، بیش از آن‌که بازخوانی یک میراث باشد، نوعی تصاحب و دگرگون‌سازی آن است: جایی‌که مفهومی که در بستر یک استراتژی انقلابی شکل گرفته بود، به ابزاری برای توجیه یک نظم مستقر بدل می‌شود.

در این میان، نقدی که از سوی برخی گرایش‌ها ــ به‌ویژه در سنت موسوم به «کمونیسم کارگری» ــ به این صورت‌بندی وارد شده، اگرچه در افشای کارکردهای پوپولیستی و ناسیونالیستی آن در اشکال متأخرش نقش مهمی داشته، اما در مواردی دچار یک تعمیم مسئله‌دار شده است: تعمیم نقد «سوسیالیسم خلقی» از صورت‌بندی‌های متأخر و منحرف، به خودِ بنیان‌گذاران آن. به این معنا، نقدی که در اصل متوجه «بازماندگان» و «بازخوانی‌های تحریف‌شده» است، به‌نحوی به خودِ آن لحظه‌ی نظری نیز سرایت داده شده است.

این جستار دقیقاً در دل این دو خطای متقاطع شکل می‌گیرد: از یک‌سو، سوءاستفاده‌ی جریان موسوم به «چپ محور مقاومتی» از مفهوم «تضاد خلق ـ امپریالیسم» برای تطهیر یک بلوک قدرت مستقر؛ و از سوی دیگر، تعمیم شتاب‌زده‌ی نقد «سوسیالیسم خلقی» به خودِ صورت‌بندی بنیان‌گذاران چریک‌های فدایی خلق.

مسئله‌ی نوشتار پیش رو نه دفاع نوستالژیک از گذشته است و نه رد کلی آن، بلکه بازپس‌گیری یک صورت‌بندی تاریخی از خلال بازخوانی دقیق آن در بسترش، و نشان دادن این نکته که چگونه یک مفهوم می‌تواند از درون یک استراتژی انقلابی به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به قدرت بدل شود.

۱. صورت‌بندی «تضاد خلقـ امپریالیسم» در بستر تاریخی خود

اگر بخواهیم بفهمیم «خلق» در صورت‌بندی‌هایی از جنس «تضاد خلقـ امپریالیسم» دقیقاً چه معنایی دارد، باید پیش از هر چیز از یک بدفهمی فاصله بگیریم:

«خلق» نه یک مقوله‌ی هستی‌شناختیِ اجتماعی است، نه یک کل همگن اجتماعی، و نه نام دیگری برای «ملت»، بلکه یک صورت‌بندی تاریخی ـ استراتژیک است که در دل شرایط معینی از مبارزه سربرمی‌آورد. این شرایط چیست؟ برای چپ ساکن در جهان جنوبِ قرن بیستم، مسئله صرفاً «سرمایه‌داری» به‌مثابه یک کلیت انتزاعی نبود، بلکه نوعی از سرمایه‌داری بود که درهم‌تنیده با سلطه‌ی امپریالیستی، وابستگی ساختاری، و انسداد سیاسی عمل می‌کرد. در چنین وضعیتی، همان‌طور که در بازسازی دستگاه نظری جزنی آمده، جامعه نه در قالب یک فرماسیون «کامل» سرمایه‌داری، بلکه در قالب یک وضعیت «ناقص» یا «در حال گذار» فهم می‌شود؛ چیزی از جنس «سرمایه‌داری وابسته».

این نکته کلیدی است که وقتی خودِ موضوع تحلیل، یک «کلیت ناتمام» است، نمی‌توان با همان صورت‌بندی‌ کلاسیک و البته درست تضاد کار و سرمایه به‌تنهایی آن را در ظرف زمانی ـ مکانی‌اش فهمید. این‌جا است که مسئله‌ی صورت‌بندی تضاد، به مسئله‌ای عملی بدل می‌شود.

جزنی دقیقاً در همین نقطه، با یک جابه‌جایی مهم وارد می‌شود. او بدون انکار تضاد کار و سرمایه، نشان می‌دهد که در شرایط سرمایه‌داری وابسته، این تضاد به‌تنهایی قادر به توضیح «مضمون انقلابی» نیست. چرا؟ چون بخشی از مناسبات سلطه، نه در درون جامعه، بلکه در پیوند با سلطه‌ی خارجی و امپریالیستی عمل می‌کند. به همین اعتبار، او از صورت‌بندی‌ای سخن می‌گوید که در آن، تضاد اساسی به‌صورت «خلق در برابر ضدخلق» ظاهر می‌شود؛ تضادی که شکل فشرده‌ی همان درهم‌تنیدگی است.

اما این‌جا دقیقاً باید مکث کرد. اگر «خلق» را به‌مثابه یک کل همگن بفهمیم، تمام این دستگاه فرو می‌ریزد. زیرا در همان متن، به‌صراحت گفته می‌شود که «خلق» ترکیبی است از نیروهای ناهمگون: کارگران، دهقانان، خرده‌بورژوازی، و حتی بقایایی از بورژوازی ملی. یعنی ما با یک وحدت از پیش‌داده‌شده طرف نیستیم، بلکه با یک «ائتلاف متناقض» مواجهیم. پس پرسش اصلی این نیست که «خلق چیست»، بلکه این است که چگونه این ناهمگونی می‌تواند در جهتی  انقلابی سازمان یابد.

۱.۱. «خلق» به‌مثابه پاسخ به یک انسداد

در این‌جا باید به شرایط تاریخی بازگردیم. جزنی و دیگر بنیان‌گذاران فکری و عملی جنبش چپ چریکی ایران در شرایطی نظریه‌پردازی می‌کنند که تجربه‌ی حزب توده به بن‌بست رسیده، سازمان‌یابی توده‌ای سرکوب شده، و امکان کنش علنی سیاسی تقریباً از میان رفته است یا این‌طور بگوییم که ارزیابی آن‌ها از شرایط سیاسی‌شان این‌گونه بود. در چنین وضعیتی برای مبارزان علیه وضع موجود، مسئله‌ی اصلی نه صرفاً «تحلیل درست داشتن»، بلکه «امکان کنش» است. «خلق» دقیقاً در پاسخ به این انسداد شکل می‌گیرد: به‌مثابه نامی برای بازسازی یک جبهه‌ی مبارزه در شرایطی که هیچ‌یک از اجزای آن به‌تنهایی قادر به پیشبرد مبارزه نیستند. به بیان دیگر، «خلق» نه توصیف یک واقعیت موجود، بلکه تولید یک امکان است.

در رساله‌های رهبران فکری مشی مسلحانه در ایران نیز مسئله فقط این نبود که توده‌ها در وضعیتی از استثمار و سرکوب به‌سر می‌برند؛ مسئله این بود که میان پیشاهنگ و توده، به‌واسطه‌ی اختناق، شکست‌های پیشین، بی‌اعتمادی و دستگاه پلیسی رژیم، گسستی واقعی ایجاد شده بود. به همین اعتبار، «خلق» در این دستگاه نظری نام آن سوژه‌ای نبود که بالفعل در صحنه حاضر است، بلکه نامِ امکانِ پیوند دادن نیروهای پراکنده‌ای بود که باید از دل پراتیک انقلابی، از حالت پراکندگی، بی‌اعتمادی و خمودگی بیرون کشیده می‌شدند. در این معنا، «خلق» پیشاپیش وجود نداشت؛ بلکه باید ساخته، فراخوانده و سازمان داده می‌شد.

از یک‌سو «خلق» در این‌جا به معنای ملت یکپارچه و بی‌تضاد نیست، و از سوی دیگر صرفاً نام مستعار طبقه‌ی کارگر هم نیست. «خلق» نامی است برای صورت‌بندی یک امکان مبارزاتی در شرایطی که هیچ نیروی منفردی، به‌ویژه در فضای سرکوب‌شده‌ی پس از شکست‌های پیشین، قادر نیست به‌تنهایی بار انقلاب را بر دوش بکشد. این صورت‌بندی، نه نفی تضادهای درونی این نیروها، بلکه تعلیق موقت و سازمان‌یافته‌ی آن‌ها در افق یک مبارزه‌ی مشترک علیه انسداد سیاسی و سلطه‌ی امپریالیستی است.

۱.۲. کارکرد استراتژیک: از نام‌گذاری تا سازمان‌دهی

اما این صورت‌بندی صرفاً در سطح مفهومی باقی نمی‌ماند. اهمیت آن دقیقاً در این است که امکان سازمان‌دهی پراتیک انقلابی را فراهم می‌کند. در دستگاه جزنی، مضمون هر انقلاب از دل «تضاد اساسی» آن تعیین می‌شود، و این تضاد، مستقیماً به تعیین نیروهای محرکه و متحدین آن منجر می‌شود. بنابراین، نام‌گذاری «خلق» صرفاً یک انتخاب واژگانی نیست، بلکه یک جهت‌گیری عملی است: تعیین این‌که چه نیروهایی باید در یک جبهه قرار گیرند؛ تعیین این‌که دشمن اصلی چگونه تعریف می‌شود؛ و مهم‌تر از همه، تعیین این‌که مبارزه در چه افقی پیش می‌رود.

از این منظر، «خلق» یک ابزار سازمان‌دهی است؛ ابزاری برای پیونددادن سطوح مختلف مبارزه (ضدامپریالیستی، ضدسرمایه‌داری، ضد‌دیکتاتوری) در یک کلیت عملی.

مسئله این نبود که تضاد کار و سرمایه بی‌اهمیت شده یا باید به آینده‌ای نامعلوم پس از استقرار دموکراسی بورژوایی حواله داده شود. مسئله این بود که در شرایط سرمایه‌داری وابسته، استبداد سلطنتی، سلطه‌ی امپریالیستی و انسداد سیاسی، خودِ امکان شکل‌گیری مبارزه‌ی طبقاتیِ گسترده و سازمان‌یافته نیز مشروط به شکستن آن انسداد فهمیده می‌شد. بنابراین تأکید بر جبهه‌ی خلق، نزد بنیان‌گذاران چپ چریکی، الزاماً به معنای جایگزین کردن طبقه‌ی کارگر با یک سوژه‌ی مبهم و ملی به نام «خلق» نبود؛ بلکه تلاشی بود برای تعریف میدان عملی‌ای که در آن طبقه‌ی کارگر بتواند در متن یک مبارزه‌ی وسیع‌تر، مسئله‌ی رهبری را به مسئله‌ای واقعی بدل کند.

۱.۳. مسأله‌ی رهبری: جایی که همه‌چیز تعیین می‌شود

اما آیا این به معنای از دست رفتن سمت‌گیری پرولتری است؟

پاسخ جزنی ــ و دقیق‌تر، پاسخی که در عمل در سازمان‌هایی چون چریک‌های فدایی خلق پیگیری شد ــ منفی است. دلیل این پاسخ هم، ساده اما تعیین‌کننده است: «خلق» یک جبهه است، اما رهبری آن مسئله‌ای باز و مناقشه‌آمیز باقی می‌ماند.

در متون چریک‌های بنیان‌گذار به‌صراحت گفته می‌شود که سرنوشت انقلاب نه صرفاً به شرایط عینی، بلکه به «شرایط ذهنی» و به‌ویژه به مسئله‌ی رهبری بستگی دارد. یعنی اگر طبقه‌ی کارگر بتواند رهبری را به‌دست گیرد، انقلاب به مسیر «دموکراسی خلق» و امکان گذار به سوسیالیسم می‌رود؛ و اگر این رهبری از دست برود، همان ائتلاف می‌تواند در سطح یک دموکراسی بورژوایی متوقف شود. به بیان دیگر، «خلق» نه تضمین‌کننده‌ی رهایی است و نه مانع آن، بلکه میدانی است که در آن، مسئله‌ی رهبری تعیین‌کننده می‌شود.

به همین دلیل، حتی رویکرد مرحله‌ای آنان را نباید با نسخه‌ی منفعلانه‌ای یکی گرفت که می‌گوید نخست باید دموکراسی بورژوایی مستقر شود و سپس، در آینده‌ای دیگر، نوبت به مبارزه‌ی سوسیالیستی برسد. در دستگاه جزنی و احمدزاده، خصلت دموکراتیک یا ملیِ مرحله‌ی انقلاب به معنای کنار گذاشتن رهبری پرولتری نیست؛ برعکس، دقیقاً مسئله این است که اگر رهبری این جبهه به دست نیروهای غیرکارگری بیفتد، انقلاب در افق دموکراسی بورژوایی یا ملی محدود می‌ماند، اما اگر پیشاهنگ طبقه‌ی کارگر بتواند رهبری را به دست گیرد، همان انقلاب دموکراتیک می‌تواند به «دموکراسی خلقی» و به مرحله‌ای مقدماتی برای گذار به سوسیالیسم بدل شود. این‌جاست که می‌توان نسبت این بحث را با بحث‌های لنین در «وظایف سوسیال دموکرات‌های روس» (۱۸۹۷) و «دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک» (۱۹۰۵) فهمید. او در رساله‌ی «وظایف سوسیال دموکرات‌ها» می‌نویسد:

«پشتیبانی [از بورژوازی مترقی] را هم سوسیال دموکرات‌ها از این جهت می‌نمایند که سقوط دشمن مشترک را تسریع کنند ولی آن‌ها از این متفقین موقتی هیچ انتظاری برای خود نداشته و هیچ‌گونه گذشتی هم به آن‌ها نمی‌کنند.» (ترجمه‌ی پورهرمزان، جلد اول مجموعه آثار به فارسی، نشر فردوسی، ص ۱۷۱)

و در همان‌جا چنین ادامه می‌دهد که:

«سوسیال دموکرات‌ها ضمن این‌که به همبستگی دستجات گوناگون مخالف حکومت مطلقه با کارگران اشاره می‌نمایند، همواره کارگران را متمایز خواهند نمود، و همواره جنبه‌ی موقتی و مشروط این همبستگی را توضیح خواهند داد، همواره مجزا بودن طبقاتی پرولتاریا را که فردا ممکن است در جبهه مخالف متفقین امروزی خود قرار گیرد، خاطرنشان خواهند کرد.» (همان، ص ۱۷۲)

همین مسأله در «درک مرحله‌ای از انقلاب» نزد لنین هم مشهود است. او در رساله‌ی «دو تاکتیک» می‌نویسد:

«در پاسخ اعتراضات آنارشیستی مبنی بر این‌که گویا ما انقلاب سوسیالیستی را به تعویق می‌اندازیم خواهیم گفت: ما آن را به تعویق نمی‌اندازیم بلکه با یگانه وسیله‌ی ممکن و از یگانه راه صحیح، یعنی از همان راه جمهوری دموکراتیک، نخستین گام را به‌سوی آن برمی‌داریم. کسی‌که بخواهد از راه دیگری سوای دموکراتیسم سیاسی به‌سوی سوسیالیسم برود، مسلما چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ سیاسی به نتایج بی‌معنی و مرتجعانه‌ای خواهد رسید.» (ترجمه‌ی پورهرمزان، جلد دوم مجموعه آثار به فارسی، نشر فردوسی، ص ۸۱۳)

و با علم به این‌که بر او خرده خواهند گرفت که دقیقا منظور از «دموکراسی بورژوایی» در جریان یک انقلاب چیست، پاسخ آماده‌اش این است:

«دموکراسی بورژوایی داریم تا دموکراسی بورژوایی. هم زمستویست سلطنت‌طلب یا طرفدار مجلس اعیان که از حق انتخابات همگانی دم می‌زنند ولی پنهانی و در پس‌پرده با تزاریسم درباره‌ی یک مشروطیت ناقص و سر و دُم بریده بند و بست می‌کند، بورژوا دموکرات است و هم دهقانی که اسلحه به‌دست بر ضد ملاکان و مأمورین دولتی به‌پا می‌خیزد و با جمهوری‌خواهی ساده‌لوحانه‌ی خود پیشنهاد بیرون کردن تزار را می‌نماید. هم نظام آلمان را نظام بورژوا دموکراتیک می‌گویند و هم نظامی را که در انگلستان حکمفرماست؛ هم نظامی را که در اتریش است نظام بورژوا دموکراتیک می‌گویند و هم نظامی را که در آمریکا یا سوئیس حکمفرماست؛ ولی هیهات به مارکسیستی که در دوره‌ی انقلاب دموکراتیک متوجه این فرق موجود بین مراحل مختلف دموکراتیسم و بین جنبه‌های مختلف اشکال گوناگون آن نشود و به اظهارفضل درباره‌ی این‌که به‌هر حال این یک انقلاب بورژوازی است و میوه‌های انقلاب بورژوایی است اکتفا ورزد.» (همان، ص ۸۳۵)

این جملات درواقع پاسخی است که یحتمل اگر بنیان‌گذاران فکری و عملی جنبش چپ چریکی ایران زنده می‌بودند به منتقدانِ رادیکال‌شان که هر شکلی از داشتن «درک مرحله‌ای از انقلاب» را غیرکمونیستی می‌خواندند، می‌دادند. این‌جا شاید باید به تأسی از لنین گفت که درک مرحله‌ای از انقلاب داریم تا درک مرحله‌ای. مثلا برای روشن شدن این تفاوت به صورت‌بندی زیر از حزب توده در توجیه بی‌عملی‌اش در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بنگریم که در جزوه‌ای با عنوان «درباره‌ی ۲۸ مرداد» به تاریخ بهمن ۱۳۳۲ منتشر شد:

«استالین مراحل تکامل انقلابات در کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره را به سه مرحله تقسیم کرد:

۱- انقلاب ضدامپریالیستی

۲- انقلاب بورژوا ـ دموکراتیک

۳- انقلاب سوسیالیستی

[…] مرحله‌ی اول انقلاب، انقلاب ملی است که بورژوازی در مجموع خود به‌استثناء قشر کمپرادور طرفدار انقلاب و مخالف امپریالیسم است. از طرف دیگر نهضت وسیع دهقانی، شورش‌های دهقانی علیه فئودال‌ها و ملاکین بزرگ گسترش نیافته است. در این مرحله به‌مناسبت ضعف نسبی پرولتاریا و عدم شرکت فعالانه‌ی دهقانان در نهضت انقلابی ضدامپریالیستی رهبری نهضت در دست بورژوازی است که تمایلات سازش‌کارانه دارد و در مبارزه علیه امپریالیسم مردد و متزلل است […] نهضت انقلابی ایران با وجودی که ده‌ها سال از آغاز آن می‌گذرد و در گذشته پیروزی‌هایی داشته است معذالک هنوز در مرحله‌ی اول خود می‌باشد […] اگر در مرحله‌ی دوم انقلاب، رهبری و لذا مسئولیت سرنوشت نهضت با ماست در مرحله‌ی اول رهبری دست بورژوازی و لذا مسئولیت بیش‌تر نیز با اوست.» (به نقل از: «گذشته چراغ راه آینده»، ص ۷۰۰، انتشارات ققنوس، ۱۳۶۲)

هم‌چنان که مشاهده می‌شود این هم یک درک مرحله‌ای از انقلاب است، اما تقریبا هیچ ربطی به درک مرحله‌ای بنیان‌گذاران فکری و عملی جنبش چپ چریکی ایران از انقلاب ندارد. آنان می‌پنداشتند که در همان مرحله‌ی ضدامپریالیستی و دموکراتیک هم، این پرولتاریاست که از طریق نیروی پیشاهنگش باید رهبری انقلاب را به‌دست بگیرد. این درک کاملا با فراز دیگری از صورت‌بندی لنین در جزوه‌ی «دو تاکتیک» سازگار است که می‌نویسد:

«سوسیال دموکراسی به پرولتاریا می‌گوید: انقلاب ما انقلاب همگانی است. به این جهت تو باید به‌مثابه پیشروترین طبقات و یگانه طبقه‌ی تا آخر انقلابی مساعی خود را صرف آن نمایی که نه‌تنها به جدی‌ترین طرزی در آن شرکت ورزی، بلکه رهبری آن را نیز به‌عهده‌ی خود گیری. به این جهت تو نباید خود را در چهار دیوار مبارزه‌ی طبقاتی به مفهوم محدود آن و به خصوص به مفهوم یک جنبش حرفه‌ای محدود نمایی، بلکه برعکس باید بکوشی که حدود و مضمون مبارزه طبقاتی خود را به حدی وسعت دهی که نه فقط تمام وظایف انقلاب فعلی دموکراتیک و همگانی روس، بلکه وظایف انقلاب سوسیالیستی آتی را نیز دربرمی‌گیرد. به این جهت تو بدون این‌که جنبش حرفه‌ای را نادیده بگیری و بدون این‌که از استفاده از کوچک‌ترین میدان فعالیت علنی امتناع نمایی، باید در عرصه‌ی انقلاب، وظایف قیام مسلحانه، تشکیل ارتش انقلابی و حکومت انقلابی را به‌مثابه یگانه طرق نیل به پیروزی کامل مردم بر تزاریسم و به‌کف آوردن جمهوری دموکراتیک و آزادی واقعی سیاسی در درجه‌ی اول اهمیت قرار دهی.» (ترجمه‌ی پورهرمزان، جلد دوم مجموعه آثار به فارسی، نشر فردوسی، ص ۹۰۵)

جایی که لنین از قول نیروی سوسیال دموکرات به پرولتاریا می‌گوید «به این جهت تو نباید خود را در چهار دیوار مبارزه‌ی طبقاتی به مفهوم محدود آن و به خصوص به مفهوم یک جنبش حرفه‌ای محدود نمایی»، برای امثال جزنی و احمدزاده ترجمان این بود که از طبقه‌ی کارگر میهن‌شان بخواهند خود را یکی از نیروهای جبهه‌ی «خلق» بفهمد.

می‌توان با هر شکلی از درک مرحله‌ای داشتن از انقلاب (حتی در مُدل لنین) مخالف بود و آن را غیرکمونیستی ارزیابی کرد، اما این جدا از این است که نمی‌توان دو درکی که در نمونه‌ی حزب توده و جنبش چریکی ایران از مراحل انقلاب هست را یکی کرد.

۱.۴. تفاوت تعیین‌کننده: ابزار، نه جایگزین

از این‌جا می‌توان به یک جمع‌بندی رسید که برای فهم کل بحث حیاتی است:

در دستگاه جزنی، «تضاد خلقـ امپریالیسم»، جایگزین تضاد کار و سرمایه نیست؛ بلکه صورت‌بندی‌ای است که آن تضاد را در شرایطی معین قابل‌عمل می‌کند. یا به بیان دقیق‌تر این صورت‌بندی، یک «میانجی» است؛ میانجی‌ای برای ترجمه‌ی تضاد بنیادی سرمایه‌داری به سطحی که بتواند در یک وضعیت وابسته، مستعمره یا نیمه‌مستعمره، به نیرویی مادی بدل شود. به همین دلیل است که از یک‌سو، امکان سازمان‌دهی یک جبهه‌ی وسیع را فراهم می‌کند؛ و از سوی دیگر، با حفظ مسئله‌ی رهبری، سمت‌گیری پرولتری را به‌طور بالقوه حفظ می‌کند. دقت کنیم که از این صحبت می‌کنم که چنین استعدادی در دستگاه فکری جزنی هست، و نه از این‌که آیا جنبش چریکی ایران در پیش از انقلاب در عمل موفق شده آن امکان سازماندهی یک جبهه‌ی وسیع و سمت‌گیری پرولتری در آن را محقق کند یا نه.

به این ترتیب اگر بخواهیم از کل این بحث یک نتیجه بگیریم، آن این است «خلق» در این سنت، نه یک ذات اجتماعی، بلکه یک تکنولوژی سیاسی است؛ تکنولوژی‌ای برای بازسازی امکان انقلاب در شرایطی که در آن: جامعه دچار وابستگی ساختاری است، طبقات به‌صورت نامتوازن شکل گرفته‌اند و میدان سیاست تحت سرکوب قرار دارد. در چنین شرایطی، بدون این میانجی، تضاد کار و سرمایه در سطحی انتزاعی باقی می‌ماند. و بدون مسئله‌ی رهبری، همین میانجی می‌تواند به‌سادگی به ابزاری برای انحراف بدل شود. دقیقاً از همین‌جاست که هم امکان انقلابی آن آغاز می‌شود، و هم خطر تحریفش.

۲. از صورت‌بندی انقلابی تا ایدئولوژی دولتی: چرخش پس از ۱۳۵۷

در بخش قبل دیدیم که «تضاد خلق – امپریالیسم» چگونه در یک موقعیت مشخص، به‌مثابه یک ابزار برای سازمان دادن پراتیک انقلابی عمل می‌کرد، اکنون باید به لحظه‌ای بپردازیم که همین ابزار، کارکرد خود را از دست می‌دهد یا دقیق‌تر، دچار جابه‌جایی می‌شود. این جابه‌جایی نه ناگهانی است، نه صرفاً نظری؛ بلکه محصول یک برخورد مشخص با یک وضعیت تاریخی مشخص است: انقلاب ۱۳۵۷.

۲.۱. مسئله از کجا آغاز می‌شود؟

با ظهور یک وضعیت پارادوکسیکال، برای نخستین‌بار، رژیمی بر سر کار می‌آید که به‌سادگی در قالب «وابسته به امپریالیسم» قابل ‌صورت‌بندی نیست، گفتمان رسمی‌اش «استکبارستیزی» است و در سطح ایدئولوژیک، خود را نماینده‌ی «مستضعفان» معرفی می‌کند. این‌جا وارد این بحث نمی‌شویم که چه شکاف مفهومی جدی‌ای میان «استکبار» و «امپریالیسم»، و نیز میان «مستضعف» و «پرولتاریا» وجود دارد، و بی‌اعتنایی به آن و ساده‌سازی موضوع به این صورت که «این‌ها صرفا تفاوتی در نام‌گذاری است»، چه تبعات نظری و سیاسی‌ای داشته است. اما فرض کنیم که واقعا تمیز دادن مفهومیِ این تفاوت‌ها برای چپِ مدافع «تضاد خلق/امپریالیسم» ممکن نبود.

در فردای پس از بهمن ۱۳۵۷ به دلیل ویژگی‌هایی که برشمردیم به نظر می‌رسد که آن شکاف ساده‌ای که در صورت‌بندی پیشین وجود داشت («خلق» در برابر «رژیم وابسته») از بین می‌رود. حالا با وضعیتی مواجهیم که به نظر می‌رسد رژیم مستقر می‌تواند به راحتی خود را در درون همان زبان و همان دستگاه مفهومی تعریف کند و این دقیقاً نقطه‌ی بحران است.

۲.۲. لغزش نخست: هم‌ارزیِ گفتمان با موقعیت طبقاتی

در این نقطه، آن‌چه برای بخشی از میراث‌بران آن سنت رخ می‌دهد، یک جابه‌جایی ظریف اما تعیین‌کننده است:

آن‌ها به‌جای تحلیل موقعیت مادی و طبقاتی رژیم، به سطح گفتمان آن اکتفا می‌کنند. به بیان روشن‌تر: «استکبارستیزی» به‌جای آن‌که یک ادعا تلقی شود، به‌عنوان یک موقعیت عینی فهم می‌شود؛ «مستضعف‌گرایی» به‌جای آن‌که یک سیاست بسیج ایدئولوژیک دیده شود، به‌مثابه بیان واقعی یک جبهه‌ی طبقاتی خوانده می‌شود.

در نتیجه، هم‌ارزی‌ای به این صورت برقرار می‌شود که اگر رژیم علیه آمریکا و امپریالیسم موضع دارد، پس در جبهه‌ی «خلق» قرار دارد. این‌جاست که صورت‌بندی، از ابزار تحلیل، به میان‌بُرِ ایدئولوژیک تبدیل می‌شود.

چرا این لغزش «ممکن» بود؟ به باور من نمی‌توان این جابه‌جایی را صرفاً به «خطای نظری» تقلیل داد یا آن را نتیجه‌ی مستقیم خود صورت‌بندی اولیه در نوشته‌های بنیان‌گذارانش دانست. اگر چنین بود، باید همه‌ی نیروهایی که از آن صورت‌بندی استفاده می‌کردند، به نتیجه‌ی واحدی می‌رسیدند. اما تاریخ دقیقاً خلاف این را نشان می‌دهد. در دل همان سنت (این‌جا جریان قائل به ادامه‌ی خط «جزنی») بخشی به سمت دفاع از جمهوری اسلامی رفت («سازمان اکثریت»)، و بخشی دیگر (از جمله گرایش‌هایی چون «راه فدایی» و بخشی از «اقلیت») دقیقاً بر همان مبنا، در تقابل با آن ایستاد. پس مسئله نه «منطق درونی اجتناب‌ناپذیر»، بلکه نحوه‌ی به‌کارگیری آن در یک وضعیت جدید است.

۲.۳. لحظه‌ی آزمون: واقعیت‌هایی که باید شک ایجاد می‌کردند

آسان است مدعی شویم: سکوت‌های مارکس درباره‌ی چیستی دقیق کمونیسم امکان داد تا در ادامه در تجربیات قرن بیستم، سوسیالیسم با سرمایه‌داری دولتی یکی گرفته شود، یا: استالینیسم نتیجه‌ی منطقی مارکسیسم است و گزاره‌هایی از این دست. مثلا در متون انتقادی بسیاری پژوهش‌گران مارکسیست و حتی لنینیست نشان دادند که درک لنین از ماتریالیسم و دیالکتیک در کتاب «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» به‌شدت فویرباخی است اما در «دستنوشته‌های مربوط به منطق هگل» ما با لنین دیگری مواجه‌ایم: یک مارکسیست هگلی تمام عیار.

 از این نظر باید دقت کرد که واضعان صورت‌بندی «تضاد خلق ـ امپریالیسم» زنده نبودند که سال‌های تعیین‌کننده‌ی ۵۵ تا ۵۷ را ببینند. آیا اگر آن‌ها زنده می‌بودند، می‌توانستند بر اساس صورتبندی‌های‌شان به سادگی از کنار وقایع زیر عبور کنند و هم‌چنان جریان روحانیت ضد شاه و آمریکا در دهه‌ی ۱۳۵۰ را نیروی مترقی ضدامپریالیست بفهمند؟

واقعه‌ی اول: پیش از پیروزی انقلاب، به دستور آیت‌الله خمینی کمیته‌ای تحت عنوان «کمیته‌ی هماهنگی و بررسی اعتصابات» متشکل از بازرگان، یدالله سحابی، معین‌فر و نیز باهنر و رفسنجانی شکل می‌گیرد که وظیفه‌ی آن لغو اعتصاباتی بود که کار صنایع اصلی مرتبط با تولید نیازهای ضروری مردم را به خطر می‌اندازد و بقای کشور را تهدید می‌کند. در ۱۰ بهمن ماه ۱۳۵۷، در حالی که سه هفته مانده به پیروزی انقلاب، این کمیته موفق می‌شود ۱۱۸ واحد تولیدی را متقاعد به ترک اعتصاب کند.

واقعه‌ی دوم: نامه‌ی مفصل ۲۴ بهمن ۱۳۵۶ آیت‌الله خمینی به انجمن‌های اسلامی دانشجویان ایرانی ساکن در اروپا که در فراز مهمی از آن می‌نویسد: «… باید قشرهای غیراسلامی را که عقیده و عمل‌شان برخلاف اسلام است و دارای گرایش به مکتب‌های دیگرند، هر نوع از آن باشد، به مکتب مترقی و عدالت‌پرور اسلام دعوت کنید و در صورت نپذیرفتن، از آن‌ها هر نوع که بشد و هر شخصیت که هست تبرا یا لااقل احتراز کنید. […] و باید [جوانان] ما بدانند که تبلیغات دامنه‌دار کمونیسم بین‌المللی همانند تبلیغات پر سر و صدای امپریالیسم جهانی جز برای اغفال و استثمار توده‌های مستضعف نیست. […] و لازم است مراقب باشید با کمال دقت و هوشمندی که کسانی که التزام به اسلام ندارند به جمیع ابعادش ولو در اصلی از اصول با شما موافق نیستند، آن‌ها را دعوت به التزام کنید: و اگر مؤثر نشد از شرکت دادن آن‌ها در اجتماعات و انجمن‌های اسلامی احتراز کنید.» (جلد ۳ صحیفه خمینی، ص ۳۲۱)

واقعه‌ی سوم: مشاهده‌ی چرخش تدریجی سیاست آمریکا در قبال انقلاب، نه به معنای اراده‌ی اولیه‌ی آمریکا برای کنار گذاشتن شاه، بلکه به معنای پذیرش ناگزیرِ فروریختن امکان حفظ او بود. مسئله این نبود که آمریکا از آغاز خواهان رفتن شاه بود یا انقلاب را مهندسی کرد؛ چنین خوانشی نه‌تنها با واقعیت قدرت انفجاری جنبش انقلابی ناسازگار است، بلکه ناخواسته همان روایت ارتجاعی‌ای را تقویت می‌کند که انقلاب ۵۷ را به پروژه‌ی غرب برای آوردن روحانیت فرو می‌کاهد. آن‌چه در روند وقایع روشن شد، این بود که با گسترش اعتصابات، فلج شدن دستگاه اداری و اقتصادی، شکاف در ارتش، و حضور میلیونی مردم در خیابان، آمریکا به این جمع‌بندی رسید که حفظ شاه دیگر به اتکای سرکوب معمول و مدیریت سیاسی ممکن نیست، یا دست‌کم هزینه و ریسک آن چنان بالا رفته که می‌تواند کل نظم وابسته‌ی مورد نظرش را با خطر فروپاشی کامل مواجه کند. از این نقطه به بعد، سیاست آمریکا نه «خلق انقلاب»، بلکه مدیریت خسارتِ انقلابی بود که نمی‌توانست جلوی وقوعش را بگیرد. در چنین وضعیتی، برقراری تماس و گشودن مسیر ارتباط با جریان روحانیت ضدشاه را باید در همین چارچوب فهمید: آمریکا، در لحظه‌ای که از حفظ مهره‌ی مطلوب خود یعنی شاه ناامید می‌شد، می‌کوشید در دل انقلابِ در جریان، امکان هژمون شدن نیروهای چپ و رادیکال را محدود کند و انتقال قدرت را به سوی نیرویی سوق دهد که اگرچه ضدشاه و در سطحی ضدآمریکایی سخن می‌گفت، اما از حیث اجتماعی، ایدئولوژیک و سیاسی، ضدچپ، ضدسازمان‌یابی مستقل کارگران و مخالف افق سوسیالیستی بود. به بیان دیگر، چراغ سبز آمریکا به روحانیت نه سندِ آمریکایی بودن انقلاب، بلکه نشانه‌ی تلاش امپریالیسم برای مهار پیامدهای انقلابی بود که دیگر نمی‌توانست آن را متوقف کند.

بر اساس آرا و پراتیک کسانی مانند جزنی باید پذیرفت که مشاهده‌ی وقایعی نظیر موارد فوق، قطعا آن‌ها را نسبت به قرار دادن جریان روحانیت مخالف شاه و امپریالیسمِ دهه‌ی 1350 ، در جبهه‌ی خلق دچار شک جدی می‌کرد. شکی که می‌توانست این پرسش را ایجاد کند که آیا با یک جابه‌جایی ساده‌ی «ضد امپریالیسم/وابستگی» مواجهیم یا با آرایش پیچیده‌تری از نیروها که خلقی می‌نمایند اما در حقیقت ضدخلقی‌اند.

این‌جا باید از سطح «مفهوم» فراتر رفت و به سطح پراتیک سیاسی نگاه کرد. در شرایطی که انقلاب در آستانه‌ی پیروزی‌ست، نیروهای چپ که از سازمان‌یافتگی ضعیفی برخوردار بودند و امکان مداخله‌ی مستقل برای‌شان محدود بود،  وسوسه‌ی «یافتن جایگاهی در نظم جدید» به‌شدت افزایش می‌یافت. در چنین شرایطی، صورت‌بندی «خلق ـ امپریالیسم» می‌تواند کارکردی کاملاً متفاوت پیدا کند: نه به‌عنوان ابزاری برای نقد قدرت و بازسازمان‌دهی مبارزه علیه آن، بلکه به‌عنوان ابزاری برای توجیه نزدیکی به آن. به بیان دیگر، جابه‌جایی واقعی این‌جاست: از تحلیل تضاد، به انتخاب موقعیت.

۲.۴. نقد منصور حکمت از به‌اصطلاح «سوسیالیسم خلقی»: درست، اما غیرتاریخی!

در این نقطه، نقدی که از سوی جریان‌ «اتحاد مبارزان کمونیست» به قلم منصور حکمت تحت عنوان «سه منبع و سه جزء سوسياليسم خلقى ايران» در آبان ۱۳۵۹ منتشر می‌شود، در یک سطح کاملاً موجه و حتی ضروری است. این نقد به‌درستی نشان می‌دهد که چگونه در برخی قرائت‌ها از «تضاد خلق ـ امپریالیسم»، امپریالیسم از سرمایه‌داری جدا می‌شود و به‌مثابه یک «عامل بیرونی» فهم می‌گردد؛ و چگونه همین جداسازی، امکان نوعی تطهیر سرمایه‌داری داخلی را فراهم می‌کند.

به‌ویژه در فرازی از متن «سه منبع و سه جزء…»، این نقد با زبانی تند اما روشن بیان می‌شود: این‌که «سوسیالیست‌های خلقی» نه بر اساس تحلیل مارکسیستی، بلکه صرفاً در پی انباشت تجربه، و آن هم با تأخیر، به این نتیجه می‌رسند که نیروهایی که پیش‌تر در جبهه‌ی «خلق» می‌گنجاندند، در واقع ضدانقلابی‌اند. در این‌جا، نقد بر «آمپیریسم» است: بر نوعی شناخت که به‌جای حرکت از تحلیل ساختاری، از پسِ وقایع حرکت می‌کند. تا این‌جا، مسئله قابل فهم است. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که این نقد، از افشای یک گرایش واقعی، به صورت‌بندی یک برتری معرفت‌شناختی مطلق لغزش می‌کند.

نقد حکمت در عمل چنین می‌گوید:

لغزش سوسیالیسم خلقی ــ یعنی دیدن «بورژوازی ملی» یا «روحانیت ضدشاه و آمریکا به مثابه‌ی خرده‌بورژوازی رادیکال» به‌عنوان بخشی از جبهه‌ی خلق ــ نه فقط ممکن، بلکه اجتناب‌ناپذیر است، اما اگر از نقطه‌ی عزیمت «تضاد خلق ـ امپریالیسم» شروع کنیم. گفتیم که اگر چنین بود، باید همه‌ی نیروهایی که از این صورت‌بندی استفاده می‌کردند، به یک مسیر واحد می‌رفتند. این واقعیت ساده، کل ادعای «ضرورت» را زیر سؤال می‌برد. ما با یک امکان طرفیم، نه با یک سرنوشت محتوم.

اما نقطه‌ی عمیق‌تر نقد حکمت، در سطح معرفت‌شناسی است. در روایت او و آن‌چه بعدها تحت عنوان «کمونیسم کارگری» معروف شد نوعی کنایه‌ی دائمی در مواجهه با دیگری‌ای به نام «سوسیالیسم خلقی» وجود دارد: این‌که «می‌شد از همان ابتدا فهمید»؛ این‌که «نیازی به این همه تجربه‌ی خون‌بار نبود»؛ و این‌که یک تحلیل مارکسیستی «درست»، می‌توانست از پیش، مسیر حرکت این نیروها را پیش‌بینی کند. این ادعا، در ظاهر، دفاع از «روش علمی» است (مارکسیسم به عوض فویرباخیسم)، اما در عمل، به یک صورت‌بندی مسئله‌دار می‌رسد: این‌که گویا می‌توان بدون درگیر شدن در پراتیک، بدون عبور از تضادهای واقعی، و صرفاً از طریق «تجرید علمی»، به درکی کامل و بی‌خطا از واقعیت رسید. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که نقد از «آمپیریسم» در دیدگاه سوسیالیسم خلقی، خود به نوعی «انتزاع‌گرایی» لغزش می‌کند.

این‌جا تو گویی مارکسیسم به‌مثابه یک دستگاه پیش‌بینی فهمیده می‌شود، و نه به‌مثابه یک روش درگیری با واقعیت؛ یعنی روشی که در آن شناخت و پراتیک در یک رابطه‌ی دیالکتیکی دائماً یک‌دیگر را تصحیح می‌کنند. این‌جا باید یک تمایز ظریف را روشن کرد: آن‌چه کمونیسم کارگری نقد می‌کند، «آمپیریسم» است؛ یعنی انباشت داده بدون چارچوب نظری. اما آن‌چه در سنت چریکی ــ در تجربه‌ی تا سال ۵۵ ــ وجود دارد، «پراتیک» است، یعنی درگیری فعال با واقعیت، با امکان بازنگری نظری. این‌دو یکی نیستند.

صورت‌بندی کمونیسم کارگری به یک فرض پنهان تکیه دارد و آن این‌که می‌توان از یک «نقطه‌ی آغاز خالص» (از یک درک مارکسی کامل از تضاد کار و سرمایه) شروع کرد و از آن‌جا، بدون لغزش، به پراتیک انقلابی رسید. اما تاریخ چپ (چه در سطح ملی و چه سطح جهانی) چنین چیزی را تأیید نمی‌کند. صورت‌بندی‌های مبتنی بر «تضاد کار و سرمایه» نیز بارها به اصلاح‌طلبی، اقتصادگرایی، یا حتی انفعال سیاسی لغزش کرده‌اند و می‌کنند. بسیاری از نیروهای دانشجوی جریان «داب» (دانشجویان آزادی‌خواه و برابری‌طلب) که بر  همین صورت‌بندی استوار بودند، امروز به «چپ‌های محور مقاومتی» تبدیل شدند. آیا رویکرد «کمونیسم کارگری» می‌تواند توضیح دهد که چطور یک باورمند به «درک مارکسی از تضاد کار و سرمایه»،  زمانی با اتکا بر ادبیات خودِ این جریان به  درک «سوسیالیسم خلقی» درمی‌غلطد؟

 می‌توان گفت که نقد کمونیسم کارگری به آن‌چه «سوسیالیسم خلقی» می‌نامد، در افشای برخی از خطاهای واقعی آن، نقدی موجه است. اما این نقد، در آن‌جا که خود را به‌مثابه یک موقعیت «برتر» و «از پیش دانا» بازسازی می‌کند، دچار همان لغزشی می‌شود که نقدش می‌کرد؛ یعنی قطع رابطه با پراتیک و تبدیل مارکسیسم به یک دستگاه پیش‌بینی از بالا. همین‌جاست که باید دوباره به آن اصل ساده بازگشت: این‌که در مارکسیسم، شناخت نه پیش‌شرط کامل عمل، بلکه نتیجه و هم‌زمان شرط بازتولید آن است. مسئله این نیست که چه کسی «از قبل می‌دانست»، بلکه این است که چه دستگاهی توان بازنگری در خود، در دل عمل را دارد. اگر این معیار را بپذیریم، آنگاه دیگر نمی‌توان به‌سادگی با اتکا به یک داوری پسینی کل یک سنت را به‌عنوان «خطا از ابتدا» کنار گذاشت. هم‌چنان که وجه بازگشت سرمایه و سرکوب‌گرایانه‌ی تجارب «سوسیالیسم واقعا موجود» بسیاری از مارکسیست‌ها را واداشت تا در مواجهه با موج بُریدن از مارکسیسم،  بر اساس بازخوانی‌هایی دقیق و متفاوت سنت انقلابی مارکسیسم را بازپس بگیرند. پس نزاع نه بر سر احساس نوستالژیک نسبت به یک گذشته‌ی پُرشور، بلکه بر سر این است که چگونه می‌توان یک سنت نظری را از درون خود آن، در برابر آن‌چه تحریف‌ خوانده می‌شود بازپس گرفت. مارکس خود ضرورت انجام این کار را در مواجهه با آن‌چه لاسالیسم می‌خواند انجام داد، لوکزامبورگ در مواجهه با برنشتاین، لنین در مواجهه با کائوتسکی، لوکاچ در مواجهه با ضدهگلیانیسم در مارکسیسم و … .

۳. سوءاستفاده‌ی محور مقاومتی: احیای یک صورت‌بندی تاریخ‌دار در خدمت بورژوازی

برای این‌که بتوان نشان داد چرا صورت‌بندی «محور مقاومتی‌ها» علی‌رغم اتکا به برخی داده‌های واقعی، به نتیجه‌ای وارونه می‌رسد، ناگزیر باید یک گام به عقب برداشت. مسئله این است که آن‌ها بر یک واقعیت تاریخی دست می‌گذارند ــ واقعیتی که در دوره‌ای از تکامل سرمایه‌داری، از جمله در تجربه‌ی کشورهای پیرامونی، به‌درستی امکان تمایزگذاری میان «بورژوازی ملی» و «بورژوازی کمپرادور» را فراهم می‌کرد ــ اما آن‌ها این واقعیت را در چارچوبی به‌کار می‌گیرند که نه‌تنها با شرایط امروز انطباق ندارد، بلکه عملاً به ابزاری برای توجیه یک آرایش معاصر از قدرت بدل می‌شود؛ آرایشی که در آن نهادی چون سپاه پاسداران در مقام «بورژوازی ملی» و نیروهایی مانند اتاق بازرگانی در مقام «کمپرادور» نشانده می‌شوند. از این‌رو، برای گشودن گره بحث، باید روند تاریخی دگردیسی خود سرمایه‌داری را دنبال کرد: از مرحله‌ای که در آن می‌توان از انقسام درونی بورژوازی به بلوک‌های نسبتاً متمایز سخن گفت، تا وضعیتی که در آن، با درهم‌تنیدگی مدارهای انباشت، این تمایز جای خود را به یک کلیت واحد و شبکه‌ای از سرمایه می‌دهد. تنها با این بازسازی تاریخی است که می‌توان نشان داد چرا احیای آن دسته‌بندی‌های قدیمی، امروز بیش از آن‌که روشن‌گر باشد، توجیه‌کننده‌ی سرمایه‌داری سرکوبگر حاکم است.

۳.۱. تاریخ مختصر طبقه‌ی بورژوا: از تضاد دو بلوک بورژوازی تا درهم‌تنیدگی مدارها

برای فهم این‌که چرا تمایز «بورژوازی ملی/کمپرادور» زمانی معنای واقعی داشت، باید به لحظه‌ی تاریخی شکل‌گیری سرمایه‌داری بازگردیم؛ زمانی که سرمایه هنوز به آن سطح از تمرکز و درهم‌تنیدگی امروز نرسیده بود و تضادها در درون خود طبقه‌ی بورژوازی به‌صورت نسبتاً «بلوک‌بندی‌شده» بروز می‌کردند.

در انگلستان قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، این تضاد به‌وضوح قابل مشاهده است. بورژوازی تجاری ــ که در شبکه‌های مستعمراتی عمل می‌کرد ــ منافعش در واردات کالاهای ارزان، مثلاً پارچه از هند، و فروش آن در بازارهای داخلی و خارجی بود. در مقابل، بورژوازی صنعتیِ نوظهور، که در شهرهایی چون منچستر و بیرمنگام شکل می‌گرفت، نیازمند حفاظت از بازار داخلی و ایجاد انحصار تولید بود. این تضاد، تضاد میان دو «منطق انباشت» متفاوت بود: یکی مبتنی بر گردش و تجارت، دیگری مبتنی بر تولید صنعتی. به همین دلیل، در این دوره، سیاست‌های اقتصادی (مانند تعرفه‌ها و قوانین واردات) مستقیماً میدان کشمکش میان این دو بخش از بورژوازی بود.

اما همین تضاد، با تثبیت هژمونی سرمایه صنعتی در متروپل، به‌تدریج به سطح جهانی منتقل شد. یعنی آن‌چه پیش‌تر در درون انگلستان به‌صورت تضاد میان بورژوازی تجاری و صنعتی وجود داشت، اکنون به رابطه‌ای میان متروپل و پیرامون بدل شد: کشورهای صنعتی‌شده به مراکز تولید تبدیل شدند و مستعمرات یا نیمه‌مستعمرات به تأمین‌کنندگان مواد خام و بازارهای مصرف. در این مرحله، سیاستی که دنبال می‌شد این بود: نابودی یا تضعیف تولید داخلی در پیرامون و ادغام آن در تقسیم کار جهانی به‌عنوان تأمین‌کننده‌ی مواد اولیه و مصرف‌کننده‌ی کالاهای صنعتی.

در چنین بستری است که در بسیاری از کشورهای پیرامونی ــ از جمله در خاورمیانه ــ می‌توان از شکل‌گیری یک «بورژوازی ملی» سخن گفت. این بورژوازی، که عموماً در حوزه‌های تولیدی نوپا (کارگاه‌ها، صنایع سبک، تولیدات داخلی) فعال بود، منافعش در تضاد با نفوذ سرمایه‌ی خارجی و کالاهای وارداتی قرار می‌گرفت. در مقابل، لایه‌هایی از تجار، واسطه‌ها و نخبگان اقتصادی ـ سیاسی شکل گرفتند که منافع‌شان به‌طور مستقیم به واردات، دلالی و پیوند با سرمایه‌ی خارجی گره خورده بود؛ یعنی آن‌چه در ادبیات کلاسیک «بورژوازی کمپرادور» نام گرفت.

در ایران، از اواخر دوره قاجار تا پهلوی اول، این تضاد به اشکال مختلف قابل مشاهده است: از کشمکش میان تولیدکنندگان داخلی و تجار وابسته به واردات، تا تلاش‌های دولت برای ایجاد صنایع ملی در برابر فشارهای تجارت خارجی. در این مقطع، تمایز میان نیروهایی که به‌دنبال توسعه‌ی تولید داخلی بودند و نیروهایی که در مدار تجارت جهانی به‌مثابه واسطه عمل می‌کردند، یک تمایز واقعی و مادی بود ـ نه یک برساخت صرف نظری. هم‌چنان‌که مارکس در دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ به اعتبار سه یادداشت «مزد کار»، «سود سرمایه» و «اجاره بهای زمین»، به ترتیب سه طبقه‌ی «کارگر» (صاحب نیروی کار)، «سرمایه‌دار» (صاحب سرمایه) و «زمین‌دار» (صاحب زمین) را شناسایی می‌کرد؛ اما در ادامه روشن می‌شود که چطور «سرمایه‌دار» خود به «زمین‌دار» تبدیل می‌شود و بالعکس، و این دو در یک طبقه‌ی واحد جا می‌گیرند.

اما این تصویر، با تعمیق مناسبات سرمایه‌داری  ــ به‌ویژه از نیمه‌ی دوم قرن بیستم به بعد ــ به‌تدریج دگرگون شد. آن‌چه این تحول را رقم زد، نه صرفاً «رشد» سرمایه، بلکه تغییر در خود شکل سازمان‌یابی آن بود: ادغام سرمایه‌های صنعتی، مالی و تجاری در قالب شرکت‌های بزرگ، بانک‌ها و نهادهای چندبخشی؛ گسترش زنجیره‌های ارزش در مقیاس جهانی؛ و تبدیل دولت‌ها به بازیگران فعال در فرآیند انباشت.

در چنین شرایطی، دیگر نمی‌توان از «بخش‌های مستقل» بورژوازی سخن گفت که منافع‌شان به‌صورت پایدار در تضاد با یک‌دیگر باشد. سرمایه‌ی صنعتی بدون سرمایه‌ی مالی نمی‌تواند عمل کند؛ سرمایه‌ی تجاری در خدمت تحقق ارزش تولید صنعتی قرار می‌گیرد؛ و دولت، به‌مثابه تضمین‌کننده‌ی شرایط انباشت، خود در این شبکه ادغام می‌شود. نتیجه، شکل‌گیری چیزی است که می‌توان آن را «بورژوازی شبکه‌ای» یا «چندمداره» نامید: طبقه‌ای که در آن یک بازیگر می‌تواند هم‌زمان در تولید، تجارت، مالیه و مستغلات حضور داشته باشد.

در ایران معاصر، این وضعیت به‌وضوح قابل مشاهده است. نهادها و بنگاه‌های بزرگ ــ از جمله نهادهای شبه‌دولتی ــ در یک زمان در پروژه‌های صنعتی، فعالیت‌های بانکی، واردات، پیمانکاری و بازار سرمایه حضور دارند. به همین دلیل، تلاش برای تفکیک آن‌ها به «ملی» و «کمپرادور»، در عمل به معنای بریدن یک کل یکپارچه به اجزایی خیالی است.

به این ترتیب، اگر در یک دوره‌ی تاریخی، صورت‌بندی «بورژوازی ملی/کمپرادور» بر یک واقعیت مادی استوار بود ــ واقعیتِ یک سرمایه‌داری در حال شکل‌گیری و تقسیم‌شده ــ امروز با وضعیتی مواجهیم که در آن این تقسیم‌بندی موضوعیت خود را از دست داده است. آن‌چه باقی مانده، نه تضاد میان «دو نوع بورژوازی»، بلکه تضادهای درونی یک طبقه‌ی واحد است که در مدارهای مختلف انباشت عمل می‌کند. و دقیقاً در همین نقطه است که احیای آن تمایز قدیمی، دیگر نه یک ابزار تحلیل، بلکه یک ابزار ایدئولوژیک می‌شود: ابزاری برای این‌که بخشی از همین کل یکپارچه، به‌عنوان «ملی» و «مردمی» بازنمایی شود.

۳.۲. مورد ایران چه می‌گوید؟

پیش‌تر در مقاله‌ی «مانده در هزارتوی دسته‌بندی‌ها» (شهریور ۱۳۹۷) که به نقد محمد مالجو اختصاص یافته بود، به نحوی دیگر بر این موضوع دست گذاشته بودم که چرا در این زمانه جدا انگاری بورژوازی صنعتی از تجاری فرضی خطاست، و نیز توضیح داده بودم سازوکار استدلال استوار بر این جدا انگاری چطور عمل می‌کند که با معرفی «مالی‌‌‌گرایی متهورانه» به عنوان منشأ بحران اقتصادی داخل، به شکلی از «رُشدگرایی سرمایه‌‌‌دارانه» و گم شدن هدف‌‌‌های مبارزه یاری می‌رساند. برای این منظور من از پژوهش ارزش‌مند سهراب شباهنگ با عنوان «طبقات جامعه سرمایه‌‌‌داری و ویژگی‌‌‌های ساختار اقتصادی ـ اجتماعی ایران»، بهره گرفته بودم که مبتنی بر پشتوانه‌‌‌ای نظری و آماری است. این‌جا بخش مختصری از همان صورت‌بندی را ذکر می‌کنم.

بورژوازی تجاری در ایران دست‌‌‌کم در سه بخش حاضر است:

  • خرید و فروش کالاهای تولیدکنندگان خُرد که در شرایطی تولید می‌‌‌شوند که یا غیرسرمایه‌‌‌دارانه‌‌‌اند یا غیرمستقیم تحت سلطه‌‌‌ی سرمایه‌‌‌اند (نظیر خشکبار و فرش).
  • گردش کالاهای مصرفی وارداتی که وارد چرخه تولید داخلی نمی‌‌‌شوند و درآمد حاصل از فروش‌‌‌شان هم وارد چرخه‌‌‌ی تولید داخلی نمی‌‌‌شود.
  • گردش کالاهایی که به صورت سرمایه‌‌‌دارانه تولید شدند یا مواد خام و کالاهای واسطه‌‌‌ای برای تولید سرمایه‌‌‌دارانه.

بخش سوم سهمِ بسیار بیش‌تری را در واردات به خود اختصاص داده است. درست است که علی‌‌‌رغم غالب بودن سهم سرمایۀ مولد، عرصه‌های وسیعی برای سرمایۀ تجاری باز گذاشته شده است و فعالان این حوزه نفوذ بالایی در دستگاه‌های دولتی و حکومتی دارند و در سیاست گذاری‌‌‌های اقتصادی، مالی و پولی و در عمل‌کرد سیستم بانکی و تخصیص اعتبارات و تسهیلات اِعمال نظر می‌‌‌کنند، اما میل فزاینده‌‌‌ای که در یک دهه‌‌‌ی گذشته برای تأسیس بانک و مؤسسات مالی ـ اعتباری وجود داشته است، جملگی بر نیازی که به تأمین مالی پروژه‌های صنعتی به منظور برگشت سودِ سپرده‌ها وجود داشته (و دارد) گواهی می‌‌‌دهند؛ چه این‌که بخش سرمایۀ بهره‌آور از سرمایۀ سوداگر اساسا سرمایۀ بانکی است که با تولید سرمایه‌دارانه در ایران درهم تنیده است.

مقاله‌ی بلند رامین معتمدنژاد با عنوان «اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری ایران» این درهم‌تنیدگی را به‌گونه‌ای مستند نشان می‌دهد؛ این‌که چطور گروه‌های بزرگ صنعتی متعلق به نهادهای دولتی، شبه دولتی و عمومی ـ غیردولتی، فرصت‌های مختلف سوداگری را که شرایط عینی دهه‌ی ۱۳۷۰ ایجاد کرده بودند، ازدست ندادند. آن‌ها در کنار فعالیت‌های تولیدی و صنعتی، به واسطه‌گری روی آورده و شرکت‌های سرمایه‌گذاری، نهادهای مالی مختلف هم‌چون مؤسسه‌های مالی ـ اعتباری یا شرکت‌های تجاری تأسیس کردند تا از فرصت‌هایی چون سیاست خصوصی‌سازی پس از جنگ، تسهیلات و مجوزهای نوین برای برج‌سازی و شهرک‌سازی، بازگشایی بورس در سال ۱۳۶۸، بازگشت به چند نرخی شدن ارز و یا دسترسی به اعتبار بانکی گزینشی (به یمن روابط) بهره جویند. به دنبال این وضعیت،

سرمایه‌داری ایران در دهه‌ی ۱۳۸۰ وارد مرحله‌ی تکامل جدیدی می‌شود که معتمدنژاد تحت عنوان «سرمایه‌داری شبکه‌ای و انحصاری» از آن یاد می‌کند: گروه‌های صنعتی نام‌برده در جستجوی کانون‌های جدید و وسیع‌تری برای سرمایه‌گذاری و سودآوری هستند، تا از این طریق گذار از «انباشت اولیه سرمایه» به «انباشت گسترده»تر آن را ممکن سازند. به این ترتیب است که بانک‌های خصوصی از سال ۱۳۷۹ به بعد یکی یکی مثل قارچ از زمین می‌رویند. با آغاز روند جذب سپرده‌های مردم، در ازای نرخ سود حقیقی بسیار ناچیزی، آن‌ها به سوی مدارهای رو به گسترش سرمایه هدایت شدند: مدارهای تجاری (مثلا فروشگاه‌های زنجیره‌ای)، مدارهای سرمایه مالی و بانکی (مثلا فعالیت صرافی)، مدارهای مستغلات (مثلا برج‌سازی) و حتی مدارهای ورزشی (باشگاه‌های سودآور).

در این راستا نمونه‌ای چون شرکت سرمایه‌گذاری غدیر مثال خوبی است. این شرکت بزرگ‌ترین شرکت سرمایه‌گذاری بورس تهران بود که سال‌ها وابسته به بانک صادرات بود و در سال ۱۳۸۸ به سازمان تأمین اجتماعی نیروهای مسلح (ساتا) واگذار شد. گروه مذکور با ایجاد چندین هلدینگ به سازماندهی اشکال مختلف سرمایه پرداخت: هلدینگ برق و نیروگاه‌، هلدینگ پتروشیمی غدیر، هلدینگ معدنی‌ها، هلدینگ صنایع غدیر (فولاد و خودرو)، هلدینگ ساختمانی غدیر، هلدینگ سیمانی غدیر، هلدینگ حمل‌ونقل و هلدینگ مالی- تجاری غدیر.

معتمدنژاد مبتنی بر همین مستندات به درستی اشاره می‌کند که درک نکردن این حضور همه‌جانبه‌ی یک نهاد بورژوایی در مدارهای مختلف سرمایه عده‌ای (نظیر راغفر) را به این شبهه می‌اندازد که سرمایه‌داری در ایران وجود ندارد و آن‌چه هست تنها تقسیم دل‌بخواهی ثروت در چهارچوب یک شبه «سرمایه‌داری رفاقتی» میان گروه‌های ذی‌نفع است (آن‌چه مثلا وهابی با عنوان «اقتصاد غارت» از طریق «انفال» نام‌گذاری‌اش می‌کند یا اطهاری به آن می‌گوید «نئوفئودالیسم»).

به این ترتیب او نتیجه می‌گیرد که سرمایه‌داری ایران امروز نظامی اقتصادی است که بخش‌های مختلف آن (سرمایه‌ی صنعتی، تجاری، پولی، بانکی، مالی، سرمایه‌ی مستغلات و نیز سرمایه‌ی واسطه‌گر) حلقه‌هایی از یک زنجیر منسجم و تفکیک‌ناپذیر را تشکیل می‌دهند.

اکنون تناقض صورت‌بندی «محور مقاومتی‌ها» دقیقاً در همین‌جا خود را نشان می‌دهد؛ اگر سرمایه در ایران چنین ساختاری دارد، آن‌گاه این ادعا که بخشی از آن «ملی» است (مثلاً سپاه)، و بخشی دیگر «کمپرادور» (مثلاً اتاق بازرگانی)، تنها در صورتی قابل دفاع است که بتوان این بخش‌ها را به‌طور واقعی از هم جدا کرد. اما دیدیم که داده‌های انضمامی دقیقاً خلاف این را نشان می‌دهند. در عمل، آن‌چه داریم این است:

همان نهادی که «صنعتی» خوانده می‌شود، در پروژه‌های مالی و تجاری نیز فعال است؛

همان بانکی که متهم به «رانت‌خواری» است، در تولید صنعتی نیز سرمایه‌گذاری می‌کند؛

و همان هلدینگ‌هایی که به‌عنوان «ملی» معرفی می‌شوند، در شبکه‌های وارداتی و مالی جهانی تنیده‌اند.

نتیجه چیست؟ برای حفظ این صورت‌بندی، ناگزیر باید به سرمایه یک سیمای ژانوسی داد:

در یک لحظه «مولد» و در لحظه‌ای دیگر «نامولد»؛ در یک سطح «ملی» و در سطحی دیگر «کمپرادور»!

روشن است که این دیگر تحلیل نیست؛ بلکه تکه‌تکه کردن یک کلیت واحد برای حفظ یک پیش‌فرض نظری توجیه‌گر روابط سلطه است.

بخشی از این خطا از نحوه‌ی به‌کارگیری یک تمایز واقعی در اقتصاد سیاسی مارکسی می‌آید: تمایز میان کار مولد و نامولد، یا به‌تبع آن، سرمایه‌ی مولد و نامولد. این تمایز در «گروندریسه» و «کاپیتال» به‌وضوح مورد بحث قرار گرفته و شرح‌های زیادی هم بر آن نوشته شده، اما در کلیتش اساسا این تقسیم‌بندی نه برای تقسیم‌بندی بورژوازی به دو اردوگاه سیاسی، بلکه برای تحلیل نحوه‌ی تولید و تحقق ارزش صورت گرفته است. در دستگاه نظری مارکس یک سرمایه‌دار می‌تواند در لحظه‌ای در تولید ارزش مشارکت داشته باشد، و در لحظه‌ای دیگر در گردش یا تحقق آن. این یک تمایز کارکردی درون یک کل واحد است، نه مرزبندی میان دو تیپ بورژوازی (که یکی خوب است و یکی بد). اما در صورت‌بندی محور مقاومتی، این تمایز دچار یک جهش غیرمجاز می‌شود و از سطح تحلیل اقتصادی، به سطح سیاست طبقاتی برکشیده می‌شود.

۳.۳. بورژوازی کمپرادور: خطای تحلیلی یا  «فانتزیِ حفظ پدر»؟

در این‌جا با یک سازوکار روانی ـ ایدئولوژیک طرفیم که فقط از جنس خطای تحلیلی نیست؛ نوعی جابه‌جایی میل و انکار نیز در کار است. سوژه‌ی محور مقاومتی، در سطح گفتار، مدام از «الیگارشی»، «بورژوازی کمپرادور»، «اتاق بازرگانی»، «نولیبرال‌ها» و «پروناتوهای وطنی» حرف می‌زند، اما درست از همین راه می‌تواند نسبت خود را با کلیت نظم سرمایه‌دارانه‌ی حاکم پنهان کند. او با حمله‌ی مداوم به بخشی از سرمایه، خود را از مسئولیت دفاع از کل سرمایه معاف می‌کند. یعنی نقد گزینشی‌اش به «الیگارش‌ها» به او اجازه می‌دهد که نقش واقعی‌اش را نبیند: این‌که در عمل دارد خون‌شوییِ یک حکومت ضدکارگر و ضدچپ را به نام ضدامپریالیسم انجام می‌دهد. از این منظر، «بورژوازی کمپرادور» برای او بیش از آن‌که یک مقوله‌ی تحلیلی باشد، ابژه‌ای روانی برای فرافکنی است؛ ظرفی که همه‌ی پلشتی‌های سرمایه‌داری در آن ریخته می‌شود تا باقی نظم، یعنی همان سرمایه‌داری دولتی، امنیتی، نظامی و انحصاریِ مورد علاقه‌اش، بتواند هم‌چنان با چهره‌ای «مردمی»، «مستضعف‌دوست» و «ضدامپریالیست» ظاهر شود.

سوژه‌ی محور مقاومتی به همین اعتبار، خود را نه پیچ‌ومهره‌ی توجیه سرمایه‌داری هار، بلکه مصلح مشفقی می‌بیند که می‌خواهد سرمایه‌داری را از دست عناصر بد، نفوذی، غرب‌زده، اتاق‌بازرگانی‌چی، روحانی‌چی، نئولیبرال، پروناتو، فمینیست، قوم‌گرا و چپ‌نمای منحرف نجات دهد. این همان فانتزی مرکزی اوست: نظام در بنیاد خود ضدامپریالیست، مردمی و بالقوه رهایی‌بخش است؛ فقط باید از آلودگی عناصر نامطلوب پاک شود. بنابراین هر بار که واقعیت مادیِ سرکوب، استثمار، اعدام، زندان، خصوصی‌سازی، پیمانکاری‌سازی، سرکوب مزد، له‌کردن تشکل کارگری، سرکوب زنان، سرکوب ملیت‌ها و حذف چپ‌ها جلوی چشمانش ظاهر می‌شود، بلافاصله یک مکانیسم دفاعی فعال می‌شود: این‌ها یا کار نفوذی‌هاست، یا خطای موردی است، یا نتیجه‌ی فشار امپریالیسم است، یا «فعلاً نباید بزرگش کرد»، یا «نباید آب به آسیاب دشمن ریخت».

از نظر این جماعت، چوبه‌های دار و گلوله‌هایی که رژیم به سوی معترضان نشانه می‌گیرد، جملگی در افق ضدامپریالیسم معنا می‌شوند؛ و اگر کسی از این چوبه‌ها و گلوله‌ها ناله کند، لابد یا پروناتوست یا فریب‌خورده‌ی پروپاگاندای دشمن. «پروناتو» هم در تخیل آنان پیکری بی‌نهایت کش‌دار دارد: از اصلاح‌طلب حکومتیِ مدافع روحانی و ظریف و بورژواهای اتاق بازرگانی تا کارگر معترض فریب‌خورده، روشنفکر چپ‌نما، فمینیستِ مدافع فتنه‌ی موسوم به قیام ژینا، قوم‌گرای تجزیه‌طلب و هر کسی که جرئت کند بگوید «سرکوب، سرکوب است؛ حتی اگر سرکوبگر شعار مرگ بر آمریکا بدهد». در این دستگاه فکری، جمهوری اسلامیِ ضدامپریالیست اصولاً با کارگران، زنان، فمینیست‌ها، چپ‌های واقعی و منتقدان خیرخواه کاری ندارد؛ اگر هم برخوردی شده، لابد کار نفوذی‌های صهیونیسم و امپریالیسم در دستگاه امنیتی و نظامی بوده که می‌خواسته‌اند نظام را بدنام کنند. اگر بعداً روشن شد نفوذی هم در کار نبوده، پاسخ آماده است: بله، اشتباه بوده؛ ضدامپریالیست‌ترین رژیم‌ها هم مبری از خطا نیستند. باید انتقاد کرد، اما نه طوری که دشمن سوءاستفاده کند. نباید از کاه کوه ساخت، مثل دست گذاشتن بر عدد اعدام‌ها.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که نقد سیاسی باید به نقد روان‌کاوانه گره بخورد. سوژه‌ی محور مقاومتی نمی‌تواند با این حقیقت روبه‌رو شود که ابژه‌ی محبوبش، یعنی دولت ضدامپریالیستِ خیالی، در واقع همان دولت سرمایه‌دارانه‌ی سرکوب‌گر است. بنابراین میان «نظام» و «خطاهای نظام» شکاف می‌اندازد؛ میان «ذات ضدامپریالیستی» و «رفتارهای بد برخی عناصر» فاصله می‌گذارد؛ میان «سرکوب ساختاری» و «اشتباه موردی» تمایز می‌سازد. این شکاف‌گذاری‌ها کارکرد روانی روشنی دارند: حفظ عشق به ابژه. او باید بتواند هم‌چنان به نظام به‌مثابه سوژه‌ی تاریخی ضدامپریالیسم عشق بورزد، بی‌آن‌که ناچار شود خون کارگر، زن، معترض، زندانی سیاسی و چپ سرکوب‌شده را در دستان همین ابژه ببیند. پس خون را به گردن نفوذی، لیبرال، پروناتو، اشتباه اجرایی یا شرایط جنگی می‌اندازد.

به همین دلیل هم موضع او هرگز صرفاً «تحلیل ژئوپلیتیک» نیست؛ نوعی وفاداری عاطفی به پدری مقتدر است که هر قدر هم بزند، باز باید در اعماق وجودش خیرخواه فرض شود:

اگر پدر زد، حتماً مصلحتی بوده؛

اگر زیاد زد، مشاوران بد اطرافش مقصرند؛

اگر کُشت، شرایط سخت بوده؛

اگر باز هم کشت، باید مراقب باشیم دشمن سوءاستفاده نکند.

 این‌جاست که ضدامپریالیسم از سیاست رهایی‌بخش به الهیات پدرسالارانه‌ی دولت بدل می‌شود: دولت می‌تواند خطا کند، اما ذاتش پاک است؛ می‌تواند سرکوب کند، اما جهتش درست است؛ می‌تواند کارگر را له کند، اما در کلیت تاریخی‌اش مستضعف‌دوست است. یک سازوکار مکمل هم این‌جا حضور دارد: هر نقدی که بخواهد دولت موجود را نه به‌مثابه «ظرف مادی بقا»، بلکه به‌عنوان دولت مشخصِ سرمایه‌دارانه، امنیتی و سرکوب‌گر نقد کند، فوراً با ژست پسااستعماری متهم می‌شود به این‌که اسیر نگاه اروپامحور، ضددولت و استعمارزده است. نمونه‌ی روشن آن همان منطقی است که می‌گوید روشنفکران چپ، با جدا کردن «رژیم» از «مردم»، عملاً در پروژه‌ی بی‌دولت‌سازی و سیاست‌کشیِ استعمار شریک می‌شوند؛ پس باید «مسئولیت حاکمیت» را پذیرفت و جمهوری اسلامی را به‌نوعی به گردن گرفت. اما این‌جا یک لغزش تعیین‌کننده رخ می‌دهد: از گزاره‌ی درستِ «جامعه‌ی جنوب جهانی بدون دولت‌مندی و زیرساخت دفاعی در برابر امپریالیسم بی‌پناه می‌شود»، ناگهان نتیجه می‌گیرند که پس باید از همین دولت واقعاً موجود، با همین ترکیب طبقاتی، امنیتی و ضدکارگری‌اش، دفاع کرد (بنگرید به مواضع «امیر خراسانی» یا «امید مهرگان»). آنان عامدانه این نکته را نادیده می‌گیرند که مسئله، نفی انتزاعی دولت‌مندی نیست، بلکه فرق گذاشتن میان ضرورت دولت‌مندی و تطهیر دولت موجود است.

در نتیجه، اتهام «اروپامحوری» این‌جا کارکردی دفاعی پیدا می‌کند: هر وقت سرکوب کارگران، زنان، چپ‌ها، اقلیت‌ها یا معترضان پیش کشیده می‌شود، پاسخ این است که «شما مثل چپ‌های اروپاییِ عادت‌کرده به امنیت، دولت جنوب را نمی‌فهمید». به این ترتیب، نقد دولت به نام نقد استعمار خفه می‌شود. سوژه‌ی محور مقاومتی، با همین ژست پسااستعماری، دوباره همان الهیات پدرسالارانه را بازسازی می‌کند: پدر شاید خشن باشد، شاید خطا کند، شاید بزند، اما در جهانی پر از گرگ، او همان پناه‌گاه تاریخی ماست؛ پس فعلاً نباید زیادی روی زخم‌هایی که می‌زند مکث کرد.

 این همان فانتزی‌ای است که اجازه می‌دهد سوژه‌ی محور مقاومتی هم‌زمان کنار سرمایه‌داری هار بایستد و خود را مدافع فرودستان بداند.

پس مسئله فقط این نیست که این جریان در تحلیل سرمایه‌داری ایران اشتباه می‌کند؛ مسئله این است که به واسطه‌ی یک فانتزی سیاسی، امکان دیدن واقعیت را از خود سلب کرده است. هر شاهدی علیه نظام، به شاهدی علیه نفوذی‌ها تبدیل می‌شود؛ هر سرکوبی، به خطای تاکتیکی؛ هر اعتراض کارگری، به پروژه‌ی دشمن؛ هر فریاد زنانه، به فتنه‌ی لیبرال ـ امپریالیستی؛ هر نقد چپ، به چپ‌نمایی پروناتو. چنین سوژه‌ای به واقعیت پاسخ نمی‌دهد، واقعیت را دائماً بازنویسی می‌کند تا ابژه‌ی محبوبش آسیب نبیند؛ و دقیقا به همین دلیل خطرناک است.

۴. پایان بورژوازی ملی و مواجهه با فهم امپریالیسم

سمیر امين در فصل پنجم کتاب «سوءتوسعه» (۱۹۹۰) با عنوان «توسعه بديل برای آفريقا و جهان سوم»، می‌گويد تاريخ نشان داده است که در زمانه ما بورژوازی ملی ديگر قادر نيست همان نقشی را ايفا کند که در اروپا، آمريکای شمالی و ژاپنِ قرن نوزدهم ايفا کرد: «گسترش جهانی سرمايه‌داری، در پيرامون با نابرابری فزاينده توزيع اجتماعی همراه است؛ حال آن‌که در مرکزهای نظام شرايطی را برای نابرابری اجتماعی کم‌تر و (ثبات توزيع به‌مثابه مبنایی برای يک وفاق دموکراتيک) به‌وجود می‌آورد. از‌آن‌جا‌که بورژوازی پيرامون از کنترل فرايند انباشت محلی ناتوان است و به‌این‌دلیل [فرايند انباشت محلی] فرایند باقی می‌ماند که مدام باید خود را با محدوديت‌های انباشت جهانی تطبيق دهد، طرح استقرار يک دولت ملی بورژوایی به دليل عوامل خارجی اساساً نامساعد، نه‌‌فقط دست‌خوش نقصان می‌شود؛ بلکه کلاً ناممکن است؛ بنابراین دولت پيرامونی به سبب ضعف آن ضرورتاً استبدادی است. اين دولت برای بقا ناگزير است از معارضه با نيروهای امپرياليستی مسلط اجتناب ورزيده و بکوشد تا موقعيت بين‌المللی خود را به حساب شرکای پيرامونی آسيب‌پذيرتر، بهبود بخشد. نتيجه اين‌که دموکراسی اجتماعی و سياسی و همبستگی بين‌المللی خلق‌ها اقتضا می‌کند که اسطوره «بورژوازی ملی» را رها کنيم و برنامه «ملی ـ بورژوایی» را با يک برنامه «ملی ـ مردمی» جاي‌گزين سازيم». (سمیر امین، «توسعه‌ی جایگزین برای جهان سوم»، ترجمه: سعید گازرانی، فرهنگ توسعه بهمن و اسفند 1371 شماره 4)

اگر این نقطه‌ی عزیمت را جدی بگیریم، آن‌گاه آن‌چه امروز در روایت‌های محور مقاومتی می‌بینیم، نه صرفاً یک خطای تحلیلی، بلکه نوعی بازگشت به مفهومی است که خودِ واقعیت تاریخی آن را از کار انداخته است. مسأله دیگر این نیست که کدام بخش از بورژوازی «ملی» است و کدام «کمپرادور»؛ بلکه این است که خودِ این تمایز، در شرایط ادغام سرمایه در مقیاس جهانی، موضوعیتش را از دست داده است.

از همین‌جا می‌توان یک گام جلوتر رفت: همان خطایی که در سطح داخلی، به‌صورت دوپاره کردن بورژوازی ظاهر می‌شود، در سطح جهانی به شکل دیگری بازتولید می‌گردد ــ این‌بار در قالب نسبت دادن خصلتی «ضدامپریالیستی» به برخی قدرت‌های سرمایه‌داری (چون چین) در برابر دیگران (چون آمریکا). به بیان دیگر، اگر در داخل، بخشی از سرمایه به‌عنوان «ملی» تطهیر می‌شود، در مقیاس جهانی نیز بخشی از سرمایه‌داری به‌عنوان «رهایی‌بخش» بازنمایی می‌گردد.

در چنین چارچوبی است که باید به سراغ این تناقض رفت: چگونه ممکن است در دل منطق یکپارچه‌ی سرمایه‌داری جهانی، «ضدامپریالیسم» به‌مثابه ویژگیِ درونیِ بخشی از همین نظام فهمیده شود؟

پاسخ به این پرسش، همان‌جایی است که نشان می‌دهد آن‌چه به‌نام «ضدامپریالیسم» عرضه می‌شود، در بسیاری موارد چیزی نیست جز بازتوصیف رقابت‌های درونی سرمایه به زبان اخلاق و سیاست. مشکل دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ یعنی وقتی که رقابت میان قدرت‌های سرمایه‌داری، به‌جای آن‌که در چارچوب منطق انباشت فهم شود، به‌صورت تقابل میان «خوب» و «بد» بازنمایی می‌شود.

۴.۱. اخته‌سازی مفهوم امپریالیسم: وقتی زورگویی آمریکا جای تحلیل سرمایه‌داری جهانی را می‌گیرد.

درک محور مقاومتی از امپریالیسم، درکی اخلاقی، دولت‌محور و مکان‌محور است. امپریالیسم در این نگاه یعنی حمله‌ی نظامی آمریکا، سلطه‌ی دلار، کودتا، تحریم، ناو هواپیمابر، بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول و پترو‌دلار. همه‌ی این‌ها واقعی‌اند؛ اما مسئله این است که این‌ها پدیدارهای امپریالیسم‌اند، نه خودِ مفهوم امپریالیسم. خطای محوری‌ها این است که از زشتی‌های آشکار امپریالیسم آمریکا، تعریفی تجربی و اخلاقی از امپریالیسم می‌سازند و سپس هر قدرت سرمایه‌دارانه‌ای را که دقیقاً همان شکل‌های آمریکاییِ سلطه را تکرار نمی‌کند، از دایره‌ی امپریالیسم بیرون می‌گذارند. به همین اعتبار می‌پرسند: «چین کجا کودتا کرده؟ کجا ناو فرستاده؟ کجا دلار جهانی دارد؟» اما این پرسش، خودْ نشان‌دهنده‌ی فقر نظری است. زیرا امپریالیسم، نزد مارکسیسم، فهرست کارهای زشت یک دولت نیست؛ صورت‌بندی تاریخیِ رابطه‌ی سرمایه، دولت، رقابت جهانی، انتقال ارزش، سلسله‌مراتب جهانی و قهر سیاسی است.

اگر از امثال مایکل کیدرون و سنتی ــ که هارمن و کالینیکوس ادامه‌ی راه آن‌هایند ــ آغاز کنیم، نقطه‌ی قوت تحلیل آن‌ها این است که امپریالیسم را نه صرفاً به سیاست خارجی دولت‌ها، بلکه به رقابت سرمایه‌دارانه‌ی سازمان‌یافته در مقیاس جهانی گره می‌زنند. کیدرون با وجود تأکید بر این‌که امپریالیسم «بالاترین مرحله» نیست، بلکه مرحله‌ای از سرمایه‌داری است، بر تمرکز سرمایه، سرمایه‌ی مالی، صدور سرمایه، استعمار و رقابت میان قدرت‌ها دست می‌گذارد؛ یعنی نشان می‌دهد امپریالیسم در نقطه‌ای ظاهر می‌شود که سرمایه دیگر در مرزهای ملی نمی‌گنجد و دولت‌ها به میانجی‌های قهری و سازمان‌دهنده‌ی رقابت جهانی بدل می‌شوند (نک به: تحلیل امپریالیسم، نشر نیکا).

از این منظر، چین را نمی‌توان با این پرسش تبرئه کرد که «آیا چین مثل آمریکا عراق را اشغال کرده است یا نه؟» سؤال درست این است که چین در سازمان‌یابی امروزین سرمایه‌ی جهانی چه جایگاهی دارد؟ آیا در زنجیره‌های ارزش جهانی، صدور سرمایه، رقابت تکنولوژیک، کنترل منابع، بدهی‌سازی، پروژه‌های زیرساختی، و بازآرایی تقسیم کار جهانی نقشی تعیین‌کننده دارد یا نه؟ اگر پاسخ مثبت است، آن‌گاه چین دیگر صرفاً «یک کشور توسعه‌یافته‌ی مظلوم» نیست، بلکه یک قدرت سرمایه‌دارانه‌ی هر دم در حال صعود است که شکل خاص خود از مداخله، نفوذ، انباشت و رقابت را پیش می‌برد.

پانیچ و گیندین، با همه‌ی نقدهایی که می‌توان به نظریه‌ی «امپراتوری غیررسمی آمریکا»ی آن‌ها داشت، یک نکته‌ی مهم را روشن می‌کنند: امپریالیسم معاصر را باید از خلال نقش دولت‌ها در سازمان‌دهی و تضمین شرایط جهانی انباشت فهمید. آن‌ها می‌گویند برای فهم امپریالیسم باید دید دولت‌ها چگونه گسترش روابط اجتماعی سرمایه‌داری، بازارها و حقوق مالکیت خصوصی را در سطح بین‌المللی تسهیل، سازمان‌دهی و تضمین می‌کنند. از این منظر، آمریکا به‌واسطه‌ی جایگاه هژمونیک خود، معماری حقوقی، مالی، نظامی و نهادی سرمایه‌داری جهانی را ساخته و پاسداری کرده است. اما همین تحلیل، برخلاف برداشت محوری‌ها، به این معنا نیست که فقط آمریکا می‌تواند امپریالیست باشد. بلکه یعنی باید هر قدرتی را بر اساس نقش‌اش در بازتولید نظم جهانی سرمایه سنجید، نه بر اساس ژست ضدآمریکایی‌اش.

میک‌سینزوود به ما نشان می‌دهد که حکایت امپریالیسم سرمایه‌دارانه از امپراتوری‌های پیشاسرمایه‌دار جداست. سرمایه‌داری می‌تواند بدون اشغال مستقیم، از خلال بازار، اجبار اقتصادی، مالکیت، بدهی، تجارت و دولت‌های ظاهراً مستقل سلطه اعمال کند. در روایت او، امپریالیسم جدید دقیقاً در جهانی عمل می‌کند که در آن مناسبات بین‌المللی عمدتاً سرمایه‌دارانه شده‌اند و الزامات سرمایه‌داری آن‌ها را تنظیم می‌کند. این نکته‌ی او برای نقد محور مقاومتی‌ها حیاتی است که اگر امپریالیسم فقط تانک و اشغال نبود، بلکه اعمال سلطه از خلال مناسبات بازار، سرمایه‌گذاری، بدهی و وابستگی ساختاری هم بود، آن‌گاه چین هم باید بر اساس همین معیارها سنجیده شود، نه بر اساس این‌که آیا در فرم نظامیِ آمریکایی عمل می‌کند یا نه.

هاروی نیز با تمایز میان «منطق سرزمینی قدرت» و «منطق سرمایه‌دارانه‌ی قدرت» ابزار مهمی به دست می‌دهد. با درنظر گرفتن مشکلات جدی نظریه‌ی «امپریالیسم نوین» وی، اما ایده‌ی او درباره‌ی «ترمیم‌های مکانی ـ زمانی» نشان می‌دهد سرمایه برای حل بحران‌های اضافه‌انباشت، به گسترش جغرافیایی، پروژه‌های زیرساختی، تصاحب فضا، بدهی و بازسازی سرزمینی نیاز دارد. این دقیقاً جایی است که چین را باید فهمید: ابتکارهایی مانند کمربند و راه را نمی‌توان صرفاً «کمک به جنوب جهانی» نامید؛ این‌ها هم‌زمان پروژه‌های صدور سرمایه، تثبیت مسیرهای تجاری، جذب مازاد ظرفیت صنعتی، تضمین دسترسی به منابع و ایجاد حوزه‌های نفوذ‌اند. این ممکن است با بمباران و اشغال همراه نباشد، اما به‌هیچ‌وجه بیرون از منطق امپریالیستی سرمایه نیست.

آریگی پیچیدگی بحث را بیش‌تر می‌کند. او در کتاب «آدام اسمیت در پکن» و بحث برآمد چین، بر امکان نوعی مسیر متفاوتِ توسعه‌ی چینی تأکید می‌کند؛ مسیری که به‌سادگی نباید با الگوی کلاسیک غربی یکی گرفته شود. ارزش آریگی برای ما این است که اجازه نمی‌دهد تفاوت چین و آمریکا را نادیده بگیریم. اما همین تفاوت، مجوز اخلاقی‌سازی چین نیست. یعنی می‌توان پذیرفت مُدل چین همان مُدل آمریکا یا کشورهای غربی نیست (مثلا در داخل کشور «شوک‌درمانی» نکرده است)، بی‌آن‌که نتیجه گرفت چین «رهایی‌بخش» است. تفاوت در شکل ادغام در سرمایه‌داری جهانی، تفاوت در استراتژی دولت، و تفاوت در رابطه با بازار جهانی، به معنای خروج از منطق سرمایه یا وجود اراده‌ای برای خروج از آن نیست.

حتی متن‌هایی که از چین دفاعی هم‌دلانه‌تر دارند، ناچارند بپذیرند چین «بدون از دست دادن کنترل داخلی» به سرمایه‌داری جهانی تبدیل شده است. در بحث مایکل رابرتز درباره‌ی ارزیابی توسعه‌ی اقتصادی چین، همین تناقض دیده می‌شود: چین از یک‌سو کنترل بر «فرازهای فرماندهی» اقتصاد را حفظ کرده، اما از سوی دیگر به سرمایه‌داری جهانی بدل شده است. همین‌جا باید به محوری‌ها گفت که دولت‌مندی قوی، برنامه‌ریزی، کنترل بانک‌ها یا پرهیز از شوک‌درمانی، هم‌چنان می‌تواند به مثابه‌ی نشانه‌های حرکت به سمت سوسیالیسم درنظر گرفته نشود. سرمایه‌داری دولتی، سرمایه‌داری هدایت‌شده یا سرمایه‌داری با کنترل دولتی، هم‌چنان سرمایه‌داری است اگر رابطه‌ی کار و سرمایه، انباشت، رقابت، سود، بازار جهانی و تولید ارزش در مرکز آن باقی مانده باشد.

این‌جاست که ادعای «چین سرمایه‌داری در حال گذار به سوسیالیسم است» باید جدی نقد شود. اگر در چین میلیاردرها، سفته‌بازی مالی، بحران مسکن، بدهی غول‌آسا، بنگاه‌های خصوصی، استثمار کارگران مهاجر، رقابت صادراتی و ادغام در زنجیره‌های ارزش جهانی وجود دارد، دیگر نمی‌توان صرفاً با اشاره به حزب کمونیست یا نظارت دولتی، آن را در حال گذار به سوسیالیسم خواند. خود مایکل رابرتز نیز می‌پرسد چگونه اقتصادی که ظاهراً در حال گذار به سوسیالیسم است می‌تواند با میلیاردرها و سفته‌بازی مالی در مقیاس کلان سازگار باشد.

نقطه‌ی کور محور مقاومتی این است که امپریالیسم را نه رابطه، بلکه مکان می‌فهمد. آمریکا چون «آمریکاست» امپریالیست است؛ چین چون «ضدآمریکاست» امپریالیست نیست. مارکسیسم دقیقاً این مکان‌محوری را می‌شکند. امپریالیسم نه «ذات شرور غرب» است و نه «ویژگی فرهنگی آمریکا»؛ شکلی تاریخی از رقابت و سلطه‌ی سرمایه‌داری در مقیاس جهانی است. به همین دلیل، یک قدرت می‌تواند با آمریکا در تضاد باشد و در عین حال خود در منطق امپریالیستی عمل کند. تضاد با هژمون، الزاماً تضاد با امپریالیسم نیست؛ چه‌بسا تضاد بر سر سهم بیش‌تر از نظم امپریالیستی باشد.

همین‌جا پاسخ به پرسش محبوب محوری‌ها هم روشن می‌شود: «اگر سپاه مایل بود در منطق سرمایه‌ی جهانی ادغام شود، پس بستن تنگه‌ی هرمز را چگونه توضیح می‌دهید که این‌طور اقتصاد سیاسی امپریالیسم را به مخاطره انداخته است؟ مگر این کار سرمایه‌داری جهانی را فلج نکرده؟» پاسخ این است که اختلال در گردش سرمایه، الزاماً خروج از منطق سرمایه نیست. جنگ‌های تجاری، تحریم‌ها، بستن مسیرها، تهدید انرژی، تعرفه‌گذاری و حتی جنگ‌های منطقه‌ای می‌توانند لحظاتی از رقابت درون همان نظام باشند. پس هر کنشی که گردش سرمایه را مختل کند، ضدسرمایه‌دارانه نیست؛ گاهی دقیقاً ابزار چانه‌زنی برای جای‌گیری بهتر در همان گردش است. مبادرت به ایجاد چنین اختلال‌هایی به معنای نشان دادن ضرب شصت به دیگر رقباست که بفهمند چه کارهایی از یک دولت برمی‌آید تا در راستای تداوم نظم سرمایه‌داری، جایگاه جدیدش را لحاظ کنند.

از همین منظر باید سیاست جمهوری اسلامی و سپاه را فهمید. تهدید تنگه‌ی هرمز، حمایت از محور منطقه‌ای، تنش با آمریکا یا نزدیکی به چین، هیچ‌کدام به‌خودی‌خود نشانه‌ی شکل گرفتن اراده‌ای برای خروج از منطق سرمایه‌داری جهانی نیستند. این‌ها شکل‌هایی از سیاست بقا، چانه‌زنی ژئوپلیتیک، قیمت‌گذاری موقعیت منطقه‌ای و تلاش برای تضمین سهمی در بازآرایی نظم جهانی‌اند. دولتی که برای فروش نفت، واردات کالا، ثبات ارز، سرمایه‌گذاری زیرساختی، مبادله‌ی بانکی، قراردادهای انرژی و تکنولوژی به مدارهای جهانی سرمایه نیازمند است، با شعار ضدآمریکایی از منطق سرمایه بیرون نمی‌رود؛ فقط می‌کوشد از طریق یک بلوک دیگر، راهی برای بازتولید خود بیابد.

در نتیجه، چین برای جمهوری اسلامی «بدیل امپریالیسم» نیست؛ بلکه یکی از مسیرهای ممکن ادغام مجدد در سرمایه‌داری جهانی است. همان‌طور که بورژوازی داخلی را نمی‌توان به «ملی» و «کمپرادور» تقسیم کرد، سرمایه‌ی جهانی را هم نمی‌توان به «آمریکای امپریالیست» و «چین رهایی‌بخش» تقسیم کرد. این همان اخته‌سازی مفهوم امپریالیسم است؛ یعنی تقلیل آن از رابطه‌ی جهانی سرمایه به اخلاق ژئوپلیتیک.

محور مقاومتی با دیدن جنایت‌های آمریکا، امپریالیسم را به رفتارهای آمریکا فرو می‌کاهد؛ با دیدن تفاوت چین با آمریکا، چین را از امپریالیسم تبرئه می‌کند؛ و با دیدن تضاد جمهوری اسلامی با آمریکا، سپاه را در مقام نیرویی ضدامپریالیست می‌نشاند. اما در هر سه گام، آن‌چه حذف می‌شود خودِ سرمایه است: سرمایه به‌مثابه رابطه‌ی جهانی، نه پرچم، نه جغرافیا، نه اخلاق، نه شرق و غرب.

۴.۲. از ضدیت با امپریالیسم تا ساحل سوسیالیسم!

در ارتباط با صورت‌بندی انتقادی پیشین از درک اخته‌ی محور مقاومتی‌ها از امپریالیسم، آن‌ها ممکن است پاسخی ‌دهند با این مضمون که:

به اعتبار این صورت‌بندی‌ اساسا هر شکلی از ایستادگی در برابر امپریالیسم ناممکن است. چون همه‌ی دولت‌ها درگیر در روابط سرمایه‌داری هستند و نزاع‌هایی مثل نزاع ایران با آمریکا یا چین با آمریکا هم که رقابت‌های درون سرمایه‌داری درنظر گرفته می‌شوند. به این ترتیب باید گفت این تحلیل انتزاعی‌ست چون روشن است که طبقه‌ی کارگر با اتحادیه‌ها و احزاب کمونیستی که در قدرت نیستند که نمی‌تواند علیه دلار و صندوق بین‌المللی پول و تجاوزهای گاه و بی‌گاه آمریکا بایستد. این دولت‌ها هستند که می‌توانند بایستند. باید بتوان در سرمایه‌داری یک طیف دید: دولت‌های کم‌تر متعهد به منطق سرمایه و بیش‌تر متعهد. و بله روشن است که آن کم‌تر متعهد‌ها می‌توانند ضدامپریالیسم باشند. اگر نشود کمی رئالیستی وضعیت ژئوپولتیک جهانی را تحلیل کرد، اساسا سوسیالیسم و کمونیسم به صور‌ت‌بندی‌های اتوپیایی و روی کاغذ بدل می‌شوند که در آینده‌ای که هرگز نخواهد آمد نیرویی با دستان پاکیزه می‌بایست محقق‌شان کند. گذار به سوسیالیسم قدم برداشتن در لجن‌زار سرمایه‌داری است و قدم‌گذارندگان در این لجن‌زار پاها و دست‌های‌شان کثیف می‌شود و هنگامی که به ساحل سوسیالیسم برسند طبیعتا پُر از گل و لای هستند که باید رفته رفته بشورندش. این کاری‌ست که چین و امثالهم دارند می‌کنند. دیدن آن دست و پاهای گلی نباید ما را به این اشتباه بیندازد که آن‌ها عاشق ماندن در لجن‌زار سرمایه‌داری‌اند. چشم‌ها باید بتوانند بیش‌تر از گل و لای‌های روی بدن آن‌ها، حرکت بدن‌شان را به سمت ساحل سوسیالیسم ببیند.

در استدلال‌های این صورت‌بندی چند پیش‌فرض پنهان هست که اگر آن‌ها را بیرون بکشیم، ترک‌ها خود را نشان می‌دهد:

اول، فرض می‌کند که می‌توان «درون سرمایه‌داری» دولت‌هایی داشت که به‌طور معنادار «کم‌تر تابع منطق سرمایه» باشند. در حالی که همان‌طور که در بحث‌های مربوط به امپریالیسم نوین دیدیم، دولت مدرن دقیقاً یکی از کارگزاران بازتولید سرمایه است؛ نه بیرون از آن. حتی قوی‌ترین دولت‌ها هم وقتی در سطح جهانی عمل می‌کنند، ناچارند در مدار انباشت، رقابت، جذب سرمایه، تثبیت ارز، کنترل تورم، و مدیریت نیروی کار حرکت کنند. «کم‌تر متعهد بودن» در بهترین حالت یعنی شیوه‌ی متفاوتی از ادغام در همان منطق، نه فاصله گرفتن از آن.

دوم، فرض می‌کند که هر تقابل با آمریکا، لزوماً لحظه‌ای از ضدامپریالیسم است. این همان جایی است که تحلیل از رابطه به سطح «موقعیت» سقوط می‌کند. تضاد ایران و آمریکا، یا چین و آمریکا، الزاماً تضاد سرمایه با امپریالیسم نیست؛ می‌تواند تضاد بر سر سهم، موقعیت، یا شکل ادغام در همان نظم باشد. همان‌طور که رقابت میان قدرت‌های اروپایی در قرن نوزدهم ضدسرمایه‌دارانه نبود، بلکه شکل دیگری از گسترش آن بود.

سوم، استعاره‌ی «لجن‌زار» (که به‌ظاهر واقع‌گرایانه است) در عمل یک چک سفید امضاشده است. البته، استناد به آن به اعتبار یکی از سخنرانی‌های مشهور لنین است. لنین در بخشی از گزارش خود به دومین کنگره اتحادیه کارگری سراسر روسیه به تاریخ 20 ژانویه 1919، می‌گوید:

«کارگران هرگز به وسیله‌ی دیوار بزرگ چین، از جامعه‌ی قدیم جدا نبوده‌اند. آنان مقدار زیادی از تفکر سنتی جامعه سرمایه‌داری را حفظ کرده‌اند. کارگران دارند جامعه جدیدی می‌سازند، بی آن‌که خودشان مردم جدیدی بشوند، یا از کثافات دنیای قدیم پاک شوند، آن‌ها هنوز تا زانو در آن کثافات فرو ایستاده‌اند. ما فقط می‌توانیم خواب پاک شدن این کثافات را ببینیم. فکر این‌که این همه یک‌باره انجام گیرد به‌کلی خیالی خواهد بود. آن‌قدر خیالی خواهد بود که در عمل سوسیالیسم را به خاک می‌سپارد. نه، این راهی نیست که ما می‌خواهیم سوسیالیسم را بنا کنیم. داریم آن را می‌سازیم در حالی‌که هنوز روی خاک جامعه سرمایه‌داری ایستاده‌ایم، با ضعف‌ها و کمبودهایی دست به گریبانیم که بر مردم کارگر هم تأثیر کرده و پرولتاریا را به پستی می‌کشاند. بسیاری عادات و رسوم جدا کننده‌ی قدیمی وجود دارند که در این مبارزه، تا حدی بازدارنده‌اند، و ما هنوز اثرات این مثل قدیمی را احساس می‌کنیم  که “هر کس برای خودش و شیطان عقب‌ترین شخص را می‌گیرد”.» (به نقل از: سوئیزی، «انتقال به سوسیالیسم»، ترجمه‌ی ح.ریاحی)

نکته این‌جاست که اگر هر سیاستی بتواند به نام «مرحله‌ی عبور از لجن» توجیه شود، دیگر هیچ معیار مادی برای تشخیص جهت حرکت باقی نمی‌ماند. حتما سرکوب کارگران را می‌توان به حساب همین عبور از لجن‌زار گذاشت (کارگرانی که آلودگی‌شان به عادات ناپسند بورژوایی به ورطه‌ی شورش علیه دولت انقلابی می‌اندازدشان، و بدیهی است که دولت علی‌رغم میلش ناگزیر است سرکوب کند)، یا تلاش برای ماندن در منطق انباشت سرمایه.

اما چه چیزی تضمین می‌کند این حرکتی که از آن سخن می‌رود، واقعاً به سمت «ساحل سوسیالیسم» است، و نه تثبیت در همان لجن‌زار با شکلی دیگر؟ این همان نقطه‌ای است که به اصطلاح تحلیل محور مقاومتی‌ها، به‌جای سنجش واقعی مناسبات تولید، به اعتماد ایدئولوژیک به نیت دولت‌ها بدل می‌شود.

چهارم، یک جابه‌جایی مهم رخ می‌دهد: از «توان واقعی طبقه‌ی کارگر» به «ناتوانی فرضی آن». گفته می‌شود کارگران نمی‌توانند علیه دلار یا صندوق بین‌المللی پول بایستند. درست است که ابزار مستقیم‌شان محدود است، اما نتیجه‌ای که گرفته می‌شود غلط است: این ناتوانی به‌جای آن‌که مسأله‌ای برای سازمان‌یابی و استراتژی باشد، به توجیهی برای واگذاری سیاست به دولت‌ها تبدیل می‌شود. یعنی به‌جای این‌که بپرسیم چگونه می‌توان قدرت اجتماعی را ساخت، می‌گوییم «چون نداریم، پس باید به دولت‌ها تکیه کنیم».

۴.۳. از توهم مبارزه‌ی طبقاتی تا ضدامپریالیسم پرولتری

اما پاسخ ایجابی برای «مبارزه‌ علیه امپریالیسم» که متهم به «انتزاعی بودن» نشود، چیست؟

برای محقق کردن چنین مبارزه‌ای، نقطه‌ی شروع را باید این‌جا گذاشت که ضدامپریالیسم، اگر از نقد سرمایه جدا شود، ناگزیر به سیاستی تبدیل می‌شود که در آن طبقه‌ی کارگر به پشت‌جبهه‌ی یکی از قطب‌های سرمایه‌داری بدل می‌شود. اما این به این معنا نیست که باید به یک موضع «بی‌تفاوتی» یا «همه یکی هستند» سقوط کرد. برعکس، یک سیاست مشخص می‌توان صورت‌بندی کرد که هم واقعی است و هم مستقل:

اول) تفکیک میان «تحلیل تضادهای بین‌دولتی» و «اتخاذ موضع طبقاتی»: به این معنا که می‌توان و باید فهمید که تضاد ایران و آمریکا، یا چین و آمریکا، چه پیامدهایی برای توازن قوا دارد، اما این به معنای هم‌ذات‌پنداری با یکی از طرفین نیست.

دوم) تمرکز بر نقاطی که طبقه‌ی کارگر واقعاً می‌تواند مداخله کند: یعنی درست است که کارگران نمی‌توانند تنگه‌ی هرمز را ببندند، اما می‌توانند علیه خصوصی‌سازی، ریاضت، سرکوب مزدی، بده‌کارسازی، اجاره‌ی مسکن و انواع انتقال بار بحران به دوش‌شان مبارزه کنند. این‌ها «محلی» به نظر می‌رسند، اما دقیقاً همان نقاط اتصال به نظم جهانی‌اند.

سوم) پیوند دادن مبارزات محلی به افق بین‌المللی، نه به دولت‌ها: ضدامپریالیسم واقعی نه در حمایت از دولت‌ها، بلکه در همبستگی‌های فراملی کارگران، در مخالفت با جنگ، در مقاومت علیه تحریم‌هایی که زندگی مردم را نابود می‌کند، و در افشای نقش دولت‌های خودی در بازتولید همان نظم شکل می‌گیرد.

چهارم) بازگرداندن معیار قضاوت به «رابطه‌ی کار و سرمایه»: هر دولتی ــ هر چقدر هم که با آمریکا در تضاد باشد ــ اگر در داخل خود به انباشت سرمایه، سرکوب کارگران، و بازتولید نابرابری متکی است، نمی‌تواند به‌سادگی به‌عنوان «در حال حرکت در مسیر سوسیالیسم» توجیه شود. این معیار، انتزاعی نیست؛ بلکه دقیق‌ترین معیار مادی است.

به این ترتیب می‌توانیم هم‌نوا با لنین بگوییم «بله، گذار به سوسیالیسم از دل همین جهان آلوده می‌گذرد» اما این به معنای آن نیست که هر آلودگی را نشانه‌ی حرکت به سوی سوسیالیسم بدانیم. فرق است میان «حرکت در لجن‌زار» و «ساختن خانه در لجن‌زار و نامش را گذار به ساحل گذاشتن».

مسأله این نیست که دست‌ها تمیز بمانند؛ مسأله این است که جهت حرکت، درون همان منطق سرمایه گم نشود و به نام واقع‌گرایی، به سیاستی ختم نشود که در آن کارگران بار دیگر ــ این‌بار به‌نام ضدامپریالیسم ــ پشت سر یکی از قطب‌های سرمایه صف بکشند.

این‌جا بار دیگر محور مقاومتی‌ها به سخن درخواهند آمد با ادعاهایی از این دست که:

بله، ما هم حرف‌مان همین است دیگر. الآن که سپاه پاسداران به میانجی این جنگ با مهم‌ترین قدرت امپریالیستی جهان درگیر شده و سر تعظیم در برابر آن فرود نیاورده، ما چپ‌ها باید با همراهی با مردم حاضر در تجمعات شبانه و خط دادن به آن‌ها، دولت پزشکیان را وادار کنیم دست از باج دادن به الیگارش‌ها و بورژواهای کمپرادور بردارد، و با اتخاذ سیاست‌های کارگری، رژیم را در مسیر بازگشت به تحقق آرمان‌های انقلاب بهمن ۱۳۵۷ قرار دهد.

بیانیه‌ها، مقالات و صحبت‌های «سازمان تدارک کمونیستی» نمونه‌ای از این صورت‌بندی است. برای مثال در یکی از بیانیه‌های اخیر این گروه با عنوان «یک گام به پیش برای خیابان»، صریح می‌گویند خیابان امروز «وارد فاز نوین مبارزاتی شده» چون هم‌زمان علیه آمریکا و علیه گرانی شعار می‌دهد؛ و نتیجه می‌گیرند که اکنون می‌توان «نقشه راه جامعه سعادتمند» را از دل همین خیابان ترسیم کرد. آن‌ها معتقدند برخلاف خیزش‌های معیشتی ۹۶ و ۹۸ (از مابقی اسم نمی‌آورند چون جملگی آن‌ها را براندازانه و در مسیر منویات امپریالیسم می‌پندارند)، «این بار سازوکار دفاعی جامعه فعال شده، روح ۵۷ را احضار کرده است تا علیه زوال اجتماعی بایستد.» این تحلیل را می‌توان به شکل زیر فرموله کرد:

ترکیبِ مقاومت ژئوپلتیک + مطالبه‌گری معیشتی = امکان چپ‌کردن رژیم از درون؟!

آن‌چه رویکردهایی از این دست توضیحی درباره‌اش نمی‌دهند این است که پیش از این هم بارها این جماعت پای شعار دادن علیه فساد اقتصادی رفته‌اند اما نتیجه‌ی این مدل مطالبه‌گری و افشاگری چه بوده است؟ فعالیت‌های جریان موسوم به «دانشجویان عدالت‌خواه‌ها» از سال‌های ۱۳۹۳ به این‌سو و افشاگری‌های کسانی از ایشان چون «وحید اشتری»، امیرحسین ثابتی (نماینده‌ی مجلس از جریان «پایداری») یا برنامه‌‌ی «جدال» علی علیزاده نمونه‌‌های شناخته‌شده‌ای هستند. تا قبل از جنگ اخیر،۹۰درصد برنامه‌های این‌ها متمرکز بر افشای فساد اقتصادی (با عنوان «الیگارش‌ها» و «بورژوازی کمپرادور» و «نئولیبرالیسم») بوده و امروز هم بار دیگر به همین تمرکز برگشتند. به دفعات نامه‌ی سرگشاده به محسنی اژه‌ای (رئیس قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی) نوشتند و درخواست اعدام فاسدان سیاسی و اقتصادی (از ظریف و روحانی تا مدنی‌زاده و صادق‌الحسینی) را کردند. بالاتر از این‌ها می‌توان به تأسیس «حزب تمدن نوین اسلامی» توسط سید یاسر جبرائیلی اشاره کرد. یاسر جبرائیلی به عنوان یکی از چهره‌های مورد علاقه‌ی چپ‌های محوری که بی‌باکانه در جریان ماجرای حذف ارز ترجیحی در اردیبهشت ۱۴۰۱، در توییتی نوشت: «حذف ارز ۴۲۰۰ و افزایش قیمت بنزین را یک توطئه تمام‌عیار علیه رییسی می‌دانم. چنان‌که فردای فاجعه آبان ۹۸ خبری و سخنی از بچه‌های شیکاگو که اردیبهشت ۹۸ به اتفاق IMF شوک‌درمانی را طراحی کردند، نبود، این‌بار نیز چنین خواهد شد و انگشت اتهام به سمت رئیس‌جمهور نشانه خواهد رفت» و تا هنگام اظهارنظر آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار ۸ شهریور ۱۴۰۲ در دیدار با رئیس‌جمهور و اعضای هیئت دولت مبنی بر این‌که «در قضیه حذف ارز ترجیحی که کار لازمی بود، باید به صورت روشن، علت این کار و فواید و آثار آن برای مردم تبیین می‌شد»، ساکت نشد.

از پس این‌همه افشاگری، آن‌چه با اهتمام جدی از سوی هسته‌ی سخت قدرت دیده می‌شود، چنین است:

بابک زنجانی دوباره امپراتوری‌اش را بنا کرده، علی انصاری با وجود فساد بانک آینده راست راست می‌چرخد، برج‌های میلیاردی لوکس ساخته می‌شود، مال‌ها سود می‌کنند، انواع شهرک‌های لوکس هم‌چون باستی‌هیلز در لواسان سر جای‌شان هستند و بر تعدادشان هم افزوده می‌شود، کارگران صدتا صدتا اخراج می‌شوند، و …

بر این بستر امثال «تدارک کمونیستی» پاسخی نمی‌دهند که چطور بناست مبارزه‌ی طبقاتی از خلال درخواست از قوه‌ی قضائیه (به مثابه‌ی بازوی قهریه‌ی حکومت، به مثابه‌ی «کمیته‌ی اجرایی بورژوازی») برای برخورد با بورژوازی عبور کند؟

این‌جا نمی‌شود پاسخ داد «این دفعه فرق می‌کند»، «این خیابان دیگر آن خیابان نیست» و … . در عوض باید گفت این چرخه شکست خورده، نه به‌خاطر کمبود فشار در خیابان، بلکه به‌خاطر غلط بودن نقطه‌ی عزیمت.

درواقع عمیق که بنگریم، این به‌اصطلاح کمونیست‌های نوین دنبال‌کنندگان تز معروف سعید حجاریان هستند: فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا. آنان می‌پندارند که با تشدید فشار در خیابان از جانب مردم انقلابی برای برخورد با فاسدان، امیرحسین ثابتی‌ها و یاسر جبرائیلی‌ها می‌توانند با چانه‌زنی در بالا، مسیر بازگشت روح ۵۷ به کالبد نظام را هموار کنند.

تکرار این‌که این سیاست تا چه اندازه مشابه با سیاست حزب توده و سازمان اکثریت در چهار سال اول پس از انقلاب ۵۷ است، بیهوده می‌نماید؛ تازه با این تفاوت که آن زمان چیزی از انقلاب نگذشته بود، گفتمان چپ در سراسر جامعه هژمون بود و خبری از تعدیل ساختاری و بچه‌های شیکاگو نبود.

این‌که در این وضعیت، ترجمان «حرکت از لجن‌زار سرمایه‌داری به ساحل سوسیالیسم» عبارت از این باشد که «حکومت سرمایه‌دار می‌تواند به‌واسطه‌ی فشار اجتماعی، به حامل پروژه‌ی سوسیالیستی تبدیل شود» دیگر فقط خوش‌بینی نیست، بلکه یک جابه‌جایی کامل در تعریف سیاست طبقاتی است.

نتیجه‌ی این نقد چیست؟ این‌که «باید بخش کارگر مردمِ حاضر در تجمعات شبانه را کنار گذاشت»؟ خیر. اما باید دست از توهم‌فروشی به ایشان برداشت. یک سازمان کمونیستی می‌تواند هم طبقه‌ی کارگر سلطنت‌طلب را مورد خطاب قرار دهد و به او آگاهی طبقاتی ببخشد، هم طبقه‌ی کارگر مدافع جمهوری اسلامی (چه علاقه‌مند به جناح اصولگرا و چه اصلاح‌طلب) را. دیگر بالاتر از این نداریم که حزب توده در این مملکت زمانی روی نیروهای نظامی (ارتشی‌ها) سرمایه‌گذاری ایدئولوژیک و سازمانی کرد و از آن نتیجه گرفت.

اگر بخواهیم بفهمیم آن‌چه امروز در خطوطی مانند «تدارک کمونیستی» عرضه می‌شود و دقیقاً چه جایگاهی در سنت سیاست‌ورزی چپ دارد، باید یک گام عقب‌تر برویم و آن را نه به‌عنوان یک انحراف تصادفی، بلکه به‌مثابه بازتولید بن‌بستی تاریخی ببینیم؛ بن‌بستی که سوسیال‌دموکراسی در مواجهه با نئولیبرالیسم به آن رسید. شباهت، بیش از آن‌که در فرم ظاهری باشد، در ساختار استدلال و افق سیاسی است. سوسیال‌دموکراسی در دهه‌های پایانی قرن بیستم، درست در زمانی که نئولیبرالیسم در حال تثبیت خود بود، دست به افشاگری علیه خصوصی‌سازی، کاهش دستمزدها و تضعیف اتحادیه‌ها می‌زد، کارگران را به مقاومت فرا می‌خواند و حتی گاه زبانش از کمونیست‌ها هم تندتر می‌شد. اما این رادیکالیسم در سطح گفتار، هرگز به یک افق سیاسی فراتر از اصلاح همان نظم نمی‌رسید؛ در نهایت، به این جمله بازمی‌گشت که: باید همین سیستم را به‌گونه‌ای بهتر اداره کرد، چون بدیل واقعی ندارد. اما آن‌چه امروز در روایت‌های محور مقاومتی و خطوطی مانند «تدارک کمونیستی» می‌بینیم، در سطحی دیگر، بازنویسی همین منطق است: افشاگری علیه «الیگارش‌ها»، حمله به «نئولیبرالیسم»، بسیج خیابانی علیه فساد و گرانی، اما در نهایت، محدودشدن افق به «چپ‌کردن همین دولت»، «بازگرداندن آن به آرمان‌های ۵۷» و اصلاح درون‌ماندگار همان ساختار.

ممکن است در نگاه نخست گفته شود این‌دو قابل قیاس نیستند؛ سوسیال‌دموکراسی در دولت‌های لیبرال عمل می‌کرد و این‌ها در دل یک دولت به‌اصطلاح ضدامپریالیست. اما این تفاوت، سطحی است. شباهت عمیق‌تر در فرض مشترکی است که هردو را به‌هم پیوند می‌دهد: این باور که دولت سرمایه‌دار، تحت فشار اجتماعی، می‌تواند در جهت منافع کارگران عمل کند، بی‌آن‌که منطق انباشت سرمایه شکسته شود. در تجربه‌ی سوسیال‌دموکراسی، این فرض در قالب دولت رفاه و سیاست‌های کینزی بیان می‌شد؛ در روایت‌های امروز، در قالب «بازگشت به آرمان‌های عدالت‌خواهانه‌ی انقلاب» و تقویت جناح‌های به‌اصطلاح ضدامپریالیست درون حاکمیت. اما در هردو مورد، یک مسئله‌ی اساسی نادیده گرفته می‌شود: آن شرایط مادی‌ای که چنین سازشی را ممکن می‌کرد، دیگر وجود ندارد.

دولت رفاه اروپایی و سیاست‌های کینزی محصول یک وضعیت تاریخی استثنایی بودند: تخریب گسترده‌ی سرمایه در جنگ جهانی دوم، نرخ‌های سود بالا، قدرت نسبی دولت ـ ملت‌ها در مهار جریان سرمایه، و مهم‌تر از همه، حضور یک طبقه‌ی کارگر سازمان‌یافته که با تهدید واقعی سوسیالیسم، سرمایه را به سازش وادار کرده بود. آن‌چه به‌نام «دوران طلایی سرمایه‌داری» شناخته می‌شود، نه حاصل عقلانیت ذاتی این نظام، بلکه نتیجه‌ی یک توازن قوای خاص بود. با فروپاشی این شرایط در دهه‌ی ۱۹۷۰ ــ کاهش نرخ سود، جهانی‌شدن سرمایه، بحران رکود تورمی ــ همان امتیازاتی که داده شده بود، به‌تدریج پس گرفته شد. روشن است که سوسیال‌دموکراسی صرفاً به این دلیل شکست نخورد که خیانت کرد؛ شکست خورد چون دیگر نمی‌توانست موفق شود. ساختار سرمایه‌داری دیگر اجازه‌ی آن سطح از بازتوزیع و سازش را نمی‌داد.

از همین‌جا بود که وا دادن سوسیال‌دموکراسی فقط در سطح نظری یا برنامه‌ای باقی نماند، بلکه به‌سرعت شکل حکومتی و قانون‌گذارانه پیدا کرد. نمایندگان پارلمان‌ها، احزاب و دولت‌هایی که هنوز با زبان عدالت اجتماعی، حمایت از کارگران و دفاع از دولت رفاه سخن می‌گفتند، خود به مجریان خصوصی‌سازی، انعطاف‌پذیرسازی بازار کار، مهار دستمزدها، تضعیف اتحادیه‌ها، ریاضت بودجه‌ای و بازسازی نئولیبرالی دولت بدل شدند. طنز تلخ ماجرا این بود که این چرخش دقیقاً با ادبیات «واقع‌بینی» توجیه می‌شد: باید پذیرفت جهان عوض شده، باید سرمایه را فراری نداد، باید رقابت‌پذیر بود، باید سرمایه‌داری را عقلانی‌تر و انسانی‌تر اداره کرد. اما همین واقع‌بینی، در عمل، آنان را به پیچ‌ومهره‌های همان سرمایه‌داری هاری تبدیل کرد که مدعی مهار آن بودند. از این منظر، فاصله‌ی میان شعار «سرمایه‌داری خوب»، «سرمایه‌داری اجتماعی»، «سرمایه‌داری عقلانی»، «سرمایه‌داری مستضعف‌دوست» یا حتی نسخه‌هایی از خیال‌پردازی درباره‌ی «مدل چینی سرمایه‌داری» (سرمایه‌داری بدون شوک‌درمانی) با اجرای خشن‌ترین سیاست‌های ضدکارگری، فاصله‌ای بسیار کوتاه است. کافی است مبارزه برای لغو منطق سرمایه به نام واقع‌بینی کنار گذاشته شود؛ از آن لحظه به بعد، سیاست دیگر نه سازمان‌دهی نیرویی برای گسست، بلکه هنر اداره‌ی بهتر همان نظمی می‌شود که کارگران و فرودستان را له می‌کند. این همان نقطه‌ای است که گرایش محور مقاومتی، هنوز خود را نگران کارگران می‌داند، اما در عمل به زبان، ابزار و مجری همان مناسباتی بدل می‌شود که معیشت‌ کارگران را به اسم «امنیت ملی» نابود می‌کند، ایشان و حامیان‌شان را بازداشت‌شان می‌کند و دارشان می‌زند.

اکنون اگر این تحلیل را به وضعیت امروز ایران تعمیم دهیم، پرسش‌هایی ساده اما تعیین‌کننده پیش روی ما قرار می‌گیرد: آیا دولت جمهوری اسلامی در موقعیتی قرار دارد که بتواند امتیازات پایدار و معناداری به طبقه‌ی کارگر بدهد؟ آیا ساختار سود، انباشت و ادغام در بازار جهانی چنین اجازه‌ای می‌دهد؟ آیا سرمایه در ایران در چارچوبی ملی و محصور عمل می‌کند که بتوان آن را با فشار داخلی به مسیر دیگری انداخت؟ پاسخ به این پرسش‌ها منفی است. در چنین شرایطی، سیاستی که بر «چپ‌کردن دولت» یا «بازگرداندن آن به مسیر عدالت اجتماعی» بنا شده، نه یک راه‌حل، بلکه بازتولید همان بن‌بست سوسیال‌دموکراتیک در شرایطی به‌مراتب دشوارتر است.

چنین است که باید گفت رادیکالیسم‌های مُدل «تدارک کمونیستی» درواقع شکلی از توهم‌فروشی به طبقه است. سوسیال‌دموکراسی به طبقه‌ی کارگر می‌گفت که می‌توان در چارچوب همین نظام، زندگی بهتری ساخت (به‌عبارت دیگر به‌زبان چپ تکرار همان گزاره‌ی معروف مارگارت تاچر: There is no alternative)؛ روایت‌های امروز می‌گویند می‌توان همین نظام را، با تکیه بر «بخش‌های خوبش»، به نفع کارگران چرخاند. در هردو مورد، نتیجه یکی است: طبقه به‌جای سازمان‌یابی مستقل و مواجهه با منطق سرمایه، به اصلاح از بالا دل می‌بندد. و هنگامی که این اصلاحات ــ که از پیش محکوم به شکست‌اند ــ به نتیجه نمی‌رسند، سرخوردگی حاصل از آن، زمینه را برای چرخش به راست‌های افراطی فراهم می‌کند. تجربه‌ی اروپا در دهه‌های اخیر، از رشد جریان‌های پوپولیست راست‌گرا تا اقبال به نیروهایی که بحران را به مهاجران یا «دولت بیش از حد بزرگ» نسبت می‌دهند، نشان می‌دهد که چگونه شکست سیاست‌های سوسیال‌دموکراتیک می‌تواند به تضعیف افق چپ و تقویت راست بینجامد.

در نهایت، می‌توان گفت همان‌طور که سوسیال‌دموکراسی با وعده‌ی اصلاح سرمایه‌داری، طبقه‌ی کارگر را در افقی بسته نگه داشت، این خطوط نیز با وعده‌ی «ممکن بودن بازگشت نظام به ۵۷» یا «چپ‌کردن رژیم»، کار مشابهی انجام می‌دهند. تفاوت در این است که سوسیال‌دموکراسی در دوره‌ای سخن می‌گفت که هنوز امکان‌هایی ــ هرچند موقتی ــ برای اعطای امتیاز وجود داشت، اما این روایت‌ها در دوره‌ای شکل می‌گیرند که آن امکان‌ها تا حد زیادی از میان رفته است. از همین‌رو، خطر آن‌ها شاید حتی بیش‌تر باشد: نه‌تنها راهی به جلو نمی‌گشایند، بلکه با توهم‌سازی، طبقه را در مسیری نگه می‌دارند که پایانش از پیش معلوم است: پیاده‌نظام همان نظمی که قرار بود دگرگون شود.

5. نقد «نقد سوسیالیسم خلقی»: احضار سازمان رزمندگان

اگر تا این‌جا نشان دادیم که چگونه «ضدامپریالیسم» در روایت محور مقاومتی‌ها از یک موقعیتِ مادیِ درون‌سرمایه‌داری به یک ژستِ اخلاقی و ایدئولوژیک تقلیل یافته، اکنون باید گامی به عقب برداریم و به سرچشمه‌ای بازگردیم که این سوءاستفاده از آن تغذیه می‌کند: همان صورت‌بندی تاریخیِ «تضاد خلق/امپریالیسم». چرا که محوری‌ها دقیقاً از خلأیی استفاده می‌کنند که در نسبت میان این صورت‌بندی و نقدهای وارد بر آن پدید آمده است؛ خلأیی که به‌ویژه در نحوه‌ی مواجهه‌ی جریان موسوم به «کمونیسم کارگری» با آن، تشدید شده است.

بالاتر به اهمیت نقد منصور حکمت به آن‌چه او «سوسیالیسم خلقی» می‌نامید اشاره کردیم و نشان دادیم که فروکاستن موضوع به «بحران شناخت‌شناسی» اتفاقا چه تبعاتی به‌بار آورد که راه را برای سوءاستفاده‌ی جاری محور مقاومتی‌ها از طریق احضار بی‌موقع تز «تضاد خلق/امپریالیسم» هموار کرد.

اتفاقاً نقدی که از سوی جریان‌هایی مانند سازمان رزمندگان در همان زمان به این شکل از نقد وارد شد، دقیقاً بر همین نقطه دست می‌گذارد که تقلیل بحران جنبش به «انحراف در متدولوژی» خود نوعی ساده‌سازی است. آن‌ها تأکید می‌کنند که مسئله‌ی امپریالیسم و تحلیل ساخت، نه صرفاً یک خطای نظری، بلکه گره‌گاه واقعیِ بحران در نسبت تئوری و پراتیک بوده است؛ جایی که جریان‌های مختلف، نه از سر نادانی صرف، بلکه در دل یک وضعیت تاریخی پیچیده، به نتایج متفاوتی رسیده‌اند. به بیان دیگر، اگر متدولوژی مهم است، اما خود این متد نیز در خلأ عمل نمی‌کند؛ بلکه در متن یک تاریخ واقعی، با محدودیت‌ها، فشارها و امکانات معین شکل می‌گیرد.

به این ترتیب در مواجهه‌ی کنونی با رویکرد محور مقاومتی‌ها به امپریالیسم باید دقت کرد که بحران درک از امپریالیسم را نمی‌توان صرفاً به «نادرستی روش شناخت» فروکاست، همان‌طور که نمی‌توان آن را صرفاً به «تجربه‌ی عملی» حواله داد. دقیقاً در شکاف میان این‌دو است که امکان سوءاستفاده پدید می‌آید. محور مقاومتی‌ها دقیقاً در همین شکاف تنفس می‌کنند. آن‌ها از یک‌سو با تکیه بر تجربه‌های واقعی ــ تجاوزهای آمریکا، سلطه‌ی دلار، نابرابری جهانی ــ ژست «واقع‌گرایی» می‌گیرند، و از سوی دیگر، با بی‌اعتنایی به کل نقد متدولوژیک وارد بر «تضاد خلق/امپریالیسم»، آن را به شکلی ابتدایی و پیشادیالکتیکی بازسازی می‌کنند.

در متن‌ سازمان رزمندگان یک نکته‌ی کلیدی وجود دارد: آن‌ها می‌گویند مشکل این نیست که جریان‌های مختلف «درک غلط» از امپریالیسم داشته‌اند، بلکه این است که این درک‌ها در متن یک بحران واقعی شکل گرفته‌اند. به بیان دیگر، آن‌ها با یک حرکت مهم، مسئله را از سطح «خطای فکری» به سطح «پروسه‌ی تاریخیِ تولید شناخت» منتقل می‌کنند. ذکاوت رزمندگان دقیقاً همین‌جاست که متوجه‌اند نمی‌توان با ایستادن در نقطه‌ی پایان و با تکیه بر یک دستگاه نظریِ منسجم‌تر، کل مسیر طی‌شده را به‌عنوان «خطای قابل‌اجتناب» بازسازی کرد. این نوع نگاه، به‌زعم آن‌ها، خود شکلی از همان متافیزیک است؛ اما این‌بار در سطح نقد.

این‌جا اما باید به این چالش بپردازیم که اگر بگوییم «چریک‌ها در متن تجربه به این نتایج رسیدند»، هنوز پاسخ نداده‌ایم که چرا برخی نیروها در همان شرایط به نتایج متفاوت رسیدند. خود رزمندگان هم به این مسئله اشاره می‌کند، اما آن را تا انتها بسط نمی‌دهد.

امروز می‌توان از زبان بسیارانی که صورت‌بندی‌های محور مقاومتی‌ها را تکرار می‌کنند ــ اما به شکل متناقضی خود را محور مقاومتی نمی‌دانند و حتی به چهره‌های شناخته شده‌ی این گرایش فحش هم می‌دهند ــ شنید که «ما از دل واقعیت‌های غیرقابل انکار موجود به این تحلیل رسیده‌ایم: از جنگ، از تحریم، از سلطه‌ی آمریکا و مقاومت ایران». به این ترتیب اگر نقد را فقط بر محور «تجربه» یا «پراتیک» بگذاریم، ابزار کافی برای شکستن این ادعا در اختیار نداریم.

در نتیجه باید آن چیزی را که در نقد رزمندگان به‌صورت جنینی وجود دارد، امروز به‌طور کامل بسط داد: یک درک واقعاً دیالکتیکی از شناخت. درکی که نه به «متد ناب» پناه می‌برد، و نه به «تجربه‌ی خام»، بلکه نشان می‌دهد چگونه شناخت در دل یک میدان تاریخیِ متناقض، از خلال انتخاب‌ها، شکست‌ها و بازاندیشی‌ها شکل می‌گیرد.

5.۱. آیا نقد انقلابی در شرایط محدودیت عمل، کار نظری بیهوده است؟

والامنش در رساله‌ی مهم «مارکسیسم: نقد مثبت، نقد منفی» نشان می‌دهد که شناخت نه صرفاً «توصیف» (description) است و نه صرفاً «تبیین» (explanation)، بلکه در ذات خود «نقد» است؛ نقدی که هم‌زمان واقعیت را می‌شناسد و آن را در نسبت با امکان دگرگونی‌اش می‌فهمد. در همان‌جا تأکید می‌شود که توصیف، اگر در سطح خود باقی بماند، به نوعی بازنمایی ایستا و ایدئولوژیک از واقعیت فروکاسته می‌شود، و تبیین نیز اگر از این افق فراتر نرود، صرفاً به کشف روابط عِلی در چارچوب همان واقعیت موجود محدود می‌ماند. در ادامه کمال خسروی در مقالات کتاب «توصیف، تبیین، نقد» به‌خوبی روشن می‌کند که شناخت اجتماعی همواره در درون خودِ روابط اجتماعی شکل می‌گیرد و از آن‌ها جدا نیست؛ یعنی سوژه‌ی شناسنده نه بیرون از جهان اجتماعی، بلکه در دل آن، و درگیر در همان مناسباتی است که می‌کوشد آن‌ها را بفهمد. از این منظر، آن‌چه «درک دیالکتیکی از شناخت» نامیده می‌شود، دقیقاً به این معناست:

شناخت، یک فرآیند تاریخی است؛ نه مجموعه‌ای از احکام درست.

شناخت، محصول یک رابطه است؛ نه یک موقعیت.

و مهم‌تر از همه، شناخت همواره در کشاکش میان «عام» و «خاص»، «ضرورت» و «امکان»، «تجربه» و «انتزاع» شکل می‌گیرد.

خسروی در «پیرامون بیانیه‌ی نخستین «نقد»» هم توضیح می‌دهد که تأکید یک‌جانبه بر «ویژگی» یا برعکس، بر «عامیت»، هردو به خطا می‌انجامد. آن‌چه ضروری است، دیدن دیالکتیک این‌دو است: این‌که هر وضعیتِ به‌ظاهر «ویژه»، تنها در متن یک عامیت تاریخی قابل فهم است، و هر عامیتی نیز فقط از خلال تجسدهای خاص خود معنا پیدا می‌کند.

اگر این سه خط را کنار هم بگذاریم، می‌توانیم آن گزاره‌ی اولیه را اکنون به‌صورت کامل‌تری بازسازی کنیم:

درک دیالکتیکی از شناخت، یعنی فهم این‌که هیچ «حقیقتی» بیرون از روند تاریخیِ کشف و تصحیح و شکست و بازسازی آن وجود ندارد. یعنی پذیرش این‌که خطا نه انحرافی تصادفی، بلکه لحظه‌ای در خودِ فرآیند شناخت است. و یعنی فهم این نکته که نظریه، نه جایگزین پراتیک، بلکه لحظه‌ای از آن است.

متأثر از این گزاره‌ها، آن‌چه امروز باید به نقد رزمندگان بر منصور حکمت افزود، این است: شناخت فقط تاریخی نیست، بلکه «مبارزاتی» است. و از این‌رو، هر دستگاه نظری، نه فقط به‌لحاظ منطقی، بلکه به‌لحاظ جایگاهش در این میدان مبارزه نیز باید نقد شود.

در این افق، دیگر نمی‌توان گفت که «سوسیالیسم خلقی» صرفاً به‌دلیل خطای شناختی‌اش دچار لغزش شد، یا برعکس، صرفاً به‌دلیل تجربه‌های تاریخی‌اش تصحیح شد. بلکه باید نشان داد چگونه یک دستگاه مفهومی، در دل یک میدان تاریخیِ معین، امکانات و محدودیت‌های معینی برای شناخت و کنش فراهم می‌کند.

این همان جایی است که آن گزاره‌ی اولیه به مقصد خود می‌رسد: شناخت، نه آینه‌ی واقعیت است و نه داور آن، بلکه لحظه‌ای از خودِ حرکت واقعیت است؛ حرکتی که در آن، حقیقت تنها از خلال تضاد، خطا، و بازاندیشی مداوم، خود را می‌سازد.

در وضعیتی که از نظر بسیاری از چپ‌های انقلابی «امکان عمل مؤثر» محدود شده، سازمان انقلابی وجود ندارد، فشار عینیِ سرکوب هر کنشی را به تعویق می‌اندازد، و نقد کردن محور مقاومت هم چیزی جز یک تلاش انتزاعی بدون مابه‌ازای عملی است، آن‌چه به اصطلاح قدیمی «مبارزه‌ی نظری» نامیده می‌شود، اگر واقعاً نقد باشد، خود لحظه‌ای از همان پراتیک انقلابی است؛ نه پیش‌درآمدش، نه جانشینش، بلکه یکی از اشکال تحقق آن. نفهمیدن این موضوع باعث می‌شود بسیاری از چپ‌های انقلابی به نام «عبور از حرف‌های انتزاعی» اسیر وسوسه‌ی عقب‌نشینی به «رئالیسم سیاسی منحط» شوند.

اگر نقدِ ستیزنده‌ی منسجمِ انقلابی وجود نداشته باشد، خودِ نارضایتی اجتماعی نیز می‌تواند به‌راحتی در قالب‌هایی چون «ضدامپریالیسم دولتی»، «عدالت‌خواهی حکومتی» یا انواع دیگر ایدئولوژی‌های درون‌سیستمی جذب شود.

از این منظر، «صیقل دادن سلاح نقد» در شرایطی که امکان کنش مستقیم محدود است، نه یک انتخاب تاکتیکیِ ثانوی، بلکه یک ضرورت استراتژیک است. زیرا:

نخست، بدون این کار، افق‌های بدیل از بین می‌روند و تنها آن‌چه باقی می‌ماند، نسخه‌های مختلفی از همان نظم موجود است.

دوم، بدون آن، حتی خودِ مقاومت نیز می‌تواند به‌راحتی در خدمت بازتولید همان نظمی قرار گیرد که ظاهراً با آن در تعارض است.

و سوم، بدون آن، هر شکل از سازمان‌یابی آینده، از پیش در سطحی از آگاهی شکل می‌گیرد که توان عبور از این چرخه را ندارد.

به بیان دیگر، اگر آن درک دیالکتیکی از شناخت را جدی بگیریم، باید بپذیریم که در چنین لحظاتی، «نقد» نه جای‌گزین عمل، بلکه شرط امکان آن است. نه به این معنا که نقد به‌تنهایی کافی است، بلکه به این معنا که بدون آن، هر عملی ــ هرچقدر هم رادیکال به‌نظر برسد ــ می‌تواند در نهایت درون همان منطق مسلط حل شود.

بر این مبناست که باید بارها و بارها گوشزد کرد که در دوره‌هایی که عمل انقلابی به‌لحاظ عینی محدود می‌شود، بزرگ‌ترین شکست، نه «انفعال عملی»، بلکه «عقب‌نشینی نظری» است. چون اولی می‌تواند موقتی باشد، اما دومی افق خودِ امکان رهایی را تضعیف می‌کند.

سخن آخر: بازپس‌گیری مفاهیم، نه بازگشت به گذشته

سرنوشت صورت‌بندی «تضاد خلق ـ امپریالیسم» نشان می‌دهد که هیچ مفهومی، حتی اگر در لحظه‌ای انقلابی زاده شده باشد، بیرون از تاریخ مصرف، میدان نیروها و سرنوشت پراتیک سیاسی‌اش معنا ندارد. مفهومی که روزگاری می‌کوشید در شرایط سرمایه‌داری وابسته، سرکوب سیاسی و سلطه‌ی امپریالیستی، راهی برای پیوند زدن سطوح مختلف مبارزه بگشاید، امروز می‌تواند به دست کسانی بیفتد که دقیقاً از همان مفهوم برای تطهیر یک دولت سرمایه‌دارانه، امنیتی و ضدکارگر استفاده می‌کنند. این دگردیسی، صرفاً ناشی از سوءنیت مفسران متأخر نیست؛ نشانه‌ی آن است که مفاهیم اگر از بستر تاریخی، نسبت طبقاتی و افق پراتیک‌شان جدا شوند، به‌سادگی از ابزار نقد به ابزار مشروعیت‌بخشی بدل می‌شوند.

از این‌رو، بازپس‌گیری این صورت‌بندی از دست محور مقاومتی‌ها نه به معنای بازگشت به آن است، و نه به معنای احیای تقسیم‌بندی‌هایی چون «بورژوازی ملی/بورژوازی کمپرادور» در جهانی که مدارهای سرمایه، دولت، مالیه، تجارت، صنعت و نظامی‌گری درهم تنیده‌اند. آن‌چه از این سنت، اگر چیزی برای امروز داشته باشد، نه پاسخ‌های آماده‌اش، بلکه روش آن است: جدی گرفتن شرایط انضمامی؛ ترجمه‌ی مفاهیم انتزاعی به زبان سازمان‌یابی و مبارزه‌ی واقعی؛ و مهم‌تر از همه، فهم پراتیک به‌عنوان جایی که تئوری نه فقط اجرا، بلکه تصحیح می‌شود. از این منظر، وفاداری به جزنی و احمدزاده نه در تکرار واژگان آنان، بلکه در بازسازی همان جسارت نظری در مواجهه با وضعیت اکنون است؛ وضعیتی که دیگر با اسطوره‌ی بورژوازی ملی، دولت ضدامپریالیست، یا سرمایه‌داری مستضعف‌دوست فهم‌پذیر نیست.

در برابر محور مقاومتی، مسئله فقط این نیست که آن‌ها تحلیلی غلط از سرمایه‌داری ایران یا امپریالیسم جهانی ارائه می‌دهند؛ مسئله این است که این خطا به کارکردی سیاسی و روانی گره خورده است. آنان با احضار «کمپرادور»، «الیگارش»، «پروناتو» و «نفوذی»، بارِ شر سرمایه‌داری را از دوش کلیت نظم موجود برمی‌دارند و بر دوش بخشی از آن می‌اندازند، تا بتوانند دولت محبوب خود را هم‌چنان در مقام پدرِ ضدامپریالیست حفظ کنند. به این ترتیب، هر سرکوبی به خطا، هر اعدامی به ضرورت، هر اعتراض کارگری به پروژه‌ی دشمن، و هر نقد چپ به اروپامحوری یا همراهی ناخواسته با استعمار ترجمه می‌شود. این‌جا دیگر با تحلیل روبه‌رو نیستیم، بلکه با دستگاهی برای بازنویسی واقعیت طرفیم؛ دستگاهی که وظیفه‌اش حفظ عشق به دولت است، حتی وقتی دولت با عریان‌ترین اشکال قهر طبقاتی سخن می‌گوید.

اما نقدِ این سوءاستفاده نیز اگر به حذف کامل تاریخِ این صورت‌بندی بینجامد، خود به شکل دیگری از پاک‌سازی بدل می‌شود. تقلیل کل سنت «خلق/امپریالیسم» به انحرافی محتوم، همان‌قدر غیرتاریخی است که احیای بی‌واسطه‌ی آن برای توجیه نظم موجود. یکی گذشته را منجمد و تقدیس می‌کند؛ دیگری آن را یک‌سره باطل و بی‌مصرف می‌سازد. در هردو حالت، آن‌چه از دست می‌رود امکان بازخوانی انتقادی یک سنت است: فهم این‌که چگونه یک مفهوم در لحظه‌ای معین می‌توانست گشاینده‌ی امکان سیاست باشد، و چگونه همان مفهوم در لحظه‌ای دیگر، اگر از مسئله‌ی رهبری، استقلال طبقاتی و نقد دولت جدا شود، به پوششی برای انقیاد بدل می‌شود.

نزاع بر سر «تضاد خلق ـ امپریالیسم» در نهایت نزاعی بر سر واژگان نیست؛ نزاعی است بر سر کلنجاررفتنِ چپ با مفاهیمِ خود. آیا مفاهیم را هم‌چون ابزارهایی زنده برای شناخت، سازمان‌دهی و تغییر جهان به‌کار می‌گیرد، یا آن‌ها را به برچسب‌هایی برای انتخاب اردوگاه، تبرئه‌ی قدرت و تعلیق مبارزه‌ی طبقاتی فرو می‌کاهد؟ اگر بناست از این تاریخ درسی گرفته شود، آن درس نه بازگشت به فرمول‌های گذشته است و نه پناه بردن به قطعیت‌های انتزاعی امروز؛ بلکه این است که هیچ مفهومی بدون پراتیک رهایی‌بخش، رهایی‌بخش باقی نمی‌ماند. مفاهیم را باید از نو به میدان تاریخی‌شان بازگرداند: نه برای آن‌که گذشته را تکرار کنیم، بلکه برای آن‌که اجازه ندهیم زبان انقلاب به زبان دولت، زبان ضدامپریالیسم به زبان سرمایه، و زبان خلق به زبان سرکوب خلق بدل شود.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5Cl

مارکس، دولت، و فتیشیسم شکل سازمانی

مارکس، دولت و فتیشیسم شکل سازمانی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

ناصر برین

 

تأملی بر خودرهایی، حزبدولت و بحران سوسیالیسم قرن بیستم

در ۲۰۸مین سالگرد تولد کارل مارکس، به جهان او بازمی‌گردیم؛ نه برای تکرار آموزه‌ها، نه برای ستایش ارتدوکس‌وار، و نه برای نفی شتاب‌زده، بلکه برای ورود به قلمرو شناخت مفهومیِ امر «سازمان» و طرح یک پرسش متافلسفی که بخش بزرگی از سنت مارکسیستی کم‌تر با آن مواجه شده است.

این نقطه‌ی ورود ما به نقد متافیزیک سیاسی درون مارکسیسم است. در این قلمرو متن ما از نقد صرفِ مارکسیسم قرن بیستمی جلوتر می‌رود. ما این‌جا به چیزی نزدیک می‌شویم که آن را «فتیشیسم شکل سازمانی» می‌نامیم.

برای مواجهه با مارکس، باید هم‌زمان تاریخ، انسان‌باوری، نقد فلسفی، نقد اقتصاد سیاسی، و تجربه‌ی شکست‌های قرن بیستم را در برابر چشم نگه داشت. بدون این تأمل چندلایه، یا به ستایش ایدئولوژیک سقوط می‌کنیم یا به نفی سطحی می‌غلطیم. هر دو، راه گریز از اندیشیدن هستند.

مارکس در جهانی متولد شد که تازه از دل انقلاب فرانسه بیرون آمده بود، اما هنوز درگیر تناقض‌های بنیادین خود بود: آزادی حقوقی در کنار نابرابری مادی، برابری سیاسی در کنار سلطه‌ی اقتصادی. او همین شکاف را نقطه‌ی عزیمت خویش قرار داد. برخلاف بسیاری از فیلسوفان پیش از خود، از جمله فریدریش هگل، تاریخ را نه حرکت ایده‌ها، بلکه حرکت نیروهای مادی و روابط اجتماعیِ تولید فهمید. این صرفاً یک جابه‌جایی فلسفی نبود؛ دگرگونی‌ای در افق فهمِ واقعیت اجتماعی بود.

با این حال، باید در همان آغاز از یک سوءفهم رایج فاصله گرفت: مارکس «ماتریالیسم» را به معنای تقلیل انسان به اقتصاد نمی‌فهمد. برعکس، پروژه‌ی او عمیقاً انسان‌باورانه است. انسان نزد او موجودی است که از خلال کارِ آگاهانه و مبتکرانه، خود را در جهان عینیت می‌بخشد. مسأله‌ی سرمایه‌داری فقط تولید نابرابری نیست؛ مسئله‌ی اصلی آن است که همین توان خلاق انسانی را به نیرویی بیگانه و مسلط بر انسان تبدیل می‌کند؛ همان چیزی که مارکس در دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴ «ازخودبیگانگی» می‌نامد.

«ازخودبیگانگیِ کارگر در محصولش فقط به این معنا نیست که کار او به یک شیء، به موجودیتی بیرونی تبدیل می‌شود؛ بلکه به این معناست که آن محصول بیرون از او، مستقل از او و بیگانه با او وجود می‌یابد و به نیرویی خودمختار در برابر او بدل می‌شود.» مارکس «دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴»

„Die Entäußerung des Arbeiters in seinem Produkt hat nicht nur die Bedeutung, daß seine Arbeit zu einem Gegenstand, zu einer äußeren Existenz wird, sondern daß sie außer ihm, unabhängig, fremd von ihm existiert und eine selbständige Macht ihm gegenüber wird.“

Karl Marx, Ökonomisch-philosophische Manuskripte aus dem Jahre 1844

از همین‌جا، نقد اقتصاد سیاسی مارکس در کتاب «سرمایه» دیگر صرفاً تحلیل بازار و قیمت نیست. او در واقع مناسبات پنهانِ یک رابطه‌ی اجتماعی را کالبدشکافی می‌کند. ارزش، کار، سرمایه و ارزش اضافی، فقط مفاهیمی اقتصادی نیستند؛ شکل‌هایی تاریخی از سازمان‌یابی قدرت اجتماعی‌اند. هنگامی که مارکس از ارزش اضافی سخن می‌گوید، نشان می‌دهد که چگونه استثمار می‌تواند نه از طریق زور عریان، بلکه در متن مناسبات عادی و روزمره‌ی زندگی  بازتولید شود.

اما شاید یکی از رادیکال‌ترین لحظات اندیشه‌ی او، مفهوم «فتیشیسم کالا» باشد. مارکس نشان می‌دهد که چگونه روابط اجتماعی میان انسان‌ها، به‌شکل روابط میان اشیا ظاهر می‌شوند. کالا و پول چنان به نظر می‌رسند که گویی ارزش را در ذات خود دارند، در حالی که این ارزش، محصول کار انسانی است. این وارونگی صرفاً یک سوءتفاهم ذهنی نیست؛ بلکه صورت‌بندیِ عینیِ مناسبات اجتماعی است که ادراک روزمره‌ی ما از واقعیت را شکل می‌دهد. به همین دلیل، نقد مارکس فقط نقد اقتصاد سیاسی نیست؛ نقد شیوه‌ی ادراک واقعیت اجتماعی است.

اما اگر مارکس فتیشیسم کالا را آشکار کرد، مسئله‌ی امروز ما شاید آشکار کردن نوع دیگری از فتیشیسم، یعنی «فتیشیسم شکل سازمانی» باشد.

این‌جا نقطه‌ی محوری است که متن حاضر می‌کوشد از نقد متعارف مارکسیسم قرن بیستمی فراتر برود. پرسش ما این است: چرا برخی اشکال سیاسی و سازمانی، پیش از آن‌که به‌طور تاریخی و دیالکتیکی فهم شوند، به سطح «دُوکسا» (مفهومی پیشاسقراطی) سقوط می‌کنند؟ یعنی به امور باورهای بدیهی، آشنا و مسلم‌پنداشته‌شده‌ای که به‌مثابه عادت‌واره‌ی بسیاران دیگر مورد پرسش قرار نمی‌گیرند.

در این وضعیت، «حزب»، «شورا»، «دولت کارگری» و حتی «انقلاب»، می‌توانند از ابزارهای رهایی به فرم‌هایی مقدس و تثبیت‌شده بدل شوند. همان‌گونه که کالا در سرمایه‌داری بتواره می‌شود، در سیاست انقلابی نیز شکل سازمانی می‌تواند جای حرکت واقعیِ خودآگاهی و خودفعالیتی پرولتاریا را بگیرد.

فتیشیسم شکل سازمانی زمانی پدید می‌آید که ابزارهای رهایی، خود را جانشین سوژه‌ی تاریخی کنند. از همین‌جا، مسأله‌ی سوسیالیسم دیگر صرفاً به مالکیت دولتی یا برنامه‌ریزی اقتصادی تقلیل نمی‌یابد. مسأله‌ی اصلی، رابطه‌ی میان تولیدکنندگان مستقیم و مدیریت اجتماعی است. تز مرکزی این نوشتار نیز مشخصاً در همین نقطه قرار دارد:

بحران تاریخیِ سوسیالیسم قرن بیستم را باید در جداییِ ساختاری میان تولیدکنندگان واقعی و مدیریت سیاسی جامعه فهمید.

برای فهم این بحران، دیگر مسأله را از سطح «کیش شخصیتی» (رهبران منحرف شدند) یا «اشتباهات فردی» به سطح روابط تولید و مناسبات مادی و اجتماعی منتقل می‌کنیم: مسئله عمیق‌تر از آن است. باید خودِ شکل میانجی‌گری سیاسی میان طبقه‌ی کارگر و قدرت اجتماعی را مورد پرسش قرار داد.

از نظر سیاسی، مارکس هرگز یک نظریه‌پرداز دولت به معنای کلاسیک نبود، اما تجربه‌ی کمون پاریس نقطه‌ی عطفی شد. او در تحلیل کمون به این نتیجه رسید که طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند صرفاً ماشین دولتی موجود را تصرف کند؛ باید آن را درهم شکند و شکل نوینی از قدرت سیاسی بسازد. این‌جا تمایز و فاصله‌ی درک او با بسیاری از سوسیالیسم‌های دولتی روشن می‌شود. این نقطه، یک گسست مهم در اندیشه‌ی او بود.

اما مشکل تاریخی در جای دیگری شکل گرفت: این گسست هرگز به‌طور کامل در سنت عمومی مارکسیستی هضم نشد. زبان سیاسیِ «مانیفست کمونیست» هم‌چنان بر بخش بزرگی از جنبش سوسیالیستی سایه انداخت ــ این به معنای انکار شکوهمندی تاریخی مانیفست در آشکارگی آغاز تمدن بورژوایی و پدیداری سوژگی پرولتاریا نیست ــ که راه را برای قرائت‌های «دولت‌گرا» و «حزب‌محور» باز گذاشت. از همین‌جا تنشی حل‌نشده میان «خودرهایی پرولتاریا» و «نمایندگی سیاسی پرولتاریا» در تاریخ مارکسیسم باقی ماند. چون واقعاً بخش بزرگی از سنت مارکسیستی، هنوز با زبان مانیفست سخن می‌گوید، نه با افق کمون.

گسست در واقع این تصور را ایجاد می‌کند که مارکس اساساً میان تصرف دولت بورژوایی و درهم‌شکستن آن مردد مانده بود. در حالی که پس از کمون پاریس، موضع مارکس به‌مراتب رادیکال‌تر شد: طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند ماشین دولتی موجود را صرفاً تصاحب و استفاده کند. این نکته را خود مارکس و بعدها انگلس بارها تصریح کردند.

در بسیاری از تجربه‌های قرن بیستم، حزب دیگر صرفاً ابزاری برای سازمان‌یابی طبقه نبود؛ به‌تدریج به نهادی بیرون از طبقه تبدیل شد که وظیفه‌ی هدایت، کنترل، انضباط‌بخشی و مدیریت جامعه را برعهده گرفت. از همین نقطه بود که، جدایی میان تولیدکنندگان واقعی و مدیریت سیاسی آغاز گردید.

بوروکراسی حزبی، حتی زمانی که به نام طبقه‌ی کارگر سخن می‌گفت، به لایه‌ای متمایز بدل شد که وظیفه‌اش مدیریت نیروی کار اجتماعی بود. در این وضعیت، پرولتاریا هم‌چنان تولیدکننده‌ی ارزش باقی می‌مانْد، اما تصمیم‌گیری اجتماعی و مدیریت سیاسی از آن جدا می‌شود.

از این منظر، مسئله فقط تمرکز قدرت یا فساد اداری نیست؛ مسأله انتقال «سوژگی تاریخی» از پرولتاریا به حزب–دولت است. اگر نزد هگل، تاریخ فرایند خودشناسی روح بود و نزد مارکس، تاریخ خودرهایی پرولتاریا، در سوسیالیسم حزبی این حرکت متوقف می‌شود: حزب به سوژه‌ی جانشین بدل می‌گردد و طبقه‌ی کارگر به‌جای آن‌که سوژه‌ی بالفعل تاریخ شود، به ابژه‌ی مدیریت سیاسی تبدیل می‌شود.

اما این نقد، شوراگرایی را نیز به‌طور خودبه‌خودی نجات نمی‌دهد. اگر شورا صرفاً به‌عنوان یک شکل نهادیِ مقدس فهم شود، بدون آن‌که فرایند دیالکتیکیِ خودآگاهی و رفع جدایی میان مدیریت و تولید تحقق یابد، خودِ شورا نیز می‌تواند به شکلی تازه از بازنمایی و فتیشیسم سیاسی بدل شود.

بنابراین، مسأله‌ی رهایی نه صرفاً انتخاب میان «حزب» یا «شورا»، بلکه عبور از دُوکسا به اپیستمه است: گذار از پذیرش بی‌واسطه‌ی اشکال سیاسی، به فهم دیالکتیکیِ تاریخیِ سوژگی پرولتاریا.

در این افق، کمونیسم دیگر صرفاً پروژه‌ی تصرف قدرت یا تغییر مالکیت نیست، بلکه فرایند الغای جدایی‌هاست: جدایی میان کار فکری و یدی، میان مدیریت و تولید، میان آگاهی و زندگی اجتماعی. تنها در چنین فرایندی است که پرولتاریا می‌تواند نه به‌عنوان ابژه‌ی رهایی، بلکه به‌مثابه سوژه‌ی آگاهِ خودرهایی تاریخی پدیدار شود.

از همین‌جا می‌توان سه امکان تاریخیِ متفاوت گذار به سوسیالیسم را از هم تفکیک کرد.

نخست، امکان عام: وضعیتی که در آن پرولتاریا قادر به سازمان‌یابی مستقل طبقاتی نمی‌شود و در پوپولیسم توده‌ای انحلال می‌رود. در این وضعیت، دولت‌هایی با ظاهر مردمی اما با ماهیت بورژوایی شکل می‌گیرند که تضادهای سرمایه‌داری میان کار و سرمایه و انباشت را حفظ می‌کنند، هرچند با زبان عدالت اجتماعی سخن بگویند.

دوم، امکان خاص: جایی که روشنفکران دمکرات، تکنسینیست‌ها و مدیران سیاسیِ عمدتاً برخاسته از طبقه‌ی متوسط، در پیوند و درک بحران‌های سرمایه‌داری و با آگاهی از دانش مبارزه‌ی طبقاتی، به مثابه حاملان آگاهی سوسیالیستی و اتکا به سازمان حزبی، به سازماندهی طبقه‌ی کارگر می‌پردازند.

این نیروها، هرچند مستقیماً مولد ارزش اضافی نیستند، اما در تولید فرهنگی، سازماندهی تولید، افزایش بارآوری و مدیریت استخراج ارزش اضافی از نیروی کار زنده نقش دارند. آنان از خلال حزب، دولت و برنامه‌ریزی متمرکز، پروژه‌ی سوسیالیسم دولتی را پیش می‌برند.

در این وضعیت، حزب نه به‌عنوان شکل خودسازمان‌یابی درونی پرولتاریا، بلکه به‌عنوان نهادی بیرون از طبقه عمل می‌کند؛ نهادی که طبقه را به‌طور صوری بازنمایی، نمایندگی، هدایت و سازماندهی می‌کند. از همین‌جا جدایی میان تولیدکنندگان واقعی و مدیریت سیاسی جامعه آغاز می‌شود. بوروکراسی حزبی، حتی هنگامی که به نام طبقه‌ی کارگر سخن می‌گوید، به‌تدریج به لایه‌ای متمایز بدل می‌شود که وظیفه‌اش مدیریت و انضباط‌بخشی به نیروی کار اجتماعی است.

از همین بستر بود که؛ گرایش‌های مختلف ایدئولوژیک ــ از لنینیسم، تروتسکیسم و استالینیسم تا مائوئیسم و دیگر اشکال سوسیالیسم‌های حزبی ــ به‌مثابه صورت‌های گوناگون مدیریت سیاسیِ جامعه‌ی پساسرمایه‌داری پدیدار می‌شوند. در همه‌ی این اشکال، پرولتاریا هم‌چنان به‌عنوان نیروی مولدِ ارزش باقی می‌ماند، در حالی که مدیریت سیاسی و تصمیم‌گیری اجتماعی از آن جدا می‌شود.

و سرانجام، امکان اخص: خودرهایی آگاهانه‌ی پرولتاریا.

در برابر این دو مسیر، امکان اخص قرار دارد: این امکان به معنای نفی دانش، سازمان یا میانجی‌گری نیست؛ بلکه به معنای قرار گرفتن تمامی این اشکال تحت کنترل مستقیم و جمعیِ خودِ تولیدکنندگان اجتماعی است. در این افق، حزب، شورا، اتحادیه، رسانه، آموزش، تکنولوژی و حتی هوش مصنوعی، تنها زمانی می‌توانند رهایی‌بخش باشند که به ابزارهایی برای گسترش خودآگاهی، مشارکت عمومی و خودمدیریتی اجتماعی بدل شوند، نه ابزارهای بازتولید جدایی. از این نگرش، مسأله‌ی اصلی نه صرفاً مالکیت دولتی یا برنامه‌ریزی اقتصادی، بلکه الغای جدایی میان کار فکری و کار یدی، میان مدیریت و تولید، و میان سیاست و زندگی اجتماعی است. تا زمانی که این جدایی بازتولید شود، حتی چنین سوسیالیسمی نیز می‌تواند شکل تازه‌ای از بیگانگی را بازتولید کند.

در این‌جا مسأله‌ای تعیین‌کننده پدیدار می‌شود: چه چیزی مانع آن خواهد شد که همین میانجی‌ها دوباره به نیروهایی جداشده از جامعه تبدیل شوند؟

پاسخ این پرسش را نمی‌توان صرفاً در اخلاقیات سیاسی یا نیات نیک جست‌وجو کرد. مسأله باید در سطح مناسبات ریشه‌ای حل شود: گردش‌پذیری مسئولیت‌ها، امکان عزل فوری نمایندگان، شفافیت اطلاعات، آموزش عمومیِ دانش مدیریتی، رفع انحصار تخصص، مشارکت مستقیم در تصمیم‌گیری اجتماعی، و کاهش فاصله‌ی میان کار فکری و کار یدی، همگی بخشی از این افق هستند.

تا هنگامی که دانش، مدیریت و تصمیم‌گیری در انحصار لایه‌های خاص باقی بماند، سوسیالیسم دولتی عامل بیگانگی و استبداد سرمایه‌ی بدون سرمایه‌داران را به نام اکثریت بازتولید می‌کند.

در این نقطه، مسأله‌ی فناوری و به‌ویژه هوش مصنوعی اهمیتی تاریخی پیدا می‌کند. برای نخستین بار، امکان مادیِ کاهش زمان کار ضروری و تعمیم خرد عام و دانش اجتماعی در مقیاسی بی‌سابقه فراهم شده است. اما این ظرفیت، خودبه‌خود رهایی‌بخش نیست. اگر در خدمت انباشت سرمایه یا کنترل بوروکراتیک قرار گیرد، می‌تواند شکل‌های تازه‌ای از سلطه تولید کند. اما اگر در خدمت سازمان‌یابی آزاد و مشارکت عمومی قرار گیرد، خواهد توانست بستر مادیِ گسترش خودمدیریتی اجتماعی را فراهم سازد.

در چنین افقی، پرولتاریا نیز دیگر صرفاً به معنای کلاسیکِ کارگر صنعتی فهمیده نمی‌شود، بلکه تمامی کسانی را دربرمی‌گیرد که در تولید اجتماعیِ ارزش، دانش، اطلاعات و بازتولید زندگی جمعی نقش دارند: از کارگران صنعتی تا معلمان، پرستاران، برنامه‌نویسان، کارگران پلتفرمی، و حتی تولیدکنندگان داده و دانش اجتماعی.

از این منظر، کمونیسم دیگر صرفاً پروژه‌ی تصرف دولت یا تغییر شکل حقوقی مالکیت نیست؛ بلکه فرایند الغای جدایی‌ها است: جدایی میان کار فکری و یدی، میان مدیریت و تولید، میان دانش و قدرت، و میان سیاست و زندگی اجتماعی. تنها در چنین فرایندی است که پرولتاریا می‌تواند نه به‌عنوان ابژه‌ی رهایی، بلکه به‌مثابه سوژه‌ی آگاهِ خودرهایی تاریخی پدیدار شود.

 اکنون، پس از عبور از تجربه‌ی شکست‌ها و تأمل دوباره در مسأله‌ی سازمان، می‌توان بار دیگر به جهان مارکس بازگشت.
از نظر دیالکتیکی، جهان او سرشار از تنش‌های زنده است؛ کار و سرمایه، آزادی و ضرورت، ارزش مصرف و ارزش مبادله، زیربنا و روبنا. اما این‌ها دوگانه‌های ایستا نیستند؛ درون یک‌دیگر نفوذ می‌کنند و یک‌دیگر را دگرگون می‌سازند. همین امر است که اندیشه‌ی مارکس را از یک نظریه‌ی صرفاً اقتصادی جدا می‌کند و آن را به روشی برای فهم حرکت تاریخ بدل می‌سازد.

و شاید اکنون بتوان جمله‌ی مشهور او را نیز دقیق‌تر فهمید: «فیلسوفان جهان را فقط تفسیر کرده‌اند؛ مسأله اما تغییر آن است.» اگر این جمله سطحی فهم شود، می‌تواند به عمل‌گرایی کور ختم شود.

اما در خوانشی دقیق‌تر، معنایش این است که بدون فهم مناسبات مادی، روابط اجتماعی و شیوه‌ی تولید، هر تلاشی برای تغییر جهان، یا به شکست می‌انجامد یا به بازتولید همان سلطه‌ای که قصد نفی آن را داشت.

پس اگر بخواهیم به فرجامی از جهان مارکس برسیم، شاید شایسته باشد بگوییم:

مارکس جهان را تغییر داد، نه چون نسخه‌ای نهایی ارائه کرد، بلکه چون معیاری ساخت برای سنجش خودِ جهان؛ و حتی برای سنجش خویش. هر پروژه‌ای که به نام او آغاز می‌شود، دقیقاً به همان اندازه مشروع است که بتواند از زیر تیغ نقد مارکسی نیز سالم بیرون بیاید.

می‌خواهیم هم وفادار بمانیم و هم مؤثر؛ حال آن‌که وفاداری و اثرگذاری همیشه هم‌مسیر نیستند.

دهم مه ۲۰۲٦

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5BQ

مارکس و دمکراسی

مارکس و دموکراسی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف) 

 

صمد وکیلی

 

 چنین ادعایی ندارم که در این نوشته می‌توان همه‌ی ابعاد نظری بحث مارکس و دموکراسی را بررسی کرد. این بحث گسترده است و به مسائلی چون دولت، آزادی‌های سیاسی، انقلاب، مبارزه‌ی طبقاتی، جامعه‌ی مدنی و رهایی انسان گره خورده است. هدف این نوشته محدودتر است: روشن‌کردن یک بدفهمی رایج در بخشی از جنبش چپ؛ بدفهمی‌ای که بر اساس آن، چون مارکس دموکراسی بورژوایی را نقد می‌کند، پس گویا دموکراسی، آزادی‌های سیاسی، حق رأی، آزادی بیان، آزادی تشکل و دیگر خواست‌های عمومی نیز ذاتاً بورژوایی‌اند و دفاع از آن‌ها مرز طبقاتی جنبش کارگری را مخدوش می‌کند. این بدفهمی از آن‌جا آغاز می‌شود که دموکراسی با دولت بورژوایی یکی گرفته می‌شود؛ حال آن‌که نقد مارکس متوجه شکل تاریخی و طبقاتی تحقق دموکراسی در سرمایه‌داری است، نه اصل دخالت مردم در سرنوشت جمعی خود.

این وارونه‌سازی، پیامد سیاسی مهمی دارد: آزادی بیان، آزادی مطبوعات، حق تشکل، حق رأی همگانی و دیگر آزادی‌های سیاسی به‌جای آن‌که به‌عنوان بسترهایی برای گسترش مبارزه‌ی طبقاتی فهمیده شوند، صرفاً به‌عنوان ابزارهای بورژوایی کنار گذاشته می‌شوند. حال آن‌که مسئله‌ی مارکس بی‌ارزش‌بودن این آزادی‌ها نیست؛ مسئله این است که بورژوازی آن‌ها را تا جایی می‌پذیرد که بنیادهای قدرت اقتصادی و مالکیت طبقاتی‌اش تهدید نشود.

از این‌رو، نقد دموکراسی بورژوایی نباید به نفی دموکراسی تبدیل شود. نقد دموکراسی بورژوایی یعنی نشان‌دادن این‌که بورژوازی دموکراسی را در مرزهای مالکیت خصوصی، قدرت سرمایه و دولت طبقاتی محدود می‌کند. پاسخ مارکسی به این محدودیت، پشت‌کردن به دموکراسی نیست؛ فراتر رفتن دموکراسی از مرزهای بورژوایی آن است.

در این مقاله، محورهای زیر را توضیح می‌دهم:

دموکراسی و دولت یکی نیستند

مارکس، آزادی‌های سیاسی و دموکراسی

بورژوازی و مرزهای دموکراسی

دموکراسی کارگری و فراتر رفتن از حدود بورژوایی

اکتبر و وارونه‌شدن معنای دموکراسی

سرآخر

 

دموکراسی و دولت یکی نیستند

دموکراسی را نباید با دولت یکی گرفت. این دو مقوله در جامعه‌ی طبقاتی به هم گره می‌خورند و بر یک‌دیگر اثر می‌گذارند، اما از نظر مفهومی یکی نیستند. دولت شکل سازمان‌یافته‌ی قدرت سیاسی در جامعه‌ای است که به طبقات تقسیم شده است؛ اما دموکراسی، در معنای عام خود، به مشارکت و دخالت انسان‌ها در سرنوشت جمعی‌شان مربوط می‌شود. دموکراسی یعنی انسان‌ها فقط موضوع فرمان نباشند، بلکه بتوانند انتخاب کنند، سازمان یابند، نمایندگان خود را عزل کنند و در امور عمومی دخالت داشته باشند.

مارکسیسم دولت را در جامعه‌ی طبقاتی نهادی خنثی یا داوری بی‌طرف نمی‌داند. دولت در جامعه‌ی سرمایه‌داری بر شالوده‌ی مالکیت خصوصی، سلطه‌ی سرمایه و جدایی جامعه به طبقات متخاصم بنا شده است. وقتی مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست دولت مدرن را «کمیته‌ای برای اداره‌ی امور مشترک کل بورژوازی»(۱) می‌نامند، منظورشان این نیست که دولت در هر تصمیم جزئی مستقیماً فرمان‌بردار این یا آن سرمایه‌دار منفرد است. مقصود این است که دولت مدرن، در کلیت خود، پاسدار مناسباتی است که سلطه‌ی بورژوازی را ممکن و بازتولید می‌کند.

اما طبقاتی‌بودن دولت به این معنا نیست که خود دموکراسی متعلق به یک طبقه است. در جامعه‌ی طبقاتی، دموکراسی ناگزیر شکل طبقاتی پیدا می‌کند، زیرا حق رأی، آزادی مطبوعات، آزادی تشکل، آزادی احزاب، حق اعتراض و دخالت سیاسی مردم در چارچوب دولت، قانون، مالکیت، قدرت اقتصادی و مبارزه‌ی طبقاتی تحقق می‌یابند. با این حال، باید میان خود مفهوم دموکراسی و شکل تاریخی تحقق آن فرق گذاشت. دموکراسی در جامعه‌ی بورژوایی محدود و نابرابر است، اما از این محدودیت نمی‌توان نتیجه گرفت که آزادی بیان، آزادی تشکل، حق رأی یا حق اعتراضْ بورژوایی‌اند.

انگلس در «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت»(۲) توضیح می‌دهد که دولت زمانی پدید می‌آید که تضادهای طبقاتی به مرحله‌ای می‌رسند که جامعه دیگر نمی‌تواند آن‌ها را به‌صورت مستقیم حل کند. در چنین شرایطی نیرویی ظاهراً بالاتر از جامعه شکل می‌گیرد تا این تضادها را مهار کند. دولت از دل جامعه برمی‌خیزد، اما به‌تدریج در برابر جامعه می‌ایستد و خود را بالای سر آن قرار می‌دهد. از این‌رو، دولت نهادی طبیعی، ابدی و همیشگی نیست، بلکه محصول مرحله‌ای معین از تکامل تاریخی جامعه است.

از همین‌رو، دموکراسی را نمی‌توان صرفاً محصول دولت دانست. پیش از پیدایش دولت طبقاتی نیز شکل‌هایی از مشورت، تصمیم‌گیری جمعی و اداره‌ی مشترک امور در اجتماعات انسانی وجود داشته است. البته این شکل‌های ابتدایی را نباید با دموکراسی، حقوق شهروندی، انتخابات عمومی یا آزادی‌های سیاسی به معنای امروزی یکی گرفت. با این حال، همین واقعیت نشان می‌دهد که دموکراسی در ریشه‌ی خود فقط یک فرم دولتی نیست. پیش از آن‌که دموکراسی به قانون اساسی، پارلمان، جمهوریت یا شکل خاصی از حکومت تبدیل شود، به رابطه‌ی انسان‌ها با سرنوشت جمعی خود مربوط است.

مارکس در «نقد فلسفه‌ی حق هگل»(۳) همین وارونگی را برجسته می‌کند. نزد هگل، دولت نقطه‌ی عزیمت است و جامعه و انسان‌ها در نسبت با دولت فهمیده می‌شوند. مارکس این رابطه را برعکس می‌کند: دموکراسی از انسان آغاز می‌کند و دولت را به انسان بازمی‌گرداند. در دموکراسی، قانون برای انسان است، نه انسان برای قانون. دولت نیز تا آن‌جا دموکراتیک می‌شود که دیگر قدرتی جدا و مسلط بر مردم نباشد، بلکه به شکل سازمان‌یافته‌ی خودتعیینی آنان نزدیک شود. از این منظر، دموکراسی صرفاً یکی از شکل‌های دولت نیست؛ لحظه‌ای است که در آن مردم قانون، دولت و سازمان سیاسی را از آنِ خود می‌کنند.

بنابراین استفاده از پسوندهایی مانند «بورژوایی» و «کارگری» زمانی درست است که شکل تاریخی و طبقاتی تحقق دموکراسی را توضیح دهد، نه زمانی که خود دموکراسی را به مالکیت یک طبقه درآورد. «دموکراسی بورژوایی» یعنی دموکراسی‌ای که در چارچوب دولت بورژوایی، مالکیت خصوصی و سلطه‌ی سرمایه محدود شده است.«دموکراسی کارگری» نیز به معنای گسترش دموکراسی از مرزهای بورژوایی آن است، نه نفی آزادی‌های سیاسی و نه جایگزین‌کردن دخالت مردم با قدرت دولت یا حزب.

پس مسئله این نیست که دموکراسی ذاتاً بورژوایی است و طبقه‌ی کارگر باید از آن فاصله بگیرد. مسئله این است که در جامعه‌ی سرمایه‌داری، دموکراسی در چارچوب سلطه‌ی بورژوازی تحقق می‌یابد و به همین دلیل محدود، مشروط و نابرابر است. نقد مارکسی باید متوجه همین محدودیت باشد، نه متوجه خود دموکراسی. اگر این تمایز از میان برود، نقد بورژوازی به نقد آزادی‌های دموکراتیک تبدیل می‌شود و راه برای دفاع از اشکال اقتدارگرایانه به نام طبقه‌ی کارگر باز می‌ماند.

مارکس، آزادی‌های سیاسی و دموکراسی

پس از روشن‌کردن تفاوت دولت و دموکراسی، باید به جایگاه آزادی‌های سیاسی در اندیشه‌ی مارکس پرداخت و به این سوال اصلی پاسخ داد: آیا آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی تشکل، حق تجمع، حق اعتراض و حق رأی همگانی عناصر درونی دموکراسی‌اند، یا مطالباتی فرعی‌اند که می‌توان آن‌ها را به نام مبارزه با «دموکراسی بورژوایی» کنار گذاشت؟

اهمیت این موضوع از آنجاست که بخشی از بدفهمی در سنت‌های مختلف چپ از تلقی آزادی‌های سیاسی و مدنی به‌عنوان مطالباتی صرفاً «بورژوایی» آغاز شده است. بر پایه‌ی چنین برداشتی، گویا طبقه‌ی کارگر یا جنبش کمونیستی نباید دفاع بی‌قیدوشرط از آزادی بیان، آزادی مطبوعات، حق تشکل، حق تجمع و حق اعتراض را وظیفه‌ی خود بداند. نتیجه‌ی عملی این دیدگاه، تهی‌کردن دموکراسی از محتوای واقعی آن است. دموکراسی بدون آزادی‌های سیاسی، سازمان‌یابی مستقل و دخالت سیاسی مردم معنا ندارد. طبقه‌ای که قرار است خود رهایی خویش را سازمان دهد، باید بتواند آزادانه بحث کند، نقد کند، متشکل شود و تجربه‌ی سیاسی خود را عمومی سازد.

مارکس از نخستین نوشته‌های سیاسی خود با این موضوع درگیر بود. در مقالات سال ۱۸۴۲ در «راینیشه تسایتونگ»،(۴) او از آزادی مطبوعات دفاع کرد و سانسور دولتی را نقد کرد. از نظر مارکس، آزادی چنان با هستی انسان پیوند دارد که حتی دشمنان آزادی نیز آن را برای خود می‌خواهند. هیچ‌کس آزادی را به‌طور کلی نفی نمی‌کند؛ آنچه معمولاً نفی می‌شود، آزادی دیگران است. حاکم مستبد آزادی عمل خود را می‌خواهد، اما آزادی مردم را سرکوب می‌کند. سانسورچی برای خود حق داوری قائل است، اما حق بیان مخالفان را نمی‌پذیرد. طبقه‌ی حاکم آزادی مالکیت، تجارت، سازمان‌یابی و تبلیغ را برای خود طبیعی می‌داند، اما همین آزادی‌ها را برای طبقات فرودست محدود می‌سازد.

آزادی در جامعه‌ی طبقاتی، هرچند به‌صورت حقی همگانی اعلام می‌شود، در عمل زیر تأثیر نابرابری‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی محدود می‌ماند. نقد مارکس متوجه همین شکاف میان آزادی اعلام‌شده و آزادی واقعی است. مسئله برای او نفی آزادی نیست، بلکه رهانیدن آن از صورت صوری و طبقاتی و تبدیل‌کردن آن به امکانی واقعی برای همگان است. نقد مارکس از سانسور نیز در همین چارچوب معنا پیدا می‌کند. سانسور نقد را از عرصه‌ی عمومی بیرون می‌راند و حق داوری درباره‌ی مجاز و نامجاز را به دولت می‌سپارد. در برابر آن، مطبوعات آزاد این امکان را فراهم می‌کنند که نقد در جامعه جریان یابد، دیدگاه‌های گوناگون با یک‌دیگر روبه‌رو شوند و داوری عمومی شکل گیرد. جامعه‌ای که در آن انسان‌ها نتوانند آزادانه بیندیشند، سخن بگویند، گرد هم آیند و سازمان یابند، جامعه‌ای دموکراتیک نیست.

برخی از گرایش‌های مارکسیستی، دفاع مارکس از آزادی را به دوره‌ی جوانی او محدود می‌کنند؛ گویی او بعدها، با نقد سرمایه‌داری، از اهمیت آزادی‌های سیاسی فاصله گرفت. این برداشت درست نیست. اندیشه‌ی مارکس بی‌تردید تحول یافت. او از نقد سیاسی دولت و سانسور به نقد سرمایه‌داری، مالکیت خصوصی و مناسبات طبقاتی رسید. اما این تحول به معنای پشت‌کردن به آزادی نبود. مارکس آزادی را از سطح صرفاً حقوقی و سیاسی فراتر برد و آن را با شرایط مادی و اجتماعی زندگی انسان‌ها پیوند زد.

از نگاه مارکس، آزادی سیاسی در جامعه‌ی سرمایه‌داری ناقص است، زیرا نابرابری اقتصادی و سلطه‌ی سرمایه مانع تحقق واقعی آن می‌شود. قانون ممکن است آزادی مطبوعات را به رسمیت بشناسد، اما رسانه‌ها عمدتاً در مالکیت سرمایه‌داران باشند. در چنین وضعی، همه در ظاهر حق بیان دارند، اما همه به یک اندازه امکان شنیده‌شدن، انتشار و اثرگذاری ندارند. صاحب سرمایه می‌تواند روزنامه، شبکه، انتشارات، مؤسسه‌ی تبلیغاتی و حزب سیاسی داشته باشد؛ کارگر برای رساندن صدای خود با فقر، اخراج، فشار اقتصادی، سانسور غیررسمی و نبود ابزارهای مادی روبه‌روست. آزادی بیان وجود دارد، اما نابرابر عمل می‌کند.

همین مسئله درباره‌ی آزادی تشکل نیز دیده می‌شود. قانون ممکن است حق تشکل را بپذیرد، اما کارگران هنگام سازمان‌یابی با تهدید، اخراج، سرکوب پلیسی، محدودیت حقوقی و فشار کارفرما مواجه شوند. در مقابل، سرمایه‌داران از اتاق‌های بازرگانی، انجمن‌های صنعتی، بانک‌ها، احزاب و شبکه‌های قدرت برخوردارند. بنابراین حق تشکل روی کاغذ کافی نیست؛ امکان واقعی استفاده از این حق نیز باید وجود داشته باشد.

نقد مارکس به لیبرالیسم دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. لیبرالیسم معمولاً آزادی را به زبان حقوقی تعریف می‌کند: همه در برابر قانون آزادند، همه می‌توانند نظر بدهند، قرارداد ببندند و مالک شوند. اما مارکس نشان می‌دهد که آزادی حقوقی را نمی‌توان جدا از مناسبات اجتماعی و اقتصادی‌ای فهمید که در آن اعمال می‌شود. آیا کسی که ابزار تولید، سرمایه، رسانه و قدرت اقتصادی دارد، با کسی که برای زنده‌ماندن ناچار است نیروی کار خود را بفروشد، به یک اندازه آزاد است؟ آیا قرارداد میان کارگر و سرمایه‌دار، فقط به دلیل حقوقی‌بودن، رابطه‌ای آزاد و برابر است؟ آیا آزادی بیان برای صاحب رسانه و کارگری که صدایش به جایی نمی‌رسد، معنایی یکسان دارد؟

البته این مسائل آزادی‌های سیاسی را در جامعه سرمایه‌داری بی‌اعتبار نمی‌کند؛ تنها محدودیت‌های آن را آشکار می‌سازند. نقد مارکس متوجه آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی تشکل یا حق رأی نیست؛ متوجه شکل صوری، نابرابر و طبقاتی تحقق آن‌ها در جامعه‌ی سرمایه‌داری است. او آزادی سیاسی را نفی نمی‌کند، بلکه نشان می‌دهد که این آزادی بدون دگرگونی مناسبات اجتماعی و اقتصادی ناقص می‌ماند.

سویه‌ی ایجابی این نقد در «مانیفست کمونیست» نیز دیده می‌شود. مارکس و انگلس جامعه‌ی کمونیستی را جامعه‌ای می‌دانند که در آن «تکامل آزاد هر فرد شرط تکامل آزاد همگان است». این جمله نشان می‌دهد که هدف کمونیسم قربانی‌کردن فرد در برابر جمع نیست. جامعه‌ی رهاشده جامعه‌ای است که در آن رشد آزاد هر فرد با رشد آزاد همه پیوند می‌خورد. اگر انسان‌ها نتوانند آزادانه بیندیشند، سخن بگویند، تشکل بسازند و در اداره‌ی امور جمعی دخالت کنند، سخن‌گفتن از چنین جامعه‌ای بی‌معنا خواهد بود.

آزادی نزد مارکس البته با فردگرایی بورژوایی یکی نیست. آزادی فقط به معنای رهایی فرد از دخالت دولت یا حق مالکیت خصوصی نیست. انسان از نظر مارکس موجودی اجتماعی است؛ در رابطه با دیگران زندگی می‌کند، تولید می‌کند، می‌آفریند و سرنوشت خود را می‌سازد. آزادی واقعی نیازمند شرایط مادی و اجتماعی است. کسی که گرسنه است، بیکار است، از آموزش، درمان، مسکن، امنیت و فراغت محروم است، یا برای زنده‌ماندن ناچار است هر شرایطی را بپذیرد، در معنای کامل کلمه آزاد نیست؛ حتی اگر قانون به او حق رأی و بیان داده باشد.

آزادی سیاسی بدون آزادی اجتماعی ناقص است، اما بی‌ارزش نیست. آزادی بیان بدون امکانات واقعی نابرابر می‌ماند، اما نباید حذف شود. حق رأی زیر فشار سرمایه محدود می‌شود، اما بی‌اهمیت نیست. آزادی تشکل در جامعه‌ی سرمایه‌داری با موانع جدی روبه‌روست، اما آزادی تشکل مطالبه‌ای صرفاً بورژوایی نیست.

طبقه‌ی کارگر بیش از هر طبقه‌ای به آزادی‌های سیاسی نیاز دارد. طبقه‌ی کارگر برای تبدیل‌شدن به نیرویی مستقل به آزادی بیان، مطبوعات، تشکل، تجمع، اعتصاب و سازمان‌یابی نیازمند است. آزادی بیان و مطبوعات ابزار گسترش آگاهی طبقاتی و مقابله با انحصار فکری طبقه‌ی حاکم است. آزادی تشکلْ کارگران پراکنده را به نیرویی سازمان‌یافته تبدیل می‌کند. حق اعتصاب قدرت واقعی آنان را در برابر سرمایه به میدان می‌آورد. آزادی نقد نیز مانع بوروکراتیزه‌شدن جنبش و جداشدن رهبری از بدنه‌ی کارگری می‌شود.

در نتیجه، آزادی‌های سیاسی در اندیشه‌ی مارکس فرعی یا تزئینی نیستند. این آزادی‌ها در جامعه‌ی بورژوایی محدود، نابرابر و طبقاتی‌اند، اما راه رهایی از این محدودیت حذف آن‌ها نیست. باید آن‌ها را از شکل صوری، امتیازی و طبقاتی بیرون آورد و به آزادی‌هایی واقعی، همگانی و اجتماعی تبدیل کرد.

بورژوازی و مرزهای دموکراسی

بورژوازی در تاریخ خود رابطه‌ای ساده و یک‌دست با دموکراسی نداشته است. نه همواره دشمن دموکراسی بوده و نه حامل کامل و پی‌گیر آن. این طبقه در دوره‌ای از تاریخ، برای شکستن قدرت فئودالیسم، سلطنت مطلقه، امتیازات موروثی، سلطه‌ی کلیسا و قیود پیشاسرمایه‌داری، ناگزیر بود از آزادی، قانون، حقوق شهروندی، نمایندگی سیاسی و برابری در برابر قانون سخن بگوید. اما این آزادی، پیش از هر چیز آزادی حرکت سرمایه بود.

رشد سرمایه‌داری به فضایی نیاز داشت که در آن امتیازات فئودالی، موانع صنفی، قیدهای محلی، حقوق اربابی و سلطه‌ی مستقیم اشراف بر زندگی اقتصادی و سیاسی شکسته شود. از این‌رو، بورژوازی آزادی تجارت، آزادی مالکیت، آزادی قرارداد و برابری حقوقی را علیه نظم کهن مطرح کرد. این آزادی‌ها برای گذار از فئودالیسم اهمیت تاریخی داشتند، اما از آغاز محدود بودند. برابری حقوقی افراد در بازار، نابرابری واقعی آنان در مالکیت و قدرت اقتصادی را از میان نمی‌برد. همه از نظر حقوقی آزادند، اما یکی مالک سرمایه است و دیگری فقط مالک نیروی کار خویش.

بورژوازی، برابری در برابر قانون را می‌پذیرد، اما برابری در مالکیت و قدرت اجتماعی را نه. آزادی را در سطح گردش کالا، قرارداد و حقوق شهروندی به رسمیت می‌شناسد، اما آزادی انسان از اجبار اقتصادی را نمی‌پذیرد. شهروند را آزاد اعلام می‌کند، اما کارگر را در رابطه‌ی مزدی وابسته به سرمایه باقی می‌گذارد.

در دوران انقلاب‌های بورژوایی، این محدودیت هنوز کاملاً آشکار نبود. بورژوازی می‌توانست خود را نماینده‌ی «ملت»، «مردم» یا «عموم» معرفی کند، زیرا دشمن اصلی در آن لحظه نظم فئودالی و استبداد سلطنتی بود.

بورژوازی تا جایی دموکرات است که دموکراسی با مالکیت، سود، انباشت سرمایه و قدرت طبقاتی‌اش در تضاد نیفتد. هرگاه دموکراسی به ابزاری برای تهدید این پایه‌ها تبدیل شود، بورژوازی از آزادی و مشارکت عقب می‌نشیند و به نظم، قانون، امنیت، دولت، پلیس و ارتش پناه می‌برد. بسیاری از حقوق دموکراتیکی که امروز در جوامع سرمایه‌داری وجود دارند، هدیه‌ی بورژوازی نیستند. حق رأی عمومی، آزادی تشکل کارگری، حق اعتصاب، آزادی مطبوعات، حقوق زنان، حقوق اجتماعی و بسیاری از آزادی‌های مدنی، در طول تاریخ با فشار از پایین و با مبارزه‌ی جنبش‌های مردمی به‌دست آمده‌اند. بورژوازی هرجا توانسته این حقوق را محدود کرده، هرجا ناچار شده آن‌ها را پذیرفته، و هرگاه توازن قوا به سودش تغییر کرده کوشیده آن‌ها را پس بگیرد یا از محتوا تهی کند.

حق رأی نمونه‌ی روشنی از این روند است. بورژوازی در آغاز حق رأی را برای همه نمی‌خواست. در بسیاری از کشورها، حق رأی ابتدا به مالکیت، جنسیت، درآمد، مالیات، نژاد یا موقعیت اجتماعی محدود بود. گسترش حق رأی نتیجه‌ی مبارزه بود. حتی پس از پذیرش حق رأی عمومی، سیاست از راه‌های دیگر زیر نفوذ سرمایه باقی ماند: مالکیت رسانه‌ها، احزاب وابسته به سرمایه، نظام انتخاباتی، دستگاه بوروکراتیک، دادگاه‌ها، بانک‌ها، بازار مالی و ساختارهای غیرانتخابی قدرت. حق رأی در دموکراسی بورژوایی هم واقعی است و هم محدود: واقعی است، چون توده‌ها برای آن جنگیده‌اند و می‌توانند از آن برای پیشروی استفاده کنند؛ محدود است، چون تصمیمات بنیادی اقتصادی هم‌چنان در دست مالکیت سرمایه، بانک‌ها، شرکت‌های بزرگ و شبکه‌های قدرت اقتصادی باقی می‌ماند.

از این رو، دموکراسی بورژوایی نابرابری اجتماعی و اقتصادی را معمولاً به حوزه‌ای خارج از دموکراسی می‌راند. گویی دموکراسی فقط مربوط به دولت، پارلمان، انتخابات و قانون است و اقتصاد حوزه‌ی مالکیت خصوصی و قراردادهای آزاد باقی می‌ماند. مارکس همین جدایی را نقد می‌کند. در جامعه‌ی سرمایه‌داری، سرمایه فقط قدرتی اقتصادی نیست، بلکه قدرتی اجتماعی و سیاسی است. کسی که سرمایه را کنترل می‌کند، بر کار، زمان، زندگی، رسانه، آموزش، شهر، سیاست و آینده‌ی انسان‌ها اثر می‌گذارد.

در دموکراسی بورژوایی مردم می‌توانند نماینده انتخاب کنند، اما درباره‌ی مالکیت ابزار تولید تصمیم نمی‌گیرند. می‌توانند روزنامه منتشر کنند، اما ابزارهای اصلی تولید افکار عمومی در دست سرمایه است. می‌توانند حزب تشکیل دهند، اما سیاست زیر فشار بازار و سرمایه شکل می‌گیرد. می‌توانند رأی دهند، اما محل کار، بانک، کارخانه، شرکت و ساختار اقتصادی از دموکراسی بیرون گذاشته می‌شود. جامعه‌ای که در آن میلیون‌ها انسان بخش بزرگی از زندگی خود را در ساختارهایی غیردموکراتیک می‌گذرانند، با چند انتخابات دوره‌ای به دموکراسی کامل نمی‌رسد.

اما محدودبودن دموکراسی بورژوایی به معنای بی‌اعتنایی به آن نیست. وظیفه‌ی طبقه‌ی کارگر دفاع از آزادی سیاسی در دل همین جامعه است، زیرا این آزادی‌ها حاصل مبارزه‌اند و ابزار مبارزه‌ی بعدی به شمار می‌روند. هم‌زمان، طبقه‌ی کارگر باید نشان دهد که بورژوازی این آزادی‌ها را در چارچوب منافع خود محدود می‌کند. دفاع از آزادی‌های دموکراتیک و نقد دموکراسی بورژوایی دو کار متضاد نیستند؛ دو وجه یک سیاست مارکسی‌اند.

دموکراسی کارگری و فراتر رفتن از حدود بورژوایی

بر پایه‌ی آن‌چه تا این‌جا گفته شد، فراتر رفتن از دموکراسی بورژوایی به معنای نفی دموکراسی نیست، بلکه به معنای نفی حدودی است که مالکیت خصوصی، قدرت سرمایه و دولت طبقاتی بر دموکراسی تحمیل می‌کنند. طبقه‌ی کارگر برای رهایی خود به آزادی بیان، حق رأی، آزادی تشکل، آزادی مطبوعات، حق اعتراض و سازمان‌یابی مستقل نیاز دارد. بنابراین سیاست کارگری نه می‌تواند این دستاوردها را به نام «بورژوایی» کنار بگذارد، نه می‌تواند در همان شکل محدود و نابرابر بورژوایی آن‌ها متوقف بماند.

دموکراسی کارگری را باید از اصل خودرهایی طبقه‌ی کارگر فهمید. اگر رهایی طبقه‌ی کارگر کار خود طبقه‌ی کارگر است، پس این رهایی نمی‌تواند از بالای سر کارگران، به جای آنان و فقط به نام آنان انجام شود. طبقه‌ای که قرار است جامعه را دگرگون کند، باید خود بتواند بحث کند، تصمیم بگیرد، سازمان یابد، نمایندگانش را انتخاب و عزل کند، بر نهادهای قدرت نظارت داشته باشد و در اداره‌ی امور عمومی دخالت کند. دموکراسی کارگری، در بنیادی‌ترین معنای خود، شکل سیاسی و اجتماعی همین خودرهایی است.

از این نظر، دموکراسی کارگری با حاکمیت دولتی یا حزبی به نام کارگران یکی نیست. ممکن است دولتی خود را کارگری بنامد، برنامه‌ای ضدسرمایه‌داری اعلام کند یا مالکیت خصوصی بر بخشی از اقتصاد را لغو کند؛ اما اگر کارگران و مردم در تصمیم‌گیری، نظارت، نقد و عزل صاحبان قدرت نقشی واقعی نداشته باشند، هنوز با دموکراسی کارگری روبه‌رو نیستیم. دموکراسی کارگری با نام دولت سنجیده نمی‌شود، بلکه با میزان دخالت واقعی توده‌ها در قدرت، امکان سازمان‌یابی مستقل، آزادی نقد و کنترل از پایین سنجیده می‌شود.

دموکراسی کارگری هم‌چنین فقط مسئله‌ی تصرف دولت نیست. مسئله این است که قدرت سیاسی از جایگاهی جدا و ایستاده بر فراز جامعه، به ابزاری در دست خود جامعه تبدیل شود. دولت، حزب، شورا، اتحادیه یا هر نهاد دیگری، تنها زمانی می‌تواند خصلتی کارگری و دموکراتیک داشته باشد که تابع کنترل کارگران و مردم باشد. هر نهادی که به جای توده‌ها تصمیم بگیرد، به نام آنان سخن بگوید، اما امکان نقد و دخالت آنان را محدود کند، از مضمون دموکراسی کارگری دور می‌شود؛ حتی اگر زبان و نمادهای کارگری داشته باشد.

دموکراسی کارگری به حوزه‌ی سیاست رسمی محدود نمی‌ماند. انسان‌ها فقط در مقام رأی‌دهنده یا شهروند سیاسی زندگی نمی‌کنند؛ آنان در محل کار، در محله، در مدرسه و دانشگاه، در بیمارستان و در رابطه با مسکن، حمل‌ونقل، آموزش، درمان، رسانه و محیط زیست با تصمیم‌هایی روبه‌رو هستند که سرنوشت روزمره‌شان را تعیین می‌کند. اگر این تصمیم‌ها در دست سرمایه‌داران، مدیران غیرپاسخ‌گو، بازار، بوروکراسی یا نهادهای جدا از مردم باقی بماند، دخالت مردم در سرنوشت خود ناقص خواهد بود. دموکراسی کارگری یعنی کشاندن حق تصمیم‌گیری به همین عرصه‌های زندگی اجتماعی.

محل کار یکی از مهم‌ترین عرصه‌های دموکراسی کارگری است. در سرمایه‌داری، کارگر بخش بزرگی از زندگی خود را در محیطی می‌گذراند که در آن فرمان می‌برد، اما تصمیم نمی‌گیرد. درباره‌ی زمان کار، شدت کار، ایمنی، سازمان تولید، استخدام و اخراج، هدف تولید و آینده‌ی واحد تولیدی معمولاً کارفرما و مدیریت تصمیم می‌گیرند. دموکراسی کارگری این رابطه را طبیعی نمی‌داند. اگر تولید اجتماعی است و زندگی میلیون‌ها انسان به آن وابسته است، تصمیم درباره‌ی آن نیز نباید در اختیار اقلیتی مالک یا مدیریتی جدا از تولیدکنندگان باشد.

اما دموکراسی در محل کار به معنای اداره‌ی جداگانه و پراکنده‌ی هر واحد تولیدی نیست. تولید مدرن به‌هم پیوسته است و تصمیم درباره‌ی یک کارخانه، بانک، بیمارستان، مدرسه یا شبکه‌ی حمل‌ونقل بر زندگی کل جامعه اثر می‌گذارد. از این‌رو، دموکراسی کارگری باید با برنامه‌ریزی دموکراتیک اجتماعی پیوند بخورد. جامعه باید بتواند آگاهانه تصمیم بگیرد چه چیزی تولید شود، برای چه نیازی تولید شود، منابع چگونه مصرف شوند، فناوری در چه جهتی به کار رود، محیط زیست چگونه حفظ شود و ثروت اجتماعی چگونه توزیع گردد.

در این‌جا تفاوت اجتماعی‌شدن واقعی با دولتی‌شدن صرف آشکار می‌شود. دولتی‌شدن می‌تواند مالکیت را از سرمایه‌دار خصوصی به دستگاه دولت منتقل کند، بی‌آن‌که تولیدکنندگان و مردم بر تصمیمات اقتصادی کنترل واقعی داشته باشند. اجتماعی‌شدن واقعی اما به معنای آن است که تولید و منابع جامعه تحت نظارت، دخالت و کنترل خود مردم قرار گیرند. اگر مالکیت خصوصی لغو شود، اما تصمیم‌گیری در دست بوروکراسی‌ای بسته و غیرپاسخ‌گو متمرکز بماند، سلطه از میان نرفته است؛ فقط شکل آن تغییر کرده است.

بنابراین دموکراسی کارگری هم ضدسرمایه است و هم ضدبوروکراتیک. ضدسرمایه‌ است، زیرا نمی‌پذیرد مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و قدرت سرمایه، زندگی اجتماعی را از کنترل مردم بیرون نگه دارد. ضدبوروکراتیک است، زیرا نمی‌پذیرد دولت، حزب یا دستگاه اداری به نام مردم جای خود مردم تصمیم بگیرد. در برابر سرمایه می‌گوید آزادی سیاسی بدون برابری اجتماعی ناقص است؛ در برابر بوروکراسی می‌گوید برابری ادعایی بدون آزادی سیاسی و دخالت واقعی مردم دروغین است.

در این چارچوب، آزادی‌های سیاسی نه اموری فرعی‌اند و نه صرفاً یادگار دموکراسی بورژوایی. آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی تشکل، حق اعتراض، حق انتخاب و حق عزل، شرط‌های زنده‌ماندن دموکراسی کارگری‌اند. بدون آن‌ها طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند تجربه کند، بیاموزد، اختلافات خود را آشکار کند، خطاهای رهبری را نقد کند و قدرت را زیر نظارت خود نگه دارد. دموکراسی کارگری بدون آزادی نقد، به فرمان‌بری سیاسی تبدیل می‌شود؛ و سوسیالیسمی که بر فرمان‌بری بنا شود، از مضمون خود تهی می‌گردد.

تجربه‌ی کمون پاریس برای مارکس از این جهت اهمیت داشت که نمونه‌ای از قدرتی جدا از مردم نبود. کمون نشان داد که نمایندگان می‌توانند انتخابی، پاسخ‌گو و قابل عزل باشند؛ دستگاه بوروکراتیک و نظامی قدیم می‌تواند درهم شکسته شود؛ و اداره‌ی امور عمومی می‌تواند به دخالت مستقیم‌تر مردم نزدیک شود. مارکس از کمون به‌عنوان «شکل سیاسی» رهایی اقتصادی کار یاد کرد، زیرا رهایی اقتصادی بدون شکل سیاسی‌ای که خود کارگران و مردم در آن فعال باشند، ممکن نیست.(۵)

از این نظر، دموکراسی کارگری نه صرفاً حکومتی با نام کارگر است، نه فقط مالکیت دولتی، نه فقط برنامه‌ریزی اقتصادی، و نه فقط حفظ آزادی‌های سیاسی در شکل موجودشان. دموکراسی کارگری پیوند این عناصر است: آزادی سیاسی، سازمان‌یابی مستقل، کنترل از پایین، اجتماعی‌شدن واقعی تولید، برنامه‌ریزی دموکراتیک و امکان دخالت مستقیم مردم در اداره‌ی جامعه. هر یک از این عناصر اگر از دیگری جدا شود، یا در محدوده‌ی لیبرالیسم باقی می‌ماند، یا به دولت‌گرایی و بوروکراسی می‌انجامد.

پس فراتر رفتن از دموکراسی بورژوایی یعنی ساختن شکلی از دموکراسی که در آن آزادی‌های سیاسی حفظ شوند، اما در سطح سیاست رسمی محدود نمانند؛ مالکیت سرمایه‌دارانه بر ابزار تولید از میان برود، اما جای آن را سلطه‌ی دولت بر جامعه نگیرد؛ و طبقه‌ی کارگر نه موضوع نمایندگی حزب یا دولت، بلکه سوژه‌ی فعال رهایی خویش باشد. دموکراسی کارگری در این معنا همان خودرهایی سازمان‌یافته‌ی مردم و طبقه‌ی کارگر است: دخالت آگاهانه، آزادانه و جمعی آنان در قدرت، تولید و اداره‌ی زندگی اجتماعی.

اکتبر و وارونه‌شدن معنای دموکراسی

بحث دموکراسی در جنبش کمونیستی را نمی‌توان بدون بررسی تجربه‌ی انقلاب اکتبر و سرنوشت آن فهمید.(۶) این تجربه در شرایطی به‌غایت دشوار روی داد: جنگ داخلی خونین، محاصره‌ی اقتصادی، قحطی و بی‌سوادی گسترده. در چنین وضعیتی، هر انقلابی با محدودیت‌ها و تصمیم‌های اضطراری روبه‌رو می‌شود. اما مسئله‌ی تعیین‌کننده این است که آیا این محدودیت‌ها پس از فروکش‌کردن بحران، هم‌چنان موقتی و اضطراری باقی می‌مانند یا به اصل سیاسی تبدیل می‌شوند. بخش مهمی از آن‌چه بعدها در سنت کمونیستی به نام «دموکراسی پرولتری»، «دیکتاتوری پرولتاریا» یا «نقد دموکراسی بورژوایی» تثبیت شد، نه مستقیماً از مارکس، بلکه از تجربه‌ی خاص انقلاب روسیه، تمرکز قدرت در دست حزب، حذف مخالفان سیاسی و سپس نظریه‌پردازی درباره‌ی همین تجربه سرچشمه گرفت. از این‌رو، نقد بدفهمی رایج درباره‌ی دموکراسی بدون نقد تجربه‌ی اکتبر ناقص می‌ماند.

انقلاب اکتبر در سطح شعارها و نیروهای اجتماعیِ درگیر، حامل عناصری بود که می‌توانستند معنایی دموکراتیک داشته باشند. شوراها از دل انقلاب ۱۹۰۵ و سپس ۱۹۱۷ بیرون آمده بودند و در آغاز نماد دخالت مستقیم کارگران، سربازان و دهقانان در سیاست بودند. شعار «تمام قدرت به شوراها» نیز از این تصور نیرو می‌گرفت که قدرت نباید در دست دولت موقت، پارلمان، بوروکراسی و دستگاه کهنه باقی بماند، بلکه باید به ارگان‌های زنده‌ی توده‌ای منتقل شود. اما مسیر واقعی انقلاب، به‌ویژه پس از تثبیت قدرت بلشویک‌ها، به‌سرعت از این امکان فاصله گرفت.

اکتبر به جای آن‌که به گسترش پایدار دموکراسی کارگری بینجامد، عملاً به تمرکز قدرت در دست حزب انجامید. شوراها که می‌توانستند شکل دخالت مستقیم طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان باشند، استقلال خود را از دست دادند و به‌تدریج تابع حزب حاکم شدند. احزاب مخالف محدود یا ممنوع شدند، مطبوعات منتقد بسته شدند، تشکل‌های مستقل کارگری زیر فشار قرار گرفتند و حق مخالفت سیاسی با ضدانقلاب یکی گرفته شد. در نتیجه، آن‌چه به نام حاکمیت کارگران آغاز شده بود، به حاکمیت حزبی تبدیل شد که خود را نماینده‌ی انحصاری طبقه‌ی کارگر می‌دانست.

در یک کلام، معنای دموکراسی وارونه شد. مخالفت با حزب، مخالفت با طبقه‌ی کارگر و انقلاب تلقی شد. بدین‌سان، طبقه‌ی کارگر از سوژه‌ی رهایی به موضوع نمایندگی حزب تبدیل شد. مسئله‌ی تعیین‌کننده این بود که محدودیت‌های اضطراری به‌تدریج به اصل سیاسی تبدیل شدند. به جای آنکه محدودیت آزادی‌ها عقب‌نشینی‌ای موقت دانسته شود، گفته شد این آزادی‌ها اساساً «بورژوایی»اند. به جای آنکه آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی احزاب و آزادی تشکل به‌عنوان شرط دخالت واقعی کارگران فهمیده شوند، به‌عنوان ابزارهای بورژوازی برای بازگشت به قدرت معرفی شدند.

از این‌رو، نقد دموکراسی بورژوایی به نفی خود دموکراسی بدل شد. مارکس از خودرهایی طبقه‌ی کارگر سخن می‌گفت؛ یعنی طبقه‌ی کارگر باید خود، با سازمان‌یابی، آگاهی، مبارزه و دخالت مستقیم، رهایی خویش را پیش ببرد. اما در سنتی که پس از اکتبر تثبیت شد، این خودرهایی جای خود را به نمایندگی حزب داد. حزب به‌عنوان پیشاهنگ، سپس به‌عنوان دولت، حق یافت به نام طبقه سخن بگوید؛ حتی هنگامی که خود طبقه امکان دخالت آزادانه در قدرت را نداشت.

در چنین وضعی، مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» نیز تغییر معنا داد. نزد مارکس، این مفهوم را باید به معنای حاکمیت سیاسی طبقه‌ی کارگر در دوره‌ی گذار فهمید؛ اما در تجربه‌ی پس از اکتبر، دیکتاتوری پرولتاریا عملاً به دیکتاتوری حزب و سپس به دیکتاتوری دستگاه دولتی و بوروکراتیک تبدیل شد. تفاوت این‌دو، بنیادی است. خودرهایی طبقه‌ی کارگر بدون دخالت آزادانه‌ی خود کارگران ممکن نیست؛ اما حاکمیت حزب می‌تواند حتی در غیاب چنین دخالتی ادامه یابد.

به این ترتیب، نام شوراها، دولت کارگری و حاکمیت طبقه باقی ماند، اما مضمون انقلابی و دموکراتیک آن‌ها تهی شد. دولتی که قرار بود ابزار دخالت مردم باشد، بر فراز مردم قرار گرفت. حزب به نام طبقه سخن گفت، اما خود را جای طبقه نشاند. مسئله فقط تغییر شکل حکومت نبود؛ مسئله جداشدن قدرت از همان طبقه‌ای بود که قرار بود سوژه‌ی رهایی باشد.

وقتی دولتی به نام طبقه‌ی کارگر حکومت می‌کند، اما کارگران و مردم امکان کنترل و تغییر آزادانه‌ی آن را ندارند، دستگاه حزبی و اداری به‌تدریج خود را جای جامعه می‌نشاند. بوروکراسی لازم نیست با اعلام دشمنی با سوسیالیسم آغاز کند. می‌تواند به نام سوسیالیسم، به نام انقلاب، به نام دفاع از طبقه‌ی کارگر و به نام مبارزه با بورژوازی رشد کند. معیار واقعی این است که آیا کارگران و مردم می‌توانند آزادانه قدرت را کنترل و تغییر دهند یا نه. اگر نتوانند، دولت از جامعه جدا شده است؛ حتی اگر خود را سوسیالیستی بنامد.

یکی از پیامدهای خطرناک تجربه‌ی اکتبر این بود که در بخش‌هایی از جنبش چپ، مرزبندی با لیبرالیسم و بورژوازی نه از راه نقد محدودیت‌های دموکراسی بورژوایی، بلکه از راه تحقیر خود دموکراسی انجام شد. گویی دفاع از آزادی بیان، مطبوعات آزاد، حق رأی عمومی، حقوق مدنی و آزادی تشکل، نشانه‌ی گرایش بورژوایی بود. این گرایش میدان بزرگی را به بورژوازی واگذار کرد. بورژوازی، که خود آزادی‌ها را در چارچوب منافع طبقاتی‌اش محدود می‌کند، توانست در برابر تجربه‌های اقتدارگرای بلشویک‌ها، خود را مدافع آزادی معرفی کند. این یکی از شکست‌های بزرگ نظری و سیاسی چپ بود؛ شکستی که آثار تخریبی آن هنوز نیز ادامه دارد.

اگر آزادی بیان، آزادی تشکل، آزادی نقد، حق مخالفت، حق انتخاب و حق عزل از میان برود، دیگر مهم نیست قدرت خود را چه می‌نامد. حزبی که خود را جای طبقه‌ی کارگر می‌نشاند، حتی اگر به نام طبقه سخن بگوید، شکلی تازه از جدایی قدرت از جامعه می‌سازد. دفاع از دموکراسی در برابر بوروکراسی، دفاع از لیبرالیسم نیست؛ دفاع از خودرهایی کارگران است.

هیچ انقلابی نمی‌تواند نسبت به تلاش مسلحانه برای بازگرداندن نظم قدیم بی‌تفاوت باشد. اما نقد سیاسی، اختلاف نظر، مطبوعات مستقل، تشکل کارگری و مخالفت درون جنبش کارگری را نمی‌توان با ضدانقلاب یکی گرفت. وقتی مرز میان نقد سیاسی و ضدانقلاب از بین برود، هر مخالفتی خیانت تلقی می‌شود و هر نقدی دشمنی طبقاتی. نتیجه‌ی چنین روشی آگاهی نیست، اطاعت است؛ رهایی نیست، فرمان‌بری است. تجربه‌ی پس از اکتبر نشان داد که ابزارهای غیردموکراتیک نمی‌توانند راه رهایی را هموار کنند.

سرآخر

اکنون می‌توان به پرسش اصلی بازگشت: نسبت مارکس با دموکراسی چیست؟ آیا نقد دموکراسی بورژوایی به معنای نفی خود دموکراسی است، یا نقد محدودیت‌هایی است که جامعه‌ی سرمایه‌داری بر دموکراسی تحمیل می‌کند؟

پاسخ این پرسش را باید در تمایز میان نقد دموکراسی و نقد شکل بورژوایی آن جست‌وجو کرد. مارکس دموکراسی را به‌مثابه امکان دخالت مردم در سرنوشت خویش نفی نمی‌کند؛ او شکل محدود، طبقاتی دموکراسی در جامعه‌ی سرمایه‌داری را نقد می‌کند. مسئله برای مارکس بی‌ارزش‌بودن آزادی‌های سیاسی، حق رأی، آزادی بیان، آزادی تشکل و حق اعتراض نیست؛ مسئله این است که این آزادی‌ها در جامعه‌ی بورژوایی در چارچوب مالکیت خصوصی، قدرت سرمایه و دولت طبقاتی محدود می‌مانند.

از این‌رو، پاسخ مارکسی به دموکراسی بورژوایی، نفی دموکراسی نیست؛ فراتر رفتن از حدود بورژوایی‌اش است. آزادی صوری را نباید حذف کرد، باید آن را واقعی کرد. حق رأی را نباید بی‌اهمیت شمرد، باید آن را با کنترل از پایین و با دخالت واقعی مردم پیوند زد. آزادی بیان نابرابر را نباید با سانسور پاسخ داد، باید آن را از سلطه‌ی سرمایه و دولت رها کرد. برابری حقوقی ناقص را نباید نفی کرد، باید آن را به برابری اجتماعی و اقتصادی رساند.

دفاع از دموکراسی برای مارکسیست‌ها عقب‌نشینی از موضع طبقاتی نیست؛ بخشی از مبارزه‌ی طبقاتی طبقه‌ی کارگر است. خواست‌های همگانی صرفاً به این دلیل که همگانی‌اند، بورژوایی نمی‌شوند. پاسخ کارگری به خواست‌های دموکراتیک نفی آن‌ها نیست؛ رادیکال‌کردن، گسترش‌دادن و کامل‌کردن آن‌هاست.

برداشت لیبرالی و برداشت اقتدارگرایانه هر دو از فهم مارکسی دموکراسی فاصله می‌گیرند. برداشت لیبرالی دموکراسی سیاسی در چارچوب سرمایه‌داری را پایان راه می‌داند و نابرابری اقتصادی و سلطه‌ی سرمایه را دست‌نخورده باقی می‌گذارد. برداشت اقتدارگرایانه، برعکس، به نام مارکسیسم آزادی‌های سیاسی را بورژوایی می‌نامد و تصور می‌کند سوسیالیسم می‌تواند با خاموش‌کردن جامعه و تمرکز قدرت در دولت یا حزب ساخته شود. اولی دموکراسی را در مرزهای سرمایه متوقف می‌کند؛ دومی به نام فراتررفتن از دموکراسی بورژوایی، خود دموکراسی را تهی می‌سازد.

دموکراسی کارگری باید همه‌ی دستاوردهای دموکراتیک را حفظ کند و از حدود بورژوایی‌شان فراتر ببرد. باید دموکراسی را از دولت به جامعه، از سیاست به اقتصاد، از حق رأی به دخالت مستقیم، از آزادی صوری به آزادی واقعی، و از برابری حقوقی به برابری اجتماعی گسترش دهد. معیار مارکسی دموکراسی، میزان خودکنشی، خودسازمان‌یابی، آزادی و قدرت واقعی مردم و طبقه‌ی کارگر در تعیین سرنوشت جمعی خویش است.

۱۴ ماه مه ۲۰۲۶

زیرنویس‌ها

[1]. مانیفست کمونیست در سال ۱۸۴۸منتشر می‌شود و در آن نقش تاریخی بورژوازی، پیدایش پرولتاریا، مبارزه‌ی طبقاتی و افق جامعه‌ی کمونیستی توضیح داده می‌شود.

[2]. منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت کتابی از فردریش انگلس، منتشرشده در سال ۱۸۸۴، که پیدایش دولت را در پیوند با شکل‌گیری مالکیت خصوصی، تقسیم جامعه به طبقات و تضادهای طبقاتی توضیح می‌دهد.

[3]. نقد فلسفه‌ی حق هگل نوشته‌ای از دوره‌ی جوانی مارکس که در آن برداشت هگل از دولت و قانون نقد می‌شود.

[4]. راینیشه تسایتونگ روزنامه‌ای آلمانی در دهه‌ی ۱۸۴۰ که مارکس مدتی با آن هم‌کاری کرد و سپس سردبیر آن شد. نوشته‌های او درباره‌ی سانسور، آزادی مطبوعات و نقد دولت پروس در همین دوره منتشر شدند.

[5]. کمون پاریس حکومت انقلابی که در سال ۱۸۷۱ در پاریس شکل گرفت و پس از ۷۲ روز سرکوب شد.

[6]. انقلاب اکتبر انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ که به رهبری بلشویک‌ها به سرنگونی دولت موقت انجامید.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5Br

کالبدشکافی یک جنگ تجاوزکارانه

«عملیات خشم حماسی»

کالبدشکافی یک جنگ تجاوزکارانه

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

دیوید ادواردز

ترجمه‌ی: احمد سیف

 

هفته گذشته، رابرت اِی. پیپ، استاد علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو، درباره‌ی تجمع نیروهای نظامی آمریکا علیه ایران اظهار نظری کرد که کاملاً درست به نظر می‌رسد: «این حدود ۴۰ تا ۵۰ درصد از توان هوایی قابل استقرار آمریکا در جهان را تشکیل می‌دهد. تصور کنید قدرت هوایی در حد جنگ‌های عراق در سال‌های ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳. و هنوز هم در حال افزایش است. آمریکا هرگز چنین نیرویی را علیه یک دشمن بالقوه مستقر نکرده بدون اینکه حملات را آغاز کند.»

کمی پیش از آغاز عملیات آمریکا و اسرائیل با نام «عملیات خشم حماسی» [Operation Epic Fury] ــ نامی که دونالد ترامپ برای حملات از شنبه گذشته انتخاب کرد ــ پروفسور پیپ دوباره گفت:

«بیش از ۲۵۰ هواپیمای جنگی آمریکا آماده حمله به ایران هستند. ترامپ اسلحه را آماده شلیک کرده است، نه برای یک روز حمله، بلکه برای یک کارزار هوایی چند هفته‌ای برای فرسوده کردن رژیم.»

در واقع، می‌دانیم که هدف تغییر رژیم است. ترامپ هنگام اعلام جنگ گفت: «در نهایت، به مردم بزرگ و سرافراز ایران می‌گویم امشب که لحظه آزادی شما نزدیک است. در پناه بمانید. از خانه‌های خود خارج نشوید. بیرون بسیار خطرناک است. بمب‌ها همه‌جا خواهند ریخت. وقتی ما کارمان تمام شد، دولت خود را در دست بگیرید. آن متعلق به شما خواهد بود. احتمالاً این تنها فرصت شما در چندین نسل خواهد بود.»

البته یکی از محورهای اصلی کارزارِ «دوباره آمریکا را عظیم کنیم» ترامپ ادعای او برای پایان دادن به «جنگ‌های بی‌پایان» بود. او در سال ۲۰۱۶ گفته بود: «ما دست از مسابقه برای سرنگونی رژیم‌های خارجی که چیزی درباره‌شان نمی‌دانیم و نباید در آن‌ها دخالت کنیم برمی‌داریم».

حتی تا نوامبر ۲۰۲۴ نیز شعار اصلی چنین بود: «به فهرست طرفدار صلح رأی بدهید. به ترامپ ـ ونس رأی بدهید.»

در روزنامه گاردین، جولیان بورگر این جنگ اخیر را چنین توصیف کرد: «تلاشی تحریک‌نشده برای تغییر رژیم با همکاری اسرائیل، بدون هیچ مبنای حقوقی، در میانه تلاش‌های دیپلماتیک برای جلوگیری از درگیری، و با حداقل مشورت با کنگره یا مردم آمریکا.»

استفاده بورگر از واژه «تحریک‌نشده» جالب است. این واژه بارها برای توصیف جنگ روسیه علیه اوکراین تکرار شده است، اما در پوشش رسانه‌ای عملیات «خشم حماسی» به‌ندرت دیده می‌شود. بورگر افزود: «حمله به ایران نقض آشکار منشور سازمان ملل است، زیرا هیچ تهدید معتبر و فوری از سوی ایران علیه آمریکا وجود نداشت.»

با این حال، واژه «غیرقانونی» تقریباً در هیچ‌یک از گزارش‌های رسانه‌ای دیده نمی‌شود.

در مقابل، جرمی دایموند، خبرنگارCNN  در اورشلیم نوشت: «فوری: اسرائیل حملات پیش‌دستانه علیه ایران آغاز کرده و در سراسر اسرائیل حالت اضطراری اعلام شده است.»

هیچ علامت نقل‌قولی برای واژه «پیش‌دستانه» وجود نداشت، در حالی که هیچ مدرکی مبنی بر قصد حمله ایران وجود نداشت. خبرگزاری رویترز نیز همین روایت را تکرار کرد: «اسرائیل حمله پیش‌گیرانه‌ای علیه ایران آغاز کرده است، وزیر دفاع اعلام کرد.»

حتی جرمی بوئن ازBBC  نیز این فریب را تشخیص داد: «واژه پیش‌دستانه استفاده شده است. این واژه نشان می‌دهد تهدید فوری وجود داشته است. اما هیچ مدرکی برای آن نیست. بسیار شبیه جنگی انتخابی است که اسرائیل و آمریکا آغاز کرده‌اند.»

بعداً آمریکا به شکلی تقریباً طنزآمیز ادعا کرد که جنگ «پیش‌دستانه» بوده، چون می‌دانسته اسرائیل قرار است حمله کند و بنابراین مجبور شده وارد شود.

چند ساعت پیش از آغاز جنگ، وزیر خارجه عمان ــ میانجی اصلی مذاکرات آمریکا و ایران ــ به شبکهCBS  گفت که توافق می‌تواند «فردا» حاصل شود و هشدار داد اقدام نظامی آن را نابود خواهد کرد.

پاتریک وینتور، دبیر دیپلماتیک روزنامه گاردین گزارش داد: «هیئت ایرانی معتقد است اگر مذاکره‌کنندگان آمریکایی واقعیت کنونی را در اتاق مذاکرات به کاخ سفید منتقل کنند و واشنگتن به  سازمان بین المللی انرژی اتمی به‌عنوان داور تخصصی در امور عدم اشاعه اعتماد کند، ابتکارات پیشنهادی تهران نگرانی اعلام‌شده ترامپ درباره ضرورت صلح‌آمیز بودن برنامه هسته‌ای ایران را برطرف می‌کند.»

در این صورت، عملاً به همان وضعیتی بازمی‌گشتیم که در سال ۲۰۱۸ داشتیم؛ پیش از آن‌که دونالد ترامپ توافق هسته‌ای بسیار موفق برجام را نابود کند.

فیلم‌ساز و روزنامه‌نگار ریچارد سندرز نیز پوشش رسانه‌ای یک کشتار بزرگ غیرنظامیان توسط سه موشک آمریکا–اسرائیل را چنین توصیف کرد: «کشته شدن ده‌ها دختر در یک مدرسه ابتدایی در ایران در صفحه اول حتی یک روزنامه بریتانیایی هم نیست. یک آزمایش ساده: تصور کنید اگر آن‌ها اسرائیلی بودند.»

در همان روز،BBC  تیتر اصلی خود را به کشته شدن ۹ نفر در اسرائیل اختصاص داد، در حالی که ۱۴۸ کودک کشته‌شده در ایران خبر درجه دوم باقی ماندند. وقتی تعداد قربانیان مدرسه به ۱۶۵ نفر افزایش یافت، بی‌بی‌سی حتی آن خبر را از بخش «خلاصه» خود حذف کرد.

در گزارشی دیگر، بی‌بی‌سی چهار سرباز آمریکایی کشته‌شده را با عکس، نام، سن و زندگی‌نامه معرفی کرد، کاری که کاملاً درست است. آن‌ها کاملاً انسانی‌سازی شده بودند، همان‌طور که باید می‌بودند. اما در گزارشی جداگانه درباره کشتار مدرسه، هیچ‌یک از دختران دانش‌آموز ایرانی یا کارکنان مدرسه تصویر، نام یا هویت انسانی نداشتند. طبق معمول، آن‌ها به‌صورت یک توده ناشناس در کنار هم قرار داده شدند.

همان‌طور که در مورد  ونزوئلا نیز دیده شده،BBC  ادعا می‌کند بخش قابل‌توجهی از جمعیت هدف در واقع از قرار گرفتن تحت یکی از شدیدترین کارزارهای بمباران در تاریخ مدرن احساس آسودگی می‌کنند:

«اما به گفته بی‌بی‌سی فارسی، در عین حال به نظر می‌رسد نوعی احساس آسودگی ـ حتی جشن ـ در میان کسانی وجود دارد که معتقدند سقوط رژیم تنها از طریق مداخله نظامی ممکن است.»

 با توجه به وضعیت افغانستان، عرق، لیبی و سوریه ، آینده باید بسیار روشن به نظر برسد.

واکنش سیاستمداران

همان‌طور که انتظار می‌رفت، تنها دو رهبر سیاسی بریتانیایی با صداقت و انسانیت واکنش نشان دادند. جره‌می کوربین، که به‌زودی رهبر حزب شما خواهد شد، گفت: «حملات اسرائیل و ایالات متحده به ایران غیرقانونی، تحریک‌نشده و غیرقابل توجیه است. صلح و دیپلماسی ممکن بود. اما در عوض، اسرائیل و ایالات متحده جنگ را انتخاب کردند. این رفتار دولت‌های یاغی است، و آن‌ها با این عمل فاجعه‌بار تجاوزگری، امنیت بشر در سراسر جهان را به خطر انداخته‌اند.»

 رهبر حزب سبز، زک پولانسکی ــ که در حال حاضر مورد همان کمپین تهمت و انسانی‌زدایی قرار گرفته است که علیه کوربین اعمال شد ــ گفت: «این حمله‌ای غیرقانونی، تحریک‌نشده و بی‌رحمانه است که بار دیگر نشان می‌دهد آمریکا و اسرائیل دولت‌های یاغی هستند.»

پیرز مورگان سخنان پولانسکی را شوکه‌کننده و غیرقابل قبول یافت: «حالا دارم ZackPolanski را می‌بینم که درباره ایران حرف‌های شوکه‌کننده، ساده‌لوحانه و توهم‌آمیز می‌زند. خدا به ما کمک کند اگر او و حزب سبز چپ‌گرای افراطی‌اش قدرت واقعی را به دست آورند. او کوربین را معمولی جلوه می‌دهد.»

در شبکه ایکس مهدی حسن با دقت کامل به مورگان پاسخ داد: «زک همان موضع ضدجنگی را گرفته است که تو در سال ۲۰۰۳ گرفته بودی، پیرز. تو همان‌طور که اکنون به زک حمله می‌کنی، آن زمان هم مورد حمله قرار گرفتی.»

در سال ۲۰۰۴، مورگان گفته بود: «تاریخ، کمپین میرر علیه جنگ عراق را به‌عنوان یکی از قوی‌ترین، شجاع‌ترین و بهترین کمپین‌هایی که هر روزنامه‌ای علیه هر چیزی انجام داده، قضاوت خواهد کرد و من به این باور دارم.»

«به‌طرز شگفت‌آوری ساده‌لوحانه»؛ مورگان آنقدر مطمئن بود که شرایط در عراق به حدی وحشتناک شده که با جدیت استدلال می‌کرد که صدام باید دوباره به قدرت بازگردد: «مبارزان مسلح در سراسر عراق در حال هجوم هستند. ما منطقه را به‌گونه‌ای ویران کرده‌ایم که در کوتاه‌مدت قابل ترمیم نیست. هیچ‌کدام از این‌ها وقتی صدام مسئول امور بود، اتفاق نمی‌افتاد…»

به‌نظر می‌رسد مورگان هیچ چشم‌اندازی از وقوع فاجعه مشابه اکنون نمی‌بیند.

نفاق در سطح ترامپ در جاهای دیگر فراوان است. در سال ۲۰۱۵، رهبر حزب اصلاحات، نایجل فاراژ جسورانه اظهار داشت: «ما نیازی به دریافت مشاوره سیاست خارجی از رئیس‌جمهور آمریکا نداریم. آخرین بار که این کار را کردیم، به آن جنگ عراق می‌گفتند.»

هفته گذشته، فاراژ در X نوشت: «نخست‌وزیر باید نظر خود را در مورد استفاده از پایگاه‌های نظامی ما تغییر دهد و از آمریکایی‌ها در این نبرد حیاتی علیه ایران حمایت کند!»

در دورترین انتهای افراط اخلاقی «رسانه‌های اصلی»، پیتر هیتچنز از میل آن ساندی نوشت: «جالب است که مخالفت با سیاست خارجی تقریباً همیشه به‌عنوان حمایت از کشور خارجی که ما از آن خواسته‌ایم خصومت داشته باشیم، بدنام می‌شود، در حالی که در واقع تمایل من این است که کشور خودم را از خطرات غیرضروری دور نگه دارم.»

آیا نگرانی برای امنیت خود واقعاً محدودیت دید اخلاقی ما را نشان می‌دهد؟ مخالفت همچنین ناشی از احترام به حقوق بین‌الملل، نگرانی از پیامدهای وحشتناک برای غیرنظامیان زیر بمب‌های ما، و آگاهی شدید از این است که دهه‌هاست سیاست خارجی «ما» توسط منافع طمع‌محور بدون هرگونه قطب‌نمای اخلاقی کنترل می‌شود. در نهایت، با ایستادن در برابر جنگ‌های تهاجمی، ما برای انسانیت خود ایستاده‌ایم. ما هیولا نیستیم.

روزنامه‌نگار گلن گرینوالد درباره این ایده که ترامپ نگران رفاه مردم ایران است، اظهار داشت: «ترامپ ــ که رژیم‌های مورد علاقه‌اش در جهان، ظالمانه‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین هستند: عربستان سعودی، امارات، مصر و غیره، و استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ او گفته است که ما اهمیتی نمی‌دهیم اگر دولت‌های دیگر آزادی ارائه دهند ــ می‌گوید هدف اصلی‌اش این است که ایرانی‌ها آزاد باشند.»

ایران – «به‌طرز شفاف، قابل راستی‌آزمایی و کاملاً در حال اجرای برجام» است، اما چرا اصلاً حمله؟ و چرا اکنون؟ دو هفته پیش، گزارشی از جروزالم پست به شکل هشداردهنده‌ای اعلام کرد: «ایران تقریباً یک هفته با توانایی ساخت بمب صنعتی فاصله دارد، فرستاده ویژه آمریکا در خاورمیانه، استیو ویتکوف، روز شنبه به فاکس نیوز گفت و در عین حال نگاهی نادر به فرآیند تصمیم‌گیری ترامپ در این موضوع ارائه داد.»

این واضح به‌نظر می‌رسید؛ ایران یک هفته با داشتن بمب اتمی فاصله داشت. خوانندگان مجبور بودند روی لینک کلیک کنند تا حقیقت را ببینند: «فرستاده آمریکا از این نکته کاملا صرف‌نظر کرد که ایران در حال حاضر هیچ دسترسی به مواد خود ندارد، هیچ ماشینی برای غنی‌سازی آن ندارد، و هیچ برنامه سلاحی برای استفاده عملی از آن ندارد.»

جفری ساکس از دانشگاه کلمبیا مقداری زمینه ارائه داد: «واقعیت این است که ادعا درباره اینکه ایران می‌خواهد سلاح هسته‌ای داشته باشد و تقریباً به آن دست یافته است، ۳۰ سال است که تبلیغات دروغین بوده است. نتانیاهو، که یک جنایتکار جنگی است، از سال ۱۹۹۶ تا کنون این را می‌گوید.»

در سال ۲۰۱۹، آژانس اطلاعات دفاعی آمریکا گزارش داد: «راهبرد نظامی ایران اساساً دفاعی است و برای بازداشتن دشمن، بقا در حمله اولیه و تلافی علیه مهاجم برای مجبور کردن راه‌حل دیپلماتیک طراحی شده است.»

می‌توانیم اطمینان داشته باشیم که پرونده جنگ به همان اندازه جعلی است، زیرا ایران در سال ۲۰۱۵ به توافق جامع برجام پیوست، توافقی برای محدود کردن برنامه هسته‌ای ایران در ازای رفع تحریم‌ها. به دلایل مشخص برای ترامپ و (بدون شک) بنیامین نتانیاهو، ترامپ در سال ۲۰۱۸ از توافق خارج شد. ترامپ توافق را «فاجعه‌آمیز» خواند و گفت: «توافق ایران یکی از بدترین و یک‌طرفه‌ترین معاملات تاریخ آمریکا بوده است.»

همان‌طور که ترامپ می‌گوید، این «اخبار جعلی» بود. بین ۲۰۱۶ و اوایل ۲۰۱۹، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، ناظر رسمی بر رعایت ایران، یازده گزارش متوالی صادر کرد که تأیید می‌کرد «ایران در حال اجرای تعهدات هسته‌ای خود است.»

نماینده عالی اتحادیه اروپا بارها اعلام کرد که برجام «در حال کار و تحقق اهداف خود است، یعنی اطمینان از اینکه برنامه هسته‌ای ایران به‌طور کامل صلح‌آمیز باقی می‌ماند، همان‌طور که آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در ۱۱ گزارش متوالی تأیید کرده است.»

دبیرکل سازمان ملل گزارش‌های دو ساله‌ای به شورای امنیت ارائه داد که به‌طور مداوم یافته‌های آژانس را منعکس می‌کرد و تأیید می‌کرد که ایران به تعهدات هسته‌ای خود پای‌بند است. در سال ۲۰۱۷، وزارت خارجه آمریکا دوبار به کنگره گواهی داد که ایران مطابق توافق است: «ایران به‌طرز شفاف، قابل راستی‌آزمایی و کاملاً در حال اجرای برجام است؛ هیچ تخلف مادی در برجام انجام نداده و هیچ اقدامی، حتی فعالیت‌های پنهانی، که بتواند برنامه سلاح هسته‌ای ایران را به‌طور قابل توجهی پیش ببرد، انجام نداده است.»

نادیده گرفتن همه موارد فوق به‌عنوان غیرواقعی، لورا کوئنسبرگ از بی‌بی‌سی درباره دشواری تعامل با ایران در مصاحبه با زک پولانسکی گفت: «آن‌ها سال‌هاست نشان داده‌اند که به‌طور کامل علاقه‌ای به مذاکره یا احترام به قوانین و مقررات بین‌المللی ندارند.»

تبلیغات محض و دروغین در تلویزیون پربیننده بی‌بی‌سی.

اعتراضات و تلفات انسانی

برآوردها درباره تعداد کشته‌شدگان اعتراضات در ایران از دسامبر ۲۰۲۵ تا ژانویه ۲۰۲۶ بین ۳۰۰۰ تا ۳۶۰۰۰ نفر متغیر است. دولت ایران ادعا می‌کند حدود ۲۰۰ نفر از نیروهای امنیتی کشته شده‌اند.

روزنامه‌نگار آلن مک‌لئود گزارش می‌دهد که «… منبع بسیاری از ادعاهای تحریک‌آمیز و آمارهای تکان‌دهنده تلفات گزارش شده در رسانه‌ها»، «توسط سازمان سیا و از طریق سازمان واسطه آن، بنیاد ملی دموکراسی تأمین مالی می‌شود.»

همانند ادعاهای نادرست پیش از جنگ عراق ۲۰۰۳، سیاستمداران از ادعاهای افراطی تحت حمایت دولت آمریکا برای توجیه جنگ تهاجمی خود به‌عنوان مداخله بشردوستانه استفاده کرده‌اند. بنابراین، وزیر امور خارجه بریتانیا، ایوت کوپر، گفت دولت ایران «… رژیمی است که ما می‌دانیم ده‌ها هزار نفر از مردم خود را به‌شدت کشته است.»

در واقع، هیچ‌کس نمی‌داند چه تعداد افراد در طول اعتراضات کشته شدند یا توسط چه کسانی. اما هیچ‌کس در «رسانه‌های اصلی» به متدولوژی یا شواهد پشت تخمین‌های بالای تلفات اهمیت نمی‌دهد؛ نگرانی‌هایی که تنها وقتی مطرح می‌شوند که ادعاها وجهه بدی به غرب بدهند، مانند تلفات غیرنظامیان عراقی و فلسطینی.

به‌طور مشابه، پوشش رسانه‌ای به وضوح دخالت عوامل تحریک‌کننده اسرائیلی را نادیده می‌گیرد. در ۲۹ دسامبر، جروزالم پست گزارش داد: «روز دوشنبه، موساد [سرویس اطلاعاتی اسرائیل] از حساب توییتر خود به زبان فارسی برای تشویق ایرانیان به اعتراض علیه رژیم ایران استفاده کرد و به آن‌ها گفت که در طول تظاهرات به آن‌ها خواهد پیوست.» «با هم به خیابان‌ها بروید. وقتش رسیده است»، موساد نوشت و ادامه داد: «ما با شما هستیم. نه فقط از دور و لفظی. ما در صحنه همراه شما هستیم.»

مایک پمپئو، مدیر سابق سیا و وزیر سابق امور خارجه، در Xنوشت: «سال نو مبارک به هر ایرانی در خیابان‌ها. همچنین به هر عامل موساد که در کنار آن‌ها راه می‌رود…»

به‌سختی تعجب‌آور است اگر، همانند سوریه، نیروهای غربی تلاش کنند اعتراضات را تا حد امکان خشونت‌آمیز کنند، احتمالاً به‌عنوان بخشی از آماده‌سازی برای «عملیات خشم حماسی». بی‌بی‌سی گزارش داد: «اعتراضات به‌عنوان واکنشی به افزایش سرسام‌آور هزینه‌های زندگی آغاز شد و به زودی بر کل رژیم متمرکز شد، که مردم سیاست‌های آن را عامل مشکلات خود می‌دانستند.»

نکته کلیدی:

«از مه ۲۰۱۸، وقتی دونالد ترامپ آمریکا را از توافق هسته‌ای با ایران خارج کرد و تحریم‌های گسترده‌ای علیه کشور اعمال کرد، ارزش پول ایران در بازار آزاد بیش از ۹۵٪ کاهش یافت… سقوط سریع ارزش ریال، اعتراضات در بازار تهران در اواخر دسامبر را برانگیخت که به سرعت در سراسر کشور گسترش یافت.»

در واقع، آمریکا اقتصاد ایران را نابود کرده تا کشور را بی‌ثبات کند و تغییر رژیم ایجاد کند. این سیاستی آگاهانه است. در فوریه، وزیر خزانه‌داری آمریکا، اسکات بسنت، به‌صراحت اعلام کرد که کمپین تحریم‌های «حداکثر فشار» به‌طور خاص «طراحی شده تا اقتصاد ایران که قبلاً در حال فروپاشی بود را منهدم کند» با کاهش صادرات نفت به صفر و محروم کردن رژیم از دسترسی به ارز سخت. بسیاری از سیاستمداران دیگر آمریکا نیز همین نکته را بیان کرده‌اند. این سیاست مرگبار قطعاً تمرکز اصلی بود، اگر بی‌بی‌سی درباره تلاش‌های روسیه برای بی‌ثبات کردن اقتصادی یک متحد غربی گزارش می‌داد. در عمل، کلمه «تحریم» تنها دو بار ذکر شد، هر دو در وسط مطلب پنهان بودند.

یک تیتر بی‌بی‌سی رضا پهلوی، فرزند تبعیدی آخرین شاه ایران، را «در مرکز شعارهای اعتراضی» توصیف کرد. در سال ۲۰۱۸، روزنامه‌نگار نافیز احمد گزارش داد: «در مجموع، از ۲۰۰۶، دولت‌های متوالی آمریکا ده‌ها میلیون دلار در سال برای تلاش‌های «ترویج دموکراسی» در ایران سرمایه‌گذاری کرده‌اند، که به‌عنوان پوششی برای آرزوهای دیرینه «تغییر رژیم» عمل می‌کند.

«بخش عمده برنامه‌های رسانه‌ای که توسط وزارت خارجه تأمین مالی شده‌اند، تمرکز بر بزرگداشت حکومت شاه ایران، دیکتاتور بی‌رحم تحت حمایت آمریکا و بریتانیا که توسط انقلاب ۱۹۷۹ سرنگون شد، داشته است. تبلیغات به نظر می‌رسد مؤثر بوده باشد، به‌طوری که بسیاری از شرکت‌کنندگان در آخرین اعتراضات خواستار بازگشت پسر تبعیدی شاه، رضا پهلوی، به قدرت در ایران شدند.»

طبیعی است که این «ترویج دموکراسی» برای پسر شاه مستلزم حذف برخی واقعیت‌های تاریخی شرم‌آور است.

در سال ۱۹۵۳، خودروهای زرهی تأمین شده توسط آمریکا به خیابان‌های ایران آمدند، محمد مصدق ملی‌گرا و منتخب مردم را سرنگون کردند و شاه را جایگزین او کردند. طبق گفته مأمور وقت سیا، ریچارد کاتم: «…آن جمعیتی که به شمال تهران آمد و در سرنگونی تعیین‌کننده بود، جمعیت مزدور بود. هیچ ایدئولوژی نداشت. آن جمعیت با دلارهای آمریکایی پرداخت شد و مقدار پولی که استفاده شد باید بسیار زیاد بوده باشد». (نقل قول از مارک کرتیس، «ابهامات قدرت»، زِد بوکز، ۱۹۹۵، ص ۹۳)

همانند عراق ۲۰۰۳، لیبی ۲۰۱۱ و ونزوئلا ۲۰۲۶، انگیزه نفت بود.

بی‌بی‌سی به‌طور مبهم به «نقض حقوق بشر» تحت شاه اشاره کرد. در واقع، طبق سازمان عفو بین‌الملل، ایران دارای «بالاترین نرخ اعدام در جهان، هیچ سیستم معتبر دادگاه‌های مدنی و سابقه شکنجه» بود، که «فراتر از تصور» بود، در جامعه‌ای که «کل جمعیت تحت ترس دائمی و همه‌جانبه قرار داشت.» (مارتین انالز، دبیرکل عفو بین‌الملل، نقل در انتشار عفو، Matchbox، پاییز ۱۹۷۶)

هیچ‌کدام از این‌ها برای «رسانه آزاد» ما اهمیتی ندارد، که مشغول پیروی از خطی هستند که روزنامه‌نگار جان سوئینی در سال ۱۹۹۹ اتخاذ کرده بود: «زندگی برای عراقی‌های عادی فقط زمانی بهتر خواهد شد که غرب بالاخره درنگ را متوقف کند و به سیاستی واضح و بدون ابهام برای نابودی صدام متعهد شود. و وقتی او سقوط کرد، مردم عراق خواهند گفت: “چه چیزی مانع شد؟ چرا اینقدر طول کشید؟”» (سوئینی، «غرب هیولایی ساخت. حالا وقت نابود کردن اوست. به‌عنوان یک لیبرال خوب، شخصاً به نابود کردن صدام رأی می‌دهم»، آبزرور، ۱۰ ژانویه ۱۹۹۹)

به سختی می‌توان یک مفسر «رسانه اصلی» پیدا کرد که اکنون نگران حقوق بشر در عراق باشد. هفته گذشته، جیسون دیتز از ضدجنگ  گزارش داد: «نامزدی نخست‌وزیر فعلی و شاید آینده عراق، نوری المالکی، این آخر هفته به‌طور فزاینده‌ای در شک قرار دارد، با گزارش‌هایی که نشان می‌دهد خواسته ترامپ برای جلوگیری از بازگشت او به قدرت، احتمال کنار گذاشتن او توسط ائتلاف چارچوب هماهنگی را افزایش داده است…»

اواخر ماه گذشته، ترامپ خواست که المالکی از نامزدی کنار برود، اما او در آن زمان امتناع کرد و گفت که آمریکا نباید وارد امور داخلی عراق شود. المالکی قبلاً از ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۴ نخست‌وزیر عراق بود.»

دیتز توضیح می‌دهد که چگونه آمریکا «دموکراسی» عراق را کنترل می‌کند: «پایه و اساس کل این قضیه این است که پس از تهاجم و اشغال آمریکا در سال ۲۰۰۳، کشور طوری بازسازی شد که تمام درآمد نفت عراق به دلار آمریکا و از طریق بانک فدرال رزرو نیویورک پرداخت شود. از آنجا که این درآمد تقریباً تمام بودجه دولت عراق است، به این معنی است که آمریکا می‌تواند خزانه عراق را در هر زمان عملاً تصرف کرده و کشور را به سرعت ورشکسته کند.»

این همان نوع «آزادی» است که در صورت تغییر رژیم توسط آمریکا و اسرائیل، ایرانیان در انتظار آن خواهند بود، که در واقع به معنای فتح و استعمار خواهد بود.

نفت هم‌چنان هدف کلیدی است، البته. در سال ۲۰۱۵، نوام چامسکی انگیزه‌های عمیق‌تر را این‌گونه توضیح داد: «پاسخ روشن است: دولت‌های یاغی که در منطقه جولان می‌دهند… نمی‌خواهند هیچ مانعی برای تکیه خود بر تجاوز و خشونت تحمل کنند. در این زمینه، آمریکا و اسرائیل پیشتاز هستند، و عربستان سعودی نیز تمام تلاش خود را می‌کند تا به این باشگاه بپیوندد…»

 

منبع: لینک این مقاله به انگلیسی

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5AW

رفراندوم و خط طبقاتی

رفراندوم و خط طبقاتی

ارزیابی انتخابی تاکتیکی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

رِناتو پاستورینو

ترجمه‌ی: مهرزاد شجاعی

 

مقدمه‌ی مترجم: در تاریخ هشتم و نهم ژوئن ۲۰۲۵ رفراندومی در ایتالیا با پشتیبانی «کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا» (CGIL)[i]، که بزرگ‌ترین اتحادیه‌ی کارگری ایتالیاست، برگزار شد. برای اعتبار قانونی باید دست‌کم ۵۰ درصد از واجدان شرایط رأی می‌دادند. این همه‌پرسی با شرکت حدود سی درصد واجدین شرایط با شکست سنگینی مواجه شد.

چهار پرسش نخست رفراندوم به مسائل مربوط به حقوق کار و پرسش پنجم به قانون تابعیت مربوط می‌شد: پرسش اول درباره‌ی لغو کامل قانونی بود که در سال ۲۰۱۵ تحت عنوان «قراردادهای دائم با حمایت‌های فزاینده» تصویب شد. این قانون امکان بازگرداندن کارگرانی را که به‌طور غیرقانونی اخراج شده‌اند، در شرکت‌های بیش از ۱۵ نفر سلب کرده و تنها پرداخت غرامت مالی را پیش‌بینی می‌کند. پرسش دوم به لغو بخشی از قانون مربوط به اخراج در شرکت‌های کوچک اختصاص داشت، به‌ویژه حذف سقف‌های محدود غرامت در موارد اخراج ناعادلانه برای کارگران با سابقه بیش از ده یا بیست سال. پرسش سوم به لغو بخش‌هایی از قانون قراردادهای موقت مربوط می‌شد که اجازه‌ی تمدید یا افزایش مدت قراردادها فراتر از ۱۲ ماه را تنها در شرایط خاصی می‌دهد. هدف، حذف این محدودیت‌ها و انعطاف‌پذیرتر کردن تمدید قراردادها بود. پرسش چهارم به لغو معافیت کارفرمایان اصلی از مسئولیت مشترک در قبال آسیب‌های ناشی از ریسک‌های خاص فعالیت پیمانکاران و پیمانکاران فرعی می‌پردازد. پرسش پنجم به حذف بخش‌هایی از قانون تابعیت مربوط است که شهروندی را برای اتباع کشورهای خارج از اتحادیه‌ی اروپا که حداقل ده سال به طور قانونی در ایتالیا اقامت داشته‌اند، ممکن می‌سازد. هدف از این پرسش، گشودن راه برای کاهش این دوره‌ی اقامت به پنج سال بود. در حال حاضر، مهاجران اتباع کشورهای خارج از اتحادیه‌ی اروپا برای این که واجد شرایط ارائه درخواست اخذ شهروندی ایتالیا باشند، فارغ از سایر شرایط از جمله شرایط کاری، مالی و تسلط به زبان و آشنایی با فرهنگ ایتالیا، حداقل باید ۱۰ سال در این کشور اقامت قانونی داشته باشند. رسیدگی به این درخواست نیز سال‌ها طول می‌کشد. علاوه بر مشارکت زیر سی درصدی در همه‌پرسی، نتایج آن نیز قابل توجه است. گرچه بیش‌تر از ۸۵درصد شرکت‌کنندگان به چهار پرسش اول رای مثبت داده‌اند، در مورد پرسش پنجم در مورد حق شهروندی این رقم حدود ۶۵درصد است.

اتحادیه‌های کارگری و حزب طبقاتی

رهبری اتحادیه‌ی کارگری اصلی ایتالیا در سطح ملی در دست جناح نزدیک به حزب دموکرات است، حزبی که از ادغام چندین حزب چپ میانه و بازمانده‌های حزب کمونیست ایتالیا (استالینیست و طرفدار شوروی) شکل گرفته و یکی از اصلی‌ترین حامیان روند یکپارچگی و افزایش قدرت هرچه‌بیش‌تر اتحادیه‌ی اروپاست. اما جناح‌های مختلفی، از جمله انقلابیون انترناسیونالیست، در این کنفدراسیون حضور داشته و رهبری برخی شاخه‌های محلی آن را برعهده دارند. در واقع اتحادیه‌های کارگری یکی از بهترین فرصت‌ها برای جذب کارگران علاقه‌مند به سیاست مستقل طبقاتی است و از این نظر حضور و فعالیت در اتحادیه‌ها مبارزه با سیاست‌های رفرمیستی خط غالب در اتحادیه یک ضرورت است. این به‌معنای سندیکالیسم و اولویت دادن مبارزه‌ی اقتصادی بر مبارزه‌ی سیاسی نیست؛ بلکه استفاده از ابزار اتحادیه برای بردن آگاهی به درون طبقه‌ی کارگر، سازماندهی، جذب، تربیت و آبدیده کردن عناصر آگاه طبقه‌ی کارگر است. در هر عصری و هر طبقه‌ای همواره اقلیتی آگاه به منافع کلی طبقه وجود دارد و این اقلیتِ آگاه است که در صورت داشتن تحلیل علمی و استراتژی انقلابی و سازماندهی می‌تواند رهبری طبقه را برعهده گیرد. حتی درون طبقه‌ی سرمایه‌دار نیز اقلیتی آگاه به منافع کلی طبقه‌ی بورژوازی وجود دارد که رهبری سیاسی این طبقه را نمایندگی می‌کند.

انتخابات و «عدم مشارکت استراتژیک»

نکته‌ی دیگر مسئله‌ی انتخابات و «عدم مشارکت استراتژیک»[ii] است. عصر انقلاب‌های دموکراتیک عصر حضور انقلابی بورژوازی و به‌خصوص خرده‌بورژوازی انقلابی برای در هم کوبیدن بقایای فئودالیسم و رژیم کهن بود. در این عصر که هنوز طبقه‌ی سرمایه‌دار حاکم نشده بود، این طبقه نقشی انقلابی داشت. در انقلاب مشروطه نیز شاهد هستیم که خرده‌بورژوازی بازار نقشی مهم در رهبری انقلاب دارد. پارلمان نیز نهادی برای تعیین اراده‌ی کلی طبقه‌ی بورژوازی بود و سیاست «در عمل» در آنجا تعیین می‌شد. نمایندگان پارلمان هر کدام نماینده‌ی صنفی و بخشی از بورژوازی بودند و این فضایی برای استفاده‌ی تبلیغاتی از پارلمان برای نیروهای انقلابی پدید می‌آورد. اما در عصر امپریالیسم سرمایه چنان متمرکز شده که در هر حوزه‌ای از اقتصاد تنها چند گروه انگشت‌شمار اکثریت بازار را در اختیار دارند. این گروه‌های بزرگِ سرمایه هستند که از طریق احزاب، رسانه‌ها، اتاق‌های فکر و … خود، سیاست‌های دولت‌ها را تعیین می‌کنند و کارکرد اصلی انتخابات رقابت بخش‌های مختلف سرمایه است؛ اما سیاست در پارلمان تعیین نمی‌شود. البته این به‌معنای باور به نظریه‌های توطئه نیست. انتخابات رقابتی واقعی برای کسب رأی است، برای گسترش هرچه بیش‌تر پایگاه اجتماعی بخش‌های مختلف سرمایه. در حالی که طبقه‌ی کارگر اکثریت جمعیت را در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته تشکیل می‌دهد (حتی در کشوری مانند ایران بیش از ۴۴ میلیون نفر تنها تحت پوشش بیمه‌ی تامین اجتماعی هستند)، انتخاب اول اکثریت این طبقه «عدم مشارکت» است. این عدم مشارکت البته منفعلانه و از سر ناامیدی از احزاب سرمایه است. در این «شوی انتخاباتی» هیچ امکانی برای پیشبرد گفتار انقلابی وجود ندارد و برای همین لوتتا کمونیستا از بدو تأسیس (و هسته‌ی بنیان‌گذار آن از همان ابتدای فعالیت خود در دوران فاشیسم) موضع «عدم مشارکت استراتژیک» دارند و در هیچ انتخاباتی شرکت نمی‌کنند؛ زیرا معتقدند شرکت کردن در انتخابات نه تنها باعث هدر دادن انرژی‌های طبقه‌ی کارگر است، بلکه باعث رسوخ رفرمیسم در حزب انقلابی نیز می‌شود. ولی همانطور که در متن خواهد آمد رفراندوم‌ها قضیه‌ی متفاوتی دارند (چون هیچ نماینده‌ای انتخاب نمی‌شود) و می‌توان به صورت تاکتیکی در آن‌ها شرکت کرد. اگر رفراندومی به دنبال حمله‌ای به طبقه‌ی کارگر باشد باید به آن رای منفی داد، ولی نمی‌توان با طرح رفراندوم منافع طبقه‌ی کارگر را پیش برد.

گروه‌های بزرگ سرمایه که کسر بسیار ناچیزی از جمعیت را تشکیل می‌دهند، به دنبال پایگاه رای در میان خرده‌بورژوازی و اقشار میانی جامعه هستند. در سال‌های اخیر «بحران نظم جهانی» باعث افزایش «حس بی‌ثباتی» در میان این اقشار شده و آن‌ها را از امکان از دست دادن دارایی‌ها و موقعیت‌شان ترسانده است. این‌جا پایگاه اصلی راست افراطی جدید است که بر موج هراس اقشار میانی (خرده‌بورژوازی و لایه‌های بالای طبقه‌ی کارگر) سوار شده و آن‌ها را از «هجوم مهاجران» می‌ترساند. اکنون گفتار اصلی «نظم و قانون» و «تقویت قدرت نظامی» است. احزاب چپ میانه (از حزب کارگر بریتانیا تا سوسیال دموکرات‌های دانمارک[iii] و حتی حزب کارگران سوسیالیست اسپانیای پدرو سانچز) نیز از این «گفتار امنیت‌محور» برای کسب رای استفاده می‌کنند و حتی شاهد ظهور جریانات فاشیست سرخی مانند حزب ضد مهاجر به‌اصطلاح چپی مانند «اتحاد زارا واگِن‌کْنِشْت» در آلمان هستیم. اگر دهه‌ها تجارت آزاد سودهای کلان برای بورژوازی کشورهای پیشرفته تحصیل می‌کرد، امروزه رقیبی مانند چین جایی برای تجارت آزاد نمی‌گذارد و کشورهای پیشرفته مدافع «اقتصاد حمایتی» شده‌اند. برای همین دیگر کسی از «دهکده‌ی جهانی» و «تجارت آزاد» سخن نمی‌گوید، بلکه «گلوبالیسم» عامل همه‌ی مشکلات خرده‌بورژوازی معرفی شده و گفتار ناسیونالیستی با نظریه‌های توطئه تغذیه می‌شود.

ضمناً وقتی از خرده‌بورژوازی سخن می‌گوییم از مفهومی بدون محتوای واقعی حرف نمی‌زنیم، بلکه منظور صاحبان مغازه‌ها، کارگاه‌ها، شرکت‌های کوچک و صاحبان زمین‌های کشاورزی است. این طبقه‌ای واقعی است که مرز مشخصی با طبقه‌ی کارگر که در ازاء فروش نیروی کار خود مزد دریافت می‌کند دارد. اگر این تفاوت‌ها را در نظر نگیریم و از عناوین مبهمی مانند مردم استفاده کنیم، نمی‌توانیم بین شورش‌های خرده‌بورژوازی علیه افزایش مالیات یا قطع امتیازات و اعتراضات طبقه‌ی کارگر تفاوت قائل شویم.

تحلیل آرای انتخاباتی

در تحلیل آرا انتخاباتی الگوی مشابهی در کشورهای پیشرفته مشاهده می‌شود، بدین شکل که پایگاه رای اصلی احزاب چپ میانه در لایه‌های بالای طبقه‌ی مزدبگیر ساکن کلان‌شهرهاست. این قشر معمولاً ساکن بخش اصلی شهرهای بزرگ هستند و در گفتار رسمی به طبقه‌ی متوسط معروفند. بدنه‌ی اصلی طبقه‌ی کارگر که اکثریت این طبقه و جمعیت کل را شکل می‌دهد معمولاً ساکن کمربند بیرونی یا به‌اصطلاح حومه‌ی داخلی کلان‌شهرها هستند. رفتار انتخاباتی غالب در میان این طبقه عدم شرکت در انتخابات است و در بین جمعیت رای‌دهنده احزاب چپ میانه رای بیش‌تری کسب می‌کنند. در شهرک‌های حومه‌ی شهرها شاهد سکونت بورژوازی و خرده‌بورژوازی مرفه در خانه‌هایی عموماً ویلایی هستیم که به همراه مناطق روستایی به احزاب راست رای می‌دهند. در واقع، برخلاف تبلیغات بدون پشتوانه‌ای که رایج است، بدنه‌ی حامی راست افراطیِ بیگانه‌هراس نه بدنه‌ی طبقه‌ی کارگر که خرده‌بورژوازی است. این به معنای عدم وجود راست‌گرایی و بیگانه‌هراسی در میان طبقه‌ی ما نیست، بلکه به‌معنای این است که اجازه ندهیم تبلیغاتْ تصویر معوجی از واقعیت ارائه دهد. احزاب چپ میانه نیز به گفتار امنیت‌محور و ناسیونالیستی روی آورده‌اند. در اروپا شکلی جدید از ناسیونالیسم ظاهر شده است، یعنی ناسیونالیسم قاره‌ای، ناسیونالیسم «اروپای دموکرات و ترقی‌خواه» در برابر آمریکا، روسیه و چین؛ و نیاز به «دفاع از اروپا» در برابر آن‌ها. هم‌چنین شاهد ظهور شکل جدیدی از بیگانه‌هراسی هستیم، هراس از مهاجران «غیرقانونی» و تحصیل‌نکرده، یعنی پایین‌ترین لایه‌های طبقه‌ی ما، در برابر دفاع از مهاجرت قانونی و تحصیلی. این شکل از بیگانه‌هراسی رایج‌ترین شکل بیگانه‌هراسی در میان مهاجران ایرانی در اروپاست.

اما وظیفه‌ی ما مبارزه با سموم ناسیونالیستی در میان طبقه‌ی خودمان یعنی طبقه‌ی کارگر است. در وضعیت کنونی نباید اجازه دهیم نفرت‌پراکنی علیه کارگران افغانستانی و گفتار امنیت‌محور طبقه‌ی ما را دو پاره کند. ولی در عین‌حال نباید فراموش کنیم که این تبلیغات ریشه در بخش‌های مشخصی از بورژوازی دارد و در مورد نفرت‌پراکنی علیه کارگران افغان رسانه‌های مشخصی نقش اصلی را داشته‌اند. ما نیز نیازمند کار میدانی وسیع در میان بدنه‌ی طبقه‌ی خودمان هستیم، نیازمند مرزبندی مشخص با قشرهای میانی و مبارزه با مخدوش کردن نگاه طبقاتی هستیم. روند تاریخ شتاب بی‌سابقه‌ای گرفته است و ما نیز باید مطابق با این روند به فعالیت‌های خود شتاب دهیم.

***

شکست رفراندومی که توسط کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا به راه افتاد، بار دیگر ثابت کرد که این ابزار نمی‌تواند سلاحی برای مبارزه‌ی سندیکایی باشد؛ مبارزه‌ای که ناگزیر بر توازن قوا میان سرمایه و کار مزدی استوار است. انتقال این رابطه به عرصه‌ی پارلمانتاریسم مقدمه‌ی یک فاجعه است و با سنت جنبش سندیکایی، که همواره نسبت به دخالت قدرت مقننه و مجریه در چانه‌زنی میان طرفین هوشیار بوده، ناسازگار است.

دفاع از مهاجران

در آخرین نوبت، مسئله‌ای حساس و مهم برای کارگران مهاجر نیز به همه‌پرسی افزوده شد: مسئله‌ی تابعیت. با ایجاد تمایز بر پایه‌ی ملیت، میلیون‌ها کارگر مهاجر در شرایط تبعیض مزدی نگه داشته شده‌اند. چگونه می‌توان متوجه نشد که طرح این مسئله در عرصه‌ی پارلمانی و انتخاباتی، در را به روی کارزارهای نظم و قانون، که بر پایه‌ی دوگانه نادرست مهاجرت و امنیت بنا شده‌ است، به‌طور گسترده‌ای باز می‌کند؟

این پدیده جهانی است. به‌عنوان مثال، به کارزار دونالد ترامپ در کالیفرنیا می‌توان اشاره کرد که تا استفاده از تفنگداران دریایی علیه مهاجران پیش رفت. تابعیت هدفی است که نمی‌توان آن را با سبک‌سری از طریق سخنرانی‌ها و برنامه‌های تلویزیونی دنبال کرد. این مبارزه نیازمند کاری عمیق در میان توده‌ها، با همبستگی داوطلبانه و تلاش مستمر در آموزش و سازماندهی پرولتاریاست. پرداختن سطحی به چنین مسئله‌ی دشواری و سپردن آن به دست سخنرانان، تحلیل‌گران و بسیاری شارلاتان‌ها، نتیجه‌ای جز فاجعه، آن هم در همه‌پرسی‌هایی با مشارکت بسیار اندک، نداشت.

تنظیم انرژی‌ها

برای ما، این وضعیت فرصتی بود برای تایید یک موضع‌گیری بلندمدت؛ موضعی که نباید با «عدم مشارکت استراتژیک» ما، که مربوط به امکان استفاده‌ی انقلابی از تریبون پارلمانی است، اشتباه گرفته شود. امکانی که ما در تحلیل استراتژیک خود از مدت‌ها پیش آن را منتفی دانسته‌ایم؛ موضوعی که هیچ ربطی به همه‌پرسی‌ها ندارد، چرا که در این فرآیندها هیچ نماینده‌ای برای هیچ مجلسی انتخاب نمی‌شود.

بنابراین، فرصت‌های پیش آمده از همه‌پرسی برای ما همیشه صرفاً فرصت‌هایی تاکتیکی بوده‌اند، اغلب کم‌اهمیت، که باید هر بار بر اساس شرایط عینی سنجیده شوند. همان‌گونه که همیشه گفته‌ایم، تاکتیک باید در پرتو استراتژی سنجیده شود: استراتژی امروز ما، استقرار حزبی بر پایه‌ی الگوی بلشویکی در کلان‌شهرهای اروپاست. با تکیه بر این دیدگاه، همواره موضع خود را سبک‌سنگین کرده‌ایم: شرکت کردن یا نکردن؛ رأی مثبت یا منفی دادن. یعنی همواره جایگاهی را انتخاب کرده‌ایم که بیش‌ترین سود را داشته باشد و در همان راستا انرژی محدودی را به این جبهه‌ی غالباً فرعی اختصاص داده‌ایم.

طلاق و نظام افزایش متناسب حقوق

در آخرین دور رأی‌گیری، ما به هر پنج پرسش رفراندوم پاسخ مثبت دادیم، با آن‌که از پیش، گرایش همه‌پرسی‌گرایانه‌ی کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا را اشتباه می‌دانستیم و محکوم کرده بودیم. با این حال، نخواستیم جوانان با شغل‌های موقت و مهاجرانی را که به این فرآیند‌ها دل بسته بودند، تنها بگذاریم؛ مهاجرانی که ناگزیر نظاره‌گر ماجرا بودند، بی‌آن‌که بتوانند در مسئله‌ای مهم درباره‌ی شرایط زیستی خود اظهارنظر کنند. بنابراین، مانند دفعات پیش، در این همه‌پرسی‌ها نیز حضور یافتیم و بخشی از توان خود را صرف آن کردیم.

به‌یاد داریم که در همه‌پرسی ۱۹۷۴ نیز مشارکت کردیم؛ زمانی که به لغو قانونی که طلاق را وارد حقوق خانواده‌ی ایتالیا کرده بود، رأی منفی دادیم. این کار را با صراحت، در یک کشمکش شدید سیاسی انجام دادیم؛ جایی که آمینتوره فانفانی، دبیر حزب دموکراسی مسیحی و از نزدیکان به گروه‌های سرمایه‌داری دولتی، برای لغو این قانون به بسیج پرداخته بود. مشارکت در رأی‌گیری به حدود ۸۸درصد رسید و بیش از ۵۹درصد از رأی‌دهندگان با لغو قانون طلاق مخالفت کردند. در آوریل همان سال، نشریه‌ی ما با مقاله‌ای از آرریگو چروتتو منتشر شد که در آن موضع تاکتیکی ما با تیتر «علیه سرمایه‌داری دولتی با پایگاه خرده‌بورژوایی» تشریح شده بود. موضع ما معطوف به طلاق نبود، بلکه متوجه استفاده‌ی ابزاری از مفهوم خانواده در کارزاری سازمان‌یافته، به‌ویژه از سوی گروه‌های بزرگ سرمایه‌داری دولتی بود. هدف آن‌ها جذب اقشار میانی و خرده‌بورژوازی به برنامه‌های اقتصادی خود و استفاده از آن‌ها به‌عنوان نیروی ضربتی علیه اقشار مزدی و مطالبات آنان بود.

در دهه‌های بعد، ده‌ها همه‌پرسی برگزار شد که به ابزارهایی صرفاً انتخاباتی برای پارلمانتاریسمی در بحران غیرقابل بازگشت تبدیل شده بودند. ما در بیش‌تر آن‌ها شرکت نکردیم و آن‌ها را نادیده گرفتیم. اما در همه‌پرسی مربوط به نظام «افزایش متناسب حقوق»[iv] در میدان حاضر شدیم. سال ۱۹۸۵ بود و دولت کراکسی، فرمان معروف «سان والِنتینو» (۱۴ فوریه‌ی ۱۹۸۴) را به قانون تبدیل کرده بود؛ فرمانی که به‌طور یک‌جانبه دستمزدها را کاهش می‌داد و اثرات مکانیسم تطبیق دستمزد با تورم را کم می‌کرد.

اعتراض‌ها و اعتصاب‌هایی شکل گرفت، اما دولت آن‌ها را نادیده گرفت و فرمان را به قانون تبدیل کرد. حزب کمونیست ایتالیا به رهبری اِنریکو بِرلینگوئِر، همه‌پرسی لغو این قانون را پیشنهاد داد و جناح اکثریت کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا، که از پیروان بِرلینگوئِر بودند، بلافاصله حمایت کردند. ما رهبران کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا را نسبت به این انتخاب هشدار دادیم، زیرا این تصمیم نه‌تنها اتحادیه‌ها بلکه خود کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا را نیز دچار شکاف می‌کرد، به‌ویژه که جناح سوسیالیست آن از حزب کمونیست ایتالیا پیروی نکرد. این تصمیم کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا را تابع احزاب پارلمانی می‌کرد؛ انتخابی پرهزینه که در درون اتحادیه هم به‌خوبی تحلیل نشد. ما بخشی از انرژی خود را به این نبرد اختصاص دادیم و برای لغو قانون رأی دادیم، تا در کنار کارگرانی بایستیم که فریب حزب کمونیست ایتالیا را خورده بودند و علیه فرمان کراکسی رأی می‌دادند.

نتیجه برای حزب کمونیست ایتالیا فاجعه‌بار بود: با مشارکتی نزدیک به ۷۸درصد، دولت کراکسی با ۵۴درصد رأی پیروز شد. شکستی که کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا لازم نداشت و ضربه‌ای که روند فرسایش حزب کمونیست ایتالیا را شتاب بخشید؛ حزبی که چند سال بعد در ویرانه‌های فروپاشی امپراتوری شوروی دفن شد.

در همان زمان، مقاله‌ای دیگر از چروتو در نشریه‌مان منتشر کردیم با عنوان «نقطه‌ی حضیض تحقیرآمیز در روند بازسازی»، که آن همه‌پرسی را در چارچوب فرایندهای بازسازی گسترده‌ی آن دوره تحلیل می‌کرد:

«در تاریخ جنبش سندیکایی به‌سختی می‌توان نمونه‌ای یافت که مطالبات مزدی، که خاصِ چانه‌زنی‌های صنفی هستند، به قوه‌ی قانون‌گذاری سپرده شده باشد. شکست سندیکایی در ایتالیا تا آن‌جا پیش رفت که قوه‌ی اجرایی دستمزد را کم کرد و سندیکا، که اسیر احزاب پارلمانی شده بود، نتوانست مانع آن شود.»

اولویت با نبرد انترناسیونالیستی

چروتتو نوشته بود که در آن زمان سندیکاها خود را به ترفندهای حزب کمونیست ایتالیا، از جمله همه‌پرسی، سپرده بودند. اما این بار اوضاع بدتر است، زیرا آسیب، خودخواسته و از سوی کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا وارد شده. با توجه به نتایج فاجعه‌بار همه‌پرسی اخیر، امیدواریم که دیگر هیچ‌کس در اتحادیه‌ها سخنی از همه‌پرسی به میان نیاورد؛ هرگز!

با این حال، نشانه‌هایی از تأمل در میان رهبران کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا دیده می‌شود: «اشتباه در سیاسی‌کردن همه‌پرسی‌ها»، «لزوم یک سندیکای خیابانی که به میان مردم برود»، و «دعوت از جوانان برای ورود به کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا ، حتی برای تغییر آن». زمان آن رسیده و اگر چنین شود، ما در صف نخست خواهیم بود؛ البته به شرط آن‌که مرزهای ذاتی مبارزه‌ی اقتصادی و فعالیت در چارچوب اتحادیه‌ها را به‌روشنی درک کنیم. برای کارگران لنینیست، وظیفه‌ی اصلی که باید بخش اعظم انرژی‌شان صرف آن شود، انتقال آگاهی از بیرون به طبقه‌ی کارگر درباره‌ی رابطه‌ی میان سرمایه و دستمزد است. انتقال نه‌فقط آگاهی از روابط میان همه‌ی طبقات، بلکه درک گستره‌ی بین‌المللی نبرد طبقاتی.

بحران نظم جهانی، مسابقه‌ی تسلیحاتی گسترده، و وضعیت غزه، کی‌یف، تهران و تل‌آویو زیر بمب‌ها و موشک‌ها، این وظیفه را بیش از پیش ضروری و فوری می‌کند: گسترش انترناسیونالیسم در میان کارگران. این اتفاقاتی که در سطح جهان رخ می‌دهند، شکست کنفدراسیون عمومی کارگری ایتالیا در همه‌پرسی را به نزاعی در حیاط پشتی خانه تقلیل می‌دهد. باید این‌را در نظر گرفت.

 

بیگانه‌هراسی در جبهه‌ی گسترده

 

مهم‌ترین نکته در مورد همه‌پرسی‌های ماه ژوئن نه صرفاً نرسیدن به حد نصاب قانونی است ــ که البته کاملاً قابل پیش‌بینی بود ــ بلکه تفاوت میان تعداد رأی‌های مثبت به پرسش‌های مربوط به کار و تعداد بسیار کم‌تر آن‌ها به پرسش مربوط به کاهش زمان لازم برای درخواست تابعیت ایتالیا از سوی خارجی‌هاست. بیش از یک‌چهارم از آرای مثبت به پرسش اول (علیه قانون کار «جابز اَکت») در پرسش پنجم (تابعیت) غایبند: ۳.۲ میلیون رأی.

با در نظر گرفتن موضع‌گیری حامیان و صف‌بندی احزاب، این اختلاف را می‌توان نشانه‌ای از بیگانه‌هراسی در «جبهه‌ی گسترده» دانست، همان‌طور که نقشه‌ها در مقایسه با نتایج این احزاب در انتخابات اروپایی ۲۰۲۴ نشان می‌دهند. با استفاده از مدل گودمن برای تحلیل جریان رأی‌ها از انتخابات اروپایی در شهرهای بزرگ شمال ایتالیا، دیده می‌شود که رأی‌دهندگان حزب دموکرات و جنبش پنج‌ستاره تقریباً به‌طور کامل به پرسش اول رأی مثبت داده‌اند، اما در مورد پرسش پنجم، این ارقام به‌شدت افت کرده‌اند: در میلان، به‌ترتیب به ۸۸درصد و ۳۵درصد؛ در جنوا، ۷۸درصد و ۱۶درصد؛ و در تورین، ۸۳درصد و ۳۵درصد.

در مورد نتایج مناطق حاشیه‌ای شهرهای بزرگ نیز گمانه‌زنی‌های زیادی شده، جایی که آراء منفی به تابعیت بالاتر از میانگین شهری بوده است. باید روشن کنیم: نفوذ مواضع بیگانه‌هراسانه حتی در لایه‌هایی از طبقه‌ی ما، یک واقعیت است. ما همیشه با ساده‌انگاری‌ای که رأی طبقه‌ی کارگر را به نسخه‌های مختلف راست پوپولیستی بدیهی می‌پندارد، مخالف بوده‌ایم؛ در حالی‌که در میان طبقه‌ی ما، اکثریت با عدم مشارکت در انتخابات است ــ چه در ایتالیا، چه در اروپا، و چه در آمریکای ترامپی. اما در عین حال، هرگز توهمات رمانتیکی درباره‌ی طبقه‌ی خود نداشته‌ایم: ایدئولوژی‌های مسلط، ایدئولوژی‌های طبقه‌ی مسلطند؛ این در مورد سموم نژادپرستی و بیگانه‌هراسی هم صادق است. این را می‌توان از درصد بالای آراء منفی به پرسش پنجم، در آرای معتبر برخی از محله‌های شهرهای بزرگ شمال ایتالیا مشاهده کرد. با این حال، «ابعاد پدیده» نیز اهمیت دارد. نکته‌ی تعیین‌کننده آن است که در این محله‌ها، نسبت آراء منفی به تابعیت بر کل جمعیت واجد شرایط رأی، تفاوت زیادی با میانگین شهری ندارد.

و فراتر از آن: یک اتاقک رأی‌گیری و یک علامت ضربدر روی برگه، ممکن است تخلیه‌ی روانی باشند، اما هرگز جایگزین تصمیمی آگاهانه و تأمل‌شده نیستند.

محتوای واقعی رفراندوم درباره‌ی تابعیت، به وضعیت آپارتایدیِ واقعی مربوط می‌شد که بیش از یک‌نهم از مزدبگیران در آن گرفتارند. بنابراین، پرسش اگر به‌روشنی طرح می‌شد، باید چنین می‌بود: «آیا می‌خواهید حداقل مدت‌زمان قرار داشتن در رژیم باج‌خواهی و جداسازی را، که شمار زیادی از کارگران فصلی جمع‌آوری میوه و سبزی سفره‌های شما، کارگران ساختمانی و کارگاه‌ها، پرستاران سالمندان شما، کارکنان نظافت و رستوران در هتل‌ها و خانه‌های اجاره‌ای تعطیلات‌تان، خدمتکاران و پرستاران در کلینیک‌ها، خانه‌های سالمندان و بیمارستان‌ها با آن مواجه‌اند، به پنج سال کاهش دهید؟»

چنین مسئله‌ی حیاتی‌ای نیازمند تفکر، تعهد به فعالیت داوطلبانه برای همبستگی طبقاتی، و تلاش جزئی و مداوم برای روشنگری در لایه‌های وسیع طبقه‌ی ماست. سپردن آن به منطق‌های پارلمانتاریستی سیاست آن‌ها یعنی گذاشتن آن در دستان عوام‌فریبی امنیت‌محور و گفتار «نظم و قانون» که میان همه‌ی بخش‌های سرمایه مشترک است.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از Referendum e Linea di classe نوشته‌ی Renato Pastorino در ماهنامه‌ی لوتتا کمونیستا (مبارزه‌ی‌ کمونیستی)، ژوئن ۲۰۲۵، شماره‌ی ۶۵۸، صص. ۳ و ۴.

 

یادداشت‌ها

[[i]]. Confederazione Generale Italiana del Lavoro (CGIL)

[[ii]]. astensionismo strategico

[[iii]].‌ مِتته فردِریکسِن نخست‌وزیر سوسیال دموکرات دانمارک خواستار تعیین سقف برای مهاجران «غیر قانونی» غیر غربی، کار اجباری در ازای ارائه‌ی خدمات، استقرار آن‌ها در آفریقا طی بررسی درخواست پناهندگی است. طرح اول دولت وی شامل استقرار مهاجران در جزیره‌ای بود که پیش‌تر میزبان مرکزی برای بررسی حیوانات دارای عفونت مسری بود. (لوکال دنمارک، گاردین، بیبیسی و بیبیسی)

[[iv]]. scala mobile

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5A6