Latest Posts

امپراتوری و انبوهه

امپراتوری و انبوهه

امپراتوری پساامپریالیستی یا گسترش مجدد امپریالیسم؟

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

سمیر امین

ترجمه‌ی: حسن مرتضوی

 

مایکل هارت و آنتونیو نگری تصمیم گرفته‌اند نظام جهانی کنونی را «امپراتوری» بنامند.[۱] انتخاب این اصطلاح با این قصد است که میان مولفه‌های اصلی و سرشت‌نمای نظام کنونی با مولفه‌هایی که «امپریالیسم» را تعریف می‌کنند تمایز قائل شوند. امپریالیسم در این تعریف به بُعد کاملاً سیاسی خود، یعنی گسترش قدرت صوری یک دولت به فراسوی مرزهای خویش، تقلیل می‌یابد، و بدین وسیله امپریالیسم را با استعمار خلط می‌کند. بنابراین دیگر نه استعمار وجود دارد، نه امپریالیسم. این گزاره‌ی توخالی به گفتمان آمریکایی ایدئولوژیک رایج می‌پردازد که آمریکا بر اساس آنْ، برخلاف کشورهای اروپایی، هرگز آرزوی تشکیل یک امپراتوری استعماری به نفع خود را نداشت و بنابراین هرگز نمی‌توانست «امپریالیست» باشد (و بدین‌سان امروز نیز مانند دیروز امپریالیسم نیست. همان‌طور که بوش به ما یادآوری می‌کند). سنت ماتریالیستی تاریخی واکاوی بسیار متفاوتی از جهان مدرن ارائه می‌کند که بر شناسایی الزامات انباشت سرمایه، به‌ویژه بخش‌های غالب آن متمرکز است. این واکاوی بدین‌سان در سطح جهانیْ کشف سازوکار‌هایی را ممکن می‌سازد که قطبی‌سازی ثروت و قدرت را ایجاد می‌کنند و اقتصاد سیاسی امپریالیسم را برمی‌سازند.

هارت و نگری عامدانه هر نوع واکاوی را که در این زمینه نوشته شده، نه تنها از سوی مارکسیست‌ها، بلکه از سوی سایر مکتب‌های اقتصاد سیاسی نادیده می‌گیرند. در عوض، آن‌ها قانون‌باوری یک موریس دوورژه[۲] یا علم سیاسی مبتذل تجربه‌باوری آنگلوساکسونی را پذیرفته‌اند. بنابراین «امپریالیسم» در مکان و زمان به خصیصه‌ی مشترک «امپراتوری‌های» مختلف مانند روم، عثمانی، استعمار بریتانیا یا فرانسه، اتریش- مجارستان، روسیه و شوروی بدل می‌شود. علت‌های مشابهی دست‌اندرکار فروپاشی اجتناب‌ناپذیر این امپراتوری‌ها هستند. این نوع واکاوی به ژورنالیسمی سطحی بسیار نزدیک‌تر است تا به خواندن جدی تاریخ. آن‌ها به این طریق به سبک رایج فعلی (پس از «سقوط دیوار برلین») پاسخ مثبت می‌دهند.

شکی نیست که تحول سرمایه‌داری و نظام جهانی در طی بیست سال اخیر دگرگونی‌های کیفی را در همه‌ی زمینه‌ها به هم‌راه داشته است. اما پذیرش گفتمان غالب که بر اساس آن انقلاب «علمی و فناوری» به خودی خود، شکل‌هایی از مدیریت اقتصادی و سیاسی کره زمین را تولید خواهد کرد و شیوه‌هایی را «کنار خواهد گذاشت» که با دفاع از «منافع ملی» مرتبط است و به علاوه این تحول «مثبت» خواهد بود، بحث دیگری است. این گفتمان بر اساس ساده‌سازی‌های جدی پیش می‌رود. بخش‌های مسلط سرمایه در واقع در فضای فراملی سرمایه‌داری جهانی فعالیت می‌کنند، اما کنترل این بخش‌ها هم‌چنان در دست گروه‌های مالی به‌شدت «ملی» باقی می‌ماند (یعنی مستقر در آمریکا، بریتانیا یا آلمان، اما نه هنوز در یک «اروپا» که به این صورت در این سطح وجود ندارد). علاوه بر این، بازتولید اقتصادی نظام، امروز مانند دیروز، بدون اجرای موازی «سیاست» که انواع آن را تعدیل می‌کند، تصورناپذیر است. اقتصاد سرمایه‌داری بدون «دولت» وجود ندارد، مگر در ابتذال ایدئولوژیک و توخالی لیبرالیسم. هنوز هیچ دولت فراملی و «جهانی» وجود ندارد. پرسش‌های واقعی، که گفتمان مسلط جهانی‌سازی از آن‌ها طفره می‌رود، به تضادهای بین منطق‌های انباشت جهانی‌شده بخش‌های مسلط سرمایه‌داری مرکزی («گروهه‌فروش‌‌ها») و آن‌هایی که بر «سیاست» نظام حاکم هستند، مرتبط می‌شوند.

نظام هارت و نگری که با اصطلاح خوش‌آهنگ «امپراتوری» ارائه می‌شود، از دیدگاه ساده‌لوحانه‌ی جهانی ‌شدن که گفتمان مسلط ارائه می‌دهد ناشی می‌شود. در این بینش، فراملی‌سازیْ امپریالیسم (و امپریالیسم در تعارض) را از بین برده است، و نظامی را جای‌گزین آن کرده که در آن مرکز هم جایی نیست و هم همه جا هست. تقابل مرکز/پیرامون (که رابطه‌ی امپریالیستی را تعریف می‌کند) دیگر «پشت سر گذاشته شده است». هارت و نگری در این‌جا گفتمان رایجی را مطرح می‌کنند که در آن، از آن‌جایی که در جهان سومْ «جهان اولِ» سرشار از «ثروت» و در جهان اولْ «جهان سومِ» سرشار از فقر وجود دارد، تقابل جهان‌های اول و سوم با یک‌دیگر بی‌فایده است. مطمئناً در هند، مانند آمریکا، ثروت‌مندان و فقیرانی وجود دارند، زیرا همه‌ی ما هنوز در جوامع تقسیم‌شده‌ی طبقاتی زندگی می‌کنیم که در سرمایه‌داری جهانی ادغام شده‌اند. اما آیا این بدان معناست که صورت‌‌بندی‌های اجتماعی هند و آمریکا یک‌سان هستند؟ آیا تمایز بین نقش فعال برخی در شکل‌ دادن به جهان و نقش منفعل برخی دیگر که فقط می‌توانند با الزامات نظام جهانی شده «تطبیق» یابند، معنایی ندارد؟ در واقع، این تمایز امروز بیش از هر زمان دیگری مرتبط است. در مرحله‌ی اولیه‌ی تاریخ معاصر (1980-1945)، مناسبات مبتنی بر زور بین کشورهای امپریالیستی و کشورهای تحت‌سلطه به گونه‌ای بود که «توسعه»‌ی مناطق پیرامونی در دستور کار قرار گرفت و این امکان را برای کشورهای امپریالیستی باز می‌گذاشت تا خودشان را به عنوان عوامل فعال در دگرگونی جهان نشان دهند. امروزه این روابط به شدت به نفع سرمایه‌ی مسلط تغییر کرده است. گفتمان توسعه ناپدید و گفتمان «تعدیل» جای‌گزین آن شده است. به عبارت دیگر، نظام جهانی کنونی («امپراتوری») نه کمتر امپریالیستی، بلکه امپریالیستی‌تر از سلف خود است!

هارت و نگری هم می‌توانستند این موضوع را تشخیص دهند، فقط کافی بود به آن‌چه نمایندگان سرمایه‌ی مسلط نوشته‌اند توجه می‌کردند. هرچند شاید باورنکردنی به نظر برسد، آن‌ها اصلاً چنین کاری نکرده‌اند. با این حال، تمام بخش‌های اصلی ساختار قدرت آمریکا (دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان) هدف‌های طرح خود را پنهان نمی‌کنند: انحصار دست‌رسی به منابع طبیعی سیاره برای ادامه دادن به شیوه‌ی زندگی اسراف‌کارانه‌ی خود، حتی اگر به زیان دیگر ملت‌ها باشد؛ جلوگیری از ظهور هر قدرت بزرگ یا متوسط که بتواند به رقیبی بدل شود که توان مقاومت در برابر دستورات واشنگتن را داشته باشد؛ و دستیابی به این اهداف از طریق کنترل نظامی سیاره.

هارت و نگری به سادگی گفتمان رایج کنونی را پذیرفته‌اند که در آن، پس از «شکست قطعی ناسیونالیسم و کمونیسم»، بازگشت لیبرالیسم جهانی‌شده پیشرفتی عینی جلوه داده می‌شود. «کاستی‌های» این نظام، اگر وجود داشته باشد، فقط می‌تواند از درون منطق خود نظام اصلاح شود و نه با مبارزه علیه آن. بنابراین، دلایل پیوستن نگری به صفوف اروپای آتلانتیک و حمایت از پروژه‌ی قانون اساسی فرا‌لیبرالی آن، که تابع واشنگتن است، به‌راحتی قابل درک است. اما تاریخ واقعی «ناسیونالیسم» و «کمونیسم» هیچ ارتباطی با آن‌چه تبلیغات لیبرالی درباره‌ی آن می‌گوید ندارد. دگرگونی‌های اجتماعی الهام‌گرفته از ناسیونالیسم و کمونیسم در طی سه دهه در دولت رفاه دموکراسی‌های اجتماعی غرب، در کشورهای دارای سوسیالیسم واقعاً موجود و در تجربه‌های پوپولیسم ملی رادیکال در جهان سوم، سرمایه را وادار کرد تا به خواسته‌های اجتماعی ناشی از منطق سلطه‌ی خود تن دهد و جاه‌طلبی‌های امپریالیسم را عقب براند. این تحولات عظیم و عمدتاً مثبت بودند، با وجود محدودیت‌هایی که از رادیکال نبودن کافی پروژه‌های مذکور ناشی می‌شد. بازگشت (موقت) لیبرالیسم، که با فرسایش و سپس فروپاشی پروژه‌های دوره‌ی قبلی تاریخ معاصر ممکن شد، نه یک «گام به پیش»، بلکه یک بن‌بست است.

پرسش‌های واقعی درباره‌ی جهان معاصر تنها با رهاکردن گفتمان لیبرالی هارت و نگری قابل طرح هستند. تزهای مهم و متنوعی در این زمینه مطرح شده‌اند، از جمله از منظر یک ماتریالیسم تاریخی نوین که هارت و نگری آن را نادیده می‌گیرند. در این‌جا به بازخوانی کلیات تزهایی که خودم درباره‌ی این موضوع ارائه کرده‌ام بسنده می‌کنم. در گذشته، امپریالیسم به‌صورت کشمکش دائمی میان قدرت‌های امپریالیستی ظاهر می‌شد. تمرکز فزاینده‌ی سرمایه‌ی انحصاری گروهه‌فروش اکنون به ظهور یک امپریالیسم «جمعی» در میان سه‌گانه (آمریکا، اروپا و ژاپن) انجامیده است. در این زمینه، بخش‌های مسلط سرمایه در مدیریت سود خود از این نظام امپریالیستی جدید، منافع مشترکی دارند. اما مدیریت سیاسی یکپارچه‌ی این نظام با چندگانگی دولت‌ها روبه‌رو می‌شود. تناقضات درون این سه‌گانه نه ناشی از تضاد منافع میان سرمایه‌های مسلط گروهه‌فروش، بلکه ناشی از تنوع منافع نمایندگی‌شده توسط دولت‌ها است. من این تناقض را در این جمله خلاصه کرده‌ام: اقتصادْ شرکای نظام امپریالیستی را متحد می‌کند؛ سیاستْ ملت‌های درگیر را تقسیم می‌کند.

انبوهه – برساختن دموکراسی یا بازتولید هژمونی سرمایه؟

ایدئولوژی لیبرال مختص سرمایه‌داریْ فرد را در مرکز صحنه قرار می‌دهد. مهم نیست که فرد مورد نظر در برساخت تاریخی این ایدئولوژی در دوران روشن‌گری، می‌بایست مردی تحصیل‌کرده و دارا باشد، یعنی بورژوایی که در نتیجه می‌توانست آزادانه از عقل استفاده کند. این یک پیشرفت رهایی‌بخش ماندگار بود. سوسیالیسم، به‌عنوان حرکتی فراسوی سرمایه‌داری، نمی‌تواند بازگشتی به گذشته یا نفی فرد باشد. دموکراسی بورژوایی، با وجود محدودیت‌های زیادی که سرمایه‌داری بر آن اعمال می‌کند، «صوری» نیست، بلکه کاملاً واقعی است، حتی اگر ناقص باشد. سوسیالیسم یا دموکراتیک خواهد بود یا وجود نخواهد داشت. اما من به این جمله مکمل ضروری‌اش را اضافه می‌کنم: هیچ پیشرفت دموکراتیکی بدون به چالش کشیدن سرمایه‌داری ممکن نخواهد بود. دموکراسی و پیشرفت اجتماعی جدایی‌ناپذیرند. سوسیالیسم‌های واقعاً موجود در گذشته بی‌شک این ضرورت را نادیده گرفتند و گمان کردند می‌توانند بدون دموکراسی یا با همان میزان اندک دموکراسی در خود سرمایه‌داری پیشرفت کنند. اما باید اضافه کرد که اکثریت بزرگی از مدافعان دموکراسی امروزی نیز چندان مطالبه‌گر نیستند و گمان می‌کنند که دموکراسی بدون هیچ پیشرفت اجتماعی قابل مشاهده‌ای و بدون به چالش کشیدن اصول سرمایه‌داری ممکن است. آیا هارت و نگری این مقوله‌ی دموکراسی لیبرال را پشت سر می‌گذارند؟

پایه‌ی فرد‌باورانه‌ی ایدئولوژی لیبرالْ در نهایت فرد را به‌ عنوان سوژه‌ی تاریخ مطرح می‌کند. این ادعا نه برای تاریخ نظام‌های پیشین (که بر اساس تعریف روشن‌گریْ فرد را نمی‌شناختند) و نه حتی برای تاریخ سرمایه‌داری که نظامی مبتنی بر تضاد طبقاتی است، درست نیست. اما فرد می‌تواند در سوسیالیسم پیشرفته آینده‌ به سوژه‌ی تاریخ بدل شود.

هارت و نگری فکر می‌کنند ما به این نقطه عطف تاریخی رسیده‌ایم؛ یعنی طبقات (هم‌راه با ملت‌ها یا مردم) دیگر سوژه‌های تاریخ نیستند و به جای آن، فرد چنین نقشی را یافته است (یا در آستانه‌ی یافتن آن است). این نقطه عطف به شکل‌گیری آن‌چه آن‌ها «انبوهه» می‌نامند، منجر می‌شود؛ انبوهه‌ای که از نظر آن‌ها به‌عنوان «تمامیت سوبژکتیویته‌های مولد و خلاق» تعریف می‌شود.

چرا و چگونه این نقطه عطف رخ می‌دهد؟ متون هارت و نگری در این زمینه بسیار مبهم‌اند. آن‌ها از گذار به «سرمایه‌داری شناختی» یا ظهور «تولید غیرمادی»، جامعه‌ی جدید «شبکه‌ای» یا «قلمروزدایی» سخن می‌گویند. آن‌ها به گزاره‌های فوکو درباره‌ی گذار از جامعه‌ی انضباطی به جامعه‌ی کنترلی اشاره می‌کنند. هرآن‌چه در سی سال گذشته گفته شده، چه خوب و چه بد، بسته به دیدگاه هر کس، چه بی‌چون‌وچرا و چه به‌شدت قابل بحث، در دیگ بزرگ درهم‌جوشی برای آماده‌سازی آینده ریخته می‌شود. اما چنین مجموعه‌ای از مدهای فکری روز به‌سادگی متقاعدکننده نیست. شباهت این نظریات با آرای مانوئل کاستلز درباره‌ی «جامعه‌ی شبکه‌ای» و ایده‌های رایج جرمی ریفکین، رابرت بی. رایش و دیگر مروجان آمریکایی آن‌قدر زیاد است که می‌توان پرسید: چه چیزی در این آشفته‌بازار نظریه‌ها واقعاً جدید و مهم است؟

در این‌جا من فرضیه‌ی دیگری را برای توضیح ابداع «انبوهه» مطرح می‌کنم. لحظه‌ی کنونی، لحظه‌ی شکست جنبش‌های اجتماعی و سیاسی قدرت‌مندی است که سده‌ی بیستم را شکل دادند (جنبش‌های کارگری، سوسیالیستی و آزادی‌بخش ملی). از دست دادن چشم‌انداز ناشی از هر شکستی به ناآرامی‌های زودگذر و وفور پیشنهادهای شبه‌نظری می‌انجامد که هم آن ناآرامی را مشروعیت می‌بخشند و هم موجب این باور می‌شوند که آن پیشنهادها ابزار «مؤثر»ی برای «تغییر جهان» است (حتی اگر چنین قصدی نداشته باشند)، البته به معنای مثبت کلمه. فقط می‌توان به‌تدریج و با فاصله گرفتن از گذشته، و نه با پیشنهاد «بازسازی» آن، و با ادغام مؤثر واقعیت‌های نوینی که تکامل اجتماعی در تمامی ابعادش تولید کرده، فرمول‌بندی‌های تازه‌ای را که هم منسجم و هم کارآمد باشند، تثبیت کرد؛ بی‌گمان چنین مشارکت‌هایی، که قابل بحث و متنوع‌اند، وجود دارند. من سخنان هارت و نگری را جزو آن‌ها نمی‌دانم.

پیشنهاداتی که هارت و نگری از گفتمان خود درباره‌ی «انبوهه» استخراج می‌کنند، حتی در همان صورت‌بندی‌شان، به بن‌بستی که در آن گرفتارند، گواهی می‌دهند. نخستین این پیشنهادها درباره‌ی دموکراسی است که برای نخستین بار در تاریخ، ظاهراً در آستانه‌ی تبدیل‌شدن به یک امکان واقعی در مقیاس جهانی است. علاوه بر این، انبوهه به‌عنوان نیروی «سازنده»‌ی دموکراسی تعریف می‌شود. این پیشنهاد به طرز شگفت‌آوری ساده‌لوحانه است. آیا ما به این سمت حرکت می‌کنیم؟ فراتر از چند ظاهر سطحی (برگزاری چند انتخابات اینجا و آنجا) که آشکارا قدرت‌های لیبرال (به‌ویژه واشنگتن) را راضی می‌کند، دموکراسی ــ هم ضروری و هم ممکن ــ در بحران است. دمکراسی مشروعیت خود را به سود بنیادگرایی‌های دینی یا قومی از دست می‌دهد (من رژیم‌های قوم‌سالار یوگسلاوی سابق را پیشرفت دموکراتیک نمی‌دانم!) آیا انتخاباتی که یک باند جنایت‌کار (مثلاً در خدمت خودکامگی روسیه) را برمی‌اندازد تا آن را با دیگری (تأمین‌شده توسط سیا!) جای‌گزین کند، پیشرفتی برای دموکراسی است یا یک نمایش فریب‌کارانه؟ آیا اجرای پروژه‌ی امپریالیستی کنترل سیاره، منشأ حملات مستقیمی نیست که حقوق دموکراتیک اولیه را در آمریکا کاهش می‌دهد؟ آیا اجماع لیبرالی در اروپا که نیروهای اصلی سیاسی راست و چپ پیرامون آن متحد شده‌اند، در حال بی‌اعتبار کردن فرایندهای انتخاباتی نیست؟ هارت و نگری در همه‌ی این موارد سکوت کرده‌اند.

پیشنهاد دوم درباره‌ی «تنوع انبوهه» است. اما اشکال و محتوایی که اجزای (متنوع) انبوهه را تعریف می‌کنند، به همان اندازه مبهم باقی مانده‌اند که نیروهایی که این تنوع را تولید و/یا کاهش می‌دهند. بنابراین، تناقض‌های عمده سراسر متون هارت و نگری را درمی‌نوردند. برای مثال، جهانی‌سازی کنونی، به‌زعم آن‌ها، قرار است «تفاوت‌ها»ی میان مرکزها و پیرامون‌ها را کاهش دهد (وگرنه این جهانی‌سازی هم‌چنان امپریالیستی خواهد ماند). اما جهان واقعی دقیقاً در جهت عکس تکامل می‌یابد، تفاوت‌ها را تشدید می‌کند و آپارتاید را در مقیاس جهانی برقرار می‌سازد. تنوع در اجزای محلی نظام، که هارت و نگری به آن اشاره می‌کنند (در واقع تنها در جوامع آمریکای شمالی و اروپای غربی)، نیز از ماهیتی «متنوع» برخوردار است: گاه (مانند آمریکا) «جوامع» قومی یا شبه‌قومی، مناطق دینی یا زبانی متنوع، و شاید(!) طبقات نیز وجود دارند که بهتر است بر اساس دگرگونی واقعیت‌های اجتماعی بازتعریف شوند! حتی زمانی که همه‌ی این تنوع‌ها فهرست می‌شوند، چیز زیادی گفته نشده است. این‌ها چگونه در تولید، بازتولید و دگرگونی نظام‌های اجتماعی با یک‌دیگر ارتباط می‌یابند؟ بدون مفهوم‌سازی چیزی که من «فرهنگ‌های سیاسی» می‌نامم، نمی‌توان به این پرسش‌های بنیادین پاسخ داد. در این زمینه نیز مشارکت‌های جدی و مثبتی وجود دارند که قطعاً قابل بحث‌اند، اما نمی‌توان آن‌ها را نادیده گرفت. هارت و نگری در اینجا چیزی برای پشتیبانی از نظریه‌ی خود ارائه نکرده‌اند.

معکوس‌سازی‌ای که فرد را سوژه‌ی تاریخ و انبوهه را نیروی برسازنده پروژه‌ی دموکراتیک آن معرفی می‌کند، اختراعی «ایده‌آلیستی» است. این رویکرد فرض می‌گیرد که در جهان ایده‌ها یک معکوس‌سازی رخ داده است، بدون آنکه تحولی در مناسبات واقعی اجتماعی صورت گرفته باشد. در این‌جا نمی‌خواهم بگویم که ایده‌ها همواره صرفاً بازتاب‌های منفعل واقعیت هستند. برعکس، دیدگاهی را مطرح می‌کنم که بر شناسایی خودمختاری «وهله‌ها» استوار است. ایده‌ها می‌توانند جلوتر از زمان خود باشند. اما پرسش این‌جا به این گزاره‌ی کلی مربوط نمی‌شود. بلکه به ایده‌های پست‌مدرنیستی رایج امروز (از جمله ایده‌های هارت و نگری) مرتبط می‌شوند: آیا این ایده‌ها جلوتر از زمان خود هستند؟ یا صرفاً بیان ساده‌لوحانه، سردرگم و متناقض واقعیت لحظه‌ای هستند که لحظه‌ی شکست به‌شمار می‌آید و هنوز بر آن غلبه نشده؟ در چنین شرایطی، «انبوهه» ممکن است به واقعیت برسازنده‌ی «تنوعات» بی‌اهمیت و گوناگون بدل شوند. ممکن است ظاهراً نقش یک «نیروی واقعی» را بازی کند (مثلاً اکثریتی قوی در انتخابات). اما این وضعیت گذراست و به‌طور اجتناب‌ناپذیری جای خود را به ساختاری متناقض و مفصل‌بندی‌شده می‌دهد، چنان‌که همیشه در تاریخ رخ داده است. احتمالاً ظرف چند سال، موضوع «انبوهه» نیز از میان خواهد رفت، چنان‌که در دهه‌ی ۱۹۷۰ برای «کارگرگرایی» (اُپِرائیسم) و به همان دلیل رخ داد: تمرکز بر امر جزئی و گذرا، آن‌گونه که آتیلیو بورون در کتاب امپراتوری و امپریالیسم (انتشارات زِد، ۲۰۰۵) به آن اشاره کرده است.

فرهنگ سیاسی‌ای که در پسِ گفتمان هارت و نگری برجسته می‌شود، فرهنگ لیبرالیسم آمریکایی است. این فرهنگ سیاسی، انقلاب آمریکا و قانون اساسی تصویب‌شده در آن زمان را رویدادی تعیین‌کننده در گشایش مدرنیته می‌داند. هانا آرنت، که الهام‌بخش هارت و نگری است، می‌نویسد که این انقلاب عصر «جست‌وجوی بی‌حدوحصر آزادی سیاسی» را آغاز می‌کند. امروز، ظهور «انبوهه» به‌منزله‌ی نیروی برسازنده‌ی دموکراسی‌ای که «برای نخستین بار در مقیاس جهانی ممکن است»، پیروزی (مثبت) «آمریکایی‌سازی جهان» را بزرگ می‌دارد.

پیوستن به لیبرالیسم آمریکایی لزوماً با بی‌ارزش کردن مسیرهای متفاوت دیگر ملت‌ها هم‌راه است، به‌ویژه مسیر «اروپای کهن»، آن‌گونه که هانا آرنت هنگام مقایسه‌ی انقلاب آمریکا با «مبارزه‌ی محدود علیه فقر و نابرابری» که انقلاب فرانسه را به آن تقلیل می‌دهد، مطرح کرده است. در دوره‌ی جنگ سرد، تمام انقلاب‌های بزرگ دوران مدرن (فرانسه، روسیه و چین) باید تخطئه می‌شدند. از همان ابتدا، آن‌ها بنا به گفتمان لیبرالیسم آمریکایی، که پس از جنگ جهانی دوم به پرچمدار ضدانقلاب بدل شد، با «گرایش توتالیتر» لکه‌دار شده بودند. بقای منحصربه‌فرد «مدل آمریکایی»، که انقلاب پیش‌گامانه و قانون اساسی‌اش هیچ‌یک از ضرورت‌های توسعه‌ی سرمایه‌داری را به چالش نکشید، مستلزم طرد میراث انقلاب‌هایی بود که واقعاً الزامات سرمایه‌داری را زیر سؤال برده بودند (‌چنان که از رادیکالیزه شدن ژاکوبنی انقلاب فرانسه آغاز شد). محکومیت انقلاب فرانسه (توسط فرانسوا فوره)، ضدیت مبتذل با شوروی، و اتهاماتی که علیه مائوئیسم مطرح می‌شود از عناصر اصلی این ضدانقلاب در فرهنگ سیاسی هستند.

در این زمینه، هارت و نگری کاملاً سکوت می‌کنند. آن‌ها به‌طور نظام‌مند تمام آثار انتقادی (که بخش زیادی از آن نیز از آمریکا نشأت می‌گیرد) درباره‌ی انقلاب آمریکا را نادیده می‌گیرند، ادبیاتی که مدت‌ها پیش ثابت کرده قانون اساسی آمریکا به‌گونه‌ای نظام‌مند طراحی شده بود که هرگونه خطر انحراف «مردمی» را از میان بردارد. موفقیت در این زمینه واقعی است و حسادت همه‌ی ارتجاعیان اروپایی را برانگیخته که هرگز نتوانستند به آن دست یابند (والری ژیسکار دستن گفته بود که قانون اساسی پروژه فوق‌لیبرالی اروپا مانند قانون اساسی آمریکا «خوب» است!).

«بلندپروازی‌های» انبوه به‌عنوان نیروی برسازنده‌ی آینده، به چیزهای بسیار اندکی تقلیل می‌یابد: آزادی، به‌ویژه برای مهاجرت، و حق برخورداری از درآمدی که از نظر اجتماعی تضمین شده باشد. این پروژه در تلاش بی‌چون‌وچرا برای باقی ماندن در چارچوب مجاز لیبرالیسم آمریکایی، عامدانه همه‌ی میراث جنبش‌های کارگری و سوسیالیستی، به‌ویژه برابری که از سوی فرهنگ سیاسی آمریکا رد شده، نادیده می‌گیرد. دشوار می‌توان به قدرت تحول‌آفرین شهروندی جهانی (و اروپایی) نوظهور باور داشت، درحالی‌که سیاست‌های جاری عملاً شهروندی را از اثربخشی‌اش محروم می‌کنند.

برساخت بدیل واقعی برای نظام معاصر سرمایه‌داری لیبرال جهانی مستلزم تحقق شرایط دیگری است، به‌ویژه شناسایی تنوع عظیم نیازها و آرزوهای طبقات مردمی در سراسر جهان. در واقع، هارت و نگری در اندیشیدن به جوامع پیرامونی (که ۸۵ درصد از جمعیت انسان‌ها را تشکیل می‌دهند) دچار مشکلات بسیاری هستند. بحث‌های مربوط به تاکتیک‌ها و استراتژی‌ها برای ایجاد یک بدیل دموکراتیک و پیشرو که در شرایط مشخص و عینی کشورهای مختلف و مناطق گوناگون مؤثر باشد، هرگز به نظر نمی‌رسد که مورد توجه آن‌ها بوده باشد. آیا «دموکراسی» که از طریق مداخله‌ی آمریکا ترویج می‌شود، می‌تواند از یک مضحکه‌ی انتخاباتی مانند آن‌چه در اوکراین رخ داد فراتر رود؟ آیا می‌توان حقوق «تهیدستانی» را که سیاره را پر کرده‌اند به حق «مهاجرت» به غرب مرفه تقلیل داد؟ درآمد اجتماعی تضمین‌شده ممکن است مطالبه‌ای موجه باشد، اما آیا می‌توان ساده‌لوحانه باور کرد که پذیرش چنین درآمدی رابطه‌ی سرمایه‌داری را که به سرمایه اجازه می‌دهد نیروی کار را به خدمت بگیرد (و بنابراین آن را استثمار و سرکوب کند) به سود کارگر که از آن لحظه قادر به استفاده آزاد از سرمایه و ابراز خلاقیتش باشد، از میان برمی‌دارد؟

تقلیل سوژه‌ی تاریخ به «فرد» و ترکیب چنین افرادی در قالب «انبوهه» موجب نادیده گرفتن مسائل واقعی مربوط به بازسازی سوژه‌های تاریخ می‌شود که بتوانند با چالش‌های عصر ما روبه‌رو شوند. می‌توان به بسیاری از مشارکت‌های مهم دیگر اشاره کرد که در برابر سکوت هارت و نگری در این موضوع قرار می‌گیرند. بی‌تردید، سوسیالیسم‌ها و کمونیسم‌های تاریخی تمایل داشتند که سوژه‌ی اصلی تاریخ مدرن را به «طبقه‌ی کارگر» تقلیل دهند. افزون بر این، این انتقادی است که می‌توان به نگری در دوران کارگرگرایی او وارد کرد. در مقابل، من تحلیلی ارائه داده‌ام که سوژه‌ی تاریخ را بلوک‌های اجتماعی خاصی می‌بیند که در مراحل متوالی مبارزه‌ی مردمی قادر به تغییر مؤثر روابط اجتماعی قدرت به نفع طبقات و مردمان تحت سلطه هستند.

در زمان حاضر، پذیرفتن این چالش مستلزم حرکت در جهت تشکیل بلوک‌های هژمونیک دموکراتیک، مردمی و ملی است که بتوانند بر قدرت‌های اعمال‌شده توسط بلوک‌های امپریالیستی هژمونیک و بلوک‌های وابسته هژمونیک غلبه کنند. شکل‌گیری چنین بلوک‌هایی در شرایط عینی بسیار متفاوت کشورها رخ می‌دهد، به‌طوری‌که هیچ مدل کلی (خواه به سبک «انبوهه» یا هر مدل دیگر) معنایی ندارد. از این منظر، ترکیب پیشرفت‌های دموکراتیک و ترقی اجتماعی بخشی از گذار طولانی‌مدت به سوسیالیسم جهانی خواهد بود، همان‌گونه که تأکید بر استقلال مردمان، ملت‌ها و دولت‌ها امکان جای‌گزینی جهانی‌سازی مبتنی بر مذاکره را به جای جهانی‌سازی یک‌جانبه تحمیلی از سوی سرمایه مسلط (که امپراتوری از آن تمجید می‌کند!) فراهم می‌آورد و بدین ترتیب به‌تدریج نظام امپریالیستی کنونی را از بین می‌برد. بی‌تردید، تعمیق بحث‌ها درباره‌ی این مسائل واقعی بسیار امیدبخش‌تر است تا پیگیری اینکه «انبوهه» چه می‌تواند باشد.

آیا فرهنگ سیاسی امپراتوری و انبوهه پاسخگوی این چالش است؟

مد امروز «فرهنگ‌گرایی» است، دیدگاهی از کثرت‌گرایی انسانی که بر اساس برخی ثابت‌های فرضی فرهنگی، به‌ویژه دینی و قومی، بنا شده است. رشد «جماعت‌باوری» و دعوت به پذیرش «چندفرهنگ‌گرایی» ثمرات این نگاه به تاریخ هستند. چنین دیدگاهی متعلق به سنت ماتریالیسم تاریخی نیست، که تلاش می‌کند مبارزات طبقاتی دوران مدرن را با شکل‌ها و شرایط مشارکت مردمان تحت تأثیر نظام سرمایه‌داری جهانی‌شده مرتبط سازد. واکاوی‌هایی که در زمینه‌ی این پرسش‌ها ارائه شده‌اند، امکان فهم مسیرهای متنوع پیموده‌شده توسط ملت‌های مختلف و شناسایی ویژگی تناقض‌هایی را که در جوامع مورد بحث و در سطح نظام جهانی وجود دارد، فراهم می‌سازد. این واکاوی‌ها حول محور آن‌چه من «شکل‌گیری فرهنگ‌های سیاسی مردمان دنیای مدرن» می‌نامم، متمرکز می‌شوند.

سؤالی که این‌جا مطرح می‌کنم درباره فرهنگ سیاسی‌ای است که در نوشته‌های هارت و نگری نهفته است. آیا این فرهنگ در سنت ماتریالیسم تاریخی قرار دارد یا در فرهنگ‌گرایی؟ من در کتاب خود ویروس لیبرالی (انتشارات مانتلی ریویو، ۲۰۰۴) خوانشی از دو مسیر «اروپایی» از یک سو و «آمریکایی» از سوی دیگر ارائه داده‌ام که فرهنگ‌های سیاسی مردمان مورد بحث را شکل داده‌اند. در اینجا به‌اختصار خطوط کلی استدلال خود را یادآوری می‌کنم.

شکل‌گیری فرهنگ سیاسی قاره‌ی اروپا نتیجه‌ی سلسله‌ای از لحظات بزرگ سازنده است: روشن‌گری و ابداع مدرنیته؛ انقلاب فرانسه؛ توسعه‌ی جنبش کارگری و سوسیالیستی و ظهور مارکسیسم؛ و انقلاب روسیه. این سلسله پیشرفت‌ها قطعاً تضمین نکرد که «چپ»های متوالی که از این وهله‌ها برآمده‌اند مدیریت سیاسی جوامع اروپایی را به دست گیرند، اما تقابل راست/چپ را در این قاره شکل داد. ضدانقلاب پیروزْ بازگشت‌ها (پس از انقلاب‌های فرانسه و روسیه)، عقب‌نشینی از سکولاریسم، سازش با اشراف و کلیساها، و چالش‌ها‌ در مقابل دموکراسی لیبرال را تحمیل کرد. همچنین، توانست مردمان مورد نظر را وادار به حمایت از پروژه‌های امپریالیستی سرمایه مسلط کند و برای این منظور، ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی شونیستی را که در آستانه‌ی ۱۹۱۴ به اوج شکوفایی خود رسیدند، بسیج کند.

سلسله لحظات شکل‌دهنده‌ی فرهنگ سیاسی آمریکا کاملاً متفاوت است. این لحظات عبارت‌اند از: استقرار فرقه‌های پروتستان ضدروشن‌گری در نیوانگلند؛ کنترل انقلاب آمریکا توسط بورژوازی استعماری، به‌ویژه جناح غالب برده‌دار آن؛ اتحاد مردم با آن بورژوازی که بر پایه گسترش مرزها ــ که به نوبه‌ی خود به نسل‌کشی بومیان انجامید ــ شکل گرفت؛ و سلسله موج‌های مهاجرت که رشد آگاهی سیاسی سوسیالیستی را ناکام گذاشت و به جای آن «جماعت‌باوری» را جای‌گزین کرد. این سلسله رویدادها به‌شدت تحت‌ تأثیر سلطه‌ی دائمی راست قرار دارد، که آمریکا را به «مطمئن‌ترین» کشور برای گسترش سرمایه‌داری تبدیل کرده است.

امروز یکی از مهم‌ترین نبردهایی که سرنوشت آینده‌ی بشریت را تعیین می‌کند، حول محور «آمریکایی‌سازی» اروپا می‌چرخد. هدف این پروژه، نابودی میراث فرهنگی و سیاسی اروپا و جای‌گزین کردن آن با الگویی است که در آمریکا غالب است. این گزینه فوق‌ارتجاعی متعلق به نیروهای سیاسی مسلط در اروپای امروز است و در پروژه‌ی قانون اساسی اروپا به‌خوبی متجلی شده. نبرد دیگر میان «شمال» سرمایه مسلط و «جنوب»، یعنی ۸۵ درصد از بشریت که قربانی پروژه‌ی امپریالیستی سه‌گانه هستند، در جریان است. هارت و نگری این دو نبرد سرنوشت‌ساز را نادیده می‌گیرند.

ستایش نسنجیده‌ای که آن‌ها از «دموکراسی» آمریکایی می‌کنند، تضاد شدیدی با نوشته‌های تحلیل‌گرانی دارد که منتقد جامعه‌ی آمریکای شمالی هستند و به دلیل «ضدآمریکایی بودن»شان رد می‌شوند (از نظر چه کسی؟ دستگاه حاکمیتی آمریکا؟). در این‌جا فقط به کتاب آمریکا: راست یا اشتباه، کالبدشکافی ملی‌گرایی آمریکایی نوشته آناتول لیون (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۰۴) اشاره می‌کنم که نتایج آن، به‌رغم تفاوت‌های ایدئولوژیک و علمی ما، تا حد زیادی با دیدگاه من هم‌خوانی دارد. لیون سنت دموکراتیک آمریکایی (واقعیتی که هیچ‌کس آن را انکار نمی‌کند) را به خاستگاه‌های تاریک این کشور پیوند می‌دهد (که با موج‌های متوالی مهاجران بازتولید و حفظ شده است). از این نظر، جامعه‌ی آمریکا بیش‌تر به پاکستان شبیه است تا بریتانیا. افزون بر این، فرهنگ سیاسی آمریکا محصول تسخیر غرب است (که به معنای تلقی سایر ملت‌ها به‌عنوان «سرخ‌پوست»هایی است که تنها به شرطی حق زندگی دارند که مزاحم آمریکا نباشند). پروژه‌ی امپریالیستی جدید طبقه‌ی حاکمه آمریکا مستلزم تشدید ناسیونالیسم تهاجمی است که از این پس به ایدئولوژی غالب تبدیل شده و بیش‌تر به اروپای ۱۹۱۴ شباهت دارد تا اروپای امروز. در هر سطحی، آمریکا نه‌تنها از «اروپای کهن» جلوتر نیست، بلکه یک قرن عقب‌تر است. به همین دلیل است که «مدل آمریکایی» مورد حمایت جناح راست و متأسفانه بخش‌هایی از جناح چپ، از جمله هارت و نگری، قرار گرفته است که در شرایط کنونی تسلیم لیبرالیسم شده‌اند.

فراتر از دو تز مطرح امپراتوری («امپریالیسم منسوخ شده است») و انبوهه («فرد به‌عنوان سوژه تاریخ درآمده است»)، گفتمان هارت و نگری لحنی از تسلیم را به نمایش می‌گذارد. هیچ جای‌گزینی برای تسلیم در برابر الزامات مرحله‌ی کنونی توسعه‌ی سرمایه‌داری وجود ندارد. تنها می‌توان با ادغام در این نظام با پیامدهای مخرب آن مقابله کرد. این گفتمان، بازتاب لحظه‌ی شکست ماست، لحظه‌ای که هنوز پشت سر گذاشته نشده است. این گفتمان سوسیال‌دموکراسی‌ای است که تسلیم لیبرالیسم شده، اروپایی‌هایی که به آتلانتیک‌گرایی گراییده‌اند. احیای چپ، به معنای واقعی کلمه، که قادر به الهام‌بخشی و اجرای پیشرفت به نفع مردم باشد، مستلزم گسستی رادیکال با گفتمان‌هایی از این دست است.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از Empire and Multitude نوشته‌ی Samir Amin که در این لینک قابل دست‌رسی است.

 

یادداشتها:

[1]. Michael Hardt and Antonio Negri, Empire (Cambridge: Harvard University Press, 2000) and Multitude: War and Democracy in the Age of Empire (New York: Penguin, 2004).

این نویسندگان مستقیماً به بسیاری از مسائل بنیادین «آن‌چه در سرمایه‌داری جدید است» مانند سرمایه‌داری «شناختی» یا مالی، سازمان‌دهی کار و تولید، و ژئوپلیتیک نمی‌پردازند. من قصد ندارم آن‌ها را به‌خاطر این مسئله سرزنش کنم، بلکه تنها به این دلیل که از این تحولات بررسی‌نشده، نتیجه‌گیری‌های نادرستی در حمایت از ایده‌های خود کرده‌اند، منتقدشان هستم. خوانش‌های بسیار متفاوتی از این تحولات وجود دارد که در مواقع دیگر به آن‌ها خواهم پرداخت. امپراتوری پیش از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ نوشته شده است، اما این امر به هیچ‌وجه پذیرش گفتمان تبلیغاتی و مبتذل واشنگتن را توسط هارت و نگری توجیه نمی‌کند؛ گفتمانی که ادعا می‌کند مداخلات آمریکا صرفاً به درخواست مردم، به دلایل بشردوستانه و برای دفاع از دموکراسی انجام می‌شود، بدون کوچک‌ترین توجه به منافع مادی خودخواهانه‌ی آن!

[2].‌‌ Maurice Duverger (۲۰۱۴-۱۹۱۷)؛ حقوقدان، جامعه‌شناس، دانش‌مند سیاسی و سیاست‌مدار فرانسوی- م.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4vM

 

همچنین درباره‌ی#امپریالیسم:

پیش به سوی نظریه‌ی دولت امپراتوری سرمایه‌داری

امپریالیسم و اقتصاد سیاسی جهانی

بازنگری مارکسیسم و امپریالیسم برای سده‌ی بیست‌ویکم

نقدی بر نظریه‌ی امپراتوری آمریکای پانیچ و گیندین

بت‌واره‌پرستی امپراتوری

امپراتوری آمریکا یا امپراتوری سرمایه‌داری جهانی

جووانی آریگی: چرخه‌های سیستمی انباشت، گذارهای هژمونیک و برآمد چین

جووانی آریگی در پکن: بدیل سرمایه‌داری

کارل مارکس بین دو جهان

پکن بین اسمیت و مارکس

امپریالیسم «جدید»

انباشت سرمایه و نظام دولتی

بحث درباره‌ی امپریالیسم «جدید»

امپریالیسم چه هست و چه نیست؟

فراتر از نظریه‌ی امپریالیسم

سمپوزیوم درباره‌ی «امپراتوری سرمایه»

«امپریالیسم جدید» واقعاً از چه نظر جدید است؟

دام‌چاله‌های واکاوی رئالیستی سرمایه‌داری جهانی

شالوده‌‌های اقتصادی امپریالیسم معاصر

امپریالیسم ”جدید“؟

امپریالیسم قدیمی و جدید

پاسخی به منتقدان

گوهرها و زلم‌زیمبوها در امپراتوری

امپراتوری هارت و نگری

بررسی تاثیر وام‌های محیط‌زیستی بر کشورهای درحال‌توسعه

از وام به ویرانی

بررسی تاثیر وام‌های محیط‌ زیستی بر کشورهای درحال‌توسعه

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

کامیار فکور

 

روند نشست اقلیمی بیست و نهمین کنفرانس اعضای کنوانسیون تغییرات اقلیمی سازمان ملل متحد (کاپ ۲۹)[۱] مانند بسیاری از نشست‌های پیشین، شکست دیگری برای ادعاهای توخالی و رویاهای واهی «سرمایه‌داری سبز» بود. کشورهای ثروت‌مند در کاپ ۲۹ توافق کردند که کمک مالی خود را برای مقابله با بحران اقلیمی در کشورهای درحال‌توسعه به میزان ۳۰۰ میلیارد دلار در سال افزایش دهند. این در حالی بود که این کشورها به تعهد پرداخت سالیانه ۱۰۰ میلیارد دلار خود نیز به‌طور کامل متعهد نبودند.

با این وجود کشورهای درحال‌توسعه که پیش‌تر خواهان سالانه ۱.۳ تریلیون دلار بودند، هم‌چنان رقم جدید را برای مقابله با تغییر اقلیم ناکافی می‌دانند. آن‌ها تاکید دارند که بخش عمده‌ی این کمک‌ها باید بلاعوض ارائه شود، و نه به شکل وام‌هایی که حجم بدهی‌های آن‌ها را تشدید کند. ارائه کمک به شکل وام، به جای کمک‌های بلاعوض، کشورهای در‌حال‌توسعه را بیش از پیش در تله‌ی بدهی گرفتار می‌کند و به دنبال آنْ تشدید فقر اقتصادی و اجرای سیاست‌های ریاضتی مانع از دست‌یابی به اهداف اقلیمی که تعیین کرده‌اند خواهد شد.

مسئولیت اقلیمی و تعهدی ناکارآمد

تعهد کشورهای توسعه‌یافته به کشورهای در‌حال‌توسعه در زمینه‌ی مقابله با تغییرات اقلیمی و سازگاری با پیامدهای آن، به دلیل این واقعیت است که افزایش گازهای گل‌خانه‌ای عمدتاً ناشی از توسعه در کشورهای صنعتی بوده است. به همین دلیل، در کنوانسیون تغییرات اقلیمی ملل متحد، کشورها به دو دسته توسعه‌یافته و درحال‌توسعه تقسیم شدند. کشورهای توسعه‌یافتهْ کشورهایی شناخته‌اند که مسئولیت تاریخی در تولید و افزایش گازهای گل‌خانه‌ای دارند. کشورهای صنعتی بر اساس این کنوانسیون باید در کاهش انتشار گازهای گل‌خانه‌ای پیش‌گام باشند، زیرا بار بیش‌تری را در این زمینه به دوش دارند. کشورهای درحال‌توسعه و فقیر به شدت تحت تأثیر انتشار کربن قرار دارند، در حالی که سهم کمی در افزایش آن داشته‌اند. قاره‌ی آفریقا، با بیش از ۵۰ کشور، مجموعاً سهمی کم‌تر از ایالات متحده آمریکا در انتشار گازهای گل‌خانه‌ای دارد، اما امروز قربانی این وضعیت شناخته می‌شود.

افزایش انتشار گازهای گل‌خانه‌ای تأثیرات جدی بر ساختارهای اقتصادی و اجتماعی کشورهای فقیر دارد و منجر به مهاجرت‌های اکولوژیک، خشک ‌شدن منابع آب و نابودی زمین‌های کشاورزی شده است. اقتصاد غالب کشورهای درحال‌توسعه به تولیدات کشاورزی وابسته است و رویارویی با یک تا دو دهه خشک‌سالی مستمر، آسیب‌های چشم‌گیری به این اقتصادها و جوامع وارد کرده است. ضمن این که اقتصاد سرمایه‌داری در این کشورها از دموکراسی نیم‌بند بورژوایی نیز بی‌بهره است و این مسئله، شرایط محیط زیستی را در این کشورها وخیم‌تر می‌کند.

در کنوانسیون تغییرات اقلیمی تصریح شده است که کشورهای صنعتی که مسبب ایجاد و افزایش گازهای گل‌خانه‌ای هستند، باید در کاهش انتشار این گازها پیش‌گام باشند. اما حتی اگر این کشورها اقدام به کاهش انتشار کنند، هم‌چنان به دلیل تولید گازهای گل‌خانه‌ای، خسارت‌هایی به کشورهای درحال‌توسعه وارد کرده‌اند. بنابراین، کشورهای توسعه‌یافته موظف هستند که از طریق تأمین مالی، انتقال فناوری و ظرفیت‌سازی از کشورهای درحال‌توسعه حمایت کنند.

اصل مسئولیت‌های مشترک اما متفاوت[۲] در موافقت‌نامه آب‌وهوایی پاریس نیز بیان می‌کند که همه‌ی کشورها دارای مسئولیتی مشترک اما متفاوت هستند؛ مسئولیت مشترک بدین معنا که همه‌ی کشورها باید تلاش کنند تا انتشار گازهای گل‌خانه‌ای کاهش یابد. مسئولیت متفاوت نیز به معنای این است که کشورهایی که گازهای گل‌خانه‌ای تولید کرده‌اند، علاوه بر کاهش انتشار گازهای گل‌خانه‌ای باید به کشورهایی که قربانی تغییر اقلیم هستند، کمک کنند. این تعهد در موافقت‌نامه پاریس در سال ۲۰۱۵ به تصویب رسید، اما کشورهای صنعتی به‌طور کامل به تعهد خود عمل نکردند.

اما مسئله تنها در میزان کمی کمک‌ها نیست، بلکه کشورهای صنعتی و امپریالیستی از این مسیر، اقدام به پرداخت کمک‌هایی با نرخ بهره بالا کرده‌اند. وام‌هایی که می‌تواند کشورهای درحال‌توسعه را وابسته‌تر سازد و با پیاده‌سازی سیاست‌های نئولیبرالی، خدمات اجتماعی در این کشورها را تضعیف کند.

تله‌ی بدهی

پس از جنگ جهانی دوم، نهادهای مالی بین‌المللی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول تأسیس شدند که به نام کمک به توسعه‌ی کشورهای فقیر، وام‌هایی به کشورهای درحال‌توسعه پرداخت می‌کردند. اما این وام‌ها اغلب با شرایط سخت و مشروط به پذیرش سیاست‌های اقتصادی خاص (که اغلب به نفع کشورهای صنعتی و بورژوازی آن کشورها است) هم‌راه بود. این شرایط، به تدریج کشورهای دریافت‌کننده‌ی وام را به سمت وابستگی اقتصادی به کشورهای صنعتی سوق داد.

افزایش نرخ بهره‌ی جهانی در دهه‌ی ۱۹۸۰، بسیاری از کشورهای درحال‌توسعه را با بحران بدهی مواجه کرد. این کشورها، با پرداخت بدهی‌های خود، توانایی سرمایه‌گذاری در توسعه‌ی اقتصادی خود را از دست دادند. این بحران، به عنوان فرصتی برای اعمال سیاست‌های نئولیبرالی مورد استفاده قرار گرفت. نهادهای مالی بین‌المللی، در ازای اعطای وام‌های جدید (برای بازپرداخت بدهی‌های قبلی)، شروطی را تحمیل کردند که شامل خصوصی‌سازی بنگاه‌های دولتی، آزادسازی تجاری، کاهش هزینه‌های اجتماعی و کاهش نقش دولت در اقتصاد بود. این سیاست‌ها، غالباً به نابرابری اقتصادی و فقر بیش‌تر در کشورهای درحال‌توسعه منجر شد.

با وجود بحران بدهی، روند بدهکارسازی کشورهای درحال‌توسعه ادامه یافت. وام‌های جدید، با شرایط سخت‌تر و با تمرکز بیش‌تر بر خصوصی‌سازی و آزادسازی بازار، اعطا شد. این امر، به استمرار وابستگی اقتصادی کشورهای درحال‌توسعه و تداوم سلطه اقتصادی کشورهای صنعتی کمک کرد. مثالی از یونان، پیامد وام‌های این چنینی را روشن می‌کند. در اوت ۲۰۱۵، ترویکا شامل کمیسیون اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بین‌المللی پول، سومین بسته‌ی وام را به یونان تحمیل کرد و ۹۸ میلیارد دلار به این کشور وام داد. در سال ۲۰۱۰، بدهی کل یونان ۱۴۰ میلیارد دلار بود، اما وام‌های ترویکا در سال ۲۰۱۲، ۲۰۰ میلیارد دلار دیگر به این بدهی افزود. به‌طور کلی، در فاصله ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵، ترویکا تقریباً ۴۴۰ میلیارد دلار به یونان قرض داد.

با وجود این وام‌ها، انتظار می‌رفت که یونان از پیامدهای رکود جهانی ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ و رکود دوم اروپایی بین ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۳ رهایی یابد، اما در واقع، این بدهی‌ها وضعیت اقتصادی یونان را بدتر کرد و رکود چند ساله‌ای را به هم‌راه داشت. برای بازپرداخت این ۴۴۰ میلیارد دلار، ترویکا از دولت یونان خواست که هزینه‌های اجتماعی را کاهش دهد، هزاران نفر را از کار بی‌کار کند، دستمزدها را کاهش دهد و مالیات‌ها را افزایش دهد. هم‌چنین، ترویکا خواستار فروش اموال دولتی و خدمات عمومی به قیمت‌های پایین شد.

این رویه باعث شد در میانه‌ی سال ۲۰۱۶، هزینه‌های دولتی (به جز هزینه‌های نظامی که ۶۰۰ میلیون دلار افزایش یافت) ۳۰ درصد دیگر کاهش یابد. هم‌چنین تولید ناخالص داخلی یونان کاهش یافت و نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی افزایش یافت. با وجود افزایش فرصت‌های شغلی پاره‌وقت، فرصت‌های شغلی تمام‌وقت به شدت کاهش پیدا کرد و بی‌کاری جوانان به ۳/۵۰ درصد رسید. هزینه‌های مصرفی نیز ۱۰ درصد دیگر کاهش یافت. قیمت مسکن نیز کاهش یافت و سرمایه‌گذاری، صادرات و واردات نیز رو به نزول رفت. به عبارتی، با وجود وام‌های جدید و سیاست‌های ریاضتی شدیدتر، وضعیت اقتصادی یونان روز به روز وخیم‌تر شد.

همانطور که فرانسوا شنه می‌گوید: «بدهیْ سنگ بنای ”اجماع واشنگتن“ بوده است. سازوکار خودبازتولیدی و انباشتی که سال به سال مازاد اقتصادی بدهکاران را از بین می‌برد، کل فرایندِ انباشت را در بسیاری از کشورها مسدود می‌کند و در کشورهای دیگر، فرآیندهای گزینشی را به جریان می‌اندازد که منجر به انطباق با الزامات اقتصادهای امپریالیستی می‌شود. بدهیْ چندین کشور بزرگ آمریکای لاتین، برخی از کشورهای آسیای شرقی نظیر اندونزی و همه‌ی کشورهای آفریقایی را مجبور کرده که پایه‌ی تولیدی‌ای را که شروع به ساختنش کرده بودند از بین ببرند و تخصصی‌شدن تجارت در حوزه‌ی فلزات خام یا نیمه‌فرآوری‌شده و محصولات کشاورزی یا در حوزه‌ی جنگل‌داری را تجدید کنند یا تحکیم بخشند.»

گرچه ادعا می‌شود که وام‌هایی که در پوشش تعهدات محیط زیستی داده می‌شود در راستای کمک به تاب‌آوری و مهار تغییرات اقلیمی سرمایه‌گذاری می‌شود، اما تله‌ی بدهی با خسارات جدی بر کلیت اقتصاد کشورهای درحال‌توسعه، امکان حفظ منابع طبیعی و پاسداری از محیط زیست را تضعیف می‌کند. بورژوازی کشورهای درحال‌توسعه نیز بار اصلی وخامت اقتصادی را بر دوش طبقه‌ی کارگر می‌اندازد و این مسئله باعث وابستگی فرودستان به شکل معیشتی می‌شود که مخرب محیط زیست است. از طرف دیگر بسیاری از این وام‌ها به دلیل فساد درون‌زای سرمایه‌داری در بخش‌هایی استفاده می‌شود که تاثیر چندانی بر کاهش انتشار کربن یا تاب‌آوری نداشته است.

وام‌های سبز یا دامی دیگر

در گزارش رویترز با عنوان «برنامه‌‌ای که برای کمک به کشورهای درحال‌توسعه برای مبارزه با تغییرات اقلیمی طراحی شده» به تفصیل به این موضوع پرداخته شده است. بر اساس این گزارش کشورهای ثروت‌مند حداقل ۱۸ میلیارد دلار وام با نرخ بهره‌ی بازار ارائه داده‌اند که شامل ۲/۱۰ میلیارد دلار وام از ژاپن، ۶/۳ میلیارد دلار از فرانسه، ۹/۱ میلیارد دلار از آلمان و ۵/۱ میلیارد دلار از ایالات متحده است. این امر، رویه‌ی معمول وام‌ها برای پروژه‌های مرتبط با اقلیم و سایر پروژه‌های کمک نیست که معمولاً دارای بهره‌ی کم یا بدون بهره هستند. حداقل ۱۱ میلیارد دلار دیگر وام ــ تقریباً همه از ژاپن ــ مستلزم استخدام یا خرید مواد از شرکت‌های کشورهای وام‌دهنده توسط کشورهای دریافت‌کننده بود. هم‌چنین حداقل ۶/۱۰ میلیارد دلار کمک مالی از ۲۴ کشور و اتحادیه‌ی اروپا شناسایی شده که به‌طور مشابه، دریافت‌کنندگان را ملزم به استخدام شرکت‌ها، سازمان‌های غیرانتفاعی یا سازمان‌های دولتی از کشورهای خاص ــ معمولاً کشور اهداکننده ــ برای انجام کار یا ارائه مواد می‌کرد.

بسیاری از وام‌ها و کمک‌های مشروط در راستای تعهد کشورهای توسعه‌یافته برای ارسال ۱۰۰ میلیارد دلار در سال تا ۲۰۲۰ به کشورهای فقیرتر که به‌طور نامتناسبی از تغییرات اقلیمی آسیب دیده‌اند، لحاظ شده‌ بود. این تعهد که برای اولین بار در ۲۰۰۹ انجام شد، در توافق‌نامه‌ی اقلیمی پاریس در ۲۰۱۵ مجدداً تأیید شد. تقریباً ۳۵۳ میلیارد دلار در سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۲۰ پرداخت شد. این مبلغ شامل ۱۸۹ میلیارد دلار پرداخت مستقیم بین کشورها بود. بیش از نیمی از این بودجه مستقیم ــ حدود ۵۴ درصد ــ به صورت وام بود و نه کمک مالی.

آندرس موگرو، مدیر ملی سابق اکوادور برای سازگاری با تغییرات اقلیمی، می‌گوید: «کشورهای جنوب جهان موج جدیدی از بدهی را تجربه می‌کنند که ناشی از کمک‌های مالی اقلیمی است.» از طرفی کشورهای ثروت‌مند در کمک‌های خود به تعهد ۱۰۰ میلیارد دلاری اغراق می‌کنند، زیرا بخشی از جریان‌های مالی اقلیمی آن‌ها از طریق بازپرداخت وام، بهره و قراردادهای کاری به کشور خود بازمی‌گردد. حدود ۸۳ درصد از بودجه اقلیمی اختصاص‌یافته به کم‌درآمدترین کشورها به صورت کمک‌های بلاعوض بوده است. اما این کشورها به‌طور متوسط کم‌تر از نصف بودجه اقلیمی کشورهایی با درآمد بالاتر را دریافت کردند که به بیش‌تر آن‌ها وام پرداخت شده است.

هایکه هن، مدیر بخش اقلیم، انرژی و محیط زیست در وزارت هم‌کاری اقتصادی و توسعه آلمان، می‌گوید: «ترکیبی از وام‌ها و کمک‌های بلاعوض تضمین می‌کند که بودجه‌ی عمومی اهداکننده می‌تواند به کشورهایی که بیش‌ترین نیاز را دارند هدایت شود، در حالی که کشورهای قوی‌تر از نظر اقتصادی می‌توانند از شرایط وام بهتر از بازار بهره‌مند شوند.» اتیکا بن ماید، معاون رئیس بخش اقلیم و طبیعت آژانس توسعه فرانسه (AFD)، می‌گوید: آژانس توسعه فرانسه به کشورهای درحال‌توسعه نرخ بهره‌ی پایینی ارائه می‌دهد که در بازار آزاد معمولاً فقط در دست‌رس ثروت‌مندترین کشورها است. حدود ۹۰ درصد از کمک ۲۸ میلیارد دلاری فرانسه به صورت وام بوده است؛ در واقع بالاترین سهم در بین همه‌ی کشورها.

کشورهای بسیار بدهکار با یک چرخه‌ی معیوب روبه‌رو هستند. پرداخت بدهی‌ها توانایی آن‌ها را برای سرمایه‌گذاری در راه‌حل‌های اقلیمی محدود می‌کند، در حالی که تغییرات اقلیمی باعث ضررهای اقتصادی شدید می‌شود و اغلب آن‌ها را به گرفتن وام بیش‌تر سوق می‌دهد. گزارشی از برنامه‌ی توسعه‌ی سازمان ملل متحد در ۲۰۲۲ نشان داد که بیش از نیمی از ۵۴ کشور درحال‌توسعه با بدهی شدید، در میان آسیب‌پذیرترین کشورها در برابر اثرات تغییرات اقلیمی نیز قرار دارند.

فرانسه در سال ۲۰۱۷ وامی غیر‌کم‌بهره به ارزش ۶/۱۱۸ میلیون دلار به گوایاکیل، شهر بندری اکوادور، برای ساخت یک تله‌کابین هوایی اعطا کرد. این وام که فرانسه آن را بخشی از تعهد مالی اقلیمی خود می‌داند، نشان می‌دهد که چگونه این برنامه جهانی می‌تواند در کشورهای درحال‌توسعه بدهی‌های سنگینی ایجاد کند در حالی که کشورهای وام‌دهنده سود می‌برند. این تله‌کابین که آئرویا (Aerovia) نامیده می‌شود، به‌عنوان جای‌گزینی برای پل‌های شلوغ و سازگار با محیط زیست معرفی شد که گوایاکیل صنعتی را به شهری همسایه که کارگران در آن زندگی می‌کنند متصل می‌کند. آئرویا، چهار سال پس از افتتاح، روزانه حدود ۸۳۰۰ مسافر را جابه‌جا می‌کرد. این میزان یک‌پنجم مسافران پیش‌بینی‌شده در اسناد برنامه‌ریزی اولیه بود، که منجر به درآمد و منافع محیط‌زیستی کم‌تر از حد انتظار شد. بدهی ناشی از این وام به کسری بودجه‌ی ۱۲۴ میلیون دلاری گوایاکیل افزوده است. براساس اسناد برنامه‌ریزی اولیه، انتظار می‌رفت گوایاکیل ۸۸/۵ درصد بهره پرداخت کند. پیش‌بینی می‌شد فرانسه در طول دوره‌ی بازپرداخت ۲۰ ساله، ۷۶ میلیون دلار بهره کسب کند. این نرخ بهره برای یک وام مرتبط با اقلیم بالا خواهد بود. تجزیه و تحلیل سال ۲۰۲۳ سازمان هم‌کاری اقتصادی و توسعه از وام‌های کم‌بهره ۱۲ کشور توسعه‌یافته و اتحادیه اروپا نشان داد که آن‌ها در ۲۰۲۰ به‌طور متوسط نرخ بهره ۷/۰ درصد ارائه داده‌اند. گوایاکیل و فرانسه از افشای نرخ بهره توافق نهایی وام برای تراموا خودداری کرده‌اند.

توافق وام، گوایاکیل را ملزم به استخدام یک شرکت فرانسوی نمی‌کرد. با این وجود، شرکت حمل‌ونقل فرانسوی پوما (Poma)، به هم‌راه شرکت پانامایی سوفراتسا (SOFRATESA) که یک شهروند فرانسوی آن را تاسیس کرده است، برنده قرارداد ساخت تراموا شد. این شرکت‌ها هم‌چنین این تراموا را اداره می‌کنند، بنابراین شهرداری هیچ درآمدی از کرایه‌ی مسافر برای کمک به بازپرداخت وام دریافت نمی‌کند. تقریباً تمام قطعات آئرویا ــ از جمله کابین‌ها، پنل‌های کنترل الکتریکی و کابل‌ها ــ در فرانسه و سوئیس تولید و سپس به گوایاکیل ارسال شد. در واقع این پروژه به معنای «انتقال ثروت از اکوادور به فرانسه» بود.

سخن‌گوی آژانس توسعه‌ی فرانسه ادعا می‌کند که تراموا متعلق به شهر است و این آژانس قبل از تصویب وام، خطر فشار مالی را ارزیابی کرده است. او بدون ارائه‌ی هیچ برآوردی مدعی است که تراموای هوایی به‌‌رغم مسافران کمْ در حال حاضر منجر به «کاهش قابل توجه گازهای گل‌خانه‌ای» شده است. او می‌گوید که این آژانس در انتخاب پیمان‌کاران شرکت نمی‌کند. با این حال، آژانس توسعه‌ی فرانسه به موفقیت شرکت‌های فرانسوی در کسب چنین قراردادهایی اشاره می‌کند. گزارش سالانه‌ی ۲۰۲۲ این آژانس می‌گوید که بیش از ۷۱ درصد از پروژه‌های آن در آن سال شامل حداقل یک بازی‌گر اقتصادی فرانسوی بوده است که ۲ میلیارد یورو منافع اقتصادی برای آن‌ها به ارمغان آورده است. هم‌چنین او از ارائه‌ی برآوردهایی در مورد نحوه بهره‌مندی تامین‌کنندگان فرانسوی از بودجه مرتبط با اقلیم خودداری کرده است.

سوابق سازمان هم‌کاری اقتصادی و توسعه نیز نشان می‌دهد که تقریباً ۳۲ درصد از کل وام‌های اقلیمی ژاپن، وام‌گیرندگان را ملزم به استفاده از حداقل بخشی از پول برای استخدام شرکت‌های ژاپنی کرده است. این وام‌ها حداقل ۸/۱۰ میلیارد دلار را به اقتصاد ژاپن بازگردانده‌اند.

کمک‌های مالی با شرایط استخدام، فرصت‌های تجاری را از شرکت‌های محلی می‌گیرد و شانس کشورهای درحال‌توسعه را برای ایجاد تخصص در فناوری‌های اقلیمی از بین می‌برد. این الزامات با مفاد توافق‌نامه پاریس که طرفین را تشویق به اولویت‌بندی «انتقال فناوری و ظرفیت‌سازی» برای کشورهای درحال‌توسعه می‌کند، مغایرت دارد. کشورهای دیگر نیز اغلب الزامات استخدام مشابهی را برای کمک‌های مالی اعمال می‌کنند. ۱۸ درصد از کل کمک‌های مالی مربوط به آب و هوا که بین سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۲۰ به سازمان هم‌کاری اقتصادی و توسعه گزارش شده، چنین الزاماتی را برای تمام یا بخشی از کمک مالی در نظر گرفته‌ است. اتحادیه‌ی اروپا ۴ میلیارد دلار کمک مالی ارائه کرده است که دریافت‌کنندگان را ملزم به استخدام شرکت‌ها یا سازمان‌های کشورهای خاص می‌کرد. ایالات متحده ۳ میلیارد دلار و آلمان ۷/۲ میلیارد دلار کمک مالی با شرایط مشابه اعلام کردند. داده‌های سازمان هم‌کاری اقتصادی و توسعه، شرکت‌ها، سازمان‌های غیرانتفاعی یا سازمان‌های دولتی ایالات متحده را به عنوان نهادهای اصلی دریافت‌کننده پول از حداقل ۸۰ درصد از کمک‌های مالی مشروط آب و هوایی ایالات متحده، به ارزش ۴/۲ میلیارد دلار ذکر می‌کند.

چرخه‌ی معیوب بدهی

روی دیگر سکه‌ی آسیب‌پذیرتر شدن کشورهای درحال‌توسعه و ناگزیر شدن آن‌ها برای استقراض بیش‌تر است. بودجه‌های محدود، توانایی کشورها را در سرمایه‌گذاری در توسعه‌ی اقتصادی، حمایت اجتماعی، آمادگی برای همه‌گیری، کاهش انتشار گازهای گل‌خانه‌ای و افزایش تاب‌آوری در برابر اثرات فزاینده تغییرات اقلیمی محدود می‌کند. بلایای طبیعی مکرر و شدیدتر‌ی که ناشی از افزایش دماست، می‌تواند مشکلات دیگر‌ی را در زمینه‌ی سلامت، ناامنی غذایی و چشم‌انداز اقتصادی تشدید کنند. در نتیجه، درآمدهای مالیاتی و بهره‌وری می‌تواند کاهش یابد و چشم‌انداز رشد بلندمدت کاهش پیدا کند. رتبه‌بندی اعتباری حاکمیتی نیز در نتیجه کاهش می‌یابد و هزینه‌های استقراض افزایش می‌یابد و باعث افزایش هزینه‌های سرمایه‌گذاری‌های عمومی می‌شود.

هنگامی که آسیب‌پذیری کشورها در برابر تغییرات اقلیمی افزایش می‌یابد، نرخ‌های استقراض آن‌ها نیز افزایش می‌یابد. در واقع کشورهای درحال‌توسعه درون یک چرخه‌ی معیوب قرار می‌گیرند. در حالی که بدون سازگاری مناسب، مواجهه کشورها با اثرات تغییرات اقلیمی بسیار مخاطره‌آمیز است و نیاز به تامین مالی بیش‌تر برای رسیدگی به خطرات و خسارات ناشی از سیل، خشک‌سالی، آتش‌سوزی و موارد دیگر را ضروری می‌کند.

یکی از تاثیرات منفی بدهی کشورهای درحال‌توسعه بر محیط زیست و منابع طبیعی کاهش سرمایه‌گذاری در حفاظت از محیط زیست است. پرداخت بدهی‌ها، به ویژه بدهی‌های خارجی، اغلب اولویت بالاتری نسبت به سرمایه‌گذاری در حفاظت از محیط زیست و منابع طبیعی دارد. این امر می‌تواند منجر به تخریب جنگل‌ها، آلودگی آب و هوا و خاک، کاهش تنوع زیستی و از بین رفتن منابع طبیعی شود. دولت‌ها ممکن است مجبور شوند برای پرداخت بدهی، از منابع طبیعی خود (مثلا فروش چوب، معادن و به‌طور کلی خام‌فروشی) بهره‌برداری بیش از حد کنند.از طرف دیگر بدهی سنگین می‌تواند توانایی کشورها را در سرمایه‌گذاری در اقدامات سازگاری با تغییرات اقلیمی، مانند ساخت سازه‌های مقاوم در برابر سیل یا خشک‌سالی، کاهش دهد. این امر می‌تواند آسیب‌پذیری کشورها در برابر بلایای طبیعی را افزایش دهد. بدهی می‌تواند مانع از دست‌رسی کشورها به فناوری‌های سبز شود، که برای کاهش انتشار گازهای گل‌خانه‌ای و حفاظت از محیط زیست ضروری هستند.

وام‌های داده شده به کشورهای درحال‌توسعه، اغلب با شرایطی هم‌راه هستند که منجر به وابستگی بیش‌تر این کشورها به قدرت‌های جهانی و تشدید نابرابری می‌شود. این وام‌ها می‌تواند به شکل بدهی‌های سنگین درآید که مانع از سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های پایدار و سازگار با محیط زیست شود. در واقع، این وام‌ها می‌تواند به ابزاری برای ادامه استثمار منابع طبیعی این کشورها تبدیل شود. دولت‌های بدهکار در کشورهای درحال‌توسعه نیز اغلب با تحمیل سیاست‌های ریاضت اقتصادی، نه تنها شرایط را برای بهره‌کشی هرچه بیش‌تر از کارگران مهیا می‌کنند، بلکه با مقررات‌زدایی از محیط زیست، منابع طبیعی و تنوع زیستی را به ویرانی می‌کشند. اما در بهترین حالت از وام‌ستانی برای سرمایه‌گذاری در حفاظت محیط زیست، برای مقابله با تغییرات اقلیمی و افزایش تاب‌آوری در برابر پیامدهای آن، نیاز به تغییرات اساسی در سیستم اقتصادی جهانی است. تامین مالی و کمک‌های مالی به کشورهای درحال‌توسعه، تنها می‌تواند یک اقدام کمکی باشد. برای حل این مشکل، باید به سوی یک نظام اقتصادی سوسیالیستی عادلانه‌تر و پایدارتر حرکت کرد که اولویت با رفاه انسان و حفاظت از محیط زیست باشد، نه با سودآوری بی‌رویه.

 

یادداشت‌ها:

[۱].‌ کاپ ۲۹ (COP29) به بیست و نهمین کنفرانس اعضای کنوانسیون تغییرات اقلیمی سازمان ملل متحد (UNFCCC) اشاره دارد. این کنفرانس‌ها که با نام(Conference of the Parties) COPشناخته می‌شوند، هر ساله برگزار می‌شوند و کشورها و سازمان‌های مختلف برای مذاکره و تصمیم‌گیری در مورد اقدامات جهانی برای مقابله با تغییرات اقلیمی گرد هم می‌آیند.

[2].‌ اصل CBDR یا Common But Differentiated Responsibilities به معنای مسئولیت‌های مشترک اما متفاوت، یکی از اصول اساسی در معاهدات و مذاکرات بین‌المللی مربوط به محیط زیست و تغییرات اقلیمی است. این اصل برای نخستین بار در بیانیه‌ی ریو (Earth Summit) در 1992 مطرح شد و در کنوانسیون تغییرات اقلیمی سازمان ملل متحد(UNFCCC) نیز به رسمیت شناخته شده است.

 

منابع:

شنه، فرانسوا. 1403. شالوده‌های اقتصادی امپریالیسم معاصر. ترجمه حسن مرتضوی. نقد.

توافق‌نامه اقلیمی پاریس. بدون تاريخ.

راسموس، جک . 1395. بدهی یونان و امپریالیسم مالی جدید. ترجمه احمد سیف. نقد اقتصاد سیاسی.

هاروی، دیوید. 1391. تاریخ مختصر نئولیبرالیسم. ترجمه محمود عبدالله‌زاده. تهران: نشر دات.

SANCHEZ , IRENE CASADO , و JACKIE BOTTS. 2024. A program meant to help developing nations fight climate change is funneling billions of dollars back to rich countries. Reuters.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4v7

از کمیت تا کیفیت مصاحبه با یانیس واروفاکیس

از کمیت تا کیفیت

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

مصاحبه با یانیس واروفاکیس

ترجمه‌ی: ماریه نوری

 

توضیح: این مطلب ترجمه‌ای است از مصاحبه‌ی مجله‌ی نیو لفت ریویو (۲۰ نوامبر ۲۰۲۴) با یانیس واروفاکیس درباره‌ی کتاب تکنوفئودالیسم، آن‌چه سرمایه‌داری را نابود کرد.

***

نیو لفت ریویو: شما یکی از چندین نظریه‌پردازانی هستید که به هم‌راه سدریک دوران[1]، جودی دین[2]، ماریانا مازوكاتو[3] و دیگران بر این باورید که هژمونی فناوری‌های بزرگ ــ که از الگوریتم‌ها برای ساخت امپراتوری‌هایی داده‌ای به‌عنوان منبع به‌ظاهر نامحدودی از ارزش استفاده می‌کنند ــ ممکن است در حال عبور از مرزهای سرمایه‌داری باشد. در کتاب خود با عنوان تکنوفئودالیسم که در ۲۰۲۳ منتشر کردید، ادعا می‌کنید که همان‌طور که در اوایل دوران مدرن، زمین جای خود را به سرمایه‌ی مولد به‌عنوان عامل مسلط در تولید داد، در اوایل قرن بیست و یکم، سرمایه‌ی مولد جای خود را به «سرمایه‌ی ابری» [کلاود یا سرورهای ذخیره‌سازی اینترنتی- م) داده که این تغییر نشانه‌ای از گذار به یک رژیم انباشت جدید است. به نظر شما، چرا سرمایه‌ی ابری کیفیتاً از سایر شکل‌های سرمایه متمایز است؟ تحول تاریخی آن چگونه بوده است؟

یانیس واروفاکیس: اجازه دهید ابتدا مقدمه‌ای کوتاه ارائه کنم. تکنوفئودالیسم تحلیلی پسامارکسیستی از یک نظام پساسرمایه‌دارانه نیست. بلکه تحلیلی است کاملاً مارکسیستی از نحوه‌ی کارکرد سرمایه‌ی معاصر، که می‌کوشد توضیح دهد چرا این نظام دستخوش جهشی بنیادی شده است. البته، در طول قرن‌های گذشته، ماهیت سرمایه‌ی پایا از چوب‌های‌ ماهی‌گیری و ابزارهای ساده به ماشین‌آلات صنعتی پیچیده تغيير و تطور یافته است، اما همه‌ی آن‌ها یک ویژگی اساسی مشترک داشتند: آن‌ها به‌عنوان وسیله‌ی تولید ساخته می‌شدند. اکنون، ما کالاهای سرمایه‌ای داریم که نه برای تولیدکردنْ بلکه برای دست‌کاری رفتار ساخته شده‌اند. این امر از طریق یک فرآیند دیالکتیکی رخ می‌دهد که در آن شرکت‌های بزرگ فناوری میلیاردها نفر را تحریک می‌کنند تا بدون دستمزد، و اغلب بدون آن‌که حتی خودشان بدانند، ذخیره‌ی سرمایه ابری‌شان را دوباره پر کنند. اين نوع اساساً متفاوتی از مناسبات اجتماعي است.

این پدیده چگونه به وقوع پیوست؟ مانند هميشه از طريق تغييرات مداوم، تدريجي و کمّی در فناوری که در نقطه‌ای خاص منجر به تغییر کیفی بزرگی شد. اين تغيير دو پيش‌شرط داشت: نخستین پیش‌شرطْ خصوصی‌ کردن اینترنت، «مشترکات اینترنتی» اولیه، بود. زمانی فرا رسید که برای انجام تراکنش‌های آنلاینْ نیاز به تائید هویت از طریق بانک یا پلتفرمی مانند گوگل یا فیس‌بوک پیدا شد. این شکل بسیار مهمی از حصارکشی بود که فضای سایبری را به بازار تبدیل کرد و هویت‌های دیجیتال خصوصی جدیدی ایجاد کرد. پیش‌شرط دیگرْ بحران مالی ۲۰۰۸ بود که برای مقابله با پیامدهای آن، دولت‌های سرمایه‌داری ۳۵ تریلیون دلار بین سال‌های ۲۰۰۹ تا ۲۰۲۳ چاپ کردند. این امر منجر به یک سیاست پولی انبساطی شد، به‌گونه‌ای که بانک‌های مرکزی به‌‌جای بخش خصوصیْ نیروی پیش‌برنده یا محرک شدند. دولت‌ها در سراسر غربْ سیاست ریاضت اقتصادی را نیز اعمال کردند که نه‌تنها مصرف بلکه سرمایه‌گذاری تولیدی را نیز کاهش داد. سرمایه‌گذاران در پاسخ به این اقدامْ شروع به خرید املاک و مستغلات کردند و پول خود را به سمت شرکت‌های بزرگ فناوری سرازیر کردند؛ ازاین‌رو، این شرکت‌ها، خود‌به‌خود، به تنها بخشِ تبدیل سیل نقدینگی بانک مرکزی به کالاهای سرمایه‌ای شدند. ارزش سهام این شرکت‌ها چنان بالا رفت و متعاقباً صاحبانشان به چنان قدرتی برای تأثیر گذاشتن بر روی رفتار و استخراج رانت دست یافتند که عملکرد سنتی نظام سرمایه‌داری را مختل کردند. اتفاقی که کاملاً تصادفی رخ داد: نمونه‌ای کلاسیک از پیامدهای ناخواسته، بدون قصد و پیش‌بینی قبلی حتی از سوی خود شرکت‌های فناوری.

نیو لفت ریویو: البته، این‌که آیا جهان در حال ورود به عصر پساسرمایه‌‌داری است یا خیر، بستگی به برداشت ما از سرمایه‌داری دارد. برخی استدلال کرده‌اند که تعریف رابرت برنر[4]، که سرمایه‌داری را با توجه به نقش پررنگ اجبار «فرااقتصادی» ــ چه با توسل به قدرت سیاسی آشکار، که از انحصارها محافظت می‌کنند، و هدایت سود به سمت بالا، یا شکل‌های کنترل الگوریتمی [رفتار اشخاص] ــ نظامی می‌بیند که در آن اجبار کار و بنابراین انباشت سرمایه عمدتاً به میانجی نیروهای اقتصادی انجام می‌شود، منجر به تعریف وضعیت فعلی به‌عنوان «تکنوفئودالیسم» یا «سرمایه‌داری سیاسی» در چارچوب مدل کنونی انباشت می‌شود؛ اما برخی دیگر، مانند موروزوف[5]، این نظر را بیش‌ازحد کوته‌بینانه و محدود می‌دانند چراکه به گمان ایشان سرمایه‌داری همواره تعاملی پیچیده‌ای بوده مابین حوزه‌های اقتصادی و فرااقتصادی. پاسخ شما به این دیدگاه چیست؟

یانیس واروفاکیس: من طرف‌دار برنر نیستم. فهم من از سرمایه‌داری مستقیماً برگرفته از مارکس است. مارکس دو تحول عمده را صورت‌بندی می‌کند: اولی انتقال قدرت از زمین‌داران (فئودال‌ها) به صاحبان صنایع (کارخانه‌دارها) پس از حصارکشی و درنتیجه گذار از انباشت ثروت در شکل رانت به انباشت سود. این مورد اول فرایندی به‌ظاهر بی‌پایان از کالایی‌شدن را آغاز می‌کند و موجب گسترش روزافزون بازار به تمام عرصه‌های زندگی می‌شود. دومی، ارزش اضافی یعنی مجموع مبلغی که سرمایه‌دار می‌تواند پس از پرداختن رانت و سود و غیره از کار به دست می‌آورد، به‌عنوان هدف و غایت سرمایه‌گذاری حفظ می‌کند. اعتقاد من مبنی بر این‌که ما از سرمایه‌داری فراتر رفته‌ایم، از مشاهده‌ی بسیار ساده‌ای پرورانده شده است. کافی‌ است به سایت آمازون نگاه کنید تا دریابید که آمازون بازار نیست؛ یک تیول[6] ابری و دیجیتال است. این تیول و تیول قدیمی ویژگی‌های مشترکی دارند: هر دو با استحکاماتی محافظت می‌شوند، هر دو یک «ارباب» دارند که مالک آن است و از این قبیل؛ اما برخلاف این ساختارهای پیشامدرن که شامل زمین و حصار‌های ساده می‌شد، تیول ابری بر روی سرمایه ابری ساخته شده و با یک نظام پیچیده‌ی برنامه‌ریزی اقتصادی اداره می‌شود ــ الگوریتمی که می‌توانست خواب‌وخیال گوسپلن، وزارت برنامه‌ریزی شوروی، باشد.

فراموش نکنید که سایبرنتیک‌ها در اتحاد جماهیر شوروی توسعه یافته بودند. آن‌ها از واژه «الگوریتم» برای اشاره به یک سازوکار سایبرنتیکی استفاده می‌کردند که قرار بود با روشی متفاوت برای هماهنگی نیازها و منابع جای‌گزین بازارها شوند. اگر گوسپلن پیچیدگی فناورانه‌ی مثلاً الگوریتم آمازون را داشت، آنگاه شاید اتحاد شوروی به موفقیتی درازمدت دست می‌یافت؛ اما امروزه، الگوریتم‌ها برای برنامه‌ریزی به ‌نفع کل جامعه استفاده نمی‌شوند بلکه برای افزایش حداکثری رانت‌های ابری مالکان‌شان به کار گرفته می‌شوند. بازتولید سرمایه‌ی ابری و تیول‌های ابری که برپا می‌کند، نه‌ فقط رقابت بازار را از بین می‌برد بلکه ‌کل بازارها را نیز نابود می‌کند. همین‌طور ارزش اضافی باقیمانده که در بخش سرمایه‌داری عرفی تولید می‌شود (کارخانه‌ها و نظایر آن) نیز به عنوان رانت ابری توسط اربابان سرمایه‌ی ابری تصاحب می‌شود. بدین ترتیب، سود به حاشیه رانده و انباشت ثروت به‌طور فزاینده‌ای به استخراج رانت ابری متکی می‌شود.

نیو لفت ریویو: شما در کتابتان می‌نویسید که با این‌که سرمایه‌داری نیروی کار را کالایی‌سازی می‌کند، تکنوفئودالیسم از کار کالایی‌زدایی می‌کند؛ یا این‌طور بگوییم، شرکت‌های بزرگ فناوری متکی به شکلی از بهره‌کشی‌اند که بیرون از بازار کار رخ می‌دهد و به‌جای کار مزدی ما شاهد برداشت داده‌ها هستیم. حال آیا این سؤال از سوی نظریه‌پردازان بازتولید اجتماعی مطرح نمی‌شود که سرمایه‌داری همیشه مشغول به انجام همین کار بوده، یعنی استخراج ارزش از شکل‌های غیرپولی‌شده‌ی کار؟

یانیس واروفاکیس: درست است که کار مراقبتی بی‌مزد مدت‌ها برای سرمایه‌داری ضروری بوده است؛ اما وقتی می‌گویم که سرمایه‌ی ابری در حال کالایی‌زدایی از نیروی کار سابقاً مزدی است، در مورد چیزی اساساً متفاوت صحبت می‌کنم. در این‌جا، کار نپرداخته به‌طور مستقیم در حال تولید سرمایه به شیوه‌ای بی‌سابقه است. درست است که فرد مراقبی که به دلیل پدرسالاری مزد نمی‌گیرد، توزیع ارزش اضافی را در اقتصاد سرمایه‌داری تسهیل می‌کند، اما خودش مستقیماً سرمایه تولید نمی‌کند. در سرمایه‌داری، سرمایه را کار مزدی به تنهایی تولید می‌کند. اگر یک صنعت‌گر نساج به یک موتور بخار نیاز داشت، باید به جیمز وات مراجعه می‌کرد و از او درخواست می‌کرد و وات باید به کارگرانی که آن را تولید می‌کردند، مبلغ کافی پرداخت می‌کرد تا دستمزد کار آن‌ها تأمین شود؛ اما شرکتی مانند متا را در نظر بگیرید، بخش زیادی از وجوه سرمایه‌اش را کارگرانش تولید نمی‌کنند، بلکه عموماً کاربرانش در جامعه تولید می‌کنند، افرادی که بدون دستمزد، مانند «سرف‌های ابری»، با الگوریتم‌های آن ارتباط برقرار می‌کنند و به‌طور رایگان برای افزایش ظرفیت این الگوریتم‌ها در راستای جذب دیگر سرف‌های ابری کار می‌کنند. به همین دلیل است که استدلال می‌کنم سرمایه ابری نشان‌دهنده‌ی جهش سرمایه به نسل جدیدی است که برای اولین بار در تاریخ، دیگر منوط به ابزارهای تولیدی تولیدشده نیست. بلکه وسیله‌ای است تولیدشده برای تغییر رفتار: وسیله‌ای که عمدتاً، اگر نگوییم کاملاً، کار نپرداخته آن را تولید می‌کند.

نیو لفت ریویو: فرضیه‌ی تکنوفئودالیسم معمولاً رانت‌ و سود را دو نیروی ساختاری مخالف می‌بیند، به‌طوری‌که اولی جای‌گزین دومی می‌شود ــ یعنی به‌جای پویایی و نوآوری سرمایه‌داری، رکود و اولیگارشی را به هم‌راه می‌آورد؛ اما مارکس نشان می‌دهد که رانت‌خواهی لزوماً همیشه دستاوردهای بارآوری را خنثی نمی‌کند؛ در واقع، در دوران اولیه‌ی سرمایه‌داری، تقریباً برعکس عمل می‌کرده و سرمایه‌داران را مجبور می‌کرد تا نیروهای تولیدی را توسعه دهند. آیا ممکن است که به‌طور مشابه، رانت‌های ابری بتوانند سودآوری سرمایه‌داری را احیا کنند، نه این‌که آن را خفه کنند؟ اگر رابطه بین این دو کم‌تر از آن‌چه شما تصور می‌کنید تعارض‌آمیز باشد، چه؟

یانیس واروفاکیس: مارکس تشخیص داد که رانت‌خواهی می‌تواند محرک توسعه باشد، اما او هم‌چنین با ریکاردو موافق بود که اگر رانت به‌عنوان بخشی از کل درآمد از یک آستانه‌ی مشخص فراتر رود، به عامل بازدارنده‌ی رشد سرمایه‌داری تبدیل می‌شود. امروزه، رانت‌های ابری به‌قدری سرسام‌آور شده‌اند که به‌وضوح این اثر را دارند. در واقع، به جرأت می‌توانم بگویم که اگر شرکت‌های سهامی عام که از رانت ابری بهره می‌برند را از بازار سهام خارج کنید، ارزش کل بازار بورس به‌شدت سقوط خواهد کرد. در سطح اقتصاد خرد، توجه کنید که آمازون تا ۴۰ درصد از قیمت یک محصول فروخته‌شده در پلتفرم خود را تصاحب می‌کند. این مقدار تقریباً هیچ‌گونه مازادی برای فروشنده باقی نمی‌گذارد که بتواند آن را دوباره سرمایه‌گذاری کند. و زمانی که چنین مقدار زیادی رانت از اقتصاد و از جریان چرخه‌ای درآمد خارج می‌شود، بخش سرمایه‌داری دچار بحران شده و به‌طور فزاینده‌ای تحت سلطه بخش رانت ابری قرار می‌گیرد. موضوع این نیست که بخش سرمایه‌داری دیگر وجود ندارد؛ مسئله اساسی این است که هم‌چنان مسئول تمام ارزش اضافی‌ای است که طبق نظریه‌ی کار پایه‌ی ارزش در اقتصاد تولید می‌شود. اما این بخش در مقایسه با این رشد انگلی که چنان عظیم شده است که، همان‌طور که گفتم، کمیت به کیفیت تبدیل شده و کل نظام دگرگون شده، نسبتاً کوچک است.

نیو لفت ریویو: اغلب انحصارگران فکری بزرگ، که زیرساخت‌های دیجیتالی‌ای که اقتصاد جهانی به آن‌ها وابسته است در مالکیت آن‌هاست، در ایالات‌متحده مستقرند. این موضوع شاهدی است بر اینکه با وجود گفت‌وگوها بر سر ظهور نظم چندقطبی، هم‌چنان امپراتوری آمریکا در وضعیت مطلوبی قرار دارد. اما شما می‌نویسید که چین به دستاوردی رسیده که سیلیکون ولی به آن دست نیافته است، یعنی ادغام موفق سرمایه ابری و سایر بخش‌های مالی بزرگ. پیامدهای این امر در جنگ سرد جدید میان این دو قدرت چیست؟

یانیس واروفاکیس: به نظر من، آنچه اکنون داریم یک نظم دوقطبی است. این چیزی نیست که چین بخواهد. نکته‌ی شگفت‌انگیز درباره حزب کمونیست چین این است که واقعاً نمی‌خواهد بر جهان حکومت کند، حتی نمی‌خواهد به‌عنوان یک قطب هژمونیک دوم در برابر قطب اول قرار بگیرد. آن‌چه آن‌ها می‌خواهند حکومت بر چین است ــ به‌علاوه مکان‌هایی که احساس می‌کنند از دست داده‌اند، مانند هنگ‌کنگ، تایوان ــ و تجارت آزاد با سایر کشورها؛ اما مشکل این است که آن‌ها فقط یک راه برای رسیدن به این هدف دارند و آن استفاده از بخش فناوری خود، هم‌راه با بخش مالی بزرگ، برای ایجاد چیزی شبیه به نظام برتون وودز[7] در میان کشورهای بریکس[8] است. این نظام شامل نرخ ثابت ارز یا استفاده از ارز مشترکی است که یوآن پشتوانه‌اش است. این پروژه‌ی بزرگی است، چیزی مانند برنامه‌ریزی نظم جهانی توسط طراحان نیو دیل در سال ۱۹۴۴ در کنفرانس برتون وودز؛ اما همان‌طور که از شواهدی چون تنش جدی بین هند و چین برمی‌آید، سایر کشورهای بریکس برای این پروژه آماده نیستند. بخش بزرگی از جهان جنوب[9] نیز برای این نوع چندقطبی آماده نیست. حتی رهبری چین محتاطانه است؛ اما اگر آن‌ها شروع به حرکت در این جهت نکنند، با یک جهان دوقطبی آمریکا- چین مواجه خواهند شد، با تمام خطراتی که این وضعیت به هم‌راه دارد.

نیو لفت ریویو: اما آیا مدل چینی که در آن دولت نقش فعالی در هدایت و تخصیص سرمایه‌گذاری ایفا می‌کند، نمی‌تواند فرضیه‌ای را تضعیف کند که می‌گوید امروزه فناوری‌های بزرگ نیروی اصلی هژمونیک در برنامه‌های اقتصادی‌اند؟ به نظر می‌رسد که حداقل در نظریه، با توجه به بحران‌های مالی و اقلیمی که کشورهای غربی با آن روبه‌رو هستند، این امکان وجود دارد که آن‌ها به‌طور فزاینده‌ای به دنبال راه‌حل‌های نودولت‌گرا باشند. این موضوع برای مدل رانت ابری چه معنایی خواهد داشت؟

یانیس واروفاکیس: اعتقاد راسخ من این است که در كشورهاي غربي نقش دولت را حداقلي و برعكس در چين آن را بيش از آن‌چه هست پررنگ ارزيابي مي‌کنیم. در سفر اخیرم به چین این واقعیت را دریافتم که بسیاری از تفکرات متهورانه و جسورانه برای پیش‌برد ارزش‌ها و نفوذ چین از سوی بخش خصوصی است، درحالی‌که دولت در این خصوص بسیار محتاطانه‌تر ظاهر می‌شود (هم‌چنین بیشتر مارکسیست‌ها ــ که تعدادشان هم چندان زیاد نیست ــ در بخش خصوصی حضور دارند). در همین حال، در ایالات ‌متحده، افرادی مثل اریک اشمیت[10] و پیتر تیل[11] به‌تمامی در دولت ادغام شده‌اند: پنتاگون، مجموعه صنعتی داروسازی. جولیان آسانژ[12] زمانی که هنوز در سفارت اکوادور بود، کتاب کوچکی به نام وقتی گوگل با ویکی‌لیکس دیدار کرد[13] منتشر کرد که مطالعه‌ی آن را قویاً به همه توصیه می‌کنم. این کتاب متن گفت‌وگویی بین آسانژ و اشمیت است و جالب این‌که وقتی اشمیت حرف می‌زند نمی‌توان تشخیص داد که او کارگزار شرکت گوگل است یا دولت آمریکا. برای همین فکر می‌کنم جدایی دولت از بازار و این‌که شاید حالا زمان آن رسیده که دولت نقشی بیش از پیش ایفا کند، خواب‌وخیالی لیبرتارینی بیش نیست. جداکردن بازار از دولت در غرب همواره کاری محال بوده و اگر با دقت به شکل‌های هم‌گرایی بین این دو در شرق و غرب نگاه کنیم، اغلب شباهت چشم‌گیری دیده می‌شود.

نیو لفت ریویو: وقتی ایلان ماسک توییتر را خرید، شما نوشتید که این تلاشی برای صعود به دایره‌ی طلایی سرمایه‌داران ابری است. آیا ورود او به سیاست نیز همین‌طور است؟ آیا این بدان معناست که طبق نظر برخی منتقدان، طبقه‌ی حاکم آمریکایی برای تضمین بازده‌های مالی خود، باید دست‌رسی به ابزارهای قدرت سیاسی را خریداری کند؟

یانیس واروفاکیس: فکر نمی‌کنم این اقدام برای طبقه‌ی حاکم ضرورتی داشته باشد. جف بزوس[14] این کار را نمی‌کند. او از کانال‌های نفوذ دیگری مانند واشنگتن‌پست استفاده می‌کند. هرچند گوگل ممکن است از اقدامات کمیسیون فدرال تجارت (FTC) برای تنظیم فعالیت‌هایش ضرر زیادی متحمل شود، اما نمی‌توان گفت که آن‌ها اقدامات چشم‌گیری برای ورود به سیاست انجام می‌دهند؛ اما قضیه‌ی ایلان ماسک به دو دلیل فرق می‌کند: اول به این دلیل که او یک فرد تجملاتی متظاهر و شیفته‌ی قدرت است که تصمیم‌هایش خیلی بر مبنای منفعت مشخصی نیست و دوم این‌که او کنترل نسبتاً ضعیفی بر سرمایه‌ی ابری دارد. شرکت‌های او ــ تسلا، نیورالینک، شرکت بورینگ ــ شرکت‌ها يا مؤسسات سرمايه‌داری به سبک قدیمی‌اند. حتی اسپیس x، به‌شکلی آیرونیک بر سرمایه‌ای سرزمینی استوار شده. ماسک قصد داشت كه شرکت‌هایش را به شرکت‌هایی ابري تبديل كند، براي همين هم بود كه توييتر را خريد: نه به‌عنوان يك سرمايه‌گذاری سنتی به امید رسیدن به سود، بلکه به‌عنوان راهی ارتباطی با من و شما و همه؛ شکلی از ارتباط که دیگران داشتند و او نداشت. او به طرز نسبتاً خشن و بی‌رحمانه‌ای آن را به دست آورد و شرکت فوراً نصف ارزش بازار خود را از دست داد؛ اما این ویژگی‌ مختص ماسک است: لحظاتی وجود دارد که ارزش بازار کسب‌وکارهایش به‌شدت افزایش می‌یابد و لحظاتی که به نظر می‌رسد ممکن است همه چیز را از دست بدهد.

هم‌کاری‌اش با کارزار انتخاباتی و دولت ترامپ ــ که یقین دارم به‌جای خوبی نخواهد رسید ــ تا حدی برای چشم‌داشت لطفی ویژه است. دورنما‌ی (چشم‌انداز) کاهش مقررات در مورد اتومبیل‌های خودران، در یک روز، به تسلا ارزشی معادل کل سرمایه‌ی جنرال موتورز، فولکس‌واگن، استلانتیس و مرسدس بنز بخشیده است؛ که خوب این معامله‌ی خوبی برای ایلان ماسک است؛ اما قطعاً این تنها دلیل ایلان ماسک برای این هم‌راهی نیست. علاوه ‌بر این، قدرت ایدئولوژی است که او را وارد این عرصه می‌کند: برخلاف بزوس یا گیتس، او واقعاً باور دارد که نیرویی است برای خیر؛ و حالا با سطحی جدید و بی‌همتا از توهم روبه‌رو هستیم.

 

* این مقاله‌ ترجمه‌ای است از Quantity to Quality، مصاحبه‌‌ی نشریه نیولفت ریویو باYanis Vaeoufakis  و در این لینک یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ Cédric Durand؛ استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه ژنو و عضو دانشگاه پاریس ۱۳

[2].‌ Jodi Dean؛ نظریه‌پرداز سیاسی آمریکایی

[3].‌ Mariana Mazzucato؛ اقتصاددان ایتالیایی- آمریکایی- بریتانیایی و استاد کالج دانشگاهی لندن (UCL)

[4].‌ Robert Brenner؛ تاریخ‌نگار اقتصادی آمریکایی و استاد بازنشسته تاریخ

[5].‌ Evgeny Morozov؛ نویسنده، پژوهش‌گر و روشن‌فکر بلاروس، محقق در زمینه پیامدهای سیاسی و اجتماعی فناوری

[6].‌ بنگرید به کتاب تکنوفئودالیسم، آنچه سرمایه‌داری را نابود کرد، ترجمه سیامک کفاشی، نشر بیدگل ، 1403

[7].‌ Bretton Woods system؛ نظام مدیریت پولی که در اواخر جنگ جهانی دوم، قوانین روابط مالی و بازرگانی میان کشورهای ایالات متحده آمریکا، کانادا، اروپای غربی، استرالیا و ژاپن را مشخص کرد.

[8].‌ ‌BRICS ؛ سازمانی بین‌دولتی با عضویت برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی، مصر، اتیوپی و امارات متحده عربی و ایران

[9].‌ اصطلاحی که در مطالعات فراملی و پسااستعماری برای اشاره به کشورهای درحال‌توسعه استفاده می‌شود.

[10].‌ Eric Schmidt؛ تاجر و مهندس نرم‌افزار آمریکایی

[11].‌ Peter Thiel؛ کارسالار، سرمایه‌گذار و فعال سیاسی آمریکایی

[12].‌ Julian Assange؛ ویراستار، ناشر و کنش‌گر اینترنت استرالیایی

[13]. When Google Met Wikileaks

[14].‌ Jeff Bezos؛ صاحب رسانه، کارآفرین و سرمایه‌گذار آمریکایی

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4uA

گردش پول رزا لوکزامبورگ ترجمه‌ی کمال خسروی

گردش پول

انباشت سرمایه: بخش نخست، فصل پنجم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

رزا لوکزامبورگ

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

تاکنون در بررسی فرآیند بازتولیدْ از گردش پول کاملاً چشم‌پوشی کرده‌ایم: البته نه از پول در مقام بازنمایاننده و سنجه‌ی ارزش؛ همه‌ی نسبت‌های کار اجتماعی عمدتاً در مقام روابطی بیان‌شده در پول مفروض گرفته و سنجیده شدند. اینک اما ضروری است دیسه‌نمای بازتولید ساده را از نظرگاه پول در مقام وسیله‌ی مبادله نیز بیازمائیم.

همان‌گونه که کِنِه‌ی پیر پیشاپیش تصور می‌کرد، برای فهم فرآیند بازتولید اجتماعی‌ای که در تصرف جامعه است، باید علاوه بر ابزار تولید و مصرفْ مبلغ معینی از پول را نیز مفروض گرفت.[1] در این‌جا پرسشی دوگانه طرح می‌شود: این مبلغ از پول باید در دستان چه کسی و چه مقدار باشد؟ در مورد نکته‌ی نخست، جای هیچ گمانی در این واقعیت نیست که کارگران مزدبگیر مزدشان را در قالب پول دریافت می‌کنند تا از این‌طریق بتوانند لوازم معاش‌شان را خریداری کنند. از بُعد اجتماعیْ فرآیند بازتولید به آن‌جا منجر می‌شود که کارگران صرفاً حواله‌هایی برای ذخیره‌ی معینی از لوازم معاش دریافت می‌کنند که به آن‌ها تخصیص یافته است، درست مانند هر جامعه‌ی دیگر، فارغ از شکل اجتماعی تولیدش. اما این اوضاع و احوال که تحت آن کارکنندگان در این‌جا لوازم معاش‌شان را نه به‌طور مستقیم، بلکه از طریق مبادله‌ی کالاها به‌دست می‌آورند به‌همان اندازه برای شکل‌گیری تولید سرمایه‌دارانه بنیادین است که نیروی کار آن‌ها نیز نه به‌طور مستقیم و نه بر پایه‌ی رابطه‌ی سلطه‌ی شخصی، بلکه از طریق مبادله‌ی کالایی ــ همانا فروش نیروی کار ــ در اختیار صاحبان ابزار تولید قرار می‌گیرد. فروش نیروی کار و خرید آزادانه‌ی لوازم معاش از سوی کارگران، وجه وجودیِ تعیین‌کننده و کلیدیِ تولید سرمایه‌دارانه است. هردوی این وجوه در شکل پولیِ سرمایه‌ی متغیر بیانْ و به‌میانجی آن وساطت می‌شوند.

بنابراین، پول عمدتاً به‌واسطه‌ی پرداخت مزدها به گردش می‌افتد. سرمایه‌داران هردو بخش تولید، یعنی همه‌ی سرمایه‌داران باید پیش از هر چیز پول را به جریان اندازند: هریک، مبلغی برابر مزدهای پرداخت‌شده از سوی آن‌ها. سرمایه‌داران بخش I باید برای پرداخت مزد کارگران‌شان از مبلغی برابر با 1000 و سرمایه‌داران بخش II از مبلغی برابر با 500 برخوردار باشند. بر اساس دیسه‌نمای ما، به این ترتیب، دو مبلغ وارد گردش می‌شوند: 1000 vی بخش I و 500 vی بخش II. هردوی این مبالغ هزینه‌ی لوازم معاش کارگران می‌شوند و به تولید بخش II تخصیص می‌یابند. از این‌طریق نیروی کار حفظ می‌شود یا به‌عبارت دیگر سرمایه‌ی متغیرِ جامعه در شکل طبیعی‌اش بازتولید می‌شود، آن‌هم در مقام شالوده‌ی بقیه‌ی بازتولید سرمایه. به‌علاوه، به این شیوه هم‌هنگام سرمایه‌داران بخش II، 1500 [واحد] از محصول کل خود را به‌فروش می‌رسانند، یعنی 500 به کارگران بخش خود و 1000 به کارگران بخش دیگر. سرمایه‌داران بخش II از طریق این مبادله از 1500 [واحد] پول برخوردار می‌شوند، از این مقدار 500 [واحد] در مقام سرمایه‌ی متغیر به خودِ آن‌ها بازگشته است که از نو می‌تواند به‌مثابه‌ی سرمایه‌ی متغیر وارد گردش شود، یعنی موقتاً حرکتش به سرانجام رسیده است. 1000 [واحد] هم مبلغی است که خودِ این بخش در اِزای تحقق یک سوم از محصولش به‌تازگی به‌دست آورده است. سرمایه‌داران بخش II با این 1000 [واحدی] که در قالب پول به‌دست آورده‌اند، برای احیای سرمایه‌ی ثابت مصرف‌شده‌ی بخش خود، از سرمایه‌داران بخش I ابزار تولید می‌خرند. از طریق این خرید، بخشِ II نیمی از سرمایه‌ی ثابت مورد نیازش را (IIc) در شکل مصرفی لازم تجدید کرده، اما در اِزای آن، مبلغ 1000 [واحد پول] از سرمایه‌داران بخش II به سرمایه‌داران بخش I انتقال یافته است. از منظر سرمایه‌داران بخش I، اینک مبلغ متعلق به خودِ آن‌ها که در مقام مزد به کارگران پرداخت کرده بودند پس از دو کنش مبادلاتی دوباره به آن‌ها بازگشته است تا بعداً بتواند بار دیگر به‌مثابه‌ی سرمایه‌ی متغیر نقش خود را ایفا کند؛ به این ترتیب جنبش این مبلغ پول نیز موقتاً به پایان رسیده است. با این‌حال گردش اجتماعی هنوز پایان نیافته است. هنوز سرمایه‌داران بخش I ارزش اضافی‌شان را که در قالب غیرقابل مصرفِ وسائل تولید موجود است، متحقق نکرده‌اند تا بتوانند با پول آن برای خود وسائل معاش بخرند؛ هم‌چنین سرمایه‌داران بخش II نیز هنوز نتوانسته‌اند نیمه‌ی دوم سرمایه‌ی ثابت خود را نوسازی کنند. این دو کنشِ ‌مبادلاتیْ هم از لحاظ مقدار ارزش و هم به‌لحاظ محتوای مادی بر هم منطبق‌اند، زیرا سرمایه‌داران بخش I در اِزای تحقق ارزش اضافی خود، m1000، از بخش II لوازم معاش می‌گیرند و از این‌طریق این بخش غایبِ وسائل تولید مورد نیاز بخش II، 1000 [واحد]، را در اختیارش می‌گذارند. اینک، برای وساطت این مبادله‌ی دوم به مبلغ تازه‌ای پول نیاز است. برای این کار، البته می‌توانستیم گردش مبلغی پول را که قبلاً به جریان افتاده بود، چند بار دیگر تکرار کنیم؛ و به‌لحاظ نظری نیز هیچ‌گونه مخالفتی با آن وجود نمی‌داشت. اما این روش در عمل ممکن نیست، زیرا نیازهای مصرفی سرمایه‌داران باید دقیقاً مانند نیازهای مصرفی کارگران به‌گونه‌ای وقفه‌ناپذیر ارضاء شوند، یعنی هردو نیاز به موازات فرآیند تولید حاضرند و باید به‌واسطه‌ی مبلغ مشخص و ویژه‌ای از پول وساطت شوند. نتیجه این‌که، سرمایه‌داران هردو بخش، یعنی همه‌ی سرمایه‌داران، باید علاوه بر مبلغی پول برای سرمایه‌ی متغیرشان، پول ذخیره‌ای نیز برای تحقق ارزش اضافی‌شان [و تبدیل‌شان به] اشیاء مصرفی در اختیار داشته باشند. از سوی دیگر به موازات تولید ــ یعنی پیش از تحقق کل محصول ــ خریداریِ مداوم برخی از اجزاء سرمایه‌ی ثابت، همانا بخش گردان آن (مواد خام و کمکی، لوازم روشنایی و غیره) نیز جریان دارد. نتیجه این‌که نه فقط سرمایه‌داران بخش I برای تأمین مصرف شخصی خود، بلکه سرمایه‌داران بخش II نیز برای تأمین نیازشان به سرمایه‌ی ثابت، باید مبالغ معینی پول در اختیار داشته باشند. مبادله‌ی m1000 بخش I در قالب وسائل تولید در اِزای c1000 بخش II در قالب وسائل معاش، به‌وسیله‌ی پولی وساطت می‌شود که بعضاً سرمایه‌داران بخش I برای تأمین نیازهای مصرفی‌شان، و بعضاً سرمایه‌داران بخش II برای تأمین وسائل تولید پیش‌ریز می‌کنند.[2] از 1000 [واحد] مبلغ پولی که برای این مبادله ضروری است، ممکن است هر بخش از سرمایه‌داران 500 [واحد] پیش‌ریز کند، یا با سهم دیگری در آن مشارکت نماید؛ در هرحال از دو لحاظ موضوع مشخص است: 1) مجموع پول پیش‌ذخیره‌شده‌ی مشترک آن‌ها باید برای وساطت مبادله بین m1000 بخش I و c1000 بخش II بسنده باشد؛ 2) به هر نحوی که کل این مبلغ [بین سرمایه‌داران دو بخش] تقسیم شده باشد، پس از انجام کل مبادله‌ی اجتماعی باید همان سهم از پول که گروه‌های سرمایه‌دار مذکور در گردش ریخته‌اند، دوباره در اختیار هریک از دو گروه قرار گیرد. بند دوم به‌نحوی کاملاً عام در مورد کل گردش اجتماعی مصداق دارد: آن‌گاه که گردش تحقق یافته و به پایان رسیده است، پول همیشه به نقطه‌ی عزیمتش برمی‌گردد، به‌طوری‌که پس از مبادله‌ی همه‌جانبه بین سرمایه‌دارانْ دو وضع باید حاصل شده باشد: نخست این‌که، آن‌ها محصولاتی را که شکل طبیعی و مصرفی‌اش برای‌شان علی‌السویه است با محصولاتی مبادله کرده باشند که به شکل طبیعی و مصرفی‌شان ــ خواه به‌مثابه‌ی وسائل تولید، خواه در مقام وسیله‌ی مصرف خودِ آن‌ها ــ نیاز دارند؛ و دوم این‌که، پولی را که خودِ آن‌ها برای وساطت این کنش‌های مبادلاتی وارد مراوده و مبادله کرده‌اند، دوباره به‌دست‌شان بازگردد.

از نظرگاه گردش کالایی ساده، این پدیده‌ای غیرقابل فهم است. در این‌جا کالا و پول به‌طور مداوم جای‌شان را عوض می‌کنند. برخورداری از کالا، برخورداری از پول را منتفی می‌کند، پول دائماً جای خالی‌شده‌ی کالا را پر می‌کند؛ و برعکس. این حالت برای هر کنش فردی مبادله‌ی کالا که گردش اجتماعی در قالب آن روی می‌دهد، کاملاً مصداق دارد. اما این کنش خود چیزی بیش از مبادله‌ی کالاست، همانا گردش سرمایه است. با این‌حال، برای گردش کالاییْ وجهی دقیقاً سرشت‌نما و بنیادین است که سرمایه را نه فقط در مقام مقداری ارزش هم‌راه با زائده‌ای افزون‌شده، یعنی ارزش اضافی، به‌دستان سرمایه‌داران بازگرداند، بلکه بازتولید اجتماعی، یعنی شکل طبیعی سرمایه‌ی مولد (وسائل تولید و نیروی کار) را نیز وساطت کند و بقای افراد مبرا از کار را تأمین نماید. از آن‌جا که کل فرآیند اجتماعی گردش از سرمایه‌دارانی عزیمت می‌کند که هم دارنده‌ی وسائل تولید و هم پول لازم برای وساطت گردش‌اند، باید پس از هر چرخه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی همه چیز دوباره به‌دستان آن‌ها بازگردد و هر گروه و هر تکْ سرمایه‌دار بنا بر معیار و محک سرمایه‌گذاری‌اش از آن دوباره برخوردار شود. پول در دستان کارگر فقط موجودیتی گذرا دارد تا مبادله‌ی سرمایه‌ی متغیر را بین شکل پولی و شکل طبیعی‌اش وساطت کند، اما در دستان سرمایه‌دار شکلِ پدیداریِ بخشی از سرمایه‌ی اوست و از همین‌رو باید همواره از نو به او بازگردد.

تاکنون گردش را فقط تا آن‌جا مورد بررسی قرار دادیم که [در مبادله‌ی] بین دو بخش بزرگ تولید صورت می‌گیرد. اما، این‌ها هنوز باقی مانده‌اند: از محصول بخش اول، 4000 در قالب وسائل تولید در همین بخش مانده‌اند تا c4000 سرمایه‌ی ثابت خودِ این بخش را تجدید کنند، هم‌چنین در بخش دوم m500 لوازم معاش در همان بخش باقی مانده‌اند که وسائل مصرف سرمایه‌دارِ همان بخش‌اند و مبلغ آن برابر با m500 ارزش اضافی است. از آن‌جا که تولید در هردو بخشْ سرمایه‌دارانه است، یعنی تولیدِ نامنظم خصوصی است، توزیع محصول متعلق به خودِ هر بخش بین تکْ سرمایه‌داران آن بخش ــ به‌مثابه‌ی وسائل تولید بخش I یا وسائل مصرف بخش II ــ نمی‌تواند به‌شیوه‌ی دیگری جز از راه مبادله‌ی کالایی صورت پذیرد، یعنی شُمار بسیاری خریدوفروش‌های منفرد بین سرمایه‌داران همان بخش. برای این مبادله، خواه برای تجدید و نوسازی وسائل تولید به مبلغ c4000 در بخش I، خواه تأمین لوازم مصرف طبقه‌ی سرمایه‌دارانِ بخش II به مبلغ m500، در عین‌حال لازم است مبالغ معینی پول در دستان سرمایه‌داران هردو بخش وجود داشته باشد. این بخش از گردش توجه ویژه‌ای را به‌خود جلب نمی‌کند، زیرا خصلت مبادله‌ی کالایی ساده را دارد و در این‌جا چه خریدار و چه فروشنده به مقوله‌ی یک‌سانی از عاملان تولید تعلق دارند؛ این مبادله فقط موجب جابجاشدن موقعیت پول و کالا در چارچوب طبقه و بخشی واحد از تولید می‌شود. با این‌حال، باید پولی که برای این گردش لازم است، در دستان طبقه‌ی سرمایه‌دار پیشاپیش موجود باشد و جزئی از سرمایه‌ی اوست.

گردش کل سرمایه‌ی اجتماعی حتی با درنظر گرفتن گردش پول، تاکنون عرضه‌کننده‌ی چیز عجیب و غریبی نبود. این‌که ضرورت دارد برای این گردش مبلغ معینی پول در اختیار جامعه باشد، باید به دو دلیل پیشاپیش به‌مثابه‌ی امری بدیهی نمودار شود: نخست این‌که شکل عام شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، تولیدی کالایی است و این به معنای مفروض و موجودبودن گردش پول است؛ دوم این‌که گردش سرمایه مبتنی است بر دگردیسی مداوم سه شکل سرمایه به یک‌دیگر: پول‌ـ‌سرمایه، سرمایه‌ی بارآور و کالا‌ـ‌سرمایه. برای میسرشدن این دگردیسی‌ها باید پولی نیز موجود باشد که بتواند نقش پول‌-‌سرمایه را ایفا کند. و سرانجام، از آن‌جا که این پول نیز کارکردی در مقام سرمایه دارد ــ و در دیسه‌نمای ما منحصراً سروکارمان با تولید سرمایه‌دارانه است ــ مفروض است که این پول نیز مانند سرمایه‌ در هر قالب دیگر باید در اختیار و تصرف طبقه‌ی سرمایه‌دار باشد، از جانب این طبقه وارد گردش شود تا پس از گردش دوباره به خودِ او بازگردد.

در نخستین نگاه فقط یکی از جزئیات می‌تواند شگفتی‌برانگیز باشد. اگر کل پولی که در جامعه در حال گردش است از سوی سرمایه‌داران به جریان می‌افتد، نتیجه این می‌شود که خودِ سرمایه‌داران باید برای تحقق ارزش اضافی متعلق به‌خود نیز پول را پیش‌ریز کنند. موضوع این‌طور به‌نظر می‌آید که گویی سرمایه‌داران در مقام طبقه می‌بایست تحقق ارزش اضافی متعلق به‌خود را با پول متعلق به‌خود پرداخت کنند و پول مذکور نیز باید هربار پیش از تحققِ محصولِ هر دوره‌ی تولید، از قبل در تملک سرمایه‌دار باشد؛ در نتیجه ممکن است که در نخستین نگاه چنین به‌نظر آید که تصرف ارزش اضافی ــ خلاف آن‌چه واقعیت نیز دارد ــ متکی بر کار پرداخت‌نشده‌ی کارگر نیست، بلکه نتیجه‌ی یک مبادله‌ی کالایی صِرف است که علاوه بر این، خودِ طبقه‌ی سرمایه‌دار پول لازم برای تحققش را در اختیار می‌گذارد. فقط تأملی اندک، این فرانمودِ [Schein] کاذب را می‌تاراند. پس از پایان جریان عمومی گردشْ طبقه‌ی سرمایه‌دار کماکان دارنده‌ی مبالغی است که یا به او بازمی‌گردند یا در دستان این طبقه می‌مانند، در حالی ‌که طبقه‌ی مزبور علاوه بر این، لوازم معاشی به همین مبلغ را کسب و مصرف کرده است؛ باز هم یادآوری می‌کنیم که ما همواره به پیش‌شرط اصلی دیسه‌نمای بازتولید ساده مقید می‌مانیم، یعنی به ازسرگیری تولید در ابعاد سابق و مصرف کل ارزش اضافی تولیدشده برای مصرف شخصی طبقه‌ی سرمایه‌دار.

اگر ما فقط در یکی از دوره‌های بازتولید درجا نزنیم، بلکه دوره‌های متوالی و متعددی را درنظر بگیریم که به‌هم گره خورده‌اند، آن‌گاه آن فرانمود کاذب نیز کاملاً ناپدید می‌شود. آن‌چه امروز سرمایه‌داران در مقام پول برای تحقق ارزش اضافیِ متعلق به‌خود، به گردش می‌ریزند، هیچ نیست مگر پیکره یا قالب پولیِ ارزش اضافی‌شان در دوره‌های تولیدیِ پیشین. اگر سرمایه‌دار ناچار است برای خرید لوازم معاشْ پولی از جیب خود پیش‌ریز کند، در حالی ‌که ارزش اضافی تازه تولید شده‌اش در شکل طبیعیِ غیرقابل مصرفْ موجود است یا در شکل طبیعی قابل مصرف در اختیار دیگران قرار دارد، پولی که او خود اینک پیش‌ریز می‌کند، پولی است که پیش‌تر به جیب او ریخته شده و نتیجه‌ی تحقق ارزش اضافی او از دوره‌های پیشین تولید است. و این پول دوباره به او بازخواهد گشت، زمانی‌که ارزش اضافی تازه‌اش را که در شکل کالا نهفته است، متحقق کرده است. بنابراین، در جریان چندین دوره[ی تولیدی] نتیجه چنین خواهد شد که طبقه‌ی سرمایه‌دار منظماً علاوه بر همه‌ی شکل‌های طبیعی سرمایه‌اشْ وسیله‌ی مصرف خود را نیز از گردش بیرون می‌کشد، در عین‌حال که مبلغ اولیه‌ی پول بدون تغییر در تصرف و اختیار او باقی می‌ماند.

از منظر تکْ سرمایه‌دار، از نگرش به گردش پول این نتیجه حاصل می‌شود که او هرگز نمی‌تواند همه‌ی سرمایه‌ی پولی‌اش را به تمامی به ابزار تولید بدل کند، بلکه همواره باید جزء معینی از سرمایه را به‌قصد استفاده‌شدن به‌عنوان سرمایه‌ی متغیر و برای پرداخت مزدها، هم‌چنین به‌عنوان سرمایه‌ی ذخیره برای خرید مستمر وسائل تولید در طی یک دوره‌ی تولیدی، در شکل پولی حفظ کند. علاوه بر این، او باید به‌جز این سرمایه‌ی ذخیره، از ذخیره‌ای پولی نیز برای مصرف شخصی برخوردار باشد.

حاصلْ این‌که برای فرآیند بازتولید کل سرمایه‌ی اجتماعی، تولید و بازتولید ماده‌ی اولیه‌ی پول ضرورت دارد. از آن‌جا که بنا بر پیش‌فرض ما این تولید و بازتولید نیز باید به‌نحوی سرمایه‌دارانه صورت پذیرد ــ و پس از دیسه‌نمای مارکسیِ فوق‌الذکر، دیسه‌نمای دیگری جز تولید سرمایه‌دارانه نمی‌شناسیم ــ باید دیسه‌نمای [مارکسیِ] فوق در حقیقت ناقص به‌نظر آید. بنابراین می‌بایست به دو بخش بزرگ تولید اجتماعی، یعنی بخش‌های تولیدِ وسائل تولید و تولیدِ وسائل مصرف، بخش سومی برای تولید وسیله‌ی مبادله اضافه شود، بخشی که سرشت‌نمای آن این است که نه در خدمت تولید و نه مصرف است، بلکه کار اجتماعی را در کالایی بی‌تمایز و غیرقابل مصرف بازمی‌نمایاند. البته پول و تولید پول و نیز مبادله و تولید کالایی بسیار قدیمی‌تر از شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری است. اما نخست در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری است که گردش پول به‌شکل عام گردش اجتماعی و از این‌طریق به عنصر بنیادین فرآیند بازتولید اجتماعی بدل می‌شود. بازنمایی تولید و بازتولید پول در بهم‌بافتگیِ اندام‌وارش با هر دو بخش‌ دیگر تولید اجتماعی می‌تواند نخست دیسه‌نمای باکفایتی از فرآیند کل [تولید و بازتولید] سرمایه‌دارانه را در نکات بنیادی‌اش عرضه کند.

در این‌جا از دیسه‌نمای مارکسی فاصله می‌گیریم. مارکس تولید طلا را در بخش اول تولید اجتماعی قرار می‌دهد. (در این‌جا، برای ساده‌کردن موضوع، کل تولید پول به تولید طلا تقلیل می‌یابد) [از نظر او] «تولید طلا، مانند تولید هر فلز دیگر به‌طور اعم، به طبقه‌ی اول و به مقوله‌ای تعلق دارد که دربرگیرنده‌ی تولیدِ وسائل تولید است.»[3] این سخن فقط تا آن‌جایی درست است که تولید طلا را به‌معنای تولید فلز، یعنی تولید فلز برای مصرف صنعتی (جواهرات، روکش دندان) تلقی کنیم. اما طلا در مقام پولْ فلز نیست، بلکه پیکریابی کار مجرد اجتماعی است و در این مقام نه وسیله‌ی تولید است و نه وسیله‌ی مصرف. به‌علاوه، فقط نگاهی شتاب‌زده به خودِ دیسه‌نمای بازتولید نشان می‌دهد این جابجاگرفتن وسیله‌ی مبادله با وسیله‌ی تولید می‌بایست به چه نارسایی‌هایی راه برد. اینک اگر تولید سالانه‌ی طلا (در معنای تولید ماده‌ی اولیه‌ی پول) را در جدول دیسه‌نمای تولید در کنار دو بخش بزرگ تولید اجتماعی قرار دهیم، این جدول سه سطر به‌شرح زیر خواهد داشت:

جدول دیسه‌نمای تولید

مقدار ارزش 30 واحدی (که به‌عنوان مثال از سوی مارکس انتخاب شده) ظاهراً منطبق بر مقدار پولی نیست که سالانه در جامعه در گردش است، بلکه نهایتاً منطبق است بر بخش سالانه‌ی بازتولیدشده‌ای از این مقدار پول، یعنی بخشی از استهلاک سالانه‌ی ماده‌ی پول، که با فرض ثابت‌ماندن ابعاد بازتولید اجتماعی و ثابت‌ماندن طول واگرد سرمایه و نیز ثابت‌ماندن سرعت گردش کالا، به‌طور میانگین ثابت می‌ماند. اینک اگر بنا به خواسته‌ی مارکس، سطر سوم جدول را بخشی از سطر اول به‌حساب آوریم، با مشکلات زیر روبرو خواهیم شد. سرمایه‌ی ثابت بخش سوم c20، مرکب است از وسائل تولید واقعی و مشخص مانند هردو بخش دیگر (ساختمان‌ها، کارافزارها، مواد کمکی، ظروف و غیره)، اما محصول این بخش، یعنی g30 ــ و g در این‌جا مُعرف طلا [Gold] است ــ به هیچ‌وجه نمی‌تواند در پیکر و شکل طبیعی‌اش به‌عنوان سرمایه‌ی ثابت در فرآیند تولید نقشی ایفا کند. بنابراین، اگر در این‌جا این محصولِ g30 را به‌عنوان جزئی ادغام‌شده از محصول بخش اول، یعنی p6000 ــ [در این‌جا p مُعرف وسائل تولید (Produktionsmittel) است] ــ به‌حساب آوریم، آن‌گاه با نقصانی در وسائل تولید اجتماعی به میزانی برابر با همین مقدار ارزش روبرو می‌شویم که بازتولید اجتماعی را در همین ابعاد در بخش I یا بخش II غیرممکن می‌کند. بر اساس فرض کنونی ما ــ که شالوده‌ی کل دیسه‌نمای مارکسی را می‌سازد ــ محصول در هر یک از دو بخش در پیکر یا شکل مصرفی مادی‌اش نقطه‌ی عزیمت کل بازتولید است و نسبت‌ها بین اعداد جدول مبتنی بر این فرض‌اند و بدون این نسبتْ کل دیسه‌نما دچار بهم‌ریختگی و آشفتگی می‌شود. مثلاً اولین رابطه‌ی ارزشی بنیادینْ مبتنی است بر این معادله که p6000 در I = c4000 در I + c2000 در II. این معادله نمی‌تواند برای محصولِ III، یعنی 30 واحد، صادق باشد، زیرا طلا نمی‌تواند (مثلاً به تناسب c20 برای I + c10 برای II) در دو بخش دیگر به‌عنوان وسیله‌ی تولید به‌کار رود. رابطه‌ی ارزشی بنیادین دیگری که از معادله‌ی اول مشتق می‌شود، عبارت از این معادله است که

v1000 در I + m1000 در I = c2000 در II. معنای این معادله برای تولید طلا این می‌بود که این بخش باید همان میزان وسیله‌ی مصرف از بخش دوم بیرون بکشد که وسیله‌ی تولید در اختیارش می‌گذارد. چنین رابطه‌ای هم صادق نیست. روشن است که تولید طلا بخشی از کل محصول اجتماعی را جذب می‌کند، هم به‌طور مشخص وسائل تولیدی را که به‌عنوان سرمایه‌ی ثابت به‌کار می‌برد و هم به‌طور مشخص وسائل مصرف کارگران و سرمایه‌دارانش را، برابر با سرمایه‌ی ‌متغیر و ارزش اضافی‌اش. اما محصول خودِ این بخش نه می‌تواند به‌مثابه‌ی وسائل تولید در هرگونه تولیدی ایفای نقش کند و نه به‌مثابه‌ی وسائل معاش در مصرف انسان وارد شود. به این ترتیب قراردادن تولید طلا در بخش I، به همه‌ی تناسب‌های ارزشی و عینی دیسه‌نمای مارکسی خدشه وارد می‌سازد و اعتبارش را سلب می‌کند.

تلاش مارکس برای قراردادن تولید طلا در بخش I (تولیدِ وسائل تولید) هم‌چنین به نتایج تردیدبرانگیزی راه می‌برد. نخستین کنش گردش بین زیربخشی که مارکس آن‌را بخش g در I می‌نامد و بخش II (تولیدِ وسائل مصرف، طبق معمول عبارت است از این‌که کارگران بخش g در I از سرمایه‌داران مزدهایی به مبلغ (v5) دریافت می‌کنند و با آن از بخش II وسائل مصرف می‌خرند. پول مورد نیازی‌که از این‌طریق در اختیار [سرمایه‌دار] قرار گرفته هنوز محصول تولید تازه نیست، بلکه ذخیره‌ی پولی سرمایه‌دارِ بخش g در I، از مقدار پولی است که در کشور از پیش موجود است، امری‌که به‌خودیِ‌خود هیچ‌گونه ایرادی ندارد. اما مارکس به سرمایه‌داران بخش II اجازه می‌دهد از 5 واحد پول دریافتی، اولاً در اِزای 2 واحد آن از بخش g در I، طلا «به‌عنوان کالایی مادی» بخرند، به این ترتیب او [ناگهان] از تولید پول به تولید صنعتی طلا می‌پَرَد، امری که به معضل تولید پول، به‌همان اندازه‌ی تولید واکس کفش بی‌ربط است. اما از آن‌جا که از v5ی دریافتی از بخش g در I، هنوز 3 واحدش باقی است و سرمایه‌داران بخش II هیچ کاربردی برایش ندارند، چراکه نمی‌توانند به‌عنوان سرمایه‌ی ثابت مصرفش کنند، مارکس به این نتیجه می‌رسد که آن‌ها مجازند با این مبلغ گنج‌اندوزی! کنند تا به این ترتیب نقصانی در سرمایه‌ی ثابت بخش II پیش نیاید، چراکه می‌دانیم این مبلغ (یعنی مبلغی برابر v+m بخش I) باید در اِزای وسائل تولید معاوضه شود. مارکس به این چاره متوسل می‌شود: «به این ترتیب، این پول باید به‌طور کامل از cی بخش II به m بخش II منتقل شود، فارغ از آن‌که در قالب لوازم معاش ضروری یا وسائل تجملی وجود داشته باشد؛ در عوض، باید کالاهایی با ارزش برابر از m بخش II به cی بخش II منتقل شوند. نتیجه این‌که: بخشی از ارزش اضافی در مقام گنجینه‌ای پولی ذخیره می‌شود.»[4] این نتیجه به‌قدر کافی عجیب و غریب است. غرض صرفاً رعایت بازتولید استهلاک سالانه‌ی ماده‌ی پول بود، اما ناگهان به گنج‌اندوزیِ پول رسیدیم، یعنی به مازادی از ماده‌ی پول. معلوم نیست چرا این مازاد باید به خرج سرمایه‌داران بخش لوازم معاش شکل بگیرد، یعنی کسانی‌که باید ریاضت بکشند، آن‌هم نه مثلاً برای این‌که تولید ارزش اضافی‌شان را گسترش بدهند، بلکه با این قصد که برای کارگران بخش تولید طلا به‌قدر کافی لوازم معاش وجود داشته باشد.

اما سرمایه‌داران بخش II برای این فضیلت مسیح‌کیشانه‌شان جزایی می‌گیرند که به‌قدر کافی عذاب‌آور است. آن‌ها نه فقط نمی‌توانند به‌رغم «ریاضتْ» تولیدشان را گسترش دهند، بلکه حتی قادر نیستند تولید در ابعاد سابق را دوباره از سر بگیرند. زیرا شاید انتقال «کالاهایی با ارزشِ» برابر از m در II به c در II  هم ممکن باشد، اما مسئله فقط بر سر ارزش نیست، بلکه بر سر قالب و پیکره‌ی عینی و مشخص این ارزش‌هاست و از آن‌جا که اینک بخشی از محصول I مرکب از پولی است که نمی‌تواند به‌مثابه‌ی وسیله‌ی تولید مورد استفاده قرار گیرد، II نیز نمی‌تواند به‌رغم ریاضت، سرمایه‌ی ثابتش را به‌طور عینی و در ابعاد کامل جایگزین کند. به این ترتیب پیش‌فرض ‌دیسه‌نما، یعنی دیسه‌نمای بازتولید ساده‌بودن، در دو راستا نقض می‌شود: گنج‌اندوزیِ ارزش اضافی و کسریِ سرمایه‌ی ثابت. خودِ این نتایجِ مارکس ثابت می‌کنند که غیرممکن است بتوان تولید طلا را در شُمار یکی از دو بخش دیسه‌نمایش قرار داد، بی‌آن‌که این دیسه‌نما را درهم ریخت. دست‌کم به‌دلیلِ نخستین مبادله بین بخش‌های I و II ممکن نیست. پژوهش پیرامون مبادله‌ی طلای نو تولیدشده در چارچوب سرمایه‌ی ثابت بخش I که مورد نظر مارکس بود، بنا بر تأکید ف. انگلس (در مجلد دوم کاپیتال، پانویس 55، ص 449)[*] در دستنویس وجود نداشت. این مبادله نارسایی‌های دیسه‌نما را نمایان‌تر می‌کرد. به‌علاوه، خودِ مارکس دریافت ما را تأیید می‌کند و پرسش را به چند کلمه می‌کاهد، آن‌گاه که او خیلی خلاصه و به‌درستی می‌گوید: «خودِ پول فی‌نفسه عنصری از بازتولید واقعی نیست.»[5]

بازنمایی تولید پول در مقام بخش سوم و مجزایی از کل تولید اجتماعی دلیل مهم‌تری نیز دارد. دیسه‌نمای مارکسیِ بازتولید ساده در مقام شالوده و نقطه عزیمت فرآیند بازتولید نه فقط برای نظام اقتصادی سرمایه‌دارانه، بلکه ــ با تغییرات لازم (mutatis mutandis) ــ برای هر نظام اقتصادی مبتنی بر برنامه‌ریزیِ تنظیم‌شده، مثلاً نظام سوسیالیستی، نیز اعتبار دارد. برعکس. تولید پول وابسته به شکل کالایی محصول، همانا مالکیت خصوصی بر وسائل تولید است و بنابراین زائد خواهد شد. این تولید، تشکیل‌دهنده‌ی «هزینه‌ی کاذبِ» شیوه‌ی اقتصادِ پُر هرج‌ومرج سرمایه‌داری است، همانا باری ویژه که این جامعه‌ی مبتنی بر مالکیت خصوصی، در قالب صَرفِ سالانه‌ی مقدار قابل توجهی کار برای تولید، محصولاتی بر دوش جامعه می‌گذارد که نه به‌عنوان وسیله‌ی تولید به‌کار می‌آیند و نه به‌مثابه‌ی وسیله‌ی مصرف. این صَرف ویژه‌ی کار در جامعه‌ای با تولید سرمایه‌دارانه، که در جامعه‌ای مبتنی بر اقتصاد اجتماعاً تنظیم‌شده زائد خواهد شد، دقیق‌ترین بیانش را در مقام بخشی مجزا در فرآیند بازتولید عمومی کل سرمایه می‌یابد. در آن‌جا کاملاً علی‌السویه است کشوری که مورد نظر ماست خودْ طلا تولید می‌کند، یا کشوری است که آن‌را از خارج وارد می‌کند. در حالت دوم، فقط مبادله است که صَرف همان میزان از کاری اجتماعی را وساطت می‌کند که مستقیماً برای تولید طلا ضروری بود.

از آن‌چه تاکنون آمد، می‌توان دید که مسئله‌ی بازتولید کل سرمایه، آن‌چنان که اغلب از نظرگاه نابِ بحران به آن نگریسته می‌شود، مسئله‌ی ساده‌ای نیست، یعنی جایی‌که پرسش تقریباً به این‌صورت طرح می‌شود: چگونه ممکن است در جامعه‌ای که اقتصادش بی‌برنامه است تکْ سرمایه‌های بی‌شُمار کل نیازهای جامعه را از طریق کل تولید پوشش دهند؟ پرسشی که انتظار می‌رود پاسخش اشاره به نوسان دائمی تولید حول محور تقاضا، یعنی مثلاً افت و خیزهای اقتصاد باشد. مهم‌ترین نکته درباره‌ی این رویکرد، که کل محصول اجتماعی را ملغمه‌ای بی‌تمایز از کالاها تلقی می‌کند و شیوه‌ی نگاهش به نیاز اجتماعی چنین پوچ است، این است که: وجه ممیز ویژه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری را نادیده می‌گیرد. همان‌گونه که دیدیم، شیوه‌ی بازتولید سرمایه‌داری در بطن خود حاوی شُمار بسیاری از روابط دقیقی است که هم به مقوله‌های مختص سرمایه‌داری و هم ــ با تغییرات لازم ــ به مقوله‌های عام کار انسانی معطوف می‌شوند و اتحادشان، چه در تضاد با یک‌دیگر و چه در هم‌خوانی و تطابق‌شان، بازنمایاننده‌ی معضل حقیقی است. دیسه‌نمای مارکسی راه‌حلی علمی برای این معضل است.

باید از خود بپرسیم که دیسه‌نمای واکاوی‌شده‌ی فرآیند بازتولید اجتماعی چه معنا و اهمیتی برای واقعیت دارد. بنا بر این دیسه‌نما، کل محصول اجتماعی با خیر و خوشی و بدون وقفه وارد گردش می‌شود، نیازهای مصرفیِ همگی ارضاء می‌شوند، بازتولید بدون دردسر و سرراست صورت می‌گیرد، گردش پول در پی گردش کالا می‌آید، و دایره‌ی سرمایه‌ی اجتماعی به‌دقت بسته می‌شود. اما وضع در زندگی واقعی چگونه است؟ این دیسه‌نما با مناسباتی که در آن برقرار شده برای تولیدی که با برنامه راهبری شده است، شالوده‌ای دقیق برای تقسیم و توزیع کار اجتماعی به‌دست می‌دهد؛ همواره با این پیش‌فرض که بازتولید ساده مورد نظر است، یعنی ابعاد تولید ثابت و بدون تغییر باقی می‌مانند. در اقتصاد سرمایه‌دارانه هرگونه سازمانِ برنامه‌مند برای کل فرآیند غایب است. از همین‌رو نیز [تولید و بازتولید] به‌سادگی و سرراستیِ فرمول ریاضی، چنان‌که در دیسه‌نما آمده است، صورت نمی‌گیرد. چرخه‌ی بازتولید عمدتاً هم‌راه با انحراف از نسبت‌هایی پیش می‌رود که در دیسه‌نما تعریف شده‌اند، امری‌که خود را در موارد زیر بیان می‌کند:

  • نوسان روزانه‌ی قیمت‌ها،
  • تزلزل دائمیِ سودها،
  • جابه‌جایی وقفه‌ناپذیر سرمایه‌ها از یک شاخه‌ی تولید به شاخه‌ای دیگر،
  • نوسان سیکل‌های اَدواریِ بازتولید بین وسعت‌یابیِ فوق‌العاده و بحران.

به‌رغم همه‌ی این انحراف‌ها، دیسه‌نمای یادشده بازنمایاننده‌ی میانگینی اجتماعاً ضروری است که حول آن، همه‌ی آن حرکات تحقق می‌یابند و پس از دور شدن از آن، هر بار از نو در تلاش برقرارساختن آنند. این میانگین موجب می‌شود که حرکت‌های نوسانیِ تکْ سرمایه‌ها به آشفتگی کامل و بی‌بندوباری دچار نشود، بلکه به قانون‌مندی معینی بازگردانده شود که به‌رغم بی‌برنامه‌گی، تداوم وجود جامعه را تأمین و تضمین می‌کند.

اگر دیسه‌نمای مارکسیِ بازتولید را با جدول اقتصادی کِنِه مقایسه کنیم، بلافاصله شباهت و تفاوت آن‌ها به‌چشم می‌خورد. هر دو دیسه‌نما که بازتاب‌دهنده‌ی سیر تحول اقتصاد ملی [یا اقتصاد سیاسی] کلاسیک‌اند، یگانه تلاش‌هایی برای بازنمایی دقیق هرج‌ومرجی ظاهری هستند که کل حرکت تولید و مصرف سرمایه‌دارانه را در گره‌خوردگی متقابلش با تجزیه ‌شدن به تولیدکنندگان خصوصی و مصرف‌کنندگان بی‌شُمار بازمی‌نمایانند. هردوی آن‌ها بهم‌ریختگیِ سردرگم حرکت سرمایه‌های منفرد را به پیوستارهای ساده‌ای تقلیل می‌دهند که در آن‌ها امکان وجود و تحول و تطور جامعه‌ی سرمایه‌داری، به‌رغم سازوکار نامنتظم و پُرهرج‌ومرجش، ریشه دارد. به‌عبارت دیگر، هردوی آن‌ها وجوه مضاعفی را که شالوده‌ی کل حرکت اجتماعی سرمایه است، متحد می‌کنند: این‌که حرکت مذکور هم‌هنگام در مقام حرکت سرمایه، تولید و تصرف ارزش اضافی، و در مقام حرکت اجتماعی، تولید و مصرف ضروریات عینیِ وجود تمدن انسانی است. در هردو، گردش محصولات به‌مثابه‌ی گردش کالاْ کل فرآیند را وساطت می‌کند و در هردو، حرکت پول فقط تالیِ بیان ظاهری حرکتی است که در رویه‌ی بیرونیِ حرکت گردشِ کالایی صورت می‌گیرد.

اما در تشریح این خطوط عمده، فاصله‌ای ژرف بین آن‌ها وجود دارد. درست است که جدول کِنِه تولید ارزش اضافی را به لنگرگاهی برای کل تولید بدل می‌کند، اما ارزش اضافی را در شکل خام‌سرانه و فئودالیِ رانت زمین می‌فهمد و بنابراین جزئی از شکل را هم‌چون تمامیت آن تلقی می‌کند.

جدول کِنِه هم‌چنین تمایزهای عینی در توده‌ی محصول کل را به لنگرگاه دیگری برای بازتولید اجتماعی بدل می‌کند، اما آن‌را در قالب تضاد و تقابلی خام‌سرانه بین انواع محصولات کشاورزی و مانوفاکتوری می‌فهمد و بنابراین تمایزهای ظاهری بین موادی را که انسانِ کارکننده با آن‌ها سروکار دارد، به‌عنوان مقوله‌های بنیادین فرآیند کار انسانی به‌طور اعم تلقی می‌کند.

نزد مارکس تولید ارزش اضافی در شکل ناب و عامش، همانا در شکل مطلق تولید سرمایه، دریافت می‌شود. هم‌هنگام شرایط عینی و جاودانه‌ی تولید در تمایز بنیادین بین وسائل تولید و وسائل مصرف مورد نظر قرار می‌گیرند و رابطه‌ی آن‌ها با یک‌دیگر به تناسب دقیق ارزشیِ آن‌ها قابل ارجاع است.

اگر بپرسیم که چرا این راه‌حل به معضلی که کِنِه چنین کام‌یابانه به آن دست یافت، نزد اقتصاد سیاسی‌دانانِ پس از او با ناکامی روبرو شد و این‌که جهش عظیمی که با دیسه‌نمای مارکسی در واکاوی معضل میسر شد، چه ملزوماتی داشت، آن‌گاه به دو پیش‌شرط بنیادین می‌رسیم. دیسه‌نمای بازتولید مارکسی عمدتاً استوار است بر [اولاً] تمایز روشن و دقیق بین دو وجه کار در تولید کالایی: کار مشخصِ مفید که ارزش‌های مصرفی معین را می‌آفریند و کار مجرد و عام انسانی که در مقام کار اجتماعاً لازم، ارزش‌های اجتماعی را خلق می‌کند. این اندیشه‌ی بنیادین و نبوغ‌آمیزِ نظریه‌ی ارزش مارکسی که از جمله حل معضل پول را برای او میسر کرد، راه‌بر او به تشخیص تمایز بین هردو منظر کل فرآیند تولید و یگانه‌سازی آن‌ها بود: همانا [یگانه‌سازی] نظرگاه ارزش و پیوستارهای عینی. ثانیاً، شالوده‌ی دیسه‌نمای مارکسی تمایز دقیق بین سرمایه‌ی ثابت و سرمایه‌ی متغیر است که نخست به‌واسطه‌ی آن، تولید ارزش اضافی در مکانیسم درونی‌اش کشف شد و توانست به‌عنوان رابطه‌ای ارزشی با هردو مقوله‌ی عینی تولید، یعنی وسائل تولید و وسائل مصرف، در نسبتی دقیق قرار گیرد.

اقتصاد کلاسیک بعد از کِنِه، به‌ویژه نزد اسمیت و ریکاردو، به این دیدگاه‌ها کمابیش نزدیک شد. نظریه‌ی ارزش نزد ریکاردو به آن صورت‌بندی فرسختی دست یافت که حتی اغلب با صورت‌بندی مارکسی جابجا گرفته می‌شود. ریکاردو، از موضع نظریه‌ی ارزشِ خود، تجزیه و تحویل اسمیتیِ قیمت کالاها به v+m ــ که موجب مصیبتی بسیار در واکاوی بازتولید شده بود ــ را نظری خطا ارزیابی کرد؛ اما او بیش‌تر از این به خبط اسمیتیِ مذکور نپرداخت، همان‌گونه که تمایلی به حل معضل کل بازتولید در تمامیت آن نشان نداد. در اساس واکاوی ریکاردویی از بعضی لحاظ گامی به عقب و به پیش از اسمیت بود، گامی‌که بعضاً او را به دوران ماقبل فیزیوکرات‌ها بازمی‌گرداند. هرچند ریکاردو مقوله‌های بنیادی اقتصاد بورژوایی مانند ارزش، مزد، ارزش اضافی و سرمایه را بسیار دقیق‌تر و یک‌پارچه‌تر از همه‌ی متقدمان خود پیراسته است، اما با آن‌ها هنجاری صُلب دارد. آدام اسمیت شّم به‌مراتب بیش‌تری برای پیوستارهای زنده و حرکت عظیم کل یک‌پارچه داشت. گه‌گاه نیز بر آن بود که برای مسئله‌ای واحد، مثلاً مسئله‌ی ارزش، دو یا حتی سه تا چهار راه‌حل مختلف ارائه دهد و در جزئیات گوناگون واکاوی، بی‌پروا دچار تناقض شود؛ به این ترتیب، همین تناقضاتِ او به آن‌جا راه برده‌اند که همواره به کلیت موضوع هربار از نو از زاویه‌ی دیگری بپردازد و آن‌را در حرکتش درک و ثبت کند. سدی که هردوی آن‌ها ــ اسمیت و ریکاردو ــ به ناگزیر در سپری‌کردنش کامیاب نشدند، افق محدود بورژوایی‌شان بود. برای ثبت و درک مقوله‌های بنیادینِ تولید سرمایه‌دارانه، مانند ارزش و ارزش اضافی، در حرکت زنده‌شان و در مقام فرآیند بازتولید اجتماعی، باید این حرکت را تاریخاً، و خودِ مقوله‌ها را به‌مثابه‌ی شکل‌های تاریخاً مشروطِ مناسبات عام اجتماعی فهمید. این امر فقط زمانی توانست میسر شود که معضل بازتولید کل سرمایه از سوی یک سوسیالیست حل شد. بین جدول اقتصادی [کِنِه] و دیسه‌نمای بازتولید [مارکسی], در مجلد دوم کاپیتال فقط فاصله‌ای زمانی وجود ندارد، بلکه بحث پایان اقتصاد بورژوایی نیز بین آن‌ها شکافی محتوایی ایجاد می‌کند.

یادداشت‌ها:

[1].‌ کِنِه در نکته‌ی هفتم پیرامون «جدول»، پس از جدلش علیه نظریه‌ی مرکانتیلیستیِ پول ــ که ثروت را با پول یکی‌وهمان می‌داند ــ می‌گوید: «حجم پول یک کشور نمی‌تواند افزایش یابد، مگر خودِ بازتولید افزایش یافته باشد؛ در غیراین‌صورت افزایش حجم پول به‌ناگزیر به‌زیان بازتولید سالانه‌ی ثروت خواهد بود … بنابراین نباید قدرت و توانایی یک کشور را بر اساس بیش‌تر یا کم‌تربودن حجم پول قضاوت کنیم؛ هم‌چنین به تخمین ما، ذخیره‌ی اندکی که برابر با درآمد مالک زمین است، برای کشوری کشاورز که در آن گردش به‌طور منظم صورت می‌گیرد و تجارت هم‌راه با اعتماد و در آزادی کامل رخ می‌دهد، مبلغی بیش‌تر از کافی است. [نقل‌قول از کِنِه به فرانسه است.]

[2].‌ مارکس برای این مبادله فقط خرج پول از سوی سرمایه‌داران بخش II را به‌عنوان نقطه عزیمت درنظر می‌گیرد. (ر. ک. کاپیتال، جلد دوم، ص 391)

 [Karl Marx; Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 24, S. 414/415.]

همان‌گونه که ف. انگلس در پانویس آن صفحه به‌درستی یادآور می‌شود، این نکته در نتیجه‌ی نهایی گردش هیچ تغییری ایجاد نمی‌کند، اما در مقام پیش‌شرط گردش اجتماعی فرض دقیقی نیست؛ درست‌تر بازنمایی خودِ مارکس (ر. ک. همان‌جا، ص 374) است.

[Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 24, S. 398/399.]

[3]. Das Kapital, Bd. II. S. 446. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 24, S. 466.]

[4]. Das Kapital, Bd. II. S. 448. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 24, S. 468.]

*[Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 24, S. 469.][ یادداشت ویراستار آلمانی]

[5]. Das Kapital, Bd. II. S. 466. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 24, S. 486.]

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4tL

 

همچنین درباره‌ی # انباشت سرمایه رزا لوکزامبورگ

انباشت سرمایه بخش نخست ـ فصل نخست: موضوع پژوهش

انباشت سرمایه فصل دوم: واکاوی فرآیند بازتولید نزد کِنِه و اسمیت

انباشت سرمایه: بخش نخست، فصل سوم: نقد واکاوی اسمیت

انباشت سرمایه. بخش نخست، فصل چهارم: شِمای مارکسی بازتولید ساده

همچنین درباره‌ی # رزا لوکزامبورگ:

جُرج لوکاچ درباره‌ی رزا لوکزامبورگ

رزا لوکزامبورگ: نقد نظریه‌ی انباشت مارکس

مبانی نظریه‌ی امپریالیسم رزا لوکزامبورگ

لوکزامبورگ، بوخارین و گروسمن: محدودیت‌های سرمایه

امپراتوری هارت و نگری

امپراتوری هارت و نگری

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

تاکیس فوتوپولوس و الکساندروس گزیرلیس

ترجمه‌ی: بهرام صفایی

 

 

یک مانیفست کمونیست جدید یا خوش‌آمدی رفرمیستی به جهانی‌ شدن نئولیبرالی؟[۱]

 

چکیده: کتاب امپراتوری اثر مایکل هارت و آنتونیو نگری (انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۰۰) عموماً از سوی مطبوعات رسمی و برخی از چپ‌ها به‌مثابه‌ی یک مانیفست کمونیست جدید توصیف شده است. با این حال، بررسی دقیق محتوای کتاب نشان می‌دهد که امپراتوری به‌جای این‌که واجد پیامدهای رادیکالی مشابه با مانیفست اصلی باشد، بهتر است خوش‌آمدی «ابژکتیو» به جهانی‌ شدن نئولیبرالی تعبیر شود.

۱. امپراتوری و جهانی‌ شدن سیاسی

ساختار سیاسی امپراتوری

امپراتوری در رویکرد مسئله‌محور هارت و نگری قدرت حاکمی است که جهان امروز را اداره می‌کند؛ امپراتوری شکل سیاسیِ جهانی‌ شدن سرمایه‌داری است. نویسندگان بحث خود را با بررسی ساختار امپراتوری از منظر حقوقی آغاز می‌کنند، چرا که تحولات حقوقی در واقع به‌ تغییرات در ساختار مادی قدرت و نظم جهانی اشاره دارند. آنان با استفاده از ساختار حقوقی سازمان ملل متحد به‌عنوان نقطه شروع، به بررسی تجدیدعلاقه به مفهوم «جنگ عادلانه» می‌پردازند و به‌اصطلاح «حق مداخله» را نتیجه‌ی «وضعیت دائمی اضطرار و استثنا که با ارجاع به ارزش‌های اساسی عدالت توجیه می‌شود» توصیف می‌کنند.(ص ۱۸) با این حال، همان‌طور که هارت و نگری تأکید می‌کنند: «اگرچه عملکرد امپراتوری همواره در خون غوطه‌ور است، اما مفهوم امپراتوری همیشه به صلح اختصاص دارد ــ صلحی دائمی و جهانی که خارج از تاریخ است.» (ص. xv)

با این حال، نویسندگان خود را به دیدگاه حقوقی محدود نمی‌کنند و هم‌چنین دگرگونی الگوی حاکمیت را از منظر تولید زیست‌سیاسی واکاوی می‌کنند، یعنی «تولید خود زندگی اجتماعی، جایی که اقتصاد، سیاست و فرهنگ به‌طور فزاینده با یک‌دیگر هم‌پوشانی دارند و در یک‌دیگر سرمایه‌گذاری می‌کنند» (ص. xiii). در این بافتار، آنان از مفهوم جامعه‌ی کنترل فوکو و بینش‌های او درباره‌ی ماهیت زیست‌قدرت بهره می‌برند (یعنی «شکلی از قدرت که زندگی اجتماعی را از درون تنظیم می‌کند، آن را دنبال می‌کند، به تفسیر آن می‌پردازد، جذب و بازمفصل‌بندی می‌کند.» (صص ۲۴-۲۳)) در این چارچوب، هارت و نگری شکل معاصر امپراتوری را هم‌ذات با وجود یک دوقطبی (که آن را «عقاب دو سر امپراتوری» می‌نامند) می‌دانند: از یک سو «ساختاری حقوقی و قدرتی برساخته، که ماشین فرمان‌دهی زیست‌سیاسی ساخته است» (ص ۶۰)، و از سوی دیگر «انبوهه‌ا‌ی متکثر از سوبژکتیویته‌های مولد و خلاق جهانی‌ شدن که آموخته‌اند در این دریای پهناور به حرکت درآیند.» (ص ۶۰) این دوقطبی امروزه نمی‌تواند بدون یکی از این دو عنصر وجود داشته باشد؛ به بیان دیگر: «قدرت بازقلمروسازی انبوهه نیروی تولیدی‌ای است که امپراتوری را حفظ می‌کند.» (ص ۶۱)

پس از معرفی چارچوب نظری کلی که به‌طور خلاصه بیان شد، هارت و نگری به بحث درباره‌ی انتقال از امپریالیسم به امپراتوری پرداخته و مفهوم حاکمیت را به‌عنوان نقطه مرجع خود انتخاب می‌کنند. آنان با مفهوم مدرنیته (در تمایز با آن‌چه آن را «پسامدرنیته‌ی معاصر» می‌نامند) آغاز می‌کنند و مدرنیته را براساس بحران تعریف می‌کنند: «بحرانی که از کشمکش مداوم میان نیروهای درون‌ماندگار، برساخته و خلاق و قدرت متعالی‌ای که برای بازگرداندن نظم تلاش می‌کند زاده می‌شود.» (ص ۷۶) آنان سه تلاش برای حل بحران مدرنیته را بررسی می‌کنند:

  • توسعه‌ی دولت حاکم مدرن؛
  • توسعه‌ی مفهوم ملت و مفهوم مرتبط مردم؛
  • ظهور حاکمیت استعماری.

نتیجه‌گیری آن‌ها این است که در حالی که استعمارگرایی امری است دیالکتیکی، واقعیت چنین نیست، و بدین ترتیب تا حدی از راست‌آیینی مارکسیستی فاصله می‌گیرند. در چکیده‌ای از سه تلاش برای حل بحران مدرنیته، زنجیره‌ای از نمایندگی را ارائه می‌کنند: «مردم به نمایندگی انبوهه، ملت به نمایندگی از مردم، و دولت به نمایندگی از ملت» (ص ۱۳۴) ــ زنجیره‌ای که، به نظر ما، از واکاویی نسبتاً مغشوش از رابطه‌ی ملت و دولت ناشی می‌شود (هارت و نگری گمان می‌کنند که ملت به‌طور خودکار دولت-ملت را به وجود می‌آورد). در این زمینه، شایان ذکر است که هارت و نگری، در بررسی گذار از پارادایم حاکمیت مدرن به پارادایم حاکمیت امپراتوری، نظریه‌های پست‌مدرنیستی و پسااستعماری (و بنیادگرایی‌ها به شیوه‌ای متفاوت) را به‌عنوان «اثرات مهمی که گسترش بازار جهانی و گذار شکل حاکمیت را بازتاب می‌دهند یا ترسیم می‌کنند» مورد توجه قرار می‌دهند. (صص ۱۳۹-۱۳۸)

هدف بعدی آن‌ها توصیف حاکمیت امپراتوری امروزی است (یعنی حاکمیتی که پس از گذار فوق شکل گرفت). در این رابطه، آن‌ها نقش انقلاب آمریکا را در نوآوری تبارشناسی مفهوم حاکمیت مدرن بررسی می‌کنند و در آن مبنایی می‌یابند که بر اساس آن، حاکمیت امپراتوری جدیدی شکل گرفته است. پس از بحث درباره‌ی گرایش امپریالیستی‌ای که در طول تاریخ آمریکا وجود داشته است (برجسته‌ترین نمونه‌های آن بهره‌کشی از نیروی کار سیاه‌پوستان و دکترین مونروئه است)، هارت و نگری ادعا می‌کنند که گرایش گسترش‌طلبانه امپراتوری باید به‌وضوح از توسعه‌طلبی دولت-‌ملت‌های مدرن متمایز شود. (ص ۱۶۶) امپراتوریْ مدل قدرت شبکه‌ای را گسترش و تثبیت می‌کند، در حالی که فضای حاکمیت امپراتوری همواره باز است. عنصر نوآورانه در واکاوی آن‌ها این است که امپراتوری را هم‌چون سازوبرگی غیرمتمرکز و قلمروزدا درک می‌کنند که به‌تدریج کل قلمرو جهانی را در مرزهای باز و گسترش‌یابنده‌ی خود ادغام می‌کند. از نظر آن‌ها، در گذار از امپریالیسم به امپراتوری، «به‌تدریج تمایز بین درون و بیرون کم‌تر می‌شود.» (ص ۱۸۷) آن‌ها حاکمیت امپراتوری را بر اساس شبکه‌ای انعطاف‌پذیر از خُرده‌تنش‌ها، و نه حول یک تعارض مرکزی، سازمان‌یافته می‌بینند. آنان، به جای بحران، بر این باورند که مفهومی که حاکمیت امپراتوری را تعریف می‌کند، ممکن است بحران همه‌گیر یا، دقیق‌تر، فساد باشد (فسادی که به‌نظر آن‌ها تصادفی نیست بلکه ضروری است – ص ۲۰۲).

هارت و نگری از ابتدای کتاب خود تأکید می‌کنند که امروزه «حاکمیت شکل جدیدی به خود گرفته است، متشکل از مجموعه‌ای از نهادهای ملی و فراملی که تحت یک منطق واحد حکومت متحد شده‌اند.» (ص xii) آن دو در همین راستا به نتیجه‌گیری درستی می‌رسند که اگرچه آمریکا جایگاه ممتازی در امپراتوری دارد، این بدان معنا نیست که رهبر آن است، به همان شیوه‌ای که دولت-‌ملت‌های اروپایی در گذشته رهبران جهان بودند: «امپراتوری پست‌مدرن ما هیچ رومی ندارد.» (ص ۳۱۷) با این حال، ازآنجاکه آن‌ها مرکزیت امپراتوری را در قالب مثلاً یک نخبۀ فراملی نمی‌بینند و به صرف بیان این نکته اکتفا می‌کنند که یک شبه‌دولت فراملی در حال شکل‌گیری نیست (صص ۳۹-۳۸)، نظریه‌ی آن‌ها درباره‌ی امپراتوری بدون امپراتور ناپایدار می‌شود و در این فرایند، صرفاً برخی صورت‌بندی‌های پیچیده‌ای را ارائه می‌دهند که انتزاعی باقی می‌ماند و با دنیای واقعی ارتباطی ندارند.

امپراتوری بدون امپراتور

از منظر دیگر،[۲] می‌توان استدلال کرد که شکل‌های ساختار سیاسی که در جامعه‌ی مدرنیته ظهور یافتند، همواره هدف‌شان سازگاری با شکل‌های مختلف اقتصاد بازار بوده که از زمان تأسیس آن در حدود دو سده پیش به‌مرور زمان تکامل یافته‌اند. بنابراین، در دوران مدرنیته، تفاوت‌های چشم‌گیری بین شکل‌های مختلف ساختارهای سیاسی وجود دارد. بدین‌ترتیب، «دموکراسی» نمایندگی مدرنیته‌ی لیبرال به نظامی سیاسی با درجه‌ی تمرکز قدرت سیاسی بسیار بالاتر در دست قوه‌ی مجریه در دوران مدرنیته‌ی دولت‌گرا تبدیل شد، هم در غرب و به‌مراتب بیش‌تر در شرق.[۳] این نظام اکنون جای خود را به ساختارهای سیاسی جدید بین‌المللی می‌دهد که در هماهنگی با ساختارهای اقتصادی بین‌المللی‌ و بازنمایی درجه‌ی تمرکز قدرت سیاسی بسیار بالاتریْ با تمرکز عظیم قدرت اقتصادی که جهانی‌ شدن به وجود آورده هم‌خوانی داشته باشند. بنابراین، در مدرنیته‌ی نولیبرالی، نظام وستفالیایی قدیمی دولت‌-ملت‌های حاکم جای خود را به نظامی چندسطحی از موجودیت‌های سیاسی- اقتصادی می‌دهد که در سطح خُرد به «خُرده‌مناطق»، شهرهای جهانی و حتی دولت‌های سنتی گسترش می‌یابد، در حالی که در سطح کلان بین‌المللی جدید (که مهم‌ترین تصمیم‌ها در آن اتخاذ می‌شود)، به نخبگان فراملی جدید و نمودهای سیاسی و اقتصادی آن گسترش می‌یابد.

به نظر هارت و نگری، ساختار سیاسی امپراتوری (یعنی نظم نوین جهانی) «به‌صورت یک ساختار حقوقی» بیان می‌شود. (ص ۳) با این‌ حال، این توصیف از امپراتوری پاسخی برای مسئله حیاتی موجودیتی که ابتکارعمل را در چگونگی بازتولید جهانی‌ شدن اقتصادی و تأمین ثبات کلی نظام به عهده دارد، ارائه نمی‌دهد. بدیهی است که «ساختار حقوقی و قدرت برساخته» که آن‌ها توصیف می‌کنند، تنها می‌تواند تصمیم‌ها و هنجارها را اجرا کند، اما نمی‌تواند ابتکارعمل را برای تعیین هنجارها یا راه‌اندازی «جنگ‌هایی» ضروری برای ثبات نظام جهانی به دست بگیرد. یک مرکز قدرت، نخبگانی، برای این منظور لازم است و اگرچه نویسندگان درست می‌گویند که امروزه چنین مرکز قدرتی به‌عنوان یک قدرت امپراتوری واحد مانند آمریکا وجود ندارد، این موضوع وجود نخبگانی فراملی غیرمتمرکز را، که خود نماینده‌ی‌ یک مرکز قدرت است، نفی نمی‌کند.

در شکل‌های پیشین مدرنیته (یعنی مدرنیته‌ی لیبرالی در سده‌ی نوزدهم و مدرنیته‌ی دولت‌محور در سده‌ی بیستم)، که اقتصاد بازار اساساً ماهیتی ملی داشت، این دولت-‌ملت‌ها بودند که این نقش را ایفا می‌کردند. بنابراین، پرسش این است: در اقتصاد بازار بین‌المللی امروزیْ چه کسی این نقش را بر عهده دارد؟ آشکارا، جهانی‌سازی اقتصادی نیازمند جهانی‌سازی سیاسی مکمل است، یا به بیان دیگر، یک اقتصاد فراملی به نخبگان فراملی خود نیاز دارد. مارکسیست‌های دیگر، مانند لزلی اسکلر،[۴] وجود طبقه‌ی جدیدی از سرمایه‌داران فراملی را نشان داده‌اند، درحالی‌که یکی از ما نیز تلاش کرده همین مسئله را در مورد نخبگان فراملی اثبات کند.[۵] در این زمینه، هارت و نگری نظریه‌ی کاملاً ناکافی «امپراتوری جدید» را مطرح می‌کنند؛ امپراتوری‌ای که نه مرکزی دارد و نه امپراتوری برای مدیریت آن!

در این چارچوب نظری جای‌گزین، نخبگان فراملی جدید را می‌توان سازوبرگ غیرمتمرکزی از حکومت در نظر گرفت که مرکز سرزمینی قدرت و مبتنی بر یک دولت-‌ملت خاص ندارد؛ یعنی نخبگانی که قدرت خود (قدرت اقتصادی، سیاسی یا به‌طور کلی اجتماعی) را از طریق فعالیت در سطح فراملی کسب می‌کنند ــ امری که دلالت بر این دارد که این نخبگان به‌طور انحصاری یا حتی عمدتاً منافع یک دولت-‌ملت خاص را نمایندگی نمی‌کنند. این گروه نخبه شامل نخبگان سیاسی، اقتصادی و حرفه‌ای فراملی است و از نخبگان ملی متمایز می‌شود، زیرا منافع حیاتی خود را در چارچوب بازارهای بین‌المللی تعریف می‌کند، نه بازارهای ملی.[۶] این نخبگان، بنابراین، بیش‌تر غیررسمی‌اند تا نهادی. بدین‌سان، جهانی‌سازی اقتصادیْ تمرکز غیررسمی قدرت را در دست اعضای نخبگان اقتصادی نشان می‌دهد، جهانی‌سازی سیاسی نیز تمرکز غیررسمی قدرت را در دست اعضای نخبگان سیاسی به نمایش می‌گذارد. بنابراین، نخبگان اقتصادی آن بخش از نخبگان فراملی‌اند که کنترل اقتصاد بازار بین‌المللی را در اختیار دارند، درحالی‌که نخبگان سیاسی آن بخش از نخبگان فراملی‌اند که کنترل ابعاد مشخصاً سیاسی‌- نظامی نظم نوین جهانی را در دست دارند. نهادهای اصلی که تمرکز قدرت اقتصادی و سیاسی را در دستان نخبه فراملی تضمین می‌کنند، به ترتیب اقتصاد بازار و «دموکراسی» نمایندگی هستند، درحالی‌که سازمان‌های اصلی که از طریق آن‌ها نخبگان فراملی کنترل غیررسمی خود را اعمال می‌کند شامل اتحادیه اروپا، نفتا، جی ۸، سازمان تجارت جهانی، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی، ناتو و سازمان ملل است.

ویژگی غیررسمی جهانی‌سازی سیاسی نه‌تنها برای حفظ ظاهر یک «دموکراسی» نمایندگی کارآمد ضروری است ــ دموکراسی‌ای که در آن هنوز فرض می‌شود نخبگان محلی تصمیمات مهم را می‌گیرند ــ بلکه برای حفظ انحصار داخلی خشونت توسط دولت-‌ملت نیز لازم است. این انحصار ضروری است تا نخبگان محلی بتوانند به‌طور کلی جمعیت خود و به‌ویژه حرکت نیروی کار را کنترل کنند و جریان آزاد سرمایه و کالاها را تقویت نمایند. نیازی به گفتن نیست که این نوع جهانی‌سازی سیاسی، با توجه به توزیع نابرابر قدرت سیاسی/نظامی میان اعضای نخبه فراملی، به‌ناچار هژمونی غیررسمی نخبگان سیاسی آمریکا را تثبیت می‌کند.

بنابراین، سه «جنگی» که نخبگان فراملی (و عمدتاً نخبگان آمریکایی) در دهه‌های گذشته از زمان ظهور خود پس از فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود» آغاز کرده‌اند (یعنی جنگ خلیج فارس[۷]، جنگ کوزوو[۸] و «جنگ علیه تروریسم»)، در واقع مواردی‌اند که وجود یک نظام غیررسمی حکم‌رانی فراملی، یعنی جهانی‌سازی سیاسی تحت رهبری نخبگان فراملی را تأیید می‌کنند. این جهانی‌سازی سیاسی که برخی به اشتباه آن را آخرین شکل امپریالیسم توصیف می‌کنند[۹] ــ اصطلاحی که به مرحله‌ی پیشین اقتصاد بازار اشاره دارد و ارتباط اندکی با شکل بین‌المللی کنونی آن دارد ــ بر پایه‌ی دولت‌ها و بازارهای ملی بود، درحالی‌که جهانی‌سازی سیاسی امروز بر جهانی‌سازی اقتصادی مبتنی است. این جهانی‌سازی اقتصادی، به‌‌رغم واکاوی غیرقابل‌دفاع چپ رفرمیست [۱۰] (که هارت و نگری به‌درستی آن را نقد می‌کنند)، پدیده‌ای است جدید و تحت کنترل هیچ گروه نخبه‌ی ملی خاصی نیست.

۲. امپراتوری و جهانی‌سازی اقتصادی

ساختار اقتصادی امپراتوری

تا ای‌نجا، واکاوی نویسندگان عمدتاً بر مفهوم حاکمیت متمرکز بوده است. سپس، هارت و نگری از منظر تولید به بیان گذار مشابهی (از امپریالیسم به امپراتوری) می‌پردازند، که در آن تولید تمام گستره‌ی تولید اقتصادی تا تولید سوبژکتیویته را شامل می‌شود. هارت و نگری با در نظر گرفتن این موضوعْ مفاهیم جدیدی را مانند کوچ‌نشینی، گریز و خروج را در حکم عامل پیونددهنده میان دو این دو منظر (حاکمیت و تولید) مطرح می‌کنند. آن‌ها در تکمیل این باور که «دیالکتیک میان نیروهای مولد و نظام سلطه دیگر مکان مابژکتیو ندارد» (ص ۲۰۹)، تأکید می‌کنند که تحرک و کوچ‌نشینی کارگران جمعی، بیان‌گر نوعی امتناع و جست‌وجو برای رهایی است. آن‌ها مهاجرت را بسان روندی متشکل از دو گرایش مختلف توصیف می‌کنند: یکی منفی (گریز از شرایط فرهنگی و مادی بازتولید امپراتوری) و دیگری مثبت (خروج: اشتیاق، انباشت ظرفیت‌ها و در نهایت نوعی امید[۱۱])؛ هم‌هنگام اذعان دارند که این فرایندها صرفاً در سطحی خودانگیخته از مبارزه قرار دارند و به‌تنهایی برای انقلاب کافی نیستند ــ که، به هر حال، مفهومی است که هارت و نگری ظاهراً رابطه‌ی خود را با آن روشن نکرده‌اند. با این حال، آن‌ها هدف‌های خود را چنین پیش‌بینی می‌کنند (موضوعی که در پایان کتاب به آن بازمی‌گردند): «ساختن مکانی نو در نامکان؛ ساختن تعیّن‌های وجودی جدید برای انسان، برای زیستن ــ یک مصنوعیت قدرتمند هستی.» (صص ۲۱۸-۲۱۷)

هارت و نگری، در بررسی نظم اقتصادی امپراتوری و واکاوی‌های مختلفی که تلاش کرده‌اند پیدایش و عملکرد آن را توضیح دهند، موضع خود را به‌وضوح از موضع مارکسیست‌های گذشته (از جمله لنین و رزا لوکزامبورگ) متمایز می‌کنند و اظهار می‌دارند: «واکاوی‌های قدیمی امپریالیسم در این‌جا کافی نخواهند بود زیرا نهایتاً در آستانه‌ی واکاوی سوبژکتیویته متوقف می‌شوند و بیش‌تر بر تضادهای توسعه‌ی خود سرمایه تمرکز می‌کنند.» (صفحه ۲۳۵) برخلاف این دیدگاه، هارت و نگری اهمیت تأکید بر نقش مبارزه‌ی توده‌ها در پیش‌نمایش تحولات کنونی را مهم می‌دانند. آنان استدلال می‌کنند که این مبارزات موجب شد «شکل جدیدی از کنترل مطرح شود تا فرمان‌دهی بر چیزی که دیگر به شیوه‌ی انضباطی قابل‌کنترل نبود، امکان‌پذیر شود.» (صفحه ۲۵۶) این ایده در کتاب امپراتوری به طور مکرر ظاهر می‌شود: جهانی‌سازی در واقع نتیجه‌ی انباشت مبارزات طبقاتی است که به بحران دهه‌ی ۱۹۷۰ انجامید و «انقلاب از بالا»ی نئولیبرالی به‌عنوان پاسخی سرمایه‌دارانه به این بحران مطرح شد.

بدین‌سان، هارت و نگری پس از پذیرش مستقیم روایت پیچیده‌تری از نظریه‌های معمول توطئه درباره‌ی جهانی‌سازی،[۱۲] به واکاوی «پست‌مدرنیزاسیون اقتصادی» می‌پردازند که ترجیح می‌دهند آن را اطلاع‌رسانی تولید بنامند. در این راستا، آنان نقش جدید دانش، اطلاعات، عواطف و ارتباطات را در اقتصاد امروز بررسی و سه جنبه‌ی اصلی کار غیرمادی را در اقتصاد معاصر معرفی می‌کنند: کار ارتباطی تولید صنعتی که به‌تازگی با شبکه‌های اطلاعاتی مرتبط شده، کار تعاملی واکاوی نمادین و حل مسئله، و کار تولید و دستکاری عواطف. (صفحه ۲۹۳)

بحث آن‌ها درباره‌ی آن‌چه «تغییر پارادایم در تولید» می‌دانند، به بررسی نقش شرکت‌های فراملی در نظام اقتصادی مدرن و حتی به‌طور کلی‌تر به بررسی مفصل‌بندی‌های مختلف قدرت منجر می‌شود. آنان این شکل‌ها را شامل این موارد می‌دانند: (الف) وحدت سلطنتی قدرت و انحصار جهانی آن بر زور، (ب) مفصل‌بندی‌های اشرافی از طریق شرکت‌های فراملی و دولت-‌ملت‌ها، و (ج) کمیته‌های نمایندگی دموکراتیک که دوباره به شکل دولت-‌ملت‌ها و هم‌چنین انواع مختلف سازمان‌های غیردولتی، رسانه‌ها و دیگر موجودیت‌های «مردمی» ارائه می‌شوند. (صفحات ۳۱۵-۳۱۴) آنان در این چارچوب تأکید می‌کنند که کنترل امپریالیستی (که از طریق سه ابزار جهانی و مطلق یعنی بمب، پول و فضای رسانه‌ای عمل می‌کند، صفحه ۳۴۵) با سازگاری جدید و کامل‌تری بین حاکمیت و سرمایه مطابقت دارد و بدین ترتیب، بحث حاکمیت را که نقطه آغازشان برای بررسی گذار به امپراتوری بود، خاتمه می‌دهند.

استقبال «ابژکتیو» از جهانی‌سازی نئولیبرالی

هارت و نگری به‌ظاهر نظریه‌ی توطئه پیرامون جهانی‌سازی را رد می‌کنند. اما در واقع، آن‌چه آنان رد می‌کنند فقط روایت‌های خام این نظریه است که بنا به آن نظم جهانی‌شده‌ی نئولیبرالی «توسط یک قدرت واحد و یک مرکز عقلانیت متعالی بر نیروهای جهانی دیکته شده است و مرحله‌های مختلف توسعه‌ی تاریخی را بر اساس برنامه‌ای آگاهانه و همه‌جانبه هدایت می‌کند.» (صفحه ۳) با این حال، نویسندگان، با ادعای پای‌بندی به راست‌آیینی مارکسیستی، روایتی از نظریه‌ی توطئه‌ی سرمایه‌داری درباره‌ی جهانی‌سازی را می‌پذیرند که طبق آن سرمایه (همان‌گونه که در کتاب قبلی خود نیز تأکید کرده بودند[۱۳]) در مواجهه با بحرانی در توانایی خود برای «کنترل رابطه‌ی متناقضش با کار از طریق دیالکتیک اجتماعی و سیاسی»، به دو حمله‌ی مستقیم علیه کار متوسل شد: نخست، کارزاری مستقیم علیه رسته‌باوری و چانه‌زنی جمعی و دوم، بازسازی محل کار «از طریق خودکارسازی و کامپیوتری کردن، به‌گونه‌ای که کار را به‌طور کلی از عرصه‌ی تولید حذف کند.» نتیجه‌ای که هارت و نگری می‌گیرند این است که «نئولیبرالیسم دهه‌ی ۱۹۸۰، ”انقلابی از بالا“ بود، پاسخی به بحران دهه‌ی ۱۹۷۰، که ”موتور“ آن»، همان‌گونه که در امپراتوری تأکید می‌کنند، «انباشت مبارزه‌های پرولتاریایی بود.» (صفحه ۲۳۹) یا به‌طور صریح‌تر، همان‌گونه که بعداً بیان می‌کنند: «اگر مبارزه‌های طبقاتی دهه‌ی ۱۹۶۰ نبودند، سرمایه به حفظ ترتیبات قدرت خود قانع بود و خوشحال می‌شد که از دردسر تغییر پارادایم تولید معاف باشد!» (صفحه ۲۷۵) ــ تزی که در عبارت «انبوهه‌ها امپراتوری را به وجود آوردند» به‌طور خلاصه بیان شده است.

این دیدگاه، با این حال، نه‌تنها نقش عناصر نظام‌مند را در واکاوی اجتماعی کاملاً نادیده می‌گیرد، بلکه تاریخ اخیر را تحریف می‌کند تا آن را در قالب محدود و تنگ «مبارزه‌ی طبقاتی» بگنجاند ــ به‌رغم تمامی شواهدی که خلاف این موضوع را نشان می‌دهند. همان‌گونه که یکی از ما در جای دیگری تلاش کرده نشان دهد،[۱۴] بین‌المللی‌ شدن اقتصاد بازارْ فرآیندی بود که با ظهور خود اقتصاد بازار آغاز شد. بنابراین، اگرچه درست است که در سراسر دوره‌ی پس از جنگ جهانی، بین‌المللی‌ شدن اقتصاد بازار به‌طور فعال توسط کشورهای پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری تشویق شد، به‌ویژه با هدف مقابله با گسترش «سوسیالیسم موجود» و جنبش‌های آزادی‌بخش ملی در جهان سوم، با این‌ حال این بین‌المللی‌ شدن عمدتاً نتیجه‌ی عوامل «ابژکتیو» مرتبط با پویایی اقتصاد بازار بود. عوامل «سوبژکتیو»، در قالب مبارزه‌ی اجتماعی، نقشی انفعالی در این تشدید بین‌المللی‌ شدن ایفا کردند، به‌ویژه پس از عقب‌نشینی گسترده‌ی جنبش کارگری که به‌واسطه‌ی کاهش شدید طبقه‌ی کارگر، حاصل انقلاب اطلاعاتی و صنعتی‌زدایی متعاقب آن، تسریع شد. این فرآیندها ارتباطی با توطئه‌های سرمایه نداشتند بلکه صرفاً نتیجه‌ی پذیرش فرآیندهای تکنولوژیکی بودند که امکان کاهش حداقلی هزینه‌ی تولید و کنترل‌های اجتماعی بر کار را در برابر بین‌المللی‌ شدن اقتصاد بازار و رقابت شدید ناشی از آن فراهم کردند.

به این معنا، تغییرات در سیاست‌های نهادهای بین‌المللی بزرگ (صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی، بانک جهانی و غیره) و تغییرات متناظر در سیاست‌های ملی که با هدف باز کردن و آزادسازی بازارها انجام شدند، «درونی» بودند و روندهای موجود اقتصاد بازار را منعکس و نهادینه کردند، نه «برونی»، یعنی تحمیل‌شده از طریق «انقلابی از بالا» (یعنی نوعی توطئه‌ی سرمایه) در واکنش به تشدید مبارزه‌های طبقاتی دهه‌ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰، همان‌گونه که هارت و نگری استدلال می‌کنند. به عبارت دیگر، اگرچه ایجاد یک سیستم بازار خودتنظیم‌کننده در سده‌ی نوزدهم بدون حمایت اساسی دولت در ایجاد بازارهای ملی ممکن نبود، با این‌ حال، پس از ایجاد این سیستم، پویش برگشت‌ناپذیری ایجاد شد که به اقتصاد بازار بین‌المللی شده‌ی امروز انجامید.[۱۵] بنابراین، ظهور اقتصاد بازار بین‌المللی‌شده‌ی نئولیبرالی اساساً نتیجه‌ی این فرآیند پویا است و نه نتیجه‌ی توطئه‌ها یا سیاست‌های احزاب نئولیبرال «شرور» و/یا احزاب سوسیال‌دموکرات تنزل‌یافته، همان‌گونه که اصلاح‌طلبان چپ ادعا می‌کنند. این فرآیند در واقع نشان‌دهنده‌ی تکمیل روند بازارمحوری است که صرفاً با ظهور دولت‌گرایی در دهه‌ی ۱۹۳۰ وقفه یافت. با این‌ حال، دولت‌گرایی در دهه‌ی ۱۹۷۰ فروپاشید، زمانی که آشکار شد نوع مداخله‌ی دولتی در بازار که دوره‌ی دولت‌گرایی را مشخص می‌کرد، دیگر با بین‌المللی شدن جدیدی که هم‌زمان پدید آمده بود، سازگار نیست. این رویداد تاریخی مهم، در سطح سیاسی، به معنای فروپاشی اجماع سوسیال‌دموکراتیکی بود که دوره‌ی آغازین پساجنگ را مشخص می‌کرد ــ یعنی اجماعی شامل احزاب محافظه‌کار و سوسیال‌دموکراتیک که به دولت‌گرایی پای‌بند بودند، یعنی دخالت دولتی فعال با هدف تعیین سطح سراسری فعالیت اقتصادی به نحوی که تعدادی از اهداف سوسیال‌دموکراتسک بتوانند تحقق یابند (اشتغال کامل، دولت رفاه، توزیع بهتر درآمد و غیره). در واقع، بحران اقتصادی دهه‌ی ۱۹۷۰ که به گذار به مدرنیته‌ی نئولیبرالی انجامید، به دلیل ناسازگاری میان دولت‌گرایی فزاینده و اقتصاد بازار بین‌المللی‌شده‌ای که «از پایین» پدید آمده بود، رخ داد، در حالی که تشدید مبارزه‌ی طبقاتی سنتی در آن زمان (که به عنوان آخرین فوران آن مبارزه تلقی می‌شود) عمدتاً نشانه‌ای از این بحران بود و نه تغییری بیرونی که ظاهراً منجر به بحران نظام برتون وودز و غیره شده باشد،[۱۶] (صص. ۲۶۷-۲۶۶)، همان‌طور که نویسندگان ادعا می‌کنند.

یک جنبه‌ی بسیار خاص، هرچند نه توضیح‌ناپذیر، از تحلیل هارت و نگری این است که با وجود آن‌که این نویسندگان، برخلاف تحلیل‌های معمول و بی‌اساس چپ رفرمیست، فرض نمی‌کنند که جهانی‌ شدن نئولیبرالی کنونی بازگشت‌پذیر است، هم‌چنان به آن نگاه مثبتی دارند و آن را یک مبنای «ابژکتیو» می‌دانند که بر پایه‌ی آن می‌توان بدیل جهانی‌ شدن را ایجاد کرد (هرچند هیچ‌گاه معنای این بدیل جهانی‌ شدن را روشن نمی‌کنند). بنابراین، یکی از دیدگاه‌های بنیادی در کتاب امپراتوری این است که جهانی‌ شدن باید مورد استقبال قرار گیرد، زیرا آخرین امتیاز سرمایه به نیروی سوبژکتیویته‌ی شورشی است و در خود بذرهای یک جهانی‌ شدن جای‌گزین (کمونیستی) را دارد. به عقیده آن‌ها، وظیفه‌ی سیاسی ما صرفاً مقاومت در برابر این فرایندها نیست، بلکه باید آن‌ها را بازسازمان‌دهی و به سوی هدف‌های جدید هدایت کنیم. به بیان دیگر، هارت و نگری در چرخشی دیالکتیکی ادعا می‌کنند که «برساخت امپراتوری به‌خودی خود خوب است، اما نه برای خود». (ص. 42)

این موضع البته با توجه به مبنای فلسفی که هارت و نگری برای مقاومت در برابر امپراتوری ارائه می‌دهند، تعجب‌آور نیست. به طور خلاصه، می‌توان این مبنا را تلاش ذاتاً مسئله‌دار برای ترکیب یک جریان خاص از مارکسیسم با نوعی پست‌مدرنیسم دانست، در حالی که هم‌زمان بدترین عناصر هر دو را حفظ می‌کنند. هارت و نگری صراحتاً بیان می‌کنند که منابع اصلی الهام آن‌ها ماکیاولی، اسپینوزا و مارکس هستند. (ص. 184) هرچند درست است که آن‌ها از بسیاری از دیدگاه‌های سیاسی معمول مارکسیستی (مانند تفکیک زیربنا و روبنا، ص. 385) فاصله می‌گیرند و خود را از گفتمان‌هایی که مدعی توضیح تکامل تاریخی به شیوه دیالکتیکی هستند متمایز می‌کنند، اما به نظر می‌رسد که حداقل در این بخش از تحلیل، قادر نیستند از آرمان‌های «ابژکتیو» مارکسیسم رهایی یابند. به این ترتیب، نویسندگان از یک «غایت‌باوری ماتریالیستی» سخن می‌گویند و حتی با آنکه اضافه می‌کنند این غایت‌باوری ایده‌آل نیست و بر (الف) رویکردی انتقادی و ساختارشکنانه و (ب) رویکردی سازنده و اخلاقی-سیاسی مبتنی است (ص. 47)، این امر تغییری در این واقعیت ایجاد نمی‌کند که آن‌ها به جای توجیه چشم‌اندازشان بر اساس انتخاب بازاندیشانه‌ی سوژه‌های انسانی، به دنبال مبنایی «ابژکتیو» (هرچند پالوده) برای موضع خود هستند.

در عین حال، هارت و نگری در مسئله‌ی ورود به عصر پست‌مدرن با تحلیل‌های پست‌مدرنیستی موافق‌اند. پیش‌تر به برخی ابزارهای روش‌شناختی (ریشه‌دار در پست‌مدرنیسم) اشاره کردیم که هارت و نگری برای تحلیل خود به کار برده‌اند. افزون بر این، هارت و نگری به شیوه‌ای معمولاً همرنگ جماعت، پست‌مدرنیسم را می‌پذیرند: «بی‌فایده است که هم‌چنان”له“یا ”علیه“پست‌مدرنیسم بحث کنیم، گویی در آستانه عصری جدید ایستاده‌ایم و تصمیم می‌گیریم که به آن وارد شویم یا نه. ما به‌ناچار بخشی از این عصر جدید هستیم.»[۱۷] نتیجه‌ی خالص این رویکرد، همان‌طور که خواهیم دید، ارائه نوعی پیوندگری متناقض (یکی دیگر از اصطلاحات محبوب پست‌مدرن!) است که نوعی مارکسیسم را، هم‌راه با باورش به ایده‌ی پیش‌رفت، با نوعی پست‌مدرنیسم ترکیب می‌کند، به‌رغم این‌که پست‌مدرنیسم به‌صراحت «ابژکتیویسم» تاریخی را رد می‌کند! نمونه‌ای که می‌توان این ترکیب را در آن مشاهده کرد، شیوه توصیف تِلوس مورد اشاره‌ی هارت و نگری است: پیوندهای پست‌مدرنی آن‌ها ظاهراً باعث شده تأکید کنند که این تِلوس پیشاپیش تعیین‌شده نیست، بلکه در جریان فرایند توسط سوژه‌ها ساخته می‌شود. (ص. 470) با این حال، این امر مانع نمی‌شود که آن‌ها ادعا کنند «عملکرد قدرت امپراتوری به طور ناگزیر به زوال آن پیوند خورده است» (ص. 361) و این‌که «هر چیزی که قدرت عمل را مسدود کند، صرفاً مانعی است… که در نهایت دور زده، تضعیف و با قدرت‌های انتقادی کار و خرد شورانگیز روزمره‌ی احساسات در هم شکسته می‌شود.» (ص. 358) با این حال، این بیانی از یک قانون/گرایش «ابژکتیو» است که نتیجه‌ی آن از پیش پذیرفته شده است…

بازگردیم به موضع نویسندگان در قبال جهانی‌ شدن نئولیبرالی: ممکن است اشاره شود که اگر جهانی‌ شدن نئولیبرالی نه توطئه است و نه در چارچوب نظام اقتصاد بازار برگشت‌پذیر، این به معنای آن نیست که باید همانند هارت و نگری از آن استقبال کرد، زیرا گویا مبنای «ابژکتیو» برای ساخت جهانی‌ شدن جای‌گزین فراهم می‌کند، چیزی که تحلیل‌های معمول «ابژکتیویستی» درباره «شرورهای ضروری» فرآیند پیش‌رفت را به یاد می‌آورد. همان‌طور که یکی از ما در جای دیگری اشاره کرده است، پذیرش ایده‌ی پیش‌رفت (که امروزه تعداد بسیار کمی به آن معتقدند) هم‌چنین به معنای تأیید چنین نتایج «ترقی‌خواهانه»ای است، نظیر دیدگاه مارکسیستی درباره نقش «ترقی‌خواهانه‌ی» استعمار یا دیدگاه مشابه آنارشیستی که دولت را «شر ضروری اجتماعی» می‌داند. هارت و نگری به نظر می‌رسد که از سوابق تاریخی چنین تفکری آگاه باشند، چراکه می‌نویسند: «ما ادعا می‌کنیم که امپراتوری بهتر است، به همان صورتی که مارکس اصرار داشت سرمایه‌داری از شکل‌های جامعه و شیوه‌های تولیدی که پیش از آن وجود داشتند بهتر است.» (ص. 43)

از سوی دیگر، اگر این دیدگاه را بپذیریم که هیچ فرآیند تک‌خطی یا دیالکتیکی پیش‌رفت وجود ندارد و هیچ روند تکاملی مرتبطی به سوی شکل‌های سازمان اجتماعی مبتنی بر خودمختاری پیش نمی‌رود (و در نتیجه هیچ تلوس ماتریالیستی وجود ندارد) و به‌جای آن فرض کنیم که تلاش‌های تاریخی برای خودمختاری/دموکراسی بیان‌گر گسستی از گذشته‌اند، آنگاه شکل‌های سازمان اجتماعی نظیر استعمار و دولت را می‌توان صرفاً «شرهای اجتماعی» تلقی کرد، بدون آن‌که در ظهورشان در گذشته، در شکل مشخصی که این شر اجتماعی از آن زمان به خود گرفته، یا در شکلی که در آینده خواهد داشت، هیچ‌چیز «ضروری» وجود داشته باشد.

همین امر در خصوص جهانی‌سازی نئولیبرال نیز صادق است، که هیچ‌چیز «ضروری» در آن نیست و صرفاً پیامد اجتناب‌ناپذیر انتخاب اولیه‌ای است که نخبگان اقتصادی و سیاسی به جامعه تحمیل کردند: انتخاب اقتصاد بازار و «دموکراسی» نمایندگی. افزون بر این، جهانی‌سازی نئولیبرالی نمی‌تواند «پایه‌ی ابژکتیو» یک جامعه دموکراتیک جدید باشد. چنین جامعه‌ای در عوض باید آن‌چه را که امروزه به‌عنوان دموکراسی سیاسی و اقتصادی شناخته می‌شود افشا کند و نهادهای دموکراتیکی واقعی بنا کند که به‌ نهادهای به‌ظاهر دموکراتیک کنونی شباهتی نداشته باشند. بنابراین، اگر منظور از تغییر نظام‌مند، تغییری واقعی به سوی جامعه‌ای جدید مبتنی بر توزیع برابر قدرت باشد، هم‌چون جامعه‌ای که پروژه‌ی دموکراسی فراگیر را تصور می‌کند، واضح است که جهانی‌سازی نئولیبرال فاصله‌ی بسیاری با پایه‌ی ابژکتیو چنین جامعه‌ای دارد!

در نتیجه، می‌توان نتیجه گرفت که مطالبات رفرمیستی‌ای که هارت و نگری ارائه کرده‌اند و در ادامه بررسی خواهیم کرد، کاملاً با رویکرد آن‌ها نسبت به جهانی‌سازی سازگار است؛ رویکردی که نه‌تنها جهانی‌سازی را نوعی توطئه‌ی سرمایه‌داری («انقلاب از بالا») می‌داند، بلکه به‌شکلی متناقض آن را هم‌چون «پایه‌ی ابژکتیو» برای جامعه‌ی آینده نیز می‌پذیرد! به نظر این نویسندگان، تنها چیزی که اهمیت دارد مبارزه‌ی شبکه‌ای از انبوهه‌هاست، حتی اگر این مبارزه هیچ خصلت ضدسیستمی مشخصی نداشته باشد. تعجبی ندارد که یکی از نویسندگان به‌تازگی از فوروم اجتماعی جهانی ۲۰۰۲ در پورتو آلگره (با حمایت مالی لوموند دیپلماتیک، بنیاد فورد ــ و دیگر مدافعان مشابه تغییر اجتماعی رادیکال! ــ اما تحریم و/یا محکوم‌شده از سوی گروه‌های رادیکال و اتحادیه‌های کارگری) تجلیل کرده است، به‌‌رغم خصلت آشکارا رفرمیستی آن، که مسئولیتش را بر عهده «قدرت ظاهری کسانی که صحنه‌ی اصلی را اشغال کردند و بر نمایندگی‌های فوروم مسلط شدند» می‌گذارد و (به گفته‌ی هارت با تأیید دوباره اعتبارنامه‌ی «ابژکتیویستی» خود) «ممکن است در نهایت ثابت شود که مبارزه را باخته‌اند»![۲۱]

۳. فراتر از امپراتوری

با این حال، در حالی که یک تحلیل ابژکتیویستی در دست مارکس و انگلس به یک بیانیه‌ی رادیکال برای ایجاد یک جنبش ضدسیستمی توده‌ای با اهداف و ابزارهای روشن برای سرنگونی سرمایه‌داری منجر شد، پیوند ابژکتیویسم و پست‌مدرنیسم مورداستفاده‌ی هارت و نگری به‌کار به این بیانیه‌ی شبه‌رادیکال انجامیده است که «مقاومت» جهانی در برابر یک «امپراتوری» مبهم توسط انبوهه‌‌هایی را پیشنهاد می‌کند که حتی نیازی به اهداف و ابزارهای روشن برای سرنگونی آن ندارند. با این حال، این موضوع مانع آن نشد که آن‌ها کتاب خود را با ستایش از «شادی کمونیست بودن» خاتمه دهند ــ جایی که کمونیست مبارز را به فرانسیس آسیزی قدیس (که اتفاقاً بت‌واره‌ی مارگارت تاچر نیز هست) تشبیه می‌کنند!

بدین‌سان، نویسندگان با واکاوی‌ای که عمدتاً بر فرضیه‌های بی‌پایه درباره‌ی ماهیت دولت رفاه مبتنی است (که تصور می‌کنند هنوز در مدرنیته‌ی نئولیبرال وجود دارد، در حالی که در همه‌جا جای خود را به یک «شبکه‌ی ایمنی» داده است) و بحثی سردرگم و متناقض درباره جهانی‌سازی نئولیبرال ــ که پیش‌تر بررسی کردیم ــ بدون هیچ چشم‌انداز روشنی برای یک جامعه‌ی آیندهْ به مطالبات رفرمیستی می‌رسند. در این زمینه، هارت و نگری سه مطالبه‌ی سیاسی برنامه‌ای انبوهه را ارائه می‌دهند (صص. ۴۰۷-۳۹۶): حق شهروندی جهانی، یعنی حق عمومی توده‌ها برای کنترل حرکت خود؛ یک دستمزد اجتماعی و درآمد تضمین‌شده برای همه؛ و حق بازتصاحب، یعنی حق توده‌ها برای خودکنترلی و خودتولیدی خودمختار. آنچه این مطالبات را به کلی رفرمیستی می‌سازد این است که برخلاف مطالبات متناظر در مانیفست کمونیست اصلی، این مطالبات بخشی از یک پروژه‌ی جامع برای تغییر نظام‌مند نیستند. بنابراین، حتی اگر چنین مطالباتی در چارچوب نظام اقتصاد بازار قابل تحقق نباشند، باز هم این واقعیت که بخشی از یک برنامه‌ی سیاسی ضدسیستمی با اهداف بلندمدت مشخص درباره‌ی شکل جامعه‌ی آینده و راه‌بردهایی برای دست‌یابی به آن نیستند، به ایجاد ذهنیتی رفرمیستی درباره این سه مطالبه منجر خواهد شد؛ ذهنیتی که نخبگان فراملی می‌توانند به‌راحتی با ارائه‌ی برخی رفرم‌های کم‌هزینه (برای خودشان) در رابطه با آن‌ها موجب تقویت‌شان شوند. در نتیجه، پیشنهاد اعطای شهروندی اتحادیه‌ی اروپا و نفتا می‌تواند برای تضعیف مطالبه‌ی شهروندی جهانی به‌کار گرفته شود. به همین ترتیب، پیشنهاد تقویت شبکه‌های امنیت اجتماعی موجود برای تأمین نوعی حداقل درآمد می‌تواند باعث کاهش تقاضا برای دستمزد اجتماعی و درآمد تضمین‌شده برای همگان شود. سرانجام، نخبگان فراملیتی از قبل تلاش برای تضعیف مطالبه‌ی سوم را با پروژه‌های گوناگونی مانند «مشارکت» در محیط کار، «سرمایه‌داری مردمی» که گویا از طریق سرمایه‌گذاری صندوق‌های بازنشستگی در بازار سهام شکل می‌گیرد، و امثال آن آغاز کرده‌اند. تأثیر همه‌ی این پروژه‌ها در نهایت تضمین قدرت تصمیم‌گیری برای نخبگان و در عین حال ایجاد توهم در میان سایر اعضای جامعه است که گویی آن‌ها نیز در مدیریت امور نقشی دارند.

هارت و نگری اما تدابیر زیادی اندیشیده‌اند تا از قرائت‌هایی چون قرائت ما جلوگیری کنند: چنین تدبیری می‌تواند ابهام کلی در واکاوی‌شان باشد (مانند این‌که از دموکراسی «غیرنمایندگی» سخن می‌گویند اما نه نهادهایی را توضیح می‌دهند که این دموکراسی بر آن‌ها استوار خواهد بود و نه چگونگی ایجاد جامعه‌ی جدید گام‌به‌گام در دل جامعه قدیمی را ــ اجتناب از کاربرد مفهوم انقلاب ناگزیر آنان را به چنین استراتژی «تدریجی» سوق می‌دهد). اگر کسی نفهمد که پروژه‌ی هارت و نگری چیست، تقریباً هیچ‌کس به آن‌ها اعتراض نخواهد کرد. با این حال، این واقعیت که آن‌ها هیچ چشم‌انداز انضمامی ارائه نمی‌کنند کم‌تر از دعوت به انتقاد نیست، به‌ویژه امروزه که پس از فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود»، یک چشم‌انداز جدید به‌شدت ضروری است. در مقابل، هارت و نگری آشکارا (ص. ۲۰۶) بیان می‌کنند (مطابق با اعتبارنامه‌های پست‌مدرن خود) که امروزه نمی‌توان بدیلی سیاسی برای امپراتوری ارائه کرد.

در پایان، از خواننده می‌خواهیم که به هماهنگی کامل میان شعار برنشتین «هدف هیچ است، جنبش همه چیز» و خلاصه‌ی آرمان‌های سیاسی هارت و نگری (ص. ۲۰۷) بنگرد:

«سفر زیارتی ما بر روی زمین، برخلاف آگوستین، هیچ غایت‌مندی متعالی ندارد؛ درون‌ماندگار است و هم‌چنان کاملاً درون‌ماندگار باقی می‌ماند. حرکت مداومش، که بیگانگان را در یک اجتماع گرد هم می‌آورد و این جهان را خانه‌ی خود می‌سازد، هم وسیله است و هم هدف، یا به‌عبارتی وسیله‌ای بی‌پایان.»

در مجموع، امپراتوری می‌تواند آسیب زیادی به جریان‌های ضدسیستمی درون جنبش ضدجهانی‌سازی وارد کند، زیرا آن‌ها را درباره‌ی ماهیت واقعی جهانی‌سازی گم‌راه می‌کند و به‌طور غیرمستقیم این جریان‌ها را به پذیرش آن به‌عنوان یک «پایه‌ی ابژکتیو» برای جهانی‌سازی بدیل وامی‌دارد، و شاید هم به پیوستن به جریان‌های رفرمیستی ترغیب کند که هم‌چون فوروم اجتماعی جهانی و وابستگان آنْ امروزه بر فعالیت ضدجهانی‌سازی تسلط دارند و مورد ستایش نویسندگان کتاب امپراتوری قرار گرفته‌اند و به‌شدت از سوی رسانه‌های جمعی «پیشرو» تبلیغ می‌شوند.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از Hardt and Negri’s Empire: A New Communist Manifesto or a Reformist Welcome to Neoliberal Globalisation? نوشته‌ی Takis Fotopoulos & Alexandros Gezerlis که در این لینک یافته می‌شود

 

یادداشت‌ها

[1]. Michael Hardt & Antonio Negri, Empire (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2000), 478 pp.

[2]. See Takis Fotopoulos, ‘The Myth of Postmodernity’, Democracy & Nature, Vol. 7, No, 1 (March 2002), pp 27-76.

[3]. Ibid., for the various forms of modernity

[4]. Leslie Sklair, The Transnational Capitalist Class (Oxford: Blackwell, 2001).

[5]. Takis Fotopoulos, ‘Globalisation, the Reformist Left and the Anti-Globalisation Movement’, Democracy & Nature, Vol. 7, No. 2 (July 2001), pp. 233-281.

[6]. See Fotopoulos, ‘Globalisation, the Reformist Left and the Anti-Globalisation Movement’.

[7]. See T. Fotopoulos, The Gulf War (Athens: Exantas, 1991)—in Greek.

[8]. See T. Fotopoulos, ‘The War in the Balkans: The First War of the Internationalised Market Economy’ Democracy & Nature, Vol. 5, No. 2 (July 1999), pp. 357-382.

[9]. Niall Ferguson, ‘Welcome the New Imperialism’, The Guardian, 31 October 2001.

[10]. Fotopoulos, ‘Globalisation, the Reformist Left and the Anti-Globalisation Movement’.

[۱۱].‌ تنها می‌توان از جسارت روشنفکران طبقه‌ی متوسط شگفت‌زده شد که می‌توانند ریشه‌کنی انسان‌هایی را که برای تضمین بقای خود، که جهانی‌سازی نئولیبرال در زادگاهشان از آن‌ها دریغ کرده، جانشان را به خطر می‌اندازند، هم‌چون جنبه‌ای مثبت تفسیر کنند!

[12]. See Fotopoulos, ‘Globalisation, the Reormist Left and the Anti-Globalisation Movement’.

[13]. Michael Hardt & Antonio Negri, Labor of Dionysus (Minneapolis, MN: University of Minnesota Press, 1994), pp. 240-241.

[14]. See Fotopoulos, ‘Globalisation, the Reformist Left and the Anti-Globalisation Movement’.

[15]. Takis Fotopoulos, Towards An Inclusive Democracy: The Crisis of the Growth Economy and the Need for a New Liberatory Project (London: Cassell, 1997), ch. 1.

[16]. Ibid., ch. 1,

برای ارائه‌ی توضیحی جای‌گزین درباره‌ی بحران برتون وودز بر مبنای مسئله‌محوری یادشده.

[17]. Hardt & Negri, Labor of Dionysus, p. 13.

[18]. See Fotopoulos, Towards An Inclusive Democracy, ch. 8.

[19]. See, e.g. Shlomo Avineri (Ed.), Karl Marx on Colonialism and Modernization (New York: Anchor Books, 1969), p. 13; and Anthony Brewer, Marxist Theories of Imperialism (London: Routledge and Kegan Paul, 1980), p. 18.

[20]. See G.P. Maximoff (Ed.), The Political Philosophy of Bakunin (New York: The Free Press, 1964), p. 145. See, also, M. Bookchin, The Philosophy of Social Ecology (Montreal: Black Rose Press, 1995), p. xvi.

[21]. See M. Hardt, ‘Today’s Bandung?’, New Left Review, No. 14 (March-April 2002), p. 117.

[22].‌ ازاین‌رو، نویسندگان در کار دیونیسوس استدلال می‌کنند که: «اما اگر از دیدگاهی دیگر بنگریم و دولت رفاه را از منظر هزینه‌های دولتی و مداخله‌ی دولت در سازوکارهای اقتصادی و اجتماعی بررسی کنیم، درمی‌یابیم که این دولت در این دوره (دهه‌ی ۱۹۸۰) از میان نرفت، بلکه درواقع رشد کرد … ساختارهای هزینه‌ای دولت رفاه نشانه‌هایی از برگشت‌ناپذیری و مقاومتی چشم‌گیر در برابر حمله‌ی نئولیبرالی از خود بروز دادند.» (ص. ۲۴۱) روشن است که نویسندگان در این‌جا از تبلیغات نئو/سوسیال‌لیبرال پیروی می‌کنند، بدون این‌که درک کنند حفظ یا حتی افزایش مقطعی هزینه‌های کلی رفاهی ناشی از افزایش گسترده بیکاری و فقر ــ که نتیجه‌ی جهانی‌سازی نئولیبرال است ــ بوده، نه به دلیل هیچ‌گونه «مقاومت چشم‌گیر در برابر حمله‌ی نئولیبرالی»! درواقع، دولت رفاه در همه‌جا در حال فروپاشی است و جای خود را به یک شبکه‌ی ایمنی می‌دهد. (بنگرید به T. Fotopoulos, ‘Welfare State or Economic Democracy?’, Democracy & Nature, Vol. 5, No. 3 (1999), pp. 433-468)

[۲۳].‌ جای تعجب نیست که برخلاف مانیفست کمونیست، کتاب هارت و نگری را معتبرترین دانشگاهی منتشر کرده که مستقیماً تحت کنترل نخبگان فراملی است و هم‌چنین به‌طور گسترده رسانه‌های وابسته به همان نخبگان آن را تبلیغ می‌کنند، تا جایی که این کتاب به اثری پرفروش تبدیل شده! (مثلاً بنگرید به (The Observer, 15 July 2001, The Sunday Times, 15 July 2001 and The New York Times, 7 July 2001

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4sF

 

همچنین درباره‌ی#امپریالیسم:

پیش به سوی نظریه‌ی دولت امپراتوری سرمایه‌داری

امپریالیسم و اقتصاد سیاسی جهانی

بازنگری مارکسیسم و امپریالیسم برای سده‌ی بیست‌ویکم

نقدی بر نظریه‌ی امپراتوری آمریکای پانیچ و گیندین

بت‌واره‌پرستی امپراتوری

امپراتوری آمریکا یا امپراتوری سرمایه‌داری جهانی

جووانی آریگی: چرخه‌های سیستمی انباشت، گذارهای هژمونیک و برآمد چین

جووانی آریگی در پکن: بدیل سرمایه‌داری

کارل مارکس بین دو جهان

پکن بین اسمیت و مارکس

امپریالیسم «جدید»

انباشت سرمایه و نظام دولتی

بحث درباره‌ی امپریالیسم «جدید»

امپریالیسم چه هست و چه نیست؟

فراتر از نظریه‌ی امپریالیسم

سمپوزیوم درباره‌ی «امپراتوری سرمایه»

«امپریالیسم جدید» واقعاً از چه نظر جدید است؟

دام‌چاله‌های واکاوی رئالیستی سرمایه‌داری جهانی

شالوده‌‌های اقتصادی امپریالیسم معاصر

امپریالیسم ”جدید“؟

امپریالیسم قدیمی و جدید

پاسخی به منتقدان

گوهرها و زلم‌زیمبوها در امپراتوری

بازنمایی و ژرفا نزد مارکس و ویتگنشتاین

بازنمایی و ژرفا نزد مارکس و ویتگنشتاین

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

آلفونسو مائوریتسیو لوکانو

ترجمه‌ی: میلاد عزیزی

 

چکیده: هم مارکس و هم ویتگنشتاین فرضِ معرفت‌شناختیِ دکارتی و متعلّق به دورانِ رنسانس را رد می‌کنند؛ فرضی که با اختراع پرسپکتیوِ خطّی متولد شد و بر اساسِ آنْ ژرفا با فاصله تلازم دارد و دانش بر مطابقتِ میان سوژه و ابژه استوار است. بنابر توضیحِ کارل مارکس در بابِ چیستیِ سرشت بُت‌واره‌ا‌ی کالا «اشیاء همان‌گونه پدیدار می‌شوند که هستند». اگر چنین باشد، حقیقت در ساختارهای ظواهر است که یافتنی‌ست، همان‌گونه که ژرفا را باید در سطح کشف کرد. هوگو فون هوفمان‌شتال اعلام می‌کند: «ژرفا باید پنهان باشد. ژرفا کجاست؟ بر سطح.» و ایتالو کالوینو این مشاهده را با گفته‌ی ویتگنشتاین مقایسه می‌کند: «آن‌چه پنهان است، برای ما اهمیتی ندارد.» بنابراین ژرفا در پس‌زمینه جا خوش نکرده است، بلکه در طرح‌هایی پنهان‌شده که می‌توان گفت، آن‌چه را در پیش‌زمینه قابل مشاهده است، می‌سازد. این همان کاری است که سِزان و کوبیست‌ها انجام دادند؛ آن‌ها ژرفا را حذف کردند و شیوه‌های بازنمایی را که در توهّمِ پرسپکتیو پنهان شده بود، به پیش‌زمینه آوردند.

ژرفا و عدم‌مطابقت

دَنیل بل در دهه‌ی هفتاد میلادی احساس کرد که آن‌چه او «بحرانِ فاصله» می‌نامید، در دلِ مدرنیته به ظهور رسیده است. این مفهوم به چه اشاره دارد؟ تحلیلِ بل از مدرنیسم شدیداً تحت‌تأثیر مایر شاپیرو بود و مفاهیمِ طرح‌انداخته‌ی او، بیش‌تر شبیه به تعریف‌هایی بود که برای پُست‌مدرنیسم به کار می‌روند و بخشی از تحلیلِ او از چیزی هستند که وی «جامعه‌ی پساصنعتی» می‌نامد. این تحلیل از نظرگاهی محافظه‌کارانه انجام شده (بنگرید به Ceserani 1997, p. 42 ff.) و از مفهومِ سبک بهره می‌گیرد. بل معتقد است که مدرنیته را نمی‌توان با اصلی واحد تعریف کرد. مدرنیته با گوناگونی و گرایش به ترکیب توصیف می‌شود (Bell 1976, p. 100)، در حالی که فرهنگ کلاسیک غربی بر تداوم و سنت استوار است. بل می‌نویسد: «مدرنیته را ”سنت امر جدید“ تعریف کرده‌اند.» (همان‌جا)، اما جنبه‌ی جالبی در چشم‌اندازِ آخرالزمانی و نومحافظه‌کارانه‌ی او[۱] از پست‌مدرنیسم وجود دارد و آن این‌که در دوران معاصر «مرکزی در کار نیست، تنها پیرامون‌ها وجود دارند» (همان منبع، ص. 104). یکی دیگر از جوانبِ جالبی که بل در تحلیل خود برجسته می‌کند و فردریک جیمسون غیرمستقیم از آن در کتابش پست‌مدرنیسم استفاده می‌کند، چیزی است که بل آن را «افول فاصله» می‌نامد. این ویژگی یکی از بنیادهای مدرنیته را که بر ایده‌ی ارتباطِ ژرفا با فاصله استوار بود، متزلزل می‌کند.

پیامدهای نظری، فرهنگی و سیاسیِ چنین رابطه‌ای را جیمسون به شکلی بسیار متفاوت و قطعاً نه آخرالزمانی یا محافظه‌کارانه برجسته کرده است. با این حال، هر دو بر دگرگونی در ادراک جهان تأکید دارند. بل می‌نویسد: «در برداشت‌های جدید از فضا، زوالِ فاصله‌ی ذاتی به چشم می‌خورد. نه تنها فاصله‌ی فیزیکی با شیوه‌های جدیدِ حمل و نقلِ مدرن فشرده می‌شود و بر سیاحت و لذتِ بصری از دیدنِ اماکنِ مختلف تأکیدِ تازه‌ای می‌شود، بلکه خودِ تکنیک‌های هنرهای جدید، به‌ویژه سینما و نقاشیِ مدرن، به زوالِ فاصله‌ی روانی و زیباشناختی میانِ بیننده و تجربه‌ی بصری عمل می‌کنند» (همان منبع، ص. 102). تازگی و شوک در چنین زمینه‌ایْ عنصری است مرکزی (بل هرگز به بنیامین اشاره نمی‌کند، با این حال روشن است که او نیز به همان موضوعات می‌پردازد اما از دیدگاهی مخالف) (همان منبع، ص. 108).

این نوع سلطه، ژرفا به مثابه فاصله را کنار زد، یعنی آن‌چه دقیقاً مشخصه‌ی رنسانس بود، به‌ویژه نظریه‌ی پرسپکتیو خطیِ لئون باتیستا آلبرتی: «نقاشیِ رنسانس، بر اساسِ اصولی که آلبرتی وضع کرد، نه‌تنها از این جهت ”عقلانی“ بود که اصولِ ریاضیاتِ رایج را در به تصویر کشیدنِ صحنه به کار می‌برد، بلکه به این دلیل نیز که تلاش می‌کرد نوعی کیهان‌شناسیِ عقلانی از فضا به مثابه ژرفا و زمان به عنوانِ توالی را به زبانِ هنر ترجمه کند» (همان منبع). بل دلتنگ دنیای از دست‌رفته‌ی رنسانسِ عقلانی و دقیق است، دنیایی که در آن میانِ جهان‌ها مطابقت وجود دارد، جایی که پیش‌زمینه در پرسپکتیوِ خطّی به گونه‌ای هندسی ترسیم و در چارچوبِ نمونه‌هایی از یک توالیِ زمانیِ پیش‌رونده به تصویر کشیده می‌شود. از این نقطه به بعد، این فکر که ژرفا مستلزم فاصله و بیان‌گرِ عقلانیت است، به یکی از نقاطِ کانونیِ دورانِ مدرن بدل می‌شود.

بل با اشاره به لائوکوئون اثر لسینگ می‌نویسد: «هر ژانر حوزه‌ی خاص خود را دارد و این حوزه‌ها قابل ترکیب نیستند. در پشت همه‌ی این موارد، تصویری کیهان‌شناختی و بنیادین از جهان قرار داشت: ژرفا، هم‌چون تصویری سه‌بعدی از فضا، ”فاصله‌ا‌ی درونی“ ایجاد می‌کرد که نوعی شبیه‌سازی‌ از دنیای واقعی بود؛ روایت، با ایده‌ی آغاز، میانه، و پایان، زنجیره‌ای زمانی برای ترتیبِ وقایع فراهم می‌کرد و حس پیشرفت و نتیجه‌گیری را به وجود می‌آورد» (همان منبع، ص. ۱۰۹).

در این دنیای آرمانی و اتوپیاییِ گذشته، بیننده تئوریا را خلق می‌کند، و تئوریا به معنای حفظ فاصله از شیء یا تجربه است که به فرد امکان می‌دهد زمان و فضای لازم برای جذب و قضاوت درباره‌ی آن را متعیّن کند. به گفته‌ی بل، این وضعیت با آن‌چه او مدرنیسم می‌نامد، یا آن‌چه می‌توان به‌عنوان پست‌مدرن شناسایی کرد، دستخوشِ تغییر شد. در این مرحله، میمسیس (محاکات) نابود می‌شود و در همین حال، دانش اکنون منبع خود را در عمل و واکنش می‌یابد و جای‌گزین تئوریا و علل ریشه‌ای می‌شود. با سزان، چشم‌اندازِ معرفتی و زیباشناختی که لئون باتیستا آلبرتی مطرح کرده بود، تغییر می‌کند. او میمسیس را کنار می‌گذارد و در نتیجه، پیش از هر چیزْ ژرفایی را که با فاصله ایجاد می‌شد، حذف می‌کند: «او در زیبا‌شناسیِ خودْ گزاره‌ی مشهوری ارائه داد مبنی بر این‌که تمامی ساختارهای دنیای واقعی مشتقاتی از سه شکل اساسی هستند: مُکعب، کُره، و مخروط» (همان منبع، ص. ۱۱۱). بنابراین، نقاشی دیگر توهم ژرفای بُعد سوم را نسبت به دو بعد دیگر ایجاد نمی‌کرد، بلکه «سطحی یگانه بود که در آن عنصرِ بی‌واسطگی غالب بود» (همان).

بیایید لحظه‌ای به تحلیل بازشناسیِ پست‌مدرنیسم بپردازیم. دنیل بل با نگاهی نوستالژیک این دوره را به‌عنوان پایانی بر مطابقتِ میانِ بازنمایی و شیء، و میان ژرفا و فاصله مشخص می‌کند. از دیدگاهی حتی زیباشناختی‌تر، به گفته‌ی بل، ما گذار از دیدگاهی واحد به تکثرِ دیدگاه‌ها را مشاهده می‌کنیم، که بعدها از سوی کوبیست‌ها به‌تأسّی از سزان تأیید شد، و هم‌چنین گذار از تفسیرِ صحنه به برقراری ارتباط احساسی با آن. می‌توان چنین برداشت کرد که در دوران رنسانس، مفهوم عقل‌گراییِ مبتنی بر مطابقت و ژرفا غالب بود، در حالی که در دوران پست‌مدرن احساسات و ادراکات غالب شدند.

ما با نوعی ساده‌سازیِ تاریخی و نظریِ آشکار روبه‌رو هستیم، اما فراتر از آن، آن‌چه برای تحلیل مفهوم بازنمایی نزد مارکس و ویتگنشتاین شایسته‌ی تأکید است، شناسایی تباهیِ دوره‌ی پست‌مدرن با از میان رفتنِ مطابقت، ژرفا و فاصله است، و تأییدِ عنصرِ بی‌واسطگی، احساسات و عواطف: «افولِ فاصله، به‌مثابه‌ی واقعیتی زیباشناختی، جامعه‌شناختی و روانی، به این معناست که برای انسان‌ها و برای سازمان‌دهی اندیشه، دیگر هیچ مرز و اصولی برای طبقه‌بندی تجربه و قضاوت وجود ندارد. زمان و مکان دیگر مختصات خانه‌ای برای انسان مدرن را تشکیل نمی‌دهند» (همان، ص. ۱۱۹).

والتر بنیامین که مورد اشاره‌ی بل قرارنگرفت، در موضوعی کاملاً متفاوت، ویژگی‌های دگرگونیِ تاریخیِ مذکور درونِ مدرنیته را بررسی کرد. با این حال، اشتباهِ تفسیریِ صِرف است که عصر بحران، و هم‌چنین نقد مدرنیته را به نوعی فروپاشی گِره بزنیم؛ به سرچشمه‌ای که ردپاهای آن گم شده است، عصری طلایی که باید برای آن افسوس خورد.

بل متوجه نمی‌شود که سزان، در رد ژرفا به‌مثابه‌ی فاصله، ژرفا را بر اساس تعاریفی که به‌گونه‌ای نمونه‌وار از سوی لئون باتیستا آلبرتی ارائه شده بود نابود نمی‌کند. بلکه به دنبال ژرفایی دیگر می‌گردد و آن را نیز می‌یابد، هرچند این بار نه در پیوند با فاصله. به این مفهوم از ژرفا در ادامه بازخواهم گشت.

اکنون می‌خواهم به فردریک جیمسون اشاره کنم که با دیدگاهی کاملاً متفاوت و رویکردی مخالف، در کتاب پست‌مدرنیسم به مسئله‌ی ژرفا بازمی‌گردد. او نیز مشاهده می‌کند که دوران معاصر، به گونه‌ای خودشیفته و خودارجاع، مفهوم ژرفا را از دست داده است، مفهومی که در پنج تقابل خلاصه می‌شود: ۱) درون/بیرون؛ ۲) ذات/پدیدار؛ ۳) پنهان/آشکار؛ ۴) اصالت/عدم اصالت؛ ۵) دال/مدلول (Jameson 1991, p. 12).

این‌ها دوقطبی‌های مشهوری هستند که در این تفسیرْ بر اساس تقابل‌هایی شکل می‌گیرند که بر فاصله‌ی میانِ پیش‌زمینه و پس‌زمینه مبتنی‌اند، دقیقاً مطابق با مفاهیم پرسپکتیوی که آلبرتی و دوران رنسانس تعریف کرده‌اند. این رابطه با تقابلِ صدق/کذب در پیوند بود. اگر این تقابل‌ها را در چارچوب ایده‌ای از ژرفا، که با فاصله مشخص می‌شود، مشاهده کنیم، در آن صورت بیرون، پدیدار، آشکار، عدم اصالت و مدلول می‌توانند به‌گونه‌ای اساسی در واژگانی افلاطونیْ جنبه‌ی فریبنده‌ی سویه‌ی متضاد خود را بازنمایی کنند.

بیرون، ظاهر، آشکار، عدم اصالت و مدلول، که در پیش‌زمینه قرار می‌گیرند، حقیقت خود را در ژرفنای متضادهایشان می‌یابند، به‌ گونه‌ای ‌که در نهایت می‌توان قِسمی مطابقت میان بازنمایی و واقعیت ایجاد کرد. گزینه‌ای که به‌گفته‌ی جیمسون برای کنار نهادنِ این سناریو مطرح می‌شود، چندسرچشمگی (pastiche) است، واژه‌ای که او از آدورنو به عاریت گرفته و در تهینای پوچ خود، بیانی کامل از سرمایه‌داریِ پیشرفته‌ی پساصنعتی و پست‌مدرن را تشکیل می‌دهد، جایی که «کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته‌ی امروز به میدانی از گوناگونیِ سبکی و گفتمانی بدل شده‌اند که هیچ معیاری بر آن حاکم نیست» (همان منبع، ص. ۱۷).

اگر چنین باشد، سؤال این است: آیا برای غلبه بر وضعیتِ پُست‌مدرن یا حداقل جنبه‌هایی از آن که ویژگی‌های جامعه‌ی پساصنعتی و نئولیبرالیسم را مشخص می‌کند، باید برای ایده‌ی ژرفایی که آلبرتی و نقاشانِ رنسانس پیش می‌کشیدند، مانند دَنیل بل افسوس بخوریم، یا همان‌گونه که به نظر می‌رسد جیمسون می‌اندیشد، امیدوار باشیم که زمانی به آن باز خواهیم گشت، یا از واژه‌ای عام‌تر اما گسترده‌تر استفاده کنیم و به عقلانیتی که شرایط مدرن را هدایت و هم‌راهی می‌کرد، بازگردیم؟ در دهه‌ی هفتاد آلدو گارگانی در آثار خود دانش بدون شالوده‌ها (Il sapere senza fondamenti) (۱۹۷۵) و در بحران‌های عقل (Crisi della ragione) (۱۹۷۹)، مجموعه‌ مقالاتی که او ویرایش کرده، به درکِ انحلال ارکان مفهومی نایل شد که بر اساس ایده‌ی ژرفای در پیوند با فاصله شکل گرفته و با هدفِ جست‌وجوی بنیادها ترسیم شده بود. گارگانی در جست‌وجوی نوعی دیگر از ژرفا بود، نه برای طردِ عقل، بلکه برای یافتن راهی متفاوت برای به‌کارگیریِ آن، بدون افسوسی نومحافظه‌کارانه برای دنیایی که به پایان می‌رسید، یا حتی با درخواست بازگشت به آن ابزار کهنه با ایده‌ی تغییر جهان. به نظر من، امروزه این همان چشم‌اندازی است که برای بازگشت به موضوع ژرفا در آثار نویسندگان، فیلسوفان، دانشمندان، هنرمندان و منتقدانی لازم است که در سده‌های نوزدهم و بیستم به دنبال رهیافت‌های دیگری بودند. من به سزان، مرلوپونتی، شرودینگر، جاکومتی، دولان، ماگریت، ویتگنشتاین، بنیامین و چند تنِ دیگر اشاره می‌کنم که در جست‌وجوی خود برای تصور بازنمایی به شیوه‌ای نوین، از ایده‌ی مطابقت میان بازنمایی و واقعیت دست کشیدند. اگرچه آن‌ها بحران عقل مدرن را احساس می‌کردند، هرگز این ایده را که بحرانِ مذکور به انحلال آن و افسوس بدل خواهد شد نپذیرفتند.

افزون بر این، بازنگری در مفهوم ژرفا در این معنا قادر است به ما مجال دهد که نظریه‌ی مارکس درباره‌ی بت‌وارگی کالا را دیگر نه از منظرِ تقابلِ ذات/پدیدار، بلکه به شیوه‌ای متفاوت بخوانیم. اکنون هم‌چنین می‌توانیم نظریه‌ی قدیمی ریکور و فوکو را که به‌واسطه‌ی آن، مارکس، نیچه و فروید را به‌عنوان فیلسوفان شک و تردید می‌شناسند، در زمینه‌ای متفاوت مورد بازاندیشی قرار دهیم، زیرا مشکوک بودن به چیزی لزوماً به معنای تلاش برای دیدن چیزی نیست که پُشتِ آن پنهان است، بلکه هم‌چنین، مانند داستان «نامه‌ی ربوده‌شده» ادگار آلن پو، آنچه را که در سطح قرار دارد و نمی‌بینیم نیز شامل می‌شود.

مارکس و ژرفای آن‌چه در برابرِ دیدگانِ ما قرار دارد

مارکس در نظریه‌ی بت‌وارگی کالایی بیان می‌کند که روابط اجتماعی‌ای که افراد را به یک‌دیگر پیوند می‌زنند، همان چیزی هستند که «واقعاً هستند». او چنین می‌نویسد:

«مجموع کل کار تمامیِ این افراد خصوصی، کار جمعیِ جامعه را تشکیل می‌دهد. از آن‌جا که تولیدکنندگان تا زمانی که محصولاتِ خود را مبادله نکنند با یک‌دیگر ارتباطِ اجتماعی برقرار نمی‌سازند، خصلتِ اجتماعیِ خاصِ کارِ هر تولیدکننده تنها در عملِ مبادله آشکار می‌شود. به عبارت دیگر، کارِ فردی تنها از طریق روابطی که عملِ مبادله به‌طور مستقیم بین محصولات و به‌طور غیرمستقیم از طریق آن‌ها میانِ تولیدکنندگان برقرار می‌کند، به‌عنوان بخشی از کارِ اجتماعی تأیید می‌شود. بنابراین، برای تولیدکنندگان، روابطی که کارِ یک فرد را به کارِ دیگران متصل می‌کند، نه به‌عنوانِ روابط اجتماعی مستقیمِ میانِ افرادِ در حال کار، بلکه به‌عنوان چیزی که «واقعاً هستند»، یعنی روابطِ مادیِ میانِ اشخاص و روابط اجتماعیِ بین اشیاء ظاهر می‌شوند.» (Marx 2010, p. 47)

با این حال، اگر «چیزها همان‌گونه که به نظر می‌رسند» باشند، به‌راحتی می‌توان گفت که تحلیل انتقادی‌ای را که مارکسِ جوان هم‌راه با انگلس درباره‌ی ایدئولوژی و آگاهیِ کاذب توسعه داد، نباید پیرامون قانونِ ارزشِ کالاها در دوگانگیِ «پدیدار/ذات» جای داد و بنابراین، بخشی از آن مفهوم ژرفا که جیمسون برای توصیف مدرنیسم به کار برده نیست.[۲] با این وجود، سرمایه. نقد اقتصاد سیاسی مارکس هیچ پیوندی با وضعیتِ چندسرچشمگی پست‌مدرن ندارد. این قطعه صرفاً به این معناست که مارکس در خصوص کالا و خصلتِ بتواره‌‌ای آنْ مفهومی از ژرفا دارد که با بیانِ «چیزها همان‌گونه هستند که به نظر می‌رسند» سازگار است. در واقع، ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ای هر دو در سطح هستند و با یک‌دیگر هم‌پوشانی و تلاقی دارند. کالای وهم‌آلودِ مارکس بر پایه‌ی استعاره‌ی فاصله استوار نیست و به‌ویژه مبتنی بر مفهومی از حقیقت نیست که ذات را به‌اصطلاح پنهان در پسِ پُشتِ پدیدار بداند و به همین دلیل، پدیدار را به‌عنوان توهّمی فریبنده و توهّم را چونان فریب تلقّی کند. برعکس، اگر «چیزها همان‌گونه که به نظر می‌رسند» باشند، آنگاه حقیقت را می‌توان در بافتارِ پدیدار یافت، همان‌گونه که ژرفا را می‌توان بر سطح جست‌وجو کرد. آقای پالومار نیز چنین ایده‌ای داشت: «تنها پس از آن‌که سطحِ چیزها را شناختید، […] جسارت می‌کنید که به دنبال آنچه در زیر است بگردید. اما سطح بی‌پایان است» (Calvino 1999, p. 51). تنها راه فرار از این وضعیت ناممکن، یافتنِ ژرفا نه در پُشت، بلکه بر سطح است. «همان‌گونه که هوفمانشتال گفت: ”ژرفا پنهان است. کجا؟ بر سطح.“» و ویتگنشتاین حتی فراتر از این رفت: «چرا که آن‌چه پنهان است […] برای ما اهمیتی ندارد» (بنگرید به Calvino 1993, p. 70; Wittgenstein, PI, § 126, p. 50).[۳]

رابطه‌ی میان ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ای، میان شیء و کالا، هیچ ارتباطی با دوگانگی‌های مدرن درباره‌ی ژرفا که جیمسون مطرح کرده ندارد. ارزش مصرفی درونِ ارزش مبادله‌ای پنهان است، به همان صورت که ژرفا بر روی سطح پنهان است؛ این به معنای آن است که هم‌زمان مرئی و نامرئی است. طبق تعریفی از ریچارد وولهیم در بحثی درباره‌ی والتر پیتر، ارزش مبادله‌ای با ظاهر شدن به‌مثابه‌ی ارزش مصرفی و بنابراین بازنماییِ آنْ تقریباً از آن فراتر می‌رود، به همان صورت که «بازنمایی می‌تواند از چیزی که بازمی‌نمایاند فراتر برود: و این کار را از طریقِ همین بازنمایی انجام دهد» (بنگرید به Wollheim 1974). در این حالت، هیچ فاصله‌ای وجود ندارد، چیزی پنهان نیست، هیچ ذاتی وجود ندارد که از پدیدار دور و پنهان باشد. هیچ نسخه‌‌ی بدون اصلی وجود ندارد، هیچ شبیه‌سازی در کار نیست. به‌جای آن، ما ژرفایی را می‌یابیم که مرلوپونتی سعی کرد در سزان و کوه سنت ویکتور او پیدا کند، جایی که بازنمایی از چیزی که بازنمایی می‌شود، به واسطه‌ی همین بازنمایی فراتر می‌رود. این فرا رفتن به‌هیچ‌وجه به معنای ناپدیدشدنِ مرجع نیست، بلکه صرفاً به معنای زوالِ تطابق میانِ بازنمایی و چیزی است که بازنمایی می‌شود، تا جایی که کوه واقعی تنها به‌عنوان تکیه‌گاه و مَحمِلی برای کوهِ نقاشی‌شده باقی می‌ماند، مانند ارزش مصرفی که به واسطه‌ای برای ارزش مبادله‌ای بدل می‌شود. ما باید ارزش مبادله‌ای را درون ارزش مصرفی پیدا کنیم، به همان شیوه‌ای که نامرئی را باید درون مرئی یافت، قِسمی هم‌کاری‌ در نمایشی که به گونه‌ای دگرگون می‌شود که تمام بازی‌گران تماشاگر می‌شوند و تمام تماشاگران بازی‌گر.

مارکس در قطعه‌ی موسوم به خصلتِ بتواره‌ی کالا و رازِ آن، اشاره می‌کند که مناسب‌ترین قیاس برای درک بت‌وارگی کالا، اتاقِ تاریک نیست، یعنی قیاسی که او پیش‌تر هم‌راه با انگلس در ایدئولوژی آلمانی مطرح کرده بود، بلکه دین است؛ شکلی وهم‌آلود که تصویر را وارونه نمی‌کند، بلکه دقیقاً به واسطه‌ی بازنماییْ از آن‌چه بازنمایی می‌شود فراتر می‌رود (همان منبع). آن‌چه فراتر می‌رود، امرِ بازنمایی‌شده را وارونه نمی‌کند، بلکه دگرگون می‌سازد و هم‌زمان با تفاوت، همانندسازی می‌کند (بنگرید به Merleau-Ponty 1964; 1996; Heidegger 2002). همان‌طور که ویکو درباره‌ی اسطوره‌ها فکر می‌کرد، آن‌ها «داستان‌های واقعی» هستند؛ یعنی شکل‌های مختلف بازنمایی که در آن‌ها حقیقت یافت می‌شود. خدایان ایلیاد و اودیسه کژدیسگی‌هایی از انسان‌ها هستند و دقیقاً به همین دلیل حقایقی درباره انسان‌ها می‌گویند. نسبت دادن وضعیتِ کذب به بت‌وارگی کالایی، با یکی دانستنِ پدیدار با کذب و ذات با حقیقت، اشتباه است. حقیقت در بافتار پدیدار نهفته است، نامرئی‌ای که در مرئی یافت می‌شود: در همین باره بود که پل کله از «آشکارسازی» می‌نوشت. آن‌چه نامرئی است، مرئی می‌شود، اما تنها درونِ آن‌چه مرئی است، نه جایی در پُشتِ آن. ژرفا جایی دردوردست‌ها نیست؛ بلکه در درونِ روابطی است که هم‌زمان در تمام ابعاد در هم تنیده‌اند. چیزی که برای بل ممکن است به‌نظر سقوط بیاید، در این‌جا به تغییری نوآورانه بدل می‌شود؛ به این معنا که تنها یک نقطه‌نظر وجود ندارد. این همان چیزی است که سزان می‌خواست بگوید و دیگرانی مانند جاکومتی، دولونه و مرلوپونتی آن را درک کردند.

ژرفا را نباید در جایی دور، در مکانی دیگر یا فراتر از آن‌چه پدیدار می‌شود، جست‌وجو کرد؛ بلکه باید همان‌طور که سزان با کوه خود انجام داد، در بافتار سطح به دنبال آن بود. زیرا دقیقاً به همین دلیل است که نامرئی در تار و پودِ مرئی حضور دارد، همانند استثمار مارکسی که در تار و پود کالا و مرئی‌بودنِ آن نهفته است. و ما، هم‌چون تماشاگرانی که مسحور نمایش‌اند، با اشتباه گرفتنِ فریفتاری با توهم و رها کردن تارهای حقیقتی که در توهّم وجود دارد، هر بار که برای خرید کالا می‌رویم، آن را به فراموشی می‌سپاریم.

کالا وارد صحنه می‌شود: دریدا و میزهای رقصنده

به اشاره‌ی دریدا، هنگامی که مارکس در سرمایه. نقد اقتصاد سیاسی در باب بت‌وارگی کالایی می‌نویسد و به میزهای رقصان در جلسات احضار ارواح اشاره می‌کند که در آن زمان در سراسر جهان بسیار محبوب بود، از اصطلاح Auftritt استفاده می‌کند که به معنای «ورود به صحنه» (entre en scène) است.[۴] یک میز زمانی میز است که ارزش مصرفی داشته و از چوب ساخته شده باشد، ماده‌ای ارگانیک شکل (میز) می‌گیرد، به چیزی جدید بدل می‌شود، اما هم‌چنان چوب باقی می‌ماند.

دریدا می‌نویسد: « هنگامی که میز به کالا بدل می‌شود، وقتی پرده در بازار بالا می‌رود و میز به‌طور هم‌زمان نقش بازی‌گر و شخصیت را ایفا می‌کند، به چیزی کاملاً متفاوت بدل می‌شود. مارکس می‌گوید، میز-کالا به صحنه وارد می‌شود (auftritt)، شروع به راه رفتن می‌کند و خود را چونان ارزشی بازاری معرفی می‌کند. تغییری ناگهانی در صحنه: چیزی معمولی و محسوس دگرگون می‌شود (verwandelt sich)، به کسی بدل می‌شود، صورت و پیکری به خود می‌گیرد» (Derrida 1994, p. 188).

به بیان مارکس، کالا به چیزی بدل می‌شود که هم محسوس است و هم فراسوی حواس (sinnliche übersinnlichen Ding). دریدا بر جنبه‌ی شبح‌وار کالا تأکید می‌کند، اما ایده‌ی چیزی که محسوس و در عین حال فراسوی حواس است، به نظر می‌رسد بیش از این‌که به چیزی شبح‌وار شبیه باشد، به قِسمی بدن یا چهره منجر می‌شود که فریبنده است، زیرا به گونه‌ای هم‌زمان هم خود را به نمایش می‌گذارد و هم یک دیگرگونگی را پنهان می‌کند. همانندِ بازی‌گری که هم‌زمان هم خود و هم یک شخصیت را به تصویر می‌کشد.

دریدا ادامه می‌دهد: «مارکس باید به زبان تئاتر متوسل شود و باید ظهور کالا را به‌مثابه‌ی ورود به صحنه (auftritt) توصیف کند. اما هم‌چنین قطعاً باید میزِ بدل شده به کالا را در یک جلسه‌ی احضار ارواح توصیف کند، به‌مثابه‌ی سایه‌ای شبح‌وار، تجسمِ یک بازی‌گر یا رقصنده» (همان منبع، ص. 189).

دریدا تصویرِ شبح (چنان‌که می‌دانیم، مارکس در مانیفست کمونیست درباره‌ی شبح کمونیسم صحبت کرده است) را با حیثِ تئاتری که قویاً توسط شکسپیر و هملت مشروعیت یافته است، درمی‌آمیزد.

تصویرِ شبح یادآورِ بحثِ شبیه‌سازی است، به معنای رونوشتی که هیچ نسخه‌ی اصل و بنابراین مرجعی ندارد. با این حال، هنگامی که مارکس به میز به‌مثابه‌ی کالایی که «هم‌هنگام محسوس است و فراسوی حواس» اشاره می‌کند و تأکید را روی قید «محسوس» می‌گذارد، بر مادی‌بودن تأکید می‌کند، یعنی بر مرجعی که اصل نیست، بلکه تکیه‎گاهی است که باید ابعادی فیزیکی داشته باشد. این نه یک شبح است و نه شبیه‌سازی، بلکه میزی صورت‌پذیرفته است، تصویر یک میز که محتوای مادی دارد، یا تقریباً همانند چیزی نقاشی‌شده از سوی کسی که افلاطون در کتاب پنجم جمهور از او متنفّر است ( یعنی همانی که رونوشتی از رونوشت می‌سازد). با این حال، این میز توسطِ موجودی بدن‌مند و محسوس طراحی و تولید می‌شود. اما «فراسوی حواس» است، نه تنها به این دلیل که از صورت برخوردار است، بلکه به این دلیل که دارای ارزش مبادله‌ای است. بازنماییِ میز در همان حال که بازنمایی می‌شود از واقعیت فراتر می‌رود، زیرا میز ارزش مبادله‌ای دارد. این فرارفتن هم‌زمان مرئی است و نامرئی (قابلیت مبادله مرئی است، اما این‌که محصول کار امری اجتماعی است، نامرئی است) و غیرمادی و مادی در یک‌دیگر تنیده‌اند.

بازنمایی که از امر بازنمایی‌شده فراتر می‌رود چیزی بیش از رونوشتی ساده است. ارزش مبادله‌‌ی میز-کالا چیزی بیش از ارزش مصرفی آن است. ارزش مبادله‌ای از ارزش مصرفی فراتر می‌رود تا آن را به واسطه و مَحمِل بدل کند ( مانند چوب که محملِ میز است، رنگ روغن که محملِ میز نقاشی‌شده است یا سیلیکون که مَحمِلِ میزِ دیجیتال است)، اما با وجود این، نمی‌توان ارزش مبادله‌‌ای را بدون ارزش مصرفی به تصوّر درآورد.

مرجع می‌تواند از محصولِ اجتماعیِ کار به مالکیتِ شئ، به چیزی بُت‌واره بدل شود.

روابطِ اجتماعی «همان‌گونه که هستند ظاهر می‌شوند»: روابطِ شئ‌واره میان انسان‌ها و روابطِ اجتماعیِ میانِ اشیاء. بنابراین کالاها چیزی را پنهان نمی‌کنند. اگر جهان به‌نظر وارونه می‌آید، هیچ ذاتِ پنهانی پُشتِ ظاهرِ فریبنده‌ی آن نیست، هم‌چنین هیچ شبیه‌سازی‌ای در کار نیست، آن‌چه هست، کپی‌ای بدون اصل، بازنمایی‌ای بدون مرجع است.

ارزش مصرفی ناپدید نشده بلکه به برده‌ی ارزش مبادله‌ای تبدیل شده است و به این ترتیب از هم‌کاریِ انسانی (از کار اجتماعی) که آن را تولید کرده جدا و وارد صحنه‌هایی هم‌چون فروشگاه‌ها، نمایشگاه‌های جهانی، انبارهای بزرگ، سوپرمارکت‌ها و مراکز خرید می‌شود. ما در سوپرمارکت‌ها کارِ اجتماعیِ نهفته در کالا را نمی‌بینیم، اما این کار در آن‌جا حاضر است؛ در کَره‌ای که به لطف یک قرن دانش اجتماعی و فناورانه تولید شده و در کاغذی که آن را بسته‌بندی کرده و محتوای آن را نشان می‌دهد که نیز به نوبه‌ی خود محصولِ کار اجتماعی و فناورانه‌ی گذشته است. آن کارِ اجتماعی که باعث شد کالا به‌مثابه‌ی کالا به‌واسطه‌ی ارزش مصرفی‌‌اش شناخته شود، هم‌زمان مرئی است و نامرئی.

هم‌کاری و نمایش

پست‌مدرنیسم به شبیه‌سازی، به کپی بدون اصل، به بازنمایی بدون مرجع اعتقاد داشت، اما کالا شبیه‌سازی نیست. کالا مانند یک بازی‌گر است که وارد صحنه می‌شود و اجازه می‌دهد نقشِ او کنترل را کاملاً در دست بگیرد و خودِ بازی‌گر را ملغی کند، به‌گونه‌ای که تماشاگران به‌طور ناخودآگاه و دائمی تردیدِ خود را از دست می‌دهند. بنابراین، ارزش مصرفی به هم‌کاری اشاره دارد و ارزش مبادله‌ای به نمایش.

هم‌کاری که به هم‌راه دیگران طرح‌ریزی شده، «توانایی‌های گونه‌ی او را توسعه می‌دهد» (Marx 2010, p. 226)، و به همین دلیل، به موثرترین وسیله برای استثمار کار بدل شده است. این هم‌کاری از بازی‌گرانی تشکیل شده است که با یک‌دیگر تعامل دارند. اما نمایش از تماشاگرانی تشکیل می‌شود که حتی زمانی که با دیگران هستند، در میان جمعیّت تنهایند. «مخاطب» هم در تئاتر با پرسپکتیو پالادیویی و هم در سینما از گروهی از افرادِ تنها تشکیل شده‌ است.

آمیزه‌ی‌ بُت‌واره‌ی میان شیء و فرد معادل آمیزه‌ی میانِ نمایش و هم‌کاری است.

در درون هم‌کاری، انسان‌ها به‌گونه‌ای فعّال عمل می‌کنند، در نمایش اما به‌گونه‌ای منفعلانه (این به این معنی نیست که ترکیب‌هایی از هم‌کاری و نمایش وجود ندارد یا نمی‌توان آن‌ را به تصوّر درآورد، در واقع در دنیای واقعی همواره چنین ترکیب‌هایی وجود دارد. تفاوتِ میان هم‌کاری و نمایش را باید به‌گونه‌ای ضابطه‌مند درک کرد).

کاستیِ نمایشِ سیاسی نتیجه‌ی درآمیختنِ بُت‌واره‌ی اشیاء و افراد است.

دیدِ فراگیر

دیدیم که ایتالور کالوینو هنگام نقلِ عبارتِ هوفمانشتال مبنی بر این‌که ژرفا را باید در سطح جست‌وجو کرد، آن را با عبارتی از ویتگنشتاین پیوند زده که می‌گوید به آن‌چه پنهان است علاقه‌ای ندارد. این امر که در تحقیقات فلسفی آمده باید با تأملات ویتگنشتاین درباره‌ی übersichtliche Darstellung، یعنی «دیدِ فراگیر»، مرتبط باشد. مشهور است که ویتگنشتاین اهمیت زیادی به مفهوم übersichtliche Darstellung می‌دهد. در واقع، این مفهوم نحوه‌ی دیدنِ اشیاء توصیف می‌کند.

ما چگونه اشیاء را می‌بینیم؟ به یک چشم برهم زدن، یک Überblick (نیچه)، که به معنای Weltanschauung (اشپنگلر) است. Übersichtliche Darstellung یک دید کامل، یک کل، نمایشی از همه چیز ارائه می‌دهد، گویی همه چیز در سطح قرار دارد، بدون ژرفا، در پدیدار و نه فراسو، پُشت و دور از آن.

با این حال دیدِ فراگیر (Wittgenstein, PI, § 122)[۵] ، لزوماً موجبِ فهم (das Verstehen) نمی‌گردد. ارتباط میانِ دیدِ فراگیر و فهم به‌واسطه‌ی توانایی‌ای که هر یک از ما برای مشاهده‌ی روابط داریم ایجاد می‌شود، روابطی که به‌طور خاص پنهان نیستند، بلکه در پیش‌زمینه قرار دارند، اگرچه آن‌ها را نتوان دید. به گفته‌ی ویتگنشتاین آخرین چیزی که ما متوجه آن می‌شویم، عینک‌هایی است که برای دیدن استفاده می‌کنیم: «این از کجا آمده؟ این اندیشه، انگار عینکی است روی بینیِ ما، و آنچه را که می‌بینیم از پُشتِ آن می‌بینیم. اصلاً این فکر به ذهن‌مان نمی‌رسد که آن را برداریم» (Wittgenstein, PI, § 103, p. 45). با این حال، این همان کاری است که گاهی اوقات باید انجام دهیم: عینک‌های خود را برداریم تا دریابیم چگونه می‌بینیم.

ژرفا نه در پس‌زمینه بلکه در بافتاری قرار دارد که آن را می‌سازد. بنابراین می‌توان گفت که این ژرفا از چیزی تشکیل یافته که در پیش‌زمینه قرار دارد. می‌توانیم از قیاسی هنری بهره بگیریم: دیدِ فراگیر شبیه کاری است که سزان و کوبیست‌ها در دگرگونی و انقلاب‌شان در قوای بصری رقم زدند. آن‌ها در واقع ژرفا را حذف کردند و اَشکال بازنمایی را که به‌واسطه‌ی توهّمِ نوری پنهان شده بودند، به پیش‌زمینه آوردند. دیدن ارتباطات بسیار شبیه به این فرایندِ سازنده است. آنچه برای دنیل بل نتیجه‌ی نوعی زوال و فروپاشی است، برای ویتگنشتاین عقلانیت محسوب می‌شود.

ویتگنشتاین در یادداشت‌هایی بر شاخه‌ی زرین فریزر، از او بابت استفاده از شرحِ تاریخی انتقاد می‌کند چرا که پیوندهایی را نشان نمی‌دهد که می‌تواند به‌واسطه‌ی آن‌ها تصویری کامل از آن‌چه می‌خواهد بازنمایی کند به خواننده ارائه دهد. فریزر با این کار به‌طور ضمنی پیوندهای سازمان‌یافته بر اساس طرح تبارشناسانه را نه به‌عنوان ساختاری روش‌شناختی برای توضیح پدیده، بلکه به‌عنوان چیزی که به خود شیء تعلّق دارد و نمی‌توان آن را دید، ارائه می‌دهد. به این ترتیب فریزر روشِ خود را به‌صورتی بُت‌واره درمی‌آورد.

«توضیح تاریخی، یعنی توضیحی در قالب فرضیه‌ای درباره‌ی توسعه، تنها نوعی ترتیبِ تلخیصی از داده‌ها ــ یا همان مرورِ کلیِ آن‌ها ــ است. به همان اندازه می‌توان داده‌ها را در ارتباط با یک‌دیگر مشاهده و آن‌ها را در تصویری کلی جمع‌آوری کرد، بدون این‌که این کار را در قالب فرضیه‌ای درباره‌ی توسعه‌ی زمانی انجام دهیم. […] این دیدِ فراگیر، موجدِ نوعی فهم است که در آن «فقط پیوندها» را مشاهده می‌کنیم. از این رو، یافتن حلقه‌های میانی اهمیت پیدا می‌کند. ( Wittgenstein 2018, p. 46)[۶]

چه پیوندهایی را می‌توان دید؟ آن‌هایی که بافت یا چارچوبِ دیدِ فراگیر را تشکیل می‌دهند که این امر به حلقه‌های میانی اشاره دارد، مفهومی که ویتگنشتاین از گوته به عاریت گرفته است.

برای دست‌یابی به فهم، لازم است عناصرِ میانی را پیدا و برجسته کنیم تا پیوندهای دیدِ فراگیر برقرار شود. این ارائه، بنا به واژگان پل کله، پیوندهای پنهان را آشکار می‌سازد. حال، اگر طبیعی‌سازی فرآیندی است که با نشان دادنِ جهان در ثباتِ بدیهی‌اش و بدیهی انگاشتنِ موقعیتِ ما در جهان، به ما کمک می‌کند تا جهان را همان‌گونه که هست بپذیریم، پنهان کردنِ پیوندها در عوض، به طبیعی‌سازی یا آن‌گونه که مُرادِ ماست به بُت‌واره‌سازی منجر می‌شود.

دیدنِ پیوندها از طریقِ شناساییِ عناصرِ میانی، فرآیندی از غیرطبیعی‌سازی است، زیرا جنبه‌ی سازنده‌ی بازنمایی را به ما نشان می‌دهد. به گفته‌ی ویتگنشتاین، فهمیدن مستلزم غیرطبیعی‌سازی و بنابراین، جوهرِ فهم از دید او امری انتقادی است. فهم (Verstehen) نزدِ ویتگنشتاین بر دیدن استوار است: übersichtlich، Zusammenhänge sehen، Darstellung. علاوه بر این، می‌دانیم که دیدن و رنگ‌ها برای ویتگنشتاین از اهمیتی بسیار برخوردارند.

با این حال، بحثِ دیدنِ پیوندها به منظورِ فهمِ بهتر این پرسش را مطرح می‌کند: چرا نمی‌توانیم پیوندها و عناصرِ میانی را ببینیم؟ زیرا آن‌ها به عینک‌های ویتگنشتاین شباهت دارند: نه پشتِ سرِ ما هستند و نه دور از دست‌رس، اما برای آگاه شدن از آن‌ها باید عینک‌هامان را از چشم برداریم.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای‌ است از Representation and Depth in Marx and Wittgenstein نوشته Alfonso Maurizio Iacono که در کتاب زیر یافته می‌شود:

Sulpizio, F., Schimmenti, G., De Iaco, M. (2021). Wittgenstein and Marx. Marx and Wittgenstein. Berlin, Germany: Peter Lang Verlag. Retrieved Nov 30, 2024, from 10.3726/b18540

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ چزرانی دیدگاه آخرالزمانی و نومحافظه‌کارانه‌ی پست‌مدرنی را که بل مطرح کرده با دیدگاه‌های توین‌بی، رایت میلز و نیز بودریار مرتبط می‌داند ( بنگرید به Ceserani 1997, p. 45).

[2].‌ البته در ایدئولوژی آلمانی هم قطعاتی وجود دارد که به صراحت به مفهوم ژرفای مبتنی بر فاصله می‌تازد. مثلاً قطعه‌ی زیر: «شیوه‌ی تولید را نباید صرفاً به عنوانِ بازتولیدِ هستیِ جسمانیِ افراد در نظر گرفت. بلکه باید دانست که شیوه‌ی تولید، شکلِ معیّنی از فعالیتِ افراد، شکلِ معیّنی از ابرازِ وجودشان، شیوه‌ی زندگیِ آنان به شکلی معیّن است. افراد آن‌گونه‌اند که زندگی‌شان نشان می‌دهد. بنابراین، چیستیِ آنان با تولیدِ آنان یعنی با این‌که چه تولید می‌کنند و چگونه تولید می‌کنند، مطابقت دارد. از این رو چیستیِ افراد، وابسته‌ی شرایطِ تولیدِ مادیِ آنان است.» صد البته در این بحث اشاره به هگل و مثلاً بندِ 139 منطق دانشنامه خالی از فایده نیست: «بنابراین در وهله‌ی نخست، امرِ بیرونی، همان محتوای امرِ درونی را دارد. آن‌چه درونی است هم‌چنین به صورتِ بیرون حضور می‌یابد و بالعکس؛ پدیدار چیزی را نشان نمی‌دهد که در ذات نیست؛ چیزی در ذات نیست که پدیدار نگردد»- م.

[3]. Cf. H. von Hoffmansthal, The Book of Friends. [Online], https://spurleditions.com/blog/2016/6/9/the-book-of-friends-aphorisms

[4].‌ Auftritt در نسخه‌ی فرانسوی ژان کلود لوفور به Entre en Sène ترجمه شده و دریدا از آن استفاده کرده است (بنگرید به Marx 1993, p. 81).

[5].‌ Übersichtliche Darstellung معمولاً به «نمایش واضح» (perspicous representation) ترجمه می‌شود، اما در Wittgenstein 2018, p. 46 به «ارائه‌ی واضح» (perspicous presentation) و در Wittgenstein 2005, p. 307c به «نمایش قابل مشاهده» (surveyable representation) ترجمه شده است (مترجم فارسی نیز از عبارتِ «دیدِ فراگیر» بهره برده که انتخاب مالکِ حسینی است).

[6].‌ برای نشان‌دادنِ قرابتِ این رأی ویتگنشتاین با رویکرد مارکس می‌توان به قطعاتی از گروندریسه رجوع کرد: «ناممکن بود و خطا بود اگر مقولات اقتصادی را بنا به ترتیبی در پی هم می‌آوردیم که تاریخاً عاملِ تعیین‌کننده بوده‌اند. برعکس، ترتیب و توالیِ آن‌ها به وسیله‌ی رابطه‌ای تعیین می‌شود که آن‌ها در جامعه‌ی مدرن بورژوایی با یک‌دیگر دارند، و این، از قضا، وارونه‌ی ترتیبی است که آن‌ها به طور طبیعی ظهور یافته‌اند، یا ترتیبی که منطبق با تحول تاریخی‌شان است.» (گروندریسه، ترجمه‌ی کمال خسروی و حسن مرتضوی، صفحه‌ی 80). «ضرورتی ندارد برای طرح و استدلال قوانین اقتصاد بورژوایی، تاریخِ واقعیِ شیوه‌های تولید را بنویسیم …» (همان منبع، صفحه‌ی 361)

 

منابع

Bell, D. (1976). The Cultural Contradictions of Capitalism. New York: Basic Books.

Calvino, I. (1993). Six Memos for Next Millennium. New York: Vintage.

Calvino, I. (1999). Mr Palomar. London: Vintage.

Ceserani, R. (1997). Raccontare il postmoderno. Torino: Bollati Boringhieri.

Derrida, J. (1994). Spectres of Marx. New York/London: Routledge.

Heidegger, M. (2002). Identity and Difference. Chicago: University of Chicago Press.

Jameson, F. (1991). Postmodernism. Duhram: Duke University Press.

Gargani, A. G. (1975). Il sapere senza fondamenti. Torino: Einaudi.

Gargani, A. G. (a cura di) (1979). Crisi della ragione. Torino: Einaudi.

Marx, K. (1993). Le Capital. t. I, Paris: PUF.

Marx, K. (2010). Capital. Vol. I. Moscow: Progress Publishers.

Merleau-Ponty, M. (1964). L’oeil et l’esprit. Paris: Gallimard.

Merleau-Ponty, M. (1996). Notes de cours. Paris: Gallimard.

Wittgenstein, L. (1999). Philosophical Investigations (=PI). Oxford: Blackwell.

Wittgenstein, L. (2005). The Big Typescript. Oxford: Blackwell.

Wittgenstein, L (2018). Remarks on Frazer’s The Golden Bough. In: G. Da Col and S. Palmié(eds.), The Mythology in our Language, Chicago: Hau Books: 29-73.

Wollheim, R. (1974). Walter Pater as a Critic of the Arts. In: R. Wollheim, On Art and Mind, Cambridge (Mass.): Harvard University Press: 155-176.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4sl

«مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی»

«مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی»

پیشگفتار بر چاپ فارسی کتاب

preface to the Persian edition-Marxism and social movements

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

جان کرینسکی

ترجمه‌ی: مهرداد امامی

 

 توضیح مترجم: کتاب مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی (با ویراستاری کالین بارکر، لارنس کاکس، جان کرینسکی و آلف گنوالد نیلسن، انتشارات بریل، 2013) با زحمات دوستان نشر اسطوره‌ی پرومته به فارسی منتشر شد. این کتاب از مجموعه کتاب‌های ماتریالیسم تاریخی است که ذخیره‌ای ارزش‌مند از آثار پژوهشی مارکسیستی در مورد گستره‌ی وسیعی از موضوعات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و تاریخی جنبش‌های چپ و کمونیستی‌ است. از آن‌جایی که تقریباً انجام هرگونه «کار فرهنگی رسمی» در ایران مثل انتشار کتاب در اکثر موارد، اگر نه همیشه، تابعی از حدودی سرسپاری به خواسته‌های ارگان‌های نظارتی و سانسور است، این کتاب هم زیر تیغ سانسور (اصلاحیه‌ها و حذف‌هایی) رفته است. البته این اصلاحیه‌ها و حذفیات به حدی نبودند که ما را از انتشار کاغذی کتاب منصرف کنند یا خللی در انسجام فصل‌های کتاب به وجود آورند. به همین خاطر این‌جا به نکاتی اشاره می‌کنم که در مقدمه‌ی رسمی در چاپ فارسی کتاب امکان طرح آن وجود نداشت.

اشاره به این اصلاحیه‌ها و حذفیات بیش‌تر صحه‌گذاری بر روندی از سانسور است که البته بر کسی پوشیده نیست. از اصلاح کلمات مربوط به جنبش ال‌جی‌بی‌تی‌کیو+ (مثل کلمات «گِی‌» و «لزبین») تا حذف عبارات و کلماتی مثل «سرکوب مذهبی»، «مقدس» و «حرام‌زاده» و حتی حذف بخشی از متن مارکس با عنوان «در باب فواید استعمار انگلیس در هند» (که پیش‌تر در فارسی انتشار یافته است) همه نشان از بی‌ربطی منادیان اسلام‌گرای عرصه‌ی فرهنگ به موضوعی دارد که نمایندگی‌اش می‌کنند. در سالیان اخیر کم نشنیدیم مواردی که در آن چاپ‌های جدید یا مجدد آثار کلاسیک ادبیات فارسی هم مشمول سانسورهای مضحکی شدند. همین مورد به خودی خود نشان‌گر وخاومت اوضاع است. با این حال، می‌دانیم که زبان امری نیست که در برابر نظام‌های سلطه و استثمار منکوب شود. زبان را می‌توان «از بالا» دست‌کاری ایدئولوژیک کرد، می‌توان متن‌های تالیف و یا ترجمه شده به آن را سانسور و تقطیع کرد، می‌توان مجبورش کرد به «اعتراف اجباری»، اما نمی‌توان مانع چیزی شد که کارویژه‌ی آن است: انتقال و اجتماعی‌سازی معنا «از پایین» و به بیان مبارزات سیاسی و طبقاتی، تقویت گفتارها و مناسبات ضدّهژمونیک. تلاش تمام حاکمان مستبد و استثمارگر برای سانسور کتاب‌ها و مطبوعات البته که در عصر حاضر تلاشی بیهوده است. چرا که به لطف فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی انحصار تولید روایت‌های غالب در حوزه‌ی تمام مسائل مرتبط به انسان‌ها و جوامع از دست طبقات حاکم و دستگاه آموزش ایدئولوژیک‌شان، چه در اَشکال تئوکراتیک و چه لیبرال-دموکراتیک خارج شده است. البته که این به معنای ایدئولوژیک نبودن این فضاها یا ناپدیدی نیروهای سرکوب دولتی در شبکه‌های اجتماعی یا فضای مجازی نیست (کما این‌که اینک با پدیده‌ای به نام «ارتش سایبری» دولت‌ها مواجهیم). به هر ترتیب، در جهانی چنین، مبارزه و مقاومت در برابر طبقات و نیروهای هژمونیک حاکم چه در سطح ملی و چه در سطح جهانی (چه معطوف به حاکمان کنونی و گذشته و چه نامزدهای احتمالی آینده) ادامه دارد. همان‌قدر که طبقات حاکم سعی دارند مناسبات هژمونیک خود را از طریق سازوبرگ‌های مختلف اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بازتولید کنند، در برابر آن‌ها به ناگزیر قوای طبقات کارگر، ستم‌دیدگان و فرودستان اعم از زنان، اقلیت‌های جنسی/جنسیتی، مذهبی و ملیت‌های تحت ستم ولو در اَشکال پراکنده و کم‌تر سازمان‌یافته قرار دارند که سعی‌شان ایجاد مناسبات و ارزش‌های ضدّهژمونیک حول سیاست‌های طبقاتی مشخصی است. ترجمه‌ی این کتاب هدفی ندارد جز تأکید بر فهم مبارزات طبقاتی و مبارزات ستم‌دیدگان در چارچوب نقد مناسبات سرمایه‌دارانه در سطوح ملی، منطقه‌ای و جهانی. رویکرد مارکسیستی در فهم پیوند درونی هر یک از مبارزات طبقاتی-مردمی در سطح ملی با جنبش‌های دیگر حائز اهمیت است. امروزه در شرایطی که جنبش‌های اجتماعی یا قیام‌های مردمی می‌توانند کلیتی از اجزای ناهم‌گون باشند، مسئله بر سر آن است که کدام نیروهای طبقاتی و سیاسی انرژی قیام‌های مردمی را به کدامین جهات هدایت می‌کنند و آیا مبارزات موجود رو به سوی رهایی‌بخش کلی دارند یا خواهان بازگشت و بازتولید مناسبات سلطه و استثمار در قالب به قدرت رساندن اقلیت‌های حاکم جدید با گرایشات عمدتاً راست افراطی ملی‌گرایانه هستند؟

تحولات سالیان اخیر در ایران و کشورهای منطقه از منظر قیام‌های سراسری و سرکوب آن‌ها نشان داده قیام‌های مردمی و معترضان برای رسیدن به حدی از خواسته‌های خود رادیکال‌تر شده‌اند اما در شرایط کم‌وزنی بدیل‌های چپ و مترقی، گفتارهای اپوزیسیون‌های عمدتاً دست راستی به پشتوانه‌ی میلیاردها دلار سرمایه‌گذاری رسانه‌ای و لابی‌گری با قدرت‌های امپریالیستی توانسته‌اند خود را تا حدودی هم در سطوح ملی و هم جهانی به عنوان تنها آلترناتیوهای قدرت‌های سیاسی موجود جا بزنند. البته «آرای عمومی ایرانیان» هم در نتیجه‌ی سیاست‌های سرکوب داخلی و بمباران رسانه‌ای جریانات راست افراطی اپوزیسیون، تمایلاتی جدی به گفتار و کردار راست افراطی نشان می‌دهد که شاهد نمونه‌های به‌روز آن در نقاط گوناگون جهان هستیم (از آمریکا و اسرائیل گرفته تا آرژانتین، ایتالیا، هلند، مجارستان و آلمان). در چنین شرایطی اهمیت نگرش مارکسیستی به جنبش‌های اجتماعی مشخص می‌شود. نگرشی که سعی دارد این جنبش‌ها را نه فقط در سطح ملی بلکه در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی هم ارزیابی کند و نسبت آنها را با مبارزات طبقاتی-مردمی در این سطوح مشخص سازد. نگرشی که نشان می‌دهد هیچ‌یک از جنبش‌های طبقاتی-مردمی، «به خودی خود» مترقی، منادی برابری و آزادی نیستند و می‌توانند طی «روندی» چنین شوند و در غیر این صورت، همواره در معرض تبدیل به جنبش‌هایی ارتجاعی، شوونیستی، ضدطبقات فرودست و پرو-امپریالیستی‌اند. انتشار این کتاب در شرایط حاضر البته اهمیت دیگری هم دارد.

این روزها مصادف با یکی از تاریک‌ترین لحظات تمدن سرمایه‌داری معاصر است. بیش از یک سال از یکی از فلاکت‌بارترین جنایت‌های تاریخ بشر، نسل‌کشی اسرائیل در غزه جلوی چشمان همگان در جهان می‌گذرد؛ یک نسل‌کشی لایو استریم که همگان می‌توانند بین دیدن این یا آن صحنه و لحظات انهدام انسان‌های غزه و سپس لبنان دست به انتخاب بزنند! بربریت نام‌ناپذیری که همان‌طور که در یکی از گرافیتی‌های اعتراضی آمده بود، برای اسرائیل و اسرائیلی‌های اشغالگر «چیزی نیست مگر تراژدی تبدیل شدن به چیزی که خود زمانی از آن تنفر داشتند». فاجعه‌ای که موجب شد اوهام حول «قهرمانان جهان آزاد» شکسته شود و صهیونیست‌ها در قالب «نازیان عصر خود» به بهانه‌ی حملات حماس در 7 اکتبر سیاست نسل‌کشی و پاک‌سازی اتنیکی، اکولوژیک، فکری و شهری علیه تمام موجودات زنده‌ی غزه را «طبق قوانین بین‌المللی» موجود در جلوی چشمان میلیاردها نفر پیش ببرند و جامعه‌ی جهانی هم بی‌خاصیتیِ اصلی‌ترین نهاد بین‌المللی خود یعنی سازمان ملل را به چشم ببیند. در این زمانه، هیچ تحلیلی در رابطه با مبارزات طبقاتی و سیاسی در هیچ بستر ملی‌ای برای خود نمی‌تواند معنادار باشد مگر آن‌که تکلیف خود را با نسل‌کشی در غزه و مسئله‌ی فلسطین هم‌چون سنجه‌ی مبارزه علیه هر نوعی از اِشغال‌گری و سلطه‌ی داخلی و خارجی مشخص کند. ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که تحت تأثیر اوج‌گیری جریانات راست افراطی در بخش‌های عمده‌ای از جهان، عملاً حمایت از فلسطین و مخالفت با نسل‌کشی اسرائیل به صورت دوفکتو «از بالا» جرم‌انگاری شده‌اند. در زمانه‌ای که کشتار فلسطینیان در غزه هم امپریالیست‌ها را شاد می‌کند و هم دست اسلام‌گرایان منادی «آرمان فلسطین» را در «محور مقاومت» برای بالا کشیدن مبارزات مردم فلسطین باز می‌گذارد. در چنین شرایطی،‌ فلسطین و مردمانش دو بار، البته نه به شکلی هم‌ارز و برابر، قربانی امپریالیسم و ارتجاع می‌شوند: یک بار با نسل‌کشی فلسطینیان به دست دولت صهیونیستی و با کمک بی‌دریغ امپریالیسم و یاران منطقه‌ای‌اش و بار دیگر بار با استفاده‌ی ابزاری از «آرمان فلسطین» از جانب نیروهای ارتجاعی اسلام‌گرا در جهت «منافع ملی» کشورهای خود در چارچوب رقابت‌های ژئوپولیتیک منطقه‌ای و جهانی‌شان. در چنین شرایطی، بازخوانی جنبش‌های اجتماعی در پرتو رویکرد مارکسیستی، کاری که نویسندگان کتاب مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی انجام داده‌اند، می‌تواند بینش‌های مفیدی برای امروز ما و ضرورت هم‌بستگی با مبارزات دوران خود، اندیشیدن به چگونگی ایجاد پیوندهایی بین مبارزات طبقاتی و فرودستان در سطح منطقه و جهان و تلاش برای سازمان‌دهی آن داشته باشد. تحت شرایط موجود در سطح ملی و جهانی و سیطره‌ی گفتار راست افراطی (چه از نوع سکولار و چه مذهبی‌اش)، اگر نیروهای چپ و مترقی به سمت پیوند دادن این جنبش‌ها حرکت نکنند (که تا کنون چنین اتفاقی به نحوی سازمان‌یافته و قابل‌توجه نیافته است)، آشکارا فضا برای مصادره‌ی این جنبش‌ها به دست نیروهای امپریالیستی و ارتجاعی فراهم‌تر از قبل می‌شود (اگر نگوییم که در حال حاضر کار از کار گذشته است)، همان‌طور که دیدیم قاطبه‌ی اپوزیسیون جسدمعاش دست راستی، سلطنت‌طلب، «حقوق بشری» و ایران اینترنشنالی، چگونه با هر بمبی که زامبی‌های صهیونیست بر سر غزه و لبنان انداختند، از فرط خوشحالی یقه‌ها دریدند و فرش قرمز برای «بی بی» جهت گسترش جبهه‌های جنگ به سایر کشورهای منطقه و ایران پهن کردند و حتی از نوشتن شعار «زن، زندگی، آزادی» بر روی دیوارهای مخروبه‌ی غزه به وجد آمدند و خود را «مبارزان نستوه آزادی» جا زدند. همین مسئله به سادگی نشان می‌دهد مبارزه با دیکتاتوری و ارتجاع داخلی هم‌زمان اگر به معنای مبارزه و مرزبندی با دیکتاتوری‌‌ها و رژیم‌های نسل‌کشی خارجی (امپریالیستی) نباشد، در عمل به رغم تمام جان‌فشانی‌ها و آرمان‌های «مترقی» محکوم به بازتولید و مشروعیت‌بخشی به جنایتکارانی دیگر است؛ جنایتکارانی که در قالب «قهرمانان جهان آزاد» امروز طشت رسوایی‌شان بیش از پیش از بام افتاده و ندیدن آن، تنها یک معنا بیش‌تر ندارد و آن چشم بستن بر نسل‌کشی و رنج «دیگری» و انهدام آنها و طلب چنین چیزی برای تمام «دیگری‌ها»ی احتمالی در اکنون و آینده است.

در آخر باید اشاره کنم که پیشگفتار جان کرینسکی، استاد علوم سیاسی در سیتی کالج نیویورک و یکی از چهار ویراستار کتاب، به دلیل تأخیر مترجم برای درخواست چنین متنی، در چاپ اول کتاب جای نگرفته و در چاپ بعدی در صورت امکان اضافه خواهد شد. به گفته‌ی کرینسکی، پیشگفتار حاضر را دیگر ویراستاران کتاب، لارنس کاکس و آلف گنوالد نیلسن هم از نظر گذرانده‌اند و با متن آن هم‌نظر بوده‌اند. علاوه بر این پیشگفتار، در ادامه جهت معرفی کتاب، بخشی از فصل «مبارزه‌ی طبقاتی و جنبش‌های اجتماعی» به قلم کالین بارکر فقید هم جای گرفته است. مجدداً از دوستان نشر اسطوره پرومته و ویراستار محترم برای کمک به انتشار این اثر تشکر می‌کنم.‌‌‌

***

پیشگفتار جان کریسنکی بر چاپ فارسی «مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی»

بیش از ده سال از انتشار اولیه‌ی کتاب مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی و نزدیک به پانزده سال از شروع به کار ما برای انتشار کتاب می‌گذرد. زمانی که ما نخست کتاب را با انتشارات «بریل» در سال 2013 منتشر کردیم، تقریباً یک سال و نیم از اعتراضات «اشغال وال‌استریت» و دو سال از شروع «بهار عربی» می‌گذشت. خیزش جهانی اعتراضات جوانان و گسترش اِشغال فضاهای عمومی هم‌چون تاکتیکی تعمیم‌یافته-هم‌راه با کلیت ذخایر کنشی با خصلت‌های ملازمی مثل برپایی چادرهای درمانی، آشپزخانه‌های گروهی و مجامع مشورتیِ عمومی پدید آمدند و به شیوه‌هایی شکل دادند که جنبش‌های وسیع مردم، عمدتاً در چپ، دست‌کم برای ده سال بعد قرار بود از طریق آنها به اعتراضات خود ادامه دهند.

طرح کتاب مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی در سال 2009 ریخته شده بود و ما پیش‌نویس‌های کامل فصل‌های کتاب را پیش از خودسوزی محمد بوعزیزی در اختیار داشتیم، واقعه‌ای که موجب شورش‌هایی در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا شد و مدت کوتاهی پس از آن جنبش‌های اِشغال در جهان انگلیسی‌زبان و خیزش‌های خشمگینان اروپایی از راه رسید. زمانی که کتاب برای چاپ آماده می‌شد، ما باید تصمیم می‌گرفتیم چقدر می‌خواهیم به جنبش‌هایی بپردازیم که در حال شکل‌گیری بودند و به این تصمیم رسیدیم که اساساً وسعت نظری، جغرافیایی و تاریخی مقالات تشکیل‌دهنده‌ی مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی مبنایی محکم برای کتاب به وجود آورد‌ه‌اند.

البته از آن زمان تا به امروز چیزهای زیادی تغییر کرده‌اند. کالین بارکر که در کنار هم‌کارش مایک تیلزلی، از سازمان‌دهندگان قدیمی کنفرانس آینده‌های بدیل و اعتراضات مردمی در منچستر بودند که در آن برای نخستین بار ایده‌ی نسخه‌ی اولیه کتاب شکل گرفت، از میان ما رفته است. مرگ کالین در سن 79 سالگی در فوریه‌ی 2019 ضایعه‌ای برای دوستان، رفقا و هم‌صحبتان او در چندین قاره، از جمله سه ویراستار کتاب بود.

در سایر نقاط جهان، تجدید حیات لگام‌گسیخته‌ی راست افراطی و سرسپردگی بزدلانه یا انحلال اغلبِ احزاب چپ میانه در دموکراسی‌های پارلمانی چشم‌انداز را به نحو قابل توجهی نسبت به سال 2013 تغییر داده است. در ایالات متحد، جایی که من این سطور را در آن می‌نویسم، ظهور ترامپیسم ــ که حول کیش شخصیتی تقریباً فهم‌ناپذیر سازمان‌یافته است ــ تنها نسخه‌ای از این پدیده‌ی گسترده‌تر است که ابعاد آن البته به نحوی ناهمگون از اروپا به فیلیپین و از هندوستان به آرژانتین می‌رسد. پاندمی کوید و آشفتگی اجتماعی و اقتصادی ناشی از آن، توجه به خشونت پلیسی نژادپرستانه که با قتل جرج فلوید در میانه‌ی دوران پاندمی رقم خورد ــ و واکنش شدید دست راستی به اعتراضات وسیع علیه آن خشونت ــ در هر نقطه‌ای از جهان احساس می‌شوند، از جمله در سرکوب دانشجویانی که اکنون ــ زمانی که من دارم این سطور را می‌نویسم ــ در حال اعتراض به حملات نسل‌کُشانه‌ی اسرائیل به فلسطینیان غزه هستند.

به‌رغم نپرداختن به موج اِشغال در این کتاب، و به رغم این واقعیت که نسخه‎‌ی حاضرْ به‌روزرسانی کتاب نیست، فکر نمی‌کنم که مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی در مجموع کتابی «از رده خارج» باشد. شاید روزی این کتاب از رده خارج شود اما نقطه‌ی قوت کتاب در شیوه‌ای است که مقالات آن عناصر رویکردهای مارکسیستی به جنبش‌های اجتماعی را برجسته می‌کنند، عناصری که در پژوهش‌های جریان اصلی جنبش‌های اجتماعی یا غایبند، یا تأکیدی بر آن‌ها نمی‌شود و یا از آن‌ها بسترزُدایی می‌شود، عناصری که شاید بتوان به خارج از کار دانشگاهی و به سوی پژوهش راستین جنبش‌محور بسط‌شان داد ــ و البته قدرت کتاب در نحوه‌ای است که مارکسیست‌ها را ترغیب می‌کند تا مستقیماً با عاملیت جمعیِ سازمان‌یافته‌ی جنبش‌های اجتماعی درگیر شوند.

فصل‌های کتاب بر شیوه‌هایی تأکید دارند که از طریق آن‌ها جنبش‌های اجتماعی به سرمایه‌داری هم‌چون یک نظام جهانی دائماً متغیر که خصلت‌های تعریف‌کننده‌ی آن شامل تنوعی از تناقضات بنیادین (مثل ارزش‌های استفاده و مصرفی کالاها، ابزارهای فنی برای غلبه بر کمیابی و مسدودسازی نظام‌مند ابزارهای اجتماعی انجام آن) است، شکل می‌دهند و به واسطه‌ی آن شکل می‌گیرند و تجلی مبارزه‌ی طبقاتی در اَشکال، میانجی‌ها و زمان‌مندی‌های تاریخی متنوعی هستند. کتاب حاوی رویکردهای متنوعی به مارکسیسم است و به منزله‌ی یک کتاب، مخالف خوانش‌های فرقه‌گرایانه و دُگماتیک از متون و سنت‌های مارکسیستی است. کتابْ سنت مارکسیستی را به‌طور وسیعی مدّ نظر می‌گیرد و در سطوح متعدد انتزاع به مسائلی در جنبش‌های اجتماعی می‌پردازد، از مسائلی مثل اینکه زبان در مبارزات سیاست‌گذارانه چگونه به آگاهی شکل می‌دهد تا پیوند درونی دوره‌های اعتراضی در سراسر جهان و تا اَشکالی که توسعه‌ی سرمایه‌دارانه‌ی ناموزون و ترکیبی به جنبش‌ها شکل می‌دهند. موضع نظری کتاب متمایل به پراکسیس و مسئله‌ی خلق یک سیاست طبقاتی مسنجم اما فراگیر است.

پروژه‌ی ایجاد یک سیاست طبقاتی فراگیر، همان‌طور که بسیاری از نویسندگان کتاب گواهی می‌دهند، متکی بر حد مشخصی از سازمان‌یابی است، هرچند این‌که چه نوعی از سازمان‌یابی باید وجود داشته باشد یا این‌که از طریق چه شکلی از عاملیت باید اقدام کرد، مشخصاً مسائلی‌اند که تحلیل سیاسی مارکسیستی مطرح می‌کند. افزون بر این، سازمان‌یافتگی یک طرف از نیروها به همان اندازه متکی بر سازمان‌نیافتگی طرف دیگر یعنی مخالفان است. شرح‌های گرامشی بر هژمونی از طرق بسیاری منجر به لحاظ کردن این دیالکتیک شدند، چه از خلال بینش‌های او نسبت به «جنگ موضعی» و جامعه‌ی مدنی یا چه از طریق نوشته‌هایش در باب زبان، فلسفه و «آگاهی متناقض». این مسئله نیز به عنصر مهمی اشاره دارد که در سراسر کتاب موجود است، این‌که جنبش‌های اجتماعی، پروژه‌های جنبش اجتماعی و «جنبش اجتماعی هم‌چون یک کل»، به بیان بارکر، خود انتزاع‌هایی واقعی‌اند که میان طبقات ــ که خود واقعی اما انتزاع‌هایی بالامرتبه‌ترند ــ و سازمان‌های کوچک‌مقیاس‌تر وساطت‌مندی می‌کنند و این کار را تا حدی انجام می‌دهند که بتوان سطحی از انسجام و سازمان‌یابی را به دست آورد که به آن وساطت‌مندی‌ها جهت و نیرو می‌دهند.

مشکلی که جنبش‌های اجتماعی پیدا می‌کنند این است که آن‌ها همواره با اقدامات دیگران برای سازمان‌زُدایی از آن‌ها مواجه می‌شوند، چیزی که صاحبان سرمایه و زور در جایگاه پرامتیازتری برای انجام آنند. حتی در طول ده سال گذشته، توانایی تکنولوژیک برای کنترل و نظارت، برای اعِمال زور از راه دور و انتشار اطلاعات نادرست ــ تمام انواع رویه‌های سرکوب‌گر که از پیش وجود داشتند، البته ابعادی چندگانه یافته‌اند و چالش‌های سازمان‌دهی برای جنبش‌های طبقه‌ی کارگر را به همان میزان دشوارتر کرده‌اند. متعاقب این ظرفیت‌های جدید و در پرتو فروپاشی مالی جهانی، ظهور جنبش‌های فاشیستی، اتنو-ناسیونالیستی و جنبش‌های اقتدارگرای دین‌سالارانه که زنجیره‌های بلندی از «دولت یک‌پارچه» را تصاحب کرده‌اند، نشان می‌دهد که این «جنبش‌های از بالا»، هر چقدر هم دست‌راستی و ارتجاعی باشند، توانسته‌اند به اعماق ذخایر نارضایتی توسل جویند و دست‌کم بسته به موقعیت و طول عمر این جنبش‌ها، آن‌ها را بیش‌تر به سمت سازمان‌زُدایی از چپ هدایت کنند به جای آن‌که برنامه‌ای منسجم و مردمی را پیش نهند.

به هر ترتیب، درس معناداری که در مقالات کتاب مارکسیسم و جنبش‌های اجتماعی وجود دارد این است که هم‌چنان هیچ جای‌گزینی برای سوسیالیسمی که بی‌امان متمایل به ساختن اکثریت‌های تأثیرگذار از پایین است، وجود ندارد. هر رویکرد دیگری جز این، بینش، خصلت انتقادی و نیروی سنت مارکسیستی را به هدر می‌دهد، سنتی که نقدش از سرمایه‌داری و قمارش بر نقش کسانی که جهان ما را از خلال کار خویش تولید می‌کنند، هم‌چنان مثل گذشته مهم و مجاب‌کننده است.‌‌

نیویورک می 2024

‌‌***

 

مبارزه‌ي طبقاتی و جنبشهای اجتماعی

کالین بارکر

تقریباً به مدت 40 سال ما بر مبارزه‌ی طبقاتی به‌مثابه‌ی نیروی محرکه‌ی بی‌واسطه‌ی تاریخ و به‌ویژه بر پیکار طبقاتی میان بورژوازی و پرولتاریا هم‌چون اهرُم عظیم انقلاب اجتماعی مدرن تأکید کرده‌ایم … ما صریحاً این شعار را صورت‌بندی کردیم: رهایی طبقه‌ی کارگر به دست خودِ طبقات کارگر حاصل می‌شود.[1]

1

رویکرد مارکسیسم به جنبش‌های اجتماعی با نظریه‌ی «مبارزه‌ی طبقاتی» شکل می‌گیرد. مارکس منکر این بود که کاشف «مبارزه‌ی طبقاتی» است و آن را به مورخان انقلاب فرانسه منسوب می‌کرد. با این‌ حال ادعایی بنیادی درباره‌ی رویکرد خود داشت:

«کار جدیدی که انجام دادم اثبات این بود که: 1) وجود طبقاتْ صرفاً منوط به مراحل تاریخی مشخص در انکشاف تولید است، 2) مبارزه‌ی طبقاتی ضرورتاً منجر به دیکتاتوری پرولتاریا می‌شود، 3) خود این دیکتاتوری تنها موجب گذار به الغای تمام طبقات و گذار به جامعه‌ی بی‌طبقه می‌شود.»[2]

به‌زعمِ مارکس و انگلس «مبارزه‌ی طبقاتی» صرفاً خصلت اصلی اَشکال تاریخی جامعه را توصیف نمی‌کرد، بلکه شیوه‌ای بود که از ره‌گذر آن سرمایه‌داری می‌توانست دست‌خوش انقلاب شود و خودِ طبقات ریشه‌کن شوند. البته از زمان مارکس و انگلس به این سو واژه‌ی «دیکتاتوری» معانی وحشتناکی پیدا کرده است که ذیل معنایی که آن‌ها مدنظر داشتند نمی‌گنجد.[3] مارکس و انگلس به دنبال دموکراتیک‌سازی رادیکال زندگی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به دست کارگران بودند. در 1871 آن دو الگویی از «دیکتاتوری پرولتاریا» را در سازمان‌دهی فوق‌دموکراتیک کمون پاریس یافتند.[4]

این دگرگونی به دو دلیل مستلزم انقلاب اجتماعی بود؛ نخست، هیچ روش دیگری نمی‌توانست دست طبقه‌ی حاکم را از مالکیت و قدرت خود کوتاه کند. دوم، تنها مشارکت فعال در جنبشی انقلابی می‌توانست موجب خلاصی ستم‌دیدگان از «منجلاب اعصار» و تبدیل آنها به سوژه‌هایی قادر به بازسازی جهان شود.[5] در این‌جا هدف و وسیله، دگرگونی اجتماعی و شخصی، پیوندی ناگسستنی داشتند. بنابراین مسائل مربوط به انقلاب و جنبش‌های اجتماعی، آن‌گونه که در بیش‌تر علوم اجتماعی معاصر رایج است، دو مجموعه‌آثار پژوهشی متمایز را ایجاد نکرد؛ این‌ها بخش‌هایی از داستانی واحد بودند.

اما پرسش مهمی پابرجاست: چگونه می‌توان از واقعیت سرمایه‌دارانه‌ی امروزی به این هدف رسید؟ مارکس در فقر فلسفه پاسخی استعاری داشت: طبقه‌ی کارگر به‌مثابه‌ی «طبقه‌ای رویاروی سرمایه» باید تبدیل به «طبقه‌ای برای خود» شود. اما آن عبارت مبهم چیزی در باب این‌که چه روندهای سیاسی‌ای در کارند به ما نمی‌گوید. دیوید لاکوود عقیده داشت مارکسیست‌ها تمایل دارند یک «شیفت پایانی پرولتری» را تصور کنند که در آن، در روزی خوش، کل طبقه‌ی کارگر نهایتاً با هم به این نتیجه می‌رسند که زمان پایان ‌دادن به سرمایه‌داری فرارسیده است.[6] این سناریو به‌شدت ناموجه است؛ کل تجربه‌ی جنبش‌های کارگران طی دو قرن گذشته نشان می‌دهد اوضاع هیچ‌گاه به این سادگی نبوده است. در هر صورت مارکس و مارکسیست‌ها مدافع انبوهی از جنبش‌ها بودند و در آن‌ها مشارکت داشتند، مثلاً مقاومت در برابر برده‌داری، ستم ملی، امتیازات مهارتی، نژادپرستی، سکسیسم، هم‌جنس‌هراسی، تبعیض دینی، سرکوب دهقانان و دانشجویان، مخالفت با جنگ‌های امپریالیستی و زوال محیط‌زیست و غیره، چیزی که اگر جنبش‌‌ها را صرفاً به مفهوم «طبقه علیه طبقه» تقلیل دهیم، بی‌معنا می‌شود. تمام این مسائل چه ربطی به «طبقه‌ی برای خود» دارند؟

با این ‌اوصاف وضعیت نظری «مبارزه‌ی طبقاتی» چیست و چگونه می‌تواند به‌طور معقولی به بحث از «جنبش‌های اجتماعی» ربط پیدا کند؟

2

از لحاظِ مفهومی و تاریخی، «مبارزه‌ی طبقاتی» متقدم بر هرگونه «شکل‌گیری» طبقات در مقام کنش‌گران بالقوه یا هر نوع «آگاهی» ضروری طبقاتی است. ادوارد تامپسون با بررسی انگلستان قرن هجدهم به مجموعه‌ای از روندها و روابط اشاره کرد که آن را «مبارزه‌ی طبقاتی بدون طبقه» می‌نامید. رویه‌های مرسوم تهی‌دستان قرن هجدهمی شامل شکل‌های مقاومت روزانه می‌شد که تهی‌دستان آن را برحسب «طبقه» مفهوم‌پردازی نمی‌کردند، هرچند این رویه‌ها ناشی از تعارض‌های ذاتی سرمایه‌داری روبه‌رشد بود. افزون ‌بر این مطالعه‌ی تامپسون در باب طبقه‌ی کارگر اوایل قرن نوزدهم نشان می‌داد چگونه کارگران انگلیسی در واقع «معنای طبقاتی» ستیز بین خود و بورژوازی بریتانیا و دولت آن را گسترش دادند. می‌توان گفت پراتیک مبارزه‌ی طبقاتیْ کارگران را به ایجاد یک «طبقه‌»ی آگاهانه‌ی روبه‌رشد ره‌نمون شد و در همین معنا بود که «طبقه‌ی کارگر در ساخت خود حضور داشت».[7]‌

درواقع تامپسون بیش‌تر خصلتِ «رابطه‌ایِ» واژه‌ی طبقه را به‌خوبی بیان می‌کند:

«در بحث از طبقه، هنگامی که یکی متوجه می‌شود به‌طور مکرر جملاتش را با ضمیر «آن» شروع می‌کند وقت آن رسیده است که خود را تحت نوعی کنترل تاریخی قرار دهد وگرنه خطر این هست که به برده‌ی مقولات خاص خود تبدیل شود. جامعه‌شناسانی که ماشین زمان را متوقف کرده‌ و با بدخُلقیِ مفهومیِ مفرط به سراغ موتورخانه رفته‌اند تا نگاهی به آن بیاندازند به ما می‌گویند که اصلاً نمی‌توانند جای طبقه را مشخص و آن را طبقه‌بندی کنند. آن‌ها فقط می‌توانند انبوهی از مردم با مشاغل، درآمدها، سلسله‌مراتب منزلتی مختلف و… را شناسایی کنند. البته آن‌ها حق دارند، زیرا طبقه این یا آن بخش ماشین نیست، بلکه نحوه‌ی فعالیت ماشین است زمانی که به کار می‌افتد، خودِ حرکت، حرارت، صدای رعدآسا. طبقه یک آرایش اجتماعی و فرهنگی است (که اغلب بیان نهادی می‌یابد) و نمی‌توان آن را به‌صورتِ انتزاعی یا در انزوا تعریف کرد بلکه تنها برحسب رابطه با طبقات دیگر تعریف می‌شود؛ و درنهایت، تعریف تنها می‌تواند در ظرف زمان انجام شود، یعنی، کنش و واکنش، تغییر و ستیز… .»[8]‌

«مبارزه‌ی طبقاتی» اساساً روندی است که (دست‌کم) دو طرف را در بر می‌گیرد، یک سو اَشکال متنوع مقاومت در برابر استثمار و سرکوب و سوی دیگر شیوه‌هایی به همان اندازه متنوع که گروه‌های حاکم برای حفظ موقعیت‌های خود و جلوگیری از چنین مقاومتی به کار می‌گیرند. مطالعه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی ما را ملزم به توجه دقیق به فعالیت‌های طبقات حاکم و متحدانشان در قبال کسانی می‌کند که مخالفان بالقوه‌ی آنانند.

3

ازلحاظِ تاریخی، طبقه‌ی کارگر شکل‌های گوناگونی یافته است. در پسِ این تنوعات چیزی نهفته است که مارکس «شیوه‌ی تولید» یا گاهی «شیوه‌ی مبادله» یا «شیوه‌ی هم‌یاری» می‌نامید. این عبارات خلاصه‌ی شیوه‌های نهادینی‌اند که در طول کلِ اعصارْ مردم از طریق آنها بازتولید نیازها و روابط اجتماعی خود را سازمان‌دهی کرده‌اند. می‌توانیم با اَنحای «استخراج» کار اضافی از تولیدکنندگان مستقیمْ شیوه‌های تولید را از یکدیگر متمایز کنیم. این:

«تعیین‌کننده‌ی رابطه‌ی استیلا و بندگی است، زیرا مستقیماً از خود تولید ناشی می‌شود و به‌عنوان عاملی تعین‌بخش بر تولید تأثیرگذار است. کل پیکربندی اجتماع اقتصادی ناشی از روابط بالفعل تولید و بنابراین هم‌چنین شکل سیاسی خاص آن مبتنی بر همین است. شیوه‌ی استخراج کار اضافی در تمام موارد رابطه‌ی مستقیم صاحبان شرایط تولید با تولیدکنندگان بی‌واسطه است … که در آن پنهان‌ترین راز، مبنای پنهان کل عمارت اجتماعی و بنابراین هم‌چنین شکل سیاسی رابطه‌ی حاکمیت و بندگی، و به بیان کوتاه، شکل خاص دولت در هر مورد را می‌یابیم.»[9]‌‌

در سرمایه‌داری «شکل اقتصادی خاص» کار اضافی ارزش اضافی است، ارزش در شکل پولی است که در بازارهای کالا جریان می‌یابد و از جانب صاحبان سرمایه انباشت می‌شود. چند تناقض اساسی نشان‌دهنده‌ی این شکل هم‌یاری مولد اجتماعی‌ست که اَشکال مبارزه‌ی طبقاتی را مشروط می‌کنند.

نخست، تصاحب سرمایه‌دارانه مبتنی بر نقیض ظاهری خود است. تحلیل مارکس از ارزش، پول و مبادله در آغاز ادعای حیاتی در اقتصاد سیاسی لیبرال را می‌پذیرد: یعنی این‌که این روابط اقتصادی اصلی شامل شکلی از آزادی انسان و برابری می‌شوند. مناسبات کالایی گسترش‌یابنده‌ی سرمایه‌داری با پیشرفت «حقوق» سازگار است، یعنی برابری در پیشگاه قانون، آزادی‌های قرارداد و بیان و حق رأی عمومی برای افراد بالغ. مبادله‌ی بازاریِ تعمیم‌یافته «بهشتِ برین حقوق ذاتی بشر … قلمروِ انحصاری آزادی، برابری، مالکیت و بنتام»[10] را ایجاد کرده است.[11] سرمایه‌داری مستلزم مناسبات مستقیماً قهری و ناآزاد استبدادهای باستانی، برده‌داری‌ها و فئودالیسم‌ها نیست. درواقع بیش‌تر سیاست‌های مبارزه‌ی طبقاتی طی دو قرن گذشته گسترش ستیزآمیز اما واقعی حقوق را در بر داشته‌اند. اگرچه پروژه‌ی حقوق بشر هنوز تحقق نیافته است، اما مدافعان آن نیز چیزهای زیادی برای ستودن دارند.

دوم، با این‌ حال تمرکز انحصاری بر «سطح» مبادلات بازاری ناتوان از توضیح علت نابرابری‌های تماماً آشکار ثروت و قدرت در سرمایه‌داری است. برای فهم این نابرابری‌ها باید جهنم تولید را بیرون و در زیر بازار بررسی کنیم، جایی که ضرورت اقتصادیْ کارگرانی را که تنها دارایی‌شان نیروی کار است وادار به یافتن شغل می‌کند. در محل کارْ حقوق برابر به نحو شگرفی در سپهر «استبداد» حل می‌شوند و در این شرایط برخی رئیس و دیگران «خدمه» می‌شوند، جایی که قرارداد کار مستلزم «تعهد به سرسپاری» است. آزادی بازار ناپدید می‌شود، کارگران تابع اراده‌ی دیگران می‌شوند و کارْ تابع ثروتمند ساختن اقلیت کنترل‌کننده‌ی مالکیت. سیاست اجتماعی سرمایه‌داری اصول متعارض را ترکیب می‌کند: آزادی و عدم آزادی، برابری و نابرابری، مالکیت و عدم مالکیت.

سوم، سرمایه‌داری نه‌تنها تحت سلطه‌ی استثمار بلکه تحت استیلای رقابت است. رقابت بین سرمایه‌ها نیروی محرکه‌ی اصلی سیستم یعنی «انباشت به‌خاطرِ انباشت» را فراهم می‌کند. هر سرمایه به‌منظورِ بقا باید بی‌وقفه در شیوه‌های استخراج ارزش اضافی از کار نوآوری داشته باشد و به سرمایه‌داریْ توسعه‌طلبی پویایش را ارزانی دارد. این سیستمِ بی‌سابقه افزایش‌های وسیعی در بهره‌وری انسانی ایجاد کرده و با خشونتْ کل سیاره را به سمت اقتصاد جهانی و تعاملی واحد سوق داده است. این سیستم هم‌چنین نظامی فراسوی قدرت کنترلِ همه است. سرمایه‌داری در کنار فقر طاقت‌فرسا، گسترش بی‌رحمانه و فروپاشی‌های تکان‌دهنده و رشد عظیم، هم در خلاقیت و هم در تخریب‌گری انسانی، در عین‌ حال ثروت‌های هنگفتی ایجاد می‌کند.

«استخراج» ارزش اضافی موجب تنازعاتی نظام‌مند در سراسر سیمای جامعه می‌شود. میل سیری‌ناپذیر سرمایه به ارزش اضافی مستقیماً در مقابل نیازهای کار مزدی است و «مبارزه‌ی طبقاتی» را تبدیل به خصلت درونی این نظام مناسبات اجتماعی می‌کند. با این‌ حال مبارزه‌ی طبقاتی، حتی اگر در انتزاعی‌ترین حالت تصور شود، با انگیزه‌های رقابتی درهم‌تنیده است. اگر کسانی که نقش سرمایه را بازی می‌کنند اُخوّتی کارساز در برابر کار به وجود می‌آورند، آن‌ها در عین‌ حال دسته‌ای از «برادران دشمن» هستند.[12] و اگر صاحبان کارِ مُزدی نمایانگر وحدتی در برابر سرمایه هستند، رقابتْ آن‌ها را نیز به‌صورتِ بالقوه در قالب «برادران و خواهران دشمن» تقسیم می‌کند.

این حاکی از آن است که برگردانِ «منافع طبقاتی» به کنش سیاسی همواره باید روندی دشوار در سرمایه‌داری باشد، زیرا نیروهای اجتماعی در بطن خود حامل هماوردی‌های رقابتی و ستیزهای متقابلند. علاوه بر این مسائلْ مارکس دو دلیل دیگر را هم درباره‌ی این موضوع تشخیص می‌دهد که چرا پرولتاریا ممکن است وظیفه‌ی «گورکنی» خود را دشوار بیابد. نخست، کارگر با تبعیت از «اجبار خاموش مناسبات اقتصادی» «از طریق آموزش، سنت و عادتْ تماشاگر شرایط آن شیوه‌ی تولید به‌مثابه‌ی قوانین بدیهی طبیعت است».[13] دوم، ایدئولوژی‌های حامی طبقه‌(ها)ی حاکم تأثیر خود را دارند: «اندیشه‌های حاکم هر عصر همواره اندیشه‌های طبقه‌ی حاکم بوده‌اند».[14] به نظر می‌رسد دست‌یابی به هدف و وسیله‌ی مشخص مارکسیسم دشوار خواهد بود و مطمئناً «خودبه‌خودی» نیست.

دشواری حتی از این هم بیش‌تر است. از لحاظِ تاریخی سرمایه‌داری تنها با ابزارهای «اقتصادی» گسترش نیافته است. تاریخ سرمایه‌داری شامل انقیاد استعماری تمام مردمان، برده‌داری و کار اجباری، تجزیه‌ی قهری نظام‌های کهن بازتولید اجتماعی، جنگ‌های به‌شدت خانمان‌سوز هم‌راه با ترویج ستم‌های نژادپرستانه، جنسی، دینی و غیره می‌شود. هم انکشاف سرمایه‌داری و هم تحول مقاومت در برابر آن همواره حاوی چیزی بیش از تضاد اقتصادیِ صرف میان سرمایه و کار بوده است.

4

بنابراین مارکسیست‌ها با مجموعه‌ای از مشکلات نظری و عملی-استراتژیک مواجهند. بخشی از پیچیدگی سرمایه‌داری مبتنی بر خصلت چندلایه‌ی آن است که بازنمایی آن مستلزم درجات مختلفی از عمومیت است. مخالفت با سرمایه‌داری باید تجلی‌های چندگانه را کنترل کند که در عین آن‌که در هم آمیخته‌اند همگی نظم مشابهی ندارند. خود مارکس درباره‌ی تمایز سطوح متفاوت انتزاع و انضمام صراحت داشت.[15]

مارکس در شاهکار خود، سرمایه، عمدتاً به بررسی نظام سرمایه‌داری در سطح بالایی از انتزاع می‌پردازد. چشم‌انداز نظام سرمایه‌داری مملو از «حاملان مناسبات اقتصادی» است: سرمایه‌دار، کارگر، متخصص مالیه، زمین‌دار و غیره. این افراد در شمایل شخصیت‌هایی «کارتونی» پدیدار می‌شوند که فاقد هر ‌چیزی هستند مگر کلی‌ترین تاریخ. آن‌ها به زبان مشخصی سخن نمی‌گویند و از سنت‌های فرهنگی خاصی استفاده نمی‌کنند. این انتزاع‌ها برای شناسایی روندهای اساسی، روابط و گرایش‌های توسعه‌ی سرمایه‌داری ضرورت دارند، با این‌ حال پایان روند ترسیم کل نظام نیستند. کل حرکت نظری در بینش مارکس مارپیچی گسترش‌یابنده از «هسته‌ی» سرمایه‌داری به سوی «سطح» رنگارنگ آن است. در هر مرحله «تعین‌یابی‌ها» و پیچیدگی‌های جدیدی مطرح می‌شوند و «شخصیت‌های کارتونیِ» مارکس خصلت‌هایی اضافی پیدا می‌کنند و با مشکلات استراتژیک نوینی مواجه می‌شوند.

با تفکر در باب «مبارزه‌ی طبقاتی» براین‌اساس مشخص می‌شود که این مفهوم نیز در سطح بالایی از انتزاع مطرح شده است و از انبوهی از اَشکال سلطه و مقاومت طی کل اعصار تاریخی تعمیم می‌یابد. با این‌ حال انضمامیت تاریخی عظیم‌تری لازم است تا بتوان بررسی کرد که مردم چگونه، آن‌طور که مارکس می‌گوید، «این نبرد را به انتها می‌رسانند». خود طبقاتْ کنش‌گران سیاسی منسجمی نیستند که بتوانند هم‌چون هستارهایی تکین ایفای نقش کنند؛ طبقات از درون به‌واسطه‌ی منافع خاصی که تابع انگیزه‌های متضادند دچار تفرقه می‌شوند. «مسائل طبقاتی»، یعنی مشکلات ناشی از خصلت بنیادی سرمایه‌داری، بی‌شک با کنش‌گران سیاسی مواجه می‌شوند، اما نحوه‌ی واکنش این کنش‌گران با مجموعه‌ای از جزئیات انضمامی «وساطت‌مند» می‌شود.

مارکسیسم گاهی هم‌چون نظریه‌ی «ساختارگرا» ــ بدون فضای واقعی برای جنبش‌های اجتماعی یا درواقع برای عاملیت انسانی ــ توصیف می‌شود؛ این گفته اشتباه به نظر می‌آید. مارکس در عوض عاملیت و ساختار را هم‌چون قطب‌های دیالکتیکی وحدتی مداوم و گسترش‌یابنده تفسیر می‌کند. انسان‌ها فعالانه تاریخ خود را می‌سازند، هرچند نه تحت شرایطی که خود انتخاب می‌کنند. از یک سو انسان‌ها لزوماً وارد مناسبات اجتماعی‌ای می‌شوند که محصول فعالیت گذشته و مستقل از اراده‌ی آن‌هاست.[16] این قبیل مناسبات اجتماعی از «خصوصیات نوپدید» خود برخوردارند که مستقل از افرادی‌اند که به آنها شکل می‌دهند، برای مثال تقسیم کار، قواعد، الگوهای حقوق و مسئولیت‌ها. انسان‌ها سطوح هم‌زیستی متعددی دارند، از «شیوه‌های تولید» تاریخی تا مناسبات بی‌واسطه و محلی خانوادگی، همسایگی و در محل کار. از سوی دیگر افرادی که در مقام موجوداتی فعال و بازاندیشْ این نظام‌های متنوع فعالیت را تشکیل می‌دهند در عین‌ حال فعالانه آن مناسبات را به شکلی بازسازی می‌کنند که «زندگی»شان می‌کنند. انسان‌ها مدام با خصلت‌هایی از این نظام‌ها مواجه می‌شوند که مانع از پیگیری نیازها و اهداف (خودپیش‌برنده‌ی) آن‌ها هستند. زمانی که انسان‌ها به دنبال حل این مشکلات می‌روند، به طُرُقی دست به کنش می‌زنند که مستلزم گسیختن الگوهای موجود است و ستیزهایی ایجاد می‌کنند که به‌طور بالقوهْ هم مناسبات اجتماعی آنان و هم خودشان را، در مقام کنش‌گر، از نو شکل می‌دهند. این برداشتِ کلی شالوده‌ی رویکرد مارکسیستی به جنبش‌های اجتماعی است.

تنها در سطحی بی‌واسطه‌تر از آنچه در سرمایه‌ی مارکس بررسی شد می‌توانیم مردم مشخصی را جای دهیم که به زبان‌های خاص سخن می‌گویند و با تاریخ‌ها و سنت‌های خود به‌منظورِ فهم و درکنترل‌گرفتن شرایط مادی و اجتماعی خویش مبارزه می‌کنند. در این سطح از شکل‌بندی‌های اجتماعی-فرهنگیِ «انضمامی»تر است که «جنبش‌های اجتماعی» به‌مثابه‌ی اَشکال فعالیت اجتماعی و سیاسی پدید می‌آیند. جنبش‌ها نُمودهای وساطت‌یافته‌ی مبارزه‌ی طبقاتی‌اند.

5

مارکسیست‌ها چگونه به مسئله‌ی «جنبش‌های اجتماعی» یا «جنبش‌ها» می‌پردازند؟ در این‌جا با مشکلی مواجهیم: مارکس، انگلس و وارثانشان مدام از این عبارت‌ها استفاده کرده‌اند، اما گویا هیچ‌گاه تعریفی از آن‌ها به دست نداده‌اند. ما نخست نیازمند نوعی تفسیر و بازسازی هستیم. نسبتی میان کاربردهای مارکسیستی و کاربردهای موجود در پژوهش آکادمیک معاصر وجود دارد، اما در عین‌ حال تفاوت قابل‌توجهی هم در کار است. اکثر پژوهش‌های آکادمیک سعی نمی‌کنند «جنبش‌ها» را به «مبارزه‌ی طبقاتی» یا درواقع به «انقلاب» پیوند دهند.

می‌گویند تعریف جنبش‌های اجتماعی «کابوسی نظری» است.[17] با فرض تنوع عظیم پدیده‌های جنبشی، هرقدر هم کار دشوار باشد، طرح بعضی از خطوط کلی ممکن به نظر می‌رسد.

نخست، جنبش‌ها دستاوردهایی جمعی هستند. بعضی از اَشکال مقاومت در برابر سرکوب و استثمار عمدتاً فردی باقی می‌مانند. مثلاً در دهه‌های پیش از جنبش حقوق مدنی، مقاومت سیاهان در برابر [قوانین] جیم کرو[18] در جنوب آمریکا در مهاجرت گسترده به ایالات شمالی و غربی خلاصه می‌شد. مبارزه‌ی طبقاتی زیر لوای «کمونیسم» اَشکال فردی مثل کارگریزی، تغییر شغل و «فقدان اشتیاق» را به خود گرفت.[19] مردم‌نگاریِ درخشانی از مصائب محیط‌زیستی در یک زاغه‌ی آرژانتین توصیف می‌کند که چگونه عاملیت‌های اجتماعی و سیاسیْ سهمی در «آشفتگی»ای دارند که مانع از سازمان‌دهی جمعی مؤثر می‌شود.[20] در مقابل، یک جنبشْ حاوی نوعی سازمان‌دهی است که نه‌فقط بر هویت‌های جمعی بلکه بر پروژه‌های جمعی و اشتراک متقابل ایده‌ها دلالت دارد. ظهور یک جنبش از شیوه‌های مُتفرّق دست‌وپنجه نرم ‌کردن با مشکلاتِ ناشی از عملکردهای سرمایه‌داری فراتر می‌رود. این یکی از دلایل علاقه‌ی مارکسیسم به جنبش‌های اجتماعی است: سازمان‌دهی جمعی حاوی امکان‌های درون‌ماندگار شیوه‌های بدیل سازمان‌دهی هم‌یاری انسانی است.

دوم، جنبش‌ها شکل سازمانیِ سرشت‌‌نُمایی دارند. آنها موجودیت‌هایی «مشبّک» ــ شبکه‌مانند ــ هستند.[21] شاید تعریف جنبش به‌واسطه‌ی چیزی که نیست آسان‌تر باشد: «سازمان‌ها» ــ احزاب، اتحادیه‌های کارگری، کلیساها، سازمان‌های غیردولتی، شبه‌نظامیان و غیره ــ از جنبش‌ها مجزا هستند، اما ممکن است بخشی از آن‌ها باشند. الگوی «شبکه‌ای‌» یک جنبش بسیار متنوع است و بر مبنای «گره‌ها»ی پیونددهنده یا اجمالاً شیوه‌هایی که «فعالان» مختلفِ آن با یک‌دیگر ارتباط می‌یابند می‌تواند از نو شکل بگیرد و بسط یابد. «مشبّک»بودن به کنش‌گرانی با دیدگاه‌ها، منافع و پیوندهای گوناگون اجازه می‌دهد تا خود را به شیوه‌ی خاص خویش بسیج کنند و سهم خود را در تحول کلی جنبش مشخص سازند.

سوم، خصلتی که در آثار پژوهشی آکادمیکْ کم‌تر پرورش یافته[22] این است که جنبش‌ها در عین‌ حال حیطه‌های مباحثه‌اند. معنا و هدف جنبش چیست؟ جنبش از چه چیز دفاع می‌کند و چه چیز را تغییر می‌دهد؟ محدوده‌های جنبش چگونه تعیین می‌شوند؟ مخالفان آن کیستند؟ جنبش چگونه باید اهداف خود را تعریف و پیگیری کند؟ کدام استراتژی‌ها، تاکتیک‌ها و ذخایر فعالیت جمعی باید به کار گرفته شوند؟ چگونه باید به وقایع و بحران‌های موجود واکنش نشان دهد؟ تمام این مسائل و مسائل دیگر در میان حامیان متنوع جنبش به روی گفت‌وگوی مداوم گشوده‌اند.

چهارم، مشارکت در چنین مباحثی محدود به حامیان جنبش نمی‌شود. مخالفان جنبش دلایل خوبی برای تلاش جهت تأثیرگذاری بر نحوه‌ی تفسیر و تغییر جهان از طرف جنبش دارند. شیوه‌های اِعمال چنین تأثیری از جانب مخالفان جنبش به نحو قابل‌توجهی گوناگون است، اما اگر آنان قدرت‌مند باشند، این شیوه‌ها شامل به‌کارگیری نیروی دولت و قانون، رسانه‌های جمعی یا یارگیری[23] از «رهبران» جنبش می‌شود. «مبارزه‌ی طبقاتی» نه‌تنها میان جنبش‌ها و مخالفانشان، بلکه هم‌چنین درون هر دو طرف رخ می‌دهد؛ اندیشه‌ها، اَشکال سازمان‌دهی و ذخایر ستیز جنبش‌ها همگی در «بینش‌های استراتژیک» مخالفانشان حضور دارند.[24]

پنجم، جنبش‌ها نه لزوماً پدیده‌هایی «از پایین به بالا» هستند و نه «پیشرو». آلف نیلسن و لارنس کاکس مقوله‌ی «جنبش‌های از بالا» را مطرح می‌کنند.[25] پویش‌های سرشت‌‌نُمای سرمایه‌داری مستلزم بازسازی متناوب روابط اجتماعی، گاهی به شیوه‌های کمابیش بنیادی، هستند. ابتکارعمل‌های طبقه‌ی حاکم بعضی اوقات شامل بسیاری از خصلت‌های سازمان‌دهی «جنبش» می‌شود: ایجاد پیکارها، بسیج، متحدان، عمومی‌سازی استدلال‌ها و غیره. جنبش‌ها فقط در مالکیت چپ نیستند. نظام «جیم کرو» در جنوب ایالات متحد نخست از جانب جنبشی نژادپرست که با حمایت نخبگان و با هدف انقیاد بردگان سابق سازمان یافته بود بنیان گذاشته شد. همان نژادپرستی در عین‌ حال سهمی در شکست پوپولیسم آمریکایی و ناکامی‌های عمده‌ی اردوی کار در دهه‌ی 1920 داشت. جنبش‌های چپ اغلب باید نه‌تنها با کارفرمایان و دولت‌ها بلکه هم‌چنین با جنبش‌های مخالفی که شامل اعضای «طبقات پایین‌تر» می‌شوند دست‌وپنجه نرم می‌کردند. از اوباش «کلیسا و پادشاه» تا صدتایی‌های سیاه[26]، از فاشیست‌های موسولینی و پیراهن‌سیاه‌ها و پیراهن‌قهوه‌ای‌های هیتلر تا رشد دوباره‌ی فاشیسم اروپایی معاصر، راست در کنار بسیاری از عناصر برگرفته از «ذخایر» چپ اَشکال جنبشی خاص خود را پیدا کرده است.

حتی «جنبش‌های از پایین» می‌توانند خصلت‌های «پیشرو» و «واپس‌گرایانه» در یک مبارزه‌ی واحد را ترکیب کنند. مارک استینبرگ چگونگی تحول اَشکالی از سازمان‌دهی و مطالبات به دست حریربافان ابتدای قرن نوزدهم را بررسی کرده است که در عین‌ حال این تحول هم از تجارت آنها در برابر چپاول‌های سرمایه دفاع می‌کرد و هم موجب تنزل منزلت زنان می‌شد.[27] کسانی که برای دفاع از مشاغل و منابع محلی در صنایع و شهرهای روبه‌زوال دست به مبارزه می‌زنند اغلب عقایدی را در میان کسانی که بسیجشان می‌کنند پدید می‌آورند که کارگران مهاجر، «کار ارزان» در کشورهای دیگر و هدف‌هایی غیر از سرمایه و دولت را نکوهش می‌کنند.

6

تفکر مارکسیستی در باب جنبش‌های اجتماعی را تمرکز خصلت‌نُمای آن بر سرمایه‌داری هم‌چون یک نظام یا تمامیت شکل می‌دهد. مارکس و انگلس، همانند سایر متفکران قرن نوزدهم، به‌منظورِ توصیف غلیان سازمان‌دهی مردمی در دوران خود از «جنبش اجتماعی»‌ نوشتند. عبارت جنبش اجتماعیْ انقلاب‌ها، اتحادیه‌گرایی کارگری، جنبش‌های حق رأی، فمینیسم نوظهور، اندیشه‌های نوپای سوسیالیستی و اُتوپیایی، مطالبات استقلال و وحدت ملی و فشار دهقانان برای [تصاحب] زمین را در بر می‌گرفت. تمام اینها روی‌هم‌رفته واقعیتی تکین را برساختند: «جنبش اجتماعی»، مفهومی با ارجاع به طبقاتی نامنسجم که نشان‌دهنده‌ی سازمان‌دهی سیاسی و اجتماعی «تهی‌دستان»، «عوام»، «طبقات کارگر» و تمام کسانی بود که بر سر «مسئله‌ی اجتماعی» مبارزه می‌کردند.

 

یادداشتها

[1].  Marx and Engels 1975a, pp. 374–5.

[2].  Marx 1965a.

[3].  Draper 1987.

[4].  Marx 1974b; Engels 1971, p. 34.

[5].  Marx and Engels 1965a, p. 86.

[6].  Lockwood 1992.

[7].  Thompson 1963; 1978a.

[8].  Thompson 1965, p. 357.

[9].  Marx 1981, p. 927.

[10]. بخشی از فصل چهارم، پاره دوم، مجلد اول سرمایه. مارکس به‌شوخی می‌گوید بهشت برین این حقوق ذاتی بشر بیشتر از آنکه چیزی واقعی باشد یک توهم است. اشاره‌اش به بنتام، فیلسوف فایده‌گرا، هم برای اشاره به این است که این حقوق بیشتر برساختی ذهنی هستند تا واقعیت‌های عملی. م.فا.

[11].  Marx 1976a, p. 280.

[12].  Marx 1981, p. 362

[13].  Marx 1976a, p. 899.

[14].  Marx and Engels 1973, p. 85.

[15].  Marx 1904; 1973; Ilyenkov 1982; Ollman 2003.

[16].  Marx 1904.

[17].  Marwell and Oliver 1984.

[18].  Jim Crow laws:

قوانین تفکیک نژادی در تمام تأسیسات عمومی ایالات جنوبی آمریکا که در قرن نوزدهم تصویب شدند و تا دهه‌ی 1960 پابرجا بودند. م.فا.

[19].  Cliff 1974; Hankiss 1989.

[20].  Auyero and Swistun 2009.

[21].  Gerlach and Hine 1970; Diani 1992.

[22].  But see Zirakzadeh 2006.

[23].  cooptation

[24].  Shandro 1995.

[25].  Nilsen and Cox 2006; see also Nilsen and Cox in this volume.

[26]. صدتایی‌های سیاه جنبش راست افراطی و اولتراناسیونالیست در اوایل قرن بیستم در روسیه بود که حامی تزار نیکولای دوم و کلیسا و نیز دشمن سوسیالیسم و یهودستیز بود. م.فا.

[27].  Steinberg 1994.

 

منابع:

Auyero, Javier, and Debora Alejandra Swistun 2009, Flammable: Environmental Suffering in an Argentine Shantytown,Oxford: Oxford University Press.

Diani, Mario 1992, ‘The Concept of Social Movement’, Sociological Review, 40, 1: 1–25.

Draper, Hal and Ernie Haberkern 2010,Karl Marx’s Theory of Revolution, Vol. 5,War and Revolution, New York: Monthly Review Press.

Engels, Friedrich 1971 [1891], ‘ “Introduction” to The Civil War in France’, in Karl Marx and Friedrich Engels. Writings on the Paris Commune, edited by Hal Draper, New York: Monthly Review.

Gerlach, Luther P., and Virginia H. Hine 1970, People, Power, Change: Movements of Social Transformation, Indianapolis:Bobbs-Merrill.

Hankiss, Elemer 1989, ‘‘Demobilisation,Self-mobilisation and Quasi-Mobilisation in Hungary, 1948–1987’, East European Politics and Society, 3, 1: 105–51.

Ilyenkov, Evald Vasilyevich 1982, Dialectics of the Abstract and Concrete in Marx’s Capital, Moscow: Progress Publishers.

Lockwood, David 1992, Solidarity and Schism: ‘The Problem of Disorder’ in Durkheimian and Marxist Sociology, Oxford:Clarendon Press.

Marx, Karl 1904 [1859], ‘Author’s Preface’, in A Contribution to the Critique of Political Economy, Chicago: Charles H. Kerr.

—— 1965a [1852], ‘Letter to J Weydemeyer, March 5, 1852’, in Marx and Engels 1965a.

—— 1974a, The First International and After, edited by David Fernbach, Harmondsworth:Penguin.

—— 1976a [1867] Capital, Vol. I, Translated by Ben Fowkes, Harmondsworth: Penguin.

—— 1981 [1894], Capital: A Critique of Political Economy, Vol. III, Harmondsworth: Penguin.

Marx, Karl and Friedrich Engels 1965a, Selected Correspondence, Moscow: Progress Publishers.

______‌ 1973 [1848], ‘Manifesto of the Communist Party’, in Marx: The Revolutions of 1848, edited by David Fernbach, Harmondsworth: Penguin.

—— 1975a, Selected Correspondence, Third edition, Moscow: Progress Publishers.

Marwell, Gerald, and Pamela Oliver 1984,Collective Action Theory and SocialMovements Research’, in Research in Social Movements, Conflict and Change,edited by Louis Kriesberg, Greenwich, CT: Jai Press.

Nilsen, Alf Gunvald and Laurence Cox 2006, ‘ “The Bourgeoisie, Historically,Has Played a Most Revolutionary Part”:Understanding Social Movements from Above’, in Eleventh international conference on alternative futures and popular protest, edited by Colin Barker and Mike Tyldesley, Manchester Metropolitan University, available at <http://eprints.nuim.ie/458&gt;.

Ollman, Bertell 2003, Dance of the Dialectic: Steps in Marx’s Method, Chicago: University of Illinois Press.

Thompson, Edward Palmer 1963, The Making of the English Working Class, Harmondsworth: Penguin.

—— 1965, ‘The Peculiarities of the English’,in The Socialist Register 1965, edited by Ralph Miliband and John Saville,London: Merlin.

Tony Cliff, 1974, State Capitalism in Russia, London: Bookmarks.

Shandro, Alan 1995, ‘ “Consciousness from Without”: Marxism, Lenin and the Proletariat’, Science and Society 59: 268–97.

Zirakzadeh, Cyrus Ernesto 2006, Social Movements in Politics: A Comparative Study, London: Longman.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4rv

تروتسکی در نقش رهبر نظامی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

ارنست مندل

ترجمه‌ی: م. رضا ملکشا

 

افسانه‌های قدیم و جدید

شیوه‌ی مواجهه با تروتسکی در رسانه‌های شوروی و رسانه‌های احزاب رسمی کمونیستْ به طرز قابل‌توجهی بازتاب تحول سیاسی اتحاد جماهیر شوروی و به میزان کم‌تر اروپای شرقی و به‌اصطلاح جنبش کمونیستی جهانی است.

تروتسکی، قبل از مرگ لنین، سازمان‌دهنده قیام اکتبر، بنیان‌گذار و رهبر ارتش سرخ و مرد دوم در حزب و دولت در کنار لنین دیده می‌شد. در کتاب‌های متعدد، جزوه‌ها، مجله‌ها و روزنامه‌ها از «رژیم (کشور، دولت) لنین و تروتسکی» یاد می‌شد.[1] بین سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۹ تصویر تروتسکی به‌تدریج به تصویر رقیب سیاسی اصلی لنین و بلشویسم تغییر یافت. پس از ۱۹۲۹ او را ضدانقلابی منشویک و پس از ۱۹۳۵ دشمن شماره یک، جاسوس، عامل امپریالیسم نازی، هیتلریت (کمونیست‌های فرانسوی عبارت هیتلروـ تروتسکیست را ابداع کردند)، حامی احیای سرمایه‌داری در اتحاد جماهیر شوروی و سازمان‌دهنده‌ی حمله‌های تروریستی توصیف می‌کردند.

پس از آغاز استالین‌زدایی در دوران خروشچف و به‌ویژه در مرحله‌ی اول گلاسنوست، تغییر چشم‌گیری رخ داد. تروتسکی اکنون الهام‌بخش واقعی استالین توصیف می‌شد؛ استالین برنامه‌ی او را اجرایی کرده بود. اگر او در مبارزه‌ی قدرت پیروز می‌شد، استالین دوم می‌بود. افسانه‌های تاریخی جدیدی برای حمایت از این دیدگاه ایجاد شدند و افسانه‌های قدیمی از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۱۹۲۰ احیا شدند. برای مثال، در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰، ژنرال ولکوگانوف، در بیوگرافی خود از استالین، ادعا کرد که لنین در برابر استالین در خصوص مسئله‌ی گرجستان، به تروتسکی پیشنهاد ایجاد بلوک را ارائه نداده، درحالی‌که شواهد مستند در این مورد کاملاً روشن است. ولکوگونوف هم‌چنین ادعا کرد که لنین تروتسکی را جانشین خود نمی‌دانست، اگرچه اسنادی که هم اکنون منتشر شده‌اند، نشان می‌دهند که واقعاً چنین بوده است. هم‌چنین ادعای ولکوگونف مبنی بر خواست تروتسکی جهت استفاده از ارتش علیه استالین، هیچ مبنایی بر اساس شواهد تجربی ندارد.[2]

هر چند که اخیراً، ژنرال ولکوگونوف، پس از مطالعه‌ی کامل‌تر مطالب بایگانی، کتابی درباره‌ی نقش تروتسکی در انقلاب روسیه نوشت و عملاً تمام قضاوت‌های منفی را که قبلاً در زندگی‌نامه استالین نوشته بود مورد تجدیدنظر قرار داد.[3] بااین‌حال، او هم‌چنان معتقد بود که اقدامات تروتسکی در جنگ داخلی به جنبه‌ی وحشت‌آور دیکتاتوری پرولتاریا کمک کرده ‌است.

در نهایت، افسانه‌ها و اتهام‌ها دچار تغییر صدوهشتاد درجه‌ای شده‌اند. در محافل لیبرال (در واقع، لیبرال-محافظه‌کار) و حزب کمونیست اتحاد شوروی پیشین و دیگر احزاب کمونیست، گفته می‌شود که تروتسکی الهام‌بخش لنین بود نه استالین. چرا که تروتسکی مسئول بیرون کشیدن لنین از مسیر بورژوا-دموکراتیک در طول جاده انقلاب سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتاریا بود. او عمدتاً مسئول انقلاب «اتوپیایی» و «خشونت‌آمیز» اکتبر بود. او تا حدی مسئولِ استالین بود چرا که استالینیسم نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر انقلاب اکتبر در نظر گرفته می‌شد. درعین‌حال، تروتسکی از همه‌ی اتهام‌های جنایت‌کارانه تبرئه شده‌ و سهم او در ساخت اتحاد جماهیر شوروی به رسمیت شناخته شده.

این رفت‌وبرگشت در ارزیابی نقش تروتسکی تا حد زیادی رفت‌وبرگشت در نگرش‌ها را به انقلاب و در خود انقلاب بازتاب می‌دهد. نگرش مبهم و مرددانه نسبت به تروتسکی در روسیه‌ی امروز تحت‌تأثیر مشارکت محدود و سردرگمی سیاسی توده‌های مردم و پس‌رفت ایدئولوژیک روشن‌فکران است. این تصادفی نیست. تروتسکی هم‌راه با لنین و رزا لوکزامبورگ دو گرایش اصلی انقلاب پرولتاریایی یعنی خودرهایی پرولتاریا و انترناسیونالیسم را با هم ترکیب کردند. این نمونه‌ای از رفتار استوار و اصولی تروتسکی است و ما باید این گرایش‌های اصلی را یک‌بار دیگر در فعالیت‌های او به‌عنوان رهبر نظامی بیابیم.

خالق ارتش سرخ

هیچ‌کس منکر این نیست که تروتسکی خالق ارتش سرخ بوده است. امروز می‌دانیم که فرمان معروف «وطن در خطر است» به تاریخ 21 فوریه 1918 را که به اشتباه در مجموعه آثار لنین گنجانده شده (جلد 27، صص 33-30)، در واقع تروتسکی نوشته است. لئونارد شاپیرو اذعان داشته که «ایجاد ارتش سرخ را باید بیش از هر کس دیگری به تروتسکی نسبت داد.»[4] این دیدگاه لنین نیز بود که در گفت‌وگوهای معروفش با گورکی بیانش کرد.[5] بسیاری از افراد آن دوره از جمله لوناچارسکی نیز همین را گفته‌اند. دبلیو. بروس لینکلن، یکی از مهم‌ترین متخصصان آمریکایی تاریخ روسیه، با اشاره به «ارتش سرخ تروتسکی» می‌نویسد:

«تروتسکی با درخشش در سازمان‌دهی و نبوغش برای رهبری، متوجه شد که ارتش سرخ جنینی روسیه نمی‌تواند بدون سپاه بزرگی از افسران آموزش‌دیده در روش‌های جنگ مدرن توسعه یابد.»[6]

این یک دستاورد سازمانی چشم‌گیر بود. تروتسکی ارتشی متشکل از 5/5 میلیون نفر، که بیش‌ترشان دهقان بودند، تقریباً از هیچ ایجاد کرد. او موفق شد این ارتش را به‌گونه‌ای متحد و منضبط کند که انسجام و روحیه خود را بدون هیچ سرکوب گسترده‌ای حفظ کند. امری که قطعاً کم‌تر از حد معمول در ارتش‌های بورژوایی در زمان جنگ میسر بود. موفقیت او در استخدام و استفاده از ده‌ها هزار افسر سابق تزار، از جمله هزار ژنرال، که بخش مهمی از فرماندهان ارتش سرخ را تشکیل می‌دادند، بسیار چشم‌گیر بود. لنین نیز از این امر حمایت کرد، اما این ایده‌ی تروتسکی بود. ایده‌ای که برای خرید زمان تا هنگامی‌که تعداد کافی از «فرماندهان سرخ» آموزش‌دیده و باتجربه در دست‌رس باشند، ضروری بود. او مجبور بود برای مقابله با ارتش‌های سفید ضدانقلابی و جلوگیری از نابودی دولت جوان شوروی، یک ارتش متمرکز عملیاتی ایجاد کند. تعدادی از رهبران بلشویک، از جمله استالین، می‌خواستند عمدتاً از طریق یک جنگ غیرمتمرکز پارتیزانی با سفیدها مبارزه کنند. امری که بر اساس روابط بین‌المللی نیروها در آن زمان به شکست سریع شوروی منجر می‌شد.

موفقیت سازمانی تروتسکی در این واقعیت بیان می‌شود که غالب افسران تزاری سابق و هم‌چنین شمار بسیاری از سربازان دهقان به ارتش سرخ وفادار ماندند، با وجود این‌که هیچ یک از این گروه‌ها از حیث سیاسی به بلشویسم نزدیک نبودند. این دستاورد ارتباط نزدیکی با عملکرد سیاسی تروتسکی در ساختن ارتش داشت. انضباط عمدتاً با ابزارهای آژیتاسیون و اخلاقی به دست می‌آمد. با فراریان با رأفت رفتار شد و هدف ادغام مجدد آن‌ها بود. امری که از هر ده مورد نه موردش موفق بود.

تروتسکی در کتاب زندگی من برخوردش را با هزاران فراری در منطقه ریازان توصیف می‌کند و از سخنرانی خود در 24 فوریه 1919 برای فرماندهان جوان ارتش سرخ که در تالار ستون‌ها در مسکو گرد هم آمده بودند نقل می‌کند:

«به من سه هزار فراری بدهید، یک هنگ. من یک فرمانده رزمنده، یک کمیسر خوب، افسران مناسب برای گردان‌ها، گروهان‌ها و دسته‌ها در آن مستقر می‌کنم و این سه هزار فراری در طول دوره‌ای چهارهفته‌ای در کشور انقلابی ما یک هنگ باشکوه را تشکیل خواهند داد.» [7]

جنگ داخلی به‌عنوان جنگ طبقاتی

دستاورد چشم‌گیر تروتسکی در ساختن ارتش سرخ با نقش او به‌عنوان فرمانده کل در طول جنگ داخلی و در پیروزی بر ضد ارتش سفید ضدانقلاب و مداخله خارجی مطابقت داشت. فرمانده متخصص سوئیسی ای. لدری نوشته است: «اغراق نیست اگر بگوییم تروتسکی عامل اصلی پیروزی در جنگ داخلی بود.»[8] استراتژی تروتسکی در جنگ داخلی بر یک مفهوم سیاسی-اخلاقی خاص از جنگ داخلی تحت رهبری پرولتاریا و درک آن‌چه مشخصاً وضعیت واقعی موجود به شمار می‌آمد، یعنی محاصره‌ی قدرت جوان شوروی توسط نیروهای متخاصم، مبتنی بود.

تروتسکی مفهوم منحصربه‌فرد و جسورانه‌ای از وجه ویژه‌ی جنگ داخلی به رهبری پرولتاریا داشت که می‌توان آن را در قاعده‌ی ذیل خلاصه کرد: نابودکردن ارتش متخاصم با توسل منظم به منافع طبقاتی ابتدایی سربازانش. اولین احکام قدرت جوان شوروی یعنی فرمان صلح و فرمان توزیع فوری زمین به دهقانان در روستاها دقیقاً چنین تأثیری داشت. سربازانْ ارتش تزار را دسته‌جمعی ترک کردند تا سهمی در تقسیم زمین داشته باشند.[9] بعداً، وعده‌ی استرداد زمین‌های متصرفی زمین‌داران به دهقانان در سرزمین‌های تحت اشغال ارتش سفید نیز نقشی مشابه داشت. تأکید منظم بر نقش پرولتری و بین‌المللی ارتش سرخ در دفاع از قدرت کارگری و دستاوردهای انقلاب اکتبر، نقش مشابهی را در رابطه‌ با کارگران شهری ایفا کرد.[10]

تروتسکی هر جنگ داخلی را جنگ طبقاتی قلمداد می‌کرد. او بین جنگ داخلی روسیه و جنگ ونده، که با مداخله خارجی علیه انقلاب فرانسه حمایت می‌شد، شباهت‌هایی را تشخیص داد. او اغلب از ارتش‌های سفید به‌عنوان ونده‌ی روسیه یاد می‌کرد. هم‌چنین شباهت‌های چشم‌گیری با جنگ داخلی آمریکا دید. چرخش تعیین‌کننده در این جنگ داخلی زمانی رخ داد که لینکلن رهایی بردگان را اعلام کرد و اجازه‌ی تشکیل هنگ‌های سیاه‌پوست را داد. تروتسکی بعدها مفهوم جنگ طبقاتی خود را در تحلیلش از جنگ داخلی اسپانیا نظام‌مند کرد.

موقعیت ژئوپلیتیکی ویژه‌ی اتحاد شوروی در این جنگ داخلی نیز منطق نظامی خاص خود را داشت که تروتسکی باوجود تجربه‌ی نظامی محدود خود سریعاً به آن پی برد. حرفه‌ای بودن و تحرک ارتش‌های سفید، برتری زیادی به آن‌ها نسبت به ارتش سرخ می‌داد. آن‌ها هم‌چنین از پشتیبانی هنگ‌های خارجی برخوردار بودند و به پول، سلاح و مهمات دست‌رسی داشتند. اما نقطه‌ضعف‌شان، جدای از پایگاه اجتماعی محدودشان، این بود که هرگز موفق نشدند نیروهای خود را به‌طور مؤثر متحد کنند. آن‌ها در جبهه‌های جغرافیایی جدا از هم می‌جنگیدند. این عدم اتحاد در میان ژنرال‌های سفید به منافع مختلف اقتصادی و سیاسی قدرت‌های امپریالیستی مرتبط بود که مداخله‌ی مداخله‌گرانه علیه روسیه‌ی شوروی را رهبری می‌کردند: آلمان (هم پیمان با فنلاند)، فرانسه (هم پیمان با لهستان)، ژاپن، بریتانیا و ایالات متحده آمریکا.[12]

ارتش سرخ برای بهره‌برداری از این نقاط ضعفْ از تمام مزایای «حلقه داخلی» خود استفاده کرد و با پشتیبانی یک ذخیره‌ی مرکزی، هم‌زمان در شرق، شمال، جنوب یا غرب حمله کرد، به‌نحوی ‌که دشمن تنها توانست کسری از نیروهای خود را علیه آن‌ها جمع کند. قطار معروف تروتسکی نقش مهمی در این امر داشت.[13] مشکل اصلی در اجرای این استراتژی وضعیت نامناسب سیستم حمل‌ونقل در مناطق تحت کنترل شوروی بود. ازاین‌رو تروتسکی برای بازسازی سیستم حمل‌ونقل اهمیت قائل بود. اعمال موفقیت‌آمیز این اصل استراتژیک نیز مستلزم متمرکزکردن نیروهای جوان ارتش سرخ بود. این امر با مخالفت طرف‌داران تاکتیک‌های چریکی غیرمتمرکز مواجه شد. اما تروتسکی روش خود را داشت که کاملاً لنین از آن حمایت می‌کرد.[14]

تروتسکی مفهوم «علم نظامی ویژه‌ی پرولتری»[15] را رد کرد. تعداد کمی از کمونیست‌ها این مفهوم را با «اصل تهاجمی» مترادف می‌دانستند. بحث شدیدی بر سر این موضوع با گروهی از متخصصان نظامی کمونیست در اطراف میخاییل فرونزه (با حمایت توخاچفسکی) درگرفت. این گروه در سال‌های 192۴-192۳ از سه‌گانه‌ی استالین، زینوویف و کامنف در برابر اپوزیسیون چپ حمایت کرد؛ اما در پیروزی جناح استالین نقش چندانی نداشت.[16]

تروتسکی مفهوم «علم نظامی پرولتری» را با همان جدیتی رد کرد که انگاره‌ی «فرهنگ پرولتری» را. او هم‌چنین از رهبران نظامی بورژوازی مانند مارشال فوش فرانسوی انتقاد می‌کرد که سلسله‌ای از تکرار مکررات را به‌عنوان «اصول بنیادین» علوم نظامی قالب می‌کردند. آنچه تروتسکی بیش از هر چیز بر آن تأکید داشت، ویژگی نسبی تاریخی و اجتماعی-سیاسی یک استراتژی نظامی موفق بود که در هر مورد، با منافع و موقعیت‌های خاص مطابقت داشت. توان مانور دادن برای او تعیین کننده بود. قانون تروتسکی این بود که مطابق با شرایط خاص و براساس ارزیابی واقع‌بینانه از رابطه‌ی نیروها و بر حسب موقعیت به صورت تهاجمی یا تدافعی عمل کند. اصل موضوع این بود که به هیچ قیمتی نباید مهم‌ترین مواضع خود را از دست داد، درحالی‌که هدف، تصرف مواضع اصلی دشمن بود. دفاع از پتروگراد در برابر یودنیچ برای تروتسکی بسیار مهم بود زیرا پتروگراد سنگر انقلاب روسیه و در نتیجه سنگر روسیه‌ی شوروی بود. تروتسکی به معنای واقعی کلمه پتروگراد پرولتاریای سرخ را نجات داد، همانطور که بروس لینکلن در تاریخ جنگ داخلی توضیح داد:

«مردان و زنان درحالی‌که قلب‌هایشان با آتش شور انقلابی تروتسکی شعله‌ور شده و از باور راسخ او به دنیای جدیدی که بلشویک‌ها می‌ساختند لبریز بود، به دفاع از پتروگراد روانه شدند. همان‌طور که نیروهای یودنیچ در پولکوو خود را برای حمله نهایی آماده می‌کردند این لژیون کارگران، پتروگراد را به دژ هزارتویی تبدیل کردند که تروتسکی در طول سفر شبانه‌ای که بدون هم‌راه به مسکو داشت تصورش می‌کرد.» (پیروزی سرخ: تاریخ جنگ داخلی روسیه، ص 298)

تروتسکی با حمله به ارتش لهستان جهت بیرون‌راندن آن‌ها از اوکراین موافق بود؛ اما در مرحله‌ی بعدی، به‌شدت نگران حمله ارتش سرخ به ورشو بود. به همین دلیل، او تمایل داشت که مفهوم «علم نظامی» را به‌طور کامل رد کند و آن را هنری نظامی که با مهارت‌های خوب نظامی مرتبط است، توصیف کند.[17]

بعضی از نویسندگان القا می‌کنند که گویا از تروتسکی به‌عنوان فرمانده نظامی در طول جنگ داخلی خطاهای فاجعه‌باری سر زده است. مطمئناً او هم مانند همه اشتباهاتی داشت. اما این که به‌طور مشخص چه بودند و دقیقاً چه پیامدهای سنگینی داشتند، یک راز باقی مانده. روی مدودف نیز بدون ارائه‌ی مورد مشخصی نکات مشابهی را مطرح می‌کند.[18] والتر لاکور، اگرچه منتقد تروتسکی است، اما ارزیابی بسیار مثبتی از او به‌عنوان رهبر نظامی ارائه می‌دهد،[۱۹] همان‌طور که ولادیمیر بیلیک، مورخ لنینگراد، چنین کاری می‌کند.

افسانه‌ی نظامی‌سازی نیروی کار

روسیه در پایان جنگ داخلی با مشکل ترخیص ارتش سرخ عظیمش روبه‌رو شد. تروتسکی برای جلوگیری از بی‌کاری انبوه، که موقعیت طبقه‌ی کارگر را در جامعه شوروی تضعیف می‌کرد، پیشنهاد داد که تعداد قابل‌توجهی از نیروهای مسلح باید به «ارتش کارگری» تبدیل شوند. این ارتش باید عمدتاً برای بازسازی سیستم حمل‌ونقل ریلی و جاده‌ای ویران استفاده شود. این طرح که در بحث و جدل‌های بعدی به‌عنوان «نظامی‌سازی نیروی کار» توصیف شد، به‌اتفاق آرا توسط کنگره نهم حزب و لنین مورد موافقت قرار گرفت. هم‌چنین اعضای بعدی اپوزیسیون کارگری که شلیاپنیکوف و کولونتای آن را ایجاد کردند از آن حمایت کردند.[۲۰]

تروتسکی یک‌ قدم فراتر رفت. نه‌تنها سربازان سرخ باید تبدیل به کارگران سرخ شوند، بلکه باید کارگران گرسنه و بی‌کار را به داخل کارخانه برد تا تولید صنعتی را تحرک بخشیده و عادی‌سازی کنند. به دلیل لمپنی ‌شدن گسترده‌ی طبقه کارگرْ انضباط شدید در محل کار ضروری بود. همان روش‌هایی که منجر به پیروزی در جنگ داخلی شد، حال می‌توانست منجر به پیروزی در جبهه‌ی تولید شود. این خاستگاه فرمول «نظامی‌سازی نیروی کار» تروتسکی بود. اگرچه این پیشنهاد در بعضی از محافل حزبی با مخالفت روبه‌رو شد، لنین کاملاً از آن حمایت کرد.[۲۱]

در مناقشه‌ی بعدی تروتسکی متهم شد که می‌خواهد سیاستی خصمانه برای کارگران و اتحادیه‌های کارگری ارائه کند. اشتباهات او در مناقشه‌های اتحادیه کارگری قطعاً به ساخت این اسطوره کمک کرد.[۲۲] هر چند امروزه محافل «لیبرال» در روسیه ادعا می‌کنند که طرح‌های تروتسکی در مورد «نظامی‌سازی نیروی کار» راه را برای سیاست سرکوب‌گرانه و استبدادی جناح استالین و بوروکراسی علیه کارگران هموار کرد و استالین فقط آن‌چه را که تروتسکی پیشنهاد کرده بود، به شیوه‌ای پرانرژی و وحشیانه به اجرا درآورد.

اما این به‌هیچ‌وجه با حقایق قابل‌اثبات تاریخی مطابقت ندارد. هیچ نمونه‌ای از اقدامات سرکوب‌گرانه علیه کارگران در کارخانه‌ها در دوره‌ی معروف به ارتش‌های کارگری وجود ندارد. نه‌تنها اسطوره‌سازان جدید، بلکه منتقدان خودی نظیر آیزاک دویچر و تونی کلیف نیز از این واقعیت غافل می‌شوند که یکی از انگیزه‌های نگرش تروتسکی در بحث اتحادیه کارگری، نگرانی او از شکاف فزاینده بین کارگران عادی و سازوبرگ اداری و تمایل او به آماده‌سازی کارگران برای تصدی پست‌های کلیدی در مدیریت کارخانه بود. طرح‌های تروتسکی، به‌رغم نمودها و به‌رغم این‌که در آن زمان درک نشد، در واقع به موضع اپوزیسیون کارگری نزدیک‌تر بود تا موضع لنین. به همین دلیل بود که بوخارین، که در آن زمان به‌شدت از خطرات بوروکراتیزاسیون آگاه بود، در بحث اتحادیه کارگری از تروتسکی حمایت کرد. اشتباهات روانی و سیاسی تروتسکی در بحث «نظامی‌سازی نیروی کار» و در بحث اتحادیه کارگری، بی‌تردید جایگاه او را در درگیری‌های سرنوشت‌ساز درون حزب در سال‌های 1922 و 1923 تضعیف کرد و هم‌چنین بر نگرش لنین تأثیر منفی گذاشت. او دبیرخانه‌ی اول حزب، که حول پروبراژنسکی و کرستینسکی و نزدیک به تروتسکی بود، را با یک دبیرکل جدید، یعنی استالین، جای‌گزین کرد که پیامدهای فاجعه‌باری به هم‌راه داشت و لنین خود تنها در سال‌های ۱۹۲۲-۱۹۲۳ از آن آگاه شد.

این عوامل هم‌چنین در آغاز، اعتبار طرح‌های ارائه شده توسط تروتسکی و اپوزیسیون چپ را در حزب و کارگران خارج از حزب زیر سؤال بردند. از این نظر، آن‌ها حلقه ثانویه‌ای در زنجیره سرنوشت‌ساز عللی بودند که به پیروزی جناح استالین و بوروکراسی شوروی انجامید.

همه‌ی این بحث‌ها در سال‌های 1921 و 1922 در چارچوب یک مسئله‌ی اقتصادی گسترده‌تر صورت گرفت: آیا حزب کمونیسم جنگی را حفظ می‌کند یا به‌طور نسبی به روابط بازار در کشاورزی و تجارت، و هم‌چنین پایان مصادره محصولات در مناطق روستایی باز می‌گردد که پیش‌شرطی برای تحریک نیروهای تولیدی در مناطق روستایی و شهرها بود؟ دویچر در اشاره به اهمیت این زمینه‌ی کلی کاملاً برحق بود. و همان‌طور که قبلاً در موارد بسیاری اشاره شده، تروتسکی با پیشنهاد ضرورت جای‌گزینی کمونیسم جنگی با نپ، حداقل یک سال نیک را از بقیه‌ی رهبری حزب از جمله لنین جلوتر بود.

میلیشیا و انتخاب افسران

اسطوره‌ی تروتسکی اقتدارگرا به‌عنوان پیش‌گام استالین سرکوب‌گر با واقعیت تاریخی دیگری نیز در تضاد است. پس از سال‌های1922-۱۹۲۳ تروتسکی خواستار سازمان‌دهی مجدد ارتش سرخ بر اساس یک سیستم شبه‌نظامی نامتمرکز بود. همان‌طور که جی. ام. مکینتاش به‌درستی تأکید کرده است، این امر بدین جهت بود که تروتسکی می‌خواست «با استقرار و به‌خدمت‌گرفتن نیروهای نظامی نامتمرکز در مراکز صنعتی، وزن پرولتاریای شهری را در ارتش افزایش دهد».[23]

این طرح او را با متخصصان نظامی که خاستگاه تزاری داشتند و سخن‌گوی وقت‌شان ژنرال سوچین، استاد آکادمی نظامی و نویسنده‌ی کتابی استاندارد درباره‌ی استراتژی بود[24]، در تضاد قرار داد. اما اینک جبهه‌ها در این بحث کاملاً عوض شده بود. تروتسکی در طول جنگ داخلی برای ایجاد ارتشی متمرکز به فرمان‌دهی افسران سابق تزاری جدال کرده بود. اما حالا او مدافع اصلی یک میلیشیای پرولتری بود. یکی دیگر از عناصر مهم بحث مربوط به اصل انتخابات بود. در ارتش سرخْ ستادهای فرمان‌دهی منصوب می‌شدند، نه انتخاب. اما اکنون تروتسکی بازگشت به اصل انتخابی برای میلیشیا را پیشنهاد کرد. تروتسکی در 1924 نوشت:

«ما همواره باید دو شرایط را در مقابل خود ببینیم: اگر امکان انتقال به سیستم میلیشیایی ابتدا با استقرار ساختار شوروی ایجاد شد، هم‌چنان شرایط عمومی فرهنگ کشور ــ تکنیک، وسایل ارتباطی، سواد و غیره ــ سرعت تغییر را تعیین می‌کند.»[25]

او در انقلابی که به آن خیانت شد افزود: «هم‌بستگی میان سربازان منظم و میلیشیا می‌تواند نشانه‌ای واضح از حرکت واقعی به سمت سوسیالیسم باشد»[26] به گفته پیتر گوستونی، در 1925 ارتش سرخ شامل 36 بخش نامتمرکز و 26 لشکر منظم بود. در 1930، 58 درصد از لشکرهای پیاده نظامْ نامتمرکز بودند و در 1934 این آمار به 74 درصد رسید.[27] در 1935 وضعیت به‌طور اساسی معکوس شد. در آن سال تنها 35 درصد از لشکرهای پیاده نظام نامتمرکز بودند، در سال بعد حتی این رقم به 23 درصد کاهش یافت. تروتسکی رویدادهای داخل ارتش در 1935 را نوعی «انقلاب دولتی» توصیف کرد.[28]

البته این تغییر سیاست تا حدی به دلیل تهدید فزاینده‌ی جنگ، نیاز عینی به موتوریزه‌سازی و ساخت یک لشکر تانک حرفه‌ای دیکته شد.[29] تروتسکی اظهار داشت:

«بااین‌وجود، کاهش از 74 درصد به 23 درصد بیش از حد به نظر می‌رسد. فرض کنیم ممکن است بدون فشار ”دوستانه“ از سوی ستاد فرمان‌دهی فرانسه، این امر محقق نمی‌شد.[30] احتمال بیش‌تری دارد که بوروکراسی از بهانه‌ای مناسب برای این اقدام بهره گرفته باشد، اقدامی که تا حد زیادی تحت تأثیر ملاحظات سیاسی بوده است…

«دسته‌بندی یک میلیشیا بنا به ویژگی‌هایش به‌طور مستقیم به جمعیت بستگی دارد. از نظرگاه سوسیالیستی این مزیت اصلی نظام است. اما همین امر از نقطه‌نظر کرملین خطر محسوب می‌شود…

ارتش رونوشتی از جامعه است و معمولاً در دوز بالاتر از همه‌ی بیماری‌های آن رنج می‌برد. راه و روش جنگ آن‌قدر سخت است که نمی‌توان با جعل و تقلید از آن سالم بیرون آمد. ارتش به هوای تازه انتقاد نیاز دارد، همان‌طور که ستاد فرمان‌دهی به کنترل دموکراتیک. سازمان‌دهندگان ارتش سرخ از همان ابتدا از این امر آگاه بودند و آمادگی برای اقدامی مانند انتخاب ستاد فرمان‌دهی را ضروری می‌دانستند.»[31]

اما بوروکراسی شوروی نه‌تنها اصل انتخابات را در 1935 ارائه نکرد بلکه در عوض، هم‌زمان با برچیدن لشکرهای نامتمرکز، کاست افسران قدیمی را با سلسله‌مراتب «کلاسیک»، سر‌دوشی‌ها، مدال‌ها و امتیازات مادی رو به رشد دوباره باب کرد. این امر بیان‌گر پیروزی ترمیدور شوروی در ارتش سرخ بود. نبرد تروتسکی برای میلیشیا و انتخاب فرماندهان، بخشی از مبارزه عمومی او علیه ترمیدور شوروی بود. در خور اعتنا است که در 1990، یک فرمان‌دهی ارتش شوروی و معاون کنگره‌ی نمایندگان خلق به نام پودزیروک، آشکارا برای دموکراتیزه کردن ارتش و بازگشت به ساختارهای اصلی آن بحث کرد. یعنی همان ساختارهایی که تروتسکی به نفع آن استدلال کرده بود. [32]

 

* متن حاضر ترجمه‌ای است از یکی از فصل‌های کتاب ارنست مندل با عنوان، تروتسکی در نقش بدیل

Ernest mandel (1998), Trotsky as alternative, Verso Publishing

 

یادداشت‌ها

[1].‌ خود را تنها به سه مثال از بی‌شمار مثال‌های ممکن محدود می‌کنم. رزا لوکزامبورگ در انقلاب روسیه (1918) و رزا لوکزامبورگ سخن می‌گوید (نیویورک، 197۰)، مدام به رهبری بلشویک و دولت «لنین و تروتسکی» اشاره دارد. در کتاب جان رید با عنوان ده روزی که دنیا را تکان داد (لندن، 1961)، اثری که مورد تحسین لنین نیز قرار گرفت، همین موضوع صادق است. به همین ترتیب، پیام‌های متعددی که به کنگره‌ی دوم کمینترن فرستاده شد، خطاب به لنین و تروتسکی بود.

[2]. Dmitri Volkogonov, Stalin, Düsseldorf 1989, p.149

[3]. Dmitri Volkogonov, Trotsky, the Janus Face of the Revolution, 1992.

[4]. Quoted in B. H. Liddcl Hart, The Red Army, New York 1956, p. 27.

[5].‌ در ویراست نخست جزوه‌ی گورکی، وی. ایی. لنین، که در 1924 در مسکو منتشر شد، چنین می‌‌خوانیم: «لنین با مشت روی میز کوبید و گفت: ”یک نفر دیگر به من نشان بده که بتواند تقریباً یک ارتش نمونه را در عرض یک سال سازمان‌دهی کند و احترام کارشناسان نظامی را جلب کند. ما چنین مردی را داریم.“»(ص 37)

[6]. W. Bruce Lincoln, Red Victory. A History of the Russian Civil War, New Tork 1989, p. 173.

[7]. Trotsky, My Life, New York 1960, p. 413.

[8]. Quoted in Liddell Hart, The Red Army, p.43.

[9]. Trotsky, Comment la révolution s’est armée, Paris 1967, pp. 45-6; The Russian Provisional Government 1917. Documents, ed. by R. P. Browder and Alexander Kerensky, Stanford 1961, vol. 3, pp. 1614ff.

[10].‌ سربازان ارتش سرخ به انقلاب جهانی سوگند یاد کردند. دو رزمناو در ناوگان سرخ به «انقلاب پرولتری» و «کمون پاریس» تغییر نام دادند.

[11].‌ رجوع شود به «درس‌های اسپانیا، آخرین هشدار» در انقلاب اسپانیا (1931-1939) نیویورک 1973، صص ۳۲۲-۳۲۰.

[12].‌ یک تحلیل معاصر خوب از این درگیری‌ها توسط ام. فیلیپ پرایس خبرنگار وقت منچستر گاردین ارائه شده است.

[13]. Larissa Reissner, Sviask (Cahiers Leon Trotsky, no.12)

[14].‌ یک بار لنین با ارسال تکه‌ای کاغذ با سربرگ رئیس شورای کمیساریای خلق، بر اعتماد خود به تروتسکی تأکید کرد. روی این نامه به صورت دست‌نویس نوشته شده بود: «رفقا، با اطلاع از ماهیت سخت‌گیرانه‌ی دستورات رفیق تروتسکی، کاملاً به‌درستی، مصلحت و ضرورت موفقیت دستوری که رفیق تروتسکی صادر کرده، اعتقاد دارم و این دستور را بدون قید و شرط تأیید می‌کنم. و.اولیانف لنین.» طبیعتاً تروتسکی این سند را تا پایان عمر خود نگه داشت. (روی مدودف، بگذار تاریخ قضاوت کند، آکسفورد 1989، ص. 105).

[15]. Quote from Liddell Hart, The Red Army, p. 30.

[16]. Trotsky, L’Art de la guerre et le marxisme, Paris 1975, pp. 88ff.

[17].‌ «جنگ بر پایه‌ی علوم بسیاری استوار است، اما به خودی خود علم نیست ــ یک هنر عملی، یک مهارت است… هنری وحشیانه و خونین…» (به نقل از ایزاک دویچر، پیامبر مسلح، آکسفورد 1970، ص. 482).

[18]. Medvedev, Let History Judge, pp. 103—8.

[19]. Walter Laqueur, Stalin, Munich 1990, p. 73.

[20]. Deutscher, The Prophet Armed, pp. 494, 496.

[21]. Ibid., pp. 491-3.

[22]. See chapter 3.

[23]. In Liddell Hart, The Red Army, p.53.

[24]. Ibid., pp. 53ff; see also The Revolution Betrayed, pp. 220-25; Deutscher, The Prophet Armed, pp. 477ff.

[25]. The Revolution Betrayed, p. 217.

[26]. Ibid., p. 219.

[27]. Peter Gosztony, Die Rote Armee, Vienna 1980, p. 124.

[28]. The Revolution Betrayed, p. 215.

[29].‌ توخاچفسکی یکی از درخشان‌ترین استراتژیست‌های نظامی اروپا در دهه‌ی 1930 بود. او اهمیت لشکرهای تانک مستقل و متحرک را بسیار بهتر از لیدل هارت، مانشتاین، گودریان، دوگل و غیره درک می‌کرد. از این رو شروع به سازمان‌دهی مجدد ارتش سرخ در امتداد این خطوط کرد. استالین به این کار پایان داده و لشکرهای تانک را منحل کرد که به پیامدهای فاجعه‌بار ژوئن 1941 منتهی شد و پس زمینه‌ی آن قتل بسیاری از فرماندهان ارتش سرخ در سال 1937 از جمله خود توخاچفسکی بود.

[30].‌ در 1935 اتحادی بین فرانسه و اتحاد جماهیر شوروی به نام پیمان لاوال وجود داشت که شامل هم‌کاری ستاد فرمان‌دهی هر دو کشور بود.

[31]. The Revolution Betrayed, pp. 220, 222.

[32]. In an interview in the Mexican daily, Excelsior, 120 August 1990.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4r3

خشونت و مردانگی رویکردی مارکسیستی

خشونت و مردانگی: رویکردی مارکسیستی

به مناسبت ۲۵ نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

جیمز مک کیب

ترجمه‌ی: فرزانه راجی

 

در دنیایی زندگی می‌کنیم که از خشونت اشباع شده است. این روزها زندگی میلیون‌ها انسان در اثر جنگ، پاک‌سازی قومی و حتی نسل‌کشی زخم برداشته است. از آن‌جا که سرمایه‌داری نظامی اقتصادی مبتنی بر رقابت و استثمار است، فردگرایی، خودشیفتگی، تهدید، اجبار و سوء‌استفاده با تاروپود آن عجین شده است.

این نظام به مردم از هر جنسیت آسیب می‌رساند و آن‌ها را مورد خشونت قرار می‌دهد که در نتیجه اغلب به شیوه‌هایی سمی و تجاوزکارانه رفتار می‌کنند. با این حال، در جامعه‌ی سرمایه‌داری رابطه‌ی بسیار خاصی بین خشونت و مردانگی وجود دارد.

عمدتاً مردان[۱] عاملان ارتکاب خشونت جسمانی در سراسر جهان هستند، اما به‌ندرت درباره‌ی این جنبه از خشونت جنسیتی اظهارنظر می‌شود. به جای انتشارِ آمارِ «تعداد مردانی که در سال به زنان تجاوز می‌کنند»، آمارهای منتشر شده در مورد «تعداد زنانی است که در سال مورد تجاوز قرار می‌گیرند». بیست‌وپنجم نوامبر روز جهانی منع خشونت علیه زنان است، اما مشکلِ اصطلاحِ خشونت علیه زنان این است که عامل فعال را از جمله حذف می‌کند. به‌ همین دلیل، بسیاری از مبارزان ضدخشونت به‌جای آن از اصطلاح «خشونتِ مردان علیه زنان» استفاده می‌کنند تا متداول‌ترین گروه از مجرمان را در کانون توجه قرار دهند. این اصطلاح جدید تمرکز را به چگونگیِ ارتباطِ اجتماعی ‌شدن مردان با شیوعِ خشونت در جامعه‌ی سرمایه‌داری معطوف می‌کند.

نتیجه‌ی «پسران پسر خواهند شد»

بهنجار کردن خشونت جنسی با بهنجار کردن خشونتِ مردان هم‌‌راه است. هنجارهای خطرناک و ضداجتماعی رفتاری مردانه‌ بسان امری طبیعی و عادی توجیه ‌شوند. مفهوم «پسرها همین‌طورند» در زبان روزمره رفتارهای مسئله‌ساز را مشروع جلوه می‌دهد و در مقابل هیچ اصطلاحی معادل «دخترها همین‌طورند» وجود ندارد. حتی اگر کسی مشروعیت مفهوم «پسرها همین‌طورند» را رد کند، این اصطلاح معنای خاصی دارد، در حالی که «دخترها همین‌طورند» فاقد معنای مشخص یا بار معنایی خاص است.

از آن‌جا که خشونت جنسی بسیار بهنجار شده است، غالب مردانی که مرتکب تجاوز می‌شوند خود را متجاوز نمی‌دانند. هنگامی که سوءرفتار به‌صورت انتزاعی مورد بحث قرار می‌گیرد، رسانه‌ها تمایل دارند که متجاوزان را هیولا یا عجیب‌و‌غریب معرفی کنند و اعمال آن‌ها از هر زمینه‌ی اجتماعی حذف می‌شود. در واقع، بسیاری از سوءاستفاده‌کنندگان و متجاوزانْ پدرانی، معلمانی، پزشکانی، مربیانی و رهبرانی بسیار «بهنجار» هستند. اما اغلب، زمانی‌که نمونه‌های خاصی از خشونت جنسیتی و زن‌کشی مورد بحث قرار می‌گیرد، مرتکبان آن‌ها رنگ انسانی به خود می‌گیرند، به‌ویژه اگر سفیدپوست یا مردان «محترم» طبقه‌ی متوسط یا طبقه‌ی بالا باشند. نمونه‌ای واضح و تلخ از این دست اتفاق‌ها در کانتی کلر در نوامبر 2023 رخ داد، زمانی که زنی به دست شوهر ٣٠ ساله‌ی خود به قتل رسید و مرد سپس خودش را کشت. کشیشی که ریاست مراسم تشییع جنازه‌ی مشترکِ قربانی و عامل زن‌کشی را برعهده داشت، علت مرگ آن‌ها را نادیده گرفت، اما در مورد «مهارت‌ مرد در کباب‌پزی»، «عشق او به دوچرخه‌سواری» و «دوستان مهمِ بسیاری که در باشگاه دوچرخه‌سواری دالمن داشت» سخن گفت.[۲]

هنگامی که مردان سفیدپوست آمریکایی اعمال تروریستی مانند حمله‌ی مسلحانه علیه مردم را مرتکب می‌شوند، رسانه‌ها و نهادهای گسترده‌تر به اغلب این مجرمان رنگ انسانی می‌دهند، بر سلامت روان آن‌ها متمرکز می‌شوند یا سرگرم‌ شدن‌شان به بازی‌های ویدیویی خشونت‌آمیز را از دلایل اعمال خشونت‌آمیز شدید می‌دانند. اما جنبه‌ی جنسیتی خشونت به‌ندرت توضیح داده می‌شود. در مقابل، هر زمان که فردی دگرباش یا ترنس حمله‌ی مسلحانه‌ای علیه مردم انجام داده باشد، هویت جنسیتی‌ا‌ش به عنوان دلیل فرضی رفتار خشونت‌آمیزش کانون توجه رسانه‌ها قرار می‌گیرد. واقعیت در این مثال عکس این قضاوت‌ها را نشان می‌دهد. بایگانی حوادث خشونت‌آمیز مسلحانه[۳] بیش از ٤٤٠٠ حمله‌ی مسلحانه به مردم را در خلال دهه‌ی 2010 ثبت کرده است که در کم‌تر از ١٠ مورد، مظنونان تراجنسیتی تشخیص داده شده بودند یعنی حدود 0.11 درصد از کل این حملات را شامل می‌شود. افزون بر این، پروژه‌ی بررسی خشونت (The Violence Project)، گروهی پژوهش‌گر[۴] که از ۱۹۶۶ داده‌های مرتبط به تیراندازی به مردم را در آمریکا بررسی می‌کند، دریافت که مردان (Cis men) با نسبت تکان‌دهنده‌ی 98 درصد این جنایت‌ها را انجام داده‌اند. (هم‌چنین شایان ذکر است که یافته‌های بایگانی حوادث خشونت‌آمیز مسلحانه[۵] نشان می‌دهند که در ٢/٦٨ درصد موارد از تیراندازی‌ها به مردم بین سال‌های 2014 و 2019، کسانی که افراد خانواده یا شرکای زندگی خود را کشته یا به آن‌ها تیراندازی کرده‌اند، سابقه‌ی خشونت خانگی داشته‌اند.)

پدیده‌ی «متهم‌کردن متقابل»[۶]

مردی در کالیفرنیا در 2014، که بیانیه‌ای توهین‌آمیز و زن‌ستیزانه پیرامون انگیزه‌ی خود نوشته بود، حمله‌ی مسلحانه‌ی هولناکی به مردم کرد. زنان با استفاده از هشتگ توییتری «آری همه‌ی زنان» (yesallwomen#) در پاسخ به این مورد از تروریسم زن‌ستیزانه میلیون‌ها توییت منتشر کردند. شعار «بله همه‌ی زنان» در پاسخ به گزاره‌ی شایعِ «نه همه‌ی مردان» که مردم اغلب هنگام طرح استدلال‌های فمینیستی با آن‌ها در فضای مجازی مواجه می‌شوند، تنظیم شد. این شعار «بله همه‌ی زنان» این نظر را تقویت کرد که همه‌ی زنان در طول زندگی خود با آزار و اذیت جنسی روبه‌رو هستند؛ این شعار بعداً در شعار «97 درصد» بازتاب یافت که در 2021 در تیک‌تاک ترند شد و به بررسی‌ای اشاره می‌کرد که در آن ۹۷ درصد از زنان پاسخ‌گو فاش می‌کردند که قربانی تهاجم جنسی شده‌اند.

برخی از افراد ممکن است مخالف تأکید بر «خشونت مردانه» باشند، با این استدلال که برخی از مردان نیز قربانی خشونت شریک جنسی خود و به‌دست زنان هستند. البته، بسیاری از زنان به شیوه‌های آزاردهنده‌ی جسمی و روحی رفتار می‌کنند، اما خشونت مردان در راستای هنجارهای جنسیتی مردانه است، در حالی که خشونت زنان برخلاف هنجارهای کلیشه‌ای جنسیتی زنانه است.

طرف‌داران برتری مردانه دوست دارند به این نکته اشاره‌کنند که چگونه مردان نرخ امید به زندگی کم‌تر و نرخ خودکشی بالاتری نسبت به زنان دارند، گویی این موضوع را فمینیسم نادیده گرفته است. فمینیست‌ها اما در واقعیت اولین کسانی بودند که کشف کردند چگونه مردان نیز از ماهیت جنسیتی وجودشان رنج می‌برند. جنبشِ سلامت مردان زاییده‌ی جنبش فمینیستی بود، و فمینیست‌ها در برجسته ‌کردن این موضوع که از هر پنج مرد یک نفر در کودکی قربانی آزار جنسی شده است، پیش‌تاز بوده‌اند. مردان نیز اکثریت قریب‌به‌اتفاقِ قربانیان قتل و تلفات جنگ را تشکیل می‌دهند. بنابراین نباید تعجب‌آور باشد که مردان نیز منفعت شخصی‌ِ قوی در پیوستن به مبارزه‌ی فمینیسم سوسیالیستی برای پایان دادن به خشونت مردان دارند.

ذات‌گرایی زیست‌شناختی: دفاع کاملاً ناآگاهانه از وضعیت موجود

گروهی روبه‌رشد از افراد تاثیرگذارِ ضدِفمینیست، حول ذات‌گرایی زیست‌شناختی هم‌سو شده‌اند، یعنی این ایده که طبیعت یا شخصیت افراد ذاتی است و از ویژگی‌های زیست‌شناختی‌شان نشئت می‌گیرد یا مرتبط با آن‌هاست. دستگاه سیاسی و رسانه‌ها به‌عنوان بخشی از واکنش عمومی‌تر راست‌گرایان در سال‌های اخیر، به‌طور فزاینده‌ای روایت‌های ترنس‌هراسی را پیش می‌برند. برای مثال، یکی از مدیران اجرایی یک موسسه‌ی خیریه علیه خشونت جنسی در بریتانیا به‌طور علنی استدلال کرد که زنان ترنس نباید به پناه‌گاه‌های زنان دست‌رسی داشته باشند. او اظهار داشت: «اگر در جایگاه قدرت خود، زنانی آسیب‌دیده را گم‌راه کنید و وانمود کنید کسی که هر دوی شما به خوبی می‌دانید مرد است، در واقع یک زن است، محیط مناسبی برای مقابله با آسیب‌های روانی فراهم نمی‌آورید».[۷] شون فی، زنی فمینیست و ترنس، این نوع تعصب را خلع‌سلاح کرده است: «این نظر که هر کسی با آلت تناسلی مردانه متولد می‌شود ذاتاً پرخاش‌گرتر یا خشن‌تر است زیرا آلت تناسلی مردانه دارد، یک ایده‌ی ضدفمینیستی است: در واقع بر اساس این نظر خشونت مردان با ”ماهیت“ زیست‌شناختی مرتبط و بنابراین اجتناب‌ناپذیر و تغییر‌ناپذیر است و شاید حتی تقصیر واقعی مردان هم نباشد.»[۸]

باورمندان به برتری مرد مانند اندرو تیت و جردن پیترسون در دفاع از هنجارهای مردانه‌ی افراطی با این باور که مردانگی ذاتی است و نه محصول شرایط اجتماعیِ مردان تحت سرمایه‌داری، دو چندان می‌شوند. مارکسیست‌ها در مقابل این باورهای جاهلانه و عمیقاً بدبینانه، رفتارها و هنجارهای جنسیتی را به‌جای آن‌که از لحاظ زیستی متعیّن بدانند، برساخته‌ای اجتماعی تلقی می‌کنند.

هیچ چیز «طبیعی» پیرامون هنجارهای سفت‌و‌سخت جنسیتی وجود ندارد

در میان عموم مردم، اصطلاح «جنسیت» اغلب به طور خاص با زنان مرتبط می‌شود. مثلاً اصطلاح «مطالعات جنسیتی» معمولاً با «مطالعات زنان» مترادف گرفته می‌شود. برای جلوگیری از هرگونه سردرگمی در این مورد، مفهوم دوگانی جنسیتی[۹] را بررسی خواهیم کرد. مفهوم دوگانی جنسیتی مبتنی است بر این توصیف که چگونه رفتارها و ویژگی‌های شخصیتی معین در جامعه به‌طور مشخص زنانه یا مردانه طبقه‌بندی می‌شوند. رفتارها و ویژگی‌ها جنسیت می‌یابند و مردانگی و زنانگی متضاد به حساب می‌آیند. بنابراین هویت‌های جنسیتی بر اساس آناتومی و اندام‌های تناسلی ما در بدو تولد به ما تحمیل می‌شوند. تعداد فزاینده‌ای از افراد بین‌جنسی، ترنس و غیردوگانی جنسیت انتسابی خود را انکار می‌کنند، اما غالب مردم جنسیت انتسابی در بدو تولد را در حکم بخشی اساسی از هویت خود تفسیر و تا آخر عمر خود با آن جنسیت هم‌ذات‌پنداری می‌کنند.

برای پرورش هویت‌های جنسیت‌یافته مشخص، بر نوزادان دختر و پسر حتی قبل از این‌که بتوانند حرف بزنند، لباس‌های صورتی یا آبی می‌پوشانند. اگر به مغازه‌های اسباب‌بازی‌فروشی نگاه کنید، متوجه می‌شوید که دختربچه‌ها تشویق می‌شوند با عروسک‌ها، باربی‌ها و لوازم آرایشی بازی کنند، در حالی که به پسرها فیگورهایی از سربازان و ابرقهرمانان، تانک و اسلحه‌ی اسباب‌بازی داده می‌شود. به دخترها گفته می‌شود «دخترها دعوا نمی‌کنند»، در حالی که به پسرها می‌گویند «مرد شو» و «پسرها گریه نمی‌کنند» و غیره.

بدین‌سان، دوگانی جنسیتی در هر نسل از طریق پرورش اجتماعی توسط والدین و خویشاوندان، رسانه‌ها، نظام آموزشی و دولت بازتولید می‌شود. البته، در دنیای واقعی، طیف گسترده‌ای وجود دارد که در آن زن‌متولدشده‌ها بسیاری از ویژگی‌های شخصیت مردانه و مردمتولدشده‌ها بسیاری از ویژگی‌های زنانه را به نمایش می‌گذارند. اما در کل، اطاعت، دل‌سوزی، فداکاری، فروتنی و ابراز عواطف به‌طور کلیشه‌ای ویژگی‌های زنانه است، در‌ حالی‌ که قاطعیت، پرخاش‌گری و سردی عاطفی ویژگی‌های مردانه تلقی می‌شوند.

چارچوب فرهنگ مردانه

در زمینه‌ی مطالعات جنسیتی و مطالعات مردانگی، مفهوم چارچوبِ فرهنگ مردانه[۱۰] به مجموعه سفت‌و‌سختی از انتظارات، رفتارها و ادراکاتی اشاره دارد که «مردانه» تلقی می‌شوند و جامعه‌ی سرمایه‌داری بر مردانِ غیرهم‌جنس‌گرا تحمیل می‌کند. رفتارها و باورهای چارچوبِ فرهنگ مردانه شامل احساس برتری نسبت به زنان، سرکوب عاطفی، احساس استحقاق جنسی و بین‌فردی، عدم تمایل به اعتراف به ضعف، عدم صمیمیت عاطفی یا فیزیکی با مردان دیگر، رقابت بیش از حد، انسانیت‌زدایی و ابژه‌سازی از زنان، و درجه‌ای از دگرباش‌هراسی است. به علاوه، بسیاری از مردان طبقه‌ی متوسط یا تحصیل‌کرده بی‌وقفه به رقابت فکری با دیگران می‌پردازند و برای اثبات سطح دانش برتر خود و غیره تلاش می‌کنند.

در چارچوب فرهنگ مردانه، رفتارهایی نظیر ابراز عاطفی، هم‌دلی و مراقبت جنسیت زنانه می‌یابند و اگر پسرها ــ یا حتی مردان ــ از این چارچوب خارج شوند، از طریق تمسخر کلامی یا تهدیدهای جسمانی تحریم می‌شوند. با این‌که مردانگیِ هم‌جنس‌گرایان در برخی از نقاط جهان به بخشی پذیرفته‌شده‌تر از جریان غالبِ فرهنگِ بورژوازی تبدیل شده است، هنجارهای مردانه مدت‌هاست که به شدت با دگرجنس‌گرایی‌محوری[۱۱] مرتبط بوده‌اند، و در نتیجه، چارچوب فرهنگ مردانه در جامعه‌ی سرمایه‌داری برای نظارت و کنترل بر دگرجنس‌گرایی‌محوری عمل می‌کند.

خشونت مردان را باید زاییده‌ی هنجارهای مردانه‌ی‌‌ برساخته‌ی اجتماعی دانست، با پیوستاری که در یک سر طیف شامل برخوردهای از موضع بالا و تحقیر زنان، زیاده‌طلبی در اشغال صندلی‌های وسایل نقلیه عمومی و اشاعه‌ی شوونیسم مردانه و متلک به زنان،[۱۲] و در سوی دیگر حمله‌ی مسلحانه به مردم و زن‌کشی است. موج جهانی فمینیستی در دهه‌ی 2010 اصطلاح «مردانگی سمی» را وارد جریان اصلی کرد، زیرا مبارزات علیه ستم جنسیتیْ آگاهی انتقادی گسترده‌تری را نسبت به هنجارهای جنسیتیِ بیش‌از حد مردانه و مردانه ایجاد کرد. بیش‌ازحد مردانه به مشکلات ناشی از رفتار موکد مردانه اشاره دارد، در حالی ‌که «مردانگی سمی» می‌تواند این توهم را ایجاد کند که هنجارهای جنسیِ سفت‌و‌سخت می‌توانند سالم و مثبت باشند اما گاهی اوقات مشکل‌ساز {سمی} هستند. یک معضل دیگر پیرامون اصطلاح «مردانگی سمی» این است که به دوگانی ساده‌ی «مرد خوب در مقابل مرد بد» متمایل می‌شود.

شایان ذکر است که هویت مردانه در جامعه‌ی سرمایه‌داری از ستم بر زنان و افراد دگرباش جدایی‌ناپذیر است. البته، مردان می‌توانند با ردِ آگاهانه هنجارهای بیش‌از‌حد مردانه بکوشند «آدم خوبی» باشند. در زندگی‌شان با مردم به احترام رفتار ‌کنند، و غیره، اما دلیلی وجود ندارد که مارکسیست‌ها از زنانگی یا مردانگی به‌خودی‌خود تجلیل کنند، زیرا دوگانی جنسیتی ذاتاً رشد فردی را خفه می‌کند. زندگی ما تنها پوسته‌ای است از آن‌چه که بدون این هنجارهای جنسیتیِ محدودکننده می‌تواند باشد. اما دوگانی جنسیتی جنبه‌ای تصادفی از شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری نیست، بلکه اساسی است. سرانجام این‌که، پایان دادن به شرایطی که دوگانی جنسیتی را تقویت می‌کند به‌معنای پایان دادن به سرمایه‌داری است.

سرمایه‌داری به دوگانی جنسیتی نیاز دارد

تضاد اصلی سرمایه‌داری این است که سرمایه از طریق بهره‌کشی از نیروی کار طبقه‌ی کارگر ایجاد می‌شود. این تضاد اصلی کشمکش طبقاتی اجتناب‌ناپذیری ایجاد می‌کند که تنها از طریق پرورش آگاهی طبقاتی، قدرت کارگری و تغییر سوسیالیستی، یا از طریق تشدید بهره‌کشی، بحران، جنگ، فقر توده‌ای و ویرانی می‌تواند به طور کامل حل‌شود. اما توسعه‌ی سرمایه‌داری تنها با توضیح این جنبه قابل درک نیست. هنگامی که با فرآیندهای اجتماعی واقعی سروکار داریم، باید توضیح دهیم که چگونه این تضاد مرکزی سرمایه‌داری اغلب به شکل‌های بسیار متفاوتی در تمام جنبه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، حقوقی و ایدئولوژیک جامعه بیان می‌شود.

ایدئولوژی سرمایه‌داری برای ایجاد تفرقه بین طبقه‌ی کارگر از روش‌های مختلف، از جمله ترویج ایده‌های نژادپرستانه، جنسیت‌گرا، دگرباش‌هراسی و تبعیض علیه معلولان و ناتوانان استفاده می‌کند. همانند ستم نژادی، سرشت تجلی و بازتولید ستم جنسیتی نیز در طول زمان و از مکانی به مکان دیگر تغییر کرده است، اما نظام سرمایه‌داری به‌منزله‌ی یک کلیتْ هرگز بدون ستم جنسیتی وجود نداشته و بدون آن نمی‌تواند وجود داشته باشد. ستم جنسیتی یکی از ویژگی‌های جدا‌نشدنیِ سرمایه‌داری است، نه تنها به این دلیل که کارگران بر اساس جنسیت‌شان تقسیم می‌شوند، بلکه به این دلیل که سرمایه‌داری متکی بر کار بدون دستمزدی است که زنان در تربیت کودکان و مراقبت از افراد بیمار و سالخورده عرضه می‌کنند. کار بدون دستمزد و تقریبا نامحدودِ زنان برای عملکرد سرمایه‌داری حیاتی است زیرا بازتولید نسل بعدی کارگرانِ مزدبگیر را برای تولید سود تضمین می‌کند. فراتر از خانواده، نقش‌های سفت‌وسخت جنسیتی برای بسیاری از خدمات و صنایع ضروری است و به سرمایه‌داری امکان عملکرد می‌دهد. پرستاری، کارهای مراقبتی، مراقبت از کودکان، میزبانی و غیره به‌طور‌کلی زنانه و کم‌دستمزد هستند. بنابراین، هنجارهای جنسیتی زنانه و فوقِ زنانه برای سرمایه‌داری هدف مادی واقعی دارند.

به همین منوال، ریشه‌های مادی هنجارهای سفت‌و‌سخت مردانه در وابستگی سرمایه‌داری به خشونت سازمان‌یافته و نقش مردان در سرکوب زنان نهفته است. مردانگیِ افراطی که در هالیوود، فرهنگ ورزشی، راک، هیپ هاپ، بازی‌های ویدیویی و ادبیات ستایش می‌شود، زاییده‌ی نظامی‌گری و خشونت جنسیتیِ ذاتی سرمایه‌داری است. داستان‌ها و قصه‌های عامیانه بی‌شماری در سراسر جهان حول محورِ «مردِ قهرمان» وجود دارد، در حالی ‌که داستان‌سرایی‌های غالب در جهان غرب، بر تجربه‌های مرد سفیدپوست با تحصیلات رسمی به‌منزله‌ی تجربه‌ی بشریِ ظاهراً بی‌طرف و جهانی تمرکز می‌کنند.

رویکرد سوسیالیستی به خشونت مردان

از آن‌جایی که طبقه‌ی کارگر یگانه نیرویی است که می‌تواند به سرمایه‌داری پایان دهد، سوسیالیست‌ها همیشه به‌درستی به‌جای آن‌چه آن‌ها را از هم جدا می‌کند، بر آن‌چه کارگران را متحد می‌کند تأکید کرده‌اند. اما برخی سوسیالیست‌ها از روی بی‌تجربگی استدلال کرده‌اند که خشونت بین‌فردی و دولتی در نهایت محصول سرمایه‌داری است، و بنابراین نباید بر ارتباط بین مردان و خشونت تاکید کرد. این معمولاً بدین خاطر است که توجه به رابطه‌ی بین مردانگی، خشونت و سرمایه‌داری می‌تواند به اشتباه چنین تفسیر شود که گویا سوسیالیست‌ها می‌گویند همه‌ی مردان ذاتاً خشن هستند. اما در واقع، برعکس است و نادیده گرفتن ارتباط بین مردانگی، خشونت و سرمایه‌داری، ناخواسته به روایتِ نادرستِ جریان اصلی مشروعیت می‌بخشد که: مردان به‌طور طبیعی و ذاتی خشن هستند.

جذب مردان برای هم‌دلی با رنج زنان یا هم‌دردی با مبارزات زنان کافی نیست. فرض‌کنید مردان در خود درک درستی از نحوه‌ی اجتماعی ‌شدنشان را که به شیوه‌ای خاص به نفع ستم سرمایه‌داری بر زنان است، بپرورانند. در آن صورت، چنین درکی می‌تواند آن‌ها را به دیدگاه عمیق‌تری نسبت به مبارزه علیه سرمایه‌داری و دوگانی جنسیتی که بر آن تکیه می‌کند هدایت کند.

سوسیالیست‌ها باید بدانند که طبقه‌ی حاکم مزیت‌های مادی و فرهنگی را برای کارگران مرد، مردنماها و مردان غیرهم‌جنس‌گرا به‌عنوان بخشی از سرکوب زنان و افراد دگرباش تقویت می‌کند. تصادفی نیست که مردان متاهل بیش‌تر از مردان مجرد عمر می‌کنند،[۱۳] در حالی که زنان متاهل کم‌تر از همتایان مجرد خود عمر می‌کنند. با این حال، اگرچه مردان طبقه‌ی کارگر نسبت به زنان طبقه‌ی کارگر مزایای بیش‌تری دارند ــ مانند داشتن وقت آزاد بیش‌تر و مسئولیت‌های مراقبتی کم‌تر در خانواده ــ چرا که آن‌ها کارگر هستند، منافع مادی اساسی آن‌ها با مبارزه برای تغییر سوسیالیستی هم‌راستاست.

همه چیز از فمینیسم سوسیالیستی بهدست میآید

اگرچه نمونه‌های بسیار کمی از تحلیل‌های مارکسیستی وجود دارد که به‌طور ‌خاص مردانگی را تحلیل ‌کرده باشند، اما انقلابیون معروف با مسئله‌ی نقش مردان در مبارزه با ستم دست‌و‌پنجه نرم کرده‌اند. لنین در نامه‌ای به کلارا زتکین استدلال کرد که پیرامون مسئله‌ی ستم جنسیتی باید کار آموزشی خاصی در میان مردان حزب کمونیست انجام شود:

«آن‌ها تهیج و ترویج در میان زنان و وظیفه‌ی برانگیختن و انقلابی‌کردن آن‌ها را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار می‌دهند، آن هم تنها به‌عنوان وظیفه‌ی زنانِ کمونیست… متأسفانه، هنوز هم درباره‌ی بسیاری از رفقای خود می‌توانیم بگوییم: ”کمونیستش را بخراشی زیرش یک غیرمتمدن ظاهر می‌شود.“ کار کمونیستی ما در میان توده‌های زنان، و کار سیاسی‌مان به‌طور کلی، مستلزم کار آموزشی چشم‌گیری در میان مردان است. ما باید دیدگاه برده‌داران قدیمی را چه در حزب و چه در میان توده‌ها ریشه‌کن کنیم.»[۱۴]

به همین ترتیب، لئون تروتسکی نیز نقش مخربی را که مردانگی می‌تواند در جنبش کارگری ایفا کند، تصدیق کرد، زمانی‌که گفت: «هیچ محدودیتی برای خودپرستیِ مردانه در زندگی عادی وجود ندارد».[۱۵] با این حال، برخی از بخش‌های جنبش تروتسکیستی متعاقباً تحلیل انتقادی از دوگانی جنسیتی را کنار گذاشتند و با هنجارها و رفتارهای دیکته شده با وضعیت موجود سازگار شدند. برای مثال، تد گرانت ــ یکی از اعضای موسس کمیته‌ی بین‌المللِ کارگری و بعداً گرایش بین‌المللِ مارکسیستی ــ در دهه‌ی 1970 ادعا کرد «هم‌جنس‌‌گرایی» یک «انحراف»ِ ناشی از سرمایه‌داری است و در سوسیالیسم «ناپدید می‌شود». دیدگاه‌های گرانت درباره‌ی این موضوع نه تنها متعصبانه بلکه ضدماتریالیستی بود، زیرا این دیدگاه را نادیده می‌گرفت که سرمایه‌داری تاچه‌حد به دوگانی جنسیتی نیاز دارد. خوش‌بختانه، این جهلِ ضدماتریالیستی را انقلابیون دگرباش در جنبش تروتسکیستی تا حد زیادی از بین برده‌اند؛ آنان نشان داده‌اند چگونه دوگانی جنسیتی انحرافی ناشی از جوامع طبقاتی است که در سوسیالیسم ناپدید می‌شود.

واکنش شدید سنت‌گرایان

به نظر می‌رسد داده‌های نظرسنجی‌های[۱۶] امروزی نشان‌دهنده‌ی افزایش احساسات ضدزن‌ستیزی در میان مردانی است که بعد از 1997 و بین سال‌های 1981 و 1996 متولد شده‌اند.[۱۷] واضح است که واکنش شدیدِ سازمان‌دهی شده علیه فمینیسم و جنبش من هم (#MeToo) از سوی پوپولیسم راست در حال افزایش است. خوشبختانه، قشری رو‌به‌رشد از مردان نیز هستند که به‌طور مثبت تحت‌تاثیر جنبش من هم و فمینیسم قرار گرفته‌اند و به‌طور انتقادی در مورد رفتار و شرطی‌شدن گذشته‌ی خود تامل می‌کنند. مردان فمینیست- سوسیالیست می‌توانند از تجربیات زیسته‌ی خود برای مبارزه با استدلال‌های خجالت‌آور و مزخرفِ برتری‌طلبان مرد در میان همتایانِ مرد خود استفاده کنند و می‌توانند در مبارزه علیه سرمایه‌داری در کنار زنان و افراد دگرباش یک گام فراتر بروند.

خانواده و دولت نهادهای کلیدیِ سرمایه‌داری هستند و هر دو نقش خاصی در شکل‌دادن به هنجارهای جنسیتی ایفا می‌کنند. اما در گستره‌ی وسیع تاریخ، خانواده هسته‌ای و دولتْ تحولاتی کاملاً متاخر هستند. مدافعان خانواده‌ی مدرن استدلال می‌کنند که هنجارهای جنسیِ سفت‌وسخت و سلطه‌ی مردان بر زنان و کودکان هم طبیعی و هم ابدی هستند. کلیشه‌ی مردی که بیرون در حال شکار است تا برای شریک زندگی‌اش که تنها مراقب فرزندانشان است، غذا بیاورد، منتج به این شده که مردم خانواده‌ هسته‌ای مدرن (آرمانی) را برگزینند و آن‌را به اجداد اولیه‌ی ما تحمیل ‌کنند.

زنان شکارچی مراقبانِ مرد

شواهد باستان شناسی[۱۸] اغلب با کلیشه‌های جنسیتی در تضادند. به‌عنوان مثال، بقایای اسکلت ٩٠٠٠ ساله از زنی که در پرو پیدا شد، نشان می‌دهد که او شکارچی مسابقه‌ی شکارِ حیوانات بزرگ بوده است. حفاری‌های بیش‌تر در منطقه‌ای که او در آن دفن شده بود به مشارکت قابل‌توجه زنان در مسابقه‌ی شکار حیوانات بزرگ اشاره داشت.

مردم در ۹۹ درصد دوره‌ی فرگشت انسانْ در جوامع شکارچی و گردآوری زندگی می‌کردند. از بین تمام مردم جهان امروز، گردآورندگانی که خوراک تهیه شده را طی یکی دو روز مصرف می‌کنند[۱۹]، سبک زندگی‌ای بسیار شبیه به شیوه‌ی زندگی انسان‌های اولیه دارند. آن‌ها برابرترین نوع شکارچی-گردآورنده هستند. این مردمان به‌دلیل خلوصِ اخلاقیِ ذاتی برابری‌طلب نیستند، بلکه به این دلیل برابری‌طلبند که برای زنده ماندن در گروه‌های ٥٠ تا ١٠٠ نفره به انسجام و هم‌بستگی اجتماعی نیاز دارند. هرگونه تجاوز و خشونت بین‌فردی در این جوامع شدیدا مذموم است. قلدرها، فخرفروشان یا کسانی که خسیس تلقی می‌شوند تحریم می‌شوند، زیرا اشتراک و هم‌بستگیِ مشارکتی مهارت‌های ضروری بقا برای کل گروه است.

برخلاف تصورات کلیشه‌ایِ ذات‌گراییِ زیست‌شناختی، در جوامع جست‌وجوگر پدران نیز نقش بسیار بیش‌تری در مراقبت از کودکان دارند تا در خانواده هسته‌ای تحت سرمایه‌داری. پدران در میانِ قوم آکا، که در جنگل‌های بارانیِ کنگو زندگی می‌کنند، در ٨٨ درصد مواقع در دیدرس نوزادان خود هستند. آن‌ها در ٥٠ درصد مواقع در دست‌رس هستند و ٢٢ درصد مواقع نوزاد را در آغوش می‌گیرند. مردم آکا با تور شکار می‌کنند و اغلب مادر برای شکار با گروهی از بستگان خود به جنگل می‌رود در حالی ‌که پدران برای مراقبت از فرزندان خود در خانه می‌مانند.[۲۰]

ریشه‌های ستم جنسیتی

سبک زندگی جست‌وجوگری اجداد اولیه‌ی ما برای زنده ماندنْ مستلزم برابری جنسیتی بود. از آن‌جا که در این نوع زندگی فقط دستشان به دهانشان می‌رسید، هیچ ثروت اضافی‌ای برای حیف‌ومیل وجود نداشت که به برخی از مردم اجازه بدهد بدون کارکردن زندگی کنند. پس همه کار می‌کردند. پیش از توسعه‌ی کشاورزی، نه تقسیم طبقاتی وجود داشت، نه دولت، نه دارایی، نه پول و نه حاکمی. با توجه به رابطه‌ی بین مردانگی و خشونتْ شایان ذکر است که هیچ شواهدی از جنگ درون‌گروهی در جماعت‌های انسانی قبل از توسعه‌ی کشاورزی وجود ندارد.

آغاز کشاورزی در هزاران سال پیشْ شاهد رشد جمعیت بود. جوامع کشاورزی با مازاد مواد غذایی و ثروت، به شکل پیچیده‌تر و سلسله‌مراتبی‌ترْ طبقه‌بندی شدند. برخی از مردان از طریق تحمیل کار و تولید مازاد به دیگرانْ آغاز به انحصارِ بیش‌تر ثروت مازاد کردند. تقسیم‌های طبقاتی، مالکیت خصوصی بر ثروت و استثمار ‌کار در کنار ظهور دولت توسعه یافت. نیاز به پلیس و ارتش برای محافظت از ثروت حاکمان و اِعمال استثمار کارگری به این معنی بود که فرهنگ نرینه‌رفتاری (خشونت‌آمیز) برای حفظ وضعیت موجود ایجاد شد.

ازدواج تک‌همسری و استاندارد دوگانه‌ی جنسی

این ملت‌های اولیه هم‌چنین شاهد توسعه‌ی واحد خانواده‌ی پدرسالار و ازدواج تک‌همسری بودند، زیرا مردان طبقه‌ی حاکم و کشاورزان مرفه‌تر می‌خواستند دارایی خود را به پسران‌شان منتقل کنند. برای اطمینان از سلطه‌ی پدر بر فرزندانشانْ فرهنگی توسعه یافت که آزادی اجتماع و تحرک زنان را محدود می‌کرد. تصور این بود که در غیاب تک‌همسری شدید، مردِ صاحبِ دارایی نمی‌توانست مطمئن باشد که فرزندان همسرش متعلق به او هم هستند و ثروتش به فرزندان بیولوژیکی‌اش منتقل می‌شود. این به استاندارد دوگانه‌ی جنسی منجر شد که تنها زنان را ملزم به تک‌همسری می‌کرد. در خانواده‌های پدرسالار کلاسیک یونان یا روم، زنان از نظر قانونی منحصرا باید تک‌همسر می‌بودند، در حالی که چندهمسری برای مردان مجاز بود.[۲۱] در بابلِ باستان، قانون حمورابی برای خیانت زنان مجازات اعدام تعیین کرد.[۲۲]

نشانه‌های تعدد زوجات و شکل‌های اولیه‌ی ازدواج تک‌همسری هنوز در فرهنگ غربیِ امروزی قابل مشاهده است. به‌رغم لغو قانونی تعدد زوجات در اکثر جوامع از مدت‌ها پیش، مردان هم‌چنان از آزادی جنسی بیش‌تری نسبت به زنان برخوردار هستند. اگر مردان از نظر جنسی بی‌بندوبار باشند به آن‌ها برچسب‌هایی مانند خانم‌باز، دل‌شکن یا بازی‌گر می‌زنند، در حالی که زنان به‌طور‌کلی موقعیت اجتماعی خود را با بی‌بند‌و‌باری از دست می‌دهند. و این هنجارهای فرهنگی گاهی منجر به این می‌شود که مردان در کنترل شریک زندگی‌شان خود را محق بدانند. این استاندارد دوگانه حسادت جنسی مردان و شرمساری و مقصر دانستن زنان را عادی‌سازی می‌کند.

پویایی‌های خانواده‌ی هسته‌ای به این معنی است که مردان می‌توانند خانواده را ترک کنند و با فشار اجتماعی مشابه برای مسئولیت کامل در قبال فرزندان خود مواجه نشوند، در حالی ‌که زنان هرگز نمی‌توانند فرزندان خود را بدون مواجهه با انگ جدی اجتماعی و طرد شدن احتمالی «ترک» کنند. این واقعیت به تنهایی عدم توازن قدرتی ایجاد می‌کند که به نفع مردان است و باعث رشد روابط مبتنی بر سوء‌استفاده می‌شود.

جامعه‌ای سوسیالیستی که تلاش دارد به عقاید و هنجارهای ظالمانه‌ی جامعه‌ی سرمایه‌داری پایان دهد، باید به ماهیتِ جنسیتی مراقبت از کودکان پایان دهد. مراقبت عمومی از کودکان با ایجاد منابع خوب، باکیفیت و رایگان هم‌چون خانه‌سازی، ایجاد کافه‌ها و رستوران‌های عمومی، جنبه‌های مهم برنامه‌ای برای تغییر سوسیالیستی هستند تا زنان را از کار بدون مزد اجباریِ اجتماعی که در جامعه سرمایه‌داری انجام می‌دهند، خلاص کنند. فقط مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر از پایین می‌تواند به تغییر انقلابی لازم برای بهبود کیفیت زندگی برای همه دست یابد و به خشونت حاکمیتِ دولت سرمایه‌داری و اجبار ذاتیِ خانواده پایان دهد.

ماهیت جنسیتی خشونت دولتی امروز

طبقه‌ی حاکم برای حفاظت از دارایی خصوصی خود به دستگاهی دولتی از نیروهای مسلح مانند پلیس و ارتش نیاز دارد. این نهادها هم‌گام با هنجارهای جنسیتی مردانگی افراطی توسعه یافته‌اند. طبقه‌ی سرمایه‌دار حاکمیت خود را عمدتاً از طریق ابزارهای ایدئولوژیک حفظ می‌کند، اما دستگاه سرکوب‌گر آن نیز ضروری است. ارتش بر پایه‌ای بنا شده که عمدتاً مردان جوان را به قاتلان آموزش دیده تبدیل می‌کند. بنابراین ارتش و مردانگیِ افراطی به هم گره خورده‌اند. حفاظت از حکومت طبقاتی سرمایه‌داری از طریق دولت و تا حدی توسط فرهنگ نرینه صورت می‌گیرد. تحقیقات[۲۳] همواره نشان می‌دهند که سربازان مرد سه برابر مردم عادی علیه شریک جنسی خود مرتکب خشونت می‌شوند. هم‌چنین شواهد ثابت [۲۴] وجود دارد که نشان می‌دهد خشونت خانوادگی در میان افسران پلیس چهار برابر بیش‌تر از جمعیتِ عمومی مردان است.

مردانگیِ افراطی در صنایع غیرقانونی مانند تجارت مواد مخدر نیز نقش محوری دارد، جایی که فروشندگان و عرضه‌کنندگان با اعمال خشونت علیه رقبای خود تلاش دارند بخش بزرگی از بازار را به‌دست آورند. هر جا خشونتِ مرتبط با تجارت مواد مخدر افزایش یافته است، خشونت جنسیتی نیز افزایش یافته است، همان‌طور که در هندوراس، السالوادور، مکزیک و برزیل مشاهده می‌شود. هم‌چنین شایان ذکر است که هر نیروی ضدانقلاب یا فاشیستی در تاریخ غرق در مردانگیِ افراطی بوده است.

در مبارزه برای اتحاد واقعی کارگران، انقلابیون نمی‌توانند روش‌های پیچیده‌ای را که نهادها و ایدئولوژی سرمایه‌داری در طبقه‌ی کارگر شکاف ایجاد می‌کنند نادیده بگیرند. درک جامع‌تر از این تقسیم‌ها راه را برای هم‌بستگی بیش‌تر و احترام متقابل باز می‌کند. دلایل بی‌شماری وجود دارد که چرا مردانِ طبقه‌ی کارگر باید در کنار زنان و افراد دگرباش علیه سرمایه‌داری مبارزه کنند. مردان طبقه‌ی کارگر توجه جدی به سازمان‌دهی علیه استثمار سرمایه‌داری، که با آن روبه‌رو هستند، و نقش‌های سفت‌و‌سخت جنسیتی و مردانگیِ افراطی که برای خود و اطرافیانشان بسیار مخرب است، دارند. آن‌ها همه چیز برای به‌دست‌ آوردن دارند.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از Violence and masculinity – a Marxist approach نوشته‌ی James McCabe که در این لینک یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ Cis men. Cis، مخفف cisgender (تلفظ sis-gender یا فقط sis)، اصطلاحی است به این معنا که هر جنسیتی که اکنون هستید، همان چیزی است که در بدو تولد برای شما فرض شده بود. این به سادگی بدین معناست که وقتی هنگام تولد یکی از والدین یا دکتر شما را پسر یا دختر نامیدند، آن ‌را درست متوجه شدند- م.

[2]. https://www.thejournal.ie/corofin-funeral-joe-and-claire-collins-6221881-Nov2023/

[3]. https://www.advocate.com/news/iowa-school-shooter-gender-identity/

[4]. https://www.npr.org/2021/03/27/981803154/Why-nearly-all-mass-shooters-are-men

[5]. https://efsgv.org/press/Study-two-thirds-of-mass-shootings-linked-to-demostic-violence/

[6].‌ The “whataboutery” phenomenon تکنیک یا اقدام به پاسخ‌ به یک اتهام یا سوال دشوار با طرح اتهام متقابل یا طرح موضوعی متفاوت.

[7]. Shon Faye The Trans Gender Issue: An Argument for Justice (2021), page 57.

[8].‌ همان منبع، صفحه 241.

[9]. Gender binary

[10].‌ Man-box culture ساختاری که پسرها در سنین پایین یاد می‌گیرند در آن جا بیفتند. فرض اصلی این ساختار این است که اگر با آن تناسب ندارید، یک مرد «واقعی» نیستید و مرد واقعی نبودن هزینه اجتماعی سنگینی دارد- م.

[11]. Heteronormativity

[12]. Mansplaining, manspreading and macho banter

[13]. https://www.thegurdian.com/lifeandstyle/2019/may/25/Women-happier-without-children-or-a-spouse-happiness-expert

[14]. Lise Vogel, Marxism and the Oppression of Women (2014), page 127.

[15]. Trotsky “Against bureaucracy, progressive and unprogressive” in Problems of Everyday Life (1973), 65

[16]. Millennials and Gen Z less in favor of gender equality than older generations, https://www.ipsos.com

[17]. Gen Z and Millennial men

[18]. https://www.nytimes.com/2020/11/04/science/ancient-female-hunter-html

[19]. immediate- return foragers

[20]. Sarah Blaffer Hrdy Mothers and Others (2011), pages 128 & 163.

[21]. Sharon Smith Women and Socialism: Class, Race, and Capital (2015), page 33.

[22] Stephanie Coontz and Peta Henderson Women’s Work, Men’s Property: The Origins of Gender & Class (1986), page 153.

[23]. Increased risk of intimate partner violence among military personal requires effective prevention programming by Rachel Jewkes, https://www.thelancet.com/

[24]. https://www.theatlantic.com/national/archive/2014/9/police-officers-who-hit-their-wives-or-girlfriends/380329/

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4q8

گوهرها و زلم‌زیمبوها در امپراتوری

گوهرها و زلم‌زیمبوها در امپراتوری

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

لئو پانیچ و سام گیندین

ترجمه‌ی: دلشاد عبادی

 

کتاب امپراتوری هارت و نگری، که با هدف‌هایی آشکارا انقلابی و گاه نامفهوم نوشته شده، میزان شگفت‌آوری توجه جریان‌های اصلی و هم‌چنین رادیکال را به خود جلب کرده است.[۱] این نکته به خودی خود بر نیاز به بررسی جدی محتوای این کتاب دلالت می‌کند، اما علاقه‌ی ما صرفاً به این دلیل نیست که این کتاب را یک اثر فرهنگی غریب می‌دانیم. امپراتوری در نهایت کتاب مهمی است، زیرا درگیری جدی با غنای متناقض ایده‌های آن در باب ماهیت امپراتوری، سرمایه‌داری و مقاومت در عصر ما می‌تواند به پیش‌برد پروژه‌ی «رهایی‌بخش»، که ما با هارت و نگری در آن سهیم هستیم، کمک کند. تنها سخت‌گیرترین منتقدان ممکن است از ستایش دامنه‌ی جاه‌طلبانه‌ی تلاش آنان برای تلفیق تاریخ، فلسفه، جامعه‌شناسی، فرهنگ و اقتصاد با یک سیاست از پایین سرباز زنند. و با این حال، نتیجه‌ی نهایی کتابی به‌شدت ناامیدکننده است: سرشار از نوید اما آکنده از ناسازگاری‌ها، تناقض‌ها‌، اغراق‌های بی‌اساس و شکاف‌های منطقی.

در میان گوهرهای پراکنده در این کتاب، شیشه‌های رنگی زیادی وجود دارد ــ زلم‌زیمبوهای زودگذر‌ی که نمی‌توان به‌راحتی کنار گذاشت، زیرا این‌ها بنیادی برای الگوی استدلال هارت و نگری هستند. شعری که در کتاب جاری است، بی‌شک طراوت‌بخش و برانگیزاننده‌اند، اما همین‌ها نیز نوعی ابهام‌گرایی را مشروعیت می‌بخشند که مکرراً مانع واقعی خیال‌پردازی تحلیلی ما می‌شود. حساسیت‌های سیاسی نویسندگان ستودنی است، به‌ویژه، اما نه تنها، در بخش پایانی پرشور کتاب که از شخصیت تاریخی و معاصر «مبارزان» تجلیل می‌کند («کمونیست‌ها و مبارزان رهایی‌بخش انقلاب‌های سده‌ی بیستم، روشن‌فکرانی که در جریان مبارزه‌های ضدفاشیستی تحت پیگرد قرار گرفتند، جمهوری‌خواهان جنگ داخلی اسپانیا و جنبش‌های مقاومت اروپایی،… مبارزان راه آزادی تمام جنگ‌های ضداستعماری و ضدامپریالیستی،… محرکان مبارز اتحادیه جهانی کارگران صنعتی»). این بخش پاسخی است الهام‌بخش به روحیه‌ی شکست‌طلبی که بسیاری از چپ‌ها را فرا گرفته. اما اگرچه خوش‌بینی هارت و نگری درباره‌ی چشم‌اندازهای این مبارزه در زمانه‌ی ما خوشایند است، نویدبخش سیاستی تحول‌آفرین نیست و بر اساس تحلیلی که ریشه در آن دارد، نمی‌تواند باشد.

هدف تحلیلی اصلی امپراتوری، مانند بسیاری از کتاب‌های اخیر درباره جهانی‌سازی، تبیین منشأ و ماهیت نوع جدیدی از نظام سرمایه‌داری است که «بر تمامی دنیای ”متمدن“ حکومت می‌کند.»[۲] چیزی که امپراتوری را متمایز می‌سازد، نه تنها این است که هارت و نگری ما را به سفری جنون‌آمیز می‌برند تا آن‌چه را که به زعم آن‌ها بهترین بخش‌های اندیشه‌ی مارکسیستی و پسامدرنیستی است با یک‌دیگر پیوند دهند، بلکه هم‌چنین شیوه‌ای است که آن‌ها از این ترکیب نظری برای هم‌سان‌سازی جهانی‌سازی با نوع جدیدی از رژیم سیاسی سرمایه‌داری استفاده می‌کنند تا میان امپریالیسم‌های گذشته (توسعه‌ی حاکمیت سرزمینی از طریق مستعمره‌ها) و آن‌چه «امپراتوری» جدید می‌نامند («نفوذ» فراملی به «مرزها») تمایزی قائل می‌شوند. آن‌ها خودِ جهانی‌سازی را «گسست یا تغییر در تولید سرمایه‌داری معاصر و مناسبات جهانی قدرت» تعریف می‌کنند «… که امروزه پروژه‌ی سرمایه‌داری را برای پیوند دادن قدرت اقتصادی و سیاسی و تحقق یک نظم مشخصاً سرمایه‌داری کاملاً آشکار و ممکن می‌سازد.»[۳] در این امپراتوری جهانی سرمایه‌داری جدید، «یک قدرت جدید حاکم فراملی» درون دولت-ملت‌ها (از جمله خود قدرت‌های امپریالیستی سابق) و مناسبات قدرت داخلی درون آن‌ها نفوذ می‌کند، به‌نحوی ‌که «ایده‌ی یک قدرت واحد که وضعیت همه‌ی قدرت‌های امپریالیستی را به شکل‌های مختلف تعیین و به طریق واحدی ساختاربندی می‌کند و تحت انگاره‌ی مشترکی از حق که قاطعانه پسااستعماری و پساامپریالیستی استْ به آنان می‌پردازد، از جنبه‌های مهمیْ جای‌گزین کشمکش و رقابتِ میان چندین قدرت امپریالیستی شده است.»[۴]

دقیقاً به دلیل آن‌که این بینش‌ها برای درک جهان معاصر بسیار مهم هستند، هر خواننده‌ی جدی این کتاب را نه تنها به‌خاطر نبود جزئیات تجربی در یک متن 400 صفحه‌ای، بلکه به‌خاطر طفره‌روی‌های نظری و سردرگمی‌های مفهومی آن، آزاردهنده می‌یابد.

جوهره‌ی استدلال هارت و نگری به شکل پانورامایی از گذار از مدرنیته به پسامدرنیته نمایان می‌شود. مدرنیته بسان فرایند سکولاریزاسیونی مطرح می‌شود که همانند هر چیز دیگری در تاریخْ پس از سده‌های میانه، ناشی از «بازپس‌گیری» توانمندی «رهایی‌بخش» توسط «انبوهه» است (اصطلاحی که به نظر می‌رسد آن را از ویلیام اوکام وام گرفته‌اند ــ «کلیسا انبوهه‌ای است از مؤمنان» (Ecclesia est multitudo fidelium)).[۵] با این حال، پس از آن‌که نظم پیشین را قدرت به‌ظاهر بی‌واسطه و خودانگیخته‌ی انبوهه سرنگون کرد، انقلاب مدرنیته به یک «ترمیدور» عمومی آن‌جامید که باعث شد انبوهه دوباره در حکم «مردمِ» دولت-ملت بازسازی شود ــ «سازوبرگی متعالی که می‌توانست نظم را بر انبوهه تحمیل و از سازمان‌دهی خودانگیخته و بیان خلاقانه‌ی آن جلوگیری کند.»[۶] توسعه‌ی مفهوم مدرنِ حاکمیتْ در این انگاره‌ی هگل به نقطه اوج ایدئولوژیک «ضدانقلابی» خود می‌رسد که «رهایی انسان مدرن فقط می‌تواند تابعی از سلطه باشد و هدفِ درون‌ماندگار انبوهه به قدرت لازم و متعالی دولت تبدیل ‌شود.» اما این امر «از سرمایه‌داری جدایی‌ناپذیر است»: «حاکمیت مدرن اروپایی حاکمیتی است سرمایه‌داری، شکلی از فرمانروایی که مناسبات میان فردیت و کلیت را هم‌چون تابعی از توسعه‌ی سرمایه به طرق مختلف تعیین می‌کند.»[۷] گذار از کشاورزی به صنعت، و به‌دنبال آن گسترش آهنگ رشد فرهنگی صنعتی‌سازی و ناتوانی پرولتاریای جدید در مصرف تمامی تولید داخلی، پویش‌‌هایی را ایجاد می‌کند که دولت‌های اروپایی را به گسترش حاکمیت خود به سایر صورت‌بندی‌های اجتماعی سوق می‌دهد، یعنی آن‌ها را به دولت‌های امپریالیستی تبدیل می‌کند.

به نظر هارت و نگری، فروپاشی امپریالیسم پس از جنگ جهانی دوم و گسترش جهانی واکنش «نیو دیل» آمریکا به رکود بزرگ، زمینه‌ساز پسا‌مدرنیته شد. اما در این‌جا نیز، باز این خودجوشی و جست‌وجوی قدرت «آزادی‌بخش» بی‌واسطه‌ از سوی توده‌ها در دهه‌ی ۱۹۶۰ (که نمونه‌ی آن‌ها شورش‌های کارگران عادی، جنبش‌های جدید اجتماعی و شورش‌های پس از استعمار بود) مسیر دنیای پس از امپریالیسم را تعیین کرد. این وضعیت جای خود را به «امپراتوری» داد که بیان‌گر «قدرت شبکه‌ای» نامتمرکز و گسترده‌ای بود که حاکمیت دولت آمریکا در دوران مدرن به‌طور منحصربه‌فردی بر آن بنا شده است. این «امپراتوری» جدید و غیرامپریالیستی در پاسخ به شورش‌ها از پایین شکل گرفت و با بهره‌گیری از سازوکار انضباطی جدید و «انعطاف‌پذیر» نظم که «فراتر از مرزها» بود، انگیزه‌ی خودجوش توده‌ها برای آزادی را فراتر برد. این نظام بر اساس حمله‌ای شدید علیه تمام موانع انباشت سرمایه که پس از بحران سرمایه‌داری در اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ پدید آمد بنا شد، ماهیت تولید و ایجاد مازاد را دگرگون کرد و در نهایت، ملت-دولت را از صحنه‌ی تاریخ کنار زد.

در پس پشت همه‌ی این‌ها، تغییر در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری از مرحله‌ی صنعتی‌سازی به مرحله‌ی «اطلاعاتی‌سازی» و ارتباطات، و تغییری متقابل از تولید مادی به تولید «نامادی» قرار داشت. این تحولات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی مرتبط، در نهایت به نظم جهانی «هموارِ» بازار جهانی و نوع جدیدی از حاکمیت انضباطی منجر شد؛ قدرت مرکزی‌ای که هیچ مرکز دولتی ندارد. شکل‌های جدید تولید و کار، و رابطه‌ی جدید «بی‌واسطه‌» میان سرمایه و کار (چون دولت کم‌رنگ یا دست‌کم با سرمایه ادغام شده است) امکان ایجاد «ضدامپراتوری» را فراهم آورده است ــ یک حرکت انقلابی ونامتمرکز از پایین.

این دورنما از تاریخ جهان از مدرنیته تا پست‌مدرنیته عمدتاً بر مجموعه‌ای از داستان‌های مرتبط و مسئله‌‌ساز استوار است که هارت و نگری درباره‌ی رابطه‌ی متناقض انبوهه با حاکمیت دولتی و به اوج رسیدن تحول تاریخی آن در قالب سلطه‌ی مجازی «امپراتوری» بیان می‌کنند. با این حال، هارت و نگری مصرانه تأکید دارند که هر داستانی به یک بنیاد مادی نیاز دارد. با وجود همه‌ی پیچ و خم‌ها، این ترن هوایی سیاسی، فرهنگی و متافیزیکی روایت‌ها که هارت و نگری ما را بر آن سوار می‌کنند، همواره تلاش دارد که به جهان تولید و اقتصاد سیاسی بازگردد، جایی که انبوهه برای آنان به‌سان «پرولتاریا» شکل می‌گیرد. هارت و نگری در مقدمه‌ی کتاب خود با ارجاع آشکار به یورش قاطعانه‌ی مارکس «به مخفی‌گاه تولید»،[۸] تأکید دارند که مفهوم امپراتوری به‌عنوان یک نظم جدید «تنها پوسته‌ای توخالی خواهد بود اگر یک رژیم جدید تولید را نیز مشخص نکنیم.»[۹] و هم‌چنین در «عرصه‌ی تولید… جایی که مؤثرترین مقاومت‌ها و بدیل‌ها علیه قدرت امپراتوری پدیدار می‌شوند.»[۱۰] بنابراین، اگرچه تا صفحه‌ی ۲۰۰ کتاب به‌طور جدی وارد تحلیل اقتصادی نمی‌شوند، اما هر نقد جدی از امپراتوری باید به‌درستی از همین‌جا آغاز شود.

اقتصاد سیاسی امپریالیسم: بیش‌مصرفیِ مصرف نامکفی

اقتصاد سیاسی هارت و نگری در ابتدا به‌شدت به گرایش سرمایه‌داری به مصرف نامکفی وابسته است. به‌نظر آنان، اوج مدرنیته در گرایش امپریالیستی که پیش از جنگ جهانی اول بود، با تناقض‌های مصرف نامکفی هدایت می‌شد. دیدگاه اقتصادی نسبتاً ابتدایی هارت و نگری از تاریخ که بر مصرف نامکفی استوار است، از خوانش آنان از لنین و لوکزامبورگ برگرفته شده است. از نظر آنان، سرمایه‌داری به‌واسطه‌ی ذات خود با تناقضی در تلاش برای تحقق ارزش اضافی روبه‌روست: کارگران کم‌تر از آن‌چه تولید می‌کنند دریافت می‌کنند (کم‌مصرف می‌کنند)، پس سرمایه باید در جست‌وجوی بازارها به بیرون از مرزهای خود بنگرد. از آن‌جا که این مسئله در هر کشور سرمایه‌داری مطرح است، «راه‌حل» نیازمند دست‌رسی دائم به بازارها در قالب‌های اجتماعی غیرسرمایه‌داری است. این تمرکز بر بازارهای غیرسرمایه‌داری با نیاز به مواد خام برای تغذیه‌ی کارگران و تأمین تولید داخلی تقویت می‌شود. اما تحقق موفقیت‌آمیز مازاد و گسترش تولید فقط تضاد یا بحران مصرف نامکفی را به‌عنوان بحران سرریزتولید دوباره خلق می‌کند. این امر سرمایه را وادار می‌کند تا برای یافتن مجاری برای مازاد خود به «خارج» برود. این جست‌وجوی کلی برای بازارهای خارجی، مواد اولیه و فرصت‌های سرمایه‌گذاری، شامل گسترش حاکمیت ملی به خارج از مرزها می‌شود ــ امپریالیسم ــ و در عین حال هم‌هنگام جهان خارج را «درون» می‌آورد (یعنی وارد سرمایه‌داری می‌کند). و به این ترتیب، بحران مصرف نامکفی/سرریزتولید در مقیاس بزرگ‌تری بازتولید می‌شود.

در بررسی این توصیف از امپریالیسم اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، می‌توان پذیرفت که مصرف نامکفی، هم‌راه با عوامل دیگر، در توضیح رکودهای دوره‌ای سرمایه‌داری نقش دارد. اما به‌عنوان توضیحی برای تحولات پویا در سرمایه‌داری، این تفسیر، همان‌طور که در ادامه نشان می‌دهیم، از نظر تجربی نادرست و از لحاظ نظری بی‌محتواست.[۱۱] هارت و نگری در تحلیل امپریالیسم قدیم، با تأکید بر لوکزامبورگ، بر نیاز به صادرات به کشورهای غیرسرمایه‌داری تأکید می‌کنند. اما خودِ عدم توسعه‌ی این کشورها نیز بازارهایشان را محدود می‌کرد. بازارها درون کشورهای توسعه‌یافته بودند.

تأکید دولت‌های امپریالیستی بر دست‌یابی به منابع لازم برای تولید گسترش‌یافته منطقی به‌نظر می‌رسد، اما چندان جالب نیست. بریتانیا پیش از آن‌که سرمایه‌دار شود نیز این کار را آن‌جام می‌داد، البته نه به همین میزان. اما مهم‌تر از همه، در پایان سده‌ی نوزدهم، منابع کلیدی لازم (غذا، آهن، فولاد) الزاماً به معنای تکه‌تکه‌ کردن آفریقا، آسیا و نفوذ به آمریکای لاتین نبود. مناطق اصلی برای غذا عبارت بودند از مهاجرنشین‌ها (گندم از کانادا- آمریکا) و خود اروپا (اوکراین) و آهن و فولاد نیز درون اروپا در دست‌رس بودند (هرچند به‌طور نابرابر توزیع شده بودند و همین نیز امکان بالقوه‌ی درگیری‌های میان‌امپریالیستی را دربرداشت).

هارت و نگری اذعان دارند که مسئله‌ی اصلی در ارتباط با مازاد تحقق‌یافته، کاربرد مجدد آن است، اما به سادگی به دیدگاه مصرف نامکفی خود بازمی‌گردند. تأکید اولیه بر بازارها در جهان غیرسرمایه‌داری به تأکید بر جریان موازی سرمایه‌گذاری تبدیل می‌شود. اما باز هم این‌جا مشکلاتی شهودی و تجربی وجود دارد. همان‌طور که قبلاً مطرح شد، اصلی‌ترین فرصت‌ها، در واقع، در صنایع جدید در خانه یا در کشورهایی که در حال توسعه بودند قرار داشت، نه در جهان سوم. بخش عمده‌ی سرمایه‌گذاریها در خارج در حقیقت در مهاجرنشین‌ها (کانادا ـ آمریکا) یا درون خود اروپا بود، نه در آسیا- آفریقا- آمریکای لاتین. و شکل سرمایه‌گذاری نیز عمدتاً سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی نبود ــ که پدیده‌ای است نسبتاً جدید ــ بلکه بیش‌تر به شکل سرمایه‌ی سهامی و اوراق بهادار و در اختیار دولت‌ها یا سرمایه‌گذاری در خدمات عمومی (وام‌های دولتی، راه‌آهن، کانال‌ها) بود. در ارتباط با تأکید لنین بر پیوند میان انحصار، سرمایه‌ی مالی و امپریالیسم، دو کشوری که بیش‌ترین مسیر را در تمرکز صنعتی و ارتباط با سرمایه‌ی مالی طی کرده بودند، قدرت‌های جدید سرمایه‌داری یعنی آلمان و آمریکا بودند. با این حال، قدرت‌های اصلی استعماری انگلستان و فرانسه بودند. (ممکن است افزوده شود که امروزه آمریکا واردکننده‌ی خالص کالاهای مصرفی و سرمایه است. اگر این نکته برای تمایز بین امپریالیسم‌های قدیم و امپراتوری جدید حائز اهمیت باشد، هارت و نگری متأسفانه در مورد چگونگی جای‌گیری این موضوع در نظریه‌شان توضیحی نمی‌دهند).

اگرچه دوران امپریالیسم قدیم نیز هم‌زمان با رشد سازمان‌های کارگری (اتحادیه‌ها و احزاب) بود، تنها اشاره‌ای سطحی به تأثیر این موضوع بر پویش‌‌های سرمایه‌داری در اقتصاد سیاسی آن‌ها می‌شود (احزاب کارگری بیش‌تر از منظر سازش با ناسیونالیسم مدرن اروپایی مورد توجه قرار می‌گیرند). در اقتصاد سیاسی امپریالیسم، آن‌ها تنها به سخنان سیسیل رودز، که لنین نیز نقل می‌کند، ارجاع می‌دهند و بیان می‌کنند که استعمار به جلوگیری از جنگ داخلی در داخل کشور کمک می‌کند.[۱۲] سپس، هارت و نگری بر ظرفیت شگفت‌انگیز سرمایه‌داری در ایجاد نیازهای جدید و تعمیق مصرف‌گرایی داخلی تأکید می‌کنند، اما فقدان این نکته در بحث پیرامون پویش‌های پس پشت امپریالیسم در اواخر سده‌ی نوزدهم و اوایل سده‌ی بیستم عجیب است. از نظر هارت و نگری، بحران‌هایی که به جنگ‌های امپریالیستی منجر شد عمدتاً به خاطر قدرت بیش از حد سرمایه‌داری (بارآوری بیش از حد) و ضعف کار (ناتوانی در خرید محصول خود) بود. این دیدگاه نادیده می‌گیرد که تحولات صنعتی که به تمرکز سرمایه در بخش پایانی سده‌ی نوزدهم آن‌جامید، دقیقاً بر مبنای افزایش مزد واقعی و کاهش نرخ سود بود.

اتکای آن‌ها به نظریه‌ی «مصرف نامکفی» نه تنها برای درک گذشته ناکافی است، بلکه ما را از مفاهیم، پرسش‌ها و مسائلی که برای توسعه‌ی ابزارهای فهم زمان حال ضروری‌اند، منحرف می‌کند. نیروهای محرکه‌ی مرکزی سرمایه‌داری، یعنی طبقه و رقابت، به حاشیه رانده می‌شوند: طبقه، زیرا طبقه‌ی کارگر ــ درست در زمانی که شکل‌گیری طبقاتی آن گسترده‌تر می‌شود ــ به قربانی بی‌قدرت تقلیل می‌یابد؛ رقابت، زیرا تمرکز سرمایه به‌جای آن‌که رقابت را به سطوح جدیدی ارتقا دهد، به عنوان عامل محدودکننده‌ی رقابت درک می‌شود. توسعه‌ی ناهمگون سرمایه‌داری درون آن و هم‌چنین بین صورت‌‌بندی‌های اجتماعی، با فشار برای سرمایه‌گذاری در داخل و خارج به منظور دفاع از بازارها و مقابله با طبقه‌ی کارگر، بی‌پاسخ می‌ماند؛ هم‌چنین تأثیر بازسازی فناورانه بر فرصت‌ها، محصولات جدید و ورودهای جدید مورد توجه قرار نمی‌گیرد. علاوه بر این، نقش سرمایه‌ی مالی نادیده گرفته می‌شود و نقش دولت تنها به شکل ابزاری بیان می‌شود. تحلیل رابطه میان دولت‌های امپریالیستی، از جمله بینش‌های تأمل‌برانگیز کائوتسکی درباره‌ی امکان اتحاد «فراامپریالیستی»، دوباره با پیروی محدود از لنین به ملاحظات استراتژیک از پیش تعیین‌شده تقلیل می‌یابد.[۱۳]

هارت و نگری تمرکز خود بر مصرف نامکفی را به نیم سده پس از جنگ جهانی اول نیز منتقل می‌کنند. نیودیل عمدتاً به عنوان پاسخی به مصرف نامکفی، که باعث رکود بزرگ شد، در نظر گرفته می‌شود و نظم پس از جنگ به منزله‌ی جهانی‌شدن نیودیل تعبیر می‌شود. اما زمانی که به بحران اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ نزدیک می‌شوند، این تحلیل شاید به‌طور ضمنی با درک محدودیت‌های آن، به آرامی کنار گذاشته می‌شود. برای درک آن‌چه به‌عنوان اقتصاد سیاسی جای‌گزین آن می‌شود، ابتدا باید با نظریه‌ی سیاسی امپراتوری هارت و نگری آشنا شویم.

نظریه‌ی سیاسی امپراتوری: سلطه فراسوی دولت‌ها

با تمام اذعان آن‌ها به اهمیت اقتصاد سیاسی، باید گفت که این موضوع نقطه‌ی قوت هارت و نگری نیست. به همین دلیل، اکثر منتقدان به درستی بر نظریه‌ی سیاسی امپراتوری پسامدرن آن‌ها تمرکز کرده‌اند. هارت و نگری اصرار دارند که اگر نظام سرمایه‌داری امروزه بر پایه‌ی امپریالیسم قدیم بنا شده بود، کاملاً ناکارآمد می‌بود. قدرت بی‌واسطه و خودانگیخته‌ی انبوهه زمانی قابل تحقق می‌بود که رژیم جدید نظم، که «امپراتوری» نماینده‌ی آن است، وجود نمی‌داشت. آن‌چه این نظام را حفظ می‌کند، یک قدرت مرکزی جدید است؛ اما قدرتی که دیگر بر هیچ دولت امپریالیستی تکیه نمی‌کند:

«تمامی کشمکش‌ها، بحران‌ها و اختلافات به‌طور مؤثری روند ادغام را پیش می‌برند و به همین میزان، نیاز به اقتدار مرکزی بیش‌تری را مطرح می‌کنند. صلح، تعادل و پایان کشمکش ارزش‌هایی هستند که همه چیز به سوی آن‌ها هدایت می‌شود… عدم انطباق کامل میان قدرت مرکزی جدید و میدان اجرایی آن منجر به بحران یا فلج‌شدن نمی‌شود، بلکه فقط نظام را وادار به کمینه‌ساختن آن‌ها و غلبه بر آن‌ها می‌کند… تنها یک قدرت مستقر که در عین ارتباط با دولت‌ـ‌ملت‌های حاکم، خودمختاری نسبی از آن‌ها دارد، قادر به ایفای نقش به عنوان مرکز نظم جدید جهانی است و در صورت لزوم، نظارت مؤثر و حتی اجبار بر آن اعمال می‌کند. امپراتوری نه بر اساس قدرت به‌خودی‌خود، بلکه بر اساس توانایی عرضه‌ی قدرت به عنوان صلح شکل گرفته است.»[۱۴]

این امپراتوری جدید دقیقاً چیست؟ چه رابطه‌ای با ابرقدرت آمریکایی دارد که حتی ناظران جریان اصلی مانند توماس فریدمن از نیویورک تایمز و استراتژیست‌هایش مانند زبیگنیو برژینسکی تمایل دارند آن را در چارچوب امپریالیستی توصیف کنند؟ اگرچه هارت و نگری گاهی، مانند نقل قول بالا، از اصطلاحات «یک قدرت واحد» و «قدرت مستقر» به عنوان «مرکز نظم جهانی» سخن می‌گویند، اما اصرار دارند ــ شاید برای آن‌که به نظر رسد که می‌خواهند بگویند امپراتوری جدید گویی «از طریق نقشه‌ای همه‌بین» دیکته می‌شود[۱۵] ــ که «آمریکا و اساساً هیچ دولت-‌ملتی امروز نمی‌تواند مرکز یک پروژه‌ی امپریالیستی را تشکیل دهد.»[۱۶] اما وقتی نوبت به بررسی دقیق امپراتوری جدید می‌رسد، به‌طور مشخص با ویژگی‌های حاکمیتی که در دولت آمریکا به‌طور تاریخی تجسم یافته (و آن را «قدرت شبکه‌ای» می‌نامند) به عنوان اساس «حاکمیت جدید امپریالیستی که شکل گرفته» آغاز می‌کنند.[۱۷] آنان پیش‌تر حاکمیت را «قدرت پلیسی» تعریف کرده بودند، نه‌تنها در برابر تمامی قدرت‌های سیاسی خارجی بلکه در برابر «مردم»، و مدعی بودند که دولت-ملت اروپایی انبوهه را به جای «مسیر جمهوری» به سمت «رمزگذاری تمامیت‌خواهانه‌ی زندگی اجتماعی» سوق داده است.[۱۸] اما دولت آمریکا را از این تعریف مستثنی می‌دانند. در عوض، آن‌ها نظم قانونی آمریکا را چنین معرفی می‌کنند که از همان ابتدا بذرهای «ساختارها و منطق‌های تازه قدرت که نظم دنیای معاصر را شکل می‌دهد» را کاشته است. آنان از کسانی مانند ادوارد سعید که «تاکتیک‌های امپراتوری‌های بزرگِ فروپاشیده پس از جنگ جهانی اول را مطابق با الگوی آمریکا» می‌دانند، انتقاد می‌کنند و اصرار دارند که این دیدگاه نادیده می‌گیرد که «امپراتوری انعکاس ضعیفی از امپریالیسم‌های مدرن نیست بلکه شکلی اساساً جدید از حاکمیت است.»[۱۹] حاکمیت امپریالیستی جدید امروز، که «فضایش همواره باز است»، به‌تدریج از اعلامیه استقلال تا جنگ داخلی، تا ریاست‌جمهوری‌های تئودور روزولت و وودرو ویلسون، تا نیودیل و جنگ جهانی دوم، تا جنگ سرد، تا جنبش‌های اجتماعی دهه ۶۰ و نهایتاً فروپاشی بلوک شوروی تحقق یافته است و از خلال تمامی این‌ها «آزادی به عنوان حاکمیت معرفی شده و حاکمیت به‌عنوان امری از اساس دموکراتیک در یک روند باز و مستمر توسعه تعریف می‌شود.»[۲۰]

این شکل جدید حکم‌رانی، به باور آنان، ریشه در انقلاب آمریکا در ۱۷۷۶ دارد؛ «لحظه‌ای سرشار از نوآوری و گسست در تبار حاکمیت مدرن». در این‌جا به نظر می‌رسد جمهوری حقیقی‌ای متولد شده باشد که در آن، نظام قانون اساسی کنترل‌ها و توازن‌ها قدرت مرکزی‌ای را ابراز و حفظ می‌کند که مبتنی بر «نظم‌ و ترتیبی درونی در میان انبوهه… نظم و ترتیبی دموکراتیک از قدرت‌هایی است که به یک‌دیگر در شبکه‌ای پیوسته‌اند».[۲۱] تنها دولت آمریکا، در میان تمامی دولت‌ها، قدرت را از جامعه بیگانه نمی‌کند، بلکه «جامعه را تکمیل و در خود ادغام می‌کند… حاکمیت آمریکا، در نتیجه، نه در تنظیم انبوهه بلکه به عنوان محصولی از هم‌افزایی‌های مولد انبوهه ظاهر می‌شود».[۲۲] با فرض صداقت مدیسون و نادیده ‌گرفتن تحلیل‌های طبقاتی نظیر بیرد از انقلاب و قانون اساسی آمریکا، نگری و هارت به پذیرش نظریه‌ی مرزی می‌رسند. گسترش دولت آمریکا (که آن را الهام‌گرفته از روم می‌دانند) نیز بازتاب این «حاکمیت جدید» است؛ حاکمیتی که «نه قدرت‌های دیگر را ضمیمه می‌کند و نه از بین می‌برد، بلکه برعکس، خود را به روی آن‌ها می‌گشاید و آن‌ها را در شبکه‌ی خود جای می‌دهد… [یک] گسترش امپراتوری که نه ارتباطی با امپریالیسم دارد و نه با ارگانیسم‌های دولتی طراحی‌شده برای فتح، غارت، استعمار و برده‌داری.»[۲۳] عجیب است که آن‌ها تنها در حدود یک صفحه به موضوعی می‌پردازند که «اساساً شکلی خشن از فرودستی بومیان آمریکا و آفریقایی‌تبارها را پنهان می‌کند.» آن‌ها «فروکش توهم ایدئولوژیک» ناشی از این وضعیت را به‌گونه‌ای می‌بینند که گویی در «بازتعریف» لینکلن از ملت و مردم جدید حل شد و «در قالب مدیریت سیاسی و فرهنگی هویت‌های ترکیبیْ پیکربندی تازه‌ای از فضا» را محقق ساخت.[۲۴]

اولین باری که مقوله‌ی طبقه در روایت هارت و نگری از تاریخ آمریکا ظاهر می‌شود، به اواخر سده‌ی نوزدهم بازمی‌گردد، که مشخصه‌ی آن ظهور «تراست‌های بزرگ سرمایه» و «جنبش بزرگ کارگری آمریکا»ست که در مبارزه‌ی طبقاتی‌ای درگیرند که متضمن «بسته ‌شدن فضای قانونی میانجی‌گری و ناممکن ‌شدن جابه‌جایی مکانی کشمکش‌ها» است.[۲۵] مبارزه‌ی طبقاتی برای توضیح گرایش‌های آشکار امپریالیستی آمریکا در آن زمان مطرح می‌شود، با این‌که در روایت آنان مبارزه‌ی طبقاتی در اروپا تقریباً هیچ نقشی در تبیین امپریالیسم اروپایی ندارد. در این دوره، جنبش کارگری اروپا برای نخستین بار در تاریخْ سازمان‌های سیاسی دائمی طبقات فرودست را به راه انداخت. با این حال، هارت و نگری از این نکته غافل می‌مانند و در عوض بر گرایش‌های «اتونومیستی» طبقه‌ی کارگر آمریکایی تاکید می‌کنند. در حالی که آن‌ها مقاومت طبقه کارگر آمریکایی را در برابر سرکوب آن‌قدر نیرومند توصیف می‌کنند که «تقریباً مدل قدرت شبکه‌ای را نابود کرده بود»، به‌کلی آثار گسترده‌ای را نادیده می‌گیرند که درباره‌ی جنبش رسته‌ای دوران ترقی‌خواهی نوشته شده، دورانی که اتحادیه‌ی کارگران آمریکا(AFL) جذب آن شد و نیز حمایت گسترده‌ی کارگران آمریکایی از امپریالیسم تئودور روزولت را به باد فراموشی می‌سپارند.

در هر حال، هارت و نگری استدلال می‌کنند که تحت این شرایط مبارزه طبقاتی، دولت آمریکا تنها می‌توانست حاکمیت منحصربه‌فرد و دموکراسی داخلی خود را از طریق «آرمان‌شهر سیاسی انضمامی» وودرو ویلسون (بدون عذرخواهی از ارنست بلوخ) که شامل «گسترش بین‌المللی قدرت شبکه‌ای قانون اساسی… ایده‌ی صلح به عنوان محصول شبکه‌ی جدید جهانی قدرت‌ها» بود، حفظ کند.[۲۶] انقلاب بلشویکی، رکود بزرگ، جنگ جهانی دوم و جنگ سرد سپس دولت آمریکا را به سمت پذیرفتن برخی از عناصر مرکزی حاکمیت و امپریالیسم اروپایی سوق داد و آن را به «مؤلف پروژه‌های امپریالیستی مستقیم و خشن» بدل کرد (در این‌جا ناگهان، اما باز هم به‌طور گذرا، هارت و نگری به «خاستگاه‌های واقعی کشور» یعنی برده‌داری سیاهان و کشتار سرخ‌پوستان آمریکایی اشاره می‌کنند). اما «در آخرین لحظه‌ی گرایش امپریالیستی»، که جنگ ویتنام نمایان‌گر آن بود (که مسیر امپریالیسم به سبک اروپایی را «برای همیشه» مسدود کرد)، «آرمان‌شهر انضمامی» روح تشکیل‌دهنده‌ی آمریکا در داخل با «چپ نو» تجدید شد: جنبش‌های جدید ضدجنگ، حقوق مدنی، قدرت سیاهان، دانش‌جویان و جنبش‌های فمینیستی هم‌چون «تأییدی عظیم و قدرت‌مند بر اصل قدرت تشکیل‌دهنده و اعلامی بر بازگشایی فضاهای اجتماعی» پدیدار شدند.[۲۷]

به این ترتیب، زمینه برای دولت آمریکا فراهم شد تا تمام جهان را به «آرمان‌شهر انضمامی» خود در خصوص «قدرت شبکه‌ای» از طریق «امپراتوری» وارد کند. ایالات متحده که پیش‌تر قدرت‌های امپراتوری قدیمی را در دوران جنگ سرد تحت سلطه خود درآورده و «حکومت انضباطی کارخانه‌ای» نیودیل (فوردیسم) را بین‌المللی ساخته بود، و به‌طور موقت اما بی‌تردید «لباس امپریالیسم» را به تن کرده بود، اکنون پروژه‌ی امپریالیستی خود را کنار گذاشته و به پروژه‌ی اساساً متفاوتِ «امپراتوری» پرداخته است: پروژه‌ای جهانی مبتنی بر قدرت شبکه‌ای.

روایت اجمالی هارت و نگری از تاریخ آمریکا اکنون با روایتی حتی کم‌تر دقیق ادامه می‌یابد؛ روایتی که از بررسی مشخص و عینی فرایند پیچیده و متناقض بازسازی و مدیریت استراتژیک جهانی، که دولت آمریکا عملاً از دهه‌ی ۱۹۷۰ به آن مشغول بوده است، بازمی‌ماند. هرچند هارت و نگری به‌سرعت از این موضوع می‌گذرند، فاقد بینش نسبت به این موضوع نیستند که چگونه آمریکا «هژمونی خود را به‌عنوان بالاترین نقطه استثمار و فرماندهی سرمایه‌داری» به کار گرفت تا کشورهای دیگر هزینه‌ی فروپاشی نظام برتون وودز را متحمل شوند.[۲۸] آن‌ها هم‌چنین اشتباه نمی‌کنند که بر این موضوع تأکید دارند که این امر شامل استفاده از کارگزاری‌ها و معاهدات بین‌المللی برای ایجاد تغییرات داخلی ضروری در کشورهای مختلف جهت تلاش برای پیاده‌سازی نولیبرالیسم در سطح جهانی بوده است. اما این تصور از چیزی که هنوز امر «داخلی» دولت‌ها محسوب می‌شود، با اغراق‌های مکرر درباره‌ی «پایان دولت-ملت‌ها» مبهم شده و هم‌چنین با ادعای افراطی آن‌ها مبنی بر این که «در گذار به جهان امپریالیستی… دیگر مرز و محدوده‌ای وجود ندارد» در تضاد است.[۲۹] آن‌چه حتی ناامیدکننده‌تر است، این واقعیت است که توانایی شکل‌های قدرت آمریکایی برای نفوذ به دیگر دولت‌ها ــ که بدون شک یکی از جنبه‌های شگفت‌آور دنیای کنونی است ــ صرفاً بارها مطرح می‌شود، در حالی که شیوه‌های انضمامی دولت آمریکا و طبقه‌ی حاکم آن در این دوران جدید تا حد زیادی نادیده گرفته شده است.

در نهایت، هارت و نگری را تنها می‌توان نظریه‌پردازان ایدئولوژی، و مشروعیت‌بخشی به قدرت تلقی کرد. مفهوم «حق دولتی» در قالب «قدرت شبکه‌ای» مدیسونی، چه درون جامعه و دولت آمریکایی و چه فرافکنی‌شده در سطح جهانی، بیش‌تر برای توضیح جذابیت ایدئولوژیک آن مفید است، نه برای روشن ساختن سازوکارها و روش‌های انضمامی قدرت دولتی و طبقه‌ی حاکم. توانایی تاریخی آن در تبدیل طبقه‌ی کارگر آمریکا به «زندانیان رویای آمریکایی» (به تعبیر عنوان کتاب معروف مایک دیویس) امروز به شکل جهانی بازتاب می‌یابد. در مواردی نادر، هارت و نگری به خواننده می‌گویند که واقعاً چه منظوری دارند، به‌ویژه زمانی که استدلال می‌کنند مشروعیت نظم امپریالیستی جدید بر «توانایی آن در نمایش قدرتی که خادم حقوق مردم و صلح است…. مبتنی است بر گسترش قلمرو اجماعی که از قدرتش پشتیبانی می‌کند.»[۳۰] هارت و نگری به درستی در این زمینه اشاره می‌کنند که حتی سازمان‌های فرا‌ملی بشردوستانه اغلب از «آمریکا» انتظار دارند «نقش مرکزی را در نظم جهانی جدید ایفا کند.»[۳۱] زمانی می‌توان این موضوع را درک کرد که هارت و نگری از آمریکا به‌عنوان یک دولت امپراتوری (اما نه استعمارگر) سخن می‌گویند که از طریق توسل به ارزش‌های جهان‌شمول، «حق مداخله»‌ی خود را در سایر کشورها اعلام می‌کند و از دیگر کشورها می‌خواهد تا از این مداخلات به‌عنوان بخشی از «حق و وظیفه»‌ی خود حمایت کنند.[۳۲] اما پاسخ به این پرسش که چه کسی «حق و وظیفه» را تعریف می‌کند، آن‌طور که هارت و نگری پیوسته اصرار می‌کنند، «روشن» نیست. در واقع، آن‌ها خود در یک مورد (با تعمیمی بر اساس جنگ خلیج فارس) این موضوع را تصریح می‌کنند:

«آمریکا یگانه قدرتی است که قادر است عدالت بین‌المللی را نه به‌عنوان نتیجه‌ی انگیزه‌های ملی خود بلکه به نام حق جهانی مدیریت کند. مسلماً قدرت‌های بسیاری در گذشته به‌طور کاذب مدعی عمل در راستای منافع جهانی شده‌اند، اما این نقش جدید آمریکا متفاوت است. شاید دقیق‌ترین توصیف این باشد که بگوییم این ادعای جهانی بودن نیز ممکن است کاذب باشد، اما این کذب از نوعی جدید است. پلیس جهانی آمریکا نه بر پایه‌ی منافع امپریالیستی، بلکه براساس منافع امپراتوری عمل می‌کند.»[۳۳]

کتابی واقعاً دقیق درباره‌ی «نظم جهانی جدید»، که هارت و نگری آن را امپراتوری می‌نامند، باید گستره‌ی واقعی دگرگونی دولت آمریکا را به دولتی جهانی بررسی کند، یعنی همان دولتی که سرمایه‌داری جهانی برای حفظ نظم، مدیریت بحران‌ها و رفع تضادهای میان دولت-ملت‌های جهان و نیروهای اجتماعی متنوع تشکیل‌دهنده‌شان به آن نیاز دارد. اما این کتاب هنوز نوشته نشده و در عوض، هارت و نگری مجموعه‌ای از ادعاهای گیج‌کننده ارائه می‌دهند. آن‌ها گاهی قدرت امپریالیستی را در خود نهادهای بین‌المللی قرار می‌دهند که دولت آمریکا از طریق آن‌ها قدرت جهانی را اعمال می‌کند، و گاهی چنان سخن می‌گویند که گویی این تغییر امروزه تا بدان حد پیش رفته است که «پروژه سرمایه‌داری را برای پیوند قدرت اقتصادی و قدرت سیاسیْ روشن و ممکن ساخته است.»[۳۴] در موارد دیگر، آن‌ها بر اهمیت این موضوع تأکید می‌کنند که هنوز حق حاکمیت به یک مرکز واقعی فرا‌ملی منتقل نشده؛ مرکزی که بدون آن مشروعیت امپراتوری جدید بی‌اثر باقی خواهد ماند.[۳۵] و در مورد این‌که امپراتوری تا چه اندازه همه‌ی دولت‌ها و نیروهای اجتماعی درون آن‌ها را بازسازی کرده، ادعای هارت و نگری مبنی بر این‌که «امروز آمریکا و برزیل، بریتانیا و هند تفاوت ماهوی ندارند، بلکه تنها تفاوت‌های درجه‌ای دارند»، آن‌قدر بی‌استدلال است که به نظر نامعقول می‌آید.

در تنها جایی که آن‌ها تلاش می‌کنند نوعی نقشه از قدرت امپراتوری ارائه دهند،[۳۶] یک هرم ترسیم می‌کنند که در رأس آن ابرقدرت آمریکا قرار دارد، آن هم به دلیل «داشتن هژمونی بر استفاده جهانی از زور ــ ابرقدرتی که می‌تواند به‌تنهایی عمل کند اما ترجیح می‌دهد با دیگران زیر چتر سازمان ملل هم‌کاری کند». این «دیگران» که در سطح دوم هرم قرار دارند، (به‌طرز تناقض‌آمیزی با توجه به نظریه‌ی آن‌ها درباره زوال دولت) دولت-ملت‌ها هستند، به‌ویژه گروهی از آن‌ها که «ابزارهای پولی جهانی را کنترل می‌کنند» و از طریق جی هفت و محافل نخبگان نوع داووس و هم‌چنین از طریق «مجموعه‌ای ناهمگون از انجمن‌ها»ی نامشخص که قدرت «فرهنگی و زیست‌سیاسی» را در سطح جهانی به کار می‌برند، به هم پیوسته‌اند. تنها در زیر این سطح در هرم، «شبکه‌های شرکت‌های سرمایه‌داری فراملی» قرار دارند؛ اما پس از این‌که به ما گفته شد که آن‌ها «زیر سطح اول و بالاترین رده» قرار دارند، از آن‌ها به‌عنوان «بیان‌گر اوج یگانه و یک‌دست فرماندهی جهانی» یاد می‌شود.[۳۷] بدون توجه به سردرگمی ناگزیر خواننده در این نقطه، هارت و نگری سریعاً به «سطح سوم و گسترده‌ترین بخش هرم» می‌پردازند که شامل گروه‌هایی است که نماینده‌ی منافع مردمی در ساختار قدرت جهانی هستند؛ مجموعه‌ای از نمایندگان «جامعه‌ی مدنی جهانی» (از سازمان‌های غیردولتی گرفته تا رسانه‌ها و کلیساها) در کنار «دولت‌های کوچک و فرودست.»

اما این هرم با مرزهای مشخص از دولت‌های بزرگ و کوچک سپس از قلمرو زدوده می‌شود ــ نه چندان به واسطه‌ی نفوذ قدرت شبکه‌ای قانونی آمریکا، بلکه بیش‌تر از طریق پول و به‌ویژه «ارتباطات»:

«ممکن است به نظر برسد که آمریکا روم جدیدی است، یا مجموعه‌ای است از روم‌های جدید: واشنگتن (بُمب)، نیویورک (پول) و لس‌آنجلس (رسانه). با این حال، هرگونه تصور سرزمینی از فضای مادی، دائماً با انعطاف‌پذیری، تحرک و بی‌مکانی اساسی در هسته‌ی سازوبرگ امپراتوری بی‌ثبات می‌شود. شاید انحصار زور و تنظیم پول بتواند نوعی ویژگی جزئی سرزمینی به آن بدهد، اما ارتباطات نمی‌تواند. ارتباطات به عنصر مرکزی تبدیل شده که روابط تولید را برقرار، توسعه‌ی سرمایه‌داری را هدایت و نیروهای تولیدی را نیز دگرگون می‌سازد.»[۳۸]

اگر چنین تصوری ایجاد شود که شرکت‌های سرمایه‌داری که شبکه‌های ارتباطی را مالک می‌شوند و کنترل می‌کنند (و هم‌چنان این شبکه‌ها را با هم‌کاری دولت‌ها اداره می‌کنند) همان چیزی است که در این کتاب مدنظر است، این تصور برای این نظریه‌ی امپراتوری بیش از حد ساده‌انگارانه خواهد بود. چرا که منظور آن‌ها از «ارتباطات» چیز دیگری است و به‌مراتب به دشواری می‌تواند تعریف شود: آن‌ها از «قدرت همه کسانی که در فرایند تعاملی ارتباط شرکت دارند» سخن می‌گویند. «در این‌جا، ارتباطات در حوزه‌ی گردش سلطه‌ی امپراتوری بر شکل‌های جدید تولید، به گسترده‌ترین شکل خود در قالب‌های مویرگی منتشر می‌شود.» برای درک این موضوع، باید به اقتصاد سیاسی آن‌ها بازگردیم.

اقتصاد سیاسی امپراتوری: نامادیت تولید نامادی

اقتصاد سیاسی امپراتوری جدید نزد هارت و نگری با وام‌گیری دیدگاه ساده‌انگارانه‌ی رابرت رایش آغاز می‌شود که بنا به آن توسعه‌ی بازار جهانی تا ربع آخر سده بیستم «تمامی مرزهای ملی را پشت سر گذاشته» و حتی مفهوم شرکت‌های ملی، اقتصاد ملی و نیروی کار ملی را «بی‌معنا» ساخته بود.[۳۹] اما هارت و نگری از این فراتر می‌روند و با شور و حرارت، برداشت دست‌دومِ پست‌فوردیسم از رایش را می‌پذیرند و آن را «آزادی دستمزد» می‌نامند. آن‌ها «روح شبکه‌ای» قانون اساسی آمریکا را با یک رژیم تولیدی انضباطی جدید پیوند می‌دهند؛ رژیمی که «میل به فرار از انضباط را ایجاد می‌کند و تمایل به تولید انبوهه‌ای از کارگرانِ نامنضبط را که خواهان آزادی هستند» به بار می‌آورد، و امپراتوری دقیقاً از همین ترکیب ساخته می‌شود.

مشکل در این‌جاست که هارت و نگری با حرکت به سمت وضعیت کنونی حاضر، نه نظریه‌ی مصرف نامکفی بلکه هر گونه نظریه‌ی بدیل کل سرمایه‌داری، عدم‌تعادل‌های کلان و بحران‌های نظام‌مند را نیز کنار می‌گذارند. نظریه‌ی مصرف نامکفی بدون هیچ نظریه‌ی اقتصادی جای‌گزینی درباره بحران‌های سرمایه‌داری کنار گذاشته می‌شود. امپراتوری، همان‌طور که الکس کالینیکوس گفته است، «راهنمای چندانی برای کسانی نیست که به دنبال درک گستره‌ی تداوم سازوکارهای بحران سرمایه‌داری در دنیای امروز هستند.»[۴۰] در نهایت، آن‌چه باقی می‌ماند اقتصادی سیاسی است که کانون توجه خود را به محیط کار محدود می‌کند و گرایش به نوعی جبرگرایی فناورانه‌ی سطحی دارد. تضاد‌های اقتصادی امپراتوری اکنون به‌طور مستقیم در سپهر تولید، تغییرات فناوری و نهادیِ خلاصه‌شده در «اطلاع‌رسانی» و در نیروی کار جدید ادعایی که نتیجه‌ی این تغییرات است، جای می‌گیرد.

شغل‌های جدید «بسیار متحرک هستند و مهارت‌های انعطاف‌پذیر را در بر می‌گیرند» و عمدتاً با «نقش مرکزی دانش، اطلاعات، عواطف و ارتباطات» مشخص می‌شوند.[۴۱] این وضعیت به «شیوه‌ای جدید از انسان شدن» اشاره دارد[۴۲]، و در حال حاضر تنها این سوبژکتیویته‌ی انقلابی است که تهدیدی برای ثبات نظام به شمار می‌رود. بدیهی است که تغییرات مهمی در ساختار کار و سیستم‌های اطلاع‌رسانی- ارتباطی رخ داده و این تغییرات تأثیرات عمیقی بر کارگران و روابط کاری گذاشته‌اند که باید در هر تحلیل جدی از ماهیت و سیاست‌های دوران ما ادغام شوند. اما شتاب‌زدگی مدگرایانه برای معرفی آن‌چه که بخشی از آن جدید است به عنوان تغییری انقلابی، هم از نظر محتوا و هم از نظر ظرفیت ایجاد دگرگونی، به شکلی افراطی سطحی است.

هارت و نگری با تأثیر اطلاع‌رسانی بر بخش‌های «قدیمی» صنعتی شروع می‌کنند. این نقطه شروع سازنده‌ای است. چپ به‌راحتی پویایی سرمایه‌داری را نادیده گرفته و استدلال کرده که بخش‌های صنعتی سنتی در حال افول نهایی هستند، در حالی که «اقتصاد جدید» به سپهرهای خاصی محدود شده است. آن‌چه به‌ویژه به سرمایه‌داری آمریکا پایه‌ی مادی برای بازتولید گسترده‌اش امروزه داده، تا حد زیادی اشاعه‌ی فناوری‌های جدید در سراسر اقتصاد است، نه به عنوان نیرویی مستقل بلکه در بستر سایر استراتژی‌های مدیریتی که به واسطه‌ی رقابت و کشمکش طبقاتی هدایت می‌شوند. در صنعت خودروسازی، برای مثال، فناوری اطلاعاتی جدید نقشی حیاتی در تحول فرآیندهای طراحی و ابزارسازی، حسابداری و هماهنگی، برون‌سپاری و ارتباط با تأمین‌کنندگان تولید «سر وقت» (Just-in-time)، فرآیندهای درون‌کارخانه و نقش‌های کارگران و پیوندهای میان تولید و مصرف ایفا می‌کند. هارت و نگری به‌ویژه بر این مورد آخر تاکید دارند و استدلال می‌کنند که به دلیل اطلاعات و ارتباطات، مصرف‌کنندگان «نقش جدیدی در تولید ایفا می‌کنند.»[۴۳] در حالی که درست است که تولید اکنون بیش‌تر با بازار هماهنگ شده، این موضوع چندان حیرت‌آور نیست. صنعت خودروسازی از دهه‌ی ۱۹۲۰ بیش‌تر نسبت به سلیقه‌های مصرف‌کنندگان حساس شده بود (آلفرد اسلون از جنرال موتورز بر اهمیت تغییر مدل‌ها نسبت به تمرکز فورد بر صرفه‌جویی در تولید انبوه تأکید داشت) و ــ مهم‌تر این‌که ــ تعداد اندکی از کارگران خودروسازی توانستند کار خود را به‌عنوان تحولی اساسی و کم‌تر «مادی» تجربه کنند. به همین ترتیب، هارت و نگری به رابطه‌ی بین رشد ظرفیت اطلاعات و تمرکززدایی فضایی تولید اشاره می‌کنند (هم‌چنین به درستی افزایش توانایی مدیریت و کنترل مرکزی تولید غیرمتمرکز را ثبت می‌کنند). اما با تولید «سر وقت»، بسیاری از قراردادهای برون‌سپاری هم‌چنان در سطح منطقه‌ای یا حتی محلی باقی مانده‌اند و به‌طور فزاینده‌ای شامل تأمین‌کنندگانی می‌شوند که با قراردادهای جمعی «انعطاف‌پذیرتر»، محصولات خود را در همان مکانی که کارخانه مونتاژ اصلی قرار دارد، تولید می‌کنند.[۴۴] در هر حال، از سردرگمی‌های همیشگی کتاب هارت و نگری است که، پس از اشاره (و حتی تأکید بیش از حد) به تحولاتی که انقلاب اطلاعات و کامپیوتر در تولید در یک بخش صنعتی قدیمی مثل صنعت خودروسازی با «بازتعریف و بازسازی فرآیندهای تولید» به وجود آورده،[۴۵] بلافاصله چرخش کرده و اعلام می‌کنند که «کارخانه‌های خودروسازی در دهه‌ی ۱۹۹۰، در مقایسه با تولید با ارزش بالای خدمات، جایگاهی فرعی در اقتصاد جهانی دارد.»[۴۶]

در بخش خدمات است که هارت و نگری در واقع می‌خواهند تحول چشم‌گیر تولید، از جمله «کار غیرمادی» جدید شامل وظایف تحلیلی و نمادین و «تولید و دست‌کاری عواطف [که] نیاز به تماس انسانی دارد» را جای دهند.[47] در این‌جا بررسی برخی از ارقام ــ که بسیار کم به آن‌ها اشاره می‌کنند ــ مفید خواهد بود. جدیدترین پیش‌بینی‌ها برای دهه ۲۰1۰-۲۰0۰ از وزارت کار آمریکا نشان می‌دهد که گروهی وسیع که در این مطالعه با عنوان «مشاغل فناوری اطلاعات» نامیده می‌شود، با پیش‌بینی تقریبی دو برابر شدن مشاغل (افزایش حدود ۱.۸ میلیون شغل)، سریع‌ترین رشد را در بازار کار خواهند داشت.[48] اما:

  • حتی تا سال ۲۰۱۰، این مشاغل کم‌تر از 4/2 درصد از کل مشاغل اقتصاد را تشکیل خواهند داد.
  • در مقایسه با تعداد مشاغل در حوزه «فناوری اطلاعات»، انتظار می‌رود هر یک از گروه‌های زیر دست‌کم به همان اندازه در سال ۲۰۱۰ کارگر داشته باشند: کارمندان مالی، خدمات حفاظتی (پلیس، آتش‌نشانان، نگهبانان امنیتی) و صندوق‌داران. تعداد رانندگان اتوبوس، کامیون و تاکسی اندکی بیش‌تر خواهد بود و کارگران بخش حمل و نقل مواد ۴۰ درصد بیش‌تر خواهند بود. تعداد کارگران بخش نگهداری از ساختمان و نظافت محیطی 60 درصد افزایش می‌یابد و هم‌چنین 60 درصد بیش‌تر در خدمات غذا و نوشیدنی به کار گرفته خواهند شد. تعداد افراد شاغل در ساخت و ساز دو برابر این میزان خواهد بود و تعداد منشی‌ها حدوداً ۲.۵ برابر افزایش خواهد یافت.
  • اگرچه بسیاری از مشاغل جدید در اقتصاد نیاز به آموزش بالاتر از سطح دبیرستان خواهند داشت، اما تا سال ۲۰۱۰، سه نفر از هر پنج نفر هم‌چنان به آموزشی کم‌تر از تحصیلات پس از متوسطه نیاز خواهند داشت و بیش از نیمی از مشاغل تنها به آموزش کوتاه‌مدت تا میان‌مدت در محل کار نیاز خواهند داشت.

البته جای بحث پیرامون تعریف کارگران «اطلاعاتی» وجود دارد، اما هیچ‌گونه اصلاح و بازبینی نمی‌تواند نشان‌دهنده‌ی تغییری پارادایمی در نوع محیط‌های کاری باشد که در آن‌ها بیش‌تر کارگران روزگار می‌گذرانند. بی‌تردید، تاثیر فناوری دیجیتال جدید به همه‌ی «دیگر» بخش‌های یادشده نفوذ کرده است. اما چه اهمیتی دارد؟ آیا کار امروز به طور عمده «نامادی» است، حتی اگر جسمانی و عاطفی باشد، به این معنا که محصولات آن ناملموس‌اند؟ آیا کار به‌طور عمده «احساس راحتی، آسودگی، رضایت، هیجان یا شور و شوق» به ارمغان می‌آورد؟[49] آیا این موضوع در مورد یک تکنسین اشعه‌ی ایکس، یا حتی یک تحلیل‌گر سیستم، صادق است؟ انقلاب برای صندوق‌داران و کارمندان فروشگاه‌ها کجاست، اگر آن‌ها از اسکنرهای نوری برای ثبت قیمت‌ها و ردیابی موجودی استفاده کنند، یا برای نظافت‌کارانی که به جای تعمیر سیستم‌های گرمایشی یا ترموستات‌ها، ماژول‌های الکترونیکی را جای‌گزین می‌کنند؟ این‌که افراد بیش‌تری درگیر «کار عاطفی ارتباط و تعامل انسانی» می‌شوند، چه معنایی دارد،[50] مثلاً در بخش‌های مراقبت بیمارستانی، خدمات اجتماعی، آموزش، یا خدمات غذایی؟

بعداً به این پرسش بازخواهیم گشت که آیا این روایت از سه دهه پس از آغاز این روندها واقعاً نشان‌دهنده‌ی یک مبارزه‌ی جدید بنیادین و آگاهی نوین در میان چنین کارگرانی است، و این‌که آیا این امر، ملاحظات استراتژیک انقلاب را که هارت و نگری مطرح می‌کنند پایدار می‌سازد یا نه. فعلاً، آن‌چه باید به آن توجه شود این است که «انسان‌شناسی فضای سایبری» آن‌ها بر پایه‌ی اقتصادی سیاسی بسیار سطحی از انقلاب ارتباطات بنا شده که زیربنای تولیدی امپراتوری را به این شکل تعریف می‌کند. شواهد آن‌ها از نقل‌قول‌ها نشأت می‌گیرد، مثلاً از سخن‌رانی یک مشاور کمیسیون ارتباطات فدرال آمریکا که گفته بود بزرگ‌راه اطلاعاتی جدید «شرایط و واژگان تولید و حکومت جهانی را فراهم می‌کند، همان‌طور که ساخت جاده‌ها برای امپراتوری روم این کار را می‌کرد.»[51] آن‌ها به اختصار به «رقابت بین شرکت‌های فراملی برای تثبیت و تحکیم شبه‌انحصارها بر معماری اطلاعاتی جدید» اشاره می‌کنند؛ و اذعان می‌کنند که این امر «خطوط جدیدی از نابرابری و طرد را هم در کشورهای غالب و به‌ویژه خارج از آن‌ها» به وجود می‌آورد[52] و با وعده‌های دموکراتیک و برابرطلبانه‌ی فناوری جدید که هارت و نگری بر آن تأکید دارند، در تضاد است. با این حال، آن‌ها درباره‌ی پویایی‌های واقعی بخش‌های جدید ارتباطات سرمایه‌داری، از جمله اضافه تولیدی که منجر به بحران امروزی در صنایع مخابرات و صنایع وابسته شده، و نیز در شرکت‌های بازاریابی، حسابداری و مدیریت جهانی جدید هم‌چون انرون و اندرسن (که گزارش‌های آن‌ها رسانه‌ها را پر کرده است) چیز زیادی نمی‌گویند. آیا باید این بحران‌ها را به عنوان شواهدی بر این‌که نظام مالکیت خصوصی در آستانه‌ی سقوط است درک کنیم؟ هارت و نگری ادعا می‌کنند که «مالکیت خصوصی… در این وضعیت جدید، دنیایی از تولید که شامل ارتباطات و شبکه‌های اجتماعی، خدمات تعاملی و زبان‌های مشترک است،… دیگر کم‌تر به اشیای مادی‌ای که ساخته و مصرف می‌شوند، بلکه بیش‌تر به خدمات و روابط مشترک تولیدی تعلق دارد.»[53] بدون یک اقتصاد سیاسی که نظریه‌ای از بحران در سرمایه‌داری اطلاعاتی به ما ارائه دهد، از این چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت؟ آیا این مالکیت خصوصی است که در شیوه‌ی تولید پست‌مدرن از واقعیت جدا شده، چنان‌که هارت و نگری می‌گویند؟ یا این‌که آن‌ها خود دچار این توهم‌اند؟

نظریه‌ی انقلاب در مقابل امپراتوری: انبوهه‌ای از طفره‌روی

تمایزی که هارت و نگری قصد دارند میان امپراتوری جدید امروز (و «منافع امپراتوری» آن) و امپریالیسم قدیم («منافع امپریالیستی») قائل شوند، واقعاً مهم است. اما این تمایز تنها از طریق رویکردی به سرمایه‌داری معاصر قابل فهم است که بسیار فراتر از آن‌چه هارت و نگری قادر به نشان دادنش هستند، عمل می‌کند و آن فرآیندهای جهانی‌شدن اقتصادی، سیاسی و نظامی را آشکار می‌سازد که به واسطه‌ی آن‌ها، مشخصاً دولت آمریکا، و نه آن مفهوم بی‌شکلِ «امپراتوری» که در واکاوی نظری هارت و نگری حضور دارد، «تور خود را به گونه‌ای فراگیر پهن می‌کند تا تمام روابط قدرت را در نظم جهانی خود دربرگیرد». هارت و نگری می‌پذیرند که این امپراتوری جدید و فرآیندهای زیربنایی آن «متناقض بوده و متناقض باقی خواهد ماند». مهم‌تر از همه، منظور آن‌ها این است که با وجود مشروعیت‌یافتن این امپراتوری بر اساس ارزش‌های جهانی صلح و عدالت، «در قالب اجماعی که در اطراف جهان در میان «توده‌ها» شکل گرفته باشد، متجسم نخواهد شد». اما هم‌هنگام، استنتاج آن‌ها از این ملاحظه که به این انگاره راه می‌برد که «امپراتوری در بحران زاده می‌شود و خود را در بحران نشان می‌دهد»[۵۴] ــ که بر اساس این باور آنهاست که تمامی نظم‌های مستقر «همیشه در بحران» هستند[۵۵] ، نوعی افراط مفهومی است که در سراسر کتاب به چشم می‌خورد ــ آن‌ها تضادها و ناپایداری‌ها را با بحران‌های نظام‌مند مجزا اشتباه می‌گیرد. این برداشت هم‌چنین با استدلال خودشان، که در مقدمه‌ی این متن نقل شده بود یعنی استدلال مرتبط با چگونگی جلوگیری و کنترل بحران‌ها در نظم امپراتوری جدید، متناقض است و هم‌چنین تا حدی از مشروعیتی که «انبوهه‌» به امپراتوری جدید آمریکا می‌بخشند، غفلت می‌کند، امری که نمی‌توان به سادگی از آن چشم‌پوشی کرد و چنانکه خواهیم دید هارت و نگری تمایل به این کار دارند.

پس از نگارش مطالب زیادی در کتاب در ستایش خلاقیت قانونی دولت آمریکا و طبقه حاکم آن، کلید درک گذشته و تعیین آینده همانا در نهایت در دستان پرولتاریای آمریکایی قرار می‌گیرد. آن‌ها به‌ویژه در یک بخش شگفت‌انگیز از توضیحات خود درباره‌ی ظهور امپراتوری، اصرار دارند که این نظم جهانی جدید در واقع با «قدرت و خلاقیت پرولتاریای آمریکا» تعیین می‌شود[۵۶] که به زعم آن‌ها «آرزوها و نیازهای کارگران بین‌المللی یا چندملیتی را به طور کامل‌تری بیان می‌کند». هارت و نگری به جای این‌که این پرولتاریا را به دلیل «نمایندگی ضعیف حزبی و اتحادیه‌ای» خود «ضعیف» بدانند، چنان‌که معمولاً تصور می‌شود، به طرز اغراق‌آمیزی حتی از نظر خودشان که خود را اتونومیست می‌دانند، طبقه‌ی کارگر آمریکا را «قدرت‌مند» می‌دانند، چرا که تصور می‌کنند بزرگ‌ترین فضیلت کارگران در این است که یا سازمان‌دهی نشده باقی بمانند یا سازمان‌دهی نمی‌شوند («درون» و هم‌چنین «بیرون کارخانه‌ها») و بدین ترتیب می‌توانند بیش‌ترین درجه‌ی «تضادآفرینی» را نشان دهند و «تهدیدهای جدی و جای‌گزین‌های خلاقانه» به‌وجود آورند. آن‌ها در تایید این ادعا، به جای ارائه‌ی رویدادها یا اعمال واقعی، چیزی بیش از موارد زیر ارائه نمی‌دهند:

«جنبش‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ آگاهی سرمایه‌داری از نیازش به تغییر پارادایم تولید را پیش‌بینی و شکل و ماهیت آن را دیکته کردند… [سرمایه] به دلیل توسعه‌ی کار غیرمادی تهدید شد، زیرا می‌دانست که تحرک عرضی و ترکیب نیروی کار جهانیْ ظرفیت ایجاد بحران‌ها و تضادهای طبقاتی جدیدی را در سطحی فراهم می‌آورد که پیش‌تر هرگز تجربه نشده بود. بازسازی تولید، از فوردیسم به پسافوردیسم، از مدرنیزاسیون به پسامدرنیزاسیون، با ظهور ذهنیت جدیدی پیش‌بینی شده بود… سرمایه نیازی به ابداع یک پارادایم جدید نداشت (حتی اگر قادر به این کار بود) زیرا این لحظه واقعاً خلاقانه قبلاً اتفاق افتاده بود. مشکل سرمایه بیش‌تر تسلط بر یک ترکیب جدید بود که به صورت خودمختار تولید شده و در رابطه جدیدی با طبیعت و کار تعریف شده بود، رابطه‌ای از تولید خودمختار… تنها ساختار سرمایه‌ای که قادر به شکوفایی در جهان جدید خواهد بود، آن‌هایی هستند که خود را با ترکیب جدید غیرمادی، تعاونی، ارتباطی و عاطفی نیروی کار تطبیق دهند و بر آن حکم‌رانی کنند.[۵۷]

آنها در غیاب هرگونه شواهد واقعی برای این ادعای چشم‌گیر، در عوض یک اصل روش‌شناختی ارائه می‌کنند (که به نظر می‌رسد هم‌چنین به آن‌ها اجازه می‌دهد که زمان زیادی را برای توضیح «نبوغ سیاست‌مداران و سرمایه‌داران آمریکایی» در عملکرد امپراتوری صرف نکنند ــ نظیر بررسی‌شان درباره‌ی دوره‌ای از ۱۷۷۶ تا میانه‌ی سده‌ی بیستم):

ما باید فراتر از منطق فوری استراتژی و برنامه‌ریزی سرمایه‌داری نگاه کنیم… برای درک این فرآیند از منظر عناصر فعال آن، لازم است دیدگاه طرف مقابل را اتخاذ کنیم ــ یعنی دیدگاه پرولتاریا به هم‌راه بقیه جهان غیرسرمایه‌داری که به تدریج به روابط سرمایه‌داری کشیده می‌شوند. قدرت پرولتاریا محدودیت‌هایی را بر سرمایه تحمیل می‌کند و نه تنها بحران را تعیین می‌کند بلکه ماهیت تحول را نیز مشخص می‌کند. پرولتاریا در واقع شکل‌های اجتماعی و تولیدی را که سرمایه در آینده اتخاذ خواهد کرد، ابداع می‌کند.[58]

ما معمولاً تلاش‌ برای قرار دادن مبارزه‌ی طبقاتی در مرکز هر تحلیل از توسعه سرمایه‌داری را تحسین می‌کنیم (و تلاش هارت و نگری برای ادغام این مفهوم دست‌کم به عنوان یک پادزهر خوش‌آمد برای اثر اخیر رابرت برنر است، حتی اگر هم‌زمان به سوی افراط دیگری بروند و به سادگی اهمیت رقابت سرمایه‌داری در مرکز تحلیل او نادیده بگیرند).[59] اما قدرت بلامنازع پرولتاریای آمریکای معاصر که آن‌ها مایلند به توده‌های جهان نیز نسبت دهند، هرگز نمی‌تواند تحت هیچ بررسی جدی پایدار بماند، و هم‌چنین ما را در توسعه‌ی استراتژی‌های انقلابی کافی پیش نمی‌برد. اساساً هیچ مکانی برای ریشه‌دواندن سیاست‌های جدی تحول‌آفرین در دنیایی که از یک امپراتوری مجازی و یک پرولتاریای مجازی تشکیل شده است، وجود ندارد.

پرولتاریای مجازی چیست؟ ما می‌توانیم با تعریف آن‌ها موافق باشیم که این پرولتاریا طبقه کارگر را فراتر از کارگران صنعتی سنتی و فراتر از جهان کار خود می‌برد (اگرچه هر دوی این اصلاحات اکنون دیگر هیچ تازگی ندارند) و ما تلاش آن‌ها را برای یافتن یک هسته‌ی استراتژیک جدید در میان پرولتاریای گسترده‌تر تحسین می‌کنیم. اما آیا واقعاً می‌توانیم به مقاومت و اعتمادبه‌نفس جدیدی که هارت و نگری در میان کارگران جدید اطلاعاتی و خدماتی مشاهده می‌کنند، اعتبار بدهیم؟ آیا آن‌ها چیزهای جدیدی می‌دانند، کنترل بیش‌تری بر محل کار خود دارند، به گونه‌ای متفاوت با یک‌دیگر ارتباط دارند، با انتظارات متفاوتی به کار می‌آیند، با رؤیاهای متفاوتی به خانه می‌روند؟ آیا آن‌ها لزوماً مشتریان خود را به عنوان متحدان بالقوه می‌بینند، آیا این تجربه لزوماً حس جدیدی از جمع‌گرایی را ایجاد می‌کند؟ آیا کار آن‌ها ذاتاً اجتماعی‌تر از هم‌کاری اجتماعی‌ای است که در تولید کالاها درگیر است؟ یا همانند پرولتاریای صنعتی، انسانیت آن‌ها با زمینه‌ای که در آن تکنولوژی تعامل انسانی را میانجی‌گری می‌کند محدود شده، مگر و تا زمانی که انسان‌ها از طریق مبارزه ظرفیت‌های عاملیت خود را کشف کنند؟

حتی مشکلات بیش‌تری نیز در نحوه‌ی ارتباط مبهم آن‌ها میان این هسته‌ی استراتژیک پرولتاریا با «انبوهه‌ی» امروز وجود دارد. هر دو اصطلاح شامل دسته‌بندی‌های وسیعی از ستم (جنسیت، نژاد، قومی- ملی و غیره) هستند، اما آن‌چه به‌ویژه دومی را مشخص می‌کند «تحرک و چندگونگی جدید سوژه‌ها» است؛ جایی که «خانه‌به‌دوشی و اختلاط نژادی به عنوان موضوعات فضیلت‌مند ظاهر می‌شوند»، و جایی که «قدرت گردش» در مرزها به‌عنوان «خلاقانه‌ترین نیروی» رهایی‌بخش امروز ظاهر می‌شود.[۶۰] آن‌ها به‌درستی می‌پرسند که در کجا «بخش‌های بزرگ نوآور تولید غیرمادی، از طراحی تا مد و از الکترونیک تا علم بدون”کار غیرقانونی“ توده‌های عظیمی که به‌سوی افق‌های درخشان ثروت و آزادی سرمایه‌داری بسیج شده‌اند؟» اما چه چیزی آن‌ها را انقلابی‌تر از نسل‌های پیشین مهاجران می‌سازد؟ آیا تمایل آن‌ها برای رهایی، که در واقع پس از تمام رنج‌ها و شکست‌هایی که این مهاجرت را ناگزیر می‌کند واقعی است، به آن‌ها اجازه می‌دهد تا «فضاهای جدیدی را بازپس گیرند، که در اطراف آن‌ها آزادی‌های جدید…، شکل‌های جدیدی از زندگی و هم‌کاری ساخته می‌شود»، تقریباً به همان اندازه‌ که به گفته‌ی هارت و نگری از دولت و سرمایه مستقل‌اند؟ آیا آن‌ها کم‌تر از دیگران مستعد گرفتار شدن در دام رؤیای آمریکایی‌اند؟ درحالی‌که هارت و نگری در آن‌چه انبوهه در این زمینه نشان داده به گزافه‌گویی می‌افتند، به‌یکباره بسیار واقع‌بین‌تر می‌شوند:

«با این‌ حال، به رسمیت شناختن خودمختاری انبوهه‌ی متحرکْ تنها ما را به پرسش واقعی ره‌نمون می‌سازد. آن‌چه باید درک کنیم این است که چگونه انبوهه به‌عنوان یک قدرت سیاسی ایجابی سازمان‌دهی و بازتعریف می‌شود… این ما را به پرسش‌های اساسی بازمی‌گرداند: چگونه کنش‌های انبوهه سیاسی می‌شود؟ چگونه انبوهه می‌تواند انرژی‌های خود را در برابر سرکوب و تقسیم‌های سرزمینی بی‌وقفه‌ی امپراتوری سازمان‌دهی و متمرکز کند؟»[61]

این‌ها واقعاً پرسش‌های مناسبی هستند، اما وقتی هارت و نگری می‌پرسند «چه وظیفه‌ی مشخص و انضمامی به این پروژه سیاسی جان می‌بخشد؟»[62]، پاسخی که می‌دهند گویاست. آن‌ها اذعان می‌کنند که شیوه‌شان در طرح مسئله «تا حدودی انتزاعی باقی می‌ماند» و تصدیق می‌کنند که «در این مقطع نمی‌توانند بگویند» چه «پراتیک‌های مشخص و انضمامی به این پروژه جان می‌بخشند.»[63] در عوض، با ارائه‌ی برنامه‌ای شامل سه مطالبه‌ی سیاسی مرکزی نتیجه‌گیری می‌کنند: شهروندی جهانی، درآمد سالانه‌ی تضمین‌شده، و حق بازتصرف. نخستین این‌ها، یعنی «شهروندی جهانی»، اساساً شامل جهان‌شمول‌سازی برابری لیبرالی است که در چارچوب دولت-ملت وعده داده شده است. با این‌که این مطالبه به لحاظ تاریخی مترقی است و قطعاً برای مبارزه‌ی فوری به‌منظور محدود کردن استثمار کارگران بدون مدارک قانونی از طریق اعطای حمایت قانونی حیاتی است، اما چندان تحول‌آفرین به‌نظر نمی‌رسد. در سطح داخلی، تداوم نابرابری‌های طبقاتی همان پرسش‌های اساسی قدیمی را درباره ترجمه‌ی شهروندی به حقوق واقعی (مانند امنیت شغلی و میزانی از دموکراسی در محل کار) مطرح می‌کند؛ در هر صورت، دوباره به مطالبه از دولت‌های ملی برمی‌گردیم. در سطح بین‌المللی، این مطالبه این موضوع را پیش می‌کشد که آیا تمرکز استراتژیک بر تسهیل جابه‌جایی جغرافیایی (که به‌طور اجتناب‌ناپذیری به نفع برخی افراد و طبقات است) توسعه‌ی جوامع و مناطق فقیری را که مهاجران از آن‌ها مهاجرت می‌کنند، تحت تأثیر قرار می‌دهد یا نه. به علاوه، اعمال و محتوای چنین مطالبه‌ای پیچیدگی‌های متعددی را مطرح می‌کند: هارت و نگری چه استانداردها و محدوده‌ای از حقوق را پیشنهاد می‌کنند؟ این حقوق چگونه در سراسر دولت‌ها تضمین خواهند شد؟ از چه کسانی خواسته می‌شود این حقوق را فراهم کنند؟

مطالبه‌ی دوم به مسئله چگونگی تحقق حقوق اجتماعی اساسی برای برابری شرایط درون لیبرالیسم می‌پردازد ــ یعنی یک دستمزد اجتماعی و حداقل درآمد تضمین‌شده برای همه. اما اگرچه این مطالبه پیشرفتی نسبت به لیبرالیسم محسوب می‌شود، هم‌چنان به‌طور اساسی در سنت سوسیال‌دموکراتیک باقی می‌ماند که بر حوزه‌ی توزیع تمرکز می‌کند و نه بر روابط اجتماعی تولید. (در واقع، ایده یک حداقل تضمین‌شده را روشن‌فکران جناح راست لیبرتارین مانند میلتون فریدمن در دهه‌ی ۱۹۷۰ مطرح کردند که آن را راهی برای عقلانی‌سازی و نیز غیرسیاسی‌سازی رفاه می‌دیدند). البته می‌توان این مفهوم را با تعیین سطحی از حداقل درآمد که در عمل نیروی کار را غیرکالایی و عملکرد بازارهای کار سرمایه‌داری را مختل می‌کند، رادیکالیزه کرد. این موضوع اما مسئله‌ی پیچیده دیگری را نادیده می‌گیرد: پیامدهای این مطالبه بر مشروعیت آن در میان طبقه کارگر شاغل چیست؟ در چارچوب سرمایه‌داری کنونی، کسانی که کار می‌کنند نه فشار انضباطی لازم را دارند و نه ظرفیت تولیدی کافی برای تأمین آن «حداقل» بالای موردنظر را. اما اگر این مشکل به مطالبه‌ی گام‌های فوری برای پایان‌دادن به قدرت سرمایه و حذف سرمایه‌داری منجر شود، چرا تظاهر کنیم که این مطالبه برای یک درآمد تضمین‌شده، مطالبه‌ای است مربوط به دوران گذار؟

و سرانجام، به مطالبه‌ی سوم می‌رسیم: «بازپس‌گیری وسایل تولید… و دست‌رسی آزاد و کنترل بر دانش، اطلاعات، ارتباطات و تأثیرات». این همان مطالبه‌ی سنتی سوسیالیستی است که هارت و نگری نیز به آن اذعان می‌کنند.[۶۴] این مطالبه به‌راستی رادیکال است و همین رادیکالیسم آن را از دو پیشنهاد دیگر جدا می‌کند. به همین دلیل، این مطالبه مستقیماً پرسش‌های بنیادی را که هارت و نگری مطرح کرده ولی پاسخی برای آن ارائه نداده‌اند، دوباره زنده می‌کند: چه نوع جنبش‌هایی در واقع می‌توانند ظرفیت‌های ایدئولوژیک و سازمانی مستقل برای بازپس‌گیری وسایل تولید و ارتباطات از سرمایه را پرورش دهند؟ چه نوع جنبش‌هایی می‌توانند قدرت دولتی را به‌دست بگیرند و آن را به‌گونه‌ای رادیکالْ دموکراتیک کنند، به نحوی که این قدرت به ابزاری برای بسیج «انبوهه» به‌منظور دموکراتیک‌سازی اقتصاد و ارتباطات تبدیل شود؟

به‌رغم ادعاهای مخالف، «ضد امپراتوری» هارت و نگری در مورد مقاومت در برابر امپراتوری است، نه تحول آن. البته مقاومت امر مطلوبی است؛ زیرا فضایی برای امید و توسعه‌ی امید به سیاستی پایدار ایجاد می‌کند. اما مقاومت به عنوان هدفی فی‌نفسه، خطراتی نیز به هم‌راه دارد. مسئله فقط این نیست که این مقاومت به اندازه کافی پیش نمی‌رود، بلکه این خطر نیز وجود دارد که دستاوردهای حاصل را تحلیل برد. افزون بر این، در حدی که این رویکرد ماجراجویی را ترغیب کند، می‌تواند سبب جدا شدن مبارزه‌جویی از پایگاه خود شود، به‌جای آن‌که پیوندهایش با آن پایگاه را تقویت کند، با تمام پیامدهایی که این امر برای انزوا و سپس سرکوب در پی خواهد داشت.

این نکات انتزاعی نیستند. ناتوانی در بهره‌گیری از مبارزات، در تبدیل آن‌ها به تلاش‌هایی انباشتی و نه پراکنده، و محدود کردن زمینه برای سرکوب دولتی، از زمان مبارزات دانش‌جویی و کارگری اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ گریبان‌گیر چپ بوده است. و در اندیشیدن به آینده‌ی جنبش ضد جهانی‌سازیْ این نگرانی امروز کم‌تر از گذشته نیز نیست.[۶۵]

شکست در فراتر رفتن از مقاومت را، البته، به‌سختی می‌توان به پای هارت و نگری و اتونومیست‌های متأثر از نگری گذاشت؛ این شکستْ شکستی جمعی است. این‌که به نظر می‌رسد هارت و نگری آن تاریخ و سیاست‌هایش را به چالش می‌کشند، مشکلی نیست؛ ناامیدی از این است که آنان به اندازه‌ی کافی پیش نمی‌روند. تفاوتی هست بین پذیرفتن شکست‌های گذشته برای حرکت رو به پیش، و ارتقا دادن آن شکست‌ها ــ همان‌طور که هارت و نگری در بحث‌شان درباره‌ی طبقه‌ی کارگر آمریکایی آن‌جام می‌دهند ــ به مرتبه‌ی پیروزی. این کار نه‌تنها از آموختن از شکست‌های تاریخی جلوگیری می‌کند و پرسش‌های حیاتی را مسدود می‌سازد، بلکه به ایجاد موانعی برای یافتن راه‌بردی بهتر نیز می‌آن‌جامد. افزون بر این، نمی‌توان نپرسید که آیا نگرش آن‌ها به مقاومت به‌عنوان راه‌برد، پارامترهای تحقیق نظری‌شان را تحت تأثیر قرار داده یا نه. نکته‌ای نگران‌کننده این است که یک نظریه‌پرداز برجسته‌ی اتونومیسم طبقه‌ی کارگر همانند نگری، که ایمانش به خودانگیختگی طبقه‌ی کارگر پیش‌تر نادرست از آب درآمده بود، اکنون دلیل تازه‌ای برای سیاستی مشابه پیدا می‌کند. مسئله‌ای که باید بر آن تأکید کنیم این است که موضوعْ تعهد ما به رهایی انسانی نیست که محرک تعهد ما به مطالعات نظری می‌شود ــ این امری است مفروض. بلکه مسئله این است که تنها در صورتی می‌توانیم به آن تعهد و آرمان یاری رسانیم که، به‌گفته‌ی مارکس، نظریه‌ی ما بی‌رحمانه به حقیقت جهان پایبند باشد و به‌طور مداوم نظریه و عمل خود را بازنگری کنیم، زیرا این بازنگری شرطی است برای یک کنش مؤثر و نهایی.

هارت و نگری در نقدهای خود از پیامبران دروغین بنیادگرایی دینی و پسامدرنیسم آکادمیک به این اصول وفادار هستند. آن‌ها این دو گفتمان را، به‌رغم تضاد آشکارشان، به شکل متناقضی «به هم پیوسته» می‌بینند؛ زیرا نه‌تنها در یک زمان پدید آمده‌اند، بلکه به یک موقعیت واحد نیز پاسخ می‌دهند. افزون بر این، هر دو به یک اندازه از شناخت روشن «ساختارها و منطق‌های قدرت در جهان معاصر» ناتوان هستند. این ناتوانی از آن روست که آن‌ها این قدرت را از منظر دوگانگی‌هایی چون «آمیختگی در برابر خلوص، تفاوت در برابر هویت، و پویایی در برابر سکون» تحلیل می‌کنند.[۶۶]

رویکرد انتقادی خود هارت و نگری که «به نیاز به یک بازسازی ایدئولوژیک و مادی واقعی از نظم امپراتوری» می‌پردازد،[۶۷] در حقیقت بسیار بهتر است. بنابراین، به طرز ناراحت‌کننده‌ای این کتاب نتوانسته است، به دلایلی که اشاره کردیم، به استانداردی که خود نویسندگان برای رویکرد انتقادی تعیین کرده‌اند، وفادار بماند؛ رویکردی که به گفته‌ی خودشان «باید به‌طور مداوم تلاش کند قدرت‌های خود را بر ماهیت رویدادها و تعین‌های واقعی فرآیندهای امپراتوری که امروزه جریان دارند، متمرکز کند.»

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از Gems and Baubles in Empire از Leo Panitch and Sam Gindin که در این لینک یافته می‌شود.

 

یادداشت‌ها

[۱].‌ کتاب امپراتوری به تازگی در فهرست پنج کتاب پرفروش آمازون قرار گرفت.

[2]. Hardt and Negri 2000, p. xiv.

[3]. Hardt and Negri 2000, pp. 8–9.

[4]. Hardt and Negri 2000, pp. 9–10.

[5]. Hardt and Negri 2000, p. 73.

[6]. Hardt and Negri 2000, p. 83.

[7]. Hardt and Negri 2000, p. 87.

[8]. Hardt and Negri 2000, p. xvii.

[9]. Hardt and Negri 2000, p. 205.

[10]. Hardt and Negri 2000, p. xii.

[11].‌ باید توجه داشت که هارت و نگری در یک یادداشت به آثار انتقادی عمومی درباره‌ی مصرف نامکفی اشاره می‌کنند. آن‌ها در این زمینه تا حدودی مرکزی بودن مصرف نامکفی را تعدیل می‌کنند، اما بعداً بدون هیچ تأثیری به آن ادامه می‌دهند. آن‌ها به انتقادها پاسخ نمی‌دهند، بلکه صرفاً تأکید می‌کنند که «مارکس و لوکزامبورگ … یک مانع اقتصادی را شناسایی کردند که کمک می‌کند تا توضیح دهد چگونه سرمایه به‌طور تاریخی به گسترش، حرکت به خارج و گنجاندن بازارهای جدید در قلمرو خود سوق داده شده است» (Hardt and Negri 2000, p. 449, note 3). برای داده‌های مفید درباره‌ی تجارت و سرمایه‌گذاری در این دوره، به کتاب‌های Kenwood and Loughheed 1999 و O-Rourke and Williamson 2000 بنگرید.

[12].‌ این غفلت با عدم توجه به واکنش‌ها در دنیای غیرسرمایه‌داری هم‌راه است. همان‌طور که برون‌سپاری‌های تجاری با شورش‌ها مواجه شدند، قدرت‌های امپریالیستی مجبور شدند به‌طور درونی گسترش یابند تا موقعیت‌هایی را تحکیم کنند که در بسیاری از موارد، منافع نهایی‌شان مشکوک بود. برای اطلاعات بیش‌تر بنگرید به Robinson and Gallagher 1961, pp. 462–72.

[13].‌ کائوتسکی پیش‌بینی کرده بود که دولت‌های سرمایه‌داری لزوماً جنگ نخواهند کرد. لنین اعتراض کرد که هرگونه اشاره به این‌که رقابت امپریالیستی ممکن است به سرمایه‌داری «صلح‌آمیز» منجر شود، در شرایط سیاسی جنگ جهانی اول، تأثیر سیاسی فراخوان به انقلاب را که تنها راه پیش رو است، کاهش می‌دهد. رد تحلیل کائوتسکی توسط لنین از طریق یک جدل هم‌زمان، مشکل عمومی‌تری را مطرح کرد ــ یعنی سیاسی‌سازی بیش از حد نظریه.

[14]. Hardt and Negri 2000, pp. 14–15.

[15]. Hardt and Negri 2000, p. 3.

[16]. Hardt and Negri 2000, p. xiv. Emphasis in text.

[17]. Hardt and Negri 2000, p. 160.

[18]. Hardt and Negri 2000, p. 87 & p. 113.

[19]. Hardt and Negri 2000, p. 146.

[20]. Hardt and Negri 2000, p. 169.

[21]. Hardt and Negri 2000, pp. 160–1.

[22]. Hardt and Negri 2000, p. 164.

[23]. Hardt and Negri 2000, pp. 166–7.

[24]. Hardt and Negri 2000, p. 172.

[25]. Hardt and Negri 2000, p. 173.

[26]. Hardt and Negri 2000, p. 176.

[27]. Hardt and Negri 2000, p. 179.

[28]. Hardt and Negri 2000, p. 266.

[29]. Hardt and Negri 2000, p. 184.

[30]. Hardt and Negri 2000, p. 15.

[31]. Hardt and Negri 2000, p. 181.

[32]. Hardt and Negri 2000, p. 18.

[33]. Hardt and Negri 2000, p. 180.

[34]. Hardt and Negri 2000, p. 9.

[35]. Hardt and Negri 2000, p. 5.

[36]. Hardt and Negri 2000, p. 309–13.

[37]. Hardt and Negri 2000, p. 310. Emphasis added.

[38]. Hardt and Negri 2000, p. 347.

[39]. Hardt and Negri 2000, p. 151.

[40]. Callinicos 2001, p. 51.

[41]. Hardt and Negri 2000, p. 285.

[42]. Hardt and Negri 2000, p. 289.

[43]. Hardt and Negri 2000, p. 290.

[44].‌ به عنوان مثال، جنرال موتورز ممکن است به طور کلی جهانی‌تر باشد، اما بیش از ۹۵ درصد از قطعات و نیروی کار در وسایل نقلیه‌ای که در آمریکای شمالی مونتاژ می‌شود، از داخل آمریکای شمالی تأمین می‌شود.

[45]. Hardt and Negri 2000, p. 285.

[46]. Hardt and Negri 2000, p. 287.

[47]. Hardt and Negri 2000, p. 293.

[48]. Data from US Department of Labor, December 2001.

[49]. Hardt and Negri 2000, p. 293.

[50]. Hardt and Negri 2000, p. 290.

[51]. Hardt and Negri 2000, p. 298.

[52]. Hardt and Negri 2000, p. 300.

[53]. Hardt and Negri 2000, p. 302.

[54]. Hardt and Negri 2000, p. 20.

[55]. Hardt and Negri 2000, p. 4.

[56]. Hardt and Negri 2000, pp. 268–9.

[57]. Hardt and Negri 2000, p. 269.

[58]. Hardt and Negri 2000, p. 268

[59]. See Brenner 1998; and Gindin 2001.

[60]. Hardt and Negri 2000, pp. 362–3.

[61]. Hardt and Negri 2000, p. 368.

[62]. Hardt and Negri 2000, pp. 399–400.

[63]. Hardt and Negri 2000, p. 400.

[64]. Hardt and Negri 2000, pp. 406–7.

[65].‌ این محدودیت در مقاومت ممکن است توضیح دهد چرا کتاب امپراتوری در میان چپ و جریان اصلی محبوبیت دارد. در چپ، این که امپراتوری فراتر از مقاومت نمی‌رود، برای برخی به راحتی پذیرفته می‌شود (با توجه به تاریخ اخیر ما، فراخوان پرشور آن‌ها برای مبارزه حداقل امیدوارکننده است) و دیگران با آسودگی با آن مواجه می‌شوند (چرا که سوالات دشوار و ناراحت‌کننده مطرح نمی‌شوند). برای جریان اصلی، امپراتوری یک ماجراجویی اما در نهایت بی‌خطر ارائه می‌دهد: جهانی‌شدن قرار است بماند، امپریالیسم آمریکا از مد افتاده، امپراتوری آنقدر زودگذر است که نیازی به تفکر درباره آن نیست، و احتمال فوران خودجوش از سوی کارگران اطلاعاتی یا یک انبوهه‌ی مبهم به‌ندرت دلیلی برای بی‌خوابی شبانه است. این ویژگی در امپراتوری در آخرین کلمات آن، جایی که هارت و نگری به «سبکی و شادی سرکوب‌ناپذیر کمونیست بودن» اشاره می‌کنند، گنجانده شده (Hardt and Negri 2000, p. 413). کدام چپ‌گرایی با دیدن کتابی که در حال حاضر به‌طور گسترده‌ای خوانده می‌شود، تحت تأثیر قرار نمی‌گیرد؟ اما این کلمات بندی را به پایان می‌رسانند که در آن سنت فرانسیس آسیسی به‌عنوان نمونه‌ای از مبارزات کمونیستی مطرح شده. آیا کمونیسم محبوب‌ است یا خنثی؟

[66]. Hardt and Negri 2000, pp. 149–50.

[67]. Hardt and Negri 2000, pp. 47–8.

 

منابع

Brenner, Robert 1998, ‘The Economics of Global Turbulence’, New Left Review, I, 229: 1–264.

Callinicos, Alex 2001, ‘Tony Negri in Perspective’, International Socialism, 92: 33–61.

Gindin, Sam 2000, ‘Turning Points and Starting Points: Brenner, Left Turbulence and Class Politics’, in Working Classes/Global Realities: Socialist Register 2001, edited by Colin Leys and Leo Panitch, London: Merlin. Hardt, Michael and Antonio Negri 2000, Empire, Cambridge, MA: Harvard University Press.

Kenwood, George and Alan Loughheed 1999, The Growth of the International Economy 1820–2000, London: Routledge.

O-Rourke, Kevin and Jeffrey Williamson 2000, Globalization and History, Cambridge, MA: MIT Press.

Robinson, Ronald and John Gallagher 1961, Africa and the Victorians, London: Macmillan.

US Department of Labur, December 2001, ‘Labor Force Projections, 2000–2010’, Monthly Labor Review: http://www.bls.gov/emp/home.htm

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4p9

 

همچنین درباره‌ی#امپریالیسم:

پیش به سوی نظریه‌ی دولت امپراتوری سرمایه‌داری

امپریالیسم و اقتصاد سیاسی جهانی

بازنگری مارکسیسم و امپریالیسم برای سده‌ی بیست‌ویکم

نقدی بر نظریه‌ی امپراتوری آمریکای پانیچ و گیندین

بت‌واره‌پرستی امپراتوری

امپراتوری آمریکا یا امپراتوری سرمایه‌داری جهانی

جووانی آریگی: چرخه‌های سیستمی انباشت، گذارهای هژمونیک و برآمد چین

جووانی آریگی در پکن: بدیل سرمایه‌داری

کارل مارکس بین دو جهان

پکن بین اسمیت و مارکس

امپریالیسم «جدید»

انباشت سرمایه و نظام دولتی

بحث درباره‌ی امپریالیسم «جدید»

امپریالیسم چه هست و چه نیست؟

فراتر از نظریه‌ی امپریالیسم

سمپوزیوم درباره‌ی «امپراتوری سرمایه»

«امپریالیسم جدید» واقعاً از چه نظر جدید است؟

دام‌چاله‌های واکاوی رئالیستی سرمایه‌داری جهانی

شالوده‌‌های اقتصادی امپریالیسم معاصر

امپریالیسم ”جدید“؟

امپریالیسم قدیمی و جدید

پاسخی به منتقدان