نسخهی چاپی/متن کامل (پی دی اف)
ضرورت بازاندیشی فاشیسم در دهشتِ فراگیرِ جنگ
امین حصوری
« مسالهی فاشیسم به قدمت خودِ سرمایهداریست؛ این تهدید از همان آغاز وجود داشت.»
کارل پولانی، «ویروس فاشیستی» (1934)[i]
« ما نیازمند رویکردی فراملی و تطبیقی به عصر فاشیسم هستیم؛ … تحقق این امر مهم مستلزم آن است که نهتنها نسخهها و زمینههای اروپاییِ فاشیسم را با یکدیگر مقایسه کنیم، بلکه بتوانیم ابعاد جهانی-تاریخیِ فاشیسم را بهفهم درآوریم.»
کارلهاینتز روث، «فاشیسم یا ناسیونالسوسیالیسم؟» (۲۰۰۴)[ii]
مقدمه
در سپهر ایران بار دیگر خیابانها به تسخیر نمایش دولتیِ ارعاب عمومی و مرگستایی در آمدهاند و پروپاگاندای ایدئولوژیکِ جنگ و نظامیگری و «میهنپرستی» و «ملت واحد» – بار دیگر – از هر سو طنینانداز شده است. بهمیانجی فضای جنگی و عینیتیابیِ خطر «دشمن خارجی»، برساختهای از «مردم دولتمدار» بسیج شده است تا اکثریت جامعه و همگامیِ آن با راهبردهای نظامی-امنیتیِ دولت را بازنمایی کند؛ حالآنکه بهاعتبار تشدید محرومیتها و سرکوبها و امنیتیسازیِ سپهر عمومی در وضعیت جنگی و بیناجنگی، و مشخصاً تشدید هولناک بیکاری و گرسنگی و ارعاب و اعدام، روشن است که این «مردم برساخته» درواقع علیه اکثریت جامعه یا علیه «ملتی صدپاره» آرایش جنگی گرفتهاند. بر کسی پوشیده نیست که این بازآرایی-بازنماییِ پایگاه تودهای دولت، معطوف است به مصونسازیِ ارکان لرزان دولت از گزند اعتراضات تودههای ناراضی و مخالف، تا زمینهی تحقق رؤیای بازسازی مقتدرانهتر جمهوری اسلامی فراهم شود. در این فضای نفسگیر، همانطور که انتظار میرفت آتشبس شکننده و بیبنیاد (تفاهمنامهی اسلامآباد) دوام چندانی نداشت و واقعیتِ جنگْ بار دیگر سنگینی حضور تاریخیاش را به رخ کشید و آرزوی تودههای مصیبتزده و مستاصل برای خلاصی از این کابوس را ناکام گذاشت. اکنون جنگ خارجی و اعدام داخلی دوشادوش هم ارکان حکمرانی جمهوری اسلامی را تحکیم میکنند؛ تو گویی در جغرافیای ایران مرگْ بر زندگی حکم میراند؛ بی هیچ استعارهای.
در متن رویدادهای این فضای تاریخیِ شوم، بار دیگر میباید پرسش فاشیسم را برجسته کرد و مشخصاً از نسبت مرگبنیادی و زندگیستیزِی جمهوری اسلامی[iii] با شیوههای فاشیستی حکمرانی پرسید. فراتر از آن، ولی در پیوندی تنگاتنگ با آن، باید پرسید چگونه سازوکارهای نظم بحرانزدهی جهانیْ این شیوههای حکمرانی را تقویت و تحمیل میکنند. برای پاسخ به این پرسش، متن حاضر به شرایطی ارجاع میدهد که بازتولید شالودههای نظام سرمایهداری را از همیشه دشوارتر کردهاند و این داعیهی کلی را پیش میکشد که این بحران فراگیرْ بار دیگر زمینهی توسل (عیان) به رویهها و سازوکارهای فاشیستی را در قلمرو حکمرانی سرمایهدارانه فراهم کرده است. و اینکه چرخش علنی و فزاینده بهسمت فاشیسم در متن بحران کنونیْ مصداق فعلیتیابی (بیدارشدن) گرایشی ساختاری در مناسبات قدرت سرمایهدارانه است. استدلال خواهم کرد که فاشیسم امروزی، بنا به فراگیربودن بحران در بافتار یک «سرمایهداری جهانیشده»، هم در قلمرو حکمرانی ملی تجلی مییابد و هم در سپهر مناسبات قدرت بینالمللی و سازوکارهای امپریالیستیِ آن؛ و اینکه گسترش «رژیم جهانی جنگ» را میتوان پاسخی امپریالیستی به بحران کنونی سرمایهداریست[iv]، که پیوندهای مهمی با انکشاف جهانی فاشیسم (globale Faschisierung) در زمانهی ما دارد. نوشتار حاضر برای فهم/توضیح چراییِ چرخش دولتها به الگوهای فاشیستیِ حکمرانیْ ایدهی «بحران وجودی سرمایهداری» را برجسته میکند، اما بهجای وارسی و تحلیل اَشکالِ و الگوهای انضمامیِ حکمرانیِ فاشیستی در جهان امروز (ازجمله ایران)، عمدتا بر بازخوانی مفهومی و روششناسانهی مقولهی فاشیسم تمرکز دارد. چون نفس سخنگفتن از فاشیسم یا نسبت بحران معاصر با برآمدن فاشیسم، مستلزم نشاندادن درونمایهی فراتاریخیِ (trans-historical) فاشیسم و شرایطِ امکان احیای رویکردهای فاشیستی در جهان معاصر است. لذا بخش قابلتوجهی از متن بر مسالهی چگونگی بازشناسی فاشیسم در زمانهی حاضر تمرکز دارد.
انگیزهی اصلی این پژوهشْ فهم زمینههای انکشاف شیوههای فاشیستی حکمرانی در ایران و نحوهی مفصلبندی آن با موج جهانی فاشیسم بود، تا در پرتو آنْ تحولات کلان مصیبتباری که مردمان جغرافیای ایران از چندی پیش آماجشان بودهاند قابلفهمتر شوند. ولی – باید اذعان کنم – بهزودی برایم معلوم شد که ورود به این حوزهی تحلیلْ مستلزم واکاوی پیشینیِ پرسشهایی عامتر است؛ و نهایتاً کندوکاو در همین پرسشها مضمون نوشتار حاضر را تعیین کرده است. با این همه، تصور میکنم که از خلال واکاوی نظری دربارهی فاشیسم و نسبت آن با پویشهای کلانِ زمانهی حاضر، زمینهی اندیشیدن به پرسش/دغدغهی اولیه (زمینهها و کارکرد فاشیسم در موقعیت امروزی ایران) مهیاتر میشود؛ و امید دارم که متن پیشِ رو بتواند سهمی – ولو اندک – در این مسیر ادا کند.
۱. چرا سخنگفتن از فاشیسم کماکان ضرورت دارد؟
اندکی پس از نخستین تهاجم نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران، زمانی که دولت ایران آرایش جنگی بهخود گرفته بود، مقالهای در کارگاه دیالکتیک منتشر شد (تیر ۱۴۰۴) با عنوان «انکشاف چهرهی ایرانی نئوفاشیسم در سایهی جنگ[v]». نقطهی عزیمت و یکی از مراکز ثقل آن نوشتار، برجستهکردن دلالتهای خطرناک یک کردار مشخص از جانب «دولت جنگیِ» وقتِ ایران بود: طرح اخراج ضربتی و انبوه افغانستانیهای مهاجر و ایرانیان افغانستانیتبار. انگیزهی آن اقدام پرهیاهوی دولت ایران هرچه بوده باشد – خواه برای بازآرایی جنگیِ شیوههای حکمرانی، خواه برای نمایش اقتدار حاکمانهاش، و خواه برای بسیج عواطف ناسیونالیستی تودهها از طریق برانگیختن موج تازهای از «دیگریسازی» و «بیگانههراسی» – نتایج آن هولناک بود: در پی آن، دستکم صدها هزار نفر که سالها (برخی، تمام عمر) در ایران زندگی کرده بودند، به شیوههایی موحش به افغانستان دیپورت شدند. آن متن خاطرنشان کرده بود که جمهوری اسلامی همواره حامل گرایشها و سویههای فاشیستی بوده است، اما درجهی انکشاف آن گرایشها و مسیر عینیِ تجلییابیِ آنها تابع شرایط انضمامی-تاریخیست. از آن زمان، در امتداد روند پرتلاطم تحولات تاریخی-جهانیِ، وضعیت جنگی در ایران بهمراتب وخیمتر شده است و لذا دولت ایران – با رغبت تمام – آرایش جنگی خود را دایمی کرده و بسط داده است. بر این اساس، پرسشی که آن نوشتار – در آن موقعیت – طرح کرده بود، اکنون موضوعیت بیشتری یافته است. چون از آن پس، فضای امکان برای انکشاف سویههای فاشیستی حکمرانی در ایران هرچه بیشتر مهیا شده است؛ و بهتبع آن، با نمودهای عیانتری از جهتگیری فاشیستی ازجانب حاکمیت ایران روبرو بودهایم. برای مثال، در کشتار دولتیِ هولناک معترضان در دیماه ۱۴۰۴، که در بافتار همان آرایش جنگی دولت (پس از جنگ ۱۲ روزه) رقم خورد، حاکمان – با ارجاع به وضعیت جنگی و دسیسههای دشمن – پیشاپیش از جانِ معترضان ارزشزُدایی کرده و زمینهی قتلعام انبوه آنها را فراهم کردند. یعنی گفتار دولتی ازطریق همارزسازی معترضان با «عاملان دشمنِ خارجی» یا «خائنان» از آنها «دیگری»هایی (هوموساکر/مادون انسان) برساخت که مشمول حقوقبشر نمیشوند و قتلشان مستوجب بازخواست نیست. از سوی دیگر، در جبههی دشمنان بیرونیِ جمهوری اسلامی، خواه دولتهای دشمن و خواه اپوزیسیون ارتجاعیِ، نیز شاهد توسل آشکار به راهکارهای فاشیستی بودهایم. مشخصا، طی فاجعهی دی ۱۴۰۴، دولتهای آمریکا و اسرائیل و «اپوزیسیون خویشاوند جمهوری اسلامی» نیز – بهشیوهی دیگری – از جان انسانها ارزشزُدایی کردند و رنجها و آمال آنان را – در سطحی هولناک – مورد استفادهی ابزاری قرار دادند. وقتی سیاههی فشردهای از اقدامات و کارکردهای نیروهای فوق را مرور میکنیم، اصلیترین درونمایهی فاشیستی، یعنی انسانزُدایی از گروههای انسانی و ارزشزُدایی از حیات، در همهی آنها قابل ردیابیست: پرورش/تقویت نظاممند جریانات فاشیستی در درون نیروهای اپوزیسیون با هدف براندازی دولت ایران؛ سازوکارهای تبلیغاتی/پروپاگاندای دولت اسرائیل و تلویزیون ایران اینترنشنال در رنگآمیزی نجاتبخش جنگ و تهاجم خارجی؛ گفتارها و کنشهای خشونتبار و حذفگرای حامیان جانفدای پهلوی علیه مخالفان سیاسیشان و – بهطور کلی – افق سیاسیِ آشکارا فاشیستیِ این جریان؛ نحوهی توجیه و شروع و پیشبرد تهاجم نظامی به ایران از سوی دولتهای اسرائیل و آمریکا؛ و استفادهی ابزاری ترامپ و نتانیاهو از جان انسانها برای کسب برتری نظامی و امتیازات سیاسی-استراتژیک، نظیر تهدیدات مکرر ساکنان ایران به «مجازات جمعی» و نابودی کامل زیرساختهای حیات جمعی، یا بازگرداندن ایرانیان به عصر حجر. [ناگفته نماند که نحوهی پیشبرد جنگ و مدیریت جنگیِ جامعه از جانب جمهوری اسلامی نیز متکی بر ارزشزُدایی از حیات، و لذا حامل درونمایهی فاشیستی بوده است؛ روشنترین نمود این رویه، افزایش مهیب اعدامها[vi] در سایهی فضای جنگیست].
اندکی که به عقبتر بازگردیم، طی جنگ و نسلکشی دولت اسرائیل در غزه همگان شاهد بودیم که چگونه دستکم بهمدت دو سال کشتار بیمرز انسانها – تحت حمایتهای بیقیدوشرط ایالات متحده و شماری از قدرتهای غربی – بهطور زنده (live) در معرض «تماشا»ی جهانیان قرار گرفت و عادیسازی شد؛ کشتاری که وهن آشکار موازین بینالمللی و داعیههای دیپلماتیک بود و – در سایهی وقوع جنگهای بعدی – هنوز هم خاتمه نیافته است. پس، از هر زاویه که بنگریم، گسترش و تثبیت «رژیم جهانی جنگ» باد به بادبان گرایشها و درونمایههای فاشیستی دولتها انداخته است؛ بهویژه نزد دولتهایی که مستقیما دستی در جنگ و فضای جنگی دارند.
ممکن است چنین بهنظر برسد که پرسش از فاشیسم در زمانهی کنونی پرسش تازهای نیست. چون در سالهای اخیر، در پی برآمدن جریانات راست افراطی و خصوصا عروج سیاسی دونالد ترامپ، بحث فاشیسم یا نئوفاشیسم – فراتر از سپهر فکری/سیاسیِ چپ – مکرراً در فضای رسانهای میناستریم مطرح شده است. اما دستکم در فضای میناستریم، این پرگویی ظاهری دربارهی فاشیسم – فارغ از نیتمندی گویندگانش – عمدتا زمینههای مادی برآمدن آن را پنهان کرده و ابعاد واقعی خطرات آن را تقلیل بوده است. چون آن دسته از روایتهای بابِ روز که برخی تجلیهای سیاست فاشیستی در زمانهی ما را تصدیق کرده و نسبت به خطرات آن هشدار دادهاند، اغلبْ آن را در پیکر فیگورهای سیاسیِ معینی شخصیسازی (personalization) کردهاند؛ پیدایش آن را به انواعی از انتخابها و هویتهای سیاسی گروهی گره زدهاند؛ و در جدیترین حالت، خطرات فاشیسم را صرفاً به رشد جنبشهای راست افراطی نسبت دادهاند. چنین روایتهایی، با جداکردن پیوندهای فاشیسم از بنیادهای سرمایهدارانهاش، رگههای فاشیستی در فضای سیاست امروز را صرفاً همچون گرایشی ناخوشایند و موهن (و بعصا نابهنگام) در حاشیهی مناسبات جهان معاصر تصویر کردهاند. با اینکه بسیاری از این روایتها میکوشند ضرورت اخلاقی مواجهه با فاشیسم را برجسته کنند تا عرصهی سیاست دچار افراطگرایی یا عقلانیتگریزیِ فاشیستی نشود، به تکوین استراتژی و مبارزات ضدفاشیستی کمک چندانی نمیکنند؛ چون این گزینهی مهم را از دایرهی فهم خارج میکنند که بازیابیِ فاشیسم ممکن است دقیقاً نوع خاصی از عقلانیت سرمایهداری باشد و بههمین اعتبار، نقیضِ سیاست متعارف نباشد. در عوض، چنین بهنظر میرسد که تکثیر چنین روایتهایی و مصرف مکرر آنها در راستای رقابتهای جناحی در ساختار دولتهای معاصر، به روند رسمیتیابی یا تثبیت نسبیِ آن «حاشیهی موهن» در سپهر سیاست متعارف سرعت بخشیده است[vii]. بهطور مشخصتر، یکی از روایتهای متداولی که «خطر فاشیسم» را بهگونهای ناقص و بهسان امری حادث برجسته میکند روایتیست که زمینهی بروز این خطر را به انتخابهای نادرست رایدهندگان ناراضی از عملکرد دولتها نسبت میدهد؛ یا روایت مشابهی که تصویری از جنبشهای تودهایِ «مسخشده» را به ذهن میآورد: انبوهی از ناراضیانِ که از فرط ناآگاهیْ تحتتأثیر پروپاگاندای جریاناتِ راستگرای افراطی قرار گرفتهاند. روایت دیگر، گامی فراتر رفته و سیاستهای ناکارآمد دولتی را، بهدلیل برانگیختن نارضایتیهای عمومی، زمینهساز پیدایش جنبشهای راست افراطی معرفی میکند؛ حال آنکه خواهناخواه به توهم «دولت کارآمد» بهعنوان بدیلی در برابر رشد گرایشهای فاشیستی دامن میزند؛ بیآنکه بر ناگزیریِ ساختاری ناکارآمدیهای دولت پرتوی بیاندازد. با این اوصاف، گفتارها و مباحث رایجِ «ضدفاشیستی» در فضای آکادمیک-رسانهایْ حامل این پیشفرضاند (و این انگاره را برمیانگیزند) که گویی دامنهی رشد گرایشهای فاشیستی در دستگاه حکمرانی (نظیر آنچه در دولت ایالات متحده مشهود است) تنها وابسته به آن است که نیروهای ناسیونالیست افراطی و نژادپرستِ تا چه حد با اقبال عمومیِ مواجه شوند؛ یعنی وابسته به آنکه دایرهی اثرگذاری سیاسیِ این نیروهای ارتجاعی بر ساختار قدرت چقدر باشد. اما، بهباور، من این نشانیهای «هشداردهنده» – در بهترین حالت – تنها ما را به سمت نوک کوه یخ رهنمون میشوند.
در مقابل، روایتی – کمابیش مهجور – که این نوشتار از آن دفاع میکند نمودهای مشهودِ روند جهانیِ برآمدنِ فاشیسم را دردنشانِ یک فرآیند دگردیسی تاریخیِ میداند که با بحرانهای مزمن و درهمتنیدهی سرمایهداری معاصر پیوند دارد؛ و اینکه، تا جایی که این بحرانها ماندگاری و جانسختی نشان دهند، انکشاف فاشیسم (تحقق فزآیندهی گرایشهای فاشیستی) وجهی درونماننده از پویشهای نظم جهانی معاصر خواهد بود. بر این اساس، داعیهی این نوشتار آن است که در کنار رشد جنبشهای راست افراطی (حامل گرایشهای شناختهشدهی فاشیستی)، دولتها هرچه بیشتر به سازوکارهای حکمرانی فاشیستی متوسل میشوند؛ بیآنکه لزوما احزاب راست افراطیْ سکان هدایت دولت را بهدست داشته باشند، یا حکمرانی دولت لزوماً با داعیههای علنی فاشیستی همراه باشد و/یا متکی بر پشتیبانیِ وسیع تودههای «مسخشده» باشد. و باز در همین راستا، استدلال خواهم کرد که سازوکارهای فاشیستی زمانهی ما هرچه بیشتر در شیوههای «مدیریتِ» امپریالیستی پویشِ آشوبناک سرمایهداری، یعنی در متن مناسبات جهانی قدرت، متجلی میشوند/ خواهند شد.
یادداشتها
[i] این گفتاورد پولانی، که در مدخل آغازین کتاب «فاشیسم متاخر» (توسکانو، ۲۰۲۳) آمده است، برگرفته از دستنوشتهای (متن یک سخنرانی) از اوست با نام «ویروس فاشیستی» (Fascist Virus, 1934)، که بعدها در مجموعهآثار پولانی منتشر شد. «پولانی فاشیسم را بهسان ویروسی معرفی میکند که در شرایط عادی، بهصورت نهفته در درون سرمایهداری باقی میماند. با این حال، در دورههای بحرانِ ساختاری و سیستمی، این ویروسْ فعال و کشنده میشود. … از دید او پیوند میان فاشیسم و سرمایهداری از کشمکش و تنشِ ذاتی میان سرمایهداری و دموکراسی نشأت میگیرد.» (The Fascist Virus, Richard Sandbrook). این توصیف استعاری موجز پولانی از نسبت فاشیسم و سرمایهداری میتواند چکیدهی نوشتار حاضر هم باشد. و اینکه کتاب توسکانو با ذکر این گفتاورد پولانی آغاز میشود، برای خود من تأییدیست بر خویشاوندی منظر این نوشتار با روایت توسکانو از فاشیسم. در مورد جایگاه پولانی در تحلیل فاشیسم شاید ذکر این ارزیابی بیمناسبت نباشد: «پولانی معمولاً بهعنوان نظریهپرداز فاشیسم شناخته نمیشود؛ با این حال، او واقعاً چنین نظریهپردازی بود. بههر روی، یکی از اهداف اصلی کتاب دگرگونی بزرگ ( ۱۹۴۴)، بررسی ریشهشناسی و علل ظهور فاشیسم در دورهی بین دو جنگ بود. این کتاب استدلال میکرد که رژیمِ سیاستیِ لیبرالیسم اقتصادی، که مادرِ نئولیبرالیسمِ امروز محسوب میشود، عاملی تعیینکننده در بروز کل بحران دورهی بین دو جنگ جهانی، رکود بزرگ و فاشیسم بوده است. پولانی معتقد بود که جنگ، رکود و فاشیسم، پدیدههای علیِ مجزایی نبودند که تصادفاً در اوایل قرن بیستم همزمان رخ داده باشند؛ بلکه آنها نشانه و علائمِ یک وضعیت اضطراری و عمیقاً پیوستهی اجتماعی، یعنی بحران تمدن لیبرال بودند … از همینجاست که این گزارهی مشهور پولانی شکل میگیرد: برای درک فاشیسم آلمانی، باید به انگلستانِ دوران ریکاردو بازگردیم.» منبع:
Dale G., Holmes Ch., Markantonatou M. (2019). Karl Polanyi’s Political and Economic Thought A Critical Guide. Edinburgh University Press, Agenda Publishing.
[ii] Roth, Karl Heinz (2022, 2004). Faschismus oder Nationalsozialismus? Kontroversen im Spannungsfeld zwischen Geschichtspolitik, Gefühl und Wissenschaft. Sozial.Geschichte Online 33 (2022), S. 77–102.
[iii] امین حصوری: «جمهوری اسلامی و نرمالیزهکردنِ شر»، نشریهی نقد، تیر ۱۴۰۳.
[iv] دربارهی نسبت ضروری میان بازتولید سرمایهداری معاصر با گسترش «رژیم جهانی جنگ»، تاکنون استدلالهای مفصلی از سوی برخی از اندیشمندان رادیکالِ معاصر مطرح شده است. کتاب سندرو متزادرا و برِت نِیلسون بیگمان یکی از مهمترین مشارکتها در این زمینه است:
Mezzadra, S., Neilson, B. (2024). The Rest and the West: Capital and Power in a Multipolar World. Verso Books.
[v] تحریریهی کارگاه دیالکتیک: «انکشاف چهرهی ایرانی نئوفاشیسم در سایهی جنگ»، کارگاه دیالکتیک، ۱۲ تیر ۱۴۰۴.
[vi] در هیاهوی فضای جنگ و جنگطلبی، دولت ایران سازوکارهای ارعاب عمومی را بهطرز موحشی گسترش داده است: از افزایش شمار اعدامها و بهویژه اعدام معترضان خیزش دی ۱۴۰۴ و افزایش صدور احکام اعدام برای معترضان، تا لشکرکشیهای خیابانی و نمایشهای ارعاب شبانه و غیره. حتی پس از امضای تفاهمنامهی آتشبس میان دولتها، نهتنها این فضای ارعاب فروکش نکرد بلکه در کشاکش بین جناحهای حاکم بر سر ضرورت انتقام و ادامهی جنگ تا «پیروزی نهایی»، ابعاد تازهای گرفته است. یک نمود استعاری و توامانْ سنخنمای فاشیستیبودنِ این رویهی ارعاب دولتی، اعلان عمومیِ نام و نشان مخالفان و تهدید علنی آنها در فضای رسانهای و شبکههای ارتباطیِ مجازیست؛ اقدامی نمادین که یادآور علامتزدن شبانه بر درب منازل و مکانهای کسب یهودیان و کمونیستها در آلمان نازیست.
[vii] بهطور مشابه، طی دهههای گذشته، انبوه گفتارهای رسانهایِ نابسنده و متناقض (یا اهلیشده) دربارهی خطرات تغییرات اقلیمی، بهسهم خود (گیریم ناخواسته) به روند عادیسازی و تثبیت انگارهی «چارهناپذیریِ تغییرات اقلیمی» (بپذیر و خودت را انطباق بده!») کمک کردهاند.
نسخهی کامل متن را اینجا بخوانید
لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-5Nr

