نوشتههای دریافتی/دیدگاهها
مصاحبه با فرانکو براردی (بیفو)
ترجمهی: فرنوش رضایی و علی ذکایی
یادداشت مترجمان: فرانکو براردی در کتاب، اندیشیدن پس از غزه، بر زخمی انگشت میگذارد که هولناکترین شکل فاجعه است و دال بر توحش بیپایان و بیحد و حصر جهان امروز دانست. توحشی که دلالت بر سرگیجهی بیمعنایی و نیهیلیسم فزایندهای دارد که ما را حتی از داشتن یک تعیّن حسی در برابر این آشوب جهانگستر ناتوان کرده است؛ ما حتی از داشتن یک حس که دربردارندهی همبستگی با ستمدیدگان و قربانیان نسلکشی است محروم شدهایم و از اینرو تفکر در مقابل این نسلکشی و آشوب بیش از پیش ناممکن شده است. حال جهان کنونی به واسطهی آشوبی که بر ما فرود آورده ما را به سوی فروپاشی شناختی سوق میدهد و این امریست که در کتاب اندیشیدن پس از غزه با آن روبهرو میشویم.
از اینرو براردی به مانند بسیاری از نظریهپردازان پس از هولوکاست که سعی در «بیان» وضعیت آشوبناک و ناممکن تفکر و انجماد عاطفی داشتند، در این کتاب بر روی همین نقطهی تکین میایستد و شروع نظریهپردازیاش را با زخمی آغاز میکند که سندی بر توهمی است که نامی جز انسانیت ندارد. براردی نه تنها با ناممکن بودن تفکر و دستوپنجه نرم کردن با عناصر تکین وضعیت آشوب، نوشتار خود را پیش میبرد، بلکه به بازخوانی وضعیتی میپردازد که همگان در انجماد عاطفی قرار گرفتهاند و این همان لحظهای است که میتوان آن را «زنجیرهای روانپریشانه» دانست که در عمق ناخودآگاه و روان جمعی ما رسوب کرده است. عواطفی که دیگر حتی توان شاهد بودن فاجعه را ندارد و این تا جایی پیش رفته که تمایز جلاد و قربانی، ستمگر و ستمدیده و… از میان رفته است؛ در واقع، این همان بنبستی است که نه تنها سیاست، بلکه بحران معرفتشناختی جمعی ما در آن گرفتار است و ما را در سکوتی وحشتزا فرو برده است. از اینرو به قول براردی این بحران تنها در یک سیاستی که مبتنی بر قطبیسازی است قابل فهم نیست، بلکه یک این وضعیت دربرگیرندهی یک فروپاشی شناختی است. براردی سویهی نقد خود را به سوی تمدن سفید یا تفکر و عواطف جهان غرب نشانه میگیرد، از اینرو ما نیز باید سویهی انتقادی خود را پیدا کنیم و آن را به سوی آشوب و انجماد عاطفی که در جامعه ایران جریان دارد نشانه گیریم؛ بهخصوص که ایران بستری جدی برای شتاب راستگرایی و انواع و اقسام فاشیسم شده و این فاشیسم هم در حکومت مستقر و هم در اپوزیسیون به صورتی هولناک یافت میشود.
حال، این بحران و آشوب عاطفی نه تنها در اروپا، که نقطهی شروع بحث براردی است بلکه در همین ایران، که در همجواری با توحش بینهایت قدرتها و رژیمهای جنگی بیپایان قرار دارد، در جریان است. سکوت ایرانیان در قبال توحش و گاهی حتی دفاع از آن، نشان از یک فروپاشی دارد که هردم به ما نزدیکتر میشود و به نظر میآید سرکوبی که بر مردم ایران در این سال اعمال شده، این بحران عاطفی و شناختی را تشدید کرده است؛ از این رو، این سکوت و حتی دفاع از توحش فزاینده شاید رقمزنندهی آشوبی باشد که هیچ یک از ما از آن جان سالم به در نخواهیم برد. شاید این سکوت، سرکوبها و توحشهایی که دیگر حول امور قطببندی شده تعیّن پیدا نمیکنند، نقطه شروعی برای تفکر باشد، اما نه نجات از طریق یک تفکر مبتنی بر عقل سلیم، بلکه انگشت گذاشتن بر ناممکنی تفکر و انجماد عاطفی. تنها از طریق گذر از آشوب است که میتوان آشوب را فهم کرد و نوشتار براردی در کتاب اندیشیدن پس از غزه همانا رفتوآمد سرگیجهآور از میان آشوب است.
***
ماورو دل کورنو: یک پرسش ابتدایی اما بسیار بنیادین، کتاب تو با عنوان اندیشیدن پس از غزه: رسالهای درباره توحش و پایان انسانیت منتشر شده است. چرا این عنوان؟ منظورم این است که، آنچه در غزه رخ میدهد بیتردید فاجعهبار است، اما متأسفانه نمونهی یگانهای از توحش و پایان انسانیت در دوران معاصر نیست. چرا این واقعه را گسستی میدانی که ما را وادار میکند مفاهیم اندیشیدن را بازسازماندهی کنیم؟
بیفو: درست است. نمونههای توحش هرروزه در حال گسترشاند؛ در حقیقت، میتوان گفت که توحش دارد به روشِ عمومیِ کنش انسانی بدل میشود. اما نخست بیاییم ببینیم توحش دقیقاً به چه معناست. پاسخ را توماس وِید، یکی از شخصیتهای محوری سهگانهی علمی-تخیلی مسئلهی سهجسم نوشتهی لیو سیشین، به ما میدهد: «اگر انسانیتمان را از دست بدهیم، چیز بزرگی را از دست دادهایم؛ اما اگر حیوانیتمان را از دست بدهیم، همهچیز را از دست دادهایم.» پس از شکست بینالملل کارگری و فروپاشی جهانشمولی بورژوایی، تنها چیزی که بر چهرهی زمین باقی مانده، سبعیت قدرتی است که با فناوری پیشرفته تقویت میشود. اگر وحشیترین نباشی، له خواهی شد.
اما از من میخواهی توضیح دهم چرا دقیقاً نسلکشیای که در غزه رخ میدهد، لحظهی گذار به دوران توحش عریان است. ببین، گاه لحظاتی فرا میرسد که انسانها بهصورت جمعی به چیزی آگاه میشوند که در ذات خود تازه نیست، اما هرگز پیش از آن به چنین شکلی، به چنین وضوح و بیپروایی نمایان نشده بود. این واقعیت که اسرائیل، پس از هفتاد و پنج سال اشغال، استعمار، کشتار، بازداشت، تبعید، طرد و اخراج، اکنون تهاجمی بیرحمانه را زیر نگاه جهانیان به راه میاندازد ــ و آن را بهگونهای هدایت میکند که بیرحمیاش را آشکارا به رخ افکار عمومی جهان بکشد ــ به گمان من، این خود نشانهایست از چیزی که ما دستکم دو دهه است به آرامی درک کردهایم: نه قوانین سیاست، و نه اصول اخلاقی، دیگر هیچ جایگاهی در تاریخ جهان ندارند.
نهادهای بینالمللی، همچون سازمان ملل و دیوان کیفری بینالمللی، دیگر هیچ توانی برای اعمال قدرت بر دولتها ندارند. و در چنین شرایطی، تنها یک قانون است که مناسبات بینالمللی و حتی روابط اجتماعی را تعیین میکند: قانون زور. میلیونها نفر ــ بهویژه جوانان ــ در این یک سال اخیر این واقعیت را درک کردهاند. آنان به خیابان آمدند تا اعتراض کنند، و با برچسب یهودستیز مورد حمله قرار گرفتند. نسلی با این تجربه رشد خواهد کرد، با درکی از واژهی صهیونیست که همان طنین و همان معنایی را در گوششان خواهد داشت که واژهی نازی برای نسل من داشت.
ماورو دل کورنو: متن کتاب تو، در بخشهایی، حقیقتاً تیرهوتار و تهی از امید است. دو جمله از پیشگفتارت را نقل میکنم: «اکنون میدانیم که هرگز زمانهای بهتری نخواهند آمد، و میدانیم که دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است»، و نیز: «آنچه اکنون در حال وقوع است ــ نسلکشیست که به قاعدهای نوین در تاریخ بدل شده، و جنون هولناکی که در هر گوشهای از مناسبات اجتماعی رها شده ــ بسیار هولناکتر از آن چیزیست که در آلمانِ ۱۹۳۳ رخ داد، چرا که اکنون این وضعیت نهایی است و بدون هیچ مقاومتی، و در آینده هیچ استالینگرادی در کار نخواهد بود.» اجازه بده یک نقد وارد کنم: آیا فکر نمیکنی این چشمانداز، بیش از حد بر جهان و فرهنگ غربی متمرکز است؟ و اینکه شاید در دیگر کشورها و فرهنگهای جهان، نیروهایی نو، جوان و هنوز توانا به تخیل آینده، در حال شکلگیری و کنشاند؟
بیفو: ببین، من نه سیاستمدارم و نه روزنامهنگار. هیچ مسئولیتی ندارم، چون آنچه میگویم یا مینویسم بر تصمیمات کسی تأثیر نمیگذارد. اعتبار من دقیقاً از همینجاست: اینکه نیازی به میانجیگری ندارم، نیازی به سنجیدن پیامدهای حرفهایم نیست. به همین دلیل، میتوانم آنچه را که بخشی از نسل رو به رشد ــ بخشی که گرچه خاموش است، اما اندک نیست ــ حس میکند و تخیل میکند، بیپرده بیان کنم. توانایی اندیشیدن در گونهی انسانی رو به زوال است، اما هنوز اقلیتی چشمگیر عادت به اندیشیدن را از دست ندادهاند. من خطابم به آنان است، و برای کسانی که هنوز میاندیشند، تنها یک چیز اهمیت دارد: دریافتن جوهرهی فرآیندی که در آن فرو افتادهایم.
پس از پیروزی دونالد ترامپ، روشن شد که نوعی سادیسم لیبرالیسمی زمام قدرت سیاسی و نظامی را در سراسر جهان غرب به دست گرفته است. بهحق میتوان آن را نازیسم نامید، چرا که برنامههای آن ــ تبعید، پاکسازی قومی، نابودی فیزیکی ــ دقیقاً همانهاییست که ناسیونالیسم هیتلری را تغذیه میکرد. با این تفاوت که دشمنانی که امروز باید نابود شوند، دیگر همانهایی نیستند که نازیسم آلمانی در قرن گذشته نابود کرد. امروز این دشمنان گستردهتر هستند.
من میدانم که دیگر هیچ استالینگرادی در کار نخواهد بود، زیرا گمان میکنم که دیگر هیچ نیرویی برای مقابله با انقلاب ارتجاعی جهانشمول ترامپیسم باقی نمانده است. شکست و فروپاشی طبقهی کارگر، و مجرمانگاری بینالمللگرایی، تصور هرگونه خیزش دموکراتیک را در سالهای پیشرو ناممکن ساخته است. و زمانی که برای بشریت باقی مانده، اندک است. در حالی که ناسیونال لیبرالیسم مهار ماشین قدرت سیاسی را به دست میگیرد، موجی از فاجعههای زیستمحیطی بر هر گوشهی سیاره فرود میآید. و موجی غولآسا از جنون و افسردگی بر ذهن جمعی بشر سایه میافکند.
میاندیشم که وظیفهی فلسفیای که امروز پیش روی ماست، اندیشیدن بهشیوهای نهاییست؛ یعنی اندیشیدن به وضعیت پایانیافتهای که گونهی انسان در آن قرار گرفته است. تاکنون در چهارچوبی درونتاریخی میاندیشیدهایم؛ اما اکنون باید کسی به شیوهای بیرونتاریخی بیندیشد: اندیشیدن به چشمانداز پایانِ ناگزیر. در عین حال، باید همواره این جمله از کینز را به خاطر سپرد: «در تاریخ، آنچه ناگزیر مینماید، اغلب رخ نمیدهد، چراکه امر پیشبینیناپذیر بر آن چیره میشود.» اما دربارهی امر پیشبینیناپذیر نمیتوان چیزی گفت، زیرا بهواقع پیشبینیناپذیر است.
ماورو دل کورنو: در این کتاب، بار دیگر به مفاهیمی بازمیگردی که پیشتر در «بگریزید» مطرح کرده بودی. اجازه بده سادهسازی کنم: گونهی انسانی اکنون در مسیر زوالی گریزناپذیر قرار گرفته که ممکن است به انقراضش بیانجامد؛ پس تلاش برای مقابله با این مسیر چه فایدهای دارد ؟ تنها انتخاب عقلانی، به نظر میرسد، گریز از نظام اقتصادی-اجتماعیای باشد که ما را به این نقطه رسانده است. از این منظر، تو تا حدی حالتی از بیتفاوتی یا انفعال را که در بخشی از نسل جوان دیده میشود، به رسمیت میشناسی. شاید، در نهایت، آنها فقط به آنچه در حال رخ دادن است آگاهترند ــ کمابیش ناخودآگاه. میفهمند که دیگر مبارزه، ثمری ندارد. اما با این حال، آیا همین کتابهایت، در اصل، خود نوعی ادامهی مبارزه نیستند؟ آیا تو خودت، پیش از همه، کسی نیستی که هنوز دست از مبارزه نکشیدهای؟
بیفو: واژهی «مبارزه» یکی از بتهاییست که چشم ما را کور کرده است. این واژه تنها زمانی معنا دارد که دشمنی در میان باشد که بتوان شکستش داد، یا دستکم مهارش کرد. زمانی معنا دارد که بتوانیم سوژگیای شکل دهیم که حامل آن مبارزه باشد. اما گاه شرایطی پیش میآید که ژست مبارزهجویانه صرفاً به تکرار آیینهایی بدل میشود که دیگر هیچ اثری ندارند. بدتر از آن، این ژست به راهی بدل میشود برای نفهمیدن آنچه واقعاً در حال رخ دادن است. در چنین موقعیتی، گریز (disertare) تنها راه حفظ استقلال و انسانیت در برابر روندی است که ذاتاً ضدانسانی شده.
هنگامی که بهمن از کوه سرازیر میشود، مبارزه برای متوقف کردنش بیهوده است. بهتر آن است کنار بروی تا زنده بمانی. آری، دهکدهی پای کوه نابود خواهد شد، میدانم. اما اگر زنده بمانیم، شاید بتوانیم دهکدهای زیباتر از نو بسازیم. اگر سعی کنیم بهمن را متوقف کنیم، زیر آن دفن خواهیم شد، و با این حال دهکده هم نابود خواهد شد. در واقع، من باور دارم که دیگر هیچ امکان واقعی برای توقف ویرانی اقلیمی، ژئوپولیتیکی و روانی باقی نمانده است. کاری که میتوانیم بکنیم این است که جوامعی بسازیم که خود را کنار بکشند و سعی کنند زنده بمانند. تنها پرسش راهبردی برای فرزندانی که ما با بیمسئولیتی تمام در این قرن به دنیا آوردهایم، این است: «چگونه زندگی خواهیم کرد؟» پاسخ به این پرسش، وظیفهی کسیست که هنوز میخواهد دربارهی اجتماع آینده بیندیشد.
ماورو دل کورنو: یکی از فصلهای کتابت به چیزی اختصاص دارد که آن را «فوران روانپریشانهی ناخودآگاه آمریکایی» مینامی. بارها یادآور میشوی که ایالات متحده کشوریست که بر پایهی نسلکشی بومیان و بردهداری میلیونها انسان بنا شده است. اکنون مینویسی: «حتی اگر بپذیریم که در آن کشور دموکراسیای وجود داشته (که خود فرضی بسیار محل مناقشه است)، ظهور باند ترامپ- بنن- ماسک در واقع انحلال تمامعیار آن دموکراسی است.» و باز مینویسی: «ترامپ، فوران روانپریشانهی ناخودآگاه سفیدپوسـتان سالخورده است؛ شکل سیاسیِ هیولاواری که در آن، انبوه بیشمار اشباحی که حافظه و خودآگاهی آن ملت نگونبخت را تسخیر کردهاند، به ظهور میرسد.» اما اجازه بده برگردیم به نکتهای که پیشتر اشاره کردم: آیا نمیتوان بازگشت ترامپ را بهعنوان آخرین تشنج یک کشور خواند ــ کشوری که از وحشتِ ازدستدادن جایگاه رهبری جهانیاش به خود میپیچد؟
بیفو: بیتردید همینطور است، تا آنجا که من توان فهم دارم. تمدن سفیدپوستان فناوریهایی در اختیار دارد که برای سلطهگری و نابودی هر دشمنی کافیست، اما هیچ فناوریای برای نجات خود از انقراض ندارد. تمدن سفید، بهویژه در سطح جمعیتی، وارد مرحلهای از زوال غیرقابل مهار شده است. زنان در سراسر غرب (و نه فقط غرب بلکه زنان ژاپن، کره، چین و حتی هند نیز) گویا آگاهانه یا ناآگاهانه تصمیم گرفتهاند که دیگر فرزندانی را به دنیا نیاورند که قربانی فاجعهی اقلیمی و جنگ شوند. این شکوهمندترین و نیرومندترین شکل نافرمانی و گریز (diserzione) است که تا به امروز دیدهایم.
نژاد درندگانْ خود را بیمرز و فناناپذیر میپندارد. نمیتواند زوال را بپذیرد، نمیتواند سالخوردگی را تحمل کند، نمیتواند ناتوانی را تاب بیاورد. بدنِ فرهنگ غربی ــ که اکنون در حال افول و ناتوانیست ــ در برابر این چشمانداز، با جنون واکنش نشان میدهد. زوال عقل سالخوردگیْ حاکم واقعی روزگار ماست؛ حاکمی که نامناپذیر است، غیرقابلپذیرش، اما از همه مهمتر: توقفناپذیر و برگشتناپذیر.
گروه حاکم ترامپی متشکل از متجاوزان، نژادپرستان، و بیش از همه روانپریشان است ــ و این گروه، توسط مردمی انتخاب شدهاند که اکثریتشان از اختلالهای روانی فزاینده و لاعلاج رنج میبرند. کشوریست که تعداد مرگومیر ناشی از مصرف بیش از حد مواد در آن از صدهزار نفر در سال فراتر رفته، کشوریکه تیراندازی در مدارس و مکانهای عمومی به امری روزمره بدل شده است. این مردمان، نمیتوانند زوال روانی- جنسی خود را بپذیرند و همانگونه که تاریخشان آموخته، واکنش نشان میدهند: با کشیدن اسلحه. متأسفانه، آنها اسلحههایی بهاندازهی کافی نیرومند در اختیار دارند که بتوانند تمامی نوع بشر را نابود کنند، و من باور دارم که این کار را خواهند کرد.
از منظر ژئوپولیتیکی، میتوان گفت که ایالات متحده در حال از دست دادن هژمونی اقتصادی خویش است، در حالی که برتری نظامی بیچونوچرای آن هم برای جلوگیری از شکست در تمامی جنگهای پنجاه سال اخیر کافی نبوده است. البته دلیلش ساده است: داشتن سلاح بیشتر کافی نیست، وقتی رئیسجمهورت به اندازهی جورج بوش پسر نادان است، و طبقهی حاکمت متشکل از متکبرانیست که نه تاریخ و نه جغرافیا را میشناسند.
پس آیا میتوان امیدوار بود که ملتی کمخطرتر قدرت را به دست گیرد؟ چنین چیزی خوشایند خواهد بود ــ شخصاً احساس آرامش میکردم اگر چین سلطهی آمریکا را برمیچید، چرا که فرهنگ چینی، کمتر تهاجمی و غارتگرانه است. اما بیم آن دارم که چنین چیزی هرگز رخ ندهد، و دلیلش هم کاملاً قابل پیشبینی است: پیش از آنکه ایالات متحده واقعاً از جایگاه جهانیاش کنار زده شود، دینامیسم جنگ هستهای را به راه خواهد انداخت. بهنظر من، جنگ اوکراین که به تحریک جو بایدنِ مالیخولیایی آغاز شد، دقیقاً چنین ویژگیهایی دارد ــ و بهطور مستقیم به پایانی هستهای اشاره دارد. شاید دولت جدید بتواند بمب اوکراین را پیش از انفجار خنثی کند، و در این صورت باید از ترامپ و ونس قدردان باشیم. اما نباید فراموش کنیم که در ذهن بیمار طبقهی سیاسی-نظامی سفیدپوست آمریکا، حکایت سامسون در معبد هنوز زنده است و همچنان کار میکند و شاید روزی، خدای روانپریش آمریکایی فرمان دهد که سامسون، برای آنکه همهی دشمنانش را نابود کند ــ دشمنانی که، اگر اشتباه نکنم، امروز به نام فلسطینیان شناخته میشوند ــ خود را نیز با آنان به کام مرگ بکشد.
ماورو دل کورنو: کتاب را با اثر لوکرتیوس، در باب طبیعت اشیاء، به پایان میبری، متنی که میگویی «۷۵ سال منتظر ماندم تا آن را بخوانم». این اثر در سدهی نخست پیش از میلاد نوشته شده؛ چرا آن را تا این اندازه برای مرحلهای از تاریخ بشر که اکنون در آن هستیم، مهم و مفید میدانی؟
بیفو: تمدن سفید ناتوان از درک و پردازش وضعیت افراطی و نهاییایست که اکنون در آن بهسر میبریم، چرا که در فرهنگ مدرن، مرگ را حذف کردهایم. میگویند اسپینوزا گفته است: «انسان آزاد تنها به زندگی میاندیشد.» مهم نیست، حتی اسپینوزا هم میتواند حرفی نادرست زده باشد. و از همه مهمتر، آن انسان آزاد که او از آن سخن میگوید، شاید اصلاً وجود نداشته باشد.در هر صورت، من آن انسان نیستم.
من نه از بیماری آزاد هستم، نه از سرما و گرما، نه از نزدیکشدن مرگ. نکته اینجاست: اگر به مرگ نیاندیشیم، نمیتوانیم جوهرهی زندگی را دریابیم، و آگاهی از این حقیقت را که زمان انسانی در مسیر پایان و انقراض پیش میرود، از خود دور میسازیم. فرهنگ مدرن مرگ را پس زده، و این باعث شده آنچه را که میبینیم و میدانیم، انکار کنیم. لوکرتیوس، که از پیروان اپیکور بود، منظومهی فلسفیاش (در باب طبیعت اشیاء، که من آن را در ۷۵ سالگی خواندم)، بر آگاهی از تبدیل شدن به هیچ استوار شده است.
کاملاً آگاهام که این جهانبینی، در من با نزدیکشدن به مرگ شکل گرفته؛ و میتوان گفت که اینها، صرفاً «مسائل شخصی من» هستند. اما چنین نیست. چرا که ارتش سالمندان روزبهروز بزرگتر میشود، و هیچکس تلاشی نکرده تا این ارتش را برای تأمل بر ناپایداری هستی آماده کند، به جای آنکه به زوال با خشونت و انکار واکنش نشان دهند. ما ــ چه بهصورت فردی و چه جمعی ــ به چنین آگاهیای نیاز داریم، چرا که هذیان ترسناکِ ترنسهیومنیسم جاودانگی یا آروزی زندگی ابدی، نهفقط خود را، بلکه دیگران را هم به درد و اندوه میکشاند.
همانطور که لوکرتیوس مینویسد:
بنگر که برای ما، آن زمانِ بیکرانِ گذشته، پیش از آنکه زاده شویم، هیچ بود.
این است آینهای که طبیعت، از زمانِ آینده ــ پس از مرگمان ــ پیش رویمان میگذارد.
آیا در آن چیزی هولناک دیده میشود؟ یا شوم بختی است؟
نه، بلکه آرامتر از هر رؤیاست.
* مقالهی حاضر ترجمهای است از مصاحبهی Mauro del Corno با Franco berardi که در این لینک یافته میشود.
لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4MH

