نسخهی چاپی (پی دی اف)
ن. ناجی
شاید این منطقِ پرورانده و رایج را شنیده باشید که ذات دیکتاتوری و استبدادْ باور به حقیقتی است یگانه، یا تکینگی حقیقت ایجاب میکند که هر دگر اندیشهای را ناراست و ناحق بدانیم و شایستهی تاراندن و سرکوب.
کثرتباوریْ حاصلِ این خواستِ دوری جستن از ذات یگانهی حقیقتْ و دیکتاتورپرور است و نسخهپیچی آن همانا تعامل و گنجانده شدن. اما کثرتباوری همهنگام در عمل از رویکرد طبقاتی میپرهیزد و هیبتی «مجرد» و به اصطلاح «فراجناحی»، یا «ملی» پیشه میکند و عملاً پیگیری حقیقت یا بهترین توضیح ممکن را وا مینهد و به سادهترین امکان یا «در دسترسترین» راه برای ذهن و شعور تن میدهد و حقیقت را در پیشگاه امکانِ «قابلدسترس» فدا میکند.
اساساً فهم رایج و روزمره از مدنیت، آزادی، فردیت و عدالت در قالب همین منطق و روایت شکل گرفته و عادی شده است: نمونهی بارز آنْ یگانه روایت بینالمللی تبیین و توصیف جهانشمول از حقوق «بشر» است که تصویب و پذیرفته و باور شده و به زبانهای زندهی دنیا ترجمه شده است. تک حقیقتی یگانه ــ حقیقتی «جهانشمول» ــ نقضغرض یا مصادرهی حقیقت به میل؟
در همین راستا، رفیقانه یا حکیمانه ــ در هر دو صورت مسیحوار ــ در پرهیز از «قضاوت» اندرز و تذکر میدهند. چرا؟ چون «حقیقتی جهانشمول وجود ندارد که بر اساس آن بتوان به قضاوت نشست.» پس به زبان «بیزبانی» و به روایت ایدئولوژی مدعی ناایدئولوژی، «عقل و خرد» منطقاً حکم میکند که باید «فراجناحی» بود! یعنی هستی را آنگونه که «هست»، آنگونه که روایت شده و میشود، بدون قضاوت باید پذیرفت. زندگی همین است که هست. قدر نعمت را بدان. خوشرو و پذیرا باش. با زندگی بساز؛ این سازشْ بنمایهی «آسایش» زندگی است و به غیر از این فرسایش. چکوچانهی بیاساس و بیهوده. پس منطق فقط عقل پذیرش یا همان آرامش است ــ بر هم نزدن «صلح» و کنارآمدنی شایسته و بایسته. و این خود یکی از راههایی است که سلطهی حاکم و باور رایجْ نسل به نسل و دهان به دهان و سینه به سینهْ تداوم مییابد، بازتولید و پایدار میشود، همچون سنت.
«دانش» هم از این سنت مبرا نیست. تجربهی موروثی و ناآشنا با منطقِ ازخودبیگانگی انسان، همچنان «معتبر» است و با سماجت جانسختی میکند و ممد حیات و «مفرح» ذات است. و البته بینیاز از گسست با ازخودبیگانگی انسان: خودبیگانه از انسان در هیبت ناایدئولوژی، «فراجناحی»، فراطبقاتی، همچون دولتی «ملی»؛ همچون حقیقتی جهانشمول و قائم به ذات. همچون دانش، همچون باور ــ هرچند کاذب اما باور ــ همچون ایمان؛ همچون مذهب، نه همچون دستپروردهی انسان تاریخی و تاریخ انسانی.
همین ردپا را میتوان در داستانِ «علم» اقتصاد نیز دنبال کرد که حقیقتی قائم به ذات، در ردای «علم» با مدرک مهر و امضاء شدهی رسمی دانشگاههای معتبر جهان و در پوشش ناایدئولوژی، به شمار میآید و بینیاز از داوری. همچون امری طبیعی، البته با تعاریف و زبانی انسانی در حجاب امری طبیعی[1] و نه انسانی. انسان تاریخی فقط به توصیف آنچه هست، خارج از انسان، نشسته است. در همان روندی که فيزيوکراتها، یعنی پايهگذاران اقتصاد سياسى به اين سؤال از زاويهی «طبيعى» و «فيزيکى» پاسخ ميدادند. مشابه تجربهی مکررِ مشاهدهی «عینی» رویش خوشهی گندم از تک دانهی بذر گندم در خاک ــ خودبهخود و طبیعی. «سرمایه» را بسان «بذر» فهمیدن و توصیف کردن. در اين تعبير منشاء سود و ثروت در طبيعت جستوجو ميشود. طبيعت است که ثروت و محصول مازاد ميآفريند، نه انسان. و بنابراین، کار مولد کارى است که با طبيعت کنش و واکنش ميکند. و در همین راستا سرمايه است که همچون طبیعتْ منشاء و منبع هر قدرت بارآور قلمداد میشود و اساساً بارآوری کار انسان زنده را در گرو سرمایهی مرده میفهمند و توضیح میدهند (سرمایهی کارآفرین و نه کارِ سرمایهآفرین: این است جهان وارونه). و اساساً از لحاظ توليد ارزش، تفاوتی مابین انواع سرمایهها اعم از صنعتی، تجاری یا اعتباری قائل نميشوند. بیجهت نیست که در این وارونگیْ منطقِ عرضه و تقاضا، منشاء سود، منشاء ارزش اضافی توضیح داده میشود و نه کار انسان زنده. گویی سرمایه قائمبهذات است و منفک از انسان و روابط اجتماعی، همچون امری قائمبهذات در طبیعت، گونهای حقیقت فراانسانی ــ فراتاریخی. پس چرا «سرمایه» را مثل بذر چال نمیکنند تا خوشه دهد؟ اما روابط انسانی را چال میکنند! «منطق» موروثی و حکمت رایج چنین حکم میکند!
آدام اسمیت، این پدرخواندهی سرشناس اقتصاد سرمایهدارانه، با جایگزینی «سرمايه» به جای «طبيعت»، نتیجهی «طبيعى» و «فيزيکى» کار مولد را با توصیف «کمّى» و «ارزشى» براى سرمایه توضیح میدهد. یعنی فقط کارى را مولد توصیف میکند که با سرمايه مبادله شود و ارزشی قابلاندازهگیری تولید کرده باشد (داستان حساب و کتاب دارد! الکی که نیست. سرمایه مدعی است و شاهد میآورد که مزد کارگرش را تمام و کمال پرداخت کرده است؛ منّت کارآفرینی هم دارد و ُپزش را هم میدهد و منزلت آبرومندانهی اجتماعی هم نصیبش میشود). وکار نامولد را کارى میداند که فقط با پول (فقط درآمد- فاقد تولید سود) مبادله شده و نه با سرمایهی ارزشزا (سودآور). نفسِ «سودآورى» سرمايه را، ولو سرمايهی تجارى یا بانکی، با «قدرت بارآوری» يکى ميگيرد و قانون وضع میکند. بدين ترتيب، تعبيرهای ایدئولوژیک اقتصاد سرمایهدارانه مسلط میشوند و منشاء واقعى سود و ثروت را پنهان میسازند. عرضه و تقاضا را به عنوان منشأء سود ــ در پس پشت ازخودبیگانگی ــ در حجاب مذهب سکولاریسم «دست نخورده» میپوشانند و مادیت بدنهی سود را از چشم نامحرمان پنهان میکنند.
روایتی اسطورهای در قالب واقعیت امر. باوری رایج، روزمره و حاکم ــ سمج و «فراجناحی» ــ «ملی» و «فراطبقاتی». «علم» اقتصاد، و نه ایدئولوژی سرمایهداری! نه عمود خیمه و خیمهشببازی دموکراسی و فهم آزادی. با پوشیده نگاه داشتن خطای فهمش با تعریفهایی ناراست؛ با به محاق بردن مرزهای تصنعی آن، با به حجاب کشیدن ساختگی بودن آن در پوشش طبیعیبودن، نفی خطای «حقیقت» آن. همچون مرزگذاری مابین حیطهی سازه از حیطهی بازده (طبیعی؟)، دیوار چین کشیدن مابین حوزهی تولید و حوزهی توزیع (باز هم طبیعی؟)، با تقسیم کار به «مولد» و «نامولد» (شکستن کار ــ طبیعی یا اجتماعی؟)، منفککردن حوزهی عرضه از حوزهی تقاضا به واسطهی جدایی زمان و مکان و با میانجیگری روایتی آغشته به تنگنظری موروثی و توصیفی ناقص و تبیینی قاصر. نه با افق دیدی فراخ، همچون روندی در هم تنیده ــ پیوسته، وابسته و همبسته ــ بسان هیبتی اجتماعی- انسانی- تاریخی. و این سطحینگری و حقارت نظری این منطق را ساخته و پرداخته که سود ماحصل عرضه و تقاضاست ــ بیهیچ ارتباطی با استثمار کار. حتی مکتبهای اقتصادی معترف به آفرینندگی کار، که آن را فقط در حوزهی تولید «کشف» و توصیف میکنند، کار را در هم میشکنند و در همان محدودهی شکسته توضیح میدهند. آنان برای توضیحِ فهمِ ناقص خویش کار انسانی را میشکنند: مولد و نامولد[2]. غافل از آنکه «آینه چون نقش تو بنمود راست، ازخودبیگانگی را شکن، آینه شکستن خطاست.»[3] بهجای راستآیینکردن فهم خویش، بهجای پاک کردن ذهن خویش از این مرزهای عبورناپذیر»، واقعیت را در «کشفِ» خود محصور میکنند و مطابق فهم خود و بنا به عادت و مطابق با تجربهی موروثی، آن را در حکم امری «طبیعی» توصیف و تبیین میکنند.[4] چنین فهمیْ ناتوان از گسست، ناتوان از ساختارشکنی، تحت فشار تناقضها، در پناه اصلاحطلبی، در گذشته خانه میکند و به نوآوران و براندازان لعن و نفرین میفرستد.
«علم» اقتصاد بر اساس همین روایتها و مرزهای کشیدهشده، از فهم ذات کار در عصر سرمایهداری عاجز است، اما نه از بازگویی طوطیوار روایت سنتیاش. گویی نه پارادایم تغییر کرده و نه انقلابی صنعتی رخ داده. بنا به رسم مألوف همان مقولههای اقتصادی موروثی و از پیش آماده (ماقبل تغییر پارادایم ـ ماقبل انقلاب صنعتی) را از همان متافیزیک موروثی و حیوحاضر استخراج میکند؛ همان پسماندهها را به کار میگیرد و عملاً همچون ضدانقلاب آن پسماندهها را تثبیت میکند. از نظر بورژوازی تازه بهدورانرسیدهی طبیعتگرا چیز دیگری ممکن نیست. انگار که سرمایه همان دانهی بذر است که از طبیعت تغذیه میکند. وبه همین دلیلْ استثمار ذاتی کار را در روندِ تولید کالایی اصلاً به رسمیت نمیشناسد.[۵] پس چه الزامی به اندازهگیری آن دارد؟ (اندازهگیری هیچ؟ که پوچ است ــ آخر مدافعان «علم» اقتصاد پز ریاضیات و محاسبههای دقیق و آماری آن را خیلی میدهند، چرا که هیچ تردیدی نسبت به این مقولههای موروثی ندارند. این محاسبههای دقیق فقط در محدودهی همین مرزهای از پیش تعریفشده و موروثی است. نه ارزیابی و بازیافت خود مضامین و مرزهای کشیدهشده). اما محاسبهی سود و زیان لازم است چرا که بدون آن مرگ جلوهگر میشود. بورژوازی استثمار را نه ذاتی ساختار و باورهای تاریخی روابط اجتماعی بلکه شادابی سرمایه میفهمد و به عنوان راهکار ترویج میکند و آموزش میدهد.[۶] اینجا بورژوازی از گذشتهی فئودالی شکست میخورد (در پاسخ به سئوال چرا انقلابها شکست میخورند؟).
این مقولههای تاریخی و موروثی با فهم آزادی پیوندی ارگانیک دارند و از آن تفکیکناپذیرند. دولتها و دموکراسیها نوسانهای بازار را همچون نبض «طبیعی» آدمی دنبال میکنند و با محاسبات دقیق ریاضی اندازه میگیرند. براساس آن برنامهریزی میکنند و برای آحاد ملت تصمیم میگیرند، سیاستی را پیش میکشند، قانون تصویب میکنند و به اجرا میگذارند و تنبیه و پاداش میدهند. این مقولات همچون حقیقتی جهانشمول، قائم به ذات، فارغ از مرزبندیهای توصیفی انسان، فارغ از تاریخاند. همچون علمیاند طبیعی، ابدی و ازلی. همچون مذهب تا روز قیامت با کعبه و امامی غایب یا به قول آدم اسمیت «دستی از غیب» قبلهی بازار میشوند. با عادت به نشناختن مرزهایی جعلی و انسان ساخته، دیوار بلند حاشایی بنا کردهاند که بر نقشِ انسان تاریخی و تاریخِ انسانْ سایهی سنگین طبیعت افکنده است. و این «حقیقتی» است مشترک، واحد، رسمی و مسلط و «جهانشمول» چه در شکل مذهبی (اسلامی) و یا در شکل سکولار (ملی، جمهوری یا سلطنتی و …)، چه دیکتاتوری چه دموکراسی. اینجا و در این زمان ارزش با آزادی پیوند دارد و تفکیکناپذیر است، چنانکه استثمار از سرمایهداری جداییناپذیر است.
پس حقیقتی واحد و جهانشمول در پس پشت این همه گونهگونگی و «کثرتباوری» فعال است که در بازارْ چکوچانهزدن بر سر قیمت در زندگی روزمرهی انسانها را «منطقی» و عادیسازی کرده است. اما چکوچانه زدن بر سر این مرزها و مقولات ساختهشده و موروثی را بیهوده و خارج از حوصلهی تاریخی جلوه میدهد، پس منطقاً بحث موقوف است و این «ناگفته» یا پوشیدهمانده هیچ ربطی هم به بند اول این نوشتار ندارد. زیرا دموکراسی است و بازار آزاد ــ نه دیکتاتوری سرمایه؛ اقتصادی است طبیعی ــ نه «دستوری». پس آن روی سکه آزادی است، جایگرفته در زبان. چنانچه حتی در موسیقی اعتراضیْ اقتصاد باید «آزاد» باشد (کار که اندازه گرفته و پرداخت شده ــ چه مولدش وچه نامولدش)؛ و اگر چنین نباشد «دستوری» است و غلط! اساساً یگانه فهم واحد و جهانشمول از «اقتصاد» و بازار «آزاد» همان عمود خیمهی فهم از آزادی و دموکراسی نیز هست.
آزادی بازار و انسان دست در دست هم مکمل هماند و توجیهگر تضمین یکدیگر. مثل بند هفدهم حقوق به تصویبرسیدهی بشر با مهر و امضای سازمان ملل ــ البته با حق وتوی بعضی از ما بهتران ــ موضوعی که هیچ وقت وتو نشده و به آن اعتراضی هم که نشده هیچ، تازه رهنمود راهبردی هم شده است! (اینجا ظرفیتی نیز برای توضیح شکست انقلابهایی از نوع روسیهی شوروی نهفته است). گفتهاند که «اقتصاد مال خر است.»
آشنایی با این مرزهای کشیدهشده و مقولههای موروثی اصلاً مشکل نیست. امروزه بخشی از نظام آموزشهای رسمی و جهانی و عادت و باور روزمره و ساختار «عادی» اجتماعی است؛ حوزههای مختلف مدیریت تخصصی و منابع «انسانی» و … را شکل داده است. بسیاری در اقصی نقاط جهان با تلاشهای فراوان و حتی جانکاهْ آزمونهای دشوار و غربالگر دانشگاهی را پشت سر میگذارند تا مدارک مختلف دانشگاهی را برای تأمین زندگی و کسب موقعیت اجتماعی از آن خود کنند. حتی بعضی با توصیف، یا تبیینی نوینْ جوایز نوبل یا معتبر دیگری را از آن خود میکنند. این مرزها و مقولهها نام و نشان و حد ومرز حقوقی دارند (دار و درفش نیز). آنها جزیی از زبان روزانهاند. انسانهای بسیاری در ممالک «آزاد» آزادانه برنامهی روزانهی خود را بر اساس بازار تنظیم و مرتب میکنند. از این راه ارتزاق میکنند و با سربلندی و منزلت اجتماعیْ نانِ «حلال» میخورند. چکوچانهزدنهای «آزادانه» یا حتی سرکوب تشکلهای صنفی نیز در چارچوب همین مرزهای موروثیْ مشروعیت یافته است. برنامههای خبریِ روزانه بخشی را به خبرهای اقتصاد اختصاص میدهند و رسماً اعلام میکنند که سرمایهی کارآفرین (نه کار سرمایهآفرین) چند هزار کار (فارغ از استثمار) آفریده. دولتهای «ملی»، «مستقل» و «فراجناحی»، با بوق و کرنا از «کارآفرینان» از صمیم قلب قدردانی اجتماعی میکنند. نامزدهای انتخاباتی در رقابتهای «آزاد» با بوق وکرنا سرسپردگی خود را به این «حقیقت جهانشمول» به رخ میکشند و هر نامزد انتخاباتی را که سرسوزنی بر توزیع بیشتری از ثروت تأکید کند (و با این همه تولید و استثمار را دستنخورده سرجایش حفظ میکند) منحرف از تولید دانسته و او را در زمرهی گرایشهای «سوسیالیستی» معرفی و طرد میکنند ــ و شکستهایش را نتیجهی همان بیاعتباری سیاستهای شکستخوردهی سوسیالیستی ردهبندی میکنند ــ و رأیدهندگان هم باور میکنند، هم تشویق میکنند و هم رأی میدهند. اقتصادْ ایدئولوژی نیست، «تخصصی» است.
تشخیص این مرزها و انطباق با آنها امری است عادی، «عقلایی»، اجتماعی، هر روزه و تاریخی. اما شناختن و «نه» گفتن و به رسمیت نشناختن آن، یعنی تشخیص ساختگی و غیر«طبیعی»بودن آن کار هرکس نیست. جرأت اندیشیدن میطلبد. جرأت گسست میخواهد. نه همچون طبیعتگران خام با خمیازهای طبیعی و خوابناک بلکه همچون تهور به حرکت درآوردن ظرفیت انسان. لازمهاش توان نقد است.
نقد ماهیتاً نمیتواند به میراث پارادایم گذشته درحال بسنده کند و سر و ته قضیه را با تبیین و توصیف هم بیاورد. بلکه برعکس بر اساس پراتیک حاصل شده در گسترهی پارادایم نوین، بر اساس پراتیک مادی اجتماعی انسان تاریخی، با تشخیص نشانگان و جغرافیای موروثی، آن را در تاریخ پراتیک انسانی پشت سر گذاشته و گسترهی پارادایم نوین را مشخص کرده و در آن فضا و مکان و زمان و زبان احراز میکند. نشانگانی فراسوی بازتکرار گذشته و محدودهی موروثی. البته بدون جایزهی معتبر نوبل!
در واکاوی مادیت پارادایم جدید است که نقد «علم» اقتصاد شکل می گیرد. پیکر پنهانشدهی پراتیک روزمرهی انسان، فراسوی کار مولد و نامولد، از کار مشخص به کار مجرد، در زبانی اجتماعی- تاریخی تجسم مییابد. انتزاع از پنهان به آشکار، از مشخص به مجردْ در زبان جان و جای میگیرد، و گسست و زایش را در تاریخ به زبان میکشد. گشایش ایجاد میکند. فضا، زمان و مکان اشغال میکند: انتزاعی علیه سلطه، علیه عادت، علیه زمان![۷]
نقد است که انسان را قادر ميسازد بر اهميت فرایند کار، این پراتیک اجتماعی انسان، انگشت بگذارد و منشاء ارزش اضافی را که ایدئولوژی تبیینگر و اصلاحطلب سرمایه ميپوشاند، برملا سازد. نقد برخلاف سلطه و زبانِ سرمایهْ فقط کارى را که با سرمايه مبادله شود مولد نميداند. و منشاء ارزش را نه فقط در کار مشخص، بلکه در کار به معناى عام کلمه ــ یعنی کار مجرد ــ به معنای پراتیک اجتماعی انسان تشخیص میدهد و به زبان میکشد. در این زبانْ نقد است که با گسست از گذشته برای نخستین بار وجه «کمّى» و «ارزشىِ» توليد را همراه با وجه «فيزيکى» و «فنى» آن به صورتی معتبر، سالم و نه ناقصالخلقه بلکه قابلاتکاء، آشکار میکند. تناقض کار مشخص و کار عام حل میشود و براى نخستين بار به نظريهی «کار زنده منشاء ارزش است» محتوايى روشن، صریح و بدون ابهام ميبخشد و «حقیقتی» که منشاء ارزش اضافی را ميپوشاند، به درستى رد میکند.
نقد است که پرده از راز «نیروی بارآور سرمايه» برميدارد، و سلطهی خطا و تکرار دروغْ میراثِ اقتصاد را برملا میسازد که قدرت بارآور را به سرمايه نسبت میدهد، حال آنکه قدرت بارآور از آن نيروى کار انسان است. نقد است که فرمول «علم» اقتصاد را، که عملاً سرمايه را منبع ارزش و ثروت قلمداد ميکند، بهعنوان «منطق» ایدئولوژی سرمایهداری درهم میپیچد و برای نخستین بار وجوه کمّى و کيفى توليد سرمايهدارى را نه جدا جدا، اتمیزه، همچون مدل عنصری جدول مندلیف، بلکه در هیئت وحدت، پیوسته و همبسته، در روند، متصل به هم، همچون هیبتی اجتماعی- انسانی و تاریخی به طرز درخشانى بررسى ميکند. اين نتيجهگيريها و احکام استخراج شدهْ خيالى، اخلاقی یا اختيارى و موروثی نیستند، بلکه برعکس مادىاند. اساسِ پراتیکِ مادی اجتماعی انسان است و اين خود زایشی است هستیشناسانه.
این صعود از مشخص به مجرد روشی است که از طریق آن، اندیشهْ امر مشخص را قابل دریافت، قابل درک و بیان میکند. این نقطهی عزیمتِ مجردْ مُعرف وجوهی ساختاری از موقعیت انسان تاریخی است که بر مبنای آن میتوان تعّینهای دیگری را که بهمثابهی کلیتی غنی از تعینها و روابط بسیار درهم پیچیده و پیوسته هستند در هیبتی انسانی- تاریخی بازنمایی کرد؛ رویکرد انتقادیْ فرآیندِ برساختنِ کلیتی را عرضه کرده مبتنی بر واقعیتِ درهمتنیدگی و پیوستگی مناسبات اجتماعی تولید، نه انتزاعی مجرد از انسان بلکه بر اساس انسان، این موضوع رنسانس هستی.[8]
نقدْ توانِ پی بردن به ظرفیت انسان و نقش انسانی است. نه تکیه به هپروت آسایش ــ و نه پذیرش آنچه هست ــ بلکه آنچه میتواند باشد ولی نیست؛ فرسایش آنچه هست و آفرینش آنچه میتواند باشد و نادیده و مسکوت واگذاشته میشود. و این «دستور» نیست. فهم انسان است. فهم دخالتهای نااندیشیدی انسانی است. کار نقد بیرون کشیدن، عیان و بیانکردن مقولههایی است که پس پشت مقولههای ديگرى قابلمشاهدهاند، اما پیوسته پنهان و نادیده ماندهاند. و بدین ترتیب گنجينه و چشماندازی پرشور را در آستانهی فهم فراهم ميسازد، همچون قیمت و ارزش که قابل تعریف و تمایزند اما تفکیکپذیر نیستند؛ همانند ارزشى که در پس پشتِ قیمت پنهان شده، ولی به حساب نمیآید، اما واقعيتی است مادى. همانطور که استثمار حقیقت دارد ولی به حساب «علم» اقتصاد نمیآید. تنها با نقد، و نه با تکرار، ميتوان کار مجرد و استثمار پنهانشده را به شکل جسمى و فيزيکى نشان داد و حتی اندازه گرفت و به حساب آورد. آری قيمتها نوسان ميکنند، اما نه به دلبخواه ــ و نه با دستی غیب ــ بلکه حول شاخصهای مادی یعنی پراتیک به هم پیوستهی اجتماعی.
این امر اندیشیدنی بیهراس و بیامان طلب میکند. موضوع نه تنها تشخیص بلکه توان درهمنوردیدن مرزهای موروثی است. برش و گسستی تاریخی از گذشته با واکاوی هستی نوین. توان توضیح پارادایم نوین. با تجرید و انتزاع مشخص، ارائهی سرشتنشانهایی قابلاتکاء و تاریخاً معتبر همچون کار مجرد، همچون ارزش، همچون برملاکردن و به زبان جاری کردن ارزش اضافی، تعریف و تعیین استثمار و مقیاس دقیق آن، با دقتی محاسباتی و قابلاندازهگیری با ریاضیات. لازمهاش نه بازتکرار تنبلوار و تکیه بر «تمرین» دموکراسی ــ این «حقیقت جهانشمول»، این زشتجهان واقعاً موجود ــ بلکه تمرین ظرفیت آفرینش است. باشد که هنر کنیم. ارائهی این مقولههای نوین نه تنها مقولههای تاریخی را شامل میشود، بلکه فراسوی آنها ظرفیتها و چشمانداز نوینی را میگشاید، توضیح میدهد و طراحی میکند.
و این امر زمانی میسر است که وادادگی را با تاریخ، عادت تنبل «فهم» را با ظرفیت خلاقانهی انسان و با توان زبانی جایگزین کنیم و به جای کارِ پاره پاره و گسسته، پیوستگی کار اجتماعی را همچون کار مجرد در نظر بگیریم. زمانی ممکن است که به جای تفکیک عرصهی تولید از عرصهی مصرفْ همبستگی نیاز انسانی و روابط اجتماعی را در نظر بگیریم و به جای سود «طبیعی» برای سرمایه (کار مرده) همانا درهم تنیدن سود و انسان اجتماعی (کارزنده) را بهحساب آوریم: همانا با جایگزینی توصیف و تبیین با نقد.[۹]
یادداشتها
[۱]. ثروت ملل، آدام اسمیت، ترجمهی سیروس ابراهیم زاده: کتاب یکم: «علل بهبود نیروی مولد کارگر و نظم و ترتیبی که بر طبق آن محصول وی، بهطور طبیعی میان گروهها و طبقات مختلف مردم توزیع میشود.»
[2]. ثروت ملل، بخش سوم: «دربارۀ انباشتگی سرمایه، کار مولد و غیر مولد.»
[3]. ضربالمثل قدیمی: «آینه چون نقش تو بنمود راستْ، خود شکن، آیینه شکستن خطاست»
[4]. ثروت ملل، بخش هشتم – دربارۀ مزد کارگران: «تولید کارگر پاداش طبیعی یا مزد کارگر را تشکیل میدهد.»
[5]. ثروت ملل، بخش ششم: «در قیمت کالاها، سود یکی از عناصر متشکله است، که بهطور کلی با مزد کار فرق دارد، و با اصول کاملا متفاوتی تعیین میشود … مسلم است، که مقدار اضافی باید برای سود سرمایه ای که توانسته است مزد کارگر را بپردازد و مواد موردنیاز کارگر را خریداری کند در نظر گرفته شود.» تاکیدها از من است.
[6]. ثروت ملل، بخش دوم: «قیمت بیشتر کالاها از سه جزء تشکیل میشود، که یکی مزد کار را میپردازد، دیگری سود سرمایه است، و سومی اجارهی زمینی است که برای تولید و به بازار آوردن آن به کار رفته است.»
[7]. نقد زمان در کانون نقد مارکس از نظریۀ ارزش، زهره نجفی
[8]. انسان؛ موضوع رنسانس هستی، ش. والامنش، 1364
[9]. این نوشتار تحت تاثیر خوانش «بازاندیشی نظریهی ارزش» اثر کمال خسروی به تحریر در آمد.
لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4lJ

