واپسین نوشته‌ها

سیاست طبقاتی، آگاهی طبقاتی

سیاست طبقاتی، آگاهی طبقاتی

و طبقه‌ی میانی جدید

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: گولیه‌مو کارکدی

ترجمه‌ی: سهراب نیکزاد

 

با این‌که مطالعه‌ی طبقه همواره امری اساسی برای نظریه‌ی مارکسیستی به‌شمار می‌آمده، مشخصاً در بیست سال گذشته بوده است که در کانون واکاوی تمام‌عیار، پژوهش اصیل و بحث‌وجدل زنده‌وپویا قرار گرفته است. دو مورد از حوزه‌هایی که در این دوره به‌شکلی جدی موشکافی شده‌اند حوزه‌هایی­­‌اند که به ظهور و توسعه‌ی طبقه(ها)ی میانی و در همین رابطه، نبود تناظر میان ساختار طبقاتی (مشخصاً ساختار طبقه‌ی کارگر) و آگاهی طبقاتی می‌پردازند. آثاری که در این‌جا مرور و بررسی شده‌اند،[1] حاکی از تلاش‌هایی­‌اند برای ساختن‌وپرداختن چارچوب‌های مفهومی یک‌پارچه‌ای که ساختار و تقسیم‌بندی‌های طبقاتی را به شکل‌های آگاهی طبقاتی و سیاست مرتبط می­‌سازند. با این‌که هر سه‌ی این آثارْ واکاوی طبقاتی مارکسیستی را ملاک خود قرار می‌دهند، هریک از رویکردی یکسره متفاوت با دیگری پیروی می‌کند. مرور‌ و بررسیِ حاضر به شیوه‌ای انتقادی این آثار را بررسی می‌کند اما به‌دلیل محدودیت‌ جا از پرسش‌هایی می‌گذرد که هریک از آن‌ها به‌طور مشخص به آن پرداخته‌اند. درعوض، تمرکزمان بر حوز‌ه‌ای خواهد بود که دغدغه‌ای‌ عمومی است: ماهیت طبقه‌ی میانی جدید و رابطه‌ی میان ساختار طبقاتی و آگاهی طبقاتی آن.

 کتاب طبقه، سیاست و اقتصاد، اثر مشترک اس. کِلِج، پ. بورهَم و جِی. دو تلاشی است پیگیرانه برای فرارفتن از ‌مرزهایی مرسوم اما ساختگی که رشته‌های مختلف علوم اجتماعی را از یکدیگر مجزا می‌کند. هدف مشخصِ این مؤلفان (یک جامعه‌شناس، یک اقتصاددان و یک متخصص علوم سیاسی) ادغام کردن حوزه‌های تخصصی‌شان است. حاصلِ این کوششِ گروهی اثری غیرمتعارف از نظر حجم و گستره‌ی پژوهش است. این کتاب با سه فصلی آغاز می‌شود که استنباط‌های کلاسیک از طبقه را مشخصاً با تأکید بر مارکس و وبر بررسی می‌کند. چهار فصل بعدی در ادامه، چهار طبقه‌ی عمده در سرمایه‌داری را بررسی می‌کند (یعنی خرده‌بورژوازی، طبقه‌ی حاکم، طبقه‌ی میانی جدید و طبقه‌ی کارگر). دست‌آخر، دو فصل پایانی به‌ترتیب به نقش دولت و اقتصاد در بازتولید نظام سرمایه‌داری و نیز امکان‌های محتملی می‌پردازد که مؤلفان برای عملی‌شدن گذار به یک جامعه‌ی «پساسرمایه‌دارانه» ارائه می‌دهند.

موضع اصلی این مؤلفان در رابطه با «ساختاربندی» طبقاتی را می‌توان به قرار زیر خلاصه کرد. مناسبات تولیدْ حدومرزهای طبقات اجتماعی و نیز «گستره‌هایی» را شکل می‌دهد که مبارزه‌ی طبقاتی درون آن‌ها رخ می‌دهد. البته مقصود این نیست که مناسبات مبادله‌ اهمیتی ندارند، بلکه «از لحاظ نظری، موضوعیت آن‌ها مشروط به مناسبات تولید است». هم‌چنین، «وضعیت و شدت مبارزه‌ی طبقاتی، درجه‌ی وضوح و ابهامِ پیرامون مرزهای طبقاتی را در هر لحظه­‌ی تاریخی ویژه ساختاربندی می‌کند» (ص 143). مزیت این مبنای روش‌شناختی این است که تأکیدش هم بر تعیّن‌یابی ساختاری طبقه ــ از لحاظ جایگاه‌ها ــ و هم بر ماهیت ذاتاً پویای آن جایگاه‌ها ــ تبعیت دائمی آن‌ها از یک فرایند شکل‌گیری و دگرگونی خاص ــ است.

در قالب همین چارچوب (یعنی «فرایندی که از دل ساختاری مشخص از مناسبات اجتماعی تولید ظهور می‌کند» [ص 144]) است که این مؤلفان به واکاوی طبقه‌ی میانی جدید می‌پردازند. کانون این واکاوی، فرایند کار و سازوکارهای کنترلی است که برای استخراج ارزش اضافی ضرورت دارند. لزوم کنترلِ کارْ جایگاه‌هایی را پدید می‌آورد که هم فاقد مالکیت‌اند و هم تحت انقیاد سرمایه اما بااین‌حال جزیی از سازوکار کنترل‌گری بنگاه‌های اقتصادی، یا سرمایه‌دار عام محسوب می‌شوند (ص 145). این همان طبقه‌ی میانی جدید است که به‌زعم این مؤلفان، نه یک طبقه بلکه «مجموعه‌ای از موقعیت‌های طبقاتی ناهم‌گون و ازنظر ساختاری مبهم» به‌شمار می‌آیند که «عناصر کارگر جمعی و سرمایه‌ی عام را توأمان در خود دارند» (ص 200). به لحاظ تجربی، این موقعیت‌ها همان پیشه‌های تخصصی [professions] هستند. به‌این‌ترتیب، پیشه‌های تخصصی نه ذیل سرمایه می‌گنجند و نه ذیل کار. باوجوداین، نه طبقه‌ای مجزا به‌شمار می‌آیند و نه طبقه‌ای مابین سرمایه و کار. آ‌ن‌ها «دسته‌بندی‌های شغلی‌ای» هستند «که مدیریت را درون تولید نمایندگی می‌کنند» (ص 190). درنتیجه آن‌ها «در منافع گوناگونِ مدیریت سهیم هستند»، هرچند درعین‌حال «از استثمار سرمایه‌دارانه مصون نیستند». به‌این‌ترتیب، مبارزه‌ی این پیشه‌ها با سرمایه حول محور منزلت و صلاحیت‌های شغلی جریان دارد.[2] بااین‌همه، تمامی سطوح این پیشه‌ها از پس دفاع از منافع‌شان برنمی‌آیند. سطوح پایینی در معرض فرایندی از پرولتریزه‌شدن قرار دارند «که از طریق آن، فعالیت‌های کاری هرچه‌بیشتر چندپاره و روال­‌مند می‌شوند» (ص 192). با‌این‌همه، به‌طورکلی «جهت‌گیری‌ این قشر از کارگران از لحاظ ساختاری بسیار بیشتر به سمت وابستگی به طبقه‌ی سرمایه‌دار است تا هر نوع همکاری با طبقه‌ی کارگر» (ص 169).

این مفهوم‌پردازی بسیار بهتر و مناسب‌تر از اکثر آثار ‌و نوشته‌های جامعه‌شناختی درباره‌ی پیشه‌های تخصصی است، چرا که به ما امکان می‌دهد تا ظهور و رشد این پیشه‌ها را هم در چشم‌اندازی تاریخی و هم به‌عنوان پیامد هم‌ستیزی‌های سرمایه‌ـ‌کار درک کنیم (ص 146). بااین‌همه، گرچه این سیر استدلالی نویدبخش به‌نظر می‌رسد، اما تا جایی که باید پیش نمی‌رود. چنان‌چه مناسبات ایدئولوژیک و سیاسی بتوانند «تعیین‌کننده‌های اقتصادی را در بافتارهای نهادی معین [برای مثال پیشه‌های تخصصی] چنان تعدیل کنند که دیگر نتوان به هیچ نتیجه‌گیری‌ای در مورد موقعیت عامِ طبقاتیِ چنین جایگاه‌هایی دست یافت» (ص 195) و چنان‌چه طبقه‌ی میانی جدید به‌واقع یک طبقه نباشد، و چنان‌چه [صرفاً] مجموعه‌ای باشد از موقعیت‌های متضاد همراه با منافعی از لحاظ ساختاری تعین‌یافته (از زاویه‌ی منزلت و صلاحیت‌ها) که به‌دلیل تأثیرات مناسبات ایدئولوژیک و سیاسی به‌واقع نتوان چیزی درخصوص موقعیت طبقاتی‌شان گفت، دراین‌صورت ما با یک معضل روبروییم. چنان‌چه میان‌کنش مناسبات اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک به­‌نحوی باشد که، بنا به تعریف، دستیابی به هرنوع نتیجه‌گیری درخصوص موقعیت طبقاتی چنین جایگاه‌هایی ناممکن باشد، ما با مسئله‌ی (نظریه‌پردازی‌نشده‌ی) گروهی از جایگاه‌ها مواجهیم که از نظر کارکردی و ساختاری با فرایند تولید سرمایه‌داری مرتبط‌اند اما بنا به تعریف نمی‌توانند عضوی از هیچ طبقه‌ای باشند.

از سوی دیگر، اگر چنین تعین‌یابی‌ای ممکن باشد، دراین‌صورت ما با این مسئله مواجهیم که مؤلفان هیچ معیاری را برای اختصاص یک جایگاه معین به طبقه‌ای معین ارائه نمی‌کنند. برای مثال، آیا تعیین‌کننده‌های اقتصادی بااهمیت‌تر از مناسبات سیاسی و/یا ایدئولوژیک هستند یا برعکس؟ آیا نقش تعیین‌کننده می‌تواند در زمان‌های مختلف از یک عامل به عاملی دیگر تغییر یابد؟ اگر می‌تواند، چرا و تحت چه اوضاع‌واحوالی هریک از این مناسبات مختلفْ نقش تعیین‌کننده­‌ای می‌یابند؟ تا زمانی‌که به این پرسش‌ها نپردازیم و پاسخی به آن‌ها ندهیم، عدم‌تعیّن طبقاتیِ پیشه‌های تخصصی حاکی از نوعی کاستی در واکاوی طبقاتی است. ازاین‌رو، این واکاوی کماکان قادر به وحدت‌بخشی به تعیین‌کننده‌های اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک در قالب یک رویکرد یک‌پارچه نخواهد بود. به‌ زعمِ من، تنها با نظریه‌پردازی در باب رابطه‌ای دیالکتیکی در میان مناسبات اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک است که می‌توان پاسخی رضایت‌بخش به این مسئله را یافت.[3]

همان‌طور که این مؤلفان به‌درستی اذعان می‌کنند، «واکاوی ساختار طبقاتی … بایستی دربرگیرنده‌ی ملاحظات مبارزه‌ی طبقاتیِ سیاسی باشد» (ص 257). این ملاحظات کاملاً به واکاوی اقتصادی این مؤلفان و به نظرگاه پرولتریزه‌شدن طبقه‌ی میانی جدید که در بالا به آن اشاره شد، گره خورده است. این ویژگی را به‌مختصرترین شکل ممکن در این سطور می‌توان دید: «کارمندان حقوق‌بگیر طبقه‌ی میانی جدید، به‌ویژه در مسیرهای مسدود‌شده‌ی حرفه‌های مربوط به مراتب پایینی دولت و اقتصاد» می‌توانند متحدان طبقه‌ی کارگر باشند، به این شرط که طبقه‌ی کارگر بتواند یک [الگوی] «انباشتِ از لحاظ کارکردی کارآمدتر» را اعمال کند (ص 294). این الگوی جدید انباشت متکی بر نرخ‌های بالای رشد است تا مانع از رکودهای اقتصادی و بیکاری شود و مبتنی بر اجتماعی‌کردن سرمایه‌گذاری‌ها و دموکراسی اقتصادی است تا به‌شکلی دموکراتیک بیان‌کننده‌ی نیاز‌های اجتماعی باشد و دست‌آخر بر یک «هژمونی متفاوت در جامعه‌ی مدنی» تکیه دارد (ص 310).

مؤلفان در این چارچوب، به نقدی بنیان‌کن از مکتب پول‌گرایی می‌پردازند. آن‌ها به‌شکل قانع‌کننده‌ای استدلال می‌کنند که پول‌گرایی از وجه نظری مخدوش و به‌عنوان یک دستورالعملِ سیاست‌گذاری، در ایجاد انباشت سرمایه شکست خورده است. آن‌ها به پیروی از کینز و کالدور این نکته را پیش می‌کشند که پول‌گرایی محبوبیت خود را مدیون کارآمدی‌‌اش در حمله به «صنایعی خاص و گروه‌های خاصی از مردم» است (326). اما این مؤلفان به‌همان‌اندازه منتقد کینزینیسم یا دست‌کم نسخه‌ی تحریف‌شده‌ی آن بعد از سال 1951 هستند که صرفاً بر بازتوزیع و سیاست‌های محرک تقاضا تأکید دارد. آن‌ها اذعان می‌کنند (ص 301) که کینز «شکل‌های بسیار اساسی‌تری از مداخله‌گری دولتی را پیشنهاد کرده است، بسیار بیش از آن‌چه صرفاً با افزایش در هزینه‌های عمومی به آن نیاز است … یعنی وارد کردن درون‌دادی بسیار دموکراتیک‌تر و جمع‌گرایانه‌تر به فرایند تصمیم‌گیری اقتصادی».

این مؤلفان (ص 343) طرف‌دار بازگشت به کینز‌گرایی نیستند، بلکه بیشتر بر دیدگاه زیر که مبتنی است بر اندیشه‌های [مایکل] کالکی، تکیه می‌کنند که «اشتغال کامل و سرمایه‌داری دست‌آخر بایکدیگر ناهم‌خوانند و از‌این‌رو تا جایی‌که بسیج طبقه‌ی کارگر تحت آن سرفصل سیاست‌گذاری [مبتنی بر شکل‌های رادیکال‌تر و گسترده‌تر مداخله‌گری حاکمیتی] رخ بدهد، گذار به یک الگوی بالیده‌ و از لحاظ صنعتی پیچیده‌ی توسعه‌ی سرمایه‌داری هم‌زمان به معنای گذاری، ورای سرمایه‌داری، به الگوهای تولید کمتر بازارمحور، کمتر کالاشده و کم‌تر سودمحور خواهد بود». اما طرح پیشنهادی مؤلفان هم‌چنین پیامد تأمل آن‌ها بر تجربه‌ی سوئد است. بااین‌که تعمیم‌دادنِ تجربه‌های خاصِ یک کشور کاری نامعقول و نسنجیده است، برنامه‌ی سوئدی میدنر «با هدف تشکیل سرمایه‌ی جمعی برای تضمین کنترل دموکراتیک بر اقتصاد به‌شکلی پایدار» (ص 378) نقش قابل‌توجهی در نظریه‌پردازی این مؤلفان ایفا می‌کند. یکی از ویژگی‌های اساسی این برنامه فراهم کردن این امکان است تا در حکم شیوه‌ای برای خلق مناسبات اجتماعی آنتاگونیستی جدیدی در بطن مناسبات تولید سرمایه‌داری، بخشی از سودها در صندوق‌هایی «که مالکیت و کنترل آن‌ها به‌شکلی جمعی برعهده‌ی کارکنان است» (ص 381) از نو سرمایه‌گذاری شود. این نوع رفورمیسمِ رادیکال، امکانِ «گذار از اقتصادهای فراوانی و پیشرفته‌ی سرمایه‌دارانه به اقتصادهای فراوانی و پیشرفته‌ی پساسرمایه‌دارانه» را میسر می‌سازد (ص390).

اگر بخواهیم به‌صراحت سخن بگوییم، این طرح‌های پیشنهادی را نمی‌توان راهبردی تازه برای اقتصادی بدیل (AES) قلمداد کرد، چراکه به‌واقع مؤلفان علاقه‌ای به صِرفِ بازآفرینی سرمایه‌داری غربی ندارند؛ در نظر آن‌ها شیوه‌ای‌ مشخص برای بازآفرینی سرمایه‌داری غربی هم‌زمان به‌معنای دگرگونی بنیادی آن نیز هست. بااین‌حال، هدف از طرح‌های پیشنهادی مؤلفانْ ساخت فوری یک جامعه‌ی سوسیالیستی هم نیست. هدف آن‌ها صرفاً امکان‌پذیر ساختنِ گذار به سوسیالیسم است. این رویکرد احتمالاً ریشه در این عقیده‌ی مؤلفان دارد (که در میان جناح چپ نیز شایع است) که اوضاع‌واحوال سیاسی و ایدئولوژیک زمانه‌ی ما برای مبارزه‌ای بی‌پرده برای سوسیالیسم مساعد نیست. بااین‌همه، دلیلی دیگر و کمتر مقطعی نیز می‌تواند در کار باشد: واقف بودن به این‌‌که شکست‌های پیشین به ما آموخته‌اند که این خودِ سوسیالیسم است که باید از نو مفهوم‌پردازی شود. انکارِ دشواری‌های عملیِ بی‌شماری که پیش روی سوسیالیست‌ها قرار دارد و کار نظری فراوانی که هریک می‌طلبد، احمقانه خواهد بود. از‌همین‌رو، طرح‌های پیشنهادی این مؤلفان را باید از زاویه‌ی مشارکت‌شان در حل این دشواری‌های عملی و نظری ارزیابی کرد.

به‌زعم این نویسندگان، یک سیاست‌گذاریِ مبتنی بر رشد اقتصادی پایدار و مداوم همراه با سیاستی بازتوزیعی به‌نفع نیروی کار می‌تواند بر اقتصاد سرمایه‌داری سوار شود. دستمز‌دهای بالا تأثیری مثبت بر اقتصاد سرمایه‌داری دارند، چرا که موجب افزایش قدرت خرید توده‌ها می‌شود، اما به‌علاوه تأثیری منفی نیز دارد، چرا که سودها را کاهش می‌دهند. استدلال مؤلفان متکی بر این تصور است که «گرایش «دستمزدها به‌عنوان هزینه‌« همواره تابعی است از گرایش «دستمزد‌ها به‌عنوان مؤلفه‌ای در گسترشِ برون‌داد»» (ص 308). اما تردیدهای قابل‌توجهی در خصوص این گزاره وجود دارد. پیش‌ترها مارکس خاطرنشان کرده بود که اگر چنین قضیه‌ای صادق بود، سرمایه‌دارها در دوره‌های بحران اقتصادی باید به‌جای کاهش دستمزدها، آن را افزایش می‌دادند. بااین‌همه، ممکن است این‌ ایراد را وارد کنند که می‌توان سرمایه‌داران را قانع کرد تا به ازای مزایایی هم‌چون «بلاتکلیفی کمتر درخصوص کشمکش‌های سرمایه‌ـ‌کار بر سر دستمز‌دها، و محیطی کمتر متغیر و بی‌‌ثبات برای سرمایه‌گذاری صنعتی، که نتیجه‌ی ضمانت‌هایِ الزام‌آورِ سه‌جانبه‌گرایی از لحاظ قانونی و قراردادی است» (ص 367) به نرخ‌های سود پایین‌تر تن بدهند.

بااین‌همه، این استدلال‌ها چندان هم قرص‌ومحکم نیستند. در بستر تحرک فزونی‌یافته‌ی سرمایه‌ی بین‌المللی، در جایی‌که سودها تهدید شوند، واضح است که این گزینه‌ پیش روی سرمایه خواهد بود که سرمایه‌برداری کند و در خارج از کشور، در جایی‌که نرخ‌های سود بالاتر است، از نو سرمایه‌گذاری کند. فرار سرمایه و عدم‌اشتغالِ متعاقبِ آن می‌تواند اثرات مخرب چشمگیری داشته باشد. اما از این هم مهم‌تر این‌که سرمایه چنان‌چه از نظر تحرک و به‌طورکلی امکان‌پذیری خلق ارزش اضافی در مضیقه‌ی کامل باشد، ناگزیر به ابزار‌های قهری متوسل خواهد شد یا مدافع به‌کارگیریِ آن‌ها خواهد بود. بدیهی‌ترین درسی که می‌توان از تاریخ آموخت همین است. به‌علاوه، نمونه‌ی سوئد نیز نمی‌تواند برای ما چاره‌ساز باشد، چرا که تا جایی‌که من می‌دانم در آن‌جا مناسبات تولید سرمایه‌داری به‌هیچ‌وجه به‌واقع به‌چالش کشیده نشده است. بااین‌اوصاف، سرمایه‌ی ملی حتی اگر مایل به خودکشی هم باشد، «سوسیالیست‌ها باید با این واقعیت روبرو بشوند که هرنوع به‌چالش‌طلبیدن رادیکالِ سرمایه در هر کدام از دولت‌های اصلی سرمایه‌داری در جهان غرب، ناگزیر شاملِ رویارویی با ایالات‌متحده نیز خواهد بود» (میلی­باند و پانیچ، 1978:15).[4]

بااین‌اوصاف، دلایل درخوری برای به‌چالش کشیدن این ایده وجود دارد که برنامه‌ای با تکیه بر سیاست‌های مداخله‌گرایانه، با هدف نوعی تغییر‌وتحول ساختاری که به‌طور بنیادی با مناسبات سرمایه‌داری در تقابل باشد، می‌تواند از مواجهه با سرمایه و جنگ‌افزارهای سیاسی و نظامی‌اش اجتناب کند. بااین‌همه، ممکن است با این ایراد روبرو بشویم که آیا حمایت عمومی (که مؤلفه‌ای اساسی در طرح‌های پیشنهادی این مؤلفان است) برای بازداشتن سرمایه از توسل به خشونت و سرکوب کافی نخواهد بود؟ همان‌طور که خود مؤلفان به‌درستی تأکید می‌کنند، مسئله این‌جاست که گذار به جامعه‌ای پساسرمایه‌دارانه (که هم‌چنین دلالت بر سطح بسیار بالایی از آگاهی طبقاتی دارد) مستلزم مدت‌زمانی دراز است. از سوی دیگر، سرمایه نیز به‌محض این‌که قدرتش به‌شکلی بنیادی به‌چالش کشیده شود و پیش از آن‌که آگاهی عمومی به‌ آگاهی سوسیالیستی بدل شده باشد، به تکاپوی حمله خواهد افتاد. این نکته به این معنا نیست که نیروی کار و سوسیالیسم ازپیش محکوم به شکست‌اند، بلکه صرفاً مقصود این است که هیچ راهی برای اجتناب از رویارویی وجود ندارد؛ زمانی‌که جامعه دست به‌کارِ دگرگونی شده باشد، سرمایه و نیروی کار در میدانِ رقابتی حاضر خواهند بود که هر یک می‌کوشد حمله‌ی نخست را ترتیب بدهد؛ و این‌که راهبردی را بر مبنای گذاری مسالمت‌آمیز به جامعه‌ای تدارک ببینیم که قرار است انباشت سرمایه را به‌شکلی رادیکال به‌چالش بکشد، نقض غرض خواهد بود.

چنان‌که تمامی نویسندگان کلاسیک مارکسیست بر این نکته تأکید کرده‌اند، مبارزه برای رفرمْ عنصری ضروری در مبارزه برای سوسیالیسم به شمار می‌آید. باوجود‌این، مبارزه برای رفرم بایستی در قالب یک دورنمای سوسیالیستی صورت بگیرد؛ یعنی دورنمایی که، علاوه بر موارد دیگر، تأکیدش بر این است که (1) منفعت کار (در شکل اقتصادی، یا سیاسی یا هر شکل دیگری) هم‌زمان به‌معنای زیان سرمایه است (و برعکس) (2) هر زمان که منفعت طرفِ کارْ بازتولید سرمایه را تهدید کند، چنانچه گزینه‌ی همراه‌سازی میسر نباشد، چه بخواهیم چه نخواهیم مواجهه‌ای قهرآمیز و عیان را در پی خواهد داشت. تنها بر مبنای مبارزه­ای پیگیر و مداوم برای رفرم در دل این دورنما است که رفرم دیگر نمی‌تواند مصادره شود و به‌هنگام رویارویی می‌توان بر مقاومت سرمایه غلبه یافت.

اما در کجای این‌ قضایا پای «طبقه‌ی میانی جدید» به میان می‌آید؟ این نویسندگان در این طبقه، یا دست‌کم در بخشی از آن، متحدی بالقوه را می‌بینند، از این نظر که آن نوعِ آلترناتیو انباشت سرمایه که مدّ نظر آن‌هاست موانع پیش روی مسیرهای حرفه‌‌ای را برطرف می‌کند. اما مسئله این‌جاست که چنانچه الگوی آلترناتیو انباشت سرمایه درعمل آن موانع را برطرف سازد، آیا «طبقه‌ی میانی جدید» دست به ساختن‌وپرداختن یک آگاهی سوسیالیستی خواهد زد یا دست‌کم حامی جنبشی رو به سوسیالیسم خواهد بود؟ شرایط بهبود‌یافته‌ی زندگی و کار لزوماً به خلق یک آگاهی سوسیالیستی نمی‌انجامند، دقیقاً همان‌طور که از دل افزایش استثمار و فقر نیز چنین آگاهی‌ای به‌صورت خودکار بیرون نمی‌آید. این ‌نکته در خصوص طبقه‌ی میانی جدید نیز صادق است. در صورتی‌که مبارزه برای رفرم، به‌منظور بهبود شرایط کار و زندگی، با این فرض صورت بگیرد که نوعی از سرمایه‌داری که در آن «الگوهای چرخه‌ای اشتغال، درآمد و بهره‌گیری از ظرفیت‌ها» محو شده باشد (ص 309)، امکان‌پذیر است و همگان از آن بهره‌مند خواهند شد، این مبارزه به رشد‌وگسترش آگاهی سوسیالیستی (یعنی واقف‌شدن به لزوم جایگزین کردن مناسبات اجتماعی سرمایه‌دارانه و در وهله­‌ی نخست مناسبات تولید سرمایه‌دارانه با مناسباتی نوین و غیراستثماری) نمی‌انجامد.

بااین‌اوصاف، گذشته از موضوع عملی‌بودن این طرح‌های پیشنهادی در یک اقتصاد سرمایه‌دارانه، مسئله این‌جاست که با توجه به زمینه‌ی ایدئولوژیکی که این طرح‌ها در درون آن شکل گرفته‌اند و مبارزه برای دستیابی به آن‌ها نیز درون همین زمینه صورت خواهد گرفت، آیا مبارزه برای اجرایی کردن چنین طرح‌هایی می‌تواند واقعاً یاری‌رسانِ رشد‌وگسترشِ بیش‌از‌پیش آگاهی سوسیالیستی در میان توده‌ها باشد. به نظر من چنین اتفاقی نمی‌افتد.

تاریخ به‌کرّات نشان می‌دهد که بحران سرمایه در زمانه‌‌ای که جنبش‌های اجتماعیْ زنده‌وپویا و آگاهی طبقاتی گسترش‌یافته است، صرفاً معادل با بحرانی در سودآوری نیست، بلکه هم‌چنین بحرانی در اقتدار (هم در محل‌های کار و هم به‌طور کلی در جامعه) و نیز بحرانی در هنجارها و ارزش‌های سرمایه‌دارانه (بورژوایی) را شامل می‌شود. در این مقاطع تاریخی، کارگر جمعی (اصطلاحی که من آن را به «طبقه‌ی کارگر» ترجیح می‌دهم) ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی خود را ابراز می‌کند. این ارزش‌ها و هنجارهای جدیدْ جنبه‌ای جدایی‌ناپذیر از آگاهی سوسیالیستی است و به‌شکل اجتناب‌ناپذیری تمرکز آن بر برابری‌خواهی، مرکزیت‌یافتنِ شکل‌هایی از دموکراسی مستقیم (که دموکراسی نمایندگی از نظر کارکردی خواه‌‌ناخواه به‌نوعی با آن پیوند دارد)، لزومِ برخورد ناگزیر با شکل‌های خشونت‌بار سرکوب و ازاین‌دست است. در این مقاطع، پیگیری الگویی از اتحاد با بخش‌های پرولتریزه‌شده‌ی «طبقه‌ی میانی جدید» که مبتنی بر شایسته‌سالاری، حفظ جایگاه‌های ممتاز و این توهم باشد که ستیزی مسالمت‌‌آمیز با سرمایه‌داری با واکنشی به‌همان اندازه مسالمت‌آمیز روبه‌رو خواهد شد و ازاین‌دست، تلاشی بیهوده و نافی هدف است. این خط‌مشی در ظرف یک جنبش سوسیالیستی قدرت‌مند و درخور، صرفاً به بازآفرینی (یا دوام‌بخشی به) شکل‌هایی از آگاهی می‌انجامد که در تضاد با آگاهی سوسیالیستی و درنتیجه با خود آن جنبش است.

تاریخِ دوران اخیر نشان می‌دهد که هنگامی‌که بخش‌های پرولتریزه‌شده‌ی طبقه‌ی میانی جدید به مبارزه برای رفرم‌هایی می‌پیوندند که نظام انباشت و اقتدار سرمایه‌دارانه را به‌شکلی بنیادی به چالش می‌کشد (یعنی هنگامی‌که جنبش‌های اجتماعی قدرتمندی وجود دارند که بیان‌کننده‌ی هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیکِ کارگر جمعی هستند)، این بخش‌های طبقه‌ی میانی جدید به دلیل پذیرفتنِ ایدئولوژی کارگر جمعی است که به این نبرد می‌پیوندند، یعنی به این دلیل که شکل‌های (محدودِ) امتیازات‌ خاصِ خود را پس می‌زنند و به این دلیل که علاقه‌ی خود را به مسیرهای حرفه‌‌ای ازدست داده‌اند، چون (به‌درستی دریافته‌اند که) این مسیرها برای تداوم انباشت و اقتدار سرمایه‌دارانه واجد کارکرد است.

بااین‌اوصاف، تا جایی که مبارزه برای رفرم‌های پیشنهادیِ این مؤلفان در قالبی انجام گیرد که آن‌‌ها ارائه می‌دهند، نه‌تنها این رفرم‌های پیشنهادی در یک الگوی سرمایه‌دارانه‌ی انباشت منحل می‌شوند بلکه به‌علاوه مقاومت عمومی در برابر واکنش سرمایه و قدرت ایدئولوژیک کارگر جمعی نیز تضعیف خواهد شد. مختصر این‌که اتحادهای سیاسی با طبقه‌ی میانی جدید بایستی در دل بافتار نظریِ سازش‌ناپذیری منافع طبقاتی و در دل بافتار ایدئولوژی‌های طبقاتیِ سازش‌ناپذیر درک شوند. رویکردی متفاوتْ ناگزیر نتیجه‌ی عکس خواهد داد.

چنان‌که در جایی دیگر (کارکدی، 1977) استدلال کرده‌ام، منافع ساختاری طبقه‌ی میانی جدیدْ متضاد است، چرا که این طبقه تااندازه‌ای کارکردِ کار را اجرا می‌کند (یعنی فرایند کار را انجام می‌دهد) و تااندازه‌ای کارکردِ سرمایه را (یعنی کار کنترل و نظارت را در درون فرایند تولید انجام می‌دهد). شرایط عینی برای اتحادی غیرابزاری با طبقه‌ی میانی جدید از بطن فرایند پرولتریزه‌شدن این طبقه به‌وجود می‌آید (یعنی با ازمیان‌رفتنِ [تنوع] قشرهای درون این طبقه‌ی میانی جدید که کارکردِ عام سرمایه را اجرا می‌کند). استدلال خواهم کرد که برقراری هر اتحادی با این طبقه، باید برمبنای به‌رسمیت‌شناختنِ این فرایند عینی دنبال شود.

یکی از مشخصه‌های ویژه‌ی اثرِ آر. کارتر با عنوان سرمایه‌داری، مبارزه‌ی طبقاتی و طبقه‌ی میانی جدید، تمرکز بر مسئله‌ی کار کنترل و نظارت، یا کارکرد سرمایه است. دو فصل نخست این کتاب با بحث درباره‌‌ی نابسندگی‌های رویکردهای مارکسیستیِ ارتودوکس به ساختار طبقاتی جوامع سرمایه‌داری، به‌چالش‌کشیدن مارکسیسم ارتودوکس با نظریه‌های نووبریِ قشربندی اجتماعی، و نظریه‌های متأخرتر مارکسیستی در مورد طبقه‌ی میانی جدید، چارچوبی را برای واکاوی طبقه‌ی میانی جدید ارائه می‌دهد. مؤلف پس از فراهم آوردن این چارچوب به بررسی ظهور تاریخی طبقه‌ی میانی، هم در بخش خصوصی (فصل 3) و هم در بخش دولتی (فصل 4)، می‌پردازد. او در تقابل با این زمینه‌ی ساختاری و تاریخی به کانون واکاوی خود می‌پردازد: اتحادیه‌گراییِ یقه‌سفید‌ها. این موضوع در سه فصل باقی‌مانده از لحاظ نظری، عملی و سیاسی بررسی شده است.

مؤلف برای تبیین کنش‌های طبقه‌ی میانی و مشخصاً اتحادیه‌گرایی طبقه‌ی میانی، مدل‌های تبیینی متداول را رد می‌کند و علاوه بر این‌که بر جایگاه ساختاری این طبقه تمرکز می‌کند، هم‌چنین توازن قوا میان دو طبقه‌ی اصلی و نیز «تأثیری را که این توازن قوا بر روانشناسی نیروی کار طبقه‌ی میانی دارد» (ص 29) در کانون تحلیل خود قرار می‌دهد. این واکاوی ساختاری بر نظریه‌پردازی مارکس از فرایند تولید سرمایه‌داری تکیه دارد که توأمان هم به‌معنای یک فرایند کار (یعنی یک دگردیسی ارزش‌های مصرفی) و هم یک فرایند تولید ارزش اضافی (یعنی فرایندی از ارزش‌افزایی، یا تولید ارزش و طبعاً ارزش اضافی) است. نتیجه‌ی چنین تعریفی تمایزی است میان کارکرد کار ــ شرکت در فرایند کار ــ و کارکرد سرمایه ــ کارکردهای مربوط به «ارزش‌افزایی ارزش از رهگذر جذب کار زنده» (ص 61) (یعنی کار کنترل و نظارت). اگر از منظری ساختاری بنگریم، طبقه‌ی میانی جدید را باید متشکل از تمام عاملانی دانست که فاقد مالکیت حقیقی بر وسایل تولیدند و بااین‌حال یا فقط کارکرد سرمایه را اجرا می‌کنند یا این کارکرد را تؤام با کارکرد کار انجام می‌دهند. بااین‌همه، این واکاوی ساختاری صرفاً «آغازگاهی است برای بررسی مناسبات طبقاتیِ گروه‌های واقعی کارگران که عبارت است از مناسبات سیاسی و ایدئولوژیک آن‌ها و نیز چگونگی تأثیرپذیری این مناسبات از فراز و فرود‌های مبارزه‌ی طبقاتی». مختصر این‌که «بُعد تاریخی … مؤلفه‌ای اساسی در دیدگاه[این مؤلف] به شمار می‌آید» (ص 33).

این طرح تفسیری «تا حد بسیار زیادی مشابه است» (ص 83) با طرحی که من سال‌ها قبل در 1975 ارائه کرده‌ام.[5] واکاوی کارترْ ثمربخشی طرح من را نشان داده است، برای نمونه در مورد پرولتریزه‌شدن طبقه‌ی میانی جدید، واکاوی طبقانیِ قشرهای خاصی از طبقه‌ی میانی در مشاغل (برای مثال مددکاران) و اتحادیه‌گرایی طبقه‌ی میانی. با توجه به محدودیت‌های فضایی مجبورم به‌شکلی مختصر صرفاً به این مورد آخر بپردازم. در ابتدا باید بگویم که تبیینِ اتحادیه‌گرایی طبقه‌ی میانی در سطحی ساختاری انجام گرفته است، یعنی به‌عنوان پیامد جایگاه متضاد طبقه‌ی میانی جدید (یعنی همانا اجرای تؤامانِ کارکرد کار و کارکرد سرمایه). باوجوداین، این نکته صرفاً نقطه‌ی عزیمت یک واکاوی است. برای یک واکاوی انضمامی دست‌کم سه بُعد دیگر نیز باید تبیین شود.

نخست، باید علت رشد کلی اتحادیه‌گراییِ یقه‌سفید را روشن کنیم. کارتر بر «تأثیر مبارزه‌ی صنعتی عمومیت‌یافته» تمرکز می‌کند و نشان می‌دهد که واکاوی تاریخی این فرضیه را تأیید می‌‌کند که «کارگران یقه‌سفید … در دوره‌های شدت گرفتن مبارزه‌جویی صنعتی به اتحادیه‌های کارگری می‌پیوندند» (صص 2-170). دوم این‌که باید «نقش مداخله‌گری دولتی در رشد اتحادیه‌های یقه‌سفید و رابطه‌ی آن را با موضعی که کارفرمایان [در واکنش] اتخاذ می‌کنند ارزیابی کنیم» (ص 170). کارتر نشان می‌دهد که ترویج اتحادیه‌گرایی از سوی حکومت پیوندی ناگسستنی با بی‌ثباتی صنعتی دارد. «به‌جای این‌که به‌رسمیت‌شناختن مفاد قوانین مناسبات صنعتی را صرفاً پاداشی در ازای حمایت اتحادیه‌های کارگری از حزب کارگر تلقی کنیم یا آن را «اغواکننده‌ای» برای ترغیب به پذیرش بخش‌های کم‌تر خوشایندِ قوانین محافظه‌کارانه‌ی مناسبات صنعتی قلمداد کنیم، باید آن را بخشی از راهبرد کلان‌تر کنترل در نظر بگیریم» (ص 173). سوم این‌که باید سازمان‌دهی اتحادیه‌های کارگری در سطح محل کار را به سرشتِ اتحادیه‌های کارگری ملی مرتبط کنیم. با تفکیک و هم‌چنین مرتبط ساختن این سطح از واکاوی به یک واکاوی ساختاری است که، همان‌طور که کارتر نیز اذعان می‌کند، می‌توانیم نوساناتِ کشمکش‌های میان اعضاء و مقام‌های رسمی اتحادیه‌های کارگری را درک کنیم (صص 174-181). این عناصرِ حاضر در واکاوی کارتر همگی با فراهم آوردن شواهدی در فصل 6 در قالب چند مطالعه‌ی موردی مستند می‌شود.

به‌طور خلاصه: آن‌چه در مرکز استدلال این کتاب قرار دارد این است که در میان‌کنشِ جایگاه ساختاری‌ای که اعضای طبقه‌ی میانی جدید مابین کار و سرمایه اشغال می‌کنند و توازن قوای طبقاتی در هر دو سطح جامعه‌گانی و محلی، چه چیز تعیین‌کننده‌ی جهت‌گیری‌ سیاسی این طبقه‌ی میانی است. با این دید، هر نوع رادیکالیزه‌شدنِ کارمندان طبقه‌‌میانی با حد‌و‌مرزهای مشخصی روبرو است. «هرچه اقتداری که اعضای طبقه‌ی میانی جدید از آنِ خود می‌کنند بالاتر باشد و کارِ کم‌تری در درون یک فرایندِ واقعیِ کار انجام بدهند، احتمال حمایت‌شان از سوسیالیسمی که مبتنی بر کنترل و خودرهایی کارگران باشد کم‌تر است» (ص 203). با‌این‌حال، طبقه‌ی میانی جدید در چارچوب این محدودیت‌ها و بسته «به این‌که فرداروز کدام طبقه در مقام طبقه‌ی مسلط ظاهر خواهد شد» دست به انتخاب میان کار و سرمایه خواهد زد. (214).

با توجه به این‌که مؤلف در نظریه‌پردازی طبقه‌ی میانی جدید مرکزیت را به کارکرد سرمایه می‌دهد، مرور و بررسیِ خلاصه‌وارِ نوعِ مواجهه با این مفهوم، پس از ورود نسبتاً متآخر آن به واکاوی طبقاتی مارکسیستی، سودمند خواهد بود. امیدوارم که خوانندگان عذر مرا بپذیرند اگر از این فرصت در جهت پاسخ‌دهی به برخی از منتقدانم استفاده می‌کنم. نخست این‌که من با این نقد کارتر موافقم که «نمی‌توان صحت این ادعای کارکدی را به‌طور تجربی تأیید کرد که اعضای طبقه‌ی میانی جدید می‌توانند کارکردهای کارگر جمعی و کارکردهای سرمایه را، البته نه هم‌زمان، اجرا کنند» (ص 70). این نقدِ به‌جایی است اما همان‌طور که خود کارتر به‌درستی تأکید می‌کند، اشاره‌ی این نقد به امکان‌ناپذیری مجزا کردنِ این دو نوع کارکرد در برخی جایگاه‌ها به لحاظ تجربی است و نه به لحاظ نظری.

دوم این‌که در طرح تفسیری کارتر، عاملانِ متعلق به طبقه‌ی میانی جدیدْ دارای مالکیت حقیقی بر وسایل تولید نیستند اما کارکرد سرمایه را اجرا می‌کنند. از آن‌جا که مالکیت حقیقی در حکم «قدرت سامان‌بخشی به نیروی کار در کنارِ مواد خام، کارخانه و ماشین‌آلات و واداشتن آن به کار کردن با آهنگ و شدتی متناسب» تعریف می‌شود، برخی منتقدان این‌طور نتیجه‌گیری کرده‌اند که «تشخیص تفاوت این [مالکیت حقیقی] از کار کنترل و نظارت دشوار است» (ابرکرومبی و یوری، 1983: 65). تفاوت مشخصاً در این‌جاست که چون کارکرد سرمایه، یا کار کنترل و نظارت، به‌معنای هرنوع فعالیتی است که تصاحب‌کننده‌ی کار اضافی (چه در شکل ارزش اضافی و چه غیر از آن) باشد، (1) تمام کسانی که دارای مالکیت حقیقی هستند صرفاً کارکرد سرمایه را اجرا نمی‌کنند (بلکه در صورتی‌که در برخی از زمینه‌های هماهنگ‌سازی فرایند کار مشغول باشند، ممکن است کارکرد کار را نیز اجرا کنند) و (2) تمام کسانی که کارکرد سرمایه را اجرا می‌کنند [لزوماً] دارای مالکیت حقیقی نیستند (مثلاً سرکارگرها).

سوم این‌که، پیش‌تر به این نکته اشاره کردیم که از نظر مارکس فرایند تولید سرمایه‌داری هم یک فرایند کار (دگردیسی‌های ارزش‌های مصرفی) است و هم یک فرایند تولید ارزش اضافی. این دو فرایندهایی مجزا نیستند؛ بلکه وجوه متفاوت یک فرایند واحد هستند. اما به این ترتیب آیا هر عامل مجبور به اجرای هر دو کارکرد نخواهد بود؟ (ایرکرومبی و یوری، 1983: 65) خیر، مجبور نخواهد بود. با توجه به ماهیت فرایند تولید، هر کارگر هم ارزش‌های مصرفی و هم کار (ارزش) اضافی تولید می‌کند. بااین‌حال، اجرای کارکرد سرمایه به‌معنای تولید ارزش اضافی نیست، بلکه به‌معنای تصاحب آن است. کارگران در صورتی‌ که در فعالیت‌هایی مشغول نباشند که مستلزم هم تولید و هم تصاحب ارزش است (اساساً فعالیت‌های مربوط به هماهنگ‌سازی)، فقط کارکرد کار را اجرا می‌کنند.

چهارم، متهم شده‌ام به این‌که با چشم‌پوشی از سایر شکل‌های کارکرد سرمایه هم‌چون خودمختاریِ همراه با پاسخ‌گویی، کنترل بوروکراتیک و کنترل قیم‌مآبانه، تنها یک شکل (کنترل مستقیم) را لحاظ کرده‌ام (ابرکرومبی و یوری 1983: 64). حتی اگر این اتهام درست باشد، بازهم نمی‌توان از آن نتیجه گرفت که درک من از کارکرد سرمایه لزوماً محدود به یک شکل از کارکرد سرمایه است. دست‌آخر هم این انتقاد که تلاش من به این دلیل که صرفاً معطوف به «ارائه‌ی یک هویت اقتصادی برای طبقه‌ی میانی جدید است، دشوار بتوان فهمید که وارد کردن تعیّن‌های سیاسی و ایدئولوژیک [به این تبیین] چه پیامدهایی خواهد داشت» (ابرکرومبی و یوری 1983: 60). اثر ریچارد کارتر برای این پرسش پاسخی را فراهم می‌آورد که من باتوجه به محدودیت‌‌های خودتحمیلی اثر قبلی‌ام، در آن زمان نتوانسته بودم بدهم.

درحالی که کارتر تاریخ را با واکاوی ساختاری عجین می‌کند، مشخصه‌ی اثر اریک اولین رایت، طبقات، ماهیت غیرتاریخی آن است. کاری که این اثر انجام می‌دهد ارائه‌ی ملاک تجربی برای [ارزیابی] نظریه‌های طبقاتی رقیب است. بنا به استدلال رایت، بهترین نظریه اساساً نظریه‌ای است که میان مختصات افراد در ساختار طبقاتی (و ازاین‌رو آگاهی منتسب به آن‌ها) و شکلی که آگاهی آن‌ها از لحاظ تجربی به‌خود می‌گیرد هم‌بستگی بهتری برقرار کند. بنا بر این معیار، رایت نظریه‌ی خود را واجد توان تبیینیِ بیشتری نسبت به سایر نظریه‌ها می‌داند.[6]

ماهیت و چکیده‌ی این اثر به این شرح است: مؤلف درکی از طبقه را بنا می‌‌نهد که مبتنی بر مفهوم استثمار است. این درک مشخص به کمک نظریه‌ی بازی‌ها نظریه‌‌پردازی شده است. این رویکرد اساساً بر این پرسش استوار است: «اگر یکی از طبقات از میان برود، آیا مصرف بیشتر و/یا رنج کم‌تری برای سایر طبقات در پی خواهد داشت؟» اگر پاسخ منفی باشد استثمار در کار نیست و اگر پاسخ مثبت باشد استثمار وجود دارد. استثمار سه شکل دارد: شکل سنتی آن که مبتنی بر مالکیت دارایی‌های سرمایه‌ای است؛ استثمارِ مبتنی بر کنترل دارایی‌های سازمانی (مفهومی که بر فرضِ امکان تفکیک مالکیتِ دارایی‌های سرمایه‌ای از مالکیت دارایی‌های سازمانی متکی است)؛ و استثمارِ مبتنی بر مهارت‌ها (که بر فرض امکان تفکیک مهارت‌ها از نیروی کار مبتنی است) (ص 283). رایت بر اساسِ شکل توزیعِ این سه نوع دارایی، دوازده طبقه را ترسیم می‌کند. بورژوازی، کارفرماهای خرده‌پا و خرده‌بورژوازی که مالک وسایل تولید هستند و پرولتاریا که فاقد آن است. مؤلف به این چهار طبقه‌ی سنتی، هشت طبقه‌ی «میانی» دیگر را اضافه می‌کند که دارای درجات متفاوتی از مالکیت، دارایی‌های سازمانی و دارایی‌های مهارتی هستند: مدیران متخصص، سرپرستان متخصص، متخصصان غیرمدیریتی، مدیران دارای مدرک شبه‌‌رسمی، سرپرستان دارای مدرک شبه‌‌رسمی، کارگران دارای مدرک شبه‌‌رسمی، مدیران فاقد مدرک رسمی و سرپرستان فاقد مدرک رسمی (ص 88).

رایت با پیش کشیدن این مدل از ساختار طبقاتی، در ادامه آن را با هم‌بسته کردنش به آگاهی طبقاتی محک می‌زند. به این منظور مفاهیم آگاهیِ هم‌سو با طبقه‌ی سرمایه‌دار و آگاهیِ هم‌سو با طبقه‌ی کارگر را طرح می‌ریزد. این سوگیری‌ها از دل پاسخ به هشت گزاره (برای مثال، شرکت‌های سهامی در ازای ضرر کارگران و مصرف‌کنندگان به مالکان سود می‌رسانند) مشخص می‌شوند (ص 146). بعد از آن، مؤلف مجموعه‌ی پرسش‌های مربوطه را از یک نمونه‌ی معرف می‌پرسد و سپس از شیوه‌های آماری بهره می‌گیرد تا دریابد آیا جایگاه طبقاتی می‌تواند تبیین‌کننده‌ی تفاوت‌ در آگاهی‌ها باشد. رایت از «آزمون‌های تی» [T-test] استفاده می‌کند تا دریابد آیا تفاوت میانگین‌های هر گروه تفاوتی از لحاظ آماری معنادار است یا خیر (ص 161). او نظریه‌های گوناگون ساختار طبقاتی را با یکدیگر مقایسه می‌کند (نظریه‌ی خودش، نظریه‌ای که مبتنی بر تمایز کار یدی و کار ذهنی است و نظریه‌ی دیگری که مبتنی بر تمایز میان کار مولد و کار نامولد است) و به این نتیجه می‌رسد که رویکرد خودش توان تبیینی بیشتر دارد، چرا که هم‌بستگی بهتری میان جایگاه‌های طبقاتی افراد و آگاهی طبقاتی‌شان برقرار می‌کند.

می‌توان برای یک ارزیابی انتقادی و مفصل از این اثر به کارکدی (1986) رجوع کرد. در این‌جا صرفاً به برخی کاستی‌های اساسی این اثر اشاره خواهم کرد. پیش‌ازهمه، استفاده از نظریه‌ی بازی‌ها برای مفهوم‌پردازی استثمار یک‌سره مسئله‌زا است. برای پی بردن به این‌که از میان رفتن یک طبقه‌ آیا منجر به مصرف بیشتر و/یا رنج کم‌تر برای طبقه‌ای دیگر خواهد شد، لازم است یک موقعیت «بدیلِ فرضاً امکان‌پذیر» را برسازیم. بااین‌همه، مسئله این‌جاست که هیچ دستورالعملِ روش‌شناختی‌ای برای طرح‌ِ این «بدیل فرضاً امکان‌پذیر» تعبیه نشده است. فرض کنیم بیکارها [از جامعه] ناپدید شوند و جامعه‌ی خودشان را تشکیل بدهند، در این‌صورت آیا وضعیت‌شان از نظر مصرف و/ یا رنج بهتر خواهد بود؟ نمی‌دانیم. تنها در صورتی می‌توان به این پرسش پاسخ داد که این اوضاع‌ جدید را به‌دقت ترسیم کرده باشیم (مثلاً این‌که مالک وسایل تولید خواهند بود یا نه، کیفیت خاک، سطح دانش فنی آن‌ها، مناسبات اجتماعی‌ای که بر مبنای آن این جامعه‌ی جدید را بنا خواهند کرد و از این دست). آیا طبقه‌ی کارگر وضعیتش بهتر خواهد شد؟ در این مورد هم نمی‌دانیم. پاسخ به این پرسش بستگی به این دارد که مثلاً دستمزدها و حقوق‌ها در اثر حذفِ ناگهانی بیکارها افزایش یابد یا نه. سرمایه‌دارها ممکن است به دلیل کاهش ناگهانی نرخ‌ سودشان که پیامد افزایش دستمزدهاست تصمیم به توقف تولید بگیرند. در این صورت، عدم‌اشتغال باز هم در میان کسانی که پیش‌تر شاغل بودند افزایش می‌یابد. چه بر سر طبقه‌ی سرمایه‌دار می‌آید؟ باز هم ملاحظاتی از همین جنس نشان می‌دهد که در این‌جا نیز نمی‌توان با قطعیت پاسخ داد. ازاین‌رو در هسته‌ی این درک از استثمار یک قطعیت‌ناپذیریِ نظری به چشم می‌خورد.

بااین‌همه در خصوص کاربست نظریه‌ی بازی‌ها در واکاوی اجتماعی یک جنبه‌ی دوم و به همان ‌اندازه منفی نیز وجود دارد. این روش متکی بر ساخت مدل‌های واقع‌گرایانه‌ نیست (یعنی مدل‌هایی که دربرگیرنده‌ی عناصر اساسی یک واقعیت مشخص باشند). به‌علاوه بر مقایسه‌ی آن‌چه در شکلی تحقق‌یافته وجود دارد (‌که از طریق مدل‌ها ترسیم می‌شود) و آن‌چه در شکلی بالقوه وجود دارد (با جستجو درباره‌ی قوانین گرایش‌وار حرکت واقعیت) مبتنی نیست. بلکه نظریه‌ی بازی‌ها بر ساختِ مدل‌های غیرواقع‌‌گرایانه از واقعیت استوار است ــ مدل‌هایی که منتزع از تمامی ویژگی‌های مشخص واقعیت است و مقایسه‌ای با موقعیت‌های فرضی و تماماً غیرواقع‌گرایانه را شامل می‌شود.

ازاین‌رو، رایت برای پی بردن به این‌که طبقه‌ی کارگر استثمار می‌شود یا نه، نخست این طبقه را صرفاً در مقام کسانی نظریه‌پردازی می‌کند که مالک نیروی کارشان هستند و آن را در بازار کار می‌فروشند (در نتیجه، به‌منظور چانه‌زنی بر سر سهم‌شان از محصول درگیر مبارزه‌ی طبقاتی می‌شوند) و سپس با مفروض پنداشتن موجودیت‌شان، آن هم بدون الزامی در وجود شق مقابل‌شان، یعنی طبقه‌ی سرمایه‌دار، «نشان می‌دهد» که آن‌ها استثمار می‌شوند. این صورت‌بندی نتیجه‌ی اتکاء بر نظریه‌ی بازی‌ها است. اما از سوی دیگر، نظریه‌ی مارکسیستیِ استثمار مبتنی بر واکاوی ارزش است (یعنی مبتنی بر واکاوی کارگران نه صرفاً در مقام مالک و فروشنده‌ی نیروی کار بلکه به‌علاوه در مقام تولیدکنندگانی که ارزش و ارزش‌اضافی [تولیدشان] از آن‌ها تصرف می‌شود). نظریه‌ی مارکسیستی به‌شکلی قیاسی وجه مشخصه‌ی تولید سرمایه‌داری را واکاوی می‌کند، اما نیازی به مقایسه‌‌ی آن با بدیلی خیالی ندارد که هیچ دستورالعمل روش‌شناختی‌ای برای ساخت نظری‌اش نه‌تنها وجود ندارد، بلکه امکان فراهم آوردنش هم مهیا نیست. بیش از هشتاد سال از زمانی می‌گذرد که کارل کائوتسکی (1975: 112) مهمل بودن روش‌شناختیِ علم اقتصاد بورژوایی را با اشاره به این نکته بیان کرد که این علم بر این باور مبتنی است که «بهترین راه برای کشف قوانین جامعه یکسره نادیده‌گرفتن این قوانین است». این گزاره را می‌توان چکیده و خلاصه‌ی رویکرد نظریه‌ی بازی‌ها و به‌علاوه رویکرد انتخاب عقلانی و نوریکاردویی در خصوص واکاوی طبقاتی دانست.

سوم این‌که، نظریه‌پردازیِ ابعاد سه‌گانه‌ی این واکاوی، چنین درکی را بیش‌ازپیش تضعیف می‌کند. از منظر بُعد نخست، عاملان یا مالک وسایل تولید یا فاقد آن هستند. در نگاه نخست، به‌نظر می‌رسد اگر چارچوب واکاوی مارکسیستی را قبول داشته باشیم هیچ چیز غیرعادی‌ای در این‌جا وجود ندارد. اما به‌واقع رایت مفهوم مالکیت [وسایل تولید] را به یکی از اشکال تملک فرو می‌کاهد. به‌زعم مؤلف، ساختار طبقاتی «سازوکاری پایه‌ای را برای توزیع دسترسی به منابع در جامعه شکل می‌دهد»، از جمله دسترسی به وسایل تولید. در این نظریه، مالکیت وسایل تولید آن ‌چیزی نیست که چکیده‌ی مناسبات تولید را در خود داشته باشد (یعنی این‌که چه کسی چه چیزی را، برای چه کسی و چگونه تولید می‌کند). در این نظریه، مسئله‌ی اصلی عبارت است از این‌که چه کسی به منابعی (یعنی وسایل تولید، مهارت‌ها و دارایی‌های سازمانی) دسترسی دارد و چه کسی از آن محروم شده است. از همین‌روست که این نظریه، نظریه‌ای است که مبنایش نه تولید که توزیع است. کمی جلوتر به این نکته خواهم پرداخت.

علاوه براین‌ها در خصوص دو بُعد دیگر استثمار نیز شک‌وتردیدهایی به میان می‌آید. این امکان وجود دارد که در سطح تحلیل، مالکیت وسایل تولید را از مالکیت دارایی‌های سازمانی تفکیک کرد، البته فقط در صورتی‌که منظورمان از اولی نه مالکیت حقیقی که مالکیت حقوقی وسایل تولید باشد. بااین‌حال، رایت این امکان را به‌وضوح رد می‌کند (ص 80). در این مورد، مالکیت حقیقی (یعنی توان تخصیص سرمایه‌ی ثابت و متغیر) از کنترل واقعی یک سازمان تفکیک‌ناپذیر است چرا که هر دو یک چیزند. به‌همین شکل، تمایزگذاری میان مهارت‌ها و نیروی کار در حکم دو دارایی مولدِ متفاوت نیز ناممکن است. مهارت‌ها همان‌ چیزهایی هستند که نیروی‌کار را به درجات مختلف بارآور می‌کنند. مهارت‌ها فقط در ظرف نیروی کار است که می‌توانند پیکریافته شوند. پرداخت دستمزدهای بالاتر به کسانی که واجد مدارک رسمی (مهارت‌ها) هستند صرفاً از ارزش بالاتر نیروی کارشان حکایت دارد. در نظریه‌ی رایت، مالکان مدارک رسمیْ استثمار‌کننده‌ی کسانی‌اند که فاقد این مدارک‌اند (از این نظر یعنی هم سرمایه‌داران و هم کارگران).[7]

بااین‌اوصاف، درک نظریه‌ی بازی‌‌ها از استثمار، غیرتاریخی و قطعیت‌ناپذیر است؛ دو بُعدی از استثمار که بر کنترل دارایی‌های سازمانی و دارایی‌های مدرک‌محور مبتنی است در سطح تحلیل نادرستند؛ و آن بُعدی که مبتنی بر مالکیت وسایل تولید است حاکی از درکی از ساختار طبقاتی است که مبنایش نه مناسبات تولید که مناسبات توزیع است. درنتیجه، این مدل از ساختار طبقاتی از لحاظ نظری بی‌پایه و مبتنی بر توزیع است. این نکته‌ی آخر در این درک مؤلف از استثمار نهفته است که آن را از زاویه‌ی بیش و کمِ مصرف و/یا رنج می‌بیند. به‌زعم رایت مسئله‌ی اساسی این است که چنان‌چه یکی از قطب‌های نوع مشخصی از مناسبات توزیع از میان برود، آیا ثروت (که در ضمن از نظر مؤلف به‌معنای ثروت مادی، محصول اضافی، است) نسبت به گذشته بیشتر خواهد شد یا کم‌تر. درمقابل، از منظر روش دیالکتیکی مارکس، یک قطبِ مناسبات تولید (برای مثال پرولتاریا) نمی‌تواند از میان برود مگر این‌که همراه با آن، قطب دیگر یعنی طبقه‌‌ی سرمایه‌دار و مناسباتی که این دو قطب را به‌یکدیگر زنجیر کرده نیز از میان برود.

چهارم این‌که، حتی زمانی‌که مؤلف این درک از ساختار طبقاتی را به آگاهی طبقاتی پیوند می‌دهد این وضعیت تغییر چندانی نمی‌کند. در خصوص درک مؤلف از آگاهی و رابطه‌ای که او میان آگاهی و ساختار طبقاتی برقرار می‌کند می‌توان ملاحظات انتقادی زیادی را خاطرنشان کرد. در این‌جا صرفاً به موردی اشاره خواهم کرد که به‌زعم من آسیب‌زاترین مورد است: اکونومیسم نهفته‌ی مؤلف. در این اثر، فقط ساختارْ تعیین‌کننده‌ی آگاهی است. البته سایر عوامل، «ساز‌وکارهای غیرطبقاتی»، بر شکل انضمامی‌ای که آگاهی به خود می‌گیرد اثرگذار است (ص 29)، اما مسئله این‌جاست که این عوامل صرفاً در حکمِ تخطیِ آگاهیِ موجودِ کنش‌گران [اجتماعی] از آگاهی‌‌ای تلقی می‌شود که بنا به جایگاه طبقاتی‌شان می‌بایست واجد آن می‌بودند. جایگاه‌های طبقاتی می‌توانند شکل «ناب» آگاهی اما نه شکل انضمامی و تحقق‌یافته‌ی آن را توضیح دهند. به‌این‌ترتیب، هرچه توان تبیینی یک مدل بیشتر باشد (یعنی هرچه انطباق ساختار طبقاتی و آگاهی طبقاتی بیشتر باشد)، «سازو‌کارهای غیرطبقاتی» (یعنی مدرسه‌ها، احزاب، اتحادیه‌ها و ازاین‌دست) در صورت‌بندی و ازاین‌رو تبیین آگاهی طبقاتی از اهمیت کم‌تری برخوردار خواهند بود. در این چارچوب، بهترین نظریه نظریه‌ای است که به‌هنگام تبیین آگاهی، به کلی از شر این «سازوکارهای غیر‌طبقاتی» خلاص بشود. به‌این‌ترتیب، نظریه‌ای بهتر است که کم‌تر واقع‌گرایانه باشد. یا این‌طور بگوییم که بهترین نظریه نظریه‌ای است که کم‌تر از همه واقع‌گرایانه باشد. تاوانی که برای این بهترین بودن باید پرداخت به‌واقع بسیار سنگین است.

دست‌آخر هم مسئله‌ی سرشتِ فردگرایانه‌ی روش رایت است. مؤلف با مرتبط ساختن جایگاه‌های طبقاتی فردی به آگاهی فردی نظریه‌ای را خلق می‌کند که واحد واکاوی­اش فرد است و نه طبقات. مؤلف به این مسئله و نیز این واقعیت آگاه است که چنین نظریه‌ای قادر به تبیین دگرگونی اجتماعی نیست (ص 182). این نوع نظریه در بهترین حالت صرفاً می‌تواند تأثیرات طبقات بر افراد را تبیین کند (مثلاً تأثیر طبقه بر درآمد یا آگاهی افراد). در مقابل اما مارکسیسم پیش‌ازهمه یک نظریه‌ی دگرگونی اجتماعی است. نویسنده این‌طور از خود دفاع می‌کند که این نظریه‌ تأثیرات طبقات بر افراد را بهتر از سایر نظریه‌ها تبیین می­‌کند و از این گذشته نظریه‌ای است که بیش‌ازهمه از امکان ارائه‌ی تبیینی بهتر برای دگرگونی اجتماعی برخوردار است. اما این درست نیست. رایت برای اعتبار بخشیدن به پروژه‌اش، می‌بایست پیش‌ازهمه پیوندی نظری را تدارک می‌دید که اثبات کند قابلیت تبیین پدیده‌های فردی از زاویه‌ی پدیده‌های اجتماعی خود گواهی است بر قابلیت [نظریه برای] تبیین پدید‌ه‌های اجتماعی. اما این کاری است ناممکن. زمانی‌که واکاوی را از سطح فردی می‌آغازیم، تنها راه رسیدن به سطح اجتماعی جمع جبری [واحدهای منفرد] است. بااین‌حال، جمع جبری واحدهای منفرد قادر به تبیین سرشت اجتماعی آن‌ها نیست چرا که نمی‌تواند توضیح بدهد چه چیز این واحدها را در حکم واحدهای یک کلیت مقرر می‌کند. رویکرد نظریه‌‌‌‌ی بازی‌ها کاملاً با روش فردگرایانه‌ی رایت می‌خواند اما به‌هیچ‌وجه با واکاوی مارکسیستی از پدیده‌های اجتماعی هم‌خوانی ندارد.

مایلم بر این نکته تأکید کنم که واکاوی چگونگی تأثیر پدیده‌های طبقاتی (اجتماعی) بر پدیده‌های فردی حوزه‌ای با اهمیت از مطالعات هم برای مارکسیست‌ها و هم برای دیگران است. بااین‌همه، انتخاب یک نظریه باید مبتنی بر دلایل دیگری باشد. یک نظریه باید به این دلیل برگزیده شود که تبیین و راهنمای بهتری برای دگرگونی اجتماعی است. باید بر مبنای نظریه‌ای که انتخابش چنین دلایلی داشته است تأثیرات فردی بر طبقات را پژوهید. رایت مراتب اهمیت این مسائل را وارونه می‌سازد. از همین روست که نظریه‌ای را خلق می‌کند که اساساً قادر به تبیین دگرگونی اجتماعی نیست.

این مقاله ترجمه‌­ای است ازClass Politics, Class Consciousness, and the New Middle Class که در لینک زیر قابل دسترس است: http://crs.sagepub.com/content/14/3/111

یادداشت­ها:

[1] Class, Politics, and the Economy, by S. Clegg, P. Boreham, and J. Dow. London: Routledge and Kegan Paul, 1986. Capitalism, Class Conflict, and the New Middle Class, by R. Carter. London: Routledge and Kegan Paul, 1985. Classes, by E. O. Wright. London: New Left Books, 1985.

[2] موضع مؤلفان در خصوص مسئله‌ی منافع با ابهام روبرو است. از سویی، «منفعت طبقه‌ی میانی جدید در حفظ وضع موجود است» (ص 169) یعنی این طبقه در حفظِ سطحِ صلاحیت‌ و منزلت خود، دارای منفعتی تعیّن‌یافته از نظر ساختاری است. از سوی دیگر، به‌نظر نمی‌رسد که منافع از نظر ساختاری تعین‌‌یافته باشند بلکه اساساً در فرایند مبارزه‌ی طبقاتی شکل گرفته‌اند. کمااین‌که مؤلفان این موضوع را مطرح می‌کنند: «این‌طور نیست که منافعی وجود داشته‌ باشند چشم‌‌به‌راهِ سازمان‌یافتن، بلکه این سازمان‌ها هستند که تلاش می‌کنند تا اعضایشان را در قالب منافعی با میانجی‌های متفاوت سازمان‌دهی کنند. به‌این‌ترتیب، چنین سازمان‌هایی صرفاٌ تعریفی از‌پیش‌موجود از منافع را «نمایندگی» نمی‌کنند. … تاحدزیادی، آن‌ها منافعی مرتبط [با اعضایشان] را خلق می‌کنند» (صص 7-266).

[3] چنین رویکردی اصلی اساسی در واکاوی اجتماعی مارکسیستی است. برای بحثی در این‌‌باره و مدلی از پژوهش اجتماعی که هم‌زمان بر دیالکتیک و واکاوی طبقاتی مبتنی است، نک به گولیه‌مو کارکردی (1987)، به‌ویژه فصل‌های 2 و 3.

[4] در طرح‌های پیشنهادی مؤلفان بُعد بین‌المللی به‌اندازه‌ی کافی نظریه‌پردازی نشده است. به دو جنبه‌ی نادیده‌گرفته‌شده، فرار سرمایه و مداخله‌ی خارجی، صرفاً اشاره‌ای گذرا شده‌ است. اما مهم‌تر از همه این‌که در بحث درباره‌ی سوئد و سطح اشتغال و دستمزدها در آن‌جا، باید دستاوردهای این کشور را در درون بافتار مناسبات اقتصادی بین‌المللی و مناسبات استثمار جای داد.

[5] ر. ک. G. Carchedi (1975) reprinted in G. Carchedi (1977).

[6] رایت به‌علاوه تأثیرات ساختار طبقاتی بر درآمدهای افراد را نیز بررسی می‌کند. این جنبه از اثر رایت کم‌تر از مطالعه‌ی تأثیرات ساختار طبقاتی بر آگاهی افراد مسئله‌زا است. تمرکز من در این‌جا صرفاً بر شیوه‌ای است که رایت از طریق آن به هم‌بستگی میان جایگاه‌ طبقاتی (افراد) و آگاهی افراد می‌پردازد به این دلیل که، همان‌طور که در ابتدای این مقاله اشاره کردم، محدودیت این نوشته من را وادار می‌کند که بر درون‌مایه‌هایی تمرکز کنم که در هرسه اثرِ بررسی‌شده مشترک‌اند.

[7] ازاین‌رو، من با ام.کراتکه موافقم که [در صورت‌بندی رایت] خاص‌بودگی مناسبات استثمار بین مدیران و غیرمدیران، و بین متخصصان و غیرمتخصصان، کماکان ناروشن باقی مانده است (نک به کراتکه،1985: 119).

 

منابع:

Abercrombie, N. and John Urry. 1983. Capital, Labour and the Middle Classes. London: Allen and Unwin.

Carchedi, G. 1975. «On the Economic Identification of Social Classes.» Economy and Society 4(1):1-86.

Carchedi, G. 1977. On the Economic Identification of Social Classes. London: Routledge and Kegan Paul.

Carchedi, G. 1986. «Two Models of Class Analysis,» Capital and Class 29:195-215.

Carchedi, G. 1987. Class Analysis and Social Research. Oxford: Basil Blackwell.

Kautsky, K. 1975. Etica e Concezione Materialistica della Storia. Feltrinelli.

Kratke, M. 1985. «Review of Classes,» Das Argument-Beiheft.

Miliband, R. and L. Panitch. 1987. «Socialists and the ’New Conservativism,’» Monthly Review (January).

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-12d

وصیت‌نامه‌ی لوکاچ

وصیت‌نامه‌ی لوکاچ

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: برنی تافت

ترجمه‌ی: کمال محمودی

 

تنها شش هفته از تهاجم [1] پنج کشور عضو پیمان ورشو به چکسلواکی می‌گذشت. دومین نشست تدارکاتی احزاب کمونیستی و کارگری در بوداپست برگزار شده بود تا مقدمات برگزاری این نشستِ برنامه‌ریزی‌شده‌ی بین‌المللی را در بوداپست فراهم کند. تأثیر آنی مداخله‌ی نظامی بر احزاب کمونیست اروپا چنان بود که فقط توانستند توافق کنند شش هفته‌ی دیگر دوباره جلسه داشته باشند.

در چنین حال‌وهوایی بود که با لوکاچ، در خانه‌اش در بوداپست، تماس گرفتم تا از او بخواهم با یکدیگر گفتگویی داشته باشیم. برایش توضیح دادم نماینده‌ی استرالیا در گردهمایی احزاب کمونیست هستم و این گردهمایی در هتل گِلِرت برگزار می‌شود، از دوستی مشترک نیز نام بردم که در آن زمان، رهبر یکی از احزاب کمونیست اروپای غربی بود. لوکاچ با کمال میل پذیرفت.

«خوشحال می‌شوم ببینم‌تان. فردا صبح خوب است؟»

صبح روز بعد، سوم اکتبر 1968، با لوکاچ در اتاق مطالعه‌اش دیدار کردم که مشرف بر رود دانوب بود. او خوشحال شد که می‌توانم آلمانی حرف بزنم، زبانی که عمده‌ی آثارش را با آن نوشته است. او توضیح داد که چندان با انگلیسی راحت نیست. لوکاچ شدیداً به موضع نمایندگان پیرامون وضعیت چکسلواکی در نشست تدارکاتی علاقمند بود و درباره‌ی آن می‌پرسید.

من یادداشت‌های مفصلی از مصاحبه برداشتم. لوکاچ قول گرفت تا زمانی که در قید حیات باشد مصاحبه را منتشر نکنم. او توضیح داد که پس اخراج از حزب کمونیست (حزب کارگران سوسیالیست مجارستان) به‌دلیل نقش‌اش در رخدادهای 1956، تازه همین اواخر بار دیگر در حزب پذیرفته شده است. «آن‌ها دیدگاه‌های من را می‌دانند. اما نمی‌خواهم علناً با خط‌مشی حزب مخالفت کنم.»

مداخله در چکسلواکی به‌شدت ناراحتش کرده بود. در خلال ملاقاتمان مرتب به این موضوع بازمی‌گشت. گفت:‌ «من شدیداً با مداخله مخالفم، اما نمی‌خواهم با هیستری ضدسوسیالیستی همراهی کنم. در عین‌حال، نمی‌خواهم که اصلاحات اقتصادی در چکسلواکی را نیز به خطر بیندازم. اگرچه در مقام نظریه‌پرداز این حق را برای خود قائلم که نظراتم را بیان کنم. نمی‌خواهم جاروجنجال راه بیندازم بلکه قصدم تبیین مسائل پیچیده‌ی تئوریکِ شرایط کنونی است.»

او مداخله‌ی شوروی در چکسلواکی را تراژدی و نیز نشانه‌ی بحران کشورهای سوسیالیستی تلقی می‌کرد. «دوره‌ی استالین و پیامدهای آن جذابیت کمونیسم را کاهش داده است. جذابیت اتحاد شورویِ کنونی را مقایسه کن با روسیه‌ی بعد از 1917 که کشور با قحطی دست و پنجه نرم می‌کرد. یک خط‌مشی صحیحِ ده ساله لازم است تا جاذبه کمونیسم احیا شود. متأسفانه فرآیند عظیم فروپاشی نظام سرمایه‌داری، به دلیل رشد منفی در اتحاد جماهیر شوروی دچار وقفه شده است. بنابراین، برژنف با مداخله در چکسلواکی موجب شد نیکسون رئیس جمهور آمریکا شود.»

لوکاچ منتقد برخی روندها در چکسلواکیِ دوره‌ی دوبچک بود. او به‌طور خاص درباره‌ی فرقه‌ی مازاریک و آزادی مطبوعات سخن گفت.

«من آزادی کامل مطبوعات و شکل‌گیری شماری از احزاب را غلط می‌دانستم. حرکت به‌سوی دموکراسی بورژوایی در حکم بدیلی برای استالینیسم نادرست است. این بدیل نیست. نمی‌توانیم به عصر حماسی دموکراسی بورژوایی بازگردیم. چنین گرایش‌هایی در چکسلواکی وجود داشت و شکست آن‌ها ناگزیر بود. بدیل واقعی استالینیسم، بازگشت به اصول کمون پاریس، به انقلاب‌های 1905 و 1917 و 1921، به شوراهای کارگران برآمده از پایین است. لازم است این مسائل روشن شود. اما در شرایط کنونی که چکی‌ها با دشواری‌های عظیمی روبرو هستند، مایل به نقدشان نیستم.»

من نظر او را پیرامون دگرگونی خط‌مشی در اتحاد شوروی پرسیدم. او پاسخ داد: «آینده‌ی تحولات ضداستالینیستی بسیار مبهم است. باید اعتراف کنم که درباره‌ی هوشمندی رهبران کنونی اغراق می‌کردم. انتظار مداخله نداشتم. این پیشرفت بسیار بستگی به این دارد که آیا اساساً درون رهبری شوروی گروهی وجود دارد که دریابد روند کنونی برای اتحاد جماهیر شوروی و نیز برای سوسیالیسم چه مخاطراتی در پی دارد. اما اطلاعات کافی از وضع درونی شوروی نداریم. رهبران امروز شوروی، اعضای بلندپایه‌ی حزبی و مدیران هستند. خروشچف سیاستمدار بود، گرچه سیاستمداری بد. اما آن‌ها سیاستمدار نیستند. مداخله، نظرم را نسبت به آن‌ها، متزلزل‌تر کرده است. آن‌ها مانند احمق‌ترین آماتورها عمل بودند (Die blödesten Dilettanten waren sie). تا به امروز نتوانسته‌اند یک نفر هم پیدا کنند که گفته باشد «من روس‌ها را به کشور دعوت  کردم»[2].»

در پاسخ به این پرسش که علل اصلی مداخله را در چه می‌بیند، لوکاچ گفت «انگیزه‌ی عمده‌ی مداخله، نابودی هر نوع مخالفتی بود. پس از مرگ استالین محرز شد که بقای نظام اقتصادی بدون اصلاحات دمکراتیک امکان‌پذیر نیست. این هنوز وظیفه‌ی مهمی است. روس‌ها بیم دارند که با اپوزیسیون اصلاح‌طلب مواجه شوند. تا زمانی که این مخالفت از سوی هنرمندان و نویسندگان باشد، از پس آن برمی‌آیند‌ ــ زندانی‌شان می‌کنند. اما نامه‌ی ساخاروف[3] نشانگر این است که دانشوران[4] متخصص سرکشی را آغاز کرده‌اند. با این وجود، جایگاه اتحاد جماهیر شوروی به‌عنوان قدرتی جهانی وابسته به دانشوران متخصص است. بنابراین، امکان زندانی کردن‌شان وجود ندارد. کمیسرها امکان مقابله با طبقه‌ی کارگر قدیمی را داشتند اما از پسِ این عده برنمی‌آیند. اجازه دهید با مثالی از جنگ جهانی دوم این مسئله را روشن کنم. چرا ایالات متحد توانست بمب اتمی بسازد در حالی‌که آلمان ناکام ماند؟ به دو دلیل. یکی اینکه بهترین دانشمندان آلمان را به‌عنوان مهاجر پذیرا شد. دومین دلیل این بود که در بسیاری از موارد خود دانشمندان آلمانی دل به کارشان نمی‌دادند. این چیز جدیدی نیست. اتحاد جماهیر شوروی نمی‌تواند از این مسئله خلاصی یابد.»

در ادامه، درباره‌ی خودش و برخی از نویسندگان مارکسیست معاصر حرف زدیم. لوکاچ خشمگین بود که «محافل رسمی شوروی با مدارای بسیار با من رفتار می‌کنند. اساساً به من حمله نمی‌کنند و صرفاً نادیده‌ام می‌گیرند. در جمهوری دمکراتیک آلمان هم از 1957 مرده به حساب می‌آیم.»

«با کولاکوفسکی[5] مخالفم اما برایش احترام قائلم. بر این عقیده نیستم که خود مارکسیسم احتیاج به تجدیدنظر داشته باشد. باید روش‌های مارکسیستی را بفهمیم و به‌کار ببندیم، خصوصاً در حوزه‌هایی مانند اقتصاد سیاسی که عقب مانده‌ایم. مارکوزه[6] و بلوخ[7] اتوپیایی هستند اما من مارکسیستم. ایزاک دویچر[8] انسان بسیار باهوشی است اما او نسبت به تروتسکی بسیار متعصب است و ارتباط میان لنین و تروتسکی را تحریف می‌کند.»

در پاسخ به پرسشی پیرامون عقب‌ماندگی مارکسیسم در زمینه‌ی نظریه‌ی اقتصادی گفت: «از دیدگاه من در 1921 ما شاهد واپسین  بحران‌های ادواری عمومی بودیم. آن‌ها تکرار نخواهند شد. این مرحله‌ای جدید است. این مسئله باید بررسی و حل و فصل شود. این کار هنوز انجام نشده است. علت این مرحله‌ی جدید ــ که همچنین باید مرحله‌ای جدید در واکاوی مارکسیستی نیز باشد ــ این است که مارکس با سرمایه‌داری ماشینی سروکار داشت. در دوره‌ی مارکس بیشتر وسایل مصرفی در کارخانه‌های سرمایه‌داری تولید نمی‌شد. اندک مصرف شخصی طبقه‌ی کارگر را صنعت‌گران تولید می‌کردند. علاوه بر این، ما شاهد رشد صنعت خدمات هستیم. این چیزها موجب تغییری ساختاری در سرمایه‌داری می‌شوند. اینک سرمایه‌داری متکی به مصرف طبقه‌ی کارگر است. سرمایه‌داری به کارگر در مقام مصرف‌کننده اهمیت می‌دهد، نه صرفاً همچون زمان مارکس به‌عنوان منبع استثمار.»

 لوکاچ در پاسخ به پرسشی درباره‌ی چشم‌انداز جنبش کمونیستی در غرب گفت: «من بدبین‌ام. واقعیت این است که اتحاد جماهیر شوروی صرف‌نظر از آنچه ما انجام می‌دهیم، الگو باقی می‌ماند.»

لوکاچ درباره‌ی چپ نو گفت: « همدلی عظیمی با چپ نو دارم و آن را آغاز مخالفت با جامعه‌ی دستکاری‌شده می‌دانم. در 1945 به نظر می‌رسید که جامعه‌ی دستکاری‌شده غلبه می‌یابد. اما پیشرفت‌های اخیر تنها سرآغاز مخالفتی است که احتمالاً دهه‌ها زمان می‌برد تا آشکار شود. این کار به تخریب ماشین‌ها در گذشته شبیه است. مترقی بود، اما پیشرفت واقعی تنها زمانی ممکن شد که مرحله‌ای جدید حاصل شده بود. چشم‌انداز واقعی در تأثیرات و تحولات درازمدت نهفته است. در این مورد منتقد موضع منفی حزب کمونیست فرانسه نسبت به این تحولات هستم. حزب کمونیست ایتالیا به‌مراتب کمتر جذب استالینیسم شده که تا حدودی ادای احترام به تولیاتی[9] است.»

دیدگاهش را درباره‌ی امیدهای پیشین و چشم‌اندازهای کنونی استالین‌زدایی در اتحاد شوروی جویا شدم.

پاسخ داد: «از آغاز بدبین بودم. من گفتم آن‌ها می‌خواهند با روش‌های استالینیستی بر استالینیسم چیره شوند. آن‌ها به‌علت همین حرفم با من برخورد کردند. اما حقیقت همین بود. استالین ارتباط میان نظریه و تاکتیک‌ها را وارونه کرد. او تاکتیک‌ها را مقدم بر نظریه قرار داد و نظریه‌هایی برای توجیه الزامات تاکتیکی خلق کرد. اگر بر این غلبه نکنیم استالین‌زدایی چیزی جز لفاظی نخواهد بود. مسئله این نیست که یک فرد است که به شیوه‌ای بوروکراتیک عمل می‌کند یا یک جمع. مسئله این است که تاکتیک‌ها مقدم‌اند یا نظریه. مثلاً تئوری تشدید مبارزه‌ی طبقاتی استالین را در نظر بگیرید. او چرا این نظریه را مطرح کرد؟ به دلیل نیازهای تاکتیکی در دوره‌ی محاکمات. این مسئله‌ حیاتی است. تا زمانی که تاکتیک‌ها مقدم باشند استالینیست می‌مانیم. بنابراین من بر این باورم که بازگشت به مارکسیسم فقط مسئله‌ای نظری نیست، بلکه رویکرد عملی بسیار مهمی است. رهبران شوروی با مسئله‌ی چکسلواکی بر اساس ملاحظات تاکتیکی برخورد کردند. این اولویت داشت، پس نظریه‌هایی متناسب با این نیازهای تاکتیکی خلق کردند.»

از لوکاچ پرسیدم به نظر او چرا رهبران شوروی نمی‌توانند خود را از ملاحظات تاکتیکی برهانند.

لوکاچ پاسخ داد که «آن ها به این شیوه پرورش یافته‌اند. کسانی که امروز پنجاه سال دارند سی سال استالینیسم را تجربه کرده‌اند.»

او به سخنش ادامه داد: «ما چشم‌انداز واقعی آزادی سوسیالیستی را گم کرده‌ایم. ما به جامعه‌ی دستکاری‌شده گردن نهاده‌ایم. این پنداری واهی است که باور کنیم پیشرفت اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی به حمایت از سوسیالیسم می‌انجامد. بسیاری از کارگران در سرمایه‌داری نیز به این پیشرفت اقتصادی دست می‌یابند. من کاملاً از توسعه‌ی اقتصادی حمایت می‌کنم، اما مصرف بیشتر به‌معنای چشم‌اندازهای سوسیالیستی گسترده‌تر نیست. اگر نپذیریم که در بحران به‌سر می بریم، از آن خارج نخواهیم شد. ما در میانه‌ی دوره‌ی تیره‌وتار شدن آرمان سوسیالیسم هستیم. چیزی که ما را به یاد دیدگاه برنشتاین می‌اندازد که می‌گفت جنبش همه چیز است و هدف هیچ چیز. ما چشم‌اندازهای سوسیالیستی را به مارکوزه و بلوخ واگذار کرده‌ایم. دستکاری تنها ویژگی سرمایه‌داری نیست بلکه دستکاری در سوسیالیسم نیز وجود دارد. آن‌‌هایی که با دستکاری مخالف‌اند، سوسیالیسم موجود را الگو قلمداد نمی‌کنند؛ و درباره‌ی عدالت در کشورهای سوسیالیستی موجود نیز همین نظر را دارند. لنین مدت‌ها پیش گفت نمی‌توان طبقات را فریب داد.

بازگشت به مارکس، انقلابی ایدئولوژیک است. به نظر من رفقای چک به‌شایستگی، نظریات غیرمارکسیستی را نقد نمی‌کردند. ایده‌ی آزادی مطلق را مثال می‌زنم. چنین چیزی نمی‌تواند وجود داشته باشد. ساده است که بگوییم همه‌ی ما به آزادی نیاز داریم. اما من افقی گسترده‌تر را می‌بینم. آیا باید به تبلیغ نژادپرستی آزادی بدهیم؟ من در چنین مواردی روش‌های عملی را به‌کار می‌برم. مهمل است اگر بگوییم برابری کامل وجود دارد. در 1956 برخی دانشجویان از من خواستند مقدمات ترجمه‌ی بعضی از آثار فلاسفه‌ی غربی را فراهم کنم. من گفتم ترجمه‌ی ما خالی از خلل نخواهد بود. اگر می‌خواهید هایدگر بخوانید، آلمانی یاد بگیرید.»

درباره‌ی خودش حرف زدیم و او به من گفت که در 1941 روس‌ها بازداشتش کردند. «دو ماه را در زندان گذراندم. با دخالت شخصیِ دیمیتروف[10]  آزاد شدم.»

 لوکاچ در گفتگو درباره‌ی موقعیت جنبش کمونیستی گفت: «برای بیش‌تر احزاب راه برون‌رفت از این بحرانِ مهیب این است که به مارکسیسم بازگردند. البته ممکن است سرانجام منجر به غلبه بر استالینیسم شود. در خود اتحاد شوروی، یوگنی یفتوشنکو[11] و سولژنیتسین[12] نمایان‌گر جنبشی مردمی هستند. راه دیگری وجود ندارد.»

 لوکاچ نسبت به مظاهر سامی‌ستیزی در کشورهای سوسیالیستی تلخ‌کام بود. او یادآوری کرد که انگلس آن را «سوسیالیسم احمق‌ها» نامیده بود. او این‌طور ادامه داد: «درباره‌ی نفوذ اسرائیل و صهیونیسم به‌شدت مبالغه می‌شود. این نیز با تقدم تاکتیک‌ها مرتبط است. سرچشمه‌اش همین است. برخی نیازهای تاکتیکی را برآورده می‌کند. اما یک مارکسیست نمی‌تواند چنین کند. این همان تقدم کاذب است که سبب می‌شود بوروکرات‌ها به چنین مبالغه‌ای روی بیاورند.»

در ادامه، دیدگاهش را درباره‌ی چشم‌اندازهای بلندمدت توسعه‌ی کشورهای سوسیالیستی پرسیدم. «حدود 800 سال طول کشید تا فئودالیسم مستقر شود. اکنون تنها پنجاه سال از انقلاب سوسیالیستی می‌گذرد. بسط سوسیالیسم ممکن است 100 یا حتی 300 سال طول بکشد. ما برای آنچه توقع داشتیم باید منتظر دوره‌ی طولانی‌تری از گذار باشیم. این به‌شدت به خود ما بستگی دارد، به آنچه لنین عوامل سوبژکتیو می‌خواند. من می‌خواهم هرکاری که از دستم بر می‌آید انجام دهم تا به شکل تئوریکی به رنسانس مارکسیسم کمک کنم. از سوی دیگر، این کار ممکن است چندان طول نکشد. نباید فراموش کنیم که تاریخ شاهد برخی جهش‌های بزرگ بوده است. من شاهد فروپاشی امپراطوری‌های هابسبورگ و رومانف بودم؛ آن‌ها در زمان خود باثبات و پایدار به نظر می‌آمدند. بسیار بستگی دارد به اینکه همه‌ی کمونیست‌ها رسالت خود را بدانند. در درازمدت جنبش اصلاحات در برابر استالینیسم پیروز خواهد شد. امروز مخاطره‌ی واقعی انفعال است. کادرهای انقلابی موجودیت پنهانی دارند. احزاب کمونیست باید بر این وظایف متمرکز شوند. ما در هراس از اینکه استالینیست به‌شمار آییم، نباید کوچک‌ترین امتیازی به ایدئولوژی بورژوایی غربی بدهیم. من چنین امتیازی نمی‌دهم.»

 لوکاچ درباره‌ی اینکه در کشورهای سوسیالیستی چه روی خواهد داد اگر اصلاحات ضروری آغاز نشود، گفت: «احیای سرمایه‌داری بسیار مشکل، و در واقع ناممکن است. حتی در مجارستان زمینه برای احیای کاپیتالیسم از میان رفته است؛ 1917 نمی‌تواند نابود شود. نوعی نظام سرمایه‌داری دولتی امکان‌پذیر است، اما ما فاقد تجربه‌ی تاریخی هستیم. من فکر می‌کنم گذار، زمان زیادی به طول بینجامد. در این حوزه کارهای نظری کمی صورت گرفته است. جنبش امروز نیازمند چشم‌اندازی مشترک اما تاکتیک‌هایی متفاوت است. اما روس‌ها بر این باورند که می‌توانند همچون دوران لنین به رهبری جنبش ادامه دهند. این‌ها توهمات بوروکرات‌هاست. روس‌ها در 1917 نفوذ زیادی داشتند اما امروز چنین نفوذی ندارند. درست همان‌طورکه پاپ نمی‌تواند از استفاده‌ی دارو جلوگیری کند، برژنف هم نمی‌تواند ارتباطی را که لنین با جنبش کمونیستی در 1917 داشت احیا کند.»

در پایان، جمع‌بندی لوکاچ از نقش استالین در تاریخ این بود که: «استالین سه دستاورد عظیم تاریخی داشت. نخست، او زمینه‌ساز صنعتی‌شدن شوروی بود. دوم، او در جنگ دوم جهانی به پیروزی دست یافت و بنابراین از اروپای تحت تسلط هیتلر جلوگیری کرد. و سوم، او شرایط شکست انحصار آمریکا بر سلاح‌های اتمی را فراهم آورد و مانع سلطه‌ی آمریکا بر جهان پساجنگ شد. این سه دستاورد به او جایگاهی ماندگار در تاریخ اعطا می‌کند. اما درعین‌حال، او به‌مدت نیم قرن، اثربخشیِ مارکسیسم و چشم‌اندازهای سوسیالیستی را نابود کرد.»

هنگامی که در پایان گفتم «رفیق لوکاچ نسبتاً بدبین به‌نظر می‌آیید.» او پاسخ داد «نه، من به سده‌ی بیست و یکم خوشبینم.»

منبع:

Testament of George Lukacs, Australian Left Review, september, 1971

اصل این مقاله در لینک زیر یافت می‌شود:

https://ro.uow.edu.au/cgi/viewcontent.cgi?referer=https://www.google.com/&httpsredir=1&article=1891&context=alr

 

یادداشت‌های مترجم:

 

[1] شامگاه 20 اوت 1968، اتحاد جماهیر شوروی همراه هم‌پیمانانش در پیمان ورشو، شامل بلغارستان، جمهوری دمکراتیک آلمان، مجارستان و لهستان به چکسلواکی حمله کرد. این حمله در مخالفت با اصلاحاتی بود که به بهار پراگ معروف است. آن زمان الکساندر دوبچک در رأس کار بود.

[2] با این‌که رهبری چکسلواکی در شب حمله اعلام کرد که ورود نیروهای نظامی پیمان ورشو به کشور بدون اجازه و اطلاع آن‌ها بوده، مطبوعات شوروی نامه‌ای بدون امضا منتشر کردند که ادعا می‌شد این نامه از طرف حزب کمونیست چکسلواکی فرستاده شده و حاوی دعوت از ورود نیروهای نظامی به کشور است. در کنگره‌ی چهاردهم حزب کمونیست چکسلواکی که مخفیانه برگزار شد، تأکید شد که هیچ کسی از اعضای رهبری چنین درخواستی برای شوروی ارسال نکرده و نامه جعلی است.

[3] اشاره به نامه‌ی سرگشاده‌ی آندره دمیتریویچ ساخاروف، دانشمند هسته‌ای برجسته‌ی شوروی، به لئونید برژنف که در آن نامه از افزایش زندانیان سیاسی و سرکوب انتقاد کرد.

[4] technical intelligentsia نقطه مقابل روشنفکر فرهنگی است. معادل دانشوران متخصص را از زنده یاد محمد مختاری گرفته‌ام. این اصطلاح به متخصصان تحصیل‌کرده اشاره دارد که روشنفکر به حساب می‌آیند اما با معنای روشنفکر که با دو صفت تعهد و کار فکری محض مشخص می‌شود، مغایر است.

[5] لشک کولاکوفسکی نویسنده لهستانی کتاب جریان‌های اصلی مارکسیسم که با همین کتاب در ایران معروف شد. او به شکل نادرستی در این کتاب استالینیسم را به مارکسیسم متنسب می‌‌کند و مارکسیسم را به‌واسطه‌ی عملکرد استالین به باد انتقاد می‌گیرد. من احترام لوکاچ نسبت به او را تعجب‌آور می‌دانم.

[6] هربرت مارکوزه از اعضای اصلی مکتب فرانکفورت بود که در ایران کتاب‌های زیادی از جمله خرد و انقلاب و اروس و تمدن از او ترجمه شده است. او بخشی از نظریات خود را مدیون لوکاچ جوان و نظریه‌ی شی‌وارگی لوکاچ می‌دانست اما با نظرات متاخرتر او زاویه داشت.

[7] ارنست بلوخ دوست لوکاچ که از مفهوم اتوپیا برای توضیح مارکسیسم و آینده‌ی سوسیالیسم بهره گرفت. او تا مدت‌ها با لوکاچ نظریات مشترکی داشت. بلوخ تا مدت‌ها منتقد شوروی بود ولی در اواخر عمرش به دلیل تهاجم بلوک غرب به رهبری آمریکا از شوروی حمایت کرد.

[8] آیزاک دویچر، تروتسکیست لهستانی که با کتاب پیامبر مطرود که زندگی‌نامه‌ی تروتسکی است، در ایران معروف است.

[9] تولیاتی رهبر حزب کمونیست ایتالیا دوست و همکار آنتونیو گرامشی که در جنگ داخلی اسپانیا دلاورانه جنگید و مدت‌ها با گرامشی در زندان به‌سر برد. او استالینیست شد و در این راستا نظرات گرامشی را تحریف کرد. گویا او بعدها از استالینیسم فاصله گرفت.

[10] دبیر اجرایی کمینترن که در کنگره‌ی هفتم کمینترن سیاست جبهه‌ی خلق را پیشنهاد داد. جالب اینکه سال‌ها کمینترن از پذیریش این سیاست خودداری کرد. در این میان لوکاچ تنها نبود و هم‌دوره با او گرامشی چنین سیاستی را برای مبارزه با فاشیسم ضروری می‌دانست و جالب‌تر این‌که تروتسکی نیز جداگانه به شیوه‌ی خود این نوع سیاست را ضروری می‌دانست.

[11] یوگنی یوفتوشنکو شاعر و نویسنده‌ی روسی که از منتقدان وضعیت حاکم بر شوروی به شمار می‌آمد.

[12] الکساندر سولژنیتسین نویسنده‌ی روسی با رمان مجمع‌الجزایر گولاگ در ایران شناخته می‌شود. او منتقد مطرح شوروی بود و حتی از آلمان نازی علیه شوروی حمایت کرد، اما لوکاچ بعدها او را رئالیست بزرگی نامید و این نظر از جانب بسیاری تعجب‌آور است.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-11Q

تاریخ طبقه‌ی کارگر ترکیه و ای. پی. تامپسون

تاریخ طبقه‌ی کارگر ترکیه و ای. پی. تامپسون

«از فقر تا احیاء»

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: ی. دوغان چتینکایا

ترجمه‌ی: مهرداد امامی

 

پیش‌گفتار

تا یک دهه پیش، درباره‌ی آثار پژوهشی مرتبط با تاریخ طبقه‌ی کارگر ترکیه از «فقر» [مطالعاتی] صحبت می‌شد[1]، که این اظهارنظر چندان هم خطا نبود. پژوهش‌هایی که جایگاه‌شان بالاتر از این آثار پژوهشی تکراری است، متأسفانه تا دهه‌ی نخست قرن بیست‌ویکم از انگشتان یک دست هم فراتر نمی‌رفتند. علت اصلی این فقر مطالعاتی عمدتاً دو دلیل اساسی پنداشته می‌شد. دلیل نخست، نابسندگی منابع آرشیوی است؛ چراکه تأکید می‌شد که چه آرشیوهای دولتی و چه آرشیو مطبوعات کثیرالانتشار، هیچ‌یک منابع مناسبی برای شنیدن صدای طبقات فرودست جامعه و بخش‌های اجتماعی نیستند. زیرا این منابع تا حد زیادی از جانب نخبگان ثبت و تنظیم شده بودند. علاوه بر این، ستم‌دیدگان جامعه نیز از خود، منابعی برای رسانیدن صداهایشان به نسل‌های آتی باقی نگذاشته بودند.[2]

علت دیگری که مطرح می‌شد محدودیت نظری و مفهومی رویکردهای مرتبط با طبقه‌ی کارگر بود.[3] چرا که مکاتب تاریخ‌نگاری که در بسیاری از موضوعات اختلاف‌نظر و حتی آرای متضادی داشتند، وقتی نوبت به طبقه‌ی کارگر و ستم‌دیدگان می‌رسید اجماع‌نظر پیدا می‌کردند. جهان‌بینی‌های سنتی، ملی‌گرا، کمالیست، لیبرال و اسلام‌گرا که تفاوت‌های بسیاری با یکدیگر دارند، عموماً نقش مهم فرودستان، به‌ویژه طبقه‌ی کارگر را در تاریخ ترکیه انکار می‌کردند. حتی بخش بزرگی از آثار پژوهشی این حوزه، ورای نقش تاریخی طبقه‌ی کارگر به‌عنوان سوژه، هستی فی‌نفسه‌ی آن را نیز زیر سوال می‌بردند. عدم وجود پژوهشی تاریخی درباره‌ی چیزی که وجود خارجی ندارد نیز نتیجه‌‌ای طبیعی به نظر می‌رسید. البته در این شرایط، در رابطه با چیستی کارگر و ضرورت شیوه‌ی تعریف آن، پیش‌فرض‌های نظری و مفهومی نقش بسزایی داشتند. جهان‌بینی‌ها و مکاتبی که عمیقاً از یکدیگر متفاوت بودند، در این موضوع اتفاق‌نظر داشتند.

اما به‌رغم این رویکرد موثر در تاریخ‌نگاری، به‌ویژه پس از نیمه‌ی دوم دهه‌ی 1990، مطالعات و پژوهش‌های مرتبط با طبقه‌ی کارگر و تاریخ آن، احیا شد. اگرچه می‌توان علت‌های متفاوتی برای ظهور این رویکرد در نظر گرفت، اما امروزه با نگاه به گذشته به‌راحتی می‌توان ادعا کرد که این دوره تلاقی ای. پی. تامپسون در جایگاه تاریخ‌نگارِ طبقه‌ی کارگر و نظریه‌پرداز چپ با نسل جدید بود. در واقع، ای. پی. تامپسون خارج از ترکیه تأثیر اصلی خود را مدت‌ها پیش گذاشته بود و موجب احیای مطالعات تاریخ طبقه‌ی کارگر شده بود. پس از سال‌های دهه‌ی 1960، در سطح جهان نسلی از پژوهشگران به‌شدت تحت تأثیر سبک، پرسش‌ها و بررسی‌های نظری تامپسون قرار گرفتند و در عرصه‌ی تاریخ طبقه‌ی کارگر آثار معظمی نگاشته شدند.

هدف این مقاله هم ارزیابی پژوهش‌های نسل جدید در بستر تاریخ‌نگاری است که [کمی هم با اغراق] آن را دوران «احیاء» نامیده‌ام و از سوی دیگر، کوشیده‌ام تأثیرات متأخر ای. پی. تامپسون را نشان دهم.

تاریخ‌نگاری سنتی و طبقه‌ی کارگر[4]

عدم تأثیرپذیری روشنفکران و آکادمیسین‌های ترکیه از شخصیتی که در دنیای غرب طوفانی به پا کرده، موضوعی است که ارزش تأمل دارد. زیرا تاریخ‌نگاری ترکیه به‌طور کلی مُدهای بین‌المللی را به‌سرعت اقتباس می‌کرد و اشخاص و گروه‌های مختلف آن همواره سریعاً از نظام‌های فکری هژمونیک تأثیر پذیرفته‌اند. ای. پی. تامپسون به‌جز عرصه‌ی تاریخ هم شخصیت شناخته‌شده‌ای بود. کتاب تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان که سال گذشته پنجاهمین سالگرد انتشارش گرامی داشته شد، در حوزه‌ی خود کتابی پرفروش بود. البته پژوهش‌های تامپسون برای عده‌ای هرچند اندک هم شناخته‌شده بود. اما عدم تأثیرپذیری پژوهش‌های مرتبط با ترکیه از سبک و مباحث تامپسون به این دلیل بود که پژوهش‌گران، پژوهش‌ها و مفاهیم وی را در رابطه با ترکیه و جوامع «شرقی» نامربوط می‌دانستند.

در واقع، آثار پژوهشی مربوط به ترکیه عمدتاً خصلتی دوگانه داشتند. بخش عمده‌ای از پژوهش‌های تاریخی برای تأکید بر نقش «شخصیت‌های بزرگ» در تاریخ انجام می‌گرفتند: دولت‌مردان، قهرمان‌ها، فرماندهان، رهبران و مانند این‌ها. تاریخ‌نگاری ملی‌گرا و کمالیستی با مرکزیت‌بخشی به درخشش قهرمانان ملی در پی خلق روایتی تاریخی بود. زمانی که مشروعیت‌بخشی به ظهور دولت- ملت تبدیل به دغدغه‌ی اصلی شد، بنیان‌گذاران، احیاگران و اساساً خود دولت نیز مبدّل به بازیگر نقش اول شدند. این روایت‌ها که بخش بزرگی از آن‌ها حاوی دلاوری بود در طول زمان با انتقادات تندی مواجه شد. با این حال، مکتب لیبرال که مشخصاً منتقد این مکتب تاریخ‌نگاری ملی‌گرا و محافظه‌کار بود، با توجه به این‌که روایت خود را بر مبنای ضدیت دولت-جامعه بنیان گذاشته بود، تا حد زیادی جامعه را به‌عنوان مجموعه‌ای از خاموش‌شدگان، ستم‌دیدگان و درجاماندگان تصویر می‌کرد. در این شرایط آن‌چه در اختیار داشتیم، گفتمانی بود که دیگر درخششی نداشت و حتی از آن به بدی نیز یاد می‌شد، اما با این حال باز هم مبنای آن دولت، نخبگان، ارتش و مقتدران بودند. در رویکرد تاریخ‌نگاری لیبرالِ تجدیدنظرطلب نیز دوباره با گفتمان «جامعه‌ی فاقد امتیاز، فاقد طبقه و درهم‌جوشیده» مواجه بودیم.[5] به همین دلیل، موضوع بخش عظیمی از پژوهش‌ها حول قوای عظیم یعنی دُوَل معظم، دولت‌مردان، دگرگونی نهادهای دولتی، اصلاحات و پروژه‌های گسترده ساخته‌وپرداخته می‌شد. البته این خصوصیت فقط مختص ترکیه نبود، بلکه وضعیتی غالب در اکثریت پژوهش‌های شرق‌شناسانه بود.[6] به علاوه، حوزه‌ی پژوهش‌های شرق‌شناسانه‌ نیز عمدتاً عرصه‌ی تاریخ سیاسی و روشنفکری بود.

علاوه بر این، پژوهش‌های تاریخ اجتماعی یا تاریخ اقتصادی که مشخصاً پس از جنگ جهانی دوم توسعه یافت و در ترکیه هم به‌منزله‌ی نقد تاریخ‌نگاری سنتی پدیدار شد، به‌مثابه‌ گونه‌ای متفاوت، تحول یافت. با این حال، این پژوهش‌های تاریخی اجتماعی-اقتصادی اگرچه در مسئله‌ی مورد نظر ما سهم مهمی داشته‌اند اما کانون تمرکزشان بیشتر بر ساختارهای کلان بود. فراروایت‌های سیاسی جای خود را به روایت دگرگونی‌های ساختاری کلان دادند.[7] در این نقطه هم جایی برای انسان‌های معمولی و سوژه‌های برابر مثل طبقه‌ی کارگر نبود. این مکتب تاریخ‌نگاری که مشخصاً در چارچوب جهان‌بینی لیبرالی، اثرگذارتر هم شده است، حتی اگر با نام ای. پی. تامپسون نیز آشنا باشد، با رویکرد خود به دگرگونی‌های طولانی، ساختارهای اقتصادی، تغییرات جمعیتی و تحلیل‌های نظام‌مند، و نیز از پرسش‌های تامپسون و پاسخ‌هایی که به دنبال‌شان بود، فاصله‌ی بسیار زیادی داشت.[8]

طبقه‌ی کارگر در تاریخ ترکیه

علاقه به طبقه‌ی کارگر و تاریخ کار در آکادمی، عمدتاً در دورانی احیاء شد که جنبش‌های اجتماعی و سیاسی چپ در اوج بودند. پژوهش‌های انجام‌شده در دهه‌های 1960 و 1970 بیشتر بر جنبش‌های کارگری و سازمان‌های آنان متمرکز بود. پیش از این زمان نیز پژوهش‌های مرتبط با تاریخ طبقه‌ی کارگر اغلب از سوی تاریخ‌نگاران، روزنامه‌نگاران و فعالان سندیکایی مبتدی انجام می‌گرفت. هرقدر هم این پژوهش‌ها ابتدایی انجام شده‌اند و در حوزه‌های دیگر فاقد تأثیر بوده‌اند، اما از منظر تاریخ طبقه‌ی کارگر اطلاعات بسیار مهمی را از قبیل نخستین مبادرت‌ها برای سازماندهی، اولین سازمان‌ها و شخصیت‌های مهم، ثبت و ضبط کرده است.

برای مثال، حسین آونی (شاندا) در 1935 پژوهشی درباره‌ی موج اعتصاب‌های سال 1908 انجام داد که یکی از مهم‌ترین جنبش‌های کارگری در تاریخ خاورمیانه و بالکان بود.[9]آونی در این اثر بر وجوه بسیار متفاوت اعتصاب‌های 1908 تأکید داشت: یعنی شکل‌گیری اعتراض‌ها در بخش‌های صنعت و خدمات، کار زنان و کودکان، نقش سرمایه‌ی خارجی، فشار دولت، رویکرد نخبگان سیاسی در قبال کارگران، سازمان‌های کارگربنیان و مانند این‌ها. بعدها لطفی عریشچی در سال 1951 کتابچه‌ای در باب تاریخ طبقه‌ی کارگر ترکیه منتشر کرد.[10] این کتابچه نیز همانند اثر حسین آونی بر ظهور سازمان‌های شغلی و ساختارهای سیاسی در چارچوب مبارزه نیروهای کار تمرکز داشت. در اساس، هر دو نویسنده نیز مبارزات کارگری را در بستر امپراتوری عثمانی و موقعیت نیمه‌استعماری ترکیه بررسی کرده بودند. علاوه بر این دو پژوهش، کمال سولکر در پژوهش خود پیرامون سندیکاها به تاریخ طبقه‌ی کارگر و مبارزات کارگران اشاره کرد.[11]این پژوهش‌های پیش‌گام در اصل با تأکید بر اهمیت موضوع طبقه، جایگاه طبقه‌ی کارگر را در تاریخ ترکیه مجدداً گوشزد کردند و بر نقش آن در تاریخ ترکیه‌ی مدرن پافشاری می‌کردند.

هر چه هم آثار نویسندگان این پژوهش‌های پیش‌گام در روزنامه‌های متداول منتشر شده باشد، اما تأثیر مهمی بر تاریخ‌نگاری نداشتند. با افزایش تحرکات سیاسی و اجتماعی، به نظر می‌رسید که در میان آکادمیسین‌های جوان و فعال، احیایی در این رابطه شروع شده است. در این شرایط می‌توان از درخشش دو پژوهش مهم یاد کرد. نخست، نسخه‌ی تکمیل‌شده‌ی پژوهش قدیمی کمال سولکر[12] و دومی نیز پژوهش اویا سنجر (بایدار) بود که با تفصیل و عمق بی‌همتایی جنبش کارگری و سازمان‌های آن را بررسی کرد. این پژوهش اگرچه در زمان خود با توجه به جوّ سرکوب سیاسی منجر به اخذ درجه‌ی دکتری برای سنجر نشد اما مبتنی بر منابع دست اول بسیار گسترده‌ای بود.[13]حلقه‌های ملی‌گرا و محافظه‌کار مانع از آن شدند تا سنجر مدرک دکتری خود را بگیرد، اما در عین حال از منظری دیگر نشانگر این بود که چرا آکادمیسین‌ها در این حوزه از پژوهش امتناع می‌کردند.

زمانی که تاریخ طبقه‌ی کارگر و تاریخ‌نگاری مرتبط با آن در مرکز توجه قرار گرفت، موقعیت سوسیالیست‌ها نیز اهمیت بسیاری یافت. برای مثال، پژوهش‌های ترک‌شناسان سوسیالیستی مثل روزالیوف، شنوروف و شیشمانوف در طول دهه‌ی 1970 به زبان ترکی ترجمه شد. این پژوهش‌ها جنبش طبقه‌ی کارگر را بیشتر به‌مثابه‌ مرحله‌ای ضروری در پیشرفت تاریخ تلقی می‌کردند. یعنی به‌طور کلی روایت بر سر طبقه‌ای اجتماعی و محصول صنعتی‌سازی بود که باید برای تأسیس سوسیالیسم در ترکیه پیش‌تازی می‌کرد. این کتاب‌ها اساساً جز نسخه‌ی ترکی تاریخ‌نگاری شوروی و پژوهش‌های بین‌المللی مرتبط با تاریخ کار نبودند. به همین سبب، این پژوهش‌ها نه مبتنی بر مطالعات مفصل بودند و نه حاوی اطلاعات پرجزئیات.[14] با این حال، در دورانی که پژوهش‌های موجود تماماً چشم خود را بر جنبش‌های طبقات فرودست و کارگر بسته بودند و از روایت آن‌ها خودداری می‌کردند، صرف ارائه‌ی دریچه‌ای متفاوت برای نگریستن به تاریخ، سهم به‌سزایی برای پژوهش‌های مذکور داشت. در طول دهه‌ی 1970، نشریات چپ نیز با ساده‌سازی ادعا و یافته‌های کلی این پژوهش‌های ترجمه‌ای دست به انتشارشان زدند. این پژوهش‌ها هرقدر هم عرصه را برای حرافی تقلیل‌گرانه‌ی آکادمی در باب پژوهش‌های تاریخ کار فراهم کرده باشد، باید اذعان کرد که حجم وسیعی از اطلاعات انباشته نیز وارد میدان شد.[15]بدون شک، استثناهای بسیار ارزشمندی نیز خارج از این گرایش وجود داشت. مقاله‌ی ظفر توپراک که در نشریه‌‌ای سوسیالیستی با نام مستعار منتشر شد، سهم به‌سزایی در تاریخ اعتصاب‌های 1908 داشت که پس از دهه‌ی 1930 مطالب بسیاری درباره‌ی آن نگاشته شده بود.[16]

بیشتر پژوهش‌های مرتبط با تاریخ طبقه‌ی کارگر در امپراتوری عثمانی و ترکیه، در باب سندیکاها، جنبش‌های سازمان‌یافته، مبارزات سیاسی و عملکرد رهبران کارگری و اعتصاب‌هاست. با این حال، محدود کردن تاریخ طبقه‌ی کارگر به چنین موضوع‌ها و عرصه‌هایی، ویژگی خاص تاریخ ترکیه نیست؛ بلکه گرایشی جهان‌شمول در تاریخ‌نگاریِ کار است.[17]ورود وجوه گوناگون تاریخ طبقه‌ی کارگر- از جمله زندگی روزمره، جنسیت اجتماعی، قومیت و نژاد، فرهنگ، دین و هویت- به‌عنوان نوآوری در تاریخ‌نگاری عمدتاً پس از سال‌های دهه‌ی 1960 رقم خورد. نسل اولی که پیشتر ذکرش رفت، عمدتاً دارای خصوصیات تداوم‌بخش گرایش کلاسیک در تاریخ‌نگاری کار بود.

صرف‌نظر از این آثار پژوهشی که خارج از آکادمی رشد یافتند، آثاری که از طبقه‌ی کارگر سخن به میان می‌آورند بیشتر بر تکوین اندیشه‌ی چپ در ترکیه تمرکز دارند. این پژوهش‌ها را می‌توان به‌عنوان مطالعات نخبگان درباره‌ی نخبگان، تعریف کرد. تاریخ اندیشه در مقایسه با تاریخ اجتماعی و فرهنگی در تاریخ‌نگاری ترکیه، عرصه‌ی پژوهشی پیشرفته‌تری محسوب می‌شود. مورخان و دانشمندان علوم سیاسی از طبقه‌ی کارگر در قالب ظهور و تکوین تفکر سوسیالیستی یاد می‌کنند. تاریخ‌نگاری حول تفکر چپ در ترکیه نیز مشخص می‌کند که این تفکر محدود به چند روشنفکر بوده و تحول نیافته است. حتی از دیدگاه این پژوهش‌ها، برخی شخصیت‌های سوسیالیست مثل حسین حلمی (اشتراکچی) از ماهیت سوسیالیسم هیچ اطلاعی نداشتند. در واقع، آغازگاه تمام این احکام پیش‌فرض‌های مرتبط با طبقه‌ی کارگر بود. چرا که تفکر چپ و سوسیالیستی در امپراتوری عثمانی و ترکیه‌ی دوران جمهوری اول فاقد پایگاه اجتماعی بود.[18] در واقع، حرف اصلی این بود که چون در امپراتوری عثمانی هرگز انقلاب صنعتی رخ نداده است، در نتیجه طبقه‌ی کارگر با جمعیتی اثرگذار نیز ظاهر نشد و همچنین موجب نشد که ایدئولوژی سوسیالیستی فضایی تمایزبخش ایجاد کند. خلاصه این‌که این آثار پژوهشی مدعی هستند که تضاد کار و سرمایه در تاریخ ترکیه وجود نداشته است مگر در همین سالیان اخیر.[19]

در اصل، جریان‌هایی که معتقدند نمی‌توان از یک تاریخ طبقه‌ی کارگر در ترکیه‌ی مدرن صحبت کرد، در تعاریف و تحلیل‌های مورد استفاده‌شان اشتراک نظر دارند. تقریباً تمامی کل این آثار پژوهشی در یک دوره‌ی طولانی، طبقه‌ی کارگر را به‌عنوان پیامد انقلاب صنعتی و کارگران را به‌مثابه کارگران یدی، یقه آبی، مرد و مزدبگیر شاغل در تأسیسات صنعتی مدل کارخانه تلقی می‌کردند. شاغلان بخش خدمات نیز همانند کارگران بخش حمل‌ونقل حتی به‌عنوان نمایندگان «واقعی» طبقه‌ی کارگر به رسمیت شناخته نمی‌شدند. این رویکرد نیز فقط محدود به تاریخ‌نگاری ترکیه نبود؛ بخش عمده‌ی آثار پژوهشی حول تاریخ طبقه‌ی کارگر، مدت‌های مدید کارگر را به‌عنوان یک زحمتکش مزدبگیر «آزاد» تلقی می‌کردند. با این حال، همان‌طور که لیندن نیز به تفصیل اشاره کرد، طبقه‌ی کارگر حاوی اَشکال گوناگون کار است. بر اساس تأکید جالب لیندن، مناسبات تولید سرمایه‌داری در مراحل متعدد تاریخ، کار ناآزاد را نیز به انحای متفاوت درون خود جای داده و خود را با آن مفصل‌بندی کرده است. همان‌گونه که لیندن نیز اذعان داشت، موضوع اساسی کالایی‌سازی کار است و این کالایی‌سازی نیز در اَشکال متنوعی می‌تواند ظاهر شود.[20]علاوه بر این، به نحو مشابهی، هاناگان و لیندن از ضرورت تعریف طبقه‌ی کارگر به‌مثابه «زحمت‌کشان محدودِ ناآزاد، یعنی شاگردها، کارگران وابسته و شاغل تحت فشار، سربازان، سرف‌ها، کارگرانِ به بردگی گرفته‌شده از طریق وام‌ و سند، زندانیان و بردگان، یعنی افرادی که به حد کافی از آن‌ها کار کشیده نشده و کسانی که کار پاره‌وقت دارند به طوری که شامل جهان گسترده‌ی کار شود» صحبت کرده‌اند.[21]

افزون بر این، مورخانی که در همین مکتب اندیشه جای می‌گیرند، می‌توانند از تعاریف و دسته‌بندی‌های متفاوتی استفاده کنند. برای مثال، مورخ مشهور از میان مورخان مارکسیست بریتانیایی، یعنی ای. ج. هابسبام، شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر را در اواخر قرن نوزدهم می‌داند.[22] هابسبام نیز همانند آثار پژوهشی پیش از خود، طبقه‌ی کارگر صنعتی مدرن، یقه آبی و دارای یک فرهنگ و سبک زندگی مشخص را اساس قرار می‌داد.[23] اما نام برجسته‌ی دیگر همین مکتب تاریخ‌نگاری یعنی ای. پی. تامپسون تعریف طبقه‌ی کارگر را به کارگر صنعتی محدود نکرده بود. اثر ماندگار تامپسون، تکوین طبقه‌ی کارگر انگلستان به‌منظور تحلیل شکل‌گیری طبقه در انگلستان در اصل بر تجربه‌ای تمرکز داشت که در اوایل قرن نوزدهم شکل گرفت بود.[24] تامپسون با تمرکز بر شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر به تجارب و آگاهی طبقاتی پیشه‌وران نابودشده علاقه‌مند بود. وی که مخالف تعاریف و تحلیل‌های ساختاری بود، طبقه را بیشتر به‌عنوان پدیده‌ای تاریخی در نظر می‌گرفت. به همین دلیل هم بر این مسئله تأکید داشت که کارگران در فرآیندهای شکل‌گیری خود سوژه‌هایی فعال و آگاه هستند. به همین سبب، تامپسون با تأکید بر تجارب واقعی کارگران، نشان می‌داد که کارگران چگونه در روند تاریخی، در جایگاه افراد و طبقه در مقام فاعلان «تاریخ» جای می‌گرفتند. تامپسون حتی در یکی دیگر از پژوهش‌های مبدعانه‌اش سعی داشت که اعتراضات و مبارزات کارگران را مقدم بر خود طبقه نشان دهد. از نظر تامپسون، مبارزه‌ی طبقاتی که عامل سازنده‌ی طبقه بود، موجب پدیداری تکوین طبقاتی «طبقه‌ی در خود» و بعدها بخش مهمی از «طبقه‌ی برای خود» یعنی آگاهی طبقاتی شد.[25]

یکی از اتهام‌های تامپسون این است که او هرقدر هم به کارگران غیرماهر، موقت، روزمزد، تهی‌دست و کشاورز ارجاع داده باشد، اما باز هم در کتاب او تأکید بسیار بیشتری بر پیشه‌وران ماهر وجود دارد.[26] به بیان دیگر، گفته می‌شد که کتاب او بیش از آنکه درباره‌ی طبقه‌ی کارگر باشد، در باب پیشه‌وران و اصناف ازمیان‌رفته نگاشته شده بود. این نکته و این بحث در چهارچوب موضوع ما اهمیت دارد. زیرا همان‌طور که پیشتر هم اشاره شد، در ترکیه نیز کسانی که درباره‌ی طبقه‌ی کارگر قلم می‌زدند از دیواری حذف‌‌ناشدنی بین کارگران صنعتی، پیشه‌وران و کارگران اصناف صحبت می‌کردند.[27] در واقع، پیش‌فرض این گزاره چنین است که سرمایه‌داری همان انقلاب صنعتی است. علاوه بر این، تاریخ‌نگاری مرتبط با ترکیه نیز به سبب آن‌که یک انقلاب صنعتی در ترکیه وقوع نیافته است، صحبت از سرمایه‌داری، بورژوازی و طبقه‌ی کارگر را تا همین دوره‌های اخیر برای این کشور بی‌معنا و حتی نامربوط می‌دانستند. در این تاریخ‌نگاری، تاریخ ترکیه تنها نمونه‌ای است که طبقه و سوژگی اجتماعی در آن جای ندارد. اگرچه به صراحت بیان نمی‌شود اما می‌توان از یک سنت تاریخ‌نگاری صحبت کرد که باور بنیادی در آن عملاً تز ملی‌گرایانه‌ی «ما [فقط] به خودمان شباهت داریم» است.

با این حال باید دوباره یادآوری کنیم که این وضعیت فقط مختص ترکیه نیست. این قبیل ادعاها بر مقایسه‌ی یک کشور معین با یک کشور «عادی» دیگر که به‌عنوان «الگوی ایده‌ئال» تلقی شده، اتکا دارند. با مقایسه‌ی کشوری که تصور می‌شود تمام مراحل ضروری فرآیند مدرنیزاسیون را به بهترین شکل و عین به عین پشت سر گذاشته و کشوری که از این معیارها تخطی کرده، باور بر این است که آن کشور منحصربه‌فرد است و به هیچ نمونه‌ی دیگری شباهت ندارد. این کشور نیز عمدتاً انگلستان است. برای مثال، تاریخ‌نگاری آلمانی نیز نمونه‌ای بسیار روشن در همین رابطه است. رویکرد استثناگرایی که تأکید ویژه‌ای بر منحصربه‌فردی بورژوازی آلمان دارد، مدعی است که آلمان توسعه‌ی خاص خود را داشته است. طبق این نظر، بورژوازی آلمان برخلاف بورژوازی انگلستان در برابر اشرافیت زمین‌داران در جایی که باید علیه آن مبارزه می‌کرد، شرمگین و ضعیف عمل کرده است. بلک‌برن و الی، این دیدگاه را به شدت نقد کرده‌اند؛[28]چرا که این دیدگاه فرض می‌کند که هنگام پدیداری سرمایه‌داری در انگلستان، در میان بورژوازی نوظهور به‌واسطه‌ی اشرافیت زمین‌داران نزاعی در گرفته بود. با این حال، پژوهش‌های متعدد به شیوه‌ای متقاعدکننده از تحقق مناسبات تولیدی سرمایه‌داری در انگلستان در نواحی روستایی و بر سر مسئله‌ی زمین، بحث کرده‌اند. به بیان دیگر، درون اشرافیت انگلستان تعداد چشمگیری سرمایه‌دار سر برآورده بود.[29] علاوه بر این، بخش مهمی از بورژوازی تجاری در انقلاب انگلستان که به‌عنوان انقلابی بورژوایی تلقی می‌شود، از صفوف سلطنت‌طلبان حمایت کرده بودند. به بیان دیگر، ادعاهای کلی چند مکتب تاریخ‌نگاری مربوط به ترکیه، نه ویژگی خاص ترکیه است و نه این‌که پژوهش‌های انجام‌شده در موارد گوناگون آن‌ها را اثبات کرده‌اند.

افزون بر این، همان‌طور که سول، یکی از اسامی مهم در تاریخ طبقه‌ی کارگر، اشاره کرده است، جنبش و مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگرِ دارای آگاهی طبقاتی تا زمان کمون پاریس 1871، به هیچ ترتیبی محصول صنعت و کارخانه‌های نوظهور نبود. این کارگران عمدتاً پیشه‌ورانِ پرولترشده بودند. به همین دلیل هم دیگر نمی‌شد این کارگران را به‌عنوان اعضای اصناف شهری سنتی قلمداد کرد. سرمایه‌داری و رویه‌های استثماری جدید آن، بسیار پیش از اختراع ماشین موجب دگرگونی پیشه‌وران شده بودند.[30] در نتیجه، نخستین الگویی که هر پژوهش‌گر برای نوشتن تاریخ طبقه‌ی کارگر باید در نظر بگیرد، سطح توسعه‌ی صنعتی نیست، یعنی آن‌طور که در امپراتوری عثمانی، ترکیه‌ی مدرن، خاورمیانه و سایر نقاط پنداشته می‌شود؛ بلکه اگر قرار است طبقات اجتماعی تحلیل و ارزیابی شوند باید توسعه‌ی مناسبات تولید سرمایه‌داری مدّ نظر قرار بگیرد.

پرولترسازی همان‌طور که در بالا اشاره شد، محصول تحولات تکنولوژیک نبود. تقسیم کار، تخصصی و حرفه‌ای شدن کار، از بین رفتن مالکیت و کنترل بر ابزارها و دانش تولید، منضبط‌سازی کار و ظهور بیکاران به‌عنوان ارتش ذخیره‌ی کار مدت‌ها پیش از تمایزی که صنعت مدرن ایجاد کرده بود، پدیدار شدند؛[31] یعنی مدت‌ها پیش از انقلاب صنعتی، سرمایه‌داری تعداد زیادی از پیشه‌وران، استادکارها و شاگردان را تبدیل به پرولتر کرده بود. تولیدکنندگان، مالکیت و کنترل خود بر ابزارهای تولید را از دست داده بودند. این فرآیند که موجب جداافتادگی آن‌ها از ابزارهای تولید و کارشان می‌شد، آن‌ها را تبدیل به کارگران مزدی کرده بود.[32] اگر پیشه‌وران در صنوف نمی‌توانستند سرمایه‌دار شوند، کنترل‌ خود را بر ابزارهای تولیدی که صاحب‌شان بودند، به‌سرعت از دست می‌دادند. «سرمایه‌داری و پرولترسازی دو سویه‌ی یک پدیده‌ی تاریخی بود» و در طول دوران شکل‌گیری طبقه‎ی کارگر، مسیرهای بسیار متفاوتی وجود داشت که به همین نتیجه می‌رسید.[33] علاوه بر این، آنچه مورخ معروف رافائل ساموئل مطرح کرد، یکی دیگر از تحولاتی است که باید حتماً در نظر داشت. تنها پدیده‌ای که هم‌پای سرمایه‌داری ظاهر شد، مجتمع‌های صنعتی غول‌پیکرِ در حال رشد و کارخانه‌ها نبود، بلکه در عین حال، تولیدکنندگان کوچک و متوسط نیز رواج یافتند. همان‌طور که ساموئل مطرح کرد، این نتیجه‌ی رشد نابرابر و مرکّب سرمایه‌داری بود و در عصر ویکتوریایی، نیروی بخار در کنار کارگری یدی وجود داشت.[34] به بیان کوتاه، عدم وجود مجتمع‌های صنعتی و کارخانه‌های بزرگ به‌معنای عدم شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر و جنبش طبقه‌ی کارگر نیست.

همان‌طور که پیش‍تر نیز اشاره شد، امتناع تاریخ‌نگاری ترکیه از ارجاع به اراده‌ و نقش‌های تاریخی اردوی کار، طبقات فرودست و سایر بخش‌های اجتماعی، ناشی از پیش‌فرض‌های تئوریک برآمده از تاریخ سیاسی و تحلیل‌های ساختاری است. با این حال، رویکردها و مواضع نظری گوناگون، درباره‌ی تاریخ عثمانی و ترکیه‌ی مدرن می‌تواند تبیین‌هایی در جهت آشکارسازی جایگاه طبقات اجتماعی متفاوت در تاریخ ارائه دهند. در ادامه یکی دیگر از افرادی که باید به او اشاره کرد، شری واتر است. واتر در پژوهش‌‌هایش درباره‌ی مبارزات استادکارهای دمشق، اثبات کرده است که تولید مبتنی بر پیشه‌وری و ساختار تداوم‌یافته‌ی صنف‌ها مانع از شکل‌گیری مبارزه‌ی کارگری و بعدها جنبش کارگری نشده است. وی حتی مدعی شده است که این ساختار و گفتمان‌های سنتی، مبارزات موجود را مشروعیت بخشیده‌اند و به این ترتیب آن‌ها را تسهیل کرده‌اند.[35]

در نتیجه، به هیچ گرفتنِ تاریخ طبقه‌ی کارگر و نادیده‌انگاری جنبش‌های کارگری تا زمان معینی بخشی از سنت تاریخ‌نگاری جهانی بوده است. با این حال، تاریخ‌نگاری در ترکیه که کمابیش تحت تأثیر مُدهای روشنفکری، رشته‌ها و سنت‌های اندیشه‌ی گوناگون بود تا دهه‌ی 1990، تأثیری ناچیز از «تاریخ از پایین» و مشخصاً گروه مورخان مارکسیست بریتانیایی، پذیرفته بود.[36] پس از دهه‌ی 1990 نیز می‌توان گفت در این حوزه شاهد احیایی جدی بوده‌ایم که نتایج آن امروزه بیشتر آشکار شده‌اند. در اینجا می‌توان بین این احیاء و دهه‌ی 1990 و اقلیم سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بعد از آن و توجهی که متوجه ای. پی. تامپسون شد، پیوندی برقرار کرد. تاریخ‌نگاری ملی‌گرایانه و محافظه‌کار، جهان‌بینی کمالیستی و فهم آن از تاریخ، ناخشنودی از محافظه‌کاری و اسلام سیاسی در حال پیشروی، واکنش به نهادهای دولتی رسمی موجود و بنیادهای اندیشه و دل‌سردی‌ای که تفکر چپ سنتی موجب آن شده بود، یک نسل جوان را که از مجاری سیاسی بسیار متفاوتی گرد هم آمده بودند با آثار پژوهشی مارکسیست‌های بریتانیایی آشنا کرد. اکنون باید به ارزیابی مشترک دورانی که این نسل در آن پرورش یافت و قرار گرفتن دوباره‌ی طبقه‌ی کارگر به مرکز توجه تاریخ، بپردازیم.

ظهور ققنوس‌وار پژوهش‌های تاریخ طبقه‌ی کارگر و نسل جدید مورخان

مورخ اساساً انسان عصر خویش است. همان‌گونه که مدت‌ها پیش مورخ مشهور، ای. اچ. کار، اشاره کرده بود، مورخ نیز پدیده‌‌ای اجتماعی است؛ یعنی محصول جامعه و دورانی است که به آن تعلق دارد و آگاهانه یا ناآگاهانه سخن‌گوی آن است. مورخ پدیده‌های مربوط به گذشته را در این چهارچوب می‌تواند ارزیابی کند.[37]

مهم‌ترین پدیده‌ی دهه‌ی 1990 در ترکیه بحران عمیق دولت و رژیم سیاسی بود. نظام سیاسی دچار بحران هژمونیک جدی شد و در جلب رضایت جامعه تقریباً ناکارآمد بود.[38] چه ظهور اسلام سیاسی و چه پدیداری جنبش آزادی کُردی، گفتمان ناسیونالیستی کمالیستی را به‌شدت لرزاند و آن را بی‌اعتبار کرد. در این اوضاع، آثار پژوهشی با محوریت تاریخ طبقه‌ی کارگر نیز عمیقاً از انتقادات نسبت به تاریخ‌نگاری ناسیونالیستی تأثیر پذیرفت. این گرایش نوپدیدِ تجدیدنظرطلب که باید با جزئیات بیشتری آن را بررسی کرد، همانند بسیاری از سنت‌های فکری و عرصه‌های پژوهشی، موجب دگرگونی پژوهش‌های حول تاریخ طبقه‌ی کارگر نیز شد. همان‌گونه که ویراستاران نشریه‌ی مرور بین‌المللی تاریخ اجتماعی در شماره‌ی ویژه‌‌ای درباره‌ی تاریخ‌نگاری کار در دوران عثمانی و جمهوریت، تأکید داشته‌اند، عرصه‌ی تاریخ کار دارای ویژگی‌هایی است که نه تنها خود بلکه تاریخ‌نگاری ملی‌گرایانه‌ی سنتی را نیز تضعیف می‌کند.[39]

ظهور موج دوم جنبش دانشجویی توده‌ای در اواسط دهه‌ی 1990 نیز عصیانی در برابر بحران مشروعیت این نظام سیاسی و سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی بود. این جنبش از تضعیف عمیق رژیم کمالیستی حکایت داشت که با کودتای نظامی 1980 دوباره جان گرفته بود. جنایت‎‌های سیاسی در دهه‌ی 1990، ستیزهای سیاسی که «هسته‌ی سخت دولت» هم بخشی از آن بود و نیز مبارزات قدرت، نشان از مواجهه‌ی نخبگان سیاسی با بحران ناتوانی در مدیریت بود. در این شرایط، تصادفی نبود که پژوهش‌های متأثر از ای. پی. تامپسون از دل نسلی برآمد که جهان فکری‌اش شکل یافته بود و با جنبش دانشجویی مذکور نیز ارتباط داشت.[40]

سال‌های دهه‌ی 1990 که در اصل با جنبش دانشجویی 1989، یکی از وقایع اجتماعی مهم پس از کودتای نظامی آغاز شد، با راه‌پیمایی بزرگ معدنچیان در 1991 به لرزه افتاد.[41] فعالیت غیرقانونی کارکنان دولتی و مبارزات حقوق سندیکایی مشروع آنان نیز در سال 1995 موجب تشکیل سندیکای کارگران دولتی (ک.س.ک) شده بود.[42] این وضعیت مبارزه‌جویی اجتماعی، موج دوم جنبش دانشجویی را که در اواسط دهه‌ی 1990 به اوج رسید، عمیقاً متأثر کرده است. بحران مشروعیت نظام سیاسی و بسیج‌های اجتماعی نوپدید در محافل چپ نیز موجب افزایش مباحث و تجمعات اعتراضی مهمی شد. تفکرات چپ غیرارتدوکس، در میان جنبش‌ها و احزاب چپ پایگاه یافته بود. مارکسیسم ارتدوکس ای. پی. تامپسون و نقد او به ساختارگرایی، تأکیدش بر اراده، جایگاه او در جنبش مخالفت با انرژی هسته‌ای و تأکید ضدّ استالینی‌اش نسل جوانی را که در پی جست‌وجوی بدیل بود و خود را در دانشگاه‌ها به‌عنوان روشنفکر معرفی می‌کرد، تحت تأثیر قرار داد. افزون بر این، در آن شرایط هیچ تصادفی نبود که اولین ترجمه از تامپسون ترجمه‌ی کتاب نظری او فقر نظریه باشد. این کتاب در 1994 به زبان ترکی منتشر شد.[43] دوباره، جنبش و احزاب سنت‌های متفاوت سیاسی چپ که محصول فرآیندی مشابه بودند در 1996 حزب آزادی و همبستگی را تشکیل دادند. این حزب به لحاظ برنامه‌ای، مدافع سوسیالیسم آزادی‌خواهانه‌ی مخالف با ناسیونالیسم و نظامی‌گری بود و نیز ادعا می‌کرد که خارج از فهم کلاسیک، «حزبی ناحزب» است. می‌توان گفت که در این دوره از نظر رویکرد روشنفکری و ایدئولوژیک، ایدئولوژی آنارشیستی و تروتسکیستی در میان جنبش‌های اجتماعی قدرت یافت.[44]

تعداد زیادی از جوانانی که در جنبش دانشجویی فعالیت می‌کردند، در نتیجه‌ی مشاهدات و تجارت شخصی از دهه‌ی 1990 به بعد پژوهش‌های خود را در عرصه‌ی تاریخ متمرکز کردند و به‌ویژه روایت تاریخی جریان غالب را از زوایای گوناگون زیر سوال بردند.[45] البته برای ارائه‌ی تحلیلی مستحکم‌تر باید پژوهش‌های بسیاری بر اساس معیارهای علمی انجام شود. یک‌بار دیگر باید تأکید کرد که در این دوره در میان کسانی که در دانشگاه به دنبال گسترش رویکردی متفاوت بودند، برداشت «تاریخ از پایین» محبوبیت فراوانی یافته بود. در این جریان، اگرچه می‌توان از اسامی و پژوهش‌های بسیار متفاوتی نام برد، اما اثر ماندگار تامپسون، یعنی تکوین طبقه‌ی کارگر انگلستان، منبع الهام بسیار مهمی است. تعداد چشمگیری از مورخان این نسل نه فقط آرشیوهای عثمانی، که عرصه‌ی پژوهشی مورخان ناسیونالیست سنتی بود را بررسی کردند، بلکه شروع به پژوهش و استخراج منابع در رابطه با طبقه‌ی کارگر، دهقانان و پیشه‌وران کردند، یعنی عرصه‌هایی که مورخان ناسیونالیست از آن اجتناب کرده بودند. در ادامه می‌توان گفت که مورخان نسل جدید دارای دستورکاری دوگانه‌اند. نخست، طرح وجود طبقات فرودست در فرآیند تاریخی و تأکید بر اهمیت آن‌ها؛ دوم، مبارزه با مکاتب فکری نخبه‌گرا و ساختارگرا.

علاوه بر این، از دهه‌ی 1990 به بعد و در طول دهه‌ی 2000، هدف پژوهش‌های انجام‌شده، اثبات وجود طبقات زحمت‌کش در تاریخ مدرن ترکیه و اشاره به جایگاه بسیار مهم آن‌ها بوده است. بنابراین، می‌توان این پژوهش‌ها را اساساً همچون پیوندی میان آثار کلاسیک مرتبط با طبقه‌ی کارگر و آثاری که از اواخر دهه‌ی 2000 پدیدار شدند، ارزیابی کرد.[46] این پژوهش‌ها صرفاً به دنبال پر کردن خلأ موجود نبودند؛ بلکه در عین حال در پی آن بودند که مباحث نظری را وارد این عرصه‌ی پژوهشی کنند.[47] همراه با احیای این میل و گرایش به تاریخ طبقه‌ی کارگر، پژوهش‌های تاریخی ماندگار ای. پی. تامپسون نیز در سال‌های دهه‌ی 2000 به زبان ترکی ترجمه شدند. جست‌وجوی نظری سال‌های دهه‌ی 1990 در حالی که عرصه را برای ترجمه‌ی کتاب فقر نظریه فراهم کرد، میل به پژوهش‌های تاریخی در سال‌های دهه‌ی 2000 میانجی ترجمه‌ی تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان و آداب و رسوم مشترک شد.[48]

کتاب آتیلا آیتکین نمونه‌ی خوبی درباره‌ی احیای این توجه تاریخی است. کتاب با فصلی نظری آغاز می‌شود که به اهمیت ای. پی. تامپسون در قالب زیرفصلی جداگانه می‌پردازد.[49] این پژوهش، تز کارشناسی ارشد آیتکین بود و در سال 2002 جایزه‌ی پژوهشگران جوان علوم اجتماعی را از آنِ وی کرد. حکایت من نیز ویژگی مشابهی داشت. کارشناسی ارشد من در سال 1998 آغاز شد و تأثیر عمیقی از تحرکات سیاسی سال‌های دهه‌ی 1990 گرفت و همین من را به سمت تاریخ مبارزات طبقات ستم‌دیده سوق داد. نقد تامپسون به مارکسیسم ارتدوکس و حملات سیاسی وی به ساختارگرایی تأثیر شدیدی بر نسل ما گذاشته بود. در سال 1999، زمانی که شروع به تحقیق درباره‌ی جنبش بایکوت کردم، جنبشی که به‌عنوان یک حرکت اجتماعی پس از انقلاب 1908 سر بر آورده بود، تمایل داشتم که اعتراضات طبقات فرودست را آشکار کنم. تز کارشناسی ارشدم و بعدها کتابی که منتشر شد، همانند کتاب آیتکین، با فصل و مبحثی نظری آغاز می‌شد و در آنجا ذکر نام ای. پی. تامپسون مایه‌ی غرور خاصی بود. تز من که درباره‌ی شکل‌گیری آرای عمومی و کلی بخش‌های متفاوت جامعه مثل تاجران، کارگران، کارمندان قسمت‌های مختلف بوروکراسی از طریق تأکید بر اعتراضات توده‌ای و نقش این اعتراضات بود در سال 2002 به اتمام رسید، در 2003 جایزه‌ی رقابت پژوهش‌های ملی کارشناسی ارشد متعلق به نشریه‌ی تاریخ و جامعه را از آن خود کرد و در 2004 در قالب کتاب منتشر شد.[50] در اصل، این جایزه نیز محصول علاقه و توجهی احیاشده به این عرصه و رویکرد بود و اشاره بر گرایشی داشت که در بالا سعی داشتم خلاصه بیان کنم.

در ادامه باید از آلپ اوزدن نیز نام ببرم؛ او تز دکترای خود را درباره‌ی تاریخ طبقه‌ی کارگر نگاشت و در دانشگاه بوغازی‌چی شایسته‌ی دریافت جایزه قرار گرفت که در عین حال، عضو جنبش دانشجویی رادیکال نیز بود.[51] اوزدن علاوه بر بررسی انواع منابع و موضوعاتی که پیشتر از آن‌ها استفاده نشده بود، توانست مباحثی نظری را که ای. پی. تامپسون نیز بخشی از آن بود مطرح و فرهنگ طبقه‌ی کارگر را ردیابی کند. حتی در سمپوزیومی که بنیاد تاریخ، کنفدراسیون سندیکاهای انقلابی کارگران (دیسک) و بنیاد پژوهش‌های تاریخ اجتماعی ترکیه (توستاو) مشترکاً برگزار کردند، اوزدن عنوان کرد که این مباحث یکی از اهداف اصلی وی بوده است. اوزدن بر تأثیرپذیری خود از مقاله‌ی تامپسون مشخصاً در رابطه با شکل‌گیری انضباط کاری و زمانی در دوران اولیه‌ی گذار به تولید کارگاهی تأکید کرده است.[52]

تأکید تامپسون بر تعریف و تجربه‌ی طبقه‌ی کارگر تأثیری سحرآمیز بر این نسل از مورخان داشت؛ دقیقاً همانند تأثیری که به‌ویژه در اواخر دهه‌ی 1960 در اروپا و ایالات متحد بر جای گذاشته بود. این وضعیت در عصری که پنداشته می‌شد پژوهش‌های مرتبط با طبقه از رواج افتاده‌اند و منسوخ شده‌اند، زمانی که نسلی از مورخان پرورش‌یافته وارد میدان شدند نسبتاً جالب توجه بود. این مباحث احیاشده حول طبقه، دیگر بدون ذکر نام تامپسون امکان‌پذیر نبود.[53] حتی ذکر نام تامپسون در پژوهش‌های کلاسیک‌تری که ربطی مستقیم نیز به آن نداشت، ضروری شده بود.[54] امروزه پژوهش‌های مرتبط با طبقه‌ی کارگر همراه با تحرکات طبقه‌ی کارگر به لحاظ کمّی و کیفی در حال افزایش است. در این چارچوب، در میان این پژوهش‌ها که تعدادشان به سرعت رو به افزایش است، تقریباً نمی‌توان کتابی را یافت که در آن نامی از ای. پی. تامپسون برده نشده یا بحثی در رابطه با او در نگرفته باشد.[55] حتی پژوهش‌های طبقه‌ی کارگری که تحقیق تاریخی نیستند نیز دیگر بدون ذکر نام او منتشر نمی‌شوند.[56]

با این حال، باید به مسئله‌ی دیگری اشاره کرد که به همین اندازه اهمیت دارد: در مباحث سیاسی که مستقیماً پژوهش تاریخی محسوب نمی‌شوند نیز درک تاریخی و طبقاتی تامپسون محل بحث است. برای مثال، در جریان بزرگ‌داشت‌های یکصد سالگی روز یکم ماه می و مباحث/مجادلات مربوط به جشن یک می در میدان تقسیم یکی از مقالات با ارجاع به تامپسون چنین می‌گفت: «مورخ با بینش خود که خصوصیت سیاسی تاریخ‌نگاری را برجسته می‌کند، زمانی که دست به نگارش تاریخ می‌زند با توجه به موضوع انتخابی و سوژه‌ی تاریخی خود در حال انجام یک انتخاب سیاسی است».[57] در همین سال‌ها شبکه‌ی همبستگی و هماهنگی کار که در جهت هماهنگی مبارزات کارگری و مرئی کردن آن‌ها نزد آرای عمومی دوباره تأسیس شده بود، خود را با گفته‌های تامپسون به عموم مردم معرفی می‌کرد.[58] در یکی از مقالات مرتبط با مسئله‌ی هویت، در حالی که بر اهمیت فرآیند تکوین هویت تأکید می‌شد، با حرکت از نمونه‌ی طبقه‎ی کارگر انگلستان تأثیر مبارزه‌ی جمعی و تجربه‌ی مقاومت نیز برجسته شده بود.[59]

گورکم دوغان یکی از مورخان نسل جدید که درباره‌ی تاریخ کار پژوهش می‌کرد، در بحثی رابطه‌ی نسل خود و تامپسون را همانند «پرواز پروانه‌ها به سمت نور» ترسیم کرده بود. مباحث اساسی پژوهش‌های تامپسون که در بالا ذکر شد، پاسخی درخور برای نیازهای سیاسی، آکادمیک و تئوریک یک نسل از مورخان داشت. علاوه بر این، در پژوهش‌های مرتبط با تاریخ طبقه‌ی کارگر، افزایش چشم‌گیری در استفاده از مفاهیم اقتصاد اخلاقی و تجربه در حال شکل‌گیری بود. در ترکیه، در میان نشریات دوره‌ای دارای بازنگری دقیق[60]، نشریه‌ی پراکسیس که خط سیاسی رادیکالی دارد، در نخستین شماره‌ی خود در سال 2000 نخستین جملات اولین مقاله‌ی خود را با ارجاع به تامپسون آغاز می‌کرد.[61]

علاوه بر این، یکی دیگر از ویژگی‌های دهه‌ی 2000، اهمیت رابطه‌ی تامپسون با نسلی از مورخانی است که وی را وارد تاریخ‌نگاری ترکیه کرده‌اند. این مورخان جوان که بیشتر به‌عنوان دستیاران پژوهشی[62] در دانشگاه‌ها فعالیت می‌کردند، خود را فقط به پژوهش درباره‌ی تاریخ طبقه‌ی کارگر و تعقیب ردپاهای سوژه، سوژگی و اراده در تاریخ محدود نمی‌کردند؛ بلکه خود شاهد سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی و پرولترسازی ناشی از سیاست‌های تعدیل ساختاری بودند. به بیان دیگر، این نسل از مورخان آن‌چه را تامپسون در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم تحت عنوان فرآیند پرولترسازی توصیف و تحلیل کرده بود، خود تجربه می‌کردند. همراه با تجاری‌سازی و کالایی‌سازی خدمات عمومی، شکل، محتوا و فرآیند مشاغل کسانی که پیشتر به‌عنوان «طبقه‌ی متوسط» رمزگذاری شده بودند، یعنی مهندسان، دکترها، معلمان و وکلا، دست‌خوش دگرگونی ساختاری شد. نظام اقتصادی و سیاسی نولیبرال عرصه را برای دگرگونی مهم در روابط تولیدی فراهم کرده بود. همان‌طور که پیش‌تر گفته شد؛ نظام، بحران رژیم سیاسی و مسئله‌ی مشروعیت آن در دهه‌ی 1990 را در اوایل دهه‌ی 2000 با حکومت تک‌حزبی و نیرومند حزب عدالت و توسعه پشت سر گذاشت. این حکومت تک‌حزبی قدرتمند از سال 2002 تا به امروز یکی از مهم‌ترین نمونه‌های اقتدارگرایی نولیبرالی در ترکیه بوده است.

سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی که در دهه‌های 1980 و 1990 با سرعتی آهسته اجرا می‌شد، در دوران حکومت تک‌حزبی حزب عدالت و توسعه به شکلی بی‌سابقه و به‌صورت ریشه‌ای به اجرا گذاشته می‌شد. خصوصی‌سازی‌های عرصه‌ی آموزش، پولی‌سازی، استخدام ثابت و معیارهای عملکردی با تغییراتی مثل «فرآیند بولونیا» دچار دگرگونی ساختاری شدند.[63] در این دوران، تعداد زیادی از دانشگاهیانی که مجبور به نوشتن پایان‌نامه بودند، به نحو بی‌سابقه‌ای وادار به پرداخت هزینه‌های دانشگاه شدند و در میان‌ آن‌ها کسانی که شغل دانشگاهی داشتند شاهد وخیم‌تر شدن شرایط کاری خود نیز بودند. در آن زمان سعی بر آن بود که دستیاران پژوهشی که در دانشگاه‌های خصوصی بیشتر به منصبی پشت‌میزنشین تقلیل یافته بودند، در دانشگاه‌های دولتی نیز در قالب یک شکل کاری منعطف تغییر و تحول یابند. بخش‌هایی که پیش‌تر با عنوان «طبقه‌ی متوسط» شناخته می‌شد نیز دست‌خوش فرآیند پرولترسازی رادیکال شده بود.[64] در حالی که گویی این اقدامات کافی نبود، بی‌ثبات‌کاری یعنی فرآیند اخراج دستیاران پژوهشی پس از پایان تزهاشان نیز اتفاق افتاد و عمیقاً این افراد را تحت تأثیر قرار داد؛ به‌گونه‌ای که پس از سال 2007 موجب ظهور جنبشی رادیکال در میان دستیاران پژوهشی در ترکیه شد.[65] نیمه‌ی نخست دهه‌ی 2010 نیز با انباشت تجربه‌ی جنبش دستیاران پژوهشی که در حال حاضر نیز از قدرت زیادی برخوردار است، سپری شد.[66] نسلی از مورخان که نسبت به پژوهش‌های تامپسون کنجکاو بودند و تحت تأثیر وی در حوزه‌ی تاریخِ کار پژوهش می‌کردند، مباحث نیش‌داری نیز در باب یکی از تجارب خود یعنی بی‌ثبات‌کاری مطرح ‌کردند. در این چارچوب، تامپسون و تحلیل او از اعتراضات رادیکال صنعت‌گران و فرآیند پرولترسازی نزد این نسل از مورخان دوچندان معنا یافت.[67] علاوه بر این، اثر مشهور تامپسون یعنی تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان که اینک تبدیل به یک مکتب فکری شده بود، با نظر به تعداد دفعات چاپ مجدد آن در حوزه‌ی پژوهش‌های علوم اجتماعی ترکیه، یعنی سه بار تجدید چاپ ظرف فقط هشت سال، تصادفی و بی‌دلیل نبود.

باید به دو مورخی اشاره کنم  که به‌تازگی آثارشان منتشر شده است؛ آن‌ها هم از جهت ارتباط با نسل مورخان مذکور و هم به‌دلیل روابط‌شان با جنبش طبقه‌ی کارگر یکی از نمونه‌های بسیار مهم‌اند. یکی از این دو مورخ جوان، هاکان کوچاک است. او علاوه بر نگارش تز خود در یک سندیکای کارگری نیز به‌عنوان متخصص سابقه‌ی کار دارد. نفر دوم، آلپکان بیرالما است که با کارگران اعتصابی ارتباط نزدیکی دارد. کوچاک در پژوهش خود که مربوط به روایت طبقه شدن کارگران «پاشاباغچه» است، اگرچه به افراد مختلفی ارجاع می‌دهد اما در باب تکوین طبقه، سوژه‌گی و تجارب کارگران، در همان ابتدای کتاب خود به تأثیرپذیری عمیق از تامپسون اشاره کرده است.[68] بیرالما نیز کتاب خود را که درباره‌ی مردم‌نگاری سه مقاومت کارگری است، با فصلی می‌آغازد که «ارزش تئوریک تامپسون» یکی از عناوین مشخص آن است: «کسی که با رویکردش به مسئله‌ی طبقه، به من شور و شوق و امید بخشید و وسیله‌ای شد تا دست به نگارش این کتاب بزنم و سفر فکری خود را بیاغازم، کسی نیست جز ای. پی. تامپسون».[69]

یکی دیگر از ویژگی‌های نولیبرالیسم در این دوره این بود که روشنفکران را با دیگر آثار تامپسون آشنا ‌کرد. در حالی که نولیبرالیسم به‌ویژه در خاورمیانه موجب از بین رفتن کمک‌های اجتماعی و یارانه‌های دولتی شده است، عرصه را برای طغیان چندین جنبش نان نیز فراهم کرده بود.[70] این خیزش‌ها حاوی تشابهات تطبیق‌پذیری با خیزش‌های نان قرن هجدهم بودند. در حالی که نولیبرالیسم هنجارهای جدید را تحمیل می‌کرد، درست مانند خیزش 2001 آرژانتین، جنبش‌های نان فراگیر شد و در این بستر تحلیل «اقتصاد اخلاقی» تامپسون در پژوهش‌های اجتماعی یک‌بار دیگر محبوبیت یافت. همراه با موج خصوصی‌سازی یعنی تضعیف حقوق اجتماعی، مناسبات همبستگی و نظم کهن از سوی سازوکارهای بازار آزاد، آن‌گونه که در قرن هجدهم نیز تجربه شد، این ادبیات پژوهشی جدید با ارجاع به حقوق، نظم و «اقتصاد اخلاقی» سنتی در اساس از منضبط بودن توده‌ها حرف می‌زد. علاوه بر این، تأکید می‌کرد که توده‌ها اهداف مشخصی داشتند.[71] در واقع، این پژوهش‌ها دفاعی بود از خودانگیختگی مقاومت در برابر مناسبات بازار که زندگی‌ روزمره، روابط اقتصادی و نظم‌های اجتماعی را زیرورو کرده بود.[72]

از سوی دیگر، با اینکه یکی دیگر از ویژگی‌های دوران نولیبرال ضرورت اجرا و شکل‌گیری حقوق و مدیریت به‌شیوه‌های دموکراتیک و از مجرای مذاکره پنداشته می‌شد، این روندها به‌عنوان فرآیندهایی تکنیکی معرفی و از عرصه‌ی سیاسی بیرون گذاشته شد. در نتیجه، اقتصاد، حقوق و مدیریت رفته‌رفته به لحاظ شکلی از اراده‌ی مردم منتزع و در اختیار نهادهای تکنوکرات «متخصص» گذاشته شد، فرآیندی که شاهد ظهور اشخاص و نهادهای متخصصِ فاقد مسئولیت از نظر سیاسی بود. به بیان دیگر، نولیبرالیسم از مجرای قوانین و اصلاحات حقوقی جدید نیز در حال شکل‌گیری بود.[73] در این شرایط، انتظار نمی‌رفت کسانی که به پژوهش و مباحث طبقاتی تامپسون علاقه‌مند بودند بتوانند نسبت به اثری از وی که توجه را معطوف به تأسیس نظم حقوقی در قرن هجدهم، غیرشخصی‌شدن مناسبات طبقاتی، سازوکارهای جدید کنترل طبقاتی و روش‌های انضباطی می‌کرد، بی‌تفاوت بمانند.[74] در سال‌های دهه‌ی 2000 رابطه‌ی متعینی بین قوانین و اقتصاد جهانی با پژوهش‌های تاریخی که به‌کرات مطرح می‌شدند، وجود نداشت. اما پیوند بین پژوهش‌های انجام‌شده و این فضا را در دو نمونه می‌توان مشاهده کرد. نخست، در مقالات حوری‌جهان اسلام‌اوغلو، مورخی که در زمینه‌ی مقررات حقوقی و قانونی معاصر پژوهش می‌کند، تامپسون جایگاه ویژه‌ای دارد. علاوه بر این، اسلام‌اوغلو در کلاس‌های درس خود در باب نولیبرالیسم به دانش‌جویان توصیه می‌کرد که حتی اگر کتاب ویگ‌ها و شکارچیان تامپسون را نمی‌خوانند دست‌کم به کتاب‌خانه بروند و دستی بر پشت جلد آن بکشند. به همین ترتیب، مورخی دیگر، آلپ یوجل کایا، چه در پژوهش‌های خود حول ساختار اقتصادی، روابط مالکیت و نظم حقوقی در امپراتوری عثمانی و چه در مقالات خود در ارتباط با نظم نولیبرالی، یکی از نقاط ارجاع مشترکی که داشت ای. پی. تامپسون و کتاب ویگ‌ها و شکارچیان وی بود.[75] در این بستر، نادر اوزبک نیز در کلاس‌های درس و پژوهش‌های تاریخی خود بارها به کتاب ویگ‌ها و شکارچیان تامپسون ارجاع می‌داد.[76]

نتیجه‌گیری

نادیده انگاشتن طبقه‌ی کارگر در تاریخ‌نگاری تُرک و پژوهش‌های در باب ترکیه اساساً تجلی گرایشی جهانی در ترکیه بود. اما خارج از ترکیه و پس از سال‌های دهه‌ی 1960، پژوهش‌های تاریخ اجتماعی و رویکردهایی مثل «تاریخ از پایین» تأثیری شگرف بر آثار پژوهشی این عرصه داشتند. در این سال‌ها، پژوهش‌های مرتبط با تاریخ طبقه‌ی کارگر و عرصه‌ی کار به‌طرز چشم‌گیری احیاء شد. در این دوران، عدم تأثیرپذیری روشنفکران ترکیه از تامپسون که عموماً تمایل زیادی به تأثیرپذیری از مکاتب فکری گوناگون دارند، به‌واقع جالب‌توجه است. سعی کردم در سطور بالا به دلایل این عدم تأثیرپذیری بپردازم. امروزه شاهدیم که تأثیر تامپسون در دهه‌ی 1960 و پس از آن بر غرب، در دهه‌ی 1990 وارد ترکیه شد. نسلی جدید از مورخان که در دهه‌های 1990 و 2000 شاهد یک دگرگونی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بودند، پیش از هر چیز به پژوهش‌های تاریخی متمایل شدند. تجارب شخصی آن‌ها موجب مواجه‌شان با تاریخ طبقه‌ی کارگر و سوالاتی شد که تامپسون پیش‌تر مطرح کرده بود. این مواجهه نیز به شکلی معنی‌دار در زمانی انجام شد که در کلی‌ترین سطح مباحثی حول مرگ طبقات، پایان تاریخ و حذف طبقه‌ی کارگر به‌مثابه‌ سوژه‌ای مهم از صحنه‌ی تاریخ در می‌گرفت. اما تجربه‌ای که این نسل اندوخته بود تنها مختص ترکیه نبود. این دگرگونی تحت عنوان نولیبرالیسم موجب شد که تامپسون و به بیان کلی‌تر، تاریخ اجتماعی در کشورهای مختلف جهان محبوبیت بیابند. روایتی که در این مقاله مطرح شد، در اصل بخشی از این تصویر کلی است. امروزه هم آثار تامپسون، هم آرای او درباره‌ی روش و هم مفاهیم موردعلاقه‌ی وی، به شکلی فراگیر در پژوهش‌های مرتبط با ترکیه استفاده می‌شوند. مشخصاً پژوهش‌های نسل جدیدی که در پی دیدگاهی بدیل هستند، اینک فقط در راستای پیشنهادهای تئوریک تامپسون، آثار تجربی تفصیلی منتشر می‌کنند. با نگاه به آثار مفیدی که تا کنون نوشته شده‌اند، به‌راحتی می‌توان ادعا کرد که در آینده‌ای نه چندان دور (هرقدر هم اغراق‌آمیز جلوه کند)، دوره‌ای که آن را «عصر احیاء» نامیده‌ام، وضعیتی بارزتر پیدا خواهد کرد.

منبع:

*‌ این نوشته ترجمه‌ای است از مقاله‌ی دوغان چتینکایا به زبان ترکی:

‘’Sefaletten İhyaya’’: Türkiye İşçi Sınıfı Tarihi ve E.P. Thompson, Y. Doğan Çetinkaya, Tarih ve Toplum Yeni Yaklaşımlar, Sayı 17, Bahar 2014, s. 201-221.

**‌ دوغان چتینکایا  استاد دانشکده‌ی علوم سیاسی در دانشگاه استانبول.

**‌* این مقاله نسخه‌ی بسط‌یافته‌ی ارائه‌ی من در کنفرانس «ای. پی. تامپسون جهانی: تأملاتی درباره‌ی تکوین طبقه‌ی کارگر انگلستان پس از پنجاه سال» است که به مناسبت پنجاهمین سالگرد انتشار اثر ماندگار تامپسون در تاریخ 3 تا 5 اکتبر 2013 در دانشگاه هاروارد برگزار شد و نسخه‌ی انگلیسی آن نیز به زودی انتشار خواهد یافت. از کسانی که در زمان نگارش این مقاله، دیدگاه‌های خود را با من به اشتراک گذاشتند، یعنی از سینان ییلدیرماز، م. گورکم دوغان، باریش آلپ اوزدن، ییئیت آکین، ای. آتیلا آیتکین و کرم اونووار، سپاسگزارم.

  دانشگاه استانبول، دانشکده‌ی علوم سیاسی.

[1] یوکسل آک‌کایا، «نکاتی در باب فقر تاریخ کار در ترکیه»، جامعه و علم، شماره 91، زمستان 2001/2002، ص. 294-285.

[2] پژوهش‌گران جوان تاریخِ کار این ادعاها را نقد کرده‌اند و مردود می‌شمارند: ییئیت آکین، «سهمی در تاریخ‌نگاری کار در دوران اولیه‌ی جمهوریت: رویکردهای جدید، منابع نوین»، رویکردهای نوین در تاریخ و جامعه، شماره 2، پاییز 2005، ص. 75. پژوهشی دیگر نیز به تازگی انتشار یافته است که به‌ویژه بر اهمیت آرشیوهای عثمانی از منظر تاریخ کارگری تأکید می‌کند: قدیر ییلدیریم، کارگران در عثمانی (1922-1870): حیات کاری، سازمان‌ها، اعتصاب‌ها (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2013).

[3] برای مقاله‌ای مقدماتی که نقصان تاریخ طبقه‌ی کارگر را با ذهنیت‌های تاریخ‌نگاران مرتبط می‌کند، بنگرید به اثر مهم دونالد کواترت، «مقدمه: کارگران از عثمانی تا جمهوری ترکیه (1950-1839)، دونالد کواترت و اریک جی. زورچر، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 1998)، ص. 14.

[4]  بی‌شک آثار پژوهشی موجود بسیار بیش‌تر از مواردی است که در اینجا به آن‌ها پرداخته یا اشاره کرده‌ام. این ادعا را ندارم که به تمام این آثار پژوهشی اشاره کرده‌ام. مشخصاً در باب تاریخ طبقه‌ی کارگر در دوران جمهوریت آثار فراوانی پیش از آغاز تأثیر ای. پی. تامپسون نگاشته شده بود.

[5] به سبب آنکه پیش‌تر در یک بستر دیگر به این موضوع پرداخته‌ام، دیگر وارد جزئیات نمی‌شوم: ی. دوغان چتینکایا «انقلاب 1908 و بسیج اجتماعی»، بازاندیشی مشروطیت، فردان ارگوت، (استانبول: نشر یورت بنیاد تاریخ، 2010)، ص. 27-13.

[6]  درباره‌ی پژوهشی که صحت گفته‌های من را در بستر خاورمیانه و شمال آفریقا نیز تأیید می‌کند، بنگرید به استفان کرونی، «مقدمه»، فرودستان و اعتراض اجتماعی: تاریخ از پایین در خاورمیانه و شمال آفریقا، (لندن: راتلج، 2011)، ص. 1.

[7] یکی از نقدهای تأثیرگذار به تاریخ‌نگاری ملی‌گرا در عین حال از منظر زمان انتشار نیز بدعت‌آمیز بود: هوری اسلام‌اوغلو و چاغلار کیدر، «دستورکاری برای تاریخ عثمانی»، ریویو، شماره 1، 1977. مشخصاً پژوهش‌های کیدر را می‌توان مهم‌ترین ترکیب مکتب لیبرال و یا مطالعات ساختاری دانست: چاغلار کیدر، «پژوهش‌های تاریخ اجتماعی»، (آنکارا: انتشارات دوست، 1983) و چاغلار کیدر، دولت و طبقات در ترکیه، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 1989). برای ارزیابی این دگرگونی در تاریخ‌نگاری بنگرید به اوکتای اوزل و گوکان چتین‌سایا، «آخرین ربع قرن تاریخ‌نگاری عثمانی در ترکیه: یک ارزیابی عملکرد»، نشریه‌ی جامعه و علم، شماره 91، زمستان 2002-2001، ص. 38-8.

[8]با این حال، استثناهای بسیار مهم و ارزشمندی هم در کار بود. همچنین تاریخ‌نگارانی هم وجود داشتند که می‌خواستند کنشگران اجتماعی را نیز به تصویرهای ترسیم‌شده‌شان وارد کنند. اما افسوس که تعداد این قبیل پژوهش‌ها در میان آثار پژوهشی بسیار ناچیز بود و تأثیری بر گرایش کلی نداشتند. به‌ویژه تأثیر آن‌ها بر اقلیم ذهنی ترکیه به غایت محدود بود. تأثیرات عمیق این پژوهش‌های پیشگام بعدها بیشتر در نسل‌های جوان احساس شد. در اینجا، یاد نکردن از دونالد کواترت که تأثیر مهمی بر نسل جوان داشت، بی‌انصافی است: دونالد کواترت، تجزیه‌ی اجتماعی و مقاومت مردمی در امپراتوری عثمانی، 1908-1881: واکنش‌هایی به نفوذ اقتصادی اروپا، (نیویورک، انتشارات دانشگاه نیویورک، 1983). دراین‌باره مجدداً مقاله‌ی کواترت در ارزیابی رویکردهای جدیدی که سعی در گذار از محدودیت‌های تاریخ نظامی و سیاسی دارند، حاوی تحلیل‌های ارزشمندی در جهت سبک سنگین کردن گفته‌های پیشین من است: دونالد کواترت، «تاریخ‌نگاری عثمانی در تقاطع»، مطالعات ترکیه در ایالات متحد، دونالد کواترت و صبری سایاری، (بلومینگتون: انتشارات دانشگاه ایندیانا، 2003)، ص. 30-15. در اصل این پژوهش‌های کواترت را می‌توان در بستری کلی‌تر، به‌عنوان بخشی از احیایی که در دهه‌ی 1980 در برابر تاریخ کار و «تاریخ از پایین» در مطالعات خاورمیانه آغازید، تعبیر کرد. پژوهش‌های تاریخ اجتماعی کواترت در دهه‌ی 1990 بر نسلی که به تاریخ علاقه‌مند بود تأثیر عمیقی گذاشت. با این حال، این به معنی عدم انجام پژوهش‌هایی درباره‌ی مقاومت اجتماعی تا پیش از آن نبود. برای مثال، این مطالعات در میان بهترین‌های حوزه‌های مذکور بودند: چاغاتای اولوچای، یاغی‌گری و جنبش‌های خلقی در قرون هجده و نوزده میلادی، (استانبول: نشر برکسوی، 1955) و خلیل اینالجیک، «کاربست دوران تنظیمات و تأثیرات اجتماعی آن»، بللتن، شماره 28، 1964، ص. 649-623. در اصل، پژوهش‌های حول جنسیت اجتماعی نیز نسل مذکور را به شدت متأثر کرد. اما آثار پژوهشی این حوزه نیز بسیار ناچیز بودند. علاوه بر این، این پژوهش‌ها بیش از آنکه در مورد مردسالاری و روابط جنسیتی باشند، محدود به زنان برجسته و جنبش‌های آنان می‌شدند.

[9] حسین آونی (شاندا)، نخستین طغیان‌ها در برابر سرمایه‌ی اجنبی در 1908، (استانبول: نشر آکشام، 1935).

[10] لطفی عریشچی، تاریخ طبقه‌ی کارگر در ترکیه (خلاصه)، (استانبول: نشر کوتولموش، 1951).

[11] کمال سولکر، سندیکاگرایی در ترکیه، (استانبول: 1955).

[12]  کمال سولکر، جنبش‌های کارگری ترکیه در صد سوال، (استانبول، انتشارات گرچک، 1968).

[13]  اویا سنجر (یابدار)، طبقه‌ی کارگر در ترکیه- پیدایش و ساختار، (استانبول: انتشارات هابورا، 1969).

[14]  آ. شنوروف و ی. روزالیوف، انکشاف سرمایه‌داری و مبارزات طبقاتی در ترکیه»، (استانبول: نشر آنت، 1970)؛ آ. شنوروف، پرولتاریای ترکیه، (استانبول: نشر یر، 1973)؛ ی. ن. روزالیوف، پرولتاریای صنعتی ترکیه، (استانبول: نشر یر، 1974)؛ ی. ن. روزالیوف، خصایص انکشاف سرمایه‌داری در ترکیه، (استانبول: نشر اونور، 1978)؛ دیمیتر شیشمانوف، تاریخ مختصر جنبش سوسیالیستی و کارگری در ترکیه (1965-1908)، (استانبول: نشر بلگه، 1978).

[15] می‌توان گفت که این انباشت دانش در دو پژوهش مهم تبلور یافت: اتحاد کل اقتصاددانان، تاریخ طبقه‌ی کارگر و مبارزات آن در ترکیه، (آنکارا، تیب، 1976) و تاریخ مصور طبقه‌ی کارگر ترکیه، مجلد اول، دوم، سوم، چهارم، سلیمان اوستون و یوجل یامان، تصاویر از تان اورال، (استانبول: انتشارات واردیا، 1975).

[16]  حقی اونور (ظفر توپراک)، «جنبش‌های کارگری 1908 و ترکان جوان»، نشریه یورت و دنیا، شماره 2، مارس 1977، ص. 295-277.

[17] درباره‌ی تقسیم‌بندی متقاعدکننده‌ی گرایش‌های مختلف تاریخ‌نگاری کار بنگرید به مارسل وندرلیندن، «تاریخ کار: قدیم، جدید و جهانی»، مطالعات آفریقا، مجلد 66، شماره 3-2، آگوست-دسامبر 2007، ص. 169.

[18] برای ارزیابی این آثار بنگرید به ی. دوغان چتینکایا، «درک سوسیالیسم: یک روزنامه‌ی دوران آتش‌بس»، پیشکش به مته تونچای، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2007). ص. 536-499؛ ی. دوغان چتینکایا و فوتی بنلیسوی، «حلمی اشتراکی»، تفکر سیاسی در ترکیه‌ی مدرن، مجلد هشتم، چپ، مورات گول‌تکینگیل، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2007).

[19] آجلان ساییلگان، جنبش‌های چپ در ترکیه، (استانبول: 1972)، ص. 72-70؛ ایلهان دارندلی‌اوغلو، جنبش‌های کمونیستی در ترکیه، (استانبول: 1973)، ص. 17-16، 34؛ مظفر سنجر، بنیان‌های اجتماعی احزاب سیاسی در ترکیه، (استانبول: 1974)، ص. 58-55؛ فیروز احمد، «تأملاتی در باب سوسیالیسم و ملی‌گرایی در آخرین دوران امپراتوری عثمانی»، سوسیالیسم و ملی‌گرایی در امپراتوری عثمانی (1923-1876)، اریک جی. زورچر و مته تونچای، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 1995)، ص. 17-16؛ حلمی ضیا اولکن، تاریخ اندیشه‌ی معاصر در ترکیه، (استانبول: 1992)، ص. 207-206.

[20]  مارسل ون در لیندن، «تاریخ کار به مثابه‌ی تاریخ انبوهه‌ها»، نشریه کار، شماره 53، پاییز 2003، ص. 43-235.

[21] میشل هانگان و مارسل ون در لیندن، «رویکردهای جدید به تاریخ جهانی کار»، نشریه تاریخ بین‌المللی کار و طبقه‌ی کارگر»، شماره 66، پاییز 2004، ص. 1

[22]  برای آشنایی جزئی با مکتب مورخان مارکسیست بریتانیایی که تامپسون هم بخشی از آن‌هاست، به این منبع رجوع شود: هاروی جی. کایه، مورخان مارکسیست انگلیسی، ترجمه عارفه کوسه، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2009).

[23] اریک هابسباوم، «شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر، 1914-1870»، جهان‌های کار، (لندن: 1984).

[24] ای. پی. تامپسون، تکوین طبقه‌ی کارگر انگلستان، (لندن: 1963).

[25]  ای. پی. تامپسون، «جامعه‌ی قرن هجدهمی انگلستان: مبارزه‌ی طبقاتی بدون طبقه؟»، تاریخ اجتماعی، شماره 3، می 1978، ص. 165-133.

[26] جئوف الی، «ادوارد تامپسون، تاریخ اجتماعی و فرهنگ سیاسی: شکل‌گیری عموم طبقه‌ی کارگر، 1850-1780»، رویکردهای انتقادی ای. پی. تامپسون، هاروی جی. کایه و کیث مک‌کللند، (فیلادلفیا: تمپل، 1990)، ص. 24.

[27] کرگ کالهون، مسئله‌ی مبارزه‌ی طبقاتی: بنیان اجتماعی رادیکالیسم مردکی در دوران انقلاب صنعتی، (شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، 1982). کالهون این تز اینک معروف تامپسون که انسان‌ها نه کارگر بلکه پیشه‌ورند را به‌کار می‌گیرد.

[28] دیوید بلکبورن و جئوف الی، خاص‌بودگی‌های تاریخ آلمان: جامعه‌ی بورژوایی و سیاست در آلمان قرن هجدهم، (آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1984).

[29] رابرت برنر، «ریشه‌های کشاورزی سرمایه‌داری اروپایی»، بحث برنر: ساختار طبقاتی زراعی و توسعه‌ی اقتصادی در اروپای پیشاصنعتی، ه. آستون و سی. اچ. ای. فیلپین، (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، 1995). ص. 327-213 یا الن میکسینزوود، فرهنگ ناب سرمایه‌داری: جستاری تاریخی در باب رژیم‌های کهن و حکومت مدرن، (لندن: ورسو، 1991).

[30] ویلیام ه. سول، جونیور. «پیشه‌وران و کارگران کارخانه و شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر فرانسه 1848-1789»، شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر: الگوهای قرن نوزدهمی در اروپای غربی و ایالات متحد، ایرا کاتزنسلون و آریستیده ر. زولبرگ، (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، 1986)، ص. 51-50.

[31] کریستوفر اچ. جانسون، «الگوهای پرولترسازی: خیاطان پاریسی و کارگران پشم لودِو»، آگاهی و تجربه‌ی طبقاتی در اروپای قرن نوزدهم، جان ام. مریمان، (لندن: هولمز و میر، 1979)، ص. 67.

[32] رونالد امین‌زاده، «دگرگونی همبستگی‌های اجتماعی در تولوز قرن نوزدهم»، آگاهی و تجربه‌ی طبقاتی در اروپای قرن نوزدهم، ص. 102.

[33] «مقدمه»، محل کار پیش از کارخانه: پیشه‌وران و پرولترها 1800-1500، توماس ماکس سفلی و لئونارد ان. روزنباند، (ایثاکا: انتشارات دانشگاه کورنل، 1993)، ص. 10-6.

[34] رافائل ساموئل، «کارگاه جهان: نیروی بخار و تکنولوژی زمین در بریتانیای دوران ویکتوریایی میانه»، کارگاه تاریخ، شماره 3، بهار 1977، ص. 8 و 39. از نظر ساموئل، سرمایه‌داری در قرن نوزدهم به اَشکال مختلف رشد یافته بود. ماشینی شدن یک بخش تولید به کاهش ماشینی شدن بخش دیگر تولید منجر شد، ظهور کارخانه‌های بزرگ هم‌زمان با رواج واحدهای تولیدی خُرد بود و تمرکز تولید در کارخانه‌ها همپای فرستادن کار به خانه بود. (ص. 17)

[35] شری واتر، «کارگران نساجی مبارز دمشق: پیشه‌وران مزدبگیر و جنبش کارگری عثمانی، 1914-1850»، کارگران از عثمانی تا جمهوری ترکیه 1950-1839، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 1998)، ص. 9-55،؛ «شاگردان مبارز در دمشق قرن نوزدهم: دلالت‌هایی بر دستورکار تاریخ نیروهای کار خاورمیانه»، کارگران و طبقات کارگر در خاورمیانه: مبارزات، تاریخ‌ها، تاریخ‌نگاری‌ها، (آلبانی: انتشارات دانشگاه دولتی نیویورک، 1994)، ص. 20-1.

[36] در این رابطه اثر قدیمی سردار تورگوت که در مجامع روشنفکری ترکیه انعکاس چندان مهمی نداشت، جالب‌توجه است: سردار تورگوت: روشنفکر سنت مخالفت: ای. پی. تامپسون»، جامعه و علم، شماره 24، زمستان 1984، ص. 111-83.

[37] ای. اچ. کار، تاریخ چیست، (لندن: پنگوئن، 1990، چاپ اول 1961)، ص. 35.

[38] عصمت آکچا، «پروژه‌های هژمونیک در ترکیه‌ی پس از 1980 و اَشکال متغیر اقتدارطلبی»، قاب‌بندی مجدد ترکیه: برساختن هژمونی نولیبرال، عصمت آکچا، احمد بکمن و باریش آلپ اوزن (مجموعه مقاله)، (لندن: انتشارات پلوتو، 2013)، ص. 23.

[39] تورج اتابکی و گاوین دی. بروکت، «تاریخ کار جمهوری ترکیه و عثمانی: یک مقدمه»، مرور بین‌المللی تاریخ اجتماعی، شماره 54، ضمیمه 17، 2009، ص. 17-1، همچنین بنگرید به گاوین دی. بروکت، «تاریخ اجتماعی و تاریخ‌نگاری ترکیه‌ی مدرن»، گاوین دی. بروکت، به سوی تاریخ اجتماعی ترکیه‌ی مدرن: جستارهایی در نظریه و عمل، (استانبول: نشر لیبرا، 2011).

[40] برای آشنایی با ویژگی‌های کلی این دوره بنگرید به ویژه‌نامه‌های نشریه‌ی بریکیم (انباشت): «سال‌های گرگ و میش: دهه‌ی 8، دهه‌ی 90»، بریکیم، شماره 153-152، دسامبر 2001- ژانویه 2002.

[41] تورگوت اوزوم، تاریخ کنفدراسیون سندیکاهای کارگران دولتی (ک.س.ک)، (استانبول: نشر کالکلدون، 2011)؛ ییلدیریم کوچ- جانان کوچ، تاریخ ک. س. ک. 1، (آنکارا: انتشارات اپوس، 2009)؛ خاطرات تحصن: اعتصاب و راه‌پیمایی معدن‌کاران زونگولداک، (استانبول: انتشارات متیس، 1992). همین‌جا باید تأکید کرد که این منابع برای کسب اطلاعات از تحولاتی که به آن‌ها اشاره کردم، آثار مرجع‌اند. وگرنه در تاریخ‌نگاری، به‌هیچ‌وجه بازنمای تحولی نیستند که در این مقاله مطرح شد.

[42] م. گورکم دوغان، «رادیکال‌زدایی از نیروی کار سازمان‌یافته»، قاب‌بندی مجدد ترکیه: برساختن هژمونی نولیبرال، عصمت آکچا، احمد بکمن و باریش آلپ اوزن (مجموعه مقاله)، (لندن: انتشارات پلوتو، 2013)، ص. 202-188.

[43] ای. پی. تامپسون، فقر نظریه، ترجمه نورالدین الحسینی، (استانبول: نشر آلان، 1994).

[44] باریش سویدان، آنارشیسم در ترکیه: تأخیری یک قرنی، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2013).

[45] متأسفانه در رابطه با جنبش دانشجویی این دوره نیز آثار پژوهشی و ارزیابی‌های چندانی وجود ندارد. برای یکی از آثار مهم در این حوزه بنگرید به: کرم اونووار، «کوتاه اما تأثیرگذار، احظه‌ی روشنگری: کوردیناسیون»، نشریه بیریکیم، شماره 265-264، آپریل-می 2011، ص. 17-10.

[46]به‌عنوان نمونه‌هایی از آثار دوران گذار می‌توان به این موارد اشاره کرد: ویژه‌نامه‌ی تاریخ کارگری نشریه‌ی کبیکچ؛ کبیکچ، شماره 5، 1997 و متین اوزاوغورلو، «تاریخ اجتماعی و طبقه‌ی کارگر یا «همچنین چیزی وجود داشت و ما ننوشتیم؟»، مرکب، شماره 6، 1996.

[47] این دغدغه در رأس پژوهش‌های متعددی که دقیق از اسناد استفاده کرده و تحلیل دوره‌ای انجام می‌دهند خود را به‌ناگزیر آشکار می‌کند. برای آشنایی با این انگیزه‌های تئوریک بنگرید به ییئیت آکین، «پویش‌های سیاست طبقه‌ی کارگر در دوران نخست جمهوری ترکیه: زبان، هویت و تجربه»، مرور بین‌المللی تاریخ اجتماعی، شماره 54، ضمیمه 17، 2009، ص. 168؛ ییئیت آکین، «سهمی در تاریخ‌نگاری کار دوران نخست جمهوریت: رویکردهای جدید، منابع نوین»، رویکردهای نوین در تاریخ و جامعه، شماره 2، پاییز 2005، ص. 75-73؛ ای. آتیلا آیتکین، از زمین‌های زراعی تا معادن، از فقر به مبارزه: کارگران حوزه‌ی زغال‌سنگ زونگولداک-اراغلی 1922-1848، (استانبول: نشر یوردام، 2007).

[48] ای. پی. تامپسون، تکوین طبقه‌ی کارگر انگلستان، ترجمه‌ی اویگور کوجاباش‌اوغلو (استانبول: انتشارات بیریکیم، 2004) و ای. پی. تامپسون، عوام و آداب و رسوم، ترجمه‌ی اویگور کوجاباش‌اوغلو (استانبول: انتشارات بیریکیم، 2006).

[49] ای. آتیلا آیتکین، همان.

[50] ی. دوغان چتینکایا، یایکوت 1908 عثمانی: تحلیل یک جنبش اجتماعی، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2004). بعدها هدف اصلی تز دکترایم که در ادامه‌ی این کتاب نگاشته شد نیز حفظ همین رویکرد و برداشت بود: ی. دوغان چتینکایا، ترکان جوان و جنبش بایکوت: ملی‌گرایی، اعتراض و طبقات کارگر در دوران تکوین ترکیه‌ی مدرن، (لندن: آی.بی. تاریس، 2014).

[51] باریش آلب اوزدن، «شکل‌کیری طبقه‌ی کارگر در ترکیه، 1962-1946»، تز منتشرنشده‌ی دکتری، دانشگاه بوغازی‌چی آتا، 2011.

[52] ای. پی. تامپسون، «زمان، انضباط کاری و سرمایه‌داری صنعتی»، آداب و رسوم مشترک: مطالعاتی در فرهنگ عامیانه‌ی سنتی، (نیویورک، نیو پرس، 1993)، ص. 403-352.

[53] در اینجا که بحث طبقه باز شده باید گفت که تأثیر بوردیو، یکی از کسانی که باید به آن‌ها اشاره کرد، بر پژوهش‌های تاریخی مرتبط با طبقه در مقایسه با تأثیر تامپسون بسیار حاشیه‌ای‌تر بود. تأثیر بوردیو بیشتر در عرصه‌ی جامعه‌شناسی احساس شد.

[54] احمد ماکال، از عمله تا کارگر: پژوهش‌های تاریخ کار در دوران اولیه‌ی جمهوریت، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2007)، ص. 34. ماکال یکی از نام‌های مهمی است که پیش از ظهور نسل جدید مورخان در این عرصه پژوهش کرده بود اما از اَشکال متنوع رویکرد تاریخ اجتماعی که مدتی پیش از آن سر بر آورده بود تأثیر نپذیرفته است.

[55] در این رابطه برای نخستین اثر مهم بنگرید به جان ناجار، «طبقه‌ی کارگر در ترکیه در طول دوران جنگ جهانی دوم: در میان سیاست‌های اجتماعی و تجارب روزمره»، تز منتشرنشده‌ی کارشناسی ارشد، (دانشگاه بوغازی‌چی، 2004) و ای. توتکو وارداغلی، «سیاست کارگران تنباکو در استان تسالونیکی: مناسبات اشتراکی و جنسیتی متقابل»، تز منتشرنشده‌ی دکتری، دانشگاه بوغازی‌چی، 2011.

[56] عارف گنیش، در کرانه‌ی طبقه‌ی کارگر: بررسی کارگران صنایع کوچک، (آنکارا: نشر دیپنوت، 2006).

[57] بیلگه سچین چتینکایا، «تاریخ، سنت و یکم می»، نشریه مسئله، شماره 29، می 2009، ص. 4.

[58] https://www.facebook.com/notes/emekkoordinasyon-dayanismaagi/emek-koordinasyon-dayanisma

[59] فوتی بنلیسوی، «هویت‌ها از ستم‌دیدگی تا سوژگی: ستاره‌ی زرد را باغرور حمل کن»، نشریه گرانتا، شماره 1، 2013. همچنین بنگرید به فوتی بنلیسوی، «مارش پیروزی تاریخ و جمهوریت»، (http://fotibenlisoy.tumblr.com/post/65419297176/tarihin-zafer-alay-ve-cumhuriyet60).

[60] peer-review

[61] «آغازگاه»، پراکسیس، شماره 1، زمستان 2001، ص. 1. در همین چهارچوب بنگرید به یک مقاله‌ی دیگر با انگیزه‌ای مشابه: «حلمی اشتراک‌چی»، اندیشه‌ی سیاسی در ترکیه‌ی مدرن، جلد هشتم، چپ، ویراستار مراد گولتکین‌گیل، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2007).

[62] research assistant

[63] در رابطه با ویژگی‌های اصلی این دوره بنگرید به احمد بکمن، «دولت و سرمایه در ترکیه در طول دوران نولیبرال»، بازچهارچوب‌بندی ترکیه: برساختن هژمونی نولیبرال، عصمت آکچا، احمد بکمن و باریش آلپ اوزدن، (لندن: انتشارات پلوتو، 2013)، ص. 73-58.

[64] در این دوره آصلی اودمان، یکی از کسانی که در دانشگاه بیلگی استانبول درگیر مبارزات سندیکایی بود از کار اخراج شد. اودمان استاد دانشگاه است که در عرصه‌ی تاریخ پژوهش می‌کند و در عین حال فعال حوزه‌ی سلامت و امنیت شغلی کارگران است. دانشگاه‌های خصوصی نیز در این دوران شاهد ابتکارعمل جدی برای سازماندهی بودند.

[65] نویسنده‌ی این مقاله به عنوان کسی که در این سال‌ها هم دستیار پژوهشی بود و هم دو دوره عضو هیئت اجرایی شعبه‌ی دانشگاهی ششم سندیکای آموزش بود خود به‌شخصه شاهد این دگرگونی و واکنش‌های در پی آن بوده است.

[66] گورکم دوغان که پیشتر به او اشاره کردم یکی از شخصیت‌های مهم این جنبش است. تز دکترای او که در رابطه با تاریخ کار است مستقیماً مفهوم «اقتصاد اخلاقی» تامپسون را در زمینه‌ی جنبش سندیکایی پس از 1980 بررسی می‌کند. گورکم دوغان، «مقاومت کارگری در برابر تنش‌های نولیبرالی در فعالیت سندیکایی سنتی ترکیه: 1991-1986»، تز منتشرنشده‌ی دکتری، دانشگاه بوغازی‌چی، 2010.

[67] زیرا این نسل از مورخان آخرین نسلی بود که در دانشگاه‌ها عواطف استاد- شاگردی را تجربه می‌کرد. به همین سبب، در اصل همانند واکنش صنعت‌گران، آن‌ها نیز به این روند واکنش نشان دادند. زمان نشان خواهد داد که آیا نسل بعدی تحت شرایط جدید می‌تواند همین واکنش و همین سطح از سازماندهی را از خود نشان دهد یا خیر.

[68] هاکان کوچاک، کارگران شیشه‌بُری: روایت طبقه شدن کارگران پاشاباغچه، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2014)، ص. 55-33.

[69] آلپکان بیرالما، مبارزه بر سر نان و حیثیت: مردم‌نگاری سه جنبش کارگری در ترکیه‌ی امروز، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2014)، ص. 15.

[70] دوغان چتینکایا، «خطوط کلی مقاومت و بازیگران اجتماعی/سیاسی در rightjustifyتاریخ خاورمیانه (2011-1798)»، خاورمیانه: مقاومت، انقلاب و امپریالیسم، دوغان چتینکایا (مجموعه مقاله)، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2014).

[71] در این رابطه اشاره به یکی از پژوهش‌های اولیه نیز حائز اهمیت است: عایشه بوغرا، «در باب یک بحران و فروپاشی یک اقتصاد اخلاقی»، بیریکیم، شماره 145، می 2001 و عایشه بوغرا، «سهمی در تلاش برای فهم یک دگرگونی اجتماعی: خوانش ای. پی. تامپسون در ترکیه‌ی امروز»، نظم جهانی، انباشت، دولت و طبقات، پیشکشی به کورکوت بوراتاو، احمد هاشم کوسه، فیکرت شنسس، ارینچ یلدان (مجموعه مقاله)، (استانبول: انتشارات ایلتیشیم، 2003).

[72] ای. پی. تامپسون، «اقتصاد اخلاقی توده‌های انگلستان در قرن هجدهم»، آداب و رسوم مشترک: مطالعاتی در فرهنگ عامه‌ی سنتی، (نیویورک: انتشارات نیو پرس، 1993)، ص. 188.

[73] حوری‌جهان اسلام‌اوغلو، «مقررات جدید و اقتصاد سیاسی: اصلاحات نهادی برگرفته از صندوق بین‌المللی پول و قانون توتون»، نشریه بیریکیم، شماره 158، ژوئن 2002، ص. 27-22.

[74] ای. پی. تامپسون، ویگ‌ها و شکارچیان: خاستگاه قانون سیاه‌پوشان، (نیویورک: انتشارات پانتئون، 1975).

[75] آلپ یوجل کایا، «مالکیت نولیبرال یا «سلب‌مالکیت سریع» چیست؟»، نشریه‌ی جامعه و علم، شماره 122، 2011، ص. 197؛ آلپ یوجل کایا، «مالکیت، امنیت و ژاندارم‌ها در ازمیر اواسط قرن نوزدهم»، ژاندارم و پلیس: رویکردهایی متقاطع به تاریخ‌نگاری فرانسوی و عثمانی، نوئمی لوی، نادر اوزبک و الکساندر تومارکین، (استانبول: انتشارات یورت وابسته به بنیاد تاریخ، 2009)، ص. 6، 20.

[76] نادر اوزبک، «امنیت داخلی، سیاست و دولت در امپراتوری عثمانی: 1909-1876»، نشریه‌ی پژوهش‌های تُرکی، شماره 16، پاییز 2004، ص. 61.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد«: https://wp.me/p9vUft-11x

اشغال کارخانه‌ها در آرژانتین

اشغال کارخانه‌ها در آرژانتین

مسیرهای کنترل کارگری در شرایط بحران اقتصادی

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: مارینا کابات

ترجمه‌ی: بهرام صفایی

 

 

جنبش اشغال کارخانه‌ها که طی بحران اقتصادی سال 2001 آرژانتین را فرا گرفت، به مناقشات مهمی دامن زد. هنگامی که بحرانِ برانگیزنده‌ی جنبش فرومی‌نشست و به‌نظر می‌رسید سرمایه‌داری تعادل خود را بازیافته است، این بحث مطرح شد که آیا این کارخانه‌ها ــ که شوراهای کارگری اداره‌شان می‌کردند ــ ممکن است به بقای خود تحت کنترل کارگران ادامه دهند و ویژگی‌های اجتماعی‌شده‌ی خود را حفظ کنند. برخی نویسندگان، آن را کاملاً محتمل می‌دانستند؛ علاوه‌براین، آن‌ها با اتکا به این کارخانه‌های اشغال‌شده (Fabricas tomadas)، به ایجاد اقتصادی اجتماعی باور داشتند که با اقتصاد سرمایه‌داری نیز هم‌زیستی داشته باشد. دیری نگذشت که تضاد این تصور با واقعیت، روشن شد. با بازیابی اقتصاد ملی آرژانتین و نزول جنبش سیاسی مردمی، کارخانه‌های تحت کنترل کارگران مقهور پویایی سرمایه‌داری شدند.

کارخانه‌ها فرآیندهای متفاوتی را از سر گذراندند. شوراهای کارگری می‌بایست با کهنگی تکنولوژیک، بدهی و تعهد پرداخت غرامت به مالکان پیشین کارخانه‌ها برای بقا در رقابت سرمایه‌دارانه دست و پنجه نرم می‌کردند. بسیاری از بنگاه‌های تحت کنترل کارگری دوام نیاوردند. سایر بنگاه‌‌ها توانستند ایستادگی کنند اما به‌قیمت خوداستثمارگری کارگرانی که کم‌تر از کارگران مزدبگیر در بنگاه‌های سرمایه‌دارانه درآمد داشتند. در برخی کارخانه‌ها بازگشت سرمایه‌‌ای وجود داشت که بر تولید حکم‌فرمایی می‌کرد، مثلاً باید به مشتریانی بازپرداخت می‌شد که به شرکت پول قرض داده بودند. بسیاری از کارخانه‌های اشغالی منابعی برای تهیه‌‌ی مواد ضروریِ تولید نداشتند، ازاین‌رو موافقت می‌کردند که با مواد تأمینی مشتریان تولید کنند و آن‌ها هم فقط برای کار انجام‌شده پول پرداخت می‌کردند. بااین‌حال برخی کارخانه‌های رقابتی‌تر که تحت کنترل کارگران بودند، تصمیم گرفتند در جهتی دیگر گام بردارند. برخی از آن‌ها کارگر مزدی استخدام کردند و از این طریق بارِ دیگر مناسبات سرمایه‌دارانه را در کارخانه رواج دادند.

جستار حاضر تحول این دو نوع کارخانه‌‌ی بازیابی‌شده را واکاوی می‌کند ــ کارخانه‌هایی که با معیارهای سرمایه‌داری موفق‌تر عمل می‌کردند و آنان‌ که در رقابت سرمایه‌داری کم‌تر موفق بودند. در این پژوهش، بستر اقتصادی و سیاسی‌ای را ارزیابی می‌کنیم که کارخانه‌های مذکور در آن شکل گرفتند، بر نمونه‌هایی نظیر بروکمن (Brukman)، کارخانه‌ای نساجی در بوینس آیرس، و سانون (Zanón)،‌ کارخانه‌ی تولید چینی‌آلات در جنوب آرژانتین، متمرکز می‌شویم و دوام‌پذیری اقتصادی آنان، رابطه‌شان با دولت و شکل‌های جدید سازمان‌دهی کار را که در این کارخانه‌ها ترویج شد مطالعه می‌کنیم. روش‌شناسی بحث مبتنی است بر مسیرهای کنترل کارگری در دوره‌های متغیر بحران اقتصادی که ضمن آن از پژوهش‌های تجربی، مصاحبه با کارگران، و روش‌های قوم‌نگارانه و مشاهداتی درون کارگاه‌ها نیز بهره خواهیم گرفت.

ما باور داریم که اشغال کارخانه‌ها و شوراهای کارگری‌شان یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای جنبش کارگری است. بااین‌حال، چشم‌پوشی از محدودیت‌ها و تضادهایشان به حفظ آن‌ها هیچ کمکی نخواهد کرد. برعکس، فقط بررسی عینی ویژگی‌ها و کاستی‌هایشان به برچیدن موانع موجود و رشد بالقوه‌گی تمام‌عیارشان برای آینده یاری می‌رساند.

یکی از فلج‌کننده‌ترین محدودیت‌های کارخانه‌های اشغالی، شکلی صنعتی است که باید برای کسب وضعیت قانونی درون سرمایه‌داری اتخاذ کنند؛ یعنی سازمان‌های تعاونی. بسیاری از کارخانه‌های اشغالی از این راه‌حل سر باز زدند، اما تنها گزینه‌ی قابل‌پذیرش برای دولت همین بود. کارخانه‌های اشغالی در حکم تعاونی ایجاد نشدند. برعکس، به‌عنوان شوراهای کارگری آغاز به‌کار کردند؛ این درباره‌ی مهم‌ترین کارخانه‌های اشغالی از جمله سانون و بروکمن صادق است. اما این‌گونه شوراهای کارگری تحت فشار اقتصادی و سیاسی و نیز سرکوب، ناچار به تعاونی بدل شدند.

**

جریانی سیاسی با پیوندهای تنگاتنگ با دولت وجود دارد که می‌کوشد جنبش اشغال کارخانه‌ها را به مسیری دیگر سوق دهد و آن را به‌لحاظ سرمایه‌دارانه پذیرفتنی‌تر کند. این جنبش تاکتیک اشغال را رد کرد (گرچه در ابتدا خود نیز از این تاکتیک استفاده کرد)؛ از توافق‌های مذاکره‌ای بهره برد و از الگوی تعاونی در حکم راه‌حل غایی کارگران دفاع کرد. کارگرانِ متمایل به این گروه، اغلب در گام نخست تعاونی تشکیل می‌دهند. اما این تعاونی‌ها در جستار پیش‌رو واکاوی نمی‌شود.

از نگاه ما قائل شدنِ تمایز میان کارخانه‌های اشغالی ــ آنان که دستخوش فرآیند اشغال هستند، که حاکی از اقدام مستقیم است ــ و باقی موارد موسوم به «شرکت‌های بازیابی‌شده»، اهمیت دارد. گرچه این گروه برخی ویژگی‌های مشترک دارند، بااین‌حال نتیجه‌ی تجربیاتی ناهمسان‌اند و سازمان‌دهی داخلی متفاوت و افق‌های سیاسی ناهمسو دارند. علاوه‌بر‌این، شوراهای کارگری در کارخانه‌های اشغالی نقشی بسیار مهم‌تر و فعال‌تر ایفا می‌کنند؛ شوراها در اکثر بنگاه‌های بازیابی‌شده حضوری کم‌رنگ دارند یا اساساً غایب‌اند. بنابراین تمرکز این جستار بر کارخانه‌های اشغالی است؛ کارخانه‌های بازیابی‌شده فقط در مقام مقایسه واکاوی می‌شوند.

بستر سیاسی جنبش اشغال کارخانه‌ها

تظاهراتی مردمی که با عنوان آرخنتیناسو (Argentinazo)[1] شناخته می‌شود، قیام طبقه‌ی کارگر بود که در میانه‌ی فروپاشی مالی کشور در 19ـ20 دسامبر 200 رخ داد، و فرآیندی انقلابی را به جریان انداخت که اشغال کارخانه‌ها در آن نقشی برجسته داشت. جنبش اشغال کارخانه‌ نقش کاتالیزور را برای بسیجی مردمی داشت که با آرخنتیناسو همراهی می‌کرد‏، اما هم‌زمان یکی از ذی‌نفعان اصلی آن نیز بود ــ این جنبش نمی‌توانست بدون بسیج مردمی یا حمایت سازمان‌هایی که این فرآیند را پیش می‌بردند به کار خود ادامه دهد.

به‌همین‌ترتیب، کارخانه‌ی تولید چینی‌آلات سانون در استان جنوبیِ نئوکن (Neuquen) نیز بدون یاری سازمان‌های سیاسی متعدد، به‌ویژه جنبش بیکاران، شانسی برای مقاومت در برابر هفت تلاش برای خلع‌ید از کارگران نداشت.[2] همین اتفاق در کارخانه‌ی نساجی بروکمن واقع در بوینس آیرس نیز افتاد. کارگران بروکمن، کارخانه را در 1 دسامبر 2001 اشغال کردند، فقط دو روز پیش از آن‌که آرخنتیناسو رییس‌جمهور را وادار به استعفا کند. جنبش‌های پیکترو (piquetero) و مجمع از اشغال بروکمن حمایت کردند. نخستین تلاش خلع‌ید در همان روزِ نخستین جلسه‌ی تمام مجامع مردمی از محلات مختلف رخ داد. پس از جلسه‌ی مجامع، چهارصد نفر به‌سوی کارخانه‌ی بروکمن راهپیمایی کردند تا از اشغال کارگری دفاع کنند. دولت نیروی سرکوب عظیمی برای بیرون راندن کارکنان از کارخانه سازمان داد، اما حتی مدیر نیز نتوانست به کارخانه وارد شود. اردوزنی عظیم و پایدار مقابل درهای کارخانه مانع از ورود مدیر شد و نهایتاً به مصادره‌ی شرکت انجامید. در یکی دیگر از کارخانه‌های اشغالی، گریسینوپولی (Grissinopoli)، همسایه‌ها آژیری نصب کردند که هنگام تلاش برای خلع‌ید به صدا در می‌آمد و به این طریق می‌توانستند به کمک کارگران بروند.

سومین نمونه‌ از میان موارد متعدد، چاپخانه‌ی آرتس گرافیکاس شیلاورت (Artes Gráficas Chilavert) بود. هنگامی که کارگران تصمیم گرفتند کارخانه را اشغال کنند و کنترل تولید را در اختیار بگیرند، پلیس کارخانه را محاصره کرد و کوشید مانع از فرآیند تولید شود. اما همسایه‌ها دست به سازمان‌دهی زدند تا از طریق خانه‌های جنب کارخانه به کارگران آذوقه برسانند. در واقع، نخستین کتابی که تحت کنترل کارگری مخفیانه در شیلاورت چاپ شد، به‌رغم محاصره‌ی نیروی پلیس، از طریق حفره‌ای در دیوار حایل میان کارخانه و خانه‌ی یکی از همسایه‌ها از کارخانه خارج شد. این همسایه همچنین به توزیع کتاب‌ها و جمع‌آوری منابع برای کارگران نیز یاری رساند.

این نمونه‌ها اثبات می‌کند جنبش اشغال کارخانه‌ها در مبارزه‌ی طبقاتی وسیع‌تری ریشه داشت. این مبارزه به خلق جنجالی کمک کرد که جنبش اشغال از دل آن زاده شد و فعالیت‌های مبتنی بر همبستگی و کارزارهایی را برانگیخت که رشد و بقای آن را ممکن می‌کرد. با ضعیف شدن این جنبشِ سیاسی بزرگ‌تر، جنبش اشغال کارخانه‌ها نیز رو به زوال رفت. سال‌های بین 2002 تا 2009 شاهد عقب‌نشینی آشکار مبارزه‌ی طبقاتی در آرژانتین بود، چرا که بهبود ناچیز اقتصادی و تأثیر سرکوب و ادغام به سقوط سطح فعالیت و بسیج سیاسی انجامید. اما بدون شک، این سقوط، نسبی بود، چرا که مبارزه‌ی طبقاتی همچنان به سطوح پیش از بحران 2001 و قیام آرخنتیناسو بازنگشته است. سازمان‌های ایجادشده در این فرآیند هنوز از میان نرفته‌اند؛ بلکه حتی به بخش‌هایی دیگر نیز سرایت کرده‌اند، به‌ویژه میان معلمان، کارکنان مترو، و پرسنل کارخانه‌ها. با بازگشت بحران اقتصادی از 2008 تا 2010، مبارزه‌ی طبقاتی به بازار کار کارگران ماهر و متخصص گسترش یافت که گمان می‌رفت در برابر کاهش دستمزدها و ناپایداری اقتصادی، کم‌تر آسیب‌پذیر باشند (برای توصیف مفصل‌تر از مبارزه‌ی طبقاتی در آرژانتین، نک. به سارتلی 2007).

تجربه‌ای مشابه را نیز می‌توان در جنبش اشغال کارخانه‌ها دید: پس از 2002 سقوطی نسبی رخ داد. برخی کارخانه‌های اشغالی نتوانستند در محیط رقابتی دوام بیاورند و تعطیل شدند. برخی به شیوه‌های سرمایه‌دارانه روی آوردند و کار مزدی را بار دیگر به شرکت بازگرداندند. دولت، بسیاری از این کارخانه‌ها را سازگار کرد ــ آن‌ها به ازای سوبسیدهای دولتی تقابل سیاسی را کنار گذاشتند و عناصر رادیکال‌تر را حذف کردند. سایر کارخانه‌های اشغالی به‌سادگی فعالیت‌های سیاسی خود را کاهش دادند ــ زمان مجامع و مباحثات سیاسی در محیط کار خودبه‌خود محدود شد، و شمار تظاهرات واقعاً پایین آمد. برخی اشغال‌های جدید در این دوره سربرآورد، اما انتظارات و میل آن‌ها به رویارویی از طریق مبارزه بسیار کم‌تر بود. شمار کلی اشغال‌ها با کاهش تعارض به‌شدت سقوط کرد. 123 شرکت بین سال‌های 2000 و2004 و در سال‌های 2005ـ2008 فقط 23 شرکت اشغال شد (پالومینو و دیگران، 2005).

بااین‌حال می‌توان این را موفقیت دانست که بسیاری از کارخانه‌ها توانستند در این شرایط نامساعد میزانی از فعالیت سیاسی را حفظ کنند و در برخی موارد مانند کارخانه‌ی سانون، هم‌چنان اهمیتی ویژه دارند. بازگشت بحران اقتصادی احتمالاً جانی دوباره به جنبش اشغال کارخانه‌ها خواهد بخشید؛ کارخانه‌های جدیدی از سال 2009 اشغال شدند و موج تازه‌ای از کارزارهای همبستگی را برانگیخته است. در این بافتار، مهم است که به درس‌های گذشته‌ی نزدیک توجه کنیم، درس‌هایی که می‌تواند برای کارگرانِ همه‌جا، و نه‌فقط آرژانتین، مفید باشد.

جنبش اشغال کارخانه‌ها که در مناطق کلان‌شهری متمرکز بود، به‌ویژه در استان بوینس آیرس و خصوصاً در مناطق اطراف پایتخت، قدرتمند ظاهر شد. سایر مناطقی که این فرآیند را پیش می‌برند، مراکز صنعتی کوردوبا (Córdoba) و سانتا فه (Santa Fe) هستند؛ استان‌های نئوکن، انتره ریوس (Entre Rios)، چاکو (Chaco)، خوخوی (Jujuy)، ریو نگرو (Rio Negro)، مندوسا (Mendoza) و تیررا دل فوئگو (Tierra del Fuego) ‌نیز درگیر هستند.

جنبش عمدتاً میان شرکت‌هایی از بخش دوم صنعت تحکیم شده است که دچار کمبود سرمایه‌اند و پیوندهای محدودی با بازارهای بین‌المللی دارند. این، پیامد فرآیند اشباع و تمرکز سرمایه و ورشکستگی بسیاری از بنگاه‌های صنعتی است. بعد از بخش دوم، شرکت‌های خدماتی قرار دارند. دو نمونه از این بخش، هتل باوئن (Bauen) در مرکز بوینس آیرس و شرکت حمل‌ونقل عمومی ترانسپورتس دل اوئسته (Transportes del Oeste) است. این فهرست همچنین شامل بنگاه‌های مرتبط با آموزش و خدمات درمانی و بازرگانی نیز می‌شود. 26 درصد از تمام کارخانه‌های اشغالی در بخش دوم متعلق به صنایع فلزی، شامل کارخانجات ذوب فلزات، لوله‌سازی و تولید فونداسیون، و تولید قطعات اتومبیل، است. دومین گروه بزرگ در بخش دوم، فرآوری و آماده‌سازی غذا است که 25 درصد تمام موارد را تشکیل می‌دهد. کارخانه‌های اشغالی متعلق به شاخه‌ی مواد غذایی کاملاً ناهمگون‌اند، از کارخانه‌های فرآوری گوشت با تقریباً پانصد کارگر، نظیر یاگوانه (Yaguané)، تا چند شرکت کوچک نظیر گریسینوپولی، تولیدکننده‌ی نان، تا ساسترو (SASETRU) تولیدکننده‌ی پاستا (فونتلا 2007).

قیدوبندهای کارخانه‌های اشغالیِ کارگران

کارگرانی که تولید را در اختیار خود می‌گیرند با موانع و قیدوبندهای متعددی مواجه می‌شوند. نخست این‌که بیشترین بخش از اشغال‌های کارگری در بنگاه‌های سرمایه‌داری‌ای رخ می‌دهد که پیش‌تر ورشکست شده‌اند. بنا به قانون ورشکستگی آرژانتین، کارگرانی که کنترل کارخانه را به‌دست می‌گیرند تمام بدهی‌های قبلی آن را متقبل می‌شوند، که مرده‌ریگی سنگین برای شوراهای کارگری به شمار می‌آید.

قیدوبند دوم، شکل حقوقی خلع‌ید است. ابتدا، کارگران تعاونی تشکیل می‌دهند که استفاده‌ی موقت از کارخانه را برای دو سال به‌دست می‌آورند. آن‌ها پس از این مدت مجبورند بنگاه را از سرمایه‌دار بخرند. کارگران مجازند حقوق و مزایایی را که از کارفرمای پیشین طلب دارند از مبلغ خرید کسر کنند؛ بااین‌حال، اگر کارگران در تولید سود موفق باشند، بنگاه اصلی می‌تواند این ارزش را به آن مبلغ بیفزاید. در نتیجه، کارگران ظرف دو سال مجبورند شرکت را به قیمتی بخرند که بسیار بالاتر از زمانی است که شرکت را در اختیار گرفتند. برای مثال، کارخانه‌ی فرآوری گوشتِ یاگوانه در 1997، همان سالی که کارگران کنترل آن را به دست گرفتند، 3.250.000 دلار ارزش داشت. هنگامی که سلب‌مالکیت شرکت محقق شد، ارزش کارخانه به 38.000.000 دلار افزایش یافته بود. بااین‌حال، این فرآیند فقط در شرایطی اعمال می‌شود که سلب‌مالکیت عملاً اتفاق بیفتد؛ این نتیجه در اکثر موارد خلع‌ید حاصل نمی‌شود. راه‌حل دیگر، اجاره‌ی کارخانه است، چه از طریق قرارداد قانونی و چه قرارداد مستقیم با مالکان سرمایه‌دار. در بسیاری موارد قرارداد قطعی یا مشروط وجود ندارد.

اگر تعاونی‌ها پس از فرآیند اشغال ایجاد شوند، سلب‌مالکیت با سهولت بیشتری به‌دست می‌آید. بنا به پژوهشی که در 2004 انجام شد، اغلب کارخانه‌های اشغالی به سلب‌مالکیت دست‌ یافتند، حال آن‌که تقریباً در یک‌سوم بنگاه‌های اشغال‌نشده سلب‌مالکیت رخ داد (نک. به ترینچرو 2004). این یافته‌ها را حتی افرادی که تعارض و اشغال را به‌گونه‌ای برای بازیابی کارخانه مضر می‌دانند نیز تصدیق می‌کنند.

کارگران برای قراردادهای بهتر مبارزه کرده‌اند. گزینه‌ی تعاونی، به‌ویژه توافق سلب‌مالکیتی که در بالا به آن اشاره شد، مترقی‌ترین راه‌حل نیست و شامل مخاطرات متعددی است. یکی از این مخاطرات پیش‌تر توصیف شد: کارگران باید مسئولیت بدهی‌های شرکت را به‌عهده بگیرند و کارخانه را از مالک سرمایه‌داری بخرند که در ابتدا آن را به ورشکستگی کشانده است. فشار بدهی، و نیز تعهد پرداخت غرامت به مالک، کارخانه‌های اشغالی را به انسداد مالی تهدید می‌کند. مخاطره‌ی دیگر، شامل دگرگونی وضعیت حقوقی کارگران در هنگامی است که تعاونی مشغول به کار است. حقوق قانونی کارگران به شرکای تعاونی گسترش نمی‌یابد، و حداقل دستمزد، خدمات اجتماعی، و دیگر مزایا با تثبیت قانونی تعاونی از دست می‌رود. به همین علت است که در کارخانه‌های دارای آگاهی سیاسی بیشتر، کارگران برای ملی‌کردن بنگاه تحت کنترل کارگری و نیز برای سلب‌مالکیت از مالکان بدون پرداخت غرامت مبارزه کرده‌اند.

ملی‌کردن،‌ که در کارخانه‌های اشغالی ونزوئلا بیشتر از آرژانتین انجام شده است، به کارگران اجازه می‌دهد حقوق کاری‌شان را حفظ کنند. دولت آرژانتین در این زمینه سرسخت بود؛ مؤسسه‌ی ملی شرکت‌های تعاونی و اقتصاد اجتماعی (INAES)، مؤسسه‌ای دولتی که در سال 2000 ایجاد شد، اصرار داشت سازمان تعاونی تنها گزینه‌ی قانونی برای کارخانه‌های اشغالی است. این مؤسسه در 2003 برای افزایش کنترل دولت بر تعاونی‌ها بیانیه‌ی شماره‌ی 2037 را منتشر کرد، که مقررات جدیدی برای تعاونی وضع می‌کرد و اختیار قانونی خود بر آن‌ها را بالا می‌برد. در این بافتار، کارگران وادار شدند راه‌حل تعاونی را به‌عنوان تنها راه ممانعت از خلع‌ید و دستیابی به ثبات قانونی ضروری برای تولید بپذیرند.

بروکمن و سانون، که از هر نظر مهم‌ترین کارخانه‌های اشغالی هستند،‌ هر دو از ایجاد تعاونی سر باز زدند. سرکوب و فقدان حمایت اقتصادی از سوی دولت نهایتاً مجبورشان کرد شکل تعاونی را بپذیرند، گرچه کارگران کارخانه‌ها دو سال مقاومت کردند: سال‌های 2001ـ2003 در بروکمن و 2002ـ2004 در سانون. سرکوبی که این کارگران متحمل شدند و پاسخ منفی دولت به درخواست‌های‌شان برای ملی‌کردن تحت کنترل کارگری، همچون نمونه‌ای آزمایشی عمل کرد و ازاین‌رو تأثیری بازدارنده بر تحولاتِ سایر کارخانه‌ای اشغالی داشت.

زنانی که در کارخانه‌ی سابق بروکمن کار می‌کردند، نهایتاً پس از مجادلات فراوان با دولت، در یک تعاونی متشکل شدند. پس از آن‌که کارفرمایان شرکت در 18 دسامبر 2001 تأسیسات کارخانه را ترک کردند، زنان دوزنده کارخانه را اشغال کردند و ماشین‌آلات را به راه انداختند. آن‌ها در مارس 2002 پیشنهادی به مجلس استانیِ بوینس آیرس ارائه دادند و خواستار ملی‌شدن شرکت تحت کنترل کارگری شدند. مجلس در ژوئیه‌ی 2002 بحث بر سر این پروژه را آغاز کرد.

به گفته‌ی یکی از کارگران، انگیزه‌ی پیشنهاد الگوی «تعاونی» در ابتدا این بود که اگر ملی‌کردن شکست بخورد، «دیگر هیچ‌گونه دستمزد یا تأمین اجتماعی ندارند» (هلر 2005، 195). کارگران بروکمن‌ در ابتدای سال 2003 همچنان از ملی‌کردن تحت کنترل کارگری دفاع می‌کردند. در آن سال پیشنهاد زیر را مطرح کردند:

یک سال و نیم است که ما دولتی‌ شدن کارخانه تحت کنترل کارگری را پیشنهاد کرده‌ایم، اما ما برخلاف آن‌چه دولت می‌گوید سرسخت نیستیم … ما می‌گوییم پذیرای شکل‌های قانونی دیگر نیز هستیم. اما پیشنهاد سیاستمداران احزاب سنتی را مبنی بر پذیرش خرده‌کارفرمایی نمی‌پذیریم، چرا که محکوم به شکست است و در این صورت به جایی می‌رسیم که باید بدهی‌های بی‌شمار را بر دوش کارگران بیندازیم و هزینه‌های تأمین اجتماعی و بازنشستگی را از جیب خود بپردازیم. ما زنان و مردان، کارگرانی شایسته‌ایم. سیاستمداران نمی‌توانند تجربیات کارگری ما را درهم‌بشکنند، این تجربیات می‌توانند در خدمت جامعه‌ی آرژانتین درآید. کارخانه‌ی ما می‌تواند بخشی از راه‌حل باشد، و نه آن‌گونه که این آقایان سیاستمدار، که ظاهراً در سیاره‌ی دیگری به‌سر می‌برند، گمان می‌کنند بخشی است از مشکل (کارگران بروکمن 2003).

سرانجام فقط پس از خلع‌ید کارگران بروکمن از کارخانه در ادامه‌ی آن سال، که با سرکوب خشن ایشان و حامیان‌شان همراه بود، آن‌ها تشکیل تعاونی را به‌عنوان راهی برای خروج قطعی از کشمکش پذیرفتند.

کارگران تولید چینی‌آلات سانون همواره به خطرات موجود در شکل تعاونی آگاه بودند. آن‌ها استدلال می‌کردند که مدیریت خودکنترلی توسط کارگران با شکل تعاونی امکان‌پذیر نخواهد بود، چرا که سازمان‌دهی کامل و اجرای دموکراسی را به همراه نمی‌آورد. آن‌ها همچنین ادعا کردند قانون تعاونی که دیکتاتوری نظامی آن را وضع کرده با دموکراسی کارگری در تضاد است. بنابراین، آن‌ها مقررات کنترلی اتحادیه‌ی کارگران چینی‌آلات ــ مقرراتی که سانون و کارخانه‌ی دیگر با عنوان «قانون کارخانجات چینی‌آلات» پیش‌نویس کردند ــ و نیز «قواعد هم‌زیستی سانون تحت کنترل کارگری را، که کارگران اشغال‌کننده‌ی کارخانه ارائه دادند، بالاتر از قواعد مصرح در قانون تعاونی‌ها می‌دانستند («قواعد» ذکر شده در تیراچینی 2004).

کارگران سانون هم مانند کارگران بروکمن پیشنهادی برای ملی‌سازی تحت کنترل کارگری ارائه دادند. این «پیشنهادِ مدیریت انتقالی کارگران» با حمایت دانشگاه ملی کومائوئه (Comahue) و دانشگاه بوینس آیرس، ارائه شد. تولید در مارس 2002 آغاز شد؛ آن‌ها حدوداً یک ماه بعد، در 8 آوریل،‌ با تلاش دیگری برای خلع‌یدشان مواجه شدند. تا آن زمان حدود پنجاه‌هزار نفر طومار حمایت از فرآیند ملی‌کردن را امضا کرده بودند.

تعاونی فاسین‌پات (FaSinPat)‌ ــ‌ سرواژه‌ای برگرفته از «کارخانه‌ی بدون رییس» ــ در مه 2004، پس از بیست و هفت ماه تولید با مدیریت کارگران، ایجاد شد. کارگران همچنان تأسیس تعاونی را راهکاری موقت می‌دانستند، چرا که خواسته‌ی آن‌ها همچنان ملی‌کردن تحت کنترل کارگری بود.

همان‌طور که اشاره شد، تشکیل تعاونی همچنین باعث می‌شود تا مناسبات سرمایه‌داری درون کارخانه از نو پدیدار شود، چرا که شرکای تعاونی مجازند کارگر مزدی استخدام کنند. برخی کارخانه‌ها وضعیت مالی بدتری نسبت به جایگاه مناسب‌شان دارند، چرا که شرکتی با مسئولیت محدود هستند که کارگران در کنار سرمایه‌گذاران بیرونی در آن سهم دارند. یاگوانه (Yaguané)، کارخانه‌ی فرآوری گوشت، و پائونی (Pauny)، کارخانه‌ی ماشین‌آلات کشاورزی، چنین وضعیتی دارند. کارگرانی که در شرکت سهامی عام پائونی تعاونی کارگران فلزکار لاس واریاس (Las Varillas) با مسئولیت محدود را تأسیس کرده‌اند، فقط حدود یک‌سوم سبد سهام را در اختیار دارند (مورنو 2009).

سومین قیدوبندی که از مطلوبیت گزینه‌ی تعاونی می‌کاهد، فقدان سرمایه برای آغاز تولید و کهنه‌گی تکنولوژیک کارخانه‌های اشغالی است. فقدان سرمایه مشکلی حیاتی است، چرا که وابستگی به تأمین‌کنندگان یا مشتریان را افزایش می‌دهد. در بسیاری موارد شوراهای کارگری با کار روی مواد اولیه‌ی تأمینی مشتریان موافقت می‌کنند، و مشتریان هم تنها هزینه‌ی فرآوری صنعتی را می‌پردازند. اما این کار، درآمدها را نیز کاهش می‌دهد و در نتیجه به‌طور کلی پرداختی‌ها به نیروی کار را کم می‌کند، و وابستگی به مشتری‌ها ایجاد می‌شود. در نتیجه، بسیاری از کارگران کارخانه‌های اشغالی،‌ برون‌سپاری بخش مربوط به مواد اولیه‌ی زنجیره‌ی تولید را تنها گامی ابتدایی می‌دانند که در خلال آن می‌کوشند سرمایه‌ی کافی برای استقلال کارخانه را ایجاد کنند. در کل، این رویکرد به تولید از میان نرفته، گرچه از اهمیت آن در برخی بخش‌ها کاسته شده است. به‌طور میانگین، تعداد کارخانه‌های اشغالی‌ که وضعیت اقتصادی‌شان را با اتکا به تولید با مواد اولیه‌ی مشتریان بهبود می‌دهند، فقط 40 تا 50 درصد از کل این کارخانه‌ها را تشکیل می‌دهد. در بسیاری موارد، تولید با استفاده از مواد مشتریان بنا به درخواست مشتریان انجام می‌شود، چرا که این کارخانه‌ها سرمایه‌ی کافی برای تولید به‌قصد انبارکردن را ندارند.

بارها و بارها چرخه‌ی معیوبی نمایان شد که در آن فقدان سرمایه کارگران را وادار کرد انواع معینی از استراتژی‌های تولید را انتخاب کنند، که آن‌ها هم به‌نوبه‌ی‌خود کمبود سرمایه را دائمی کردند. بنابراین سطح سود کارخانه‌های اشغالی به میزان بسیار پایینی میل می‌کند. برای مثال، بروکمن در 2004 بیشتر با مواد اولیه‌ی مشتریان و تا حدی با مواد خود کار می‌کرد. اما در 2008 آن‌ها فقط با مواد مشتریان کار کردند. گارسی‌یلا (Graciela)، یکی از کارگران بروکمن، در مصاحبه‌ای به سال 2008 گفت:

ما شش سال است که مبارزه‌ می‌کنیم و در واقع به‌جای پیشرفت، پسرفت کرده‌ایم. می‌توانم بگویم همه‌چیز عالی است، به همه جنس می‌فروشیم، اما این درست نیست. در پایان هفته دو پزو گیرت می‌آید. این موضوعی سیاسی است، بله، اما معتقدم تا سرمایه‌داری هست تعاونی‌ها کارایی ندارند. … ما جان می‌کنیم که بتوانیم خرید کنیم، اما حالا فقط کار فازون[3] (Fazon) می‌گیریم… فازون مثل این است که رییس داری، و این آدم را خیلی عصبی می‌کند، این نوع کار اضطراب زیادی به همراه دارد، چون کار فازون را تحویل می‌دهی و پولی دستت را نمی‌گیرد یا چک معوق نود روزه تحویلت می‌دهند. طوری این کار را می‌کند که انگار حسابی کیف‌شان کوک می‌شود.[4]

بااین‌حال، مشکل دیگر الگوی تعاونی ناشی از عقب‌ماندگی تکنولوژیک کارخانه‌های اشغالی است. به‌طور میانگین، ماشین‌آلات کارخانه‌های اشغالی (به‌جز صنایع چاپ)‌ چهل‌ سال عمر دارند. اغلب کارخانه‌های اشغالی پیش از 1970 ساخته شده‌اند و کم‌تر از 15 درصد آن‌ها پس از 1990 ایجاد شده یا در آن دوران، تجهیزات‌شان نوسازی شده است (نک. به ترینچرو 2004). شرکت ذوب فلزات ایمپا ماشین‌آلاتی با عمر بیش از پنجاه سال داشت. بنا به مصاحبه‌ای با کارگران ایمپا، خریدهای جدید پس از آن‌که کارگران کنترل را به دست گرفتند مشکلات را حل نکرد، چرا که فقط وقفه‌ها در نظام تولید پر شد، به‌جای آن‌که عناصر ازکارافتاده را جایگزین کند.

مالکان در بسیاری از کارخانه‌های اشغالی پیش از ورشکستگی رسمی شرکت و سپس اشغال آن توسط کارگران، تمام تجهیزات را خارج کردند. شوراهای کارگری می‌بایست کارخانه‌ای متروک و فاقد ماشین‌آلات را تحویل می‌گرفتند و آن را به کار می‌انداختند. در برخی کارخانه‌ها، رخنه‌هایی که چپاول سرمایه‌دار بر جای گذاشته بود باید با برون‌سپاری مراحل فرآیند تولید دور زده می‌شد. در این موارد، «برون‌سپاری» مزیتی اقتصادی در بر نداشت؛ اما کارگران هیچ گزینه‌ی دیگری نداشتند. مثلاً، آن‌طور که در مصاحبه‌ای به‌سال 2009 به ما گفته شد، تعاونی فلزکاری دیوخنس تابوردا (Diogenes Taborda) که ماشین‌آلات کشاورزی تولید می‌کرد، به تیر فلزی مخصوصی نیازمند بود که بیش از چهل‌هزار دلار هزینه داشت. آن‌ها کوشیدند به‌جای این تجهیزات؛ ماشینی دیگر پیشنهاد کنند، و از دولت خواستند برای خرید آن سوبسید بدهد، اما وقتی هیچ‌یک از این تلاش‌ها به ثمر نرسید کارگران باید بخشی از فرآیند تولید را برون‌سپاری می‌کردند تا بتوانند به تولید ادامه دهند.

در موارد دیگر، فقدان تجهیزات بهتر اجباری برای برون‌سپاری ایجاد نکرد، اما بر قابلیت رقابت کارخانه اثر گذاشت. در 2004 بروکمن یک قرارداد صادراتی را به‌علت ظرفیت تولیدی پایینِ ماشین‌آلاتش از دست داد، مشکلی که همچنان وجود دارد. کارگری در سال 2008 گفت: «ما به ماشین‌های بیشتری نیاز داریم، البته ماشین‌های پیشرفته‌تر، اما برای این‌ کار بودجه‌ی بیشتری لازم است.» او سپس ماشین‌های موردنیازشان را برشمرد که اغلب بیش از سی‌هزار دلار قیمت داشتند. قیمت‌های گزاف تعمیر تجهیزات مشکلی دیگر بود. دو کارگر بروکمن مسئول نگهداری ماشین‌آلات هستند، اما صلاحیت فنی لازم برای حل تمام مشکلات پیش‌آمده را ندارند. همان‌طور که گفته شد کمبود تجهیزات، میراث مالک سرمایه‌دار پیشین است. بروکمن پیش از اشغال، برای مدتی کوتاه ماشین برشی اتوماتیک داشت، اما شرکت نتوانست قسط آن را کامل پرداخت کند و باید آن را پس می‌داد. هنگامی که کارگران کارخانه را اشغال کردند، برش بار دیگر به‌ شکل دستی انجام می‌شد و اکنون نیز به همین ترتیب انجام می‌شود.

کارخانه‌های اشغالی در صنعت چاپ ماشین‌های جدیدتری دارند؛ بااین‌حال، پیشرفت‌های تکنولوژیک در این بخش به‌شدت سریع است، در نتیجه ولو تجهیزات عمر زیادی نداشته باشند، بااین‌حال معمولاً به‌لحاظ فنی کهنه‌اند. این پیشرفت‌های تکنولوژیک پرشتاب مشخصه‌ی فرآیند عمیق‌تر اشباع و تمرکز هستند که بر این بخش تأثیر می‌گذارن و بسیاری از شرکت‌ها را به ورشکستگی کشانده‌ است. به همین دلیل هم بسیاری از کارخانه‌های اشغالی در صنعت چاپ فعالیت می‌کنند: شیلاورت، که به آن اشاره شد، و ایندوگراف (INDUGRAF) که نمونه‌ای جدیدتر است. این کارخانه‌های اشغالی در بخشی بسیار رقابتی فعال‌اند و به‌همین علت برخی وارد توافق‌هایی شده‌اند تا برای کاهش هزینه‌ها خریدهای جمعی انجام دهند. آن‌ها حتی شبکه‌ی تعاونی نیز راه انداخته‌اند.

سطح تولید مشکلی است که بر تمام کارخانه‌های اشغالی اثر می‌گذارد. اکثر آن‌ها کارخانه‌هایی کوچک‌اند، گرچه کارخانه‌های بزرگ فرآوری گوشت، استثنایی در این قاعده‌ی کلی‌اند. کارخانه‌ی تولید چینی‌آلات سانون را نیز می‌توان استثنا در نظر گرفت، مشروط بر اینکه از منظری ملی واکاوی‌اش کنیم. اما این کارخانه نیز در مقایسه با رقابت جهانی در شاخه‌ی اقتصادی خاص آن، کارخانه‌ای نسبتاً کوچک است. مشکل سطح تولید با استفاده‌ی ناچیز از ظرفیت مکانی این کارخانه‌ها تشدید می‌شود. در 2004 نیمی از کارخانه‌های اشغالی از کم‌تر از 50 درصد ظرفیت تجهیزات نصب‌شده‌شان استفاده می‌کردند (نک. به ترینچرو 2004).

 

تغییرات اعمالی کارگران در فرآیند کار

دگرگونی اصلی از پی اشغال کارخانه عبارت بود از اثبات عملی این‌که به کارفرما نیازی نیست و کارگران می‌توانند خود کنترل تولید را به‌دست بگیرند. مدت زیادی از آن زمان نگذشته است که هر یک از این کارگران مکانی جدا در تولید اشغال می‌کردند، تسلیم فرمان‌های بالادستی‌ها می‌شدند و هیچ بختی برای انتقال نظرات‌شان نداشتند، حتی نظراتی مربوط به مشاغل خاص خود‌شان. اکنون آن‌ها جمعی برای تمامی سویه‌های تولید تصمیم می‌گیرند.

اصلاحات دیگر در کارخانه‌های اشغالی مربوط به ساختار درآمدهاست. بسیاری از کارخانه‌های اشغالی تصمیم گرفته‌اند به تمام کارگران حق‌الزحمه‌ی برابر پرداخت کنند. اما برخی دیگر تفاوت‌های پیشین را حفظ کرده‌اند. مثلاً کارخانه‌ی تولید گوشتِ لا فورستا (La Foresta) اختلاف درآمد کارگران ماهر و غیرماهر را بنا به تصمیمی که مجمع عمومی کارخانه گرفته، حفظ کرده است. بنا به مصاحبه‌ای در سال 2009، پردرآمدترین کارگران دو برابر کم‌درآمدترین کارگران دریافت می‌کنند. این اختلاف ممکن است مرتبط با ماهیت کاری مشخص باشد که شامل درجات متفاوتی از مهارت است. بااین‌حال، دیگر کارخانه‌ها با همان ویژگی‌ها، نظیر کارخانه‌ی فرآوری گوشتِ براخادو (Bragado)، نظام درآمدی برابری‌خواه انتخاب کرده‌اند.

واکاوی جامع کارخانه‌های اشغالی نشان می‌دهد عامل حیاتی انتخاب نظام درآمد برابر در مقابل سطوح پرداختی متفاوت، احتمالاً ناشی از رشد آگاهی سیاسی میان کارگران است: نظام درآمد برابر در کارخانه‌های اشغالی که با مبارزات مهم روبرو بودند رایج‌تر است، و در کارخانه‌هایی که هیچ تقابلی را از سر نگذارنده‌اند، کم‌تر به‌ چشم می‌خورد. 71 درصد کارخانه‌های بازیابی‌شده که از سوی کارگران اشغال شده‌اند، درآمدهای برابر می‌دهند. در مقابل، در کارخانه‌های بازیابی‌شده‌ای که هیچ سابقه‌ای از اشغال نداشتند، چون نتیجه‌ی قرارداد با مالک سرمایه‌دار بودند، فقط در 31 درصد شاهد درآمد برابر بوده‌اند.

اختلاف مشابهی نیز در تصمیم به استخدام کارگر مزدی مشهود است. کارگران در نتیجه‌ی عضویت در تعاونی، دیگر حقوق دریافت نمی‌کنند بلکه در مقام شریک سود می‌گیرند. در کارخانه‌هایی که دچار مشکلات جدی اقتصادی هستند، این امر می‌تواند به خوداستثمارگری کارگران بینجامد، که درآمدشان حتی با ساعات کار بیشتر می‌تواند کم‌تر از حداقل دستمزد باشد. در مقابل، در کارخانه‌هایی با موفقیت اقتصادی بیشتر، وسوسه به افزایش درآمد از طریق بهره‌گیری از کار مزدی وجود دارد. این کارگر به تعاونی تعلق ندارد، حقی برای شرکت در مجامع ندارد و در واقع از سوی شرکای تعاونی استثمار می‌شود که درآمدها میان‌شان توزیع می‌شود. در برخی کارخانه‌ها، نظیر کوپراتیوا تراباخو لا نوئِوا اسپرانزا (Cooperativa de trabajo La nueva Esperanza)، شمار کارگران مزدی تقریباً به همان اندازه‌ی کارگران تعاونی است. در این مورد، بنا به مصاحبه‌ای در سال 2009، شانزده عضو تعاونی و چهار کارگر مزدی قراردادی وجود داشت.

در کارخانه‌هایی با آگاهی سیاسی عمیق‌تر ــ محصول مبارزه‌ی سیاسی ــ هیچ کارگر مزدی استخدام نمی‌شود. آن‌ها در عوض تولید را با افزودن کارگران بیشتر با همان جایگاه اعضای اولیه‌ی تعاونی گسترش داده‌اند. برای مثال، در بروکمن تنها 32 نفر از 132 کارگر کارخانه از کل فرآیند مبارزه حمایت کرده بودند و در نهایت در تأسیس تعاونی مشارکت داشتند. آن‌ها با افزایش تولید بر تعداد کارگران افزودند، که آن‌ها هم با همان حقوق اعضای اولیه به عضویت تعاونی درآمدند. همین اتفاق در سانون افتاد. در آن‌جا نیز کارگران جدید افراد بیکاری از جنبش پیکترو بودند که از اشغال کارخانه حمایت کرده بودند.

سومین عنصر مهمی که کنترل کارگری وارد کارخانه کرد، تغییر در فرآیند کار است. در این کارخانه‌ها، فرآیند تولید[5] دستخوش تعدیل‌های مهم نشده است؛ کار ماشینی و کار یدی اساساً ثابت مانده است. در برخی موارد وظیفه‌ای معین می‌توانست ماشینی شود اما به‌علت موانع سرمایه‌‌گذاری که در بالا به آن اشاره شد، این پیشامد رایج نبود. در عوض، تغییرات عمده در فرآیند کار به تقسیم کار مرتبط بود که، شامل گرایش به از میان بردن جدایی میان کار یدی و کار فکری، ظهور راه‌های جدید وظایف نمایندگی، و افزایش تطبیق پذیری کارگران است.

بهسازی‌های مهمی در توزیع وظایف میان کارگران انجام شده است. بر اساس پژوهشی درباره‌ی کارگران سانون، بیشتر کارگران (52 درصد) از وظایف شغلی پیشین‌شان جابجا شده‌اند (چیریکو و دیگران 2003). در اکثر کارخانه‌های اشغالی، شمار کارگرانی که به مبارزه ادامه دادند و تا زمان تشکیل تعاونی ایستادگی کردند، کم‌تر از نیروی کاری است که پیش‌تر شرکت سرمایه‌دار گمارده بود. بنابراین، با شروع تولید بسیاری از وظایف باید دوباره تخصیص داده می‌شد. عوامل دیگر نیز سهیم بودند؛ مثلاً به‌منظور افزایش کارایی، کارگران تطبیق‌پذیرتر شده‌اند. یکی از کارگران بروکمن گفت پیش از اشغال کارخانه فقط جیب می‌دوخت، اما حالا با اتمام دوخت کارهای دیگری نیز می‌کند تا لباس آماده شود. به‌علاوه، تجربه‌ی مشترک مبارزه، بدگمانی پیشین میان کارگران را کاهش داد و آن‌چه پیش‌تر اسرار حرفه بود اکنون آشکارا با همکاران در میان گذاشته می‌شود.

بنابراین، ضرورت همه را وادار کرد مهارت‌های جدید کسب کنند. سرخیو از کارخانه‌ی بروکمن، که مسئول نگهداری از ماشین‌آلات بود، دانش‌اش را افزایش داده است تا ماشین‌های مختلفی را در کارخانه تعمیر کند. او همچنین می‌گوید با کمک اعضای دانشکده‌ی مهندسیِ دانشکده‌ی بوینس آیرس، «کارخانه را بازطراحی کردیم، تمام ماشین‌ها را در یک سالن قرار دادیم تا در انرژی صرفه‌جویی کنیم و همه در کنار هم باشیم» (والس و هچر 2003). این کار به ساده‌سازی فرآیند کار نیز کمک کرد.

در بسیاری موارد، مانند کارخانه‌های اشغالی در صنعت چاپ، کارکنان اداری در مبارزه شرکت نکردند. بنابراین، هنگامی که کارگران بار دیگر تولید را آغاز کردند، برخی از آنان باید این مشاغل اداری را به‌عهده می‌گرفتند.[6] کارگران یدی پیشین با ضرورت یادگیری مدیریت حساب‌ها و حل‌وفصل مدیریت حقوقی و اقتصادی شرکت مواجه شدند. به این ترتیب کارخانه‌های اشغالی به پیشرفت‌هایی در امحای جدایی میان کار یدی و کار فکری دست یافتند. آن‌ها را همچنین می‌توان مدارسی دانست که کارگران در آن پیرامون سازمان‌دهی اقتصادی جامعه دانش کسب می‌کنند.

 

سازمان‌دهی داخلی کارگران

ناهمگونی بزرگی میان کارخانه‌های اشغالی وجود دارد؛ برخی‌ از آنان در فرآیند تصمیم‌گیری جمعی بسیار فراتر از دیگران رفته‌اند. بااین‌حال، کارخانه‌های اشغالی که شکل تعاونی را پی گرفتند و لازم است دنباله‌روی قواعد مقرر در قانون تعاونی‌ها باشند، همگی در برخی الگوها مشترک‌اند. رهبری کارخانه بر عهده‌ی شورای اداری است، متشکل از رییس، دبیر، خزانه‌دار، و متولی، که در جلسات هر بخش انتخاب می‌شوند؛ این جلسات به تناوب گوناگون، بسته به نوع تعاونی برگزار می‌شود. مجامع می‌تواند هفتگی یا ماهانه باشد، اما در برخی تعاونی‌ها مجمع عمومی فقط سالی یک بار برگزار می‌شود و قدرت تصمیم‌گیری آن بیشتر صوری است تا حقیقی. هنگامی که مجمع به‌دفعات جلسه دارد، رییس از قدرت کم‌تری برخوردار است ــ نقش هیئت‌رییسه‌ی تعاونی در هر کارخانه متفاوت است. اگر برگزاری مجامع عمومی غیرمعمول‌تر باشد، این خطر افزایش می‌یابد که به اعمالی تشریفاتی تقلیل یابند و مدیران تعاونی تمایل داشته باشند تصمیمات را بدون مشورت با سایر کارگران اتخاذ کنند.

این امر به ظهور کشمکش‌های درونی انجامیده است. مثلاً، مجمع در یاگوانه در آوریل 2004، رییس خود دانیل فلورس (Daniel Flores) را برکنار کرد که پیشتر نماینده‌ی کارگران بود. به‌گفته‌ی ارنان آرس (Hernán Ares) از کمیسیون جدیدی که تعاونی را اداره می‌کند: «در دوره‌ای در مدیریت او، کارخانه‌ی فرآوری گوشت رشد کرد: ما سلاخی می‌کردیم، صادر می‌کردیم، خواستار اعتبار می‌شدیم. … بیش از 6000 رأس گاو هر هفته کشته می‌شد اما کارگران همان دستمزد بسیار اندک و شرایط کار بسیار بدی را داشتند که همیشه بود، از جمله اخراج از کار» (Lavaca.org 2004).

کارگران هتل باوئن در مصاحبه‌ای به‌سال 2008 با CEICS وضعیتی مشابه را توصیف کردند: بین سال‌های 2003 و 2005 هیئت‌مدیره‌ی تعاونی باید برکنار می‌شد، چرا که قصد داشت شرکت را به کارسالاران سرمایه‌دار بفروشد. کارگران مقابل این تلاش ایستادند و ساختار تعاونی را به‌گونه‌ای دموکراتیک‌تر بازسازمان‌دهی کردند. گرچه در این دو مورد، کارگران از عهده‌ی حل مشکل برآمدند، این دو مثال نمایان‌گر مخاطرات نهفته در شکل تعاونی است.

اما گاهی ساختاری پیچیده‌تر شکل گرفته است. فرآیند اشغال کارخانه‌ها در صنعت چاپ،‌ بنیان وحدت تلاش‌های مختلف را با هدف افزایش سود و رقابتی‌تر کردن تولید آن‌ها در بازار پی‌ریزی کرد. برای مثال، شبکه‌ی تعاونی گرافیک (Red Gráfica Cooperativa) که در ژوئیه‌های 2006 شکل‌ گرفت، هنگامی که هفت تعاونی متحد شدند تا دستور کاری مشترک برقرار کنند. شبکه پس از واکاوی بالقوه‌گی‌های یکپارچگی‌شان، فدراسیونی در 5 ژوئیه‌ی 2007 تأسیس کرد. تعاونی‌های مؤسس ال سول (El Sol)، آرتس گرافیکاس شیلاورت، کامپیچوئلو (Campichuelo)، کوتال (Cogtal)،‌ پاتریسیوس (Patricios)، فروگراف (Ferrograf) و کوپراتیوا ده گرافیکوس آسوسیادوس (Cooperativa de Gráficos Asociados Ltd) بودند. دو سال بعد، در 2009، سه تعاونی دیگر نیز رسماً به فدراسیون پیوستند: ایدل‌گراف (Idelgraff)، لا نوئوا اونیون (La Nueva Unión)، و پونتو گرافیکو (Punto Gráfico). تا سال 2010 تعاونی‌های انباسس فلکسیبلِس ماتادورس (Envases Flexibles Mataderos)، گرافیکا لوریا (Gráfica Loria)، ایمپرسیوونس باراکاس (Impresiones Barracas)، مونتس د اوکا (Montes de Oca) و ویسیون 7 (Visión 7) نیز به فدراسیون ملحق شدند.[7]

شبکه، ساختار سازمانی عمودی را حفظ کرد که شامل هشت بخش کاری متفاوت بود: تولید، تجاری‌سازی، خرید، ارتباطات، فعالیت اجتماعی، آموزش، کمک فنی، و پروژه‌ها. هرکدام از این بخش‌ها دو نماینده از هر تعاونی در شبکه دارند. نمایندگان بخش‌ها تابع همکاری عملیاتی عمومی هستند، که توسط یک عضو با دو دستیار، یکی اداری و دیگری بازرگانی نمایندگی می‌شوند. شورای مدیریتی مافوق این همیاری عمومی قرار دارد، که خود متشکل از سه عضو شورا و دو عضو علی‌البدل است. رییس، دبیر و خزانه‌دار که شورای اجرایی را تشکیل می‌دهند، این افراد با رأی یک عضو از هر تعاونی انتخاب می‌شوند. در عوض، مجمع شرکا ارگان حاکمیتی فدراسیون است. مجمع شرکا متشکل از یک نماینده‌ی دائمی و یک علی‌البدل است که هر یک از تعاونی‌های شبکه انتخاب می‌کنند.

کارگرانی که عضو ساختار تعاونی نباشند، باید سازمانی دایر کنند که به آن‌ها اجازه دهد مسئولیت تولید را بپذیرند. ویژگی‌های تولید در هر کارخانه، شمار کارگران، و، باز هم رشد سیاسی‌شان، شکل‌های سازمانی مختلفی را تعیین می‌کند. در این‌جا گوناگونی، بسیار وسیع‌تر از ساختار تعاونی است. از این‌رو، تعمیم آن‌ها ناممکن است و در نتیجه واکاوی ما فقط به مورد کارخانه‌ی سانون متمرکز است.

هنگامی که کارگران سانون کارخانه را اشغال و تولید را آغاز کردند، مشکلات داخلی معینی پدیدار شد. کارگران در مجمع عمومی در سپتامبر 2002،‌ برای حفظ کارخانه شکلی از اساس‌نامه‌ی داخلی با عنوان «قواعد هم‌زیستی سانون تحت کنترل کارگری»‌ تهیه و تصویب کردند. این سند بنیان‌های اداره‌ی پویایی سازمانی را طرح می‌کرد. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، «قانون کارخانه‌ی چینی‌آلات» و «قواعد» فراتر از ساختار تعاونی معتبر دانسته می‌شد.

کارگران در ماه‌های پیش از اشغال در اکتبر 2001، سازمان‌دهی در کمیته‌های اولیه را آغاز کرده بودند، رویکردی که تاثیرش بر اداره‌ی کارخانه تداوم یافت. مثلاً، پس از مرگ دانیل فراس (Daniel Ferrás) در ژوئیه‌ی 2000 در حادثه‌ای کاری، کارگران کارخانه‌ی چینی‌آلات کمیته‌ای برای بهداشت و ایمنی ایجاد کردند. این کمیته در زمان مدیریت کارگران نیز به کار خود ادامه داد. باید خاطرنشان کرد که این کمیته باعث کاهش چشمگیر شمار سوانح در کار شد. به‌علاوه، در خلال بحران شرکت سرمایه‌داری، هنگامی که دستمزد کارگران از سوی کارفرما به تعویق افتاده بود، کارگران کمیته‌ی فروش ایجاد کردند تا به نقدکردن موجودی انبار، و در نتیجه پرداخت دستمزدهای معوق سرعت ببخشند. واکنشی مشابه را می‌توان در ایجاد کمیته‌ی مطبوعات و انتشارات برای انتشار اخبار کشمکش بر سر اشغال کارخانه دید.

آیسیکسون (2006) خاطرنشان کرده است که فعالیت‌های فرآیند تولید سانون به 56 بخش تقسیم می‌شوند، از جمله پاشش، پرس، خط‌زنی، کوره، گزینش، لابراتوار چسب، لابراتوار لعاب‌زنی، نگهداری، انبار و ارسال، خرید، فروش، اداری، امنیت، مطبوعات و انتشارات. کارگرانِ هریک از بخش‌ها در هر سه شیفت کاری، یک هماهنگ‌کننده انتخاب می‌کنند که مسئول حفظ «شکل کنترلی» فرآیند تولید و گردآوری نیازها و مشکلات روزانه است. این هماهنگ‌کننده‌ها بخشی از شورا هستند، که ارگان مدیریت و برنامه‌ریزی تولید است. این ارگان سپس هماهنگ‌کننده‌ای عمومی برای کل کارخانه پیشنهاد می‌کند. هر جلسه‌ی شورا متشکل از هماهنگ‌کننده‌ی عمومی، هماهنگ‌کننده‌های هر بخش، و سه عضو کمیسیون داخلی یا هیئت‌مدیره از اتحادیه‌ی کارگران چینی‌آلات است. باید یادآوری کرد که مجمع عمومی می‌تواند هریک از هماهنگ‌کننده‌ها را برکنار کند. در عمل، پویایی سازمانی کارخانه گردش دوره‌ای این مناصب را پیشنهاد می‌کند تا همه‌ی کارگران بخت پذیرش مسئولیت‌های مدیریتی را داشته باشند.

مجمع ارگان نهایی تصمیم‌گیری کارگران است. کارگران در سطح شیفت کاری، مجمعی هفتگی برای هر شیفت برگزار می‌کنند که ویژگی آگاهی‌بخش یا تصمیم‌گیرانه دارد؛ و در سطح کارخانه مجامع عمومی دیگری نیز وجود دارد. مجمع کارخانه دو بار در هفته و علنی برگزار می‌شود. به‌طور کلی، فهرست موضوعات مورد بحث، در بخش ورودی کارخانه نصب می‌شود تا به اطلاع همه‌ی کارگران برسد و سپس، بیانیه‌ها به رأی گذاشته می‌شود. طیف گسترده‌ای از مسائل در این جلسات بحث می‌شود، از جمله مشکلات داخلی یا انضباطی. چنانچه این مشکلات به دفعات پیش بیایند، مورد به نشست هماهنگ‌کننده‌ها ارجاع می‌شود و، اگر ضرورت داشته باشد، در مجمع عمومی حل و فصل خواهد شد. تمام تصمیمات هماهنگ‌کننده‌های هر بخش به مجمع عمومی ارائه می‌شود، که یک بار در ماه برگزار ، و در آن‌جا تصویب یا رد می‌شود.

 

تأملات پایانی

جنبش اشغال کارخانه‌ها در آرژانتین، همانند تمام کشورهای آمریکای لاتین، عنصر کانونی فرآیندی سیاسی است که در این کشورها آغاز شد. اشغال کارخانه و تولید تحت کنترل کارگری ماهیتی به‌شدت تبلیغاتی دارد: این اقدامات به کارگرانِ سراسر جهان قدرت و بالقوه‌گی‌شان و نیز سرشت انگلی طبقه‌ی سرمایه‌دار را نشان می‌دهد؛ نمونه‌ی کارگرانی که شرکت‌های تولیدی تخلیه‌شده و ورشکسته از سوی مالکان پیشین‌شان را دوباره راه‌اندازی می‌کنند جلوه صریحی از این امر است.

اما فقط رویکردی سوسیالیستی می‌تواند این کارخانه‌های اشغالی را قادر سازد به سرنوشت واقعی‌شان برسند. گزینه‌ی مقابل، آن‌ها را تحت نفوذ گرایشات سرمایه‌دارانه قرار می‌دهد و وادارشان می‌کند وارد یکی از دو شیوه‌ی سرمایه‌داری شوند. در نمونه‌های موفق، کارخانه سود انباشت می‌کند و شبیه هر کارخانه‌ی سرمایه‌داری دیگری می‌شود، با ویژگی‌هایی نظیر به‌کارگیری کار مزدی. کارخانه‌های کم‌تر موفق به دام ورشکستگی، خوداستثمارگری، یا پرولترسازی تحت مدیریت واقعی مشتریانِ تأمین‌کننده‌ی مواد اولیه خواهند افتاد. اگر این دو گزینه کاملاً در آرژانتین رشد نکرد، به این علت است که جنبش سیاسی که در قیام آرخنتیناسو به اوج رسید، شکست نخورده است. دوام آن به تقویت مقاومت کارخانه‌های اشغالی تحت شرایط نامساعد کمک کرده است.

تکرار بحران اقتصادی و بازخیزش جنبش سیاسی افق‌های جدیدی برای کارخانه‌های اشغالی می‌گشاید. در این بافتار کارگران بی‌درنگ نیاز به فراگیری از این تجربیات اخیر دارند و جستار حاضر به‌قصد کمکی فروتنانه به این هدف نوشته شده است.

منبع:

 ترجمه‌ای از فصل بیستم کتاب زیر :

 Ours to Master and to Own: Workers› Control from the Commune to the Present, Editors: Dario Azzellini, Immanuel Ness; Haymarket Books

یادداشت‌ها:

  1. در آرخنتیناسو، 19ـ20 دسامبر 2001، اتحادی از گروه‌های طبقاتی به مصاف دولت رفتند و از طریق تظاهرات مردمی و اقدام مستقیم رییس‌جمهور فرناندو ده لا روآ (Fernando de la Rúa) را سرنگون کردند؛ او قصد داشت برنامه‌ی تعدیل اقتصادی نئولیبرالیِ مورد حمایت آژانس‌های استقراضی چندجانبه را پیاده کند.
  2. برای اطلاعات بیشتر نک. به پاسکوچی 2009 و کابات 2009. جنبش پیکترو متشکل از کارگرانی است که در بحران اقتصادی و آشفتگی اجتماعی آرژانتین که در دهه‌ی 1990 پدیدار شد و تا دومین دهه‌ی سده‌ی بیست و یکم ادامه داشته، بی‌کار شده‌اند و در فقر زندگی می‌کنند. فعالان پیکترو خواستار غذا، خدمات بهداشتی و اجتماعی هستند و فرهنگی از مبارزه‌ی مردمی شکل داده‌اند.
  3. کار فازون به کار مطابق تقاضا برای مشتری‌ای اشاره دارد که مواد خام را تأمین می‌کند و فقط برای کار انجام شده پرداخت می‌کند.
  4. منبع تمام مصاحبه‌های نقل‌شده، به‌جز مواردی که نام دیگری می‌آید، بایگانی شفاهیِ CEICS است، مرکز مطالعه و پژوهش در علوم اجتماعی (Centro de Estudios en Ciencias Sociales, www.ceics.org.ar). مصاحبه‌ها و نیز مشاهداتی را که این جستار مبتنی بر آن‌هاست، پژوهشگران گروه پژوهش فرآیند از CEICS انجام داده‌اند، که مدیر آن‌ها مارینا کابات است. دیگر پژوهشگرانی که در این گروه مشاکرت داشتند سیلوینا پاسکوچی (Silvina Pascucci)، نیکولاس ویانووا (Nicolas Villanova) و فلورنسیا مورنو (Florencia Moreno)‌ هستند.
  5. ما از توصیف مارکس استفاده کردیم که میان «فرآیند تولید» و «فرآیند کار» تمایز قائل است. اصطلاح نخست به تمام مراحل فنی در تولید کالا اشاره دارد، حال آن‌که «فرآیند کار» تمام نمونه‌های را توصیف می‌کند که کارگران در آن به محصول ارزش می‌افزایند. بنابراین مفهوم دوم تمرکز بسیار بیشتری بر فعالیت‌های کارگران دارد. نک. به مارکس 1990.
  6. تجربه‌ی کارگران چاپ را خود کارگران در رد گرافیکا کوپراتیوا توصیف کرده‌اند:

http://www.redgraficacoop.com.ar/quienessomos.php

  1. نک. به تاریخ شبکه‌ی تعاونی در رد گرافیکا کوپراتیوا:

www.redgraficacoop.com.ar/quienessomos.php

کتابشناسی:

Aiziczon, Fernando. 2006. Teoría y práctica del Control Obrero: El caso de Cerámica Zanón, Neuquén, 2002–2005. Revista Herramienta, no. 31.

Brukman Workers. 2003. Propaganda text. http://www.lafogata.org/003arg/arg5/bruk_destino.htm.

Chirico, Domingo, et al. 2003. Caracterización socioeconómica de los obreros de Zanón. Razón y Revolución, no. 11 (Winter).

Fontenla, Eduardo, H. 2007. Cooperativas que recuperan empresas y fábricas en crisis. Licentiate thesis. Buenos Aires, Universidad Nacional de Lanus, February.

Heller, Pablo. 2002. Control obrero, cooperativas y fábricas ocupadas. Razón y Revolución, no. 10 (Spring).

______. 2005. Fábricas ocupadas. Argentina 2000–2004. Buenos Aires: Rumbos.

Kabat, Marina. 2009. Unions and protest of the unemployed 1990s. In International encyclopedia of revolution and protest, ed. Immanuel Ness. Oxford: Wiley-Blackwell Publishers.

Lavaca.org. 2004. La represión que nadie vio. October 21. http://www.rebelión.org/noticia.php?id=6425.

Marx, Karl: 1990. Capital. A critique of political economy. London: Penguin and New Left Review.

Moreno, Florencia. 2009. Centro de Estudio e Investigación en Ciencias Sociales CEICS): Potencialidades y debilidades de las fábricas ocupadas. Estudio de caso de Brukman, Pauny S.A., Frigorífico Bragado y Frigorífico La Foresta.

Primer Congreso Nacional Sobre Protesta Social, Acción Colectiva y Movimientos Sociales. Buenos Aires, March 30–31.

Palomino, Héctor, Ivanna Bleynat, Silvia Garro, and Carla Giacomuzzi. 2005.

Empresas Recuperadas por sus trabajadores (2002–2008). El universo, la continuidad y los cambios en el movimiento. Buenos Aires: University of Buenos Aires.

Pascucci, Silvina. 2009. Piquetero movement. In International encyclopedia of revolution and protest, ed. Immanuel Ness. Oxford: Wiley-Blackwell Publishers.

Sartelli, Eduardo. 2007. Contra la cultura del trabajo, Una crítica marxista del sentido de la vida bajo la sociedad capitalista, Buenos Aires: Razón y Revolución.

______. 2007. La plaza es nuestra. El Argentinazo a la luz de la lucha de la clase obrera en el siglo XX. Buenos Aires: Razón y Revolución.

Tirachini, Blanca. 2004. Empresas recuperadas: recuperación del derecho al trabajo. Revista del Instituto Interamericano de Derechos Humanos, vol. 40.

Trinchero, ed. 2004. Las empresas recuperadas en la Argentina: Informe del

Segundo Relevamiento del Programa Facultad Abierta, UBACyT de Urgencia Social F-701. SEUBE Facultad de Filosofia y Letras, University of Buenos Aires.

Trotsky, Leon. 2002. El control obrero de la producción. Razón y Revolución, no. 10 (Spring).

Vales, Laura and Sebastian Hacher. 2003. Brukman: La confección de un destino. LaFogata. http://www.lafogata.org/003arg/arg5/bruk_destino.htm.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-11f

 

همچنین در این زمینه:

شوراهای کارگری در پرتغال 1974-1975

اقدام مستقیم کارگری و کنترل کارخانه

تصرف و بازیابی کارخانه‌ها در برزیل

خودمدیریتی کارگری در سوسیالیسم دولتی

محدودیت‌ها و امکانات کنترل کارگری درون دولت

کارخانه‌هایمان را پس بدهید!

مبارزات و اتحادیه‌های کارگری در بنگال غربی

از اتحادیه‌گرایی تا شوراهای کارگری

نقش کارگران در مدیریت: نمونه‌ی موندراگون

کنترل کارگری در انقلاب بولیواری ونزوئلا

چپ نوین و خودگردانی کارگری در یوگسلاوی

دموکراسی کارگری در انقلاب اسپانیا

تجربه‌ی خودمدیریتی کارگری در الجزایر

شوراهای کارخانه در تورین، 1920-1919

کنترل کارگری و انقلاب

شوراهای کارخانه‌ و مجامع کارگریِ خودگردان

اجتماعی‌سازی چیست؟

ریشه‌ها و آوندها: سالگرد دی‌ماه

جنبش کارگری و اجتماعی‌سازی وسائل تولید

جایگاه و توان چپ

شوراهای کارگری در پرتغال 1974-1975

شوراهای کارگری در پرتغال 1974-1975

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: پیتر رابینسون

ترجمه‌ی: تارا بهروزیان

 

تا اواخر دهه‌‌ی 1960، پرتغال تحت حاکمیت رژیم فاشیستی سالازار، کم‌ترین توسعه‌‌‌یافتگی را در میان کشورهای اروپای غربی داشت. پرتغال دارای یک طبقه‌ی دهقانی بزرگ در شمال، املاک زراعی در جنوب و مراکز صنعتی نسبتاً کوچکی بود که پیرامون لیسبون و در امتداد نوار ساحلی شمالی در منطقه‌ی پورتو تمرکز یافته بودند. نیروی کار ارزان و شرایط پرمنفعتی که این ارزانی فراهم می‌کرد، باعث جذب سرمایه‌ی خارجی و شرکت‌های چندملیتی می‌شد که کارخانه‌های مدرن عظیمی را عمدتاً در کمربند صنعتی لیسبون تأسیس ‌کرده بودند. بااین‌همه این شرکت‌ها به علت نظام بانکی و شبکه‌ی مالی نابسنده‌ی کشور و نیز کمبود کارگر، به نتیجه نمی‌رسیدند. کارگران نیز صبر خود را از دست دادند. طبق برآورد از اکتبر 1973 تا مارس 1974 بیش از صدهزار کارگر در نزدیک به دویست کارخانه خواهان افزایش دستمزد بودند و تقریباً 60‌ هزار نفر دست به کنش‌های اعتصابی زدند. شکل‌های دیگر کنش شامل کُندکاری، تظاهرات خیابانی، گردهم‌آیی درب کارخانه، امتناع از اضافه‌کاری و ارائه‌ی فهرست شکایات می‌شد.

پرتغال بااین‌که صاحب نخستین امپراتوری استعماری اروپایی بود، دیرزمانی پس از آن‌که دیگر کشورهای اروپا از امپراتوری‌های استعماری‌شان دست کشیده بودند، همچنان به آن چسبیده بود. با وجود آن‌که هیچ دورنمایی برای غلبه بر جنبش‌های آزادی‌بخش در مستعمرات آفریقایی پرتغال وجود نداشت، نزدیک به نیمی از هزینه‌های بودجه‌ی مرکزی پرتغال صرف نیروهای نظامی می‌شد و ارتش به دلیل این شکست‌های امپریالیستی سرزنش می­شد. در میان رده‌های میانی ارتش، یک شبکه‌ی مخفی ــ جنبش نیروهای مسلح یا ام.اف.ای (MFA ـ Movimento das Forças Armadas) ــ در حال سازماندهی بود و تا آوریل 1974 شبکه‌ای از سی‌صد افسر حامی خود را در هر سه نیرو [زمینی، هوایی و دریایی] شکل داد و پیش‌نویس نخستین برنامه‌ی خود را با مطالبه‌ی «توسعه‌، دموکراسی و استعمارزدایی» تهیه کرد.

ام.اف.ای به سهولت تمام در 25 آوریل 1974 اقدام به کودتا کرد؛ رژیمی که نزدیک به پنجاه سال دوام آورده بود در کم‌تر از یک روز فروریخت. میخک‌های سرخ به نماد محبوب انقلاب تبدیل شد. سربازان در لوله‌ی تفنگ‌هایشان میخک‌های سرخ گذاشتند. [1] ام.اف.ای با این‌که دست به شورش زده بود اما در عین حال به دنبال پایگاهی اجتماعی بود تا به جایگاهش مشروعیت ببخشد و حمایت توده‌ای موردنیازش را کسب کند. شعار «ام.اف.ای با مردم است و مردم با ام.اف.ای» خیلی زود محبوبیت فراوانی به دست آورد.

سرنگونی فاشیسم در پرتغال در 25 آوریل به بحرانی اجتماعی‌ انجامید که بیست ماه به درازا کشید و در این مدت مردم در یک خیزش دموکراتیک استثنایی از پایین شرکت کردند. جشن‌ها [ی پیروزی] خیلی زود به مبارزات درون محل کار تبدیل شدند که مطالبات اقتصادی و نیز سیاسی را ارتقا دادند، گرچه این مطالبات اقتصادی و سیاسی به‌ندرت با یک‌دیگر همخوانی داشتند. برخی اعتصاب‌ها فقط چند ساعت و برخی دیگر ماه‌ها طول می‌کشید. مطالبات مزدی بدون نظم مشخصی مطرح می‌شد. در شرکت‌های بزرگ به‌ویژه در شرکت‌های چندملیتی، مطالبات اقتصادی با خواست سانیمنتو (Saneamento)  ــ پاکسازی همه‌ی اعضای مدیریتی که ارتباطات فاشیستی داشتند ــ  همراه بود؛ این فرایند در بیش از نیمی از بنگاه‌هایی که بیش‌تر از پانصد‌نفر در استخدام خود داشتند، اجرا شد. در ماه می در دست‌کم 158 محل کار درگیری‌های شدیدی، از جمله 35 مورد اِشغال، رخ داد. در چهار مورد اعضای مدیریتی به زندان فرستاده شدند (سانتوس و همکاران 1976).

پیش از 25 آوریل کمیته‌های مخفی کارگری تحت نام‌های گوناگونی برای مدت کوتاهی و فقط در لحظه‌های درگیری به وجود آمده بودند. سطح بالای مبارزه، آنان را وامی‌داشت که مداوم با یک‎دیگر ملاقات و مشورت کنند. تا پایان ماه می 1974، کمیسیون‌ها، شوراها و کمیته‌های کارگری تقریباً در همه‌ی محل‌های کار منطقه‌ی لیسبون شکل گرفته بودند. این تشکل‌ها اغلب با نام کمیته‌های کارگری (Comissões de Trabalhadores) شناخته می‌شدند. می‌توان گفت که در بازه‌ی زمانی ماه می تا ماه اکتبر، تقریباً چهارهزار کمیته‌ی کارگری، یعنی کمابیش یک کمیته در هر محل کار، تأسیس شد که تقریباً همگی در پی نشست‌های جمعیِ (plenários) کارگران شکل ‌گرفته بودند (همان، فصل 1). جلسات از سوی یک هسته‌ی اصلی از نمایندگان موقت به شکل جمعی کنترل می‌شد که هر زمان امکان عزل‌شان وجود داشت. این کمیته‌ها نه تنها اختیار کارخانه‌ها را به دست گرفتند بلکه خواهان مصادره‌ی خانه‌ها و آپارتمان‌های خالی نیز بودند. سازماندهی مستأجران و ساکنان در قیاس با نمونه‌های مشابه در اروپا، عظیم‌تر بود. کلینیک‌های عمومی و مراکز فرهنگی رشدی تصاعدی داشتند. این مطالعه بر تعدادی محدود از بی‌شمار مواردی تمرکز می‌کند که نه تنها کمیته‌های کارگری‌ با یکدیگر بلکه با تشکل‌های ساکنان، کارگران مزرعه و به‌ویژه اعضای ارتش نیز متحد شدند.

سوویت‌های کارگری

سوویت معادل روسی واژه‌ی «شورا» است. معمولاً در دوره‌های انقلابی، هنگامی که مردم با مسائل ویژه‌ای روبه‌رو می­شوند که مستلزم راه‌حل‌های عملی است، با ایجاد هئیت‌هایی از نمایندگان منتخب، مبارزاتشان را هماهنگ می‌کنند. می‌توان به کمون پاریس 1871 اشاره کرد که پس از شکست نظامی فرانسه از پروس، کارگران پاریس در مقابل نیروهای حکومت که تلاش می‌کردند توپخانه‌ی آن‌ها را تصرف کنند، مقاومت کردند و دولت مستقل خود را بنا نهادند. مارکس در دفاع از کمون پاریس چنین استدلال کرد: «اما طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند به این بسنده کند که صرفاً ماشین حاضروآماده‌ی دولتی را به دست بگیرد و آن را در جهت اهداف خود به کار اندازد… راز حقیقی کمون این بود. کمون اساساً حکومت طبقه‌ی کارگر بود، محصول مبارزه‌ی طبقه‌ی تولیدکننده علیه طبقه‌ی تصاحب‌کننده، یعنی شکل سیاسی سرانجام به دست‌آمده‌ای که تحت آن رهایی اقتصادی نیروی کار می‌توانست عملی شود». (مارکس و انگلس، 1975-2005، 328، 334).

همان‌گونه که مارکس توصیف می‌کند اعضای کمون 1871 انتخابی بودند و هر زمان امکان عزل‌شان وجود داشت و دستمزد کارگری به آنان پرداخت می‌شد. کمون تنها چند هفته دوام داشت، اما اقداماتی را عملی کرد که تصویب آن‌ها از سوی یک هئیت پارلمانی ممکن بود مدت‌ها طول بکشد – کمون پرداخت اجاره را لغو کرد، کار شبانه در نانوایی‌ها را ملغی کرد و اجازه داد کالاهای گروگذاشته‌شده به رایگان بازپس گرفته شوند. محل‌های کار بزرگ اندکی در پاریس وجود داشت و کمون بر انتخابات‌ حوزه‌های انتخابی استوار بود. نوبت بعدی که دموکراسی کارگری ظهور کرد، با شدت بیشتری بر محل‌های کار متکی بود.

این مطالعه برگرفته از پژوهش دیگری است [2] و به شکل گاه­شمارانه چهار نمونه از تشکل‌های «شوراهای کارگری» پرتغال را در مقام سازمان‌هایی که کارگران بنگاه‌های مختلف را به هم پیوند می‌زند برجسته می‌کند، یعنی:

  • اینترْاِمپِرِساس (Inter-Empresas) [3]؛ می 1974 – مارس 1975.
  • شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان (Revolutionary Councils of Workers ,Soldiers, and Sailors)؛ آوریل 1975 – ژوئن 1975.
  • مجامع مردمی؛ ژوئن 1975- نوامبر 1975.
  • کمیته‌ی مبارزه‌ی استوبال (Comité de Luta de Setúbal)؛ اکتبر 1975 – نوامبر 1975.

در پرتغال نمونه‌های بسیارِ دیگری از قدرت مردمی و شکل­های ‌مبتنی بر مدل شورایی نیز وجود داشتند؛ با این حال مطالب اندکی درباره‌ی آن‌ها به زبان انگلیسی منتشر شده است. [4] مطالعه‌ی من بر آن دسته از شوراها تمرکز دارد که با محل‌های کار متنوعی پیوند دارند و سربازخانه‌های نظامی را نیز به‌عنوان محل کار شناسایی می‌کنند. هنگام بررسی این رویدادها تلاش‌ می‌کنم که خصوصیات زیر را مدنظر قرار دهم:

  • عمق نفوذ نمایندگی در محل کار
  • دامنه‌ی گسترش نمایندگی، دسترسی به فراتر از محل‌های کار
  • پاسخگویی و حق عزل
  • خودفعالیتی، قدرت مستقیم کارگران، و قدرت بدیل بالقوه

در جبهه‌ی کارگران

پیش از بحث درباره‌ی تحولات شوراهای کارگری باید به برخی از نیروهایی که پیش‌تر در جنبش کارگری فعال بودند، اشاره کنم. حزب کمونیست پرتغال (PCP) سنت معتبری در مخالفت با فاشیسم داشت. این حزب تا 25 آوریل 1974 کادری متشکل از حدود پنج‌هزار عضو داشت که دارای پایگاهی مهم در طبقه‌ی کارگر و نفوذی نسبی بر آن بود. حزب کمونیست پرتغال، به‌عنوان یکی از شرکای دولت موقت، بلافاصله کارت اصلی خود را که نفوذ بر جنبش کارگری بود بازی کرد. حزب از اعتصاب‌های غیررسمی خودجوش [5] و همراهی با کمیسیون‌های کارگری (که نفوذ اندکی بر آن‌ها داشت) فاصله گرفت، و با متهم کردن کمیسیون‌های کارگری به این‌که «چپ­های افراطی»اند که «در زمین راست بازی می‌کنند» و «نوکران رئیس‌ها» هستند، در عرض دو هفته تظاهراتی را علیه اعتصاب‌ها سازماندهی کرد.

حزب کمونیست پرتغال که با ام.اف.‌ای همکاری می‌کرد، منابع خود را نه در محیط‌های کار بلکه در پایگاه قدرت دیگری صرف کرد ــ اینترسیندیکال. اینترسیندیکال در سال 1970 از همجوشی سست و ناپایدار اتحادیه‌های نسبتاً مستقل به وجود آمد. ‌چند هفته پس از کودتا تعداد اعضای وابسته به اینترسیندیکال از 22 اتحادیه به حدود 200 اتحادیه افزایش یافت و ناگهان آن را به چتر سازمانی اتحادیه‌ی کارگری در سطح ملی بدل کرد. رقیب کوچک‌تری هم در اتحاد با حزب سوسیالیست شکل گرفت.

اینترسیندیکال اغلب در همکاری با وزارت کار کنترل اتحادیه‌ها را به دست گرفت. در برخی موارد، اما نه همیشه، اتحادیه‌ها چیزی جز پوسته‌های توخالی نبودند. اتحادیه‌ها به‌رغم حضورشان، روش «طبیعی» ارتباط کارگران با یک‌دیگر به حساب نمی‌آمدند. مثلاً خیلی اوقات در برخی از کارخانه‌های نساجی، کارگران عضو یک اتحادیه‌ی خاص‌ بودند اما در عمل این کمیته‌ی اتحادیه بود که کمیسیون کارگری به حساب می‌آمد.

کمیسیون‌های کارگری کاملاً خودجوش شکل گرفتند. بسیاری از فعالان پیشرو در کمیسیون‌های کارگری عضو حزب کمونیست پرتغال بودند و از حملات حزب به کمیسیون‌ها بیمناک شده بودند. این فعالان، یا حزب کمونیست پرتغال را ترک کردند یا از سوی حزب اخراج شدند که پیامد آن شکل‌گیری تعداد زیادی از فرقه‌های مارکسیست ـ ‌لنینیست بود (که اغلب برچسب مائوئیست بر آن‌ها زده می‌شد). انقلابیونی از دیگر سنت‌ها نیز ــ هرچند در تعدادی کم‌تر ــ حضور داشتند. یک نمونه از این گروه‌ها، حزب انقلابی پرولتاریا/ بریگاردهای انقلابی (PRP/BR) بود (این دو سازمان در سال 1972 با هم ادغام شدند) که پیش از 25 آوریل 1974 حملات متعددی به تأسیسات نظامی کرده بود. جنبش سوسیالیست‌های چپ‌گرا (MES) در حدود 1970 به‌عنوان شبکه‌ای از انجمن‌های سوسیالیستی شامل اتحادیه‌های کارگری، کاتولیک‌ها و دانشجویان، شکل گرفته بود. همچنین جنبش کارگری، آنارکوسندیکالیست‌ها را نیز جذب کرد که شیفته‌ی مفهوم جنبش ورای احزاب شده بودند؛  برخی حتی ممکن است بگویند که آن‌ها «ضدحزبی» بودند.

اینترامپرساس

بلافاصله پس از 25 آوریل ارتباطات میان محل‌های کار به سرعت شکل گرفت. محل‌کار کلیدی، محوطه‌ی تعمیرات کشتی لیزناوه (Lisnave) بود که 10 هزار نفر را در استخدام خود داشت و مدرن‌ترین و دومین محوطه‌ی بزرگ در اروپا بود. آرتور پالاسیو سال‌ها در لیزناوه کار می‌کرد و یکی از اعضای کمیسیون کارگری لیزناوه از زمان شکل‌گیری آغازین آن بود. او جلسات در محل‌کار را این‌گونه به یاد می‌آورد:

من در حدود پانزده یا بیست جلسه شرکت کردم اما نمی‌توانم به یاد بیاورم که این جلسات هر چند وقت‌ یک‌بار برگزار می‌شدند. این جلسات منظم نبودند بلکه هر زمان که لازم بود برگزار می‌شدند. معتقدم که ابتکار شکل‌گیری اینترامپرساس از خود لیزناوه نشأت گرفت، اما مطمئن نیستم… در نخستین جلسه بیش از دویست نفر شرکت کردند؛ این نشست در دوره‌ی اعتصاب ماه‌ می در لیزناوه برگزار شد… خصوصیت نخستین جلسه در ماه می حمایت از اعتصابیون بود. مبلغ 25 کنتوس (25 هزار اسکودو – تقریباً معادل 500 پوند در 1974) برای کارگران کارخانه‌ی سورِفامه جمع‌آوری شده بود.

… افراد زیادی در مبارزات کارگری شرکت داشتند، از جمله افرادی از سی.یو.اف، پری و پسران، اس.آر.ان، اوهیوجی بویی (کشتی‌سازی وابسته به نیروی دریایی)، کرگال، اپلاید مگنتیکس، و سوگانتال. حتی برخی از کارخانه‌ها در آن زمان هنوز کمیسیون کارگری نداشتند، و بنابراین کارگرانی بودند که خودشان مستقل از کارخانه‌ها می‌آمدند (پالاسیو 1982).

جلسات غیررسمی بودند، در واقع «مکانی برای ملاقات و بحث». در روزهای نخست، این شبکه به نام‌های متعددی شناخته می‌شد؛ پالاسیو از اصطلاح اینتر ـ کمیسویس[inter-comissões- بیناکمیسیونی] استفاده می‌کرد. اینترامپرساس علاوه بر سازماندهی مجموعه‌ها به سازماندهی تظاهرات در دفاع از کارگرانی نیز یاری می‌رساند که از سوی حکومت، گاه از سوی نیروهای نظامی و همواره از سوی حزب کمونیست پرتغال و اینترسیندیکال زیر ضرب بودند. برای مثال در 19 ژوئن، حکومت برای مقابله با اعتصاب هزار کارگر پُست (CTT)، ارتش را فراخواند. دو دانشجوی افسری از شرکت در این سرکوب خودداری کردند و به زندان افتادند. فعالان اینترامپرساس در سازماندهی تظاهراتی در حمایت از این دانشجویان افسری نقش داشتند. [6]

منازعه‌ای در فرودگاه لیسبون به اِشغال نظامی ادارات دولتی، زندانی شدن 15 مبارز و اخراج 280 کارگر انجامید. تظاهرات اعتراضی با حضور 4000 کارگر خطوط هوایی ملی پرتغال (TAP) از جمله کل کارگران بخش نگه‌داری این خط هوایی، دولت را مجبور کرد که 15 مبارز را آزاد کند، با این حال 280 کارگر در روز بعد اخراج شدند. در 27 سپتامبر چندین هزار کارگر خطوط هوایی ملی پرتغال دست به اعتصاب زدند و تظاهراتی را سازماندهی کردند؛ شبکه‌ی اینترامپرساس نقش مهمی در سازماندهی حمایت نمایندگان سایر محل‌های کار و برنامه‌ریزی اعتصاب بزرگ‌تری در روز شنبه 29 سپتامبر ایفا کرد. جامعه‌شناس صنعتی، فاتیما پاتریارکا، جلسه‌ی 27 سپتامبر را به خاطر می‌آورد:

هر تشکل، جلساتی را برگزار می‌کرد. پیغام‌رسانان تشکل‌ها برای حفظ ارتباط از این جلسه به آن جلسه می‌رفتند. همه‌ی فعالان کلیدی در جلسه اینترامپرساس حضور داشتند. با مداخله‌ی نماینده‎ی لیزناوه، یکی از اعضای حزب انقلابی پرولتاریا (PRP)، بود که بر سر مسئله برگزاری تظاهرات موافقت حاصل شد. او یک نماینده‌ به معنای کامل کلمه نبود… اینترسیندیکال نه از این تصمیم حمایت و نه آن را محکوم ‌کرد. همچنین دلایلی عملی برای خودداری از تظاهرات وجود داشت» (پاتریارکا 1980)

سرانجام تظاهراتی با شرکت حدود 40 هزار نفر در 28 سپتامبر برگزار شد که البته با استانداردهای آن زمان اعتصاب بزرگی محسوب نمی‌شد. اما دلیلی برای این عدم اقبال وجود داشت؛ از این روست که فاتیما به «دلایل عملی» اشاره می‌کند. رئیس‌جمهور اسپینولا [7] به‌اصطلاح اکثریت خاموش [8] را تشویق کرد که به میدان بیایند و در همان روز [2 سپتامبر] یک راهپیمایی قدرتمند 300 هزار نفری برگزار کنند. سران کارخانه‌دارها با رئیس‌جمهور و تعدادی از ژنرال‌ها دیدار کردند و به این نتیجه رسیدند که استفاده از نیروی نظامی برای حمله به چپ‌ها و استقرار مجدد «نظم» ضروری است؛ آن‌ها مدعی بودند که از سوی مردم مأموریت دارند تا کودتایی را ترتیب بدهند. در 28 سپتامبر بسیاری از کارگران ترجیح دادند به لیسبون نروند. زیرا شب قبل از آن، سربازان و شهروندان سنگربندی کرده بودند و ماشین‌هایی را که قصد رفتن به لیسبون داشتند تفتیش می‌کردند. حکومت مجبور شد که راهپیمایی اکثریت خاموش را ممنوع کند؛ این آبروریزی به استعفای اسپینولا و تقویت چپ و نیز تقویت رابطه‌ی میان ام.اف.ای و جنبش مردمی منجر شد.

پس از 28 سپتامبر، کمیته‌های کارگری نیروی خود را یکی کردند و همگی تحت نام اینترامپرساس شروع به فعالیت‌ کردند. شرکت در جلسات کاملاً آزاد بود؛ افراد بیش‌تری به نمایندگی از کمیسیون‌هایشان حاضر می‌شدند. یک بولتن رسمی انتشار می‌یافت و جلسات به شکل منظم و هفته‌ای یک بار برگزار می‌شد.

تا ژانویه 1975 مبارزه علیه اخراج‌ها رفته‌رفته به خط مقدم تبدیل ‌شد؛ برای نمونه می‌توان به هزاران کارگرِ شاخه‌های لیسبونِ گروه مهندسی الکتریک، ایفاسک/اینل (Efacec/Inel) اشاره کرد که از اینترامپرساس خواستند تظاهراتی را سازماندهی کند (ن.ک. به Efacec/Inel 1976، 39-42). یکی از کارگران خطوط هوایی ملی پرتغال جلسه‌ی برنامه‌ریزی اینترامپرساس را در دوم فوریه 1975 این‌گونه به یاد می‌آورد: «بزرگ‌ترین جلسه‌ای که می‌توانم به خاطر بیاورم در وز دو اوپراریو (Voz do Operário) برگزار شد… حدود هزار نفر در آن شرکت داشتند. این جلسه برای برنامه‌ریزی تظاهرات بود. حمایت کارگران لیزناوه تعیین‌کننده بود» (8 می، 1982).

حدود 37 یا 38 کمیته‌ی کارگری (گزارش‌ها مختلف است) در آن زمان مشارکت کردند و برای تظاهرات در هفتم فوریه فراخوان داده شد. در پرچم صف اول تظاهرات این شعار دیده می‌شد: «بیکاری پیامد اجتناب‌ناپذیر سرمایه‌داری است. به همین سبب کارگران می‌خواهند سرمایه‌داری را نابود و جهان نوینی بنا کنند.»

اما این خواست برپایی جهانی نوین نبود که اتحاد میان حکومت و ام.اف.ای را به مخاطره انداخت. در لحظات آخر شعار جدیدی اضافه شد: «اخراج ناتو، استقلال ملی!» علت این شعار حضور بخشی از ناوگان دریایی آمریکا در لیسبون برای انجام تمرینات ناتو بود. همه‌ی احزاب سیاسیِ حاضر در حکومت ائتلافی با تظاهرات مخالفت کردند و تظاهرات ممنوع شد. حزب کمونیست پرتغال به این نتیجه رسید که «هرگونه درگیری با ناتو هم‌سو با منافع ارتجاع خواهد بود»؛ حتی اکتاویو پاتو از اعضای حزب کمونیست پرتغال به تلویزیون رفت و به مردم توصیه کرد که به تفنگ‌داران ناوگان دریایی ناتو گل هدیه بدهند. اما ام.اف.‌ای همچنان بر سر موضع خود بود. روزنامه‌ی فرانسوی‌زبان لیبراسیون در آن زمان نوشت: «بر حسب تصادف، مجمع ماهانه‌ی نمایندگان ام.اف.ای در روز سه‌شنبه برگزار شد. انتظار می‌رفت این مجمع تظاهرات را ممنوع کند… در صبح روز جمعه اعضای کمیسیون‌ها [یعنی اینترامپراساس] به ملاقات نیروی امنیت داخلی (COPCON) رفتند. در پایان این جلسه اعلام شد که ام.اف.ای با برپایی تظاهرات مخالفتی ندارد» (Big Flame 1975،15-16).

هشتادهزار نفر در تظاهرات شرکت کردند. پالاسیو از لیزناوه روایت خود از این ماجرا را این ‌گونه شرح می‌دهد:

«تظاهرات در همه‌ی مسیرها با پلیس و افسران ارتش مواجه شد. آنان می‌خواستند ما را منصرف یا منحرف کنند. اما تظاهرات به‌رغم تلاش‌های گوناگون برای متوقف کردن آن، به‌هیچ‌وجه متوقف نشد. ارتش تمامی مسیرهای منتهی به سفارت آمریکا را مسدود کرده بود… من با بلندگو از مردم خواستم هر طور که هست باید پیش‌روی کنند… مردم نمی‌خواستند کسی فریب‌شان بدهد یا مانع‌شان شود. بنابراین من برای گفت‌وگو به سمت یک افسر رفتم و به او گفتم «مردم تظاهرکننده می‌خواهند عبور کنند.» و این گونه بود که ما به حرکت ادامه دادیم… وقتی تظاهرکنندگان رد شدند، تکاورها به تظاهرکنندگان پشت کردند، سلاح‌هایشان را کنار گذاشتند و به مردمی که شعار می‌دادند پیوستند» (پالاسیو 1982).

بنا بر گزارش لیبراسیون، «مردم اشک شوق می‌ریختند» و «چنین صحنه‌ای به شما کمک می‌کند تا پرتغال امروز را درک کنید». این تظاهرات پیوند حزب کمونیست پرتغال/ ام.اف‌ای را تضعیف کرد و راه را برای شکل‌گیری پیوند ام.اف.ای/ قدرت خلق در آینده گشود. [9] اکثریت اعضای ام.اف.ای با حزب کمونیست پرتغال موافق نبودند و از ظهور قدرت مستقل کارگران دفاع می‌کردند.

این تظاهرات علاوه بر نقش آن در ایجاد ارتباط میان مبارزترین محل‌های ‌کار، مهم‌ترین و تنها کنشی بود که از سوی اینترامپرساس سازماندهی شد. این کنش آخرین ابتکار مهم اینترامپرساس نیز بود. در پس پرده، اینترامپرساس به علت چندین عامل به‌هم‌مرتبط، در حال از دست دادن عرصه بود. حزب کمونیست پرتغال مبارزه از درون و تلاش برای غلبه بر کمیسیون‌های کارگری را به کار بسته بود: «در این دوره، حزب کمونیست پرتغال کنترل کمیته‌های کارگری را در بنگاه‌های مختلف به دست گرفت از جمله در لیزناوه، استناوه، سیدرورژیا، ایفاسک (که البته به دست گرفتن کنترل آن مدت زمان بیش‌تری طول کشید) و سورفامه. حزب کمونیست پرتغال اکثریت کارخانه‌ها را در اختیار داشت. هنگامی که حزب کمونیست کنترل را در دست گرفت کمیته‌های کارگری را با اینترسیندیکال متحد کرد (کارگران لیزناوه 1982).

کارلوس نونز، یکی از مبارزان حزب انقلابی پرولتاریا (PRP) و یکی از نمایندگان کمیته‌ی کارگری خلق‌الساعه‌ی لیزناوه در می- ژوئن 1974 برایم توضیح داد که حزب کمونیست پرتغال چگونه کنترل را در لیزناوه به دست گرفت:

حزب کمونیست سطح تهاجم و سرکوب خود را در کارخانه‌ها بالا برد و حتی به روش‌های فیزیکی متوسل می‌شد… جلسات دستکاری می‌شدند تا تنها اعضای حزب کمونیست پرتغال یا افراد وفادار به آن اجازه‌ی صحبت داشته باشند. آنان با فهرست‌های افراد مورد حمایت‌شان به جاهای مختلف سر می‌زدند و آدم‌ها را تشویق می‌کردند که چگونه رأی بدهند. بنابراین دبیرخانه‌ی جدیدی انتخاب شد که مرکب از شش عضو از حزب کمونیست پرتغال، چهار عضو از حزب همبستگی و یک یا دو عضو از چپ انقلابی بود (نونز 1984).

حزب کمونیست پرتغال، اینک با پیشتوانه‌ی کمیته‌های کارگری، در دوم فوریه کنفرانسی به‌ظاهر «غیرحزبی» سازماندهی کرد که در آن 191 سی‌تی از سراسر کشور شرکت داشتند.

حزب کمونیست پرتغال و اتحادیه‌ها بی‌رحمانه­ به اینترامپرساس حمله کردند؛ تعداد زیادی از انقلابیون چپ‌گرای رادیکال ضدحمله‌های قدرتمندی را سامان دادند و فرقه‌گرایی سیاسی بدل به خصیصه‌ی بومیِ همه‌گیر و منفی شد. مارکسیست ـ لنینیست‌ها نسبت به رهبری اتحادیه‌ها‌ی موجود برخوردی به‌شدت خصومت‌آمیز داشتند؛ اتحادیه‌هایی که به کودتای 25 آوریل واکنش مناسبی نشان نداده بودند، پس‌مانده‌های فاشیسم تلقی می‌شدند، و هم‌زمان به آن دسته از اتحادیه‌ها که ذیل حزب کمونیست پرتغال بودند برچسب سوسیال‌فاشیست زده می‌شد. مشخص نبود که هدفْ جایگزینی این اتحادیه‌ها بود، یا دور زدن آن‌ها یا رفع نقایص‌شان. اما در عمل اتحادیه‌ها همچنان به این علت که مطالبات مربوط به «آب و نان» را مطرح می‌کردند پیشتاز بودند.

11 مارس 1975

قدرت اینترامپرساس به‌شدت روبه‌زوال بود، تا آن ‌اندازه که دیگر به زحمت فقط یک جبهه‌ی مارکسیست ـ لنینیستی تلقی می‌شد که پایگاه به مراتب تنزل‌یافته‌ای در محل‌ ‌کار داشت. اینترامپرساس اهمیت خود را بیش از‌ همه به دلیلِ تغییر جهت رویدادها و رادیکالیزه شدن ام.اف.ای از دست داد. این تغییر جهت با کودتای ناشیانه‌ی اسپینولا و حامیانش در 11 مارس 1975 تشدید و تسریع شد. هرچند کودتای 11 مارس ناشیانه و بیش‌تر اقدامی از سر ناامیدی بود، در استحکام بخشیدن به اتحادِ میانِ سربازان و کارگران [علیه کودتا و در دفاع از انقلاب] فوق‌العاده موفق بود. در ساعات حمله، جاده‌های اصلی گاه با استفاده از بولدوزرها، کامیون‌ها و ماشین‌های مصادره‌شده‌ی مخلوط‌کن سیمان، سنگربندی شد. سربازان علناً در اداره‌ی سنگرها و تحویل دادن سلاح‌ها برادرانه با کارگران همراهی کردند. کارگرانِ مسلح ماشین‎ها را تفتیش می‌کردند و اعتصابیون با اشغال ایستگاه رادیویی کاتولیک (Catholic radio) به‌منظور «دفاع از انقلاب»، رادیو رناسنسا (Rádio Renascença) را دوباره به راه انداختند.

ام.اف.ای با سرعتی سرسام‌آور تصمیم به نهادینه‌سازی تشکل ویژه‌ی خود گرفت و هیئت عالی فرماندهی جدیدی به نام شورای انقلاب تأسیس کرد. نخستین اقدام شورای انقلاب پس از 11 مارس، ملی کردن بانک‌ها و شرکت‌های بیمه‌ای بود که مالکان پرتغالی داشتند. پس از شکست کودتای مارس، اِشغال زمین‌ها به‌طرز چشم‌گیری افزایش یافت. البته نباید بر اهمیت مبارزات کارگران کشاورزی و بر این که برای نخستین بار در حافظه‌ی زیسته،‌‌‌ جریان حرکت کارگران از روستاها به شهرها وارونه شده بود، بیش از اندازه تأکید کرد.

پروژه‌ی شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان

پس از 11 مارس حزب انقلابی پرولتاریا/ بریگاردهای انقلابی (PRP/BR) که اینک از اینترامپرساس بیرون رانده شده بود، به این تصمیم رسید که اکنون زمان آن است که به‌طور رسمی شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان را به‌راه اندازد. این نخستین تلاش برای متحد کردن کارگران و سربازان در یک تشکل غیرحزبی بود. هیئت نمایندگان می‌بایست شامل نمایندگانی از سربازخانه‌ها هم می‌شد، با این استدلال که سربازان، کارگرانی یونیفرم‌پوش هستند. حزب انقلابی پرولتاریا/ بریگادهای انقلابی ریشه در سنت چریکی داشت که تأکیدش بر نقش عده‌ای اندک در تصاحب قدرت از طریق قیام مسلحانه، به نام کارگران بود.

25 آوریل 1975، سالگرد سرنگونی رژیم گذشته، به‌عنوان موعد نخستین انتخابات تاریخ پرتغال بر مبنای حق رأی عمومی انتخاب شده بود. در آخر هفته‌ی پیش از انتخابات، صدها هزار نفر از مردم در گردهمایی‌های انتخاباتی شرکت کردند؛ اما 660 نفر در گردهمایی متفاوتی شرکت کردند: کنفرانس تأسیس شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان. نمایندگانی از 161‌ محل ‌کار (این افراد نمایندگان منتخب شوراها‌ نبودند)، از جمله از لیزناوه، استناوه، خط هوایی ملی پرتغال و مهم‌تر از همه نمایندگانی از‌ 21 واحد نظامی نیز حضور داشتند. مطبوعات و سازمان‌دهندگان به‌سرعت به حضور تعدادی از سربازان ارتش اشاره کردند. این رویداد تنها موردی در آن زمان بود که به این موضوع که به چه کسانی یا به چه چیزی باید رأی داد اختصاص نداشت؛ در عوض بدیل دیگری برای نظام قدرت ارائه می‌داد. در آن هفته، تیتر روولسائو (Revolução) نشریه‌ی حزب انقلابی پرولتاریا/ بریگاردهای انقلابی این بود: «به شوراهای انقلابی ــ به دیکتاتوری پرولتاریا ــ رأی بدهید.» کریستوفر رید، خبرنگار گاردین، گزارش کرد که «کارگران نقشه‌ی کنترل به سبک شورایی را در سر می‌پرورانند» (1975).

سرانجام 91.73 درصد از رأی‌دهندگان، یعنی بیش از پنج و نیم میلیون نفر در انتخابات‌ شرکت کردند. حزب سوسیالیست به رهبری ماریو سوارس با 37 درصد آرا پیروز شد. سُوارِس پیشینه‌ی ضدفاشیستی مثبتی داشت و پیروزی حزب سوسیالیست، باعث اعتباربخشی به مسیری جایگزین، ضدفاشیستی و دموکراتیک، متفاوت از مسیر کمونیست‌ها و چپ‌های رادیکال شد. مجلس مؤسسانِ تازه‌انتخاب‌شده، نه یک هئیت عالی بلکه صرفاً هیئتی مشورتی برای ام.اف.ای بود که همچنان رئیس‌جهمور را منصوب می‌کرد. تبعیت برندگان انتخابات از نیروی نظامی منشاء تنش‌های فزاینده‌ای شد. در مدت 24 ساعت فریاد «مرگ بر ام.اف.ای» در تظاهرات پیروزی حزب سوسیالیست طنین‌انداز شد که برای نخستین بار از درگیری عیان میان یک حزب اصلی سیاسی و ام.‌اف.‌ای حکایت می‌کرد.

پس از انتخابات، حفظ اتحاد شکننده‌‌‌ی موجود‌ برای ام.اف.ای پیوسته دشوارتر می‌شد. صحبت‌هایی مبنی بر امتناع از تحویل قدرت و دیکتاتوری خیرخواهانه به گوش می‌رسید. ایده‌ی دیگر این بود که ام.اف.ای باید به یک حزب سیاسی واقعی تبدیل شود. با توجه به گزینه‌هایی که مطرح می‌شد، بازی برقراری توازن ــ امتیازدهی به هر دو جناح ــ روز به روز پر‌خطرتر می‌شد. طرح و نقشه‌ی مشخصی در بین نبود.

عناصری از نیروی امنیت داخلی[10] از جمله‌ فرمانده اتلو سارایوا جی کاروالو[11]، به پروژه‌ی شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان جانی تازه بخشیدند. کاروالو به‌عنوان معمار کودتای 25 آوریل به پایگاهی مانند شبکه‌ی ملی این شوراها در خارج از ارتش نیاز داشت. شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان در 17 ژوئن برای تظاهرات فراخوان دادند. این تظاهراتِ حدود سی‌هزارنفره از نظر سیاسی یکی از رادیکال‌ترین تظاهرات پس از 25 آوریل بود که همه‌ی احزاب سیاسی و نهاد وابسته به آنان یعنی مجلس موسسان را به چالش کشید. غیبت شعار در حمایت از ام.اف.ای آشکارا حس می‌شد. شعارهای اصلی عبارت بودند از: «پیش به‌سوی یک حکومت انقلابی غیرحزبی» و «پیش به‌سوی یک انقلاب سوسیالیستی». در روز تظاهرات، شعار سومی هم اضافه شد: «انحلال فوری مجلس موسسان!» در صف اول تظاهرات، بنر بزرگی که عرض خیابان را در برمی‌گرفت با این شعار به چشم می‌خورد: «آشغال‌ها را بیرون کنید: قدرت از آن کسانی است که کار می‌کنند!» (Fora com a canalha: O poder a quem trabalha!)

شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان در ظاهر بسیار سیاسی بودند و ادعا می‌کردند که «نخستین شورای انقلابی پرتغال» هستند اما آن‌ها غیرحزبی و خواستار «حکومت انقلابی بدون احزاب سیاسی» بودند. تحقیر سیاست‌های حزبی از سوی شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان با سنت نظامی ام.اف.ای و نقش آن در بازنمایی طبقات متفاوت و میانجی‌گری میان آن‌ها هم‌سویی داشت. بنابراین، این تشکلِ نسبتاً نحیف که ریشه‌های به‌نسبت ضعیفی در محل‌های کار داشت، نفوذ چشم‌گیری بر شماری از افسران داشت و به شکل‌دهی بر حوادث اثرگذار بود.

مجامع مردمی

«قدرت خلق» یک لفاظی صرف نبود. هر روز کارگران به میزان بی‌سابقه‌ای کنترل کارخانه‌هایشان را به دست می‌گرفتند. مقیاس اشغال کارخانه‌ها یادآور تورین در 1920، کاتالونیا در 1936 و فرانسه در 1936 و 1968 بود. به دست گرفتن کنترل مزارع، محل‌های کار و خانه‌ها و آپارتمان‌ها در شهرها، افراد بسیاری را به خود جلب کرد که پیش از این ممکن بود از خودسازماندهی کنار گذاشته شوند، زیرا در کارخانه‌ای کار نمی‌کردند.[12] یک زمین گلف در آلگاروه اعلام کرد که اینک ورود به آن برای عموم، به‌استثنای اعضای سابقش، آزاد است. رادیو رناسنسا میکروفونی در خیابان نصب کرد تا هر زمان که تظاهراتی در جریان است یا یک هیئت نمایندگی حضور پیدا می‌کند، سیاست جاری در خیابان‌ها را به‌طور زنده پخش کند.

در پی یک درگیری کاری، کارگرانِ روزنامه‌ی رپبلیکا (República) کنترل آن را به نام جنبش قدرت مردمی (Poder Popular) به دست گرفتند. در بیانیه‌ی اهداف کارگران در 24 می اعلام شد که «رپبلیکا از این پس به هیچ حزبی تعلق نخواهد داشت. با همه‌ی احزاب مترقی، یکسان و صرفاً بر اساس اهمیت وقایع، رفتار خواهد شد» (کارگران رپبلیکا، 1975). اما این واقعه حزب سوسیالیست را از مهم‌ترین روزنامه‌اش محروم کرد و به بحث‌های داغی پیرامون حق نشر و آزادی بیان منجر شد ــ که با توجه به این‌که حزب سوسیالیست پیش از 25 آوریل غیرقانونی بود، اهمیت بسیاری داشت.

بیست‌وچهار ساعت پس از تظاهرات شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان، شورای انقلابی ام.اف.ای اعلام کرد که «ام.اف.ای دیکتاتوری پرولتاریای مورد حمایت میلیشای مسلح خود را نمی‌پذیرد، زیرا با درک پلورالیستی مشخص ام.اف.ای از انقلاب پرتغال ناسازگار است». در عرض چند روز مجمع عمومی ام.اف.ای با تفاوت آرایی اندک «رهنمودهای اتحاد مردم و ام.اف.ای» را به‌تصویب رساند که به‌پیمان ام.اف.ای/ پرووو (MFA/Povo) معروف است، پیمانی که موفق شد حزب کمونیست پرتغال، افسران لشکر پنجمِ پیرامون جنبش سوسیالیست‌های چپ‌گرا (MES)، نیروی امنیت داخلی و برخی از هواداران شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان را به‌طور موقت متحد کند. هدف از این اتحاد، ایجاد قدرت موازی با دولت و نظام پارلمانی بود. بر این اساس، تشکل‌های قدرت مردمی به‌عنوان مجامع مردمی به شکل یک هرم تحت چتر حفاظتی ام.اف.ای با هم یکی می‌شدند.

تصویب پیمان ام.اف.ای/ پرووو و همزمان ادامه‌ی ناتوانی حکومت برای تضمین بازگشت رپبلیکا و رادیو رناسنسا (زیرا تظاهرات عمومی ام.اف.ای را وادار کرده بود که تصمیم حکومت مبنی بر بازگشت این ایستگاه رادیویی به کلیسا را وتو کند و اجازه دهد که کارگران کنترل آن را در دست بگیرند)، سوارس و حزب سوسیالیست را وادار به کناره‌گیری از حکومت کرد. این کناره‌گیری ــ در تاریخ 10 ژوئیه روزی که رپبلیکا بازگشایی شد ــ باز هم به شکل‌گیری دولت موقت دیگری انجامید: پنجمین دولت موقت، به رهبری ژنرال واسکو گونزالوس (نزدیک به حزب کمونیست پرتغال)، عمدتاً از کمونیست‌ها و سمپات‌های حزب کمونیست تشکیل شده بود. این نخستین دولتی بود که حزب سوسیالیست یا حزب محافظه‌کارِ (Partido Popular Democrático -PPD) در آن جایی نداشتند.

می‌توان به مجمع مردمی پونتینا به‌عنوان مثالی زنده از «جنبش قدرت مردمی» اشاره کرد. هنگ مهندسین پونتینا یکی از مقرهای فرماندهی کودتای 25 آوریل بود. اغلب سربازان آن از مکانیک‌های آموزش‌دیده‌ و کارگران باسابقه بودند و مجمع هنگ آنان به مدلی برای دیگر واحدها تبدیل شد. سربازان و افسران با ساختن جاده‌ها و پل‌ها با استفاده از تجهیزات نظامی، با مردم محلی ارتباط مستقیم برقرار کردند. پس از شکست ضدکودتای 11 مارس، جلسات میان کارگران و سربازان بیش از پیش سازمان‌یافته شد. نخستین مجمع مشترک درست پیش از پیمان «ام.اف.ای/ پرووو»  و با حضور 17 کارخانه و نزدیک به 30 کمسیون اجاره‌نشینان برگزار شد. این مجمع در زمان اوج خود حدود 200 نماینده از انجمن‌های تشکیل‌دهنده‌اش داشت.

بحث‌های زیادی درخصوص مجامع مردمی وجود داشت – در طول تابستان و پاییز رپبلیکا دست‌کم 38 بار به این موضوع پرداخت- و بسیاری از مجامع دیگر جلسات برنامه‌ریزی برگزار کردند. شاید این مجامع در ظاهر برقرار بودند، اما در عمل فقط تعداد محدودی از آن‌ها فعالیت می‌کردند. درواقع، مجامعی عمدتاً پایدارتر بودند که در عمل کارکردهای دولت محلی را برعهده داشتند. نمایندگان کمسیون‌های ساکنان، با فروبلعیدن نمایندگان محل‌های کار، تسلط این مجامع را در دست گرفتند. اعضای این مجامع صدها ساعت، صرف برنامه‌ریزی و گه‌گاه حتی اجرای اقدامات می‌کردند. با این شرایط، این مجامع هرگز نتوانستند به پتانسیل خود پی ببرند و منتقدان‌شان مدعی بودند که این مجامع چیزی جز «مکانی برای حرف‌‌های توخالی» نیستند.

کمیته‌ی مبارزه‌ی استوبال

این دوره، دوره‌ی رادیکالیزه شدن و قطبی‌شدنِ شتابان بود. در طول «تابستان داغ»ِ 1975 تا پاییز آن سال، شماری از نیروها ازجمله دهقانان مناطق شمالی، بازگشتگان از مستعمرات (رتورناردو‌ها) [13]، حزب سوسیالیست و کلیسای کاتولیک، نقش پررنگ‌تری ‌یافتند و بر توانشان افزوده ‌شد. به دنبال تخریب دفاتر احزاب PCFP و جنبش دمکراتیک پرتغال و منازل رهبران محلی آن‌ها در سراسر شمال و مرکز پرتغال، در 13 ژوئیه‌ی در ریو مایور در شمال لیسبون، دفاتر حزب کمونیست پرتغال نیز به آتش کشیده شدند. حزب سوسیالیست از تظاهرات مردمی عظیم و گاه خشونت‌بار علیه دولت موقت پنجم حمایت می‌کرد که در آن‌ها هجویه‌ای از شعار معروف ام.اف‌.ای ــ «مردم با ام.‌اف.ای نیستند» ــ در خیابان‌ها فریاد زده می‌شد. همه‌ی این‌ اتفاقات با تحولات درونِ ائتلاف نظامی‌ای که پیرامون ملو آنتونیس و افسران «گروه 9»ِ او شکل گرفته بود، همراه شد که از همان آغاز از اعضای مهم ام.اف.ای بودند. آنتونیس و گروه 9 از اعتبار پیشینه‌ی مخالفت با رژیم فاشیستی برخوردار بودند و به‌رغم قطبی‌شدن اولترا چپ‌ها، نمی‌شد با اتهام «فاشیست» بودن به‌سادگی عزل‌شان کرد. دولت موقت پنجم در 19 اوت ناچار به کناره‌گیری شد و پس از آن با روی کار آمدن دولت موقت ششمْ سوسیالیست‌ها، دمکرات‌های خلق و برخی از اعضای اصلی ام.‌اف.ای دوباره بر سرکار آمدند؛ [تنها] وزارت امور همگانی به کمونیست‌ها واگذار شد. در عمل حزب کمونیست پرتغال برای نخستین بار پس از 25 آوریل به حاشیه رانده شد. این بحران باعث انشعاب در ام.‌اف.ای شد و «شبح درگیری شهری واقعی بود» (ن.ک. به ماکسول 1995، 152).

کمیته‌ی مبارزه‌ی استوبال در واکنش به تلاش دولت موقت ششم در 29 سپتامبر برای تعطیل کردن همه‌ی ایستگاه‌های رادیویی به‌ویژه رادیو رناسنسا شکل گرفت. در این زمان برخی از مجامع مردمی در تلاش بودند تا با اتکای کم‌تر به رهبری ام.اف.ای که اینک دچار تشتتی دلسردکننده شده بود، تشکل‌های خود را بازسازی کنند. تصادفی نبود که این کمیته‌، به‌جای مجمع مردمی، نام کمیته‌ی مبارزه (Comité de Luta) را برای خود برگزید. در شب 30 سپتامبر نمایندگانی از سربازخانه‌ها با نمایندگانی از دیگر کمیسیون‌های کارگری و کمسیون‌های ساکنان دیدار کردند و نهادی را بنیان گذاشتند که بنا بود به پیشروترین نمونه‌ی شورای کارگری در اروپای غربی از زمان پایان جنگ جهانی دوم بدل شود.

شهر استوبال علاوه بر چهارهزار کارگر کشتی‌سازی استناوه، دارای تعدادی کارخانه‌ در صنایع تازه‌تاسیس بود که روحیه‌ا‌ی مبارزتر داشتند. در استوبال در مقایسه با دیگر شهرهای کوچک و بزرگ پرتغال، تمرکز کارگران یدی زیاد بود. نخستین جلسه واقعی کمیته‌ی مبارزه‌ در 6 اکتبر 1975 برگزار شد و 500 نفر در آن شرکت کردند. این نخستین جلسه از هشت جلسه‌ی این‌ کمیته بود. ساختار این جلسات که تا 25 نوامبر دوام داشت، شامل نشست‌های عمومی، کمیسیون‌های کارگری و کمیسیون‌های ساکنان که به صورت هفتگی برگزار می‌شد، بود – اتحادیه‌ها و دیگر تشکل‌های مردمی می‌توانستند در بحث‌ها شرکت کنند اما حق رأی نداشتند. جلسات از ساعت 9:00 یا 9:30 شب آغاز می‌شد و دست‌کم تا ساعت 1:00 بامداد ادامه می‌یافت. اعضا در هر نشست دستورجلسه‌ی بعدی را تنظیم می‌کردند. تعداد افراد شرکت کننده از سیصد تا پانصد نفر متغیر بود، اما در عین‌حال جلسات کوچک‌تر یا جلسات مشترکی با دیگر گروه‌ها نظیر شورای شهر نیز برگزار می‌شد (دوز و همکاران 1978، داونز 1980).

«از همان آغاز تمرکز بر ضرورت اقدامات معطوف به مشکلات واقعی شهر و کارخانه‌ها از طریق ایجاد اتحاد کارگران در عرصه‌ی عمل بود» (داونز 1980، 319).

کمیته علاوه بر بحث در خصوص مسائل ملی روز، بنا بود دست به سازماندهی و هماهنگی تعدادی از اقدامات عملی بزند. فهرست این اقدامات واقعاً چشم‌گیر است. نخستین اقدام مهم آن‌ها، سازماندنی «مهم‌ترین تظاهرات سربازان و مردم در استوبال پس از اول ماه می» بود که در نهایت نیز در 16 اکتبر برگزار شد.

کمیته در جلسه 13 اکتبر توافق کرد که از کارگران در کنترل روزنامه‌ی محلی، استوبالنسی (O Setubalense)، حمایت کند. با حمایت معنوی کمیته، کارگران مالکان را اخراج کردند و کنترل روزنامه را در 21 اکتبر به دست گرفتند.

روز بعد مرکز اصلاحات ارضی محلی در آکاسردوسال (Alcácer do Sal نزدیک‌ترین شهر در جنوب استوبال) هدف بمب‌گذاری قرار گرفت و تخریب شد، از این رو کارگران کشاورزی خانه‌ای را در آکاسردوسال اشغال و آن را به مرکز جدید [اصلاحات ارضی] تبدیل کردند. کمیته از این اقدام حمایت کرد: سربازان برای کمک رفتند و به شهروندان سلاح رساندند، و قوای غیرنظامی نیز گسیل شد.

از نظر بسیاری، برجسته‌ترین دستاورد این رویداد، توزیع محصولات کشاورزی بود که کمیته‌ی مصرف که متشکل از نمایندگانی انتخابی از کمیته‌ی مبارزه بود، مسئولیت آن را برعهده داشت.

سرزندگی و انرژی کمیسیون‌های ساکنان از نقش مهم آن‌ها در حیات کمیته‌ی مبارزه حکایت داشت. این کمیسیون‌ها اشغال همه‌ی خانه‌های خالیِ – جدید یا قدیمی- را سازماندهی می‌کردند؛ معیارهایی را تعیین ‌کردند تا اجاره به سطح درآمد مربوط شود؛ عمر بنا، موقعیت و اندازه‌ی ساختمان‌، اندازه‌ی خانواده‌ی ساکن در آن‌ها و دیگر عوامل را لحاظ می‌کردند؛ و شرایطی را سامان می‌دادند که اجاره‌ها به کمیته پرداخت شود، نه به مالکان (داونز 1980).

نخستین کمیسیون‌های ساکنان که در کمیته‌ی مبارزه خود را نشان دادند عبارت بودند از: باریو دو لیسئو، کامینوس چهار، ماتالیدوس، و سائو ‌گابریل. کمیسیون‌های کارگری زیر نیز در دبیرخانه‌ی کمیته حضور داشتند (تعداد کارکنان هر کدام در پرانتز آمده است) : کشتی‌سازی استناوه (4000 نفر)، اِنتِرِپوستو- کارخانه مونتاژ خودرو (731)، سِسیل- کارخانه‌ی سیمان (1000)، محصولات شیمیایی ساپک (949)، کونسرواس یونیتاس – کارخانه‌ی کنسروماهی (98)، برونزس ستوبریگا – کارگاه فلز برنز (49) (دوز و همکاران 1978).

ایزابل گرا، یکی از اعضای پیش‌رو در این کمیته، می‌گوید با وجود آن‌که مجامع مردمی از کمیته‌های کارگری استقبال می‌کردند، در عمل هیاهوی مشکلات فوری و ضروری مردم اجازه نمی‌داد صدای آن‌ها شنیده شود. حتی در کمیته‌ی مبارزه‌ی استوبال نیز وضعیت به همین شکل بود؛ با این همه کمیته به بهترین شکل ممکن توانست از اختلاف‌‌ها فراتر رود:

کمیته‌ی مبارزه به‌رغم تفاوت‌های سیاسی، در فعالیت‌های مشترک جبهه‌‌ای متحد به شمار می‌آمد. من آموختم که مردم حتی زمانی که اختلافات سیاسی دارند می‌توانند سازماندهی کنند و با یک‌دیگر به بحث بپردازند. به یاد می‌آورم که پیش از تظاهراتی که حزب کمونیست پرتغال، جنبش سوسیالیست‌های چپ‌گرا (MES)، اتحاد دمکراتیک مردمی (UDP)، اتحادیه‌ی انترناسیونالیست کمونیستی (LCI) حزب انقلابی پرولتاریا (PRP) و حزب کمونیست کارگران پرتغال (MRPP) سازماندهی کرده بودند بحثی سیاسی درگرفت. درنهایت تصمیم گرفته شد که شعارها باید با هم هماهنگ و موردتوافق همه باشد. بر سر آن‌ها هرگز رأی­گیری نمی­شد. آن‌قدر گفت‌وگو می‌کردند تا به توافق برسند و به توافق نیز رسیدند. (گرا، 1984a)

25 نوامبر 1975 [14] و واکنش کمیته‌ی مبارزه‌ی استوبال

گره‌ها و چرخش‌های وقایع بعدی، پیچیده و تحلیل آن‌ها دشوار است. دولت به‌اصطلاح حاکم، اساساً به این دلیل که نمی‌توانست به نیروهای نظامی اعتماد کند، قادر به حکومت نبود. بسیاری از واحدها، شاید اکثریت آن‌ها، وفاداری خود به «انقلاب» را نشان داده بودند و نمی‌شد به آنان «اعتماد کرد».

فرایند انقلابی به‌شکلی دور از انتظار در 25 نوامبر توسط گروه نسبتاً کوچکی متشکل از دویست کماندو که برای سرکوب شورش چتربازان در چهار پایگاه هوایی گسیل شده بودند، از حرکت بازایستاد. در این روز همه‌ی واحدهای جناح چپ درون ارتش متلاشی شد و احتمالاً خود کماندوها هم از موفقیت زودهنگام مانورشان شگفت‌زده شده بودند. در واقع درجه‌ی سرکوب فیزیکی ضعیف بود.

ایده‌ی این اقدام نظامی را «میانه‌روها»ی حزب سوسیالیست و افسران گروه 9 پیرامون ملو آنتونیس ابداع کرده بود، و به‌رغم شایعات فراوانِ پس از آن، کودتای جناح راست نبود. این افسران هیچ ارتباطی با راست‌های محافظه‌کار نداشتند. جنبش مردمی در جست‌و‌جوی یک دشمن بیرونی بود و نه دشمنی در درون ام.اف.ای یا طیف سیاسی چپ. به نظر می‌رسید یا سوسیالیسم، یا بربریت تنها گزینه‌های موجود بودند. اکثریت قریب‌به‌اتفاق چپ‌ها گمان می‌کردند که «در ماه‌های آینده زد و خوردهای مسلحانه‌ی شدیدی میان طبقات مختلف رخ خواهد داد». کاروالو؛ فرمانده‌ی نیروی امنیت داخلی اظهار داشت: «آن‌چه مرا نگران می‌کند شیلیایی شدن پرتغال است… آن‌ها در حال ایجاد ماشین‌های کشتار هستند. ماشین‌هایی برای سرکوب. با این ماشین‌ها آنان می‌توانند شیلی جدیدی بسازند. و این مرا می‌ترساند» (فی 1976، 49-50).

بااین‌همه نئوفاشیست‌ها به‌واقع شانس چندانی برای کسب قدرت سیاسی نداشتند. طبقه‌ی حاکم پرتغال خود پیش‌تر از یک رژیم استبدادیِ دست‌راستی آسیب دیده بود. قتل آلنده در شیلی در سال 1973 و به دنبال آن دیکتاتوری پینوشه نیز آن اندازه که چپ‌ها [ی پرتغال] نگرانش بودند، برای سازمان سیا و تجارت‌های بزرگ الهام‌بخش نبود.

شایعه‌ی کودتای قریب‌الوقوع خصیصه‌ی بومی و ملال‌آور زندگی سیاسی بود – آتش‌نشانان داوطلب (bombeiros voluntários) در باریرو در مصب رود تارگوس در لیسبون، با هر نشانه‌ای از توطئه‌ی سیاسی زنگ‌های هشدار را به صدا در می‌آوردند؛ مردم هم که اغلب در ساعات اولیه صبح از خواب بیدار می‌شدند، به خیابان‌ها می‌شتافتند تا مطمئن شوند که زنگ هشدار اشتباه بوده است. به‌علاوه احتمالاً کارگران و سربازان در برابر هر گونه توطئه‌ی سیاسی محافظه‌کاران، مقاومت فیزیکی نشان می‌دادند. میانه‌روهایِ پیرامونِ گروه 9 ادعا می‌کردند که فتنه‌ای تدارک دیده شده است‌. بنابراین در 25 نوامبر اقدام علیه چپ‌ها با این بهانه توجیه شد که چپ‌ها، خود کودتایی را تدارک دیده‌اند. اما این تدارک برای کودتا بسیار کم‌تر از تصور میانه‌روها و راست‌ها بود.

با این حال، بی‌شک عناصر چپ این تصور را دست‌کم گرفته بودند. کسانی که پیرامون کاروالو گرد آمده بودند خواهان مسیری میان‌بر به قدرت بودند. بخش‌هایی از چپ، اغلب ارتش را راه میان‌برِ خود می‌دیدند. جنبه‌ی منفی دلبستگی به ارتش این بود که دچار انحراف و به مهره‌ای در دستان میانه‌رو‌ها بدل شد. رویدادهای استوبال این‌گونه توصیف شده‌ است: «یک ضعف این بود که مشکلات سربازان در جلسه‌ها علنی بحث نمی‌شد. حزب انقلابی پرولتاریا بیش‌تر مایل بود که به شیوه‌ای مخفیانه و مرموز به این مسائل بپردازد … در 25 نوامبر کارگران ساختمانی، بولدوزرها را جمع‌آوری کردند و جاده‌های منتهی به استوبال را بستند تا پاگناردها، اتومبیل‌های ارتش، نتوانند وارد شهر بشوند. آن‌ها نخستین حرکت را انجام دادند» (گرا، 1984a).

کارگران ساختمانی با کمیته‌ی مبارزه تماس گرفتند و از آنان خواستند که گرداگرد شهر را با راه‌بند‌هایی سد کنند. کمیته‌ی مبارزه یک رادیوی زیرزمینی به راه انداخت که به مدت چند روز فعال بود. تالار شهر اشغال شد. ایزابل گرا به یاد می‌آورد:

ما تلاش کردیم که با همه‌ی تشکل‌ها از جمله اتحادیه‌ها و تشکل‌های فرهنگی تماس بگیریم. برای راهپیمایی بیرون از سربازخانه‌ها فراخوان دادیم… مشکل 25 نوامبر این بود که نه اتحادیه‌ها و نه کمیته‌های کارگری تحت کنترل حزب کمونیست پرتغال علاقه‌ای نشان ندادند… بنابراین مردم را بسیج نکردند… در هنگ، سربازان اسلحه‌ها را از یکی از فرمانده‌ها گرفتند و تا زمانی که توانستند کنترل ایستگاه را حفظ کردند… 25 نوامبر نشان داد که کمیته‌ی مبارزه قادر است در زمان بحران نقش‌آفرینی کند. اما مشکلِ … کمیته و حتی کمیته‌های کارگری این بود … که بیشتر مواقع این فعالان [صرفاً] یک اقلیت مبارز بودند. این ضعف در درک موفقیت حمله‌ی 25 نوامبر بسیار بااهمیت است. آن نوع از مباحثات که در کمیته در می‌گرفت، نمی‌توانست در محل کار رخ دهد. این … بحث‌ سیاسی یک اقلیت ــ روشنفکران درون جنبش کارگری ــ بود. حتی در کمیته‌های کارگری نیز نمایندگان کمیته‌ی مبارزه کسانی بودند که ــ اگرچه صادق و مخلص بودند ــ اما از قبل نسبت به ایده‌ها‌ی کمیته‌ی مبارزه ذهنی باز داشتند (1984a).

فعالان کمیته تصمیم گرفتند که قیامی را سازماندهی نکنند، نه به این علت که قادر به این کار نبودند بلکه به این سبب که منزوی می‌شدند چون دیگر هیچ شبکه‌ی ملی‌ای از سازمان‌های همفکر وجود نداشت. 25 نوامبر نقطه‌ی عطفی بود و فرایند انقلابی از بین رفت.

تأملات

فشار ناشی از سرنگونی فاشیسم و ظهور ضدانقلاب، تمایز میان فاشیسم و سرمایه‌داری را مخدوش کرد. بسیاری از چپ‌گراها استدلال می‌کردند که فقط یک راه‌حل وجود دارد – سوسیالیسم – و گزینه‌ی دیگر بربریت است. ظرفیت سرمایه‌داری برای اصلاح و مدرنیزه ‌کردن با استفاده از ابزارهای سوسیال دموکراسی دست‌کم گرفته می‌شد.

حزب سوسیالیست نقش مهمی در این فرایند اصلاح ایفا کرد؛ استدلال‌های این حزب پیرامون آزادی بیان و کنترل کارگری برای «پیشرفت، دموکراسی و سوسیالیسم» موفق شد که بخش‌های وسیعی از جمعیت را جذب کند (بیرچال 1979). این وعده‌های اصلاحی که در نقاط دیگر جهان پیش‌پاافتاده و تکراری محسوب می‌شد، در پرتغال هنوز ناشناخته بود.

کِنِت ماکسول استدلالی قانع‌کننده دارد، مبنی بر این‌که تهییج در گذار پرتغال به دموکراسی نقش مرکزی داشت: «این گزاره که این دموکراسی از دل مبارزه متولد شد، گزاره‌ای بسیار قدرتمند بود» (1995، 1). در حالی‌که در واقع راه‌حلی نسبتاً صلح‌آمیز در توسعه‌ی دموکراسی در پرتغال نقش داشت. [15] ماکسول معتقد است که «تحولات پرتغال بیش‌تر شبیه انقلاب‌های اروپایی در دهه‌ی 1820 و 1848 است تا انقلاب‌های عظیمی چون انقلاب 1789 فرانسه یا 1917 روسیه». اما مقصود این نیست که این جنبش برای تغییرْ بی‌مایه بود و ماکسول هم چنین منظوری ندارد (1995، 4). واقعیت این است که انقلاب [در پرتغال] شکست خورد و نشانه‌های اندکی از خود باقی گذارد. در 1974 و 1975 دیوارهای ساختمان‌ها با دیوارنگاره‌های انقلابی پوشیده شده بود. اکنون هیچ اثری از آن‌ها نیست. این امر با تأکید فاتحان بر این‌که به شیوه‌ای صلح‌آمیز ومشروع به قدرت رسیده‌اند همخوانی دارد. خطری که در این‌جا وجود دارد گرایش به همگن کردن این ماجرا و تقلیل آن به مدلی از توسعه‌ی‌ سرمایه‌دارانه و کم‌توجهی به تحولات و شورش‌های این دوره است، گویی چیزی جز توهمات و خیالپردازی‌‌ نبوده‌اند.

در آن زمان سرمایه‌داری غربی به‌شدت نگران رویدادهایی بود که در پرتغال در حال وقوع بود. رژیم اسپانیا همچنان فاشیستی بود و فروپاشی آن محتمل به نظر می‌رسید. آمارهای محافظه‌کارانه‌ای که توسط دولت اسپانیا منتشر شد نشان می‌داد که در 1974، 1196 درگیری میان کارکنان و کارفرمایان ثبت شده است که 669861 کارگر را شامل می‌شد. سربازان در دیگر کشورهای اروپایی ناآرام بودند. در ایتالیا بیش از هزار سرباز یونیفرم‌پوش که صورت‌شان را پوشانده بودند در تظاهراتی در حمایت از کارگران و سربازان پرتغالی شرکت کردند. رخدادهای پرتغال در انزوا اتفاق نیفتاد، برعکس، این رویدادها به این سبب به وقوع پیوست که پرتغال دیگر نمی‌توانست به زیست در انزوا ادامه دهد.

نخستین وظیفه­ی تاریخ‌نگار ثبت و ضبط رویدادها است . تشکل‌های محل کار هنگامی که با مسائل ویژه‌ای که نیازمند راه‌حل‌های جمعی بود روبه‌رو شدند، از طریق ایجاد هئیت‌های سطح‌بالاتری از نمایندگان منتخب و قابل‌عزل، مبارزات‌شان را با دیگر کمیته‌های کارگری، تشکل‌های ساکنان، کارگران کشاروزی و به ویژه اعضای ارتش هماهنگ کردند.

از میان چهار تشکلی که در بالا توصیف شدند، اینترامپراساس بالقوه عمیق‌ترین ریشه‌ها را در محل‌های کار داشت، اما مبارزان در جلسات اینترامپراساس نمی‌توانستند همواره ادعا کنند که محل‌های کار خود را نمایندگی می‌کنند. آن‌ها عرصه را به حزب کمونیست پرتغال واگذار کردند که به‌طور سیستماتیک شروع به تمرکز بر کمیته‌های کارگری و نیز توسعه‌ی جنبش اتحادیه‌ی کارگری کرده بود. فرقه‌گرایی سیاسی نیز، به‌ویژه از نوع مارکسیست ـ لنینیستی آن، کمکی نکرد.

اینترامپراساس کمک کرد تا سربازان رده‌پایین فراتر از سلطه‌ی مقامات اعتبار و ارزش بیایند. هرچند این رویه به‌شکل فزاینده‌ای بارها و بارها رخ می‌داد اما اینترامپراساس از همان آغاز در این زمینه سرآمد بود. سه نمونه از اینترامپراساس که در بالا ذکر شد، نشان می‌دهد که چگونه کارگران رسماً با سربازان همکاری می‌کردند – که ترکیب بالقوه نیرومندی بود.

پروژه‌ی شوراهای انقلابی کارگران، سربازان و ملوانان برخلاف دیگر نمونه‌های این مطالعه، تشکلی ملی بود. دیگر گروه‌ها نتوانستند دعوی نمایندگی 161 تشکل (به‌علاوه‌ی 21 واحد نظامی) را داشته باشند. با‌این‌حال گسست‌هایی میان مبارزه‌ی روزمره و این «پروژه»‌ی عظیم سیاسی وجود داشت؛ در عمل شوراهای انقلابی ریشه‌های عمیقی در محل‌های کار ایجاد نکردند.

مجامع مردمی مستأجران و دیگر تشکل‌های جامعه را نیز درگیر فعالیت کرد. گزارش حاضر قادر نیست به‌شکلی عمیق و دقیق بر بسیاری از نمودهای این مجامع تمرکز کند. با این ‌همه، مجمع‌هایی که سعی داشتند ضمیمه‌ی دولت محلی باشند، اغلب ناکام می‌ماندند و با توجه به موقعیت چندگانه و متزلزل‌شان نسبت به دولت و نیز افسرانی که یاری‌بخش ایجاد این مجامع بودند، در برخی مواقع مواضع‌شان بی‌ربط و نامتجانس بود.

در این میان، دستاوردهای کمیته‌ی مبارزه‌ی استوبال بیش‌ازهمه الهام‌بخش است. این کمیته به‌طور بالقوه قادر به هماهنگی مقاومت در 25 نوامبر بود اما تمایلی به سازماندهی قیام نداشت، شاید به این دلیل که هیچ شالوده‌ی ملی‌ای وجود نداشت و نیز به این سبب که بسیاری از مردم استوبال رویداد 25 نوامبر را به‌معنای بازگشت راست افراطی نمی‌دانستند.

در بازه‌ی زمانی بیست ماهی که تحول اجتماعی 1974- 1975 رخ داد، صدها هزار کارگر کنترل محل‌های کارشان، زمین‌ها و خانه‌های بلاتصدی را به دست گرفتند و ده‌ها هزار سرباز شورش کردند. هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد که بسیاری به‌سرعت به تکاپوی یادگیری و عملی کردن همان ایده‌هایی بیفتند که استثمارشوندگان نیز در تلاش برای به دست گرفتن سرنوشت‌ خود، به آن‌ها عمل می‌کنند. به گمان من گستره و عمق جنبش شوراهای کارگری شاخصی مهم و در واقع بنیادی‌ترین شاخص ِ ژرفای یک فرایند انقلابی است.

احتمالاً شوراها می‌توانستند نیرومندتر از این باشند، اما «نور کم‌جان و بازتابیده‌ی ماه، امکان دستیابی به نتیجه‌گیری‌های مهمی درباره‌ی نور خورشید را میسر می‌کند» (تروتسکی 1934/1977، 208).

این دوران، استثنایی بود که نیازمند مطالعه و پاسداشت بیش‌تری است.

منبع:

ترجمه‌ی حاضر فصل 14 از بخش 4 کتاب زیر است:

Ours to Master and to Own: Workers› Control from the Commune to the Present, Editors: Dario Azzellini, Immanuel Ness; Haymarket Books

عنوان اصلی مقاله:

Workers’ Councils in Portugal, 1974–1975, Peter Robinson.

 

یادداشت‌ها:

[1] سرنگونی دیکتاتوری فاشیستی پرتغال در ۲۵ آوریل سال ۱۹۷۴ به همین دلیل به «انقلاب میخک» معروف است- مترجم

[2] من در سال 1975-1976 به مدت 9 ماه در پرتغال به عنوان سازمانده سیاسی کار کردم و بارها برای انجام پژوهش‌های بیش‌تر و به ویژه برای مصاحبه با فعالان به آن‌جا بازگشتم. جزئیات این مصاحبه‌ها را می‌توانید در پایان‌نامه‌ام با عنوان «شوراهای کارگری در پرتغال 1974-1975» بیابید؛ این مطالعه عمدتاً از آن مصاحبه‌ها بهره گرفته است و بنابراین مواردی که در این جا اشاره کرده‌ام تاریخ و نام مصاحبه‌شوندگان است.

[3] Inter-Empresas/ به انگلیسی Inter-enterprises ؛ در لغت به معنای «بین بنگاه‌ها» و در اینجا به معنای تشکل‌هایی بینابنگاهی و بیناسازمانی است که بر اساس نام و علت وجودی‌شان بین محل کارهای متفاوت پیوند برقرار می‌کردند.- مترجم

[4] مرکز اسناد 25 آوریل (Centro de Documentação 25 de Abril) که بخشی از دانشگاه کویمبراست، بسیاری از اسناد مهم و مطالب کتابشناسانه این دوران را جمع‌آوری کرده است. ن.ک. به Chilcote 1987. دانشگاهیان مرتبط با دفتر مطالعات اجتماعی (Gabinete de Investigações Sociais) به طور گسترده درباره‌ی مبارزات محل‌های کار نوشته‌اند و می‌توان چندین مطالعه‌ی موردی را یافت که مروری سودمند بر مبارزات درون محیط کار ارائه کرده‌اند که در نشریه‌ی آنان، آنالیز اجتماعی (Análise Socia)، جلد یک، درباره 25 آوریل و مبارزات اجتماعی در بنگاه‌ها (O 25 de Abril e as lutas sociais nas empresas) در دسترس است (سانتوس و همکاران، 1976).

[5] Wildcat strike، (تحت‌اللفظی به‌معنای اعتصاب گربه‌ی‌وحشی‌وار) ، اعتصابی است ناگهانی که توسط کارگران متشکل اما بدون مجوز، حمایت و یا تایید رهبران اتحادیه‌هاشان انجام می‌شود؛ این گونه اعتصاب‌ها که به علت خصوصیت غیرقابل‌کنترل و غیرقابل پیش‌بینی بودن‌شان به این نام خوانده‌ می‌شوند، اغلب غیررسمی و غیرقانونی تلقی می‌شوند- مترجم

[6] حزب سوسیالیست برخلافِ حزب کمونیست آشکارا از اعتصاب حمایت کرد و بر ماهیت دموکراتیک (یعنی غیرحزب کمونیستی بودن) سازماندهی اعتصاب تأکید داشت. این کار شهرت حزب سوسیالیست را به عنوان جریانی «دموکراتیک» و متعلق به «جناح چپ» افزایش داد- امری که بعدها اهمیت آن مشخص شد.

[7] António de Spínola آنتونیو اسپینولا (1910-1996) از ژنرال‌های محافظه‌کار پرتغال و قائم‌مقام رئیس ستاد ارتش پیش از سرنگونی رژیم فاشیستی و مغضوب حکومت بود. وی که زمانی به عنوان داوطلب در جنگ داخلی اسپانیا در کنار فرانکو جنگیده بود، معتقد بود پرتغال از نظر قدرت نظامی نمی‌تواند در این جنگ‌های استقلال مستعمرات به پیروزی برسد. بنابراین وی پیشنهاد نوعی فدراسیون با مستعمره‌ها را مطرح می‌ساخت اما استقلال مناطق تحت اشغال را نیز به هیچ وجه نمی‌پذیرفت. وی به قیام 25 آوریل 1974 پیوست و پس از سرنگونی مارچلو کائتانو (آخرین رهبر رژیم فاشیستی پرتغال که پس از مرگ سالازار جانشین او شده بود) به عنوان نخستین رئیس دولت موقت جدید برگزیده شد اما به سرعت مواضع راست‌گرایانه‌اش و نقطه‌نظرهای کاملاً مخالف میان وی و ام.‌اف.ای به روشنی آشکار شد. در حالی که ژنرال محافظه‌کار در اولین نطق رسمی خود به عنوان رهبر حکومت نظامیان از باقی ماندن پرتغال در تمامی قاره‌ها صحبت می‌کرد، افسرانی که قیام کرده بودند برای استقلال مستعمره‌ها مصمم بودند. وی بیش از چند ماه در مقام خود باقی نماند و ناچار به استعفا شد. وی و حامیانش در 11 مارس 1975 دست به کودتا زدند که ناموفق بود. اسپینولا پس از کودتای نافرجام به اسپانیای فرانکو گریخت و بعدها به برزیل پناهنده شد. گفته می‌شود که وی در تبعید رهبری یک گروه تروریستی شبه‎نظامی ضد کمونیستی راست افراطی را برعهده داشت. با این حال مواضع راست‌گرایانه‌ی اسپینولا نتوانست نقش او را در قیام 25 آوریل 1974 کم‌رنگ سازد. او در دهه‌ی 80 میلادی به پرتغال بازگشت و در سال 1987 رسماً از سوی رئیس‌جمهور وقت به عنوان سمبل انقلاب پرتغال، بالاترین مقام نظامی به وی اهدا شد! – مترجم

[8] Silent majority (به پرتغالی maioria silenciosa). جریان اکثریت خاموش، جریانی محافظه‌کار در میان بخشی از جامعه‌ی مدنی و نظامیان پرتغال بود که پایگاه اسپینولا محسوب می‌شدند- مترجم

[9] نیروهای رقیب دو مدل متفاوت برای ساختن جامعه‌ای سوسیالیستی ارائه می‌کردند: تمرکزگرایی و قدرت خلق. مدل متمرکز که حزب کمونیست پرتغال مدافع آن بود، از یک گذار سوسیالیستی از بالا و الغای مالکیت خصوصی و در نتیجه پایان بخشیدن به استثمار دفاع می‌کرد. مدل قدرت مردمی («قدرت خلق») که ام.اف.ای در اوایل تابستان 1975 به مفصل‌بندی و بیان هرچه‌ شفاف‌تر آن کمک کرد، با این مفهوم سوسیالیسم «از بالا» مخالف بود و بر مشارکت مستقیم همگان تاکید داشت.

 [10] (COPCON) Comando Operacional do Continente نیرویی که با هدف حفاظت از فرایند گذار به دموکراسی تاسیس شد. این نیرو که شامل تفنگداران دریایی، چتربازان، کماندوها و پلیس نظامی بود و هدایت آن را ژنرال کاروالو برعهده داشت، نقش مهمی در اصلاحات ارضی، اشغال زمین‌ها و ملی شدن صنایع ایفا کرد. – مترجم

[11] Otelo Saraiva de Carvalho، اتلو سارایوا جی کاروالو (1936- تاکنون). وی سازمانده و معمار انقلاب میخک در 25 آوریل 1974 بود. وی پس از سرنگونی فاشیسم، فرماندهی نیروی امنیت داخلی را بر عهده گرفت. او به جناج چپ ام.‌اف.ای تعلق داشت و به چپ‌گرایان رادیکال نزدیک بود. – مترجم

[12] در این مورد باید اندکی احتیاط به خرج داد. بسیاری از این اشغال‌ها ناشی از ضرورت بود، زیرا مالکان و زمین‌دارانْ کسب و کار‌ها را رها کرده بودند. عموماً محل‌های کاری که تحت کنترل کارگران بود بنگاه‌های کوچک‌تر بودند و نه ضرورتاً بنگاه‌هایی که مبارزترین کارگران را داشتند.

[13] Retornados یا بازگشتگان، لقبی است که به شهروندان پرتغالی‌ای اطلاق می‌شد که در خلال سال‌های 1974 تا 1976 از مستعمرات سابق پرتغال که به تازگی استقلال یافته بودند (کیپ ورد، گینه بیسائو، سائوتومه و پرنسیپ و به ویژه آنگولا و موزامبیک) به کشور بازمی‌گشتند. با آن‌که این اصطلاح به بازگشت اشاره دارد، اما باید توجه کرد که بسیاری از این افراد در کشورهای مستعمره پرتغال به دنیا آمده و یا از کودکی در آن‌جا زندگی کرده بودند. بازگشت جمعیت زیادی از ساکنان مستعمرات بر جامعه‌ی پرتغال تاثیر عمیقی گذاشت – مترجم

[14] در 25 نوامبر 1975، شماری از نظامیان چپ رادیکال که از اعضای جناح چپ ام.اف.ای بودند، به رهبری کاروالو دست به کودتایی نافرجام زدند. این نظامیان با این تحلیل که جناح راست (همانند شیلی) در تدارک کودتاست قصد پیش‌دستی داشتند. کودتاگران چپ‌گرا نتوانستند حکومت را به دست گیرند. در پی شکست آنان، نیروی امنیت داخلی منحل شد و کاروالو به زندان افتاد و توسط شورای انقلاب از تمامی مسئولیت‌های خود خلع شد. – مترجم

[15] انقلاب پرتغال به این سبب که بدون خون‌ریزی و آشوب انجام شد در تاریخ پرتغال به «انقلاب دموکراتیک» شهرت دارد – مترجم

کتابشناسی:

  • Barker, Colin, ed. 1979. Revolutionary rehearsals. London: Bookmarks.
  • Bermão, Nancy 1986. The revolution within the revolution Workers control in rural Portugal, Princeton, NJ: Princeton University Press.
  • Big Flame. 1975. Portugal: A blaze of freedom. Birmingham, UK: Big Flame Publications.
  • Birchall, Ian. 1979. Social democracy and the Portuguese revolution. International Socialism, second series, no. 6, autumn.
  • Chilcote, Ronald H. 1987. The Portuguese revolution of 25 April 1974. Coimbra: Universidade Coimbra.
  • Cliff, Tony. 1975. Portugal at the crossroads International Socialism 1, nos. 81–82, special edition. London.
  • Downs, Charles. 1979. Revolution at the grassroots: community organizations in the Portuguese Revolution. Albany, NY: State University of New York Press.

———. 1980. Community organization, political change     and urban  policy: Portugal 1974–1976. PhD thesis, University of California at Berkeley.

  • Dows C., F. N. da Silva, H. Gonçalves, and I. Seabra. 1978. Os Moradores e a Conquista da Cidade. Lisbon: O Armazén das Letra.
  • Efacec/Inel Workers. 1976. Jornal da greve (suspensa) dos trablhadores da Efacec/Inel Lisboa. Efacec/Inel: Lisbon.
  • Faye, Jean-Pierre. 1976. Portugal: The revolution in the Nottingham: Spokesman Books.
  • Hammond, 1988. Building popular power: Workers’ and neighborhood movements in the Portuguese revolution. NewYork: Monthly ReviewPress.
  • Harman, Chris. 1975. Portugal, thelatestphase. InternationalSocialism, no. 83 (November). London.
  • Mailer, Phil. 1977. Portugal: The impossible revolution? London: Solidarity.
  • Marx, Karl and Frederick Engels. 1975–2005. Collected works, vol. 22. London and Moscow: Lawrence & Wishart.
  • Maxwell, Kenneth 1995. The making of Portuguese democracy. Cambridge: Cambridge University Press.
  • Patriarca, Fátima. 1978. Operários da Lisnave de 12 Sept. 1974. Análise Social, no. 56.
  • Porch, Douglas. 1977. The Portuguese armed forces and the revolution. London: Croom Helm.
  • Reed, Christopher. 1975. Workers plan control Soviet style. Guardian (UK). April 25.
  • República Workers. 1975. Statement, May 24.
  • Robinson, Peter. 1999. Portugal 1974–1975: The forgotten dream. London: Socialist History Society.

______.1989. Workers’ councils in Portugal 1974–1975. M Phil thesis, Centre for Sociology & Social University, Open University, 1989.

  • Santos, Maria de Lourdes Lima, Marinús Pires de Lima, and Vitor Matias Ferreira. 1976. O 25 de Abril e as lutas sociais nas empresas. 3 vols. Porto: Afromento.
  • Sunday Times Insight Team. 1975. Portugal: The year of the captains. London: Sunday Times.
  • Trotsky, Leon. 1934/1977. The history of the Russian revolution. Trans. Max Eastman. Repr. London: Pluto Press.

 

مصاحبه‌ها:

  • Guerra, Isabel. 1984a. Interview by author. March 6.

———. 1984b. Interview by author. April 6.

  • Lisnave workers. 1982. Interview by author. February 8.
  • Nuñez, Carlos. 1984. Interview by author. March 6. Palácio, Artur. 1982. Interview by author. February 8.
  • Patriarca, Fátima. 1980. Interview by author. January 9.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد«: https://wp.me/p9vUft-10Z

همچنین در این زمینه:

اقدام مستقیم کارگری و کنترل کارخانه

تصرف و بازیابی کارخانه‌ها در برزیل

خودمدیریتی کارگری در سوسیالیسم دولتی

محدودیت‌ها و امکانات کنترل کارگری درون دولت

کارخانه‌هایمان را پس بدهید!

مبارزات و اتحادیه‌های کارگری در بنگال غربی

از اتحادیه‌گرایی تا شوراهای کارگری

نقش کارگران در مدیریت: نمونه‌ی موندراگون

کنترل کارگری در انقلاب بولیواری ونزوئلا

چپ نوین و خودگردانی کارگری در یوگسلاوی

دموکراسی کارگری در انقلاب اسپانیا

تجربه‌ی خودمدیریتی کارگری در الجزایر

شوراهای کارخانه در تورین، 1920-1919

کنترل کارگری و انقلاب

شوراهای کارخانه‌ و مجامع کارگریِ خودگردان

اجتماعی‌سازی چیست؟

ریشه‌ها و آوندها: سالگرد دی‌ماه

جنبش کارگری و اجتماعی‌سازی وسائل تولید

جایگاه و توان چپ

گفتگوی پِری اندرسون با جُرج لوکاچ

گفتگوی پِری اندرسون با جُرج لوکاچ

لوکاچ: زندگی و آثارش

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها
ترجمه: کمال محمودی

 

 پری اندرسون: رویدادهای اخیر اروپا بار دیگر مسئله‌ی ارتباط میان سوسیالیسم و دمکراسی را مطرح کرده‌اند. به عقیده‌ی شما تفاوت‌های بنیادین میان دموکراسی بورژوایی و دموکراسی انقلابی سوسیالیستی چیست؟

 لوکاچ: دموکراسی بورژوایی با قانون اساسی 1793 فرانسه، در عالی‌ترین و ریشه‌ای‌ترین بیان‌اش بنیان نهاده شد. اصل سازنده و فعالانه‌ی آن تقسیم انسان به شهروند در حیات عمومی و بورژوا در حیات خصوصی است که اولی مرتبط با حقوق جهان‌شمول سیاسی، و دیگری متناظر با بیان ویژه و متفاوت منافع اقتصادی است. این تقسیم‌بندی برای دموکراسی بورژوایی که تاریخاً پدیده‌ی معینی است، بنیادین است. انعکاس فلسفی آن در مارکی دو ساد یافت می‌شود. جالب اینکه نویسندگانی مانند آدورنو، ساد را به‌عنوان انعکاسی از قانون اساسی 1793 بررسی کرده‌اند. ایده‌ی محوری در هر دو این بود که انسان ابژه‌ای برای انسان است و خودخواهی عقلانی اساس جامعه‌ی انسانی است. اکنون بدیهی است که هر اقدامی برای احیای این شکل تاریخاً پیشین دمکراسی تحت سوسیالیسم، یک واپس‌روی و نابهنگامی است. اما منظور این نیست که آرمان‌های دمکراسی سوسیالیستی همواره باید با روش اجرایی بررسی شود. مسئله‌ی دمکراسی سوسیالیستی یک امر بسیار واقعی است و هنوز حل نشده است، به دلیل اینکه این دمکراسی باید دمکراسی ماتریالیستی باشد و نه ایده‌آلیستی. بگذارید مثالی از آنچه مقصودم است، بگویم. انسانی مانند چه‌گوارا نماینده‌ی قهرمان آرمان ژاکوبنی بود. ایده‌هایش به زندگی او راه یافتند و کاملاً به زندگی‌اش شکل بخشیدند. او نخستین نمونه در جنبش انقلابی نبود که این ویژگی‌ها را داشت. لوین در آلمان یا اینجا در مجارستان اتو کوروین نیز همین‌گونه بودند. ما باید احترام عمیقی برای این گونه اصالت انسانی قائل باشیم. اما ایده‌آلیسم‌شان، سوسیالیسم زندگی هرروزه نیست که تنها می‌تواند اساس مادی داشته باشد، و مبتنی بر ساخت یک اقتصاد جدید باشد. اما باید سریع اضافه کنم که پیشرفت اقتصادی فی‌النفسه هرگز سوسیالیسم را پدید نمی‌آورد. آموزه‌ی خروشچف، مبتنی بر اینکه سوسیالیسم زمانی در سراسر جهان پیروز خواهد شد که استانداردهای زندگی اتحاد جماهیر شوروی از آمریکا پیشی گرفته باشد، کاملاً نادرست بود. مسئله باید به‌شکلی کاملاً متفاوت مطرح شود. می‌توان آن را این‌گونه صورت‌بندی کرد: سوسیالیسم اولین صورت‌بندی اقتصادی در تاریخ است که خودبه‌خود انسان اقتصادیِ متناسب با آن را ایجاد نمی‌کند. به این دلیل که سوسیالیسم صورت‌بندیِ گذار است، البته یک میان‌دوره در گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم. اکنون، به دلیل اینکه اقتصاد سوسیالیستی خودبه‌خود انسان متناسب با آن را تولید و بازتولید نمی‌کند، همان‌طور که جامعه‌ی سرمایه‌داری کلاسیک به‌طور طبیعی انسان اقتصادی‌ خود را ایجاد نکرد، یعنی تقسیم شهروند/بورژوا 1793 و ساد، عملکرد دموکراسی سوسیالیستی دقیقاً آموزش اعضایش برای سوسیالیسم است. این عملکرد کاملاً بی‌مانند است، و هیچ تناسبی با دمکراسی بورژوایی ندارد. واضح است آنچه امروز نیاز است، نوزایی شوراها است- سیستم دمکراسی طبقه‌ی کارگر، یعنی سیستم دموکراسی سوسیالیستی‌ای که با هر انقلاب پرولتری پدید می‌آید. کمون پاریس در 1871، انقلاب 1905 روسیه و خود انقلاب اکتبر. اما این [نوزایی] نمی‌‌تواند یک شبه رخ دهد. مسئله‌ی [اساسی‌تر] این است که کارگران اینجا نسبت به اوضاع بی‌تفاوت‌اند: در بدو امر آن‌ها به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

مسئله‌ای که در این رابطه وجود دارد به ظهور تاریخیِ تغییرات ضروری مرتبط می‌شود. اینجا در مجادلات فلسفی اخیر حول مسئله‌ی پیوستگی و ناپیوستگی در تاریخ بحثی مهم درگرفته است. به‌شدت مدافع ناپیوستگی در تاریخ‌ام. شما با تزهای محافظه‌کارانه‌ی کلاسیک دو توکویل و تِن آشنا هستید که انقلاب فرانسه به هیچ معنا یک تغییر بنیادین در تاریخ فرانسه نبود، زیرا انقلاب فرانسه صرفاً به سنت دولت متمرکز فرانسه استمرار بخشید، سنتی که ذیل رژیم پیشین با حاکمیت لویی چهاردهم بسیار قدرتمند بود، توسط ناپلئون و پس از آن تحت امپراطوری دوم حتی جلوتر رفت. این دیدگاه، درون جنبش انقلابی قاطعانه از سوی لنین رد شد. او هرگز نه تغییرات بنیادین را به‌عنوان صرفِ استمرار گرایش‌ها و پیشرفت‌های مسبوق به سابقه نشان داد  و نه آغازهای جدید را. برای نمونه، هنگامی ‌که او سیاست اقتصادی جدید (نپ) را اعلام کرد، هرگز یک لحظه ادعا نکرد که این سیاست‌ها معادل با توسعه یا حد کمال کمونیسم جنگی‌اند. او کاملاً صریح اظهار داشت که کمونیسم جنگی یک اشتباه بود که با توجه به شرایط زمان، سیاستی توجیه‌پذیر بوده است. و اینکه نپ تصحیحِ آن اشتباه و تغییر مسیر کلی بود. استالین این روش لنینیستی را طرد کرد، چراکه همیشه سعی داشت تغییرات سیاسی راـ حتی مهمترین این تغییرات‌ ــ را به‌عنوان نتیجه‌ی منطقی پیشرفت خط پیشین جلوه دهد. استالینیسم کل تاریخ سوسیالیستی را به‌عنوان توسعه‌‌ای پیوسته و صحیح نشان می‌دهد که هرگز ناپیوستگی را نپذیرفت. امروزه، این مسئله خصوصاً در پرداختن به {علل} ابقای استالینیسم بیش از پیش حیاتی است. باید درون یک چشم‌اندازی از پیشرفت، پیوستگی با گذشته را مورد تاکید قرار دهیم، یا در مقابل، راه پیشرفت باید عبارت از گسستی عمیق از استالینیسم باشد؟ معتقدم گسست کامل ضروری است. این است چرایی مسئله‌ی ناپیوستگی در تاریخ که برای ما چنین اهمیت دارد.

پری اندرسون: آیا این نظرگاه همچنین در رابطه با پیشرفت فلسفی خودتان کاربرد دارد؟ شما چگونه نوشته‌های دهه‌ی 1920 خود را ارزیابی می‌کنید؟ رابطه‌ی آن‌ها با آثار امروزتان چیست؟

 لوکاچ: در دهه‌ی 1920، کرش، گرامشی و من، هرکدام به شیوه‌ی خود، سعی کردیم با مسئله‌ی ضرورت اجتماعی و تفسیر مکانیکی آن، که میراث بین‌الملل دوم بود، درگیر شویم. ما میراث‌بر این مسئله بودیم، اما هیچ یک از ما ــ حتی گرامشی که شاید در میان ما بهترین بود ــ نتوانست این مسئله را حل کند. ما اشتباه می‌کردیم و امروز کوشش برای احیاء آثار آن زمان، به‌طوری که گویی امروزه معتبرند، اشتباه خواهد بود. در غرب گرایشی وجود دارد که می‌خواهد این آثار را به‌عنوان «نمونه‌های کلاسیک بدعت» جلوه دهد، اما امروزه به چنین چیزی نیاز نداریم. دهه‌ی 1920 دورانی بود که دیگر به سرآمده است. این مسائل فلسفی دهه‌ی 1960 است که باید ما را به خود مشغول کند. اینک درحال کار بر یک هستی‌شناسی وجود اجتماعی هستم که امیدوارم مسائلی را حل کند که به شیوه‌ای نادرست در کارهای اولیه‌ام، به‌ویژه در تاریخ و آگاهی طبقاتی، با آن‌ها مواجه شدم. کار جدیدم بر مسئله‌ی ارتباط میان آزادی و ضرورت تمرکز می‌کند. یا چگونه بگویم، ارتباط میان علیت و غایت‌شناسی. به شکل سنتی، فیلسوفان همیشه نظام‌های خود را بر یکی از این دو قطب قرار داده‌اند. یا ضرورت یا آزادی انسان را نفی کرده‌اند. قصدم نشان دادن ارتباط متقابل هستی‌شناختی میان این دو است، و کنار گذاشتن نظرگاه‌های مبتنی بر «یا این یا آن» است که فلاسفه به‌صورت سنتی برای بازنمایی انسان بدان توسل جسته‌اند. مفهوم کار سنگ‌بنای تحلیلم است، زیرا کار به‌طور بیولوژیکی تعیّن‌یافته نیست. اگر یک شیر به یک بزکوهی حمله‌ور شود، رفتارش تنها و تنها با نیازهای بیولوژیکی تعیّن یافته است. اما اگر انسان بدوی جلوی یک توده سنگ قرار گیرد، او باید میان آن‌ها انتخاب کند و آنچه را برای استفاده به‌عنوان ابزار مناسب‌تر خواهد بود، ارزیابی می‌کند. او بین گزینههای بدیل انتخاب می‌کند. اصطلاح بدیل برای مفهوم کار انسان بنیادین است، کاری که ازاین‌رو همواره غایت‌شناسانه است ــ او هدفی را پیش رویش قرار می‌دهد که پیامد یک انتخاب است. بنابراین، [کار] بیانگر آزادی انسانی است. اما این آزادی تنها با به حرکت واداشتن نیروهای فیزیکی عینی است که وجود می‌یابد، نیروهایی که از قوانین علّیِ جهان مادی تبعیت می‌کنند. بنابراین غایت‌شناسی کار، همیشه هم‌آهنگ با علیّت فیزیکی است و درواقع، نتیجه‌ی کار فردی هرکس عبارت است از لحظه‌ای از علیت فیزیکی برای جهت‌یابی غایت‌شناختیِ (Setzung) هر فرد دیگر. الاهیاتْ ایمان به غایت‌شناسی طبیعت بود و ایمان به یک غایت‌شناسی درون‌ماندگارِ تاریخ بی‌اساس بود. اما غایت‌شناسی در همه‌ی کارهای انسانی وجود دارد که به شکل تفکیک‌ناپذیری در علیّت جهان فیزیکی وارد شده است. این موضع، که هسته‌ای است که اثر فعلی‌ام را با عزیمت از آن بسط ‌و گسترش می‌دهم، از تقابل کلاسیک میان آزادی و ضرورت فراتر می‌رود. اما می‌خواهم تاکید کنم که در تلاش برای ساختن نظامی همه‌شمول نیستم. عنوان اثرم ــ که آماده است، اگرچه در حال بازبینی فصول ابتدایی آن هستم ــ درباره‌ی هستی‌شناسی وجود اجتماعی است، و نه هستیشناسی وجود اجتماعی. بی‌شک تفاوت را می‌فهمید. وظیفه‌ای که درگیرش شده‌ام، مستلزم تلاش جمعی بسیاری از متفکران برای بسط ‌وگسترش شایسته‌ی آن است. اما امیدوارم که این آثار مبنای هستی‌شناختی سوسیالیسم زندگی هر روزه را که قبلاً از آن صحبت کردم، نشان دهد.

 پری اندرسون: انگلستان تنها کشور مهم اروپایی، بدون سنت فلسفی مارکسیسم بومی است. شما به شکل گسترده‌ای درباره‌ی یکی از وجوه تاریخ فرهنگی آن، یعنی آثار والتر اسکات، نوشته‌اید. اما شما تحولات وسیع‌تر تاریخ فکری و سیاسی بریتانیا و ارتباط آن با فرهنگ اروپایی را از دوره‌ی روشنگری به بعد چگونه می‌بیند؟

لوکاچ: تاریخ بریتانیا قربانی چیزی بوده است که مارکس قانون توسعه‌ی ناموزون می‌خواند. رادیکالیسمِ انقلابِ کرامول و سپس انقلاب 1688، و کامیابی در تضمین روابط سرمایه‌دارانه در شهر و روستا، سبب‌ساز عقب‌افتادگی بعدی انگلستان شد. فکر می‌کنم نشریه‌تان کاملاً درست بر اهمیت تاریخی کشاورزی سرمایه‌دارانه در انگلستان و پیامدهای پارادوکسیکال آن برای توسعه‌ی بعدی انگلستان تاکید داشته است. این موضوع را با وضوح بسیار می‌توان در تحول فرهنگی انگلستان مشاهده کرد. تسلط تجربه‌گرایی به‌عنوان ایدئولوژی‌ای بورژوایی، تنها بعد از 1688 پدید می‌آید. اما از آن به بعد به قدرتی چشمگیر دست پیدا کرد و کاملاً کل تاریخ فلسفی و هنر گذشته‌ی انگستان را تحریف کرد. برای مثال بیکن را در نظر بگیرید. او متفکر بسیار بزرگی بود، بسیار عظیم‌تر از لاک که بورژوازی بعدها بسیار او را بزرگ کرد. اما اهمیت‌اش کاملاً توسط تجربه‌گرایی انگلیسی مستور ماند. اگر امروزه بخواهید بدانید بیکن با تجربه‌گرایی چه کرده، باید نخست بفهمید که تجربه‌گرایی با بیکن چه کرده است، بیکنی که بسیار متفاوت از واقعیت است. چنان که می‌دانید مارکس ستایشی بی‌حد نثار بیکن می‌کرد. بر سر دیگر متفکر بزرگ انگلستان، مندویل، نیز همان رفته که بر بیکن. او خلف بزرگ هابز بود، اما بورژوازی انگلیسی او را یکسره فراموش کرد. شما مشاهده می‌کنید که مارکس در نظریه‌های ارزش اضافی از او نقل‌قول می‌کند. این فرهنگ رادیکال انگلیسی مربوط به گذشته، پنهان و نادیده گرفته شد. در جای خود، الیوت و دیگران اهمیت کاملاً اغراق شده‌ای به شاعران متافیزیکی ــ [جان] دان و غیره ــ نسبت دادند، کسانی که اهمیت بسیار ناچیزی در کلِ تاریخ درحال تحولِ فرهنگ انسانی دارند. اپیزود گویای دیگر [در این رابطه]، سرنوشت اسکات است. در کتابم، رمان تاریخی، درباره اهمیت اسکات نوشته‌ام. شما متوجه می‌شوید که او اولین رمان‌نویسی بود که دریافت، انسان توسط تاریخ تغییر می‌یابد. این کشفی بی‌نظیر بود و نویسندگان بزرگ اروپایی مانند پوشکین در روسیه، مانتزونی در ایتالیا و بالزاک در فرانسه، نیز بی‌درنگ آن را درک کردند. آن‌ها اهمیت اسکات را دیدند و از او آموختند. بااین‌حال، جالب است که در خود انگلستان اسکات هیچ خلفی ندارد. او نیز فهمیده نشد و فراموش شد. بنابراین اینجا شکافی در کل تحول فرهنگ انگلیسی به وجود آمد که در نویسندگان رادیکال بعدی مانند شاو بسیار آشکار است. شاو ریشه در فرهنگ گذشته‌ی انگلیسی نداشت، زیرا فرهنگ انگلیسی قرن نوزدهم، تا آن زمان دیگر از تاریخِ رادیکال پیشین‌اش جدا گشته بود. آشکارا ضعف عمیق شاو این است.

 امروزه روشنفکران انگلیسی نباید صرفاً مارکسیسم را از بیرون وارد کنند، بلکه باید تاریخ جدیدی از فرهنگ‌شان را دوباره بنا نهند. این وظیفه‌ی ضروری آن‌ها است که تنها خودشان از پس آن بر می‌آیند. من پیرامون  [آثار] اسکات و اگنس هِلِر درباره‌ی شکسپیر نوشته‌‌ایم. اما در اساس این انگلیسی‌ها هستند که باید انگلستان را دوباره کشف کنند. ما نیز در مجارستان، مانند شما در انگلستان، رازورزی‌های بسیاری درباره‌ی «سرشت ملی»مان داشتیم. اما تاریخی حقیقی از فرهنگ‌تان این رازورزی‌ها را از میان خواهد برد. در این راستا شاید عمق بحران اقتصادی و سیاسی انگلستان، که محصول توسعه‌ی ناموزونی است که درباره‌ی آن صحبت کردم، شما را یاری کند. ویلسون بدون تردید امروز یکی از زیرک‌ترین و فرصت‌طلب‌ترین سیاستمداران بورژوا در جهان است. با این وجود، دولت‌اش افتضاحی تمام عیار و فاجعه‌بار را رقم زده است. این نیز نشانه‌ی [دیگری] از بحران عمیق و حل‌ناشدنی انگلستان است.

 پری اندرسون: شما آثار نقد ادبی اولیه‌تان، به‌ویژه نظریهی رمان، را چگونه می‌بینید؟ معنای تاریخی آن چه بود؟

 لوکاچ:  نظریهی رمان بیان نومیدی‌هایم در طول جنگ اول جهانی بود. هنگامی که جنگ درگرفت، گفتم که آلمان و اتریش‌ـ‌مجارستان، احتمالاً روسیه را شکست می‌دهند و تزاریسم نابود می‌شود: که امری مثبت است. فرانسه و انگلستان، احتمالاً آلمان و اتریش‌ـ‌مجارستان را شکست می‌دهند و هوهِنزولِرن‌ها و هابسبورگ‌ها را نابود می‌کنند: که آن‌هم امری مثبت است. اما آن‌گاه چه کسی از ما در برابر فرهنگ انگلیسی و فرانسه محافظت می‌کند؟ نومیدی نهفته در این پرسشم، پاسخی نیافت. و این پس‌زمینه‌ی نظریهی رمان است. البته اکتبر به آن پاسخ داد. انقلاب روسیه راه‌حل تاریخی‌ـ‌جهانی معمایم بود: اکتبر از پیروزی بورژوازی فرانسه و انگلیسی، که از آن وحشت داشتم، جلوگیری کرد. اما باید بگویم که نظریهی رمان، با همه‌ی خطاهایش، خواهان سرنگونی جهانِ تولیدکننده‌ی فرهنگی بود که این اثر به واکاوی این فرهنگ پرداخته بود. نظریه‌ی رمان نیاز به تغییر انقلابی را دریافت.

 پری اندرسون: در آن زمان دوست ماکس وبر بودید. اینک او را چگونه قضاوت می‌کنید؟ همکارش ورنر زومبارت سرانجام یک نازیست شد ــ آیا شما فکر می‌کنید اگر ماکس وبر زنده بود، با ناسیونال‌ـ‌سوسیالیسم سازش می‌کرد؟

 لوکاچ: نه، هرگز، باید بدانید که وبر شخص کاملاً صادقی بود. برای مثال، او اهانت زیادی به امپراطور روا می‌داشت. او عادت داشت خصوصی به ما بگوید که بدشانسی بزرگ آلمان این بود که برخلاف خاندان استوارت [در انگلستان] و بوربون‌ها [در فرانسه]، هیچ هوهن‌زولرنی هرگز گردن زده نشده بود. می‌دانید که هیچ استاد آلمانی معمولی‌ای نبود که در 1912 چنین حرفی بگوید. وبر با زومبارت کامل تفاوت داشت: برای مثال او هرگز هیچ امتیازی به یهودستیزی نداد. بگذارید داستانی از این ویژگی وبر برایتان نقل کنم. دانشگاهی آلمانی از وبر خواسته بود پیشنهاداتش برای [نامزدی] کرسی‌ای در آن دانشگاه را برایشان بفرستد. آن‌ها قصد داشتند منصبی جدید ایجاد کنند. وبر به آن‌ها جواب داد و سه اسم را طبق لیاقت افراد به آن‌ها داد. سپس افزود که هر سه‌ی این‌ها انتخابی کاملاً مناسب خواهد بود ــ آن‌ها همه بی‌نظیرند: اما شما هیچ‌یک را انتخاب نخواهید کرد، چراکه یهودی هستند. بنابراین فهرست سه نفره‌ی دیگری اضافه کردم که هیچ‌یک از آن‌ها به اندازه‌ی سه نفر پیشین لیاقت ندارند و بدون شک شما یکی از آن‌ها را می‌پذیرید، زیرا آن‌ها یهودی نیستند.

با وجود همه‌ی این‌ها، باید به خاطر داشته باشید که وبر عمیقاً امپریالیستی سرسخت بود که لیبرالیسمش صرفاً به این باور مربوط می‌شد که امپریالیسمی کارآمد ضرورت دارد و تنها لیبرالیسم می‌تواند چنین کارآمدی‌ای را تضمین کند. او دشمن قسم‌خورده‌ی انقلاب‌های اکتبر و نوامبر بود. او هم‌زمان دانشمندی بی‌نظیر و عمیقاً ارتجاعی بود. خردستیزی که با شلینگ متأخر و شوپنهاور آغاز می‌شود، یکی از مهم‌ترین تجلیات خود را در او یافت.

 پری اندرسون: واکنش او نسبت به تغییر عقیده‌ی شما در ارتباط با انقلاب اکتبر چگونه بود؟

 لوکاچ: ظاهراً او گفته بود که برای لوکاچ این تغییر بایستی دگرگونی‌ای عمیق در عقاید و ایده‌ها بوده باشد، در‌حالی‌که برای تولر تنها حاصلِ سردرگمی احساسات است. اما از آن زمان به بعد هیچ رابطه‌ای با او نداشتم.

پری اندرسون: پس از جنگ شما به‌عنوان کمیسر آموزش در کمون مجارستان شرکت کردید. پس از پنجاه سال اکنون ارزیابی شما از تجربه‌ی کمون چیست؟

 لوکاچ: علت اساسی کمون، فرمان ویکس [1] و سیاست متفقین نسبت به مجارستان بود. در این رابطه کمون مجارستان قابل‌قیاس با انقلاب روسیه است، جایی که مسئله‌ی پایان جنگ، نقشی حیاتی در به بار نشستن انقلاب اکتبر ایفا کرد. کمون نتیجه‌ی ابلاغ فرمان ویکس بود. سوسیال‌دموکرات‌ها بعدها به‌دلیل ایجاد کمون به ما حمله کردند، اما در آن زمان پس از جنگ، امکان ماندن در محدوده‌ی چارچوب سیاست بورژوایی وجود نداشت، نابودی آن ضروری بود.

 پری اندرسون: پس از شکست کمون شما در سومین کنگره‌ی کمینترن در مسکو نماینده بودید. آیا با رهبران بلشویک در آنجا روبرو شدید؟ برداشت شما از آن‌ها چه بود؟

 لوکاچ: ببنید، باید به خاطر داشته باشید که من یک عضو کوچک از یک هیأت کوچک بودم ــ در آن زمان به‌هیچ‌وجه شخصیتی مهم نبودم و بنابراین طبیعتاً گفتگوی طولانی نیز با رهبران حزب روسیه نداشتم. با این حال، از طریق لوناچارسکی با لنین آشنا شدم. او کاملاً مرا مجذوب خود کرد. البته توانستم او را در محل کار در کمیسیون‌های کنگره نیز تماشا کنم. باید بگویم که از دیگر رهبران بلشویکی منزجر شدم. از تروتسکی بلافاصله بدم آمد؛ به‌نظر متظاهر می‌آمد. قطعه‌ای در خاطرات گورکی از لنین وجود دارد، می‌دانید، جایی که لنین پس از انقلاب، ضمن اذعان به دستاوردهای سازمانی تروتسکی در جنگ داخلی، می‌گوید که او چیزی از لاسال در خودش داشت. و زینوویف، که بعدها به نقش او در کمینترن واقف شدم، صرفاً یک متقلب سیاسی بود. نظرم درباره‌ی بوخارین را می‌توان در مقاله‌ی 1925 من خواند، جایی که از مارکسیسمِ او انتقاد می‌کنم ــ او در آن زمان، پس از استالین، مرجع روس‌ها در پرسش‌های نظری بود. خود استالین را اصلاً نمی‌توانم در کنگره به یاد بیاورم ــ مانند بسیاری از دیگر کمونیست‌های خارجی هیچ تصوری از اهمیت او در حزب روسیه نداشتم. مدتی با رادک صحبت کردم. او گفت که فکر می‌کند مقاله‌هایم درباره‌ی اقدام مارس در آلمان بهترین مطالبی است که درباره‌ی آن نوشته شده است و او کاملاً با آن‌ها موافق بود. البته بعدها، هنگامی که حزب اقدام مارس را محکوم کرد، او نیز نظر خود را تغییر داد و بعد هم علنی به آن حمله کرد. برخلاف همه‌ی این‌ها لنین تأثیر شگفتی بر من گذاشت.

 پری اندرسون: وقتی لنین به مقاله‌ی شما درباره‌ی پارلمانتاریسم حمله کرد، واکنش شما چه بود؟

 لوکاچ: مقاله‌ام کاملاً غلط بود و بدون تردید تزهای آن را رها کردم. اما باید اضافه کنم که چپروی کمونیسم: یک بیماری کودکانه را قبل از انتقاد او به مقاله‌ام خوانده بودم و قبلاً با استدلال‌های وی درباره‌ی مشارکت پارلمانی در آنجا کاملاً متقاعد شده بودم: بنابراین انتقاد او از مقاله‌ام چیزی را برایم تغییر نداد. خودم از پیش می‌دانستم که غلط است. به یاد دارید که لنین در چپروی کمونیسم گفت: اینکه پارلمان‌های بورژوایی، در معنایی تاریخی‌ـ‌جهانی، با تولد ارگان‌های انقلابی قدرت پرولتاریایی، شوراها، کاملاً کنار گذاشته شدند، مطلقاً به معنای کنار گذاشتن آن‌ها در یک معنای بلاواسطه‌ی سیاسی نبود. به‌ویژه به این معنا نبود که توده‌های غربی به آن‌ها اعتقادی ندارند. بنابراین کمونیست‌ها باید هم درون و هم بیرون پارلمان‌ها عمل کنند.

پری اندرسون: شما در 1929/1928 در اثر معروف تزهای بلوم، که برای سومین کنگره‌ی حزب کمونیست مجارستان نوشتید، مفهوم دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان را به‌عنوان هدف استراتژیک حزب کمونیست مجارستان در آن تاریخ مطرح کردید. این تزها به‌عنوان اپورتونیسم رد شدند و شما برای آن‌ها از کمیته‌ی مرکزی اخراج شدید. امروز آن‌ها را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

 لوکاچ: تزهای بلوم اقدام تدافعی‌ام علیه سکتاریسم دوره‌ی سوم بود که اصرار داشت سوسیال‌دموکراسی و فاشیسم دوقلو هستند. همان‌طور که می‌دانید این خط‌مشی فاجعه‌بار با شعار «طبقه علیه طبقه» و فراخوان تأسیس فوری دیکتاتوی پرولتاریا همراه بود. با احیا و تطبیق شعار لنین در 1905 ــ دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان ــ سعی کردم در خط‌مشی کنگره‌ی ششم کمینترن مفری پیدا کنم تا بتوانم حزب کمونیست مجارستان را به سیاستی واقع‌بینانه‌تر برسانم. موفقیتی بدست نیاوردم. تزهای بلوم توسط حزب محکوم شد و بلا کون و جناح وی مرا از کمیته‌ی مرکزی اخراج کردند. در آن تاریخ کاملاً در حزب تنها بودم؛ باید بدانید که حتی در متقاعد کردن کسانی که تا آن زمان دیدگاه‌هایم را در مبارزه با سکتاریسمِ بلا کون درون حزب قبول داشتند، موفق نبودم. بنابراین به خودانتقادی از این تزها پرداختم. عملی کاملاً کلبی‌مسلکانه که شرایط آن زمان بر من تحمیل کرد. در واقع نظرات خود را تغییر ندادم و حقیقت این است که اطمینان دارم که در آن زمان کاملاً برحق بودم. در حقیقت، دوره‌ی بعدی تاریخ، تزهای بلوم را کاملاً تأیید کرد. دوره‌ی 1945-1948 در مجارستان تحقق عینی دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان بود، که در سال 1929 از آن حمایت کردم. البته بعد از 1948، استالینیسم چیزی کاملاً متفاوت ایجاد کرد. اما این داستان دیگری است.

 پری اندرسون: در دهه‌ی 1930 و بعد از جنگ چه ارتباطی با برشت داشتید؟ جایگاه او را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

 لوکاچ:  برشت شاعر بسیار بزرگی بود و نمایشنامه‌های آخر او ــ ننه دلاور، زن خوب ایالت سچوان و دیگر کارهایش ــ عالی هستند. البته نظریه‌های زیباشناسانه و دراماتیک‌اش بسیار درهم‌و‌برهم و اشتباه بود. این را در معنای رئالیسم معاصر توضیح داده‌ام. اما این [آثار نظری] کیفیت آثار بعدی او را تغییر نمی‌دهند. در 1933-1931 در برلین بودم و با اتحادیه‌ی نویسندگان کار می‌کردم. برشت تقریباً در همان زمان ــ دقیق‌تر، در اواسط دهه‌ی 1930ــ مقاله‌ای علیه من در دفاع از اکسپرسیونیسم نوشت. اما بعدها هنگامی که در مسکو بودم، برشت در سفرش از اسکاندیناوی به آمریکا، به دیدنم آمد ــ او در آن سفر از اتحاد جماهیر شوروی عبور کرد ــ و گفت: برخی در تلاش‌اند تا من را علیه تو، و تو را علیه من بشورانند. بگذار توافقی بکنیم که در نتیجه‌ی تحریکات هیچ‌یک از این دو طرف درگیر نشویم. بنابراین ما همیشه روابط خوبی داشتیم و بعد از جنگ هر زمان که به برلین می‌آمدم ــ بیشتر اوقات ــ همیشه نزد برشت می‌رفتم و بحث‌های طولانی باهم داشتیم. بالاخره مواضع ما در پایان بسیار نزدیک بود. می‌دانید، از طرف همسرش دعوت شده بودم که در مراسم تشییع جنازه‌ی او صحبت کنم. حسرت یک چیز را می‌خورم، اینکه هیچگاه در دهه‌ی چهل مقاله‌ای درباره‌ی برشت ننوشتم. این خطایی بود که ناشی از ‌مشغولیتم با آثاری دیگر در آن زمان بود. همواره احترام زیادی برای برشت قائل بودم. او بسیار باهوش بود و درکی عالی‌ از واقعیت داشت. در این زمینه او کاملاً برخلاف کرش بود که البته او را خوب می‌شناخت. وقتی کرش حزب کمونیست آلمان را ترک کرد، خودش را از سوسیالیسم جدا کرد. این را می‌دانم چون برای او غیرممکن بود که با اتحادیه‌ی نویسندگان در مبارزه‌ی ضدفاشیستی در برلین در آن زمان همکاری کند. حزب اجازه‌ی این کار را نداد. برشت کاملاً متفاوت بود. او می‌دانست که هیچ کاری نمی‌تواند علیه اتحاد جماهیر شوروی، که در تمام زندگی به آن وفادار بود، انجام گیرد.

پری اندرسون: والتر بنیامین را می‌شناختید؟ به نظر شما اگر او زنده می‌ماند امکان داشت که در راستای یک تعهد انقلابی سرسختانه به مارکسیسم تکامل یابد؟

 لوکاچ: نه، به دلایلی هرگز بنیامین را ملاقات نکردم، اگرچه در1930 در فرانکفورت، هنگامی که قبل از رفتن به اتحاد جماهیر شوروی از آنجا گذشتم، آدورنو را دیدم. بنیامین فوق‌العاده با استعداد بود و نسبت به خیلِ مسائلی کاملاً تازه دید عمیقی داشت. او به شیوه‌های مختلفی این مسائل را کاوش می‌کرد. اما هرگز راه برون‌رفت از آن‌ها را پیدا نکرد. فکر می‌کنم اگر او زنده می‌ماند، به‌رغم دوستی‌اش با برشت، تحولاتش کاملاً غیرقابل‌پیش‌بینی می‌بود. باید به خاطر داشته باشید که آن دوره، زمانه‌ای بس دشوار بود- تصفیه‌های دهه‌ی سی و سپس جنگ سرد. آدورنو در این حال‌و‌هوا نماینده‌ی نوعی «همگرایی غیرکانفورمیستی» شد.

پری اندرسون: پس از پیروزی فاشیسم در آلمان شما در انستیتوی مارکس‌ـ‌لنین در روسیه با ریازانف کار کردید. شما آنجا چه کاری انجام دادید؟

 لوکاچ: هنگامی که در 1930 در مسکو بودم، ریازانف دست‌نوشته‌هایی را که مارکس در 1844 در پاریس نوشته بود، نشانم داد. می‌توانید هیجانم را تصور کنید: خواندن این دست‌نوشته‌ها کل رابطه‌ام را با مارکسیسم تغییر داد و چشم‌انداز فلسفی‌ام را دگرگون کرد. آن موقع یک محقق آلمانی از اتحاد جماهیر شوروی مشغول کار روی دست‌نوشته‌ها بود و آن‌ها را برای انتشار آماده می‌کرد. موش به آن‌ها زده بود و در بسیاری از جاها برخی حروف یا کل یک کلمه از بین رفته بود. به دلیل دانش فلسفی‌ام با او کار می‌کردم و معین می‌کردم که حروف یا کلمات ناپدید شده چیست: اغلب آن‌ها کلماتی بودند که مثلا با «گ» شروع می‌شد و مثلاً با «س» پایان می‌یافت و آدم مجبور بود حدس بزند که مابین آن‌ها چه چیزی آمده است. فکر می‌کنم نسخه‌ای که سرانجام منتشر شد نسخه‌ی بسیار خوبی بود و این را از آن‌جا می‌دانم که در ویرایشش مشارکت داشتم. ریازانف مسئولیت این کار را بر عهده داشت که واژه‌شناس بسیار بزرگی بود: نه نظریه‌پرداز، بلکه واژه‌شناسی بزرگ بود. پس از برکناری وی، کار در انستیتو کاملا نقصان یافت. به یاد دارم که به من گفت ده مجلد از دست‌نوشته‌های مارکس برای کاپیتال وجود دارد که هرگز منتشر نشده است. البته انگلس در مقدمه‌اش بر دومین و سومین مجلد اشاره می‌کند که این مجلدات تنها گزیده‌ای از دست‌نوشته‌های حاصلِ کار مارکس برای کاپیتال هستند. ریازانف تصمیم داشت تمام این مطالب را منتشر کند. اما تا به امروز هرگز چاپ نشده.

 البته در اوایل دهه‌ی 1930 در شوروی، مباحثی فلسفی جریان داشت اما در آن‌ها شرکت نکردم. سپس بحثی پیش آمد که در آن از کار دبورین انتقاد شد. شخصاً فکر می‌کردم عمده‌ی این انتقادات بسیار موجه‌اند. اما هدف آن تنها استقرار سلطه‌ی استالین به‌عنوان فیلسوف بود.

پری اندرسون: اما شما در مباحث ادبیِ دهه‌ی سی در اتحاد جماهیر شوروی شرکت کردید؟

 لوکاچ: شش یا هفت سال با نشریه نقد ادبی [Literary Kritik] همکاری کردم و ما خط‌مشی بسیار پایداری علیه جزم‌باوری آن سال‌ها پیش بردیم. فادایف و دیگران با انجمن روسی نویسندگان پرولتری [RAPP] جنگیدند و آن را در روسیه شکست دادند، اما تنها به این دلیل که آورباخ و دیگران در انجمن نویسندگان تروتسکیست بودند. آن‌ها پس از پیروزی‌شان اقدام به توسعه‌ی شکلی از «انجمن‌گرایی» [RAPPism] مختص به خود کردند. نقد ادبی همیشه در برابر این گرایش‌ها مقاومت می‌کرد. مقالات بسیاری در آن نوشتم، که در همه‌ی آن‌ها چیزی حدود سه نقل قول از استالین وجود داشت ــ که در آن زمان یک ضرورت غیرقابل‌تخطی بود ــ و هر کدام این‌ها در تقابل با مفاهیم استالینیستی ادبیات هدایت می‌شد. محتوایشان همیشه علیه جزم‌باوری استالین بود.

پری اندرسون: شما یک دهه از زندگی خود را ، از 1919 تا 1929، فعال سیاسی بودید؛ پس از آن مجبور شدید همه‌ی فعالیت‌های سیاسی بلاواسط را کنار بگذارید. این برای هر مارکسیست معتقدی تغییری بزرگ به حساب می‌آید. آیا با این تغییر ناگهانی در حرفه‌ی خود احساس محدودیت (یا شاید رهایی) کردید؟ این مرحله از زندگی شما چگونه با نوجوانی و جوانی‌تان پیوند دارد؟ چه چیزهایی در آن زمان بر شما اثر گذاشت؟

 لوکاچ: هیچ حسرتی درباره‌ی پایان حرفه‌ی سیاسی‌ام نداشتم. ببینید، اعتقاد داشتم که در اختلافات حزبی سال‌های 1928-1929 کاملاً حق با من بود. هیچ چیز هرگز باعث نشد تا نظرم را دراین‌باره تغییر دهم؛ با این وجود کاملاً در متقاعد کردن حزب در رابطه با دیدگاه‌هایم شکست خوردم. بنابراین فکر کردم اگر این‌قدر محق بودم و با این حال کاملاً شکست خوردم، فقط می‌تواند به این معنی باشد که به‌هیچ‌عنوان توانایی‌های سیاسی، به‌معنای دقیق کلمه، نداشتم. بنابراین بدون هیچ مشکلی کار سیاسی عملی را رها کردم ــ یقین یافتم که استعدادی در آن نداشتم. اخراجم از کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست مجارستان به‌هیچ‌وجه اعتقادم را نسبت به این مسئله تغییر نداد که حتی با وجود سیاست‌های سکتاریستیِ فاجعه‌بارِ دوره‌ی سوم، مبارزه‌ی اثربخش علیه فاشیسم تنها در قالب حضور در صفوف جنبش کمونیستی امکان‌پذیر است. در این مورد تغییر نکرده‌ام. همواره بر این باورم که بدترین شکل سوسیالیسم برای زیستن بهتر از بهترین شکل سرمایه‌داری است.

بعدها مشارکتم در دولت ناگی در 1956 مغایرتی با کناره‌گیری‌ام از فعالیت سیاسی نداشت. در رویکرد عمومی سیاسی ناگی سهیم نبودم و هنگامی که در روزهای قبل از اکتبر جوان‌‌ها کوشش می‌کردند ما را به هم نزدیک کنند، همیشه پاسخ می‌دادم: «فاصله‌ی خودم تا ایمره ناگی بیش از فاصله‌ی ایمره ناگی تا من نیست.» هنگامی که در اکتبر 1956 از من خواسته شد وزیر فرهنگ شوم، موضوع برایم مسئله‌‌ای اخلاقی بود نه مسئله‌‌ای سیاسی و نتوانستم آن را رد کنم. هنگامی که دستگیر و به رومانی تبعید شدیم، رفقای احزاب رومانی و مجارستانی نزدم آمدند و با آگاهی از اختلافاتم با دولت ناگی، نظراتم را درباره‌ی سیاست‌های او جویا شدند. به آن‌ها گفتم: «وقتی آزادانه در خیابان‌های بوداپست باشم و او نیز آزاد باشد، خرسند خواهم شد تا قضاوتم را درباره‌ی او آشکارا و مفصل بیان کنم. اما تا زمانی که او زندانی است، تنها رابطه‌ام با او همبستگی است.»

شما از من می‌پرسید هنگامی که از کار سیاسی کناره گرفتم، احساسات شخصی‌ام چه بود. باید بگویم که شاید انسان خیلی معاصری نباشم. می‌توانم بگویم که هرگز احساس سرخوردگی یا هیچ نوع عقده‌ای در زندگی خود نداشته‌ام. مسلماً می‌دانم که منظور از این‌ها چیست، البته از ادبیات قرن بیستم و از خواندن فروید. اما شخصاً آن‌ها را تجربه نکرده‌ام. وقتی در زندگی‌ام شاهد اشتباهات یا مسیر نادرستی بودم، همیشه مشتاق پذیرش این خطاها بوده‌ام ــ برایم انجام چنین کاری هیچ هزینه‌ای دربر ندارد و پس از آن به چیز دیگری روی می‌آورم. وقتی پانزده یا شانزده ساله بودم، به سبک ایبسن و هاوپتمان نمایشنامه‌های مدرن نوشتم. وقتی هجده سال داشتم آن‌ها را دوباره خواندم و به‌طرز غیرقابل‌اصلاحی بد یافتم. همانجا تصمیم گرفتم که هرگز نویسنده نخواهم شد و آن نمایشنامه‌ها را سوزاندم. هیچ حسرتی نداشتم. همان تجربه‌ی بسیار اولیه بعدها برایم مفید بود. زیرا به‌عنوان منتقد، هر گاه با متنی مواجه می‌شدم که در رابطه با آن می‌توانستم بگویم: این را من هم می‌توانستم بنویسم، مطمئن می‌شدم که همین مدرک مطمئنی برای بد بودن آن متن است: این معیاری بسیار معتبر بود. این نخستین تجربه‌ی ادبی‌ام بود. نخستین تاثیرات سیاسی‌ام خواندن آثار مارکس در زمانی بود که دانش‌آموز مدرسه بودم و پس از آن ــ مهم‌تر از همه ــ خواندن شاعر بزرگ مجارستان، آدی، بود. در بین هم‌نسلانم بسیار منزوی بودم و آدی تاثیر عظیمی بر من گذاشت. او فردی انقلابی بود که اشتیاق عظیمی به هگل داشت. اگرچه هرگز آن جنبه از هگل را نپذیرفت که من نیز همیشه از همان آغاز رد می‌کردم: آشتی او با واقعیت ــ آشتی‌اش با واقعیت مستقر. این ضعف بزرگ در فرهنگ انگلیسی است که هیچ آشنایی‌ با هگل ندارد. تا به امروز ستایشم را به هگل از دست نداده‌ام و فکر می‌کنم کاری را که مارکس آغاز کرد ــ ماتریالیستی‌کردن فلسفه‌ی هگل ــ باید حتی فراسوی مارکس دنبال شود. کوشش کرده‌ام آن را در بعضی از قطعات هستی‌شناسی‌ام که در آینده منتشر خواهد شد، انجام دهم. پس از همه‌ی این حرف‌ها، تنها سه متفکر به‌راستی بزرگ در غرب وجود دارد که غیرقابل قیاس با دیگرانند: ارسطو، هگل و مارکس.

منبع:

این مقاله نخستین بار در شماره 168 نیو لفت ریویو، ژوییه ـ اوت 1971 منتشر شده است:

https://newleftreview.org/issues/I68/articles/georg-lukacs-lukacs-on-his-life-and-work

یادداشت‌ها:

1. در 19 مارس 1919، کلنل فرناند ویکس دستور عقب‌نشینی به نیروهای مجار را داد و این تصور را به‌وجود آورد که مرزهای مجارستان پس از توافق صلح با متحدین به مناطق فعلی استقرار نیروها تغییر خواهد کرد. این مسئله باعث غلیان احساسات ملی‌گرایانه شد و دولت وقت مجبور شد به سودِ سوسیال‌دموکرات‌ها استعفا دهد. برآیند اوضاع به آزادی بلا کون (رهبر آتیِ کمون) و نزدیکی مجارستان به شوروی برای حمایت دربرابر متحدین و دست‌آخراستقرار کمون مجارستان منجر شد ـ م

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد«: https://wp.me/p9vUft-10I

 

اقدام مستقیم کارگری و کنترل کارخانه

اقدام مستقیم کارگری و کنترل کارخانه

در ایالات‌متحده

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: امانوئل نس

ترجمه‌ی: سهراب نیکزاد

 

 

این مقاله مقاطع تاریخیِ تعیین‌کننده‌ای از خودمدیریتی و کنترل کارگری در ایالات‌متحده را بررسی می‌کند؛ ایالات‌متحده نمونه‌ی اصلی یک دولت سرمایه‌داری است که در طول سده‌ی پیش نیز بارها نشان داده که حامی شکل‌های یغماگرانه‌ی استثمار نیروی کار است. هم‌زمان با مبارزه پیوسته کارگران برای پیش‌بُرد حق‌وحقوقشان، واکنش دستگاه دولت سرمایه‌داریْ حمایت از تلاش‌های طرفِ مدیریت برای دستیابی به استیلایی بی‌قید‌وشرط از طریق بی‌اثرکردن اقدام‌ مستقیم ‌جمعی است. مدیریت و اتحادیه‌های کارگریْ فرض‌شان بر بدیهی‌بودن برتری قانونی سرمایه است.

ایالات‌متحده نمونه‌ی تمام‌وکمال بهشت سرمایه‌دارانه است، که در آن کارفرمایان با خاطری آسوده در سرکوب کارگرانی که از قواعد حاکم بر تعاملات مدیریت‌ ـ‌کارگر تخطی می‌کنند، تقریباً همیشه، از حمایت کامل دستگاه قضایی و نظامی دولت برخوردارند، مگر آن‌که خود کسب‌‌وکارها توافق‌نامه‌ها را زیرپا بگذارند. تقریباً به هر نمونه‌ی تاریخی از زمان پیدایش تولید انبوه که رجوع کنیم، کارگران تنها با تخطی از قواعد، اعتصاب و اشغال کارخانه‌ها به قدرت قابل‌اتکائی دست یافته‌اند (پاپ: 2006). ازهمین‌رو، مخالفت کارگران به‌طور تاریخی خود را از رهگذر اقدام بدنه‌ی کارگری در سطح محیط کار علیه احکام سرمایه، دولت‌ و تقریباً در بیشترِ ‌مواقع اتحادیه‌های کارگریِ سازش‌کار نشان داده است.

در سده‌ی پیشین، کارگران آمریکایی تقریباً همواره از طریق راهبردهای گوناگون در برابر تلاش‌های مدیریت برای استخراج ارزش اضافی ــ کاهش دستمزدها، شتاب‌افزایی در تولید، عدم رعایت اصول ایمنی و سلامت کارگران، بیکارسازی، اضافه‌کاری اجباری و بسیاری موارد دیگر ــ ایستادگی کرده‌اند. بیشتر کارگران به‌خوبی می‌دانند که سرمایه استانداردهای دستمزد‌ ـ‌ معیشتی را پس می‌زند و بی‌وقفه ارزش اضافی را، که نشئت‌گرفته از رنج‌‌ و زحمت کارگران در گذشته و حال است، از نو در بنگاه‌های اقتصادی جدیدی سرمایه‌گذاری می‌کند. این بنگاه‌ها هم کارگرانی ارزان‌تر را به‌کار می‌گیرد و هم از فناوری مدرن کاراندوز استفاده می‌کند.

تاریخ مقاومت مبارزه‌جویانه‌ی کارگران در برابر این تاکتیک‌های سرمایه‌داریِ صنعتیْ گواهی است بر مبارزه بی‌امان کارگران آمریکایی از مجرای مجموعه‌ای از اقدامات جمعی برای دفاع از حقوق‌شان. اکثر عصیان‌های کارگری، مُهرِ سودای دستیابی به خودمدیریتی کارگری را با هدف دموکراسی‌خواهیْ بر پیشانی دارند. جری تاکر، کارگر وسازمان‌ده پرآوازه‌ی اتحادیه‌ی کارگران خودروسازی (UAW) قاطعانه اذعان می‌کند که ما باید از موضع دفاعیِ ممانعت از سوءاستفاده‌گری شرکت‌ها به‌سمت راهبرد تهاجمیِ تقویت قدرت کارگری پیش برویم. به‌این منظور «کارگران باید فضای اجتماعی را در سطح محیط‌های کار و نیز اجتماع تصاحب کنند». تاکر به‌این‌ترتیب لازمه‌ی پیش‌بُرد مبارزات کارگران را تلاش ‌و‌ کوششی برای مصادره‌ی اجتماعیِ منابعِ اجتماعی و اقتصادی‌ای می‌داند که تحت مالکیت خصوصی قرار دارند (تاکر b2010). سرانجام، مخالفت کارگران ناشی از دستمزدها و شرایط شغلی نامطلوب است. بااین‌همه، مقاومت کارگران در برابر مدیریت می‌تواند مدل شرکتی سلطه را نیز به چالش بکشد و در این مسیر، مشارکت همگانی را در دموکراتیزه‌کردن تصمیمات محیط کار، و تولید کالاها و خدمات برای نیازهای جمعی و نه سود شخصی ارتقاء بخشد.

بنا به استدلال سوسیالیست‌ها، از مارکس و لنین گرفته تا لوکزامبورگ و گرامشی، ماهیت اساساً انقلابی کارگران در محیط‌های کار و اجتماعات امری مسلم و پابرجا است. لنین مشخصاً محوریت کارگران را به‌رسمیت شناخت و در تقابل با کارل کائوتسکی و سوسیالیست‌های تکاملی، در کتاب دولت و انقلاب بر این نکته تأکید داشت که شکل‌گیری شوراها نه به‌معنای «تغییر توازن نیروها، بلکه امحاءِ بورژوازی و برانداختن پارلمانتاریسم بورژوایی است و هدف آن نیز برپایی یک جمهوری دموکراتیک از جنسِ کمون یا جمهوری‌ای از شوراهای کارگری است» (لنین، 1917/1998: 100). در بافتار ایالات ‌متحده، به‌رغم ماهیت بی‌دوام و ناپیوسته‌ی شوراهای کارگری، خودِ عمل تصاحبِ محیط‌های کار ریشه در خودکنشیِ کارگران علیه سرمایه و بوروکراسی‌های کار دارد که یا با منطق بی‌ملاحظه‌ی سرمایه‌‌ در استیلا بر جامعه سازگار می‌شوند، یا ناتوان از مقاومت در برابر آن هستند.

کنش‌گری در بخش تولید

تاریخ شگرف ایالات‌متحده از زاویه‌ی سازمان‌دهی در «بخش تولید» یا محل تولید، مصداق آن چیزی است که اعضای اتحادیه‌های کارگری سوسیالیست، «ناب‌ترین شکل اتحادیه‌گرایی» قلمداد می‌کنند. در سال 1905، سازمان کارگران صنعتی جهان (IWW) با گرایش آنارکوسندیکالیستی تأسیس شد تا مانع تلاش‌های سرمایه‌دارانه، با پشتیبانی همیشگی دولت، در جهت به‌کارگیری فناوری‌های جدید و کار ارزان‌قیمت شود. امروزه، هم‌چون یک سده پیش‌تر، کارگران در معرض یورش اقدامات مشابهی در جهتِ اِعمال فناوری جدید و دستمزدهای پایین‌تر قرار دارند که رقابت کاری و تضاد درون‌طبقاتی را با خلق تقسیمات به‌گونه‌ای افزایش می‌دهد که موجب ظهور بومی‌گرایی و بیگانه‌هراسی در برابر کارگران مهاجر می‌شود. مانیفست کارگران صنعتی جهان (1905) اعلام کرد: «کارفرمایان این تقسیم‌بندی‌ها را، بی‌آن‌که بیان‌کننده‌ی تفاوت‌های مهارت یا منافع در میان کارگران باشند، اعمال می‌کنند تا شاید کارگران به ‌جان یکدیگر بیفتند و نیز محرکی باشد برای تقلای بیشتر آن‌ها در محیط‌ کار، تا شاید کلیت مقاومت در برابر ستم‌گری سرمایه‌دار با این تفاوت‌های ساختگی تضعیف شود».

همان‌طور که این نوشتار درباره‌ی کنترل کارگری در آمریکا نشان می‌دهد، کارگران در برابر بوروکراسی‌های اتحادیه‌های کارگری، خیرخواهی ظاهری مدیریتی و سلطه‌ی کارفرما، با اقدام مستقیم ایستادگی کردند ــ به‌جای آن‌که بر نظام‌های سنتی رسیدگی به شکایاتِ کارفرمامحور ـ یا اتحادیه‌محور ـ تکیه و اختلافات‌شان را حل کنند، شیوه‌ای که در زمانه‌ی ما ناکارآمدی آن بیش از هر زمان دیگری بعد از دهه‌ی 1930 مشهود است (لیند 1992). بااین‌که موفقیت هیچ‌گاه قطعی نیست، شکل‌های دموکراتیک اتحادیه‌گرایی، که بر همبستگی طبقاتی مبتنی‌اند، برای درهم‌شکستن کنترل بی‌قید‌وشرط سرمایه‌داران بر کارگران، ضروری است. بااین‌همه، هم‌زمان از دهه‌ی 1950، نیروی کار سازمان‌‌یافته ــ در مقایسه با سوسیال دموکراسی‌های اروپایی ــ خاموش و منفعل باقی مانده و در دفاع از طبقه‌ی کارگرِ سازمان‌یافته ناکام بوده است. دلیل آن واهمه‌‌ای قابل‌درک از این‌ رویکرد است که سرمایه می‌تواند به مناطق کم‌هزینه‌تری کوچ کند که در آن از طریق استخراج ارزش اضافی از کار ارزان و فناوری پیشرفته سود بیشتری کسب خواهد کرد (اریگی و سیلور 1984).

اعتصاب‌های نشسته [1]، کنترل کارگری و اتحادیه‌سازی در ایالات‌متحده: 1939-1935

ابتدا فرض می‌کنیم که نیروی کار در پی کنترل دموکراتیک بر کار خودش است و تصرَفِ کارخانه صرفاً یکی از گام‌ها در فرایند کنترل کارگری و خودمدیریتی است. از دهه‌ی 1930 تا سال 2010، اشغال‌ کارخانه‌ها منوط به چهار عامل عمده بوده‌ است:

  1. رشد ‌وگسترش آگاهی طبقه‌ی کارگر، برخاسته از نیازهای جمعی؛
  2. محاسبات وجه اقتصادیِ ظرفیت کارگران برای مقابله با سرمایه‌داران؛
  3. ترتیبات نهادی در جامعه‌ی سرمایه‌داری برای تنظیم کارگران از طریق دولت. دولت‌ها همواره در برابر کارگران، کسب‌‌وکارها را در اولویت قرار می‌دهند، مگر در شرایط بحران که به کارگران عصیان‌گری که مطالبه‌ی کنترل بر منابع اجتماعی و اقتصادی را دارند، امتیازات ناچیزی واگذار می‌شود؛
  4. ظرفیت و استقامت تلاش‌های کارگران برای خودسازمان‌دهی و بسیج نیروهای خود تحت شرایط سرکوب.

اقدام مستقیم کارگری در کارخانه‌ی اتولایتِ تولیدو

منطقه‌ی میدوست آمریکا بدل به کانون موج عظیمی از اشغال‌های کارگری کارخانه‌ها در صنایع تولید انبوه شد تا کارفرمایان سازش‌ناپذیر را مجبور کند اتحادیه‌های نوپا را به‌رسمیت بشناسند. درپیِ موفقیت عصیان‌های بدنه‌ی کارگری در طول دهه‌ی 1930، که شامل ورودی‌بند‌های [2] دسته‌جمعی، اعتصاب‌های نشسته و ایستادگی در برابر خشونت حکومتی و شرکتی می‌شد، کارگران صنعتی به کنترل بیشتری در محیط کارشان دست یافتند. به‌این‌ترتیب، در میان کارگرانِ تولید انبوه، مبارزه‌جویی و پافشاری بر کنترل دموکراتیک، مرسوم شد ــ تا جایی‌که کارفرمایان را واداشت از سرسختی‌شان برای تسلط بر کارگران و سرکوب آن‌ها در این صنایع عقب بنشینند.

در سال 1934، با شروع نخستین یورش مدیریت و پلیس ایالتی علیه یک جنبش عصیان‌گرِ همبستگیِ کارگری که از طریق اعتصاب برای بهبود دست‌مزدها و شرایط کاری خواستار به‌رسمیت‌شناختن اتحادیه بود، شهر تولیدو در ایالت اوهایو ناگهان به عرصه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی حماسی بدل شد. حکومت در پشتیبانی تمام‌عیار از شرکت الکتریک اتولایتِ تولیدو، جنگی واقعی علیه کارگران به‌راه انداخت. این کارگران که با ایجاد صفوف دسته‌جمعی ورودی‌بندها که شمارشان تا ده‌هزار کارگر اعتصابی و بی‌کار می‌رسید، تولید را متوقف کرده بودند. در این مورد مشخص، در کارخانه، کارگران اعتصابی و بی‌کاران مانع از ورود و خروج حدود 1500 اعتصاب‌شکن شدند. در 24 می سال 1934، پس از آن‌که گارد ملی اوهایو برای متفرق کردن جمعی شش‌هزار نفره از کارگران از نارنجک گازی استفاده کرد، نبردی تمام‌عیار به‌‌راه افتاد که در میان اعتصاب‌کنندگان دو کشته و بیش از دویست مجروح به‌جا گذاشت. باید به این نکته نیز توجه کرد که این اعتصاب را کارگران عضو اتحادیه‌ی فدرال فدراسیون نیروی کار آمریکا 18384 (یک اتحادیه‌ی کارگریِ مستقل) علیه شرکت اتولایت ترتیب داده بودند که از مزیت مشارکت فعالِ کارگرانِ بی‌کار برخوردار بودند. این اتحادیه از سوی حزب سوسیالیستِ متأثر از تروتسکی و انجمن ملی بی‌کاران به‌رهبری ای. جِی موسته سازمان‌دهی می‌شد (برنشتاین 1969، 229-221). اعتصاب در 2 ژوئن سال 1936 به پیروزی رسید، آن هم بعد از آن‌که شرکت اتولایت با افزایش 5 درصدی دستمزدها و به‌رسمیت‌شناختن اتحادیه موافقت کرد ــ توافقی که صرفاً با هم‌بستگی کارگران در دروازه‌های کارخانه به‌دست آمد. این اعتصاب از طریق اقدام مستقیم در میان کارخانه‌ها عصیانی پنج‌ساله در عرصه‌ی تولید انبوه پدید آورد.

اعتصاب‌های کارگری نشسته در شرکت اکرون تایر

بنا بر اکثر گزارش‌ها، در ایالات‌متحده موج عظیم اعتصاب‌های نشسته‌ی عمده در شهر اکرون، ایالت اوهایو، آغاز شد ــ مرکزی صنعتی که تولیدکننده‌ی تایرِ خودروها است. در ژانویه‌ی سال 1936 کارگران کنترل سه مورد از بزرگ‌ترین شرکت‌های تایرسازی ــ فایرستون تایر اند رابر کامپنی، گودیر و بی. اف. گودریچ ــ را به‌دست گرفتند که هرسه‌ی آن‌ها از به‌رسمیت‌شناختن اتحادیه‌ی کارگران متحد لاستیک‌سازی آمریکا، یک اتحادیه‌ی کارگری تازه‌کار، امتناع کرده بودند و اعتنایی به مطالبه‌ی قواعد کاری منصفانه نداشتند. در بخش تولید تایر، شرکت‌های عمده‌ی لاستیک‌سازی کارگرانی را که با کنترل مستبدانه‌ی شرکت درگیر می‌‌شدند، مجازات کردند: در سال‌های 1935 و 1936، زمانی‌که کارگران در برابر تلاش‌های مدیریت برای شتاب‌افزایی به تولید از طریق افزایش مدت و روز کاری مخالفت کردند، 1500 کارگر اخراج شدند (گرین 1998، 153). در 29 ژانویه‌ی سال 1936، بعد از آن‌که فایرستون تایر اند رابر بی‌دلیل یک کارگر را از کار معلق کرد و از برگزاری دادرسی نیز سر باز زد، کارگرانْ اشغال 55 ساعته‌ی کارخانه را ترتیب دادند. اشغال کارخانه‌ی فایرستون هم‌زمان موجب اقدامات مستقیم اعتصاب نشسته در شرکت‌های  بی. اف. گودریچ  و گودیر شد که توسط کارگران خواستارِ محیط‌ کاری دموکراتیک، انجام شد (پوپ 2006، 11-6)

در دوره‌ی اوج موجِ اشغال‌های کارخانه، حدود ده‌هزار کارگر تایرسازی در اکرون، حتی به‌رغم تلاش‌های اتحادیه‌ی کارگران متحد رابر برای مصالحه، در برابر احکام دادگاه مبنی بر پایان‌بخشیدن به اعتصاب‌های نشسته، مقاومت کردند تااین‌که با توافقی مبتنی بر به‌رسمیت‌شناسی و نیز برقرارشدنِ قواعد کاری منصفانه‌ به پیروزی رسیدند. جیمز گرینِ مورخ اذعان می‌کند: «اعتصاب‌های نشسته به نظر کارگران، شیوه‌ی جدیدی برای کنترل اعتصاب‌هایشان، تضمین مذاکرات سریع و جلوگیری از خیانت‌هایی بود که در گذشته تجربه‌ کرده بودند» (153، 1998). مقاومت کارگران در برابر تفوق مدیریت در تولید انبوه بیان‌کننده‌ی چالشی سخت دشوار هم برای کارفرمایان و هم برای سرمایه بود که تولید انبوه را وسیله‌ای برای اعمال کنترل کامل از طریق مالکیت وسایل تولید تلقی می‌کردند. مدیریت برخلاف کارگران استادکارِ ماهر که خواستار آن بودند کارفرمایان دستمزدها و شرایط کار اتحادیه‌ای را تحمل کنند، اعتقاد داشت که می‌تواند دستمزدها و شرایط کار را یک‌جانبه بر کارگران کارخانه که مالک وسایل تولید نبودند تحمیل کند.

اعتصاب نشسته‌ی کارگران خودروسازی شهر فلینت

کارگران صنعتیِ متعهد به خودمدیریتی بنگاه‌های تولیدی در سال 1936 در مخالفت با سرمایه‌دارانی که از زمان ازبین‌رفتن کنترل اندک کارگران استادکار در اواخر سده‌ی نوزدهم بر تولید تسلط داشتند، سر به شورشی آشکار گذاشتند. جنبش اعتصاب نشسته که در کارخانه‌ها شکل گرفته بود، برای میلیون‌ها کارگر نمونه‌ای شد از توان دموکراتیک کنترل کارگری برای برقراری قواعد [کاری] و بنا نهادن اتحادیه‌های کارگری، به‌چالش‌کشیدن استبداد شرکتی و حتی دفاع از خودمدیریتی کارگری کارخانه‌ها.

بی‌شک بحران اقتصادی دهه‌ی 1930، به‌واسطه‌ی بی‌کاری گسترده و ارتش انبوه ذخیره‌ی کار، از توان چانه‌زنی کارگران کاست که به کاهش هزینه‌های کار و تضعیف اتحادیه‌های کارگریِ نوبنیاد انجامید. درعین‌حال، جلوه‌های سندیکالیسم و مطالبه‌ی خودگردانی کارگری که در اوایل سده‌ی بیستم به نقطه‌ی اوج خود رسید، بر آگاهی کارگرانی تأثیر گذاشت که دریافته بودند تدابیر مدیریت ازجمله شتاب‌افزایی به تولید و افزایش تعهدات مقاطعه‌کاری، توان چانه‌زنی جمعی آن‌ها را تحلیل می‌برد. ایدئولوژی فردگرایی مبتنی بر سخت‌کوشی به ایدئولوژی جمع‌گرایانه‌ی کارگران صنعتی جهان (IWW) مبتنی بر «آسیب رسیدن به یک نفر، یعنی آسیب‌رسیدن به همه» استحاله یافت.

به‌دنبال موجی از اعتصاب‌های نشسته در میان تولید‌کنندگان تایر و کارخانه‌های قطعات خودرو، کارگران خودروسازی در میشیگان در دسامبر 1936 یکی از برجسته‌ترین اعتصاب‌های نشسته در تاریخ آمریکا را برای به‌دست‌گرفتن کنترل محیط‌ کار به نمایش گذاشتند. کارگران خودروسازی در 30 دسامبر 1936، در شهر فلینت، ایالت میشیگان، در زورآزمایی سرنوشت‌سازی، اشغال 44 روزه‌ی کارخانه‌های شماره‌ی 1 و 2 فیشر بادیِ جنرال موتورز را ترتیب دادند، سازمان‌دهندگان اتحادیه‌ی کارگران متحد خودروسازی (UAW) و کارگران در برابر فرامین دولت و تهدید به فراخواندن گارد ملی برای درهم‌شکستن این عصیان کارگری مقاومت کردند. کارگران در نخستین حمله‌ی پلیس به کارخانه‌های فلینت برتری خود را نشان دادند. آن‌ها با ایجاد ورودی‌بندی دسته‌جمعی و هماهنگ بیرون دروازه‌های کارخانه و مقاومت در برابر مقامات حکومتی دولتی و فدرال برای پایان‌بخشیدن به اعتصاب‌های نشسته، کارخانه‌ را اشغال کرده بودند. این راهبردِ درونی ‌ـ‌‌‌‌ بیرونی در جهت توقف تولید و کسب مشروعیت و پشتیبانی در میان بخش عمده‌ی کارگران آمریکایی بسیار موفق بود.

شش هفته اعتصاب نشسته‌ی فلینت، بدل به نقطه‌ی کانونِ جنگی طبقاتی علیه جنرال موتورز، بزرگترین شرکت تولیدی جهان، شد. به‌رغم تلاش‌های پلیس برای درهم‌شکستن اعتصاب از طریق اعمال خشونت، کارگران متحد خودروسازی (UAWنیروی کاری بسیج‌شده و منضبط بودند که برای اقدام مستقیم در خلال عصیانی بزرگ، انگیزه داشتند. بدون هیچ شک ‌و ‌تردیدی، این اشغال کارگران از مزیت ورودی‌بندهایی دل‌سوز و ساکنان عادی شهر نیز بهره‌ می‌بُرد که در محیط کارخانه با پلیس که درپی متفرق کردن آن‌ها بود درگیر شده بودند. با تدوام این نبرد که تا سحرگاه 31 دسامبر به‌طول انجامید، پلیس برای پراکنده‌کردن تظاهرکنندگان از نارنجک‌های گازی استفاده کرد که با سنگ‌پراکنی متقابل کارگران مواجه شدند.

در 11 ژانویه، اولین روز شورش که «نبرد گاوهای تاخته» لقب گرفت، پلیس شهر فلینت در تلاش بود تا ورودی‌بندها و کارگران را با دردست‌گرفتنِ کنترل یک پل و شلیک گاز اشک‌آورِ دوربُردْ متفرق کند. پلیس به‌رغم استفاده از زور نتوانست به اشغال کارخانه خاتمه بخشد؛ صف ورودی‌بندها کاملاً ثابت‌قدم بود و تا زمانی‌که توافق‌نامه‌ا‌ی برای به‌رسمیت‌شناختن اتحادیه‌شان حاصل نشد، مواضع خود را ترک نکردند. (فاین 1969، 7-6)

هم‌بستگی کارگران رسوخ‌ناپذیر بود. فرماندار میشیگان، فرانک مورفی، در اثر فشار سیاسیْ از فراخواندن گارد ملی برای مقابله با آنان سر باز زد. چراکه در این صورت، نزاعی درمی‌گرفت که می‌توانست به آتش این کشمکش دامن بزند و بر خشم و مبارزه‌جویی عمومی بیفزاید (همان). اشغال کارگران ثابت کرد که با توجه به ضدیت سرسختانه‌ی جنرال ‌موتورز و سایر تولیدکنندگان عمده، اعتصاب‌های متداول برای دستیابی به حق اتحادیه‌سازی کافی نیست. ازاین‌رو، کارگران برای متشکل‌کردن صنعت خودروسازی آمریکا، می‌بایست کارخانه‌ها را اشغال کنند و قاطعانه در برابر سازش‌کاری بایستند. تصرف کارخانه در 11 فوریه‌ی سال 1937 پایان یافت؛ یک ماه بعد جنرال موتورز با کارگران متحد خودروسازی، سازمانی که کنترل کارگران را برعهده داشت، برای قرارداد وارد مذاکره شد ــ که تأیید آن صرفاً به این دلیل بود که یگانه کارزار اتحادیه‌سازی به‌‌طور کامل در صنعت خودروسازی به‌نتیجه رسید. بنا به نظر نورا فِرس، حدود 80 درصد کارگران فلینت در ورودی‌بندی‌ها و اعتصاب‌های نشسته مشارکت داشتند که جنرال موتورز را در تنگنا قرار داد و سرانجام وادار به تسلیم کرد (1998).

در پی اشغال‌ کارگری فلینت، موج پایان‌ناپذیری از اشغال‌های نشسته در صنایع تولید انبوه در سرتاسر کشور تداوم یافت. بنا به گفته‌ی جیمز گرین، در سال بعد حدود 400 هزار کارگر در 477 مورد اشغال محیط ‌کار مشارکت داشتند (157، 1998) و ایالات‌متحده بدل به خط مقدمِ مبارزه‌جویی کارگران در سرتاسر جهان شد. هرچند، قدرت کارگری در بنگاه‌های تولیدی، در کوتاه‌مدت در اثر کارزار مُصرانه‌ی جنرال موتورز علیه کارگران، کم‌دوام بود.

به‌رغم دوره‌‌ای بیست‌وپنج‌ساله از سکون و خاموشی در کارخانه‌ها، پس از اعتصاب‌های نشسته‌ی فلینت، سیدنی فاین استدلال می‌کند که آن تجربهْ‌ مبارزه‌جویی کارگری را فعال کرد که کماکان در اکثر کارخانه‌ها تداوم داشت:

اعضای کارگران متحد خودروسازی … مایل به پذیرش انضباط مرسومی نبودند که مدیریت اعمال می‌کرد و «در بسیاری از کارخانه‌ها تا ماه‌ها غیرقابل‌مهار شده بودند». اعضای کمیته‌ی اتحادیه، کمیته‌ی رسیدگی به شکایاتِ اعضای اتحادیه را درخصوص نافرمانیِ مکرّرِ سرکارگرها به‌شدت تحت فشار می‌گذاشتند و همان‌طور که بعدها برخی اعضای کارگران متحد خودروسازی تصدیق کردند، «هربار که اختلافی پیش می‌آمد، بچه‌ها این گرایش را داشتند که بنشینند و دیگر کار نکنند» (فاین، 1969، 321)

هم‌زمان، در جنرال موتورز برخی مدیران مخالف با اتحادیه، توافق حاصل از اعتصاب‌های نشسته که راه را برای نمایندگی کارگران متحد خودروسازی هموار کرده بود، نادیده گرفتند. فاین درباره‌ی وضعیتی که بلافاصله بعد از اشغال کارگری فلینت حاکم شد، خاطرنشان می‌کند که مدیران کارخانه به‌شکلی فعال درقبال کارگرانِ حامیِ اتحادیه تبعیض قائل می‌شدند. آرتور لنز، مدیر کارخانه‌ی شورولت شهر فلینت «حدود هزار کارگر غیراتحادیه‌ای را [به‌عنوان چماق‌به‌دست‌ ـ م] مشخصاً در قالبِ کلوب‌های ساختگی مجهز کرده بود و آن‌ها را برای ارعاب اتحادیه و اعضای احتمالی اتحادیه به راهپیمایی در کارخانه وامی‌داشت» (همان).

بااین‌همه، گذشته از تهدید و زورگویی، محدودیت‌های قانونی فدرال و ظهور بوروکراسی اتحادیه‌ای کارگری در کارگران متحد خودروسازی نیز شیوه دموکراتیکِ گرداندن امور از جانب کارگران را تحلیل بُرد.

پیروزی اشغال‌های کارگری کارخانه، شکستی سخت برای طبقه‌ی سرمایه‌دار آمریکا قلمداد شد. بااین‌همه، برای مدتِ بیش از هفتاد سال، راهبرد اعتصاب‌ نشسته، به‌رغم آن‌که موفقیت خود را نشان داده بود، جایش را به سازش و هم‌دستی اتحادیه‌های کارگری با کارفرمایان داد؛ در نتیجه هم‌بستگی کارگران تحلیل رفت و از شرایط بهبود‌یافته‌ای که به‌چنگ آورده بودند، چیز زیادی باقی نگذاشت. فعالیت‌هایی که بعدتر با پشتیبانی کارگران متحد خودروسازی صورت گرفت، عمدتاً از جنسِ اعتصاب‌های معمولی بود که در افزایش عضویت و قدرت کارگری در صنعت خودروسازی ناکام ماند، چراکه اتحادیه به‌تدریج به ساختار فرماندهی‌ای متمرکز بدل شده بود که از چانه‌زنی جمعی و اعتصاب‌های نسبتاً بی‌رمق به‌عنوان حربه‌ای برای پیروزی در قراردادها [3] استفاده می‌کرد.

در بلندمدت، کارگران اغلب درمقابل واکنش قابل ‌پیش‌بینی سرمایه به کاهش عایدی‌هایش که صرفاً به‌واسطه‌ی مبارزه‌جویی کارگران رخ می‌دهد، مغلوب می‌شوند. جنرال موتورز بدون مخالفت جدیِ کارگران متحد خودروسازی، راه‌های جدیدی برای کنترل و سرکوب کارگران پیدا کرد، از جمله قواعد سفت‌و‌سخت کاری، اتوماسیون، تجدید ساختار و واپسین حربهْ نیز تهدید به تعطیل‌کردن کارخانه: عقد توافق‌نامه‌های مبتنی بر واگذاری امتیازات [4] و جابه‌جایی تولید درصورت سودآوری برای شرکت. بااین‌حال، مبارزان کارگری در مخالفت با اِعمال شتاب‌افزایی به خط مونتاژ ازطریق اتوماسیون، همواره در پی اقدامات مستقیم مبتکرانه‌ای بودند که برجسته‌ترین نمونه‌ی آن اعتصاب بیست‌ودو روزه‌ی کارگران در شهر لردزتاونِ اوهایو در مارس 1972، بدون مجوز رهبری کارگران متحد خودروسازی، بود. کارگران هرچند شکست خوردند اما انعطاف‌پذیری بدنه‌ی کارگری در مصاف با مدیریت را نشان دادند (گارسون، 1994).

اعتصاب‌های نشسته و اتحادیه‌گرایی رادیکال در کارخانه‌ی امرسون الکتریک

اعتصاب‌های نشسته‌ی فلینت، در ایالات‌متحده به‌عنوان نقطه‌ی اوج جنبش کارگری عصیان‌گر در یادها مانده است. اعتصاب کارگران خودروسازیْ تحول تعیین‌کننده‌ای بود که به کارخانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های تولیدی در سرتاسر منطقه‌ی میدوست آمریکا گسترش پیدا کرد. در بیشتر موارد، جهش چشم‌گیر در مبارزه‌جویی نیروی کارْ ریشه در این اعتقاد راسخ و روبه‌رشد در میان کارگران داشت که خودسازمان‌یابی برای بهبود زندگی کاریِ محنت‌بار آن‌ها و اجتماعات‌شان ضروری است. این جنبش مبارزه‌جویانه برای دموکراسی اتحادیه‌ای را فعالان ناحیه‌ی هشتِ تشکلِ کارگران متحد صنایع الکتریکی، رادیوسازی و ماشین‌سازی (UE) [5] سازمان داده بودند، تشکلی که وجه ممیزه‌ی آن ترویجِ نوع عصیان‌‌پیشه‌ای از اتحادیه‌گرایی بود که در باور به اصول کنترل کارگران بر سازمان‌هایشان، اشغال کارگری کارخانه‌ها و حتی برنامه‌ریزی دموکراتیکِ اجتماع‌محور ریشه داشت. جنبش اعتصاب‌های نشسته در میان شاخه‌های محلی کارگران متحد صنایع الکتریکی در میدوست‌ از ویلیام سِنتنر [William Sentner] الهام‌ گرفته بود، سندیکالیست و نیز یکی از اعضای حزب کمونیست، با تعهدی راسخ به دموکراسی، ضدیت با نژادپرستی و مردود ‌دانستن سازمان‌های کارگری سلسله‌مراتبی. در سال 1933، سِنتنر اتحادیه‌ی کارگری صنایع غذایی ــ سازمانی برای کارگران مشغول‌به‌کار و بی‌کار ــ در انجمن وحدت اتحادیه‌های کارگریِ (TUUL) وابسته به حزب کمونیست، را نمونه ‌و سرمشق پایبندی استوار به سازمان‌دهی اتحادیه‌ای ضدنژادپرستانه و مبارزه‌جو معرفی کرد (فیورر 2006، 46-36). اتحادیه‌ی کارگری صنایع غذایی با هدفِ برابری نژادی دستمزد میان کارگران زنِ سفیدپوست و سیاه‌پوستِ شاغل در کارخانه‌ی فیونستن، یک شرکت فرآوری آجیل در شهر سنت‌لوئیسِ ایالت ایلینوی، فراخوان اعتصاب داد، در شهری که 40 درصد جمعیت کارگران [به‌دلیل فقر زیاد ـ م] اعانه‌ی دولتی دریافت می‌کردند. در می سال 1933، پانصد زنِ سیاه‌پوست و دویست زن سفیدپوست، اعتصابی را به‌مدت ده روز ترتیب دادند که هرچند در به‌رسمیت‌شناساندن اتحادیه ناکام ماند، دستمزدها را دوبرابر و برای کارگران سیاه‌پوستْ پرداختی برابر فراهم کرد (همان، 38-37).

این اعتصاب موفقیت‌آمیز، که از طریق ورودی‌بندی دسته‌جمعی برپا شده بود، حرکت‌های معطوف به سازمان‌دهی را در سرتاسر منطقه برانگیخت، از جمله کارزاری برای سازمان‌‌‌یابی در شرکت امرسون الکتریک در شهر سنت‌لوئیس، کارخانه‌ای با حدود دو هزار نیرو، که با اشغال کارگری کل کارخانه و با مطالبه‌ی به‌رسمیت‌شناختن اتحادیه، دستمزدهای بالاتر و قواعد کاری استاندارد به اوج خود رسید. سوسیالیست‌ها برخلاف اکثر اتحادیه‌های کنگره‌ی سازمان‌های کارگری صنایع (CIO) ــ که بی‌تردید برای دستیابی به به‌رسمیت‌شناسی اتحادیه و توافق‌نامه‌های چانه‌زنی جمعی با کارفرمایان از طغیان کارگری سود می‌بُردند [اما مخالف اقدام مستقیم بودند] ــ مجذوب منطقه‌ی هشتِ کارگران متحد صنایع الکتریکی شده بودند که قطعاً هم‌راستا با تقویت پشتیبانی از اقدام مستقیم کارگری بود. امرسون الکتریک، تولیدکننده‌ی پنکه و موتور برقی که به‌سرعت درحال رشد بود،  اتحادیه‌ای را تحتِ تسلطِ شرکت دایر کرد تا مانع از آن شود که کارگران سازمان‌های خودشان را شکل بدهند.

از سال 1936، کارگران امرسون الکتریک مرتباً درحالِ ‌پیوستن به شاخه‌ی محلی 1102 کارگران متحد صنایع الکتریکی بودند و در مارس 1937، شاخه‌ی محلی 1102 اعلام کرد که پشتیبانی تقریباً تمام کارگران حاضرِ در همه‌ی بخش‌های کارخانه را به‌دست آورده است. سنتنر، که از سوی کنگره‌ی سازمان‌های کارگری صنایع، اساساً برای سازمان‌دهی کارگران فولاد‌سازی گماشته شده بود، تمام انرژی و دقت خود را به حرکت سازما‌ن‌یابی کارگران متحد صنایع الکتریکی در امرسون الکتریک معطوف کرد (همان، 56-50). اتحادیه از حمایت بی‌چون‌وچرای کارگران برای اعتصاب نشسته برخوردار بود که بلافاصله در ظهرِ 8 مارس 1937 آغاز شد. در ادامه، اشغال کارگری با نظم‌و‌ترتیب کامل انجام شد، به‌طوری که حدود دویست نفر از کارکنان جوانْ «سرکارگرها را طبقه‌به‌طبقه به‌سمت در خروجی همراهی می‌کردند» (همان، 56). به‌محض این‌که به مدیریت گفته شد که تأسیسات کارخانه را ترک کند، صدها کارگرِ سرمست از پیروزی، شادی‌کنان کارخانه را محاصره کردند.

 سنتنر و سازمان‌ده‌های کارگران متحد صنایع الکتریکی بر این نکته تأکید داشتند که آماج این اعتصاب نشسته، بنا کردن قدرت طبقه‌ی کارگر در کارخانه‌ها و اجتماع از طریق اقدام مستقیم بود. در خلال این اعتصاب، سنتنر بر پیوند میان مطالبات فوری کارگران و مسئله‌ی اجتماع و قدرت، هم برای اعتصاب‌کننده‌ها و هم عموم مردم پافشاری می‌کرد. او این مبارزه را به رفاهِ شهر گره می‌زد:

«سازمان ما، که در درجه‌ی نخست به رفاه اقتصادی جمعیت کارگر علاقه‌مند است، به تأثیرات وضعیت اقتصادی آنان بر اجتماع‌مان نیز توجه دارد» (همان، 57)

سنتنر و سازماند‌هندگان شاخه‌ی محلی 1102، به‌دنبال دستمزدهای بالا‌تر برای زنان بودند؛ آن‌ها پس از آن‌که شرکتْ اتحادیه را به رسمیت شناخت و با چانه‌زنی جمعی موافقت کرد، در 29 آوریل به اعتصاب نشسته پایان دادند. در 14 می، کارگران به افزایش‌های جزیی دست‌مزد‌، حق سنوات، رویه‌های رسیدگی به شکایات و سایر کلیشه‌های ادبیات اتحادیه‌ای دست یافتند که بعدها، متأسفانه، سد راه قدرت‌شان ‌شد ــ از جمله شرط عدم اعتصاب / عدم تعطیلی اجباری [6].

تشکل کارگران متحد صنایع الکتریکی جلودار مبارزات کنگره‌ی سازمان‌های کارگری صنایع بود، که از طریق ترویج اقدام مستقیم، برابری نژادی جنسیتی، مبارزه‌جویی کارگری و اتحادیه‌گرایی دموکراتیک به 750 هزار عضو دست یافته بود. با‌این‌همه، تا اواخر دهه‌ی 1940، کارگران متحد صنایع الکتریکی قربانی دوره‌ی وحشت سرخ [7] و تصورات موجود از نفوذ حزب کمونیست شده بودند. سال 1949، کارگران متحد صنایع الکتریکی مجبور به خروج از کنگره‌ی سازمان‌های کارگری صنایع شد و جای خود را به هم‌تایش اتحادیه‌ی بین‌المللی کارگران صنایع الکتریکی داد، اتحادیه‌ای که دموکراسی کارگری در آن ریشه‌دار نبود (همان، 238-225). کارگران متحد صنایع الکتریکی به‌عنوان اتحادیه‌ا‌ی مستقل و بدون وابستگیْ کماکان با توسل به دموکراسی کارگری، هم‌بستگی طبقاتی و مبارزه‌جویی، در سازمان‌دهی کارگران ثمربخش و مؤثر باقی ماند. گرچه کارگران متحد صنایع الکتریکی هم‌چون دیگر اتحادیه‌ها با تعطیلی کارخانه‌ها اعضای خود را ازدست داد، در واگذاری فلَه‌ای امتیازات به کارفرمایان دستی نداشت. میراث گران‌بهای کنترل کارگری که این اتحادیه به‌جا گذاشت و با اعتصاب امرسون الکتریک پرآوازه شد، از پیش خبر از اعتصاب نشسته‌ی هفتاد‌ویک سال بعدترِ کارگران در و پنجره‌سازی ریپابلیک در دسامبر سال 2008 می‌داد.

اتحادیه‌های کارگری و قدرت کارگران در حین انجام کار

در ایالات‌متحده، به‌دلیل عزیمت صنعت تولیدی به مناطق سود‌آورتر، مطالبات کارگران در فاصله‌ی سال‌های 1980 تا 2010 به‌سطح مطالبات دوره‌‌ای که صنایع تولیدی سنگینْ رشد چشم‌گیری داشتند، حتی نزدیک هم نشده است. در اثر کاهش سرمایه‌گذاری شرکتی و جابه‌جاسازی تأسیسات ‌و ماشین‌آلات به مناطق تولیدیِ با دستمزد پایین، کارگران شاغل در تولیدی‌ها در سرتاسر آمریکا و نیز در شمار روزافزونی از کشورهای اروپایی آن قدرت سیاسی را که در دهه‌های 1930 تا 1950 داشتند از دست دادند. در فاصله‌ی آن سال‌ها، کارگران بسیار کوشیدند تا سرمایه‌داران را وادارند که اتحادیه‌‌های درحال‌‌شکل‌گیریِ تولید‌ انبوه را به‌رسمیت بشناسند و با آن‌ها چانه‌زنی کنند. مبارزه‌جویی کارگری راه را برای سازمان‌یابی اتحادیه‌ها و پس از آن، پذیرش ‌رسمیت آن‌ها از سوی حکومت فدرال ایالات‌متحده از مجرای قانون ملی روابط کار (NLRA) در سال 1935 که نقطه‌ی عطفی محسوب می‌شد، هموار کرد. فقط در فاصله‌ی سال‌های 1936 تا 1939، کارگران آمریکایی 583 کارخانه را اشغال کردند و هژمونی کارفرما بر محیط‌‌های کار را به خطر انداختند و موجب ترس ‌و وحشتِ شمار روزافزونی از شرکت‌ها شدند. کنش‌های نشسته‌ی توده‌ای در کارخانه‌ها تا رأی دیوان عالی ایالات‌متحده درباره‌ی دعوی سال 1939 شورای ملی روابط کار علیه شرکت ذوب‌آهن فنستیل پیش رفت، که حدوحدود مشخصی را برای حقوق کارگران قائل شد که از زاویه‌ی قانون‌گذاری با ممنوعیت مؤثر اشغال نشسته‌ی کارخانه‌ها حاصل شد (گلنسون 1960، 148-145).

اعتصاب‌های نشسته‌ی دهه‌ی 1930 حاکی از اوج قدرت طبقه‌ی کارگر در ایالات‌متحده بود. عدم‌مقابله‌ی اتحادیه‌های کارگری با شرکت فنستیل از واهمه‌ی خود آن‌ها از اعتصاب‌های نشسته پرده برمی‌داشت که مبادا به‌مرور از نفوذ بوروکراتیک بیرونی آن‌ها به‌عنوان نمایندگان کارگری‌ای بکاهد که آرامش نیروی کار و روابط صنعتی صمیمی با مدیریت را محقق کرده بودند. به‌این‌ترتیب، اتحادیه‌ها از طریق پیمان عدم‌اعتصابِ جنگ جهانی دوم و پاکسازی اتحادیه‌های چپ‌گرا بلافاصله بعد از تصویب قانون تفت‌ـ ‌هارتلی در سال 1949 [8] بیش‌ازپیش به‌سمت کاستن از قدرت اعضا پیش رفتند. اتحادیه‌های کارگری، عاری از مبارزه‌جویی و ایدئولوژی، رفته‌رفته در اثر بدبینی و بی‌اعتمادی به رهبران کارگری، موضوعیت خود را در بخش خصوصی ازدست دادند و در اوایل سده‌ی بیست‌ویکم بدل به موجودیتی بی‌خاصیت شده‌اند.

از سال 1940 به بعد، اکثریت عمده‌ی کارگرانْ غیر از سازگاری با قوانین سرکوب‌گر و پذیرش تبلیغات منطق سرمایه‌داری، آلترناتیو چندانی نداشته‌اند.

نولیبرالیسم، صنعت‌زدایی و افول قدرت کارگری

دهه‌های 1970 تا 2010 به‌صورت دوره‌ای شاهد اقدامات کارگری و اعتصاب‌های خودانگیخته [9] در میان برخی شاخه‌های محلی و مبارز اتحادیه‌ها بود و راهبردهای درون‌‌کارخانه‌‌ای کارگرانِ مبارز، بارها روند واگذاری امتیازات [به کارفرمایان ـ م] را کند یا متوقف کرد. کارگرانْ حتی به‌رغم این‌که خروج سرمایه‌‌ها از بخش تولید و جابه‌جایی صنایع تولیدی به خارج از کشور از توان اعمال فشار آن‌ها کاسته بود، شرکت‌های اصلی خودروسازی را عمدتاً بدون حمایت مقام‌های اتحادیه‌ای ملی به چالش کشیدند (برنر، برنر و وینسلو 2010)؛ چرا که نیروی نهادی مشخصی که وظیفه‌ی سازمان‌دهی کارگران را در ایالات‌متحده بر عهده داشت، به‌مرور به شریکی برای سرمایه بدل شده بود، البته این موضوع برای اروپا و سایر مناطق نیز صادق است. به‌این ترتیب، نیروی کار سازمان‌یافته، گسسته از اعضای بدنه‌ی کارگری خود، در حکم گروهی ذینفع جلوه می‌کرد که به‌دنبال اصلاحات قانونی جزیی است تا درون بازار کار اجازه‌ی پیشرفت پیدا کند که بدون نیت یا ظرفیتی برای ترتیب‌دادنِ اقدامات تهاجمی به‌مثابه‌ یک طبقه بود. به‌زعمِ استوان مزاروش، مبارزات اتحادیه‌ا‌ی کارگری در راستای مشارکت واقعی طبقه‌ی کارگر از رهگذر خودمدیریتی دمکراتیک و کاملاً مستقل، در ظرف نظام‌های نمایندگی پارلمانی محکوم به شکست است و همواره به تبعیت نیروی کار از منافع سرمایه می‌انجامد:

با توجه به پیامد طعنه‌آمیز و از بسیاری جهات تراژیکِ دهه‌های متمادیِ مبارزه‌ی سیاسی درون محدوده‌های نهادهای سیاسی که منحصراً در خدمت سرمایه بوده‌اند، دیگر مشخص شده است که در شرایطی که امروزه حاکم است، طبقه‌ی کارگر در تمام کشورهای پیشرفته و نه‌چندان پیشرفته‌ی سرمایه‌داری به‌کلی از حق‌وحقوقش محروم شده است. هم‌نواییِ تمام‌وکمال نمایندگان طبقه‌ی کارگرِ متشکل با «قواعد بازیِ پارلمانی» مشخصه‌ی همین شرایط است … قواعدی که از پیش به‌شکلی تمام‌عیار نسبت به نیروی سازمان‌یافته‌ی کارگران موضعی ‌تبعیض‌آمیز دارد، آن‌هم از رهگذرِ مناسبات قدرت دیرینه و پیوسته نوشونده‌ی کارآمدترین حکومت سرمایه از لحاظ مادی و ایدئولوژیک بر نظم اجتماعی در تمامیت آن.  (2010،11).

اعتصاب نشسته و اشغال کارخانه کماکان به‌عنوان منابع بنیادی قدرت کارگری در سرمایه‌داری حضور دارد؛ اگرچه به‌ندرت استفاده می‌شود اما باز هم در دل طبقه‌ی سرمایه‌دار ترس می‌افکند. اشغال کارخانه‌ها کسب‌وکارها را از انتقال تولید به مناطق کم‌هزینه‌تر و اسقاط‌ تأسیسات‌ کارخانه برای استفاده از تخفیف‌های مالیاتی بازمی‌دارد و این روند را کند می‌کند.

حتی مهم‌تر این‌که اشغال‌های کارگری تهدیدی ایدئولوژیک برای سرمایه و کسب‌وکار‌ها محسوب می‌شوند که راه را بر بدیلی در مقابل سلطه‌ی سرمایه‌داری هموار می‌کند. ممنوعیت اعتصاب‌ نشستهْ موجب تضعیف کارگران و کاهش ظرفیت آن‌ها برای بازداشتن فیزیکی سرمایه از هدایت تولید و استخراج هرچه‌بیشتر ارزش اضافی از طریق صرفه‌جویی در کار، ابداع فناورانه و تغییر مکان تولید می‌شود.

چانه‌زنی مبتنی بر واگذاری امتیازات و مقاومت مهار‌شده‌ی کارگران

از سال 1940 تا 2000، کارگران گاه‌وبی‌گاه و تقریباً همیشه برخلاف توصیه‌ی اتحادیه، در اعتصاب‌های نشسته شرکت می‌کردند. باوجود‌این، کارگران پس از بسته‌شدن کارخانه‌ی فولاد در دهه‌های 1970 و 1980 ــ یا به‌بیان‌دیگر در بحبوحه‌ی بحران اقتصادی زمانه‌شان ــ و تااندازه‌ای به‌دلیل ماجرای دعوی شورای ملی کار علیه شرکت فنستیل، در اشغال‌های کارخانه‌ای نشسته و جمعی شرکت نکردند. جایگزین اعتصاب‌های نشسته برای کارگران مبارز، بیکارشدن جمعی، یا دوام آوردن در دل یک بحران اقتصادی شدید با تشکیل «کمیته‌های بی‌کاران»، آن هم بدون حمایت آشکار اتحادیه، بود (نس 1998). تلاش‌ها برای کنترل محیط کار تا دهه‌ی 1980 کماکان از طریق «راهبردهای داخلی» ادامه داشت؛ راهبردهایی که رهبران عصیان‌گر، برخلاف الگوی رایج چانه‌زنی که حتی تظاهر به اتحادیه‌گرایی مبتنی بر مبارزه‌ی طبقاتیِ ستیزه‌جویانه را کنار نهاده بود، به‌کار می‌بستند.

تا دهه‌ی 1980، چانه‌زنی جمعیْ الگوی خود را به چانه‌زنی برای افزایش‌های ناچیز دستمزد بر مبنای استخراج سودهای حاصل از افزایش بارآوری تغییر داده بود (لابوتز 1991، 117). رکودهای اقتصادی و تجدیدساختار سرمایه‌داری در دهه‌ی پیشین حاکی از دوران جدیدی از چانه‌زنی بود که به تسلیم در برابر درخواست‌های کارفرما برای کاهش دستمزدها، قواعد سخت کاری، شتاب‌افزایی [تولید] و نیروهای کار رده‌بندی‌شده [10] انجامید. اتحادیه‌ها اگر در میز چانه‌زنی شکست را نمی‌پذیرفتند، شرکت‌ها تهدید می‌کردند که تولید را به مناطقِ با دستمزد پایین و شرایط نازلِ کاری منتقل خواهند کرد.

اکثر اتحادیه‌های کارگری به استبداد شرکت‌ها تن دادند، مگر برخی که از طریق راهبردهای «درونی» یا «درون‌کارخانه‌ای» وارد کارزارهای مقاومتی شدند تا از نو کنترل ناچیزی را بر مشاغل‌شان به‌دست آورند. جری تاکر، سرپرست پیشینِ منطقه‌ی پنج‌ِ کارگران متحد خودروسازی در سنت‌لوئیس و بعدتر نامزد ریاست اتحادیه‌ی ملی در سال 1992، راهبردهای درونی مؤثری را در اوایل دهه‌ی 1980 برای مقابله با قراردادهای امتیازی ترتیب داد. تاکر بر این باور بود که بهترین شکل برای پیش‌بردِ مقاومت کارگران در برابر موافقت‌نامه‌های امتیازی، نه اعتصاب که بازگشت به کار به‌رغم قراردادهای منقضی و مشارکت در راهبردی روبه‌افزایش از طریق اقدام مستقیم علیه قواعد سرکوب‌گرانه کاری است. کارگران اگر اعتصاب می‌کردند، بنا به مقرارت قانون تفت‌ـ‌ هارتلی درمعرضِ خطر جایگزینی دائمی قرار می‌گرفتند. هنگامی‌که رئیس‌جمهور ریگان توانست کارکنان برج مراقبت پرواز را اخراج کند که جایگاه شغلی راهبردی‌ای داشتند، کارگرانِ بخش تولیدی که بسته‌شدن کارخانه‌ها مدام تهدیدشان می‌کرد یک درس عملی مهم را فراگرفتند: ماندن سر شغل‌هایشان.

تاکر راهبردهای درون‌کارخانه‌ی را از سال 1981 تا 1983 در کارخانه‌ی خودروسازی موگ و تولیدی شوئیتزر و درسال 1984 در شرکت‌های بل هلیکاپتر و ال‌. تی. وی در تگزاس شمالی تنظیم و سازمان‌دهی کرد که موجب ناکام ماندن تلاش‌های کارفرما برای اعمال فشار از طریق چانه‌زنی امتیازی شد. اقدام مستقیم غیراعتصابی تا مدتی خطر جایگزین‌سازی کارگران را دفع کرد.

تاکر و کارگران با فراگیری جدول‌های زمان‌‌بندی تولید و توزیع، و براین‌اساس به‌کارگیری کنشِ کارِ حداقلی [11]، کندکاری‌های دوره‌ای، غیبت تمارضیِ دسته‌جمعی [12] و کارشکنی‌های صنعتی که مدیریت را تضعیف می‌کرد، به استقبال هم‌بستگی درون‌کارخانه‌ای رفتند که کارگران را به‌طور جمعی بسیج می‌کرد. از نظر تاکر، کنش کار حداقلی چیزی جز تمکین به قواعد مدیریت نبود. باتوجه به‌این‌که مدیریت همواره در پی شتاب‌بخشیدن به روندهای تولید است، این دیگر به خود کارگران بستگی دارد که برای افزایش محصولْ قواعد کاری رسمی را آسان‌تر بگیرند و دور بزنند. بااین‌همه، کارگران اگر به راهنماهای شرکت پایبند بمانند، تولید همواره از پیش‌بینی‌های مدیریت عقب می‌ماند (تاکر a2010؛ b2010). این استراتژی مقاومت کارگری، خواسته‌های کارفرما را برای واگذاری امتیازات، با هم‌بستگی برخاسته از این شعار کارگران صنعتی جهان به چالش کشیدند: «آسیب رسیدن به یک نفر، یعنی آسیب‌رسیدن به همه.»

اثربخش بودن استراتژی‌های درون‌کارخانه‌ای با ابتکارهای سرمایه در ممنوع‌کردن اجرای این استراتژی‌ها در محوطه‌های کارخانه‌ و حین کار مواجه شد، ابتکار عملی که با موافقت تام و تمام مقام‌های حکومتی ناظر بر نیروی کار همراه بود. اما مقام‌های رسمی کارگران متحد خودروسازی در دیترویت نیز احساس می‌کردند که موفقیت استراتژی درون‌کارخانه‌ای آن‌ها را تهدید می‌کند، که البته تهدیدی بود برای سلطه‌ی بوروکراتیک اتحادیه‌ای و روابط دوستانه با کارفرمایان.

فروپاشی مالی و کنترل کارگری

سرمایه‌دارها در سال‌های 2008 تا 2010 با دستاویز قراردادنِ بحران مالی این سال‌ها قصد داشتند با بستن کارخانه‌ها و فسخ‌ توافق‌نامه‌ها با اتحادیه‌ها از بار بدهی‌ها در دفاتر‌شان خلاص بشوند. درمقابل، در سرتاسر آمریکای شمالی و اروپا شمار روبه‌روشدی از کارگران که در معرض خطر بی‌کاری قرار داشتند و فرقی هم نمی‌کرد عضو اتحادیه‌ باشند یا نه، از طریق اعتصاب‌های نشسته و دیگر شکل‌های اقدام مستقیم در مقابل تعطیلی کارخانه‌ها ایستادند. درحالی‌که اتحادیه‌ها تمایلی به مقاومت در برابر تهاجم شرکت‌ها به نیروی کار از خود نشان ندادند، کارگران مبارز با اشغال‌ کارخانه‌ها و عصیان‌های جمعی، مبتنی بر مطالبه‌ی بازگشایی کارخانه‌ها یا بهبود مزایای پایان خدمت‌شان، اقدام مستقیم را پیش گرفتند.

نخستین جوانه‌های یک جنبش کنترل کارگری جدید

در اوایل سده‌ی بیست‌ویکم، مسیر چانه‌زنیِ جمعیِ مدیریت ‌ـ ‌‌نیروی‌ کار تغییر چشم‌گیری کرد. بحران کنونی در تولیدْ شمار روبه‌رشدی از اتحادیه‌های رسمیت‌یافته را با توافق‌نامه‌های چانه‌زنی جمعیِ موردتأییدِ حکومت به درماندگی کشانده و می‌توانست بستری برای اقدامات مستقیم روبه‌رشد ایجاد کند که احتمالاً نویدبخش جنبش کارگری مبارزتری باشد. با بسته‌شدن کارخانه‌ها و افزایش بیکارسازی‌ها ــ و با توجه‌ به این‌که کارگران می‌دانستند اگر روند کاری وجود نداشته باشد، اعتصاب برای ایجاد وقفه در روند کار دیگر معنایی نخواهد داشت ــ کارگران بیش‌ازپیش در کنش مبارزه‌جویانه برای حفظ اجتماعات و مشاغل‌شان درگیر می‌شدند.

در خلال دهه‌ی گذشته، اعتصاب‌های نشسته و کارگرانی که در واکنش به فروپاشی اقتصادی دست به اشغال کارخانه‌ها می‌زدند، تا حد زیادی محدود به آمریکای لاتین و دیگر نقاط در جنوب جهانی بوده است. بااین‌حال، در همین پویش‌های درحال گسترش به شمال، کارگران در سال‌های 2009 تا 2010 دست به اشغال کارخانه‌ها زدند و در سایر اقدامات مبارزه‌جویانه شرکت کردند. بسیاری از این کنش‌ها در دل سنت سندیکایی کارگران برای دست‌گرفتن مستقیمِ قدرت جای داشته‌اند؛ در برخی موارد کارگران خودشان به‌تنهایی دست به‌کار شدند و در برخی مواردِ دیگر سندیکاها‌ی بی‌خاصیت و وارفته را برای کسب پشتیبانی تحت فشار قرار دادند.

در ایالات‌متحده با‌توجه به‌این‌که اتحادیه‌ها امتیازاتی را، به‌ظاهر و با هدف نجات‌دادن کارخانه‌ها، به مدیران واگذار کرده بودند، رادیکالیسم کارگری تا چندین دهه مهار شده بود. بنا به گفته‌ی کارگر خودروسازی و فعال کارگری گِرِگ شاتوِل، کارگری مبارز که در شکل‌گیری عصیانی در سال 2005 در صنعت قطعه‌سازی خودرو نقش داشت: کارگران گرچه از نظر مدیران شرکتی سربه‌راه و بی‌اراده به نظر می‌رسیدند، «اما زمانی که مدیریت تهدیدشان کند، نقض قواعد شرکت و حمله‌ی متقابل به مدیریت را به‌طور جدی در نظر می‌گیرند» (شاتوِل 2008)

شاتول، که در کارخانه‌‌ی قطعه‌سازی دلفی در شهر فلینت کارگر بود، به تأسیس تشکلِ سربازان هم‌بستگی (SOS)، انجمنی متشکل از بدنه‌ی کارگری برای مقاومت در برابر خط‌مشیِ مبتنی بر چانه‌زنی امتیازیِ کارگران متحد خودروسازی، یاری رساند. در نوامبر سال 2005 در پیِ ثبت مشکوکِ ورشکستگی شرکت دلفی و واکنش بی‌رمق رهبری اتحادیه به این مسئله، تشکل سربازان همبستگی به‌عنوان جریان متمرد کارگری تشکیل شد. کارگرانِ کارخانه‌های دلفی در سرتاسر مناطق میدوست بیش‌از‌همه از این ماجرا نگران بودند ــ نگرانِ بسته‌شدن کارخانه‌ها و فسخ توافق‌نامه‌های مزایای حقوق بازنشستگی و سلامت که پس از آن‌که واحد قطعات خودرو در سال 1999 به اسپینافِ [13] جنرال موتورز بدل شد، نسبت به اعطاء این مزایا متعهد شده بود. بدنه‌ی کارگریْ کارزار توده‌ای «کار حداقلی» را مستقل از کارگران متحد خودروسازی ترتیب داد تا در برنامه‌های شرکت برای اخراج‌های دسته جمعی کارشکنی کند.

تمرد سال 2006-2005 در شرکت دلفی صرفاً ازسرگیری اعتصاب‌‌ نشسته‌ی فلینت نبود. بااین‌حال، به‌دلیل اقدامات مستقیم در محیط کار، ازجمله کُندکاری‌هاییِ که زیرکانه سازمان‌داده شده بود و کنش کار حداقلی ــ تعمیر ماشین‌آلات بر مبنای دفترچه‌های راهنمای شرکت ــ فرایند تولید با هدف تضعیف قدرت کارگری [از سوی مدیریت] کند شده بود. کارگران دلفی به‌منظور ایجاد کمبود در تجهیزات درحال‌کار، بدون حمایتِ کارگران متحد خودروسازی «ماشین‌آلات را از کار می‌انداختند» و سرانجام مزایای سلامت و حقوق‌های بازنشستگی خود را نجات دادند. شاتوِل می‌گوید «یک اعتصاب نشسته از دل یک فلسفه‌ی سیاسی بیرون نمی‌آید، بلکه زمانی به‌وقوع خواهد پیوست که کارگران احساس کنند اگر راضی بمانند و دست به کاری نزنند همه‌چیزشان را ازدست خواهند داد» (همان).

بحران اقتصادی سرمایه‌داری جهانی به سمتی در حرکت است که قراردادهای مدیریت ‌ـ ‌نیروی کار را کم‌ارزش کند، قراردادهایی که پیش‌تر معیارهای قابل‌قبول دستمزد و مزایا و اندک‌مایه‌ای از امنیت شغلی را در ازای مسالمت‌جویی نیروی کار معامله می‌کرد. بسته‌شدن کارخانه‌های تولیدی در آمریکای شمالی بر صفوف کارگران مضطرب و اغلب مسن‌تری افزود که به‌دنبال حفظ امنیت‌ اقتصادی‌ای بودند که پیش‌ترها برایشان مسئله نبود. بااین‌همه، از سال 2007 تا 2010، این بحرانْ ناکامی سرمایه‌داری نولیبرال را در تضمین امنیت اقتصادی، چه از طریق ابزارهای عمومی و چه خصوصی، ثابت کرده است.

با این‌که تاکنون دیگر شاهد تصاحب کارخانه‌ها در همان ابعاد سال‌های 1939-1936 نبوده‌ایم، امروزه حیات دوباره‌ی مبارزه‌جوییِ بدنه‌ی کارگری کاملاً مشهود است. در همین چند سال اخیر شمار روبه‌رشدی از کارگران، که تا همین اواخر محافظه‌کار و سربه‌زیر قلمداد می‌شدند، خودشان دست به‌کار شد‌ه‌اند و در مبارزه‌جویانه‌ترین فعالیت‌ها مانند واداشتنِ اتحادیه‌ها به‌ پذیرش مطالبات‌شان شرکت کرده‌اند. مثلاً کارگران فورد به برنامه‌ی شرکت برای اِعطای امتیازاتی به مدیریت مشابه با جنرال‌ موتورز و کرایسلر ــ که در ابتدا از سوی کارگران متحد خودروسازی پذیرفته شده بود ــ رأی منفی دادند.

کارگران متحد صنایع الکتریکی و اعتصاب نشسته‌ی کارگران شرکت در و پنجره‌سازی ریپابلیک

تا دهه‌ی 1990، تقریباً همه‌ی رهبران اتحادیه‌های کارگریِ ایالات‌متحده به چانه‌زنی امتیازی، آن هم بدون مشارکت کارگران، به‌عنوان ابزاری برای بقا و ماندن در قدرت، تن داده بودند یا با آن مشکلی نداشتند. در سال‌های اخیر، اتحادیه‌های ملی دست به سازمان‌دهی کارگران در بخش‌های سلامت، خدمات ساختمانی، توزیع و صنایع هتل‌داری زده‌اند، اما اکثر این اتحادیه‌ها، به‌جز چند اتحادیه، تمام تلاش خود را برای به‌رسمیت‌شناسی و چانه‌زنی جمعی، در چارچوب مناسبات مسالمت‌جویانه با مدیریت، معطوف کرده‌‌اند. اتحادیه‌ی بین‌المللی کارکنان خدماتی (SEIU)، که تعداد اعضای آن رشد بسیار سریعی داشته، عمدتاً توافق‌نامه‌های چانه‌زنی جمعی را با این وعده تضمین کرده است که مانع بسیج کارگری علیه دیگر بخش‌های شرکت‌ها که کارگران در آن‌ها سازمان‌یافته‌اند، شود. از سال 1990 تا 2010، بیشتر کارگران بدون بسیج‌شدن یا مشارکت مستقیم و به‌واسطه‌‌ی ادغام اتحادیه‌ها با یکدیگر، در دل اتحادیه‌های ایالات‌متحده سازمان‌ یافته بودند و عموماً از چانه‌زنی با مدیریت کنار گذاشته می‌شدند.

در بخش تولید، قدرت کارگری را قانون کار محدود کرده بود که برای بیشتر شکل‌های اقدام جمعی ممنوعیت قائل می‌شود و به کارفرماها اجازه‌ی جایگزینی کارگرهای اعتصابی را می‌دهد. در سال 1995، در نخستین انتخابات بحث‌برانگیز ریاستِ سازمانِ انعطاف‌ناپذیر فدراسیون‌ـ‌کنگره (AFL-CIO) [14] ، فدراسیونِ جاافتاده‌ی نیروی کار در ایالات‌متحده که رهبری آن قادر نبود مانع از زوال قدرت اتحادیه‌ای بشود، جان سوئینی با برنامه‌ی انتخاباتی «نیو وویس» [صدای جدید ـ م] برگزیده شد. وی کارزار انتخاباتی‌اش را بر مبنای نیاز به متعهد‌کردن جنبش اتحادیه‌ای به تحرک و افزایش تعداد اعضا از طریق سازمان‌دهی غیرعضوها پیش برده بود. فدراسیون‌ـ‌کنگره تحت رهبری سوئینی از شعار سازماندهی تازه‌ای با محوریت انصاف اقتصادی دفاع کرد. بیشتر اتحادیه‌ها برای مطالبه‌ی عدالت و برابری، با شعارپردازی و صرفِ صدها میلیون دلار در کارزارهای حمایتی برای انتخاب‌شدن سیاست‌مدارانِ هم‌سو در حزب دموکرات به عموم مردم متوسل شدند تا مشاغلی را تأمین مالی کنند که مستقیم یا غیرمستقیم به بودجه‌ی خدمات عمومی وابسته است و نیز موانع قانونیِ پیشِ رویِ سازمان‌یابی کارگران را کاهش دهند (تلاشی عمدتاً شکست‌خورده).

 از سال 1970 تا 2010، شمار کارگران متشکل، به‌ویژه در میان کارگران شاغل در بخش بسیار مقدس خصوصی، به پایین‌ترین حد سقوط کرده است. اتحادیه‌‌گرایی تا سال 2008، در بخش خصوصی به 5/7 درصد کاهش یافته بود؛ معدودی از کارگران از مزیت عضویت در اتحادیه‌ها برخوردار بودند، البته به‌استثنای کارگران مهاجری که اغلب در سطحی پایین‌تر از حداقل دست‌مزد کارگران در آمریکا کار می‌کردند و مشخصاً در بخش تولید تاحدزیادی نسبت به اتحادیه‌ها بی‌تفاوت بودند.

با تمام این اوصاف، برخلاف اعتصاب‌های نشسته‌ی 1939-1936 که در دورانی از گسترش چشم‌گیر بخش تولید در ایالات‌متحده به‌وقوع پیوست، اعتصاب نشسته‌ی دسامبر سال 2008 در شرکت در و پنجره‌سازی ریپابلیک مهرِ زمینه‌ی بحران صنعتی و اقتصادی وقوع خود را بر پیشانی دارد. اعتصاب نشسته‌ی ریپابلیک بیشتر از جنسِ اشغال‌های کارخانه‌ای آرژانتین در دسامبر سال 2001، باز هم در وضعیت بحرانی اقتصادی، است که در آن کارگرانْ کارخانه‌های ازکارافتاده‌ای را تصاحب کردند که قرار بود تعطیل بشوند؛ این اقدامات راه را برای شکل‌گیری صدها شرکت تعاونی کارگری هموار کرد (سیترین 2006).

اهمیت اصلی اشغال کارخانه‌ی ریپابلیک در 9-4 دسامبر سال 2008، در جایگزینی اتحادیه‌ی کارخانه در سال‌های پیش از اعتصابِ نشسته است. در سال 2004، بدنه‌ی کارگریْ شورای مرکزی مشترک ایالت‌ها (CSJB) را برکنار کرد، که درظاهر کارگران را در کارخانه نمایندگی می‌کرد اما آن‌ها را در چانه‌زنی شرکت نمی‌داد. شورای مرکزی مشترک ایالت‌ها در اواخر سال 2001 در یک توافق‌نامه‌ی امتیازی سه‌ساله وارد مذاکره شده بود که موجب افزایش دستمزدها نشد و کارگران را مجبور کرد خودشان هزینه‌ی پوشش بیمه‌ی سلامت را پرداخت کنند و شامل اضافه‌کاری اجباری نیز بود. آرماندو رابِلِس‌، مهاجری مکزیکی که در سازمان‌دهی اعتصاب نقش داشت، در مصاحبه‌ای با روزنامه‌نگاری به‌نام کاری لیدرسون اذعان کرد که در سال 2001 اصلاً خبر نداشت که برای نمایندگی کارگران در کارخانه، اتحادیه‌ای هم وجود دارد. «رابلس حتی نمی‌دانست که کارگران ریپابلیک اتحادیه دارند، تااین‌که یکی از همکارانش به او نشان داد که حق عضویت اتحادیه از فیش حقوقی‌اش کسر می‌شود. او نمایندگان اتحادیه را هرگز ندیده بود و از هر نوع نشست یا مجرایی که بتواند در امور اتحادیه اظهارنظر کند اصلاً اطلاع نداشت. شورای مرکزی مشترک ایالت‌ها به‌ندرت شکایت‌ها را به نمایندگی از کارگران ثبت می‌کرد» (38، 2009).

نکته مهم این است که لیدرسون فاش می‌کند که کارگران، عمدتاً از مهاجران آمریکای لاتین، پیش از اعتصاب نشسته‌ی دسامبر سال 2008 بدون تکیه بر اتحادیه، اقدام مستقیم را پیش گرفته بودند. کارگران در ژانویه‌ی سال 2002، دست به اعتصاب خودانگیخته‌ی دوهفته‌ای زدند، که در 17 ژانویه خاتمه یافت. هر چند با مخالفت شورای مرکزی مشترک ایالت‌ها روبرو شد و کسی که پیش‌ازهمه با عبور از صف ورودی‌بندی‌ها اعتصاب را شکست، نماینده‌ای کارگری بود. کارگران با وجود ناکامی در دستیابی به افزایش دستمزد، هم‌بستگی قاطع خود را در برابر کارفرما و اتحادیه‌ی فاسدشان نشان دادند. حدود سه‌ سال بعد در 10 نوامبر سال 2004، کارگران دست به سازمان‌دهی خود زدند و رأی به پیوستن به کارگران متحد صنایع الکتریکی دادند. از میان حدود 450 کارگرِ شاغل در ریپابلیک، تنها 8 یا 9 نفر به شورای مرکزی مشترک ایالت‌ها رأی دادند (لیدرسون 2009، 42-38). شاخه‌ی محلی جدید 1110 کارگران متحد صنایع الکتریکی با چانه‌زنی امتیازی مخالفت کرد که از سابقه‌ی مشارکت اعضا و راهبردهای سازمان‌دهی درون‌کارخانه‌ای برخوردار بود.

تجربه‌ی ارزشمند فعالیت خودانگیخته‌ی بدنه‌ی کارگری که به کارگران متحد صنایع الکتریکی منتهی شده بود، چهار سال بعد در زمانی به‌کار گرفته شد که کارگران ریپابلیک به‌منظور دفاع از حقوق‌شان، واداشتنِ شرکت به تبعیت از قانون و ممانعت از تعطیلی کارخانه، شجاعانه به جنگ بزرگ‌ترین بانک ایالات متحده رفتند. زمانی‌که در سه‌شنبه، دوم دسامبر سال 2008 تیم ویندر، مدیر کارخانه‌ی ریپابلیک، ناگهان به کارگران اعلام کرد که سه‌روز بعد، جمعه دوم دسامبر، کارخانه برای همیشه تعطیل خواهد شد، 250 تا 280 کارگر باقی‌‌مانده آماده‌ی مقاومت بودند.

براساس قانون وارن (ابلاغ تعدیل و بازمهارت‌یابی کارگران) [15]، مصوبه سال 1988، کارفرمایان در بیکارسازی‌های دسته‌جمعی ملزم‌اند که 60 روز زودتر به کارگران اطلاع‌رسانی کنند یا شصت روز مزایای سلامت و پاداش پایان خدمت را به آنان پرداخت کنند؛ البته بدون پرداخت در قبال مرخصی‌های استفاده‌نکرده. شرکت ریپابلیک تقصیر را  به گردن بحران اقتصادی و خاتمه‌ حباب مسکن انداخت که موجب شده بود حجم فروششان از 4 میلیون دلار در ماه به 2.9 میلیون دلار سقوط کند. علاوه‌براین، کارگران مطلع شده بودند که بانکِ آمریکا خطی اعتباری [16] را که برای دایر ماندنِ شرکت حیاتی بود، مسدود کرده است. در آن زمان، این بانک به‌عنوان بخشی از کمک 700 میلیارد دلاری حکومت ایالات‌متحده به شرکت‌های مالیِ بحران‌زده، از 45 میلیارد دلار با ‌عنوان وام‌های فدرال و 118 میلیارد دلار با ‌عنوان ضمانت‌نامه‌های وام‌های فدرال منتفع می‌شد.

رابلس و سایر کارگران، چند هفته قبل، متوجه انتقال ماشین‌آلات اساسی تولید از کارخانه شدند و به مارک مِینسر، سازمان‌ده کارگران متحد صنایع الکتریکی، اطلاع داده بودند. پیش از اعلام تعطیلی کارخانه، کارگران و اتحادیه به‌منظور جلوگیری از بسته‌شدن و جابه‌جاسازی تأسیسات کارخانه همراه با یکدیگر برای اشغال کارخانه برنامه‌ریزی کردند.

سه‌شنبه، 2 دسامبر، کارگران برای شنیدن اعلان رسمی [تعطیلی کارخانه ـ م] در غذاخوریِ کارخانه دور هم جمع شدند که مشخص شد پاداش پایان خدمت، مزایای سلامت، یا پرداختی مجموعِ مرخصی‌های نرفته‌شان را دریافت نخواهند کرد. کارگران به‌محض دریافت خبرِ روند زمان‌بندی‌شده‌ی تعطیلی کارخانه، کارزاری برای مقاومت در برابر بانک امریکا و ریپابلیک به‌راه انداختند. اعتصاب نشسته‌ی ریپابلیک، فراتر ار مطالبات کارگران برای دستمزدهای معوقه، دقت‌نظر عمومی را در سطحی ملی به رذالت سرمایه‌ی مالی معطوف کرد که آن‌چه را همگان پیش‌تر می‌دانستند یا به آن مشکوک بودند، بی‌پرده عیان کرد: حکومت راغب به حمایت از سرمایه است و کارگرانِ قربانی بانک‌ها و مؤسسات مالی برایش اهمیتی ندارد. به‌علاوه، کارگران پی برده بودند که ریچارد گیلمن، مدیرعامل ریپابلیک، قصد انتقال تأسیسات کارخانه را به شهر رد اوک، در ایالت آیووا، داشته است. خواسته کارگران علاوه بر مطالبه‌ی پاداش پایان خدمت، حقوق تعطیلات و مزایای سلامت، این بود که کارخانه ــ یعنی جایی که آن‌ها در آن یک آگاهی طبقاتی جمعی را رشدوگسترش داده بودند ــ کماکان در شهر شیکاگو دایر بماند.

در واکنش به سیلِ حمایت‌ عمومی از کارگران اعتصابی، سیاست‌مداران ملی و محلی به هواخواهی از اشغال کارخانه درآمدند که نقضِ حکمِ دادگاه عالی فنستیل محسوب می‌شد که حقوقِ مالکیت خصوصی را مقدس می‌شمُرد. کارگران از پشتیبانی مقام‌های مترقیِ منتخب از حزب دموکرات برخوردار بودند، به‌ویژه لوئیز گوتیه‌رِز در مجلس نمایندگان آمریکا، که در ماجرای اعتصاب خودانگیخته‌ی سال 2003 کارگران ریپابلیک از حامیان آن‌ها بود. حتی رئیس‌جمهور منتخب، باراک اوباما، با رویی گشاده به مطالبات کارگران واکنش نشان داد: «زمانی که درباره‌‌ی وضعیتی که این‌جا در شیکاگو داریم، بحث به کارگرانی کشیده می‌شود که که مزایا و پرداختی‌هایی را مطالبه می‌کنند که پیش‌تر داشتند، من فکر می‌کنم کاملاً حق با آن‌هاست» (پُلاش 2008).

اعتصاب نشسته‌ی ریپابلیک رفته‌رفته به مایه‌ی شرمساری عظیمی برای حکومت ایالات‌متحده و آمریکای شرکتی [17] بدل می‌شد. آن‌ها دریافته بودند که اگر این اشغال کارگری به‌زودی خاتمه نیابد، مخالفت عمومی با کمک‌های مالی [به شرکت‌ها و کارخانه‌های ورشکسته ـ م] به سطح بسیار متشنجی خواهد رسید. در 10 دسامبر، توافقی از طریق مذاکره‌ی بین بانک آمریکا و بانک جی. پی مورگان چِیس، حاصل شد مبنی بر تأمین مالی شرکت ریپابلیک. به این ترتیب که به هر کارگر، شش هزار دلار و دو ماه پوشش سلامت (همان‌طور که براساس قانون وارن الزام‌آور بود) پرداخت شود. بااین‌همه، کارگران می‌خواستند کارخانه هم‌چنان دایر بماند. دو ماه بعد در فوریه‌ی سال 2009، سیریِس مَتریالز، شرکتی در حوزه‌ی انرژی سبز در شهر سانی‌ویل در ایالت کالیفرنیا (نک Seriousmaterials.com) که به‌دنبال گسترش تولیدات پنجره و شیشه‌ی خود بود، شرکت ریپابلیک را خرید. شرکت جدید موافقت کرد که همه‌ی کارگران قبلی ریپابلیک را همراه با به‌رسمیت‌شناختن اتحادیه‌شان، بر مبنای نرخ دستمزدهای پیش از بسته‌شدنِ کارخانه، دوباره استخدام کند.

ماجرای ریپابلیک تا چه اندازه به کارگران اتحادیه‌ای و غیراتحادیه‌ای در بخش تولید و سایر صنایع مرتبط می‌شود؟ مطمئناً این کارگران در دورانی از بیکارسازی‌های دسته‌جمعیِ همراه با بحران مالی جهانی در سرتاسر آمریکای شمالی و اروپا، در دستیابی به تمامی مطالبات‌شان و نیز بازگشایی کارخانه به موفقیت رسیدند. این واقعیت که در همین دوره کارگران خودروسازی بدون مقاومت، امتیازات عمده‌ای را به جنرال موتورز و کرایسلر واگذار کردند، نشان‌دهنده‌ی غفلت از تشخیص این نکته است ‌که هنگام تعطیلی کارخانه‌ها، کارگران قادرند به‌شکلی مستقل دست به مقاومت بزنند و مداخله کنند. تلاش‌های شرکت ریپابلیک برای دورزدنِ قانون کارِ ناظر بر بیکارسازی‌های دسته‌جمعی می‌تواند حاکی از فقدان زیرکی در میان کسب‌وکارهای میان‌مقیاس در فرونشاندن خشم کارگری باشد. بااین‌حال، با توجه به این‌که بسیاری از شرکت‌ها تولید را به شرکت‌های فرعی دیگری می‌سپارند، ازدست‌رفتن پی‌درپی مشاغل می‌تواند موجب شود که موجی از شرکت‌ها بدون دادن غرامت یا اطلاع کافی به کارگران تعطیل شوند. به همین سبک‌وسیاق، کارگران از سال 2008 تا 2010 در فرانسه، ایرلند، کره‌ جنوبی، چین و بریتانیا به فریب‌کاری شرکتی در بستن کارخانه‌ها با موجی از اعتصاب‌های نشسته پاسخ دادند، از جمله در ویستئون، شرکت اسپیناف قطعات خودرو وابسته به شرکت فورد. در محیط و بستر جهانی‌شده‌ی سرمایه‌داری، بحران اقتصادی بدون هیچ تناسبی وضعیت آن دسته از کارگرانی را که در شرکت‌های بزرگ استخدامی یا قراردادی هستند، بی‌ثبات می‌کند.

گرچه اتحادیه‌های کارگری و نیز شرکت‌ها اهمیت اشغال‌های کارگری را در حکم ابزاری بی‌اثر و منسوخ‌ برای دفاع از حقوق کارگران انکار می‌کنند، این استدلال چالش مستقیمی را که کنترل کارگری فرا روی هژمونیِ شرکت می‌نهد نادیده می‌گیرد. اعتصاب نشسته‌ی ریپابلیک در سال 2008 نمونه‌‌ی متأخری از مطالبه‌ی کارگران برای دردست‌گرفتن سرنوشت اقتصادی‌شان بود که در بالاترین حد عمومی شد.

نتیجه‌گیری

اقدام مستقیم کارگری، که در تاریخ ایالات‌متحده با اعتصاب‌های نشسته و اشغال‌های کارخانه‌ای خود را به نمایش گذاشته، هم از سوی سرمایه با مخالفت روبه‌رو شده است و هم از سوی نمایندگان اتحادیه‌های کارگری. اتحادیه‌های کارگری سنتی و تغییرناپذیر با خودکنش‌گری یا کنترل کارگری که قدرت را از دفاتر مرکزی اتحادیه به محیط‌های کار منتقل می‌کند به مخالفت می‌پردازند. رهبران اتحادیه‌ای برای تضمین روابط مبتنی بر نظم‌وترتیب، نه به هم‌بستگی کارگری درون یک محیط‌ کار و در میان محیط‌های کار بلکه به کنترل‌گری سلسله‌مراتبی و وفاداری سازمانی نیاز دارند. بسیاری از اتحادیه‌های جاافتاده به نظر بسیاری از کارگران بی‌مصرف‌اند ــ فاقد آمادگی برای به‌چالش‌کشیدن هژمونی مستبدانه‌ی شرکتی، با یک رهبری بی‌حال و بورکراتیک، و ساختاری در تقابل با بسیاری از منافع کارگران. مفهوم کنترل کارگری که خود کارگران آن را به تصویر کشیده‌اند، امروزه درحال مصادره‌‌شدن توسط مدیریت است، به‌شکلی عجیب‌وغریب و خرابکارانه با تلقین این‌که می‌توان خود شرکت‌ها را تجسم آزادی دانست. همان‌طور که اسلاوی ژیژک اذعان می‌کند:

امروزه [در کسب‌وکارها ـ م] به‌جای یک زنجیره‌ی دستور‌دهنده‌ی سلسله‌مراتبی‌ـ‌ متمرکز، شبکه‌هایی را می‌بینیم با انبوهی از شرکت‌کنندگان و با کار سازمان‌یافته در شکل‌ گروه‌ها و پروژه‌ها… سرمایه‌داری با چنین شیوه‌هایی هم‌چون یک پروژه‌ی برابری‌خواهانه دگرگون شده و مشروعیت یافته است: با برجسته‌‌کردن‌ کنش خودآفرینش‌گر و خودسازمان‌دهی خودجوش، حتی لفاظی چپ رادیکال مبنی بر خودمدیریتی کارگران را مصادره کرده و آن را از شعاری ضدسرمایه‌دارانه به شعاری سرمایه‌دارانه بدل کرده است (52، 2009).

به این دلیل که مدل غالبِ اتحادیه‌گرایی معطوف به کسب وکارْ کارگران را ناکام می‌گذاشت، مدل‌های جدیدی از دموکراسی در محیط کار درحال ظهور است. در مقایسه با تلاش‌های مستاصلانه و ناموثر نیروی‌ کار سازمان‌یافته برای حفظ گذشته‌ای به‌سرآمده، برخی شرکت‌ها وانمود می‌کنند که تمایل کارگران به رهایی از ساختارهای بوروکراتیک زورگویانه را به رسمیت می‌شناسند.

درس‌های کنترل کارگری از گذشته حاکی از ضرورت اقدام جمعی توده‌ای در آینده است و نه ترویج و گسترش یک «محیط کار افقی». اکثر اتحادیه‌های کارگری و نیروهای پیش‌رو اهمیت کنش اعتصاب نشسته یا خودمدیریتی بنگاه‌های تولیدی و خدماتی را در حکمِ رویه‌هایی کهنه و قدیمی که کارگران امروزی تمایلی به دانستن و اجرای آن ندارند انکار می‌کنند. این منتقدان این واقعیت را نادیده می‌گیرند که اعتصاب‌های تحتِ کنترل کارگران و اقدام مستقیمْ بیان صریح و اساسی مخالفت با سرکوب‌گری کارفرما در محیط کار است. هرچه کارخانه‌ها بیشتر و بیشتر بدل به یادگاری از گذشته‌ها می‌شوند، سازمان‌های کنترل کارگری در بخش‌های نوظهور اقتصادْ شکل‌های جدیدی به‌خود خواهند گرفت که بازتاب‌دهنده‌ی دگرگونی فعالیت‌های اقتصادی و اهمیت فزاینده‌ی محیط‌های کار عمومی و خدماتی است. با تجدیدِ ساختِ سرمایه و تغییرات مداوم در فرایند کار، کارگران در عرصه‌های جدیدی از مبارزه درگیر خواهند شد که می‌تواند دربرگیرنده‌ی ایجاد شکل‌هایی از کار باشد که از نظر اجتماعی سودمندند.

کارگران برای حرکت به سمت آینده‌ای سوسیالیستی و دموکراتیک باید در مقاومت و عصیان علیه نیروهای مستقر شرکت کنند. با زوال تدریجی دموکراسی و گسترش راه‌ورسمِ زورگویانه‌ی شرکتی در اقتصاد، هم در بخش تولید هم در بخش خدمات، بر تمایل کارگران برای رهایی از سرکوب‌گری کارفرما افزوده خواهد شد ــ و مبارزات گذشته به‌مثابه‌ نمونه‌های پابرجای واقعیت مسلمِ خودمدیریتی و کنترل کارگری بنگاه‌ها و اجتماعات معتبر باقی خواهد ماند. به‌رغم غیبتِ عاملیت‌های اجتماعی‌ای که بتوانند آلترناتیوهای عملیِ سلطه‌ی سرمایه‌داری را به کارگران ارائه کنند، باتوجه به‌این‌که ریاکاری ایده‌ی «محیط کار افقی» در سرتاسر اقتصادی که بخش‌های خدماتی به‌شکلی فزاینده بر آن غلبه پیدا می‌کنند کاملاً مشهود است، دست‌آخر کارگران بی‌شک خودمدیریتی و در دست‌گرفتن کنترل آینده‌ی اقتصادی‌شان را مطالبه خواهند کرد. کما‌این‌که در محیط طبیعت، با‌این‌که اکثر جرقه‌ها و آذرخش‌ها به آتش‌افروزی نمی‌انجامند، آتش نیم‌سوز زیرِخاکستر در‌انتظار لحظه‌ی بعدیِ تحریک شدن و زبانه کشیدن است.

مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از فصل شانزدهم کتاب زیر:

Azzellini, D. Ness, E. (Eds). (2011). Ours To Master and To Own: Workers Control From the Commune to the Present. Haymarket Books.

 

یادداشت‌ها

[1]  sit-down strike: نوعی کنش اعتصابی است که در آن کارگرانْ محیط کار خود را ترک نمی‌کنند، اما دست از کار می‌کشند و کنترل محیط کار و  ابزارهای تولید را در دست می‌گیرند. مزیت این اعتصاب در این است که به کارفرماها اجازه نمی‌دهد که کارگران اعتصابی را با اعتصاب‌شکن‌ها جایگزین کنند و یا با هدف انتقال کارخانه به‌ مکانی دیگر، تجهیزات و تأسیسات کارخانه را جابه‌جا کنند. [تمام یادداشت‌های این مقاله از مترجم است]

[2] Picket: درکل، نوعی کنش اعتراضی و در خصوص اعتصاب‌ها اقدامی است که در آن کارگران با تجمع در محیط کارخانه، ورود‌وخروج‌ها را کنترل می‌کنند. از این طریق هم هم‌قطاران خود را به اعتصاب دعوت می‌کنند و هم مانع از اعتصاب‌شکنی می‌شوند. به‌علاوه به‌ آن دسته از کارگرانی که مسئولیت ورودی‌بندی را بر عهده دارند ورودی‌بند گفته می‌شود.

[3] موافقت‌نامه‌های میان اتحادیه و مدیریت شامل میزان دستمزد و شرایط کار و غیره که به آن «موافقت‌نامه‌های چانه‌زنی جمعی» هم می‌گویند.

[4] منظور توافق‌نامه‌های به‌دست‌آمده از طریق چانه‌زنیِ‌ مبتنی بر واگذاری امتیازات (concession bargaining) است که درواقع به نوعی از چانه‌زنی جمعی میان اتحادیه‌ها و کارفرمایان اشاره دارد که در آن اتحادیه‌ها به واگذاری امتیازاتِ پیش‌تر به‌دست‌‌آمده (بهبودهای شرایط کار و دستمزدها و غیره) تن می‌دهند تا از سوی دیگر کارفرما امنیت شغلی کارگران را تضمین کند. این شکل از چانه‌زنی در شرایطی موضوعیت می‌یابد که مشاغل کارگران بنا به دلایل گوناگون از جمله رکود اقتصادی، کوچ سرمایه به مناطق سودآورتر و ابداعات فناورانه‌ی کاراندوز تهدید می‌شود.

[5] درادامه برای رعایت اختصار، صرفاً با عنوان کارگران متحد صنایع الکتریکی از آن‌ها نام برده خواهد شد.

[6] no-strike/no-lockout clause: شرط یا ماده‌ای است که در موافقت‌نامه‌ی میان اتحادیه‌ و کارفرما پیش‌بینی می‌شود. به این ‌معنا که تا زمانی‌که این توافق‌نامه پابرجاست (و البته تا زمان انقضای آن)، از یک‌سو اتحادیه به‌عنوان نماینده‌ی کارگران متعهد می‌شود که کارگران دست به اعتصاب نخواهند زد و از سوی دیگر کارفرما نیز از حربه‌ی تعطیل‌کردن کارخانه برای فشار به کارگران (تا کارگران مجبور به پذیرش شرایط و خواسته‌های کارفرما بشوند) استفاده نخواهد کرد.

[7] Red Scare: در واقع اشاره به دو دوره‌ی تاریخی از چپ‌ستیزی فعال در ایالات‌متحده دارد. نخستین دوره به سال‌‌های اولیه‌ی بعد از جنگ جهانی اول مربوط می‌شود که حاکمیت و جناح‌های بورژوازی در آمریکا از واهمه‌ی انقلاب اکتبر به مقابله با جنبش‌های کارگری و انقلابی پرداختند. دوره‌ی دوم که متن حاضر مشخصاً به آن اشاره دارد فاصله‌ی بین اواخر دهه‌ی 40 تا 60 را شامل می‌شود که به دوره‌ی مک‌کارتیسم نیز معروف است؛ دوره‌ای که با بهانه‌ی جاسوسی و نفوذ کمونیست‌های وابسته به شوروی، فضایی از دادگاه‌های تفتیش عقاید و بگیر‌وببند‌های مکررِ چپ‌ها حاکم بود.

[8] درواقع به قانون تفت‌ ـ‌ هارتلی یا قانون روابط مدیریت و نیروی کار در 1947 اشاره دارد که نویسنده احتمالاً سهواً آن را به سال 1949 نسبت می‌دهد. قانون تفت ‌‌ـ‌ هارتلی که ابتدا در مقام لایحه‌ای توسط دو تن از نمایندگان جمهوری‌خواه، یکی عضو مجلس نمایندگان و دیگری عضو کنگره، تنظیم شده بود دراصل اصلاحیه‌ای بود بر قانون واگنر یا قانون ملی روابط کار در سال 1935، که مجموعه‌ای از حقوق را برای اتحادیه‌های کارگری و کارگران قائل شده بود. این قانون در پی اعتصاب‌های میانه‌ی دهه‌ی 40، و با هدف مثُله‌کردن قانون پیشین و محدود‌کردن هرچه بیشتر فعالیت‌های اتحادیه‌ای و کارگری ابتدا به‌صورت لایحه تنظیم و سپس در سال 1947، با حمایت قاطع جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها تصویب شد؛ قانونی که فعالان کارگری با عنوان «قانون بردگی نیروی کار» از آن یاد می‌کردند.

[9] wildcat strike: به‌صورت تحت‌اللفظی به معنای «اعتصاب گربه‌ی‌ وحشی‌‌وار» است که به اعتصاب‌های ناگهانی، خودانگیخته و مستقل از تشکل‌های کارگریِ رسمی اطلاق می‌شود.

[10] نیروهای کار لایه‌بندی‌شده (یا به‌بیان جاافتاده‌تر، نیروهای کار دو رده‌ای) به نوعی راهبرد مدیریتی اشاره دارد که برای جایگاه‌های شغلی یکسان، دو نوع قرارداد کاری متفاوت تعریف می‌کند: یکی با مزایای بیشتر و حقوق بالاتر که عمدتاً به کارگران قدیمی‌تر تعلق می‌گیرد و دیگری با حقوق و مزایای پایین‌تر برای کارگران به‌تازگی استخدام‌شده. این شکل از نظام‌ پرداختی‌ها به‌ویژه در دوره‌ی تضعیف قدرت کارگری و رکود اقتصادی، برای کارفرماها راهکاری بوده است برای کاهش هزینه‌‌های نیروی کار و تضعیف بیش‌ازپیش هم‌بستگی کارگری.

[11] Work-to-rule: به نوعی کنش کارگری اطلاق می‌شود که کارگران در مشاغل‌شان فقط‌و‌فقط منطبق با حداقل‌ الزامات قراردادهایشان و به‌شکلی وسواس‌گونه براساس قوانین ایمنی کار و مقرراتی از این دست کار می‌کنند.

[12] Sickout: نوعی حرکت اعتراضی که کارگران به بهانه‌ی بیماری و ناخوشی به‌طور دسته‌جمعی در محل کار حاضر نمی‌شوند.

[13] Spin-off: به شرکتی می‌گویند که در اصل بخشی از یک شرکت بزرگتر بوده که حال به‌عنوان کسب‌وکاری مستقل اما هنوز وابسته به شرکت مادر فعالیت می‌کند.

[14] فدراسیونی کارگری که از ادغام این دو سازمان سراسری، فدراسیون نیروی کار آمریکا و کنگره‌ی سازمان‌های کارگری صنایع، شکل گرفته است. در ادامه‌ برای رعایت اختصار، با عنوان فدراسیون ‌‌ـ‌کنگره از آن نام خواهیم بُرد.

]15[ WARN Act (Worker Adjustment and Retraining Notification)

[16] منظور تسهیلاتی اعتباری است که بانک در توافق با یک شرکت، تا سقف معینی در اختیارش قرار می‌دهد.

[17] Corporate America: اصطلاحی است غیررسمی برای اشاره به مجموعِ شرکت‌ها و کسب‌وکارهای بزرگ در ایالات‌‌متحده که به‌ سلطه و قدرت این شرکت‌ها طعنه می‌زند.

 

منابع

Arrighi, Giovanni and Beverly J. Silver. 1994. Labor movements and capital migration: The United States in world-historical perspective. In Labor in the capitalist world economy, ed. Charles W. Bergquist, 183–216. Beverly Hills, CA: Sage.

Bernstein, Irving. 1969. The turbulent years: A history of the American worker 1933–1941.

Boston: Houghton Mifflin.

Brenner, Aaron, Robert Brenner, and Cal Winslow. 2010. Rebel rank and file: labor militancy and revolt from below during the long 1970s. London: Verso Books.

Bybee, Roger. 2009. Sit-down at Republic: Will it give labor new legs? Dissent (Summer): 9–12.

Faires, Nora. 1989. The great Flint sit-down strike as theatre. Radical History Review 43, 121–135.

Feurer, Rosemary. 2006. Radical unionism in the Midwest, 1900–1950. Urbana and Chicago: University of Illinois Press.

Fine, Sidney. 1969. Sit-down: The General Motors strike of 1936–1937. Ann Arbor: University of Michigan Press.

Galenson, Walter. 1960. The CIO challenge to the AFL: A history of the American labor movement. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Garson, Barbara. 1994. All the livelong day: The meaning and demeaning of routine work. New York: Penguin.

Green, James R. 1998. The world of the worker: Labor in twentieth-century America. Champaign: University of Illinois Press.

Groom, B. 2009. Why sit-ins are so 1970s. Financial Times. April 7.

LaBotz, Dan. 1991. A troublemaker’s handbook: How to fight back where you work—and win! Detroit: Labor Notes.

Lenin, V. I. 1917/1998. The State and Revolution. Repr. Broadway, Australia: Resistance Books.

Lydersen, Kari. 2009. Revolt on Goose Island: The Chicago factory takeover and what it says about the economic crisis. Brooklyn, NY: Melville House.

Lynd, Staughton. 1992. Solidarity unionism: Rebuilding the labor movement from below. Chicago: Charles H. Kerr Publishing Company.

Mészáros, István. 2010. Historical actuality of the socialist offensive: Alternative to parliamentarism. London: Bookmarks.

Ness, Immanuel. 1998. Trade unions and the betrayal of the unemployed: Labor conflicts during the 1990s. New York: Routledge/Garland.

Pollasch, Abdon. 2008. Obama: Laid-off workers occupying factory in Chicago are “absolutely right.” Chicago-Sun Times. December 8.

Pope, James. 2006. Worker lawmaking, sit-down strikes, and the shaping of American industrial relations, 1935–1958. Law and History Review, 45–113.

Sitrin, Marina. 2006. Horizontalism: Popular power in Argentina. Oakland, CA: AK Press.

Serious Materials. 2010. http://www.seriousmaterials.com. Accessed August 28, 2010.

Žižek, Slavoj. 2009. First as tragedy, then as farce. London and New York: Verso Books.

مصاحبه‌‌ها:

 

Shotwell, Gregg. 2008. Interview by author. September 18–19.

Tucker, Jerry. 2010a. Interview by author. March 8.

———. 2010b. Interview by author. August 14.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-10v

 

 

همچنین در این زمینه:

تصرف و بازیابی کارخانه‌ها در برزیل

خودمدیریتی کارگری در سوسیالیسم دولتی

محدودیت‌ها و امکانات کنترل کارگری درون دولت

کارخانه‌هایمان را پس بدهید!

مبارزات و اتحادیه‌های کارگری در بنگال غربی

از اتحادیه‌گرایی تا شوراهای کارگری

نقش کارگران در مدیریت: نمونه‌ی موندراگون

کنترل کارگری در انقلاب بولیواری ونزوئلا

چپ نوین و خودگردانی کارگری در یوگسلاوی

دموکراسی کارگری در انقلاب اسپانیا

تجربه‌ی خودمدیریتی کارگری در الجزایر

شوراهای کارخانه در تورین، 1920-1919

کنترل کارگری و انقلاب

شوراهای کارخانه‌ و مجامع کارگریِ خودگردان

اجتماعی‌سازی چیست؟

ریشه‌ها و آوندها: سالگرد دی‌ماه

جنبش کارگری و اجتماعی‌سازی وسائل تولید

جایگاه و توان چپ