واپسین نوشته‌ها

آن‌چه باید در مورد انتخابات ترکیه بدانید

آن‌چه باید در مورد انتخابات ترکیه بدانید

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: گونی ایشیکارا، آلپ کایسریلی‌اوغلو، مکس زیرنگاست

ترجمه‌ی: مهرداد امامی

امکان برگزاری انتخابات زودرس برای مدتی وجود داشت، اما زمانی که کلیدش خورد، با سرعت شگفت‌انگیزی به وقوع پیوست. رجب طیب اردوغان در 18 آوریل اعلام کرد که کشور یک‌بار دیگر به سمت برگزاری انتخابات زودرس خواهد رفت. یک روز پیش از آن، دولت باغچه‌لی، رهبر حزب ملی‌گرای افراطی حرکت ملی (MHP) و متحد اردوغان، خواهان برگزاری انتخابات زودرس در تاریخ 26 آگوست (به جای نوامبر 2019 که قبلاً برنامه‌ریزی شده بود) شد. چندی نگذشت تا کاشف به عمل آمد که باغچه‌لی خودسرانه تصمیم نگرفته است. روز بعد، اردوغان و باغچه‌لی تقریباً بیست‌وپنج دقیقه در مورد مزایا و معایب انتخابات زودرس گفتگو کردند و سپس اعلام داشتند که رقابتی زودرس در تاریخ 24 ژوئن به وقوع خواهد پیوست.

چرا اردوغان و باغچه‌لی خواهان برگزاری انتخابات زودرس شدند؟ چه چیزی آن‌قدر مبرم بود که نمی‌توانستند تا سال آینده صبر کنند؟ باغچه‌لی و اردوغان هر دو در بیانیه‌های عمومی، از ضرورت تسهیل گذار به نظام ریاستی جدید صحبت کردند، نظامی که به رئیس‌جمهور قدرت شبه‌دیکتاتوری می‌بخشد (محصول همه‌پرسیِ سال گذشته که با اتهام تقلب همراه بود). با این حال، مشخص شد که انگیزه‌های اصلی چیز دیگری هستند: وضعیت سوریه که ترکیه در شمال آن به یک نیروی اِشغالگر مستقیم بدل شده است؛ مشکلات اقتصادی که به سرعت می‌توانند به یک بحران تبدیل شوند؛ و ترس از گسترش مخالفت با حکومت اردوغان.

ترکیه از زمان خیزش پارک گزی در 2013 شاهد گردبادی از وقایع بوده است: خیزش‌های مردمی، تلاش برای کودتا، انتخابات کلیدی، تغییرات در نظام سیاسی، جنگ داخلی، جنگ در سوریه، حملات تروریستی. کشور پس از کودتای ناموفق در ژوییه‌ی 2016 در وضعیت اضطراری رسمی بسر می‌برد و الگوی اقتصادی کشور در 2013 نتایج منفی به همراه داشته است.

واکنش اردوغان و محفل حاکم وی به این بحران‌های متنوع به یک شکل بوده است: چسبیدن هر چه بیشتر به قدرت و به‌کارگیری ابزارهای بیش از پیش سرکوبگرانه و بی‌رحمانه برای تثبیت موقعیت خود ــ فرآیند ایجاد وضعیتی کاملاً فاشیستی اما بسیار شکننده. انتخابات زودرس آینده فقط آخرین نمونه از تلاش‌های اردوغان برای تثبیت سلطه‌ی خویش است، این‌بار با ابزاری شبه‌دموکراتیک.

 پیکربندی سیاسی

انتخابات سراسری و ریاست‌جمهوری اینک به یُمن تغییرات اخیر در نظام انتخاباتی هم‌زمان برگزار می‌شوند و احزاب اجازه دارند تا ائتلاف‌های انتخاباتی تشکیل دهند. اگر یک ائتلاف بیش از ده درصد آرا را از آن خود کند، تمام احزاب در آن ائتلاف کرسی‌های پارلمانی را به دست می‌آورند.

این امر به‌ویژه برای حزب حرکت ملی (MHP) اهمیت دارد، حزبی که اگر بخواهد به تنهایی وارد انتخابات شود با خطر سقوط به زیر حدنصاب مواجه است. این حزب با حزب حاکم اردوغان یعنی حزب عدالت و توسعه ائتلاف کرد تا بقای خود را تضمین کند. ائتلاف یادشده که نام «اتحاد ملت» را بر خود دارد، در پی یکپارچه کردن کنترل پیشاپیش موجود اردوغان بر دولت و جامعه‌ی ترکیه است.

یکی از گروه‌های نیرومند و مخالف «اتحاد ملت»، حزب نیک (İYİ Parti) است، ساختاری جدید به رهبری عضو پیشین حزب حرکت ملی، مرال آکشنر. ناظران در ابتدا گمان می‌بردند که برگزاری انتخابات زودرس برای جلوگیری از ورود این حزب نوپا به رقابت انتخاباتی است. اما حزب جمهوری خلق (CHP)، حزب سکولار میانه، به کمک آمد: پانزده نفر از نمایندگان پارلمانی این حزب با تغییر وابستگی حزبی خود، به «حزب نیک» کمک کردند تا به رقابت انتخاباتی وارد شود. حزب اسلامی ـ محافظه‌کار سعادت (SP) نیز پس از چند نوبت مذاکره به دو حزب دیگر پیوست، البته با این تضمین که «حزب نیک» و «حزب سعادت» کرسی‌های خود را در پارلمان حفظ کنند. این دو حزب با هم بلوک راست ضدّاردوغان را تشکیل دادند. حزب حامی کُردها یعنی حزب دموکراتیک خلق‌ها (HDP) تنها حزب چپی است که بخت عبور از حد نصاب ده درصد را دارد.

احزاب مخالف، در هفته‌های پس از اعلام انتخابات زودرس از جانب اردوغان، به بحث درباره‌ی اتحاد بر سر  یک کاندیدای واحد پرداختند تا به‌طرز بهتری اردوغان را شکست بدهند. حزب جمهوری خلق از این استراتژی حمایت کرد (حتی با عبدالله گل، رئیس‌جمهور پیشین و از بنیان‌گذاران حزب عدالت و توسعه، ملاقاتی انجام شد)، اما تلاش‌ها به ثمر ننشست؛ تا حدی به این دلیل که احزاب مخالف انتظار دارند انتخابات به دور دوم کشیده شود ــ نظرسنجی‌ها در ترکیه اگرچه آشکارا قابل اتکا نیستند، نشان می‌دهند که اردوغان نمی‌تواند در دور اول اکثریت آرا را از آن خود کند (اردوغان در بیشترین حالت حدود 45 درصد رأی دارد). علاوه بر این، عبدالله گل از طرف مقامات دولتی تحت فشار قرار گرفت تا خود را درگیر این معرکه نکند، امری که نه تنها حاکی از ترس اردوغان و هم‌پالکی‌های اوست، بلکه نشانگر آن است که بورژوازی ترکیه (که طی سال‌های گذشته حامی اردوغان بوده) از جسارت لازم برای حمله‌ی آشکار به رئیس‌جمهور برخوردار نیست.

پس از گمانه‌زنی‌ها و مانورهای بسیار، فهرست کاندیداهای نهایی بدین ترتیب است: اردوغان با حمایت حزب عدالت و توسعه و حزب حرکت ملی؛ مرال آکشنر با حمایت حزب نیک؛ محرم اینجه با حمایت حزب جمهوری خلق؛ تمل کاراملااوغلو با حمایت حزب سعادت؛ و دست‌آخر صلاح‌الدین دمیرتاش، ریاست مشترک و سابق حزب دموکراتیک خلق‌ها که اینک در زندان است. دمیرتاش در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 2014 نیز شرکت کرد و یکی از دلایل اصلی موفقیت حزبش در انتخابات 7 ژوئن همان سال بود. اما او در پی سرکوب شدید اردوغان پس از کودتای نافرجام عقب زده شد و از نوامبر 2016 تا به امروز در زندان به سر می‌برد.

انتظار می‌رود محرم اینجه برای رقابت با اردوغان بتواند انتخابات را به دور دوم بکشاند، البته آکشنر هم همین امکان را دارد. نظرسنجی‌ها همچنین نشان می‌دهند که بلوک حزب عدالت و توسعه ـ حزب حرکت ملی به احتمال زیاد اکثریت پارلمانی خود را از دست خواهد داد. اما در حال حاضر نمی‌توان پیش‌بینی‌های دقیق کرد. یکی از دلایل این است که نمی‌دانیم آیا اساساً انتخاباتی برگزار شود یا نه؟ اردوغان، گذشته از هر چیز، بیشتر علاقه‌مند به تثبیت قدرت خود است تا پرورش دموکراسی ترکیه. و اگر هم انتخابات همان‌طور که برنامه‎ریزی شده است پیش رود، بعید است در شرایط «عادی» برگزار شود.

 پیش به سوی فروپاشی؟

تصمیم اردوغان مبنی بر اعلام انتخابات زودرس تا حد زیادی واکنش به نگرانی‌های اقتصادی بود: در حالی که اغلب در خروجی‌های رسانه‌های جریان اصلی غربی از اقتصاد ترکیه به عنوان ماجرایی موفق یاد می‌شود، الگوی اقتصادی ترکیه هر چیزی است به‌جز الگوی پایدار.

تولید در ترکیه مبتنی بر واردات کالاهای سرمایه‌ای و واسطه است، بدین معنی که اگر یک طرف داستان رشد سریع است، طرف دیگر همواره کسری حساب بازرگانی (و در گردش) شدید است. ترکیب نرخ‌های بالای سود (در مقایسه با سطح بین‌المللی) و پول گران/ترقی بهای پول چرخه‌ی معیوبی را ایجاد می‌کند که کشور به راحتی نمی‌تواند از چنگ آن بگریزد، چرخه‌ای که تا حدی پیامد برنامه‌های تعدیل ساختاری نولیبرالی تحمیلی از سوی صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی در اواخر دهه‌ی 1990 و اوایل دهه‌ی 2000 است. حزب عدالت و توسعه که در پی انتخابات 2002 روی کار آمد، تا سال 2008 عامدانه با دنبال کردن برنامه‌های تعدیل ساختاری، وابستگی اقتصاد را به جریان ورود سرمایه‌ی خارجی بازتولید کرد. همین روند به حجم عظیمی از بدهی‌های خارجی بشدت تصاعدی انجامید (با این ویژگی که بخش خصوصی بیش از دولت بار این بدهی را بر دوش می‌کشد).

پاشنه‌ی آشیل الگوی اقتصادی ترکیه در حساسیت نرخ ارز به برداشت سرمایه‌گذار از خطرپذیری و ثبات سیاسی است. آشفتگی سال‌های اخیر، ارزش لیر ترکیه را بیش از پیش کاهش داده است. ارزش لیر در برابر دلار از می 2013 به این سو 141 درصد، از زمان اعلام وضعیت اضطراری در ژوییه‌ی 2016، 41 درصد و از ابتدای سال جدید نیز 15 درصد کاهش یافته است. نرخ لیر هر روز بیشتر از دیروز سقوط می‌کند. به نظر می‌رسد بحران‌های بدهی و ناتوانی از پرداخت دیون در گوشه‌ای کمین کرده‌اند. حجم بدهی خارجی بخش خصوصی اکنون در مجموع بیش از یک‌چهارم تولید ناخالص داخلی کشور است و بعضی از بزرگ‌ترین بنگاه‌های هزارشاخه برای تجدیدساختار بدهی‌ها در حال بازسازماندهی خود هستند.

اردوغان و حزب او مدت‌هاست که از مشکلاتِ در حال رشد باخبرند. اما از نظر آن‌ها، همه‌پرسی سال گذشته و انتخابات دوگانه‌ی آتی برای تغییر روند بسیار اهمیت دارند. بنابراین آن‌ها از سیاست‌های مشکل‌گشای متعدد اما موقتی استفاده کرده‌اند تا رشد اقتصادی را تحریک کنند و ظاهر اقتصاد را به شکل بهتری درآورند: افزایش حداقل دستمزد، گسترش اعتبار، معافیت‌ها و کاهش مالیاتی، پیشنهاد تجدیدساختار دیون برای بخش خصوصی، به‌کارگیری صندوق ضمانت اعتباری که نهادی عمومی است برای به تأخیر انداختن ناتوانی در پرداخت دیون، بازبینی در روش محاسبه‌ی تولید ناخالص داخلی و از این قبیل موارد. اخیراً هنگامی که محمد شیمشک، معاون نخست‌وزیر (و وزیر سابق اقتصاد)، به بدهی‌های تصاعدی در ارز خارجی و کاهش ارزش لیر به عنوان منابع بالقوه‌ی بحران اشاره کرد و خواستار افزایش نرخ بهره شد، اردوغان بلادرنگ به سرزنش او در سخنرانی‌های عمومی متعدد پرداخت و ادعا کرد که «نرخ بهره هم پدر و هم مادر تورم و نیز دلیل اصلی در پس پشت تمام مشکلات اقتصادی است.»

به بیان کوتاه، اقتصاد به واسطه‌ی ترکیب کاهش ارز لیر، بدهی‌های تصاعدی، تورم و نرخ‌های فزاینده بهره‌ و بی‌کاری بالا آسیب دیده است. بحران به شکل گریزناپذیری پدیدار می‌شود، اما پیش از آن‌که بتوان راه‌حلی یافت، «نبرد نهایی» یعنی انتخابات آتی باید با پیروزی همراه باشد. این، دست‌کم، قمار اردوغان است.

 تجزیه‌ی بلوک راست

یکی از دلایل اصلی موفقیت حزب عدالت و توسعه در بیش از یک دهه، توانایی آن در ایجاد اتحاد، تثبیت و سلطه بر بلوک جناح راست در کشور بوده است. برای مثال، اردوغان زمانی متحد نزدیک فتح‌الله گولن، روحانی قدرتمند و رهبر جنبش اسلام‌گرای ظاهراً میانه‌رو بود. این زوج با شروع بحران هژمونیک حزب در سال 2013 به دشمنان ابدی تبدیل شدند ــ  به نحوی که اردوغان اینک گولن را مسئول کودتای نافرجام 2016 می‌داند ــ و حزب عدالت و توسعه به حزب حرکت ملی بیشتر نزدیک شد.

اردوغان، به بیان دیگر، کوشیده است تا شکاف‌های موجود در بلوک راست خود را با اتحادهای جدید، و دست‌یابی به گسترده‌ترین ادغام ممکنِ نیروهای راست سرهم‌بندی کند. با این حال، این رویکرد فقط شکاف‌های جدیدی را ایجاد کرده، و این بلوک با اعلام برگزاری انتخابات زودرس رو به فروپاشی است. در اینجا باید به برخی وجوه و گرایش‌ها توجه کرد.

نخست، ادغام حزب حرکت ملی در بلوک قدرتِ حزب عدالت و توسعه، به انشعاب درون خود حزب حرکت ملی انجامید. مرال آکشنر، وزیر پیشین کشور، که منتقد این ادغام و قدرت فزاینده‌ی اردوغان بود، کوشید رهبر حزب حرکت ملی شود. آکشنر به دنبال ناکامی‌اش با اعمال نظر اردوغان از حزب اخراج شد. آکشنر که اکنون کاندید ریاست جمهوری «حزب نیک» است، ظاهراً پایگاه‌های مستحکمی در بخش‌هایی از کشور (به‌ویژه شهرهای ساحلی جنوب) دارد که قدرت حزب حرکت ملی در آن زیاد است. آکشنر همچنین از پوشش خبری رسانه‌های بین‌المللی نیز بهره می‌برد که او را به‌رغم سیاست‌های دست‌راستی‌اش، فردی ضدّ اردوغان معرفی کرده‌اند.

ظهور ناگهانی حزب سعادت، دومین نشانه‌ی مهمِ تجزیه‌ی بلوک راست است. ریشه‌ی هر دو حزب عدالت و توسعه و سعادت در «جنبش نگرش ملی» است، جریانی اسلام‌گرا که چند دهه تحت عناوین گوناگون حزبی در رقابت‌های انتخاباتی شرکت کرده است. اردوغان و رئیس‌جمهور پیشین عبدالله گل از این سنت جدا شدند و در سال 2001 حزب عدالت و توسعه را پایه‌گذاری و خود را به عنوان اسلام‌گرایان میانه‌روتر معرفی کردند. در حالی که اردوغان و گل به سرعت راه ورود به رده‌های بالای سیاست ترکیه را طی کردند، حزب سعادت در گمنامی بی‌رمق شد. تنها همین اواخر بود که حزب سعادت به عنوان بازیگری جدی مجدداً سر بر آورد و پیوسته با آکشنر و حزب جمهوری خلق برای بحث درباره‌ی ائتلاف دیدار داشته‌اند. آکشنر و حزب جمهوری خلق می‌دانند که حزب سعادت می‌تواند به آن‌ها کمک کند تا مسلمانان محافظه‌کار راه خود را از اردوگاه اردوغان جدا سازند.

سومین گرایش در مورد تجزیه‌ی بلوک راست به جمعیت کُرد ترکیه مربوط می‌شود. درصد چشمگیری از کُردها در سال‌های گذشته به حزب عدالت و توسعه رأی دادند، به‌ویژه سرمایه‌داران محلی، زمین‌داران و افرادی که اعتقادات دینی محافظه‌کارانه دارند. عدالت و توسعه در عوض وعده‌ی بازگرداندن حداقل حقوق کُردها و رونق اقتصادی را داد. ظهور به‌اصطلاح «فرآیند صلح» در اواخر دهه‌ی 2000 بین دولت و چریک‌های پ.ک.ک موجب تقویت حزب عدالت و توسعه در مناطق عمدتاً کُردنشین شد. با این حال، در پی انقلاب روژاوا به سال 2012، خیزش پارک گزی در 2013 و به‌ویژه موفقیت حزب دموکراتیک خلق‌ها در انتخابات ژوئن 2015، حزب عدالت و توسعه شتاب خود را از دست داد و فرآیند صلح از بین رفت. در عوض در مناطق کردنشین جنگ آشکار از سر گرفته شد. در کوتاه‌مدت، این امر موجب هراس بخشی از حامیان حزب دموکراتیک خلق‌ها و گرایش آن‌ها به حزب عدالت و توسعه در انتخابات زودرس اواخر 2015 شد. اما در بلندمدت، این مسئله تنها موجب تعمیق بیگانگی کُردهای محافظه‌کار از رژیم کنونی شد. حملات ترکیه به مناطق کُردنشین در شمال سوریه (روژاوا) و عملیات امسال آن در عفرین موجب تثبیت آن بیگانگی شد. به‌طور کلی، حتی احزاب کُردی که رابطه‌ی گرمی با جنبش رهایی کُردها ندارند نیز از حزب عدالت و توسعه فاصله گرفتند.

در مجموع، این گرایشات حاکی از تجزیه اشاره به پایان بلوک راست متحد تحت لوای حزب عدالت و توسعه دارند. این بدین معنا نیست که اردوغان و عدالت و توسعه بازنده‌اند. درست برعکس! آن‌ها هر چه در چنته دارند برای حفظ دستاوردهای خود رو خواهند کرد و بر روی قدرتی که درون دولت انباشته‌اند قمار خواهند کرد.

و اگر سلطه‌ی حزب عدالت و توسعه و اتحاد بلوک راست پایان یابد، بلوک راست می‌تواند مجدداً در شکلی دیگر متحد شود. اتحاد انتخاباتی بین حزب جمهوری خلق، حزب نیک، و حزب سعادت گامی به سمت چنین فراگردی است: کنار گذاشتن بعضی از آسیب‌های تحمیل‌شده از سوی اردوغان، اما مخالفت شدید با تغییر ساختار قدرت اساسی جامعه یا ممانعت از ظهور یک بدیل مردمیِ راستین. این نیروها در تلاشند تا خود را به عنوان نیروهای ترمیم‌گر ــ با حمایت از چهارچوب نولیبرالی و بسیار شکننده‌ی ترکیه و از این طریق توسل به منافع بخش‌های عمده‌ی بورژوازی ــ جا بیاندازند.

چپ در چهارچوب نقش خود باید از این پویش مطلع باشد، ضمن آنکه متوجه باشد بحران درون بلوک راست، فضایی را برای پیشبرد بدیل دموکراتیک مردمی می‌گشاید.

 عامل کُردی

در انتخابات سراسری، سهم قابل توجهی از آرای کُردها محتملاً از آن حزب دموکراتیک خلق‌ها می‌شود. همین امر در مورد انتخابات ریاست‌جمهوری نیز صدق می‌کند. صلاح‌الدین دمیرتاش در میان کُردها از احترام والایی برخوردار است، حتی در میان کسانی که میل چندانی به حزب دموکراتیک خلق‌ها و پ.ک.ک ندارند. اما احتمالاً دمیرتاش نمی‌تواند به دور دوم انتخابات راه یابد و همین باعث می‌شود تا کُردها نقش رأی‌دهندگان مستقل را در انتخابات نهایی ایفاء کنند. بنابراین به‌رغم خصومت‌ها و سرکوب سال‌های اخیر، جای شگفتی نخواهد بود اگر تمام کاندیدها و احزاب ظرف هفته‌های آینده به دنبال کسب آرای کُردها باشند (در واقع آن‌ها پیشاپیش شروع به این کار کرده‌اند).

همین موضوع در مورد اردوغان هم صحت دارد، حتی اگر اَعمال او در سالیان اخیر چنین چیزی را به مراتب دشوار ساخته باشد (تنها به عنوان چند نمونه: ائتلاف‌های او با ملی‌گرایان افراطی که نیروهای ضد کُرد محسوب می‌شوند؛ حملات او به مناطق کُردنشین؛ و عملیات عفرین- که به اِشغال منطقه‌ی کُردنشین در شمال سوریه انجامید). هر ابزاری که دولت از آن استفاده کند ــ چه هویج باشد یا به احتمال زیاد چماق ــ بسیار بعید است که اردوغان و حزب عدالت و توسعه بتوانند بخش قابل توجهی از آرای کُردها را از آنِ خود کنند.

حزب دموکراتیک خلق‌ها از آن‌جا که به هیچ ائتلاف انتخاباتی وارد نشده است، در نتیجه باید از ده درصد آرا عبور کند که حد نصاب ورود به پارلمان است. اگر از پس این کار بر بیایند، بخت اتحاد حزب عدالت و توسعه ـ حزب حرکت ملی برای دست‌یابی به اکثریت مطلق بسیار اندک خواهد بود و بلندپروازی‌های اردوغان ضربه‌ی سختی خواهد خورد.

 گام بعدی چیست؟

چپ سوسیالیستی کاندیدای خاص خود را در انتخابات را ندارد. اگرچه بسیاری از چپ‌های سوسیالیست از حزب دموکراتیک خلق‌ها و دمیرتاش حمایت خواهند کرد، دیگران به سمت حزب جمهوری خلق گرایش خواهند یافت؛ برخی هم تحت عنوان «جبهه‌ی متحد ضدّ فاشیست» حامی هر دوی آن‌ها خواهند بود. با فرض محاسبات انتخاباتی، آن‌ها ممکن است به حزب دموکراتیک خلق‌ها رأی بدهند تا کمک کنند که حزب از حدنصاب 10 درصدی برای ورود به پارلمان بگذرد و سپس به احتمال زیاد از هر آن کسی حمایت کنند که در دور دوم مقابل اردوغان قرار می‌گیرد.

در حالی که نمایش قدرتمند حزب دموکراتیک خلق‌ها و شکست انتخاباتی حزب عدالت و توسعه و اردوغان باید هدف تمام نیروهای دموکراتیک و انقلابی باشد، چپ باید برای روزهای پیش و پس از انتخابات استراتژی داشته باشد. افق سیاسی-اجتماعی شدیداً گشوده است. حزب عدالت و توسعه و اردوغان ممکن است پیروز شوند، که در آن صورت احتمالاً به قلع‌وقمع تمام صداهای مخالف در جامعه خواهند پرداخت. اگر آن‌ها پیروز نشوند، به‌شکل صلح‌آمیزی کنار نخواهند کشید. اردوغان به‌طور منظم از زمان کودتای نافرجام به بعد دست به بسیج حامیان خود زده است و اگر آشوب و بی‌ثباتی در پی انتخابات گسترش یابد، برای بسیج دوباره‌ی آن‌ها درنگ نخواهد کرد. در حالت بدیل، نیروهای «ترمیم‌گرا» ممکن است روی کار بیایند و برای نظم سیاسی متفاوتی فشار بیاورند که موجب تضعیف اردوغان بدون تغییر و تحول چندان شود؛ در تمام این مدت این گرایش را «ضدّ فاشیست» یا «ضدّ دیکتاتوری» نامیده‌اند تا بر نارضایتی مردم از رژیم موجود تأکید ورزند.

نهایتاً بسیج توده‌ای و مردمی ممکن است به خیابان‌ها بریزد و تهدیدی برای استیلای اردوغان به وجود آورد. لحظه‌ای که موازنه‌ی قوا و دیوار ترس و سرکوب فرو می‌ریزد، حتی اگر یک لحظه هم باشد، تمام مبارزات مردمی که اکنون منزوی و به نوعی سرکوب شده‌اند می‌توانند دوباره مطرح شوند و قدرت و امکان‌های پنهان خود را محقق سازند. در این نقطه، وظیفه‌ی‌ چپ برافراشتن مطالبات دموکراتیک ـ مردمی راستین خواهد بود که خود را از سویی از «ضدّ فاشیسم» نیروهای ترمیم‌گرا متمایز خواهد کرد، و از سوی دیگر، در برابر ضدّ بسیج محتمل و شبه‌نظامی با حمایت دولت، به ساخت و گسترش جبهه‌ای مردمی خواهد پرداخت.

در حالی که نتایج انتخابات مهم خواهد بود (با فرض این‌که انتخابات انجام شود؛ اردوغان همچنان می‌تواند از رقابت ممانعت کند)، تاریخ همچنین نشان می‌دهد که پیروزی انتخاباتی برای جدا کردن اردوغان از قدرت کفایت نخواهد کرد. او بدون نبرد کنار نخواهد رفت. در عین حال، تجارت بزرگ ترکیه به حمایت از گذار «آرام» از اردوغان تمایل دارد، گذاری که در عین حال شامل مطالبات چپ نمی‌شود و مانع هرگونه حرکت به سمت یک جمهوری دموکراتیک ـ مردمی راستین است.

بنابراین چپ با نبردی دشوار در جبهه‌های گوناگون مواجه است. چپ باید برای کنار رفتن اردوغان و حزب عدالت و توسعه فشار بیاورد، بدون آن‌که تسلیم فراخوانِ «هر کس به جز اردوغان» شود که مسیری است که با تأمین منافع سرمایه، بنیان‌های دولت استبدادی را تقویت خواهد کرد.

هنوز بیش از یک ماه تا 24 ژوئن فاصله است و چند هفته‌ی آتی بی‌شک پرماجرا خواهد بود. اما هر اتفاقی که بیفتد، به جرأت می‌توان گفت که مبارزه در شب انتخابات پایان نخواهد یافت.

18 می 2018

منبع:

https://jacobinmag.com/2018/05/turkey-snap-elections-erdogan-aksener

لینک کوتاه شده: https://wp.me/p9vUft-jb

کازرون: امتداد دی‌ماه در اردیبهشت

کازرون: امتداد دی‌ماه در اردیبهشت

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

سهراب نیک‌زاد

 

از همان آغاز، جمهوری اسلامی با مسئله‌‌ی تقسیمات کشوری درگیر بوده است: چه در سال‌های آغازین بعد از انقلاب و چه در دهه‌ی 70 با طرح جداشدن قزوین از زنجان؛ بعدتر برای طرح استان‌شدن بجنورد که این آخری موجب اعتراضات شدیدی در سبزه‌وار شد و سرکوب معترضانْ یک کشته و تعدادی زخمی به‌جا گذاشت و به همین ترتیب در مورد طرح تقسیم خراسان. در خود استان فارس نیز پیش‌تر در سال 89 درگیری‌هایی به‌هنگام تشکیل شهرستان گراش در جنوب استان به‌و‌جود آمده بود. در همین چند روزه، در شاهرود نیز تجمعی را در اعتراض به انتقال یکی از اداره‌های دولتی به سمنان شاهد بودیم. مردم شاهرود خواهان جدایی از سمنان هستند و این خواسته‌ی خود را به‌شکلی جدی‌تر در دوره‌ی احمدی‌نژاد مطرح کرده بودند.

در کازرون، در شهرستانی کوچک، زمزمه‌هایی از طرح تقسیم شهر  به دو شهرستان مجزا شنیده می‌شود. نماینده‌ی کازرون در مجلس دهم بنا به شعار انتخاباتی‌اش می‌خواهد طرح تقسیم این شهرستان را در مجلس مطرح کند. برای نخستین بار است که نماینده‌ی شهرستان، کازرونی نیست و ازقضا اهل قائمیه است که در طرح تقسیم، قرار است مرکز شهرستان جدید باشد. 8 مرداد 96 طرح تقسیم اعلام می‌شود، 9 روز بعد به مجلس فرستاده می‌شود،  در شورای تقسیمات کشوری تصویب می‌شود و در انتظار تصویب هیئت وزیران قرار می‌گیرد. مردم کازرون از همان ابتدا معترضند، چرا که واهمه دارند همین امکانات محدود کازرون هم از دست برود و بودجه‌ شهر کاهش یابد؛  به‌علاوه در تقسیم جدید، مکان‌های تاریخی و گردشگری کازرون نیز از آن جدا می‌شوند (البته منطقه‌ای که قرار است از کازرون جدا شود با این‌که نقطه‌ی اتصال استان‌های هم‌جوار است، امکانات درخوری ندارد و مردم این مناطق هم امید دارند که با مستقل شدنشان، امکانات و بودجه یک مرکز شهرستان را از آن خود کنند). 17 اسفند 96 مردم مقابل فرمانداری تجمع می‌کنند و غائله خاتمه می‌باید تا 28 فروردین 97. از این تاریخ است که اعتراضات رنگ‌وبوی دیگری می‌گیرد و به خیابان‌های اصلی شهر کشیده می‌شود؛ مغازه‌ها تعطیل می‌شوند و جمعیتی چندهزارنفری و چنان‌که از تصاویر پیداست با ترکیبی که زنان هم در آن حضور چشم‌گیری دارند شعار می‌دهند. این اعتراضات ادامه می‌یابد و شعارها هم تندوتیزتر می‌شود. کار به نمازجمعه می‌کشد و عجیب این‌که معترضان به حرف‌ها و وعده‌های امام‌جمعه‌ی هواخواهِ خود نیز اعتنایی نمی‌کنند و در مصلای شهر شعار «رو به میهن، پشت به دشمن» سر می‌دهند.  واکنش  مسئولان این است که مردم نگران نباشند و کازرون را «فرمانداری ویژه» می‌کنیم و غیره. اما اعتراضات ادامه پیدا می‌کند و شدیدتر می‌شود و نیرو‌های امنیتی و انتظامی نیز حضور بیشتری می‌یابند، تا در 26ام اردیبهشت که شدیدترین درگیری بین معترضان و نیروهای سرکوب رخ می‌دهد و در روزهای بعد ادامه می‌یابد؛ اتاقک‌های پلیس و ماشین‌های نیروهای سرکوب‌ آتش زده می‌شود و تعدادی دستگیر می‌شوند و با تیراندازی نیروی انتظامی تعدادی کشته و زخمی می‌شوند؛ بنا به آمارهای رسمیِ تقریباً همیشه کذب، 2 کشته و 48 زخمی و بنا به آمار نادقیق غیررسمی ده‌ها کشته و تعداد زیادی زخمی. به‌علاوه، یک پاسگاه پلیس و بانک نیز به آتش کشیده می‌شود. درنهایت با این‌که وزارت کشور اعلام می‌کند که هنوز تصمیمی درباره‌ی تقسیم کازرون گرفته نشده، اعتراضات ادامه می‌یابد.

درخصوص خود کازرون، پیش‌تر قضیه‌ی انتقال منابع آبی شهرستان به بوشهر نیز تنش‌زا بوده است، به‌ویژه که در این شهرستان معیشت و اشتغال متکی به کشاورزی است و کازرون هم دچار بحران خشکسالی.

صورت‌بندی وقایع کازرون چندان دشوار نیست؛ نماینده‌ی یک شهر کوچک برای این‌که در منطقه‌ی خاصی جایگاه خود را محکم کند (هم برای تضمین آرا در انتخابات آتی در ازای چنین «خدمتی» و هم امکان جولان دادنِ اقتصادی در شهرستان جداشده) طرح تقسیم یک شهرستان به دو شهرستان را تا تصویب نهایی پیش می‌برد و بعد مردم دست به اعتراض می‌زنند و به شدیدترین شکل سرکوب می‌شوند و درنهایت پاسخی منطقی اما دیرهنگام از جانب حکومت اعلام می‌کند که این تصمیم اجرایی نشده و نخواهد شد، اما بازهم اعتراضات ادامه می‌یابد!

اما با تمام این اوصاف مسئله این است که طرحی که درظاهر فنّی و غیرسیاسی است، موجب تظاهرات اعتراضی خیابانی و بعد سرکوبی به‌غایت خشن می‌شود. در این اتفاق، همین ناباوارنه بودن کنش ‌‌و واکنش‌ها است که خاطرنشان می‌کند برای این واقعه باید منطقی دیگر را جست.

اعتراض مردم کازرون وجهی عینی دارد. مردم بیم دارند بودجه‌ی کازرون کاهش یابد و ادارات حکومتی (بخوانید مشاغل حکومتی) به شهرهای دیگر انتقال یابند و امکانات و تسهیلات محدود شهر نیز ازدست بروند. به‌علاوه مناطق گردشگری و تاریخی شهرستان از آن جدا شوند و به دنبال آن درآمد حاصل از این مناطق نیز قطع شود. اما پرسشی که باید مطرح کرد این است که چرا این اعتراضات چنین پرتنش و دامنه‌دار می‌شود؟ چرا حاکمیت چنین نامعقول واکنش نشان می‌دهد و چنین دیرهنگام خواسته‌ی مردم را می‌پذیرد؟ چرا حتی پذیرش حاکمیت هم وضعیت را آرام نمی‌کند؟

باید به‌تأکید خاطرنشان کرد که کازرون در اعتراضات دی‌ماه نیز حاضر بود. خیزش دی‌ماه نتیجه‌ی سرریز شدن انباشت نارضایتی اقتصادی و اعلام ناامیدی کامل از ساختار موجود برای حل بحران معیشتی بود. به‌علاوه، فروکاستن بحران جمهوری اسلامی به یک بحران صرفاً «اقتصادی»، نادیده‌گرفتن تمام نارضایتی‌های اجتماعی انباشت‌شده در حوزه‌های دیگر است که حاکمیت در چهل‌سال بقای خود ایجاد کرده است. بعد از دی‌ماه، گویی جام‌هایی که سال‌ها لبالب بوده‌اند یک‌به‌یک سرریز می‌شوند؛ دختران خیابان انقلاب و دراویش گنابادی گواهی بر این مدعا هستند. پاسخ حاکمیت در تمام این اتفاقات سرکوبی شدید و تمام‌عیار و البته ظاهراً بی‌نتیجه  بوده است؛ همان‌طور که حاکمیت ناتوان از پاسخ‌دادن به بحران اقتصادی است، به بحران‌های اجتماعیِ نیز نمی‌تواند پاسخ بدهد. این نپذیرفتن مطالبات اجتماعی (ازجمله اعتراض به حجاب اجباری) در وضعیتی که حاکمیت در مواجهه با بحران‌های اقتصادی داخلی و سیاست خارجی دروضعیت دشواری قرار دارد، به‌نظر غیرمنطقی می‌رسد. اما دقیقاً غیرمنطقی دیدن این رفتار حاکمیت به این معناست که فراموش کنیم  ساختار رژیم جمهوری اسلامی، کلیتی تجزیه‌ناپذیر است که در آن اصلاحاتِ معطوف به یک سرمایه‌داری مبتنی بر منطق اقتصادی صِرف، ناممکن است و هر عقب‌نیشنی به معنای واپسین لحظه‌ی فروپاشی است. دراین شرایط است که هر اعتراضی هرچند در ظاهر بی‌خطر  برای رژیم، بدل به بحرانی اساسی می‌شود. از این رو، تغییر این نظام با به میان آمدن گستره‌ی وسیعی از مطالبات اجتماعی نیز همراه خواهد بود و از این رو، افق بدیل‌های متصور برای آن نیز، باری دیگر، در نسبتی مشخص با شرایط خاص امروز ایران تکوین پیدا خواهد کرد. تلاش برای خلق بدیلی سوسیالیستی، لاجرم نیازمند درگیری و پاسخ‌گویی به گستره‌ی مطالباتی است که در شرایط فعلی توان بیان پیدا کرده‌اند. این تلاش، می‌بایست معطوف به مرتفع ساختن مطالبات گوناگون، از حجاب اجباری و ورود زنان به استادیوم گرفته، تا دراویش و حال اعتراضات به تقسیمات جغرافیایی باشد، بدین‌معنا که هریک از این مطالبات را در افقی فراتر از محدودیت‌های تک‌تک آنان منحل سازد.

اگرهریک از این مطالبات را بیانی از وضعیت تاریخاً مشخص مناسبات سرمایه‌داری در ابعاد و سطوح مختلف، سیاسی، فرهنگی و در یک کلام ایدئولوژیک بدانیم، باید میانجی‌های هریک از این مطالبات، که آن‌ها را به همان مناسبات طبقاتی مشخص پیوند می‌زند، را تبیین کنیم. در این‌صورت می‌توانیم افقی را فراهم آوریم که درعین ایضاحِ استراتژی‌های منفرد و مجزای گروه و طبقات مختلف در واکنش به وضعیت، بتواند این استراتژی‌ها را در جهت براندازی مناسبات طبقاتی مبتنی بر استثمار راهبر شود.

 در وضعیتی که انباشت نارضایتی در حوزه‌هایی بی‌شمار به سرحدات خود رسیده است، هر اعتراض به‌ظاهر غیرسیاسی‌ای ناگزیر حاکمیت را نشانه می‌گیرد و مجرایی می‌یابد برای فریاد زدن سیاسی‌ترین خواسته‌های خود. در وضعیت بحران است که کنش‌های غیر منطقی حاکمیت نه نامعقول که ناگزیر می‌شود. دقیقاً در همین شرایط بحران است که نیازمند پیوند برقرار کردن بین تمامی این خواست‌های سیاسی‌شده و مطالبه‌ی دگرگونی ریشه‌ای این شرایط هستیم. تنها از این رهگذر است که می‌توانیم مطالباتی مجزا و به‌ظاهر غیرطبقاتی را به الگوی مبارزه‌ی طبقاتی پیوند بزنیم، الگویی که در آن اعتراضات به حجاب اجباری، تقسیمات کشوری، حقوق اقلیت‌ها و … همان اندازه خواسته‌ای روا و معتبر است که خواست تشکل‌های کارگری. دست‌یابی به این افقِ هم‌گون‌ساز به همان اندازه که می‌تواند آغازگاه یک حرکت سیاسی سوسیالیستی باشد امکان بدل شدن به استراتژی فرصت‌طلبانه‌ی سرنگون‌طلبان را نیز دارد. به بیان دیگر، درصورتی که از دست‌یابی به این افق سوسیالیستی باز بمانیم، این افق به‌شکلی کاذب در دستور کار اپوزیسیونِ رنگارنگ و تابه‌امروز نامتشکلی قرار می‌گیرد که هرآن امکان ربودن این افق را با دست‌یازی به ایدئولوژی‌های ارتجاعی برای خود متصور است.

 به این اعتبار، کازرون از سویی، تداوم خیزش دی‌ماه است و ناشی از جسارت اجتماعیِ برخاسته از آن، برای به خیابان آمدن و عصیان علیه حاکمیت و از سوی دیگر، نماد تمامی نارسایی‌های آن: از خواست‌ها و مطالبات محلی گرفته تا عدم پیوند یافتنِ این مطالبات به مطالبه‌ای فراگیرتر از سطح براندازی «نظام فاسد، ایدئولوژیک، ماجراجو و متحجر».

لینک کوتاه شده: https://wp.me/p9vUft-jf

مبارزه‌ی طبقاتی و نقد علمی در کاپیتال

مبارزه‌ی طبقاتی و نقد علمی در کاپیتال

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: متیاس اِشپکر

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

1 ـ طرح مسئله: دوگانه‌ی «درون‌پو، برون‌جو»

مارکسیسمِ سنتی همواره تفسیری سراسر خودسرانه از آن‌چه موضوع  کاپیتالِ مارکس است، عرضه کرده است:

«مارکس در کاپیتال از علل اقتصادیِ تعارضِ آشتی‌ناپذیر بین بورژوازی و پرولتاریا پرده برداشت […] او ثابت کرد که پرولتاریا […] آن نیروی اجتماعی است که از جامعه‌ی سرمایه‌داری فراتر می‌رود و به‌لحاظ تاریخی رسالت دارد، در کنشی انقلابی بر جامعه‌ی سرمایه‌داری چیرگی یابد، قدرت سیاسی را فتح کند و خود را به‌مرتبه‌ی طبقه‌ی حاکم ارتقاء دهد. طبقه‌ی کارگر برای برپایی جامعه‌ی کمونیستی نیازمند قدرت <سیاسی> است.»

افزون بر این:

«روشِ به‌کار بسته‌شده در کاپیتال برای واکاوی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، برای پژوهش پیرامون هر پیکره‌ی اجتماعی و هر نظام دیگری از جامعه، اعتبار عام و سراسری دارد.» (MEGA2/5 S. 12)

چنین نگرش‌هایی ــ و نمونه‌ی بالا، هرچه باشد، گفتاوردی است از ناشر چاپ نخست کاپیتال در مجموعه آثار مارکس و انگلس در سال 1983، که البته ناگزیر بوده‌است به‌لحن و زبانی که خواسته‌ی کمیته‌ی مرکزی حزب وحدت سوسیالیستی آلمان (SED <حزب کمونیست آلمان شرقی>) است، پای‌بند باشد ــ متعلق‌اند به هسته‌ی مرکزی خوانشی از کاپیتال که چهار دهه زیر سیطره‌ی مارکسیسمِ حزبی قرار داشت و امروز کاملاً بحق، هماوردی به‌نام «مارکس‌خوانیِ تازه» را به‌میدان کشانده‌است؛ هرچند که، پیشینه‌ی تاریخی شیوه‌ی خوانشی غیردگماتیک و ناهمساز با خوانش حزبی، یعنی خوانش تازه‌ای که جهت‌گیری‌اش پرتوان‌تر رو به‌سوی آثار اصلی و روش مارکسی دارد، به‌سال‌های دهه‌ی بیستِ قرن بیستم بازمی‌گردد. (ر. ک. Elbe 2010، صفحات 12 به‌بعد)

رو در روی سوءتفاهمی که مقبول عام است و اعتقاد دارد کاپیتال علم قوانین تاریخی‌ای است که رسالت پرولتاریا را ــ که ارزش اضافی‌اش را به‌خیانت از او ربوده‌اند ــ برای انقلاب تضمین می‌کنند، دیدگاه دیگری وجود دارد که تأکید می‌کند کاپیتال در اساس واکاوی علمی و نقد شکل‌های اقتصادی ارزش (کالا، پول، سرمایه و غیره) و چفت و بستِ منطقی آن‌هاست، شکل‌هایی که به‌میانجی آن‌ها سلطه و استثمار در جامعه‌ی سرمایه‌دارانه‌ی بورژوایی وساطت می‌شود و بنابه منطق ساختاریِ قائم به‌ذاتی که همانند و همسانِ قوانین طبیعی است، خود را بازتولید می‌کند. در مرکز این شیوه‌ی دوم از خوانش کاپیتال که آماجش بازسازی علم مارکسی است، آشکارا واکاوی شکل ارزش و نقد سرشت بتواره‌ی کالا، که از این نقد ناشی است، قرار دارد. در این شیوه‌ی خوانش که رویکردش واکاوی منطقی ـ مفهومی است، هسته‌ی علمی نقد مارکسیِ اقتصاد سیاسی، بخش درون‌پو(esoterisch)ی آن قلمداد می‌شود. به‌این ترتیب و بنا بر این روایت، طبعاً گنجیده‌ها و گفتاوردهایی در کاپیتال که بطور مشخص سیاسی‌اند، یعنی بعضاً بر پیش‌گویی‌های فلسفه‌ی تاریخی، انتظارات انقلابی یا اظهاراتی ایجابی درباره‌ی امکان کمونیسم دلالت دارند، زیر عنوان «مارکسیسمِ جنبش کارگری» و به مثابه بخش برون‌جو(exoterisch)ی آن از هسته‌ی علمی «راستین»ش جدا می‌شوند و حتی به‌عنوان بخش‌هایی که در تناقض با شناخت‌های فراچنگ آمده از راه نقد <شکل> ارزش‌اند، مورد انتقاد قرار می‌گیرند و دور ریخته می‌شوند.(1) این نگرش تا آنجا پیش می‌رود که مدعی شود نقد اقتصاد سیاسی ــ هرچند مارکس خود به این‌سو گرایشی نداشت ــ گواهی است آشکار بر این‌که پرولتاریا شایستگی سوژه‌ی انقلابی بودن را ندارد، زیرا همه‌ی مبارزاتش بناگزیر در منطقِ وضع موجود اسیرند و به‌واسطه‌ی خودجنبیِ ارزش و وارونگی اجتماعی، همچنین یک فریباییِ کورکننده‌ی فراگیر و «اجتماعیت یافتنی همه‌شمول» (ر. ک. Breuer 1977, S. 244) پدید آمده‌اند که در چارچوب آن، سخن‌ گفتن از سوژه‌ها یا امکان انقلاب ممکن نیست (به‌عنوان نمونه، ر. ک. Breuer 1977, S. 13ff; König 1981, S. 156). بگذریم از این‌که تلاش برای اثبات ناموجود بودن این امکان یا غیرممکن بودنِ ابدیِ ظهورش، خود امری است به‌لحاظ علمی امکان‌ناپذیر. مهم و تعیین‌کننده این است که چنین چشم‌اندازی مترادف است با به‌دور افکندن همه‌ی آن بخش‌هایی از کاپیتال، که گمان می‌رود برون‌جو هستند، آن‌هم به بهای دست‌یازیدن به محتوایی که گمان می‌رود هسته و جانمایه‌ی علمی‌اش آشکارا با هیچ معضل علمی روبرو نیست؛ به‌عبارت دیگر چنین باوری شکل می‌گیرد که گویا حذف بخش‌هایی از این اثر ــ هرچند، شاید به‌دلایل موجه دیگری نیز ــ کوچکترین تأثیری برآن هسته و محتوای مرکزی کاپیتال ندارد.

چنین تلاشی، آشکارا و در وهله‌ی نخست، در تضاد است با آنچه مارکس خود در موارد گوناگون ــ هرچند در دستورهایی قاطعانه و نه هرگز در قالب یک روش‌شناسی ساخته‌و‌پرداخته ــ درباره‌ی سرشت علمش، درباره‌ی پیوند و درهم‌تنیدگی‌اش با مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریا، همانا آن بخش ظاهراً درون‌پو، نوشته است. او در فقر فلسفه علم خود را متمایز می‌داند از شکل‌های آئین‌وار و ناکجاآبادی، به‌همان‌گونه نیز، از «علم بورژوایی». زیرا علم او خود را به «سخن‌گو»ی مبارزه‌ی طبقاتی واقعی مبدل ساخته و به این شیوه و در این‌راه، «انقلابی شده» است (MEW4, S. 143). این ادعا که تاریخش برمی‌گردد به سال 1847، به‌نحوی شگفت‌آور و سراسر دست‌نخورده، دوباره در پسگفتار به چاپ دوم کاپیتال تکرار می‌شود، جایی که مارکس علمیت اقتصاد سیاسی را فقط مختص به دورانی می‌داند که در آن، مبارزه‌ی طبقاتی هنوز «نهفته و پنهان» و توسعه‌نیافته بود، و اینک، یعنی زمانی که این مبارزه «کمابیش هم به‌لحاظ عملی و هم نظری، شکل‌های عریان و تهدیدآمیزی» یافته‌است، علم اقتصاد سیاسی به‌ناگزیر در «قلم‌زنیِ جیره‌خوارانه» و در «پوزش‌طلبی»، تباهی یافته  II/6, S. 701ff)2MEGA) و به‌جایی رسیده‌، که فقط نقد آن است که می‌تواند علم باشد؛ و اگر این نقد، اساساً نماینده و سخن‌گوی امر و قاموسی (Sache) باشد، امر و قاموس پرولتاریاست. اینک، و با توجه به‌گفته‌ی فوق، درباره‌ی اشاره‌ی مارکس در نامه‌اش به لاسال و در ارتباط با نخستین دفتر «درباره‌ی نقد اقتصاد سیاسی» که می‌گوید این دفتر «اثبات نظری» «کمونیسم» اوست، چه باید گفت؟ (MEGA2 III/10, S. 73)

بدیهی است که می‌توان پرسید که این‌گونه اظهارات مارکس را تا کجا می‌توان همچون زری تمام عیار تلقی کرد و همچون تأملی روش‌شناختی جدی گرفت، بویژه که آنها، عمدتاً و آشکارا در فضا و قالب‌هایی خطابیه‌ای و با سمت و سویی مبلغانه ابراز شده‌اند. بنابراین، آیا قضیه اینجا فقط شعارهایی انقلابی نیست که هیچگونه نقاط متناظری در علم او ندارند، و بسا تنها عبارت از زراندودن و جلا بخشیدن به آن شعارها برای پسندِ مخاطبانِ سوسیالیست و کمونیست‌اند؟

به‌این ترتیب، اگر در آنچه درپی می‌آید، بخواهیم به پرسشِ رابطه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی و نقد علمی نزد مارکس نزدیک شویم، نخست باید بپذیریم که چنین مبارزه‌ای بطور واقع در سطح و مرتبه‌ی مقولات، سطحی که حوزه‌ی جولان مارکس، بویژه در جلد نخست کاپیتال است، هرگز به‌نحوی عیان قابل مقوله‌بندی نیست، چه رسد به این‌که در عطف به هدف‌های‌شان قابل اثبات باشد. بی‌آن‌که بخواهیم رویدادها و جنبش‌های سیاسی واقعی را از شالوده و زمینه‌ی مادی‌شان واکنیم، باید همواره آن‌ها را همچون نتیجه‌ی امکاناتی محتمل‌الوقوع، و بنابراین موضوع و آماج کشاکش‌ها بدانیم. از زاویه‌ی یک اثبات‌پذیری مفهومی ـ منطقیِ فرسخت <یا صریح و قاطع: Streng>، میان این‌دو، ضرورتاً شکافی است ژرف، که حتی به‌یاری خودِ منطق نیز پرشدنی نیست. در این‌که تکهْ نوشتارهای متناظر با هریک از این دوسویه در کاپیتال، هرکدام با سطح مقوله‌ای متعلق به‌خود تا درجه‌ی معینی متباین هستند، مناقشه‌ای نیست. اما بجای جداکردن سرسختانه‌ی مباحث انقلابی و معطوف به مبارزه‌ی طبقاتی از واکاوی و نقد علمی، و بدتر از آن، کنارنهادن و به‌دور افکندن آنها همچون رمانتیسیسم انقلابی بی‌پایه و مایه، باید نشان داد که چرا آنها، علیرغم جدایی مذکور، کماکان در سطح و مرتبه‌ی بازنمایی علمی و منطقی حاضرند و چگونه براین بازنمایی اثر می‌گذارند، به‌شیوه‌ی معینی آن‌را برپامی‌دارند و سمت و سویش می‌دهند و در تعیین محتوایش دخیل‌اند.

بنابراین، آنجا که در ادامه‌ی این نوشته از مبارزه‌ی طبقاتی سخن می‌گوییم، منظورمان کارکرد واقعاً ضروری انواعی ازاین مبارزات ــ و تا جایی که به‌منافع و هدف‌های نهفته در پسِ پشتِ آنها مربوط است ــ انواعِ خالصاً ذاتی یا درونماندگار نظام در چارچوب روابط مالکیت و تولید سرمایه‌دارانه نیست؛ به‌عبارت دیگر، منظور از آنها، کمتر تحلیلی معطوف به‌شکل مبارزه‌ی طبقاتی است، آنطور که مثلاً با تحلیل معطوف به‌شکل نظریه‌ی ارزش منطبق یا همسان باشد (ر. ک. Ellmers, 2009). مارکس این‌گونه شکل‌های مبارزه‌ی طبقاتی را مفصلاً در کاپیتال، بویژه در فصل طولانی مربوط به روزانه‌کار، طرح کرده‌است. درعین حال طرح این شکل‌ها به‌هیچ روی زبان‌بازی و عبارت‌پردازی پیرامون اموری نیست که صرفاً ذاتیِ روابط <سرمایه‌داری>اند؛ این مبارزاتِ دفاعیِ زنان و مردان کارگر، دفاعی سراسر اضطراری در برابر «اشتهای سیری‌‌ناپذیر برای کار اضافی (5, S.182/MEGA2 II) بود (و هست) و بطور واقعی اغلب مبارزه‌ی مرگ و زندگی است. با این‌همه، مارکس به‌روشنی می‌دانست  ــ همان‌گونه که در سخنرانی‌اش در شورای عمومی انجمن بین‌المللی کارگران، که امروز زیر عنوان مزد، بها و سود شهرت یافته، تأکید کرد ــ که «طبقه‌ی کارگر کارایی نهایی این مبارزات روزانه را نباید «زیاده از حد ارزیابی کند» (MEW 16, S. 152).

اما ساحتی از مبارزه‌ی طبقاتی که قرار است در نوشته‌ی حاضر برجسته شود، همخوان است با درک نظری ـ انقلابی کلاسیک مارکسی از پرولتاریا به مثابه «گورکن» مناسبات بورژوایی ـ سرمایه‌دارانه (MEW 4, S. 474) و هموارکننده‌ی راه کمونیسم. این‌که مارکس جایگاه پروژه‌اش را نقد اقتصاد سیاسی قرار می‌دهد، و آن‌را راهی می‌داند که راستایش همین هدف سیاسی است، یعنی ــ دست‌کم بنابه دریافت خود او ــ این پروژه باید چیزی بیشتر از فراتر بردن یا انقلابی کردنِ صِرف و درونماندگارِ یک علم باشد، ممکن است نسبتاً جای مناقشه نباشد. مشهور است که مارکس خودْ کاپیتال را همچون «ترسناک‌ترین پرتابه‌ای می‌داند که به‌سوی کلّه‌ی بورژواها(صاحبان زمین نیز)پرتاب شده‌است» (MEW 31, S. 541)، اما منظور او صرفاً علمی معلّق در هوا نیست، بلکه سلاحی علمی است در دستان پرولتاریا که ستیزه‌جویانه رو در روی آن طبقات ایستاده‌است. این واقعیت را که مخاطب علمِ او باید پرولتاریا باشد، می‌توان تا اندازه‌ای در ساختار استدلالی کاپیتال دید، بویژه در پرتو شیوه‌ای که مارکس به‌رد نظریه‌ای می‌پردازد که بنا بر آن، می‌توان گواهیِ ساعات کار را جایگزین پول کرد یا جایی که او توهمات و رازآمیزی‌های مرتبط با شکل مزد را به‌باد انتقاد می‌گیرد. مارکس در اینجا به آن نوعی از آگاهی روزمره می‌پردازد که مرتبط و متحد است با گردش ساده. او در نامه‌ای به انگلس (MEW 31, S. 313) می‌نویسد که در برابر این آگاهی که هم در خواست‌های سیاسی بخش عمده‌ای از جنبش کارگری و هم در نظریه‌های اقتصاد عامیانه بیان می‌شود، «دائماً تله» می‌گذارد، آنهم از این‌طریق که با دقت و وسواس نشان می‌دهد که چگونه سپهر ظاهراً قائم به‌ذاتِ گردش می‌کوشد به‌لحاظ مفهومی خود را به مثابه ضرورتی ورای روند تولید و استثمار سرمایه‌دارانه و همچون شالوده‌ی گریزناپذیر آن نشان دهد. (ر. ک. Brentel, 1989, S. 10) از این مبحث مسلماً نمی‌توان بطور اتوماتیک نتایجی انقلابی گرفت یا مشتق کرد، اما نقد اقتصاد سیاسی روی سوژه‌ای حساب باز می‌کند که برای او، اثبات این واقعیت که روابط مبتنی بر سلطه و استثمار با شکل طبقاتی‌شان، از راه آزادی و برابری مبادله‌ای کالایی بازتولید می‌شوند، خود دلیلی هم برای انقلاب است.

2 ـ پیش‌شرط‌های شالوده‌ریز پیدایش و توسعه‌ی نقد مارکسی در فضای مجادله

درحالی که اینجا آشکار می‌شود دلالت‌های سیاسی‌ای که مارکس کاپیتال را با آنها پیوند می‌زند، پی‌آمدهای منطقی و اشتقاقاتی نیستند که از یک واکاوی علمیِ پیشاپیش صورت‌گرفته، حاصل شده‌باشند، اگر ما افق پیدایش نقد اقتصاد سیاسی و مفاهیم و مقولاتش را با دقت بیشتر و نزدیک‌تر وارسی کنیم، این به‌مراتب آشکارتر هم خواهد شد. با نگاه به چشم‌انداز تبارشناسانه‌ی اهمیت شالوده‌ریز مجادله‌ای که اندیشه‌ورزی مارکس در فضای آن جولان می‌کند و توسعه‌ی (بیشتر) می‌یابد، مثلاً می‌توان به نمونه‌ی درگیری‌اش با پیرـ ژوزف پرودن در قلمرو نظریه‌ی پول توجه کرد و دید که چگونه درک ویژه‌ی مارکس از مقولات بنیادین اقتصاد سیاسی در مواردی بسیار آنجایی شکل می‌گیرند که خط سیاسی، یا این پرسش که هدف انقلابی مبارزات طبقاتی چه باید باشد، مطرح و در انتظار پاسخ یافتن است. (2)

درحالی که پرودن فراهم‌آورنده‌ی ماده و کارمایه‌ای بود که مارکسِ جوان را هنوز برای پژوهش پیرامون مناسبات واقعی به‌شوق می‌آورد، انگیزه و تکانه‌ی اصلی‌ای که مارکس را به‌مطالعه‌ی اقتصاد سیاسی واداشت، بویژه کشاکش گسلنده و پُر پی‌آمد با آنارشیست‌های فرانسوی بود که مارکس را برانگیخت تأکیدش را روی پروژه‌ی نقد اقتصاد سیاسی بگذارد. دلیل این کار به‌سادگی تنها دلیلی نظری نبود، بلکه در اساس سرشتی سیاسی داشت: پرودن به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان جنبش سوسیالیستی (در دنیای فرانسوی زبان)، با برنامه‌ی خود برای از میان برداشتنِ پول و به‌دنبال آن، استقرار نوعی تولید خصوصی انفرادی و مبتنی بر نظام مبادله‌ی عادلانه، نفوذی عظیم دست و پا کرده‌بود. از آنجا که پرودن، همانند اقتصاددانان مشهور انگلیسیِ مقدم بر او، این برنامه را بر تفسیر ویژه‌ای از نظریه‌ی ارزشِ کارپایه استوار می‌کرد، نظر مارکس به‌دقت و هوشیاری به میدان نبردی معطوف شد که در آن، چنین حرکاتی به‌لحاظ سیاسی علیه هدف او برای واژگون‌سازی انقلابی و کمونیستی مناسبات تولید، عمل می‌کردند و مارکس باید به نبرد با آنها برمی‌خواست. از این پس، درگیری و کشاکشِ ژرفایافته‌ی مارکس با پرودن بویژه در گروندریسه و مقابله با خواسته‌های پرودنی برای جایگزین‌کردنِ پول با «گواهیِ ساعات کار» یا «کارْ پول» است که نقشی سازنده در درک خودِ مارکس از نظام و ماهیت پولی ایفا می‌کند و دقیقاً همین درک تازه است که به‌نوبه‌ی خود مارکس را به‌گسستی تعیین‌کننده در نظریه‌ی ارزشش راهبری می‌کند. دقیقاً از آنجاکه پرودنیست‌ها در نگاه به توفان بحران اقتصادی‌ای که در راه است ــ و مارکس را به قدرتمندشدنِ جنبش کارگری کمونیستی امیدوار می‌کند ــ در نهایت قصد اصلاح مناسبات توزیع را دارند، مارکس به‌نحوی دستگاه‌مند نشان می‌دهد که چرا پول، شکل ضروری وساطت در جامعه‌ی استوار بر تولید کالایی است. البته مارکس در اثبات این نظر درجا نمی‌زند که تعیین ارزش کالا با معیار مشخص و بی‌واسطه‌ی زمان کار، چیزی جز همانگویی نیست، بلکه برای نخستین بار و در اساس، بین کار مشخص و کار مجردِ آفریننده‌ی ارزش تمایز قائل می‌شود. (MEGA2 II/ 1, S. 100) بنابراین به‌هیچ روی تصادفی نیست که مارکس در ارتباط با این بحث دوباره به قالب‌های تفکر فوئرباخی ــ که به‌نظر می‌آمد مدت‌هاست سپری شده‌اند ــ چنگ می‌زند. (3) مارکس در گروندریسه کماکان از کمونیسمی دفاع می‌کند که کار را ــ از طریق مفهوم توسعه‌یابنده و فوئرباخیِ ذاتِ نوعی ــ چون فعالیتِ نوعیِ اشتراکی ـ اجتماعی و آگاهانه می‌فهمد که شالوده‌ی آن «رشد و تکامل فراگیر افراد» و «ثانویتِ بارآوری اشتراکی و اجتماعی افراد به‌مثابه توانایی اجتماعی‌شان» (MEGA2 II/1, S. 91) و بنابراین در نهایت ــ همان‌گونه که در دستنوشته‌های پاریس آمده‌بود ــ «بازگشت انسان به‌خویش همچون انسانی اجتماعی، همانا، انسانی» است. (MEGA2 I/2, S. 263) این پیوند بین درگیری مارکس با پرودنیسم و این دریافت از مقوله‌ی کار ــ که نه اقتصاددانان کلاسیک و نه پرودنیست‌ها از آن برخوردارند ــ برای مارکس جایگاهی محوری دارد و، به‌یاری فرضیه‌ی فرافکنانه‌ی دیگری از فوئرباخ، او را قادر می‌کند که به‌این نتیجه برسد که کار در مناسبات تولیدِ سرمایه‌دارانه، زیرا که کار اینجا به‌طور بی‌واسطه غیراجتماعی است و در تقسیم کاری خصوصی صرف می‌شود، ناگزیر می‌شود سرشت اجتماعی‌اش را در شیئی خارجی، در پول به‌مثابه پیکریابی کار مجرد بیان کند.

درعین حال ادعای فوق به این معنا نیست که مارکس به انسان‌شناسیِ فوئرباخی رجعت می‌کند. نزد مارکس، آن مفروضات درباره‌ی ذاتِ نوعی انسان، که در وهله‌ی نخست هستی‌شناسانه‌اند، بیش‌تر در جایی شالوده‌ی مادی‌شان را می‌یابند که ــ همان‌گونه که ولفگانگ پوهِرت صورت‌بندی کرده‌است ــ «نشانه‌های چیزی همانند با انجمنِ تولیدکنندگانِ آزاد در افق پدیدار می‌شود، زیرا در این حالت، انسان‌هایی مبارز در راه رهایی می‌توانند در این نبرد، چشم‌اندازهایی از هدف‌ها آماجش را ببینند.» (Pohrt 1995, S. 275).

مارکس در اینجا دریافتی بسیار ویژه از مفهوم کمونیسم داشت که پیدایش و تکوینش ناشی از تأثیر و تأثری خودویژه بین مفروضاتی فلسفی ــ عمدتاً الهام‌گرفته از فوئرباخ ــ و تجربه‌های واقعی او در اتحادها و انجمن‌های کارگری سوسیالیستی بود و نوعی خاص از پروبلماتیک سیاسی را با خود به‌‌همراه می‌آورد، همانا انقلاب پرولتری‌ـ کمونیستی و شرایط امکان آن. این پروبلماتیک، اما تازه است؛ و مارکس را از اقتصاددانان کلاسیک و بسیاری از سوسیالیست‌هایی نیز متمایز می‌کند که کماکان در «جایگاه اقتصاد ملی» (MEW 2, S. 32) ایستاده‌اند. این پروبلماتیک نگاه مارکس را به‌ موضوع یا برابرایستای اقتصاد دگرگون می‌کند. (4) نکته این است که پروبلماتیک کمونیستی، یعنی پرسش ناظر بر مهار اجتماعی و آگاهانه‌ی سازمان تولید، به‌هیچ روی معرف معیار و محک نقد مارکسی نیست (5)، اما از لحاظ شناخت و دانش، برای پژوهش مارکسی و بویژه برای درکش از ارزش، پول و کار مجرد، که به‌مثابه جوهر ارزش سرشت اجتماعی ویژه‌ی کارِ تولیدکننده‌ی کالا را بیان می‌کند، شالوده‌ریز است. نقد مارکسیِ اقتصاد سیاسی، در زایش و پیدایش خود نمی‌تواند از این معضلاتِ ظاهراً «برون‌جو» گسسته شود.

3 ـ اعتبار و استواریِ شناخت، چهره‌به‌چهره‌ی فرآیند زایش و پویش آن (Geltung vs. Genesis)

ادعای فوق طبعاً اعتراض شناخت‌شناسانه‌ای را که بلافاصله اقامه خواهد شد به هماوردی می‌خواند: این‌که مارکس چگونه در هر مورد معین به دانشی معین دست یافته است، یک مسئله است، اما این‌که شناخت‌هایش می‌توانند مدعی اعتبار استدلال علمی هم باشند و به‌مثابه گزاره‌ی راست اثبات شوند، مسئله‌ی دیگری است. این خواسته‌ا‌ی بسیار جاری و متعارف و صورت‌بندی‌شده در منطق است که اثبات زایش و پویش یک نظریه نه تنها نمی‌تواند جایگزینی برای مستدل کردنِ ادعای اعتبارش باشد، بلکه برعکس باید به‌صراحت و فرسختی از آن جدا شود. (ر. ک. به‌عنوان نمونه به Gabriel 2012) براین اساس باید گفت حتی اگر نقد مارکسی اقتصاد سیاسی به‌لحاظ تبارشناختی و در زمان پیدایش از ترکیب «مجادله‌/ کمونیسم/مبارزه‌ی طبقاتی» پا گرفته باشد، هنوز هیچ سخنی درباره‌ی علمیتش و اعتبار و استواری‌اش گفته نشده‌است. برای داوری درباره‌ی اعتبار این نقد، نهایتاً یک‌سر علی‌السویه است که مارکس دقیقاً چگونه و در کدام جزئیات بدان دست یافته است.

بی‌آن‌که بخواهیم پرسشِ ناظر بر اعتبار را با پرسش ناظر بر شیوه‌ی زایش و پیدایش جایگزین کنیم یا هردو را به‌قلمرو یگانه‌ای مبدل کنیم، می‌خواهیم در آنچه درپی‌ می‌آید نشان دهیم که چرا و چگونه شناخت‌های علمی مارکسی سراسر و به‌شیوه‌ای ویژه با فضای امکان‌پذیریِ سیاسی‌شان، فضایی که تاکنون فقط بطور پراکنده به‌نمایش درآمده است، پیوند و رابطه‌ای قوی دارند و پرسش ناظر بر حقیقتِ ویژه‌ی محتوایشان از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد.

نخست بر این نکته‌ی وسیعاً مناقشه‌ناپذیر تأکید کنیم که مارکس با مناسبات سیاسی ـ اقتصادی، برابرایستایی را موضوع کار خود قرار داده‌است که رابطه‌ای است اجتماعی و تاریخاً تکوین‌یافته. این برابرایستا شیئی طبیعی، صُلب و فراتاریخی نیست و از همین‌رو ابراز گزاره‌هایی درباره‌ی آن که ادعای اعتبار جهان‌شمول و فراتاریخی داشته‌ باشند، ممکن نیست. گزاره‌هایی از آندست که اسحاق نیوتن درباره‌ی جاذبه‌ی بین اجرام گفته است یا آن‌گونه که آدام اسمیت گفته است: کار (فی‌نفسه)، ارزش می‌آفریند.

اینک اما باید اوضاعی را در مرکز توجه قرارداد که بنا بر آن، مارکس سرمایه را صرفاً همچون امری تکوین‌یافته تلقی نمی‌کند. درست است که سرمایه باید چنان قطعیتی داشته‌باشد تا اساساً بتواند برابرایستای نقد اجتماعی قرار بگیرد؛ اما آنچه تاریخاً تکوین یافته، از آنجاکه ساخته‌ی دست انسان است، قابل تغییر هم هست. این نگاه، نمونه‌ی نوعیِ روشنگرانه‌ی کلاسیک است. اما مارکس ــ همان‌گونه که نظریه‌پردازان انتقادی گوناگونی در قرن بیستم به‌درستی به‌آن اشاره کرده‌اند ــ مناسبات را [نه تنها همچون تکوین‌یافته]، بلکه همهنگام همچون تکوین‌یابنده نیز ارزیابی می‌کرد. (6) مثلاً لوکاچ در مبحث شئ‌شدگی و آگاهی پرولتاریا، یعنی در متنی که بدیهی است که دستگاه استدلالی‌اش خالی از مناقشه نیست، اما تاجایی که به مسئله‌ی مورد نظر ما در اینجا مربوط است، کاملاً مصداق دارد، می‌نویسد: «نخست آنگاه که انسان توانا باشد، حال را همچون کُون یا شدن دریابد، آنهم از این‌طریق که در حال، آن گرایش‌هایی را بشناسد که تضاد دیالکتیکی‌شان انسان را توانا به آفرینشِ آینده می‌کند، آنگاه حال به‌حالِ همچون کُون یا شدن، به‌حالِ متعلق به خودِ انسان مبدل می‌شود. تنها آن‌کس که خواهان آینده است و به فراخوانیِ آینده رسالت دارد، می‌تواند حقیقتِ مشخصِ حال‌را ببیند.» (Lukaés 2012, S. 204)

چنین اندیشه‌هایی در کاپیتال ظاهراً صرفاً در بخش‌هایی مانند فصل معروف گرایش تاریخی انباشت سرمایه‌دارانه آشکار می‌شوند و بنابراین می‌توان آنها را ــ دست‌کم و نه فقط به‌دلیل لحن و صبغه‌ی فلسفه‌ی تاریخی‌شان که در تعارض است با زبان علمیِ نقدِ مارکسی به اقتصاد ــ به آسانی از نقد علمی شکل <ارزش> جدا کرد؛ اما این نقد به‌روشنی نشان می‌دهد که چگونه شیوه‌ی تولیدِ مبتنی بر تقسیم کار خصوصی و استثمار در شکل طبقاتی، خود را در قالب‌های اقتصادی بیان می‌کند و پیش‌شرط‌های تاریخی‌اش را به‌مثابه‌ی هستی موجودش همواره از نو باز می‌آفریند. اما در اینجا باید توضیح داد که دقیقاً نقد مارکسی به قالب‌ها یا شکل‌های اقتصادی درعین حال حاوی درکی ویژه از کُون یا شدنِ (تاریخی) آن‌هاست. مارکس در گروندریسه در این‌باره زبانِ صریح‌تری دارد؛ آنجایی که می‌نویسد: درک تکوین‌یافتگیِ تاریخیِ مناسبات تولید به‌نقاطی راهبر می‌شود که «در آنها رفع و الغای سامانه‌ی موجود مناسبات تولید، و بنابراین سایه روشن‌هایی از آینده و جنبشِ تکوین‌یابنده، خودنمایی می‌کنند. چنانچه از یک‌سو دوره‌های پیشابورژوایی همچون مراحلی صرفاً تاریخی، همانا پیش‌شرط‌هایی سپری شده، پدیدار شوند، آنگاه شرایط و اوضاع و احوال کنونی تولید نیز همچون شرایطی براندازنده‌ و سپری‌کننده‌ی وجودِ خویش و بنابراین همچون پیش‌شرط‌های تاریخیِ اوضاع و احوال اجتماعیِ تازه‌ای نمایان خواهند شد.» (MEGA2 II/1 S.369)

مارکس این پیش‌شرط‌ها را، چنان‌که می‌دانیم، از یک‌سو توسعه‌ی نیروهای بارآور می‌داند، از همین‌رو در کاپیتال توضیح می‌دهد که چگونه سرمایه‌دار همچون «پرچمدار متعصب ارزش‌افزاییِ ارزش… با بی‌قیدیِ هر چه تمامتر انسانیت را به‌سوی تولید بخاطر تولید، و بنابراین به‌سوی توسعه‌ی نیروهای بارآور اجتماعی و آفرینش شرایط مادی تولید <ناگزیر می‌کند>، شرایطی که می‌توانند شالوده‌ا‌ی واقعی برای شکل اجتماعیِ والاتری را فراهم کنند که اصل بنیادینش رشد همه‌جانبه و آزاد هر فرد است.»(MEGA2II/5, S. 477) <مارکس> جای دیگر می‌نویسد، «کارگر در همکاریِ با برنامه با دیگران… سدهای فردی‌اش را کنار می‌زند و… تواناییِ نوعی‌اش» را رشد خواهد داد (MEGA2 II/5, S. 266). از سوی دیگر در همان درک مارکسی از ارزش و پیکریابیِ شئ‌وارش به‌مثابه‌ی پول، این امر کُون و شدن به‌سوی کمونیسم پیشاپیش و به‌لحاظ مفهومی گنجیده است. زیرا، همین‌که در جامعه‌ی بورژوایی محصولاتِ فعالیت انسانی ناگزیرند این شکل‌را اختیار کنند، از دید مارکس، آن‌هم در بیانی بسیار صریح، از آنجا ناشی می‌شود که تولید «بطور بی‌واسطه اجتماعی نیست… از همیاری سرچشمه نگرفته است» و بنابراین «در اختیار و مهار افرادی نیست که آن‌را به‌مثابه‌ی دارایی مشترکشان تولید کرده‌اند.» (MEGA2II/1, S. 91) این‌که در این جامعه محصولات باید به‌مثابه‌ی کالا ظاهر شوند و تنها پس از آن است‌ که می‌توانند حامل ارزش باشند، از آنجا ناشی است که آنها ــ برخلاف جامعه‌ای که انجمنِ انسان‌های آزاد است (ر. ک. MEGA2 II/5, S. 45f) ــ محصولات «کار اجتماعی بی‌میانجی، همانا کار مشترک نیستند، بلکه درعوض، پول به‌مثابه‌ی مادیت‌بخشنده‌ی آنها (MEGA2II/5, S.41)، به‌مثابه‌ی هم‌ارز عام رو در روی‌شان ایستاده است. اما «بر پیشانی» شکل‌های اقتصادی «نوشته شده است… که آنها به‌یک شکل‌بندی اقتصادی تعلق دارند که در آن هنوز فرآیند تولید انسان‌ها را و نه هنوز انسان‌ها، فرآیند تولید را راهبری می‌کنند و برآن چیرگی دارند.» (MEGA2II/5, S. 49)؛ و ــ همانطور که آلفرد اشمیت تأکید می‌کند ــ استفاده‌ی مارکسی از صیغه‌ی مفرد «انسان» در این جمله، متضمنِ یک «سوژه‌ی نوعیِ متحد و خودآگاه» است. (Schmidt 1971, S. 132, Fn. 2) بنابراین همیاری و همکاری آزاد، انجمنِ انسان‌های آزاد همچون بهم‌پیوستگی و نماینده‌ی این سوژه‌ی نوعیِ خودآگاه درعین حال به معنی نفی متّعینِ جامعه‌ی مبتنی بر ارزش است که در مقولات و مفاهیمی که مارکس برای این جامعه به‌کار می‌برد، پیشاپیش پایه دارد و بطور واقعی، اساساً و نخست به‌اعتبار آنهاست که ممکن می‌شود.

البته این به‌هیچ‌ روی به‌معنای آن نیست که چنین «نفیِ نفی»ای (MEGA2 II/5, S. 609) به‌طور اتوماتیک پوسته‌ی شکل اجتماعی سرمایه‌دارانه را می‌ترکاند، مثلاً آن‌گونه که گل از دانه می‌روید، بلکه نهایتاً به‌این معناست که این جامعه امکان انجمنِ آزاد انسان‌ها را فراهم می‌کند. درنتیجه وقتی مارکس ــ در تعارض با اندیشه‌ی غیرتاریخی ــ «وضع موجود» را، چنان که اشمیت با نکته‌سنجی تأکید می‌کند، «با نگاه به چشم‌اندازِ مهار جامعه از سوی افراد فعال و همبسته» (Schmidt 1971, S. 132, Fn. 2) موضوع پژوهش قرار می‌دهد، هنوز به‌هیچ روی قوانینی تاریخی را که شامل آینده نیز باشند، وضع و صورت‌بندی نمی‌کند. حقیقت مقوله‌ی ارزش، و بنابراین سرمایه نیز، که کمونیسم را همچون نفی آن در خویش گنجیده دارد، همچنان منوط و مشروط به دومین تز درباره‌ی فوئرباخ است: «این پرسش که آیا حقیقت عینی با اندیشه<ورزی> انسانی خوانایی دارد یا نه، مسئله‌ی تئوری نیست، بلکه پرسشی پراتیکی است. در پراتیک است که انسان باید حقیقت را، و به‌ عبارت دیگر، واقعیت و قدرت را، این‌جهانی‌بودنِ <یا ناسوتی‌بودن> اندیشه‌ورزی‌اش را ثابت کند…» (MEGA2 IV/3, S. 20)

بنابراین تحقق بالقوگی‌ها و توان‌هایی که با جامعه‌ی مبتنی بر ارزش فراهم آمده‌اند و تبدیلشان به کمونیسم، روندی خود به‌خودی نیست، بلکه مبارزه‌ای است مشخص و پیوندیافته با سوژه‌ای که عامل این مبارزه است. ماکس هورکهایمر در سال 1935 در مقاله‌اش زیر عنوان پیرامونِ معضل حقیقت نوشت:

«برای دست‌یازیدن به «امر معقولِ مثبت»، رفع تضادها در اندیشه کافی نیست، بلکه نیازمند مبارزه‌ای تاریخی است که ایده‌های راهبرنده‌اش و پیش‌شرط‌های نظری‌اش بی‌گمان در آگاهی مبارزان موجود است. نتیجه را اما، نمی‌توان پیشاپیش بطور خالصاً نظری پیشگویی کرد یا مفروض دانست.» (Horkheimer 1935, S. 356)

اما اینجاست که آنچه مارکس در پسگفتار به چاپ دوم کاپیتال مورد اشاره قرار داده است، دوباره طرح می‌شود: نزد مارکس، این رفع و الغای تضادها در اندیشه، و تعریف آن «امر معقولِ مثبت»، با عزیمت از مفهوم جامعه‌ی غیرعقلایی و با تأمل پیرامونِ مبارزه‌ی طبقاتی واقعی زمانه‌ی خویش و مداخله‌ی مستقیم در آن همراه است. مارکس مبارزه‌ی طبقاتی را از واکاوی علمی مشتق نمی‌کند و نقد اقتصاد سیاسی هم بی‌گمان واجد نظریه‌ی تنقیح‌شده‌ی انقلاب نیست، بلکه این مبارزه از یک‌سو مرکز و محور درکی از بحران است که به مارکس مجال و امکان درک ساختار تضادمند مناسبات سرمایه‌دارانه را می‌دهد. اما از سوی دیگر، در شکل‌های گوناگون خودسازمان‌یابیِ زنان و مردان کارگر و مبارزه‌های آنها که مارکس توانسته بود در سال 1844 در پاریس و یک‌سال پس از آن در جریان سفرش به انگلستان، برای نخستین‌بار تجربه کند، چیزی پدیدار شد که می‌توانست مناسبات موجود را بطور واقعی سپری کند و از آنها فراتر برود. (7) دقیقاً همین مبارزه‌ها و جنبش‌های واقعی هستند که مارکس را به توان و بالقوگیِ واقعی‌ای که در این مناسبات برای رفع کمونیستی‌شان موجود است، واقف می‌کنند. (8) آنها بخش‌ها و اجزای عمده‌ی پروبلماتیکی هستند که نگاه مارکسی را تعین می‌بخشند و به او امکان درک و دریافتی از جامعه را می‌دهند که نه تنها تبیین کننده‌ی آن است، بلکه آن را در پرتو لغو و براندازی‌اش می‌فهمد.

با این‌همه، در مبارزه‌های طبقاتی در این‌دوره تنها نشانه‌هایی ناروشن پدیدار شد، نه هدف قاطع این مبارزه‌ها، به‌نحوی که زنان و مردان کارگران خود را چنان آگاهانه و توده‌وار بر محور آن سازمان دهند که انقلاب کمونیستی امری بدیهی شده‌باشد. از این‌رو، کاپیتال از نقشی بی‌واسطه سیاسی نیز برخوردار می‌شود که از استنباط کاپیتال از حقیقت، به‌هیچ روی و به‌وضوح جدایی‌پذیر نیست؛ کاپیتال نه تنها باید زبان و گفتاری را در اختیار پرولتاریا بگذارد که به‌یاری آن بتواند موقعیت اجتماعی‌اش و علل و اسباب آن‌را برای نخستین بار بطور واقعی درک و مدون کند (9)، بلکه باید با این شیوه مبارزه‌های طبقاتی را عمدتاً و به‌نحوی انقلابی حّدت نیز ببخشد، یعنی آنها را به راستای رفع و الغای کمونیستی جامعه‌ی بورژوایی راهبر شود که مفهوم سازیِ علمی‌اش پیشاپیش در تفسیر مارکس از مبارزه‌ی طبقاتی، به‌مثابه‌ی مبارزه‌ای که گرایش به‌سوی هدف کمونیسم دارد، پیش‌فرض گرفته شده است. بازتاب پروبلماتیک سیاسی بنیادین نقد اقتصاد سیاسی را می‌توان در این همانگویی ظاهری دید. بیهوده نیست که سال‌های دهه‌ی 60 قرن نوزدهم درعین حال نقطه‌ی اوج فعالیت‌های سیاسی مارکس برای سازماندهی بین‌المللی کارگران است. این‌که بتوان کماکان از علم به‌عنوان ارگان مبارزه‌ی انقلابی سخن گفت، چنان‌که مارکس 20 سال پیش‌تر از آن تاریخ چنین کرده‌بود، جای مناقشه است؛ همچنین جای بحث است که آیا مارکس نسبت به توان انقلابی پرولتاریا دچار توهمی بزرگ نبود؟ (10)

آنچه تاکنون طرح شد باید روشن کرده باشد که بدون درک چگونگی زایش و پیدایش نظریه‌ی مارکسی قطعاً نمی‌توان درباره‌ی ادعای اعتبار آن تصمیم گرفت. بدیهی است که مارکس با اثر علمی‌اش مدعی است که گزاره‌هایش می‌توانند در اساس به‌مثابه‌ی گزاره‌هایی راست و دالِ بر حقیقت دریافت شوند. اما پرسش این است: تحت چه شرایطی؟ و براین بستر که با چه درکی از علم و از حقیقت؟ نقد اقتصاد سیاسی مملو است از گزاره‌ها و مفروضاتی که نه تنها به‌نحوی «برون‌جویانه» هم‌رکابِ نقدِ علمیِ شکل<ارزش>اند، بلکه همهنگام برای شناخت مارکسی از مقولات آنها نقش سازنده یا شالوده‌ریز دارند. بجای آن‌که پیشاپیش درک خود از علم را به درکی مارکسی تحمیل کنیم و جانمایه‌ی «درون‌پویی» را که در کاپیتال کشف کرده‌ایم، از زاویه‌ی اعتبار و استدلالی عاری از تناقض معاینه کنیم، بهتر است در چشم‌اندازی تبارشناختی در راستایی روشنگرانه بکوشیم آنچه را مارکس خود می‌خواسته درباره‌ی شکل‌های اقتصادی و سرشت اجتماعی‌شان بگوید، دریابیم. شناخت جنبه‌ی منفی اجتماعیت‌یافتنِ وضع موجود و تعریف تکوینش به‌سوی کمونیسم، یکی به‌وسیله‌ی دیگری وساطت می‌شوند و بر مفهومی از حقیقت دلالت دارند که نه تنها به‌لحاظ منطقی اثبات‌پذیر است، بلکه در معنایی همدلانه دست‌آوردی مبارزاتی است. مارکس با توجه به مبارزه‌های طبقاتی مشخص روزگار خویش این امر را موجه تلقی کرد و برهمین اساس نیز نقد خود را تنها علمی دانست که هنوز کفایت لازم را داراست. نکته‌ی تعیین‌کننده اما این است که پاسخ به پرسش ناظر بر اعتبار نقد مارکسیِ اقتصاد سیاسی، به‌نحوی کاملاً گسسته‌ از این بافت و موقعیت سیاسی ـ تاریخی، ناگزیر خواهد بود بخش‌های کاملی از کاپیتال را به‌عنوان باری «برون‌جو» و زائد بدور افکند و به‌این ترتیب، ادعای علمیت مارکسی را سخیف کند، زیرا با چنین رویکردی نادیده گرفته خواهدشد که معیار اعتبار مفهوم یا مقوله‌ی سرمایه ــ که واجد الغای کمونیستی خویش در قالب نفی‌ای متّعین است ــ در خودِ شالوده‌ی زایش و پیدایش آن نهفته است: همانا در همان مجادله‌ی پرمخاطره‌ به‌سود کمونیسم که مارکس علمش را از درون آن برکشید.

تأثیر بزرگ شرایط زایش و پیدایش علم مارکسی بر اعتبار آن زمانی آشکارتر خواهد شد که فاصله‌ی تاریخی‌ای که امروز با کاپیتال مارکس موجود است، به‌شمار آورده شود. (11)

4 ـ زمان‌مایه‌ی حقیقت

اینک می‌توان بحث را در این نتیجه خلاصه کرد که کاپیتالِ مارکس نتیجه‌ی سه رابطه‌ی نقد علمی، مبارزه‌ی طبقاتی (انقلابی) و مجادله‌های مارکس است که در این مفهوم از سرمایه تجلی یافته‌است، مفهومی که نه تنها بیان‌کننده‌ی رابطه‌ی اجتماعی مبتنی بر سلطه است، بلکه همهنگام بر رفع و لغو انقلابی آن نیز دلالت دارد؛ و در این‌صورت، واقعیت و موجودیت علمِ مارکسی، دیگر چیزی ثابت و بلاتغییر برای همیشه و برکنار از جریان مشخص تاریخ نیست. در همین‌مورد، ولفگانگ پوهِرت در نوشته‌ای زیر عنوان خرد و تاریخ نزد مارکس یادآور می‌شود:

«تنها بنابر این فرض که ممکن است انقلابی پرولتری روی دهد، مارکس مقوله‌ی سرمایه را تعریف کرد، زیرا سرمایه به‌مثابه‌ی مرحله‌ی پیشین یا پله‌ی نخستین به‌سوی انجمنِ انسان‌های آزاد، چیزی عقلایی بود. بنابراین، تنها به این شرط که انقلاب واقعاً روی دهد، نظریه‌ای که سرمایه را همچون مرحله‌ی پیشین یا پله‌ی نخستین به‌سوی انجمنِ انسان‌های آزاد تلقی می‌کند، می‌تواند در معنای دقیق و فرسخت کلمه، راست باشد.» (Pohrt 1995, S. 278)

در نتیجه، این‌که کاپیتال مارکس در دستیابی به‌هدفش، یعنی رفع و الغای انقلابی مناسبات تولید سرمایه‌داری و گذار به کمونیسم در همه‌ی تلاش‌های تاریخی‌اش ناکام مانده است، چه پی‌آمدی برای اعتبارش دارد؟ به‌عبارت دیگر، اگر امروز به‌ندرت می‌توان بطور جدی درباره‌ی جنبشی مشخص رو به‌سوی آن هدف سخن گفت، بلکه برعکس، بجای تداوم صاف و ساده‌ی جامعه‌ی بورژوایی، با تعلیق آن به‌وسیله‌ی جنگ ویرانگر و کشتار دیوانه‌وار توده‌ها، همانا با <کوره‌های آدم‌سوزی> آوش‌ویتس، روبروئیم، یعنی با آشکارترین شیوه‌ی قابل تصورِ نفی همه‌ی آنچه در خیال مارکس برای تحول و توسعه‌ی بشر جولان می‌کرد، تکلیف اعتبار آن نظریه چیست؟ پاسخ شیوه‌ی خوانشی از مارکس که بخش «برون‌جو»ی هسته‌ی علمی متن مارکسی را از پاره‌ی دیگرش جدا می‌کند، این است: هیچ. <هیچ پی‌آمدی ندارد>. اما این شیوه‌ی انشقاق متن و منزه نگاه‌داشتنِ نظریه از آلایش به تاریخ، عمدتاً واکنش ناآگاهانه‌ای نسبت به موقعیت سیاسیِ دگرگون‌شده، دست‌کم از ثلث دوم قرن بیستم به بعد است. این نگاه همراه است با برخی نادیده‌انگاری‌ها، مثلاً در این‌مورد که با توجه به دگرگونی‌های <جامعه>، چگونه محتوای نقد مارکسی نیز دگردیسی یافته است. به‌عنوان نمونه اجبار به «تولید صرفاً بخاطر تولید»، برخلاف باور راسخ مارکس، به‌هیچ روی به «آفرینش شرایط مادی تولید» که «می‌توانند شالوده‌ی واقعی شکل اجتماعی والاتری باشند که اصل اساسی‌اش شکوفایی همه‌سویه و آزاد هر فرد است» (MEGA2 II/5. S. 477)، راه نبرد، بلکه برعکس، در تاریخ واقعی ابزارهای فنی برای سلطه و نابودی مطلق را فراهم آورد. غیبتِ اثبات راستی و حقانیت درکی از ارزش و سرمایه که راهبر <انسان> به کمونیسم است، مایه‌ی سرافکندگی خواهد بود، اگر آن سرنوشتِ مقید به‌زمان که مارکس تعریف کرده است، یا دست‌کم آن سوژه‌های تاریخی، این بالقوگی را متحقق نکنند، بلکه برعکس با تمام توان در استقرار وضع مقابل و مخالف آن، همراه و همپا باشند. از سوی دیگر، اگر برعکس فقط حول و حوش هسته‌ی ظاهراً «درون‌پو»ی این علم بچرخیم، نیاز نداریم نگران جریان آشفته‌ساز تاریخ باشیم.

با این‌حال، اگر نقدِ انشقاق ناآگاهانه و یا علم‌گرایانه‌ی جزء «برون‌جو» از نقد مارکسی ضرورت دارد، باید مواضعی نیز مورد انتقاد قرار بگیرند که به نقطه‌ی مقابل باور دارند و بر آن‌اند که امکان صورت‌بندی مفهومیِ کمونیسم یک‌بار برای همیشه از سوی مارکس به‌نحوی علمی ارائه شده و بطور واقعی نیز کاری تمام و کمال است: اندیشه‌ای که این واقعیت انکارناپذیر را سراسر نادیده می‌گیرد که «بشریت، بجای پای نهادن در روزگاری انسانی، در بربریتی تازه» (Horkheimer/Adorno 1971, S. 1) غرق شده‌است، خود را در حصاری بری از واقعیت، زندانی می‌کند و پرسش ناظر بر امکان کمونیسم را به مرتبه‌ی «پرسشی خالصاً مکتبی و مدرسانه» (MEGA2 IV/3, S. 20)(12)فرو می‌کاهد. در مخالفت با این روایت از درک مارکسیِ علم نیز باید زمینه و بستر تاریخی‌اش را درنظر داشت. مسئله ابداً این نیست که اعتبار نقد مارکسی در شالوده‌هایش مورد تردید قرار گیرد، بلکه این است که درهم‌بافتگیِ ادعای مارکس نسبت به حقیقت نظریه‌اش با مبارزه‌های واقعی جنبش کارگری و پیوستگی آن با زمان‌مایه‌ای که نشانگر دوران مارکس نیز هست، اعتبار بخش‌هایی از کاپیتال را دست‌نخورده باقی نمی‌گذارد.

هرچند مقوله‌ی مبارزه‌ی طبقاتی که از چنین اهمیتی در درک مارکسی از تاریخ برخوردار است، گواه حال و روزی اجتماعی بود که هر دو امکان را، هم امکان رهایی و هم وجه سلطه و ستم را که می‌بایست آماج مبارزه باشد، دربرمی‌گرفت، مارکس مورد دوم را تنها در وضعیت بحران اقتصادی و فلاکت <طبقه‌ی کارگرِ> تحت استثمار سرمایه‌دارانه مورد مداقه قرار می‌دهد. چنین کاری، حقانیت تاریخی خود را دارا بود. مارکس توانست مثلاً سرشت بتواره‌ی کالا ــ آن‌هم دقیقاً برخلاف شیوه‌ی خوانش قرن بیستمی که شالوده‌ی اجتماعیِ نابینایی مطلق و جنونِ سامی‌ستیزی (Anti-Semitismus) را تشخیص نداد ــ را چیزی «نسبتاً به آسانی قابل تشخیص» بداند، بویژه از سوی مخاطبانی که از دید مارکس، اجتماعی کردنِ کار و چیرگی و مهار فرآیند تولید، هدف آنهاست. (14) اما این‌که وارونگی اجتماعی چگونه باید ادراک شود و مورد انتقاد قرار گیرد، به‌هیچ روی مستقل نیست از این‌که کسی با عزیمت از وجود جنبش انقلابی (و ایمان راسخ به نقش تاریخی و سیاسیِ محوری آن) یا حتی با آگاهی از حاکمیت فراگیر (فعال و منفعل) جنون شکار انسان‌ها ــ که مارکس هرگز نمی‌توانست، یا نمی‌خواست؟ از شکلی که این جنون در قرن بیستم بخود گرفت، آگاهی داشته باشد، ــ به مسئله بپردازد. هرچه باشد، اگر او می‌خواست و اگر او نمونه‌های آشکار و فراوان در آثار مخالفانش را، حاکی از سامی‌ستیزی و نژادپرستی مدرنِ سررسنده می‌دید، مثلاً نزد برونو باوئر (بویژه در آثاری که پس از مسئله‌ی یهود نوشته شدند)، یا نزد پرودن، کارل فوگت، آدولف واگنر، تا حدی میخائیل باکونین، و تا جایی‌که به انگلس مربوط می‌شود، نزد یوجین دورینگ، شاید می‌توانست از تحولات آتی دست‌کم تصوری مبهم داشته‌باشد. اشاره به ایدئولوژی‌های جنون‌آسای آنها در آثار مارکس شایسته‌ی یک سطر نبود، شاید او آنها را به‌لحاظ سیاسی بی‌مقدارتر از آن می‌دانست که درباره‌شان بنویسد. (15) بنابراین اگر بپنداریم که موضوع فقط دادنِ پاسخی خالصاً علمی به پرسشی «درون‌پو»ست، آنگاه این واقعیت نادیده گرفته و به حاشیه رانده خواهد شد که مقوله‌ی نقد وارونگیِ اجتماعی به‌سادگی از چارچوب و فضای تاریخی ـ سیاسی‌اش مستقل نیست. اما دقیقاً به‌همین گونه نیز، و چنان‌که دیالکتیک روشنگریِ تاریخاً و واقعاً انکشاف‌یافته در قتل عام سامی‌ستیزانه نشان می‌دهد که بجای نادیده گرفتن و فراموش کردنِ بُعدِ تکوین تاریخیِ جامعه‌ی سرمایه‌داری باید به تأمل و بازاندیشیِ آگاهانه روی آورد، باید سراسر آشکار باشد که کاپیتالِ مارکس، که «شیفته»ی امکانِ واقعیِ رهایی (Schmidt 1971, S. 32) بود و آن‌را آماج خویش می‌دانست، برای چنان تأمل آگاهانه‌ای، به تنهایی کفایت نخواهد کرد.

یادداشت مترجم: عنوان اصلی این نوشته «درباره‌ی پروبلماتیک رابطه بین مبارزه‌ی طبقاتی و نقد علمی در کاپیتال» است و از منبع زیر گرفته شده است:

Matthias Spekker; „Zur Problematik des Verhältnisses von Klassenkampf und wissenschaftlichen Kritik im Kapital“ ; in: Zeitschrift für kritische Sozialtheorie und Philosophie, 2017; 4(1-2).

متیاس اشپِکِر، پژوهشگر جوانی در دانشگاه «اوزنابروک» آلمان است و با پروژه‌ای تحت عنوان «مارکس و نقد در «گریبان‌گیری»<یا مجادله>» و حوزه‌ی پژوهشی «تبارشناسی نقد اجتماعی مدرن» همکاری می‌کند. ترجمه‌ی این نوشته درعین حال برای آشنایی بیشتر، با سایه‌روشن‌های جریان «مارکس‌خوانیِ تازه» در آلمان است و لزوماً به‌معنای توافق با استدلال‌ها یا نتیجه‌گیری‌های نویسنده نیست ـ ک. خ.

یادداشت‌ها:

1ـ تمایز رایج در فلسفه‌ی تاریخ بین «درون‌پو» و «برون‌جو» که مارکس نیز در عطف به آدام اسمیت آن‌را به‌کار می‌برد (ر. ک. MEGA2 II/3, S. 817 u. 820)، تا جایی که من می‌دانم، نخستین‌بار، از سوی رومن رسدولسکی (ر. ک. Rosdolsky 1957, S. 348) و در سلسله مقالاتش زیر عنوان مارکسِ برون‌جو و درون‌پو، در مورد اثر مارکس به‌کار گرفته شده است. موضوع بخشی به‌عنوان «در ارجگذاریِ انتقادی بر نظریه‌ی مارکسیِ مزد» اثبات این نکته است که با عزیمت از دیدگاه مارکسیِ برون‌جو، نمی‌توان (به لحاظ سیاسی) نظریه‌ای پیرامون فقر یا فلاکت مطلق مشتق کرد (ر. ک. Rosdolsky 1957, 1958). تمایز فوق عمدتاً نخست در «مارکس‌خوانیِ تازه» است که مدت‌ها بعد صورت گرفت، ــ آنهم بی‌آن‌که بطور صریح به آن اشاره شود ــ نقش مهمی ایفا می‌کند. درحالی که درکی نسبتاً یگانه از محتوای «درون‌پو»ی نقد مارکسیِ اقتصاد سیاسی وجود دارد، تفاسیر نادرست «برون‌جویانه» یا مواردی که بطور واقعی در اثر مارکس موجودند، شامل حوزه‌ی بسیار گسترده‌تری است از صرفاً یک نمونه‌ی «مبارزه‌ی طبقاتی». اینگو اِلبه موضوع را این‌طور خلاصه می‌کند: «در رشته‌ی اصلی بحث <در «مارکس ـ خوانیِ تازه»> به‌لحاظ محتوایی ــ و البته سراسر همراه با اختلاف‌نظر و بی‌آن‌که همه بر سر آن توافق داشته باشند ــ به سه شیوه از موضوعات محوری مارکسیسم سنتی رویگردانی می‌شود: رویگردانی از جوهرگرایی در نظریه‌ی ارزش، از درکی مبتنی بر ابزارگرایی و دستکاری نظری از دولت، و از تفسیر «هستی‌شناختی»، مبتنی بر محوریت جنبش کارگری یا حتی بطور عمومی نظراً انقلابیِ نقد اقتصاد سیاسی.» (Elbe 2010, S. 32) اما من در این نوشته تنها بُعد سوم را (آنهم تا آنجا که در خودِ اثر مارکس طرح می‌شود) به‌عنوان معضل طرح می‌کنم. دو جنبش رویگردانی دیگر را بدیهی می‌دانم. نمایندگان مهم تزِ برون‌جویانه‌ی «مارکسِ جنبشِ کارگری یا مارکسِ انقلابی» کسانی و آثاری مانند برویر (Breuer 1977  بویژه از صفحات 45 به بعد)، کونیش (König 1981)، کورتس (Kurz 1995) و (بدون اشاره به‌تمایز فوق)، پوستون (Postone 2003) هستند. رویگردانی از چنان محتوایی در متن خود مارکس، حتی آنجاکه چنین موضعی آشکارا اختیار نمی‌شود، مادام که با سکوت درز گرفته می‌شود ــ و این شامل بخش بزرگی از طیف «مارکس ـ خوانیِ تازه» نیز هست ــ بین همه مشترک است.

2 ـ سه قسمتی که درپی می‌آیند خلاصه‌ی بخشی از نوشته‌ی من زیر عنوان «تأملاتی پیرامون نقش سازنده‌ی مجادلات سیاسی برای نقد اقتصاد سیاسی مارکس» (Spekker 2016) در Marx – Engels Jahrbuch 2015/16 (سالنامه‌ی مارکس ـ انگلس) منتشر شده است. این نوشته نیز به‌نوبه‌ی خود نتیجه‌ی پژوهش‌هایی است که در پروژه‌ی «مارکس و «نقد در مجادله» صورت گرفتند. آن نتایج در اینجا بطور خلاصه طرح می‌شوند، نه از آن‌رو که پاسخی به پرسش‌های طرح‌شده در آغاز این نوشته‌اند، بلکه از آن‌رو که مسئله را یک‌بار دیگر به وضوح طرح می‌کنند.

3 ـ مثلاً در تعریف پول به‌مثابه‌ی «قدرت اجتماعی» مادیت‌یافته، «ذاتِ مشترک واقعی» یا «خدا در جهان کالاها»، یا در تعریف تولید انسانی برای یک‌دیگر به‌مثابه‌ی تأیید یک «ذاتِ نوعیِ مشترک» (MEGA2 II/1, S. 90; 150; 146; 167).

4 ـ در مورد مقوله‌ی «پروبلماتیک» نگاه کنید به تأملات شناخت‌شناسانه‌ی لویی آلتوسر (Althusser 2015, S. 37ff u. 76ff.) که من در اینجا به آنها تلویحاً استناد می‌کنم، بی‌آن‌که بخواهم جزء‌به‌جزء از تأویلات مشخص آلتوسر پیروی کنم که هدفشان اساساً تاراندن هگل و فوئرباخ از اثر مارکس است.

5 ـ برای آشنایی با نمونه‌ای از موضوع نگاه کنید به Lange 1978، بویژه صفحه‌ی 25 و موضعِ اکیداً مخالف آن در Heinrich 2006 صفحه‌ی 373 و Wolf 2002 صفحات 447 به بعد.

6 ـ البته از قرن نوزدهم در علوم طبیعی نیز بطور گام به گام اندیشه‌ای به کرسی می‌نشیند که در تعارض با علم کلاسیک، دیگر هدفش امر دگردیسی‌ناپذیر نیست و آن‌را نیز می‌توان «علم کُون و شدن» نامید مثلاً جندریچ زلنی (Jindrich Zeleny´) با استناد به کتاب ایلیا پریگوگنیس (Ilya Prigogines) و ایزابل استنجرز (Isabelle Stengers) زیر عنوان «گفتگو با طبیعت» تأکید می‌کند: «انسان از این امید دست شسته است که همه‌ی جریان‌های طبیعی را زیر شمار بسیار کوچکی از قوانین «جاودانه» خلاصه کند. دانشمندان علوم طبیعی جهانی را توصیف می‌کنند که سرشار از تمایزات کیفی و نامنتظره‌های شگفت‌آورِ بالقوده است.» (Zeleny´1986, S. 285) برخی از انگیزه‌های مارکس برای توجه به نظریه‌های چارلز داروین در همین جا نهفته‌اند.

7 ـ در ضمن نباید عجولانه و با ژستی از خود مطمئن داوری همدلانه‌ی مارکس درباره‌ی «کارگران سوسیالیست فرانسوی» را نادیده گرفت؛ کسانی که مارکس درباره‌ی آنها، در دستنوشته‌های پاریس و با عباراتی مشابه در نامه‌ای به فوئرباخ می‌نویسد: «سیگار کشیدن، نوشیدن و خوردن و غیره، دیگر وسیله‌ای برای ارتباط یا ابزار پیونددهنده نیستند. جامعه، انجمن، تفریح و سرگرمی، که بنوبه‌ی خود هدفشان جامعه است، برای آنها کافی است؛ برادریِ انسان‌ها فقط یک عبارت توخالی نیست، بلکه برای آنها حقیقت است و از تارک این پیکره‌های برتافته از رنجِ کار، نور نجابت بشری بر ما می‌تابد.» (MEGA2I/2 S. 289).

8 ـ نمونه‌ی مهم دیگر، جنبش تعاونیِ اوئنی است که بیشتراز دیگر جریان‌های سوسیالیستی مورد عنایت مارکس قرار گرفت، زیرا مدل تعاونی اوئنی در اساس از «کار بی‌واسطه‌ی اجتماعی‌شده» (MEGA2 II/5, S. 59, Fn 30) عزیمت می‌کرد، هرچند مارکس، به هدف‌های سازگار با نظام حاکمِ این جنبش‌، که منکر مبارزه‌ی طبقاتی بود، شدیداً انتقاد داشت.

9 ـ البته مارکس می‌دانست که به‌سختی می‌توان از عهده‌ی ارجگذاری بر نظریه‌پرداز «طبقه‌ی کارگر مدرن» (اوئن، اقتصاددانان محبوب و معروف) برآمد که «نخستین کسی است که نظریه‌ی سرمایه را در جدالی رو در رو به مبارزه طلبید.» (MEGA2II/5, S. 238) با این‌حال مارکس خطای محوری اوئن را آنجا می‌دانست که او نظریه‌های اقتصاددانان کلاسیک، بویژه ریکاردو را علیه مناسباتی به‌کار بگیرد که این نظریه‌ها بیان ذهنی‌اش بود و مشروعیت علمی بخشیدن به این مناسبات، وظیفه و شغل اصلی‌شان بود. به‌ادعای مارکس، نخست نقد رادیکال اقتصاددانان سیاسی، یعنی کسانی که فرآیند تاریخی و دستگاه‌مند استثمار به‌هیچ روی موضوع کارشان نبود، می‌توانست دلایل بحث پیرامون جایگاه پرولتاریا را بدست دهد. به‌این معنا باید نقد مارکسیِ اقتصاد سیاسی را همچون تلاشی برای قراردادنِ زبانی سیاسی در اختیار پرولتاریا فهمید. در این‌باره بنی آدامچاک می‌نویسد: «زبان بورژوایی مفاهیمی برای برابری و عدالت آماده دارد،  و آنها را دراختیار می‌گذارد، اما این مفاهیم مانع از بیان و صورت‌بندی استثمار سرمایه‌دارانه است که در منطق مبادله‌ی آزاد و برابر تحقق می‌یابد. زبان پرولتاریا، زبان مراوده‌ی روزمره‌ی جمعیت کارگری و نوعی زبان کد گذاری ‌شده‌ی محدود نیست، بلکه زبانی است سیاسی و، برانگیزاننده به‌سیاست که تجربه‌ی طبقه را مقوله‌بندی و بیان می‌کند و به‌مرحله‌ای فراتر از آه و ناله درباره‌ی شغل، گلایه از بیدار شدن‌ها در سحرگاه و به‌سوی امکان تجربه‌های تازه می‌راند. (Adamczak 2011, S. 85)

10 ـ البته نباید امکان و بالقوگی درگیرشدن در کشاکش‌ها و بالاگرفتن آنها را که در گذشته با مبارزات صرفاً اصلاح‌طلبانه همراه بود، دست‌کم گرفت. در زمان مارکس دولت رفاه به‌مثابه‌ی طرف مذاکره‌ی کارگران (که مثلاً در آلمان بعداً به خواسته‌ی سوسیال دمکراسی لاسالی شکل گرفت) هنوز وجود نداشت. در نتیجه امکان رادیکال شدن مبارزات و درگیرشدنِ کامل و قهرآمیز با دولتی که در خدمت طبقه‌ی سرمایه‌داران و خادمشان بود، به‌مراتب از امروز بیشتر بود.

11 ـ با توجه به‌عنوان کنگره، «150 سال کاپیتال ـ سرمایه در بوته‌ی نقد» درواقع، نوعی فاصله‌ی تاریخی بی‌گمان ضروری بود.

12 ـ همانند دانستنِ استدلال مارکس درباره‌ی امکان کمونیسم با استدلال کانت درباره‌ی اصل اخلاقی عینی، آن‌گونه که نوشته‌ی من در بحث‌ها داوری شده است، به‌نظرم بی‌ربط است. کانت اصل اخلاقی را با استناد به خرد ناب مستدل می‌کند و درباره‌ی اعتبارش در مناسبات واقعی خللی به‌خود راه نمی‌دهد. برعکس نزد مارکس کمونیسم دقیقاً «جنبشی واقعی است که وضع موجود را ملغا می‌کند.» (Marx/Engels/Weidemeyer 2003, S. 21)؛ از دید او، کمونیسمِ برگرفته‌شده از کنش سوژه‌ها‌ی مشخص در مناسبات اجتماعیِ مشخص است. ممکن است که نزد مارکس استدلالی که از زاویه‌ی فلسفه‌ی اخلاق ضروری است غایب باشد، اما انتساب پنهانی چنین استدلالی را به او گمراه‌کننده می‌دانم.

13 ـ در این زمینه، در کنار معارف مرکزی نظریه‌ی انتقادی (بویژه ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو) بویژه باید به موشه پوستون و مقاله‌ی کلیدی‌اش برای این بحث زیر عنوان سامی‌ستیزی و ناسیونال سوسیالیسم در سال 1979 اشاره کرد. (ر. ک. Postone 2005)

14 ـ به‌این ترتیب بتوارگی نزد مارکس نتیجه‌ی نقد علمیِ اقتصاد سیاسی نیست، بلکه نقد بتوارگی به نوعی، پیش‌درآمد <اوِرتور> آن نقد است.

15 ـ این نمونه بار دیگر به‌شکل مؤکدی نشان می‌دهد و نیز شاهدی است بر عینیت مضامین دیگر در اثر مارکس، بویژه مثلاً مناسبات جنسیتی: مارکس روابط اجتماعی را در پرتو شکاف طبقاتی به‌نمایش می‌گذارد و کشاکش‌های دیگری که برای کلیت اجتماعی بعضاً نقش تعیین‌کننده‌ای دارند، در این برنمایی نادیده گرفته‌ می‌شوند. به‌این ترتیب باید پذیرفت که مارکس مقوله‌ی کلیت اجتماعی را نه در پیوستاریِ دیالکتیکی‌اش، بلکه تا آنجا که برای درک مناسبات تولید سرمایه‌داری و پس‌رانده شدنش به‌ سود الغایی کمونیستی ضروری است، به‌مثابه‌ی کلیتی مفهومی برنمایانده است.

لینک کوتاه شده: https://wp.me/p9vUft-iS

تاریخ تحلیلی جنبش کارگری ایران

تاریخ تحلیلی جنبش کارگری ایران

بخش اول: درس‏‌هایی برای امروز

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

یاشار دارالشفاء

 

مقدمه

پس از اعتراضات دی ماه 1396 که در گفتمان سیاسی تحلیل‌‌گران به «خیزش دی ماه» شهرت یافت، در خصوص این‌که در آغاز دوره‌‌ی جدیدی از مبارزات مردم علیه حاکمیت قرار گرفته‌‌ایم، گمانه‌‌زنی‌‌های بسیاری شد. متأثر از برخی شعارها، ترکیب معترضان در برخی شهرها و نیز پُررنگی مسائل معیشتی طی یک سال گذشته که تجلی‌‌های اعتراضی‌‌اش را می‌‌شد در اعتصابات کارگری و نیز تظاهرات‌‌های پی‌‌درپی مال باختگان مؤسسات مالی و اعتباری دید، بسیاری بر این شدند که سوژه‌‌ی اصلی این دور جدید مبارزات یحتمل فرودستان شهری و در صدر ایشان «طبقه‌‌ی کارگر» خواهد بود. برجستگی سه نمونه‌‌ی اعتراضی دیگر به فاصله‌‌ی اندکی پس از سرکوب خیزش دی، یعنی «اعتراضات کارگران نی‌‌شکر هفت تپه»، «اعتراضات دهقانان اصفهان به بحران آب» و نیز «اعتراضات گسترده کارگران نورد لوله اهواز»، از جدی بودن اراده‌‌ی معترضانِ طبقات پائین -علی‌‌رغم سرکوب‌‌ها- خبر می‌‌داد. فارغ از تمرکز بر چند و چون و ترکیب اعتراضات دی ماه، نظر به اینکه این خیزش سراسری، پس از «جنبش سبز» دومین حرکت اعتراضی فراگیر در تمامی شهرهای کشور علیه حاکمیت بوده است، می‌‌توان آن را مبنایی برای یک مقایسه در تبیین این دوره‌‌ی جدید قرار داد تا روشن شود آیا حقیقتا می‌‌توانیم در اعتراضات کارگران ایران از «فصل جدید»ی سخن بگوییم یا نه. پرسش‌‌های ما در این بررسی متأثر از ترکیب «فصل جدید» در بحث از اعتراضات کارگری، عبارت است از این‌که:

 اولا آیا در «مبارزاتِ حول محور استیفای حقوق کارگران در قانون کار» که همواره برقرار بوده است، شکل مبارزه از حیث «دفاعی/تهاجمی» بودن دست‌‌خوش تغییراتی شده است؟

و ثانیا توضیح چرایی پاسخ منفی یا مثبت به این پرسش.

خیلی ساده می‌‌شد برای این بررسی صرفا ده ماه پیش از دی 1396 را با پس از آن قیاس کرد و یا حد فاصل 88 تا دی را، و در وسواسی‌‌ترین شکل پژوهش دوران پس از جنگ را؛ اما ما برای دادن پاسخی درخور به پرسشی که طرح کردیم، بنای کار را بر یک مرور تحلیلی فشرده از بدو آغاز مبارزه‌‌ی کارگران ایران گذاشتیم و روند 110 ساله‌‌ی گذشته را در یک پیوستار به تماشا و جمعبندی نشسته‌‌ایم تا از راه تا کنون طی شده، نوری بر آینده‌‌ی دست‌‌خوشِ تغییرات سیاسی جدی بر ایران بیافکنیم؛ آینده‌‌ای که بی‌‌تردید بدون مداخله‌‌ی فعالانه‌‌ی کارگرانِ آگاه به منافع طبقاتی‌‌شان در چند و چون این تغییرات و رقم زدن آن به نفع خویش، آینده‌‌ای تاریک خواهد بود.

یک مقدمه‌‌ی نظری ضروری

در بحث از «تاریخ جنبش کارگری» و «تحلیل طبقاتی» یک وضعیت، همواره این پرسش مطرح است که پای چه درکی از مفهوم «طبقه» وسط است؟ وزن مؤلفه‌‌هایی چون «آگاهی طبقاتی»، «سبک زندگی» و … در تحلیل چقدر است؟ بخش مبارز و معترض طبقه‌‌ی کارگر چند درصد از کل طبقه است؟ اعتراضاتِ صرفا متوجه‌‌ی «سطح نازل دستمزدها» و «تأخیر در پرداخته شدن‌‌شان» را تا کجا باید یک «کنشِ طبقاتی ضدسرمایه‌‌دارانه» لحاظ کرد و امید داشت که در مسیر یک افقِ «تغییر اجتماعی» حرکت خواهد کرد؟ متأثر از این پرسش‌‌ها ابتدا می‌‌کوشیم تا مختصرا دلالت معنایی مدنظرمان از «طبقه‌‌ی کارگر» در این نوشته را مشخص کنیم تا به هنگام تحلیل تعلق خاطرمان به سنت «نقد اقتصاد سیاسی» روشن باشد. بر این اساس به سراغ یک جمعبندی مختصر از معنای «طبقه‌‌ی کارگر» می‌‌رویم:

1- اصل تنظیم‌کننده و گرداننده در جامعه سرمایه‌داری، «ارزش» است. عینیت اجتماعی یا پیکریافتگی انتزاعی از روابط اجتماعی-اقتصادی که به منزله تعیین‌کننده این روابط واقعیت یافته است. شرط لازمِ آنچه امروز در اقتصاد سرمایه‌‌داری همچون مسئله‌‌ای بدیهی و طبیعی (به این معنی که جز این جور دیگری ممکن نیست) انگاشته می‌‌شود، به طور خلاصه عبارت از این است:

«ارزش یک چیز همان قیمت آن است.»

یکی انگاشتن «ارزش» با «قیمت» بزرگترین تحریفی‌‌ست که باعث می‌‌شود ارج زندگی اکثریت انسان‌‌ها در نظر اقلیتی بی‌‌اهمیت جلوه کند. این بی‌‌اهمیتی اما با عبارت‌‌پردازی‌‌های حقوقی‌‌ای از این دست که «مُزد عبارت است از ارزش {قیمت} کار» لاپوشانی می‌‌شود.

2- ضرورت «فروش نیروی کار» به عوض صرفا «محصولِ کار» از آن‌‌جایی پدیدار شد که اکثریت افراد ابزاری غیر از «نیروی کار»شان برای تولید نداشتند. این بی‌‌بهره‌‌گی اکثریت جامعه از «ابزار تولید»ی غیر از «نیروی کار»شان طی یک فرآیند ممکن شد: فرآیند «خلع ید» ایشان از «ابزار تولید» که مهمترین‌‌شان زمین‌‌های آزاد و در اختیار همگان بود که از سوی اربابان و حاکمان «غصب» شد و به شکل «مالکیت خصوصی»شان درآمد (مارکس در فصل بیست و چهارم جلد اول «سرمایه» با عنوان «به اصطلاح انباشت بدوی» حکایت این جدایی مولدین از شرایط عینی تولید را شرح داده است). اینک برای هر نوع از استفاده از «زمین»ی که بدل به «ملک خصوصی» شده بود، می‌‌بایست «اجاره بها»یی پرداخت می‌‌شد (رانت).

3- متأثر از دو نتیجه‌‌ی مهم از مجموع نتایج «انقلاب صنعتی»، یعنی «نیاز به افزایش سود» و به دنبال آن «نیاز به افزایش حجم تولید»، تاجران به عنوان اصلی‌ترین تأمین‌کنندگان کالا در جهان پیشاسرمایه‌‌داری، برای افزایش سود خویش، به عوض مبادله‌‌ی کالاها، به خریداران ماشین‌آلات، مواد خام و نیروی کار تبدیل شدند.

4-هنگامی که سرمایه، فرآیند تولید را به منظور افزایش حداکثر ارزش‌‌افزایی سازمان می‌‌دهد، هدف واقعی مورد نظرش چیزی نیست مگر بازگشت سریع پول برای سرمایه‌گذاری مجدد. به این ترتیب کار زنده‌‌ی فعال آدمی متأثر از دورپیمایی‌‌های زمانی هرچه کم و کم‌‌تر در فرآیند تولید سرمایه‌‌داری، همچون فرازی از زمان کار به منصه ظهور می‌‌رسد. کارگر به بیان مارکس به لاشه‌ی زمان (Time’s carcase) تبدیل می‌‌شود.

5- مبتنی بر این مکانیزم است که می‌‌توان با میک‌‌سینزوود کاملا همراه بود که «زمانی طبقه وارد صحنه می‌شود که دسترسی به شرایط وجود و ابزارهای تصاحب [مازاد] به شیوه‌های طبقاتی سازمان داده شود؛ یعنی هنگامی که به دلیل دسترسی متفاوت به ابزارهای تولید یا تصاحب، پاره‌ای از مردم ناچار می‌شوند مرتبا کارِ مازاد را به دیگران انتقال دهند» (میک سینزوود، 1386: 133). اهمیتِ ترکیبِ «کارِ مازاد» در این صورتبندی بسیار زیاد است، چراکه در تبیین معنای «استثمارِ سرمایه‌‌دارانه» بسیاری (و از جمله اریک اُلین رایت) آن را چون «تصاحب مازاد محصولِ کار» توسط گروهی اقلیت تبیین می‌‌کنند؛ چالش چنین نگره‌‌ای این است که پس تفاوت استثمار فئودالی با سرمایه‌‌داری در چیست؟ اهمیت درک درست از معنای «استثمار» در بحث «طبقه» از آن‌‌جایی ناشی می‌‌شود که به یک معنا «طبقه بازتاب استثمار است در ساختار اجتماعی» (کالینیکوس، 1396: 7)

6- در نظام سرمایه‌‌داری پول هرگز نمی‌‌تواند به سرمایه تبدیل شود اگر که میان کارگر و سرمایه‌‌دار «مبادله‌‌ی هم‌‌ارز» صورت گیرد. بی‌‌معنایی کلیشه‌‌ی «ارزان خریدن و گران فروختن» به عنوان توضیحی برای منشأ سود را حتی اقتصاددانان کلاسیک پیش از مارکس هم فهمیده بودند.

7- از آنجا که پول در کنار نقش‌‌هایش همچون «وسیله‌‌ی گردش» و «هم‌‌ارز عام»، نقش «وسیله‌‌ی پرداخت» را هم ایفا می‌‌کند، توانست مبنایی باشد برای «سرمایه‌‌ی استقراضی» و «اعتبار» تا سرعت «گردش» سرمایه را بالا ببرد. شکافِ منحرف‌‌کننده‌‌ی مابین «ارزش» و «قیمت» شامل حال وسیله‌‌ای نیز می‌‌شود که خود بناست بیان کننده‌‌ی آن‌‌ها، یعنی پول، باشد. نوسانات پول و تورم، كارگران را وادار مي‌كند با كار بيشتر، دستمزد واقعي كمتري بگيرند.

8- در نتیجه یک دسته‌‌بندی دوگانه خواهیم داشت: «انجام‌دهندگان و تصاحب‌کنندگان کار اضافه» به مثابه طبقات اصلی و «دریافت‌کنندگان سهم توزیع شده از کار اضافه تصاحب شده» به مثابه طبقات فرعی.

9- از مجموع این سلسله مراتب استدلالی‌‌ست که بنیان تقسیم طبقات از سوی مارکس به «کارگران مزد‌بگیر»، «سرمایه‌‌داران» و «زمین‌‌داران» مبتنی بر سه سرچشمه‌‌ی «مزد»، «سود» و «رانت» معنادار می‌‌نماید. این یک انتزاع منطقی از مناسبات اجتماعی سرمایه‌‌دارانه است و نه «نمونه‌‌ی آرمانی» ساختن به شیوه‌‌ی ماکس وبر.

10- با این حال همچنان «باید توضیح داد که به چه معنا و از طریق کدام میانجی‌‌ها مناسبات تولیدی پیوندهایی را میان مردمی برقرار می‌‌سازند که، حتی اگر جایگاه‌‌های مشابهی را در مناسباتِ تولیدی اشغال کنند، عملا در فرآیند تولید و تصاحب متحد نشده‌‌اند. این میانجی‌‌های مهم «تجربه»[ها] هستند. چون مردم هرگز عملا در طبقات «گردهم نمی‌آیند»، فشار تعیین‌کننده‌‌ای که شیوه‌‌ی تولید در شکل‌‌گیری طبقات اعمال می‌‌کند، نمی‌‌تواند به سادگی و بدون رجوع به چیزی مشابه تجربه‌‌ی مشترک – تجربه‌‌ی زنده‌ای از مناسبات تولیدی، تقسیماتِ میان تولیدکنندگان و تصاحب‌‌کنندگان، و در عرصه‌‌ی عمل تجربه‌‌ی مناقشات و مبارزات نهفته در مناسبات استثمار- نمایان شود. در این میان از طریق تجربه‌‌ی ازسرگذرانده است که آگاهی اجتماعی و همراه با آن «گرایش به رفتار طبقاتی» شکل می‌‌گیرد» (میک‌‌سینزوود، 1386: 122-121).

11- به واسطه‌‌ی تجربه‌‌ی مشترک است که فشارهای وارده از شیوه‌‌ی تولید، افراد واقع شده در جایگاه‌‌های مشابه را متوجه‌‌ی یکدیگر می‌‌کند و این به اصطلاح «درد مشترک» است که موتور محرک تاریخ بشر می‌‌شود. درد مشترکی که به ‌‌محض به ثمر نشستن، مسائل جدید را پیش می‌‌کشد که خودِ آن «درد مشترک» را دستخوش تغییر خواهد کرد. پولانزاس اهمیت لحاظ کردن این به اصطلاح «درد مشترک» در تحلیل طبقاتی را به زیبایی در این جمله بیان می‌‌کند که:

«طبقات اجتماعی فقط در مبارزه ی طبقاتی وجود دارند»(پولانزاس، 1390: 263).

12- بر این اساس ما هنگامی که می‌‌خواهیم از «تحلیل طبقاتی» و نیز «جنبش کارگری» سخن بگوییم نگاه‌‌مان متوجه‌‌ی عرصه‌‌ی «منازعات طبقاتی»ای‌‌ ست که بر بازتولید جامعه – به شیوه‌‌ی تا کنونی‌‌اش- اثر می‌‌گذارد. لذا در تمرکز بر «جنبش کارگری» برای ما «هویت‌‌های جمعی تشکیلاتی» اعم از «اتحادیه»، «سندیکا»، «محفل»، «حزب» و «سازمان» و نحوه‌‌ی بروز و ظهور معترضانه‌‌شان است که مهم است. به عبارت دیگر ما با این برداشت از صورتبندی طبقاتی ای.پی.تامپسون همراهیم که «اگر طبقه‌‌ای آگاه نباشد، اساسا طبقه نیست» (میک‌‌‌‌سینزوود، 1386: 102).

13- دسته‌‌بندی‌‌های طبقاتی مبتنی بر «فروش نیروی کار یا عدم آن» و نیز «سبک زندگی» و حتی تفکیک آگاهی به «در-خود» و «برای-خود»، لایه‌‌بندی‌‌هایی ضد-توضیحی هستند و صرفا در خدمت پیچده‌‌تر کردن خود-نمایی پدیده‌‌ی «وجود طبقات در جامعه» منفک از نمودِ آن‌‌اند (نمونه‌‌ی متأخر ساختارمند کردن تحلیل ای.پی.تامپسون از «طبقه» به مدد یک ایده‌‌ی چهار لایه‌‌ی تحلیلی، عملا یک کار ضد تامپسونی است). ضد-توضیحی به این معنا که این قسم تحلیل‌ها، بیش از آنکه چیزی را تحلیل و تبیین کنند، در خدمت جا دادن آدم‌‌ها در انواع و اقسام دسته‌‌بندی‌‌های رنگارنگ‌‌اند؛ وسوسه‌‌ی دسته‌‌بندی باعث می‌‌شود تا هرگز نوبت به تحلیل نرسد. نکته این است که تضاد طبقاتی فی‌‌نفسه در مناسبات تولیدی آشکاره‌‌گی ندارد و حتما باید پای میانجی‌‌های آشکارکننده‌‌ی تضاد را در تحلیل به میان کشید.

14- اما مسئله‌‌ی «کار مولد/ کار غیرمولد» و پدیدهای به نام «طبقه‌‌ی متوسط» را چطور در تببین خود بگنجانیم؟ نخست به این جمعبندی از «رایت» توجه کنیم:

«کارگران موّلد و ناموّلد، هر دو استثمار می‌‌شوند؛ هر دوی آنها مجبور به کار پرداخت نشده می‌‌شوند. تنها فرق آن، این است که در نمونه‌‌ی کار موّلد زمان کار پرداخت نشده به منزله‌‌ی ارزش افزوده تملّک می‌‌شود و در نمونه‌‌ی کار ناموّلد، کار پرداخت نشده صرفاً هزینه‌‌های سرمایه‌‌دار را برای تصاحب بخشی از ارزش افزوده‌‌ای که در جایی دیگر تولید شده، کاهش می‌‌دهد. در هر دو مورد، سرمایه‌‌دار سعی خواهد کرد تا آنجا که ممکن است دستمزدها را پایین نگه دارد؛ در هر دو مورد، سرمایه‌‌دار سعی خواهد کرد بهره‌‌وری  را با مجبور کردن کارگران به کار بیشتر، افزایش دهد؛ در هر دو مورد، کارگران از داشتن کنترل بر فرآیند کار خود محروم خواهند بود» (به نقل از کالینیکوس، 1396: 17).

15- سازمان‌‌های بوروکراتیک در سرمایه‌‌داری معاصر، خواه دولتی باشند و خواه خصوصی، ساختاری مشترک دارند؛ ساختاری که در آن، رؤسا و مدیران ارشد سیاست‌گذاری می‌‌کنند و رؤسا و مدیران میانی این سیاست‌‌ها را اجرا می‌‌کنند و توده‌‌ای از کارگران، چه یدی باشند و چه یقه‌‌سفید، تحت کنترل این دو گروه نامبرده قرار دارند. این ساختار است که باعث ظهور «موقعیت‌‌های طبقاتی متناقض» می‌‌شود (همان:31). مدیران، رؤسا و سرپرستان میانی «کارکرد سرمایه را به جا می‌‌آورند»، به این معنا که آنها «کار کنترل و نظارت را انجام می‌‌دهند». این به اصطلاح «گروهِ کنترل و نظارت» را باربارا و جان ارنرایش «طبقه حرفه‌‌مند و اداری» و کالینیکوس «طبقه‌‌ی متوسط جدید» می‌‌نامد (نک به: همان)؛ با این توضیح که ما با کالینیکوس همراهیم که دست آخر به سبب جایگاه مبهم و میانی‌‌ای که این گروه در مورد تناقض بنیادی بین سرمایه و کار دستمزدی دارند، بهتر است که تحت عنوان یک «قشر» (strata) با لایه‌‌هایی نامتجانس از آن یاد کرد تا یک «طبقه». این موقعیت بینابینی از حیث فرهنگی عموما ایشان را به تکاپو برای «فاصله‌‌گذاری» با «طبقه‌‌ی کارگر» – از این بابت که در نظرش (متأثر از هژمونی گفتمانِ بورژوازی) یعنی «فقیر بودن»، «بی‌‌بهره از فرهنگ»- وا می‌‌دارد که مهمترین تجلی‌‌اش به بیان تورشتین وبلن -جامعه‌‌شناس آمریکایی نویسنده‌‌ی کتاب معروف «نظریه طبقه تن‌‌آسا»- «تظاهر به مصرف» است.

16-گروهی از مزدبگیران هم هستند که به فروش دائمی نیروی کار خود وابسته‌‌اند اما در معرض نظارت و کنترل دائمی نیستند. این گروه را «کارکنان نیمه مستقل» نامیدند (نک به: همان: 40). بهترین مثال برای این گروه «معلمان»، «اساتید دانشگاه» و «پرستاران» هستند. آن‌‌چه باعث شده این گروه اخیر را به راحتی ذیل «پرولتاریا» دسته‌‌بندی نکنند بیشتر متوجه‌‌ی امتناع بخش عمده‌‌ی ایشان از «خود-کارگر پنداری»ست.

17- به طور کلی سه نکته را در ارتباط با بحث «کار مولد/کار غیر مولد» در سرمایه‌‌داری نباید از نظر دور داشت:

  • این تفکیک به قصد فهم دقیق نظریه‌‌ی ارزشِ کار- پایه‌‌ی مارکس است تا دقیقا مشخص شود که ارزش اضافی چگونه و در کجا و توسط چه کسانی خلق می‌‌شود.
  • از این‌‌رو به شکلی واقعی کاهش نسبی کارگران مولد صرفاً یکی از نمودهای گرایش کلی انباشت سرمایه‌‌داری است؛ فرآیندی که به طور هم‌‌زمان متضمن رشد بهره‌‌وری کار و صعود ترکیب ارگانیک سرمایه و نرخ کاهش یابنده‌‌ی سود است.
  • درک اهمیت سیاسی کارگران صنعتی در مبارزه علیه سرمایه و نیز فهم چرایی عدم درک کارگران نامولد از خودشان به عنوان کارگر.

18- در پایان این جمعبندی در تعریف «طبقه‌‌ی کارگر» می‌‌توان گفت:

«آن گروه‌‌هایی از افراد جامعه که «آزادند»، «مالک شرایط تولید نیستند» و از این‌‌رو «ناگزیر از فروش نیروی کار» برای ادامه‌‌ی بقا هستند، (چه در معرض کنترل دائمی و مؤثر سرمایه باشند و چه نباشند) اما واقف به تضاد منافع مابین خودشان و سرمایه‌‌داران هستند؛ تجلی این وقوف در هیأت اعتراضاتِ متکی بر هویت‌‌های جمعی تشکیلاتی اعم از «اتحادیه»، «سندیکا»، «شورا» و … نسبت به «شرایط کار» است.»

اینکه کارگر کمونیست فرقش با کارگر تردیونیونیست (صنفی) در «آگاهی برای-خود» است و به این اعتبار «پرولتاریا» در معنای عمیق کلمه اوست، می‌‌بایست در تحلیل طبقاتی‌‌ این فاکتور را درنظر بگیرد که آیا ابراز آگاهی کمونیستی کارگر به میانجی «حزب» و «سازمان»ی کمونیستی-سوسیالیستی است یا اینکه به میانجی «تشکیلاتِ کارگری»؟ اهمیت این تفکیک ابراز «درجه‌‌ی آگاهی» و به بیانی دقیق‌‌تر «پراتیک» در این است که «حزب» و «سازمان» کمونیست-سوسیالیست می‌‌تواند ضرورتا «از کارگران» تشکیل نشده باشد اما «برای کارگران» مبارزه‌‌کند، اما «تشکیلات کارگری» «از کارگران» و «برای کارگران» مبارزه می‌‌کند. به بیانِ مارکس و انگلس «رهایی طبقه‌‌ی کارگر باید امر خود طبقه‌‌ی کارگر باشد» . پُر واضح است که «سطح مبارزه»ی حزبی با تشکل مستقل کارگری فرق می‌‌کند اما این نمی‌‌تواند ذیل مؤلفه‌‌ای به نام «آگاهی»، منتج به لایه‌‌بندی‌‌های بی‌‌نهایت در تحلیل شود؛ به این معنی که اول متأثر از مؤلفه‌‌ی «فروش یا عدم فروش نیروی کار» دسته‌بندی پنج‌‌گانه‌‌ای ساخته می‌شود، سپس متأثر از مؤلفه‌‌ی «سطح درآمد» یک قشربندی سه گانه در هر یک از این پنج سطح صورت می‌‌گیرد و بعد مبتنی بر مؤلفه‌‌ی «سبک زندگی» و نحوه‌‌ی خرج شدن این درآمد باز لایه‌بندی‌‌هایی انجام می‌‌شود و در نهایت متأثر از مؤلفه‌‌ی «آگاهی» یک پیوست هم به همه‌‌ی این دسته‌‌بندی‌‌ها می‌‌چسبد و بالاخره معلوم نمی‌‌شود کنش آدم‌‌ها را باید بر مبنای چه مؤلفه یا مبتنی بر چه ساختاری از مؤلفه‌‌ها دسته‌بندی کرد. این دسته‌بندی‌‌ها در خدمت تحلیل و تبیین پراکسیس جاری در جامعه نیست، بلکه وسوسه دسته‌بندی دارد.

برای مثال اینکه مابین کارگران می‌‌تواند نزاع‌‌های قومی-مذهبی دربگیرد، چیزی نیست که بخواهیم خاص و ویژه‌‌ی ایشان کنیم. مابین سرمایه‌‌داران هم چنین نزاعی بوده و هست؛ حتی احزاب و سازمان‌‌های کمونیست و سوسیالیست هم می‌‌توانند به اشتباه مواضعی ناسیونالیستی-رفرمیستی اتخاذ کنند. مسئله بر سر روی‌‌گردانی از اهمیت و ضرورت تشکیل احزابی نمایندگی‌‌کننده‌‌ی منافع کارگران نیست، بلکه برجسته کردن اهمیت سیاسی شدن کارگران به میانجی «تجربه‌‌ی درد مشترک» است و اینکه با ایجاد حزب و حتی قدرت‌‌گیری آن، ضرورت فعالیت و نیروسازی تشکیلات مستقل کارگری نه‌‌تنها از بین نمی‌‌رود، بلکه به عنوان بدنه‌‌ی آگاهی که قادر است حزب را در هنگامه‌‌ی درغلطیدن به «رئال پولتیک» به چالش طلبد، بیش از پیش پُررنگ می‌‌شود.

19-تحلیل طبقاتی جایی برای سه نوع دسته‌‌بندی نیست:

  • دسته‌‌بندی مبتنی بر «کمونیست/ غیر کمونیست»
  • دسته‌‌بندی مبتنی بر آمار «نفوس و مسکن» که اندازه‌‌ی هر طبقه دقیق مشخص شود (که به خودی خود هیچ ارزشی برای یک تحلیل طبقاتی ندارد)
  • دسته‌‌بندی مبتنی بر «سبک زندگی»

 یک جمعبندی فشرده از تاریخ مبارزات کارگران ایران

در این جمعبندی فشرده ما دو دوسته از تحولات را از دایره‌‌ی بررسی خود کنار می‌‌گذاریم:

یکی «جُنبش بابیه» که در بخش‌‌ قابل توجهی از بروز و ظهور آن متکی بر بدنه‌‌ی «پیشه‌‌وران» با محتوای «اعتراض به نابرابری و بی‌‌عدالتی اقتصادی» صورت گرفت و متأثر از ایده‌‌ی تامپسونی «مبارزه‌‌ی طبقاتی بدون طبقه» می‌‌توان تحلیلی نوین از آن به‌‌دست داد؛ (1) به این معنی که مبارزه‌‌ی طبقاتی مقدم بر طبقه است، چه در این معنا که صورت‌‌بندی‌‌های طبقاتی تجربه‌‌ی کشمکش و مبارزه‌‌ی برخاسته از مناسباتِ تولیدی را پیش‌‌انگاشت خود قرار می‌‌دهد، و چه در این معنا که کشمکش‌‌ها و مبارزات، حتی در جوامعی که هنوز دارای صورت‌‌بندی‌‌های آگاهی طبقاتی نیستند، «به شیوه‌‌های طبقاتی» شکل می‌‌گیرند (میک‌‌سینزوود، 1386: 107).

دیگری کلاس درس «مبارزه‌‌ی طبقاتی» کارگران و سوسیال-دموکرات‌‌های روس برای دهقانان و پیشه‌‌ورانِ فقیر و ورشکسته‌‌ی ایران که جهت کاریابی ناگزیر از مهاجرت به منطقه‌‌ی قفقاز شدند.

با این دو نکته اگر فعالیت‌‌های احزاب و گروه‌‌های سوسیالیست، کمونیست و سوسیال-دموکراسی را از دایره‌‌ی شمول مبارزات کارگران ایران خارج کنیم، متأثر از مؤلفه‌های «افزایش کمی اعضای طبقه‌‌ی کارگر ایران»، «کیفیت سازمان‌‌یابی طبقاتی» و «شکل اعتراضات {تدافعی/هجومی}» می‌‌توان دسته‌‌بندی‌‌ ذیل را مدنظر قرار داد:

  1. نخستین جوانه‌‌ها (1285-1301)

این دورانی‌‌ ست که «طبقه‌‌ی کارگر» ایران در ابتدای شکل‌‌گیری‌‌ ست و به معنای دقیق کلمه شایسته‌‌ی عنوان «پیشه‌‌ور» است. با این حال آبدیدگی طبقاتی‌‌ ایشان در جریان مهاجرت به قفقاز باعث شده بود که به نحوی از انحا پیش از عروج «سرمایه‌‌داری» در ایران، نسبت به محدود کردن سرکشی‌‌های ناشی از «منطق سرمایه» و همچنین تلاش برای امکان تحقق توسعه‌‌ای غیرسرمایه‌‌دارانه بکوشند. به این ترتیب اشتباه است که حد بالای مترقی بودن مطالبات کارگران ایران در این دوران را به پای حضور روشنفکران چپ در میان ایشان بگذاریم و «خود-آگاهی» کارگران را به هیچ انگاریم. نمونه‌‌ی نامه‌‌نگاری‌‌های ارامنه‌‌ی سوسیال-دموکرات تبریز با چهره‌‌های برجسته‌‌ی بین‌‌الملل دوم (کائوتسکی و پلخانف) حاکی از شگفت‌‌زدگی خودِ این روشنفکران است (برای نمونه نک به: نامه واسو.آ.خاچاطوریان به پلخانف در 19 نوامبر 1908؛ خسروپناه، 1388: 89).

متأثر از همین مسائل محوری‌‌ترین بحثی که میان جناح چپ و دموکرات‌‌ سوسیالیست‌‌های ایران حاضر در «جنبش مشروطیت» وجود داشت عبارت از این بود که در شرایط طفولیت سرمایه‌‌داری در ایران -آن‌‌هم در وضعیتی که بعضا برای راه اندازی بسیاری از صنایع نیازمند سرمایه‌‌گذاری خارجی است- و متعاقب آن طفولیت «پرولتاریای صنعتی» تا چه حد می‌‌بایست جنبش سوسیال دموکراسی بر «وجه سوسیالیستی» انقلاب تأکید بگذارد و تا چه حد بر «وجه دموکراتیک» آن؟ اینکه در چنین وضعیتی «مبارزه علیه سرمایه خارجی» ارتجاعی ست یا مترقی؟

نگاهی به محور این بحث‌‌ها و منازعاتی که طی 30 سال گذشته میان چپ‌‌ها در موسم انتخابات، بر سر «ضرورت دفاع یا عدم دفاع از تعمیق راه رُشد سرمایه‌‌داری در ایران» برقرار بوده، و یا مناقشه بر سر مواضع متناقضی از قبیل «ضرورت دفاع هم‌‌زمان از جناح تکنوکرات‌‌سالار جمهوری اسلامی در کنار دفاع از منافع طبقه‌‌ی کارگر (!)»، جملگی گواه بر اهمیت «پیوستاری» دیدن تاریخ جنبش کارگری ایران طی 110 سال گذشته است.

همچنین بحث در باب اینکه آیا می‌‌توان متکی به این جنبش نوپای کارگری امید به تغییری بنیادین داشت یا که چاره‌‌ی کار از مسیر سازماندهی یک گروه زبده‌‌ی چریکی می‌‌گذرد، موضوعی ست که با تفاوت‌‌های گفتمانی بسیاری اندکی از «مشروطیت» به «جنبش چریکی دهه‌‌ی 50» می‌‌رسد. (2)

به هر صورت این دوره‌‌ای‌‌ست که علی‌‌رغم نوپایی جنبش کارگری، متأثر از سه عاملِ «شرایط اسفبار اقتصادی-اجتماعی کارگران و پیشه‌‌وران ایران»، «تأثیرپذیری‌‌ از مبارزات کارگری و جنبش سوسیال دموکراسی قفقاز» و نیز «فضای باز سیاسی ناشی از پیروزی انقلاب مشروطیت» می‌‌توان مبارزات کارگران ایران را از حیث شکل، تا اندازه‌‌ای تهاجمی دانست. کارگران دلگرم به تشکیلات مستقلی که شکل داده بودند فعالانه در صحنه‌‌ی اعتراضات ظاهر می‌‌شدند.

بازه‌‌ی 30 آبان 1285 (مرداد ماه همین سال «انقلاب مشروطه» به انجام رسیده بود) تا اوایل 1289، دست‌‌کم 17 اعتراض کارگریِ متوجه «حقوق کار» به ثبت رسیده است (نک به: شاکری، 1384: 133-139). در دو نمونه‌‌ی برجسته از این اعتراضات، علی‌‌رغم نوپا بودن‌‌شان خواسته‌‌های بسیار مترقی‌‌ای طرح شد:

–           اعتصاب عمومی کارگران تلگراف در اسفند 1285 با این مطالبات:

  • تلگراف‌‌چی‌‌ها باید مستخدم دولت به حساب آورده شوند، نه کارگران مستقل.
  • هیچ تلگراف‌‌چی‌‌ای نباید بی‌‌جهت و بدون آن‌‌که مرتکب خطایی شده باشد، اخراج گردد.
  • ترفیع هر کارگری باید بر اساس شایستگی باشد و نباید پیش از سه سال خدمت انجام گیرد.
  • افزایش دستمزد فوری و افزایش دستمزدهای بعدی باید بر اساس سابقه‌‌ی خدمت پرداخت شود.
  • باید پس از 25 سال خدمت یک مستمری مادام‌‌العمر به میزان نصف دستمزد ماهانه پرداخت شود.

–          اعتصاب عمومی کارگران چاپخانه‌‌ها (که نشریه‌ی معروف «اتفاق کارگران» را نیز منتشر می‌‌کردند) در خرداد 1289 با چنین مطالباتی:

  • هیچ‌‌ کارگری نباید بیش از نه ساعت در روز در چاپخانه کار کند.
  • حداقل دستمزد برای کارگران حروف‌‌چین نباید کمتر از سه تومان در ماه باشد.
  • به هر کارگری که بدون دلیل اخراج شود باید از طرف کارفرما بر اساس اشتغال به کارش خسارت پرداخت شود.
  • برای کار اضافی و شبانه باید 150 درصد نرخ دستمزد معمولی پرداخت شود.
  • هر چاپخانه‌‌ای باید پزشک مخصوص به خود را داشته باشد.
  • هر کارگری که در حین کار آسیب دائمی ببیند باید بابت ضرر و زیانش خسارت پرداخت شود؛ میزان خسارت را باید کارفرما و کارگران مشترکا تعیین کنند.
  • دستمزد هر کارگر بیماری باید پرداخت شود و او حق داشته باشد به سر کار سابق بازگردد.

این اعتراضات در هنگامه‌‌ای برآمدند که «عدالت‌‌خانه» (مجلس) هنوز در دوران طفولیت خویش بود، و برای قانون‌‌گذاران مملکت، ضرورت وجود روابط تعریف شده‌‌ای مابین «کارگر» و «کارفرما» هنوز معنا نداشت؛ این تنها خودِ کارگران بودند که بنا بر زیستِ‌‌شان ضرورت وجود قوانینی مدون را حس می‌‌کردند، زیرا  بسیاری از ایشان در دوران قحطی و بیکاری داخلی، ناگزیر از مهاجرت به قفقاز شده بودند و تحت تأثیر تبلیغات جریانات سوسیال دموکراسی روسی در جریان انقلاب شکست خورده 1905 روسیه، به نحوی نسبت به حقوق پایمال شده‌‌ی خویش آگاهی یافته بودند. این در حالی بود که از منظر قانون‌‌گذاران مملکت که از تجار و زمین‌‌داران و صنعتگران بودند، چاره‌‌ی کار مملکت را در هرچه سریع‌‌تر صنعتی شدن و بازسازی ثروتی می‌‌دیدند که در عهد واگذاری انواع و اقسام امتیازات به خارجی‌‌ها (عهد ناصری) و نیز جنگ‌‌های ایران و روس، بر باد رفته بود.

به دنبال تشكيل اتحاديه‌ى كارگران چاپخانه‌ها در تهران (1280)، اتحاديه‌ى كارگران نانوايى‌ها، رفتگران، پارچه‌بافان، قنادها، خبازها و بزازها تأسيس‌‌ شد. پس‌‌ از تهران، كارگران شهرهاى ديگر از جمله رشت، انزلى، تبريز، اصفهان، قم، كاشان، قزوين و مشهد براى تشكيل اتحاديه بپا خاستند. و به این ترتیب سرانجام در 1299، مهمترین جلوه‌‌ی «خود-آگاهی» کارگران ایران نسبت به حقوق خویش به این شکل به ثمر می‌‌رسد: شوراى مركزى اتحاديه‌ى كارگران با شركت پانزده اتحاديه تشكيل می‌‌شود و در خرداد 1300، شوراى مركزى اتحاديه‌هاى حرفه‌اى از همه‌ى اتحاديه هاى كارگرى موجود شكل می‌‌گیرد، كه در 1304 در اتحاديه‌هاى وابسته بدان بيش‌‌ از سی هزار كارگر از صنايع و حرفه هاى مختلف شركت داشتند (سوداگر، 1369: 751). (3) روزنامه‌‌ی «حقیقت» سید محمد دهگان -هرچند نه به طور رسمی- عملا ارگان این شورای مرکزی به شمار می‌‌آمد.

نکته‌‌ی قابل توجه در این پیشینه روشن کردن معنای رابطه‌‌ی کاری‌‌ای تحت عنوان «استاد- شاگردی»ست که به ویژه امروز ندای احیای آن بلند است. (4)

رابطه‌‌ی استاد- شاگردی که از ایام قدیم تا اوایل دهه 1300 هم در صنایع خانگی و هم کارگاه‌‌های کوچک به چشم می‌‌خورد، عبارت از رابطه‌‌ای مابین یک «کارفرما» با یک «کارگر» نبود. استاد و شاگرد هر دو از یک طبقه بودند، با ابزارهای مشابهی کار می‌‌کردند، سر یک سفره غذا می‌‌خوردند و بعضا حتی در یک خانه باهم زندگی می‌‌کردند.

در دوره‌‌ی مشروطیت واردات انبوه محصولات خارجی و مالیات‌‌های دولتی، اصناف را تحت فشار قرار داده بود و آن‌‌ها استعمارگران خارجی و دولت مستبد قاجار را دشمن خود می‌‌دیدند. در نتیجه اعضای انجمن‌‌های صنفی –که متشکل از استادان، شاگردان و کارگران بود- مشترکا علیه خارجی‌‌ها و دولت مستبد مبارزه می‌‌کردند. اما تا آن‌‌جا که به بهره‌‌گیری از ثمرات انقلاب مشروطیت و شرکت در قدرت سیاسی مربوط می‌‌شد، تنها نمایندگان استادان اصناف امتیازاتی به دست آوردند و وضع شاگردان و کارگران تغییری نکرد (محمودی و سعیدی، 1381: 26-25).

شکاف مابین استاد و شاگرد در واقع محصول یک تحول اجتماعی-اقتصادی بود:

با جذب روزافزون ایران به بازارهای جهانی، صناعت سنتی و پیوند میان تولیدکننده و توزیع‌‌کننده در آن دسته از تولیداتی که در ابعادی انبوه لازم بود تا صادر شوند به تدریج رو به ضعف نهاد و از بین رفت. این فرآیند از زمانی شدت پیدا کرد که تجار، زیر فشار شرایط تازه، به تقلید از رقبای خارجی خود، به واردات کالای خارجی روی آوردند و به تدریج به عاملان صنایع خارجی تبدیل شدند (شاکری، 1384: 101). در جریان این روند طولانی که تا پس از اصلاحات ارضی در دهه‌‌ی 1340 هم ادامه داشت، استادکاران به دو دسته تقسیم شدند:

  • یا به اعتبار سرمایه‌‌ی اندوخته‌‌ای که داشتند مبادرت به تجارت در شکل ذکر شده نمودند.
  • یا به سبب ورشکستگی، متکی به مهارت‌‌شان در هیأت کارگرانِ ماهر وارد صنایع تازه تأسیس و مونتاژی شدند.

این کارگرانِ ماهر با هرچه بیشتر استقرار روابط تولیدی سرمایه‌‌دارانه در ایران خود به دو طیف گرائیدند:

  • یا در کنار شاگردان و کارگرانِ سابق‌‌شان عضو اتحادیه‌‌های کارگری شدند.
  • یا در مقام «سر-کارگر» و «مدیر تولید» در زمره‌‌ی کارفرمایان قرار گرفتند.

نظر به همین ترکیب بود که گفتیم قانون‌‌گذاران نخستین مجلس ایران –که 24 کرسی آن {4/17 درصد} از آن نمایندگان اصناف بود- در شرایطی به قانون‌‌گذاری پرداختند که گویی دیگر لزومی به حفظ هم‌‌پیمانان مشروطه‌‌خواه پیشین خود (کارگران) نمی‌‌دیدند. این فاصله‌‌گذاری تا آن‌‌جا بود که حتی به کارگران حق رأی داده نشد.

دو اعتراض پایانی قابل توجه در 1300، یکی اعتراض کارگران پست در اعتراض به اعلام انحلال اتحادیه‌‌ی‌شان از جانب مدیر سوئدی تلگراف‌‌خانه بود (که توأم با دفاع احمد قوام، نخست وزیر وقت از این اقدام بود)؛ که این اعتراض نافرجام است. دیگری اعتصاب سه هفته‌‌ای معلمان مدارس تهران نسبت به حقوق معوقه‌‌ی 6 ماهه‌‌ی‌‌شان بود که در روزهای آخر با پیوستن دانش‌‌آموزان به آن همراه بود (نک به: لاجوردی، 1369: 23).

پایان بخش این دوره‌‌ی «جوانه‌‌ها» اعتصاب بزرگ کارگران نفت آبادان در 1301 است. شواهدی چند حاکی است که اتحادیه‌‌ی عمومی کارگران مرکزی اگر نه آغازکننده، دست‌‌کم پشتیبان اعتصاب بود. اعتصاب همچنین جلوه‌‌ای از یک همبستگی انترناسیونالی هم بود: بیشتر کارگران هندی «شرکت نفت ایران-انگلیس» از اعتصاب کارگران ایران که برای افزایش صد درصدی دستمزدها به‌‌پا خواسته بودند پشتیبانی کردند و این اقدام قهرمانانه‌‌ی‌‌شان در نهایت به اخراج دو هزار تن از ایشان و بازگردانده شدن‌‌شان به هند انجامید. الول ساتن (Elwell Sutton) که در دهه‌‌ی 1310 در سفارت انگلستان در تهران خدمت می‌‌کرد در رابطه با سرانجام این اعتصاب می‌‌نویسد «مِن باب آسودگی وجدان، به دستمزد کارگرانی که باقی ماندند 75 درصد اضافه شدند» (همان: 24).

با شکل گرفتن اتحادیه مرکزی کارگران ایران و تداوم یافتن اعتراضات متشکل ایشان به بی‌‌قانونی در حوزه‌‌ی روابط کار، حکومت آرام آرام خود را ناگزیر از اتخاذ سیاست‌‌هایی دید؛ سیاست‌‌هایی که بی‌‌راه نیست آن را از نوع عقب‌‌نشینی‌‌های تاکتیکی پروسِ بیسمارک برای بی‌‌اثر کردن تبلیغات سوسیال دموکراسی به‌‌حساب‌‌ آوریم: حرکت به سمت نوعی «دولت رفاه» پدرسالارانه‌‌ مآب محدود.

  1. مقاومت، سرکوب، اختفا (1301-1320)

نخستين متني كه در ارتباط با مسائل كارگران صادر شد «فرمان والی ايالت كرمان و سيستان و بلوچستان درباره حمايت از كارگران كارگاه‌های قالی‌بافی» در آذر 1302 است كه در يكی از نشريه‌های دفتر بين‌المللی كار منتشر شده است. در اين فرمان ساعات كار برای كارگران كارگاه‌های قالی‌بافی به 8 ساعت در روز محدود می‌شود. روز جمعه و ايام تعطيل رسمی را با دريافت مزد كارگران تعطيل باشند. پسران كمتر از 8 سال و دختران كمتر از 10 سال در اين كارگاه‌ها به كار گمارده نشوند. – كارگاه‌ها در زيرزمين يا اتاق‌های نمناك و مرطوب احداث نشود و كارگاه دارای دريچه‌ای رو به آفتاب باشد تا نور خورشيد از آنجا به درون بتابد. كارفرما، كارگر بيمار را به كار نگمارد. رئيس بهداری يا مأمور بهداشت شهرداری، همه‌‌ی ماه‌ها از كارگاه بازديد كند (صفرزاده: تاریخچه قانون کار در ایران).5

با شتاب گرفتن هرچه بیشتر صنعتی شدن ایران و توسعه‌‌ی صنعت نفت، روز به روز بر جمعیت طبقه کارگر ایران افزوده می‌‌شد و نظر به تأثیر عمیق سیاسی- تشکیلاتی‌‌ هم‌‌نشینی با جریانات سوسیال دموکراسی که در جریان مهاجرت به قفقاز بر نسل اول کارگران مهاجر ایرانی باقی مانده بود، فرآیند سازمان‌‌یابی کارگران نیز متوقف نمی‌‌شد و آنان برای احقاق حقوق پایمال شده‌‌شان مجدانه مبارزه می‌‌کردند.

در چنین بستری یکی از مهمترین اتفاقات سیاسی- اجتماعی در حوزه‌‌ی روابط کار، تشکیل اتحاديه‌ى مخفى كارگران نفت به نام «جمعيت كارگران نفت جنوب» در 1308 بود که بلافاصله در ارديبهشت همان سال نسبت به شکل دادن یک اعتصاب همگانى سه روزه در مناطق نفت‌خيز با شركت اكثريت قريب به اتفاق كارگران اقدام کرد. هدف اعتصاب به رسميت شناختن اتحاديه‌هاى كارگرى و روز اول ماه مه، هم چنين آزادى كارگران زندانى، بود. هم چنين روز اول ماه مه آن سال براى نخستين بار با شكوه فراوان با شركت یازده هزار كارگر شركت نفت برگزار شد. دولت انگلستان با اعزام كشتى‌هاى جنگى از بصره و دستگيرى پانصد كارگر سرانجام موفق به سركوبى اعتصاب شد (سوداگر، 1369: 752). به گواه خاطرات یوسف افتخاری که از چهره‌‌های رهبری کننده‌‌ی این اعتصاب بود، زنان نقش پُررنگ و جسورانه‌‌ای در این مبارزه‌‌ی طبقاتی داشتند: از تلاش برای پایین کشیدن مجسمه‌‌ی رضا شاه تا سخنرانی‌‌های آتشین در جمع اعتصابیون. خود افتخاری به طور مشخص از رشادت‌‌های زنی به نام زهرا سخن می‌‌گوید (نک به: بیات و تفرشی، 1396: 191-186 و نیز: «نقش زنان در اعتصاب ماه مه 1308»).

تداوم این کشمکش‌‌ها و عزم حکومت برای طی شدن هرچه سریع‌‌تر دوره‌‌ی صنعتی‌‌سازی باعث شد تا تدبیری دو سویه اندیشیده شود:

  • پایان بخشیدن به هر شکلی از امکان جمع شدن کارگران در هیأت تشکل‌‌هایی برای پیگیری حقوق‌‌شان.
  • تعریف ضوابط و قواعدی زیر نظر دولت برای راضی نگه داشتن کارگران از یک سو و عدم ایجاد وقفه و مانع بر سر راه صنعتی‌‌سازی از سوی دیگر.

این دو مؤلفه به عنوان مهمترین عوامل داخلی منجر به مصوب شدن قانون «ممنوعیت مرام اشتراکی» در خرداد ماه 1310 عمل کردند که به دنبال آن فعالیت کلیه‌‌ی اتحادیه‌‌ها و سندیکاهای کارگری ممنوع اعلام شد؛ در مرحله‌‌ی بعدی حکومت اقدام به تدوین مجموعه‌‌ای از سیاست‌‌های حمایتی برای نیروهای کار کرد. مسئله این بود که حکومت بتواند توأمان خود را به عنوان نماینده‌‌ی دو حقِ متضاد به جامعه تحمیل کند: نماینده‌‌ای برای کارفرمایان و نماینده‌‌ای برای کارگران. تداوم این نمایندگی به عنوان ویژگی ذاتی مفهوم «دولت مدرن» ممکن نیست مگر به دو طریق:

  • عقیم‌‌سازی کلیه‌‌ی امکان‌‌های خود- نمایندگی کارگران (سرکوب سخت)
  • هرچه بیشتر سنگین کردن کفه‌‌ی ترازوی «حقِ کارفرمایان» به نحوی که کارگران علی‌‌رغم تحمل دشواری احساس کنند حق‌‌شان پایمال نشده است (هژمونی یا سرکوب نرم).5

در واقع آن‌‌طور که از صورتبندی فوق پیداست دولت عملا دولتِ بورژوازی‌‌ست و نماینده‌‌ی یک برداشت از «حق»، اما لاجرم لازم است که وظایف «تدبیر جمعیت» را هم به عهده بگیرد: جمعیت شغل می‌‌خواهد، غذا می‌‌خواهد، بهداشت می‌‌خواهد، امنیت می‌‌خواهد، آموزش می‌‌خواهد؛ نه به این خاطر که شایسته‌‌ی برخورداری از این موارد در سطح کیفی مناسب است، بلکه به خاطر اینکه نیروی کار است و باید به اندازه‌‌ی نیاز «زنده بماند» و حتی در صورت لزوم «زندگی» هم بکند. به این ترتیب همه‌‌ی دولت‌‌ها دغدغه‌‌های «دولت رفاه»ی دارند. این دغدغه‌‌های عام بعضا به این شکل پدیدار می‌‌شود که تو گویی اگر دولت مبادرت به اقدامی به نفع کارگران می‌‌کند، دارد فرودستان را نمایندگی می‌‌کند، حال آن‌‌که این نه نمایندگی بلکه ناگزیری از تن دادن به وظایف «زیست- سیاست» دولت است.

در سال 1309 هيأت وزيران مقرراتی تصويب كرد كه در آن برای كارگران وزارت طُرق (راه) از طريق كسر روزی يك شاهی «از مزد هر يك نفر عمله كه در طُرق كار می‌كند» و كسر دو درصد «از حقوق كليه روزمزدها و كنتراتی‌ها» صندوق احتياط وزارت طرق برای جبران حوادث ناشی از كار به وجود آيد. همچنين در قانون بودجه سال 1311 برای جبران خسارت وارده بر كارگران ساختمان‌های دولتی در حين كار نيز پيش بينی‌هايی شده بود.
در ادامه‌‌ی این روند نخستين اداره دولتی در ارتباط با امور كارگری در سال 1314 به نام اداره كل صناعت و معادن تشكيل می‌‌شود. اين اداره «نظام‌نامه كارخانجات و مؤسسات صنعتی» را تهيه و در تاريخ 19 مرداد 1315 به تصويب هيأت وزيران رسانيد. در اين نظام‌نامه كه شامل 69 ماده بود، مقرراتی درباره شرايط تأسيس كارخانه، ضوابط فنی و بهداشتی كارخانه و نيز شرايط مربوط به ايمنی و سلامت (كارگران) و نيز چگونگی نظارت «اداره كل صناعت و معادن» پيش‌بينی شده بود. هر چند اين نظام‌نامه بيشتر ناظر به مقررات ايمنی و نيز نوعی بيمه كارگران در زمينه حوادث ناشی از كار، از كار افتادگی و فوت در حين كار بود، اما در مواردی هم به مقررات كار پرداخته بود، از جمله ممنوعيت فعاليت جمعی و اعتصاب كه برابر ماده 47 نظامنامه «مزدور بايد از دسته‌بندی و مواضعه و كارهايی كه موجب اختلال امور كارخانه و پيشرفت كار شود خودداری نمايد…» و برای تخلف از اين دستور، مجازات حبس و غرامت پيش‌بينی شده بود. در يكی دو ماده هم برای كارگران زن (زنان باردار و شيرده موضوع مواد 21 و 22) و نيز كارگران بيمار (ماده 36) مقرراتی حمايتی منظور شده بود (صفرزاده: تاریخچه قانون کار در ایران).

با این حال اما سازمان‌‌یابی کارگران به دور از چشم حکومت ادامه داشت و کارگران قالی‌‌باف مشهد، کارگران کارخانه‌‌های صنعتی اصفهان و همچنین کارگران «راه آهن» اتحادیه‌‌های مخفی‌‌ای به‌‌وجود آوردند (نک به: سوداگر، 1369: 753).

بحث راجع به این دوره را نمی‌‌توان بی‌‌اشاره به تجربه‌‌ی «جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران» به پایان برد. زمینه‌‌های برآمدن این جمهوری، اختلافات میان جریان «اتحاد اسلام» به رهبری کوچک خان با سه جناح از کمونیست‌‌ها و نیز اختلافات فی‌‌مابین خودِ کمونیست‌‌ها (یکی به رهبری سلطان‌‌زاده، دیگری به رهبری حیدرخان و در نهایت جناحی که قدرت را از دست کوچک خان درآورد به رهبری احسان‌‌الله خان)، نتایجی برای نزدیک به 18 سال توقف شور و نشاط جنبش کارگری ایران داشت. قطعا که بحث درباره‌‌ی چند و چون «جمهوری سوسیالیستی ایران» خود می‌‌بایست موضوع مقالاتی جداگانه باشد، اما برای موضوع بحث ما (جنبش کارگری) افکندن پرتویی کوچک از این واقعه‌‌ی مهم در راستای پیوستار 110 ساله‌‌ی جنبش کارگری ضروری‌‌ست.

بنا بر گزارشی که خسرو شاکری می‌‌دهد سلطان‌‌زاده یادآوری می‌‌کند که دهقانان، «این ستمکش‌‌ترین طبقه» در همه‌‌ی ایران به ویژه گیلان، چیزی از حکومت کوچک خان نصیب نبردند و ناچار بودند همچون گذشته برای زمین‌‌داران کار کنند. «در حوزه‌‌ی بیمه‌‌ی اجتماعی ورفاه بورژوایی، یعنی کمک به توده‌‌ی انبوه گدایان و بیماران نیز که ایران از آن‌‌ها لبریز است، هیچ کاری انجام نشد» وی می‌‌گوید که از کوچک خان «شخصا خواست» که به تصویب لوایح اجتماعی ناظر بر تشکیل اتحادیه‌‌های سیاسی و حرفه‌‌ای اقدام کند. اما کوچک خان این را زائد دانست و اعلام کرد که «چرا دهقانان و کارگران باید اتحادیه‌‌های حرفه‌‌ای و سازمانی خود را داشته باشند در حالی که می‌‌توانند تمام نیازهای خود را [مستقیما] با من درمیان گذارند؟ به‌‌علاوه، من با خوش‌‌وقتی تمام به آن‌‌ها کمک خواهم کرد.» این گفته با اظهارات تاریخ‌‌نگار شوروی، خیفتس، در تضاد است که می‌‌گوید پس از استقرار دولت موقت در رشت، «اتحادیه‌‌های حرفه‌‌‌‌ای، سازمان‌‌های جوانان، و باشگاه کارگران در مناطق تحت کنترل آن ایجاد شدند.» دانستن حقیقت دشوار است، هرچند با قضاوت از روی عملکرد رهبران سیاسی ایران از آن زمان تا کنون فقط می‌‌توان نسبت به گفته‌‌های سلطانزاده ابراز تردید نکرد (شاکری، 1386: 273).

مبتنی بر این گزارش آنچه می‌‌توان درباره‌‌ی نسبت «جنبش کارگری» با وقایع «جمهوری سوسیالیستی ایران» گفت، این است که در شمال کشور به سبب ویژگی‌‌های جغرافیایی آن، عمده‌‌ی نیروهای فرودست را پیشه‌وران خرده بورژوازی شهری، صیادان، کارگران کشاورزی متحرک فصلی، و خرده زمیندارانی که مستمراً تحت فشار زمینداران بزرگتر بودند تشکیل می‌‌دادند. از همین‌‌رو هم هست که جریان «اتحاد اسلام» بر شانه‌‌های خرده‌‌بورژوازی شهری و زمینداران خُرد می‌‌ایستد، و حزب کمونیست ایران می‌‌کوشد از صیادان و کارگران کشاورزی فصلی بدنه‌‌ای برای خود بسازد. اما پیش از این اما جز معدود مواردی شورش‌‌های محدود دهقانی، با تحرکات کارگری جدی‌‌ای در شمال کشور روبه‌‌رو نیستیم. توده‌‌ی فرودست شمال کشور پراکنده‌‌تر از آن بودند که بتوانند مستمرا در هیأت تشکیلات جمعی خود- جوشی مبارزه کنند. این مسئله را نباید با این موضوع خلط کرد که شمال کشور – به ویژه گیلان- همواره یکی از پرالتهاب‌‌ترین – از حیث سیاسی- بخش‌‌های ایران بوده است. بسیاری از رجل سیاسی از آن‌‌جا برخاستند و نیز بسیاری از احزاب هم یا در آنجا متولد شدند (نظیر جریان هنچاک‌‌های ایران به رهبری یقیکیان) و یا اینکه حتما شاخه‌‌ی مهمی در آن داشتند (نظیر اجتماعیون- عامیون)؛ آنچه باید دقت کرد این است که پایگاه و یا خطاب این گروه‌‌ها عمدتا دهقانان و خرده‌‌بورژوازی بود. آنچه به محل نزاع جدی مابین جنگلی‌‌های به رهبری میرزا و کمونیست‌‌ها شد، همچنان‌‌ که بسیاری نوشتند «مسئله‌‌ی ارضی» بود. به عبارت بهتر آنچه بیش از هر موضوع دیگری می‌‌توانست به سرنوشت عمده‌‌ی کارگران شمال کشور – در دوره‌‌ای که هنوز صنعتی‌‌شدن یا تکوین نیافته بود و یا به آن‌‌جا راه پیدا نکرده بود- گره بخورد مسئله‌‌ی یک «اصلاحات ارضی» بود. حتی امروز هم که کارخانه‌‌های بسیاری در آن‌‌جا برپاست، مسئله‌‌ی «خود- کفایی» دهقانان متوسط و بیکاری کارگران فصلی کشاورزی مسائل پُررنگ‌‌تری‌‌اند و در بحث از صنعتی شدن هم آمارها گواهی می‌‌دهند که بسیاری از صنایع حول محور «محصولات کشاورزی» شکل گرفتند. واقعیت تاریخی این است که چه پیش از «جمهوری سوسیالیستی» و چه در حین آن، این بدنه‌‌ی کارگری از سازمان‌‌مندی بی‌‌بهره بودند و لذا سیاست‌‌ورزی ایشان ناچارا خود را در هیأت نزاع‌‌های میان گروه‌‌ها و سازمان‌‌های سیاسی روشنفکرانه- قدرت‌‌مدارانه بروز و ظهور می‌‌داد؛ سیاست‌‌ورزی‌‌هایی که خود به شدت موسمی بودند و از ائتلافی تا ائتلاف دیگر بر سر قدرت منافع پایداری را پیگیری نمی‌‌کردند.

لازم است که در ارتباط با «گیلان» به اهمیت نهاد «مدرسه» و پررنگی اجتماعات محفلی معلمان – به ویژه در هیأت محافل ادبی- اشاره شود. چه در دوران مشروطه و چه پس از آن «جمعیت‌‌های فرهنگی» در گیلان همواره یکی از قلب‌‌های تپنده‌‌ی سیاست‌‌ورزی و اجتماعی شدن بودند (و هنوز هم هستند). برای مثال عمده‌‌ی بدنه‌‌ی کوچک حزب سوسیال-دموکرات گیلان (هنچاک) را معلمان تشکیل می‌‌دادند. اما این سیاست‌‌ورزی حزبی به سبب بی‌‌بهره‌‌گی از یک سابقه‌‌ی کار تشکیلاتی مستقل چندان پایدار و عمیق نبود. لذا غفلت از جایگاه این محافل و جمعیت‌‌ها در «نیروسازی» و نیز به‌‌وجود آوردن پایگاه تشکیلاتی قدرتمندی از «کارگران غیرمولد»، یکی دیگر از ضعف‌‌های «جنبش کارگری» در شمال ایران بوده است.

تجربه‌‌ی «جمهوری سوسیالیستی» بر دو نکته‌‌ی مهم گواهی می‌‌دهد:

اول) ضرورت وجود تشکیلات‌‌ مستقل کارگران و تجربه‌‌ی کنش‌‌گری کارگران در این تشکیلات‌‌ها با یکدیگر پیش از آنکه پای فعالیت حزب کمونیست یا سوسیالیستی در میان باشد.

دوم) ضرورت فعال‌‌سازی یک «سیاست رهایی‌‌بخش» حول محور «زمین» برای نیروگیری از بدنه‌‌ی کارگران.

در نهایت در این دوره که مصادف است با انقراض سلسله‌‌ی قاجار و تأسیس پهلوی، کارگران مبارز می‌‌کوشند به میانجی حفظ تشکیلات‌‌شان به صورت مخفی، تمامی امکان کنشگری‌‌شان را از دست ندهند.

  1. دهه‌‌ی طلایی

بازه‌‌ی دهه‌‌ی 1320 را شاید بتوان بی‌‌اغراق «عصر طلایی» مبارزات کارگران ایران دانست. با فروپاشی حکومت پهلوی اول، اشغال متفقین و بی‌‌قدرتی شاه تازه بر تخت نشسته، و نیز آزادی نزدیک به 1300 زندانی سیاسی، و از آن جمله فعالان کمونیست و کارگر، اتحادیه‌‌ها و سندیکاها یکی پس دیگری یا احیا و یا تأسیس شدند.

ویژگی‌‌های برجسته‌‌ی «جنبش کارگری» در این دوران را می‌‌توان این موارد دانست:

  • سازمان‌‌مندی و تلاش برای کنش یکپارچه‌‌ی طبقاتی.
  • استقلال کنشگری علی‌‌رغم وجود احزاب و گروه‌‌های کارگری (نظیر «حزب توده»، «کروژک‌‌ها» و «جمعیت رهایی کار و اندیشه»).
  • احیای سنت شکل هجومی در مبارزه به میانجی مواردی چون «اشغال کارخانه»، «اصرار بر حق تشکل‌‌یابی»، «موضعگیری سیاسی نسبت به مسائل کشور مستقل از احزاب» و نیز «همبستگی کارگران ورای یک کارخانه و حتی یک صنعت».
  • توأمانی حضور فعال کارگران در فعالیت سیاسی حزبی و نیز صنفی و عموما قائل بودن اولویت برای دومی.

شورای متحده‌‌ی کارگران (که حزب توده در شکل دادن آن نقش قابل توجهی داشت) تا پایان 1321 نزدیک به 30 هزار کارگر را در صفوف خود متشکل کرد. با اینکه در برنامه‌‌ی شورا بر پرهیز از دخالت در امور سیاسی تأکید شده بود، اما اعضا هوشمندانه متکی بر بدنه‌‌ی قدرتمندی که شورا داشت تمرکز حداکثری خود را بر مطالباتی گذاشته بودند که نمودار «سیاسی شدنِ کارگری» بود: از «8 ساعت کار روزانه» تا «پرداخت مزد برای روزهای جمعه»، از «پرداخت مزد برای روزهای بیکاری» تا «دستمزد برابر برای مردان و زنان» و از «ممنوعیت کار خردسالان» تا «حق اعتصاب». تا سال 1325 شمار اتحادیه‌‌های عضو شورا به 186 مورد رسید و اعضای آن مجموعا بالغ بر 335 هزار نفر می‌‌شدند. نگاهی به ترکیب صنایعی که اتحادیه‌‌های کارگری‌‌شان عضو شورا بودند به خوبی توانمندی آن را نشان می‌‌دهد: صنعت نفت، نساجی، دخانیات، ذغال سنگ، چاپخانه، وسایل نقلیه عمومی، فرش‌‌بافی، دریانوردی، نقاشان ساختمانی، کفاشان، دوزندگان و … . طبیعتا به خاطر حضور تشکیلات صنایع نفت در خوزستان بیشترین اتحادیه‌‌های عضو شورا از این شهر بودند و کمترین‌‌شان از کرمان که مرکز تجمع قالی‌‌بافان به‌‌شمار می‌‌رفت. این نیروی تشکیلاتی عظیم توان چانه‌‌زنی بسیار بالایی را برای کارگران فراهم کرده بود که به مدد آن هم موفق به مجبور کردن مجلس چهاردهم به تصویب لایحه‌‌ی قانون کار (خرداد 1325) با بندهایی چون «8 ساعت کار روزانه»، «دو هفته مرخصی سالانه با حقوق» و نیز «6 هفته مرخصی برای کارگران زنِ باردار» شدند (نک به: همان: 754-753).

اعتصابات متعدد و بسیار بزرگی در این دهه‌‌ برگزار شد که در مواردی به کشتار وسیع کارگران نیز منجر شد. از بین این اعتصابات ما به سه مورد بسیار مهم اشاره می‌‌کنیم:

1. قیام کارگران اصفهان در فروردین 1323: در این سال خیابان‌‌های اصفهان به آوردگاهِ فعالان سیاسی تبدیل گردیده بود. ایادی حزب وطنِ سید ضیا، میلیشیای مسلح صارم‌‌الدوله، چاقوکشان روستایی سردار اعظم و ملاکان اصفهان، نیروهای شهربانی و لشکر اصفهان در یک‌‌سو صف‌‌آرایی کردند و در سوی دیگر، مبارزان حزب توده ایران در روستاهای اطراف که زیر فشار میرابها، اوباش و مباشران ملاکان، خانه و کاشانه را ترک و به اصفهان آمده بودند و مبارزان حزب در خودِ اصفهان و فعالان جان بر کرف اتحادیه کارگران در دیگر سو صف‌‌آرایی نموده بودند. همه روزه ده‌‌ها نفر مجروح و به بیمارستان منتقل می‌‌شدند و نیروهای حزب و فعالان کارگری تحت تعقیب بودند. شدت برخوردها به حدی رسید که اتحادیه‌‌ی کارگران و کمیته‌‌ی ایالتی حزب توده در یک نشست پُرتنش در اسفند 1323 از کارگران خواستند برای حفاظت از خانواده‌‌ها و کیان خود، آن‌‌ها را به کارخانه‌‌ها بیاورند تا مورد تعرض واقع نشوند. با حمله‌‌ی چاقوکشان به حریم کارخانه‌‌ی ریسباف در 22 فروردین، یک نبرد مسلحانه‌‌ی تمام عیار در سطح شهر آغاز می‌‌شود. نتیجه‌‌ی نبرد به نفع کارگران تمام می‌‌شود و اداره‌‌ی شهر عملا در دست اتحادیه و حزب می‌‌افتد. با چنین اوضاعی جلوی ورود نان و آرد به شهر بسته می‌‌شود که کارگران هم متقابلا مبادرت به شکستن قفل انبارهای مواد غذایی‌‌ می‌‌کنند. در این شرایط مرکزیت حزب بنا به فشاری که از ناحیه‌‌ی سفارت شوروی (و آن نیز از ناحیه‌‌ی سفارت انگلستان) رویش بود، در اقدامی خائنانه از دفاع از قیام سرباز می‌‌زند و ایرج اسکندری در مجلس با تقبیح شکسته شدن قفل انبارهای مواد غذایی کارخانه‌‌ها، در باب شأن والای مالکیت در اسلام نطخ می‌‌کند. به این ترتیب با سازش حزب توده و افتادن شکاف در بدنه‌‌ی قیام، آنچه بی‌‌اغراق می‌‌توان «کمون بیست روزه‌‌ی کارگران اصفهان» نامیدش به شکست می‌‌انجامد و بقایای مبارزان یا کشته، یا ضرب و شتم و یا ناگزیر از ترک شهر و اختفا می‌‌گردند (نک به: آذربایجانی، 1393: 77-92).

2. اعتصاب کارگران نفت در تیر 1325: این اعتصاب محصول یک رشته اعتراضات بود که به نحوی کاملا خود- جوش به‌‌هم پیوستند و بدل به خیزشی بسیار عظیم شدند. خرداد ماه 1324 کارگران نفت کرمانشاه که مدت زمانی بود از سطح بسیار پائین دستمزدها به سطوح آمده بودند به صورت یکپارچه دست از کار کشیدند. آنان لیستی از مطالبات‌‌شان را به کارفرمایان انگلیسی شرکت دادند و خواهان برآورده شدن فوری آن‌‌ها شدند. به جز «افزایش دستمزد» از جمله‌‌ی دیگر خواست‌‌ها می‌‌توان به «برابری دستمزد کارگران داخلی و خارجی»، «یک روز تعطیلی در هفته» و «به رسمیت شناخته شدن اتحادیه‌‌ی کارگری» اشاره کرد. نکته قابل توجه در این اعتصاب آن است که هم حزب توده و هم شورای متحده با توجیه اینکه «جنگ علیه ژاپن» ادامه دارد و استخراج نفت برای همسایه‌‌ی شمالی می‌‌تواند مهم باشد، به شدت مخالف آن بودند. با تهدید به اخراج کارگران از سوی کارفرمایان، تزلزل در صفوف متحد کارگران افتاد و اعتصاب شکسته شد. این امر منجر به دست‌‌کم اخراج 400 تن از 900 کارگر شرکت شد. تیر 1325 سراسر حوزه‌‌های نفتی خوزستان به عرصه‌‌ی منازعه‌‌ی میان کارگران و کارفرمایان تبدیل می‌‌شود. این‌‌بار اما مسئله فقط «دستمزد پائین» نبود؛ مطالبات کارگران این موارد را شامل می‌‌شد: عزل استاندار، خلع سلاح عشایر خوزستان (که در مقام چماق‌‌داران و اوباشِ در خدمت کارفرمایان به فعالان کارگری حمله‌‌ور می‌‌شدند)، عدم مداخله‌‌ی شرکت نفت ایران- انگلیس در امور داخلی ایران و در نهایت اجرای کامل قانون کار. قلب تپنده‌‌ی اعتراضات آغاجاری بود. روز بعد از کلید خوردن این حرکت، بیش از 10 هزار کارگر پالایشگاه نفت آبادان در جهت اعلام همبستگی با هم‌‌قطاران‌‌شان دست از کار کشیدند. حاکمیت و کارفرمای انگلیسی اما عقب‌‌نشینی نمی‌‌کنند. اعلام حکومت نظامی می‌‌شود و سه ناو نظامی انگلستان راهی شط‌العرب می‌‌گردند. مطابق نوبت قبلی در اصفهان، بار دیگر کمیته‌‌ی مرکزی حزب توده نقش ترمزکِش را ایفا می‌‌کند و این‌‌بار «حسین جودت» راهی اهواز می‌‌شود تا با برحذر داشتن کارگران از تداوم اعتصاب، غائله را ختم‌‌ به خیر کند. بدنه‌‌ی معتصب زیر بار این پا درمیانی نمی‌‌رود و بر خواسته‌‌های خویش اصرار می‌‌ورزد. مواجهه به نهایت قهرآمیزی طبقاتی‌‌اش می‌‌رسد و 47 کارگر به ضرب گلوله از پا درمی‌‌آیند، 150 تن زخمی می‌‌شوند و موجی از دستگیری‌‌ها به راه می‌‌افتد (پایدار، 1394: 283-278). جالب آنکه آبراهامیان در روایتی که از این اتفاق به دست می‌‌دهد می‌‌کوشد تا رهبری اعتصاب را منصوب به حزب توده کند.

3. اعتصاب گسترده کارگران نفت در فروردین 1330: با تصویب قانون «ملی شدن صنعت نفت» از سوی مجلس شانزدهم در اسفند 1320، شرکت انگلیسی نفت به منظور مقابله به مثل بهانه‌‌هایی می‌‌آورد و یک سری از مزایای کارگران را قطع می‌‌کند، از جمله 30% اضافه حقوق دستمزدی که قبلا گرفته بودند قطع می‌‌شود و یک سری مغازه‌‌های خوارو بار فروشی را در منطقه خوزستان می‌‌بندند. تحریکات انگیسی‌‌ها باعث برپا شدن مجدد جنبش کارگری در خوزستان می‌‌شود.

به دنبال این واقعه (در فروردین 30) کارگران بندر ماهشهر دست به اعتصاب می‌‌زنند. کارگران آغاجاری از آن‌‌ها حمایت می‌‌کنند و دست به اعتصاب می‌‌زنند، به زودی اعتصاب سراسری می‌‌شود و کلیه کارگران خوزستان به این اعتصاب می‌‌پیوندند، خلاصه هزاران کارگر نفت و تعمیرگاه‌‌ها و حمل و نقل همه به پشتیبانی از کارگران اعتصابی دست از کار می‌‌کشند و اعتصاب عمومی در فروردین 30، خوزستان را در بر می‌‌گیرد.

مجددا دولت به کمک انگلیسی‌‌ها سرکوب وحشیانه‌‌ای را شروع می‌‌کند. این دفعه انگلیس ناوگان شامل 2 ناو هواپیما بر و 12 ناو مین افکن و تعدادی زیادی کشتی به دریای عمان و خلیج فارس گسیل می‌‌کند تا کارگران را سرکوب کند. در مقابل این‌‌ها کارگران تسلیم نمی‌‌شوند و مقاومت‌‌شان گسترش می‌‌یابد و بخش‌‌هایی از کارگران و کارمندان که باقی‌‌مانده بودند دست به اعتصاب می‌‌زنند، مانند کارگران ساختمانی و لوله‌‌کشی جنوب و کارمندان اداره شرکت نفت، در همین سال صدای کارگران ایران در سراسر ایران باز به پشتیبانی از کارگران نفت بلند می‌‌شود، و اعتصابات وسیعی سایر شهرهای دیگر تظاهرات‌‌های همبستگی با کارگران جنوب شکل می‌‌گیرد. اعتصاب یک ماه ادامه دارد. کارگران از زن و مرد در مقابل ارتش ایران و انگلیس مقاومت می‌‌کنند. فشار عمدتا متوجه آغاجاری، آبادان و ماهشهر است. ابعاد تظاهرات و مبارزات مردم خوزستان چنان وسعت می‌‌گیرد که شرکت انگلیسی نفت تصمیم می‌‌گیرد اتباع امریکایی و انگلیسی را از خوستان خارج کند، و به موافقت نامه‌‌ای با کارگران تن می‌‌دهد (نک به: آبراهامیان، {چ16} 1389: 453-454).

هم‌‌چنان که در ابتدای تاریخچه‌‌ی دهه‌‌ی موسوم به «طلایی» جنبش کارگری متذکر شدیم، تعداد اعتصابات در این دهه بسیار زیاد است و این نشان از حضور فعالانه‌‌ی طبقه‌‌ی کارگر در صحنه‌‌ی سیاست دارد. اما در کنار این، اختلافات داخلی سازمان‌‌دهندگان اعتراضات کارگری با یکدیگر از یک سو و نیز دسیسه‌‌چینی‌‌های حاکمیت برای اختلاف‌‌افکنی در صفوف متحد کارگران به انشعاباتی چند و پراکندگی سازماندهی منجر شد:

دولت براى خنثى كردن اقدامات شوراى متحده، كه مورد استقبال كارگران قرار گرفته بود، اتحاديه‌ى كارگران و برزگران را در تهران تشكيل داد و شعبه‌هايى از آن را در خوزستان و مازندران سرهم بندى كرد. چندى بعد نيز اتحاديه‌ى ديگرى به نام «اتحاديه‌ى زحمت كشان» در تهران سرهم بندى شد كه فعاليت آن بيش‌‌تر در كارخانه‌ى سيمان متمركز شده بود و بالاخره براى رويارويى با مسائل كارگرى در 1325 وزارت كار به وجود آمد. مخالفان شوراى متحده‌ى مركزى در 1325، «اتحاديه‌ى سنديكاهاى كارگران و كشاورزان ايران»، (اسكى) را تشكيل دادند كه به كنفدراسيون سنديكاهاى آزاد جهان وابسته شد. به زودى در سنديكاهاى نامبرده اختلاف بروز كرد و «اتحاديه‌ى مركزى كارگران و كشاورزان ايران»، (امكا)، از آن انشعاب كرد. در 1327، بار ديگر در تشكيلات اسكى اختلاف بروز كرد و كارگران راه‌آهن پس‌‌ از جدايى از آن اتحاديه‌اى به نام «شوراى مركزى كارگران و پيشه‌وران و كشاورزان ايران» را تشكيل دادند. سرانجام در 1330 به ابتكار و كوشش‌‌ وزارت كار، سه تشكيلات كارگرى دولتى در كنگره‌ى اتحاديه‌ى كارگران ايران، وابسته به كنفدراسيون سنديكاهاى آزاد جهان، ادغام شدند. اين كنگره فاقد هر نوع پايگاهى در ميان كارگران بود (نک به: سوداگر، 1369: 756).

پرسش مهمی که در بررسی این دهه‌‌ی طلایی می‌‌بایست به آن پاسخ داد عبارت از این است که چرا علی‌‌رغم اتخاذ سیاست هجومی از سوی کارگران در مبارزات‌‌شان، گستردگی حجم اعتراضات، همچنین گستردگی و کیفیت قابل توجه سازمان‌‌یابی و نیز وجود احزاب و سازمان‌‌های سیاسی‌‌ای که بعضا می‌‌کوشیدند منافع ایشان را نمایندگی کنند، باز هم در هنگامه‌‌ی برپا شدن یک «کودتا» شاهد انفعال و یا دست‌‌کم مقاومت ناچیز مدنی (در این‌‌جا به طور خاص «مقاومت کارگری») در مواجهه با آن هستیم؟ آیا قدرت بالای سرکوب پاسخ است یا اینکه در دل این «جنبش» مسائلی هست که باید به دقت واکاوی‌‌شان کرد؟

آیا صرف عدم همراهی‌‌های حزب توده و درک غلط آن از «مرحله‌‌ی مبارزه» می‌‌تواند پاسخ باشد؟ کاریزمای مصدق و عدم اعتقاد او به اهمیت و نقش جنبش کارگری برای پیشبرد مبارزه‌‌ی ملی چطور؟ به همین قیاس می‌‌توان از چرایی مقهور «نازیسم» شدن جنبش کارگری آلمان، مقهور «فاشیسم» شدن جنبش «تسخیر کارخانه‌‌های» ایتالیا (شهر تورین) و حتی واگذاری قافیه به «استالینیسم» از سوی کارگران شوروی، از نو پرسش کرد.

گفتن اینکه مجموعه‌‌ی عواملی از «خیانت رهبران کمونیست به کارگران»، «خودخواهی و ساده‌‌انگاری‌‌های رهبران ملی» و نیز «درجه‌‌ی بالای سرکوب» باعث به وقوع پیوستن تراژدی کودتا شد، بیش‌‌تر یک پاسخِ از سر باز کنی‌‌ست تا بررسی عمیق چرایی بی‌‌عملی یا مقاومت ضعیف جنبش کارگری.

برای پاسخ درباره‌‌ی ایران دهه‌‌ی 1320 شاید رجوعی به آنچه در بند 17م مقدمه‌‌ی نظری درباره‌‌ی مفهوم «طبقه‌‌ی کارگر» بتواند راه‌‌گشا باشد:

ما در دهه‌‌ی 1320 شاهد انفجار نیرویی سرکوب شده هستیم که تبلورش را در انبوه اتحادیه‌‌ها، سندیکاها و احزابی از سوی کارگران و برای ایشان می‌‌بینیم. این تعدد سازمان‌‌یابی و میل به عمل به میانجی آن‌‌ها در هیأت‌‌هایی چون «اعتصاب»، «راه‌‌پیمایی»، «اشغال محیط کار» و «به مبارزه طلبیدن نیروهای نظامی در خیابان» عمدتا نقش یک‌‌جور «اکتیویسم» و «میل به عملِ پُر سر و صدا» را دامن زد. کارگران به قدری درگیر شکل مبارزه (ضرورت سازمان‌‌مندی‌‌اش) شدند که از اندیشیدن به مؤلفه‌‌های مؤثر بر مسائل رایج‌‌شان – از «دستمزد» گرفته تا «حق تشکل‌‌یابی»- بازماندند و در خصوص آن‌‌ها یا به پدرسالاری احزابِ مدعی نمایندگی‌‌شان تن دادند و یا مقهور سیاست‌‌های حزبی-حکومتی-جهانی شدند. این مؤلفه‌‌ها از بحث «بورژوازی ملی» تا «امکان بنای یک جمهوری» و تا «امپریالیسم» را شامل می‌‌شد. مسئله‌‌ی مهم دیگر فکر نشده خیز برداشتن برای حرکت تهاجمی بسیار مهمی به نام «کنترل کارگری» بود. این درست است که تهاجمی شدن مبارزات کارگران در دهه‌‌ی 1320 در قیاس با دوره‌‌ی قبل حرکتی رو به جلو محسوب می‌‌شد، اما یک تهاجم برنامه‌‌ریزی نشده، می‌‌تواند متحمل شکستی شود که صدها مرتبه بدتر از آهسته و پیوسته حرکت کردن است. در جمعبندی نهایی این بخش می‌‌کوشم پاسخ دقیقی به پرسشی که مطرح کردم و تحلیل تا به اینجای تاریخ «جنبش کارگری» (با نظر به امروز) بدهم.

جمعبندی نهایی

نگاهی به روند ۴۷ ساله‌‌ای که تا به اینجا مورد بررسی قرار دادیم با لحاظ کردن این نکته که عواملی چون «سرکوب» و «عدم ایفای نقش نیروی پیشگام از سوی احزاب چپ» را از دایره‌‌ی تحلیل چرایی شکست‌‌ها کنار بگذاریم و صرفا بر مسائل درون خود «جنبش کارگری» تمرکز کنیم، برای ما نکاتی را آشکار می‌‌سازد:

نخست اینکه عمده‌‌ی تشکل‌‌های کارگری شکل داده شده خصلتی «ناپایدار» داشتند و به شکلی موقتی (مثلا برای سازمان دادن یک «اعتصاب» یا «گرفتن فوری مطالباتی») فعالیت می‌‌کردند. در این مورد باید توجه داشت که تشکیلات‌‌های سراسری‌‌ای چون «شوراى مركزى اتحاديه‌ى كارگران» (1300) و «شورای متحده کارگران ایران» (1320) هم بیش‌‌تر خصلتی موسمی داشتند و بجز مراحل اولیه‌‌ی شروع به فعالیت‌‌شان، عمدتا از هر اعتصاب تا اعتصاب دیگر فعال می‌‌شدند (آن‌‌ هم چنانکه در موارد ذکر شده مورد بررسی قرار گرفت در مورد «شورای متحده» به شکل پس از شروع یک اعتراض به صورت خود- جوش توسط کارگران و بعضا به قصد منصرف کردن ایشان از ادامه‌‌ی اعتصاب).

دوم اینکه کارگران ایران عمدتا تنها مبادرت به سازمان‌‌دادن یک نوع از تشکل‌‌های مستقل کارگری کردند که عبارت باشد از «سندیکا» یا «اتحادیه» و دیگر انواع پیگیری «درد مشترک» را جدی نگرفتند: از «تعاونی»ها («مصرف»، «مسکن» و …) به عنوان تشکیلاتی به قصد افزایش قدرت خرید کارگران نه از طریق «مبارزه برای افزایش دستمزد» بلکه متکی بر «صرفه‌‌جویی در هزینه‌‌ها» با تشکیل صندوق، تا «کمیته‌‌های کارخانه» به قصد مقابله به مثل با الگوی مدیریت سرمایه‌‌دارانه‌‌ی تولید. حتی در ارتباط با «اعتصاب» هم تنها در معدود مواردی کارگران مبادرت به تشکیل «صندوق اعتصاب» کردند که بتوانند متکی بر آن از پس هزینه‌‌های کارگران در دوران عدم پرداخت مزد و یا احتمال اخراج برآیند و با طولانی کردن مدت زمان اعتصاب، کارفرمایان را تحت فشار قرار دهند (نک به: سعیدی، 2003: 7-51).

سوم اینکه در دهه‌‌ی 1320 «شورای متحده» نقشی شبیه به نقش منفی «اتحادیه‌‌های کارگری» در روسیه‌‌ی پس از اکتبر 1917 ایفا کرد که عبارت بود از برچیدن بساط «کمیته‌‌های کارخانه» با این فرض که «کمیته‌‌ها قادر به نمایندگی منافع کل طبقه نیستند» و «در دوران انتقالی درکی از سیاست‌‌های اصلاح‌‌طلبانه‌‌ی موقتی حکومت کارگری ندارند». فهم اهمیت هماهنگ شدن منافع طبقاتی در روندی از پائین به بالا، در جریان گفتگوی خودِ کارگران با یکدیگر و نه به شیوه‌‌ی روشنفکری قیم‌‌مآبانه از بالا (حالا هر چقدر هم دقیق) تضمین‌‌کننده‌‌ی پایداری تغییراتی‌‌ست که بناست به دست ایشان صورت گیرد. این نکته را می‌‌توان به خوبی در صورتبندی سخن‌‌گوی جنبش «کمیته‌‌های کارخانه» در روسیه (شیووتوف {Schiwotow}) در پاسخ به آن دسته از بلشویک‌‌های مدافع برچیده شدن بساط «کمیته‌‌ها» دید:

«ما در کمیته‌‌ی کارخانه روی دستورالعمل‌‌هایی که از پایین می‌‌آیند کار می‌‌کنیم و تعمق می‌‌کنیم که چگونه می‌‌شود آن‌‌ها را با کل امور صنعت تطبیق داد. [موضوع بر سر این‌‌ست که] این‌‌ها دستورالعمل‌‌های کسانی هستند که در محیط کارند، و فقط همین‌‌ها نیز از اهمیت واقعی برخوردارند. این‌‌ها نشان می‌‌دهند که کمیته‌‌های کارخانه چه قابلیت‌‌هایی دارند و بنابراین بایستی در هر بحثی بر سر کنترل کارگری به آن‌‌ها اولویت داده شود. کمیته‌‌های کارخانه بر این عقیده‌‌اند که امر کنترل وظیفه‌‌ی هر کمیته در هر کارخانه است. کمیته‌‌های هر شهر ضروری‌‌ست با یکدیگر پیوند یابند … و در سطح منطقه به هماهنگی دست یابند» (برینتون، 1999: 124).

در این ارتباط توجه به این نکته‌‌ی اقتصاد سیاسی اهمیت دارد که «حزب» یا «سازمان» -هر چقدر هم که مترقی- نهادی‌‌ست که ریشه در ساختار تولید ندارد. حزب و یا سازمانی که می‌‌کوشد منافع کارگران را نمایندگی کند در بهترین حالت پیشنهادهای کارایی برای اداره‌‌ی تولید به شیوه‌‌ای غیرسرمایه‌‌دارانه دارد. عدم شکل گرفتن یک ساختار غیر سلسله‌‌مراتبی و در پیوند دائمی بودن با دیگر بخش‌‌های ساختار تولید در هر کارخانه است که می‌‌تواند مانعی بر سر راه بازتولید دولت طبقاتی باشد. دگرگون شدن ساختار تولید در جامعه‌‌ی سرمایه‌‌داری به عنوان نخستین (و نه اولین و آخرین) سنگ بنای جامعه‌‌ای رهایی یافته بدون شک «امر کارگران» است، و کارگران در محیط کار باید بتوانند این ساختار را کنترل کنند.

باز هم در این خصوص برینتون چالش جدی‌‌ای را پیش روی ما می‌‌گذارد:

«مارکسیست‌‌ها به طور کلی استدلال کرده‌‌اند که به سادگی نمی‌‌شود نهادهای سیاسی بورژوایی را تسخیر کرد و آن‌‌ها را برای اهداف دیگری (مثلا برای استقرار سوسیالیسم) به کار برد. آن‌‌ها همواره بر این باور بوده‌‌اند که ضروری‌‌ست نهادهای نوینی (شوراها) برای تحقق قدرت واقعی کارگری به‌‌وجود آیند. اما برخورد مارکسیست‌‌ها در مورد نهادهایی که قدرت اقتصادی بورژوازی را تأمین می‌‌کنند، چنین نیست. آن‌‌ها در مقابل این سوأل محتاطانه عمل کرده و سکوت پرمعنی‌‌ای اختیار کرده‌‌اند که: آیا انقلابیون می‌‌توانند نهادهای اقتصادی بورژوایی را به تسخیر درآوردند و آن‌‌ها را برای اهداف خود به کار گیرند و یا این‌‌که نه! باید در وهله‌‌ی اول این نهادها نابود گردند و ساختارهای نوینی که بیان‌‌گر دگرگونی بنیادین در مناسبات تولید هستند، جایگزین‌‌ آن‌‌ها شوند؟» (همان: 141).

چهارم اینکه در تمام این دوران 47 ساله، علی‌‌رغم بارها و بارها به منصه‌‌ی ظهور رسیدن شعور و شور سیاسی زنان (نمونه‌‌ی انجمن‌‌های مخفی دوران مشروطه و یا طلایه‌‌داری زنان در شورش‌‌های نان و مقابله به مثل با استعمار روسیه و انگلستان) و در مورد خاص پژوهش ما آگاهی پراتیک طبقاتی زنان کارگر، جز در مورد اعتصاب 1308 نفتگران خوزستان، جنبش کارگری از این ظرفیت اعتراضی و سازمان‌‌دهنده بهره‌‌ای نبرد و هرچه بیشتر مردانه به آزمون و خطا پرداخت.

پنجم اینکه پُرواضح است که خود- مدیریتی کارگران بدون دخالت مستقیم ایشان در امور سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه میسر نیست و در یک کلام به گونه‌‌ای لازم و ملزوم سرنوشت «کنترل کارگری» و «دولت کارگری» به یکدیگر گره خورده است. رزا لوکزامبورگ به درستی یادآور می‌‌شود که «یکی از ملزومات حاکم شدن کارگران بر سرنوشت‌‌شان وجود وسیع‌‌ترین آزادی‌‌های سیاسی در جامعه است. طبقه‌‌ی کارگر برای آموزش خود به این آزادی‌‌ها همچون هوا برای تنفس احتیاج دارد» (سعیدی، 1998: 136). پس کارگران باید در اجتماعات خویش در خصوص امکان‌‌های به‌‌دست گرفتن قدرت و چگونگی اداره‌‌ی واحدهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی با یکدیگر گفتگو کنند. یکی از مهمترین جلوه‌‌ی جریان داشتن گفتگوهای مستمر و درگیر شدن کارگران در آن‌‌ها وجود نشریاتی‌‌ست که بازتاب دهنده‌‌ی دیدگاه‌‌های خودِ کارگران و حتی نزاع‌‌های ایشان با یکدیگر باشد. روند تحولاتِ 47 ساله‌‌ی جنبش کارگری ایران گواهی می‌‌دهد که جز در موارد محدودِ «دوره‌‌ی نخستین جوانه‌‌ها» (به همت وجود نشریاتی چون «اتفاق کارگران» و «حقیقت» البته با عمری محدود)، یک فرض درون کارگران ما نهادینه شده است و آن تقسیم کارِ «یدی» و «فکری» مبارزه است. گویی آنان خود پیشاپیش پذیرفته‌‌اند که در بحث‌‌های جدی‌‌تر سیاسی- اجتماعی در بهترین حالت می‌‌توانند «بازوی اجرای» تغییر باشند و نه «مغز متفکر» آن. به بیان دیگر انگار ما با یک «تقسیم کار بورژوایی» درون منطق مبارزه‌‌ی سوسیالیستی مواجه‌‌ایم.

باری کارگران باید بخوانند، بنویسند و دائما بر سر مسائلِ خاص و ویژه‌ی محیط کار و به میانجی آن ورود به مسائل کلان‌‌تر با یکدیگر گفتگو کنند. این گفتگوها باید تا جای ممکن ثبت شوند تا در یک پیوستار مبارزاتی، امکان تصحیح درک‌‌ها و بازخوانی سنت‌‌ها فراهم باشد. یدالله خسروشاهی از فعالان باسابقه‌‌ی «اتحادیه‌‌ی کارگران نفت تهران» در انتقاد از تجربه‌‌ی تاریخی مبارزاتی خود و همکارانش می‌‌نویسد:

«مهمترین ضعف ما این بود که چشم‌‌اندازی برای آینده حرکت‌‌مان نداشتیم و از قبل خود را آماده نکرده بودیم. ما به دنبال حوادث انقلاب می‌‌رفتیم و نمی‌‌توانستیم طرح و نقشه‌‌ای برای آینده بکشیم. برای یک دوره‌‌ی انقلابی تدارکی ندیده بودیم. این عدم آمادگی ما هم ریشه در گذشته داشت. ما قبل از انقلاب حتی در سطح نفت دید روشنی – آن‌‌طوری که اکنون به آن رسیده‌‌ایم- درباره‌‌ی به‌‌وجود آمدن یک تشکیلات سراسری نداشتیم. یک سازمان و حزب پیشرو طبقه‌‌ی کارگر که واقعا کارگری باشد و خود کارگران در آن نقش اساسی داشته باشند، وجود نداشت. تجربیات مبارزات نسل‌‌های مختلف کارگران به یکدیگر منتقل نمی‌‌شد. نه نیروهای سیاسی مسئله‌‌شان انتقال تجربیات جنبش کارگری و جمعبندی از مبارزات آن بود و نه حتی خود کارگران پیشرو تجربیات‌‌شان را جمع‌‌بندی می‌‌کردند. مثلا علی امید که یکی از رهبران کارگران نفت بود، آخر عمرش در تهران کارگر حمام شده بود. او هم ننشست چند صفحه بنویسد که چه مبارزاتی کرده، چه مشکلاتی داشته‌‌اند و نسل بعد چه درس‌‌هایی باید از حرکت آن‌‌ها بگیرد» (خسروشاهی، 1999: 111).

پی‌‌نوشت:

  1. اشاره‌‌ی جداگانه به «جنبش بابیه» از این‌‌روست که محققان بسیاری بر آن تمرکز و تاکید و اختلافات تحلیلی‌‌ دارند؛ از جمله: آیا جنبشی بوده روئیده بر بستر مادی نابرابری و بی‌‌عدالتی اجتماعی عهد قاجار که «تحریک مذهبی متأثر از ایده‌ی «انتظارِ شیعی» در خیزش‌‌اش نقش آفرین بود یا اینکه منتسب شدنش به «باب» را باید بهانه‌‌ی حکومتی‌‌ای برای سرکوب کردن آن ارزیابی کرد و نه ربط داشتن خواست‌‌ها و راستای این جنبش به «شریعت باب». تمرکز مستقل بر این دعوا شاید در تبیین «نسبت روحانیت با طبقه کارگر و فرودستان در آستانه انقلاب 57 و بعد از آن» مؤثر باشد.
  2. در این خصوص قیاس دو مقاله‌‌ی «مسائل امروزه: ترور» نوشته‌‌ی تیگران ترهاکوپیان (ت.درویش) در شماره 49 نشریه‌‌ی «ایران نو» به تاریخ 27 آذر 1289 (16 ذیحجه 1328) با مقاله‌‌ی «رد تئوری بقا و ضرورت مبارزه‌‌ی مسلحانه» از امیر پرویز پویان در بهار 1349 می‌‌تواند اثبات کننده‌‌ی نزدیکی محتوایی مباحثه باشد. گفتنی ست که مقاله‌‌ی هاکوپیان را باید نخستین متن فارسی یک چپ داخل ایران در نقد مبارزه‌‌ی مسلحانه به شمار آورد.
  3. آبراهاميان، شمار اتحاديه هاى كارگرى تشكيل دهنده‌ى شوراى مركزى اتحاديه هاى كارگرى ايران را نه اتحاديه به شرح زير معرفى كرده است: اتحاديه‌ى كارگران چاپخانه‌ها، داروسازان، كفاشان، گرمابه‌‌ها، نانوايى‌ها، ساختمانى، كاركنان شهردارى، دوزندگان و كارگران كارخانه‌ى چيت سازى تهران (سوداگر، 1369: 774).
  4. در تاریخ مهر ماه 1391 عبدالرضا شیخ الاسلامی وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی دستورالعمل آموزش مهارت آموزی به روش «استاد – شاگردی نوین» را برای اجرا به رؤسای سازمان‌‌های فنی و حرفه‌‌ای، تأمین اجتماعی و مدیران کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی استان‌‌ها ابلاغ کرد.
  5. برای اطلاع بیشتر در ارتباط با تحولات قانون کار در کرمان به عنوان نخستین شهری که در ایران بحث تدوین قانون کار در آن جدی دنبال شد نک به: فلور، 1371: 115-110.

منابع:

  • میک سینزوود، اِلِن (1386). «دموکراسی در برابر سرمایه‌‌داری»، ترجمه: حسن مرتضوی، نشر بازتاب نگار.
  • کالینیکوس، الکس (1396). «طبقه‌‌ی متوسط جدید و سیاست سوسیالیستی»، مترجم: بی‌‌نام، نسخه‌‌ی PDF.
  • پولانزاس، نیکوس (1390). «طبقه در سرمایه‌‌داری معاصر»، ترجمه: حسن فشارکی و فرهاد مجلسی‌‌پور، نشر رخداد نو.
  • خسروپناه، محمدحسین (1388). «نقش ارامنه در سوسیال دموکراسی ایران»، نشر و پژوهش شیرازه.
  • شاکری، خسرو (1384). «پیشینه‌‌های اقتصادی- اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دموکراسی در آن عهد»، نشراختران.
  • محمودی، جلیل و سعیدی، ناصر (1381). «شوق یک خیز بلند»، نشر قطره.
  • لاجوردی، حبیب (1369). «اتحادیه‌‌های کارگری و خودکامگی در ایران»، ترجمه: ضیاء صدقی، نشر نو.
  • صفرزاده، هاله. «تاریخچه قانون کار در ایران»، قابل دسترسی در: http://www.ofros.com/gozaresh/safarzade_tghkar.htm
  • شاکری، خسرو (1386). «میلاد زخم»، ترجمه: شهریار خواجیان، نشر اختران.
  • آذربایجانی، اکبر (1393). «نبرد قدرت‌‌های بزرگ و قیام کارگران اصفهان»، نشر پرسش.
  • پایدار، ناصر (1394). «تاریخ جنبش کارگری ایران» (جلد اول)، قابل دسترسی در: http://www.simayesocialism.com
  • آبراهامیان، یرواند (1389). «ایران بین دو انقلاب»، ترجمه: ابراهیم فتاحی، نشر نی.
  • سعیدی، ناصر (2003). «تشکل مستقل کارگری: انواع، ویژگی‌‌ها و وظایف»، کتاب پژوهش کارگری، شماره 7.
  • برینتون، ام (1999). «بلشویک‌‌ها و کنترل کارگری»، ترجمه: جلیل محمودی، کتاب پژوهش کارگری، شماره 3.
  • سعیدی، ناصر (1998). «تاریخچه‌‌ای از مبارزات و بحث‌‌های پیرامون کنترل و مدیریت کارگری»، کتاب پژوهش کارگری، شماره 1.
  • خسروشاهی، یدالله (1999). «خاطراتی از زندگی و مبارزه‌‌ی کارگران نفت»، کتاب پژوهش کارگری، شماره 3.
  • بیات، کاوه و تفرشی، مجید (1396). «خاطرات و اسناد یوسف افتخاری»، انتشارات فردوس.
  • نقش زنان در اعتصاب ماه مه ١٣٠٨ (خرداد 1389). کانون مدافعان حقوق کارگر: http://www.ofros.com/1maj/kmhk_nzmhsh.htm

 

 

لینک کوتاه شده: https://wp.me/p9vUft-iB

ارزش بدون بت‌وارگی

ارزش بدون بت‌وارگی!

بدفهمی کوزو اونو از شکل ارزش

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌ی: النا لوئیزا لانگه

ترجمه‌ی: حسن آزاد

 

رابطه‌ی کار با ارزش چیست؟

مارکس در نامه‌ای به دوست خود لودویگ کوگلمان درباره‌ی منتقد کتاب سرمایه جلد یک، در ژوئیه 1868 (که یک‌سال پیش از این تاریخ به‌چاپ رسیده‌بود) چنین می‌نویسد:

«در باره‌ی سنترال بلات (Centralblatt) گفتنی است طرف با پذیرش این‌که اگر ارزش، اصولا معنایی داشته باشد، پس باید نتایج مرا پذیرفت، بالاترین امتیاز ممکن را داده‌است. این آدم بداقبال نمی‌داند که حتی اگر فصلی درباره «ارزش» در کتابم نباشد، تحلیل مناسبات واقعی که ارائه می‌دهم، حاوی برهان و اثبات روابط واقعیِ ارزش است. این وراجی‌­ها در مورد ضرورت اثبات مفهوم ارزش صرفا از بی‌اطلاعی کامل، هم در مورد موضوع مورد بررسی و هم نسبت به روش علمی ناشی می‌شود. هر کودکی می‌­داند که اگر ملتی از کارکردن باز ایستد، نمی­‌گویم طی یک سال، بلکه حتی در مدت چند هفته نابود خواهدشد، و همین‌طور هر کودکی می‌­داند که میزان تولید با کمیت­‌های متفاوت نیازهای اجتماعی تناسب دارد و برای این‌کار لازم است که مجموعه­‌ی کار اجتماعی به انواع گوناگون کار با کمیت­‌های معین تقسیم شود… علم دقیقا عبارتست از اثبات این که قانون ارزش چگونه خود را بروز می‌دهد». (مارکس و انگلس، 1988، 68)(1)

به‌نظر من درک این موضوع حائز اهمیت است که چرا مارکس برای فهم بهتر قدرت تحلیلی شکل ارزش، نظریه‌ی ارزش ـ ‌کار را درست در ابتدای فصل اول جلد اول سرمایه («کالا») طرح می‌کند. من نشان خواهم‌داد که این تدبیر روش‌شناسانه از سوی مارکس به دقت انتخاب شده‌است. اونو درست برعکس، استدلال می‌کند که در [روش] بازنمایی صرفا بعد از معرفی و تحلیل مفهوم سرمایه، می‌توان به‌درستی از تعیین ارزش هم‌چون مصرف کار انسانی سخن گفت.(2) در این‌جا نشان خواهم‌داد که نظر اونو از حیث ساختاری، ارتباط با موضوع و دلایل روش‌شناسانه در مسیر خطا قرار دارد. من ثابت می‌کنم که چارچوب روش‌شناسانه قراردادن نظریه ارزش ـ کار، درست در ابتدای تحقیق فوق‌العاده مارکس، خصلت برنامه‌ی پژوهشی او در سه جلد کتاب سرمایه را مشخص می‌کند: چگونه در جوامعی که «شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری در آن‌ها غلبه دارد» تمام محصولات کار، شکل ارزشی پیدا می‌کنند. به‌نظر مارکس، ارزش چیزی نیست که هنگام روبه‌رو شدن و مبادله‌ دو دارنده‌ی کالا ظهور کند، بلکه آن شکل ضروری اجتماعی است که کار در جوامع سرمایه‌داری خود را در آن جلوه‌گر می‌سازد. ارزش به‌عنوان زمان کار اجتماعا لازم پیش از مبادله تولید می‌شود، حتی اگر در مبادله به‌شکل مشخص در قیمت‌های خاص تحقق بیابد.(3)

 هدفِ این جُستار، خلاصه‌کردن تحلیل شکل ارزش در آغاز کتاب «سرمایه» نیست. اما برای روشنی و ارتباط بین موضوعات عمومی‌تر، یعنی تحلیل شکل ارزش و شکل ویژه‌ی این موضوع در بحث بین اقتصاددانان مارکسیست ژاپنی کوزو اونو و سامزو کروما که در این‌جا مطرح می‌شود، می‌خواهم توجه خوانندگان را به ویژگی برنامه پژوهشی مارکس و در نخستین نگاه مقدمه‌ی «اثبات نشده» و خلاف عقل سلیم رابطه‌ی بین کار «مجرد» و ارزش جلب کنم، که مارکس اثر عظیم خود را با آن آغاز می‌کند. این تفسیر از برنامه کتاب «سرمایه» و به‌ویژه نقد مارکس از اقتصاد سیاسی به‌طور کلی، به درک این مطلب یاری می‌رساند که اونو به چه شکلِ درخور ‌توجهی از قصد مارکس فاصله گرفته و در کجا به هدف انتقادی خود دست نیافته‌است.

روش و هدف نقد اقتصاد سیاسی

هدف مارکس از تحلیل شکل ارزش، پاسخ به معمای پول است: چرا تمامی محصولات کار در جوامعی که شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری در آن غلبه دارد ضرورتا خود را در یک کالای ویژه به شکل پول بیان می‌کنند؟ به‌نظر مارکس، پول دارای اثر «جادویی» ویژه است که به شکل واقعیتی عجیب جلوه‌گر می‌شود که تمامی کالاها ارزش خود را در آن می‌یابند: «به شکل یک کالای فیزیکی که خارج از آن‌ها، اما در کنار آن‌ها وجود دارد» (مارکس). به دیگر سخن، چگونه تمام کالاهای دیگر ـ یعنی جهان کالاهاـ با پول به‌عنوان معادل عام خویش رابطه برقرار می‌کنند؟ مارکس کلید معمای پول را در این واقعیت می‌بیند که طلا و نقره «به‌محض خروج از امعاء و احشای زمین به تجسم مستقیم تمام انواع کار بشری تبدیل می‌شوند». در نتیجه و حتی پیش از آن‌که او شکل گسترش‌یافته‌ی ارزش را به شکل معکوس در پول و در هسته‌ی منطقی آن یعنی شکل ساده‌ی ارزش «X کالای A = Y کالای B» جستجو کند، برای بازنمایی ارزش به تحقیق پیرامون کار لازم برای تولید یک کالا می‌پردازد.

این امر حقیقت دارد که گرچه هر کالای منفرد محصول نوع خاصی از کار مشخص و سودمند است (خیاطی، بافندگی، برنامه‌ریزی نرم‌افزار یا چیدن برگ چای)، مبادله‌ی عامِ اجتماعی کالاها در شیوه تولید سرمایه‌داری انحصارا با عاملی سنجش‌پذیر اندازه‌گیری می‌شود، که در نتیجه، مبادله بر ارزش استوار است، نه بر ارزش مصرفی، و به شکل پول بازنمایی می‌شود. بنابراین، نوعِ کار متناسب با شکلِ تولید سرمایه‌داری، کاری است که ارزش تولید می‌کند، نه کاری که برای تامین نیازهای انسانی لازم است(4). وظیفه مارکس به‌ویژه در جلد اول، نشان‌دادن این امر است که چگونه این روابط اجتماعی ـ کار مجردـ برای تولید ارزش سازمان‌دهی می‌شود. بنابراین، کار مجرد انسانی مولد شکل مشخص و بت‌واره‌ای است که ارزش پیدا می‌کند: ارزش، با عزیمت از کالا و پول به شکل مشخص بت‌واره‌ی سرمایه و اشکال گوناگون آن در می‌آید (سرمایه‌ی بانکی، اعتبار و سرمایه‌ی بازرگانی) و هم‌چنین به شکل سود، بهره، سود مازاد و اجاره.

به این معنا، فصل مشهور «سرشت بت‌واره‌ی کالا و راز آن» در ابتدای کتاب «سرمایه» طرحی کمرنگ و مقدماتی از مطالبی است که در سه جلد اثر عمده‌ی مارکس پی گرفته‌می‌شود. اما، دقیقا این نقد بت‌وارگی به‌عنوان یک روش است که ابزار اکتشافی لازم برای کشف رمز از رازآلودگی فزاینده‌ی کار مجردِ زنده در مقولات پول و سرمایه را در اختیار ما قرار می‌دهد، اما فراتر از آن ـ احتمالا مهم‌تر از آن ـ مطالب اساسی جلد سوم که در آن ارزش اضافی خود را در سطح پدیداری بیان می‌کند: رقابت، شکل‌گیری نرخ عمومی سود، و با آن قیمت تولید، سود مازاد هم‌چون سودِ «طبیعی» و «فرمول سه‌گانه» که به‌عنوان یک آموزه‌ی اقتصادی آبشخور اقتصاد سیاسی کلاسیک تا اواخر قرن نوزدهم و برخی جریان‌های اقتصادی نوکلاسیک تا زمان حاضر محسوب می‌شود.

یکی از ظواهر کاذب و نمونه‌واری که بت‌وارگیِ ارزش به‌وجود می‌آورد، و مارکس آن را به‌شکل مبسوطی مورد بررسی قرارداده، این است‌که سرمایه خود ارزش و ارزش اضافی می‌آفریند. در این‌مورد، رابطه‌ی میان سرمایه و استثمار کار زنده‌ی بشری کاملا مه‌آلود می‌شود:

«رابطه‌ی بین سرمایه و ارزش در ارزش اضافی عریان می‌شود. رابطه‌ی بین سرمایه و سود، یعنی سرمایه و ارزش اضافی از یک‌سو، هم‌چون مازادی بر قیمت هزینه‌ی کالا نمودار می‌شود که در فرآیند گردش تحقق می‌یابد، و از سوی دیگر، به‌عنوان مازادی که به بیان دقیق‌تر به واسطه‌ی رابطه‌اش با کل سرمایه تعیین می‌شود، سرمایه هم‌چون رابطه با خودش ظاهر می‌شود، رابطه‌ای که در آن سرمایه به‌عنوان مجموعه‌ای ابتدایی از ارزش، از ارزش نوین دیگری که خود ایجاد می‌کند، متمایز می‌شود. این امر برای آگاهی بدین شکل جلوه می‌کند، که سرمایه این ارزش جدید را در جریان حرکت خود طی فرآیندهای تولید و گردش به‌وجود ‌آورده‌است. اما در مرحله‌ی کنونی چگونگی این امر رازآلود است (با مقوله سود، نویسنده) و به‌نظر می‌رسد که از کیفیت‌های نهفته در سرشت خودِ سرمایه نتیجه می‌شود». (Marx, 1981, Capital 3, 139)(5)

من در این‌جا برخلاف خوانش اونو از شکل ارزش نشان خواهم داد، که طرح ویژه‌ی مارکس از مساله‌ی تحلیل شکل ارزش و قائل‌شدن نقش ساختاری و توضیحی برای نظریه ارزش‌ ـ کار در کل تشریح کتاب «سرمایه» در «رمزگشایی بت‌وارگی» تحول اَشکال هرچه مه‌آلودتر کار و جلوه‌های شئ‌واره‌ی آن در شکلِ ارزش نقش کلیدی ایفا می‌کند. بنابراین، برخلاف کسانی که به اونو باور دارند، نقد اَشکال سرشت‌نما و بت‌واره‌ی ارزش یا «بت‌وارگی» در کانون برنامه مارکس قرار دارد. افزون بر این، طرح هوشمندانه‌ی نظریه‌ی ارزش ـ ‌کار در ابتدای فصل اول برای پرسش اساسی بازنمایی یعنی ارتباط بین روش و موضوع مورد مطالعه، فرصت پاسخ‌گویی فراهم می‌کند. به باور من در بازنمایی مارکس (از جامعه سرمایه‌داری) نظریه‌ی ارزش هم‌چون پیوند اساسی بین روش و موضوع مفهوم‌پردازی شده‌است.

روش نقد اقتصاد سیاسی حول موضوع مورد مطالعه‌ی خود سازمان یافته است، و موضوع ـ یا همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد پرسشی که راهنمای مشارکت مارکس است ـ درعین حال شیوه‌ی بازنمایی خود را تعیین می‌کند. این امر نشان می‌دهد که چگونه کل بازنمایی نقد اقتصاد سیاسی به‌شکلی که در کتاب «سرمایه» ارائه شده، عبارتست از تعیین ارزش از طریق بهره‌کشی از کار در تولید، گردش و کل فرآیند اجتماعی سرمایه ـ و این‌که چگونه سرشت بت‌واره‌ی اَشکال ارزش این پیوندِ متقابل را رازآلود می‌کند. به این معنی، من نشان خواهم داد که نظریه‌ی ارزش اونو، نظریه ارزش بدون بت‌وارگی است. به باور من بدفهمی عمیق او از هدف مارکس در برنامه تحقیقاتی‌اش در کتاب «سرمایه»، درک نقصی است از تحلیل شکل ارزشی، همان‌گونه که در بحث با کروما دیده‌می‌شود.

هدف این نوشتار، ارائه‌ی کامل بحث شکل ارزش بین اقتصاددانان مارکسیست سامزو کروما (1982-1893) و کوزو اونو (1977-1897) نیست، که در سال‌های 1940 و 1950 در ژاپن اتفاق افتاد، و در آن اونو برای اولین بار تفسیر خود را علنی کرد. من در این‌جا صرفا بر تفسیر اونو از شکل ارزش درنگ می‌کنم و نشان خواهم‌داد که چرا و چگونه این تفسیر نسبت به روش‌شناسی و تجرید مربوط و در خور با موضوع، که بررسی شکل ارزش بدان نیاز دارد، فاقد بینش اساسی است. پاسخ کروما به اونو این موضوع را به‌خوبی نشان می‌دهد. من هم‌ نیز بر این نظرم که اونو اهمیت ارزش را نادیده می‌گیرد که با انجام تجرید روزانه از فرایند تولید منطبق است، و خود را صرفا در عملیات متفاوت خرید و فروش نشان می‌دهد. به سخن دیگر، اونو اهمیت بت‌وارگی را نادیده می‌گیرد. در نتیجه، مدعای دیگر من به‌طور عمومی این است که ارزش هم‌چون بت‌واره حامل این تناقض است که به‌عنوان یک وجود عینی و منطقی درعین حال شالوده‌ای اجتماعی دارد، و شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری از این‌طریق می‌تواند در درون این فرایند، شکلی خودپو و مستقل از عاملان اجتماعی کسب کند(6). هدف ویژه‌ی من به تحلیل شکل ارزش مربوط است که تکوین منطقی پول را توضیح می‌دهد، شکلی که ارزش خود را در آن متجلی می‌سازد و مستقل از افکار، رفتارها و خواست‌های دارندگان کالا عمل می‌کند. من در این‌جا نمی‌خواهم به قضایای دیگر اونو مانند نظریه‌ی بحران، یا مساله‌ی کالایی‌شدنِ نیروی کار بپردازم، چون این مسائل در بحث شکل ارزش با کروما که اونو در سال 1948 در کتاب «مطالعاتی در سرمایه» به آن‌ها اشاره می‌کند، مطرح ‌نشده‌اند. او بعدتر این مسائل را در اثر اصلی خود «اصول اقتصاد سیاسی» مورد مطالعه و بررسی قرارداد. گاوین واکر اهمیت کالایی‌شدنِ نیروی کار در نظریه‌ی اونو به طور عام را در مقاله‌ای مورد تاکید قرار داده‌است، که به هر حال موضوع این نوشتار نیست.

درک اونو از شکل ارزش و پاسخ کروما

همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد، در این نوشتار فرصت بررسی عمیق‌تر فرض‌های نظری و روش‌شناسانه اونو در آثار بعدی‌اش وجود ندارد، اما بازسازی او از نظریه‌ی مارکسی در این اثر را می‌توان به‌عنوان نقدی بر نظریه‌ی ارزش‌کار از منظر مبادله و گردش با انگیزه‌ی کسب ارزش مصرفی درک کرد. مضمون اولیه‌ی این انتقاد پیش‌تر در بحث با کروما مطرح شده بود. تاکید اونو بر خواست دارندگان کالا برای فهم نظریه‌ی مارکس درباره‌ی شکل ارزش و به دنبال آن چگونگی امکان پدیداری ارزش را می‌توان در این انتقاد به شکل مینیاتوری مشاهده کرد. به‌زودی روشن خواهد شد که موضع اونو با تاکید بر گردش برای مبادله‌ی ارزش‌های مصرفی، یک جنبه‌ی اساسی از نقد مارکس به شکل کار در جوامع سرمایه‌داری را مورد غفلت قرار می‌دهد: یعنی سرشت شئ‌شدگی بت‌واره که در فرآیند مبادله نیز عمل می‌کند. من در سطرهای بعدی به این نکته باز خواهم گشت. در ابتدا به چگونگی خوانش اونو از نظریه‌ی شکل ارزش در چارچوب معضل مبادله‌ی کالایی می‌پردازم. به باور اونو برای درک بیان ساده‌ی ارزش (که می‌توان آن‌را به‌صورت ارزش «X کالای A = Y کالای B» نیز بیان کرد، یا بیست یارد کتان به یک پالتو می‌ارزد، که در این‌جا کتان دارای شکل نسبی ارزش است و پالتو دارای شکل معادل ارزش) نمی‌توان از خواست دارنده‌ی کالا تجرید کرد. او برای مدعای خود سه دلیل می‌آورد:

  • در شکل ساده‌ی ارزش، این پرسش که چرا کالایی در شکل معادل قرار دارد نمی‌تواند بدون در نظر گرفتن خواست دارنده‌ی کالا در شکل نسبی درک شود. بنابراین، تجرید از خواست دارنده‌ی کالا در نظریه‌ی شکل ارزش خطاست. (کروما، 2008، ص 73)(8)

2– بدون در نظر گرفتن دارنده‌ی کالا، نمی‌توان فهمید که چرا کالایی در شکل نسبی ارزش قرار دارد، و کالای دیگر در شکل معادل. ضرورت بیان فعال ارزش به حضور دارنده‌ی کالا نیاز دارد و به علت وجود دارنده‌ی کالا، یک کالای معین می‌تواند در جایگاه شکل نسبی ارزش قرار بگیرد. «به‌عنوان نمونه، اگر صاحب کتان وجود نداشته باشد، نیازی برای پالتو، یعنی کالایی که در شکل معادل قرار دارد، نیز وجود ندارد (اونو و ساکیساکا، 1948، ص 166). «حتی در مورد شکل ساده‌ی ارزش، بین کالایی که دارای شکل نسبی ارزش و کالای دیگری که دارای شکل معادل ارزش است ـ رابطه‌ی تساوی ساده وجود ندارد (اونو و ساکیساکا، 1948، ص 234-233)، بلکه به واسطه‌ی نیاز دارنده‌ی کالایی که دارای شکل نسبی ارزش است (کتان) نسبت به کالای دارنده‌ی شکل معادل ارزش (پالتو) تعیین می‌شود. (کروما، 2008، ص 95)

3– تفاوت اصلی بین شکل معادل عام (شکل C) و شکل پول (شکل D) نخست هنگامِ در نظر گرفتنِ نیاز دارنده‌ی کالا روشن می‌شود. یعنی هنگامی که معادل عام به پول تبدیل می‌شود، دیگر به رابطه‌ای که به‌واسطه‌ی ارزش مصرف نخستین خود مورد تقاضا بود، محدود نمی‌شود، و بنابراین، ارزش یک کالا را بیان می‌کند. صرفا در صورتی که ما «وجود دارنده‌ی کالا را در شکل نسبی ارزش مدنظر قرار دهیم، می‌توانیم درک کنیم که تغییر در مورد شکل پول هنگامی رخ می‌دهد که رهایی پول از ارزش مصرفِ خاص خود کامل شده‌باشد، درحالی که این رهایی در شکل عام ارزش هنوز نهفته است». (9)

کروما به هر یک از این سه استدلال پاسخ می‌دهد و احتمالا با موفقیت آن‌ها را رد می‌کند. اما، من قصد دارم به‌جای تکرار ساده‌ی ضداستدلال‌های کروما توجه شما را به هدف وسیع‌تر خوانش او از مارکس در توضیح نظریه‌ی شکل ارزش و پیش‌فرض‌های روش‌شناسانه‌ی لازم برای درک آن  جلب کنم. از این رهگذر، می‌توان موضع کروما را هم‌چون یک مشارکت روش‌شناسانه بهتر ارزیابی کرد، و تجریدهای ناموفق اونو را به‌دقت دریافت.

به‌نظر کروما، پافشاری اونو بر تقاضای دارنده‌ی کالا به‌عنوان یک وسیله‌ی اکتشافی در درک نظریه‌ی شکل ارزش به یک معضل روش‌شناسانه مربوط می‌شود. بدین‌سان، باید پرسید که در واقع چرا مارکس شکل ارزش را مستقل از خواست‌ها و رفتارهای عاملین در روند مبادله مورد تحلیل قرار می‌دهد.

 شکل‌گیری پول در فصل اولِ «کالا» به طور کامل استنتاج می‌شود، اما دارنده‌ی کالا نخست در فصل دوم از جلد اول «فرایند مبادله» مورد بررسی قرار می‌گیرد. به نظر مارکس، پول محصولات کار خصوصی را از حیث اجتماعی سنجش‌پذیر می‌کند، و از این‌رو، تضاد بین ارزش مصرف و ارزش را حل نکرده، بلکه آن‌را به تراز بالاتری ارتقاء می‌دهد. بدین منوال، می‌توان پول را به‌درستی «ترکیب فراتجربیِ» جامعه‌ی تولید کالایی نامید.

کروما در مشارکت خود بر پرسش‌های روش‌شناسانه ویژه‌ای تاکید می‌کند که به این بینش راه‌ می‌برد. برای درک درست رابطه بین رفتار ویژه‌ی دارندگان کالا و پیش‌شرط‌های خاصی که عمل آن‌ها را ممکن می‌سازد، پرسش‌های معینی که در فصل‌های اول و دوم تحلیل را هدایت می‌کنند لازم است. در نگاه کروما، به شکلی متناقض و برخلاف انتظار این عملِ مبادله نیست که نظریه‌ی ارزش را تعیین می‌کند، بلکه برعکس این نظریه‌ی ارزش است که عملِ مبادله را تعیین می‌کند (کروما، 1957، ص 2-245). کروما با این اظهارنظر چه منظوری داشت؟

کروما برای قرار دادن این ضداستدلال‌ها در چارچوب گسترده‌تر ساختار روش‌شناسانه کتابِ «سرمایه» با اصرار بر روش سه فصل اول تاکید می‌کند. به ادعای مارکس «دشواری در فهم این مطلب نیست، که پول نیز کالا محسوب می‌شود، بلکه در کشف این امر است که کالا چگونه، چرا و به چه وسیله به پول تبدیل می‌شود» (مارکس، 1976، ص 186). کروما در ساختار سامان‌یافته‌ی دو فصل اول هدف‌های متفاوتی را مشاهده می‌کند: تحلیل شکل ارزشی در بخش سوم از فصل اول «چگونگی» شکل‌گیری پول را بررسی می‌کند، بخش چهارم «سرشت بت‌واره‌ی کالا و راز آن» به شرح «چرایی» آن می‌پردازد و بالاخره در فصل دومِ «فرآیند مبادله»، مارکس تلاش می‌کند بگوید که کالا «از چه طریق» به پول تبدیل می‌شود (کروما، 1957، ص 40). به بیان کروما «تحلیل شکل ارزش به این پرسش پاسخ می‌دهد که چگونه طلا به‌عنوان یک کالای ویژه به معادل عام بدل می‌شود، به‌نحوی که شکل طبیعی آن در سراسر جهان کالاها هم‌چون ارزش به شمار می‌آید» (کروما، 1957، ص 21-20). در این‌جا پرسش این نیست که این تبدیل از چه طریق رخ می‌دهد. این «سویه‌ی عملیِ» پول در فصل دومِ «فرایند مبادله» نشان داده‌می‌شود. به باور کروما تمایز بین کارکرد تحلیلِ شکل ارزش و سویه‌ی عملی قرار‌دادنِ کالاها در ارتباط با یک‌دیگر برای روشن کردن هدف اساسی نظریه‌ی ارزش مارکس نقشی حیاتی به‌عهده دارد. بدین‌طریق، کروما به این نتیجه می‌رسد که گرچه در نظریه‌ی فرایند مبادله ضرورت «سرشت» میانجی‌گرانه‌ی پول عملا بازتولید می‌شود، اما وساطت دو کالای مختلف نیز پیش از آن اتفاق افتاده است: از طریق تجرید از شکل ویژه‌ی کاری که برای تولید ارزش‌های مصرفی مختلف لازم است. پول جوهر سحرآمیزی است که در آن تجرید «شیئیت شبح‌گونه» به دست می‌آورد. بدین‌سان، کروما نتیجه می‌گیرد که مقابله‌ی کالاها و دارندگان آن‌ها به‌منظور مبادله به شکل عام اجتماعی و نه صرفا به‌طور تصادفی، تنها بر پایه‌ی پول هم‌چون معادل عام میسر است، بنابراین، پول از طریق مبادله به وجود نمی‌آید. در جوامع سرمایه‌داری، پول بیش‌تر به‌عنوان نخستین بیان بت‌واره‌ی روابط اجتماعی عمل می‌کند، روابطی که بر مصرف و استثمار کار انسانی استوار‌اند. مبادله‌ی عام اجتماعی تنها بر پایه‌ی پول هم‌چون محصول شیئیت‌یافته‌ی تجرید ممکن است.(10)

مارکس در انکشاف استدلال خود، به خوبی از معمای وساطتی که انجام گرفته، آگاه است (پول هم‌چون پیکریابی بلاواسطه کار مجرد انسانی) وساطتی که هم‌زمان پیش‌شرط یک عمل نمایشی (مبادله کالایی) محسوب می‌شود:

«دارندگان کالاهای ما در شرایط دشوار چون فاوست می‌اندیشند: «در آغاز عمل بود»، بنابراین آن‌ها پیش از فکر کردن دست به عمل می‌زنند، قوانین ناشی از سرشت کالاها در غریزه طبیعی دارندگان کالا جلوه‌گر می‌شود. آن‌ها فقط زمانی می‌توانند بین کالاهای خود به‌عنوان ارزش و بنابراین هم‌چون کالا رابطه برقرار کنند که آن‌ها را در رابطه‌ی متقابل با کالای دیگری قرار دهند که به مثابه‌ی هم‌ارز عام به‌کار می‌رود. ما در تحلیل خود از کالا به این نتیجه دست یافتیم. اما فقط عمل اجتماعی می‌تواند کالای خاصی را به هم‌ارز عام  تبدیل کند». (Marx, Cap,1.1976, p 180) (11)

به‌طور خلاصه، تحلیل شکل ارزش، ضرورت پول به‌مثابه‌ی هم‌ارز را ثابت کرد (چگونگی پول)، در حالی‌که فقط عمل اجتماعی این ویژگی‌ها را به کالای طلا می‌بخشد (پول از چه طریق). تفسیر اونو که نه منطق ارزش، بلکه نیاز دارنده‌ی کالا را در پشت پیدایشِ پول می‌بیند، این تحول ظریف روش‌شناسانه را نادیده می‌گیرد، که به نوبه‌ی خود در درک بت‌وارگی، اَشکالِ ظاهرا مستقل و خودپوی مبادله‌ی کالایی نقش اساسی دارد. اونو درعین حال ادعای خود در بازسازی نظریه‌ی شکل ارزش را با جایگزینی آن با تحلیل فرآیند مبادله بی‌پروا اعلام می‌کند. همان‌گونه که کروما می‌گوید اونو مانند سایر نظریه‌پردازان گردش‌گرا بر این باورست که مارکس «ورشکستگی نظری» خود را اعلام کرده‌است؛ چون تحلیل شکل ارزش نمی‌تواند تضاد بین ارزش و ارزش مصرفی را حل کند، و مارکس ظاهرا به همین دلیل مجبور شده است برای پُر کردن این خلاء در نظریه‌ی ارزش به عملکرد دارندگان کالا متوسل شود. کروما با قاطعیت این خوانش را رد می‌کند:

«این به‌هیچ وجه حقیقت ندارد که مارکس برای حل «مساله‌ای از حیث نظری غیرقابل حل» به عمل ویژه‌ای (مبادله‌ی کالایی) روی آورده‌باشد. کاملا برعکس: دارندگان کالا مطابق با نظریه عمل می‌کنند. «قوانین برخاسته از سرشت کالاها بر غریزه طبیعی دارندگان کالا اثر می‌گذارد.» این واقعیت دارد که باید تضاد ارزش مصرف و ارزش را پیش از این که در  شکل پول راه‌حل خود را پیدا کند، مورد بررسی قرار داد. و این درست آن دلیلی است که دارندگان کالا ناخواسته مطابق آن ‌چه که نظریه پیش‌تر ثابت کرده‌بود عمل می‌کنند، یعنی تکوین ضروری پول برای مبادله. چرا مارکس ادعا می‌کند که «آن‌ها پیش از آن‌که فکر کنند، عمل می‌کنند»؟ این شیوه‌ای هوشمندانه برای بیان این مطلب است که پول مانند سایر روابط در تولید کالایی نه هم‌چون «محصول اندیشه» یا «کشف»، آن چنان‌که اقتصاددانان بورژوا می‌گویند، بلکه به‌شکل خودبه‌خودی ظهور می‌کند». (Kruma, 1957, p 24-25)

این‌جا «سوژه‌ی مستقلِ» ارزش دقیقا گسترش نامتناهی خود، برای خود است، بدون توجه به نیازها و تمایلات افراد:

«این فرایند (که طبق آن ارزش مصرف کالا در شکل هم‌ارز بیان شکل ارزش کالا در شکل نسبی می‌شود) مستقل از آگاهی دارنده‌ی کالا رخ می‌دهد. کالا به‌جای انسان به سوژه بدل می‌شود و در جهان بت‌واره به جای زبان آدمی به زبان کالاها سخن گفته می‌شود. (Kruma, 1957, p 82)

غفلت اونو از پیچیدگی بت‌وارگی در بحث اولیه‌اش با کروما به تفسیری مثله شده از شکل ارزش می‌انجامد، غفلتی که در آثار بعدی او و مکتب اونو ادامه می‌یابد.

چکیده تجرید ارزش هم‌چون بت‌واره

مارکس تکوین منطقی پول را به‌شکل زیر خلاصه می‌کند: «آن‌چه که ظاهرا رخ داده، این نیست که کالایی ویژه به این علت که کالاهای دیگر ارزش خود را در آن بیان می‌کنند، به پول تبدیل می‌شود، بلکه برعکس، چون این کالا پول است، تمام کالاهای دیگر همگی ارزش خود را در این کالای ویژه بیان می‌کنند. حرکتی که این فرایند به میانجیِ آن تحقق یافته است در نتیجه‌ی خود ناپدید می‌شود، و از خود اثری بر‌جای نمی‌گذارد». (Marx, 1976, 187)

در واقع، پول اثری از فرایندِ پیدایش خود به جای نمی‌گذارد ـ و رازآمیزی آن در همین امر نهفته است. اما، اگر ما بخواهیم خصلت رازآمیزی پول و ارزش را به‌عنوان پرده‌ی ساتری بر خصلت اجتماعی کار در جوامع سرمایه‌داری درک کنیم، باید به چگونگی تبدیل کالا به پول نگاهی اجمالی بی‌افکنیم. به دیگر سخن، ظهور تجریدِ ارزش به‌عنوان بت‌واره را خلاصه کنیم.

«کتان با مساوی قراردادن پالتو با خودش به‌عنوان ارزش، یک شکل ارزشیِ شئ‌گونه پیدا می‌کند، که خود را هم‌چون شکل طبیعی پالتو نشان می‌دهد. از این‌رو، کتان به شکل کالایی بدل می‌شود که دارای شکل ارزشی یک پالتو ست. مبادله شکل «غیرطبیعی» و بت‌واره‌ی خود را در این نقطه نشان می‌دهد: و به «شکل پدیداری ضدِ خود، یعنی ارزش» بدل می‌شود». (Marx, 1976, 148)

این واقعیت که یک کالا بیان ارزش کالای دیگری می‌شود، بر منطق منافع، آرزوها و خواست‌های شخصی برای ارزش مصرفی ویژه‌ی یک کالا غلبه می‌کند. کاملا برعکس، این واقعیت که ارزش مصرف بیان ارزش می‌شود ـ تنها راه بیانِ ارزش ـ دقیقا نشان می‌دهد که این نه وجوه ارزش مصرف، بلکه کارکرد آن هم‌چون ارزش است که در نشان‌دادنِ بت‌وارگی عمل می‌کند. اونو قادر به درک این موضوع نیست که پالتو نه به‌عنوان ارزش مصرف، بلکه هم‌چون بیان ارزش کتان مورد درخواست است. کریس آرتور به درستی اشاره می‌کند که «مارکس از ارزش مصرف کاملا تجرید می‌کند و پول را یک‌سر از نیاز به یافتن یک بیان یکتا و منحصر به‌فرد ارزش استنتاج می‌کند، که فعلیت ارزش را تضمین می‌کند».  (Arthur, 2006, 29) (14)

اما تفسیر نادرست اونو از تحلیل شکل ارزش مارکس فراتر می‌رود. او سازوکار کاملی را نادیده می‌گیرد که به واسطه‌ی آن روابط اجتماعی یا به بیانی طبقاتی خصلت بت‌واره‌ای کسب می‌کند که از پیش در شکل هم‌ارز حضور دارد.

در شکل معادل ارزش (برابر با یک پالتو) یک وارونگی سه‌گانه رخ می‌دهد که شکل پدیداری کالا یا بت‌وارگی ارزش را قوام می‌بخشد، که ذات اجتماعی آن را می‌پوشاند: در شکل معادل کالا الف‌) ارزش مصرف شکل پدیداری ارزش را کسب می‌کند، ب‌) کار مشخص بیان کار مجرد می‌شود، ج) کار خصوصی بلاواسطه بیان شکل وارونه‌ی کار عام اجتماعی می‌شود. در تحلیل اونو از شکل ارزش اَشکال خاص بت‌وارگی که از نادیده‌گرفتنِ این سه رابطه وارونه نتیجه می‌شود، کم‌رنگ جلوه می‌کند.

به‌طور خلاصه، کاستی دیدگاه اونو در تمایز بین کار مشخص و کار مجردـ‌تمایزی که مارکس آن را «برای درک اقتصاد سیاسی تعیین‌کننده می‌داند» (Marx, 1976, 132)) (15)، می‌تواند به‌عنوان خطای بنیادی او در بازنمایی شکل ارزش قلمداد شود. در این‌جا می‌توانیم مشاهده کنیم که اونو وارونه‌بودن بت‌وارگی را کم‌اهمیت جلوه می‌دهد، پدیده‌ای که در کالا و شکل ارزشی مبادله کالایی فعال است.

این استقلال ارزش و سرمایه به کنش‌ها، خواست‌ها و منافع افراد فرصت می‌دهد تا هم‌چون اشکالی «آزاد» و «عقلانی» بت‌واره شوند، این موضوع در آثار هلموت رایشلت (Helmut Reichelt) و نظریه‌پردازان دیگر به‌شکل بارزی مورد بحث قرار گرفته‌است، که تاکید بر اقدامات عوامل و بازیگران فرآیند گردش را به‌عنوان نشانه ایدئولوژیک علم اقتصاد بورژوایی و محصوربودن در زندان بت‌وارگی می‌دانند. راهی نیست جز این‌که به بقایای استدلالی ایستار اقتصاد سیاسی در موضع اونو در بحث با کروما توجه کنیم. من نیز مانند رایشلت فکر می‌کنم که دلیل آن را می‌توان فهمید:

«به نظر مارکس، کل روند [مبادله] خود را به شکلی نشان می‌دهد که در آن به معنای هگلی از سطح شناخت بورژوایی در می‌گذریم: نظریه‌پردازان بورژوا رفتار افراد منفرد و مجزا را نقطه عزیمت نظری خود قرار می‌دهند، هم‌چون موضوعی که نمی‌توان بعدا آن را نتیجه گرفت. مارکس نشان می‌دهد که این شکل خود امری باواسطه است، و از سرمایه استنتاج می‌شود.  (Reichelt, 1997, 144)

نقل‌قول مناسب با این موضوع را می‌توان در نسخه اصلی (Urtext) «نقد اقتصاد سیاسی»(1858) پیدا کرد:

«تحلیل شکل ویژه‌ی تقسیم کار و شرایط تولیدی که این تقسیم کار بر آن استوار است، و تحلیل روابط اقتصادی اعضای جامعه که این روابط در درون آن قرار دارند، نشان می‌دهد که کل نظام تولیدی بورژوایی نظامی است سر به مُهر که نیاز به رمزگشایی دارد، بدین نحو که ارزش مبادله در این سطح به‌عنوان نقطه ساده عزیمت به‌نظر می‌رسد، و فرآیند مبادله آن‌چنان که خود را در گردش ساده نشان می‌دهد می‌تواند هم‌چون سازوکار اجتماعی ساده‌ای ظاهر ‌شود که درعین حال، کل تولید و مصرف را در بر ‌گیرد. در نتیجه، سایر روابط درهم پیچیده و پوشیده‌ی تولید که کمابیش با آزادی و استقلال افراد و روابط اقتصادی آن‌‌ها تصادم پیدا می‌کند، از دیده پنهان می‌ماند؛ به نحوی که در روابط ساده خرید و فروش در فرآیند گردش هم‌چون تولیدکنندگان خصوصی آزاد به نظر می‌رسند. اما از نقطه‌نظر گردش، این روابط قابل مشاهده نیست». (Marx, 1987, 466)

به بیان رایشلت، به همین علت که «تمام نظریه‌پردازان بورژوا در معرض توهم گردش کالایی قرار دارند» (Reichelt, 1997, 143)، گردش کالایی را هم‌چون نقطه عزیمت علم اقتصاد می‌انگارند، بدون درک این نکته که این رابطه خود از تولید ارزش در تولید نتیجه می‌شود. یکی از معروف‌ترین انتقادهای بعدی اونو و مکتب او نشانه‌ای برای این بدفهمی بنیادی است ـ انتقادی مبنی بر این‌که آغاز کتاب سرمایه با نظریه‌ی ارزش‌کار، و تعیین کار به‌عنوان ذات ارزش (17) یک اظهارنظر ساده «بیرونی» بدون «استنتاج منطقی درونی» است، و باید کنار گذاشته شود، و یک نظریه ارزش در چارچوب فرآیند مبادله را جایگزین آن کرد.

مارکس در اظهارنظری که می‌توان آن را پاسخی مستقیم به اونو دانست می‌گوید که فرآیند میانجی‌گرانه‌ی گردش در اثر یک وارونگی بت‌واره به «هستی بلاواسطه» یک قانون اقتصادی بدل می‌شود. به همین دلیل، در اصطلاحی که غالبا به‌کار می‌رود، گردش «شکل پدیداری فرآیندی است که پشت سر آن جریان دارد» (Marx, 1987, 920) (18)، یعنی فرآیند تولید. ارزش به‌عنوان هستی عینی و غیرمادی ـ تناقضی در تعریف ـ این رابطه را می‌پوشاند، و به‌همین دلیل فصل مربوط به «بت‌وارگی کالا و راز آن» تلاش می‌کند آن را روشن کند. جالب این‌که بسیاری از منتقدین نظریه‌ی ارزش‌کار این نکته را نادیده می‌گیرند که این فصل از راز بت‌وارگی سخن می‌گوید و نه صرفا از بت‌وارگی کالا. پس راز شکل کالایی چیست؟ مارکس ممکن است حس کرده‌باشد که برخی خوانندگان علی‌رغم تحلیل طولانی او از شکل کالایی و رابطه‌اش با کار مجرد، ممکن است معنای اصلی تحلیل شکل ارزش را درک نکرده باشند. از‌این‌رو، او روشن می‌کند که نظریه‌ی ارزش‌کار ـ این واقعیت که ارزش یک کالا از زمان کار لازم اجتماعی تشکیل شده که به میزان میانگین اجتماعی برای تولید آن لازم است ـ ربطی به این «اعتقاد علمی» ندارد که در مبادله، کالاها به «نسبت‌های کمی مطابق با نیاز جامعه» تبدیل می‌شوند. (Marx, 1987, 168)

اما این تبدیل به معنای دقیق کلمه اشتباه نیست، بلکه بیش‌تر از «قانون» کار لازم اجتماعی برای تولید کالا مشتق می‌شود:

دلیل این تبدیل [تولید کالاها به نسبت‌های کمی مطابق با نیازهای اجتماعی] این است که در جریان روابط تصادفی و پُرنوسان مبادله‌ میان محصولات، زمان کار لازم اجتماعی برای تولید کالا‌ها خود را هم‌چون قانون تنظیم‌کننده طبیعی نشان می‌دهد. درست به همان شکل که قانون جاذبه خود را با فرو ریختن خانه بر سر صاحب آن به نمایش می‌گذارد. بنابراین، تعیین مقدار ارزش توسط زمان کار رازی است که در پس حرکت ظاهری ارزش‌های نسبی کالاها نهفته است.(همان منبع) (19)

موشه پوستون در این مورد به دیالکتیک جالبی اشاره می‌کند. هرچند درست است که در شیوه‌ی مبادله ساده، دارندگان کالا به‌عنوان دارندگان «اشیاء» همواره و از پیش در چارچوب منطق سرمایه قرار دارند، «کارگر آزاد به معنایی دوگانه» هم‌چون دارنده‌ای که جز نیروی کارش چیزی ندارد در شرایط تاریخی متفاوتی بسر می‌برد. با ظهور سرمایه‌داری، مفهوم برابری یا به بیان دقیق‌تر برابری صوری سر بر می‌آورد. اگر می‌خواهیم تحول سرمایه‌داری را درک کنیم، باید به این واقعیت توجه کنیم که «کارگران خود را هم‌چون عاملان صاحب حق می‌نگرند» یعنی همچون عاملان بورژوا و حتی بیش‌تر از آن، با «کنش جمعی از خود درکی هم‌چون عامل به دست می‌آورند» (پوستون). اما حتی این نوع درک از خود یا «آگاهی» بدون درنظرگرفتن ساختار خود شکل کالا قابل فهم نیست که برابری صوری را در قرارداد کار تضمین می‌کند، و این همین نکته اساسی است که پوستون در این‌جا طرح می‌کند. تنها پیکربندی ایدئولوژیک تاریخا ویژه‌ی سرمایه و «قواعد گفتمانی» آن برای اصول آرمانی و صوری، این فرصت را ایجاد می‌کنند که به روابطی واقعی بدل شوند، روابطی که هم ذهنی است و هم عینی. پوستون در این‌جا تاکید می‌کند که ما بیش از مقاومت باید به سازوکارهای خودتحولیِ سرمایه توجه کنیم: «سرمایه خود امکان نفی خود را به وجود می‌آورد». (پوستون). اما این موضوع متضمن این امر است که کارگران به‌درستی جایگاه خود را در مقاومت درک کنند؛ مقاومت نه تنها در حوزه‌ی گردش، بلکه هم‌چنین در عرصه‌ی تولید به شکل اعتصاب عمومی؛ و هم‌چون وسیله‌ای موثر که منطق تولید ارزش اضافی و استثمار را درهم می‌شکند.

هرچند اونو با این امر مخالفتی ندارد ـ او به روشنی استثمار را در فرآیند تولید به‌عنوان خصلت اساسی واقعیت سرمایه‌داری می‌بیند، در حالی که مفهوم ارزش از روابط سرمایه‌داری و بنابراین ویژگی تولید سرمایه‌داری فراتر می‌رود ـ اما کوجین کاراتانی یکی از شاگردان سابق او و احتمالا مشهورترین روشنفکر ژاپنی زمانه ما در صحنه بین‌المللی، تاکید خود را نه بر مبارزه در فرایند تولید، بلکه برعکس در حوزه‌ی گردش قرار می‌دهد.

چشم‌انداز نهایی: کوجین کاراتانی هم‌چون وارث تاکید اونو بر گردش

اگر درحال حاضر نگاهی کوتاه به تحول و میراث نظریه‌ی اونو بی‌افکنیم، خواهیم دید که کوجین کاراتانی بیش‌تر نظر اونو در مورد گردش ارزش مصرف در جوامع سرمایه‌داری را پذیرفته‌است، تا روابط مبادله بر پایه‌ی ارزش را. او بی‌اهمیت‌دانستنِ نقش تولید را از اونو می‌پذیرد و آن را با اولویت‌بخشیدن به گردش یا مبادله به موضع برتری در تحلیل روابط سرمایه‌داری بدل می‌کند.(20)

اونو سرمایه را هم‌چون رابطه‌ی اجتماعی درک می‌کند که صرفا با استثمار نیروی کار بازتولید می‌شود و سرمایه‌داران می‌توانند تمام مازاد تولید را اخذ کنند، و سودی به‌چنگ آورند «که در واقع تنها هدف سرمایه است». (Uno, 1980, 73)(21)، اما نزد کاراتانی ما نظر کاملا متفاوتی از بازتولید اجتماعی می‌یابیم:

ارزش اضافی در سرمایه صنعتی توسط کارگران مزدبگیر تولید می‌شود، که کالاهای مصرفی روزانه‌ای را که خود تولید کرده‌اند، خریداری می‌کنند. پس بدین منوال فرآیند گردش کالاهای مصرفی که توسط کارگران مزدبگیر تولید شده و سپس مصرف می‌شوند، ارزش اضافی را تولید می‌کنند. در واقع «…از نگاه کلی بازتولید سرمایه عبارت است از استخدام کارگران و سپس وادار‌کردن آن‌ها به خریداری کالاهایی که تولید کرده‌اند» (Karatani, 2014, 190) به بیان دیگر، بی‌نظیر و یگانه بودن کالاهای نیروی کار در سرمایه صنعتی ـ برخلاف سرمایه تجاری‌ـ عبارت است از بازتولید این نیرو از طریق خرید کالاهایی که خود تولید کرده‌است. این دیدگاه با تجرید از فرایند کار و تولید و هم‌چنین تجرید از فرایند بهره‌کشی مورد بحث قرار می‌گیرد. در ابتدا، این ادعا را که هدف تولید سرمایه‌داری تحقق ارزش اضافی از طریق خرید کالاهاست به دشواری می‌توان رد کرد. اما آنچه را که کمتر می‌توان پذیرفت، ادعای دیگری است که کارگران تولیدکننده‌ی کالاهای مصرفی با «خرید تولیدات خود» ارزش اضافی می‌آفرینند (کاراتانی فقط از کارگران نام می‌برد). دلیل ساده است ـ کارگران فقط درآمدی را که کسب کرده‌اند می‌توانند خرج کنند:

مجموعه کلی سرمایه‌ی متغیر را X برابر 100 پاوند در نظر می‌گیریم، یعنی مجموعه‌ی سرمایه متغیر مورد استفاده، نه سرمایه پیش‌ریز‌شده طی یک سال… از این رو این مقدار از X برابر 100 پاوند هرگز به طبقه‌ی کارگر این توانایی را نمی‌بحشد که بخشی از تولیدات را که شامل سرمایه ثابت است خریداری کند، چه رسد به آن قسمتی که ارزش اضافی طبقه سرمایه‌دار را نشان می‌دهد.  کارگران با این X برابر 100 پاوند هرگز نمی‌توانند بیش از بخشی از ارزش محصول اجتماعی را که ارزش سرمایه‌ی متغیر پیش‌ریخته است خریداری کنند.(Marx, 1997, 346)(22)

اما منطق مشکل‌آفرین «قدرت مصرفی» کارگران را کنار بگذاریم: این استدلال که محل مبارزه سیاسی باید از حوزه سنتی تولید، به‌عنوان نمونه اعتصابات به حوزه گردش، مثل بایکوت منتقل شود، به‌طور کلی در مورد روح و هدف تولید و بازتولید سرمایه‌داری داوری نادرستی دارد. هدف سرمایه نه برآوردن نیازهای مصرفی، بلکه تولید ارزش اضافی علی‌رغم خواست‌ها، نیازها و آرزوهای مردم است. حتی نگاهی گذرا به فقر، افزایش جمعیت اضافی در مقیاس اقتصادی در جهان و افرادی که دارای مشاغل موقت‌اند، نشان می‌دهد که حفظ و ضمانت بازتولید نیروی کار معادل بازتولید سرمایه نیست، بلکه این «تضادِ در حال پیشرفت» ( Marx, 1997, 91) یعنی کاهش ارزش نیروی کار در شرایطی که نیروی کار تنها منبع سود به‌شمار می‌رود، علت بروز بحران در سرمایه‌داری است.(23)

برای ارائه یک تحلیل فشرده، می‌توان گفت که در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، کالاها به‌ هیچ دلیل دیگری جز ارزش اضافی تولید نمی‌شوند. در نتیجه ارزش، نقشی فعال و شکل‌دهنده در فرایند مبادله دارد. سازمان‌دهی هدف‌مند حیات اجتماعی برای برآوردن نیازهای مردم تنظیم‌کننده‌ی فرایند اجتماعی نیست، بلکه برعکس در عقلانیت مبادله قانونی نوشته‌شده که هم‌چون «عامل خودپو» (Marx, 1976, 255) بر روابط اجتماعی بین مردم سلطه ندارند. به گفته مایکل هاینریش، به همین دلیل او به آن‌چه که «مردم در مبادله‌ی کالایی فکر می‌کنند» یا «منافعی که دنبال می‌کنند» کم‌تر توجه دارد، و بیش‌تر به این می‌پردازد که «ساختار اجتماعی کار چگونه است که در آن افراد جز مبادله کالاهای خود راه دیگری ندارند» (Michael Heinrich, 1999, 206) سلطه‌ی غیرشخصیِ ارزش ـ و اَشکال تکامل‌یافته‌تر آن پول، سرمایه، سود و اجاره‌ی زمین ـ پیش از آن که عوامل فردی به‌عنوان عوامل آگاه قدم به فرایند مبادله بگذارند، یک انسجام ظاهرا با معنی به‌وجود می‌آورد.(24) اونو با تفسیر خود از نقد مارکس به بت‌وارگی، به‌عنوان نقد اَشکال شئ‌واره‌ی کار مجرد درک اشتباهی ارائه می‌کند، و بدین وسیله زمینه را برای خوانش تقلیل‌گرایانه از روابط متقابل میان کار مجرد، ارزش و شکل پول فراهم می‌سازد. مداخله سیاسی از آن دست که کاراتانی از پیش‌فرض‌های روش‌شناسانه‌ی اونو الهام می‌گیرد، با جدا کردن استثمار در فرایند تولید از تحلیل ارزش و کالا، سرانجامی به جز محصورشدن در سطح مناسبات سرمایه‌داری ندارد.(25) سیاستی که پیش از ورود به سرای پنهانِ تولید توقف می‌کند، جایی که بر سر درِ آن نوشته شده «ورود برای افرادی به ‌جز اهل تجارت ممنوع» (Marx, 1976, 279-280). این نوع سیاست به شریک جرم همان منطقی بدل می‌شود که قصد فراتررفتن از آن را در سر می‌پروراند.

این مقاله از منبع زیر به فارسی برگردانده شده است:

  1. H. Liu Joyce & Murthy Viren (eds.)

East-Asian marxisms and their trajectories, 2017. Routledge. Newyork.

یادداشت‌ها و منابع:

1-این فصل بر پایه‌ی مقاله‌ی «تجرید ناموفق: مساله خوانش کوزو اونو از نظریه مارکس درباره نظریه‌ی شکلِ ارزش» نوشته‌شده که در مجله «ماتریالیسم تاریخی» جلد 22، شماره 1 (2014) ص 33-3، انتشار یافته است. من از ناشر این نشریه به‌خاطر استفاده از این نوشتار در شکل کنونی آن تشکر می‌کنم. مقاله کنونی در مقایسه با مقاله اصلی در سال 2014 حاوی تغییرها، صورت‌بندی‌ها، اضافه‌ها و اصلاحات دوباره‌ای است. استدلال اصلی در این‌جا، طرح نکات بسیاری از نظریه‌ی مارکس است که من در سال‌های اخیر در جریان بحث با همکارانم آموخته‌ام، و در شکل‌دادن این استدلال دخیل بوده‌است.

2- «مارکس فصل اول از جلد اول کتاب سرمایه را با اشاره به اهمیت شکل کالایی محصول آغاز می‌کند، اما… او بلافاصله ذات ارزش را به کاری نسبت می‌دهد که برای تولید کالا لازم است. اما در این مرحله هنوز نباید روند تولید کالا مورد تحلیل قرار گیرد.

… تولید کالا باید شکل سرمایه را قبول کند، نه شکل کالا را. این بدان معنی است که تولید کالا یا روند تولید سرمایه صرفا بعد از انکشاف مفهومی شکل کالا به سرمایه می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد». (Uno, 1980, 27-8)

3- این «توهم» (Marx, 1981, 128) که بیان ارزش و ارزش اضافی در قیمت‌های ویژه «از فروش و مبادله کالاها نتیجه می‌شود» بیان‌گر عمده‌ترین هدف انتقاد مارکس علیه به اصطلاح «اقتصاد عامیانه» در برابر اقتصاد سیاسی (کلاسیک) بورژوایی است. نمونه‌ی کلاسیک این انتقاد را می‌توان در جلد یکم، فصل پنجم یافت (Marx, 1976a, 258,269)، اما فرازهایی وجود دارد که این اتهام علیه اقتصاد سیاسی کلاسیک اقامه شده‌است. نگاه کنید به جلد دوم، فصل دهم، آن‌جا که هدف انتقاد مارکس آدام اسمیت است: «مبنای این نظرات روزمره چیست که چون ارزش اضافی صرفا در فروش محصولات و گردش آن‌ها تحقق می‌یابد، پس به‌سادگی از فروش، از گردش نتیجه می‌شود (Marx, 1981, 277). برای بحث بیش‌تر در این زمینه مراجعه کنید به جلد سوم، فصل اول (Marx, 1981, 128-192) و فصل‌های چهل‌و‌هشت و چهل‌و‌نه (Marx, 1981, 953-991) و موارد متعدد دیگر.

4- کار مجرد را نباید با کارِ هم‌شکل و «هم‌گون» اشتباه گرفت، همان‌گونه که نظریه‌پردازان پسااستعماری می‌گویند. برای انتقاد از درک دیپش چاکرا بارتی از کار مجرد به (Lisalaow, David r. Roediger, Chibber, 2013, 130-151) مراجعه شود.

5- تاکید از نسخه اصلی.

6- به‌این معنی، مارکس اصطلاحِ موثر و پرسروصدای «شکل‌های فکری که دارای اعتبار اجتماعی‌اند و به‌همین دلیل عینی محسوب می‌شوند» (objektive Gedankenformen) را مطرح کرد (Marx, 1976, 169).

7- مفهوم نظریه مورد پسند من نیست، چون به‌نظر من مارکس شکل ارزش را از یک نظریه ویژه و حاضر و آماده استنتاج نکرد، که به‌معنای پوزیتویستی با «واقعیت‌ها» منطبق باشد. در عوض انتقاد مارکس از مفهوم‌پردازیِ علم اقتصاد بورژوایی به او اجازه می‌دهد آنچه را که از پیش در تفکر ما از فرایند تولید «در جریان» است تحلیل کند و ما را با کاستی‌های آن مواجه کند. اما اصطلاح ژاپنی به صراحت از «نظریه شکل ارزش» سخن می‌گوید و به‌همین دلیل من گاهی در انگلیسی به‌جای آنالیز اصطلاح نظریه را به‌کار می‌برم.

8- منبع اصلی (Uno and Sakisaka, 1948, 142, 157, 160).

9- (Uno and Sakisaka, 1948, 164). هم‌چنین مراجعه کنید به (Kuruma, 2008, 113) رد «ذات» یا نظریه ارزش‌کار به‌طور کلی از سوی اونو ـ و در نتیجه درک نادرست او از گسست رادیکال مارکس با اقتصاد سیاسی کلاسیک ـ احتمالا به بهترین شکل در گفتار خلاصه‌شده‌ی زیر در همان کتاب منعکس شده است: «تجرید ارزش از رابطه‌ی مبادله‌ی بین دو کالا با کنارگذاشتن دارندگان کالا شبیه تجرید میوه از گلابی و سیب است… باید رابطه بین دو کالا را به‌طور ذهنی و از منظر مالکِ کتان درک کنیم، نه به‌شکل عینی و جدا از دارندگانِ کالا. اگر ما از چنین تجریدی صوری عزیمت کنیم که کالای کتان و کالای پالتو دارای چیزی مشترک‌اند (چیز سومی که نه کتان است و نه پالتو) درک واقعی این نکته که کتان در شکل نسبی قرار دارد و پالتو در شکل هم‌ارز مشکل خواهد بود. (Uno and Sakisaka, 1948, 178)

10- نظر انگلس درباره‌ی تحلیل شکل ارزش همچون تحول تاریخی پول با عزیمت از «تولید/مبادله کالایی ساده» در جوامع اولیه، که در میان مارکسیست‌های راست‌کیش به روش «منطقی ـ تاریخی» شهرت دارد به‌طور کلی در ادبیات تحقیقی مردود شناخته شده‌است. رایشلت (Reichelt 1997)، هاینریش (M.Heinrich, 1999) و بکهاوس (Backhaus, 1997) در نقد تفسیر رایج مشارکت کرده‌اند. راکوویتز (Rakowitz 2000) بخش عمده‌ای از تحقیق خود را به نقد دیدگاه انگلس اختصاص داده‌است. بازسازی منطقی شکل پول در فصل سوم کتابِ «سرمایه» نشان می‌دهد که چگونه کالای طلا خود پیکریابی کار انسانی است که در ذاتِ خود، رابطه‌اش با کار را پنهان کرده‌است. به باور راکوویتز حوزه‌ی گردش، خود قربانی این رابطه محسوب می‌شود و اسیر بت‌وارگی و ایدئولوژی است. اونو در مورد فراتاریخی‌بودنِ قانون ارزش با بی‌پروایی سخن می‌گوید. او بعدتر در سال 1958 در نوشته‌ای فراتاریخی‌بودن قانون ارزش را آن‌چنان که استالین مطرح کرده‌بود به‌روشنی رد می‌کند. (Barshay, 2004, 122/Uno 1974 (1958), 119) به‌نظر اونو، با از بین‌رفتن اقتصاد کالایی سرمایه‌داری، ارزش نیز ناپدید می‌شود. اما نظر انتقادی ژاک بیده درباره مکتب اونو احتمال بازگشت به دیدگاه انگلس را مورد بحث قرار می‌دهد. به باور بیده، هرچند اونو «دوره‌ی تاریخی تولید کالایی ساده» را رد می‌کند، اما به‌شکل دیگری به رویکرد «تاریخی – منطقی» برمی‌گردد، که «به‌شکل دیالکتیکی» از کالا به پول، از پول به پول‌اندوزی، و به سرمایه تجاری و سرمایه‌ی صنعتی منتهی می‌شود» (Bidet, 2008, 738).

11- تاکیدها اضافه شده‌است.

12- (Marx, 1976, 255): «… در گردش کالاـ پول ـ کالا، هم پول و هم کالا صرفا هم‌چون شکل‌های وجودی مختلف خودِ ارزش عمل می‌کنند، پول به‌عنوان وجود عام، کالا هم‌چون وجود خاص آن، به بیانی چهره‌های دیگر و مبدل آن. ارزش مرتبا از شکلی به شکل دیگر در می‌آید، بدون آن‌که در این حرکت از دست برود، و بدین منوال به سوژه‌ای خودپو بدل می‌گردد.

13- در نقل‌قولی مناسب در آثار مارکس چنین می‌خوانیم: «پس می‌بینیم هر آن‌چه که تحلیل کالا پیش‌تر به‌ما گفت، کتان به‌محض آن‌که در ارتباط با کالای دیگری، یعنی پالتو قرارمی‌گیرد، تکرار می‌کند. کتان صرفا افکارش را به زبانی بازگو می‌کند که با آن آشناست، زبان کالاها. به جای آن‌که به‌ما بگوید، کار در کیفیت مجرد خود، یعنی کار انسانی ارزش آن را آفریده، به‌ما می‌گوید پالتو تا آن‌جا که ارزشی برابر با آن دارد، شامل همان کاری است که کتان را تولید کرده‌است. به‌جای آن که به‌ما اطلاع دهد که شیئیت والای آن هم‌چون ارزش با پیکر صاف و آهارزده‌اش تفاوت دارد، به‌ما می‌گوید که ارزش، ظاهر یک پالتو دارد و به‌همین دلیل کتان تا آن‌جا که خود یک شئ ارزشی است با پالتو هم‌شکل و شمایل است». (Marx, 1976, 143)

14- آرتور نیز مانند مقاله‌ی حاضر از تحلیل شکل ارزش تفسیری ارائه می‌کند که با تفسیر مکتب اونو تفاوت دارد. او از لحاظ روش‌شناسی نخست فرضیه‌ی مکتب اونو را دنبال می‌کند که مبادله بدون پول باید نیازها و خواست دارندگان کالا را درنظر بگیرد، تا بعدتر نشان دهد که این رویکرد قانع‌کننده نیست: به باور آرتور «تمایل» یا خواست دارندگان کالا برای کسب ارزش مصرفی نمی‌تواند موجب تکوین پول شود. هرچند با آرتور موافقم که «مارکس کاملا از ارزش مصرفی تجرید می‌کند» (ص 29)، اما با تجرید خود آرتور از کار، در تفسیرش از شکل ارزش موافق نیستم. در عوض، هنگامی که او ارزش را صرفا همچون «شکل مجردتری تصور می‌کند که یک کالا را با کالاهای دیگری که ارزشی برابر دارند جایگزین‌پذیر می‌سازد» و پول را به‌عنوان شکلی معرفی می‌کند «که از مشخص‌شدن ارزش استنتاج می‌شود» نقد خود را به اونو به این همان‌گویی بدل می‌کند. هیچ‌یک از این استدلال‌ها توضیح نمی‌دهد که ارزش چیست. در نگاه مارکس، ارزش و در نتیجه پول به‌عنوان بیان عام ارزش «پیکریابی مستقیم تمامی کارهای بشری» است (Marx, 1976, 187). تمایز بین کار مشخص و مجرد که مارکس درست پیش از تحلیل شکل ارزش در بخش سوم مطرح می‌کند، بدان‌گونه که مکتب اونو و آرتور به‌ما می‌گویند، اقدامی غیرضروی و تزئینی به‌شمار نمی‌رود. این اقدام برای درک آنچه که پشت مفهوم ارزش و حتی پول پنهان است و «ردپایی از خود به‌جای نمی‌گذارد» اساسی است. (Marx, 1976, 187) در واقع، پول «آن‌چه را که در آن تغییر شکل یافته‌است آشکار نمی‌سازد» (همان‌جا، ص 229). اگر می‌خواهیم درباره‌ی ارزش به‌شکلی معنادار سخن بگوییم، بدون مصادره به‌مطلوب و این همان‌گویی، نمی‌توانیم مفهوم کار مجرد را دور بیاندازیم.

15- در نسخه اصلی به زبان آلمانی اهمیت فوق‌العاده این تمایز به شکل مشهودتری صورت‌بندی شده‌است. تمایز بین کار مشخص و مجرد «نقطه عزیمتی» است که درک اقتصاد سیاسی حول آن می‌گردد.

16- تاکیدها اضافه شده‌است.

17- من با این تاکیدِ هاینریش موافقم که تحلیل به‌هیچ وجه درباره‌ی ارائه «دلیل» برای این نکته نیست که کار، جوهر ارزش است. در عوض مارکس تلاش می‌کند که «از این شکل اجتماعی محصول کار، خصلت ویژه‌ی اجتماعی کار» را بازسازی کند. (M.Heinrich, 1999,  203) به‌نظر هاینریش، تمام برنامه‌ی کتاب «سرمایه» برای مارکس، بازتولید انتقادی شکل ویژه‌ی کار است که خود را در ارزش کالاها نشان می‌دهد (همان‌جا).

18- ترجمه از من است.

19- تاکیدها اضافه شده‌است.

20- باید اضافه کرد که اونو و بعد از او کاراتانی تقدم گردش را به‌عنوان یکی از مشخصات دیدگاه مارکس تفسیر می‌کنند: «هنگامی که سرمایه فرآیند تولید را در اختیار خود می‌گیرد… محصولات می‌توانند هم‌چون کالا تولید شوند. از این رهگذر، مفهوم نخستین در اقتصاد سیاسی نه محصول است و نه تولید، بلکه شکل کالاست. «سرمایه» مارکس برای اولین بار در تاریخ اقتصاد سیاسی آگاهانه تشریح نظری خود را با کالا آغاز می‌کند» (Uno, 1980, 3). این امر تا آن‌جا حقیقت دارد که شکل کالا نتیجه‌ی فرآیند کار و تولیدست که در کلیت خود به طریقی سازمان می‌یابد که مولد ارزش و بنابراین شکل کالایی باشد. بدین معنی، مارکس از این واقعیت سخن می‌گوید که «کل نظام تولید بورژوایی متضمن این است که ارزش مبادله در این سطح هم‌چون نقطه عزیمت ساده جلوه می‌کند». (Marx, 1976, 565-466)

21- به‌همین دلیل در بحث اونو از «آموزه تولید» در بخش دوم «سرمایه ناب» نقش نیروی کار قدم به صحنه می‌گذارد.

22- همین‌طور نگاه کنید به شمای بازتولید در جلد دوم، به‌ویژه «انباشت و بازتولید در سطح گسترش‌یافته» (Marx, 1978,  565-600) که در نظریه سرمایه ناب اونو نقش برجسته‌ای دارد و او در آن «بنیاد مطلق قانون ارزش» را می‌دید. (Uno, 1980, 55-70)

23- برای بحث مستقیم‌تر درباره موضع کاراتانی مراجعه کنید به  لانگه، 2015.

24- «به‌‌وجود آمدن این انسجام، گرچه نتیجه‌ی عمل افراد به‌شمار می‌رود، اما نتیجه آگاهانه نیست که برای افراد شفاف باشد… و مارکس در این‌جا از «بت‌وارگی» سخن می‌گوید (M.Heinrich, 2009, 207)

25- نباید فراموش کنیم که کالای تولید‌شده به‌شیوه سرمایه‌داری نه تنها ارزش، بلکه ارزش اضافی را نیز دربردارد. چارچوب نظری اونو در مورد ارزش، اجازه نمی‌دهد که کالا به‌عنوان حامل ارزش اضافی و هم‌چنین قیمت تولید بعد از توزیع ارزش اضافی در اقتصاد به‌طور کلی مفهوم‌پردازی شود. برای یک تفسیر پولی کلان از ارزش و قیمت، مراجعه کنید به موزلی، 2016.

References

Arthur, C. J. 2006. “Money and Exchange”, Capital and Class. No 90. P. 7-35.

Heinrich,M.1999. Die wissenschaft von Wert Münster.

Karatani, K. 2014. The Structure oft he World History. London.

Samezō Kuruma (1957)Theory of the Value-Form &Theory of the Exchange Process

Tokyo.

Samezō Kuruma. 2008. Marx`s Theory oft he Genesis of Money. Denver.

Marx, K. 1976 Capital, Vol 3.penguin.London.

Marx, K. 1978 Capital, Vol 2.penguin.London.

Marx, K. 1981 Capital, Vol 3.penguin.London.

Marx, K. 1987 Collected Woeks. , Vol 29, London.

Marx, K. 1987 Collected Woeks. , Vol 36, London.

Reichelt, H. 1997, Zur Logischen Struktur des Kapitalbegriffs bei Karl Marx. Freiburg.

لینک کوتاه شده: https://wp.me/p9vUft-ig

 

در همین زمینه:

حسن آزاد؛ کج‌اندیشی‌های اونو و پیروانش در خوانش و روش «سرمایه»

حسن آزاد؛ مکتب اونو: كژتابى در فهم ماركس، رونویسی از منطق هگل

کمال خسروی؛ سَبُکی تحمل‌ناپذیر بار دیالکتیک

کمال خسروی؛ دیالکتیک دستگاهمند: هیاهو برای هیچ؟

برتل اولمن؛ نقدی بر دیالکتیک دستگاهمند، ترجمه: کمال خسروی

 

تراژدی، امید و عصیان

تراژدی، امید و عصیان

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

دلشاد عبادی

 

دیدم شبانی جوان را در تب و تاب، نفس‌بریده، از درد به خود پیچان، با چهره‌ی پریشان و مارِ سنگین و سیاهی از دهانش آویزان. …دست‌ام مار را کشید و کشید. اما بیهوده! نتوانست مار را از گلویش بیرون کشد. آن‌گاه فریادی از درون‌ام برآمد: «دندان‌ بگیر! دندان‌ بگیر!»

نیچه، «چنین گفت زرتشت»، درباره‌ی دیدار و معما

 

دوست می‌دارم آن‌را که چون تاس به سودش افتد، شرمسار شود و پرسد: نکند قماربازی فریبکار باشم؟

نیچه، «چنین گفت زرتشت»، از مقدمه‌ی زرتشت

 

به تو اطمینان می‌دهم که حتی اگر کسی هیچ حس غرور ملی‌ای هم نداشته باشد اما کماکان می‌تواند شرم ملی را حس کند، حتی در هلند. … این حقیقتی است که دست‌کم به ما پوچی میهن‌پرستی و طبیعت منحطِ دولتمان را می‌آموزد و چهره‌ی‌مان را در شرم غرق می‌کند. لابد می‌خندی و می‌گویی: شرم به چه‌کارمان می‌آید؟ با شرم که نمی‌شود انقلاب کرد. پاسخ من آن است که شرم خود یک انقلاب است.

نامه‌ی مارکس به روگه، 1844

 

شرایط منجمد را با سردادن موسیقی مخصوصِ هریک از آن‌ها به رقص آوریم.

مارکس، «گامی در نقد فلسفه‌ی حق هگل – مقدمه»

 

هابزباوم درمقاله‌ای با عنوان «روشنفکران و مبارزه‌ی طبقاتی» [1]، همان‌طور که از عنوان بر می‌آید، به بررسی رابطه‌ی جایگاه و چشم‌انداز روشنفکری و مبارزه‌ی طبقاتی می‌پردازد. او تعریفی کم‌وبیش آشنا از انقلابی بودن ارائه می‌دهد، انقلابی کسی است که از هرگونه مشارکت در وضع جاری امور پرهیز می‌کند و در هرکنشِ خود در پی مقابله‌ی مستقیم با سرمایه‌داری است. اما چه می‌شود که کسی انقلابی می‌شود؟ پاسخ هابزباوم سرراست و به‌دور از لفاظی و پشتک‌وارو زدن نظری است: هنگامی که افراد به این برداشت برسند که دست‌یابی به هیچ‌یک از اهداف یا خواسته‌هایشان امکان‌پذیر نیست، مگر آن‌که تغییری بنیادین در نظم جاری رخ دهد. به عبارت دیگر، وقتی که افراد ناامید شوند. اما این ناامیدی نه یک ناامیدی بدبینانه یا نهیلیستی که همراه با سویه‌هایی از امید است، امید به آن‌که حرکت در جهت تغییر نظم جاری با دستاوردهایی همراه خواهد بود. [2] هابزباوم با تمثیلی ساده به ما می‌گوید، هنگامی که کلیدهایمان را داخل خانه جا گذاشته‌ایم و پشت در گیر افتاده‌ایم، تنها زمانی با مشت و لگد به جان در می‌افتیم که شکسته شدن آن و راهیابی‌مان به درون خانه را ممکن بدانیم. بنابراین، روحیه و رویکرد انقلابی، نیازمند از میان رفتن (و یا امتحان پس دادن) تمامی شیوه‌های بدیل برای رسیدن به هدف و البته، روزنه‌ای از امید برای دست‌یابی به هدف از رهگذر انقلاب و دگرگونی ریشه‌ای است. به گفته‌ی هابزباوم، با چنین تعریفی می‌توانیم علت انفعال برخی طبقات و یا گروه‌های به شدت سرکوب شده را نیز در مقاطع مختلف درک کنیم، سرکوب تمام‌عیار یعنی از میان‌رفتن روزنه‌ی امید انقلابی. پس از مارکس می‌دانیم پرولتاریا در مقام یک طبقه و به عنوان جزئی از ساختار طبقاتی جامعه‌ی سرمایه‌داری، امکانِ دست‌یابی به این نظرگاهِ رهایی‌بخش و انقلابی را در اختیار دارد، اما آیا می‌توانیم همین ادعا را برای روشنفکران هم در مقام یک طبقه یا گروه تکرار کنیم؟ مطمئناً پاسخ منفی است. هرچند همیشه (والبته در سده‌ی بیستم بیش از هروقت دیگری) با روشنفکران زیادی مواجه هستیم که، در مقام فرد، انقلابی عمل می‌کنند.

هابزباوم از دو دوره‌ی مشخص در طول زندگی‌اش سخن می‌گوید که در این دوره‌ها اکثریت روشنفکران خصلتی انقلابی پیدا کردند: دوران بین دو جنگ جهانی و اواخر دهه‌ی پنجاه میلادی. در دوران بین دو جنگ، حتی‌ کوچک‌ترین خواسته‌های افراد هم دسترس‌ناپذیر به نظر می‌رسید. جنگ جهانی‌ اول و بحران‌های عظیم اقتصادی همراه و پس از آن، برای افراد هم‌چون فروپاشی تمام عیار جامعه‌ی بورژوایی جلوه کرده بود. اگر از بد روزگار در این دوران یهودی هم بودید (که هابزباوم بود) مشکل دو چندان می‌شد. از سوی‌دیگر، انقلاب اکتبر هم‌چون روزنه‌ی امیدی نور خود را بر افق تصور جامعه‌ای دیگر می‌تاباند. در چنین شرایطی انقلابی نبودن دشوار است! انقلابی بودن در چنین شرایطی انتخاب یک آینده بود، به‌جای تن دادن به بی‌آیندگی وضع موجود.

خوشبختانه یا بدبختانه هابزباوم آنقدر عمر کرد که تجربه‌ی فاشسیم و فروپاشی شوروی راهم از سر بگذراند و فرمول معروف نخست تراژدی، سپس کمدی مارکس را چنین بازنویسی کند: نخست تراژدی، سپس ناامیدی. امید همان گمشده‌ای است که امروز پرگویی درباره‌ی آن از زبان هرکس و ناکسی جز دلالت بر فقدانِ آن ندارد. اما همین امر بیش از هرزمان دیگری بازسازی روزنه‌ی امید را برای هر چشم‌انداز انقلابی‌ای ضروری می‌کند. این‌بار قطعاً بدبختانه، ما به‌اندازه‌ی کافی، پس از هابزباوم، عمر کرده‌ایم که بدانیم حتی بازنویسی او از فرمول مارکس می‌تواند خوش‌بینانه به‌نظر برسد. البته که در هر زمانی امکانِ سربرآوردنِ ضدانقلاب و فاشیسم از خلال دوره‌های بحرانی وجود داشته، اما کیست که نداند در خاورمیانه، حتی بلندترین کوه‌ها هم انتقام تنهایی‌شان را از ما می‌گیرند.

در زمانه‌ای که مرزهای اتحاد همبستگی افراد با یکدیگر چنان سست شده که جمعی‌ترین تلاش آن‌ها هجومِ جمعی برای خرید دلار است، تعدد و تنوع اعتراضات چنان بالا اما همبستگی و هم‌پوشانی بین گروه‌های معترض چنان اندک است که شاهد هیچ حرکت اعتراضی مشترکی نیستیم، در زمانه‌ای که هریک از ما چون جزیره‌های دورافتاده از یک‌دیگر به‌نظر می‌رسیم که واکنشمان به هر بحران (از طبیعی تا سیاسی) به بیرون کشیدن گلیم خودمان از آب یا فرار کردن به آن‌سوی آب‌ منحصر شده است، در شرایطی که حلقه‌های پیوند ما با گذشته چنان ناپیدا شده که مومیایی‌ای از دل خروارها خاک هم‌چون آمدن دوباره‌ی مسیحا جلوه می‌کند، آری در چنین روزگاری که همه‌ی ما از دست زدن به هرکنشی در مقام «نوع انسان» عاجزیم، بی‌شک «صیانت از نفس» به کارکرد نهایی ارگانیسمِ تک‌افتاده و اتمیزه‌مان بدل می‌شود. هیچ‌ فردی، مادامی که در قامت فرد دست به عمل می‌زند، امکان رهایی از این تناقضات را ندارد و مسلم است که ذکر این نکات از جهت تاختن به مردم که چرا حافظه‌ی تاریخی ندارند، چرا خودخواه و خودمحورند و … نیست. حقیقت آن است که سرمایه‌داری مدت‌هاست امکان ساختاری این نوع نقدهای به اصطلاح «نخبه‌گرایانه» را سلب کرده است، یعنی نقدی که بر این پیش‌فرض ضمنی یا آشکارا بیان شده مبتنی باشد که گوینده‌ی آن از جایگاهی بیرون از مناسبات موجود سخن می‌گوید، جایگاهی که پس از مارکس انتزاعی بودن آن بر ما آشکار شده است. اما حتی اگر برای حوزه‌های  مختلف استقلالی نسبی قائل باشیم و قواعد تکاملی هر میدان اجتماعی را در شکل‌دهی به  برخی ابزارهای نقادانه مؤثر بدانیم، کماکان نمی‌توانیم از تصدیق این امر سرباز زنیم که دیگر هیچ زمین مستقلی باقی نمانده که با ایستادن بر آن بتوانیم در مقام واعظ اخلاق، روشنفکر، هنرمند یا حتی دانشمند بر مردم و شیوه‌ی امور بتازیم. برعکس، در گام نخست، باید این شرایط را به عنوان شرحی از زمین بازی تصدیق کنیم و بپذیریم که این شرایط اجتماعی موجودند که به تولید این نوع ذهنیت اتمیزه، خودمحور و تک‌افتاده منجر شده است، و در گام بعدی در پی تغییر انقلابی این شرایط و متعاقباً انحلالِ ذهنیتِ برآمده از آن برآییم. تصدیق این شرح از وضعیت به عنوان وضعیتی بی‌آینده و فاقد امید، یافتن آن روزنه‌ی امید را به بنیادین‌ترین، مهم‌ترین و غیرقابل‌چشم‌پوشی‌ترین فعالیت انسانی بدل می‌کند.

در شرایطی زندگی می‌کنیم که تمامی عوامل ما را در هر سطحی به انتخاب‌ها و راه‌حل‌های فردی سوق می‌دهند. مسلماً راه‌حل فردی نه راه‌حلی است که صرفاً یک فرد برمی‌گزیند، که راه‌حلی است که از نظرگاه فردی صورت‌بندی می‌شود. خصلت ویژه‌ی راه‌حل‌های فردی (خواه گردش به راست سیاسی باشد، خواه انتخاب‌های اقتصادی با چشم‌انداز رفورمیستی و خواه انتخاب‌های فردی برای رهایی از فجایع) آن است که بحران را نه ریشه‌کن که به تعویق می‌اندازند. خصلت موقتی چنین انتخاب‌هایی ذهنیت و درک تاریخی ما راهم موقتی می‌کند و اجازه نمی‌دهد که درکی از تمامیت و کلیت مناسبات اجتماعی-تاریخی داشته باشیم. با چنین درک موقتی‌ای از تاریخ، که یک‌سویگی خصلت ویژه‌ی آن است، سرنوشتی جز آن نداریم که بین بحران‌های گوناگون در سطوح مختلف در رفت و آمد باشیم. اما معنای این‌ سخن صورت مشخص‌تر چیست؟

برای مثال، وقتی یک‌سویه و موقتی و کوتاه‌مدت می‌نگریم فراموش می‌کنیم که جنگ‌های جهانی حاصل بحران‌های اقتصادی ابتدای سده‌ی بیستم بود و پاسخ همه‌گیر سیاست‌های سوسیال‌ دموکراتیک در قالب اقتصاد کینزی به بحران جنگ در نهایت به بحران تازه‌ی دهه‌ی هفتاد، یعنی پدیده‌ی تا آن زمان ناشناخته‌ی رکود تورمی منجر شد، [3] بازهم فراموش می‌کنیم که سیاست‌های نئولیبرالی، همان راه‌حل یکسویه برای پاسخ به رکود تورمی بود، و وقتی تمام این‌ها را فراموش کردیم در مواجهه با وضعیت فعلی، به راه‌کارهای کوتاه‌مدتِ کنترل بازار و چشم‌اندازِ بازگشت دوباره به دوران طلایی سرمایه‌داری و دولت رفاهش تن می‌دهیم. [4]

مطمئناً منظور این نیست که هژمونیک شدنِ راه‌حل‌های مختلف صرفاً برآمده از «مشکل منطقیِ» کوتاه‌مدت و موقتی دیدن مسائل است و مبارزه‌ی عینی و واقعیِ طبقات مختلف در آن نقشی ندارد، برعکس، قصد آن است که نشان دهیم چگونه راه‌حل‌های یک‌سویه، رفورمیستی و در یک‌کلام غیرانقلابی، به ذهنیتی شکل می‌دهند که خصلت ویژه‌ی آن دقیقاً همین غیر‌تاریخی و موقتی بودن است. چنین ذهنیتی است که پس از استقرار و هژمونیک شدن مرزهای طبقات را در می‌نوردد و به «سرشت تلخ بشر» [5] بدل می‌شود.

مثال دیگری در سطح فردی را در نظر بگیریم. فرض کنیم در مواجهه با بحران‌های اقتصادی، سیاسی و زیست‌محیطی در منطقه، قصد مهاجرت می‌کنید. فارغ از آن‌که پیشاپیش فراموش کرده‌اید که بخش عظیمی از جمعیت از چنین امکانی برخوردار نیستد (به‌عبارت دیگر فراموش کرده‌اید که صرفاً تاس به سود شما ریخته شده)، این‌نکته را هم فراموش می‌کنید که باید در محل سکونت جدید، با همین بحران‌ها در سطحی دیگر دست و پنجه نرم کنید. فراموش می‌کنید که شما «مهاجر» هستید و در روزگار بحران چه بزبلاگردانی بهتر از مهاجران که علت اصلی تمامی مشکلات قلمداد شوند. بار دیگر یک‌جانبه می‌بینید و کوتاه‌مدت و لابد وظیفه کنار آمدن با این تعارض به نسل بعدی‌تان واگذار می‌شود (بی‌سبب نیست که نسل دوم و سوم مهاجران هندی و آسیای شرقی بیشترین آمار مهاجرت معکوس به سرزمین اجدادی‌شان را دارند).

مثال‌هایی از این دست بی‌شمارند. مثال‌هایی که نشان می‌دهند چگونه این موقتی و کوتاه‌مدت دیدن، به کنه رویکرد ما نسبت به دنیای اطرافمان نفوذ کرده و چنان صلب شده که امکان برآمدن هر چشم‌اندازِ دیگرگون را منتفی می‌سازد. برخلاف گرایش‌های اصلی در علوم اجتماعی که از تبیین علت برآمدن این شرایط طفره می‌روند و چون جادوگران قوم، صرفاً با نام‌گذاریِ پدیده‌ها (و یا در سطحی کلان‌تر، برای دوره‌های تاریخی) در پیِ کاستن از غریب بودن آن‌ها هستند، ما در پی آن نیستیم که نامی جدید بر خیل نام‌های پیشین بیافزاییم؛ نه جامعه‌ی مخاطره‌آمیز، نه پساصنعتی، نه روزگار حکمرانی وانموده در برابر واقعیت، نه روزگار پسامدرن و نه هیچ صفتی با پیش‌وند یا پس‌وند عجیب و غریب. این شرایط جز نام اصلی‌اش نام دیگری ندارد: بیگانگی. آن‌هم نه به معنایی روان‌کاوانه و فلسفی و… که در معنای مستقیم آن، یعنی کنده شدن، از کنترل درآمدن و در اختیارِ غیر قرارگرفتن بخشی از نیروی فعالیت انسانی، آن‌هم به شکلی نظام‌مند.

امروز بیش از هرزمان دیگری نیازمند آنیم که دندان بگیریم. نیازمند آنیم که چون تاس به سودمان افتاد شرمسار شویم. نیازمند آنیم که شرم را در مقام احساسی انقلابی احیاء کنیم و بیش از هرچیز نیازمند آنیم که تمامی این‌ها را نه در مقام فرد، که به عنوان سوژه‌ی نوع انسان عملی کنیم. این‌که چگونه چنین کنیم را باید تمرین کنیم و این تمرین نه فقط از خلال نوشته‌ها و تأمل و تفکر که از دل عمل و فعالیت انسانی برمی‌آید. نیازمند آنیم که با هر اندیشه‌ای هم‌چون نردبانی مواجه شویم که چون با کمک آن به آنسوی مسائل‌مان صعود کردیم، آن‌را به کناری نهیم. هیچ فرمول جادویی‌ای وجود ندارد. انقلابی بودن نه یک موضع فکری، نه یک سبک زندگی که معمول‌ترین فعالیت انسانی در مواجهه با شرایط صلب است. اگر می‌خواهیم این شرایط منجمد به رقص درآید، سرودن موسیقی آن را آغاز کنیم. مردم متحد هرگز شکست نمی‌خورند.

یادداشت‌ها

  1. Intellectuals and the Class Struggle, in Revolutionaries: Contemporary Essays, E.J. Hobsbawm, Phoenix Publications, London, 1973.
  2. شباهت این موضع با جهش ایمانی کیرکه‌گور و یا پروژه‌ی ابرانسان نیچه به عنوان راهِ رهایی از نهیلیسم در این‌جا مدنظر ما نیست، هرچند پرداختن به این موضوع در جای خود ارزشمند است.
  3. بی‌شک کینز از موقتی و کوتاه مدت بودن نظریاتش آگاه بود که گفت غصه‌ی بلندمدت را نخورید، در بلندمدت همه‌ی ما مرده‌ایم.
  4. نقل معروف پرسش ملکه‌ی انگلستان از اقتصاددانان در بحبوهه‌ی بحران 2008 را به یاد آوریم که از آن‌ها پرسید چرا رخ دادن چنین بحران عظیمی را پیش‌بینی نکرده بودید، و آن‌ها پاسخ دادند، چون بیش از حد درگیر روندهای خرد و میان‌مدت بودیم. این پاسخ نکته‌ای را درباره‌ی موقتی و کوتاه‌مدت بودن پاسخ‌ها بر ما آشکار می‌کند اما نباید فراموش کنیم که این خصلت کوتاه‌مدت دیدن، صرفاً اشاره به برد و مقیاس چشم‌انداز متخصصان ندارد. درواقع، بی‌شک اگر این اقتصاددانان مطالعاتی بلندمدت هم داشتند نمی‌توانستند پیش‌آمد بحران را پیش‌بینی کنند، چرا که از اساس در دستگاهِ نظری‌شان سازوکاری برای تشخیص آن تعبیه نشده است. آینده از نگاه اقتصاد بورژوایی، نه آینده‌ی برآمده از الزاماتِ درونیِ شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، که تکثیر لحظه‌ی حالِ این شیوه‌ی تولید در چشم‌اندازی بلند مدت است. از همین‌روست که تعارضی چنان بدیهی مثل تعارض رشد اقتصادی مداوم و منابع طبیعی محدود، هرگز در نظر آنان چون تعارض جلوه نمی‌کند. به عبارت دیگر، آینده‌ی برآمده از علوم بورژوایی، صرفاً تکثیر زمان حال در مقیاسی گسترده‌تر است و نه تشخیص الزامات و تعارضات موجود در فرایندهای حال و پی‌گیری آنان تا آینده.
  5. نام کتابی از آیزیا برلین که در آن در قالب مجموعه‌ای از مقالات به نقد افق‌های آرمان‌شهرگرایانه از جمله مارکسیسم می‌پردازد و حاصل آن‌ها را جز ویرانی نمی‌داند. از چنین چشم‌اندازی، نابرابری، جنگ و بدبختی جزئی جدانشدنی از سرشت و ذات بشر هستند!

لینک کوتاه شده: https://wp.me/p9vUft-hZ

روژاوا: نگاهی از درون

روژاوا: نگاهی از درون

بخش نخست: موفقیت پ. ک. ک در انقلاب سوریه

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

یحیی مرادی

 

اشاره

واکاوی و ارزیابی واقعیتی تاریخی، سیاسی و اجتماعی به نام «روژاوا»، به دلیل تنیدگی ویژهی آن در کشاکش سیاستها و منافع بینالمللی و منطقهای، کاری است بس دشوار. از همین روست که بخش عمدهی آنچه دربارهی این واقعیت مشخص نوشته می‌‍شود، زبان و لحنی غوغاگرانه دارد که در سیلابی از تصویرها و نمادهای اغراق‌آمیز، خواه در دفاعی حماسی، هیجان زده و آرزومندانه از آن و خواه در کین‌‍‌توزی بنیادبرافکنانه علیه آن، غوطهور است. و باز از همین روست که اغلب این نوشتهها، بدون آگاهی از ساخت و بافت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی این پدیده، یا بخشی خودخواسته و فرمایشی از ایدئولوژیهای موجودند و یا خواسته و ناخواسته از سوی گفتمانی غوغاگرانه تسخیر و تصاحب میشوند.

سلسله نوشته‌‍‌هایی که زیر عنوان «روژاوا: نگاهی از درون» در «نقد» منتشر میشوند، هرچند داعیهی واکاوی و نقد سیاسی/جامعهشناختی بسنده‌ای را ندارند، گزارشهای یکی از ناظران همراه با روژاوا و در روژاوا هستند – که حضور و همراهیاش در، و با، روژاوا انگیخته‌ی دلبستگی او به آرمانهای یک جنبش رهاییبخش است – و می‌توانند، بی‌گمان گامی ضروری در راه چنان واکاوی و ارزیابی ژرف و نقادانه‌‍ای باشند. – «نقد»

 

پیش درآمد:

یکی از اساسی‌ترین پرسش‌ها درباره‌ی انقلاب در شمال سوریه، آغاز یا چگونگی رشد اولیه‌ی آن در منطقه‌ی کردستان سوریه یا «روژاوا»[1] است : چه عواملی در موفقیت ابتدایی پ.ک.ک در راه‌اندازی پروژه‌ی «کنفدرالیسم دموکراتیک» مؤثر بودند؟ چه شرایطی بسیج توده‌ای را رقم زد؟ یا مهم‌تر این‌که، کارگزاران اصلی و اولیه‌ی این دگرگونی سیاسی چه کسانی بودند؟

اهمیت این پرسش‌ها برای چپ ایران یا از جهتی عام‌تر برای جنبش‌های دموکراتیک پیش‌رو از آن جهت است که آیا نهایتا تجربه‌ی «روژاوا» قابلیت مدل‌سازی و اجرا در بافتارهای دیگر اجتماعی را دارد؟ به بیانی ساده‌تر، از پروژه‌ی «روژاوا» چه درس‌هایی را می‌توان آموخت؟ درس‌هایی که شاید پاسخ‌گوی برخی از سوالات اساسی سایر جنبش‌های مدنی در خاورمیانه نیز باشد.

این مقاله زمانی نوشته شد که ارتش اشغالگر ترکیه و باندهای جهادی وابسته به سازمان امنیت ترکیه (MIT) تهاجمی همه‌جانبه به فدراسیون شمال سوریه یا «روژاوا» را آغاز کرده‌بودند ، حمله‌ای که به از دست رفتن دست‌کم یکی از سه کانتون «روژاوا» یعنی کانتون عفرین انجامید. تنها ایثار و از خودگذشتگی نیروهای مردمی در آن منطقه نمی‌تواند سرنوشت نهایی، بقا یا امحای پروژه‌ی «روژاوا» را رقم زند. این روزها بیش از هر زمان دیگری، بقای «روژاوا» نه تنها به مقاومت نیروهای درونی آن که به معادلات فرامنطقه‌ای نیز وابسته است. شاید این تجربه درس‌هایی برای دیگران داشته باشد.

 

انقلاب سوریه و موقعیت پ.ک.ک

عمدتا در تبلیغات حزبی پ.ک.ک که از «روژاوا» خارج می‌شود، جای چندانی برای تحلیل قیام عمومی مردم سوریه باقی نمی‌ماند. مخرج مشترک تحلیل‌های رسمی حزب درباره‌ی انقلاب مردم سوریه این است:«قیامی بی‌فرجام که محتوایی شووینیستی داشت.» در این تحلیل هم بخش غیرقابل کتمان واقعیت نهفته است و هم بخشی بیان نشده از واقعیت لاپوشانی شده است. قیام مردم سوریه بنا به تمام شواهد موجود تا این لحظه با ناکامی روبرو شده است. از سوی دیگر بخش عمده‌ای از جریان سیاسی‌ای که داعیه‌دار نمایندگی این قیام بودند، با رفتاری شووینیستی حاضر به مذاکره‌ای جدی، با نمایندگان سیاسی اقوام ساکن در سوریه، بر سر حقوق از دست رفته‌ی ملیت‌های درون جغرافیای سیاسی سوریه نشدند. اما بخش کتمان شده‌ی این تحلیل آن است که پروژه‌ی «روژاوا» بدون آغاز قیام سراسری مردم سوریه علیه رژیم اسد واقعیت عینی نمی‌یافت. پروژه‌ی «روژاوا» هم‌بسته‌ی جدانشدنی قیام مردم سوریه بود و خواهد بود.

جالب این است که ضدتبلیغات آژانس امنیت ملی ترکیه، ارتش آزاد، اقلیم خودمختار کردستان عراق (عمدتا حزب KDP و جریان بارزانی) و دیگر مخالفان پروژه‌ی «روژاوا»، پ.ک.ک و اصولا بسیج توده‌ای را که بنیان این پروژه را گذاشت، جریانی انحرافی، سکتاریست و در برخی تحلیل‌های افراطی‌تر، مزدوران رژیم اسد می‌خوانند.[2] در این تحلیل هم می‌توان بخشی از واقعیت، یعنی همکاری دراز مدت پ.ک.ک با رژیم اسد را که عمدتا تا چند سال پیش از قیام مردم سوریه ادامه داشت دید، اما بخش دروغین این اتهامات آن‌جاست که پاسخی به مساله‌ی ملیت‌ها، خصوصا ملت کرد، در این تحلیل‌ها داده نمی‌شود. مختصر آن‌که، واقعیت عینی از سوی هر دو طرف ماجرا تا حدی نادیده گرفته می‌شود.

 

پ.ک.ک و خواست‌های کردهای سوریه

رابطه‌ی پ.ک.ک با رژیم سوریه از زمان مهاجرت عبدالله اوجالان به دمشق تا اخراجش از سوریه چندان پوشیده نیست. مخابرات (سازمان امنیت رژیم سوریه) از فعالیت‌های حزب آگاهی کامل داشت و در مواردی کمک‌هایی به اعضای حزب می‌کرد. انتقال کادرهای حزب به لبنان، ارتباط با جنبش فلسطین، اردوگاه‌های آموزشی/نظامی حزب در حلب و دمشق و … اما خط قرمز واضح رژیم اسد این بود که جنگ شما خارج از جغرافیای سیاسی سوریه است و هرگونه تلاش برای سازماندهی ملت کرد ساکن سوریه ممنوع است!

پ.ک.ک در حالی برای خواست‌های کردهای ترکیه می‌جنگید که در همان زمان بخش عمده‌ای از کردهای ساکن سوریه حتی شهروند رسمی آن کشور هم محسوب نمی‌شدند. نکته اما در این است که برخلاف خواست و نظر پلیس سیاسی رژیم سوریه، پ.ک.ک موفق شد در طول دو دهه حضور نیمه رسمی در سوریه (تا پیش از اخراج اوجالان از سوریه)، برخی از کردهای سوریه را عضوگیری کند. البته نه برای مبارزه علیه رژیم منحط سوریه، که برای جنگ با رژیم اشغالگر ترکیه در باکور (شمال کردستان).

بنابراین سنتا بخشی از مردم کرد سوریه نه تنها پ. ک. ک. را می‌شناختند بلکه هوادار سیاسی آن محسوب می‌شدند. البته نباید اغراق‌های حزب درباره‌ی ریشه‌دار بودن شبکه‌های هوادارش در شهرهای کردنشین سوریه را کاملاً باور کرد. برخلاف باور عمومی‌ای که درباره‌ی ملت کرد سوریه وجود دارد، سنت فعالیت و مبارزه‌ی سیاسیِ[3] پویایی در این منطقه وجود داشته است و پ.ک.ک نه اولین جریان سیاسی در آن‌جا بود و نه آخرین خواهد بود. برخلاف موضع پ.ک.ک، جنگ اصلی احزاب و سازمان‌های سیاسی کرد در سوریه نه علیه ترکیه، بلکه علیه رژیم بعث در سوریه بوده است. چراکه آن‌ها دشمن فوری خود را در چارچوب جغرافیای سیاسی خود می‌یافتند. با اینکه دولت‌های منطقه‌ی خاورمیانه در سرکوب حقوق اساسی ملیت‌های تحت قیمومت خود، گاهی با هم همکاری دارند ، لیکن نمایندگان سیاسی مختلف این ملیت‌ها اغلب به یکدیگر اعتماد لازم را ندارند و حتی در مقابل یکدیگر ایستاده‌اند. نباید فراموش کرد که فضای روشنفکری کردهای سوریه، ضرورتاً به پ.ک.ک به عنوان یک بدیل سیاسی یا یک جریان قابل اعتماد نگاه نمی‌کرده است.

فؤاد[4] یکی از فعالین قدیمی مارکسیست شهر عامودا می‌گوید:

«سازمان‌های سیاسی و اصولا روشنفکران کرد سوریه دلایلی کافی داشتند که به پ.ک.ک نزدیک نشوند. مهم‌ترین دلیل این بود که مخابرات (سازمان امنیت بعث) آن‌ها را تحت نظر داشت یا بی‌تعارف بگویم، آن‌ها با مخابرات ارتباط داشتند. این روابط امروز بر کسی پوشیده نیست. ما باید راه خود را ادامه می‌دادیم که ضرورتاً همان راه پ.ک.ک نبود.»

بیان این مطلب مطلقا به معنای به چالش کشیدن تاریخ این حزب نیست، بلکه هدف یادآوری این نکته است که برخلاف اسطوره‌ای که از درون «روژاوا» به بیرون منتقل می‌شود، پ.ک.ک نه اولین تجلی سیاسی خواست‌های ناسیونالیستی کردهای سوریه است، نه به‌طور تاریخی تنها حزب سیاسی فعال و پرهوادارترین حزب تاریخ کردها در آن منطقه. این پرسش مطرح است که چه عواملی به پ.ک.ک این فرصت تاریخی را داد که به تجلی سیاسی رستاخیز ملت کرد در شمال سوریه بدل شود.

 

انقلاب سوریه

 زمانی مردم سوریه علیه استبداد رژیم بعث قیام کردند که عملا هیچ سازمان یا حزب فعال اپوزیسیون در داخل آن کشور نفوذ توده‌ای و سراسری نداشت. رژیم اسد با ریشه‌کنی بی‌رحمانه‌ی مخالفان متشکل خود، امکان و امید قدرت‌گیری و تاثیرگذاری سیاسی از جامعه‌ی مدنی سوریه را سلب کرده بود. اما پیش‌بینی نمی‌کرد که  اعتراضات و سازمان‌دهی نوین سیاسی، بی‌اتکا به احزاب و گروه‌های سیاسی گذشته، گسترش یابد.

می‌توان تصور کرد که شدت سرکوب سیاسی در میان ملیت‌های ساکن سوریه از جمله کردها از جهاتی بسیار شدیدتر از دیگران بود. احزاب و سازمان‌های سیاسی کردی زیر تیغ سرکوب رژیم، عملا مستهلک شده بودند و مخاطبین خود را از دست داده بودند. در چنین شرایطی بود که انقلاب مردم سوریه از چند شهر فراتر رفت و دامنه‌ی اعتراضات به شمال سوریه نیز کشانده شد. در شهر عامودا و همچنین قامیشلو مواردی از درگیری نیروهای نظامی با تظاهرکنندگان ثبت شده است. نکته‌ی مهم این است که به نظر می‌رسد، دست‌کم در لحظات نخستین قیام سراسری مردم سوریه، نشانی از ایده‌ی خودگردانی مناطق کردنشین یا آن‌چه بعدها تبلیغات دولتی سوریه و ارتش آزاد (هر دو با هم!) بر آن تاکید داشتند، یعنی تجزیه‌طلبی و اعلام استقلال در میان جوانان معترضی که به خیابان‌های شهرهای کردنشین آمده بودند دیده نمی‌شود. در حقیقت مردم کرد هم‌راه با دیگران علیه دشمن مشترک یعنی دیکتاتوری رژیم بعث به تظاهرات می‌آمدند.

فؤاد در مورد حضور پ.ک.ک و هوادارنش در تظاهرات می‌گوید:

«در روزهای ابتدایی انقلاب، وقتی که جوانان و زنان و مردان به خیابان می‌آمدند، هواداران پ.ک.ک شاید در جمع‌های سی نفره، جدا از جمعیت و گاهی در میان دیگران، با پرچم و نشان‌های اوجالان به خیابان می‌آمدند. بگذار احساسم را بی‌تعارف بگویم: حس می‌کردم که مردم آن‌ها را بیش از حد رادیکال می‌دانستند! مردم در ابتدای قیام، از حمل سلاح نگران می‌شدند، چراکه تصور نمی‌کردند روزی در سوریه بتوان با سلاح به خیابان آمد و اعتراض کرد! گذشته از آن نگران بودند که به رژیم بهانه‌ای برای کشتار مثل کشتار قامیشلو[5] داده شود. فکر می‌کنم در مجموع، در روزهای ابتدایی قیام، کسی آپوچی‌ها[6] (آپوئیست) را جدی نمی‌گرفت. کردها حتی نمی‌دانستند که آن‌ها چه می‌خواهند. مردم سقوط بشار را می‌خواستند.»

نکته‌ی مهم دیگر این است که رژیم اسد از همان ابتدا سعی کرد تا تضادهای ملی و مذهبی درون سوریه را پررنگ کند. به این ترتیب، مخالفین اسد که در روزهای ابتدایی بر تمایز هویتی تاکیدی نداشتند، پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که باید از ابتدا مقابل هر نوع خواست دموکراتیک سیاسی قوم‌گرایانه درون سوریه ایستاد! این استراتژیِ رژیم بعث بود که مخالفین سیاسی خود را از هویت‌های ملی درون سوریه، خصوصا کردها به بهانه‌ی تجزیه‌طلبی بترساند. سازمان‌های نظامی/سیاسی مخالفان که از یک‌سو زیر چتر جیش الحر[7] یا ارتش آزاد جمع‌ شده بودند و از سوی دیگر جهادگرایانی که سال‌ها فعالیت‌شان تحت کنترل رژیم بعث بود و حالا آزاد شده بودند، و نیز لیبرال‌ها و جهادی‌ها همگی بر این استراتژی مهر تایید زدند.

حالا مساله این نبود که برای سرگونی اسد می‌توان بر همکاری همه‌ی شهروندان سوریه حساب کرد، مساله این بود که برای سرنگونی اسد و جلوگیری از تجزیه‌طلبی و قدرت‌گیری کردها بر همکاری شهروندان سوریه حساب می‌کنیم! مخالفین دیکتاتوری اسد به مرور این ایده را پروراندند که کردها تجزیه‌طلبند و خائن به انقلاب مردم سوریه!

مطمئنا بخشی از این ایده (تجزیه‌طلبی کذایی کردها) ساخت و پرداخت MIT یا سازمان امنیت ترکیه بود. چراکه مخالفان سیاسی اسد از ابتدا راه خود را به سهولت به ترکیه گشودند و در ارتباطی نزدیک با دولت متمایل به اسلام‌گرایان/اخوان‌المسلمین ترکیه عمل کردند. دولت ترکیه هم نگرانی‌هایی درباره‌ی سرنوشت کردهای سوریه داشت. این رژیم نمی‌توانست شاهد قیامی عمومی در جنوب ترکیه و مناطق کردنشین، متاثر از شورشی در شمال سوریه باشد. نه تنها برای رژیم ترکیه، بلکه برای دیگر حکومت‌های منطقه نیز، شورش ملی کردها متاثر از تحولات سوریه می‌تواند کابوسی ناخوشایند باشد. افزون بر این در ترکیه زیرساخت‌های یک قیام عمومی ملی‌گرایانه‌ی کردی، به همت پ.ک.ک، چهار دهه است که ایجاد شده است. شاید تنها جرقه‌ای برای شعله‌ور ساختن خواست‌های انباشت شده‌ی کردهای ترکیه نیاز بود. این مساله بهانه‌ای لازم برای دولت ترکیه بود که نگران پیروزی خواست‌های ملی‌گرایانه‌ی کردها در شمال سوریه باشد و تا آن‌جا پیش برود که در دشمنی با آن‌ها از رژیم اسد پیشی بگیرد.

به هر صورت هم مخالفین اسد، هم رژیم بعث و هم دولت‌های منطقه‌ای با گشوده شدن زخم سرکوب ملیت‌ها در سوریه موافق نبودند. روند حوادث اما کنترل آن‌ را از دست بازیگران درونی داستان گرفت.

 

جنگ سریکانی

شاید تقریباً چهار ماه پس از آغاز قیام مردم سوریه و کشتار بی‌رحمانه‌ی معترضینِ غیرمسلح توسط ارتش و نیروهای امنیتی، ایده‌ی مسلح شدن اعتراضات شکلی عملی گرفت و نخستین درگیری‌ها با رژیم از سوی معترضان آغاز شد. در ابتدا گروه‌های کوچکی برای دفاع از معترضان در خیابان و تظاهرات مسالمت‌آمیز آن‌ها در مقابل یورش‌های ناگهانی نیروهای امنیتی رژیمِ بعث اسلحه حمل می‌کردند. اندک اندک دامنه‌ی درگیری‌های مسلحانه با رژیم خصلتی عمومی یافت و گروه‌های مسلح پا به میدان گذاردند.

مساله‌ی حیاتی برای رژیم بعث حفظ کنترل مناطق مرکزی، شام (دمشق)، حلب و مناطق علوی‌نشین غربی سوریه مثل لاذقیه و طرطوس بود. این اولویت منجر به تمرکز نیروها در این مناطق و فراخوانی نیروها از مناطق کم اهمیت‌تر شد. در این بین مخالفان سازمان‌یافته‌ی مسلح به مناطق شمالی که تمرکز ارتش رژیم در آن‌جا کم‌تر بود حرکت کردند. می‌توان دو جریان عمده‌ی مسلح را در میان مخالفان دسته‌بندی کرد: جیش‌الحر و جهادگرایان (جبهه‌النصره و دیگر اسلام‌گرایان که خواهان استقرار قوانین شریعت بودند). نماینده‌ی سیاسی مخالفان SNC [8] یا شورای ملی سوریه بود که تلاش کرده بود نمایندگانی از اقلیت‌های ملی سوریه از جمله کردها و آسوری‌ها را به سازمان خود جذب کند. SNC هرگونه نظر درباره‌ی حقوق اقلیت‌ها را به فردای سرنگونی رژیم اسد موکول کرده بود. لذا هیچ ضمانت لفظی‌ای در مورد حقوق ملی کردها در دستور کار SNC نبود.

در این میان نیروهای جهادی (عمدتاً جبهه‌النصره)، یورش به سمت شهرهای کردنشین را آغاز کرده بودند و چند مقر ارتش را در این مناطق تصرف کردند. در سال 2012 جهادگرایان موفق شدند شهر سریکانی (نام عربی آن راس‌العین) را تصرف کنند. و در حال پیش‌روی به دربسبیه و دیگر شهرهای مجاور بودند.

از آغاز تحولات در سوریه، پ.ک.ک تلاش کرده بود مجددا شبکه‌های شهری خود را در این مناطق فعال کند. هرچند که سرعت سیر تحولات بیش از سرعت سازمان‌دهی آن‌ها بود. اما موفق شده بودند برخی از گریلاهای خود را به این مناطق برسانند. کادرهای شهری یا آن‌چه که از آن با نام مِلیس یاد می‌شود سعی در تبلیغ ایده‌های حزب و آلترناتیو پیشنهادی آن داشتند. نمی‌توان تصور کرد که در وضعیت در هم آشفته‌ی آغازین قیام مردم سوریه، آن‌ها موفقیت‌های چشمگیری داشتند. اما مساله در این وضعیت تنها تبلیغ سیاسی نبود! چرا که وضعیت منحصر به فرد و خطرناکی که ایجاد شده بود، دیگر تعلل و کندی را بر نمی‌تافت. وضعیت خطرناک این بود که حالا باندهای گانگستری جهادی در حال تصرف یا در حال برنامه‌ریزی برای تصرف شهرهای عمدتاً کردنشین بودند. از سوی دیگر، ارتش سوریه رغبتی به جنگ در آن مناطق نشان نمی‌داد.

عمر اودکی [9] یکی از فعالان مارکسیست کهنه‌کار که خود سال‌ها تحت تعقیب رژیم بعث بوده است، از سازمان‌دهندگان مقاومت در برابر یورش جهادگرایان به شهر سریکانی و از آغاز ماجرا شاهد نزدیک آن بود.

«حدود بیست یا بیست و پنج نفر از جوانان این محله را جمع کردیم. تعداد ما بیشتر از سلاح‌هایمان بود! اما همین برای مدتی مقاومت کافی بود. از میان این جوانان کسی تجربه‌ی نظامی نداشت. چند نفر در چند روز نخست شهید شدند، تقریبا می‌دانستیم که سرانجام این محله هم به دست جهادی‌ها می‌افتد. اما چند گریلا از راه رسیدند. شاید شش نفر! ما به آن‌ها می‌گفتیم که در کجا موضع بگیرند. در ابتدا با جنگ چریکی شهری آشنا نبودند، به مرور تعدادشان بیشتر شد. همین حضور آن‌ها بود که روحیه‌ی ما را چند برابر کرد. آمده بودند کنار ما و برای ما بجنگند!»

محله‌ای که عمر اودکی از آن نام می‌برد تا حدود دوسال جنگ سریکانی به دست دشمن نیفتاد. آن محله را «محله‌ی مقاومت»[10] می‌نامند. آن‌چه اهمیت دارد، درک این نکته است که هسته‌ی ابتدایی انقلاب روژاوا در اثر شرایط زیستی/تاریخی منحصر به‌فردی در چنین لحظاتی ساخته شد. اجتماعات مردمی، گروه‌های متحد، برای هدفی مشخص ایجاد می‌شوند. گروه‌هایی که نه تنها قصد دفع یورش اسلام‌گرایان را دارند، بلکه خواسته‌های مشخص سیاسی/اجتماعی‌ای هم دنبال می‌کنند. این وضعیت برآمده از یک شرایط سرتاسری انقلابی در سوریه است، و حالا با یک ارتجاع (از جهاتی) به مراتب هولناک‌تر از رژیم ترور اسد مواجه شده‌اند. هسته‌های متحد مسلح نزدیک‌ترین بدیل سیاسی ممکن را اتخاذ می‌کنند. می‌توان هر تاریخی برای شکل گیری YPG یا یگان‌های مدافع خلق در نظر گرفت، اما شرایط ویژه‌ی جنگ سریکانی بی‌تردید می‌تواند نه تنها لحظه‌ی آغاز عملی و هم‌زمان نمادین شکل‌گیری ی.پ.گ باشد، بلکه آغاز عملی تحول در سراسر شمال سوریه یا روژاوا نیز شمرده شود. نمادین از آن روی که کمون‌های مردمیِ مسلح شکل گرفتند. آن‌ها مردمی عادی بودند در شرایطی غیرعادی! احتمالا کسی از میان آنان تجربه‌ی نظامی نداشت، اما خصلت ویژه‌ی جنگ بر سر مرگ یا زندگی آن‌ها را برای دفاع از خود متحد ساخت. از درون این تجربه است که یگان‌های مدافع خلق اعتبار مردمی می‌یابند، از درون این تجربه است که ایده‌ی بدیل پ.ک.ک مخاطب می‌یابد و مردم کرد خود را به شکلی مدیون فداکاری گریلاها می‌دانند.

گریلاهایی که از کوه‌های تحت کنترل پ.ک.ک آمده بودند، در رمیلان و دیریک و چند شهر دیگر برای پیش‌گیری از بهانه دادن به مخالفین مسلح رژیم، نیروهای ارتش اسد را از منطقه اخراج کردند. در روایتی دیگر، عده‌ای بر این باورند که این صلحی غیر رسمی بین پ.ک.ک و رژیم بعث بود که پادگان‌های خود را در شمال کشور تخلیه کند، به شرطی که پ.ک.ک جلوی پیش‌روی مخالفان مسلح را بگیرد. هر دلیلی هم که پشت این عمل باشد، به هرحال پ.ک.ک توانست کنترل شهرهای مهم کردنشین را به دست بگیرد.

به مرور پ.ک.ک که حالا در منطقه توسط PYD نمایندگی می‌شد، کنترل نظامی و سیاسی خود را تحمیل کرد. ایست‌های بازرسی در میان راه‌ها و اطراف شهرها و داخل آن‌ها ایجاد شد. مذاکره با مخالفین سوری برای اعمال آتش‌بس بارها انجام شد. مذاکراتی که متاسفانه هیچ نتیجه‌ای در کار نداشت. SNC تلاش می‌کرد که آتش‌بس برقرار کند و از سویی دیگر نیروهای جبهه‌‌النصره به ایست‌های بازرسی حمله می‌کردند! از سویی پ.ک.ک در این مذاکرات پیشنهاد تشکیل شوراهای مردمی و کنترل شهرها و مناطق آزاد‌شده توسط این شوراها را می‌داد، اما از طرف دیگر (یعنی ارتش آزاد و اسلام‌گرایان جهادی) این پیشنهادها را یا رد می‌کرد و یا با عملیات نظامی به مواضع ی.پ.گ آن‌ها را بی‌اثر می‌ساخت.

جبهه النصره و ارتش آزاد بارها در مذاکرات با پ.ک.ک خواستار اخراج نیروهای غیرسوری از صحنه‌ی نبرد شده بودند و در مواردی اعلام کرده بودند که ایرانی‌ها و عراقی‌ها و ترک‌ها نه تنها در سریکانی که در سایر مناطق شمالی سوریه در حال جنگ اند! مراد آن‌ها از این اشارات، یک واقعیت در ساختار حزبی پ.ک.ک بود که کردهای هر چهار پارچه‌ی کردستان در آن عضویت دارند. مشخصا در نبرد سریکانی برای مدتی طولانی فرمانده‌ی ارشد ی.پ.گ که گاهی طرف مذاکره با گانگسترهای جهادی و ارتش آزاد بود، یک کرد ایرانی بود.

مهمترین مشکل SNC در این بازه‌ی زمانی، بی‌توجهی به یک واقعیت غیرقابل‌انکار و آن حقوق ملی اقلیت‌های ساکن سوریه، از جمله کردها بود. SNC حتی بر سر حذف واژه‌ی عربی از جمهوری عربی سوریه با طرف کرد به موافقت نرسید! حمایت بی‌دریغ ترکیه در این جنگ و موارد دیگر، در محاصره بودنِ مردم کرد را به آن‌ها عملاً نشان داد. ترکیه مرزهای خود را برای انتقال نیروهای جبهه النصره به سمت سریکانی گشوده بود. سرانجام اما، جبهه النصره و دیگر گروه‌های جهادی متحمل شکستی سخت شدند و منطقه‌ی سریکانی و اطراف آن ‌را واگذار کردند و رفتند.

تمام این حوادث، بی‌پناهی و وضعیت مخاطره‌آمیز مردم کرد در سوریه را نشان می‌داد. آن‌ها می‌دانستند که اگر امروز اسد از منطقه خارج شده، هیولاهایی وارد شده‌اند که ابایی از کشتار دسته‌جمعی ندارند و آن‌ها را بابت کرد بودن کافر می‌دانند.

روژاوا: نگاهی از درون

 

سازمان و ایدئولوژی بدیل

چطور ایده‌های پ.ک.ک در غوغای جنگ داخلی سوریه به شمال سوریه راه یافت؟ چگونه توانستند از پایگاهی توده‌ای برخوردار شوند در حالی‌که پیش از آن بنا به دلایل متعددی از آن بی‌بهره بودند؟ ایده‌ی «کنفدرالیسم دموکراتیک»، «انقلاب زنان»، «کمون‌های محلی» و یا «نیروهای دفاع مردمی» چگونه در شمال سوریه رشد کرد؟

احتمالا عوامل متعددی را می‌توان برشمرد، اما قطعاً نمی‌توان از وضعیت ویژه‌ی سیاسی/تاریخی در شمال سوریه چشم پوشید. جنگ سریکانی، شاید امروز تنها یک جنگ در فهرست جنگ‌های بی‌شمار آن منطقه محسوب شود، اما می‌تواند به طور نمادین نقطه‌ی آغاز عملیِ تمرین تمامی آن ایده‌ها باشد. این جنگ به‌دور از هر نوع سازمان یا حزب خارجی علیه شهروندان عادی آغاز شد. کسی به آن‌ها آموزش مقدماتیِ حمل سلاح نداده بود که ناگهان خود را در میدان یک جنگ یافتند. مردم خود را در شکل هسته‌های محلی سازمان‌دهی کردند. زمینه‌ی این عمل آن بود که در سوریه، کشور متبوع‌شان، قیامی علیه دیکتاتوری رژیم فاسد اسد رخ داده است! حالا با یک واپس‌گرایی عمیق روبه‌رو شده‌اند. پس برای بدیلی بهتر باید مبارزه کنند، یا حتی ساده‌تر از آن، باید بجنگند که اسیر یا کشته نشوند.

در این وضعیت ویژه بود که نیروهای پ.ک.ک ایثارگرانه در کنار آن‌ها حاضر شدند. این بهترین شیوه‌ی تبلیغ ایدئولوژی بود، تبلیغ عملی آن. آن‌ها تنها کسانی بودند که در جهان بی‌رحم اطراف‌شان دست یاری دراز کردند. اما تنها مساله این نبود. چرا گروه‌های دیگر موفق به کسب یک وجهه‌ی توده‌ای نشدند؟! پاسخ این است که احتمالا گروه دیگری در آن مقطع وجود نداشت و دیگر آن‌که قدرت بسیج و سازمان‌دهی پ.ک.ک را نداشتند.

در حقیقت دو عامل اصلی منجر به پذیرش عمومی پ.ک.ک در آن شرایط ویژه شد: سازمان‌دهی و ایدئولوژی ناسیونالیستی کُردی. تجربه‌ی بیش از سی سال جنگ با یکی از بزرگ‌ترین ارتش‌های جهان، از نیروی نظامی پ.ک.ک یک ارتش با تجربه و آموزش‌دیده ساخته بود. معنای این گفته زمانی مشخص می‌شود که برای مثال به تلفات طرفین و تعداد نیروهای طرفین در جنگ سریکانی (تنها برای مثال در این جنگ) نگاهی بیندازیم. در آن وضعیت جنگی به راحتی و با کمک یک دولت خارجی مثل ترکیه می‌توان یک گروه چند ده نفره‌ی مسلح تاسیس کرد، اما نمی‌توان تضمینی برای بقای آن‌ها داشت![11]

یک سازمان آماده با ساختاری آماده در حال عمل است. طبیعی است که قدرت جذب در حین عمل را می‌یابد. می‌تواند به مردم امکان سازمان‌دهی و خود سازمان‌دهی را ارائه کند. امکانات لجستیکی متعددی دارد و در لحظه‌ی موعود فداکارانه در کنار مردم کرد قرار گرفته است.

همین اتفاق به شکلی دیگر در منطقه‌ی شنگال در شمال عراق در سال 2014 نیز تکرار شد. در حالی‌که داعش در تعقیب مردم شنگال (که عمدتا ایزدی بودند، اما اقلیت شیعه یا حتی مسیحی نیز در آن منطقه زندگی می‌کردند) بود، پیشمرگه‌های KDP یا حزب دموکرات کردستان عراق (بارزانی) نه تنها از مقابل ارتش داعش فرار کردند، بلکه از تحویل سلاح به مردم شنگال در لحظه‌ی نزدیک شدن داعش نیز خودداری کردند. یک دسته‌ی 9 نفره‌ی گریلاهای پ.ک.ک با سلاح‌هایی سبک، آتش محافظ برای مردم ایجاد می‌کنند. و نهایتا راهرویی برای گذار مردم از شنگال به روژاوا می‌گشایند. در لحظه‌ای که نه ارتش عراق، نه پیشمرگه‌های بارزانی و نه هواپیماهای ائتلاف، اهمیتی به نسل‌کشی ایزدی‌ها نمی‌دهند، گریلاهای پ.ک.ک فداکارانه در کنار آن‌ها می‌ایستند و عملا نشان می‌دهند که نیروی قابل اعتماد در ضروری‌ترین لحظه‌‌اند. آن‌ها عملاً خود را به شکل نیروهای مدافع خلق[12] معرفی می‌کنند.

 از سویی دیگر مساله برای مردم کرد تنها جنگ نبود. آن‌ها مجبور شدند که به دنبال بدیلی برای وضعیت موجود بگردند. پ.ک.ک حزبی بود که یک ایدئولوژی آماده برای ارائه داشت و یک برنامه برای آینده. مردم کرد دریافتند که برای بقا در این وضعیت دشوار به بدیلی مترقی نیاز دارند که نه تنها امیدهای دموکراتیک قیام عمومی مردم سوریه علیه دیکتاتوری رژیم اسد را برآورده کند، بلکه باید رویای احقاق حقوق ملی کُردی را نیز پاسخ‌گو باشد. این مساله یکی از جدی‌ترین کمبودهای قیام مردم سوریه بود. در آن‌جا سازمان یا حزبی با نفوذ توده‌ای وجود نداشت که توان سازمان‌دهی مردم را داشته باشد. از سویی دیگر، اشارات عمده‌ی مخالفان سیاسی به گذار از رژیم اسد به تنهایی کافی نبود. بدیلی منسجم و نظری برای آینده‌ وجود نداشت یا به چشم نمی‌آمد.

این دو مساله می‌تواند یکی از جدی‌ترین درس‌های موفقیت پ.ک.ک در سوریه باشد: سازمان‌دهی و ایدئولوژی‌ای منسجم که توان ارائه‌ی بدیل را داشته باشد. اما باید دید تا چه حد این ایدئولوژی با تبلیغات یا ضد تبلیغاتی که از منطقه صادر می‌شود هم‌خوان است. آیا حقیقتا در روژاوا دموکراسی بی‌دولت حاکم است؟ آیا در روژاوا انقلاب زنان در رادیکال‌ترین شکل خود به وقوع پیوسته است؟ آیا روژاوا همان منطقه‌ای است که قرار است بار تاریخی مبارزات ضد امپریالیستی یا ضدسرمایه‌داری را به دوش بکشد؟ مثل انقلاب اکتبر؟ یا انقلاب چین؟ یا آیا فلسطینِ قرن بیست و یکم است؟ آیا در روژاوا حقیقتاً انقلابی اجتماعی رخ داده؟ به این معنا که دگرگونی طبقاتی اتفاق افتاده است؟ یا تنها انقلابی سیاسی یا شاید محدودتر، انقلابی در عرصه‌ی حق عمومی اقلیت‌ها در کاربست زبانی‌شان ایجاد شده است؟

این‌ها و سوالاتی بیش از این را باید در نوشته‌های دیگر دنبال کرد.

یادداشت‌ها

    1.  روژاوا در زبان کردی به معنای غرب است. کردستان سوریه را به نام کردستان غربی یا پارچه‌ی غربیِ کردستانِ بزرگ می‌دانند.
    2.  در این‌جا شاید بهتر باشد که درباره‌ی تحلیل‌های نزدیک به «ارتش آزاد» در مورد «روژاوا» نکته‌ای را در نظر گرفت؛ تحلیل‌هایی از این دست عمدتا به یک افراط مخرب یا به بیانی بهتر، یک سیاه‌نمایی محض منتهی می‌شوند. شاید دلیل نه چندان پنهان در پس پشت این تحلیل‌ها، جدا از سرسپردگی به MIT یک مکانیسم دفاع روانی باشد: «چرا آن‌ها توانستند کاری را انجام دهند که ما می‌خواستیم اما قادر به عملی ساختن آن نبودیم!» بخشی از اتهامات افراطی به «روژاوا» از سوی جریان نزدیک به «ارتش آزاد» برآمده از یک حسادت خشن کودکانه است.
    3.  می‌توان لیست بلند بالایی از احزاب و سازمان‌های سیاسی کرد در سوریه ارائه کرد که برخی از آن‌ها سال‌ها پیش از پ.ک.ک در سوریه دست به عمل زده‌اند. رژیم بعث به کردهای سوریه مشکوک و بی‌اعتماد بود، نه تنها به این دلیل که از ایجاد جنبشی ناسیونالیستی در میان آن‌ها می‌هراسید، بلکه از حضور قدرتمند اندیشه‌ی ناسیونالیستی در میان کردهای سوریه نگران بود، اندیشه‌ای که خود را گاه به شکل سازمان‌های سیاسی ضد رژیم اسد آشکار می‌کرد.
    4.  نام مستعار.
    5.  اشاره‌ی او به قیام در شهر قامیشلو در سال 2004 است. در یک مسابقه‌ی فوتبال میان یک تیم عرب و کرد، هواداران عرب با عکس‌های صدام حسین به ورزشگاه آمدند و هواداران کرد را با شعارهایی مثل «اینجا را حلبچه می‌کنیم!» مورد اهانت قرار دادند. درگیری از سطح استادیوم ورزشی فراتر رفت و به شورشی در سطح شهر گسترش یافت. ارتش رژیم بعث معترضین کرد را که عمدتا جوان بودند، به گلوله بست. موضع‌گیری پ.ک.ک درباره‌ی این حادثه تا به امروز مبهم باقی مانده است. برخی از مخالفین پ.ک.ک بر این باورند که پ.ک.ک که با نام PYD در سوریه فعال بود، با اجتناب از موضع‌گیری شفاف درباره‌ی آن حوادث، جوانان را به آرامش و دوری از خشونت تشویق کرد. در حالی‌که برخی از هواداران پ.ک.ک معتقدند در آن زمان شرایط لازم برای برپایی قیامی دامنه‌دار برای ملت کرد مهیا نبوده است.
    6.  آپوچی یا آپوئیست، به هواداران نظریه یا فلسفه‌ی عبدالله اوجالان (آپو) اطلاق می‌شود.
    7.  نباید خصلت «فرصت‌طلبی» سیاسی بخشی از جمع ابتدایی مؤسس ارتش آزاد را فراموش کرد. افرادی که خود تا مدت‌ها در سرکوب و کشتار مردم سوریه پس از آغاز انقلاب دست داشتند و تنها با اولویت منافع شخصی تغییر موضع دادند. «آگاهی سیاسی» ضرورتا عنصر تعیین‌کننده در تصمیم‌گیری بخش قابل‌توجهی از بنیان‌گذاران ارتش آزاد نبوده است.

8 . Syrian National Council

      1. Omer Evdeki
      2. Taxa Berxwedan
      3. در این مورد مستند My Paradise (2016) می‌تواند ایده‌هایی جالب از وضعیت آشفته‌ی شهر سریکانی در این جنگ را ارائه دهد. یکی از شخصیت‌های فیلم، یک خواننده‌ی عرب اهل شهر سریکانی است که تا پیش از جنگ یک خواننده‌ی معمولی پاپ بوده و حالا پس از شروع قیام مردم سوریه به اسلام جهادی متمایل شده است. او (احتمالا به کمک ترکیه) پس از آغاز جنگ در سریکانی یک دسته‌ی نظامی به نام خود تاسیس می‌کند! ایجاد چنین دسته‌های مسلحی چندان هزینه‌ای برای افراد نداشت.
      4. نام ارتش پ.ک.ک Heza Parastina Gel یا نیروی مدافع خلق است.

 

لینک کوتاه شده: https://wp.me/p9vUft-hC