All posts tagged: مارکس

فوئرباخ و مارکس


نوشته‌ی: رونه نیلسون
ترجمه‌ی: محمد غزنویان

: اگر مارکسیسم بخواهد بار دیگر سلامت خود را بازیابد و به چراغ راهِ چپِ آینده تبدیل شود، باید پلاسِ کهنه را دور اندازد. رونه نیلسون یکی از بنیان‌های اساسی مارکسیسمِ سده‌ی بیستم را بررسی می‌کند که به‌زعم او استحکام خود را از دست داده است.

از آناکسیماندر تا مارکس

از آناکسیماندر تا مارکس


نوشته‌ی: باب مایرز
ترجمه‌ی: لعیا هوشیاری

متنی که می‌خوانید، ترکیبی‌ست از روایت شخصی، نقد سیاسی و تأملی صادقانه بر مسیرهای طی‌شده و طی‌نشدنی چپ رادیکال در قرن بیستم و بیست‌و‌یکم. این نوشته، نه صرفاً خاطره‌نگاری‌ست و نه اعتراف‌نامه؛ صدایی‌ست برخاسته از دل تجربه، که بی‌آن‌که بخواهد آموزگار باشد، ما را به اندیشیدن فرامی‌خواند؛ نه فقط درباره‌ی تاریخ و شکست‌هایش، بلکه درباره‌ی خود ما، جزم‌هایمان، و آن‌چه هنوز ممکن است.

بازنمایی و ژرفا نزد مارکس و ویتگنشتاین

بازنمایی و ژرفا نزد مارکس و ویتگنشتاین


نوشته‌ی: آلفونسو مائوریتسیو لوکانو
ترجمه‌ی: میلاد عزیزی

ناممکن و خطا بود اگر مقولات اقتصادی را بنا به ترتیبی در پی هم می‌آوردیم که تاریخاً عاملِ تعیین‌کننده بوده‌اند. برعکس، ترتیب و توالیِ آن‌ها به‌وسیله‌ی رابطه‌ای تعیین می‌شود که آن‌ها در جامعه‌ی مدرن بورژوایی با یک‌دیگر دارند، و این، از قضا، وارونه‌ی ترتیبی است که آن‌ها به‌طور طبیعی ظهور یافته‌اند، یا ترتیبی که منطبق با تحول تاریخی‌شان است.

درآمدها و مزد کمال خسروی

درآمدها و مزد

پالایش گفتمان نقد – یادداشت هشتم

نوشته‌ی: کمال خسروی

مزد، در معنای دقیق کلمه، درآمد نیست. مزد فرانمودی است که با وارونه‌‌ساختن واقعیت، بر این مبادلهْ نامِ درآمد می‌نهد و با یک‌سان نمایاندن مزد با سود و بهره و اجاره، به‌مثابه درآمد، سرشت استثمارگرانه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری را پنهان می‌کند. سود، بهره و اجاره در معنای دقیق کلمهْ درآمدند، چرا که همه‌ی آن‌ها در ارزش اضافی، یعنی در بخش پرداخت‌نشده‌ی روزانه‌کار ریشه دارند.

انقلاب اجتماعی و جنسی

انقلاب اجتماعی و جنسی

درباره‌ی‌ مارکس و کتاب رایش

نوشته‌ی: برتل اولمان
ترجمه‌ی: فرزانه راجی

زندگی در سرمایه‌داری نه‌تنها مسئول باورهای ماست، اندیشه‌هایی که از آن آگاه هستیم، بلکه مسئول نگرش‌های ناخودآگاهِ مرتبط با همه‌ی آن واکنش‌های خودبه‌خودی است که از ساختار شخصیت ما ناشی می‌شود. رایش را می‌توان به‌عنوان افزاینده‌ی بُعدی روان‌شناختی به مفهوم ایدئولوژی مارکس درنظر گرفت: احساسات نیز هم‌چون اندیشه‌ها به‌طور اجتماعی تعیین می‌شوند. با کمک به تحکیم موقعیتِ اقتصادیِ مسئولِ شکل‌گیری‌شان، هر دوی آن‌ها به یک اندازه در خدمت منافع طبقه‌ی حاکم هستند.

مارکس و نظریه‌ی انقلاب

مارکس و نظریه‌ی انقلاب


نوشته‌ی: حسن آزاد

روش مارکس در تحلیل انقلاب فرانسه 1848 از سطوح تجرید مختلفی تشکیل می‌شود، با حرکت از مجرد به مشخص که عوامل متعددی را دربرمی‌گیرد و نمی‌توان آن را به یک عامل و یک نقل‌قول تقلیل داد. او بررسی خود را از شیوه‌ی تولید آغاز می‌کند سپس به مفصل‌بندی شیوه‌های تولید مختلف در شکل‌بندی اجتماعی فرانسه در همان مقطع تاریخی می‌پردازد. بعد مساله‌ی طبقات اجتماعی طرح می‌شود: نخست هستی اقتصادی طبقات، سپس سطح آگاهی، فرهنگ، سازمان‌یافتگی و سنت‌های مبارزاتی.

بدیل مارکس در برابر دولت دین‌سالار


نوشته‌ی: علی رها

انقلابِ سیاسیْ انقلابِ جامعه‌ی مدنی است که رژیم عهدعتیق را سرنگون می‌کند. این انقلابْ جامعه‌ی مدنی را به اجزای سازای آن تقسیم می‌کند؛ یعنی به افراد جداگانه، به عناصری مادی و روحانی که محتوای زندگی را تشکیل می‌دهند و جایگاه اجتماعی و طبقاتی افراد را تعیین می‌کنند. انقلاب سیاسیْ اجزای پراکنده‌ی روح سیاسی را گردآوری کرد و آن را از امتزاج با زندگی مدنی رها کرد و عرصه‌ی سیاسی را هم‌چون یک عرصه‌ی اشتراکی مستقر کرد که به‌طور ایده‌آل از عناصر خاص زندگی مدنیْ مستقل است.

پیش‌نویس مقاله‌‌ای ‌درباره‌ی کتاب فردریش لیست:

«نظام ملی اقتصاد سیاسی»

نوشته‌ی: کارل مارکس
ترجمه‌ی: علی رها


ملیت کارگر نه فرانسوی است، نه انگلیسی نه آلمانی، بلکه کار است، بردگی آزاد، دلالی برای خود. دولت او نه فرانسوی است نه آلمانی نه انگلیسی، بلکه سرمایه است. فضای بومی او نه فرانسوی است نه آلمانی نه انگلیسی، بلکه فضای کارخانه است. زمینی که به او تعلق دارد نه فرانسوی است نه انگلیسی نه آلمانی، بلکه چند متری است زیر زمین. پول درون کشور همانا سرزمین پدری کارخانه‌دار است. از این رو، نافرهیخته‌ی آلمانی می‌خواهد قوانین رقابت، ارزش مبادله‌ای و دلالی را در مرزهای کشورش از قدرت ساقط کند! او حاضر است قدرت جامعه‌ی بورژوایی را تا آن‌جا که متناسب با منافع او، منافع طبقه‌اش است، به رسمیت بشناسد. او نمی‌خواهد قربانی قدرتی باشد که با آن می‌خواهد دیگران را قربانی کند، و در درون کشورش، خویشتن را قربانی آن می‌کند! او می‌خواهد خود را بیرون از کشور هم‌چون موجودی متفاوت از آن‌چه درون کشور است و آن‌گونه که درون کشور رفتار می‌کند جلوه دهد تا با او این‌گونه رفتار شود. او می‌خواهد علت را حفظ و معلول را الغاء کند! ما به او اثبات می‌کنیم که پی‌آمد ضروری خودفروشی در داخل کشورْ خودفروشی در خارج است، که رقابتی که در درون کشور به او قدرت می‌دهد، مانع از آن نیست که در خارج از کشور ناتوان شود، که دولتی که درون کشور آن را مطیع جامعه‌ی بورژوایی می‌کند، نمی‌تواند او را از عمل جامعه‌ی بورژوایی در خارج از کشور محافظت کند.

رد یا پذیرش ناسیونالیسم

بحثی درباره‌ی مبارزات مارکس و انگلس با ناسیونالیسم

نوشته‌ی: میخال کاسپرژاک
ترجمه‌ی: حسن مرتضوی


رابطه‌ی مارکسیسم و ناسیونالیسم آشفته است. مارکسیسم ضمن آن‌که از لحاظ نظری می‌کوشید تا ناسیونالیسم را هم‌چون محصول گذرای سرمایه‌داری رد کند، در عمل اغلب از جاذبه‌اش بهره‌برداری و از مجموعه‌ی گسترده‌ی نهادی ناسیونالیسم استفاده کرده است. گفت‌وشنود دشوار و پردست‌اندازِ این دو پیکربندی ایدئولوژیک تا حد زیادی ریشه در کارل مارکس و فردریش انگلس دارد که از ارائه‌ی اظهارنظری قطعی در‌باره‌ی مسئله‌ی ملیّت غفلت کردند. مقاله‌ی کنونی سیر تحول مفهوم‌بندی مسئله‌ی ملیّت را از نظر مارکسیسم دنبال می‌کند: تغییری آهسته از رد آشکار ناسیونالیسم به پذیرش ویژگی‌های ترقی‌خواهانه و پیچیدگی‌ها، گونه‌گونی‌ها و تأثیرات آن. ما در این مقاله به بازارزیابی دیدگاه‌های مارکس و انگلس درباره‌ی مسئله‌ی ملیّت می‌پردازیم که از انکار صریح تا پذیرش و کاربرد محدودِ آن گسترده است. این مطالعه پس از شناسایی عواملی که درک آنان را از مسئله‌ی ملیّت شکل داد، تحلیلی را از تکامل این نگرش‌ها از دهه‌ی 1840 تا 1860 ارائه می‌دهد. هدف ما این است که نشان دهیم چگونه احکام نظری مارکس و انگلس به تمایلشان برای کنش‌گری آغشته بود. نظراتشان انعطاف‌ناپذیر نبود، بلکه در واکنش به شرایط متغیر در اواسط سده‌ی نوزدهم تکامل یافت.

بیگانگی، مفهوم مرکزی مارکس برای فهم سرمایه‌داری


نوشته‌ی: مارچلو موستو
ترجمه‌ی: امیرحسین محمودی


آثار اولیه‌ی مارکس درباره‌ی بیگانگی از زمان انتشارشان در دهه‌ی 1930 همواره به‌عنوان معیاری اساسی در حوزه‌ها‌ی مختلف اندیشه‌ی اجتماعی و عمل‌ کرده‌ و پیروان و مشاجرات و بحث‌هایی در پی داشته‌اند. مارکس در دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی 1844 نخستین‌بار مفهوم کار بیگانه‌شده را طرح کرد و از مفاهیم بیگانگی فلسفی، مذهبی و سیاسی موجود فراتر رفت تا شالوده‌ی آن را بر حوزه‌ی اقتصادی تولید مادی استوار کند. این عملی نوآورانه بود. مارکس مفهوم بیگانگی را هیچ‌گاه رها نکرد و در دهه‌های بعدی زندگی‌اش نیز به پالایش و پرورش نظریه‌ی خویش پرداخت.