نوشته‌های دریافتی
Leave a Comment

صلحی که می‌کُشد

صلحی که می‌کُشد

رژیم‌های جنگی و سیاست کنترل

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

علی ذکایی

 

یک: صلح در کجا و در چه جهانی؟

پس از دو سال حملات شبانه‌روزی اسرائیل به کشور‌های مختلف نظیر لبنان، یمن، سوریه، عراق و ایران و نسل‌کشی در غزه، حال سخن از آتش‌بس و صلح می‌رود. ترامپ خود را مظهر روشنایی و صلح معرفی می‌کند و اسرائیل و نتانیاهو بر نابود شدن محور شر تاکید می‌گذارند. در این میان کشور‌های عربی مانند قطر، امارت و عربستان تخیل ائتلافی جدید برای تجارت را در سر می‌پرورانند و ایران و محور مقاومت نیز شیپور پیروزی به دست گرفته‌اند. همگی این‌ها شاید به ظاهر در تضاد با یک‌دیگر قرار بگیرند، اما بر سر یک مسئله با یک‌دیگر اشتراک منظر دارند و آن حاشیه‌ای کردن تصویر ویرانی از غزه و به آتش کشیدن شدن ارکان زیستی یک جمعیت است که بازسازی آن کاری بس دشوار، طاقت‌فرسا و در جهانی که به دست قدرت‌های کنونی اداره می‌شود حتی ناممکن جلوه می‌کند.

از این‌رو ضرورت دارد که آتش‌بس کنونی را در بستر رژیم‌های جنگی درک کنیم؛ شاید بدبینانه به نظر برسد اما صلح کنونی تداوم رژیم‌های جنگی است؛ زیرا همان قدرت‌هایی که در بستر جهان چندقطبیْ جنگ‌های بی‌پایان را برای بازتولید بحران و کنترل انباشت و حکم‌رانی بر مردم متحمل می‌شود و یک سرزمین را تا سرحد نابودی امکان‌های حیات می‌کشانند، امروز بر سر سفره‌ی صلح نشسته‌اند، به همین علت ضروری‌ست که صلح در غزه را هم‌چون یک «فضای عملیات» برای رژیم‌های قدرت، سرمایه و بازار جهانی بفهمیم؛ از طرف دیگر نسل‌کشی در غزه موجب شد که حکم‌رانی‌های حقوقی فراملی نیروی خود را بازیابند. به خوبی می‌دانیم که این کارکرد‌های حقوقی در جهت غنا‌بخشی به حکم‌رانی سرمایه است و پایه‌های بحرانی سرمایه را در جهان کنونی بازتولید می‌کند.

به بیان کلی، صلح ترامپ تداوم ماشین‌های حکم‌رانی در چند سطح است: رژیم‌های کنترل مرزی در ائتلاف جهانی، که به سبب آن کنترل بر مردم و تولید گسترش می‌یابد و گره‌گاه‌های حکم‌رانی مابین دولت‌ها، فرایند‌های انباشت و استخراج و نهاد‌های فراملی تجارت گسترش می‌یابد و این قطع به یقین تداوم غارت و ویرانی برای سود شرکت‌ها، دولت‌ها و سرمایه‌داران است؛ سطح بعدی که درون همین رژیم رشد می‌کند تجارت و توسعه‌ی منطقه‌ای‌ست که احتمالا کشور‌های عربی بازیگران اصلی آن خواهند بود. از طرف دیگر هدف معَین، بازآرایی دولت‌ها در جهان مرکزیت‌زدایی شده است؛ هیچ یک از این‌ها نشانه‌ای روشن از صلح نیست؛ بلکه هر زمان که نیاز باشد رژیم‌های جنگ دوباره شدت خواهند گرفت و فضاهای عملیات را برای زیست-قدرت در سطح جهانی باز خواهند کرد.

به همین دلیل، ضروری‌ست که پیش از آن‌که به بازآرایی قدرت‌ها در اجلاس‌ها دل ببندیم یا دچار اردوگاه‌گرایی بشویم که محور مقاومت و اسلام‌گرایی از درون آن برای رژیم‌های کنترلی خود تغذیه می‌کنند، مسئله‌ی فلسطین را در گره‌گاه‌های ستم و مبارزه بازآفرینی کنیم، شکل‌های متنوع رژیم‌های سلطه و کنترل را شناسایی کنیم و هم‌چنین بر تجربه‌های نوین مقاومت که از پایین رشد کردند و توانستند صدایی نوین را تولید کنند تأکید ورزیم. حال ما نه در پایان یک وضعیت، بلکه درون یک بازآرایی و بازتنظیم منطقه‌ای قرار داریم، از این‌رو مبارزه برای امر مشترک در گیر‌ودار ستم‌های کنونیْ لحظه‌ای است اضطراری برای نجات سرزمین‌ها، فضا‌ها، زمان و کار زنده‌ که در دالان‌های قدرت و انباشت له شده است. به‌خصوص این‌که بازآرایی قدرت در «جهان چندقطبی و مرکزگریز» با رژیم‌های جنگ درهم‌تنیده شده و به‌سختی می‌توان آن‌ها را از هم متمایز کرد.

با تکیه بر سیالیت جهان چندقطبی و مرکزگریز باید گفت چرخه‌ی صلح و‌ جنگ نیز سیالیت بیش‌تری را به خود جذب کرده‌اند، از این‌رو تشخیص آن بر اساس وضعیت‌های به غایت متعین دشوار است؛ از طرفی ادوات نوین جنگی که سایه‌ی شوم تهدیدات هسته‌ای را احضار کرده و از طرف دیگر فراروی جنگ‌ها از سطح سرزمینی به ترکیب‌بندی‌های جدید رسیده، فضای جهانی به روی پویایی‌های خاصی باز شده است. برای مثال، تسلط از طریق نظام‌های مالی، جنگ تعرفه‌ها، جنگ‌های رسانه‌ای، حمله به ساختار‌های اقتصادی، پایگاه‌های نظامی که خارج از قلمرو‌های دولت-ملت تشکیل شده‌اند، به ترکیب‌بندی‌های جدیدی در نظام سرمایه‌داری منجر شده است؛ این را به‌خصوص می‌توان در نظامی‌سازی اقتصاد و نابود کردن امور رفاهی برای مردم، سازمان‌دهیِ مسیر‌های لجستیکی نوین و هم‌چنین تکثیر مرز‌های نظامی در درون و برون کشور‌ها مشاهده کرد. از طرف دیگر در این وضعیت که رژیم‌های جنگی نقش اساسی در ترکیب‌بندی‌های سرمایه‌داری سیاسی دازند، هژمون شدن یک دولت بر فراز تمامی قلمرو‌های سرزمینی ناممکن است: «آن گفتمان‌های پیشین بر فرض وجود یک ابرقدرت واحد استوار بودند که نقش پلیس جهانی را در برابر مجموعه‌ای از دولت‌های به‌اصطلاح یاغی، شبکه‌های غیرمتمرکز و حتی ناسیونالیسم‌های قومیِ متخاصم ایفا می‌کرد. این تصویر دیگر با وضعیت امروز سازگار نیست.»[۱]

از این‌رو حکم‌رانی‌های کنونی درون ترکیب‌های چندگانه‌ای قرار دارند که حتی کشور‌های منزوی‌ نیز عواملی تحریک‌گر و موثر درون این اجزا هستند. برای مثال جنگ و اشغال را نمی‌توان در سطح یک قلمرو سرزمینی خاص مشاهده کرد، سرزمین هنوز یک اصل اساسی‌ است، اما عوامل دیگر نیز نقش‌های موثری دارند که دال بر سیالیت قطب‌ها درون این نظام است. برای مثال صلح کنونی در غزه را نمی‌توان خارج از عوامل، استخراج، کثرت عوامل حقوقی، رژیم‌های نوین استثمار و حضور کنش‌گران و نهاد‌های فراملی درک کرد.

از این‌رو رژیم‌های جنگی درونی شده با رژیم‌های استخراج، انباشت، مسیر‌های لجستیکی و تکثیر مرز‌های کنترل شده و مرکز/حاشیه‌های جدید است. به بیان دیگر در بستر رژیم‌های قدرت برای سازمان‌دهی فضاها و مسیر در نظام سرمایه‌داری معاصر، ما شاهد نظام‌هایی غیرمتمرکز، چندلایه و ناهم‌گون هستیم که نمی‌توان آن را به سطوح تمدنی و سرزمینی تقلیل داد، به مانند گفتمان محور مقاومت و نظریه‌های الکساندر دوگین که جنگ‌ها را درون یک نزاع تمدنی جست‌وجو می‌کنند. آن‌ها تاکیدش بر جهان قطبی است، اما مسئله اصلی سیالیت و مرکزگریز بودن قطب‌ها است که برخلاف این دو گفتمانْ تاکید بر سازمان‌دهی رژیم‌های قدرت را بر اقتدارگرایی دولت‌ها نمی‌گذاریم، زیرا مقصود از گفتمان تمدنی معین و مشخص این است که در نهایت به سرمایه‌‌داری نظامی و حکومت پلیسی بدل می‌شود. برخلاف آن‌چیزی که محور مقاومت با تکیه بر چین نامش را چرخش یا گذار قدرت در سطح جهانی می‌داند، ما درون یک سیالیت ترسیم‌کننده هستیم که تمامی قطب‌های موجود (حتی فراسوی دولت‌ها) درون ترسیم‌بندی‌اش (در کنار تمامی اجزای حکم‌رانی؛ مبارزات در سطح جهانی و محلی را نیز باید یک عامل محرک دانست) نقش دارند: «از یک‌سو، بازار جهانی و فضاهای تولید و گردش سرمایه‌داری در حال دگرگونی‌اند؛ و از سوی دیگر، مرزهای سیاسی با فرایندهای نوینِ گسترش و الحاقِ قلمرو، بازآرایی می‌شوند. سازوکار میان این دو فرایندِ نقشه‌نگاریِ مجدد ــ که طی آن مرزهای سیاسی و تقسیمات بازار جهانی گاه هم‌پوشان و گاه واگرا خواهند بود ــ خطوط اساسیِ آرایش نوین جهانیِ در حال صورت‌بندی را آشکار می‌سازد. و تمام این فرایند در پیوندی تنگاتنگ با ظهورِ قسمی ”رژیمِ جنگی“ به نظر دائمی، پیش می‌رود ــ رژیمی شامل جنگ‌های تجاری و آتش جنگ نظامی.»[۲]

هم‌راه با رژیم‌های جنگی که نقش صلح را برای مردم کم‌رنگ می‌کنند و از طرفی نقشی ضروری برای بازسازمان‌دهی سرمایه دارند، ما شاهد شکل‌گیری حکومت‌های پلیسی، سرکوب مزد و تجدیدنیروی اقتدار پدرسالاری هستیم، به صورتی که هژمونی لیبرال-دموکراسی غربی با سرعت به سوی دیکتاتوری‌های سرمایه‌دارانه و مالی حرکت می‌کند؛ سرمایه‌داری فاسد و نظامی پوتین یا سرمایه‌داری اقتدارگرای چین نیز مثال‌های معینی از شکل یافتن سرمایه‌داری‌های پلیسی است. دولت ترامپ و جنگ تعرفه‌هایش، نمایش ادوات جنگی‌اش، محاصره و تهدید دائمی ونزوئلا به بهانه‌ی مبارزه با قاچاق مواد مخدر گواه این مسئله است که چگونه فاشیسم داخلی در آمریکا اقتدار یافته است. از طرف دیگر، نام این بازآرایی و بازترسیم را می‌توان گسترش مرز‌های اشغال و کنترل گذاشت که سراسر این جهان را می‌پیماید و انواع و اقسام رژیم‌های استثمار، استخراج و سود را سازمان‌دهی می‌کند. درون این فرایند شاهدیم که چگونه کارهای خطرناک، بی‌ثبات، غیررسمی و… گسترش یافته و توان یک زندگی آزاد را از همه ربوده است. به همین علت این یادداشت سعی می‌کند تاکید خود را بر رژیم‌های کنترل و تکثیر مرز‌های اشغال در سطح زندگی بگذارد: از مرز‌های سرزمینی تا بازنمایی «کار زنده» درون رژیم‌های استثمار تا مهندسی سوبژکتیویته‌ی جمعی برای سرکوب هم‌بستگی علیه انسداد‌های مرزی قدرت.

به همین دلیل، اسرائیل و گره‌گاه فلسطین بهترین نمونه از رژیم‌های کنترل است، زیرا که ما شاهد سبعانه‌ترین شکل حکم‌رانی بر یک جمعیت و مکان‌های زندگی آن‌ها در چند دهه‌ی گذشته بودیم، از طرف دیگر دیده‌ایم که چگونه همین گره‌گاه توانست برای لحظاتی هم‌بستگی‌های تکینی را برای بازپس‌گیری اشتراکات در سطح جهانی گسترش دهد و مبارزات ناهم‌گون مرزی را به یک‌دیگر ترجمه کند. به همین دلیل غزه نه یک لحظه ویرانی، بلکه دو لحظه‌ی تکین است: ویرانی و امکان بازپس‌گیری مبارزه.

دو: صلح و کنترل

صلح در رژیم‌های قدرتْ نه پایان جنگ بلکه تداوم آن در هیئتی دیگر است؛ یعنی گشودن فضاهای عملیات برای چرخش و انباشت سرمایه: رؤیای ترامپ این است که رقابت بر سر ایدئولوژی‌ها و مرزها جای خود را به بازارها و بازده اقتصادی بدهد. دیگر «صلح آمریکایی» نیست، بلکه «صلح تجاری» است. به گفته‌ی او: «همه عاشق معامله‌اند. هیچ‌کس عاشق جنگ نیست.» و هم‌چنین: «همه از جنگ خسته‌اند. این مسئله فراتر از غزه است. این فرصتی برای صلح در کل خاورمیانه است.»[۳] البته در ادامه گفته خواهد شد که مرز تنها در حکم مرز‌های قلمرویی و سرزمینی عمل نمی‌کند، بلکه نقش پویا‌تری برای بازنمایی «کار زنده» درون سازوکار استثمار، انباشت، ارزان‌‌سازی نیروی کار و اشکال نوین استخراج دارد.

دولت اسرائیل و حامیان جهانی‌اش آن‌چه را «صلح» می‌نامند، در واقع مرحله‌ای تازه از بازآرایی ماشین حکم‌رانی و بازتولید اشغال در قالبی اقتصادی و تجاری است. «صلح ترامپ» نمونه‌ی بارز همین شمایل استعماری است؛ صلحی که بر پایه‌ی تجارت و انباشت سرمایه بنا شده است. در این معنا، صلح چیزی جز مدیریت تکنوکراتیک ویرانی نیست: نظارت بر بازسازی، مهندسی زیست‌پذیری حداقلی، و استمرار مرگ‌ـ‌سیاست از مسیر کنترل بقا و تکنوکراتیزه‌کردن نظامی‌گری درون فرایند‌های استخراج منابع، تولید مرز‌های خُرد و بازترکیب‌بندی جمعیتی در فرایند کار.

آن‌چه در میدان جنگ با بمباران و محاصره پیش می‌رفت و به «شهرکُشی» انجامید ــ یعنی ویران‌سازی کامل امکان‌های حیات نباتی و اجتماعی، نابود‌‌سازی امکان‌های بازتولید زندگی ــ اکنون در قالب بازسازی تحت سلطه‌ی چرخه‌ی سرمایه و ائتلاف جهانی قدرت ادامه می‌یابد. به این ترتیب، اشغال نظامی بدل به اشغال تکنوکراتیک می‌شود: جنگی که از سازوکارهای مالی، تجاری و مدیریتی تغذیه می‌کند. حال درست است که ایالات متحده و ترامپ در این برنامه دست بالا را دارند، اما بدون نقش سازمان‌های مالی، نهاد‌های فراملی که نماینده‌اش تونی بلر است، و نیز کشور‌های عربی و بازسازی قسمی ترکیب‌های حقوقی در فرایند حکم‌رانی، اقتدار ترامپ تصورناپذیر است.

طرح‌هایی چون «صلح ترامپ» یا پروژه‌های موسوم به «ثبات منطقه» در واقع بازآرایی تازه‌ای از همان ماشین کنترل هستند؛ تلاشی برای تثبیت سلطه از طریق ابزارهایی نرم. اسرائیل، ترامپ و متحدانشان ــ به‌ویژه دولت‌های خلیج فارس چون عربستان و امارات ــ پس از نابودی فیزیکی غزه می‌کوشند در مرحله‌ی بازسازیْ با کنترل مسیرهای تجاری، انرژی و امدادْ نوعی صلح قیمومیتی را تحمیل کنند: صلحی که بر اطاعت و وابستگی استوار است، نه بر رهایی و برابری. در این نظم جدید، ارتش هم‌راه با بانک‌ها و نهاد‌های مالیه خود را بازسازمان‌دهی می‌کند و جنگ‌افزار در قالب سرمایه، کمک‌های بشردوستانه و قراردادهای بازسازی بازمی‌گردد. اما کردار بنیادی یکی‌ست: کنترل بر جریان‌های حیات، حرکت بدن‌ها، کالاها و زمان‌مندی زندگی روزمره.

صلح در این منطقْ بدل به شکلی از جنگ می‌شود؛ جنگی اعلام‌نشده که از خلال سازوکارهای اقتصادی، مالی و تکنولوژیک تداوم می‌یابد. غزه در این میان به آزمایشگاهی از حکم‌رانی از طریق بحران بدل می‌شود. جایی که بقا نه بر توان جمعی برای آفرینش زندگی، بلکه بر امتیازی مشروط به اطاعت استوار است. دولت‌های غربی، نهادهای مالی و کشورهای عربی با ژست بازسازی و کمکْ در واقع شبکه‌ای تازه از کنترل را می‌سازند که اسرائیل را به مرکز فرماندهی یک نظم امنیتی و اقتصادی بدل می‌کند.

از سوی دیگر، ما با وضعیتی دوگانه روبه‌رو هستیم: گره‌گاه نسل‌کشی به امکانی برای بازترکیب اجزای پراکنده‌ی قدرت در قالب‌های نوین انباشت و حکم‌رانی بدل می‌شود. تداوم نظم چندقطبی جهانی به بازتوزیع و بازتولید بحران نیاز دارد؛ از این‌رو، لحظه‌ی ویران‌گر به بستری برای بازتوزیع حکم‌رانی تحت نظارت جهانی تبدیل می‌شود. اما همین نقطه‌ی ویرانیْ می‌تواند لحظه‌ای تکین از امکان مبارزه‌ی چندوجهی از پایین باشد.

در منطق رژیم‌های جنگیْ ویرانی یک سرزمین بازگشت به بدویت یا فضاهای غیرسرمایه‌دارانه نیست؛ نگری و هارت در کتاب امپراتوری اشاره می‌کنند که در سرمایه‌‌‌داری معاصر فضای خارج وجود ندارد، از این رو شهرکشی را باید هم‌چون ضرورتی برای ایجاد فضای عملیات برای سرمایه یا پیش‌شرط برای سازمان‌دهی مسیر‌های سرمایه‌دارانه درک کنیم: نابودی امکان‌های حیات برای بازگشایی چرخه‌ی انباشت. بدل کردن غزه‌ی ویران‌شده به بنگاه تجارت و دالان ارزش‌افزاییْ یکی از کارکردهای اساسی این رژیم‌هاست که در پیوندی تنگاتنگ میان دولت و سرمایه در بستر جهان چندقطبی شکل می‌گیرد. از این منظر، صلح کنونی نه برای تحقق عدالت یا تعیین سرنوشت فلسطینی‌ها بلکه برای غارت، ارزش‌افزایی و کنترل‌گری‌های نوین معنا دارد.

در برابر چنین صلح تحمیلیْ باید از صلحی دیگر سخن گفت: صلح به‌مثابه‌ی گریز. صلحی که نه تثبیت کنترل بلکه گشودن امکان‌های زیست مشترک و حرکت آزاد را هدف می‌گیرد؛ صلحی که از دل بدن‌های ویران، از خاطره‌ی مرگ و از میل به آفرینش فضاـزمان نو برمی‌خیزد. همان‌گونه که کاروان‌های خودمختار و هم‌بستگی‌های مرزی توانستند لحظاتی از شورش و گریز از کنترل بیافرینند، صلح حقیقی نیز تنها از دل گسست از نظم موجود زاده می‌شود، نه از بازسازی آن به دست غارت‌گران سرمایه.

در جهانی که حکم‌رانی‌ها به شکل‌های گوناگون در حال بازتولید و بازتوزیع بحران هستند، صلح نمی‌تواند بازگشت به نظم کنترل‌شده‌ی سرمایه باشد، بلکه باید گسستی از آن باشد: گسست از مدار کنترل، از تکنوکرات‌های نظام سرمایه، از رژیم جنگی و از زمان‌مندی‌ای که دولت‌ها بر آن حکم می‌رانند. صلح در این معنا، نه وعده‌ی مدیریت، بلکه امکان خلق فضاها و زمان‌هایی است که هنوز از کنترل نگریخته‌اند: فضاهایی برای زیست مشترک و آغاز دوباره‌ی حیات در پیوند با مبارزات در لبه‌های مرزها. از این‌رو ضروری‌ است که بر مبارزات طبقاتی در این بستر‌ها به عنوان گذرگاهی به یک صلح درون‌ماندگار با توان مشترک تأکید بگذاریم، به همین علت مبارزات روزمره یا حتی قیام‌های گسترده را باید درون چندقطبی نظام کنونی به عنوان نیرویی محرک در نظر آوریم که می‌تواند علیه مرز‌های رژیم‌های جنگی ایستادگی کند.

دولت اسرائیل پس از هفتم اکتبر، نه تنها به‌عنوان حاکمیتی نسل‌کش، بلکه به‌مثابه‌ی شکلی افراطی از حکم‌رانی تام بر فضا و زمان زیستی فلسطینی‌ها عمل کرده است. نسل‌کشی و شهرکشی در غزه وحشتناک‌ترین نمود این کنترل‌گرایی است؛ تلاشی برای تسلط بر فضاهایی که از چنگ سلطه در حال گریز بودند. هنگامی که اسرائیل دریافت دیگر نمی‌تواند از طریق شهرک‌سازی ــ بخوانیم اشغال و نظامی‌سازی فضا ــ مناطق نافرمان را در نظم خود نگاه دارد، الگوی تازه‌ای از حکم‌رانی بر پایه‌ی ویران‌سازی و نابودی مطلق شکل داد: شهرکشی غزه و نسل‌کشی مردم فلسطین.

میل اسرائیل به کنترل، صرفاً میل به تسلط بر زمین و مرزهای فیزیکی نیست؛ بلکه گسترشی تام بر زمان‌مندی و ریتم‌های زیست جمعی است: از کنترل مرزها تا مهندسی حرکت، از تصرف مکان تا مهندسی زمان. نمونه‌ی روشن آن را در جنگ دوازده‌روزه با ایران می‌بینیم، جایی که اسرائیل تسلط بر آسمان ایران را از طریق جنگنده‌ها و ریزپرنده‌ها مهم‌ترین دستاورد خود معرفی کرد: گویی تسلط بر آسمانْ شکلی نوین از حکم‌رانی بر فضاـزمان است.

اسرائیل از بدو تأسیسْ ماشین حکم‌رانی خود را بر محور کنترل بر مرزها، فضاها و زمان‌ها بنا نهاده است. از همین‌رو، مرزسازی، اردوگاه‌سازی و نظامی‌گری افراطی برای تثبیت کنترل فضا-زمان به کار گرفته می‌شود. اخراج و کشتار گسترده‌ی فلسطینی‌ها در فاجعه‌ی نکبه (۱۹۴۷-۱۹۴۹) سرآغاز جنایت‌کارانه‌ی همین ماشین حکم‌رانی بود؛ حال کشتار‌ها و اخراج‌ و سلب مالکیت گسترده چند بار تکرار شده است: «۸۰ درصد از فلسطین تاریخی ‌و تحت قیمومیت را در سال‌های ۱۹۴۷ و ۱۹۴۸ در برگرفت.»[۴] سالی که هم‌راه با یک ‌پاک‌‌سازی قومی گسترده بوده است. بعد از این در سال ۱۹۶۷ ما شاهد الحاق سرزمینی ۵/۲ تا ۴ میلیون فلسطینی بوده‌ایم. در ادامه اسرائیل این سرکوب، سلب مالکیت و اشغال را بازتولید کرده و به تمامی حیات فلسطینی‌ها این سرکوب اشغال را تا پس از هفت اکتبر تعمیم داده است که یک نسل‌کشی تمام‌عیار را با پیشرفته‌ترین تکنولوژی‌های جنگی رقم می‌زند. جنایت‌ها و کشتارهای جمعی اسرائیل، صرفاً لایه‌ای از تداوم حکم‌رانی کنترل‌گر و مخابراتی‌اند که می‌خواهد تمامی فلسطینی‌ها را به قیمومیت خود درآورد. شهرک‌سازی گسترده، کنترل نظامی مرز اردن و کرانه‌ی باختری، و الزام به مجوزهای تردد برای ابتدایی‌ترین امور روزمره، همه اجزای همین ماشین ویران‌گر‌اند.

جریان‌های فضایی و زمانی بی‌وقفه در اراضی اشغالیْ بازتولید می‌شوند و زیست‌سیاست فلسطینی‌ها را تعیین می‌کنند. اسرائیل در دهه‌های اخیر کوشیده است تسلطی کامل بر زمان‌مندی و مکان‌مندی آنان برقرار کند؛ از این‌رو، فضای زیست فلسطینیان درون گردبادی از شکل‌های افراطی حکم‌رانی تام گرفتار شده است. همان‌گونه که شخصیت‌های رمان‌های قصر و محاکمهی کافکا در هزارتوی بی‌پایان ارتباط، کار و محاکمه‌ی بی‌علت سرگردان‌اند، فلسطینی‌ها نیز در فضایی وهم‌آلود از کنترل نظامی، سیم‌های خاردار، برج‌های مراقبت و شهرک‌های استعمارگر گرفتارند.

ساسکیا ساسن، نشان می‌دهد که در وضعیت معاصر، ما با شکل‌های جدیدی از بازنمایی جمعیت «بیگانه» و «خودی» روبه‌رو هستیم، به یک معنا رژیم‌های مرزی از طریق تعلیق قانونی-غیرقانونی، کنترل و بازرسی، امور حقوقی و نظامی، جمعیت بیگانه را تحت نظارت خود قرار می‌دهند. به عنوان مثال نظارت‌های مرزی که بر مهاجران، پناهندگان و… اعمال می‌شود گویای این وضعیت است. از طرف دیگر اخلاقیت و نظام‌های حقوقی درون این فرایند نظارتی خود را بازسازی می‌کنند. ساسن نام مهمی برای این فرایند‌های نظارتی می‌گذارد: «طرد ادغام شده». «جمعیت‌هایی که در فرآیندهای اقتصادی و اجتماعی جهانی مشارکت دارند (مثلاً به‌عنوان نیروی کار ارزان، یا زیست‌پذیران در حاشیه‌ی شهری)، اما همزمان از حقوق، منزلت و شناسایی سیاسی محروم‌اند.» ساسن تأکید می‌کند که «طردْ امروزه نه صرفاً بیرون‌گذاشتن بلکه به درون‌کشیدن برای بهره‌کشی بدون به‌رسمیت‌شناختن است. از این‌رو، حکومتمندی مرزی، تلفیقی است از حاکمیت سنتی (قدرت کشتن یا اخراج)، دولت اداری (مدیریت اسناد، اقامت، پرونده‌ها) و شیوه‌های بازارمحورِ کنترل (مثل واگذاری اردوگاه‌ها به شرکت‌های خصوصی). این ساختار پیچیده، بدن مهاجر و پناه‌جو را در وضعیت استثنایی مضاعف قرار می‌دهد: نه کاملاً درون، نه تماماً بیرون، بلکه در مرز‌ی که هم مدیریت می‌شود و هم از شمول کامل محروم است.»[۵]

اما در وضعیت فلسطینی‌هایی که تحت نظارت مدام اسرائیل هستند، این طرد نظامی‌سازی بیش‌تری را داراست؛ به‌گونه‌ای که می‌بینم تمامی اقلام غذایی، یا منابع برای گرمایش هم‌چون گاز همگی تحت نظارت اسرائیل است ‌و بر روی آن حد‌وحدود می‌گذارد. از این‌رو «بیگانه» در گفتمان اسرائیل باید در اردوگاهی‌ترین شکل حبس شود. علاوه‌ براین شکل‌های دیگری از تولید سوژه‌ی «بیگانه» را بیرون از غزه شاهد هستیم. برای مثال اسرائیل به عرب‌هایی که اجازه کار می‌دهد، عمدتا آن‌ها را تحت سخت‌ترین و بی‌ثبات‌ترین شرایط زندگی قرار می‌دهد. از این‌رو آن‌ها نیز درون یک ادغام طرد شده حضور دارند.

حال در سیطره‌ی رژیم‌های مرزی ما شاهد تکثیر شکل‌های گوناگونی از مقاومت در زیست روزمره هستیم که نام آن را می‌توان مبارزه در وضعیت زیستی-سیاسی خواند. مردم فلسطین در برابر ماشین‌های حکم‌رانی همواره با شکل‌های گوناگون مبارزه و مقاومت، مسیرهای گریز از استیلای مرگ‌سیاست را زنده نگاه داشته‌اند. از همین‌رو، اشغال و سرکوب تام تا نابودی کامل این دالان‌های گریز ادامه یافته است. شاید تصویر بازگشت دسته‌جمعی ساکنان غزه پس از آتش‌بسْ خود نشانه‌ای از تداوم این مبارزه باشد.

شهرکشی در غزه، نسل‌کشی فلسطینیان و نمایش صلح ترامپ، که درام تراژدی ـ کمدی دوران ماست، باید در همین بستر فهمیده شود. صلح ترامپ نه پایانی بر جنگ، بلکه تداوم جنگ با ابزارهایی نرم در چارچوب سلطه‌ی ناهم‌گون جهانی است که دولت کنترلی و اشغال‌گر را در غزه مستقر می‌کند. ماشین حکم‌رانی اسرائیل با تمام شکل‌های سرکوبش، در ائتلافی جهانی از رژیم‌های اقتصادی، جنگی و فراملی جای دارد؛ از آمریکا، بریتانیا و آلمان تا شرکت‌ها و نهادهایی که ورای کابینه‌ی تندرو نتانیاهو یا بلوک‌های سخت تمدنی- سرزمینی عمل می‌کنند، از این‌رو نسل‌کشی و سپس توافق در غزه را باید در بستر رژیم‌های جنگ در جهان چند قطبی فهمید. اگرچه اسرائیل در ظاهر به دولت‌های استعمارگر کلاسیک شباهت دارد، اما کردار کنونی رژیم‌های جنگی و مرزی تفاوتی اساسی دارد: درهم‌تنیدگی منافع دولت‌ها و سرمایه در سطح جهانی پیرامون مسئله‌ی فلسطین. اشغال و کنترل، در این معنا، شکلی جهانی یافته است.

تفاوت اساسی دیگر را باید در شدید‌ترین شکل حکم‌رانی مرگ- سیاست و تکثر مرزی دنبال کرد؛ رژیم‌های استعماری در گذشته جمعیت و سرزمین تحت استعمار را درون جریان‌های انضباطی، پرورشی و فرایند‌های تنظیم‌جمعیتی قرار می‌داد و به دست گرفتن یک سرزمین را تحت نام یک دولت-ملت هژمون اعلام می‌کرد، مثلاً کشور‌هایی که تحت قیمومیت بریتانیا بودند. در وضعیت استعماری گذشته نیز شکل عمیقی از مرگ ـ سیاست حضور داشت؛ طبق گفته‌ی آشیل اممبه، استعمار در جهان سرمایه موجب تولید یک طبقه‌ی داغ‌خورده شده است. اما در وضعیت کنونی مرز‌های کنترلی به صورت متکثر طبقات را در سرزمین‌های مختلف کوچ می‌دهند و تمامی اجزای زندگی را درون جریان‌های ناهم‌گون کار و استثمار بازنمایی می‌کنند.

از این‌رو تنظیم جمعیتی، پیوند سلب مالکیت، نظامی‌گری و استثمار در جهان کنونی یک اصل مهم برای انباشت و حکم‌رانی است. کنترل مرزی و دولتی اسرائیل نیز همواره با شدید‌ترین شکل سلب‌مالکیت زمین هم‌راه بوده و افراطی‌ترین شکل مرگ ـ سیاست را بر زیست فلسطینی‌ها اعمال می‌کند، به صورت دسته‌جمعی کشتار می‌کند و مکان‌های زیستی آنان را تحت سیطره و کنترل خود در می‌آورد و از طرف دیگر پس از به کنترل در آوردن، چنان‌چه در ماه‌های اخیر دیدیم، گرسنگی، محدودیت‌های مکانی، کوچ اجباری و بدیهی‌ترین مقتضیات زندگی را از آن‌ها می‌رباید و سرکوب می‌کند. سلب مالکیت امروز دیگر به معنای تصرف زمین برای کار یا تولید نیست؛ بلکه به معنای‌ گسترش دادن مرز‌های کنترل بر زیست و زمان است. اگر استعمار بریتانیا با ادغام مستعمرات در مدار تولید صنعتی عمل می‌کرد، رژیم‌های معاصر مانند اسرائیل از طریق مهندسی مرز، تکنولوژی امنیتی و محاصرهْ خودِ زیستن را به منبع ارزش بدل می‌کنند. در این‌جا، انباشت نه از تولید بلکه از سلب امکانِ حیات حاصل می‌شود: شکلی از انباشت از طریق مرگ، نظارت و بحران دائمی.

در طرح صلح ترامپ، پس از گرسنگی، شهرکشی و نسل‌کشی، جنگی تازه با ابزار تجارت و نهادهای فراملی آغاز می‌شود. سرکوب و اشغال در گستره‌ی رژیم‌های مرزی درون و بیرون فلسطین ادامه می‌یابد و سلب‌مالکیت و نسل‌کشی با ائتلاف جهانی برای استخراج و گردش سرمایه پیوند می‌خورد. چنان‌که متزادرا و نیلسون می‌گویند: «فرایندهای مداوم انباشت از طریق سلب‌مالکیت باید در پیوند با انباشت از طریق بهره‌کشی و با سازوکارهای هنجاری حکم‌رانی که این دو را به هم پیوند می‌دهند ــ و با فرایندهای تولید سوژگی که از آن‌ها ناشی می‌شوند ــ تحلیل شوند.» [۶] سازوکار کنونی این قلمرو‌گذاری ‌و توافق برای صلح بیش‌تر با هدف تکثیر مرز‌های سرمایه برای ترکیب‌بندی‌های جدید است. از این‌رو مرزها محدود به مرز‌های سرزمینی نیست؛ بلکه مقصود تولید مرز‌های سوبژکتیو، بازنمایی ترکیب‌بندی‌های کار، مرز‌های هویتی و بازتولید مرکز/حاشیه‌ها در بستری جدید است. از این نظر شهری هم‌چون «دبی» را می‌توان نمونه‌‌ای کامل از تکثیر مرز‌ها دید.

باید حکم‌رانی بر مرزها را خارج از کنترل تام نیروهای دولتی، یا نهادهای حقوقی در نظر بگیریم و مسئله را در گستره‌ی فرایندها، طیف‌ها و وجه‌های گوناگون حکم‌رانی و حکومت بدانیم. فرایندهایی که سوژه‌های مطلوب سرمایه را تحت حکومت درمی‌آورند و مرز را به یکی از اصلی‌ترین مکان‌های رژیم‌های قدرت و نیروهای مقاومت تبدیل می‌کنند، مرزها به طور فزاینده‌ای دچار حکم‌رانی می‌شوند، یا به عبارتی با شیوه‌های حکومتی‌ای درگیر می‌شوند که هم به قدرت حاکمیتی دولت‌-ملت‌ها وابسته‌اند و هم به گونه‌ای انعطاف‌پذیر به فناوری‌های بازار و دیگر نظام‌های سنجش و کنترل متصل شده‌اند. مرزها مکان‌هایی‌اند که در آن‌ها کنش‌گران متعدد حکومتی به صحنه می‌آیند: «هیچ تردید نیست که مفاهیمی هم‌چون حکم‌رانی، حکومت‌مندی و رژیم حکومتی زمانی که با رویکردی انتقادی فهمیده شوند، به ما امکان می‌دهند برخی از تحولان سیاسی بنیادینی را دریابیم که با فرایندهای جهانی‌ای که در مرزها متبلور می‌شوند، در پیوندند. در عین حال انتخاب مرز به عنوان محل تحقیق می‌تواند به آن‌چه در بحث‌های کنونی درباره‌ی حکومت‌مندی و حکم‌رانی پنهان می‌ماند روشنی بخشد.»[7]

حاکمیت مرزی پارادایم معاصر ماشین قدرت است که می‌تواند با درهم‌تنیدگی انواع رژیم‌ها خود را بازتولید و جمعیت‌ها را براساس سلسه‌مراتب و شکل جدیدی از سیاست- هویت بازتویع و بازتعریف کند. از این رو وجوه انسان‌دوستی و پلیس و نظارت دائمی، اخراج، بازگردانی و هم‌چنین نشانه‌گذاری آن‌ها مبنی بر یک استثنای جمعیتی و حبس در اردوگاه‌ها یا مکان‌هایی دهشتناک که به عنوان اردوگاه‌های پناهندگی شناسایی شده‌اند، هم‌چنین تعلیق زیست تمامی جمعیت در مرزها به بهانه‌ی نظارت و کنترل و قرنطینه دال بر زیست-‌سیاستی است که جمعیت‌های تحت حکومت را بر اساس نشانه‌گذاری‌های مهاجرتی، مرزی و هویتی شناسایی کرده است. حال زیست-‌سیاست مذکور درون تقسیم‌بندی کار نمود پیدا می‌کند؛ از این رو می‌توان شاهد بود که چگونه حکومت‌های مرزی و حکم‌رانی بر مهاجران، شکل‌های جدید کار، بی‌ثبات‌کاری و مشاغل سیاه را پدید آورده است. ضروری است که عناصر ناهم‌گون متکثر و عوامل بیرون بر کار را درک کنیم. رژیم‌های مهاجرتی و مرزی یکی از عوامل اصلی پدید آوردن این ناهم‌گونی هستند که دوگانه‌ی درون و بیرون را کم رنگ می‌کنند و به یک معنا مرز‌های بیرونی را درون مرز‌ها بازتولید می‌کنند.

سه: هم‌بستگی علیه کنترل

در وضعیت کنونی، کنترل بر مرزها، لجستیک و نظارت بر عبور جمعیت‌ها، نقش اساسی در تداوم شکل‌های حکم‌رانی برای ماشین‌های حکومتی، سرمایه و دولت‌ها ایفا می‌کند. از این‌رو، شاید اسرائیل افراطی‌ترین تکنیک‌های رژیم‌های مرزی را به کار بسته و برای گسترش آن، دست به کشتار جمعی و نسل‌کشی زده است؛ اسراییل از هفت اکتبر به این سو نیز به هفت کشور حمله کرده و از طرف دیگر در گستره‌ی جهانی شاهد نزاع بر سر سازمان‌دهی‌های نوین لجستیکی برای حکم‌رانی و گردش سرمایه هستیم که ربط درون‌ماندگاری با رژیم‌های جنگی دارد: طرح کمربند و جاده چین، مسیر توسعه‌ی ترکیه که هدفش حکم‌رانی از مرکز ترکیه به سوی عراق و کنترل مناطق نسبتاً خودگردان و سرکوب کرد‌ها است، بازسازمان‌دهی لجستیکی روسیه پس از شروع جنگ با اکراین برای دور زدن تحریم‌ها و تداوم استخراج نفت و گاز و گردش آن‌ها، این مثال‌ها برای گسترش ماشین‌های حکم‌رانی درون گره‌گاه‌های لجستیکی را می‌توان ادامه داد. اما مسئله اصلی پیوند درونماندگار انباشت سرمایه با رژیم‌های جنگی، نظامی‌گری و بازتولید ماشین‌های حکم‌رانی است، به گونه‌ای که نمی‌توان یکی را بر دیگری اولویت داد. یکی از افراطی‌ترین حکم‌رانی‌ مرزی متعلق به اسرائیل است و میل‌اش به تصرف و کنترل‌های مرزی تمامی ندارد. از این‌رو اختلال در فرایند حکم‌رانی مرزی اسرائیل، به‌مثابه ضربه‌ای به ساختار حکومتی آن است.

در سرمایه‌داری معاصر، و آن‌چه سندرو متزادرا و برت نیلسون «ماشین‌های حکم‌رانی دولت‌مندی» می‌نامند، کنترل فضاها و زمان‌ها در بستر رژیم‌های ناهم‌گون انباشت، یک کردار بنیادی است؛ و از این طریق، بستر حکم‌رانی به‌گونه‌ای متکثر بازتولید می‌شود. حکم‌رانی رژیم‌های مرزی، اعمال محدودیت بر جمعیت‌ها و نظارت/کنترل بر فضاها و به دست گرفتن زمان و ریتم زندگی، استراتژی‌ای است که پیوند فرا-هویتی و اشکال هم‌بستگی را سرکوب و منقاد می‌کند؛ به نوعی، رفت‌وآمد آزاد و گریز از مکان-فضا را تحت سیطره‌ی خود درمی‌آورد. از این‌رو، رژیم اسرائیل و حکم‌رانی مرزی‌اش، که درون و بیرون یک کشور را شیاربندی و مرزکشی می‌کند، افراطی‌ترین شکل این نوع حکم‌رانی است.

به همین علت، حرکت کاروان صمود از اهمیت بالایی برخوردار بود؛ زیرا این کاروان کشتی‌ها و قایق‌ها به‌صورت خودمختار وارد مناطق و لبه‌های مرزی شدند که اسرائیل شدیدترین شکل نظامی‌گری را برای کنترل آن‌ها به کار برده بود. هراس رژیم مرزی اسرائیل، تنها از اختلال در حکم‌رانی بر مرزهاست و این اختلال‌ها، اگر به صورت سازمان‌یافته تداوم یابند، تهدیدی جدی برای قدرت آن خواهد بود. به‌خصوص که این کاروان توانست لحظه‌ای تکین از هم‌بستگی ایجاد کند و به جای دست بلند دولت‌ها و سازمان‌های حکم‌رانی، ائتلافی از پایین علیه حکم‌رانی‌ها و به‌ویژه رژیم ویران‌گر اسرائیل شکل دهد: « از این‌رو در مبارزات در ایتالیا تنها هم‌بستگی، اعتصاب‌ و مبارزات را سازمان‌دهی نکردند، بلکه می‌توان گفت شاهد خروج دست جمعی و اقدام برای ساخت یک بدن مشترک علیه تمامی رژیم‌های کنونی بوده‌ایم که در حکم‌رانی مبتنی بر مرگ-سیاست سرمایه توان بازتولید دارند، به همین علت فریاد واحد اعتراض که شبکه‌های متکثر را در پیوند با یک‌دیگر قرار داد، مبارزه علیه نسل‌کشی است؛ اما هر نیرو که درون این کثرت قرار دارد حامل قسمی توان برای شکل‌های دیگری از مبارزه برای خواست‌هایی متفاوت است.»[۸]

از این منظر، اعتصاب اجتماعی و حرکت ناوگان صمود صرفاً رخدادهایی گذرا نبودند؛ بلکه پیش‌نمونه‌هایی از افقی سیاسی‌اند که در آن شبکه‌های متکثر بدن‌ها علیه رژیم جنگی و سرمایه‌داری عمل می‌کنند. این افق، همان‌جاست که زندگی جمعی دوباره به موضوع سیاست بدل می‌شود و سیاست، دیگر نه بازتولید دولت، بلکه بازآفرینی اشکال تازه‌ای از بودن ‌با هم است.

در کنش مشترکی که کاروان صمود فعال کرد، لجستیک به مثابه کنترل و نظامی‌سازی، به لجستیکی بدل شد که بدن مشترک و جریان‌های خودآیین را به حرکت درمی‌آورد. البته، این اقدام در مواجهه با ادوات پیشرفته جنگی اسرائیل نتوانست به‌صورت عمیق در مرزهای کنترل‌شده نفوذ کند؛ اما آن‌چه اهمیت داشت، شکستن مرزهای اردوگاهی حتی به شکل جزئی و بالقوه، و پیوند دادن تفاوت‌های سیاست‌های محلی و بومی به شکل‌دهی یک بدن جمعی و انترناسیونال بود.

از این‌رو، پس از سال‌ها، ما شاهد شورش‌ها و اعتصاب‌های جمعی علیه اقتدارگرایی دولت‌های اروپایی و سرمایه جهانی بودیم. مبارزه بر لبه‌های مرزی و علیه رژیم‌های مرزی، نه تنها می‌تواند کنترل و اشغال فضاها و زمان‌ها را مختل کند، بلکه به صورت بالقوه، بذر شکل نوینی از دموکراسی‌خواهی فراسو و در گریز از انقیاد دولت-ملت‌ها را می‌کارد.

متزادرا در یادداشت اخیرش به درستی می‌گوید: « ما می‌خواستیم فلسطین را آزاد کنیم؛ روی پلاکاردی در رم نوشته شده بود: «فلسطین ما را آزاد کرد.» بدون شک، در این روزها، انبوهی از جوانان، زنان و مردان، در نسل‌کشی غزه بازتاب همان بی‌عدالتی را دیدند که به شکل‌های گوناگون بر جهان امروز ما حاکم است. در رهایی فلسطینْ افق تازه‌ای از مبارزه‌ای کلی‌تر نمایان شد؛ مبارزه‌ای که باید در هر جایی که انسان زندگی می‌کند، کار می‌کند و رنج می‌برد، سازمان یابد. این خود نخستین نشانه‌ای است از این‌که چگونه باید در روزهای آینده این بسیج ادامه یابد: باید به این حرکتْ چشم‌اندازی در امتداد زمان بخشید، و این تنها از راه پیوند هم‌بستگی با غزه و ریشه‌دادن آن در زندگی روزمره‌ی کنش سیاسی ممکن است.»[۹]

با این‌حال، نقش مبارزات در ایران و نیروهایی که خواهان برقراری دموکراسی علیه اقتدارگرایی هستند، در این چرخه‌های هم‌بستگی مفقود شده است. این مسئله ممکن است جنبش‌های آینده در ایران را تضعیف کند؛ زیرا در چرخه مبارزات در بستر جهانی و هم‌بستگی‌های نوین، حضوری کم‌رنگ دارد و از طرف دیگر، استبداد داخلی و اپوزیسیون طرفدار اسرائیل، هرگونه سوبژکتیویته علیه نسل‌کشی و اقتدارگرایی به مثابه هم‌بستگی با دیگر جریان‌های مبارزه‌جویانه را به حاشیه رانده است. از این‌رو، در ایران ما شاهد شکلی از مهندسی سوبژکتیویته هستیم که توان بالقوه‌ی مبارزاتی را تضعیف کرده است. به بیان دیگر، حادث شدن جنگ و حکم‌رانی یک حکومت پلیسی، و از طرف دیگر، یک اپوزیسیون وابسته به قدرت‌های امپریالیستیْ موجب شده است که بدیل سوبژکتیو در بطن جامعه زدوده شود و جای خود را به سازوکار انقیاد توسط قدرت‌ها و رژیم‌هایی دهد که هیچ میلی برای برقراری دموکراسی در آن‌ها وجود ندارد.

به همین دلیل، محور مقاومت و چپ‌های اردوگاه‌هایی در ایران و از طرف دیگر اپوزیسیون راست‌گرا، هر دو توان برقراری هم‌بستگی میان جنبش‌ها و نیروهای مبارزه‌جو را از میان برده‌اند؛ به‌گونه‌ای که نیروهای بدیل در ایران منزوی شده‌اند. ازاین‌رو، آن‌چه مبارزات در مسیر لجستیکی و بر لبه‌ی مرزها خوانده شد، امکان خود را در ایران از دست داده است.

با این‌حال، در تصاویری که از کاروان صمود منتشر شده است، برخی فعالین شعار «زن، زندگی، آزادی» را به دست گرفته‌اند. هنگامی که این تصویر و شعار به زبانی علیه نسل‌کشی ترجمه می‌شود و در میان مرزهای دیگر زبان‌های مختلف تجربه می‌شود، امری مهم اتفاق می‌افتد. گرامشی در دفتر یازدهم از دفترهای زندان به شکل ژرف بر اهمیت ترجمه در تجربه‌های مبارزاتی تأکید می‌کند؛ اما ترجمه در بحث گرامشی تنها یک افق زبانی نیست، بلکه بر گسترش و تولید نیروهای مادی تأکید دارد.

شدت گرفتن ناسیونالیسم ایرانی و پیوند خوردن آن با راست‌گرایی افراطی جهانی، گسترش ترجمه مبارزات در ایران را تضعیف یا محدود کرده است. از این‌رو، مبارزات مرزی در ایران و پیوند دادن زبان مبارزه با امکان‌های مشترکی که از ما ربوده شده است، یک ضرورت است. ترجمه، در دستگاه فکری گرامشی، شکل معینی از پراتیک در وضعیت‌های مشخص است: «هر حقیقتی، حتی اگر جهان‌شمول باشد و حتی اگر بتوان آن را با فرمولی ریاضی و انتزاعی بیان کرد (برای گروه نظریه‌پردازان)، اثربخشی خود را مدیون آن است که در زبانی بیان شود که با وضعیت‌های مشخص و عینی متناسب است. اگر نتوان آن را در چنین اصطلاحات مشخصی بیان کرد، آن حقیقت به انتزاعی بیزانسی و مدرسه‌ای بدل می‌شود که تنها به کار بازی زبانی عبارت‌پردازان می‌آید.»[۱۰]

از این‌رو، ترجمه نه تنها در وضعیت مشخص بلکه در جهت معین‌سازی وضعیت‌های ناهم‌گونی می‌تواند موثر باشد که شاید در ظاهر متناقض به نظر برسند. ضرورت ترجمه مبارزات، نه فقط در سرایت‌بخشی و نیرو‌بخشی آن‌ها، بلکه در انتقال وضعیت‌هایی است که مبارزات از آن‌ها برخواسته‌اند، و نقاط و گره‌گاه‌های دیگری را که در شمایل غریبه به نظر می‌رسند، آشکار می‌کند. بنابراین، ترجمه توان مادی مرکززدایی از مبارزات را به‌مثابه تأکید بر امر مشترک دارد: «در همین فرایندهای گشودگی و ترجمه است که شکلی از قدرت پدیدار می‌شود که مشروعیت خود را در زبان‌های دربرگیری و طرد، در منطق ”جزء و کل“ یا در افق ”سیاست ناب“ی که در دولت تحقق می‌یابد، نمی‌جوید؛ بلکه قدرت مشترکی است که طبیعت، تاریخ و فرهنگ به آن نمی‌بخشند، بلکه باید آن را به‌طور سیاسی ابداع و بازابداع کرد.»[۱۱]

از طرف دیگر، در وضعیت کنونی، دولت پلیسی ایران هر نوع امکانی را که بخواهد خارج از محور مقاومت برای هم‌بستگی با فلسطین و علیه اسرائیل نقشه‌های مادی را ترسیم کند، سرکوب کرده است. مردم، از این‌رو، در شدیدترین اشکال دالان‌های قدرت منقاد شده‌اند؛ و شاید اولین گام برای خروج از این دالان‌ها، خروج از مرزها به لحاظ سوبژکتیو باشد تا بتوان مبارزاتی چندوجهی علیه رژیم‌های قدرت شکل داد.

به همین دلیل، آن‌چه «کنترل‌های مرزی» نامیده می‌شود، تنها مرزهای سرزمینی نیست؛ بلکه مرزکشی میان مبارزات، منقاد کردن اقدام‌های جمعی و سرکوب اشتراکات نیز به آن نیاز دارد. برای گام برداشتن علیه تفکر اردوگاهی، سوبژکتیویته ناسیونالیستی و عملی ساختن امور مشترک، ما نیاز به «کار ترجمه» در سطح مادی داریم تا وضعیت‌های ناهم‌گون را در جریان مقاومت پیوند بزنیم: «در عین حال، تأکید ما بر نقش ترجمه در کارکردهای سرمایه چارچوبی دیگر برای تحلیل شرایطی فراهم می‌کند که در آن ترجمه می‌تواند به ابزاری برای اختراع زبان مشترکی بدل شود، زبانی برای به چالش کشیدن سرمایه.»[۱۲] این زبان مشترک مبتنی بر ترجمه، تنها راه گریز از مرزهای کنترل‌شده توسط دولت‌ها، رژیم‌های قدرت و… است.

امروز هم‌راه با شدت گرفتن رژیم‌های جنگی و تکثیر مرزها، ما شاهد بازگشت اتخاذ شیوه‌های انضباطی برای به انقیاد درآوردن مبارزات هستیم، برای مثال آن‌چیزی که گفتمان تمدنی خواندیم، قدرت یافتن ناسیونالیسم و پدرسالاری، کثرت مبارزات را درون قفس‌های آهنین حبس می‌کنند و از این‌رو این همان چیزی‌ست که مرز‌های سوبژکتیو برای کنترل و بازنمایی خوانده می‌شود. از این‌رو هم‌هنگام با سیالیت قطب‌ها، استثمارشدگان و حبس‌شدگان درون کثرت مرز‌ها، درون کردار‌های انضباطی سلطه منقاد می‌شوند. به همین علت کار ترجمه در بطن جریان مبارزات رفت‌وآمد مابین این مرز‌ها برای شکستن کردار‌های نوین انضباطی است.

چنان‌چه در مبارزات جاری در اروپا و به‌خصوص در اعتصاب‌ها و مبارزات گسترده در ایتالیا شاهد بودیم، هم‌بستگی با فلسطین، گریزی از دالان‌های اقتدارگرایی دولتی ملونی و بازگرداندن توان جمعی به مبارزات طبقاتی بوده است. از این‌رو، هم‌بستگی‌های مرزی نه مبارزاتی بر سر یک دال مرکزی، بلکه ایجاد وجوه متکثری از مبارزات است که امر بومی را به امر فرا-بومی و انترناسیونال پیوند می‌دهد و از طریق ترجمه‌ی زبان تکین یک نیرو به نیروی دیگر منتقل می‌کند. از این‌رو، کنترل‌های دولتی بر مرزها، چه به صورت سوبژکتیو و چه به صورت ژئوپلتیک، می‌تواند برهم زده شود و این یک امر اضطراری برای آینده مبارزات نوین در بستر جهان چندقطبی و مرکزگریز است: «این لحظه‌ها، هرچند موقتی، نشان می‌دهند که مقاومت تنها در ”نه گفتن“ خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در همان عمل وقفه، شکل‌های تازه‌ای از زندگی و سیاست خلق می‌شود. سیاست در چنین لحظاتی نه به بازتولید دولت، بلکه به بازسازی جمعی پیوند می‌خورد. این همان تجربه‌ای است که اعتصاب و فلوتیلا هم‌زمان در خشکی و دریا آشکار ساختند: قدرتی که می‌تواند زندگی اجتماعی را از مدارهای عادی بیرون بکشد و امکان‌های نوینی برای آینده بگشاید.»[۱۳] جایی که نه حکومت، مبارزات چندوجهی و ناهم‌گون مردم، پای خود را به عرصه جهانی برای برهم زدن کنترل‌های مرزی باز می‌کند.

در نتیجه، کنترل‌های ماشین‌های حکم‌رانی که درهم‌تنیدگی ناهم‌گون دولت، شرکت‌ها، سازمان‌های فراملی و حقوقی را شامل می‌شود بر مرزها ــ چه ژئوپلیتیک، چه سوبژکتیو ــ می‌توانند برهم زده شوند. این خود ضرورتی فوری برای آینده‌ی مبارزات در جهان چندقطبی و مرکز‌گریز است؛ جهانی که در آن، دیگر حکومت‌ها و دولت‌ها نیستند که مسیر تاریخ را تعیین می‌کنند، بلکه مردم و مبارزات چندوجهی آنان‌اند که از لبه‌های مرزها، فضا و زمان تازه‌ای برای آزادی می‌گشایند و در گره‌گاه تکینی از عناصر ناهم‌گون شکلی از ترجمه و امر مشترک را ممکن می‌کنند: «دقیقا گره‌گاه تکین است که ما باید هم‌راه با آن فرایند‌های استثمار و استخراج را درک کنیم، زیرا تنها در شکل درهم‌تنیدگی متکثر کنونی سرمایه در حال تداوم است و فقط در شکل‌های نوین مبارزات بر سر محیط زیست و علیه استخراج تام و تمام و مقاومت در بطن مسیر‌های ترانزیتی و کارخانه‌ها و هم‌راه با شبکه‌های متکثر نیرو‌های بی‌ثابت‌کار کنونی است که می‌توان علیه تقاطع استخراج، مالیه، استثمار و لجستیک امنیتی مقاومت کرد.»[۱۴]

به‌طور کلی مقصود از مبارزات، فرایند‌های مقاومت‌هایی‌ست که درون کثرتی ناهم‌گون و چندگانه‌ای از کار زنده شکل می‌یابد و شعار‌هایشان، تاکتیک‌ها و اشتراکات موجود در آن‌ها، سیاحتی مبارزه‌جویانه را در مناطق، دالان‌ها و مسیر‌های گوناگون جغرافیایی تجربه می‌کند. از این‌رو «مبارزه بر لبه‌های مرزی» زبان مشترک فرودستان، که بر ترجمه‌ی ناهم‌گون ابتنا دارد، رفتارها و مقاومت‌هایی را برای به چالش کشیدن مرز‌های انقیاد و سلطه به کار می‌گیرد و فضاهایی خارج از ماشین‌های حکم‌رانی تصرف و از آن خود می‌کند. این‌جا لحظه‌ای‌ به‌واقع چندگانه از تکینگی‌های امر مشترک که نگری و هارت آن را برای مقابله با مفاهیم کهنه‌ی سوژه سیاسی که در گیر‌ودار امر کلی‌ست به کار می‌برند. به همین علت ضروری‌ست بر امر مشترک به جای امر کلی و بر ترجمه‌ی تکینگی‌ها به جای تمایز تاکید کنیم و بار دیگر آغاز مبارزات را از درون مرز‌های کار به صورت متکثر آغاز کنیم.

 

یادداشت‌ها

[1]. Mezzadra, Sandro, and Brett Neilson. The Rest and the West: Capital and Power in a Multipolar World. London & New York: Verso, 2024.

[۲].‌ سایت نقد اقتصاد سیاسی، جهان پساهژمونیکِ درحال‌ظهور / مایکل هارت و ساندرو متزادرا / ترجمه‌ی علی عزیزی

[3].‌ سایت نقد اقتصاد سیاسی، غزه به مثابه‌ی‌ آزمایشگاه/ یعقوب شَرهانی/ ترجمه‌ی کوشیار پارسی

[4].‌ ایلان پاپه، وضعیت سرکوب، وضعیت استثنایی نیست، کتاب اندیشیدن به فلسطین، نشر شب‌خیز، ترجمه‌ی فرهاد قربان‌زاده

[5]. Sassen, Saskia. 1991. The Global City: New York, London, Tokyo. Princeton, NJ: Prince-

[6]. Mezzadra, Sandro, and Brett Neilson. Border as Method, or, the Multiplication of Labor. Durham: Duke University Press, 2013.

[7].‌ همان

[8].‌ سایت نقد، اعتصاب برای فلسطین: سیاست خودمختاری در برابر محاصره/ فرنوش رضایی

[9]. Mezzadra, Sandro. “Esondare.” EuroNomade, October 6, 2025.

[10]. Gramsci, Antonio. Quaderni del carcere. A cura di Valentino Gerratana. Quaderno 11. Torino: Einaudi, 1975. ton University Press.

[11]. Mezzadra, Nilsson 2013

[12]. Mezzadra , Nilsson 2013

[13].‌ سایت نقد، اعتصاب برای فلسطین:سیاست خودمختاری در برابر محاصره/ فرنوش رضایی

[14].‌ سایت نقد اقتصاد سیاسی، اعتراض کامیون‌داران و اهمیت اعتصاب‌های لجستیکی / علی ذکایی

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-573

پاسخی بگذارید