سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914- بخش سوم
رالف هوف روگر
ترجمهی: کاووس بهزادی
انقلاب رهاشدهی 1848 در آلمان
سالهای دههی 1840 پیشتاریخ صنعتیسازی در آلمان است، صنعتیسازیی که از 1850 به بعد و دوباره پس از تأسیس امپراتوری در 1871 بهتدریج گسترش یافت. پیش از آن کارگران متمرکز فقط در پروژهی بزرگ ساخت راهآهن بودند، جاییکه شمار بسیار زیادی از کارگران گرد هم میآمدند. در این پروژهی بزرگ زیرساختی عظیم دهها هزار نفر همزمان مشغول بهکار بودند (Meyer 1999: 127–137). بهدلیل شرایط سخت کاری با 16 ساعت کار در روز و نظام سفتوسخت مقاطعهکاری اعتصابهای زیادی انجام گرفت، بهویژه در راهآهن کُلن که بیش از 2000 کارگر در 1845 همزمان اعتصاب کردند. این اعتصابها برخلاف قیامهای بافندگان در 1844، اعتراضات صنعتگران افزارمند نبودند و بدونشک شورشهای دهقانان نیز نبودند. این اعتصابها نخستین اعتراض «کلاسیک» کارگری در آلمان محسوب میشوند. اما آنها در آن زمان مواردی استثنایی بودند زیرا ساخت راهآهن فقط پیششرط توسعهی سرمایهداری بود. این پروژه امکانات حملونقل را برای تجارت بینالمللی کالاها فراهم کرد. تجارت آزاد پس از تأسیس اتحادیهی گمرگی آلمان» در 1834 در چارچوب این اتحادیه در منطقهی آلمانیزبان امکانپذیر شد. ساخت راهآهن برای اولین بار جمعیتهای بزرگی از کارگران را بهطور غیرمستقیم در فضایی محدود متمرکز کرد: شکل اولیهی پرولتاریای تودهای در سالهای بعد.
آلریش مایر در اثر خود منطق شورشها [Die Logik der Revolten] به نقش دولت در همزمانی شکلگیری سرمایهداری و طبقهی کارگر تأکید میکند (Meyer 1999). تثبیت روابط سرمایهداری در آلمان سیاست هدایتشدهای از بالا برای «جبران عقبافتادگی» بود، در حالی که در انگلستان، بهویژه عاملان خصوصی صنعتیسازی را پیش میبردند. در آنجا نیز «آزادی» دهقانان نه اقدامی دولتی بلکه ابتکار خصوصی اشراف زمینداری بود که در مسیر توسعهی سرمایهداری کشاورزی گام برمیداشتند. آنان کشاورزان را از زمینهایشان راندند تا بتوانند از این زمینها به عنوان مراتع وسیع برای پرورش گوسفند استفاده کنند. همچنین مقاطعکاران خصوصی ساخت راهآهن در انگلستان را پیش بردند. در ابتدا ساخت راهآهن در پروس نیز همانند روند آن در انگلستان بود، اما دولت برای نخستینبار با قانونیکردن شرکتهای سهامی و تضمین بهره، تمرکز سرمایهی ضروری را به نحو چشمگیری بهپیش برد. قبل از رونق راهآهنْ تقاضای بیشتری برای امکانات حمل و نقل وجود نداشت، فقط امیدوار بودند که پویایی اقتصادی در آینده منجر به تقاضای بیشتر شود. این سیاست که اقتصاددانانی مانند فردریش لیست تبلیغ میکردند، در نهایت باید به ثمر مینشست اما پیش از آن یک بحران اقتصادی تمام اروپا را فرا گرفت. بحران اقتصادی سالهای ۱۸۴۷-۱۸۴۶ محرک تشدید گرایشهای بحرانزای درازمدت بود و سرانجام به یک انقلاب اروپایی منجر شد. در 28 مارس 1848 در برلین مبارزان که همهجا را مسدود کرده بودند، ارتش را شکست دادند و ارکان سلطنت را بهلرزه درآوردند. در پاریس لوئی فیلیپ «پادشاه مردم» که بیشازپیش ارتجاعی شده بود، سرنگون و جمهوری دوم فرانسه تأسیس شد. شورشی در سیسیل در ژانویهی 1848 جرقهای جدید برای جنبش وحدت ایتالیا بهوجود آورد و در استانهای لهستانی پروس نیز جنبش ملی لهستان شاهد خیزشهای تازهای بود.
وقایعی که در بالا به آنها اشاره شد، نشان میدهند که بهرغم علل اجتماعی و اقتصادی انقلاب 1848 در اروپا، مطالبات بورژوایی- دمکراتیک و ملی در این انقلاب مسلط بودند. دولت ملی در سرزمینهای پراکنده آلمان و ایتالیا در مرکز این تلاشها قرار داشت، همچنین در لهستان که بین روسیه و پروس تقسیم شده بود. جنبشهای ملی اروپایی آن زمان، با وجود گرایشهای شوونیستی، عمدتاً سمتگیری دمکراتیکی داشتند. همچنین در آلمان، مقاومت بخشهای بزرگی از نخبگان بورژوازی علیه سلطنت و نظام استبداد مطلقه بود. پشتیبانی آنان نهتنها از آزادی تجارت، بلکه از آزادی مطبوعات و بیان و حق رأی آزاد، حمایت جمعیت کارگر را برایشان به همراه آورد.
اگر به «گورستان کشتهشدگان مارس» در برلین بروید و به قبرهای مبارزان سنگربندیهای خیابانها نگاه کنید، بهسرعت متوجه میشوید که بار واقعی مبارزات بر دوش چه کسانی بود: «کمک نقاش، ۱۸ ساله»؛ «شاگرد بافنده ابریشم»؛ «شاگرد، ۱۵ ساله، از برلین»؛ «خدمتکار تجاری» یا بهسادگی شغل آنها بر سنگ قبر نوشته شده است: «کارگر مرد.»[۱]
نمایندگان مجلس موسسان، که پس از پیروزی نبردهای خیابانی در کلیسای پاول فرانکفورت گرد هم آمدند، از افراد دیگری تشکیل شده بودند. نیمی از نمایندگان را کارمندانی تشکیل میدادند که عمدتاً حقوقدانان لیبرال بودند. 95 درصد از نمایندگان دیپلم دبیرستان داشتند و 49 نفرشان استاد دانشگاه بودند. این مجلس افراد تحصیلکرده بود. در این مجلس هیچ یک از نمایندگان «کارگر مرد» یا «کارگر زن» حضور نداشتند و فقط دو نفر از نمایندگانْ سوسیالیست بودند: ویلهلم ولف، یکی از اعضای بنیانگذار اتحادیهی کمونیستها، و آرنولد روگه، همکار سابق مارکس در سالنامههای آلمانیـ فرانسوی.
بسیاری از اعضای برجسته اتحادیه به آلمان بازگشته بودند تا در تحولات انقلابی دخالت داشته باشند اما نه تنها شمار کم آنها مانع از تأثیرگذاری مؤثرشان شد بلکه پویایی درونی سیر رخدادها نیز اختلافنظرهایی را به وجود آورد. مانیفست کمونیست اظهارنظرهای کاملاً صریحی را در صورت بهوقوع پیوستن انقلاب مطرح کرده بود: « حزب کمونیست در آلمان تا آنجا که بورژوازی به شیوهی انقلابی عمل میکند، همراه با بورژوازی علیه سلطنت مطلقه و مالکیت ارضی فئودالی و خردهبورژوازی مبارزه میکند اما هیچ لحظهای از آگاه کردن کارگران پیرامون تضاد خصمانه میان بورژوازی و پرولتاریا دست نمیکشد» (MEW 4: 492/ با اندکی تغییر/ فارسی محمد پورهرمزان. ص. 58). خود مارکس بهطور سختگیرانهای به این برنامه پایبند بود و در ابتدا از جناح رادیکال دموکرات بورژوازی حمایت کرد (Mehring 1974: 161–196). بههمین دلیل او نه در انجمن کارگران کلن بلکه در انجمن شهروندان دمکرات فعالیت کرد. فعالیت هر دو انجمن از دستآوردهای انقلاب بود که آزادی تجمعات و تشکل را ممکن کرد. قیدوبندهای مصوبات کارلسباد در سال 1819 درهمشکسته شده بود و هم بورژوازی و هم کارگران دیگر میتوانستند بدون مانع با یکدیگر بحث و خواستههای سیاسی خود را بیان کنند.
کارگران مرد و زن آلمانی برای اولینبار در تاریخ این کشور از امکان تأسیس تشکلهای قانونی برخوردار شدند. آنها از این امکان بهطور گستردهای استفاده کردند، بههمین دلیل بسیاری از تاریخنگاران ازجمله هلگا گربینگ، أرنو کلونه و آکسل کوهن آغارگاه جنبش کارگری را از 1848 مدنظر میگیرند.
انجمنهای کارگری در تمامی ایالتهای آلمان تأسیس شدند که معمولاً به صورت محلی و خودانگیخته با شکلها و هدفهای سازمانی متفاوت شکل گرفتند. آنها دست به فعالیتهای آموزشی زدند و همچنین منافع کارگران را در مبارزات برای دستمزد و دیگر درگیریهای اجتماعی نمایندگی کردند. مراکز سیاسی این سازمانها از یک سو ناحیه نیدرراین بود، جاییکه انجمن کارگری کلن، بزرگترین سازمان کارگری آلمان شکل گرفت. این انجمن تحت رهبری آندریاس گوتشالک، یکی از اعضای سابق اتحادیه کمونیستها، بود که در مه ۱۸۴۸ با مارکس اختلاف نظر پیدا کرد. مرکز دوم این جنبش برلین بود که تحت رهبری استفان بُرن، «انجمن عمومی کارگران آلمان» بهعنوان نخستین سازمان کارگری سراسری شکل گرفت. همچنین نخستین اتحادیههای کارگری آلمان نظیر اتحادیهی کارگران سیگار و چاپگران نیز در این شهر فعال بودند و بههمراه انجمن کارگری مبارزه میکردند. بُرن عضو «اتحادیه کمونیستها» بود اما مستقل از رهبری آن عمل میکرد و بهرغم نارضایتی مارکس و انگلس، برنامهای کاملاً متفاوت را دنبال میکرد.
انجمن عمومی کارگران آلمان
اشتفان بُرن، پسر یک دلال بود اما تحصیلات دبیرستان را به پایان نرساند و بهجای آن دورهی کارآموزی در زمینه چاپ را گذراند. او بعداً به کشورهای مختلف سفر کرد و در ۱۸۴۶ در پاریس به «اتحادیهی عدالت» پیوست و پس از تغییر نام آن به «اتحادیهی کمونیستها»، همچنان در این اتحادیه باقی ماند و بهعنوان نمایندهی آن فعالیت کرد. او همچنین به دستور مستقیم اتحادیه به آلمان رفت اما پس از مدت کوتاهی تحتتأثیر رویدادها قرار گرفت. بُرن بعداً درباره فعالیتهایش در انقلاب نوشت: «برای من ناگهان همهی افکار کمونیستی کنار رفتند، آنها هیچ ارتباطی با مطالبات مطرح شده و نیازمندیهای آن دوره نداشتند. اگر من بهعنوان یک کمونیست خود را معرفی میکردم، یا مسخره میشدم یا مورد ترحم قرار میگرفتم. من دیگر کمونیست نبودم. در جاییکه هر ساعت وظایف و کارهای مبرم در برابرم قرار داده بود، دیگر سدههای سپریشده اهمیتی برایم نداشتند.» (Born 1898: 65).
بُرن براساس مانیفست کمونیست از این مسئله آگاه بود که انقلاب پرولتری در آلمان در دستور کار قرار ندارد. اما او برخلاف مارکس نتیجهگیری نکرد که بدواً باید از بخش رادیکال بروژوازی حمایت کرد بلکه به سازمانیابی صنعتگران افزارمند و کارگران پرداخت. او محور کارش را اولویت بخشیدن به مطالبات اجتماعی فوری کارگران مانند بهبود شرایط کار قرار داد و بدینترتیب از یک برنامهی رفرمیستی دفاع کرد. دقیقاً همین تمرکز بر نیازهای روزمرهی کارگران منجر به محبوبیت بیشازپیش انجمن کارگران شد که 170 انجمن محلی را دربرمیگرفت و حدود 15هزار عضو داشت (Kuhn 2004: 47). بنابراین، اشتفان بُرن مطالبهی مارکس و انگلس را مبنی بر فراروی از یک اتحادیهی مخفی به جنبش تودهای عملی کرد.
انجمن کارگری با گردهمایی مجمععمومی کارگران که در آوریل 1848 آغاز شد، یک کمیتهی مرکزی 24 نفره را انتخاب کرد که هر یک از آنها نمایندهی یک رستهی شغلی براساس سنت اصناف صنعتگران افزارمند بود. بُرن بهعنوان دبیر کمیتهی مرکزی برلین در ماه ژوئن همراه با دیگر انجمنهای کارگری در هامبورگ و برلین فراخوان به تأسیس «مجلس سراسری کارگران آلمان» را داد. از این فراخوان استقبال بسیار زیادی شد و از 23 اوت تا سپتامبر 1848 یک کنفرانس برگزار شد که به کنفرانس تأسیس انجمن کارگری تبدیل شد. این سازمان در سرتاسر آلمان فعال بود اما تمرکز اصلی فعالیت آن در زاکسن، پروس و تا حد زیادی در فرانکن و ورتمبرگ بود. آنها نشریهای تحتعنوان برادری منتشر کردند، سمبل این انجمن تصویری از دو دست درهمپیچیده در یک حلقهی برگ بود. این سمبل همبستگی در جنبش کارگری بارها تکرار شد و حتی حزب اتحاد سوسیالیستی آلمان در 1946 آن را بهعنوان لوگوی خود انتخاب کرد تا بر ادعای خود مبتنی بر ادامهی سنتهای جنبش تاکید کند.
انجمن کارگری همچنین وظایف اتحادیهای را برعهده گرفت، از جمله انجمنهای محلی به مباحث سیاسی دامن زدند و به کار آموزشی و مسائل اجتماعی پرداختند. آنها مطالبات زیر را مطرح کردند: برپایی تعاونیهای تولیدی، وضع قوانین ایمنی کار، تحصیل اجباری، تحصیل رایگان و همچنین حمایت از کارگرانی که بهدلیل پیری، بیماری یا سانحه دیگر قادر به تأمین معاش خود نبودند. با وجود یا بهخاطر رویکرد رفرمیستی، انجمن کارگری و اشتفان بُرن مدافعان جدی انقلاب بودند چرا که بدون ساختارهای دمکراتیک تمام تلاشها برای رفرم بیفایده بود.
اشتفان بُرن خود در قیام درسدن در مه ۱۸۴۹ شرکت کرد، جاییکه ریچارد واگنر، آهنگساز و میخائیل باکونین آنارشیست روسی نیز در سنگربندیها مشارکت داشتد. این قیام بخشی از روندی بود که بهعنوان «کمپین قانون اساسی امپراطوری» شناخته میشود. در اینجا چپها و دموکراتهای رادیکال از قانون اساسی، که در مجلس تصویب شده بود، در برابر کنترل فزایندهی ارتش سلطنتی تحترهبری پروس دفاع کردند. این آخرین شعلههای انقلاب از جمله شامل قیام در درسدن بود که در آن باکونین دفاع از شهر را رهبری کرد. باکونین در طول زندگیاش دشمن دولت و اقتدار باقی ماند و بههمین دلیل در دهههای بعدی مجبور به تحمل سالها حبس در زندانهای مختلف شد (Wilson 1963: 222–246). اما برعکس، واگنرْ همرزم قدیمی او در سالهای بعد آهنگساز دربار ملی شد و در زرق و برق خاندانهای اشرافی آلمان غرق شد. آشنایی این دو انقلابی ناهمسان و بهویژه مدت کوتاه آن نمادین است: آغاز مشترک انقلابی از سوی بورژوازی رادیکال و سوسیالیستهای اولیه استثنایی در تاریخ آلمان باقی ماند، همچون مبارزهی مشترک انقلابیون آلمانی و روسی.
قیام در درسدن و مبارزات برای قانون اساسی امپراطوری هر دو بینتیجه ماندند و با شکست انقلابْ انجمن کارگری نیز ازهمپاشید و کمیتهی مرکزی آن در 1850 منحل شد اما برخی از انجمنهای محلی، بهطور نمونه در ورتمبرگ تا 1854 بهکار خود ادامه دادند. بٌرن به سوئیس مهاجرت کرد و در آنجا بهعنوان خبرنگار مشغول بهکار شد و در نهایت استاد ادبیات در دانشگاه شد.
مارکس و انجمن کارگران کلن
نقش برجستهی انجمن کارگران کلن در تاریخچهی جنبش کارگری آلمان فقط به این دلیل نبود که کارل مارکس مدتی رهبری آن را برعهده داشت بلکه یکی دیگر از دلایلش این بود که این انجمن با حدود 5 تا 7 هزار عضو یک سازمان تودهای محسوب میشد (Kuhn 2004: 49). این انجمن بهویژه با در نظر گرفتن سایر انجمنهای کارگری منطقهای در تریر و دوسلدورف، تقریباً به اندازهی انجمن سراسری کارگران آلمان اهمیت داشت. موضوعات مطرح شده توسط انجمن کارگران کلن مشابه موضوعات مطرح شده توسط انجمن سراسری کارگران آلمان، بهویژه تکمیل حقوق سیاسی از طریق حقوق اجتماعی برای حفاظت از کارگران مزدبگیر و همچنین اجرای بیچونوچرای اصول دمکراتیک در انقلاب بود. بهطور نمونه رهبری انجمن ازجمله آندریاس گوتشالک خواستار تحریم انتخابات مجلس ملی بود، آنهم به این دلیل که نمایندگان غیرمستقیم انتخاب میشدند.
در حالی که مارکس و انگلس بدواً در «جمعیت دمکراتیک» چپ بورژوایی فعالیت میکردند، کمونیستهایی نظیر کارل شاپر و یوزف مول به انجمن کارگران کلن ملحق شدند. این دو نفر پس از دستگیری آندریاس گوتشالک رئیس اولیهی این انجمن، رهبری آن را برعهده گرفتند. با اینحال این انجمن هیچ علاقهای به برقراری ارتباط با انجمنهای کارگری شمال آلمان نداشت و هیچ نمایندهای را به کنگرهی مؤسس انجمن سراسری کارگران آلمان نفرستاد.
حتی زمانیکه خود کارل مارکس در یک بحران در پایان 1848 رهبری انجمن کارگران کلن را برعهده گرفت، مرکز توجهاش معطوف به تأثیرگذاری بر بورژوازی و رادیکالیزه کردن آن بود، انقلاب بورژوایی میبایست تثبیت و تعمیق میشد تا زمانیکه شرایط لازم برای یک انقلاب پرولتری فراهم شود. بههمین دلیل مارکس عمدتاً بهعنوان سردبیر نویه راینیشه تسایتونگ مشغلهی زیادی داشت که زیرعنوان آن «ارگان دموکراسی» بود. این نشریه از دموکراسی در آلمان و جنبشهای آزادیخواه ایتالیا و لهستان حمایت میکرد و خواهان جنگ انقلابی بر علیه روسیهی تزاری بود که نه فقط لهستان را سرکوب میکرد بلکه بهعنوان قدرت حمایتکننده از سلطنتهای اروپایی محسوب میشد.
نخست زمانیکه انقلاب دچار تزلزل شد و بورژوازی نتوانست به نقش تاریخی خود بهدرستی عمل کند، این امر منجر به تأمل نظری مارکس و طرفدارانش شد. انجمن کارگران کلن در 1849 از اتحادیهی انجمنهای دموکراتیک آلمان خارج شد و به انجمن سراسری کارگران آلمان پیوست. همچنین نویه راینیشه تسایتونگ به موضوعات انجمنهای کارگری توجه بیشتری کرد. مارکس در آوریل 1849 در این روزنامه اثر مشهور خود «کار مزدی و سرمایه» را منتشر کرد. با اینحال، این چرخش دیگر تأثیری بر روند انقلاب نداشت. روزنامه ممنوع شد و مارکس و انگلس مجبور به ترک کشور شدند، همچنین سایر اعضای اتحادیه کمونیستها نیز تبعید شدند.
شکست انقلاب
روند انقلاب با قدرت و عزم بورژوازی آلمان در نوسان بود، این بورژوازی بود که حرف آخر را در انقلاب میزد و بیشتر شخصیتهای سیاسی از میان این طبقه برخاستند. زیرا انجمنهای کارگری در زمان انقلاب تأسیس شدند و زمان کمی برای ایجاد ساختارهای سازمانیافته و قشری از روشنفکران ارگانیک خودشان داشتند، بورژوازی لیبرال مدتها قبل در صحنهی سیاسی حضور داشت. این امر نشان میدهد که چرا مارکس و انگلس کمونیستْ بیشازپیش روی بورژوازی حساب میکردند. با اینحال، آنها پیگیری و عزم این طبقه را کاملاً اشتباه ارزیابی کردند.
مقاومت شاهزادگان و پادشاهان علیه رفُرمهای دموکراتیک و عدم دستیابی مسالمتآمیز به وحدت ملی تأثیر نابهنجاری داشتند که منجر به گردهم آمدن قاضیها، دادستانها و استادان دانشگاه در فرانکفورت در یک مجلس انقلابی شد. کارخانهداران و بازرگانان نمایندهای در این مجلس نداشتند، کارمندان و بورژواهای تحصیلکرده بر صحنهی سیاسی مسلط بودند.
این نخبگان جامعه توانستند اکثریت مردم را بسیج کنند اما در طول انقلاب بهتدریج از تبعات کار خود به هراس افتادند که دلیل آن مطالبات میانهروی انجمنهای کارگران آلمان نبود بلکه روند انقلاب 1848 در فرانسه بود این روند به نحو روزافزونی پیش رفته بود: وحدت ملَی متحقق شده و صنعتیسازی در حال پیشرفت بود. این امر بدین معنا بود که مسائل اجتماعی فضای زیادی بهخود اختصاص داده بودند و کارگران بیشازپیش در رخدادهای انقلابی مشارکت کردند. آنها در اثنای انقلاب موفق شدند که دولت فرانسه مطالباتشان را بپذیرد و کارگاههای ملَی را برای مقابله با بیکاری تأسیس کند (Abendroth 1985: 58–63). اعلام تعطیلی این کارگاهها در ژوئن 1848 منجر به قیام شد که ژنرال جمهوریخواه کاوانیاک آن را به دستور مجلس ملَی سرکوب شد. درگیریهای خیابانی در پاریس چهار روز طول کشید و هزاران کشته برجای گذاشت. این نخستین مقابله مستقیم بین پرولتاریا و بورژوازیْ همچون شوکی برای انقلاب آلمان بود. فریدریش انگلس در این باره نوشت: «و البته بورژوازی آلمان در آن زمان نه فقط از پرولتاریای آلمان بلکه بیشتر از پرولتاریای فرانسه در هراس بود. نبرد ژوئن 1848 در پاریس به آنها نشان داد که چه چیزی در انتظار آنها است، پرولتاریای آلمان به اندازهای تحریک شده بود تا به بورژوازی اثبات کند که در خاک این کشور نیز بذر همان محصول کاشته شده است و از آن به بعد نوک کُنش سیاسی بورژوازی چیده شد» (MEW 16: 397).
سرانجام بهجای سرنگونی حکومت سلطنتی، مجلس کلیسای پاول در فرانکفورت در مارس 1849 به پادشاه پروس پیشنهاد سمت قیصر آلمان در یک سلطنت مشروطه را ارائه کرد اما او این پیشنهاد را رد کرد. در این اثنا او و سایر حکومتهای سلطنتی تا جایی قدرت سیاسی قبلی خود را کسب کرده بودند که فعالانه میتوانستند برعلیه انقلاب اقدام کنند.
واکنش در خلال سالهای دههی 1850
موجی از اقدامات محافظهکارانه پس از شکست انقلاب آغاز شد: سلطنت، بورژوازی بزرگ و اشراف روستاها توانستند حاکمیت خود را در سرزمینهای آلمانی حفظ کنند، انقلابیون یا مجبور به مهاجرت شدند و یا عدم فعالیت سیاسی. پلیس پروس بقیهی کار را انجام داد: «محاکمهی کمونیستهای کلن» را در 1852 برپا کرد و با یک پروندهی جعلی اعضای برجستهی اتحادیهی کمونیستها را به دادگاه کشاند. هرچند وکلای مدافع توانستند نشان دهند که بسیاری از شواهد ارائهشده جعلی هستند و افکار عمومی را برعلیه این محاکمه بسیج کنند و کارل مارکس نیز از طریق مقالات خود از تبعید در لندن به دفاع از متهمان پرداخت. با اینحال، چندین عضو اتحادیهی کمونیستها به حبس از سه تا شش سال محکوم شدند. اتحادیه که از زمان انقلاب دچار اختلال شده بود، در پایان 1852 به طور رسمی منحل شد.
پلیس با انجمنهای کارگری با سروصدای کمتری اما بهنحو جدیتری برخورد کرد. در فضایی که بیشتر یادآور مصوبات کارلسباد در 1819 بود، کلیهی انجمنهای کارگری و نشریههای آنها ممنوع شدند. فقط صندوقهای حمایت مالی غیرسیاسی تحمل شدند. جنبش کارگری در آلمان که به طور فرامنطقهای سازمانیابی شده بود، پس از پایگیریاش دوباره سرکوب شد.
با اینحال پلیس از محافل سنتی شاگردان صنعتگران افزارمند اطاعات زیادی نداشت که در سالهای واپسگرایانهی 1850 مبارزات کاری موفقیتآمیزی را پیش بردند. (Schneider 1971: 23f) نقطهی اتکای آنها عمدتاً به قابلیت جابهجایی شاگردان دورهگرد بود که با وجود تمام محدودیتها تماسها و روابط فرامنطقهای گروههای شغلی مجزا از یکدیگر را حفظ کرده بودند. ملاقاتهای مشترک در میخانههای مشخص به جویندگان کار برای تبادل اطلاعات و یافتن محل اقامت و فرصتهای کاری کمک میکرد. این امکان بود که از طریق اعتصابها و تحریمها استادان صنعتگران افزارمند و کارفرمایانی را، که به خاطر بدرفتاری یا حقوق نامناسب مشهور بودند، مجبور به تغییر رفتار کنند. اساس موفقیت چنین مبارزاتیْ همبستگی بین گروههای مختلف شغلی بود. شاگردان در مشاغل مشخص انجمنهای توطئهگری را پایهگذاری کردند که با نمادهای علنی و مخفی یکدیگر را شناسایی میکردند. هر کسی که در کارگاههای تحریم شده توسط این انجمنها شروع بهکار میکرد، یعنی عملاً هنگامی که موازین این انجمنها را نقض میکرد، نهفقط اعتبار خود بلکه هرگونه حمایت مادی را نیز از دست میداد. این فرد دیگر از دریافت اطلاعات پیرامون محلهای کار جدید، کمکهای اضطراری و اسکان در مهمانخانههای مشترک محروم میشد. بنابراین بایکوتها بیچونوچرا اجرا میشدند. در اغلب موارد تهدید به بایکوت برای اعمال فشار بیشازپیش کافی بود. انسجام و ارتباطات فرامنطقهای شاگردان صنعتگر افزارمند منجر به این شد که آنها با اشکال مبارزاتی پایگرفته در بازهی زمانی پیشاصنعتی همچنین در دوران ارتجاعی سالهای دههی 1850 دست به مقاومت بزنند. دیتر اشنایدر، تاریخشناس، بهدلیل گسترش عمومی این شکلهای مقاومتْ حتی از «اسطورهی فراگستر سالهای مرگ 1850» صحبت میکند و این سالها را بهعنوان دههی فعال جنبش کارگری قلمداد میکند (Schneider 1971: 24).
این امر منطبق با این واقعیت است که اقتصاد حتی خارج از حوزهی صنعتگری بهشدت درحال گسترش بود. چراکه آلمان در سالهای دههی 1850 رونق اقتصادی عظمیمی را تجربه کرد که آغازگاه صنعتیسازی واقعی بود. پایه و بنیاد این رونق از سالهای ۱۸۳۴-۱۸۳۳ با تأسیس «اتحادیهی گمرک آلمان» گذاشته شد. تبعات این امر تشکیل یک بازار داخلی مشترک از 18 ایالت تحت حکومت پروس با جمعیتی حدود 23 میلیون نفر بود. اما این امر بهمعنای تجارت آزاد نبود: فضای اقتصادی نوین ایجادشده از طریق تعرفههای گمرکی یکسان در مقابل واردات از خارج محافظت میشد، بهنحوی که صنعت داخلی بتواند بدون هیچ مانعی توسعه پیدا کند. ساختن راهآهن، که دولت از آن حمایت میکرد، نیز به این مسئله یاری رساند که فضای اقتصادی ایجادشده از حوزهی سیاسی جدا نماند: افزایش تولید کالاها بهصورت انبوه برای بازارهای فرامنطقهای، دیگر با توجه به کاهش هزینههای حملونقل، از لحاظ اقتصادی معقول بهنظر میرسید. همهنگام توسعهی شبکهی حملونقل بهخودی خود منجر به تقاضای عظیمی شد، بهطور نمونه برای صنعت فولاد. در حالی که در 1850 در پروس شمار لوکوموتیوها بالغ بر 495 و میزان خط آهن بالغ بر 3869 بود، بیست سال بعد شمار لوکوموتیوها به 3485 و میزان خط آهن به 11235 کیلومتر رسید. (Grebing 1966: 48–50)
زیرساخت حملونقل، بازار داخلی و حمایت دولت از تولیدات داخلیْ شرایط را برای صنعتیسازی در آلمان تسریع کرد. بحرانهای شدید اقتصادی سالهای 1857 و 1873 به این روند تعلق داشتند و توسعهی سرمایهدارانهی صنعتی دیگر توقفناپذیر بود. این امر پیامدهای سیاسی و اجتماعی مختص بهخودش را بههمراه داشت: تضاد فزایندهی دامنگستر بین سرمایه و کار که دیگر بههیچوجه ممنوعیتپذیر نبود. علیرغم فقدان دادههای آماری قابل اتکاء، همواره اعتصابات غیرقانونی، مبارزات کاری و مبارزه برای دستمزد وجود داشت. پرولتاریایی شدن تودههای مردم ادامه پیدا کرد، در عین حالکه قشر خودآگاهی از کارگران ماهر شکل میگرفت. این گروه متخصص که عمدتاً از مردان تشکیل شده بود، اگرچه هنوز پایبند سنتهای صنعتگران افزارمند بود دیگر برای رویای داشتن یک کارگاه کوچک مبارزه و تلاش نمیکرد. آنها بیشازپیش خود را بهعنوان کارگر هویتیابی میکردند و در سالهای 1860 به پایهای برای نوسازی جنبش سوسیالیستی تبدیل شدند.
فردیناند لاسال و بازتأسیس جنبش کارگری
با وجود تمام گسستها و بحرانهای هویتی، سال 1863 تا به امروز توسط حزب سوسیال دمکرات آلمان (SPD) بهعنوان تاریخ تأسیس [جنبش کارگری] جشن گرفته میشود. زیرا فردیناند لاسال در این سال «اتحادیهی عمومی کارگران آلمان» (ADAV) را تأسیس کرد که نخستین حزب کارگری آلمان بهمعنای مدرن آن بهشمار میآید. علاوه بر «لاسالیها»، یک حزب کارگری دیگر [حزب سوسیالیست کارگران آلمان] را ویلهلم لیبکنشت و آگوست ببل و افراد پیرامون آنها در 1869 تأسیس کردند. اما نقطهی مشترک هر دو حزب آگاهی و شناخت از این واقعیت بود که فقط یک سازمان مستقل از بورژوازی میتواند منافع کارگران را نمایندگی کند.
نخستین کسی که این موضوع را بهصراحت بیان و به مرحله اجرا درآورد، فردیناند لاسال بود. او در 1825 در خانوادهی یک تاجر یهودی مواد اولیه ابریشم، هایمن لاسال، در برلین متولد شد و بعدها نامش را به شکل فرانسوی تغییر داد. (Wilson 1963: 195–222) فردیناند جوان به یک مدرسهی بازرگانی در لایپزیگ رفت و از دوران جوانی دائماً در تنش با محیط خود بود. حتی در سن دوازده سالگی همکلاسیهایش را به دوئل دعوت میکرد و مدیر مدرسه بهخاطر تمایلش به مطرح شدن به او توصیه کرد که به حرفهی بازیگری روی آورد. بهطور نمونه ایفای نقش شایلاک ــ شخصیتی از نمایشنامهی تاجر ونیزی شکسپیر، کلیشهی یک یهودی طمعکار اما محبوب ــ را به او پیشنهاد کرد. لاسال نیز مانند همهی یهودیان عصر خود ناگزیر بود با چنین کاریکاتورهایی مبارزه کند. تیزهوشی و گزافهگویی خصوصیات نابخشودنی او محسوب میشدند، در حالی که چنین خصوصیاتی در مورد فرزندان بورژواها نشانهی سرزندگی بودند.
اما همهی این تبعیضها فقط او را به مقاومت بیشتر ترغیب کردند و با وجود موانع و مخالفتهای بیشمار موفق شد در دبیرستانی کاتولیک برای گرفتن دیپلم ثبتنام کند. اما یک کمیسر دولتی پروس با وجود نتایج خوب لاسال و حتی اعتراض کمیسیون امتحاناتْ از پذیرش قبولی او در آزمون دیپلم خودداری کرد. استدلال کمیسر دولت پروس برای این کار بسیار مضحک و عجیبوغریب بود: پسر خود او نیز هرگز نتوانسته بود بیشتر از کلاس ششم درس بخواند و لاسال باید از همان ابتدا اجازهی شرکت در آزمون را دریافت نمیکرد. اما لاسال منصرف نشد و در سال بعد آزمون را با موفقیت پشت سر گذاشت. او تنشها را دور نمیزد بلکه به استقبال آنها میرفت؛ در دانشگاه برسلو مدت کوتاهی پس از آغاز تحصیل بازداشت شد و بهدلیل شرکت در تظاهرات دانشجویی هگلیهای جوان به ده روز زندان محکوم شد.
لاسال شیفتهی هگل بود و برای مدت طولانی خود را پژواک روح جهانی هگل میپنداشت. پدرش را برای بورژوا بودن سرزنش میکرد و همزمان از او پول زیادی درخواست میکرد تا سبک زندگی مردان شیکپوش و دوستدار زنان داشته باشد.
لاسال جوان علاوه بر سرگرمیهای اجتماعی به قیام بافندگان شلزین، که تأثیر زیادی بر او گذاشت، توجه داشت. او بعدها دربارهی خودش گفت که از 1840 یک انقلابی و از 1843 یک سوسیالیست بوده است یعنی از هفدهسالگی.
اما لاسال نه در مقام سیاستمدار بلکه بهدلیل یک دادگاه طلاق جنجالی به شهرت رسید. در 1846 وکیل مدافع کنتس سوفی فون هاتسفلد در دادگاهی علیه همسرش شد؛ در آن زمان، جدایی زنان از همسرانشان نادر و غیرقابل قبول به شمار میرفت. لاسال نه حقوق بلکه فلسفه تحصیل کرده بود، با اینحال، این موضوع هیچکس را آزار نمیداد. برعکس، سخنرانیهای او در دادگاه توجه عمومی را جلب کرد، لاسال میتوانست ساعتها صحبت کند و با جذابیت سخنانشْ شنوندگان را به خود جلب کند، در حالی که با حملات تهاجمیاش مخالفان را فلج میکرد. اما پس از مدت کوتاهی بیشتر بهعنوان متهم به دادگاه میرفت تا در مقام وکیل مدافع. لاسال انقلاب 1848 را همانند انگلس یا باکونین در خیابانها تجربه نکرد بلکه در زندان بود. او طرحی را برای ورود غیرقانونی به محل اقامت کنت فون هاتسفلد ترتیب داده بود تا برای دادخواست طلاق مدارکی فراهم کند. سخنرانی او در دادگاه برای دفاع از خود در اوت 1848 شش ساعت طول کشید و طی آن از حقوق بشر دفاع کرد. در دادگاه تبرئه و از آن به بعد بهعنوان قهرمان انقلابی محسوب میشد.
با این وجود لاسال از جنبش سازمانیافته سوسیالیستی فاصله داشت. در اتحادیهی کمونیستها فقط در حاشیه فعال بود زیرا مارکس و رفقایش به خلقوخوی سرزندهی او بدبین بودند. اما برای سالها ستایشگر مارکس باقی ماند: در 1861 او ملاقات مهاجران در برلین را سازماندهی کرد و بهویژه برای مارکس بلیط شرکت در اپرا را تهیه کرد، صندلی مارکس را درست مقابل لژ سلطنتی رزرو کرده بود تا از این طریق «به خانوادهی سلطنتی توهین کند.» (Wilson 1963: 205)
این اقدام تحریکآمیز بهدلیل بر تخت سلطنت نشستن پادشاهی دیگر امکانپذیر شد. حاکم جدید، ویلهلم اول، مخالفان سیاسی را عفو کرد. سه سال قبل از آن لیبرالها در انتخابات برای مجلس پروس به پیروزی چشمگیری علیه محافظهکاران دستیافتند و دورهی واپسگرایی سیاسی رو به پایان بود. تأسیس شمار بسیار زیادی انجمن، که کارگران نیز بیش از پیش در تأسیس آنها مشارکت داشتند، نشاندهندهی خودآگاهی جدید شهروندان بود. مشارکت زنان کارگر و همچنین زنان بورژوا در انجمنهای سیاسی تا 1908 بهدلیل قوانین انجمنها در پروس ممنوع بود و فقط مشارکت آنها در انجمنهای خیریه تحمل میشد. یک سال بعد از تاجگذاری ویلهلم اول تنش شدیدی بین اکثریت لیبرال نمایندگان در مجلس و سلطنت پروس شکل گرفت: رون، وزیر جنگ خواستار افزایش بودجهی نظامی و افزایش سالهای خدمت سربازی شد. توجیه او برای این درخواست این بود که دو سال اول باید صرف آموزش سربازان برای شلیک به دشمن شود و سال سوم باید به آنها آموزش داد که در صورت کسب دستور به پدر و مادر خود شلیک کنند. (Wilson 1963: 209).
این امر سرآغاز روندی بود که بهعنوان «منازعه پیرامون قانون اساسی پروس» در تاریخ ثبت شد. لیبرالها با تصویب بودجهی دولت مخالفت کردند، اما پادشاه بهدنبال دولتی بود که تسلیحات نظامی را حتی با وجود مخالفت مجلس و عدم مطاقبت آن با قانون اساسی به هر نحو که شده پیش ببرد. اتو فون بیسمارک، یک اشرافزادهی صرفاً واپسگرا این دولت را تشکیل داد. او بهمدت 28 سال تاریخ پروس و آلمان را رقم زد.
تصادفی نبود که لاسال در این دوران پرآشوب توانست به موفقیتهای بزرگی در میان کارگران دست پیدا کند. لیبرالها تلاش میکردند کارگران را بهعنوان رأیدهنده بهخود جذب کنند و بیسمارک و محافظهکاران بهدنبال آن بودند که آنها را به سلطنت پیوند دهند؛ انشقاق در میان طبقات سیاسی حاکم فضای سیاسی آزادی را فراهم کرد که میتوانست مورد استفاده قرار بگیرد. سخنرانی لاسال برای کارگران صنعت ماشینسازی در اورانینبورگ در برلین در 12 آوریل 1862 بهعنوان «برنامهی کارگران» به تاریخ پیوست. او بهشدت به نظام رأیگیری سه دستهای در انتخابات مجلس پروس حمله کرد. این نظام انتخاباتی محصول دوران ارتجاعی بود که رأیدهندگان را بر اساس درآمد مالیات مستقیمشان به سه دسته [طبقه] تقسیم میکرد. دسته اول که بیشترین مالیات را پرداخت میکردند، یک قشر از اشراف ثروتمند بودند که فقط سه هزار نفر رأیدهنده را دربرمیگرفت و از همان تعداد کرسی برخوردار بودند که بیش از سه میلیون رأیدهنده متعلق به دستهی سوم.
لاسال از کارگران خواست دست به مبارزهی طبقاتی بزنند که نخستین و کارآمدترین افزار آن باید حق رأی عمومی و برابر باشد. منظور او از حق رأِی عمومیْ حق رأی مردان بود. جنبش کارگری بعدها مطالبهی حق رأی زنان را مطرح کرد. لاسال اعلام کرد که کارگران در مبارزه برای حق رأی نباید روی لیبرالها تکیه کنند و باید این مبارزه را با نیروی خودشان پیش ببرند.
انتشار متن سخنرانی آتشین لاسال توجه بیشازپیش قشر روبهگسترش کارگران ماهر را بهخود جلب کرد که در پی تلاش جدیدی برای سازمانیابی سیاسی بودند. نمایندگان انجمن کارگران لایپزیگ، «بهپیش» که تا آنزمان با حزب لیبرال پیشرفت متحد شده بودند، به لاسال نزدیک شدند. او در «پاسخ سرگشاده» به درخواست نمایندگان انجمن کارگران لایپزیکْ یک برنامهی سوسیالیستی را تدوین کرد که به سند پایهگذاری «اتحادیهی عمومی کارگران آلمان» تبدیل شد. اما لاسال عملاً تقریباً یک سال ریاست آن را برعهده داشت. در مه 1863 این اتحادیه تأسیس شد و لاسال در اوت 1864 به قتل رسید. او قربانی تکبر خود شد: او در جدال بر سر خانمی به نام کارولین، اشرافزادهی رومی، یانکو فون راکوویچ را به دوئل دعوت کرد. لاسال پیشنهاد دوستش مبتنی بر تمرین با تپانچه را قبل از دوئل رد کرد و بدون حتی شلیک یک گلوله به قتل رسید (Wilson 1963: 214).
لاسل با وجود مرگ زودهنگامش و شاید بههمین دلیل، در میان کارگران آلمان مانند یک قدیس مورد ستایش قرار گرفت و ترانههایی به احترام او ساخته شد و پرترهی او حتی چندین دهه بعد در تظاهراتها حمل میشد.
از زمان انجمنهای کارگری آلمان، اتحادیهی عمومی کارگران آلمان نخستین تلاش برای احیای دوبارهی یک جنبش کارگری فرامنطقهای بود. نکته قابلتوجه این است که در اینجا نیز مانند «اتحادیهی کمونیستها»، صنعتگران افزارمند رادیکال، یعنی کارگران ماهر پایه و بنیاد تشکیلاتی را تشکیل میدادند اما سپس از یک روشنفکر درخواست کردند که برنامهی آنها را تدوین کند. همانطور که هدویک واخنهایم بهدرستی اشاره میکند، انجمنهای کارگری در آنزمان «جنبشهای راهبردی» بودند (Wachenheim 1971: 61). این جنبشها را شخصیتهای قوی و کاریزما رهبری میکردند و بهویژه پیرامون مسائل برنامهای به آنها وابسته بودند. شمار بسیاری از این شخصیتها خاستگاه کارگری نداشتند. خاستگاه خانوادهگی مارکس، انگلس، لاسال و همچنین اشتفان بُرن بورژوایی بود و به دبیرستان و دانشگاه رفته بودند. نکتهی غیرقابل انتظار این است که شمار قابلتوجهای از این رهبران خاستگاه یهودی داشتند. این امر شاید توضیحدهندهی حساسیت آنها به تبعیض و سرکوب باشد. با این وجود شمار بسیار زیادی از یهودیان سعی در دست یافتن به مرتبه و جایگاه اجتماعی بورژواها داشتند، بهجای آنکه به دشمن جامعهی بورژوایی تبدیل شوند.
ویلهلم ویتلینگ، شاگرد خیاط، استثنایی در تاریخ سوسیالیسم اولیهی آلمان بود. او یک خودآموختهی تمام عیار بدون تحصیلات عالی بود و یکی از نخستین سیاستمداران جنبش سوسیالیستی بود که از محیط کارگری برخواسته بود.
فقدان آموزش برای کارگران خواهان رشدْ در آنزمان همچون یک داغ ننگ بود. این فقدان و «ناپختگی» ظاهری دلایلی بودند که نشان میدهد چرا فراخوانهای لیبرالها برای بهبود فرهنگی و تدریجی وضعیت معیشتی طبقهی کارگر بیشازپیش مورد استقبال قرار میگرفت. یکی از مروجان این ایده هرمان شولتزـ دلیچ (1883-1808) بود. او به کارگران توصیه میکرد که از مبارزهی طبقاتی خودداری کنند اما خواستار خودسازمانیابی آنها در انجمنهای فرهنگی و بهویژه تعاونیها شد. کارگران با این تعاونیها باید از طریق تمرکز پشتوانهها و ذخیرههای مشترکْ وضعیت اقتصادیشان را بهبود دهند. دستمزد پسانداز شده باید در انجمنهای پسانداز و اعتبار جمعآوری شود و بهعنوان سرمایهی اولیه برای برپایی بنگاه توسط خود کارگران بهکار گرفته شود؛ امروزه بانکهای مردم براساس این ایده شکل گرفتهاند. کارگران و کارکنان از طریق اتحادیههای مصرفْ میتوانستند با خریدهای عمده قیمتهای ارزانتری به دست آورند. کوشش و صرفهجوییْ بهعنوان اصل شولتز ـ دلیچ میتوانست مشکلات اجتماعی را حل کرده و سطح زندگی تودهها را بالا ببرد.
ایدههای لاسال و برنامهی اتحادیهی عمومی کارگران آلمان بدون چالش با شولتز- دلیچ و لیبرالیسم قابل درک نیست. لاسال خود سوسیالیسم تعاونی را تبلیغ میکرد و از این نظر به ایدههای شولتز- دلیچ نزدیک بود. هدف او این بود که طبقهی کارگر را به کارآفرینان خود تبدیل کند تا کارگران از «کل درآمد کار» برخوردار شوند.با اینحال، لاسال به خوبی از این مسئله آگاه بود که با صرفهجویی سختکوشانه در شرایطی که دستمزدها بهطور کلی پایین بودند، هرگز یک جنبش تعاونی ایجاد نخواهد شد که بتواند سرمایهداری را بهعنوان یک قدرت اقتصادی به چالش بکشد. او این ارتباط را «قانون آهنین دستمزد» نامید و ادعا کرد که در سرمایهداری دستمزدها همیشه نیازهای حداقل زندگی را تأمین میکنند. بههمین دلیل او نیز اعتصابها و فعالیتهای اتحادیهای را رد کرد؛ رویکردی که جانشینان او تحت فشار بدنه به سرعت آن را کنار گذاشتند.
لاسال نه صرفهجویی و نه اعتصاب، بلکه اعطای وامها و دخالت دولت را بهعنوان وسیلهای برای تغییر اقتصاد سرمایهداری و امکانپذیری تولید تعاونی تبلیغ میکرد. اما دولت پروس در آن بازهی زمانی بههیچوجه در فکر آن نبود که بدیننحو به طبقهی کارگر کمک کند. بنابراین، دستیابی به حق رأی عمومی به عنوان وظیفهی فوری یک جنبش کارگری نوین که باید شکل میگرفت، در نظر گرفته شد.
اگر طبقهی کارگر بهعنوان اکثریت بزرگ جمعیت بتواند پارلمان و دولت را آزادانه انتخاب کند، بهسرعت قادر خواهد بود که دولت را بهعنوان «ائتلاف بزرگ از طبقات کارکن به تصاحب خود درمیآورد». لاسال به حامیان خود در «پاسخ سرگشاده» گفت: «به راست و چپ نگاه نکنید، به غیر از حق رأی عمومی و مستقیم به چیزی گوش ندهید.» (Weber 1991: 61) اگرچه لاسال همواره برای دموکراسی تبلیغ میکرد، اما او اتحادیهی عمومی کارگران آلمان را به شیوهای مستبدانه رهبری میکرد: او در مقام رئیس دارای اختیارات مطلق بود و حتی گروههای محلی اتحادیهی عمومی کارگران آلمان را کنترل میکرد. لاسال تا آنجا پیش رفت که خود را پادشاه امپراتوریاش میانگاشت و در نامهنگاری با بیسمارک خواستار تغییرات اجتماعی در سلطنت شد.
اعضای اتحادیه ابتدا این شیوهی برخورد لاسال را پذیرفتند که منجر به کاریزمای بیشازپیش او شد. با این وجود برخی از انجمنهای کارگران برای استقلالشان اهمیت و ارزش زیادی قائل بودند و به اتحادیهی عمومی کارگران آلمان نپیوستند. در اواخر 1863، تعداد اعضاء اتحادیه به 1000 نفر رسید و یک سال بعد به 4600 نفر افزایش یافت. این نرخ برای لاسال که انتظار داشت 100000 نفر عضو اتحادیه شوند، بسیار ناامیدکننده بود. با این وجود، اتحادیهی عمومی کارگران آلمان فقط ظرف دو سال به دومین اتحادیهی بزرگ کارگری پس از لیبرالها تبدیل شد.
برنامهی لاسال را میتوان به سه مرحله خلاصه کرد: ابتدا حق رأی عمومی، سپس اعتبار دولتی و تعاونهای تولیدی، با هدف نهایی «امحای واقعی تضادهای طبقاتی»، همانطور که در برنامهی اتحادیهی عمومی کارگران آلمان ذکر شده است.
بدین ترتیب، او آشکارا از مارکس و انگلس متمایز بود که در مانیفست حزب کمونیست خواستار تصاحب دولت شده بودند، اما نه از طریق انتخابات بلکه از طریق انقلاب. اگرچه آنها نیز دولت را بهعنوان ابزاری ضروری برای برپایی جامعه کمونیستی و دیکتاتوری پرولتاریا را بهعنوان یک مرحله بینابینی مدنظر گرفتند، اما انتظار داشتند که دولت در بلندمدت زوال پیدا کند. آنها تصریح کردند که قدرت عمومی با پایان تضادهای طبقاتیْ خصلت سیاسی خود را از دست میدهد و «جای جامعهی کهنهی بورژوائی با طبقات و تضادهای طبقاتی آن را، جامعهای میگیرد که در آن رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همگان است» (MEW 4: 482 / فارسی، محمد پورهرمزان. ص.47). در مقابل لاسال در پاسخ خود بیان کرد که «دولت چیزی جز سازمان بزرگ، ائتلاف بزرگ طبقات کارکن نیست» (Weber 1991: 59).
با اینهمه، حتی در دههی لیبرالی ۱۸۶۰ نیز یک انجمن برای واژگونی انقلابی دولت بهسختی میتوانست بهطور قانونی پدیدار شود. ولفگانگ آبنرُت بهدرستی نقطه ضعف انتقاد لاسال از دولت را نه به دلیل سانسور بلکه نزدیکی او به فلسفه ایدئالیسم آلمانی ارزیابی میکند. نمایندگان این فلسفه، هگل و فیشته، همواره دولت را بهعنوان بیان ایدهآل نیکبختی عمومی و اراده جمعی مدنظر میگرفتند. نمایندگان منتقد این فلسفه نظیر هگلیهای چپ بر این نکته تاکید میکردند که نه دولت کنونی پروس بلکه یک دولت اصلاحشده و دمکراتیک قادر به متحقق کردن این مؤلفههاست. اما نخست کارل مارکس بهطور جدی به دولت بورژوایی بهعنوان ابزاری برای سلطهی طبقات حمله کرد و خواستار امحاء آن شد.
مشاجره پیرامون شیوهی برخورد به حق رأی و دولت به یک مشاجرهی دائمی در جنبش سوسیالیستی تبدیل شده است، آنهم نه فقط در آلمان. این موضوع یکی از مشکلات اساسی تمام جنبشهای اجتماعی بوده و هست، این جنبشها باید به این سؤال پاسخ دهند که مطالباتشان را از چه کسی درخواست میکنند و با چه ابزارهایی باید تحول سوسیالیستی در جامعه متحقق شود. تفسیرهای بعدی با توجه به این تنشهای دائمی بارها سعی کردهانداز لاسال بهعنوان یک رفرمیست انتقاد کنند و با ارجاع به او میراث انقلابی جنبش کارگری را تخفیف دهند. در مقابل، آگوست ببل، دشمن لاسال، و حزب کارگران سوسیالدموکرات او (SDAP) از سوی تاریخنگاری آلمان شرقی بهعنوان «مارکسیستهای واقعی» در خطی مستقیم تا حزب اتحاد سوسیالیستی آلمان (SED) نشانده شدند. اما در عمل، هر دو گروه از بسیاری جهات اشتراک داشتند.
آگوست ببل، ویلهلم لیبکنشت و حزب کارگری سوسیال دمکراتیک آیزناخ
آگوست ببل (۱۹۱۳-۱۸۴۰) یکی از منتقدان لاسال بود. ببل از نظر تاریخی یکی از نخستین شخصیتهای رهبران سوسیالیسم بود که خود از طبقهی کارگر برخاسته بود. او که پسر یک درجهدار نظامی بود، در 13 سالگی یتیم شد و به حمایت یک صندوق خیریه نیاز داشت تا تحصیلات خود را در مدرسه ابتدایی به پایان برساند. در ۱854 به یادگیری فن چرخکاری پرداخت و سعی کرد در کنار کار، از طریق مطالعه خود را آموزش دهد. این تشنگی برای علم، ببل را در 1861 به «انجمن آموزش فنی» در لایپزیگ کشاند. این انجمن یکی از بسیاری از انجمنهای تأسیسشده بود که در آن بازهی زمانی با هدف ترویج فعالیتهای فرهنگی و سیاسی کارگران بهوسیله لیبرالها ایجاد شده بود تا بتوانند همزمان آنها را بهعنوان رأیدهنده و بدنهی سیاسی بهخود پیوند دهند.
ببل به سرعت درون انجمنهای لیبرالی از مصرفکننده به سازماندهنده تبدیل شد و مدیریت کتابخانه انجمن را بر عهده گرفت و به عضویت هیئت مدیره درآمد. او در ابتدا با سیاسیسازی انجمن آموزشی لایپزیگ مخالفت کرد. اعضایی چون یولیوس فالتیش که به این هدف میخواستند دست یابند، در ۱۸۶۲ از انجمن آموزشی اخراج شدند و انجمن «بهپیش» را تأسیس کردند، همان انجمنی که در نهایت با نزدیک شدن به لاسالْ به هستهی اصلی اتحادیهی عمومی کارگران آلمان تبدیل شد.
انجمنهای آموزشی لیبرال در واکنش به تأسیس اتحادیهی عمومی کارگران آلمان در یک کنفرانس منطقهای سازماندهی شدند که در ۷ ژوئن ۱۸۶۳ برای اولین بار در فرانکفورت آم ماین برگزار شد. هدف ممانعت از تلاشهای لاسال برای جدا کردن کارگران از لیبرالها وحزب تازه تأسیس «پیشرفت» بود.
در اولین کنفرانس، 110 نماینده از 54 انجمن حاضر شدند. سال بعد، 106 انجمن در آن حضور داشتند که نمایندهی حدود 23000 عضو بودند که آشکارا بیش از شمار اعضای اتحادیهی عمومی کارگران آلمان بود (Wachenheim 1971: 99). در این دیدارهای سالانه، مسائلی چون مضمون تعاونیها، انجمنهای پسانداز و مسائل آموزشی مورد بحث قرار گرفتند. خود ببل در اولین کنفرانس دربارهی این موضوع سخنرانی کرد. اما سخنران معروف مراسم هرمان شولتز- دلیچ بود که موضوع سخنرانیاش پیرامون تعاونی بود. با گذشت زمان، تنشها بین حامیان بورژوازی و بدنهی انجمن افزایش یافت. شخصیتهایی چون ببل که مدتها به بلوغ سیاسی کارگران شک داشتند، آغاز به تغییر نظراتشان در این زمینه کردند. عدم تمایل ببل به لاسالیها ادامه پیدا کرد، علیرغم آنکه او از آثار آنها الهام میگرفت: «من […] مانند تقریباً همهی افرادی که در آن زمان سوسیالیست شدند، از لاسال به مارکس رسیدم. قبل از آنکه ما با آثار مارکس و انگلس آشنا شویم، نوشتههای لاسال بین ما دستبهدست میگشت» (Bebel 1910: 100f). ببل سرانجام از طریق تماس با ویلهلم لیبکنشت مارکسیست شد که در لندن به جمع مارکس و انگلس تعلق داشت و در 1866 به عضویت بینالملل اول درآمد.
همکار آگوست ببل، ویلهلم لیبکنشت (1900-1826) از یک خانوادهی کارمندی پروتستان بود و نظیر فردریش انگلس از طریق چالش با دین به انقلاب پیوست. بعد از اینکه در دانشگاه گیسن در اعتراضات دانشجویی شرکت کرد در 1848 از رخدادهای انقلاب بسیار هیجانزده شد، به پاریس رفت و در مبارزات آن کشور شرکت کرد. در اثنای انقلاب به آلمان بازگشت و به «اتحادیهی کمونیستها» پیوست. ارتجاع او به خارج از آلمان تبعید کرد و تنها پس از عفو 1861 توانست دوباره به آلمان بازگردد و دست به فعالیت سیاسی بزند.
لیبکنشت به همراه ببل در 1866 «حزب مردم زاکسن» را تأسیس کرد که پلتفرمی رادیکال دموکراتیک بود و به مبارزه با نفوذ پروس در روند وحدت ملی آلمان میپرداخت. این بازهی زمانی از تاریخ چندان کم اهمیت نیست زیرا به یک تضاد اساسی درون جنبش کارگری اشاره دارد: در حالی که لاسال و اتحادیهی کارگران آلمان در برلین و پروس پایگاههای قدرتمندی داشتند و برتری پروس را در روند تشکیل دولت ملی آلمان مثبت ارزیابی میکردند، بسیاری از اتحادیههای کارگری جنوب آلمان به شدت مخالف پروس بودند زیرا آنها تحت قوانین لیبرالتر کشورهای کوچک در جنوب از حقوق بیشتری برخوردار بودند. در حالی که پیروان لاسال بر اساس شعار «آزادی از طریق وحدت» دست به فعالیت میزدند، اتحادیهها در جنوب ابتدا میخواستند «از طریق آزادی به وحدت دست یابند». با اینحال هدف تشکیل یک دولت ملی واحد این گروهها را متحد میکرد زیرا حکومت کشورهای کوچک و کوچکتر بهعنوان یک واقعیت ناامیدکننده و بهویژه بهدلیل کمداشتهای اقتصادی در میان کارگران از محبوبیت برخوردار نبود.
تأسیس «حزب مردم زاکسن» در 1866 امری تصادفی نبود. این سال پروس و اتریش با یکدیگر جنگ میکردند که در آن اتریش شکست خورد و بیسمارک «دولت ملی کوچک آلمانی (بدون اتریش)» را تحت رهبری پروس تشکیل داد. بورژوازی لیبرال با توجه به موفقیتهایش بهتدریج در کنار نخستوزیر محافظهکار قرار گرفت و حتی از تخلفات او در مناقشهی مربوط به قانون اساسی پروس در 1862 نیز چشمپوشی کرد. پس از آن، این کودتا به اصطلاح با تصویب «طرح مصونیت» در پارلمان پروس با آراء «حزب لیبرال پیشرفت» عملی شد. اعتراض شدید نماینده رادیکال دموکرات، یواخیم یاکوبی به این اقدام یک مورد استثنایی باقی ماند؛ او را برای ترساندن دیگر به شش ماه زندان محکوم کردند. با اینحال، اکثریت عظیم لیبرالها پس از 1848 یک بار دیگر نشان دادند که در برهههای حساس در دفاع از دموکراسی و حقوق مردم جدی نیستند.
این روند باعث شد که ببل و لیبکنشت به این نتیجه برسند که همکاری آنها با لیبرالها روز به روز غیرممکن میشود. سال 1868 در نهایت به سال چرخش تبدیل شد. ببل و لیبکنشت در کنگره انشعاب کردند و برای پیوستن به نخستین بینالملل تأسیس شده در لندن در 1864 و ایجاد اتحادیههای کارگری فراخوان دادند. آنها از حمایت اکثریت نمایندگان برخوردار شدند. برای لیبرالهایی که پس از آشتی با بیسمارک، بههرحال علاقهی کمتری به اتحاد با طبقهی کارگر داشتند، این دیگر بیش از حد بود. آنان پس از شورش شصتوهشتی ببل، کنگرهی انجمن را ترک کردند.
در نتیجه، تحت رهبری لیبکنشت و بیبل در سال 1869 در آیزناخ، حزب مردم زاکس و برخی از دگراندیشاناتحادیهی کارگران آلمان متحد شدند و «حزب کارگران سوسیالدمکرات» (SDAP) را تأسیس کردند. برخلافاتحادیهی کارگران آلمان که از بالا اداره میشد، حزب کارگران سوسیالدمکرات بهصورت دموکراتیک سازماندهی شده بود و بدینترتیب از سنتهای انجمنهای لیبرال بنیانگذار خود پیروی میکرد و از آغاز شروع فعالیتش از اتحادیههای کارگری مستقل حمایت کرد.
نقاط اشتراک و تضادهای بین لاسالیها و آیزناخیها
بنیانگذاران حزب کارگران سوسیالدمکرات در آیزناخ در تماس با مارکس و انگلس در لندن و عضو بینالملل اول بودند که برنامهاش نیز توسط مارکس طراحی شده بود. با اینحال این امر بدان معنا نبود که مارکسیسم خط تفکیک بین «آیزناخیهای انقلابی» و «لاسالیهای رفرمیست» بود، به آن نحوی که بعدها از سوی لنینیستها بارها مطرح شد. از سوی دیگر در تاریخنگاری غرب آلمان برای مدت طولانی این فرضیه مطرح بود که انشعاب و جدایی بین گروهها در واقع تنها به مواضع آنها در رابطه با شکلگیری ملت آلمان مربوط میشود (Grebing 1966: 65).
این تناقض وجود داشت، اما تنها بخشی از مجموعهای از تفاوتها بین گروهها بود. زیرا مسئلهی اساسی در مورد راهحل «آلمان کوچک» تحت رهبری پروس یا راهحل «آلمان بزرگ» تحت رهبری اتریش همانا دموکراسی بود: انجمنهای جنوب آلمان که بعداً به حزب سوسیالدموکرات آلمان (SDAP) تبدیل شدند، آزادیهای گستردهتری را تجربه کرده بودند، و حکومت پروس را اقتدارگرا و اصلاحناپذیر ارزیابی میکردند و بههمین دلیل با درخواست رهبری پروس در مدل آلمان کوچک، یعنی دولت ملی آلمانی بدون رقیبش اتریش مبارزه میکردند. این امر با ساختار درونی آنها هماهنگ بود. آنها به صورت دموکراتیک – فدرال سازماندهی شده بودند و مدت زمان زیادی طول کشید تا از دموکراتهای لیبرال جدا شوند. بنابراین، جناح طرفدار آلمان بزرگ بهطور متناقضی همراستا با گرایشات دموکراتیک بود. زیرا لاسالیها عمدتاً محل فعالیتشان در پروس بود که با دولت اقتدارگرایانه مشکل اصولی نداشت. آنها میخواستند این دولت را برای اهداف خود بهکار گیرند، تبعات جانبی این امر آن بود که یک موضع پروسگرایانه در فرآیند اتحاد شکل گرفت. درست همانطور که لاسال بهدلیل مطالبه برای حق رأی بهعنوان نمایندهی رفرمیسم شناخته میشد، میتوان او را بهدلیل گرایشاش به مرکزگرایی و دولت اقتدارگرا به عنوان پیشگام سوسیالیسم دولتی اقتدارگرا توصیف کرد.
این بازی فکری نشان میدهد که تناقضات سیاسی سالهای دههی 1860 چندلایه و متنوع بودند و با جریاناتی که بعدها شکل گرفتند مانند مارکسیسم، آنارشیسم، رفرمیسم و غیره مطابقتی نداشتند. هنوز هیچ تنشی پیرامون «مارکسیسم» یا مشاجره پیرامون «رفرم یا انقلاب» وجود نداشت. نوشتههای مارکس و انگلس در آن زمان بهندرت منتشر شده بودند و ایدهی تعاونی بزرگترین تأثیر را در میان کارگران داشت، ایدهای که هر دو حزب کارگری از آن دفاع میکردند. به این معنا هر دو گروه رفرمیست بودند اما رفرم اجتماعی و سوسیالیسم را نه بهعنوان مؤلفههایی متضاد با یکدیگر، بلکه بهعنوان مقولهای واحد مدنظر میگرفتند.
با توجه به این شباهتها، تعجبی ندارد که قبل از تأسیس رسمی حزب سوسیالدموکرات آلمان در آیزناخ در 1869تلاشهای وحدتطلبانهای وجود داشت. در سال 1875، در یک کنگره در گوتا، هر دو جریان جنبش کارگری در یکدیگر ادغام شدند و مشترکاً «حزب سوسیالیستی کارگران آلمان» (SAP) را تأسیس کردند. در سال 1890، این حزب به حزب سوسیالدموکرات آلمان (SPD) تغییر نام داد.
با این ادغام در 1875 برای نخستینبار تشکیلاتی شکل گرفت که تقریباً تمام انجمنهای کارگران در آن متحد شدند. یک سال پس از تأسیس «حزب سوسیالیستی کارگران آلمان» اعضای این حزب بالغ بر 38000 نفر بود که در 291 ارگان محلی سازمانیابی شده بودند.
شمار اعضای سازمانیابی شده در این حزب تازه تأسیس نه فقط بیشتر از شمار اعضای اتحادیهی عمومی کارگران آلمان بود بلکه بهعنوان اولین حزب کارگری متحدْ الگویی برای تمام احزاب در اروپا شد. مانیفست حزب کمونیست در 1848 کمونیسم را یک قدرت اروپایی قلمداد کرد، اما فقط توانست شمار کمی از صنعتگران افزارمند و روشنفکران را پشت سر خود جمع کند. تنها حزب سوسیالیستی کارگران آلمان بود که سی سال بعد ایدهی حزب کارگری را به عنوان حزبی تودهای مطرح کرد. با افزودن عنوان سوسیالیستی به نام حزب و درخواست الغای نظام مبتنی بر سود و تخصیص «کل درآمد کار» به کارگران، حزب جدید برای یک نظام اقتصادی ضدسرمایهداریِ مبتنی بر همبستگی اعلام موجودیت کرد.
کارل مارکس این درخواستها را کافی ندانست. او از تهماندههای لاسالیستی در برنامهی گوتا ازجمله «قانون دستمزد آهنین» و دیگر تعابیر مبهم انتقاد کرد(MEW 19: 13–36) . انتقادات مارکس بسیار جالب هستند و در بسیاری از موارد به اصل مسئله میپردازند، بهطور نمونه طرح این موضوع که حتی در یک جامعهی سوسیالیستی برای تأمین هزینههای وظایف عمومی نیز باید بخشی از درآمد «کامل کار» کسر شود. او در نقد خود همچنین تأملاتی را پیرامون تفاوتهای بین یک جامعهی انتقالی سوسیالیستی و جامعهی کمونیستی کمالیافته مطرح کرده است. او این جامعه را به این صورت خصلتبندی کرد که در کمونیسم اصل بازدهی در تولید دیگر نباید حاکم باشد. رویکردی که او صورتبندی کرد، چنین بود: «هر کس به اندازهی تواناییهایش، هر کس به اندازهی نیازهایش». در شرایطی که همواره کلیهی سپرهای زندگی تحت تسلط اقتصادی قرار میگیرد و هر نوع حرکتی که سودآور نباشد از حق موجودیت محروم میشود، این جمله شعاری نیرومند با بهروزبودگی بلاانقطاع است.
اما نقد مارکس همچنین در بسیاری موارد حاکی از غروری آزرده است؛ او نتوانست جنبش آلمان را ببخشد که نه او را بلکه لاسال را بهعنوان قهرمان انتخاب کرد. هرچند او در پیشدرآمد نقد خود صریحاً تاکید کرد که: «هر گام جنبش واقعی مهمتر از یک دوجین برنامه است». اما بعد از آن، او به شدت از کوتهفکری ایدههای لاسال و از دریافتهای نادرست آثار خود شکایت کرد و در نهایت برنامهی گوتا را کاملاً رد کرد.
وحدت در گوتا امکانپذیر بود زیرا تمام اختلافات تاکتیکی بین لاسالیها و آیزناخریها در اوایل دهه 1870 حل شده بود. در مورد مسئله اتحادیه، بدنه از پایین این موضوع را حل کرد، آنهم از این طریق که در اواسط سالهای 1860، جان باتیست فون شوایزر (جانشین لاسال) رهبر اتحادیهی عمومی کارگران آلمان را مجبور به پذیرش سازمانیابی اتحادیهها کرد.
همکاری با طبقهی متوسط لیبرال که آیزناخریها از آن حمایت و دفاع میکردند، از سوی طبقه متوسط لغو شد. با پیروزیهای نظامی پروسْ شهروندان و احزابشان به سمت دولت مستبد تمایل پیدا کردند و روز به روز توجهشان به خواستههای اجتماعی کارگران و همچنین خواستههای دموکراتیک خودشان در گذشته کمتر شد. کوتاه آمدن در منازعه پیرامون قانون اساسی، نماد نخستین نقطهی عطف «غیرلیبرالسازی» لیبرالها است و تأسیس امپراتوری آلمان تحت رهبری بیسمارک در 1871 نقطهی پایان موقتی این فرآیند بود. یاد و خاطرهی سنگربندیهای 1848 با مجسمهها بیسمارک و رژههای نظامی به فراموشی سپرده شد.
بنابراین مبارزهی سیاسی برای رفُرم اجتماعی و تحول جامعه باید بهتنهایی توسط جنبش کارگری پیش میرفت، آنهم در بستر و چارچوب یک دولت مستبد تحت سلطه پروس. این بدان معنا بود که جنبش باید وظیفهای را بر عهده میگرفت که در انگلستان و فرانسه بورژوازی با آن روبهرو شده و تا حدی زیاد آن را حل کرده بود: مبارزه برای جمهوری دموکراتیک و حق رای عمومی. بنابراین روز مبارزهی جنبش کارگری در آلمان برای بازهی زمانی طولانی اول مه نبود بلکه 18 مارس، سالگرد انقلاب 1848 بود. تنشها پیرامون مطالبات دموکراتیک و اهداف نهایی سوسیالیستی کنش جنبش کارگری را در دهههای آینده رقم زد.
بینالملل اول
مارکس و برخی از نمایندگان باقیمانده از اتحادیه کمونیستها بهعنوان نمایندگان آلمان در 1864 در سالن سنت مری لندن گرد هم آمدند تا کنگرهی مؤسس انجمن بینالمللی کارگران را برگزار کنند. این انجمن بهعنوان «بینالملل اول» در کتابهای تاریخ ثبت شد. (Braunthal 1978)
این کنگره به دعوت اتحادیههای صنفی انگلیس برگزار شد که در آن زمان بزرگترین و قدیمیترین جنبش اتحادیهای در جهان محسوب میشد. آنها در انگلستان بهعنوان مرکز تجارت جهانی، بارها تأثیرات رقابت بینالمللی بر وضعیت کارگران را تجربه کرده بودند و با فراخوان به این کنگره نخستین تلاش برای هماهنگی جنبشهای کارگری در عرصهی بینالمللی را آغاز کردند. با اینحال، نمایندگان با دشواریهایی مواجه بودند؛ زیرا هماهنگی عمومی یکسانی وجود نداشت. تنها در اروپا و ایالات متحده، نظام تولید سرمایهداری بهطور فراگستر مسلط شده بود، درحالی که آمریکای جنوبی و مستعمرات در آفریقا و آسیا بهعنوان تأمینکننده صرف مواد خام برای صنایع شمال عمل میکردند. صنعتی شدن تولید در این مناطق تا اواخر قرن بیستم به تأخیر افتاد و مرکز توجه جنبشهای انقلابی در جنوب برای بازهی زمانی طولانی معطوف به مسائل دهقانان بود. علاوه بر این، در اروپا نیز جنبشهای کارگری مختلف بهتدریج از جریانات سیاسی بورژوایی جدا میشدند. این استقلالْ هدف بینالملل جدید بود که از 1866 بر روی فعالیتهای اتحادیهای تمرکز کرد. سمتگیری به اتحادیهها یکی از دلایل مخالفت لاسالیها با بینالملل بود؛ در نتیجه در آلمان بهجای گروهی از اعضا، ببل و لیبکنشت بهصورت اعضاء منفرد در آن شرکت کردند. بینالملل اول همچنین نه یک گردهمایی از احزاب تودهای بلکه یک تجمع آزاد از گروهها و افراد مختلف بود. سازمانیابی درونی آن مرکزگرا بود اما هرگز آنطور که مطبوعات بورژوازی درآن دوره مطرح میکردند، بهعنوان ستاد انقلاب جهانی عمل نکرد. دستاورد آن عملاً دادن ابعاد بینالمللی مبارزه طبقاتی و ترویج ایدههای سوسیالیستی در مناطقی بود که در آنجا هیچ جنبش کارگری مستقلی وجود نداشت.
کارل مارکس تأثیر اساسی بر روی تاکتیک بینالملل گذاشت، «متن سخنرانی افتتاحیهی انجمن» را که او تنظیم کرده بودْ در نخستین کنگره بهعنوان برنامهی کل انجمن مورد پذیرش قرار گرفت. همچنین قطعنامهی پیرامون کار اتحادیهای براساس پیشنویس مارکس و انگلس تدوین شد. همچنین مارکس عضو شورای عمومی لندن، بالاترین ارگان بینالملل، بود. با این وجود بینالملل بههیچوجه نه یک سازمان «مارکسیستی» بلکه مجموعهای رنگارنگ از سازمانهای کارگری، دربرگیرندهی تقریباً تمام سایه روشنهای چپ در آن زمان بود: در کنار سوسیالیستها با نگرشهای مارکسی، آنارشیستها حولوحوش انقلابی روس میخائیل باکونین با رویکردی کاملاً غیرمتمرکز و رها از سلطه به سوسیالیسم، و نیز طرفداران پرودون فرانسوی که بهخاطر جملهاش «مالکیت دزدی است» معروف بود، در بینالملل شرکت داشتند. طرفداران پرودون از مدل اقتصاد مبادلهای «پایاپای» تولیدکنندگان خرد مستقل دفاع میکردند و بیشتر به مسائل مربوط به توزیع ناعادلانه درون سرمایهداری انتقاد داشتند تا خود تولید سرمایهداری.[۲] به علاوه، انقلابیون ایتالیایی که جریان رادیکال دموکراتیک جنبش ملی آن کشور را تشکیل میدادند، نیز از نیروهای شرکتکننده در بینالملل بودند. مارکس مجبور بود در متن سخنرانی افتتاحیه و همچنین بعدها در سیاست عملی بینالملل، امتیازهای زیادی بدهد تا بتواند جریانهای مختلف را کنار هم جمع کند. با اینحال پس از مدت کوتاهی اختلاف نظرهای زیادی پیرامون سمتگیری بینالملل شکل گرفت، بهویژه تنشهای بین طرفداران مارکس و باکونین افزایش پیدا کرد. این مسئله و همچنین شکست کمون پاریس در 1871 فرآیند انحلالی را آغاز کرد که به پایان رسمی بینالملل در 1876 منجر شد.
مناقشات و اتهامزنیها پیرامون فروپاشی بینالملل بهموضوع بحثهای دائمی بین مارکسیستها و آنارشیستها تبدیل شده است. بیتردید، هر دو اندیشمند سیاسی پس از توافقهای اولیه، بهطور عمیق به یکدیگر بیاعتماد شدند که بر قضاوت سیاسیشان تأثیر گذاشت. مانورهای تاکتیکی هدفمند مارکس و طرفدارانش تا زمان اخراج آنارشیستها بههیچوجه مایهی افتخار نبود.
با اینحال مسئلهی پرسشبرانگیز این است که آیا مباحث انعطافناپذیر این دو نظریهپرداز با توجه به تقابلهای شخصی آنها اساساً به نتیجهای میرسید یا نه؟ زیرا «مارکسیسم» فقط پس از مرگ مارکس به یک نظام بسته بسط یافت و همچنین انجماد بوروکراتیک گروهها و احزاب مارکسیست مربوط به بازهی زمانی بعدی است. اما باکونین و آنارشیسم هرگز یک نظام نظری بسته را تبیین نکردند، بهویژه به این دلیل که با رویکرد رها از سلطهی آنها در تضاد بود.
اگر بهدنبال ماهیت اصلی این مناقشه باشیم، میتوانیم آن را بین مرکزگرایی و سمتگیری به بدنه و همچنین در بحث پیرامون درک از تاریخ مشاهده کنیم. مارکس و طرفدارانش متمرکز شدن سرمایه را بهلحاظ تاریخی امری ضروری ارزیابی میکردند و بنابراین خواستار سازمانیابی مرکزی نیروهای سوسیالیستی بودند، این امر اما بهمعنای رد کردن ساختارهای دموکراتیک نبود و در کلیهی سازمانهای خود دموکراسی را عملی میکردند. در سدهی نوزدهم مارکسیستها نه فقط علیه فرم قدیمی سازمانهای مخفی اقتدارگرا بلکه همچنین علیه دیکتاتوری ریاستی لاسال مبارزه کردند. بدواً تبعات شکلگیری دولت در اتحاد جماهیر شوروی، گسست ارتباط بین مارکسیسم و دموکراسی بود.
از سوی دیگر، باکونین و نمایندگان آنارشیسم جمعگرایانه [کلکتیو] نه فقط خواستار دموکراسی بلکه همچنین فدرالیسم نیز بودند. آنها ساختارهای مرکزگرا را رد کردند و خواستار تغییر بیوقفه تولید با سمتگیری به نیازهای جمعی محلی بودند. آنها توجهی به واکاوی تاریخی- اقتصادی نداشتند که مارکس نظریهاش را بر پایهی آن شالودهریزی کرده بود.
در حالی که در مارکسیسم بیشازپیش به فلسفهی تاریخ و گرایشهای اقتصادی تکیه میشد، در آنارشیسم غالباً درک کافی از ساختارهای اقتصادی و تحولات تاریخی درازمدت وجود نداشت. آنها انقلاب را به مسئلهای ارادهگرایی تعبیر کردند. خطر این تمایل، انزوای همه چیزدانان چپ افراطی بود و خطر فلسفهی تاریخ از دست دادن خودانگیختگی انقلابی بود. این واقعیت که این تضادهای درونی جنبش سوسیالیستی مستقل از اعتقاد مشخصی همیشه و هربار مورد بحث قرار گرفت، نشان میدهد که این موضوع کمتر به ناسازگاری جریانات ایدئولوژیک بلکه بیشتر به تعارضهای بنیادین در عمل سیاسی مربوط میشد که هر نسل باید برای آن راهحلهای جدیدی پیدا میکرد.
* مقالهی حاضر ترجمهی بخش سوم کتاب Sozialismus und Arbeiterbewegung in Deutschland und Österreich von Anfängen bis 1914. Schmetterling Verlag نوشتهی Ralf Hoffrogge است.
یادداشتها
[۱]. با سنگ قبر هنریته فوکس، همچنین یادبودی از یک زن حفظ شده است اما بر سنگ قبر او بهجای یک زن مبارز نوشته شده است: «قربانی حوادث 18 مارس».
[2]. مراجعه کنید به مجموعهی مجلدهای چاپ شدهی «آنارشیسم» از هانس یورگن دگن و یوخن کنوبلوخ، صص ۳۵-۲۹.
منابع
Born, Stephan (1898): Erinnerungen eines Achtundvierzigers, Leipzig (zit. nach Neuauflage Bonn-Berlin 1978).Kuhn 2004: 47
Braunthal, Julius (1978): Geschichte der Internationale. 3 Bände, Berlin und Bonn.
Grebing, Helga (1966): Geschichte der deutschen Arbeiterbewegung. Ein Überblick, München (lesenswerter Überblick aus sozialdemokratischer Perspektive, inkl. christliche Arbeiterbewegung).
Mehring, Franz (1974): Karl Marx – Geschichte seines Lebens (Original Berlin 1918).
MEW: Die Marx-Engels-Werke
Meyer, Ahlrich (1999): Die Logik der Revolten – Studien zur Sozialgeschichte 1789–1848, Hamburg.
Schneider, Dieter (1971): Zur Theorie und Praxis des Streiks, Frankfurt am MainGrebing
Wachenheim, Hedwig (1971): Die deutsche Arbeiterbewegung 1844 bis 1914, 2. Auflage, Opladen (sehr faktenreiche Darstellung mit vielen Einzelheiten, die in anderen Überblicken fehlen). Bebel 1910: 100f
Wilson, Edward (1963): Der Weg nach Petersburg – Europas revolutionäre Tradition und die Entstehung des Sozialismus, München.Abendroth 1985: 58–63
بخشهای پیشین:
سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914- بخش اول
سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال 1914- بخش دوم
لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4XA

