نوشته‌های دریافتی
Comment 1

انقلاب مداوم کج‌راه‌رفته

انقلاب مداوم کج‌راه‌رفته

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

تونی کلیف

ترجمه‌ی: م. رضا ملکشا

 

یکی از موضوع‌هایی که تروتسکیست‌های پس از جنگ در درک آن با مشکل مواجه بودند، به تحولات جهان سوم مربوط می‌‌شد. نظریه‌ی انقلاب مداوم، که تروتسکی در روسیه مطرح کرد، تضعیف امپریالیسم و تغییرات اجتماعی در کشورهای جهان سوم را پیش‌بینی می‌کرد. این تحولات را باید طبقه‌ی کارگری هدایت می‌کرد که هم باید برای تکمیل وظایف انقلاب بورژوایی مبارزه می‌کرد و هم‌هنگام به مبارزه‌ برای سوسیالیسم ادامه می‌داد. این موضوع که آیا نظریه‌ی انقلاب مداوم تروتسکی به نحو شایسته‌ای تحولات مهم جهان سوم را توضیح داد، به‌شدت در چینِ مائو و کوبای کاسترو مطرح شد. آیا این نظریه اعمال شد؟ پاسخ‌های مثبت و منفی برای این سؤال کافی نیست. اشتراک‌های زیادی میان نظریه‌ی تروتسکی و آن‌چه در این کشورها رخ داد مشاهده می‌شود، اما از جهاتی یک واگرایی اساسی نیز وجود دارد. از این‌ رو نیاز به تدوین نظریه‌ای مطرح شد که بتواند هر دو جنبه را در بر گیرد. این نظریه‌ی انقلاب مداوم کج‌راه‌رفته بود.

صعود مائو به‌سوی قدرت

طبقه‌ی کارگر صنعتی هیچ نقشی در پیروزی کمونیست‌های چینی مائو بر کومین‌تانگ ناسیونالیست در 1949 نداشت. حتی ترکیب اجتماعی خود حزب کمونیست چین نیز کاملاً غیرکارگری بود. صعود مائو در سلسله‌مراتب حزبی با دورانی هم‌زمان شد که حزب دیگر یک حزب کارگری نبود. دست‌کم 66 درصد اعضای حزب تا پایان 1926 از کارگران، 22 درصد از روشن‌فکران و فقط 5 درصد دهقان بودند.[1] تا نوامبر 1928، تعداد کارگران عضو حزب کاهش چشم‌گیری یافته بود و فقط به 10‌ درصد رسیده بود. یک گزارش رسمی تصدیق کرد که حزب «حتی یک هسته‌ی سالم حزبی در میان کارگران صنعتی ندارد»[2] یک سال بعد کارگران فقط 3 درصد از اعضا را تشکیل می‌دادند و این درصد تقریباً تا پایان 1930 به صفر کاهش یافت.[3] از آن زمان به بعد و تا پیروزی نهایی مائو، حزب عملاً هیچ کارگر صنعتی نداشت.

حزب برای چند سال محدود به جنبش‌های دهقانی شورشی در اعماق استان‌های چین مرکزی بود که جمهوری شورایی چین را در آن‌جا تأسیس کرد؛ حزب بعدها، پس از شکست نظامی در استان‌های مرکزی در 1934، به شمال شنسی (Shensi) در شمال غرب نقل مکان کرد. در هر دوی این مناطق هیچ طبقه‌ی کارگر صنعتی وجود نداشت که بتوان از آن سخن گفت. وقتی یکی از ارگان‌های کمینترن نوشت: «منطقه‌ی مرزی از نظر اجتماعی و اقتصادی یکی از عقب‌مانده‌ترین مناطق چین است» اغراق نکرده بود.[4] چو ته (Chu Teh) نیز تکرار کرد: «مناطق تحت هدایت کمونیست‌ها از نظر اقتصادی عقب‌مانده‌ترین بخش‌ها در کل کشور هستند.»[5] تا چند سال قبل از تأسیس جمهوری خلق چین، حتی یک شهر اصلی تحت کنترل کمونیست‌ها قرار نگرفته بود.

کارگران در استراتژی حزب کمونیست در طول دوره به ‌قدرت ‌رسیدن مائو آن‌قدر بی‌اهمیت بودند که حزب به مدت 19 سال بعد از کنگره‌ای که در 1929 برگزار شد، تشکیل کنگره‌ی ملی اتحادیه‌های کارگری را ضروری ندید.حزب کمونیست چین حتی زحمت جلب حمایت کارگران را هم به خود نداد، چنان‌که در بیانیه‌‌ی حزب کمونیست چینْ عدم قصد آن در حفظ تشکیلات حزبی در مناطق تحت کنترل کومین‌تانگ در سال‌های حیاتی ۱۹۴۵-۱۹۳۷ دیده می‌شود.[6] وقتی دولت کومین‌تانگ در دسامبر ۱۹۳۷ حکم اعدام کارگرانی را صادر کرد که در جریان جنگ با ژاپن دست به اعتصاب می‌زدند یا حتی تبلیغ اعتصاب می‌کردند، سخن‌گوی حزب کمونیست به مصاحبه‌کننده‌ای گفت که حزب از عملکرد دولت در جنگ «کاملاً راضی» است.[7] حتی پس از آغاز جنگ داخلی بین حزب کمونیست و کومین‌تانگ، تقریباً هیچ تشکیلات حزبی کمونیستی در مناطق تحت کنترل کومین‌تانگ، که شامل تمام مراکز صنعتی کشور می‌شد، وجود نداشت. فتح شهرها توسط مائو بیش از هر چیز دیگری جدایی کامل حزب کمونیست را از طبقه‌ی کارگر صنعتی نشان داد. رهبران کمونیست تمام تلاش خود را کردند تا از هرگونه قیام کارگری در شهرهای در آستانه‌ی تصرف‌شان جلوگیری کنند. برای مثال، قبل از سقوط تینسین (Tientsin) و پکن، ژنرال لین پیائو، فرمانده‌ی ارتش آزادی‌بخش خلق، اعلامیه‌ای صادر کرد که در آن از مردم می‌خواست:

«… نظم را حفظ کنند و به مشاغل فعلی خود ادامه دهند. مقامات حزب کومین‌تانگ یا پرسنل پلیس در سطوح استانی، شهری، روستایی یا سایر سطوح نهادهای دولتی؛ پرسنل منطقه‌ای، شهری، روستایی یا پوجیا (Pao Chia) (سازمان امنیت کومینتانگ) … موظفند در پست‌های خود باقی بمانند.»[8]

مائو و چو ته هنگام عبور از رودخانه‌ی یانگ تسه و قبل از فتح شهرهای بزرگ مرکزی و جنوبی چین (شانگهای، هانکوف (Hankow)، کانتون)، اعلامیه‌ای را با عبارات یک‌سان صادر کردند:

«کارگران و کارمندان در همه‌ی مشاغل به کار خود ادامه خواهند داد… مقامات دولت مرکزی، استانی، شهری یا شهرستان کومین‌تانگ در سطوح مختلف، یا نمایندگان ”مجمع ملی“، اعضای قانون‌گذاری و کنترل یوآن (Yuan) یا اعضای شورای سیاسی خلق، پرسنل پلیس و رؤسای سازمان‌های پوجیا… باید در پست‌های خود باقی بمانند.»[9]

طبقه‌ی کارگر نیز متعهد شد و بی‌حرکت ماند. گزارشی از نانجینگ (Nanking) در ۲۲ آوریل ۱۹۴۹، دو روز قبل از اشغال آن توسط ارتش آزادی‌بخش خلق، وضعیت را به این صورت توصیف می‌کند:

«ساکنان نانجينگ هيچ هيجانی از خود بروز نمی‌دهند. امروز صبح جمعیت کنج‌کاوی برای تماشای دوئل با تفنگ در آن‌سوی رودخانه در کنار دیواره‌ی رودخانه جمع شدند. کسب‌وکار طبق معمول پیش می‌رود. برخی از مغازه‌ها تعطیل هستند، اما این به دلیل فقدان مشتری است… سالنِ خانه‌های سینمایی هنوز هم پر از تماشاگر است.»

یک ماه بعد، خبرنگار نیویورک‌تایمز از شانگهای نوشت: «سپاهیان سرخ شروع به نصب پوسترهای چینی کردند که به مردم دستور می‌داد آرام باشند و به آن‌ها اطمینان می‌دادند که هیچ ترسی نداشته باشند.»[9] در کانتون «پس از ورود، کمونیست‌ها با ایستگاه پلیس تماس گرفتند و به افسران و افراد دستور دادند که در پست‌های خود بمانند تا نظم را حفظ کنند.»[10]

استدلال تروتسکی مبنی بر این‌که وظایف انقلاب بورژوایی مانند رهایی از تسلط امپریالیستی فقط توسط کارگران قابل‌دست‌یابی است، نمی‌تواند آنچه را در چین اتفاق افتاد توضیح دهد.

انقلاب کاسترو

مثال دیگری از تحولات ناهم‌خوان با سناریوی تروتسکی در کوبا رخ داد. در این‌جا نه طبقه‌ی کارگر و نه حتی دهقانان نقش جدی ایفا نکردند. روشن‌فکران طبقه‌ی متوسط تمام عرصه‌ی مبارزه را در به‌ قدرت ‌رسیدن فیدل کاسترو پر کردند. کتاب سی رایت میلز (C. Wright Mills)، تحت عنوان گوش کن یانکی (Listen Yankee) که یک تک‌گویی کم‌وبیش معتبر رهبران کوبا است، قبل از هر چیز به آن‌چه انقلاب نبود می‌پردازد: «… خود انقلاب دعوای بین کارگران مزدبگیر و سرمایه‌داران نبود… انقلاب ما انقلابی نیست که اتحادیه‌های کارگری یا کارگران مزدبگیر در شهر یا احزاب کارگری یا هر چیز دیگری شبیه این برپا کرده باشند… کارگران مزدبگیر در شهر به‌هیچ‌وجه آگاهی انقلابی نداشتند. اتحادیه‌های آن‌ها صرفاً مانند اتحادیه‌های شما  در آمریکای شمالی به دنبال پول بیش‌تر و شرایط بهتر بودند. این تنها چیزی بود که واقعاً آن‌ها را تحریک می‌کرد. برخی حتی از بعضی از اتحادیه‌های شما هم فاسدتر بودند.» [11]

پس از گفت‌وگو با رهبران کوبا، پل باران، یکی از حامیان غیرانتقادی کاسترو، نوشت:

«به نظر می‌رسد که بخش شاغل طبقه‌ی کارگر صنعتی، در کل، در سراسر دوره‌ی انقلاب منفعل باقی مانده است. این کارگران که لایه‌ی اشرافی پرولتاریای کوبا را تشکیل می‌دادند، از سود کسب و کار انحصاری ــ داخلی و خارجی ــ بهره‌مند می‌شدند، از نظر استانداردهای آمریکای لاتین دستمزد خوبی دریافت می‌کردند و سطح زندگی آن‌ها به‌صورت قابل‌توجهی بالاتر از توده‌های مردم کوبا بود. جنبش نسبتاً قوی اتحادیه‌های کارگری تحت سلطه‌ی اتحادیه‌گرایی تجاری به سبک ایالات متحده بود و به‌طور کامل غرق در اخاذی و تبهکاری بود.»[12]

دلیل شکست کامل فراخوان کاسترو برای اعتصاب عمومی در 9 آوریل ۱۹۵۸ همانا بی‌اعتنایی پرولتاریای صنعتی، تقریباً شانزده ماه پس از آغاز قیام و هشت ماه قبل از سقوط باتیستا، دیکتاتور کوبا بود. کارگران بی‌اعتنا بودند و کمونیست ها خراب‌کاری می‌کردند. بعدها بود که آن‌ها با موج کاسترو هم‌راه شدند.[13]

نه‌تنها طبقه‌ی کارگر در قیام کاسترو نقشی نداشت، بلکه همین امر در مورد دهقانان نیز صدق می‌کرد. تا آوریل 1958، تعداد کل افراد مسلح تحت رهبری کاسترو فقط حدود 180 نفر بود و در زمان سقوط باتیستا به 803 نفر افزایش یافت.[14] کادرهای گروه های کاسترو روشن‌فکر بودند و دهقانانی که در قیام شرکت کردند، مزدبگیران کشاورزی نبودند. چه گوارا دهقانانی را که به کاسترو در سیئرا ماسترا پیوستند، این گونه توصیف می‌کرد:

«سربازانی که نخستین ارتش چریکی ما از مردم روستایی را تشکیل ‌دادند، بخشی از این طبقه‌ی اجتماعی بودند که عشق خود را به مالکیت زمین به تهاجمی‌ترین شکل نشان می‌دادند و به بهترین شکل بیانگر روحیه‌ی خرده‌بورژوازی است.» [15]

جنبش کاسترو طبقه متوسطی بود. 82 مرد تحت فرمان کاسترو که در دسامبر 1956 از مکزیک به کوبا حمله کردند و 12 نفری که برای جنگیدن در سیئرا ماسترا جان سالم به در بردند، همگی از این طبقه بودند. سنگین‌ترین خسارات را جنبش مقاومت شهری و عمدتاً طبقه‌ی متوسط وارد آورد که محرک‌های سیاسی و روانی ایجاد کرد و نیروی جنگی باتیستا را تحلیل برد.[16]

چه‌گوارا به‌طور مشخص پیرامون جنبش کوبا تلویحاً به این نکته اشاره کرد که طبقه‌ی کارگر صنعتی جایگاهی در تمام انقلاب‌های سوسیالیستی آینده نخواهد داشت:

«دهقانان با ارتشی متشکل از جنس خود که برای اهداف بزرگشان می‌جنگند، در درجه اول برای توزیع عادلانه زمین، از روستا به شهر خواهند آمد تا شهرها را تصرف کنند… این ارتش در روستاها ایجاد شده است، جایی که شرایط ذهنی برای به دست گرفتن قدرت فراهم می‌شود و از بیرون به تسخیر شهرها می‌پردازد…» [17]

در سایر نقاط جهان سوم، طبقه‌ی کارگر هرگز بیش از یک نقش فرعی در دگرگونی اجتماعی پس از جنگ ایفا نکرد، و حتی در زمان حضورش، برخلاف آن‌چه در ۱۹۱۷ در روسیه رخ داد، نقش نیرویی مستقل را که در جهت سوسیالیسم انقلابی تلاش کند، بر عهده نگرفت. بنابراین، فرآیندهای غلبه بر مناسبات اجتماعی-اقتصادی عقب‌مانده‌ی داخلی و دست‌یابی به آزادی ملی از امپریالیسم، توسط نیروهای مختلفی رهبری می‌شدند که عمدتاً از روشن‌فکران یا دولت بودند، و نقشی را ایفا می‌کردند که در نظریه‌ی انقلاب مداوم تروتسکی به طبقه‌ی کارگر نسبت داده شده بود. اگرچه نتیجه‌های سیاسی در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین متفاوت بود، اما حاصل کار غالباً کم و بیش سرمایه‌داری دولتی بود.

چه مشکلی در نظریه‌ی انقلاب مداوم تروتسکی رخ داد؟

عناصر اساسی نظریه تروتسکی را می‌توان در شش نکته خلاصه کرد:

  1. بورژوازی‌ای که دیرهنگام وارد صحنه سرمایه‌داری می شود، اساساً با اجداد خود در یک یا دو قرن قبل متفاوت است. این بورژوازی قادر به ارائه‌ی راه حل منسجم، دموکراتیک و انقلابی برای مشکلات ناشی از فئودالیسم و ستم امپریالیستی نیست و هم‌چنین توانایی نابودی کامل فئودالیسم، دست‌یابی به استقلال واقعی ملی و دموکراسی سیاسی را ندارد. این بورژوازی، چه در کشورهای پیشرفته و چه در کشورهای عقب‌مانده، دیگر انقلابی نیست و یک نیروی کاملا محافظه‌کار است.
  2. نقش انقلابی تعیین‌کننده بر عهده پرولتاریا است، حتی اگر تعداد آن کم و بسیار جوان باشد.
  3. دهقانان ناتوان از اقدام مستقل، از شهرها پیروی خواهند کرد و با توجه به دو نکته اول، باید از رهبری پرولتاریای صنعتی پیروی کنند.
  4. راه‌حل پایدار مسئله ارضی، مسئله‌ی ملی، گسستن قیدوبندهای اجتماعی و امپریالیستی که مانع از پیشرفت سریع اقتصادی می‌شود، فراتر رفتن از محدوده‌ی مالکیت خصوصی بورژوایی را ضروری می‌کند: «انقلاب دموکراتیک بلافاصله به انقلاب سوسیالیستی و بدین‌ترتیب به یک انقلاب مداوم بدل می‌شود.»[18]
  5. تکمیل انقلاب سوسیالیستی «در محدوده‌های ملی تصورناپذیر است… بنابراین، انقلاب سوسیالیستی به یک انقلاب مداوم در معنای جدیدتر و گسترده‌تر کلمه تبدیل می‌شود که فقط در پیروزی نهایی جامعه‌ی جدید در کل سیاره‌ی ما تکمیل می‌شود.»[19] تلاش برای دست‌یابی به «سوسیالیسم در یک کشور» یک رویای ارتجاعی و حداقلی است.
  6. در نتیجه، انقلاب در کشورهای عقب‌مانده باعث تشنج در کشورهای پیشرفته خواهد شد.

در حالی ‌که ماهیت محافظه‌کارانه و بزدلانه‌ی بورژوازی درحال‌توسعه دیرهنگام (نکته‌ی اول تروتسکی) یک قانون مطلق است، شخصیت انقلابی طبقه‌ی کارگر جوان (نکته‌ی دوم) نه مطلق است و نه اجتناب‌ناپذیر. اگر طبقه‌ی کارگر در واقع انقلابی نباشد، نکته‌های سوم تا پنجم نیز محقق نخواهد شد. به‌محض این‌که ماهیت انقلابی پایدار طبقه‌ی کارگر، ستون مرکزی نظری تروتسکی، دچار خلل شود، کل ساختار تکه‌تکه می‌شود. نکته‌ی سوم او محقق نمی‌شود، زیرا دهقانان نمی‌توانند از یک طبقه‌ی کارگر غیرانقلابی و همه‌ی عناصر دیگر از آن پیروی ‌کنند. اما این بدان معنا نیست که هیچ اتفاقی نمی‌افتد. زنجیره‌ی شرایط ملی و بین‌المللیْ نیروهای مولد را با قیدوبندهای فئودالیسم و امپریالیسم در تضاد قرار می‌دهد. شورش‌های دهقانی گسترده‌ایْ عمیق‌تر و گسترده‌تر از گذشته رخ می‌دهد که در شورش ملی برای استانداردهای زندگی بالاتر و علیه ویرانی اقتصادی ناشی از امپریالیسم ریشه دارد. نتیجه، نوعی دگرگونی است که عناصر انقلاب مداوم را دربرمی‌گیرد، اما به‌طور بنیادی نیز از آن منحرف می‌شود. این روند را انقلاب مداوم کج‌راه‌رفته می‌نامیم، نظریه‌ای که برای اولین‌بار در 1963 به‌صورت گسترده ارائه شد.[20]

درصورتی‌که دو طبقه‌ی اصلی جامعه‌ی سرمایه‌داری مدرن، سرمایه‌داران و کارگران، نقش اصلی را ایفا نمی‌کردند ــ یکی به دلیل تبدیل شدن به نیروی محافظه‌کار و دیگری به دلیل انحراف از هدف خود توسط استالینیسم یا رفرمیسم ــ چگونه چنین فرایند عمده‌ای رخ داد؟ رانش نیروهای مولد به علاوه‌ی شورش دهقانان به‌خودی‌خود برای شکستن یوغ زمین‌داری و امپریالیسم کافی نبود. چهار عامل دیگر در اینجا کمک‌کننده خواهد بود:

  1. تضعیف امپریالیسم جهانی در نتیجه‌ی افزایش تضاد بین دو بلوک ابرقدرت که هر یک خود را به دلیل وجود بمب هیدروژنی فلج می‌دیدند. این امر تا حدی توانایی آن‌ها را برای مداخله در جهان سوم از ترس شعله‌ور شدن جنگ با یک‌دیگر محدود می‌کرد.
  2. اهمیت روزافزون دولت در کشورهای عقب‌مانده. این یکی از ترفندهای تاریخ است که وقتی جامعه با وظیفه‌ای تاریخی روبه‌رو می‌شود و طبقه‌ای که به‌طور سنتی اجرای آن را عهده‌دار است غایب است، گروه دیگری از مردم اغلب به عنوان یک قدرت دولتی سازمان‌یافته آن را اجرایی می کند. در چنین شرایطی قدرت دولتی نقش بسیار مهمی دارد. این امر نه تنها، بازتاب پایه‌ی‌ اقتصادی ملی است که بر روی آن ظهور می‌کند، بلکه بازتاب الزامات فرا‌ملی اقتصاد جهانی است.
  3. تأثیر استالینیسم و رفرمیسم که قدرت جنبش‌های کارگری را در جهتی متفاوت از انقلاب سوسیالیستی منحرف کردند. غالباً احزاب کمونیست یا جنبش‌های مشابه با نفوذ در میان طبقه‌ی کارگر، تلاش خود را برای هم‌کاری و تقویت نیروهای محلی به نمایندگی از سایر منافع طبقاتی به کار می‌گیرند.
  4. اهمیت روزافزون روشن‌فکران به عنوان رهبر و متحدکننده‌ی ملت و بالاتر از همه به عنوان عروسک‌گردان توده‌ها.

این مورد آخر نیاز به توضیح ویژه دارد. نقش رهبری روشن‌فکران در یک جنبش انقلابی با عقب‌ماندگی عمومی ــ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ــ توده‌هایی که از میان آن‌ها برمی‌خیزد رابطه‌ی مستقیم دارد. این مشخصه‌ی جنبش پوپولیستی روسیه بود که بیش از هر چیز دیگری بر ضرورت انقلابی‌ کردن عقب‌مانده‌ترین عناصر جامعه یعنی دهقانان تأکید داشت و هم‌چنین اولویت اساسی را به روشن‌فکران و استادان «تفکر انتقادی» می‌داد.

روشن‌فکران انقلابی در کشورهای نوظهور پس از جنگ بسیار منسجم‌تر از روشن‌فکران در روسیه‌ی تزاری عمل کردند. در شرایطی که مالکیت خصوصی بورژوازی محلی برای تغییر وضعیت ضعیف و سست بود و بار امپریالیسم تحمل‌ناپذیر می‌نمود، به نظر می‌رسید که راه‌حل همانا سرمایه‌داری دولتی است. تضعیف امپریالیسم، اهمیت روزافزون برنامه‌ریزی دولتی بر اساس مدل روسیه و کار سازمان‌یافته و منضبط احزاب کمونیست، به روشن‌فکران یک برنامه‌ی منسجم داد. روشن‌فکران به‌عنوان تنها بخش غیرمتخصص جامعه (چرا که در یک نقش طبقاتی خاصی در روابط تولید اسیر نشده بود) هم‌زمان منبع «نخبگان انقلابی حرفه‌ای» و نماینده‌ی منافع «ملت» علیه منافع متضاد فرقه‌ای و طبقاتی به شمار می‌آمدند. آنان به علاوه بخشی از جامعه به حساب می‌آمدند که بیش از همه با فرهنگ ملی آغشته بود، در حالی ‌که دهقانان و کارگران نه  اوقات فراغتی برای آن داشتند و نه آموزش دیده بودند.

روشن‌فکران نیز نسبت به عقب‌ماندگی فنی کشورهای خود حساس بودند. آن‌ها با شرکت در دنیای علمی و فنی قرن بیستم، با عقب‌ماندگی ملت خود خفه شدند. این احساس با «بی‌کاری روشن‌فکران» بومی در این کشورها تشدید شد. باتوجه‌به عقب‌ماندگی عمومی اقتصادی، تنها امید برای اکثر دانش‌جویان شغل دولتی است، اما تعداد این مشاغل به‌هیچ‌وجه کافی نیست.[21]

زندگی معنوی روشن‌فکران نیز دچار بحران بود. در نظمی در حال نابودی که در آن الگوی سنتی در حال فروپاشی بود، آن‌ها ناامنی، بی‌ریشگی و فقدان ارزش‌های استوار را احساس می‌کردند. انحلال فرهنگ‌ها باعث ایجاد یک میل قدرت‌مند برای اتحادی جدید شد که برای پر کردن خلأ اجتماعی و معنوی، باید کامل و پویا می‌بود. از این‌ رو روشن‌فکرانْ ناسیونالیسم را با شوری مذهبی پذیرفتند.

روشن‌فکران قبل از این‌که کشورشان به آزادی سیاسی دست یابد، خود را تحت‌فشار مضاعف می‌دیدند. از سویی دارای امتیازاتی فراتر از اکثریت مردم‌شان بودند، و از سوی دیگر تابع حاکمان خارجی. این امر می‌تواند تردیدها و نوسانات نقش آن‌ها در جنبش‌های ملی را توضیح دهد. مزایای آن‌ها باعث ایجاد احساس گناه نسبت به توده‌های جاهل و در عین‌ حال موجب احساس جدایی و برتری نسبت به آن‌ها می‌شد. روشن‌فکران مشتاق، تعلقِ بدون همانند شدن هستند، بدون این‌که از تمایز و برتری خود دست بردارند. آن‌ها در جست‌وجوی جنبشی پویا بودند که ملت را متحد کند، چشم‌اندازهای جدیدی برای آن بگشاید، اما در عین‌ حال به خود روشن‌فکران قدرت بدهد.

آن‌ها به‌شدت به کارایی، از جمله کارایی در مهندسی اجتماعی معتقد و به اصلاحات از بالا امیدوار بودند. هم‌چنین ترجیح می‌دادند که دنیای جدید را به مردمی قدرشناس بسپارند، نه این‌که مبارزه‌ی رهایی‌بخش خودآگاه و آزادانه‌ی مردمی به دنیای جدیدی برایشان منجر شود. آن‌ها به رهایی ملتِ خود از ایستایی اهمیت زیادی می‌دادند، اما ارزش چندانی برای دموکراسی قائل نبودند. روشن‌فکران هم‌چنین تجسم تلاش برای صنعتی ‌شدن، انباشت سرمایه و تجدیدحیات ملی بودند. قدرت آن‌ها در ارتباط مستقیم با ضعف طبقات دیگر و بی‌اعتباری سیاسی آن‌ها بود.

همه‌ی این موارد سرمایه‌داری دولتی توتالیتر را به هدفی بسیار جذاب برای روشن‌فکران تبدیل کرد. در واقع، آن‌ها پرچم‌داران اصلی کمونیسم در کشورهای نوظهور هستند. یک متخصص آمریکای لاتین نوشت: «کمونیسم در آمریکای لاتین در میان دانش‌جویان و طبقه‌ی متوسط بیش‌ترین مقبولیت را پیدا کرده است.» [22] در کنگره‌ی حزب کمونیست هند در امریتسار (Amritsar) در تاریخ مارس/آوریل 1958 «تقریباً 67 درصد از نمایندگان از طبقاتی غیر از پرولتاریا و دهقانان (طبقه‌ی متوسط، طبقه‌ی زمین‌دار و تجار خرد) بودند و 72 درصد تحصیلات دانشگاهی داشتنند.» [23] در 1943 مشخص شد که 16 درصد از کل اعضای حزب کارمندان تمام وقت بودند.[24]

انقلاب مداوم به کج‌راه رفته

نظریه‌ی تروتسکی نشان می‌داد که در جهان سومْ نیروهای محرک توسعه‌ی اجتماعی منجر به انقلاب مداوم و مبارزه‌ی کارگران برای سوسیالیسم خواهد شد. اما در غیاب سوژه‌ی انقلابی، فعالیت و رهبری پرولتاریا، نتیجه می‌تواند رهبری متفاوت و هدف متفاوت باشد که همان سرمایه‌داری دولتی است.

با کاربرد آن‌چه در نظریه‌ی تروتسکی از اعتبار جهانی برخوردار بود (ماهیت محافظه‌کار بورژوازی) و آن‌چه مشروط بود (بسته به فعالیت ذهنی پرولتاریا) به شرایطی رسیدیم که به دلیل نداشتن نام بهتر آن را انقلاب مداوم کج‌راه‌رفته‌ی سرمایه‌داری دولتی می‌نامیم. با این ‌حال، موضوع اصلی نظریه‌ی تروتسکی هم‌چون همیشه معتبر است: پرولتاریا تا زمان پیروزی در سراسر جهان باید به مبارزه‌ی انقلابی خود ادامه دهد. چرا که بدون رسیدن به این هدف، نمی‌تواند به آزادی دست یابد.

 

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ی است از فصل چهارم کتاب Deflected Permanent Revolution اثر Tony Cliff.

 

یادداشت‌ها

[1]. R.C. North, Kuomintang and Chinese Communist Elites (Stanford, 1962), p.32

[2]. H.R. Isaacs, The Tragedy of the Chinese Revolution (London,1938), p.333

[3]. bid., p.394.

[4]. World News and Views, 22 April 1939.

[5]. S. Gelder, The Chinese Communists (London, 1946), p.167.

[6]. See Communist Manifesto published in Chungking, 23 November 1938, reported in the New York Times, 24 November 1938

[7]. H.R. Isaacs, op. cit., p.456.

[8]. Ibid., 3 May 1949.

[9]. New York Times, 25 May 1949

[10]. South China Morning Post, 17 October 1949.

[11]. C. Wright Mills, Listen Yankee (New York, 1960), p.47.

[12]. P.A. Baran, Reflections on the Cuban Revolution (New York, 1961), p.17.

[13].‌ حزب کمونیست کوبا، حزب سوسیالیست خلق، چیز‌های بسیاری را باید به فراموشی بسپارند. این حزب از سال 1939 تا 1946 از حکومت باتیستا حمایت کرد و با دو وزیر در اولین کابینه باتیستا شرکت داشت. روزنامه کمونیستی هوی (Hoy) در 1944 باتیستا را «بت یک ملت، مرد بزرگ سیاست ملی ما، مردی که آرمان‌های مقدس کوبای جدید را تجسم می‌بخشد» خطاب کرد. کاسترو یک ماجراجوی کوچک بورژوا اعلام شد. همان‌طور که گفته شد، کمونیست‌ها در اعتصاب آوریل 1958 هم‌کاری نکردند. تا اواخر 28 ژوئن 1958، آن‌ها به‌طور محتاطانه از «انتخابات دموکراتیک پاک» برای خلاص شدن از شر باتیستا حمایت می‌کردند.

[14]. Speech by Castro of 1 December 1961, El Mundo La Habana, 22 December 1961

[15]. Che Guevara, ‘Cuba: Exceptional Case?’, Monthly Review (NewYork), July-August 1961, p.59.

[16]. T. Draper, ‘Castro’s Cuba. A Revolution Betrayed?’, Encounter (London), March 1961.

[17]. Che Guevara, op. cit., p.63.

[18]. L. Trotsky, The Permanent Revolution (New York, 1978), p.278.

[19].  Ibid., p.279

[20]. T. Cliff, Deflected Permanent Revolution, first published in International Socialism 12 (first series), Spring 1963.

[21].‌ برای مثال، یک نظرسنجی در هند نشان داد که حدود 25 درصد از دانش‌جویانی که بین سال‌های 1949 تا 1953 مدرک کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه لکنو در رشته‌های هنر، علوم، تجارت و حقوق دریافت کردند، در 1957 هنوز بی‌کار بودند. هم‌چنین در این نظرسنجی گزارش شد که حدود 47 درصد از دانش‌جویان علوم انسانی، ۴/۵۱ درصد از دانش‌جویان علوم پایه، 7 درصد از دانش‌جویان تجارت و ۷/۸۵ درصد از دانش‌جویان آموزش و پرورش اظهار داشتند که برای کسب صلاحیت‌های لازم برای خدمات دولتی به دانشگاه رفته‌اند. حدود 51 درصد از دارندگان مدرک دانشگاهی نتیجه گرفتند که تحصیلات دانشگاهی بیهوده بوده است. نگاه کنید به (م. وینر، سیاست‌های حزبی در هند (پرینستون، 1957)، صص 10-8)

[22]. V. Alba, The Middle Class Revolution, New Politics (New York), Winter 1962, p.71.

[23]. G.D. Overstreet and M. Windmiller, Communism in India (Berkeley and Los Angeles, 1959), p.540.

[24]. Ibid., p.358.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4Ad

1 Comment

  1. Hossein Jorjani's avatar

    با سلام،

    این مطلب در سال ۱۹۶۳ نوشته شده است! آیا هنوز اعتبار دارد؟

    با احترام – حسین جرجانی

پاسخی بگذارید