ترجمه
Leave a Comment

انقلاب اجتماعی و جنسی

انقلاب اجتماعی و جنسی

درباره‌ی‌ مارکس و کتاب رایش

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌ی: برتل اولمان

ترجمه‌ی: فرزانه راجی

 

نویسنده‌ی کتاب «بیگانگی» در این بحث رویکرد اصلی خود را به نظریه‌ی اجتماعیِ مارکس درباره‌ی سوسیالیسم، تحلیل طبقاتی، و مسئله‌ی آگاهی سوسیالیستی، و سهم ویلهلم رایش در روان‌شناسی تغییر اجتماعی بسط می‌دهد.

مارکس ادعا می‌کرد که از رابطه‌ی جنسی «می‌توان … سطح کلی رشد انسان را قضاوت کرد… رابطه‌ی مرد با زن طبیعی‌ترین رابطه‌ی انسان با انسان است. بنابراین نشان می‌دهد که رفتار طبیعی انسان تا چه اندازه انسانی شده است.»[1] جنبش آزادی زنان شواهد زیادی ارائه کرده است که نشان می‌دهد در جامعه‌ی ما این رابطه‌ای نابرابر است، رابطه‌ای که در آن از زن به‌عنوان یک شیء استفاده می‌شود و رضایت چندانی برای هیچ‌یک از طرفین ایجاد نمی‌کند. همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، همین ویژگی‌ها را می‌توان در سراسر زندگی سرمایه‌داری مشاهده کرد. نابرابری، برخورد مردم با یک‌دیگر به‌عنوان اشیاء، به‌عنوان نمونه‌هایی از نوع (بدون در نظر گرفتن ویژگی‌های منحصربه‌فرد و فردی دیگری) و سرخوردگی عمومی حاصل‌شده، ویژگی‌های اصلی بیگانگیِ توصیف شده توسط مارکس است.

با این حال خود مارکس هرگز سعی نکرد چیزی را توضیح دهد که اکنون می‌توانیم آن ‌را «بیگانگی جنسی» بنامیم. اشاره به واقعیت بهره‌کشی و نشان دادن این‌که این امر نمونه‌ای است از آن‌چه در سراسر جامعه‌ی سرمایه‌داری می‌گذرد به‌وضوح نارساست. هم‌چنین می‌خواهیم بدانیم نظام سرمایه‌داری چگونه از زندگی و نگرش‌های جنسی مردم بهره‌برداری می‌کند و برعکس، این شیوه‌ها و تفکرات چه نقشی در پیشبرد غایت‌های نظام دارند. آن‌چه در این معادله‌ی دیالکتیکی غایب است، بُعد روان‌شناختی آن است که مارکس با توجه به چگونگی دانشِ زمانِ خودش، برای ارائه‌ی آن چندان مجهز نبود.

نیم‌قرن پس از مرگ مارکس، ویلهلم رایش وظیفه‌ی تعریف بیگانگی جنسی را بر عهده گرفت. رایش که در 1897 در گالیسیای اتریش به دنیا آمده بود پس از جنگ جهانی اول برای تحصیل پزشکی به وین رفت و در 1920، در حالی که هنوز دانشجو بود، تبدیل به روان‌کاوی تجربی شد. تا 1924، او مدیر سمینار معتبر انجمن روان‌کاوی وین در تکنیک روان‌کاوی بود و به‌واسطه‌ی سهمش در این رشته بسیار مورد توجه قرار گرفت. با این حال، رایش تقریباً از آغاز کار خود به‌عنوان تحلیل‌گر، دل‌واپسِ بی‌توجهی فروید به عوامل اجتماعی بود. کار او در کلینیک روان‌کاوی رایگان وین (1922-1930) به او نشان داد که فقر و عوامل مرتبط با آن ــ مسکن نامناسب، کمبود وقت، ناآگاهی و غیره ــ تا چه حد در بروز روان‌رنجوری مؤثرند. او به‌زودی متقاعد شد مشکلاتی که از طریق روان‌کاوی درمان می‌شوند، در اصل مشکلاتی اجتماعی هستند و نیاز به درمان اجتماعی دارند. پژوهش‌های بیش‌تر او را به مارکسیسم و سرانجام در 1927 به عضویت در حزب سوسیال دموکرات اتریش سوق داد.

نوشته‌های پرحجم رایش در دوره‌ی مارکسیستی‌اش (تقریباً 1936-1927) از یک سو به ‌دنبال ادغام‌یافته‌های اساسی روان‌کاوانه با نظریه‌ی مارکسیستی، و از سوی دیگر به ‌دنبال توسعه‌ی استراتژی‌ای انقلابی برای طبقه‌ی کارگر برمبنای این بسط و گسترش مارکسیسم بود. مهم‌ترین این نوشته‌ها عبارتند از ماتریالیسم دیالکتیکی و روان‌کاوی، 1929 (رایش در تقابل با کاریکاتور الهام‌گرفته از کمونیست‌ها استدلال می‌کند که روان‌شناسی فروید هم دیالکتیکی است و هم ماتریالیستی)؛ بلوغ جنسی، پرهیز و اخلاق زناشویی، 1930 (نقد اخلاق جنسی بورژواییتحمیل اخلاق جنسی، 1932 (مطالعه‌ای در مورد ریشه‌های سرکوب جنسی)؛ چالش جنسی جوانان، 1932 (تلاشی تحسین‌شده برای پیوند دادن علایق جنسی جوانان با نیاز به انقلابی سوسیالیستی)؛ روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم، 1933 (بررسی سازوکارهای شخصیتی‌ای که زیربنایِ جذابیتِ فاشیسم‌اند)؛ آگاهی طبقاتی چیست؟، 1934 (تعریف مجدد آگاهی طبقاتی که بر اهمیت زندگی روزمره تأکید دارد) و انقلاب جنسی، 1936 (هم‌راه با نسخه‌ی اصلاح‌شده‌ی بلوغ جنسی، پرهیز و اخلاق زناشویی، تاریخچه‌ی اصلاحات جنسی و واکنش متعاقب آن در اتحاد جماهیر شوروی).

انقلاب اجتماعی صرفاً پیش‌نیاز (و نه شرط کافی) برای انقلاب جنسی است، اما رایش معتقد بود که شناخت ارتباط نزدیک آن‌ها، به‌ویژه در میان جوانان، به رشد آگاهی از ضرورتِ هر دو انقلاب کمک می‌کند. به استثنای تحلیل شخصیت (1934)، و چند مقاله‌ی مرتبط که روان‌کاوان هنوز آن‌ها را آثار کلاسیک حوزه‌ی خود ارزیابی می‌کنند، کارهای اولیه‌ی رایش تقریباً به طور کامل به کسبِ چنین آگاهی‌ای اختصاص داشت.

رایش که مباحثه در مورد ایده‌هایش راضی‌اش نمی‌کرد در 1929 انجمن سوسیالیستی مشاوره و پژوهش‌ جنسی را سازمان داد. ده‌ها کلینیک در بخش‌های فقیرنشین وین راه‌اندازی شد که در آن‌ها به افراد طبقه‌ی کارگر نه‌تنها برای رفع مشکلات عاطفی‌شان کمک می‌شد، بلکه از آنان خواسته می‌شد درس‌های سیاسی‌ای را که از شناخت ریشه‌های اجتماعی این مشکلات ناشی می‌شود، بیاموزند. رایش پس از نقل‌مکان به برلین در 1930، به حزب کمونیست آلمان پیوست و رهبری آن را متقاعد کرد که چندین جنبش اصلاحی جنسی را در  سازمانی سیاسی-جنسی تحت حمایت حزب متحد کند. با وجود رایش به‌عنوان سخن‌گوی ارشد مسائل جنسی، که برای مخاطبان طبقه‌ی کارگر و دانشجو در سراسر کشور سخن‌رانی می‌کرد، عضویت در سازمان جدید به سرعت به حدود چهل هزار نفر رسید.

با این حال، در پایان 1932، حزب کمونیست ــ چه برای آرام کردن متحدان بالقوه علیه فاشیسم یا به دلیل واکنش عمومی که در آن زمان بر اتحاد جماهیر شوروی پیشی گرفته بود ــ به این نتیجه رسید که تلاش رایش برای پیوند دادن انقلاب جنسی و سیاسی مسئولیتی سیاسی است. تفاسیری که قبلاً «به‌قدر کفایت» مارکسیستی تلقی می‌شدند، اکنون غیرمارکسیستی اعلام شدند و ارگان‌های حزب از توزیع کتاب‌های رایش منع شدند. در فوریه 1933، به‌رغم حمایت همکارانش در Sex-Pol [2]، رایش به‌طور رسمی از حزب اخراج شد.

اگر رهبران کمونیست تأکید رایش بر روی تمایلات جنسی را غیرقابل‌تحمل می‌دانستند، همکاران روان‌کاو او دیگر نمی‌توانستند قدردان سیاست کمونیستی او باشند. انجمن بین‌المللی روان‌کاوان که از ورود روان‌شناسی توده‌ای فاشیسمِ رایش (1933) به‌شدت ترسیده بود ــ و همان‌قدر که امروز باورش سخت است، هم‌چنان امیدوار بود که با فاشیسم به صلح برسد ــ سال بعد رایش را اخراج کرد.

ابتدا از دانمارک، سپس از سوئد و نروژ، رایش به تلاش‌های خود برای تأثیرگذاری بر روند اعتراض طبقه‌ی کارگر علیه فاشیسم ادامه داد. بیش‌تر نوشته‌های او در این زمان در Zeotscjroft fur politische Psychologie and Sexualokonomie مجله‌ای که او بین سال‌های 1934 تا 1938 ویرایش می‌کرد، منتشر می‌شد. با این حال، از حدود 1935 به بعد، علاقه‌ی رایش به سیاست به‌تدریج جای خود را به علاقه‌ی فزاینده به زیست‌شناسی داد، که ناشی از این باور بود که او مبنای فیزیکی انرژی جنسی (لیبیدو) را کشف کرده است. رایش از یک روان‌کاو و فیلسوف اجتماعیِ مارکسیست به یک دانش‌مند علوم‌طبیعی تبدیل شد، دگردیسی‌ای که هم بر روان‌کاوی و هم بر فلسفه‌ی اجتماعی او تأثیراتی جدی داشت. رایش در 1939 به آمریکا مهاجرت کرد. هر سال بر فاصله‌ی معنوی او از مارکس و فروید افزوده شد. پس از دور جدیدی از آزار و اذیت مقامات، این بار در ارتباط با پژوهش‌های علمی‌اش، در 1957 در زندانی در آمریکا درگذشت.[3]

کار بعدی رایش، به همان اندازه که جذاب و بحث‌برانگیز است، خارج از محدوده‌ی این مقاله، که صرفاً به دوره‌ی مارکسیستی او مربوط می‌شود، قرار دارد. آن‌چه ما را نگران می‌کند این است که گسست از گذشته‌ی مارکسیستی‌، رایش را بر آن داشت تا بسیاری از تحلیل‌های طبقاتی و محتوای رادیکال سیاسی ِ آثار  این دوره را که برای بازنشر انتخاب می‌کرد، رقیق کند. در نتیجه، انقلاب جنسی (1945) و روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم (1946)، تا همین اواخر تنها آثار «مارکسیستی» موجود به زبان انگلیسی، تصویری بسیار گم‌راه‌کننده از مارکسیسم رایش ارائه می‌دهند. دو نسخه‌ی غیرقانونیِ اخیر از روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم، هر دو برگرفته از نسخه‌ی انگلیسی 1946، و ترجمه‌ی جدیدی از نسخه سوم آلمانی، و همین‌طور تهاجم اخلاق جنسی اجباری[4] (Farrar, Straus & Giroux, 1971)، که تجدیدنظرهای متنی را که رایش در 1952 انجام داد را در نظر می‌گیرد، نیز همان ایراد را نشان می‌دهند. فقط ماتریالیسم دیالکتیکی و روان‌کاوی (Studies on the Left, July-August 1966) و آگاهی طبقاتی چیست؟ (Liberation، اکتبر 1971) از این انتقاد مستثنا هستند، اما افزون بر دشواری دست‌رسی، این مقالات به‌خودی‌خود به‌سختی به‌عنوان مقدمه‌ای برای مارکسیسم رایش کافی هستند، Sex-Pol: Essays 1929-1934 اولین فرصت را برای خواننده‌ی انگلیسی زبان فراهم می‌کنند تا با سهم رایش در نظریه‌ی مارکسیستی آشنا شود.

همان‌طور که در بالا اشاره شد، من معتقدم تلاش‌های اصلی رایش به‌عنوان یک مارکسیست در جهت تکمیل نظریه‌ی بیگانگی در قلمرو‌ی جنسی بود. احتمالاً خود رایش از چنین قضاوتی شگفت‌زده می‌شد، چرا که او فقط تا حدی با این نظریه‌ آشنا بود و به‌ندرت از واژگان مرتبط با آن استفاده می‌کرد. ایدئولوژی آلمانی و دست‌نوشته‌های 1844، که حاوی واضح‌ترین برخورد مارکس با بیگانگی هستند، به ترتیب در سال‌های 1928 و 1931 در دست‌رس بودند و به نظر می‌رسد که رایش هرگز اثر دوم را نخوانده است. بحث او در مورد شکافِ بین فرد و فعالیت جنسیِ طبیعیش که تا حدی با شکاف بین عشق معنوی و جسمانی (و به همین ترتیب بین شفقت و اروتیسم) بازتاب یافته است، این واقعیت که تمایلات جنسی تحت کنترل دیگری قرار می‌گیرد (سرکوب و دست‌کاری می‌شود)؛ عینیت بخشیدن به آن در ساختارهای سرکوب‌گر (نشانه‌ها و نیز اشکال اجتماعی)؛ شیءسازی (وابستگی عصبی) هر دو طرف؛ رفتار مردم با یک‌دیگر به‌عنوان ابژه‌ی جنسی و نارضایتی‌ای که این امر ایجاد می‌کند؛ نقشی که پول در خرید محبت‌های جنسی ایفا می‌کند (که فقط به این دلیل امکان‌پذیر است که آن‌ها دیگر جزء جدایی‌ناپذیرِ شخصیت نیستند)؛ و تضاد اولیه بین سرکوب‌گران و سرکوب‌شدگان، هنوز در ماتریکس مارکسی قرار می‌گیرند. افزون بر این، مارکس با استفاده از نظریه‌ی بیگانگی ــ مطابق با درکِ  دیالکتیکی خود ــ سعی کرد نشان دهد که مردم نه‌تنها زندانی شرایط خود هستند، بلکه زندانی خودشان هستند، زندانی همان چیزی که توسط شرایطشان ساخته شده است. شاید در نشان دادن عوارضِ سرکوبِ جنسی بر توانایی افراد برای مقابله با وضعیت زندگیشان (و به‌ویژه در مورد توانایی طبقه‌ی کارگر در شناخت منافع خود و آگاهی طبقاتی) است که رایش مهمترین سهم خود را در نظریه‌ی بیگانگی مارکس ادا می‌کند.[5]

رایش در پژوهش‌های خود در مورد بیگانگیِ جنسی از چهار کشفِ عمده‌ی فروید کمک زیادی گرفت: ١) زندگی روانی انسان تا حد زیادی تحت کنترل ناخودآگاه است (این امر خود را در رویاها، لغزش‌های زبانی، فراموش کردن و گذاشتن اشیاء در جای اشتباهی نشان می‌دهد – همه‌ی این‌ها «معنا‌دار» هستند)؛ ٢) کودکان کوچک تمایلات جنسی پر جنب‌و‌جوشی دارند (احساسات جنسی و تولید‌مثل یک‌سان نیستند)؛ ٣) اگر تمایلات جنسی کودکان سرکوب شود، تمایلات فراموش می‌شود اما قدرت و انرژی خود را از دست نمی‌دهد (فقط به اختلالات روانی مختلف تغییر مسیر می‌دهد که خارج از کنترل آگاهانه هستند)؛ ٤) اخلاق انسانی منشأ ماوراءطبیعی ندارد، بلکه نتیجه‌ی اقدامات سرکوب‌گرانه‌ای است که علیه کودکان، به‌ویژه علیه ابراز تمایلات جنسی طبیعی آنان انجام می‌شود.

به این اکتشافات اساسی، رایش به زودی دو مورد نیز از خودش اضافه کرد. روان‌کاوی آن زمان از این واقعیت متحیر بود که بسیاری از افرادِ آشفته، زندگی جنسی «سالم» داشتند، یعنی در مورد مردان، نعوظ داشتند و ارگاسم را تجربه کرده بودند. رایش در پژوهش‌هایش دریافت که هیچ یک از این افراد از رابطه‌ی جنسی لذت چندانی نمی‌برند یا در هنگام ارگاسم رهایی کامل از تنش را تجربه نمی‌کنند. او نتیجه گرفت که مفهوم توان جنسی نباید به توانایی نعوظ و انزال محدود شود، بلکه باید آن را گسترش داد تا «توان جنسی ارگیاستیک»[6] را نیز در برگیرد، که او آن ‌را به‌عنوان «ظرفیت تسلیم کامل در برابر جریان انرژی بیولوژیکی بدون هیچ‌گونه بازدارندگی، ظرفیت تخلیه‌ی کامل تمام تحریکات جنسیِ مسدودشده» تعریف کرد.[7] بدون توان‌جنسی ارگیاستیک، مقدار زیادی از انرژی‌ جنسی که از طریق عملکرد طبیعی بدن ایجاد می‌شود، مسدود شده و در دست‌رس روان‌رنجوری‌ها و سایر انواع رفتارهای غیرمنطقی قرار می‌گیرد.

رایش هم‌چنین خاطرنشان کرد که ناتوانی جنسی ارگیاستیک در بیمارانش همیشه با روش‌هایی متمایز ــ از جمله باورها و نگرش‌های بدنی ــ در دفع تکانه‌های غریزی هم‌راه بود. او این الگوهای رفتار دفاعی را «ساختار شخصیت» نامید. خاستگاه‌های ساختارِ شخصیت در روش‌هایی قرار دارد که فرد از خود در برابر نیروی سرکوب‌گر و تکنیک‌های مورد‌استفاده در اجتماعی‌ شدن اولیه، به‌ویژه در زمینه‌ی جنسیت، محافظت می‌کند. اگر در ابتدا، ساختار شخصیت در واکنش به تهدیدات واقعی یا خیالی در محیط فرد ایجاد شود، پس از تثبیت، کارکرد اصلی آن کنترل تکانه‌های ناشی از درون فرد است که تعادل عاطفی ایجاد‌شده را تهدید می‌کند.

چنین کنترل غریزی‌ای بدون هزینه نیست. به گفته‌ی رایش، [چنین کنترلی] «زندگی جنسی روش‌مند و تجربه‌ی کامل جنسی را غیرممکن می‌کند.»[8] تمام بازدارندگی‌ها، ترس‌ها، رفتارهای ناهنجار و صلبیت‌های مرتبط با ساختار شخصیت، در توانایی تسلیم شدن خود در عمل جنسی اختلال ایجاد می‌کند و به این ترتیب لذت و تخلیه‌ی تنش حاصل از ارگاسم را کاهش می‌دهد. همین اثر ِ ملال‌آور امکان انجام کارهای تکراری و کسل‌کننده‌ای را برای مردم فراهم می‌کند که سرنوشت اکثر افراد در جامعه‌ی سرمایه‌داری است، در حالی که تأثیر تجربیات بعدی زندگی را بر آن‌ها، بر باورها و احساسات‌شان کاهش می‌دهد.

فروید با تکیه بر تجربه‌ی بالینی خود، پیش از این به تعدادی از ویژگی‌های شخصیتی آزاردهنده و مشکلات ناشی از سرکوب جنسی اشاره کرده بود. به طور خاص به روان‌رنجوری‌های «واقعی»، تنش و اضطراب («عصبیت مدرن»)، کنجکاوی تضعیف‌شده، افزایش احساس گناه و فریب‌کاری، و کاهش لذت و توانایی‌ جنسی اشاره کرده است. در یک مورد، او تا آن‌جا پیش می‌رود که ادعا می‌کند افراد سرکوب‌شده «به طرز دردناکی مبتکرِ شخصیت‌های قوی هستند.»[9] اگرچه فروید هرگز این مشاهدات را بیش از این پیش‌ نبرد، اما مبنای بسیاری از کارهای بعدی رایش قرار گرفتند. به نظر رایش، مهم‌ترین اثرات سرکوبِ جنسی، سلطه‌پذیری و غیرمنطقی بودن است: «نیروهای سرکش را فلج می‌کند، زیرا هر سرکشی‌ای سرشار از اضطراب است» و «مهار کنج‌کاوی و تفکرِ جنسی در کودک، باعث ایجاد بازدارندگی عمومیِ تفکر و توانایی‌های انتقادی می‌شود».[10]

اما اگر هزینه‌ی انسانی سرکوب این همه زیاد است، این پرسش مطرح می‌شود: چرا جامعه تمایلات جنسی را سرکوب می‌کند؟ پاسخ فروید این است که این شرط ضروری زندگی متمدن است. رایش پاسخ می‌دهد کارکرد اجتماعیِ اصلی سرکوب جنسی، تأمین امنیتِ ساختار طبقاتی موجود است. انتقادی که با چنین سرکوبی محدود می‌شود، انتقاد از جامعه‌ی امروزی است، همان‌طور که عصیانی که مهار می‌شود، قیام علیه وضعیت موجود است.

رایش با پیروی از مارکس اظهار می‌دارد: «هر نظم اجتماعی آن اشکال شخصیتی‌ای را خلق می‌کند که برای حفظ خود به آن نیاز دارد. در جامعه‌ی طبقاتی، حاکمیت به یاری آموزش و نهاد خانواده، و با تبدیل ایدئولوژی خود به ایدئولوژی حاکم بر همه‌ی افراد جامعه، جایگاه خود را تضمین می‌کند». رایش عبارت زیر را به گزاره‌ی بالا می‌افزاید: «این صرفاً موضوع تحمیل ایدئولوژی‌ها، نگرش‌ها و مفاهیم نیست… بلکه موضوع فرایندی عمیق از شکل‌گیری ساختاری روانی در هر نسل جدید است که با نظم اجتماعی موجود در همه‌ی اقشار جامعه مطابقت دارد.»[11]

به‌طور خلاصه، زندگی در سرمایه‌داری نه‌تنها مسئول باورهای ماست، اندیشه‌هایی که از آن آگاه هستیم، بلکه مسئول نگرش‌های ناخودآگاهِ مرتبط با همه‌ی آن واکنش‌های خودبه‌خودی است که از ساختار شخصیت ما ناشی می‌شود. رایش را می‌توان به‌عنوان افزاینده‌ی بُعدی روان‌شناختی به مفهوم ایدئولوژی مارکس در نظر گرفت: احساسات نیز هم‌چون اندیشه‌ها به‌طور اجتماعی تعیین می‌شوند. با کمک به تحکیم موقعیتِ اقتصادیِ مسئولِ شکل‌گیری‌شان، هر دوی آن‌ها به یک اندازه در خدمت منافع طبقه‌ی حاکم هستند.

در نظریه‌ی بیگانگی، ساختار شخصیت به‌عنوان محصول اصلی فعالیتِ جنسی بیگانه‌شده مطرح می‌شود. ساختار شخصیت عینیت بخشیدن به وجود انسان است که از طریق شکل‌گیری‌اش در شرایط انسانی بر فرد قدرت یافته است. اشکال مختلف آن، نگرش‌های دقیق اتخاذ‌شده، که به‌عنوان حسِ تشخیص خوب و بد، قدرت شخصیت، احساس وظیفه‌شناسی، و غیره نمایش داده می‌شوند ماهیت واقعی آن‌ را بیش‌تر پنهان می‌کنند. تحت کنترل طبقه‌ی حاکم و عوامل آن در خانواده، کلیسا و مدرسه که از ترس‌های ایجادشده برای دستکاری ساختار شخصیت فردی استفاده می‌کنند، حمایت روانی لازم در درون ستمدیدگان برای آن اعمال و نهادهای بسیار بیرونی (خود محصول فعالیت‌های بیگانه‌شده در حوزه‌های دیگر) که هر روز آن‌ها را سرکوب می‌کنند، فراهم می‌شود. با توجه به نقش ارتجاعیِ اجتماعیِ ساختار شخصیت، اهداف راهبردیِ سیاسیِ رایش تضعیف نفوذ آن در بزرگسالان و ممانعت از شکل‌گیری آن در جوانان است، جایی که تضاد بین ابراز وجود و خویشتن‌داریِ اجتماعی بسیار بی‌ثبات است. ویژگی‌های سرکوب‌گرانه‌ی خانواده، کلیسا و مدرسه، به‌عنوان اهداف اصلی انتقاد او، به بهره‌کشی اقتصادی اضافه می‌شوند.

برای جلوگیری از سوء‌تفاهمی که اکثر بحث‌‌ها در مورد ایده‌های رایش را مخدوش کرده است، می‌خواهم تأکید کنم که استراتژی رایش موضوعِ «طرف‌داری» از آمیزش جنسی نیست. در عوض، با نشان دادن تأثیرات مخرب سرکوب جنسی بر شخصیت و به طور کلی بر جامعه، او می‌خواهد مردم آن شرایطی را که یک زندگی عاشقانه‌ی رضایت‌بخش (و ــ به‌هرحال ارتباط آن با ساختار شخصیت ــ شادی و رضایت‌مندی) را غیرممکن می‌سازد، تغییر دهند. به همین ترتیب، رایش هرگز بر این باور نبود که ارگاسمِ کامل، خیر مطلقِ هستی انسان است. در عوض، به دلیل بیماری‌های روانی مرتبط با ناتوانی جنسی، ارگاسم کامل به عنوان معیار مهمی برای قضاوت در مورد سلامت عاطفی عمل می‌کند. افزون بر این، با کاهش سرکوب، رایش انتظار ندارد که همه دائماً در حال «گاییدن» یک‌دیگر باشند (ترسی که فروید با پاپ در میان می‌گذارد)، گرچه چنین آرامشی بدون شک ــ همان‌طور که تا کنون تا حدی اتفاق افتاده است ــ منجر به این می‌شود که مردم به دیگرانی که به نظرشان جذاب می‌رسند بیش‌تر عشق بورزند.

بسیاری از منتقدانِ رایش این را مایه‌ی افتخار می‌دانند که هرگز او را در بحث‌های هوشمندانه درگیر نکنند، صرفاً با این فرض که هر موضعی که تا این حد «افراطی» است باید غلط باشد. از جمله کسانی که ما از آن‌ها توقع بیش‌تری داریم هربرت مارکوزه است که می‌گوید: «آزادی جنسی برای رایش به‌خودی‌خود به نوش‌دارویی برای بیماری‌های فردی و اجتماعی تبدیل می‌شود» و نورمن براون که در مورد رایش می‌گوید: «این نمایشِ یافتنِ راه‌حل برای مشکل جهان در دستگاه تناسلی باعث بی‌اعتباری زیادِ روان‌کاوی شده است؛ بشر، بر اساس تاریخ و تجربه‌ی شخصی، شناخت بهتری دارد.»[12] تحلیل استادانه‌ی رایش از کارکرد اجتماعی سرکوب جنسی به اندازه‌ی کافی پشت این کاریکاتورهای بدون پشتوانه نادیده گرفته شده است.

یکی دیگر از تفسیرهای نادرست مرتبط، که در بین مارکسیست‌ها رواج دارد و باید جدی‌تر گرفته شود، بر این باور است که رایش «جبرگرایی اقتصادی» را با «جبر‌گرایی جنسیتی» جای‌گزین می‌کند. در زمان اخراجش از حزب کمونیست، سخن‌گوی حزب اعلام کرد: «تو با مصرف شروع می‌کنی، ما با تولید؛ تو مارکسیست نیستی».[13] فقط بجاست به مخالفتی که کل پروژه‌ی جسارت‌آمیز او را زیر سؤال می‌برد، توجه ویژه شود.

نظریه‌ی مارکسیستی دو راه مکمل را برای پاسخ به رایش پیشنهاد می‌کند: یا می‌توان مفهوم تولید را به گونه‌ای متفاوت تعریف کرد تا جنسیت را (که منتقد حزب کمونیست آن را به شکلی از مصرف محدود کرد) نیز در برگیرد، یا می‌توان اهمیت تعامل بین «زیربنا» و عناصری از «روبنا»، همچون تمایلات جنسی، را که تا کنون نادیده گرفته شده مورد تأکید قرار داد. راهکار رایش که در آثار متعدد او یافت می‌شود از هر دو احتمال بهره می‌برد. از یک سو، او اشاره می‌کند که ماتریالیسم مارکس به‌طور منطقی مقدم بر تأکید او بر عوامل اقتصادی، همچون تولید، است، و این‌که جنسیت یک «بایدِ مادی» است. از سوی دیگر در حالی که به راحتی برای اعمال جنسی حتی در «مرحله‌ی آخرِ» عوامل اقتصادی (کار، مسکن، اوقات فراغت و غیره) اولویت قائل می‌شود، اما استدلال می‌کند اثرات اجتماعی سرکوب جنسی بسیار بیش از آن‌چیزی است که قبلاً شناخته شده است.

ماتریالیسم مارکس در وهله‌ی اول موضوعِ آغاز مطالعه‌ی او درباره‌ی جامعه با «فرد واقعی» است، که ممکن است صرفاً به‌عنوان تولیدکننده نگریسته شوند، اما اغلب به‌عنوان تولیدکننده و مصرف‌کننده در نظر گرفته می‌شوند. [14] مارکس در تنها مقاله‌ی روش‌شناختی خود تلاش می‌کند نشان دهد که تولید و مصرف به‌عنوان جنبه‌هایی از هستی مادی فرد از لحاظ درونی مرتبط هستند و اطلاعاتی که عموماً تحت یکی از این دو عنوان ظاهر می‌شوند ممکن است ــ به منظور برآورده کردن برخی از الزاماتِ شرح و بیانِ تحقیق ــ بدون از دست دادن معنی به دیگری منتقل شوند.[15] به همین ترتیب، «فرد واقعی» هم جنبه‌ی ذهنی و هم جنبه‌ی عینی دارد ــ او هم احساس‌ می‌کند و هم عمل می‌کند ــ و باز هم به دلیلِ همین ارتباط متقابل، می‌توان با تأکید بر احساسات یا اعمال، موقعیت زندگی او را مورد توجه قرار داد. اساساً بر اساس ملاحظات روش‌شناختی، این انتخاب صرفاً جنبه‌هایی را در برمی‌گیرد که مستقیماً تحت آن‌هایی که هستند نام‌گذاری نشده‌اند.

کاملاً مطابق با این مفهوم گسترده‌تر از ماتریالیسم، ادعای رایش این است که «انسان با دو نیاز روان‌شناختی اساسی هستی می‌یابد، نیاز به تغذیه و نیاز جنسی، که برای اهداف ارضاء، در حالت تعامل متقابل وجود دارند.»[16] انگلس با تأکید بر مؤلفه‌ی فعال، گفته بود: «بر اساس درک ماتریالیستی، عامل تعیین‌کننده در تاریخ، در وهله‌ی آخر، تولید و بازتولید ضروریات فوری زندگی است. بنابراین این یک ویژگی دولایه است. از یک سو تولید وسایل هستی… از سوی دیگر تولید خود انسان‌ها، تکثیر نوع انسان.[17] به گفته‌ی انگلس سازمان اجتماعی هر دوره توسط هر دو نوعِ «تولید» تعیین می‌شود. این مبنای دوگانه‌ی برداشت مارکس از تاریخ به قدری مورد بی‌التفاتی قرار می‌گیرد ــ به‌ویژه از طرف پیروان مارکس ــ که سردبیر نسخه‌ی مسکوی منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، یعنی جایی که این اظهار نظر ظاهر می‌شود، انگلس را به «بی‌دقتی» متهم می‌کند، اعترافی جدی برای هر سردبیرِ کمونیست در 1948.[18]

رایش نیز از فرمول انگلس کاملاً راضی نیست. توازی‌ای که انگلس بین تولید و تولیدمثل به‌عنوان نیروهای تعیین‌کننده در تاریخ ایجاد می‌کند، نیاز به اصلاح دارد. زیرا با وجود این‌که مردم برای رفع نیاز به غذا، سرپناه و غیره تولید می‌کنند، برای تکثیر گونه به رابطه‌ی جنسی نمی‌پردازند. کالاها نه‌تنها نتیجه‌ی تولید بلکه هدف آن هستند. با این حال، رابطه‌ی جنسی تقریباً همیشه برای لذت بردن یا کاهش تنش‌های جسمانی انجام می‌شود. در بخش بزرگی از تاریخ بشر، ارتباط بین آمیزش جنسی و نقش پدری حتی شناخته نشده بود. فراتر از این، میل جنسی که در اوایل کودکی ظاهر می شود، در زندگی همه مقدم بر امکان تولید‌مثل است. در نتیجه، به‌عنوان نیازی مادی، به عنوان جنبه‌ای ذهنی از «فرد واقعی»، جنسیت اساساً محرک لذت جنسی است. بنابراین، چگونگی واکنش جامعه به تلاش فرد برای رفع گرسنگی و کسب لذت جنسی است که سازمان اجتماعی هر دوره را تعیین می‌کند.[19]

رایش، همان‌طور که اشاره کردم، افزون بر پذیرش درک مارکس از «نیروهای مادی» (هرچند بسط داده شده)، اولویت عوامل اقتصادی «در وهله‌ی آخر» (که به‌طور دقیق درک می‌شود) را نیز پذیرفت. برای درکِ پذیرشِ اخیر در چشم‌اندازی مناسب، باید الگوی علت‌ومعلولی‌ای را که اغلب به آن تحمیل می‌شود، با الگویی دیالکتیکی جایگزین کرد. بر اساس دیالکتیک، بین تمامی عناصر در واقعیت، تعامل متقابل (یا تاثیر متقابل) وجود دارد. این فرضِ اساسی این احتمال را رد نمی‌کند که برخی از عناصر به نسبت تأثیر بیش‌تری بر سایرین یا همینطور بر کل داشته باشند. همان‌طور که مارکس کشف کرد، این امر به طور کلی در مورد عوامل اقتصادی صادق بود. ادعای او در مورد تقدم عوامل اقتصادی تعمیمی تجربی مبتنی بر مطالعه‌ی جوامع واقعی است و نه حقیقتی پیشینی درباره‌ی جهان. در نتیجه خود مارکس می‌تواند توجه را به نقش غالبی جلب کند که به نظر می‌رسد جنگ و فتح در توسعه‌ی جوامع باستان ایفا کرده است، و انگلس می‌تواند بگوید قبل از این‌که تقسیم‌کار به نقطه‌ای خاص برسد، گروه‌های خویشاوندی مسئولیت اصلی تعیینِ اشکال اجتماعی را بر عهده داشتند.[20] رایش که مطالعه ویژه‌ای در مورد جوامع بدوی انجام داد، با قضاوت انگلس موافق است، اگرچه توصیف او نشان می‌دهد که او در این موضوع حتی بیش از انگلس یک «جبرگرای اقتصادی» است. رایش که اساساً بر انسان‌شناسی مالینوفسکی تکیه می‌کند، بر اهمیت مهریه/جهیزیه‌ی ازدواج (که به‌عنوان شکلی از پیشکش بین قبایل متخاصم اولیه ترتیب داده می‌شد) در ایجاد برون‌همسری قبیله‌ای و تابوی محارم تأکید می‌کند، در حالی که انگلس، تحت‌تأثیر مورگان و داروین، هر دو تحول را به انتخاب طبیعی نسبت می‌دهد.[21]

اگر پژوهش‌های رایش در مورد ریشه‌های اجتماعی روان‌رنجوری‌ها، با شروع کارش در کلینیک روان‌کاوی رایگان وین، او را به پذیرش اولویت عوامل اقتصادی در مرحله‌ی نهایی سوق داد، همین پژوهش‌‌ها باعث شد که بخواهد وزنی را که مارکس برای دست‌کم یکی از عناصر این برهم‌کنش قائل بود، تغییر دهد. مارکس از سکس، در کنار خوردن، دیدن، کار کردن و بسیاری دیگر از شرایط و کارکردهای انسانی، به‌عنوان نیرویی طبیعی و انسانی و هم‌چون راهی برای ارتباط با طبیعت یاد کرده بود. همان‌طور که دیدیم، او اعلام کرد کیفیت رابطه‌ی جنسی روشن‌ترین بینش را در مورد میزان تبدیل شدن انسان-حیوان به انسان ارائه می‌دهد. با این حال، تنها نیرویی که تأثیر آن با جزئیات بررسی می‌شود، کار است.

رایش به‌هیچ‌وجه به‌دنبال کم‌رنگ‌کردن اهمیتی نیست که مارکس برای کار قائل است، اما می‌خواهد به سکس اهمیت بیش‌تری بدهد، به‌ویژه در تأثیرگذاری‌اش بر ظرفیت افراد برای کنش عقلانی. مارکس و فروید، به دلیل‌های متفاوتی، به تأثیر ِ جنبه‌ای از زندگی که در آثار دیگری مورد تحقیق قرار گرفته بود، بر شخصیت و تحول اجتماعی کم بها داده بودند. نتیجه این بود که «فرآیند جنسی در نظام فکری مارکس با عنوان عوضی «تحول خانواده» به زندگی سیندرلایی انجامید. از سوی دیگر، فرایند کار در روان‌شناسی فرویدی با عنوان‌های عوضی مانند «تصعید»، «غریزه‌ی گرسنگی» یا «غریزه‌های صیانت از خود» به سرنوشت مشابهی دچار شد.»[22] از نظر رایش، هم‌گذاری مارکس و فروید به معنای بیرون آمدن از زندان تحمیل‌شده توسط چنین مقولاتی، برای توزیع مجدد تأثیرِ علّی در راستای اکتشافات اساسی هر دو مورد بود.

سارتر اخیراً گفته است اکثر مارکسیست‌ها با مردم طوری رفتار می‌کنند که گویی تازه در زمان درخواستِ اولین شغل خود به دنیا آمده‌اند.[23] رایش که به‌عنوان یک روان‌کاو مارکسیست می‌نویسد، عمدتاً به دنبال اصلاح این انحراف بود.

حمله به رایش به‌عنوان جبرگرای ‌جنسی، اکثر منتقدان مارکسیست را به نادیده گرفتن تفاوت‌های واقعی بین برداشت ماتریالیستی مارکس از تاریخ و برداشت رایش در همین زمینه سوق داده است. مهم‌ترین آن‌ها مربوط به دوره‌های زمانی مختلفی است که در کانون توجه قرار گرفته‌اند. در حالی که مارکس به صورت‌بندی‌های اجتماعی-اقتصادی که در دو تا سه هزار سال گذشته در غرب به‌وجود آمده‌اند (برده‌داری، فئودالیسم، سرمایه‌داری) تمرکز کرد، رایش ــ در عین این‌که تقسیم‌بندی مارکس را می‌پذیرد ــ عموماً با دوره‌بندی‌ای مبتنی بر تحولات اجتماعی-جنسی کار می‌کند. تحولاتی که سه مرحله‌ی اصلی آن مادرتباری، پدرسالاری (شامل کل تاریخ ثبت‌شده) و کمونیسم است. اگرچه این دو روشِ زمان‌بندی با یک‌دیگر هم‌پوشانی دارند، اما به‌طور کامل یک‌پارچه نیستند، چه از لحاظ مفهومی ــ به‌گونه‌ای که فرد مجبور ‌شود به یکی از آن دو فکر کند ــ یا در عمل ــ به‌ طوری که پیروان مارکس و رایش اغلب عوامل اقتصادی یا روان‌شناختی را (بسته به مکتب) در محاسبه‌ی تغییرات اجتماعی نادیده می‌گیرند.

این تقابل بین دو متفکر در هیچ‌جا به اندازه‌ی برخورد آن‌ها با تضادها به‌وضوح مشخص نیست. در هسته‌ی تلقی ماتریالیستی مارکس از تاریخ، تا آن‌جا که فراتر از روش‌شناسی (بهترین روش برای مطالعه‌ی تغییرات اجتماعی) به مجموعه‌ای از تعمیم‌ها در مورد چگونگی وقوع تغییرات می‌گذرد، تأکید او بر بازتولیدِ شرایط هستی اجتماعی است که در نقطه‌ای خاص آغازگر تبدیل نظم قدیمی به نظم کیفی جدید است. از نظر مارکس، محتوای تضادها همیشه توسط جامعه‌ی خاصی ارائه می‌شود که حل آن‌ها در آن صورت می‌گیرد. رایش نیز به‌عنوان متفکری نزدیک به مارکس، به‌ویژه با گرایش‌های متناقضِ مطالبی که او بررسی می‌کند هماهنگ است. با این حال، به جز چند استثنا، تناقضاتی که او معتقد است در سرمایه‌داری حل خواهد شد در عین حال دارای محتوایی برگرفته از جامعه‌ی مردسالار است. این در مورد تضادِ بین سرکوبِ اعمال‌شده جهتِ تقویتِ ازدواج و خانواده است که به دلیل پریشانیِ جنسی ایجادشده آن‌ها را تضعیف می‌کند. و هم‌چنین تناقضی که او بین سرکوب برای ایجادِ ساختار شخصیتی می‌بیند که جوانان را به پذیرش اقتدار والدین (و به تمام معنا همه‌ی اشکال اقتدار) سوق می‌دهد و به‌طور هم‌زمان طغیان جنسی آنان علیه والدین (و در نتیجه تمام اشکال اقتدار) را برمی‌انگیزد.

این تضادها، بدون ریشه‌‌ در جامعه‌ی خاصی که در آن یافت می‌شوند (سرمایه‌داری)، کاملاً مشخص نیست چگونه به نابودی این جامعه کمک می‌کنند و هم‌چنین نمی‌توان گفت که چرا نابودی آن جامعه لزوماً منجر به حل این تضادها می‌شود. و افزودن این‌که سرکوب در دوران سرمایه‌داری بیش‌تر است مشکل را حل نمی‌کند. حتی بیگانگی جنسی نیز تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد، زیرا تا آن‌جا که ویژگی‌های خاص سرمایه‌داریِ آن تحت‌الشعاعِ ویژگی‌های مردسالارانه قرار می‌‌گیرد، برای بازه‌ی زمانی مورد نظر مارکس، به پدیده‌ای غیرتاریخی تبدیل می‌شود، بنابراین، شکلی از بیگانگی جنسی، همان‌طور که رایش مجبور شد اعتراف کند، می‌تواند حتی در اتحاد جماهیر شوروی که هنوز جامعه‌ای مردسالار است، وجود داشته باشد.[24]

خطای رایش ــ با تمام استفاده‌هایی که از تحلیل مارکس کرد ــ در مفهوم‌سازی یافته‌هایش جدای از یافته‌های جامعه‌شناسی مارکسیستی نهفته است، به جای این‌که این دو را در تضادهای اجتماعی یکسانی ادغام کند. او خود مثال خوبی از جای‌گزین ارائه می‌دهد وقتی از اقتصاد سرمایه‌داری صحبت می‌کند که ایدئولوژی خانواده را تقویت می‌کند و همز‌مان آن‌را از طریق تنش‌های درونی خانوادگی ناشی از بی‌کاری و مجبور کردن زنان به سر کار رفتن تضعیف می‌کند. بدین ترتیب، یعنی از طریق عملکرد روندهای معمول سرمایه‌داری، خانواده‌ای که کارکرد ایدئولوژیکی آن برای سرمایه‌داری ضروری است، به طور فزاینده‌ای ناکارآمد می‌شود.[25] اما چنین نمونه‌هایی در آثار رایش استثنا هستند.

مارکسیست‌ها همیشه توانسته‌اند گذار از برده‌داری به فئودالیسم و از فئودالیسم به سرمایه‌داری را بهتر از شروع جامعه‌ی طبقاتی و، آن‌طور که به نظر می‌رسد، جای‌گزینی نهایی آن با کمونیسم توضیح بدهند. هرچند کار رایش بیش‌ترین تلاش را درست برای روشن کردن همین تحولات انجام می‌دهد، اما چون تضادهای رایش در دوران مردسالاری، و تضادهای اصلی که مارکس کشف کرده در سرمایه‌داری رخ می‌دهند، سهم رایش در تحلیل مارکس تنها می‌تواند حاشیه‌ای و ضمنی باشد. اگر قرار است «اقتصاد جنسی» رایش به بخشی‌ جدایی‌ناپذیر از مارکسیسم تبدیل شود، ویژگی‌های خاص سرمایه‌داری در سرکوب جنسی، از جمله اشکال و نتایج متمایز آن در هر طبقه‌ی اجتماعی (با در نظر گرفتن تفاوت‌ها نژادی، ملی و مذهبی)، باید با جزئیات بیش‌تری بیان شوند. و از نظر مفهومی، مطابق با رابطه‌ی اجتماعی پدرسالارانه، سرکوب جنسی باید به مناسبات اجتماعی برده‌داری، فئودالی، سرمایه‌داری و حتی «سوسیالیستی» تقسیم شود تا سهم ویژه‌ی آن و هم‌چنین فرصت‌های موجود برای تعالی آن در هر دوره به دست آید. بخش اعظم این پژوهش و بازفرمول‌بندی تازه باید انجام شود.[26]

گذشته از این اتهام که نظریه‌ی رایش جبرگراییِ جنسی است، انتقاد بالقوه موثرِ دیگری که امروزه توسط بسیاری از رادیکال‌ها مطرح می‌شود، مربوط به ربط ایده‌های او به مسئله، با توجه به همه‌ی تغییراتی است که از زمان نوشتن او در رفتار جنسی رخ داده است. آیا آموزه‌های رایش اهمیت انقلابی خود را از دست داده‌اند؟ ریمت رایک [Reimut Reiche]، در کتاب سکسوالیته و مبارزه‌ی طبقاتی [Sexuality and the Class Struggle]، استدلال می‌کند که گسترش آموزش جنسی، در دست‌رس بودن قرص‌های ضدبارداری و سقط‌جنین، دست‌رسی آسان به اتومبیل (و نه لزوماً خانه) برای عشق‌ورزی در آن، و غیره باعث شده است ارتباطِ انکارِ زندگی جنسیِ رضایت‌بخش با الزامات نظام سرمایه‌داری غیرممکن شود. بازار حتی توانسته این نیازها را جذب کند و ارضای آن‌ها را به یک سرمایه‌گذاری تجاری سودآور برای بخشی از طبقه‌ی سرمایه‌دار تبدیل کند. به نظر او، کانون توجه از کشفِ چرایی انکار تمایلات جنسی به کشف این که چگونه در عین ارضای آن برای خدمت به اهداف نظام سرمایه‌داری دستکاری می‌شود، تغییر کرده است.[27]

نه خوش‌بینی ریمت رایک در مورد میزان کاهش سرکوب و نه بدبینی او در مورد میزان توانایی سرمایه‌داری در بهره‌برداری از آزادی‌های جدید کاملاً موجه به نظر می‌رسند. برای مثال، یک نظرسنجی اخیر از دانشجویان هجده‌ساله در ایالات‌متحده نشان می‌دهد که ٤٤ درصد از زنان و ٢٣ درصد از مردان هنوز باکره هستند و انتظار می‌رود درصد بسیار بیش‌تری فقط یک یا چند مورد با جنس مخالف مواجهه داشته باشند.[28] رادیکال‌ها تمایل دارند باور کنند که دست‌کم در مورد مسائل جنسی، نگرش‌ها و شیوه‌های عموما آزادانه‌ی آن‌ها با اکثر هم‌سالانشان مشترک است. این یک اشتباه جدی است.

نظر به این‌که اصلاحات سرمایه‌داری بُرندگیِ انقلابیِ اعتراضِ جنسی را کم‌رنگ می‌کند، باید پذیرفت که این می‌تواند اتفاق بیفتد. با این حال، آن‌چه باید دید این است که آیا تناقضات جدیدِ متضمنِ این اصلاحات، به‌سادگی وضعیت قدیمی را انفجاری‌تر می‌کند یا خیر. تا کی می‌توان قرص را به‌راحتی تهیه کرد، بیماری‌های مقاربتی را درمان کرد و غیره، و تا کی جوانان هم‌چنان از خطرات آمیزش جنسی در هراسند؟ در چه مرحله‌ای ازدواج برای رابطه‌ی جنسی غیرضروری می‌شود و جوانان برای داشتن رابطه‌ی جنسی از ازدواج دست می‌کشند؟ انقلابی که تا حدی در مسائل جنسی به موفقیت رسیده است چه زمانی علیه شرایط غیرقابل‌تحمل در جاهای دیگر هدایت خواهد شد؟ به قول ریکن [Reichian] ، سرمایه‌‌داری تا چه زمانی می‌تواند با طبقه‌ی کارگری به بقایش ادامه دهد که ساختار شخصیتی ِاقتدارگرایانه‌ آن به واسطه‌ی تغییرات در زندگی جنسی‌اش فرسایش یافته است؟

پتانسیل انقلابی آموزه‌های رایش مانند همیشه مهم است ــ اکنون شاید بیش‌تر، که رابطه‌ی جنسی به‌عنوان موضوعی برای مباحثه‌ی جدی و ابراز نارضایتی تقریباً در همه جا پذیرفته شده است. خاستگاه‌های جنبش بیست‌ودوم مارس در فرانسه این نکته را به‌خوبی نشان می‌دهد. در فوریه 1967، بوریس فرانکل [Boris Frankel]، تروتسکیست فرانسوی، در مورد رایش و کارکرد اجتماعیِ سرکوب جنسی برای جمعیتی متشکل از صدها دانشجو در شعبه‌ی نانتر دانشگاه پاریس سخن‌رانی کرد. من شخصاً می‌توانم به استقبال پرشور مخاطبان گواهی دهم، زیرا آن‌جا بودم. هفته‌ی بعد از سخن‌رانی، کتاب‌چه‌ی رایش، مبارزه‌ی جنسی جوانان (The Sexual Struggle of Youth)، خانه به خانه در تمام سالن‌های اقامت فروخته شد. این منجر به یک کارزار گسترده‌ی آموزشِ جنسی مبتنی بر ایده‌های انقلابی رایش ــ همان‌طور که دنی کان‌-بندیت [Danny Cohn-Bendit]به ما می‌گوید ــ و همین‌طور اشغال خواب‌گاه‌های زنان و مردان در اعتراض به قوانین محدودکننده در این زمینه شد.[29] این امر مبارزات دیگری بر سر مسائلی دیگر به دنبال داشت، اما آگاهی‌ای که در وقایع می 1968 به اوج خود رسید، ابتدا در تعداد زیادی از دانشجویان نانتر در مبارزه علیه سرکوب جنسی‌شان بیدار شد.

همین مبارزه با تنوعات محلی در دانشگاه‌ها و حتی دبیرستان‌ها در سراسر جهان سرمایه‌داری تکرار می‌شود. با این حال، عموماً درک روشنی از پیوندِ بین محدودیت‌ها در آزادی جنسی و نظم سرمایه‌داری که در نانتر یافت شد، وجود ندارد. آموزه‌های رایش، هر کاستی که داشته باشد، بازوی انتقادیِ ضروری در ایجاد این پیوندها است.

* مقاله‌ی حاضر برگردانی است از:

Social and Sexual Revolution: Essays on Marx and Reich Paperback – January 1, 1979 by Bertell Ollman

یادداشت‌ها:

[1]. Karl Marx, Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, translated. By Martin Milligan (Moscow, 1959, 101

[2].‌ موضوعات Sex-Pol  براساس علاقه‌ی مجدد به نوشته‌های مارکسیستی رایش و به‌ویژه بر مفاهیم او در مورد آزادی جنسی و سیاسی بود.

[3].‌ بیوگرافی خوبی از رایش در دسترس نیست. تنها گزارش از زندگی رایش به زبان انگلیسی که با وجدان راحت می‌توانم خوانندگان را به آن ارجاع دهم مقاله‌ی مختصرِ Paul Edward است به نام:

Wilhelm Reich, in The Encyclopedia of Philosophy, VII, Paul Edwards, ed. (New York, 1967), 104-115.

بررسی دقیق‌ترConstantine Sinelnikov به نام  L’Oeuvre de Wilhelm Reich که شامل کتاب‌شناسی خوبی از نوشته‌های مارکسیستی رایش است، به‌زودی به زبان انگلیسی منتشر خواهد شد.

[4]. The Invasion of Compulsory Sex Morality

[5].‌ برای بررسی کامل‌ترِ نظریه‌ی بیگانگی بنگریه به کتاب من:

Alienation: Marx’s Concept of Man in Capitalist Society

[6]. Orgiastic potency

[7]. Wilhelm Reich, The Function of the Orgasm, trans. By T.P. Wolfe, (New York, 1961), p. 79.

چاپ اول کتاب در 1948 حاوی گزارش بسیار مفیدی از پیشرفت روان‌شناسی رایش و به‌ویژه از تغییر رابطه‌ی او با فروید است.

[8]. Wilhelm Reich, Character Analysis, trans. By T.P. Wolfe (New York, 1970), pp. 148-149

[9]. Sigmund Freud, “Civilized’ Sexual Morality and Modern Nervousness,” Collected Papers, II, trans. By J. Riviere (Long, 19 48), p. 92.

[10]. Wilhelm Reich, Mass Psychology of Fascism, trans. By T.P. Wolfe, (New York, 1946), p. 25 Character Analysis, XXLL.

[11]. Character Analysis, XXLL.

[12]. Herbert Marcuse, Eros and Civilization, (New York, 1962), p.128; Norman O. Brown, Life Against Death, (New York, 1961, 29.

[13]. Wilhelm Reich, “What Is Class Consciousness,” Sex-Polessays 1929-1934, ed. by Lee Baxandall and trans. By A. Bostock (New York, 1971) p. 350.

[14]. Karl Marx and Frederich Engel, The German Ideology, trans. By R. Pascal (London, 1942), p. 7.

[15]. Karl Marx, A Contribution to the Critique of Political Economy, trans. By N.I. Stone (Chicago, 1904), pp. 274-292.

مارکس هم‌چنین می‌گوید که نیروهای تولید جنبه‌ی ذهنی خود را نیز دارد که «ویژگی‌های افراد» است و به «اقتصاد خانگی اشتراکی» به عنوان «نیروی مولد جدید» اشاره دارد که جای‌گزین خانواده در جامعه‌ی کمونیستی می‌شود.

Karl Marx, Pre-Capitalist Economic Formations, ed. By E.J. Hobsbawm and trans. By Jack Cohen (New York, 1965), p. 95; and The German Ideology, p.18.

[16]. Wilhelm Reich, “The Imposition of Sexual Morality,” Sex-Pol, p.232.

[17]. Friedrich Engels, “Origins of the Family, Private Property, and the State,” Marx / Engels Selected Writings, II (Moscow, 1951), 155-156.

[18].‌ همان‌جا ص. 156.

[19]. “The Imposition of Sexual Morality,” Sex-Pol, p. 231-233.

[20]. Marx, Pre-Capitalist Economic Formations, p. 83; Engels, Selected Writings, II, p. 156.

[21]. “The Imposition of Sexual Morality,” Sex-Pol. 183-225.

[22.] Wilhelm Reich, People in Trouble, (Rangely, Maine, 1953), p.45.

[23]. Jean Paul Sartre, Critique de la raison dialectique (Paris, 1960), p. 47.

[24].‌ برای شرح رایش از اصلاحات جنسی و واکنش متعاقب آن در اتحاد جماهیر شوروی بنگرید به:

The Sexual Revolution, trans. By T.P. Wolfe (New York, 1951).

[25]. Wilhelm Reich, La lutte sexuelle des jeune, (Paris, 1966) trans. From the German, p. 121.

[26].‌ برای بحث بیش‌تر در مورد مشکلات مفهومی موجود در ادغام نظریه‌های رایش در مارکسیسم بنگرید به مقاله‌ی من:

“The Marxism of Wilhelm Reich: or the Social Function of Sexual Repression,”

به‌ویژه بخش آخر آن که به‌عنوان فصل هفتم کتابم  Social and Sexual Revolution بازنشر شده است.

[27]. Reimut Reiche, Sexualite et lutte de classes, trans. By C. Parrenin and R.J. Rutten (Paris, 1971).

[28].‌ نقل شده در:

“The International Herald Tribune” (Paris, Aug. 13. 1971).

[29]. Daniel Cohn Bendit, Obsolete Communism and the Left Wing Alternative. Trans. A Pomerans (London, 1969), p. 29.

کتاب رایش: Sexual Struggle of Youth در برخی از دبیرستان‌های فرانسه در حال حاضر ممنوع است.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-3Kz

پاسخی بگذارید