نوشتهی: ارنست لوهوف
ترجمهی: کمال خسروی
توضیح مترجم: یادداشت کوتاه ارنست لوهوف، هرچند حدود یک سال پیش انتشار یافته است، بهخوبی رابطهی بحران سرمایهداری و بحران سرمایهی مالی را با سیاست اعتباری تازهی آمریکا و تنشهای آن با سرمایهداری اروپا روشن میکند. بر اساس استدلالهای این نوشته، آنچه دولت آمریکا سیاست «باززایی صنعت» [Reindustrialisierung] مینامد و با اتکا به سرمایهی مجازی غولآسایی در پی تحقق آن است، نه فقط به حل بحران کنونی سرمایهی جهانی و سرمایهداری در آمریکا کمک نمیکند، بلکه خود منتج از این بحران است و بهناگزیر و بنا بر منطق سرمایه به بحرانهای هولناکتری راه میبرد.
***
(1)
مفهوم مارکسیِ پول جایگاهی ویژه در نظریهی پول دارد. اقتصاد بورژوایی از زمان آدام اسمیت مدافع نظریهی دو-جهانی است که بنا بر آن، جایگاه پولْ بیرون و منفک از جهان کالاهاست. از این دیدگاه، پول اندازهگیر ارزش کالاهاست و بنابراین سنجهی ثروتِ سرمایهدارانه است؛ خودِ پول بههمان اندازه اندک به این جهان تعلق دارد که چوبْ ذرع خیاط، که تعیینکنندهی طول پارچه است، به جهان پارچهها تعلق داشته باشد. در مقابل، مارکس تأکید میکند که پول و کالاها به هیچروی ماهیتی بیگانه با یکدیگر ندارند. در اساس پول عبارت است از بروز و تجلی بیرونی تناقض نهفته در کالا؛ در عینحال که خود باید ارزش مصرفی ویژهای داشته باشد، باید حامل ارزش مبادلهای نیز باشد. یک کالای معین این نقش را در برابر همهی کالاهای دیگر برعهده میگیرد و بازنمایانندهی بیواسطهی بُعد ارزش مبادلهای میشود که بین همهی کالاها مشترک است. به این ترتیب پول از سرشت کالاییْ عام برخوردار است.
اقتصاددانان بورژوا از این نقطه عزیمت میکنند که با درنظرگرفتن تحول نظام پولی نظریهی مارکسیِ پول کاملاً و آشکارا ابطال شده است. این ابطالِ ظاهری مبتنی است بر یک خلط مبحث. هنگامیکه مارکس از کالای پول مینویسد، این اقتصاددانان با نگریستن از دریچهی آموزههای خود و از منظر مغز مهآلودهشان، لجوجانه آن را پولِ کالا میخوانند و مفهوم مارکسیِ پول را با مفهوم ریکاردوییْ همسان و همانند میدانند. علت اینگونه قرائت فقط در این نهفته نیست که آموزهی اقتصاد کلان میکوشد درک بسیار محدود خود از تعریف کالا را صاف و ساده بهجای نقد مارکسیِ اقتصاد سیاسی جا بزند.[1] بنا بر تعریفِ جاریِ اقتصاد کلانْ کالا «چیزیست منقول که موضوع مراودات بازرگانی است یا بسته به این یا آن نگرگاهِ مراودهی بازرگانی، چیزیست که میتواند بهمثابهی موضوع فروش کالاها تلقی شود.» هر چیز دیگری که موضوع معامله در بازار محصولات نیست، بنا بر این نگرش، کالا نیست. مثلاً بنا بر تعریف فوق الکتریسیته بهمثابهی کالا تلقی میشود، اما زمین بیرون از حوزهی این تعریف قرار دارد. در مقابل، نقد مارکسی اقتصاد سیاسی دریافت دیگری از کالا دارد و آن را شکل عام ثروت سرمایهدارانه تعریف میکند. بر این اساس، تمایز بین بازارهای گوناگون به هیچروی عبارت از این نیست که در یکی کالاها مبادله میشوند و در دیگری چیزهایی دیگر، بلکه وجه تمایز آنها فقط در انواع گوناگون کالاهاست. مثلاً یک بازار برای زمینها و مستغلات وجود دارد، زیرا در سرمایهداری زمینها و خانهها خصلت کالایی به خود گرفتهاند و یک بازار برای آپارتمانها وجود دارد، زیرا حق استفاده از فضای مسکونی میتواند به کالا بدل شده باشد؛ وجود بازار کار مرهون مبدلشدن نیروی کار به کالایی است که متعلق به حامل اوست؛ و بخش مالی نیز در این تعریف نشانهی یک استثناء نیست: بازار مالی از این رو شکل گرفته است، چراکه پول میتواند در «خاصیتش در مقام سرمایهی بالقوه» (MEW، جلد 25، ص 351) به کالا بدل شود.[2]
برای کسیکه همآوا با مارکس روابط اعتباری را نوعی ویژه از روابط کالایی درک میکند، به هیچروی بدیهی نیست که با پولزدایی از طلا، پول ناگزیر باشد سرشت کالاییاش را از دست بدهد. سرآخر هر اقتصاددانی بهلحاظ تجربی میداند که از آن زمان چگونه پول به دنیا آمده است.[3] همهی پول امروزین از روابط اعتباری منشاء میگیرد. به محض آنکه بانکهای تجاریْ اعتباری در اختیار مشتریهایشان قرار میدهند، پولِ در گردش [یا پولی که به اعتبار ثبتشدنش در یک حساب بانکی، بهعنوان حساب جاری موجود است ـ م] پدید میآید. پول بانک مرکزی نتیجهی روابط اعتباری بین بانک مرکزی و بانکهای تجاری است. درست است که بخشی از پول بانک مرکزی در قالب پولِ نقد یا تحت عنوان مستقیمِ پول گردش میکند، اما این پول نقد نیز فقط به میانجی رابطهی اعتباری به جریان میافتد. بانکهای تجاری از بانک مرکزی میخواهند که بخشی از اعتبار تخصیصیافته را در شکل اسکناس و مسکوک به آنها پرداخت کند. بهلحاظ فنیْ اسکناسهای بانکی در این کشور [آلمان فدرال-م] از چاپخانهی بانک مرکزی میآیند، ولی بهلحاظ اقتصادیْ فرزندانِ اعتبارند. اگر بخواهیم این روندهایی را که در الهیات اقتصاد بورژوایی «آفرینش پول» نامیده میشوند، بهزبان مقولات نقد اقتصاد سیاسی ترجمه کنیم، باید بگوییم که آنها هیچ چیز دیگری جز شکلی از پیدایش و پایگیری سرمایهی مجازی نیستند.[4]
(2)
بهمحض آنکه بتوان این پیوندها و پیوستارها را بهیاد آورد، چشمانداز ما نسبت به تطور تاریخی ماهیت پول نیز دگرگون میشود. از نگرگاه علم اقتصاد کلان بورژوایی، پول همیشه و سرآخر یک نماد بود و در اثر پولزدایی ماهیت خود را برملا میکرد. اما در واقعیت، به وارونه، باید بین دو فرآیند که طی چندین دههی گذشته بهلحاظ تاریخی از یکدیگر فاصله گرفتهاند، تمایز قائل شد. پولزدایی از طلا نهایتاً به معنای تعویض جایگاه کالایی است که نقش پول را برعهده دارد. طلا بهمثابهی پادشاه کالاها از تخت خود سرنگون شد و در شُمار تودهی معمولی کالاها قرار گرفت، در عوض کالای تازهای بر تخت پادشاهی کالاها جلوس کرد. مطالبات پولیای که بههنگام آفرینش پول در بانکهای مرکزی پدید آمدند، نقش کالای پول را بهعهده گرفتند. برعکس، عملِ کالازدایی از پول هنوز صورت نگرفته است. این کار بهعنوان فرآیندی حقیقی از بحران قابل تصور است و به فروپاشی پول بهمثابه وسیلهی میانجی راه خواهد برد، فرآیندی که بهناگزیر باید خود را در سطح رویدادها در مقام تورم تکاثری [Hyperinflation] به نمایش بگذارد.[5] متألهان علم اقتصاد بر این باورند که پول میتواند صرفاً در مقام نماد پول نقش خود را ایفا کند و دستکم از زمان الغای نسبت ثابت بین طلا و دلار در اوت 1971 به همین عنوان عمل کرده است. اما به همان مقیاس که پول سرشت کالاییاش را واقعاً از دست میدهد، یعنی دیگر نمیتواند بازنمایانندهی سرمایهی مجازی باشد و بهمثابه نمادی صِرف مثله میشود، توانایی ایفای نقشش در مقام واسطه یا میانجی را نیز از دست میدهد.
بحرانهایی که مارکس در برابر دیدگان خود داشت، بحرانهایی خالصاً ضدتورمی [Deflation] بودند. این بحرانها که دربرگیرندهی ارزشزدایی از میانجی پولاند، به همان میزان اندک در استدلالهای مارکس طرح میشوند که پدیدههای مربوط به تحولات تورمی و فراتررونده از سیکلهای اقتصادی طرح شدهاند. علت این است که او مفهوم کالای عام را در عطف به طلا مستدل ساخت و هنوز کالایی را در مقام پادشاه کالاها در برابر دیدگان داشت که خود را از ردیف کالای قابل فروش در بازار بیرون آورده و به این مقام رسانده بود. بر پایهی چنین نظامی که در آن کالای پول خودْ بازنمایانندهی کارِ گذشتهی مرده است، البته امکان نوسانات قیمت وجود دارد، اما تورم سکولار [تورم خزنده و بلندمدت-م] وجود ندارد. در دورانهای رونق قیمتها بالا میروند تا در دورانهای رکود دوباره سقوط کنند. نخست با عوضشدن کالای پول فرآیند تورم سکولار آغاز میشود. با توجه به تحول نرخ گرانی میتوان شِمای تاریخی-منطقی زیر را، که کماکان طرحی نادقیق است، نتیجه گرفت:

(3)
تِز مربوط به تغییر کالای پول نخستینبار در نوشتهی مشترکم با نوربرت ترنکله زیر عنوان «ارزشزدایی بزرگ» (لوهوف/ترنکله 2012) طرح شد. البته در آنجا بسط و توضیحی بیشتر نیافت. عبارت «کالای عام و رازهای آن» (لوهوف 2018) قرار بود این نقص را جبران کند و طرحی برای ویژگیهای کالای تازهی پول و نظام پولیِ مبتنی بر آنرا ارائه دهد. متأسفانه در تلاش برای بررسی پیوند بین شکلهای پدیداریِ پول ــ که از این استدلال ناشی میشدند ــ و کالای تازهی پول، نوعی بیدقتی در تعریف کالای عام رخ داد. با اینحال گزارههای طرحشده در کتاب «ارزشزدایی بزرگ» به اندازهی کافی گویا و روشن بودند. در آنجا «دعاوی پولیِ بانک مرکزی بهمثابهی کالای پول» (ص 152) تلقی شدند. در نوشتههای متأخرتر ضمانتهایی که بانکهای تجاری ناگزیر بودند برای دریافت کالای پول از بانک مرکزی به این بانک بسپارند، بهمثابهی کالای پول تعریف شدند. گاهی نیز این ضمانتها و مطالبات پولی خیلی ساده با نامی واحد نامیده شدند و از اینطریق مرزشان مخدوش شد.
بیگمان این دو گزاره اندیشهی بنیادین واحدی دارند، زیرا هردوی آنها بر روابط اعتباری یکسانی استوارند. خودبهخود کالای پول از رابطهی بانک مرکزی و بانکهای تجاری منشأ میگیرد. خودبهخود دقیقاً همان کنشی که اقتصاد کلان بورژوایی همیشه و بهگونهای یکجانبه آن را «آفرینش» پول بهوسیلهی آفریدگار بانک مرکزی مینامد، در عینحال همان چیزی را تولید میکند که ظاهراً وجود ندارد؛ همانا کالای پول را. با اینحال، هرچند بهلحاظ نظری تغییری در نتیجهی نهایی پدید نمیآید، اما بیگمان علیالسویه نیست که کسی بر تخت سلطنت کالای پول مطالبات مالی بانک مرکزی را ببیند یا ضمانتهایی را که بانکهای تجاری ناگزیرند در طول مدت اعتبارشان نزد بانک مرکزی به ودیعه بگذارند. با تلقی ضمانتها بهمثابه کالای پول، انسجام استدلال آشکارا از دست میرود.
اینکه چرا ضمانتها وارد بحث و استدلال شدهاند، قابل بازسازی است. برای اثبات این نکته که کالای پول فقط تغییر یافته و ناپدید نشده است، بهنظر میآید که نخستین قدم این است که در جستوجوی نقاط تطابق بین کالای قدیمی پول و کالای تازهی پول باشیم. زمانیکه تحت تسلط بازارِ کالاهای مصرفی، نماد پول در مراودات روزمره جانشین کالای عام میشود، آنگاه این نماد پول به تبدیلپذیری رسمی یا دستکم واقعیِ پول کاغذی به کالای عام مقید است. بهعبارت دیگر، مبلغ معینی از اسکناسهای بانکی اغلب نمایندهی مقدار معینی از وزن طلاست. این امر بهنوبهی خود مستلزم شکلی از پشتوانهی پول رایج با فلزی قیمتی است که در خزانهی بانک مرکزی نگهداری میشود. این تصور که نمادهای پول نیز ناگزیرند به معنای مشابهی پشتوانهای از کالای تازهی پول داشته باشند، بازتابدهندهی این فرض است که ضمانتهاْ یک کالای عام تازه هستند. اما در نگاهی دقیقتر، متأسفانه وابستگی نماد پول به جهان کالاها در نظام پولی امروز، بسیار متفاوت است با نوعی پشتوانهی بانک مرکزی. این نظام پولی مبتنی است بر دستاندازیِ پیشاپیش به ارزش آینده و متناظراً فرآیندی از پیشدستی به اعتبار یا مستقیماً به کالای پول را پدید میآورد (ضمانتها هم فقط چیزی جز دستاندازیِ پیشاپیش به ارزشِ آینده نیستند).
این موضوع را عملاً چگونه میتوان به تصور درآورد؟ با به جریانافتادنِ پول نقد در رابطهی بین بانک مرکزی و بانکهای تجاری خودبهخود روابط کالایی نیز برقرار میشود. برای این کار نه پشتوانهای لازم است، نه هیچ نوع مقرراتی برای این پشتوانه و نه ضمانت و وثیقهای، فارغ از آنکه این ضمانت و وثیقهها، پذیرفته شوند یا خیر. این چیزها کاملاً تصادفیاند و نقشی شالودهریز برای نظام پولی مبتنی بر کالای پول تازه ندارند.
تلقی ضمانتهای بهودیعهْ گذاشتهشده نزد بانک مرکزی بهمثابه کالای پول به این دلیل به بیراهه میانجامد که پرسش مربوط به کالای پول را به غلط به پرسش مربوط به نوعی پشتوانه مرتبط و منوط میکند. این تصور در عینحال موجب ارتکاب خطاهای دیگری نیز میشود. مثلاً چنین بهنظر میآید که این ادعا که کالای تازهی پول سرشت سرمایهی مجازی دارد، فقط بهطور مشروط و به قید احتیاط قابل تأیید است. هرچند درست است که بنا بر قاعده، اوراق اعتباری و سهام در شُمار وثیقهها قرار میگیرند، اما در اساس اشیاء و اجناس نیز میتوانند این نقش را ایفا کنند و این چیزها به هیچوجه مُعرف سرمایهی مجازی نیستند. بهعنوان نمونه، از یکسو خانهها و مستغلات، و از سوی دیگر حقوق بازنشستگی برای اینطور ضمانتها مناسباند؛ تکلیف طلا هم که به خودیخود روشن است. ممکن است بانکهای تجاریای که اینگونه داراییها را بهعنوان وثیقه عرضه میکنند، کاملاً استثناء باشند. اما اگر قرار باشد استدلالی ارائه شود که از انسجام مقولی برخوردار است، این نکته اصلاً بیاهمیت نیست. این معضل زمانی بلافاصله ناپدید میشود که مطالبات پولی بانک مرکزی را بهطور قطع بهمثابه کالای پول بپذیریم.
(4)
گذار از یک نظام پولی، که کالای پولِ آن عبارت از سرمایهی مجازی است، بهسوی کالازدایی از پول نشانگر نقطه عطفی در دورانهای [سرمایهداری] است. برای واکاوی فرآیند تاریخیْ تعیین جایگاه این نقطه عطف در دستگاه مختصات تاریخی اهمیت دارد. بسته به اینکه کدام کالا در موضعِ کالای پول قرار گرفته است، نتایجی گوناگون بهدست میآید. اینکه زمانی بانکهای تجاریْ اعتبارات را فقط با تکیه به ضمانتها و وثیقههای مطمئن و استوار بهدست میآورند، تا بحران مالی اخیر، امری کاملاً عادی و رایج بود؛ امری که امروز نمیتوان آن را حتمی تلقی کرد. در چارچوب کشورهای اتحادیهی اروپا بهویژه اعتباراتِ مرکب از کمکهای نقدی اضطراری در بحران مالی اخیر نقش تعیینکنندهای در نجات نظام بانکی ایفا کردند. کسیکه کالای پول و ضمانتها و وثیقهها را یکی و همان بداند، بهناگزیر باید عبور از مرز و نقطهی عطف دورانها را امری انجامیافته تلقی کند. اما اگر کالای پول با مطالبات پولی بانک مرکزی در قبال بانکهای تجاری یکی و همان تصور شود، وضع قطعاً طور دیگری است. در حالت دوم، نقطهی عطف دورانها با آشکارشدن ارزشزدایی، یا به عبارت دیگر، سرمایهزدایی از این مطالبات یکسان تلقی میشود، یعنی با ورشکستگی نظام بانکهای تجاری. بدیهی است که این رویداد هنوز بانگی است که از آینده به گوش میرسد. در جدول بالا، روند تورم تکاثری نخست با ناپدیدشدن کالای پول آغاز میشود. با برتخت نشاندنِ مطالبات پولی در جایگاه کالای پول، تورمِ تکاثری و کالازدایی همزمان روی میدهند، در حالیکه با تلقی ضمانتها و وثیقهها در مقام پادشاه کالاها، این رویداد در زمانهای متفاوتی صورت میگیرد. گذار از مرز نظام پولیِ مبتنی بر پشتوانهای استوار و گستردهْ پیشاپیش در آخرین تکانهای بحران صورت پذیرفت، بیآنکه این گذار به گرایشهای تورمی راه برده باشد. بدیهی است که این پدیداری آشکار از بحران است، زمانیکه بانکهای مرکزی خود را ناگزیر ببینند بانکهای تجاری را بدون ضمانتهای جدی و معتبر با اعتبارات تأمین کنند. این پدیده را میتوان نخستین گام در فرآیند کالازدایی از پول تلقی کرد؛ گامی که بیگمان چیزی است غیر از عملی انجامشده.
تصور افواهی از چرخهی پول چیزی شبیه به چرخهی جهانیِ آب است. پولی که روزی جایی در جهان پدید آمده است، همانجا میماند و خودبهخود ناپدید نمیشود. نظام کلاسیک پشتوانهی پولی نیز بهواقع بر اساس همین الگو عمل میکند. بیگمان در مورد پول معاصر و کالای معاصر پولْ وضع بهنحو دیگری است. اینجا قضیه مربوط است به مناسبتی به حد اعلاْ شبحوار. پول و کالای پول دائماً در حال پدیدآمدن و ناپدیدشدن هستند، زیرا روابط اعتباری گوناگونی که از آنها منشأ میگیرند، همگی مدتزمانی محدود دارند و این مدتزمان همواره پایان مییابد. برای آنکه نظام پولی باثبات باقی بماند، ضرورت دارد که کالای پولِ تازهْ ناپدیدشدن دائمیِ کالای تاکنونیِ پول را جبران، یا بهعبارت دیگر، فراتر از قبل جبران کند. در پاسخ به این پرسش که گذار به تحولات تورمی (تکاثری) چگونه میتوانند پای بگیرند، باید همواره این نیاز به جایگزینیِ جبران کالای پولِ قدیمی را در مرکز محاسبات و استدلالها قرار داد. فقدان ثبات در مطالبات پولیِ بانکهای مرکزی را بیشتر باید بهمثابه نشانههای بیماری بهشُمار آورد و نه بهعنوان حلقهی تعیینکنندهای که فرآیند تورم تکاثری را موجب میشود، تلقی کرد. گذار به تورمِ بزرگْ نخست زمانی روی میدهد که بانکهای تجاری بهعنوان شرکای بانک مرکزی قادر به تولید سرمایهی مجازی نباشند. این وضع بانکهای مرکزی را ناگزیر میکند بهطور کامل، یا بعضاً، جریان مضاعف گردش پول را ترک کنند و پول بانک مرکزی را مستقیماً در اختیار عاملان اقتصادیای بگذارند که بیرون از بخش بانکی فعالیت میکنند.
اینگونه تأملات پیرامون مکانیسمهایی که به موجب آنها کالازدایی از پول و بنابراین ارزشزدایی از واسطهی پول راه خود را میگشاید، تدقیق بهمراتب بیشتر نظریهی پولِ مبتنی بر نظریهی انتقادیِ ارزش را در رویارویی با نظریهی مدرن پول به مراحلی حساس میرساند. نظریهی مدرن پول کمابیش به اینسو گرایش دارد که بانکهای تجاری را از نظام پولی کنار بگذارد. این دیدگاه بهلحاظ نظری، پول را بنا به ماهیت آنْ مخلوقِ دولت تلقی میکند و پولی را که در حسابهای جاری در گردش است و آفریدهای خصوصی است بیاهمیت میداند (مثلاً ر. ک. Wray 2018)، اما با اینکار، نه فقط بهلحاظ نظری، بلکه بهلحاظ واقعی نیز مدعی چشماندازی برای نوعی از «پروژهی اصلاحی» است. اینکه بانکهای تجاری خود را در حدفاصل بانکهای مرکزی و نهادهای غیربانکی قرار میدهند، از منظر دیدگاه مذکور، بیراههای غیرضروری است و اقتصاد سرمایهداری بهراحتی میتواند از آن چشمپوشی کند. بنا بر آنچه پیرامون این موضع میدانیم، برای برجا ماندنِ سرشت کالاییِ پول و ثبات ارزشِ پول، این موضع حتی نمیتواند از زوائد ظاهری نیز چشمپوشی کند. واقعیت بحران در هستهی مرکزی اندیشهی نظریهی مدرنِ پول نفوذ میکند، اما تحقق این نظریه برخلاف باور مدافعان این دیدگاه، به هیچروی راه چارهای برای پرهیز از بحران سرمایهداری بهدست نمیدهد؛ برعکس، بهواسطهی این نظریه بحرانْ کیفیت تازهای مییابد.
(5)
موضوع تورم از همان آغازهها در شکلگیری نظریهی انتقادی ارزش نقش ایفا کرد. در همان آثار مشهورِ انتشاریافته در دههی 90 قرن بیستم این تز طرح شد که مسئولیت پسرفتِ چشمگیرِ نرخ تورم در سالهای دههی 80 برعهدهی پویاییِ افسارگسیختهی سرمایهی مجازی بود. همان زمان نویسندگان نظریهی انتقادی ارزش پیشبینی میکردند که رکود سالهای دههی 70 و همزمانیِ ضعف رشد و تورم، بهمحض پایانیافتن پویایی سرمایهی مجازی بهگونهای اجتنابناپذیر و در شکلی شدتیافته بازخواهد گشت. من این تخمین را کماکان درست میدانم، البته با قید این نکته که اثبات آن با اتکاء به تأملات مبتنی بر نظریهی پول بهنحو تعیینکنندهای تغییر کرده است.
مهمتر از همه، سلسلهی استدلالی که زمانی در بحث نظریهی انتقادی ارزش وجود داشت و امروز هم هنوز مطرح میشود، دیگر اعتبار ندارد و شامل انتقاد (ازخود) میشود. در یکی از روزهای قرن گذشته روبرت کورتس کشفی زبانشناختی [linguistisch] کرد: او متوجه شد که هرچند در زبان آلمانی واژهی تورم [Inflation] برای نامیدن پدیدهی افزایش قیمتهای فروش درنظر گرفته شده است، اما در فضای زبان انگلیسی واژهی «تورم» در ارتباط با ارزیابی بهتر و گرانتر اموال سرمایهگذاریشده نیز بهکار میرود. مثلاً سیر فزایندهی قیمت سهام با اصطلاح «تورم قیمت داراییها» توصیف میشود. گاه برخی از زبانهای دیگر اینگونه ارتباطها را بهتر از زبان آلمانی بیان میکنند. از نظر روبرت [کورتس] ارزیابی مضاعف مقولهی تورم یکی از این موارد است. این اصطلاح دو پدیده را که بهلحاظ محتوایی خویشاوندند، بهلحاظ زبانی نیز بههم مرتبط میکند. اصطلاح «تورم قیمت داراییها» بیان خلاصه و فشردهی این تِز بود که تورم آشکار دههی 70 درواقع هرگز ناپدید نشد، بلکه پولِ مازاد به سپهرهای دیگر منتقل، و در آنجا ذخیره، شد تا دیر یا زود روزی دوباره به قلمرو «اقتصاد واقعی» بازگردد. این پول اگر با بازار کالاهای مصرفی روبهرو میشد، قیمتها را به اوجی نجومی پرتاپ میکرد.
این روایت همواره فقط زنجیرهای استدلالی از سرِ ناگزیری بود و در واقع فقط نشان میداد که نگرگاه نظریهی انتقادی ارزش در دههی 90 تا چه حد از لحاظ برخورداری از نظریهای برای پول، تهیدست است. چنین رویکردی بهلحاظ مقولی صرفاً موجب گیجسری میشود. افزایش ثروت انتزاعی در شکل سرمایهی مجازی چیزی است سراسر متفاوت با ارزشکاهیِ واسطهی پولی. بهعلاوه، روایت مذکور منطبق است بر این تصور عوامانهی کاذب که پولی که یکبار ایجاد شده است، همواره به هستی خود ادامه میدهد. این تصور، شباهت جریان گردش پول و گردش آب را واقعاً جدی تلقی میکند. اما جهان سرمایهی مجازی مانند خزینه یا انبار آب نیست که محتوایش دیر یا زود روزی دوباره در جهان کالاهای «حقیقی» جاری شود. نقش (سرمایهی مجازی) چیز دیگر و مضاعفی است. پویاییِ آفرینش سرمایهی مجازی در صنایع آینده موجب انباشت و جایگزینسازیِ سودآوریای میشود که اینک غایب است: پویاییِ آفرینش سرمایهی مجازی در بخشهایی که دچار نقصان تولید ارزشاند، سودآوریِ ازدسترفته را دوباره برقرار میکند. اگر نظام سرمایهی مجازی دچار فروپاشی شود، آنگاه معضل پیشِ روْ باران تودههای پولِ زائدِ ذخیرهشده در خزانههای مالی نیست (چراکه آنها نیز از ارزش ساقط شدهاند)، بلکه فروپاشی انباشت و از دست رفتن سودآوری است که آن نیز بهنوبهی خود ضربهی دیگری بر نظام پولی وارد میکند.
منبع ترجمهی فارسی: نشریهی «کریسیس»(KRISIS)، فوریه 2022.
یادداشتها:
[1]. فرهنگ اصطلاحات اقتصادی گابلر.
[2]. مارکس این کالا را کالای بیهمتا [یا خودویژه sui generis] مینامد. در حقیقت نیز این کالا از قوانین حرکت ویژهی خویش برخوردار است. این تأملات معطوفاند به نظریهی پول که آنرا در نوشتهی دیگری (لوهوف، 2018) شرح دادهام.
[3]. شرحی بسیار روان دربارهی «فرآیند آفرینش پول» و تطور تاریخیاش را میتوان نزد بینز واگنر (Binswanger 2015) در صفحات 126-57 یافت.
[4]. کسیکه پولش را سرمایهگذاری میکند، مبلغ معینی پول میدهد تا بعداً آن را بهشکل افزایشیافته دوباره دریافت کند. پول برای صاحبش از اینطریق به سرمایهی پولی بدل میشود که آن را به کنشگر دیگری میسپارد. هر دو طرف این پول را استفاده میکنند. بنابراین برای مدتزمانی که این پول به دیگری سپرده شده است، نوعی مضاعفشدن مبلغ پول پدید میآید. در کنار مبلغی که سپرده شده است، داعیهی پولیِ عرضهکنندهی سرمایه نیز قرار میگیرد. مارکس این داعیه را سرمایهی مجازی مینامد. (برای شرح تفصیلی این موضوع ر. ک. لوهوف 2014) آفرینش پول از سوی بانک مرکزی در مقایسه با شکلهای دیگرِ آفرینش سرمایهی مجازی، مانند صدور سهام یا اوراق قرضه، نشانگر ویژگیِ متفاوتی است.
[5]. تورم تکاثری در مراکز بزرگ سرمایهداری در گذشته نیز وجود داشت. البته این تورم در گذشته اغلب به معنای انهدام پول ملی یک کشور در اثر ویرانی ناشی از جنگ بود. در این مورد کافی است به تورم تکاثری بعد از جنگ جهانی اول فکر کنیم. گریزگاهی تاریخی که نظام جهانی سرمایهدارانه بهسوی آن حرکت میکند، اینبار تجزیه و فروپاشی نظام جهانیِ پولی بهطور اعم است. این گریز، با توجه به ورشکستگیهای اخیر، آغاز کار دوباره و موفقیتآمیز نظام پولی را بر اساس الگوی اصلاحِ ارزی در جهان، منتفی میکند.
منابع:
Binswanger, Mathias (2015) Geld aus dem Nichts – Wie die Banken Wachstum ermöglichen und Krisen verursachen Weinheim 2015
Lohoff, Ernst /Trenkle,Norbert (2012) Die große Entwertung Münster 2012
Lohoff, Ernst (2018) Die allgemeine Ware und ihre Mysterien, Krisis-Beitrag 2/2018
Lohoff, Ernst (2014) Kapitalakkumulation ohne Wertakkumulation, Krisis-Beitrag 1/2014
MEW 25 = Marx, Karl (1986): Das Kapital, Band 3 Marx-Engels-Werke Bd.25, Berlin 1986
Wray, L. Randall (2018) Modernes Geld verstehen, Berlin 2018
لینک کوتاهشده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-3oO


کارل مارکس در جلد سوم سرمایه فصل 32 نوشت: “پولهای اعتباری خود تنها تا آنجائی پول هستند که پول واقعی را به مبلغ ارزش اسمی شان کاملا” جایگزین کنند. با جریان خروج طلا،عمل تبدیل پذیری شان(نگارنده؛تسعیر پذیری پول اعتباری) به پول – یعنی شناسائی شان با طلای واقعی – مسئله دار می شود. از اینروست که اقداماتی اجباری مانند، افزایش نرخ بهره و غیره برای تضمین شرایط این تبدیل پذیری ضروری می شود.”
لذا ضرورت اقداماتی اجباری مانند افزایش نرخ بهره بانکی توسط فدرال رزور در بحران اخیر بانکی آمریکا را میبایست منتج از خصیصه ی اجتماعی کار دانسته که بصورت موجودیت پولی کالاها و لذا بمثابه ی یک شیء خارج از تولید واقعی، ظاهر می گردد. او می نویسد: ” تا زمانیکه خصیصه ی اجتماعی کار بصورت موجودیت پولی کالاها و لذا بمثابه ی یک شیء خارج از تولید واقعی، ظاهر می گردد،بحران های پولی – چه مستقل باشند و چه تشدیدکننده ی بحران های واقعی – غیر قابل اجتناب هستند.”
جلد سوم سرمایه، فصل 32:
این اساس تولید سرمایه داری است که پول بمثابه ی شکل ارزشی ای مستفل در مقابل کالا قرار می گیرد، یا که ارزش مبادله ای میبایست در پول، صورت مستقلی به خود بگیرد و این فقط به این نحو امکان پذیر است که کالائی مشخص، آن ماده ای می شود که همه ی دیگر کالاها با ارزش آن اندازه گیری می شوند و آن دقیقا” بدین نحو کالای عام می شود یعنی کالا ئی بتمام معنی در تقابل با همه ی کالاهای دیگر.
این می باید خود را به دو جنبه نشان دهد، بخصوص در میان کشورهای پیشرفته سرمایه داری که به میزان عظیمی پول (نگارنده؛ کالای پول یا سکه طلایی که هنوذ از آن پول زدایی نشده است) را،از یک طرف، از طریق عملیات اعتباری، و از طرف دیگر از طریق پول اعتباری ( نگارنده؛کاغذی) جایگزین می کنند. در دوره های کساد که اعتبارات محدود شده یا کاملا” متوقف می شوند، پولها ناگهان مطلقا” در مقابل کالا ها بعنوان یگانه وسیله ی پرداخت و وجود واقعی ارزش قد علم می کنند. و لذا کاهش ارزش عمومی کالاها و دشواری یا حتی عدم امکان تبدیل آنها به پول یعنی، به شکل ارزشی کاملا” بی نظیر خودشان رخ می دهد.
اما دوما”، پولهای اعتباری خود تنها تا آنجائی پول هستند که پول واقعی را به مبلغ ارزش اسمی شان کاملا” جایگزین کنند. با جریان خروج طلا،عمل تبدیل پذیری شان(نگارنده؛تسعیر پذیری پول اعتباری) به پول – یعنی شناسائی شان با طلای واقعی – مسئله دار می شود. از اینروست که اقداماتی اجباری مانند، افزایش نرخ بهره و غیره برای تضمین شرایط این تبدیل پذیری ضروری می شود. این میتواند از طریق قانونگذاری اشتباه که بر مبنای تئوری های نادرست در مورد پول بنا شده و برای ارضاء معامله گران پول،اورسون و شرکاء ، به خورد ملت داده شده است،کم و بیش به افراط کشیده شود. ضمنا” پایه و اساس آن توسط خود شیوه ی تولید فراهم شده است. کاهش ارزش پول اعتباری (بدون اینکه از فقدان کامل خصوصیت پولی اش سخن بگوییم که به هرحال کاملا خیالی است ) تمام اوضاع حاکم را خواهد لرزاند. از این جهت ارزش کالاها برای حفاظت از موجودیت بی نظیر و مستقل این شکل ارزشی پول قربانی می شود. بدین ترتیب ارزش کالاها قربانی می شود تا وجود خیالی و مستقل این شکل ارزشی در پول تضمین شود. به هر حال ارزش پول فقط زمانی تضمین میشود که خود پول معتبر باشد.
برای یک چند میلیون پول باید بسیار میلیون کالا قربانی شود. این در تولید سرمایه داری غیر قابل گریز است و یکی از زیبائی های آن را تشکیل می دهد. این در شیوه های تولید قبلی اتفاق نمی افتد، زیرا نه اعتبارات و نه پول اعتباری ، بر آن اساس محدود که آنها بر آن حرکت می کنند، به تکامل نمی رسند. تا زمانیکه خصیصه ی اجتماعی کار بصورت موجودیت پولی کالاها و لذا بمثابه ی یک شیء خارج از تولید واقعی، ظاهر می گردد،بحران های پولی – چه مستقل باشند و چه تشدیدکننده ی بحران های واقعی – غیر قابل اجتناب هستند. از جهت دیگر این کاملا” روشن است که تا هنگامیکه اعتبارات بانکی لطمه نخورده، یک بانک می تواند در این موارد با افزایش پول اعتباری، حالت آشفتگی را آرام کرده و با پس کشیدن پول اعتباری، حالت آشفتگی را شدت بخشد. تمام تاریخ صنعت مدرن نشان می دهد که فلز (نگارنده؛ طلا) در واقع فقط برای موازنه ی بازرگانی بین المللی، هر گاه توازن آن موقتا” بهم خورده باشد، اگر تولید سازمان یافته باشد، ملازمه دارد. اینکه بازار داخلی حتی حالا هم نیازی به پول فلزی (ج؛طلا) ندارد بوسیله ی تعلیق باصطلاح پرداخت نقدی بانک های ملی نشان داده می شود که در تمام موارد بسیار حاد بعنوان یگانه وسیله ی کمکی به آن دست یازیده می شود.
در ادامه بحران بانکی اخیر غرب را از نظرگاه دکتریانیس یکی از استادان فرزانه ی یونانی بررسی میکنیم که اعتقاد دارد تنظیم کنندگان غربی میبایست اجازه دهند تا بانک های ورشکسته ای و نجات یافته ای مانند سیلیکون ولی در آمریکا و کردیت سوئیس سوخته شوند چرا که بحران اخیر می تواند بمراتب از بحران جهانی سال 2008 بدتر باشد.
https://www.youtube.com/watch?v=lbji8utP6dU&t=196s
Yanis Varoufakis on why we should ‘let the banks burn’ | UpFront
در این پرسش و پاسخ به فضاهای متمرکز مالی اشاره شده که میبایست منظور بانک ها باشند که قسمتی از سپرده ی سپرده گذاران بانکی را در بانک مرکزی به وثیقه میگذارند و بانک مرکزی سیستم پرداخت را از طریق وثایق مدیریت میکند. اما ما با فضاهای متمرکز و غیرمتمرکز صرافی ها در بازار کریپتوکارنسی مواجه هستیم که دکتریانیس اجمالا به آن اشاره دارد که سیستم پرداخت را از سیستم واسطگری اعتباری در بانک های سنتی جدا کرده و در واقع معامله گران وجوه کریپتوئی را یا در صرافی های متمرکز و غیرمتمرکز برای اقدام به معامله نگه میدارند که مبالغی نسبتا قابل ملاحظه نیستند و یا در کیف پول های نرم افزاری یا سخت افزاری خودشان ذخیره میکنند که بدرستی سیستم پرداخت کریپتویی را از سیستم واسطگری اعتباری سنتی جدا نموده است.
دکتریانیس که یکی از استادان فرزانه ی عصر حاضر است در این پرسش و پاسخ بحران سال 2008 را عدم رعایت مدیریت ریسک صحیح بانکداران در پرداخت وام های رهنی بدون وثیقه و غیر قابل بازگشت اصل و فرع آنها میداند که با عنوان کلاهبرداری از آنها یاد میکند، ولی معتقد است که بانکداران ورشکسته ی اخیر سیلیکون ولی و کردیت سوئیس مشکل مدیریت ریسک نداشته اند و تنظیمات تنظیم کنندگان بانک های مرکزی و دولتمردان مسئول را بدرستی انجام داده اند. لذا مشکل بحران اخیر بانکهای اروپایی و آمریکایی را ساختاری دیده و از این بابت آنرا بدتر از بحران جهانی سال 2008 برآورد کرده است.
تجارب حاصله در بازار کریپتوکارنسی احتمال میدهد که، هنوذ بسیار زودهنگام است که بانک های سنتی که بمثابه ی نهنگ اکثر ارزهای معتبر کریپتویی را خریداری و ذخیره کرده اند را همراه با نقش استیبل کوین های دلاری، در مقابل دلار فیات(fiat money) ، در بحران بانکی اخیر مغلوب حریف تازه کاری چون وجوه کریپتویی دانست.
در ضمن جا دارد به مشکل ساختاری در گزارش سال 2022 اشاره کنیم که آقای ری دالیو در فدرال رزور در باره چرخه ی کلاسیک تورم بدهی ارائه کرده بود.
درتاریخ هشتم مارس 2023 مقارن با 17 اسفند 1401 ،جرالد پاول رئیس بانک مرکزی آمریکا در کنگره در پاسخ به این پرسش که؛ تا کی افزایش نرخ بهره بانکی خاتمه می یابد که عنقریب اقتصاد را وارد رکود میکند و دو میلیون شغل را نابود میسازد؟
با توجه به این حقیقت که توضیح ناعادلانه نقدینگی در ایالات متحده باعث شده تا مردم زیادی نتوانند عواقب افزایش نرخ تورم را تحمل کنند.
پاول میگوید: در رابطه با گزینه ی نابودی دو میلیون شغل هنگام ورود اقتصاد به رکود و کسادی و گزینه ی نابودی قدرت خرید بخش اعظمی از مردم آمریکا بواسطه افزایش نرخ تورم، تنظیم کننده پولی آمریکا ارجحیت را به حفظ قدرت خرید مردم میدهد.(نقل به مضمون)
واقعیت اینست تا زمانیکه تورم بالاست نگهداری یا خرید اوراق قرضه مدت دار دولت فدرال برای سرمایه گذاران آمریکائی و جهانی مقرون به صرفه نیست لذا آنها سعی میکنند خودشان را از شر خرید دلار یا اوراق قرضه دولتی خلاص نمایند و به بازارهای پر ریسک تری چون سهام و کریپتو روی آورند.
یکی از موفق ترین سرمایه گذاران تاریخ: میلیاردر معروف آقای ری دالیو می باشد.
او معتقد است اقتصاد و بازارهای باز آمریکا مشکل ساز هستند. در ضمن او می گوید، خود کاپیتالیسم هم نیازمند اصلاحات است. در ابتدا به اظهارات ایشان در بانک مرکزی آمریکا می پردازیم:
چیزی که تا بحال دیده ایم روشن است؛ نیاز به توزیع (نگارنده، پول چاپ شده بدون پشتوانه توسط فدرال رزرو) برای تولید بدهی زیاد. (نگارنده، برای خرید چک ها یا اوراق قرضه دولتی و تولید بدهی زیاد دولت فدرال)
این چک ها (اوراق قرضه آمریکا ) از کجا آمده اند؟ پاسخ، از دولت. دولت این چک ها را نوشته است ولی دولت نمی تواند پول تولید کند. (نگارنده، البته منظور دولت فدرال آمریکاست که بانک مرکزی آن از استقلال نسبی برخوردار است.)
فقط بانک مرکزی است که می تواند پول چاپ کند. بنابراین بانک مرکزی مجبور بوده حجم زیادی پول چاپ کند تا آنرا به دولت قرض بدهد و این خلق پول بدون پشتوانه است. وقتی به بخش پایانی این چرخه می رسید،جایی که روز به روز بدهی بیشتری تولید می کنید و بعد به خلق پول می پردازید، در واقع در پایان یک چرخه طولانی مدت بدهی هستید و این هم مجموعه ای از مشکلات خاص خودش را به همراه دارد.
بیایید پشت پرده این صحنه را کشف کنیم. بعد شما می توانید بفهمید نشانه های هشدار دهنده کدام هستند چون این فقط یک تجلی از اتفاقی بزرگ است. وقتی باید اوراق قرضه زیادی به فروش برسند و این اوراق قرضه بازگشت سرمایه خوبی ندارند، یک بازگشت سرمایه منفی تضمین شده در اوراق قرضه وجود دارد که به تورم مربوط است. شاخص تورم اوراق قرضه به منفی یک درصد می رسد پس هیچ بازگشت سرمایه ای در کار نیست.
( نگارنده، آرتور هایس می نویسد، شاخص مصرف کننده cpi سبد کالاهای نمونه مصرفی مصرف کنندگان شهری آمریکا را در نظر دارد که تورم را مشخص میکند. اما شاخص pce سبد کالاهای مصرفی مصرف کنندگان آمریکایی را در سطح گسترده تری در نظر میگیرد که “هزینه های مصرفی شخصی” نامیده می شود، personal consumption expenditure .
در مورخ 14 فوریه سال 2023 ، cpi=6.4% و pce=4.7% بود که بازده سالانه اوراق قرضه شش ماهه آمریکا که % 4.8 بود فقط از تورم بیشتر بوده است و مابقی بازده های اوراق قرضه مدت دار دیگر سودی کمتر از تورم pce را نشان میداد. لذا کسی تمایل به خرید اوراق قرضه دراز مدت ،مثلا ده ساله، را ندارد . بدین خاطر است که بانک مرکزی آمریکا نرخ تورم هدف را دو درصد در نظر گرفته و برای رسیدن به آن نرخ بهره بانکی را افزایش میدهد.)
و دسته ای از مردم این اوراق قرضه را در اختیار دارند و این تنها محدود به مردم آمریکا نیست، بلکه پای سرمایه گذاران بین المللی هم وسط است و آنها هم صاحب این اوراق هستند. این بدان معناست که آنها باید اوراق قرضه بیشتری بخرند چون دولت مجبور است بدهی بیشتری را بفروشد.ولی تقاضا برای خرید این اوراق قرضه به میزان کافی نخواهد بود. وقتی این اتفاق افتاد نرخ بهره بالا می رود. این چیزی است که در حال حاضر شاهد آن هستیم.
( نگارنده ، نرخ بهره را بالا میبرند تا نقدینگی بی پشتوانه چاپ شده دوران کرنایی را دوباره جمع کنند که تورم کاهش یابد)
و بانک مرکزی بر سر یک دو راهی قرار میگیرد؛ الف- یا نرخ بهره به بالا رفتن ادامه مییابد ( نگارنده،یعنی افزایش ارزش دلار اتفاق می افتد)، ب- و یا آن ها باید پول چاپ کنند و آن اوراق قرضه را بخرند تا افزایش نرخ بهره را مهار و کنترل کنند و این هم نرخ های واقعی ( نگارنده ، بازده ی اوراق قرضه نسبت به افزایش تورم) را کاهش می دهد. بدین ترتیب کاهش ارزش دلار سرعت میگیرد. بعلاوه فشارهای تورمی هم تقویت می شود و ترسناک ترین نکته این است. لذا مردم با نگه داشتن اوراق قرضه پولشان را از دست می دهند. آنها می توانند اوراق قرضه را بفروش برسانند، اگر این کار را بکنند دولت هم در همان زمان باید آن اوراق را بفروشد و این می تواند یک دو راهی واقعی را ایجاد کند. این همان چرخه ی بدهی طولانی مدت کلاسیک است.
همانطور که گفتیم به اقتصاد بعنوان یک فرد نگاه کنید که ضربانش کند شده است، در این صورت پزشکان وارد میشوند و با محرک سعی می کنند ضربان را برگردانند.آنها دارو را تزریق میکنند. حالا اقتصاد در حال برگشت است و فشارهای تورمی هم بر می گردد ( نگارنده ، منظور از دارو پول است. ولی از کجا تامین می شود؟ در بانک مرکزی بی پشتوانه چاپ میگردد)، اما فشاری که برای مدیریت محرک وارد می شود دیگر مثل سابق نیست. وقتی این اتفاق افتاد مشکل اول اینست که بالا رفتن نرخ بهره بانکی کم کم به قیمت دارایی های مالی آسیب می زند.(نگارنده، آسیبی که باعث سقوط قیمت سهام بورس های و کاهش قیمت ارزهای در بازار کریپتوکارنسی می شود.)
در ابتدا آنها به اوراق قرضه دولتی لطمه می زنند و بعد پیشروی کرده به بازار سهام می رسند. چون نرخ بهره بانکی بر بازار سهام تأثیر گذار است و این تأثیر بر بازار فقط یکطرف ماجر است. (نگارنده، اکثر بانکها اوراق قرضه دولتی را خریده اند تا از سود آنها منتفع شوند. وقتی تورم بالا میرود نرخ تورم از نرخ بازه این اوراق فزونی می یابد و بتدریج بانک ها به بحران میرسند و اعلان ورشکستگی میکنند، اتقاقی که در مورخ اسفند 1401 با ورشکستگی بانک سیلیکون ولی در ایالات متحده رخ داد.)
شاید بازار سهام یک اصلاح 15 درصدی داشته باشد و بانک مرکزی آمریکا هم این نوسان را تحمل کند.ولی وقتی وضعیت وخیم تر می شود و تأثیرش بر اقتصاد کشور مشخص می شود آن زمان است که سطح موازنه واقعی را مشاهده می کنید.
این یعنی چه؟
این وضعیت را به سادگی نمی توان تغییر داد چون سؤال اینست که چه باید کرد، کمتر پول خرج کنید؟ اگر اینکار را بکنید چکهای کمتری ( نگارنده، اوراق قرضه ای که دولت منتشر میکند) صادر می کنید یا اجازه نمی دهید مردم به سادگی پول بدست آورند و این روند را تغییر دهند.( نگارنده، قدرت خرید مردم کم می شود.)
بنابراین با یک دو راهی سخت مواجه هستیم. این دو راهی سخت مورد نظر همان چیزی است که فکر می کنم در ماههای پایانی امسال (2022) ببینید و حتی چیزی فراتر از آن. چون احتمالا در پایان امسال همه چیز تبدیل به یک مشکل می شود. احتمالا خواهید دید که نرخ بهره باز هم بالا میرود چون رشد اقتصادی و تورم قوی تر می شود. (نگارنده، در اوایل سال 2023 بازار کار آمریکا به چنان بهبود نائل آمد که نرخ بیکاری در 50 سال اخیر به کمترین مقدار خود رسیده در حالیکه تورم ناشی از این رشد نیز محسوس بود.)
پس چیزی که باید مد نظر داشت سیگنال است. اگر این اتفافات بیفتد شما خواهید دید که نیاز برای خرید اوراق قرضه بیشتر می شود، در حالیکه اقتصاد قدرتمند است و تورم وجود دارد. اگر امسال را به همین ترتیب بگذرانیم ماجر فراتر از اتفاقات سال جاری خواهد رفت. در چند سال آینده این یک مشکل جدی خواهد بود، چون نحوه ی پول خرج کردن ما یک مسئله سیاسی است یک مشکل بزرگ سیاسی.
روند خرج کردن ها صعودی خواهد بود و این روی ارزش دلار و نرخ بهره تأثیر می گذارد. احتمالا بانک مرکزی آمریکا می گوید از اهداف تورمی آن ها بالاتر رفته ایم، ولی اگر به شاخص ها نگاه کنیم تفاوت زیاد نیست. مثلا شاخص نرخ بهره نقطه عطف که حدود 2.5 درصد است و آنها خواهند گفت هنوذ به آنجا نرسیده ایم، ولی نکته مد نظر من در مورد تورم اینست که ما دو نوع تورم داریم. من می خواهم این نکته را روشن کنم که ما فقط عادت کرده از یک نوع تورم حرف بزنیم ، آنهم وقتی که اقتصاد داغ شده و یک محدودیت ظرفیت وجود دارد.
بعد وقتی تقاضا بالا میرود آنهم در برابر ظرفیت موجود طبیعتا قیمت ها بالا می روند. نرخ بیکاری خیلی پایین می آید و….
اما ما یک نوع تورم دیگر هم داریم به اسم تورم پولی، این همان زمانی است که شما رکود تورمی را تجربه می کنید. و تورم پولی یعنی حتی وقتی اقتصاد ضعیف شده نرخ تورم بالا می رود. چون تورم پولی خیلی بالاست.
و این یک حرکت را بر می انگیزد، حرکنی بطرف بیرون از حوزه اوراق قرضه و پول به سمت سایر دارایی ها میرود مثل، بازار سهام و سایر زمینه های سرمایه گذاری از بورس گرفته تا طلا ، سایر ارزها، بیتکوین و …. اما درست هنگامیکه متوجه شروع رکود تورمی می شوید.
خطر بزرگ و اصلی رکود تورمی اینست که تعداد فروشنده های اوراق قرضه از تعداد خریداران آن بیشتر می شود و باید بیشتر پول چاپ شود. (نگارنده، وقتی خرید اوراق قرضه دولتی مقرون بصرفه نباشد بانک مرکزی مجبور است پول چاپ کند و آن اوراق را خریداری نماید.)
پول نقد آشغال می شود یا بعبارت دیگر به نظر می رسد که نگه داشتن آن ریسک کوچکتری دارد، اما اینطور نیست. چون وقتی نرخ بهره صفر است یا مثل برخی کشورهای خارجی نرخ بهره منفی شده اما نرخ تورم به دو درصد یا بیشتر رسیده ،در مقایسه با نرخی که شما مالیات داده اید، در واقع شما به اندازه دو درصد در سال قدرت خریدتان را از دست میدهید و این خیلی زیاد است. شما بخش بزرگی از قدرت خریدتان را از دست میدهید.
در این شرایط است که شما نمی خواهید پول نقدتان را نگه دارید یا می خواهید پول قرض کرده تا چیزی بهتر از نرخ بهره صفر پیدا کنید یا دارایی که با تورم قیمتش افزایش یابد. معمولا اگر یک دارایی می خرید که نرخ تورم اش دو درصد یا بیشتر در سال است همین کار را انجام میدهید. اما کار دیگری که باید انجام دهید متنوع سازی دارایی هاست. خوب شما پول نقد دارید و به تنوع نیاز دارید و این تنوع باید در زمینه ارزها باشد، یعنی تنوع در کشور و البته تنوع در کلاس های دارایی.