اصول هستیشناختیِ بنیادین مارکس
پیشپرسشهای روششناختی
نوشتهی: جُرج لوکاچ
ترجمهی: کمال خسروی
این، و نه فقط در اینجا، یکی از دستآوردهای بزرگِ لنین است که بهمثابه تنها مارکسیستِ زمانهی خود، تقدم و اولویت فلسفیِ مدرنِ منطق و شناختشناسیِ (ضرورتاً ایدهآلیستیِ) قائم بهذات را بهدور افکند و در برابر آن ــ مثلاً در همین اثر ــ به درک اصیل هگلی از وحدتِ منطق، شناختشناسی و دیالکتیک، مسلماً با کاربستی ماتریالیستی، بازگشت. دراین باره همچنین باید یادآور شد که بهویژه در کتاب «امپریوکریتیسیسم»، شناختشناسیِ او در همهی موارد مشخص، مثلاً انعکاس واقعیت مادیِ موجود و مستقل از آگاهی، عملاً همواره تابع و تالیِ یک هستیشناسیِ ماتریالیستی است. اینجا نیز میتوان دیالکتیکی را که در این وحدت جای گرفته است، از لحاظ عینیتاش، بهنحو هستیشناختی تفسیر کرد. همانگونه که بهزودی در واکاویِ یگانهْ نوشتهی مارکس [یعنی، «روش اقتصاد سیاسی» در گروندریسه]، که بهطور عام خصلتی روششناختی ـ فلسفی دارد، خواهیم دید، کاملاً بدیهی است که مارکس این وحدتِ تندیسوار را بهرسمیت نمیشناسد و نه فقط هستیشناسی و شناختشناسی را آشکارا از هم متمایز میکند، بلکه دقیقاً در امنتاع از این جداسازی، سرچشمههای توهمات ایدهآلیستیِ هگل را میبیند.

