فریفتاری وارونگیِ واقعی
دیالکتیک انتقادی ـ فصل چهارم
نوشتهی: کمال خسروی
از منظر نقد اقتصاد سیاسی، منشأ سودِ سرمایه، ارزشاضافیِ تولیدشده در فرآیند تولید است؛ البته آنچه مقدار سود سرمایهدار را تعیین میکند، مقدار ارزشاضافیِ تولیدشده در فرآیند تولیدی نیست که در بنگاهِ خودِ آن سرمایهدار تولید شده است، مقدار این سود وابسته است به نرخ (میانگین) سود. نرخ سود، برخلاف نرخ ارزشاضافی که برابر با نسبت ارزشاضافی به سرمایهی متغیرِ سرمایهدار منفرد است، برابر است با نسبتِ ارزشاضافی به کلِ سرمایهی سرمایهدار؛ یعنی مجموع سرمایهی ثابت و سرمایهی متغیر یا کلِ سرمایهی پیشریختهاش. بنابراین در تعیین مقدار سود سرمایهدار، نه فقط ارزشاضافی، بلکه کلِ اجزای سرمایه دخالت دارند. مارکس میگوید همین امر، «رابطهی سرمایه را رازآمیز میکند.» (مارکس: کاپیتال 3، ص 55) بهنظر او «این شیوه که ارزشاضافی با گذار از میانجیِ نرخ سود بهشکل سود دگردیسی مییابد، درواقع ادامهی روند وارونگیِ سوژه و ابژه است که پیشتر در طی فرآیند تولید رخ داده است.» (همانجا) منظور از وارونگیِ سوژه و ابژه در اینجا چیست؟ فقط وارونگیِ سرمایهی ثابت و سرمایهی متغیر؟ یعنی بهجای اینکه سرمایهی متغیر (نیروی کار) که منشاء حقیقیِ تولیدِ ارزشاضافی، سوژه باشد و سرمایهی ثابت ــ که فقط کار مرده است و ارزشافزا نیست ــ ابژه، به وارونه، سرمایهی ثابت سوژه و سرمایهی متغیر ابژه شده است؟ خیر. این همان وارونگیِ دوقطبی است و از تبیین و نقد سوژهی کاذب ناتوان است. پس منظور کدام وارونگی است؟ منظور مارکس از «پیشتر» کی و کجاست؟ او میگوید: «همانجا دیدیم که چگونه کل نیروهای بارآورِ کار که قائم به سوژهاند بهمثابه نیروهای بارآورِ سرمایه جلوه میکنند» و اضافه میکند به این ترتیب «از یکسو ارزش، کارِ سپریشده، که بر کار زنده سلطه دارد، در سرمایهدار شخصیت مییابد؛ از سوی دیگر، به وارونه، کارگر صرفاً بهمثابه نیروی کار عینی، بهمثابه کالا، پدیدار میشود.» (همانجا) به جرأت میتوان گفت که کل دیدگاه مارکس دربارهی وارونگی (اعم از وارونگیِ دیالکتیک هگل تا وارونگیِ موضوع و محمول و وارونگیِ سوژه و ابژه) در این عبارت صورتبندی شده است.

