ترجمه
Leave a Comment

از سلول انفرادی چین تا زندان تهران

از سلول انفرادی چین تا زندان تهران

نامه‌ای که سانسور را دور زد

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

وو چن

ترجمه‌ی: سمیه رستم‌پور

 

مقدمه‌ی مترجم: این متن نامه‌ی است خواندنی از یک زندانی سیاسی زن در «چین»، که هم‌زمان با قیام «ژن ژیان ئازادی» در ایران، برای دور زدن دستگاه سانسور چین، تجربه‌ی بازداشت و تبعید خود و هم‌راهانش را از زبان یک زن کورد در ایران روایت کرده است. «وو چن»، نویسنده‌ی این متن را که داستان درباره‌ی اوست، در اکتبر ۲۰۲۴، در جشنواره‌ای انترناسیونالیستی در شهر مارسی، در جنوب فرانسه دیدم؛ فستیوالی که به همت کلکتیو «الشعب یرید» (مردم خواهان سقوط رژیم‌ها هستند، شعار انقلاب سوریه) برگزار شده بود.[1] در این گردهمایی، بیش از ۱۵۰ فعال سیاسی ضدنظام از سراسر جهان ــ از پنج قاره ــ برای بیش از یک هفته در کنار هم گرد آمده بودند؛ فعالانی که در حوزه‌های گوناگون از جمله مبارزات فمینیستی- کوئیر، محیط زیستی، ضدسرمایه‌داری، ضدپلیسی و ضددولتی، مبارزه علیه استبداد و استعمار، و جنبش‌های مرتبط با مسکن، غذا برای همگان، آموزش آلترناتیو کمونال و رسانه‌های آلترناتیو فعالیت می‌کردند. «وو چن» که اکنون در برلین پناهنده است، شناختی عمیق و دقیق از خاورمیانه داشت، موضوعی که خیلی زود در کارگاه‌های مشترکی که طی آن چند روز با هم گذراندیم، برایم آشکار شد. هرچه بیش‌تر صحبت کردیم، بیش‌تر به وسعت دانش او درباره‌ی ایران، کردستان، روژآوا و تاریخ سیاسی منطقه پی بردم. او نمونه‌ای نادر از یک انترناسیونالیست واقعی در این دوران است، و این برایم شگفت‌انگیز بود. در همان روزهای اول فستیوال که هم‌صحبت شدیم، این متن را برایم فرستاد و گفت زمانی که در چین، به خاطر فعالیت‌های سیاسی‌اش بازداشت شده بود، به این نتیجه رسیده بود که روایت آن‌چه را که بر او به‌عنوان یک زندانی سیاسی گذشته است، نمی‌تواند مستقیماً از زبان خودش بنویسد، هم به دلیل جرم‌انگاری بیش‌تر و هم به سبب سانسور احتمالی. پس تصمیم گرفته بود داستان‌اش را از زبان یک زن زندانی کورد در ایران روایت کند؛ تصمیمی سرشار از خلاقیت، تخیل و تدبیر سیاسی. نتیجه‌ی کار بسیار خواندنی و البته تلخ است؛ شباهت صحنه‌ها، گفت‌وگوها، رفتار بازجوها، واکنش‌ها و احساسات پیچیده و متناقض زندانیان، فضای حاکم بر بازداشتگاه‌ها، و روند دستگیری و بازجویی در این متن چنان به واقعیت ایران نزدیک است که هنگام خواندن، برای مدتی فراموش می‌کنیم این روایتی از زندان و زندانیان سیاسی در چین است، نه ایران! «وو چن» اهل شهری در چین است که اقلیت‌های زیادی از جمله «اویغورها» در آن ساکن هستند، هرچند خودش در پکن بزرگ شده است. به همین دلیل، در متن او بارها با مضامینی پیرامون ستم ملی و برخوردهای تبعیض‌آمیز با زندانیان «اقلیت» مواجه می‌شویم ــ یک شباهت تأمل‌برانگیز دیگر با وضعیت ایران.

در آخر لازم است بگویم که این متن به‌طور دقیق ترجمه شده و تمامی نام‌های فارسی و کوردی ــ از شهرها و مکان‌ها، از کردستان تا بلوچستان، تا اسامی افراد و سایر ارجاعات ــ همگی توسط خود نویسنده «وو چن» انتخاب و به کار رفته‌اند و عیناً ترجمه شده‌اند. مترجم تنها در چند پاورقی محدود، توضیحاتی را برای روشن‌شدن زمینه برخی مفاهیم و ارجاعات متن برای فهم بهتر آن اضافه کرده است.

نامه‌ای از زندان تهران

شرح تصویر: «نامه‌ای از زندان تهران»، ۲۰۲۳، آکریلیک روی دو پنل با قاب، ۶۶×۴۶ سانتی‌متر. در اولین سالگرد دستگیری «وو چن»، دوست او «هو جیامین» این تصویر را برای او فرستاد که تلاش می‌کند هم‌زمان صحنه‌ی واقعی بازجویی در چین و صحنه بازجویی در ایران را تجسم و در کنار هم قرار دهد. اما این اثر تنها نتیجه‌ی تخیل نیست؛ زیرا خود «هو جیامین» نیز یک‌بار به‌خاطر اثری که خلق کرده بود در چین دستگیر و بازداشت شده بود.

***

مقدمه‌ی نویسنده

تجربیاتی که در ۲۰۲۲ از سر گذراندم، در ظاهر وحشتناک به‌ نظر می‌رسند، اما می‌دانم در مقایسه با سال پوچ و عجیبی که همه با هم از سر گذراندیم (اشاره به نسل‌کشی در فلسطین)، تنها یک امر حاشیه‌ای ناچیز به شمار می‌روند.

در چین پژوهش‌گر و فعال فرهنگی بودم. بارها از سوی پلیس در چند سال گذشته برای فعالیت‌های حرفه‌ای و اجتماعی‌امْ مورد آزار قرار گرفتم.[2] پیش از ۲۰۲۲ می‌توانستیم نوعی تعادل را حفظ کنیم: گاهی بازجویی‌ام می‌کردند، به تعقیبم می‌پرداختند، با کارفرمایانم در محل کار صحبت می‌کردند یا افرادی را برای نظارت بر سخن‌رانی‌های عمومی و فعالیت‌هایم به شکل هدف‌مند می‌فرستادند، ولی هم‌چنان امکان کافی برای مشارکت در زندگی عمومی و فعالیت‌های جمعی را به من می‌دادند، از جمله نوشتن، اظهارنظر در شبکه‌های اجتماعی، وبلاگ‌نویسی و برگزاری یا شرکت در رویدادهای حضوری.

اما همان منطق و عقلانیت ناچیزی هم که در اقدامات‌شان بود، در ۲۰۲۲ از بین رفت. کوچک‌ترین عملی از جانب من می‌توانست نوعی هشدار حداکثری را برانگیزد؛ دلایل اتفاقات و توضیحات لازم درباره‌ی اقدامات امنیتی داده نمی‌شد و جایی برای گفت‌وگو باقی نمانده بود. بین بهار و تابستان همان سال، زمانی که قرنطینه‌ی طولانی‌مدت در چین پایان می‌یافت و سالگرد کشتار میدان تیان‌آن‌من[3] نزدیک بود، با دوستانم یک برنامه‌ی رقص در فضای عمومی ترتیب دادیم و در نتیجه آن به مدت سه روز تحت حبس‌خانگی قرار گرفتم. رسانه‌ای که شش سال در آن فعالیت می‌کردم، با فشارهای سیاسی قراردادم را غیرقانونی لغو و از پرداخت غرامت کامل مطابق با قوانین کار امتناع کرد. در اوایل پاییز برای شرکت در یک نمایشگاه هنری از پکن به شانگهای رفتم؛ با خودم برای کم‌تر از ده روز لباس برداشتم و هرگز تصور نمی‌کردم که دوباره به خانه‌ام باز نخواهم گشت.

صدها هزار ساکن پکن در ماه اکتبر، در آستانه‌ی برگزاری بیستمین کنگره حزب کمونیست چین[4]، دریافتند که اپلیکیشن «کیت سلامت پکن» (اپلیکیشنی دولتی برای کنترل وضعیت بهداشت عمومی در پکن در دوران کرونا) مانع بازگشت‌شان به شهر شده است؛ من نیز جزو آن‌ها بودم. پس از افتتاح نمایشگاه نتوانستم به خانه بازگردم و ناچار شدم هم‌راه با هنرمندان دیگر به «گوانگژو» بروم. در این مدت، سیاست «کووید صفر» هم‌چنان در سراسر کشور فاجعه‌آفرین بود؛ هر روز شبکه‌های اجتماعی پر از پیام‌های سوگواری می‌شد. گسست شی جین‌پینگ (رهبر حزب کمونیست چین و رئیس‌جمهور چین) از سنت برای حفظ رهبری در دوره‌ی سوم ریاستش و پرکردن هیئت سیاسی‌ای با گروهی که از افراد موردنظرش تشکیل شده بود، یأس بزرگی را به وجود آورد؛ از طرف دیگر، اعتراض شجاعانه و تک‌نفره‌ی آویختن یک بنر بر پل سیتونگ (به عنوان نمادی از مخالفت با سیاست‌های دولتی) به تنهایی کافی بود تا موجی از نارضایتی را برانگیزد؛ چینی‌های مقیم در غرب، پوسترهایی با شعار «شی (شی جین‌پینگ) را سرنگون کنید» منتشر کردند. در فضای سرکوبگر و خفه‌کننده‌ی سکوت جمعی، جوانان دست به کنش‌های اعتراضی زدند. موج اعتراضات در ایران در همان ‌زمان نیز الهام‌بخش آن‌ها شد. ما در گوانگژو برنامه‌هایی با محوریت هنر اعتراضات ایرانی برگزار کردیم و پوسترهایی در همبستگی با معترضان سرکوب‌شده درست کردیم؛ هم‌زمان، به‌طور مخفیانه در ارتباط با فضای چین آثار هنری مقاومت تولید می‌کردیم. دوستان اطرافم بی‌سر و صدا دست به کار فعالیت شده بودند.

در اواخر اکتبر، اوضاع همه‌گیری بیماری در «گوانگژو» از کنترل خارج شده بود. هر روز صبح که بیدار می‌شدم، پیام‌های خصوصی و گروهی پر از شایعات و ضدشایعات درباره‌ی قرنطینه را مرور می‌کردم. چندین بار سعی کردم به پکن بازگردم، اما تلاش‌هایم بی‌نتیجه بود. در حالی که از گرفتار شدن مجدد در قرنطینه وحشت‌زده شده بودم، در نهایت نیروهای امنیت داخلی پکن با عبور از مرزهای استانیْ مرا در «گوانگژو» به اتهام مشارکت در رویدادهای پس از «حادثه‌ی پل سیتونگ» بازداشت کردند. در روز دستگیری‌امْ چند نفر با لهجه‌ی گوانگدونگ (گویش کانتونی که در استان گوانگدونگ و هنگ‌کنگ رایج است) و در حالی ‌که لباس‌های سفید محافظتی به تن داشتند، با معرفی خود به عنوان مأموران بهداشت درِ منزل ما را گشودند و به دروغ ادعا کردند که فردی از «منطقه‌ی پرخطر» (ناحیه‌ای که به دلیل شیوع شدید کرونا به عنوان خطرناک شناخته شده است) در خانه مخفی شده و باید آن را بگردند؛ سپس از ما خواستند تست کووید بدهیم. اما همان‌لحظه که مدارک شناسایی را برای تست گرفتند و نام من را خواندند، پنج مأمور پلیس، این ‌بار با لهجه‌ی پکن، از پشت وارد شدند و همه‌ی ما را بازداشت کردند.

طنز تلخ ماجرا این بود که چون برنامه مربوط به «اپلیکیشن کووید» من هنوز اجازه بازگشت به پکن را نمی‌داد، آن‌ها چاره‌ای جز این نداشتند که از برنامه‌ی اولیه‌شان برای بردنم به پکن جهت بازجویی صرف‌نظر کرنند. از ترس این‌که نکند در گوانگژوی بحران‌زده از کووید بیش از حد بمانند و خودشان هم قادر به بازگشت نباشند، بازجویی را با عجله به پایان رساندند و شتابان به پکن برگشتند. به دلیل سیاست‌های مربوط به کووید، که پذیرش بازداشت‌شدگان جدید را برای مراکز بازداشت گوانگژو دشوار کرده بود، من به‌طور موقت از بازداشت طولانی‌تر نجات یافتم و تنها به ۱۵ روز بازداشت اداری به اتهام «برهم زدن نظم عمومی» محکوم شدم. به محض آزادی، در آخرین لحظه از منطقه‌ی قرنطینه‌شده گوانگژو گریختم و به جزیره‌ای در جنوب پرواز کردم تا مدتی پنهان بمانم. از من خواسته شد که موقعیت مکانی‌ام را به پلیس امنیت داخلی پکن گزارش دهم و در انتظار تحقیقاتی بمانم که قرار بود بر اساس اطلاعاتی که از وسایل شخصی‌ام برداشته بودند، انجام شود. کم‌تر از دو هفته پس از آنْ جنبش «برگه‌ی سفید»(A4 Movement) (جنبش اعتراضی علیه سانسور و قرنطینه در چین) آغاز شد و دوستانم در پکن یکی پس از دیگری ناپدید شدند؛ در همان لحظه تصمیم گرفتم از کشور فرار کنم.

ترس از استبداد در طول این سال دهانم را بسته نگه داشت، اما فهمیدم که محروم شدن از حق سخن گفتن، دردناک‌تر از تمام آزارها و سرکوب‌های دیگر است. اعتراضات پرشور ایران، که هم‌زمان با وقایع ما جریان داشت و آن‌ها را از نزدیک دنبال می‌کردم، برایم به چارچوبی خیالی تبدیل شد که از طریق آن توانستم داستان واقعی آن‌چه بر ما گذشت را روایت کنم. نسخه‌ی چینی وب‌سایت «آرت‌فروم» (Artforum) این روایت را در آستانه‌ی سال نو منتشر کرد؛ به‌جز سردبیران مجله و افرادی که از نزدیک با من هم‌کاری داشتند، فقط کسانی که در این روایت اولیه نامشان آمده بود، فهمیدند که این داستان در واقع درباره چه کشوری است. مردم با گسترش این روایت با حسرت می‌گفتند که ایران چقدر به کشور ما شبیه است، اما تقریباً هیچ‌کس متوجه نشد که این داستانْ واقعیت خود ما را بازگو می‌کند. به همین دلیل، این مقاله را دستگاه عظیم نظارت اینترنتی در چین[5] سانسور نکرد.

در لحظه‌ای که داستان تکمیل و منتشر شد، هنوز نمی‌دانستم که کدام یک زودتر فرا خواهد رسید: روز بعد یا دستگیری‌ام. به‌محض این‌که نوشتن را به پایان رساندم، دستور پلیس مخفی برای گزارش موقعیتم را نادیده گرفتم، به «یون‌نان» پرواز کردم و برای عبور از مرز زمینی به «لائوس» آماده شدم. طبق توصیه‌ی وکیل‌ام باید برای یک کارزار حمایتی آنلاین در صورت بازداشتم، مدارکی آماده می‌کردم. در همین راستا تصمیم گرفتم به داستان زندگی‌نامه‌ای مبدلم، «نامه‌ای از یک زندان در تهران»، پانوشت‌هایی اضافه کنم تا آن را دوباره به واقعیت چینی‌اش بازگردانم. این داستان با بازداشت دوباره من به پایان می‌رسید. اگر موفق به خروج از کشور می‌شدم، آن پایان هم‌چنان یک روایت خیالی باقی می‌ماند؛ اما اگر در مرز دستگیر می‌شدم، آن داستان، هم‌راه با پانوشت‌های رمزگشایی‌شده، به شهادت من در دادگاه تبدیل می‌شد.

در ۲۴ ژانویه بدون مشکل از مرز عبور کردم و توانستم چین را ترک کنم ــ آن‌قدر با عجله رفتم که حتی فرصت نکردم به خانه‌ام برگردم و وسایلم را جمع کنم یا گربه‌هایم را سر و سامان بدهم، یا خانواده‌ام را در جریان اتفاقات بگذارم.

۱۰ فوریه ۲۰۲۳/ویرایش شده در ۱ دسامبر ۲۰۲۳

 

«نامه‌ای از زندان تهران»

مادر،

امروز دومین روزی است که در زندان قرچک هستم. زمستان تهران امسال به طرز غیرعادی‌ای سرد شده. خوشبختانه زندان اوین در شمال شهر آن‌قدر از زندانیان سیاسی پرشده که مرا به این زندان در جنوب شهر انتقال داده‌اند. وگرنه شاید وضعیت بدتری داشتم! هنوز همان لباس‌هایی را به تن دارم که روزی که از هم خداحافظی کردیم، اوایل سپتامبر، پوشیده بودم. آن موقع فقط دو دست لباس پاییزی هم‌راه داشتم؛ هرگز فکر نمی‌کردم که این‌قدر طول بکشد تا به خانه برگردم، آن هم به این شکل. به گل و گیاهم آب دادی؟ سرخس‌ها حتی در زمستان هم رطوبت زیادی لازم دارند و آلوکازیاها هم باید حسابی آفتاب بخورند. درخت لیمویم چی؟ میوه داده؟

سعی می‌کنم این نامه را برایت بنویسم، هرچند نمی‌دانم به دستت خواهد رسید یا نه. احتمالاً دورش خواهند انداخت. نه این‌که برایشان تهدیدی باشد، بلکه صرفاً به خاطر بی‌رحمی و بی‌اعتنایی همیشگی‌شان. فرح را یادت هست؟ همان دختری است که قبلاً ازش حرف زدم، همان‌که در بلوچستان تحقیق می‌کرد و به همین خاطر دستگیر شد. او را به اتهام «به خطر انداختن امنیت ملی» به ۱۵ سال زندان محکوم کردند و حالا چهار سال است در بند است. کتاب‌هایی که برایش فرستادیم، هرگز به دستش نرسید. رمانی را که در زندان نوشته بود، برای علی فرستاد، اما وقتی رسید، فقط فهرست مطالبش باقی مانده بود. بقیه را کنده بودند. ماه گذشته، بعد از اولین بازجویی که آزاد شدم، علی را دیدم. گفت فرح اخیراً از زندان با او تماس گرفته. این اولین و تنها باری بود که امسال صدای او را شنیده. اما صدایش مثل همیشه شکست‌ناپذیر بود. وقتی خداحافظی می‌کردیم، علی کلماتی را که می‌خواست بگوید، قورت داد. او، من و همه‌ی دوستانمان بی‌آن‌که لازم باشد چیزی بگوییم، می‌دانیم که آزادی من موقتی است؛ با این حال، محتاطانه از ترکاندن این حباب پرهیز می‌کنیم. «مطمئنم که هر اتفاقی هم بیفتد، تو هم مثل همیشه شکست‌ناپذیر خواهی ماند…» این جمله که از دهانش بیرون آمد، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و اشک‌هایم سرازیر شد.

فکر می‌کنم شاید همه از من ناامید شوند. در نهایت، شاید فقط یک روشن‌فکر خرده‌بورژوای ضعیف باشم. از وقتی که از کاری که به آن عشق می‌ورزیدم محروم شده‌ام، تمام سال را به تمرین تجربه‌ی فقدان گذرانده‌ام. هر شب، دو گربه‌ام را در آغوش می‌گیرم (در خیال) و در سکوت با آن‌ها خداحافظی می‌کنم. اما خیلی زود می‌فهمم تعداد چیزهایی که می‌ترسم از دست‌ بدهم خیلی زیاد است ــ حتی چند هزار کتابی که در خانه دارم ــ و همین باعث می‌شود که با اولین ضربه از هم بپاشم. صبحی که بازداشت شدم، تازه یک سری صفحه‌ی موسیقی دست‌دوم آنلاین سفارش داده بودم. احتمالاً تا حالا رسیده‌اند، نه؟ اما نمی‌دانم چه زمانی می‌توانم آن‌ها را گوش بدهم. حتی همان روز یک مخلوط‌کن هم به سبد خریدم اضافه کرده بودم ــ با این فکر که برای صبحانه آب انار بگیرم ــ ولی قیمتش کمی بالا بود، مردد شدم و در نهایت روی دکمه‌ی پرداخت کلیک نکردم. باورت می‌شود؟ در این یک روز و نیم زندان، چیزی که بیش از همه عذابم می‌دهد، همین وابستگی‌های کوچک و شرم‌آور خرده‌بورژوایی است. انگار که از دست دادن زندگی روزمره، دردناک‌تر از از دست دادن تمام آن چیزی است به دست آورده‌ام و معنایی که در کار موردعلاقه‌ام یافته بودم.

آه، بله، مامان. تمام این مدت جرات نکرده بودم درباره‌ی از دست‌دادن شغل‌ام به تو چیزی بگویم. درست بین بهار و تابستان بود. تنها به این دلیل که من و دوستانم در خیابان جمع شده و رقصیده بودیم، مرا محکوم به حبس خانگی کردند.[6] این رژیم چقدر از هر نشانه‌ی آزادی وحشت دارد! بعد از آن، پلیس مخفی دوباره با دفتر روزنامه‌ای که در آن کار می‌کردم تماس گرفت ــ این اولین بار نبود ــ و سردبیر و مدیران ارشد دیگر حاضر نبودند خطر حضور من را بپذیرند. می‌دانی که همیشه سعی کرده‌ام ترس و محافظه‌کاری را درک کنم و با هم‌دلی به آن‌ها نگاه کنم. اما روزنامه‌ای که در آن کار می‌کردم با یک دودوتا چهارتا فهمیده بود که من دیگر این‌بار جرات نخواهم کرد با افشای دلیل و شرایط اخراجمْ شلوغ کنم و حکومت را خشمگین کنم (و بله، حق با آن‌ها بود!). پس با سوءاستفاده از این سکوت احتمالی منْ از اجرای قانون کار سر باز زدند و از پرداخت کامل حق و حقوقم طفره رفتند. این چانه‌زنی‌های مداوم بر سر دستمزد، انگار که بازار سبزی‌فروشی باشد، چقدر آن‌ها را پست و نفرت‌انگیز می‌کند! تو چه نامی رویشان می‌گذاشتی؟ همان جن‌های فریب‌کاری که آدم را وسوسه می‌کنند و به راه شر می‌کشانند.

پس از آزادی بعد از اولین بازجویی در نوامبرْ وارد چرخه‌ای از انتظار بی‌پایان شدم. بازداشت معلق‌گونه‌ای که در آن بودم، به دلیل محدودیت‌های کرونایی، زندگی‌ام را زیر سایه‌ی شمشیر داموکلس قرار داده بود. پلیس مخفی هرازگاهی تماس می‌گرفت تا از محل حضورم باخبر شود و هشدار می‌داد که هر کجا بروم، باید از قبل اطلاع بدهم. وکلا و تمام دوستان باتجربه‌ام فقط مدام می‌گفتند: «کمی بیش‌تر صبر کن.»

حساب‌های شبکه‌های اجتماعی‌ام را حذف کردم، فایل‌ها را از کامپیوتر و گوشی پاک کردم، از زندگی عمومی کنار کشیدم، تمام این بی‌عدالتی‌ها را در خود فرو بردم و به مغاکی از سکوت فرو رفتم. انگار هر ثانیه و هر دقیقه‌ی زندگی‌ام به چنگ تعلیقی بی‌پایان درآمده بود. می‌دانستم که تنها در انتظار لحظه‌ای هستم که پلیس با اطلاعاتی که کپی کرده بود، تحقیقاتش را کامل کند و آزادی‌ام بار دیگر از من ربوده شود.

روزها وقت زیادی را صرف خواندن یادداشت‌های زندان افرادی کردم که طی چند سال گذشته دستگیر شده بودند تا خودم را از نظر ذهنی آماده کنم. وقتی خواندم که امین تا آخرین لحظه در زندان حاضر نشد اعتراف به گناه کند و در دادگاه تجدیدنظر در تهران با لکنت زبان گفته بود «حاضرم آزادی‌ام را فدای دفاع از همه چیزهایی کنم که انجام داده‌ام»، صورت‌ام را در بالش فرو بردم و مثل کودکی بی‌صدا زار زدم؛ شک داشتم که آیا توانایی مقابله با همه‌ی سختی‌های پیش‌روی را دارم.[7] شب‌ها پر بود از کابوس‌هایی درباره‌ی فرار، دستگیری و زندان. گاهی اوقات صدای رعد و برق بیرون به خوابی‌ نفوذ می‌کرد که در آن بازداشت شده بودم و داشتم بازجویی پس می‌دادم، و ناگهان از ترس از خواب می‌پریدم. اما حس ترس و ناامیدی در آن خواب‌ها همیشه آن‌قدر مشابه است که هیچ‌وقت چیزی را پس از بیدار شدن به خاطر نمی‌آورم. تنها خوابی که تأثیر زیادی روی من گذاشت، خوابی بود درباره‌ی چیزهای بسیار ساده زندگی‌ام: خواب دیدم برای دوستانم در خانه‌ام در تهران غذا می‌پزم. و خواب آن‌قدر طول کشید که تمام مرحله‌ی آماده‌سازی غذاها را به یاد دارم. وقتی تصور می‌کنم که دوستانم با دیدن غذاهایم شاد می‌شوند و می‌گویند «وای!» خوشحال می‌شوم. اما وقتی از خواب بیدار می‌شوم، واقعیتی که روبه‌رویم است، آن‌قدر تاریک و ناامیدکننده است که هیچ شباهتی به آن خوشحالی ندارد.

در اوج نومیدی‌ام پیش‌قدم شدم و با یکی از پلیس‌های مخفی تماس گرفتم و از او خواستم فوراً دستگیرم کند. پاسخ داد: «فقط منتظر به‌روزرسانی‌ها باش.» هر روز به خود می‌گفتم اگر همان روز دستگیر می‌شدم، حداقل می‌توانست موجی از حمایت ایجاد کند و اشتیاق مقاومت را دوباره زنده کند، نه این‌که این‌طور فراموش شوم.

درد کم‌کم کم‌رنگ می‌شد. بیانیه‌ای امضا کردم که در آن قول دادم جزئیات بازجویی را فاش نکنم. هر بار که احساس می‌کردم باید آن تکه‌های فکر و احساس را بنویسم، متوجه می‌شدم هیچ جایی برای ثبت آن‌ها به اندازه‌ی کافی امن نیست و بنابراین از فکر کردن به این تصمیم منصرف می‌شدم. کامپیوتر و گوشی‌ام دیگر هیچ حسی از حریم خصوصی به من نمی‌دادند. البته این‌ها مدت‌ها بود که به ابزارهای نظارت دولتی تبدیل شده بودند، اما بعد از این‌که ۳۰ ساعت وسیله‌هایم در اختیار پلیس مخفی بودند، برای من مثل یک ویروس ترسناک، غیرقابل لمس و خطرناک شده بودند (در حالی که ویروس واقعی اطرافمان ــ کووید ــ دیگر کسی را نمی‌ترساند).

حافظه تکه‌تکه می‌شود. آن پیام‌های «صفحه‌ای که دنبالش می‌گردی پیدا نمی‌شود» (404 Not Found) باعث می‌شود نتوانی حتی بیاد بیاوری که روز قبل از دیروز چه اتفاقی افتاده بود، چه برسد به روزهای قبل‌تر. تمام گفت‌وگوهایمان سخت می‌شوند و بی‌ربط جلوه می‌کنند. تنها وقتی که در اپلیکیشن‌های پیام‌رسان قابلیت حذف خودکار را فعال می‌کنیم، کمی احساس امنیت می‌کنیم، ولی اغلب وقتی بیدار می‌شوم و جواب‌هایی از طرف مقابل می‌خوانم، دیگر یادم نمی‌آید چه گفته بودم که آن‌ها بهش جواب دادند. با اکراه می‌بینم که پیام‌های گرمشان بعد از ۱۰ یا ۳۰ ثانیه یا یک ساعت محو می‌شوند. ولی هیچ راهی نیست که بیش‌تر بمانند. جرات گرفتن اسکرین‌شات ندارم، چون هر چیزی می‌تواند تبدیل به مدرک شود.

بله، فراموشی یک ظلم واقعی است، هم‌دست دیکتاتوری و سرکوب! اما زندگی در این کشور، که فرار از آن حتی سخت‌تر از تحملش است، به ما نشان می‌دهد که حافظه خودش اصلا یک جرم است. نه تنها زندگی را دشوارتر و دردناک‌تر می‌کند، بلکه در هر لحظه می‌تواند به ابزاری در دست پلیس مخفی تبدیل شود و تو را به دره‌ای غیرقابل تصور بیندازد.

***

حالا بالاخره می‌خواهم برایت از اولین بازداشتم بگویم که خیلی هم حساب‌شده و دقیق طراحی شده بود.[8]

یک روز معمولی توی نوامبر، درست مثل بقیه روزها، آن‌ها با روش‌هایی که معمولاً برای مجرمان جرایم سنگین استفاده می‌کنند، مرا به دام انداختند. چند مأمور، با ماسک‌ها و نقاب‌های مختلف، از تهران به سنندج آمده بودند.[9] بعدها، در بازجویی، همین را بهانه‌ی مسخره کردنم قرار دادند؛ مدام می‌گفتند چقدر راحت در تله‌شان افتادم. ولی خنده‌دار این‌جاست که من اصلاً پنهان نشده بودم! فقط یک روز عادی بود، من هم در یک دورهمی ساده با دوستانم بودم. آن لحظه‌ی کذایی در آشپزخانه بودم، داشتم به آبگوشت گوجه و نخود اضافه می‌کردم. غافل از این‌که خبرچین‌شان، که به زبان کوردی حرف می‌زد و خودش رو هم‌سفر جا زده بود، مسیر را برای‌شان هموار کرده بود. ناگهان با داد و فریاد ریختند خانه‌ی هدی: «همه زانو بزنید!» عادل ناخودآگاه زانو زد و مامورها همان لحظه او را محکم روی زمین خواباندند. نور و هدی، دو دختر جوان، کنار هم ایستاده بودند، خشک‌شان زده بود. من هم ناخودآگاه شروع کردم به داد زدن به کوردی و مقاومت کردم، اما ناگهان یک چیز دیگر همه‌ی وجودم را لرزاند: یک صدای تیز و خشن، با لهجه‌ی تهرانی.[10] آن لحظه، در همان چند جمله‌ی اول، انگار همه چیز با هم یکی شده بود: خشونت قدرت الهی، دستگاه سرکوب دولتی، برتری‌طلبی قومیتی و پدرسالاری؛ همه با هم جمع شده بودند. یکی از آن‌ها با لحن زهرآلود و تحقیرآمیز گفت: «لهجه‌ام را تشخیص نمی‌دهی مهسا؟ خوشحال نیستی که این‌قدر دور از خانه، یک هم‌شهری می‌بینی؟ این دفعه دیگر حسابی از خجالتت درمی‌آییم!» این جمله‌ها مثل زخمی بازْ تا مدت‌ها در ذهنم تکرار می‌شدند. من تهران به دنیا آمده بودم، اما کورد بودنم همیشه باعث می‌شد آن‌جا یک غریبه باشم. از بچگی همیشه سعی کرده بودم تهرانی حرف نزنم و به آن فارسی تحمیل‌شده به ما تن ندهم. همان لحظه که این حرف‌ها را شنیدم، فهمیدم که اوضاع خیلی جدی‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم و برای همین، بی‌درنگ ساکت شدم.

مامورها هیچ مدرکی نشان ندادند؛ نه احضاریه‌ای در کار بود و نه حکم بازداشتی، فقط دست‌بند و آن لهجه‌ی تهرانی که به وضوح نوعی تهدید عمدی بود. من و دوستانم را بردند، گوشی‌ها و لپ‌تاپ‌هایمان را ضبط کردند و خانه‌ی پدر و مادر هدی را از بالا تا پایین زیر و رو کردند. مرا در یک اتومبیل انداختند و بقیه را در اتومبیل دیگری. هوا تاریک بود و چیزی درست نمی‌دیدم. تنها چیزی که یادم مانده این است که برای لحظه‌ای جلوی یکی از کلانتری‌های همان دور و بر توقف کردند. می‌دانی که حکومت دارد کنترلش را بر مناطق کردستان از دست می‌دهد، خیلی از کلانتری‌ها قبلاً پر از معترضان شده بودند و دیگر برای بازجویی قابل استفاده نبودند. از طرفی، انتقال من به تهران با طی کردن ۴۸۰ کیلومتر، برای تیم‌شان خطر بزرگی محسوب می‌شد، چون به‌محض تاریک شدن هوا، بسیاری از شهرها و روستاهای مسیر به میدان جنگ تبدیل می‌شد. در اتومبیل مدام سرزنشم می‌کردند. به خاطر من مجبور شده بودند این همه راه را تا این منطقه‌ی «خطرناک» بیایند، و معلوم نبود که اصلاً سالم به لانه‌ی گرم و نرمشان در تهران برگردند یا نه.[11] البته، هیچ‌وقت از زخم‌زبان‌ زدن کم نمی‌گذاشتند: «هدی، نور و عادل به خاطر تو بازداشت شده‌اند، و مطمئن باش از این به بعد از تو متنفر خواهند بود»! (می‌دانستم که دروغ می‌گویند.) از شدت اضطرابْ اصلاً درکی از گذشت زمان نداشتم و نمی‌دانم چقدر در راه بودیم، ولی بعد از کلی جست‌وجو سرانجام یکی از کلانتری‌های تحت‌کنترل‌شان را در کردستان پیدا کردند. تنها چیزی که یادم مانده این است که وقتی رسیدیم، شب از نیمه گذشته بود.

وقتی بالاخره مرا به زیرزمین آن کلانتری بردند، ترسی که با زحمت سرکوبش کرده بودم، ناگهان از درونم فوران کرد. دیگر حتی خیال این‌که «حق با من است» هم کاملاً رنگ باخت. اولین چیزی که دیدم، یک قفس بزرگ بود. دو مرد ژولیده و کثیف زیر نور خیره‌کننده‌ی چراغ‌های سقفی روی زمین خوابیده بودند، انگار هر گونه نشانه‌ای از کرامت انسانی رخت بربسته بود. کمی عقب‌تر، در تاریکی، قفس دیگری بود که در ابتدا خالی به نظر می‌رسید، اما بعدتر، وقتی برای رفتن به دست‌شویی از آن‌جا گذشتم، دیدم که یکی‌یکی زنانی را به آن‌جا می‌آورند. دور تا دور زیرزمین، اتاق‌های بازجویی بود و مرا هم به یکی از آن‌ها بردند.

بیش‌تر زمان در انتظار و دلهره گذشت. ضعیف عمل کردم؛ هنوز بازجویی درست و حسابی شروع نشده بود که بدون هیچ شکنجه‌ای، خودم رمز گوشی و لپ‌تاپم را به آن‌ها دادم. مدام از اتاق بیرون می‌رفتند و دوباره برمی‌گشتند، هر بار با «مدرک» تازه‌ای که از وسایلم پیدا کرده بودند. بعدها فهمیدم که «نور» دوستم شش ساعت مقاومت کرده بود تا رمزهایش را بگوید. اضطراب باعث شده بود مدام نیاز به دست‌شویی رفتن داشته باشم، اما این خودش یکی از تحقیرآمیزترین بخش‌های بازجویی بود. دست‌شویی، پایین راه‌پله‌ای در میانه‌ی راهرویی عمومی بود و تنها یک دیوار کوتاه ــ حدود یک‌سوم قد یک انسان عادی ــ پوشش داشت. آن‌قدر کوتاه که وقتی می‌نشستی، به‌سختی از دید پنهان می‌شدی. هر بار باید با دقت فکر می‌کردم که چطور بنشینم و هم‌زمان شلوارم را نگه دارم که چشم مأموران مردی که از راهرو رد می‌شدند به من نخورد. یک مأمور زن را از تهران آورده بودند تا هنگام دست‌شویی رفتن مراقبم باشد، اما اگر نبود، یک مأمور مرد جایش را می‌گرفت. انگار وقتی متهم می‌شوی، حتی این‌که نخواهی یک پلیس مردِ غریبه خصوصی‌ترین لحظاتت را تماشا کند، یک خواسته‌ی غیرمنطقی به حساب می‌آید.

وقتی بازجوهای تهرانی در زیرزمین نبودند، همیشه چند مأمور محلی میان‌سال با چهره‌های عبوس در مرکز محوطه مستقر بودند و تمام اتاق‌های اطراف را زیر نظر داشتند. اما مشکل تکرر ادرار باعث می‌شد هر از گاهی فرصتی پیدا کنم تا نگاهی گذرا به فضای بیرون از اتاق بازجویی بیندازم. یک بار ناخواسته حرف‌های چند بازجوی جوان‌تر را که در راهرو آهسته به کوردی صحبت می‌کردند، شنیدم. با ناراحتی از اضافه‌کاری‌ای که به خاطر رفتارهای مقامات تهرانی بهشان تحمیل شده بود، غر می‌زدند: «آره، تهرانی‌ها هیچ دستورالعملی را رعایت نمی‌کنند! می‌روند توی اتاق و نمی‌گذارند مظنون سر وقت آزاد بشود. چون از اول تصمیم گرفته‌اند که قانون زمان بازجویی را زیر پا بگذارند!» یک بار دیگر، درست پشت در اتاق، بازجوی تهرانی که مرا بازجویی می‌کرد، به پلیس محلی فشار می‌آورد که بعد از پایان بازجویی، تمام سوابق را پاک کند، حتی فیلم‌های ضبط‌شده‌ی دوربین‌های مداربسته‌ی داخل اتاق. شنیدن این چیزها انگار تمام توانم را از بدنم می‌گرفت. زمان کش می‌آمد، کند و بی‌پایان.

وقتی از کنار اتاق‌های دیگر می‌گذشتم، سعی کردم نگاهی به وضعیت دوستانم بیندازم. صدای گریه‌ی مداوم از اتاق دوستم نور به گوش می‌رسید. او خیلی جوان بود و هیچ‌وقت چنین چیزی را تجربه نکرده بود، احتمالاً هنوز یاد نگرفته بود که چطور در برابر خشونت ضعفش را پنهان کند. مأمور مخفی‌ای که بازجویی‌اش می‌کرد، هم‌سن و سال خودش بود و وقتی با او حرف می‌زد، کلماتش پر از ریاکاری و خباثتی بود که در لفافه‌ی مهربانی پیچیده شده بود. با لحنی چابلوسانه و زننده به نور گریان گفت: «با همسرم هم این‌قدر مهربان نبودم.» بعدها نور برایم تعریف کرد که هر بار مأموران میان‌سال تهرانی وارد اتاق می‌شدند تا او را بترسانند، این مأمور جوان سعی می‌کرد آرامش کند، دلش را به دست بیاورد و او را بخنداند. در تجربه‌های کمی که نور از روابط عاطفی داشت، خیلی پیش آمده بود که فریب بخورد. حالا یک مرد جوان، در فضایی بسته و برای مدت طولانی، به او توجه می‌کرد، کنار او می‌نشست و وقتی که گریه می‌کرد، به حرف‌هایش گوش می‌داد. چطور ممکن بود ضعفش را نشان ندهد؟ اما به نظر می‌رسید که این هم بخشی از یک نقشه‌ی حساب‌شده بود تا او را بشکنند. وقتی که نزدیک آزادی‌مان بود و در اتاق پذیرش نشسته بودیم تا مدارک را امضا کنیم و کارهای باقی‌مانده را انجام دهیم، متوجه تنشی شدم که به وضوح بین دوستم نور و آن مأمور وجود داشت؛ «رنگ موهایت طبیعی است؟ خیلی قشنگ است!» «کی مرا به شام دعوت می‌کنی؟» «اظهاراتت پر از تناقض بود، می‌دانی چقدر زحمت کشیدم تا درستش کنم؟» هر بار که او جمله‌ای از این دست می‌گفت، نور با خجالت سرش را پایین می‌انداخت. با این روش‌های پیچیده‌ی بازجویی، به نظر می‌رسید داشتند طبیعت آدمی را بسیار بی‌شرمانه محک می‌زدند! این کارهایشان من را یاد حرف‌های سپیده انداخت که بعد از آزادی‌اش در یک نشست خصوصی برایمان از دوران بازداشتش گفته بود: یک مأمور زن مرتب به سراغش می‌رفته و در یک اتاق بسته و بدون پنجره، با او درد دل می‌کرده. می‌گفت چون خوشگل نبود و اعتماد به نفسش پایین بود و زیادی ساده بود، رهبران مردِ انقلابی در دانشگاه توانستند به راحتی او را فریب بدهند و از او سوءاستفاده بکنند و البته او تنها دختر ساده‌دلی نبوده که چنین فریب خورده. در آن انزوای طولانی، این لحظات به ظاهر صمیمانه به طرز عجیبی برای سپیده آرامش‌بخش شده بودند، آن‌قدر که هر بار به گریه می‌افتاد و حتی تا مرز باور کردن حرف‌های مأمور پیش می‌رفت، طوری که نزدیک بود باورهای خودش را کنار بگذارد. وقتی در یک گردهمایی رفقا این حرف‌ها را شنیدند، مریم از خشم به خودش پیچید و من هم دست کمی از مریم نداشتم.

آره، یک شب دیر وقت، وقتی بیش‌تر بازجوها یا در جلسه بودند یا خوابیده بودند، مامور پلیسی که نور را بازجویی می‌کرد، در وقت استراحت آمد به سلول من و بی‌دلیل سر صحبت را با من باز کرد. داشت با آب‌وتاب تعریف می‌کرد که چند ماه پیش داشت مرا تعقیب می‌کرد که ناگهان یک متهم به تجاوز را آوردند زیرزمین. مامور فوراً تمرکزش رو از دست داد و با لحن آزاردهنده‌ای خطاب به متهم گفت: «این‌جا که کردستان است، برو از بازار سیاه ”جنده“ پیدا کن، چرا تجاوز می‌کنی!» بله، او از واژه «جنده» استفاده کرد، کثیف‌ترین و تحقیرآمیزترین کلمه‌ای که می‌توان برای توهین به زنان به کار برد. می‌توانی باور کنی چنین چیزی از دهان کسی بیرون بیاید که خودش را مدافع دین و آیین می‌داند؟

رفتاری که با هدیه داشتند، کاملاً متفاوت بود. «والدینت هنوز بازنشسته نشده‌اند، درست است؟ یک خواهر نه‌ساله هم داری، نه؟» این یکی از تحقیرآمیزترین بخش‌های تمام فرایند بازجویی بود. تهدیدهایی که به خانواده‌اش می‌کردند، هدیه را کاملاً وادار به تسلیم کرد و بازجویی هم تمام تلاشش این بود که اراده‌اش را از او بگیرد. سکوت‌های طولانی بین هر سوال، نوعی شکنجه مضاعف اعمال‌شده بر بدن خسته‌ا‌ش بود. هر وقت به دست‌شویی می‌رفتم و از کنار اتاق بازجویی هدیه رد می‌شدم، می‌دیدم که بی‌حرکت بود، هر دو پایش را با دستانش گرفته و روی آن صندلی سرد و فلزی مثل یک مجسمه جمع شده بود. بعداً به ما گفت که حتی یک بار هم دست‌شویی نرفته بود. اولین باری که اجازه پیدا کردیم هم‌دیگر را ببینیم، وقتی بود که برای آزمایش ادرار ما را بردند، اما همیشه یکی مراقب‌مان بود و نمی‌گذاشت حرف بزنیم. نور و من به آرامی دستانمان را به هم قلاب کردیم، ولی فوراً گفتند که دست‌هایمان را جدا کنیم. وقتی هدیه از دست‌شویی بیرون آمد، لیوانی که دستش بود پر از ادرار سرخ‌رنگ بود و مردی که داشت آزمایش را انجام می‌داد، حسابی تعجب کرد. مامور زن کنار دستش بی‌تفاوت گفت: «پریود شدی، نه؟» روز اول پریودش بود و هیچ‌کس نمی‌دانست چطور باقی این عذاب را تحمل کرد.

بازجوی من افسری بلندپایه و باتجربه از پلیس مخفی تهران بود. به محض این‌که رمز گوشی من را پیدا و باز کرد، از کوره در رفت و با عصبانیت وارد اتاق شد و شروع کرد به دادزدن که چرا همیشه همه چیز (تماس‌های پلیس) را ضبط می‌کردم. «بدت نمی‌آید با پلیس درباره‌ی حقوق حرف بزنی، نه؟ وقتی پلیس باهات حرف می‌زند، شروع می‌کنی به ضبط کردن صدایشان، هان؟ فکر می‌کنی قانون را بلدی، نه؟ فکر کردی خیلی زرنگی؟ یه درس حسابی باید بهت بدهم!» در طول بازجویی، گاهی از موقعیتش برای تحقیرم استفاده می‌کرد: «بیش‌ترین چیزی که از آن متنفرم این است که فکر می‌کنی پلیس‌ها همه احمق و بی‌خاصیت‌اند!» انگار هر واژه‌ای که به کار می‌بردم اشتباه بود و بیش‌تر توی باتلاق می‌افتادم. گاهی هم از تهدید به مجازات برای ترساندنم استفاده می‌کرد: «دوباره همان را که گفتی تکرار کن! چند سال می‌خواهی در زندان بمانی؟» این‌طور شد که در نهایت تمام حرف‌هایی که در شهادت‌نامه‌ا‌م نوشتم، عملا حرف‌های او بود. به ندرت البته پیش هم می‌آمد که از خودش گشودگی نشان بدهد؛ می‌گفت حال کسانی را که برای آزادی تلاش می‌کنند می‌فهمد و هم‌دردی‌اش را با وضعیت زنان ایران ابراز می‌کرد. از من می‌خواست باور کنم که همه‌ی مسئولین یکی نیستند. ولی در حقیقت از جایگاه قدرت‌ برترش به نظر می‌رسید از این‌که آرام آرام خردم می‌کند لذت می‌برد؛ این ۲۴ ساعت برای من مثل یک میدان مین پر از انگولک کردن مغزم بود، طوری که وقتی توانست اراده‌ام رو ضعیف کند تقریباً باورم شده بود که این کارها را به خاطر من می‌کند و کمک می‌کند تا از دستگاه قضایی تخفیف بگیرم.

وقتی به من شهادتنامه‌ی نهایی‌ام را دادند تا بررسی کنم، متوجه اشتباهی در بالای گزارش شدم که انگار به یک رویه تبدیل شده بود. در سطری که نوشته بود «باید با وکیل خودم تماس بگیرم»، به طور خودکار گزینه‌ی «ضروری نیست» انتخاب شده بود. هم‌چنین در پاسخ به سوال «آیا من قبلاً دفترچه‌ی دستورالعمل بازجویی را خوانده‌ام؟» به طور خودکار «بله» انتخاب شده بود. با این‌که ۲۰ ساعت از بازجویی گذشته بود، هنوز نمی‌دانستم این «دفترچه‌ی دستورالعمل بازجویی» چه هست. وقتی از او پرسیدم، با بی‌تفاوتی جواب داد: «این‌ها قابل تغییر هستند.» سپس مجموعه‌ای از اسناد مربوط به استانداردهای بازجویی به من داد. نور و هدیه هیچ‌کدام تجربه‌ای از این قبیل برخوردهای خشونت‌آمیز در روند بازجویی نداشتند، بنابراین وقتی بعداً از آن‌ها پرسیدمْ هیچ‌کدام به این جزئیات توجه نکرده بودند و قبل از امضا دقیقاً شهادت‌نامه‌هایشان را نخوانده بودند.

مضحک‌ترین بخش این ماجرا، غرور و حماقت این پلیس‌ها بود. شعر مقاومت بلوچی که دوستم نوشته بود را به من نسبت دادند، در حالی که من حتی یک کلمه بلوچی بلد نیستم! یعنی واقعاً نمی‌توانستند بلوچی را از کردی تشخیص بدهند؟! فقط کافی بود یک جست‌وجوی ساده در گوگل بکنند تا بفهمند فرقشان چیست. پلیس کُردی که برای مأمور تهرانی بازجویی را یادداشت می‌کرد، حسابی معذب شده بود و وقتی داشتم از خودم حتی با کلمه‌ی «ان‌شاءالله»[12] دفاع می‌کردم نزدیک بود از خنده بترکم! مسخره‌تر این بود که با لحنی پچ‌پچ‌وار و فضولانه از من پرسید که آیا «مانی» که از حقوق اقلیت‌های جنسی دفاع می‌کند ایدز دارد، فقط به این دلیل که هم‌جنسگراست! به واقع بدترین روش‌هایش را برای وقتی نگه داشته بود که می‌خواست مرا بابت فمینیست بودنم بازجویی کند. در اتاق‌های دیگر، مأموران امنیتی نور، هدیه و عادل را تحریک کرده بودند که مرا به عنوان یک فمینیست لو بدهند. انگار که فمینیست بودن از هر جرم دیگری سنگین‌تر است! واقعاً گیج شده بودم. اگر همین را عادی از من می‌پرسید، بدون لحظه‌ای تردید می‌گفتم معلوم است که فمینیستم. بعد که می‌خواست مرا مجبور کند اعتراف کنم که کل کارهای ما اقدام علیه رهبری است، خودش حتی جرات نداشت اسمش را به زبان بیاورد! همین‌قدر مسخره!

بالاخره، در حین طی کردن مراحل پیش از آزادی، کمی آرام گرفتیم و پلیس‌ها هم همین‌طور. تقریباً همه‌ی مأموران تهران یکی‌یکی می‌آمدند و با افتخار تعریف می‌کردند که چه زمانی مسئول پرونده‌ام بوده‌اند، کجا مرا تعقیب کرده‌اند یا چه تحقیقاتی درباره‌ام انجام داده‌اند. بعد هم، انگار که نگران باشند مبادا فکر کنم آدم مهمی هستم، بلافاصله اضافه می‌کردند: «هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسی! واقعاً حیفِ انرژی‌ای که برایت گذاشتیم!»

یکی از افسران کورد که به نظر می‌رسید بالاترین مقام را بین آن‌ها دارد، انگار می‌خواست از این فرصت آخر استفاده کند تا وفاداری‌اش را به حکومتْ جلوی مأموران تهرانی به نمایش بگذارد. با تکبرْ دانسته‌هایش را به رخ ما کشید و شروع کرد بالای منبر رفتن: «می‌فهمید ایران الان چه وضعی دارد؟ آمریکا و اسرائیل مثل شکارچی چشم به ما دوخته‌اند، دوستی استراتژیک ما با روسیه متزلزل شده، چین و عربستان هم دارند با هم لاس می‌زنند. از جلو و از روبه‌رو تحت حمله‌ایم» ــ آرام، جمله‌اش را اصلاح کردم و عبارت درست را زیر لب گفتم: «از جلو و از پشت تحت حمله‌ایم.» هم‌راهانم که کنارم نشسته بودند، نتوانستند جلوی خنده‌شان را بگیرند. یکی از مأموران تهرانی فوراً به کمکش آمد: «دیگه خیلی راحت تو روی پلیس می‌ایستی، مهسا!» با صدایی آرام گفتم: «این مقاومت نیست، فقط عادت شغلی کارگری است که کارش درگیری با متن است.» مأمور کورد که معذب شده بود، حرفهاش را تمام کرد. این‌بار دوستان هم‌راهم بیش‌تر به خنده افتاده بودند. بعد از ۲۴ ساعت تحقیرشدنْ به نظر می‌رسید که بالاخره توانسته بودیم یکی هم ما به آن‌ها بزنیم.

جالب‌ترین اتفاق را عادل رقم زد، تنها مرد حاضر در جمع آن روز. او قبل از آن‌که پلیس گوشی‌اش را ضبط کند، توانسته بود مخفیانه تمام اطلاعاتش را پاک کند، برای همین، در بازجویی کاملاً خونسرد بود. اما می‌دانی گوشی‌اش چطور از دستش رفت؟ در شلوغی حمله‌ی پلیسْ او داشت با گوشیِ «نور» از صحنه‌ی یورش مأموران فیلم می‌گرفت. وقتی روی زانو افتاد و پلیس‌ها او را به زمین انداختند، گوشی را از دستش قاپیدند. این‌جا پلیس فکر می‌کرد که همه‌ی تلفن‌های ما را ضبط کرده است، اما گوشی عادل از چشم‌شان دور مانده بود. عادل در حالی که منتظر بازجویی بود، دستش را در جیب شلوارش برد و یواشکی برای دوستانش پیام فرستاد که ما بازداشت شده‌ایم. اما از بخت بد آن را به گروهی فرستاد که من هم در آن عضو بودم، در حالی که گوشی‌ام درست همان لحظه در دست مأمور پلیس بود! نتیجه؟ فهمیدند و بلافاصله سراغش رفتند و گوشی‌ او را هم ازش گرفتند.

بقیه‌ی داستان‌ها چندان مضحک و بامزه نبود. زمان انتظار خیلی طولانی بود و وقتی که در صندلی بازجویی نشسته بودم، دیسک کمرم مثل آتیش به جانم افتاده بود. واقعاً طاقت‌فرسا شده بود. اگر در راهِ دست‌شویی نبودم، مدام در اتاق قدم می‌زدم، بیش‌تر به‌صورت ریز و آرام، رو به عقب، شاید کمی از فشار کمرم کم شود. اما مدام به میز و صندلی‌ها می‌خوردم و این کار باعث شد که خشن‌ترین مأمورِ حاضر در زیرزمین چند بار با عصبانیت تهدیدم کند که به صندلی بازجویی زنجیرم می‌کند. تا چهار صبح دیگر رمقی برایم نمانده بود. سه صندلی چوبی را کنار دیوار چیدم و روی آن‌ها دراز کشیدم، اما نه آن نور سفید کورکننده، نه ترس شدید و حس درماندگی‌ام اجازه ندادند که خوابم ببرد. محکم به ژاکتی که هنگام بازداشت از خونه‌ی هدیه برداشته بودم چسبیده بودم؛ تنها منبع گرما در آن فضای یخ‌زده.

با تمام وجود سعی کردم روزهایی را تصور کنم که فرح و دیگر دوستان دربند در حال تجربه‌اش هستند. تصویر ویدا، سپیده و چند دوست دیگر در ذهنم آمد: حتی اگر آزاد می‌شدند، آزادی‌شان چیزی نبود جز ورود به زندانی بزرگ‌تر، با اسامی و هویت‌های تازه که حکومت به آن‌ها تحمیل می‌کرد، محصور در زندگی‌ای دروغین، زیر نظر، و بدون هیچ راه فراری. تصاویری از اعتراضات سپیده توی گزارش‌ها زیاد دیده شده بود و بعد از آزادیشْ وقتی در جمع‌ها یا مراسمی بود که آدم‌های غریبه در آن حضور داشتند، با صراحت و بدون توجه به خطرات برای سازمان‌دهندگان و برگزارکنندگان سر صحبت را باز می‌کرد. می‌خواست دیگران بشناسندش. خیلی طول کشید تا بفهمم که او فقط از اعماق وجودش می‌خواست اسم واقعی‌اش را پس بگیرد. حتی تصور این‌که با چنین سرنوشتی روبه‌رو بشوم، مرا تا مرز فروپاشی روانی می‌برد. گاهی با خودم فکر می‌کنم، اگر جرات زندگی در چنین وضعیتی را نداشته باشم، آیا شهامت پایان دادنش را دارم؟ اما بلافاصله به یاد مریم، رضا و دیگر دوستان بیرون از این‌جا می‌افتم، کسانی که حتماً دارند راهی برای آزادی‌مان پیدا می‌کنند و این فکر را از سرم بیرون می‌کنم. باید به این باور تکیه کنم که فراموش نخواهم شد، باید اراده‌ام را جمع کنم و نگذارم فرو بپاشم.

یک افسر با چهره‌ای آذربایجانی، که در تمام مدت سکوت کرده بود، وسط زیرزمین نگهبانی می‌داد. یک‌بار بی‌صدا وارد شد، یک صندلی چوبی دیگر آورد و با ملایمت آن را زیر ساق‌های آویزانم گذاشت. خیال می‌کرد خوابم. در تمام ۳۰ ساعت بازجویی، فقط همان لحظه بود که اشکی از چشمانم جاری شد.

مادر، فیلم «زندگی دیگران» را دیده‌ای؟ همان فیلمی که درباره‌ی پلیس مخفی آلمان شرقی است. چند سال پیش که آن را دیدم، فقط فکر کردم فیلم خوبی است، اما حالا که سال‌هاست زیر نظارت شدیدتری زندگی می‌کنم، تأثیرش رویم خیلی عمیق‌تر هم شده. آن صحنه‌ی« سوناتایی برای یک مرد خوب» چقدر تکان‌دهنده است. در آن لحظه که پلیس مخفی خانه‌ی روشن‌فکران آلمان شرقی را شنود می‌کند، موسیقی، احساسات و افکارشان آن‌قدر بر آن‌ها اثر می‌گذارد که بی‌‌سروصدا کمک می‌کنند تا از مجازات فرار کنند. اما امروز نظارت کاملاً تحت سلطه‌ی کلان‌داده‌ها و الگوریتم‌هاست، تا جایی که حتی افکار، احساسات و آفرینش هنری به مجموعه‌ای از «کلمات کلیدی» مکانیکی و پراکنده تقلیل می‌یابند، هشدارهایی برای مقامات. این روند آخرین روزنه‌هایی را که می‌توانستند انسانیت را بیدار کنند نیز می‌بندد. اما گاهی از خودم می‌پرسم: آیا در میان تمام کسانی که صبورانه ما را زیر نظر دارند، حتی یکی از آن‌ها، یکی از این مأموران حکومتی، ممکن است تحت تأثیر کارها، احساسات و افکارمان قرار بگیرد؟ ممکن است کسی از آن‌ها روزی تصمیم بگیرد کنار ما بایستد؟

تا لحظه‌ی آخر، هیچ حکمی به ما نشان نداده بودند. تازه وقتی که آزادی‌مان قطعی شد، برگه‌ای را بیرون آوردند که باید همان زمان بازداشت به ما ارائه می‌کردند. از ما خواستند آن را امضا کنیم و تاریخش را به قبل برگردانیم. در آن نوشته شده بود که جرم‌مان «ایجاد درگیری و برهم زدن نظم عمومی» بوده. فقط یک نگاه کوتاه به آن انداختیم. گفتند چون منطقه‌ی کردستان ناآرام است، بازداشتگاه فعلاً امکان نگه‌داشتن ما را ندارد، پس نیازی نیست نسخه‌ای از آن را با خود ببریم. هنگام خروج از پاسگاه، همان مأمور آذری را دیدم که شیفتش تمام شده بود و در میان چند نگهبان دیگر جلوتر از من راه می‌رفت. قدم‌هایم را تندتر کردم، کنار او رسیدم و آرام گفتم: «ممنون»

***

طی دو سال گذشته، همه‌ی اطرافیانم درباره‌ی رفتن یا ماندن در این کشور حرف می‌زنند. یادم می‌آید یک سال پیش، من و رضا مفصلاً درباره‌ی تجربه‌هایش بعد از دستگیری در جریان جنبش سبز ۱۳۸۸ صحبت کردیم. با این‌که خیلی‌ها را دیده بود که کشور را ترک کرده‌اند، محکم تصمیم گرفته بود که بماند. می‌گفت: «تاریخ هنوز به پایان نرسیده؛ ما هنوز در دل آن زندگی می‌کنیم. ما مسئولیت داریم!» او باور داشت که باید بمانیم و کشورمان را پس بگیریم. به کسانی که رفته‌اند اشاره کرد و گفت که در نهایت صدای‌شان ضعیف‌تر از وقتی می‌شود که این‌جا بودند. در این سرزمین شاید دهان‌شان بسته باشد، اما وقتی می‌روند و می‌توانند آزادانه حرف بزنند، چه کسی در آن سوی دنیا به حرف‌هایشان اهمیت می‌دهد؟ صدای آن‌ها، در نهایت، فقط به این جغرافیا تعلق دارد. و مقاومت‌شان هم به مرور از تاریخ اینجا کنده خواهد شد.

درباره‌ی سازمان مجاهدین خلق هم صحبت کردیم؛ یک گروه چپ‌‌گرای اسلامی که بعد از انقلاب ۵۷ به غرب تبعید شد. مادر، تو حتماً خاطرات تلخ مبارزات‌شان با حکومت مذهبی را یادت هست، همان‌ها که زمانی برای سرنگونی شاه جنگیدند. اما حالا این خاطرات تقریباً به‌طور کامل بازنویسی شده‌اند و از آن‌ها صرفاً به‌عنوان گروهی شبه‌فرقه‌ای و توطئه‌گر یاد می‌شود. جنبش‌های مقاومت جوان دیگر تمایلی به ارتباط با آن‌ها ندارند، و تنها نشانه‌ای که از آن‌ها باقی مانده، تبلیغات‌شان در کناره‌های سایت‌های پورنوگرافی است، چه سرنوشت غم‌انگیزی!

آن شب که از اداره‌ی اطلاعات بیرون آمدیم، عادل به خانه‌اش برگشت و من و نور هم‌راه هدیه به خانه‌اش در سنندج رفتیم. ساعت‌ها از آن‌چه در اتاق‌های بازجویی بر سرمان آمده بود، برای هم داستان تعریف کردیم؛ گاهی با صدای بلند به حماقت مأموران می‌خندیدیم، لحظه‌ای بعد با افتخار از ترفندهایی که در بازجویی به کار برده بودیم حرف می‌زدیم، و کمی بعدتر از تحقیرهایی که دوستانمان تحمل کرده بودند می‌‌گفتیم و با هم اشک می‌ریختیم. وقتی ماجرا را بررسی می‌کردیم به نظرمان می‌رسید که انگار عصبانیت‌شان از این بود که مدرک کافی برای بازداشت ما نداشتند. یکی از مأموران میان‌سال که از تهران آمده بود و هدیه را بازجویی کرده بود، درست وقتی که کارهای اداری‌مان تمام شده و آماده‌ی رفتن بودیم، با خشم گفت: «اصلاً نمی‌فهمم شماها چی می‌خواهید! دنبال پول نیستید، دنبال شهرت هم نیستید، پس چی می‌خواهید؟ شماها یک مشت روانی هستید!» ما به تلخی خندیدیم، چون می‌دانستیم در دنیای کوچک آن‌ها، حتی تصور کردن جهان بهتری که ما دنبالش بودیم هم غیرممکن بود. آن‌ها حتی نمی‌توانستند درک کنند که آدم‌ها ممکن است عزت‌نفس و آرمان‌هایی داشته باشند که فراتر از منفعت شخصی است. بعدتر، همه‌ی اسناد و نوشته‌های مربوط به مقاومت را سوزاندیم. کلماتشان میان شعله‌ها پیچ‌وتاب خورد و در خاکستر محو شد، مثل سنگ‌نوشته‌ای که دیگر کسی آن را نخواهد خواند. اما آن شب، در دل آن تاریکی، گرمای هم‌دلی‌مان از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود. با این‌ حال، دیگر ماندن در خانه‌ی هدیه امن نبود؛ زیر نظر بودیم، سایه به سایه تعقیب می‌شدیم، و هر جا که می‌رفتیم، خطر را با خود می‌بردیم و دیگران را هم به خطر می‌انداختیم. من و نور نمی‌دانستیم کجا برویم، اما شب بعد، تصمیم گرفتیم از حلقه‌ی محاصره‌ی پلیس بگریزیم. در میان فرار، از دور، صدای انفجارهایی را که از سمت کردستان عراق می‌آمد، ضعیف و گنگ می‌شنیدم.[13]

در آن انتظار طولانی در فرودگاه، تماسی از مجید در کانادا داشتم. از طریق دوستانمان از وضعیت من باخبر شده بود. با اضطراب گفت: «باید فوراً از کشور خارج شوید! از منطقه‌ی کردستان برو و از مرز عبور کن، هر کاری می‌کنی، فقط به تهران برنگرد!» گفتم: «من برای خروج غیرقانونی آماده نیستم، نمی‌خواهم طوری بروم که دیگر هرگز نتوانم برگردم!» مجید با لحنی جدی گفت: «می‌دانم که فرصت آماده شدن نداشتی، اما باید درک کنی که این تبعید است! تبعید به تو فرصت آماده‌شدن نمی‌دهد!» او مرا مجبور می‌کرد با چیزی روبه‌رو شوم که از آن فرار می‌کردم، و کم مانده بود بحثمان بالا بگیرد. آن دو ساعت مکالمه مرا از درون خسته و فرسوده کرد. حتی دوستم پروا را هم قانع کرد که با من تماس بگیرد؛ او یک سال را در بازداشتگاه گذرانده بود. بعد از صدور حکم توانست با گرفتن تخفیف از زندان آزاد شود، اما مجبور شد دو سال پابند الکترونیکی داشته باشد و ارتباطش را با همه قطع کند. درست زمانی که مردم و حتی پلیس داشتند او را فراموش می‌کردند، بی‌سروصدا از کشور خارج شد و حالا در فرانسه درخواست پناهندگی داده است. پروا با قاطعیت گفت: «تا وقتی که پاسپورت جمهوری اسلامی را دارم، مهم نیست کجای دنیا باشم، همیشه سایه‌ی وطن را پشت سرم حس می‌کنم. تنها راه، یک گسست کامل است.» او زمان مبارزه از خیلی چیزها گذشته بود، تحصیلش که در آستانه‌ی تمام‌ شدن بود و زندگی راحتی که داشت. اما در نظام نخبه‌گرای غرب، انگار تنها راهی که برایش باقی مانده این است که در قالب قربانی برود و زخم‌هایش را وسیله‌ای کند برای این‌که جایی برای خودش پیدا کند. من نمی‌خواهم بروم، و مهم‌تر از آن، نمی‌خواهم بروم و دیگر هرگز نتوانم برگردم. در مقایسه با آن، ماندن در زندان برای مدتی کوتاه آن‌قدرها هم سخت به نظر نمی‌رسد. اما از کجا بدانم که این «مدتی کوتاه» واقعاً کوتاه خواهد بود؟

سرانجام به جزیره‌ی کیش رسیدم. این جزیره در دل خلیج فارس انگار بیرون از تاریخ ایستاده است. خورشید با شدت می‌تابد، هوا گرم و مرطوب است، نه خشمی در چهره‌ی مردم دیده می‌شود و نه خشونت نیروهای امنیتی. در اینجا، زندگی آرام و بی‌دغدغه جریان دارد، در حالی که در آن‌ سوی آب‌ها، در شهرهایی که حالا به بخشی از تاریخ تبدیل شده‌اند، هوا روزبه‌روز سردتر می‌شود. سرما خیابان‌ها را فرا گرفته و زنان را وادار می‌کند که روسری‌هایشان را محکم‌تر روی سر بکشند. دوستانمان را در تهران بی‌دلیل یکی پس از دیگری بازداشت می‌کنند. آن‌هایی که هنوز «ناپدید» نشده‌اند، در ترسی نامرئی و اضطرابی بی‌پایان دست‌وپا می‌زنند. اما از خود ترس هم وحشتناک‌تر، بی‌اعتمادی‌ای است که میان ما رخنه کرده و ما را از هم دور کرده است. حالا همه دنبال یک «نفوذی» می‌گردند، کسی که شاید مأمور امنیتی باشد و در گروه‌های گفت‌وگو رخنه کرده باشد. کسانی که بازداشت و سپس آزاد می‌شوند، دیگر با آغوش باز دوستانشان روبه‌رو نمی‌شوند، بلکه نگاه‌هایی پر از تردید انتظارشان را می‌کشد، انگار که فقط حضورشان، تنها نفس کشیدنشان، خطری برای دیگران باشد. حتی جمله‌هایی که هنگام حذف دوستان از پیام‌رسان‌ها ردوبدل می‌شود، همه تکراری و آشناست: «من مثل شما نیستم. من آدم انقلاب نیستم. نمی‌خواهم خودم را قربانی کنم!»

جان‌های شجاع زیادی در این دنیا هستند. تصویرشان ثبت می‌شود، درباره‌شان سخن گفته می‌شود و مورد ستایش قرار می‌گیرند. اما هم‌زمان، ترس‌ها و ضعف‌های بسیاری هم وجود دارد که هنوز بر آن‌ها غلبه نکرده‌ایم. بار سنگین این رنج‌ها را فقط می‌توان در تاریک‌ترین گوشه‌های انقلاب پنهان کرد؛ جایی برای گذاشتنشان وجود ندارد.

شب سال نوْ مینا از تهران به جزیره‌ی کیش آمد تا مرا ببیند. آن شب روی یک تخت خوابیدیم و او با درد برایم تعریف کرد که چگونه در برابر تهدیدهای مجازاتْ دوستانش نسبت به انقلاب دچار تردید شده بودند. حکومتِ ترس در حال شکل گرفتن بود و مردم را از یک‌دیگر جدا می‌کرد. مینا منزوی شده بود، چون مصمم‌تر و صادق‌تر از بقیه بود. با خشم می‌گفت که دیگر حاضر نیست از دانش حقوقی‌اش برای کمک به دوستانی که تازه «ناپدید» شده‌اند، استفاده کند. من آن گفت‌وگوی شبانه را تقریباً با بی‌حوصلگی قطع کردم. بعدتر، با خودم فکر کردم شاید ترسیده بودم که مبادا او ضعف‌هایم را ببیند.

آن‌چه در تجربه بازجویی‌ام بیش از هر چیز عذابم می‌دهد، لحظه‌ی خیانت است. چند نام مستعار از هم‌راهانم را زیر فشار لو دادم و خودم را با این فکر آرام می‌کردم که تا زمانی که نام واقعی‌شان را نگویم، هویتشان را فاش نکرده‌ام. اما می‌دانستم که تنها خودم را فریب می‌دهم. در آن لحظه، خیانت مرا در خود فرو برد و بخشی از روحم و همه‌ی باورهایم فرو ریخت. سنگینی آن احساس گناه همیشه با من خواهد ماند.

مینا در بازجویی رمز تلفن یا لپ‌تاپش را نداد، و هر بار که پلیس از او چیزی می‌پرسید، با سکوت و خیلی مصمم پاسخ می‌داد. همه‌ی ما دوست داریم چنین تصویری از زنان داشته باشیم و منتقل کنیم، اما فکر می‌کنم او می‌توانست کمی بردبارتر باشد و به نسل ما فرصت بدهد تا یاد بگیرد چگونه با ترس زندگی کند. با این حال، آن‌چه هرگز تصور نمی‌کردم، این بود که کم‌تر از یک هفته بعد از خداحافظی‌مان مینا دوباره دستگیر شود.[14] طی شش ماه گذشته دیگر مطمئن نیستم که آیا هر خداحافظیْ آخرین خداحافظی خواهد بود یا نه. و چقدر پشیمانم که آن شب حرفش را قطع کردم.

یاد رنجی می‌افتم که کتایون پیش از دستگیری تحمل کرد. همسر یک مخالف سرشناس بود و ناچار شد نقش «همسر دکابریست‌ها» را بپذیرد (اشاره به زنان اشراف‌زاده‌ای که پس از سرکوب قیام لیبرال‌ و مشروطه‌خواهانه‌ی دسامبریست‌ها‌ در روسیه در ۱۸۲۵، زندگی مرفه خود را رها کردند و داوطلبانه به سیبری تبعید شدند تا در کنار همسران مبارز خود بمانند- مترجم). او همه‌ی فعالیت‌های خودش را کنار گذاشت و زیر بار آن فشار سیاسی رفت تا از همسرش حمایت کند و راهی را که او ناتمام گذاشته بود، به سرانجام برساند. مسئولیتی که بر دوشش بود، حتی لحظه‌ای ضعف یا عقب‌نشینی را برنمی‌تافت. وقتی فهمیدیم که دیگر تاب این بار سنگین را ندارد، کار از کار گذشته بود. در روزهای پیش از بازداشتْ دچار افسردگی شدیدی شده و به هذیان‌گویی افتاده بود. چهره‌اش ورم‌ داشت و خودش را در کمد خانه پنهان می‌کرد. از قضا، امروز روز تولدش است! نمی‌دانم در زندان چطور آن را می‌گذراند.[15]

خبر لغو حجاب اجباری و انحلال گشت ارشادْ مثل پرده‌ای از دودْ در رسانه‌های انگلیسی‌زبان پیچید و در خارج از کشورْ خیلی‌ها آن را پیروزی انقلاب زنان ایران اعلام کردند. اما کسی به موج دستگیری‌ها و احکام سنگین زندان در داخل کشور توجهی نکرد. در تلویزیون، رهبر حکومت با قاطعیت می‌گفت که این اعتراضات توطئه‌ی عوامل خارجی است و آن‌ها «با جدیت به دنبال سازمان‌دهندگان» هستند.[16]

حال و هوای مقاومت روزبه‌روز کم‌رنگ‌تر می‌شود. اما برای من، سکوت و سرزنش خود نه آرامشی آورده و نه خلاصی؛ فقط کرختم کرده و از همه چیز دورترم ساخته. آن‌چه قرار است رخ دهد، گریزی از آن نیست. این بار، برای به دام انداختنم نقشه‌ی پیچیده‌ای نکشیدند. مجبور بودم مدام مسیرهایم را گزارش کنم و در نهایت، جز تسلیم و انتظار، چاره‌ای نداشتم. حتی بازجویی هم در کار نبود. در تمام این ماه‌ها، فهرست اتهام‌ها را از قبل برایم تنظیم کرده بودند. اتهام همیشگی «عامل بیگانه بودن»، چه راست و چه دروغ، هرگز جای بحث ندارد. مرا مستقیماً به زندان قرچک در جنوب تهران بردند تا منتظر حکم نهایی بمانم. حتی اجازه ندادند قبل از آنْ به خانه برگردم و تو را ببینم.

مادر، می‌دانم که سراغ تو خواهند آمد. به تو خواهند گفت که مجازاتی هولناک در انتظار من است تا بترسی، تا وادارت کنند که از من بخواهی اعتراف کنم، کاری که همیشه می‌کنند. می‌دانم که خواهی ترسید و نگرانم خواهی شد، اما تو هم می‌دانی که من کار اشتباهی نکرده‌ام، مگر نه؟ نسل ما این انقلاب را به سرانجام نرساند. اما شاید تنها وعده‌ای که بتوانیم به نسل بعد بدهیم، این باشد: «متهم هرگز ابراز پشیمانی نکرد.»[17]

امضا: مهسا/۱۳ ژانویه ۲۰۲۳

پیوست

این روایت را در حالی نوشتم که در «هاینان» پنهان شده بودم، درست در زمانی که سیاست کووید صفر در حال فروپاشی بود. موجی سهمگین از ابتلا کشور را درنوردید و جان بسیاری را گرفت. اما حتی پیش از آن‌که این سیاست به پایان برسد، عملاً کنترل شیوع ویروس از دست رفته بود. بازگشایی ناگهانی و بی‌برنامه بیش‌تر شبیه یک «مجازات» بود برای مردمی که در دوران قرنطینه اعتراض کرده بودند. هم سیاست کووید صفر و هم بازگشایی ناگهانی، دو روی یک سکه بودند، نمونه‌ای از حکم‌رانی سطحی و بی‌برنامه‌ای که جان مردم را صرفاً به‌عنوان آمارهایی بی‌روح می‌بیند. وقتی حافظه‌ی جمعی از بین برود، کنترل افکار عمومی آسان‌تر می‌شود. در گفتمان رسمیْ کسانی که با سیاست‌های قرنطینه مخالفت کرده بودند، مسئول فجایع ناشی از بازگشایی معرفی شدند. جامعه در آن روزها نه‌تنها مبارزات ضدقرنطینه را فراموش کرد، بلکه معترضان را نیز مقصر دانست و به سرزنش‌شان پرداخت. موج خیزشی که در اکتبر و نوامبر زیر پوست جامعه جریان داشت، به سکوتی سنگین و بی‌سابقه تبدیل شد. دستگیری‌های پنهانی در میان آمارهای سرسام‌آور ابتلا و مرگ‌ومیر، در میان محکومیت و فراموشی اعتراضات ادامه یافت. ترسْ ما را از یافتن یک‌دیگر بازمی‌داشت؛ نمی‌دانستیم چه کسانی را برده‌اند و شهامت آن را نداشتیم که در فضای عمومی از دوستان ناپدیدشده‌مان سخن بگوییم.

اجازه‌ی انتشار نسخه‌ی هم‌راه با پانوشت این روایت را پس از خروج از کشورْ به دو رسانه‌ی چپ دادم.[18] اما در آن زمان، خاطرات ترسناک هم‌چنان با من بودند و جرات نکردم نام واقعی‌ام را زیرش بزنم. هرچند این نسخه بیرون از دستگاه عظیم سانسور چین منتشر شد، اما به‌آرامی و بی‌سرو‌صدا درون مرزهای کشور هم تأثیرش را گذاشت. کسانی که تجربه‌ای مشابه داشتند، شروع کردند به استفاده از استعاره‌ی ایران و روایت‌های خودشان را با نام تهران یا اصفهان نوشتند. دوستان کسانی که در این نامه از آن‌ها نام برده شده بود، نام‌های فارسی‌شان را برای توصیف سرنوشت تازه‌ی خود به کار بردند. در میان این تاریخ‌های درهم‌تنیده، استعاره‌ی ایران به واقعیت تبدیل شد. یکی از خوانندگان نامه‌ای از زندان تهران نوشت: «ایرانْ به‌خاطر شجاعتشْ ایرانِ همه شده است.»

سرانجام موفق شدم در تایلند برای ویزای آلمان درخواست بدهم و در مارس به برلین برسم. پس از رسیدن فهمیدم که باید این تجربه‌ی شخصی را درون مرزهای کشور هم علنی کنم، باید این روایت را به واقعیت چین گره بزنم. نه‌فقط به این دلیل که شاهدان تاریخ مسئولیت روایت آن را دارند ــ همه‌ی کسانی که در این موج سرکوب سیاسی گرفتار شده‌اند، از حق سخن گفتن محروم شده‌اند ــ بلکه به این دلیل که اگر هم‌چنان از استعاره استفاده می‌کردم، زخم خودم باز می‌ماند و هرگز التیام نمی‌یافت.

علنی کردن این تجربه، واقعاً موج ایجاد کرد. بازنشرهایی که در ابتدای سال در ویبو (Weibo) اتفاق افتاده بود، دوباره از سر گرفته شد. خوانندگانی که پیش‌تر روایت را به‌عنوان داستانی ایرانی خوانده بودند، این‌بار با کمک پانوشت‌ها، معماها را یکی‌یکی حل کردند. پس از گذر از زمستان و خواندن دوباره‌ی روایت در بهار، آشنایی جزئیات در کنار ناآشنایی نام‌ها و مکان‌ها، احساسی عمیق از واقعیت را برمی‌انگیخت. پیامی که در بطن این روایت نهفته بود، این‌که «واقعیتِ» جهان ما تنها زمانی قابل بیان است که در «جای دیگر» و در قالب «خیال» پنهان شود ــ بر شدت واقع‌گرایی آن افزود. این دو خوانش، که چند ماه از هم فاصله داشتند، در کنار هم روایتی را شکل دادند که نه داستان بود و نه غیرداستان. اما همان‌طور که انتظار می‌رفت، کم‌تر از یک هفته بعد، متن از همه‌جا پاک شد و به سرنوشت «صفحه‌ای که دنبالش می‌گردی پیدا نمی‌شود» (404 Not Found) دچار شد. تمام نسخه‌های بازنشر نامه در شبکه‌های اجتماعی داخلی چینْ حذف و ناپدید شدند.

زبان مادری‌مان به‌تمامی از شکل افتاده، در حصار تابوها گنگ و بی‌اثر شده است. سانسورِ بی‌رحمانه، زبان چینیِ ساده‌شده را به زبانی سرشار از دروغ و تبلیغات سیاسی پوچ بدل کرده است. هیولایی نامرئی، با تُن‌های تیز و ریتم‌های پریشان، به مردم یادآوری می‌کند که «دانستنْ» خودْ عملی خطرناک است. ما ناچاریم پشت کدهای تحریف‌شده و استعاره‌ها پنهان شویم تا بتوانیم با احتیاط با یک‌دیگر ارتباط برقرار کنیم و خود را بیان کنیم. اندیشه‌ها سرکوب شده‌اند؛ ایده‌ها سر جایشان نیستند. حافظه دیگر محل انباشت نیست، بلکه دائماً بازنویسی می‌شود: کهنه به‌سرعت با نو جای‌گزین یا تحریف می‌شود، بی‌آنکه انسجامی در کار باشد. اغلب با خودم فکر می‌کنم که آیا شکلی تازه از نوشتن، از دل تجربه‌های گسسته‌ی نسل ما زاده خواهد شد؟ آیا زبانْ خود نیز باید تکه‌تکه، گم‌راه‌کننده و در نوسان میان واقعیت و خیال باشد، همان‌طور که احساسات و تجربیات ما بارها و بارها دچار انقطاع می‌شوند؟ آیا «واقعیتی» که در آن زیسته‌ایم، تنها زمانی قابل بازگویی است که در «جای دیگر» و در دل «داستانی تخیلی» پنهان شود؟

وقتی شنیدم که «نامه‌ای از زندان تهران» به انگلیسی ترجمه خواهد شد، احساس ناراحتی و نگرانی زیادی داشتم. ظرافت‌های این متن احتمالاً تنها در زبان چینی قابل‌انتقال است. با این‌که دو بار به ایران سفر کرده‌ام و به‌دقت وقایع این کشور را دنبال می‌کنم، استعاره‌های این متن به درستی راستی‌آزمایی یا بررسی نشده‌اند. برخی جزئیات داستان به هیچ وجه در ایران امکان تحقق ندارند. عمداً هنگام نوشتن برخی داده‌ها را تأیید نکردم، زیرا امیدوار بودم که جزئیات داستان به‌طور طبیعی از بستر ایرانی بیرون بریزد و در متن شکاف‌هایی ایجاد کند که به خوانندگان کمک کند نخ‌های داستان را پیدا کرده و آن‌ها را به واقعیت خودمان در چین وصل کنند. اما حالا که این ترجمه انگلیسی منتشر می‌شود و ممکن است خوانندگان بیش‌تری جذب کند، این «ریختن‌ها» ممکن است نوعی مصادره‌ به ‌مطلوب کج‌ومعوج به نظر برسند، به‌ویژه وقتی جنبش در ایران این‌قدر بی‌پروا و شجاع بود، داستان من که آکنده از ترس و تردید است، ممکن است به نوعی انقلاب ایران را کوچک و تحقیر کند. اگر باعث آزردگی شده‌ام، صمیمانه عذرخواهی می‌کنم.

۲۱ مارس ۲۰۲۳/ویرایش شده در اول دسامبر ۲۰۲۳

 

* متن انگلیسی مقاله در این لینک در دسترس است.

یادداشت‌ها:

[1]‌.‌ برای اطلاعات بیش‌تر درباره‌ی این کلکتیو به این سایت بنگرید.

[2]‌.‌ «وو چن» نویسنده، روزنامه‌نگار، پژوهش‌گر، ویراستار و فعال اجتماعی است. او سال‌ها در فضای فرهنگی و کنش‌گری چین فعالیت داشته. تمرکز اصلی او بر جنبش‌های اجتماعی، کنش‌های سیاسی بدیل و پیامدهای جهانی‌سازی است. او به‌تازگی از پکن به برلین نقل مکان کرده است.

[3]‌.‌ « کشتار میدان تیان‌آن‌من» به واقعه‌ای تاریخی در ۴ ژوئن ۱۹۸۹ اشاره دارد که در آن اعتراضات دانشجویی گسترده علیه حکومت چین در میدان تیان‌آن‌من پکن توسط ارتش سرکوب شد. این حمله به مرگ و زخمی شدن تعداد زیادی از معترضان منجر شد، اتفاقی که به یکی از موضوعات حساس و سانسورشده در تاریخ اخیر چین بدل شد- م.

[4]‌.‌ منظور بیستمین کنگره حزب کمونیست چین(CCP) است که هر پنج سال یک‌بار برگزار می‌شود و مهم‌ترین رویداد سیاسی در چین محسوب می‌شود، زیرا در آنْ رهبران حزب و سیاست‌های کلان کشور برای سال‌های آینده تعیین می‌شود. در کنگره‌ی بیستم حزب کمونیست چین در اکتبر ۲۰۲۲، شی جین‌پینگ برای سومین دوره‌ی متوالی به عنوان رهبر حزب انتخاب شد، اقدامی که برخلاف سنت‌های قبلی بود و موجب نگرانی و ناامیدی گسترده شد- م.

[5]‌.‌ مولف در متن از واژه‌ی دیوار آتشین بزرگ چین (Great Firewall) برای اشاره به سیستم گسترده‌ی سانسور و نظارت اینترنتی دولت چین استفاده کرده است. این سیستم، که ترکیبی از قوانین، فناوری‌ها و محدودیت‌های دیجیتالی است، برای کنترل دست‌رسی کاربران چینی به محتوای آنلاین و مسدود کردن وب‌سایت‌ها و اطلاعاتی که دولت آن‌ها را نامطلوب یا تهدیدی برای ثبات خود می‌داند، طراحی شده است- م.

[6]‌.‌ آن جمعه اتفاقاً روز قبل از چهارم ژوئن بود. درست بعد از این‌که قرنطینه در محله‌ی زندگی نویسنده برداشته شد، او و چند نفر از دوستانش تصمیم گرفتند برای یک مهمانی رقص در فضای باز هم‌دیگر را ببینند. از آن‌جا که نویسنده سال‌ها به‌دلیل فعالیت‌های سیاسی‌اش تحت تعقیب قرار داشت، پلیس مخفی تصور کرد که این یک گردهمایی سیاسی است و از این‌رو، او را به مدت سه روز در خانه‌اش در بازداشت خانگی قرار داد.

[7]‌.‌ لو یو یو، هم‌راه با لی تینگیو، در ۲۰۱۶ به‌دلیل تأسیس «نون- نیوز»، آرشیو روزانه از اعتراضات سراسری در چین، دستگیر شدند. از آن‌جا که او از پذیرش اتهامات خودداری کرد، به چهار سال زندان محکوم شد. پس از آزادی‌اشْ تجربیات خود را در زندان تحت عنوان «یادآوری نادرست» نوشت و آن‌ها را به‌طور دنباله‌دار آنلاین منتشر کرد. در ژوئن ۲۰۲۳ چین را ترک کرد و برای درخواست پناهندگی سیاسی به کانادا رفت.

[8]‌.‌ افسران امنیت ملی پکن در ۸ نوامبر ۲۰۲۲ برای دستگیری نویسنده به خانه‌ی یکی از دوستانش در گوانگژو رفتند. آن روز، کدهای بهداشتی چهار نفر حاضر در آن‌جا هم‌زمان به رنگ «کهربایی» تغییر کرد. کد کهربایی به این معنا بود که فرد به عنوان تماس نزدیک با یک مورد مبتلا به کووید شناسایی شده و اجازه‌ی استفاده از حمل‌ونقل عمومی یا ورود به فضاهای عمومی یا مکان‌های کسب‌وکار را ندارد. اما گزارش‌هایی متعدد وجود داشت که نشان می‌داد مقامات محلی از این تکنولوژی پیشگیری از کووید برای کنترل سیاسی فعالان سوءاستفاده می‌کنند. دقیقاً همین اتفاق برای نویسنده و دوستانش افتاد. در آن روز، چند نفر از کارکنان محلی پیشگیری از همه‌گیری به خانه آن‌ها آمدند تا به‌طور ظاهری وضعیت این افراد با کد کهربایی را بررسی کنند و ببینند آیا کسی از منطقه‌ی قرنطینه خارج شده یا خیر. این کارکنان ادعا کردند که نیاز به انجام آزمایش تست کووید از هر چهار نفر دارند، اما به محض این‌که کارت شناسایی آن‌ها نشان داده و کدهای کووید آن‌ها اسکن شد، چند افسر لباس شخصی، که از پکن آمده بودند، به خانه وارد شدند، آن‌ها را دستگیر و تلفن‌های هم‌راهشان را ضبط و غافلگیرشان کردند.

[9]‌.‌ سنندج شهر اصلی منطقه کردستان ایران است. در این‌جا، سنندج در واقع همان گوانگژو است.

[10]‌.‌ لهجه‌ی فارسی تهرانی که در داستان به آن اشاره شده، استعاره‌ای است برای ماندارین پکن.

[11]‌.‌ اپلیکیشن کد سلامت پکن نویسنده در زمان دستگیری‌اش به مدت دو ماه بود که هشدارهای پنجره پاپ‌آپ را نشان می‌داد، به این معنا که او اجازه نداشت به پکن بازگردد. به دلیل محدودیت‌های جابه‌جایی در دوران پاندمی، حتی اگر این یک دستگیری بین استانی بود، پلیس هیچ راهی برای بازگرداندن او به پکن برای بازجویی و بازداشت نداشت. در نتیجه، بازجویی در گوانگژو، که در آن زمان به شدت از پاندمی متاثر بود، انجام شد. افسران امنیت ملی پکن پس از انجام وظایف خود هنوز در معرض خطر ابتلا قرار داشتند، بنابراین امکان جابه‌جایی‌شان محدود شده و ممکن بود نتوانند به خانه بازگردند.

[12]‌.‌ یکی از دوستان نویسنده در اکتبر ۲۰۲۲، با الهام از یک ترانه‌ی اعتراضی ایرانی، نسخه‌ای کانتونی (گویشی از زبان چینی که در جنوب چین به‌ویژه در هنگ‌کنگ و استان گوانگ‌دونگ رایج است) از ترانه‌ی مشهور اعتراضی قرن بیستم بلا چاو را بازآفرینی و اجرا کرد. مقامات که پیام‌های وی‌چت نویسنده را از نزدیک زیر نظر داشتند، متوجه شدند که او نسخه‌ی آکاپلای (اجرای موسیقی بدون استفاده از ساز، فقط با صدای خواننده) این ترانه را برای چند نفر از دوستانش فرستاده است. آن‌ها تصور کردند که این اجرا کار خودش است، در حالی‌ که او اصلاً کانتونی بلد نبود. وقتی نویسنده در جریان بازجویی این موضوع را توضیح داد، مأمور امنیتی به‌شدت عصبانی شد و فریاد زد: «این متن کاملاً با حروف چینی ساده‌شده نوشته شده! فکر می‌کنی من کانتونی ندیده‌ام؟ من قبلاً به هنگ‌کنگ رفته‌ام، کانتونی را با حروف چینی سنتی می‌نویسند!» در آن لحظه، آن‌ها در اتاق بازجویی اداره‌ی امنیت عمومی گوانگژو بودند و مأموری که در کنار او مشغول یادداشت‌برداری بود، خودش بومی استان گوانگ‌دونگ و گویشور کانتونی بود (یعنی او از واقعیت این زبان آگاه بود، اما سکوت کرده بود). در هنگ‌کنگ، مردم به زبان کانتونی صحبت می‌کنند و با حروف چینی سنتی می‌نویسند، اما در تمام مناطق کانتونی‌زبان چینِ اصلیْ از حروف ساده‌شده استفاده می‌شود.

[13]‌.‌ منطقه هایژو در گوانگژو بامداد ۱۱ نوامبر ۲۰۲۲ قرنطینه شد. نویسنده در آخرین لحظات با عجله از پل هایژو گذشت و با ترس از این‌که کد سلامت گوانگژوی او دوباره قرمز شود، به سمت فرودگاه رفت. او جرأت نکرد در هتل اقامت کند و بیش از ۱۰ ساعت در سالن انتظار فرودگاه ماند تا سرانجام توانست سوار پروازی شود که او را از شهر خارج می‌کرد.

[14]‌.‌ زی‌یی پس از شرکت در جنبش «کاغذ سفید» در پل لیانگما پکن در اوایل دسامبر ۲۰۲۲ بازجویی شد. پس از آزادی از بازداشت اول، برای استراحت به هاینان رفت و در سانیا با نویسنده دیدار کرد. کم‌تر از یک هفته پس از ترک سانیا دوباره دستگیر شد. زی‌یی در زمان انتشار این مقاله پس از یک ماه بازداشت کیفری آزاد شده و اکنون با قرار وثیقه بیرون است.

[15]‌.‌ لی چیاوچو، فعال کارگری و شریک زندگی، وکیل حقوق بشر شو ژی‌یونگ است. لی پس از محکومیت شو به اتهام «تحریک به براندازی» مسئولیت سنگین دفاع از او را بر عهده گرفت. او نیز سرانجام به همان اتهام بازداشت و تحت پیگرد قرار گرفت. در حال حاضر، هم‌چنان در بازداشت به سر می‌برد.

[16]‌.‌  اداره‌ی امنیت عمومی در ۲۸ دسامبر ۲۰۲۲ بیانیه‌ای منتشر کرد که بر لزوم حفظ امنیت عمومی در دوره‌ی سال نو تأکید داشت و خواستار سرکوب شدید هرگونه نفوذ، اقدام براندازانه یا اخلال‌گرانه از سوی نیروهای مخالف شد. پس از انتشار این بیانیه، معترضانِ «برگه‌های سفید» که مدت کوتاهی بازداشت و بازجویی شده و سپس آزاد شده بودند، بار دیگر بی‌سر و صدا بازداشت شدند. بیش‌تر آن‌ها سرانجام در آوریل آزاد شدند، اما هم‌چنان به قید وثیقه تحت نظر هستند.

[17]‌.‌ «وو چن» عکسی از یلدا آقا‌فضلی را در متن‌اش آورده و در توضیح آن نوشته: «متهم هرگز ابراز پشیمانی نکرد.» این آخرین جمله‌ای بود که یلدا آقا‌فضلی، معترض ۱۹ ساله، بر زبان آورد. او در نوامبر ۲۰۲۲ بازداشت شد و به مدت ۱۰ روز در بازداشتگاه قرچک تحت شکنجه و ضرب‌وشتم قرار گرفت. در اعتراض به این وضعیتْ دست به اعتصاب غذا زد. اما پس از آزادیْ تصمیم گرفت به زندگی خود پایان دهد.

[18]. Initium Media Women4China

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4Gk

پاسخی بگذارید