نکاتی در حاشیهی مطالعهی گروندریسه
جلسهی چهارم- «فصل سرمایه» (2)
کمال خسروی
توضیح «نقد»: پس از انتشار ترجمهی فارسی گروندریسه، کمال خسروی درسگفتارهایی را درباره این اثر آغاز کرد که متاسفانه به دلیل بروز بیماری او ادامه نیافتند. متن بازنوشت آخرین درسگفتار (بهمن 1400) اینک آمادهی انتشار است و ما به این امید که سلسلهی گفتارها ادامه یابد، آن را در اختیار خوانندگان میگذاریم.
در جلسهی گذشته به یک حلقهی استدلالیِ پیوند با مبحث سرمایه، یعنی گردش، رسیده بودیم. بهعنوان مقدمهای برای ادامهی بحث و رسیدن به سؤال مرکزی مربوط به تعریف سرمایه بهمثابهی یک رابطهی اجتماعی، تیتروار به آنها اشاره میکنیم:
- در ص 188 گفته شد که گردش بیمیانجی نیست؛ گردشْ گردشِ کالاها، ارزشها، مبادلهی پول با کالاها و کالاها با پول، دگردیسی ارزش از حالت کالا به پول و پول به کالا، و درواقع مبادلهی همارزهاست. «… بنابراین هستی بیمیانجیاش فقط فرانمودی است ناب. گردش پدیدار فرآیندی است موجود در پسِ پشت خویش.» (ص 188)
- گفتیم مبادلهی همارزها در گردش، ارزشزا/ارزشافزا نیست، بلکه رابطهای صوری بین تعینهای شکلیست که ارزشهای برابر ــرا که در مقدار ارزش بیان شدهاند ــ با یکدیگر مبادله میکند. گردش، شرایط مبادله را فراهم میکند. و در بررسی ابعاد گردش دیدیم که چه جایگاهی در سوژههای مبادلهکننده دارد.
نکتهی مهم این بود که در رابطهی کالا و پول و جابهجایی و دگردیسی این اشکال، محتوا، یعنی ارزش مصرفی، از زاویهی صوری [یعنی جنبهی همارزبودنش] اهمیتی ندارد. همانجا اشارهای داشتیم به این نکته که اگر بخواهیم وارد بحث دربارهی مقولهی سرمایه شویم، باید یک استثنا قائل شویم، چراکه حالتی ویژه وجود دارد که در آن، محتوا، یعنی ارزش مصرفی آن کالایی که دست به دست میشود، اهمیت پیدا میکند. و این، بهنحوی محور اصلی بحث امروز ماست.
قبل از شروع بحث به نکتهای دربارهی گردش میپردازیم. اشاره به این نکته از این لحاظ لازم است، چراکه بحث ما امروز راجع به حفظ ـ دوام ـ و ماندگاری ارزش است. در گردش، این خاصیت هم وجود دارد که ارزش حفظ میشود، یعنی مادام که چیزهایی که در جابهجاییها، دست به دست شدنها، نابود و منهدم نشدهاند، یا به نقش دیگری اختصاص پیدا نکردهاند، ارزششان حفظ میشود. کسی که کالایی را با پول خریداری میکند و آن کالا را به مصرف نمیرساند، بلکه آن را میفروشد و با پول معاوضه میکند، در این جابهجایی، مادامی که این ارزش مصرفی منهدم نشده، یا پول موجود در دست خریدار، هویت و ماهیت خود را تغییر نداده، این ارزش حفظ میشود. این حفظِ ارزش در واقع یک خاصیت اثباتی از نفی ارزش است که ما در ادامهی بحثْ تأمل کافی بر این نکته خواهیم داشت و میبینیم که حفظشدن ارزشْ آن چیزی نیست که ما برای طرح و مستدل کردن مقولهی سرمایه به آن احتیاج داریم.
ما در بحث گروندریسه به اینجا رسیدیم که مارکس میگوید سرمایه یک چیز یا شئ نیست، بلکه یک رابطه است. گفتیم که این بحث، در «کار مزدی و سرمایه» و کاپیتال هم وجود دارد و وعده کردیم که این دو نمونه را با جایگاه و ویژگیِ تعریف و تبیینی که مارکس از مفهوم این رابطه در گروندریسه دارد مقایسه کنیم؛ طبیعی است که نه فقط در بحث امروز، بلکه بهعنوان زمینهی اصلی و دائمی در تمام مبحث «سرمایه».
پس قبل از توضیح این ویژگیها و شروع بحث در گروندریسه، برمیگردیم به این دو نمونه. نمونهی اول «کار مزدی و سرمایه»، 10 سال قبل از گروندریسه و نمونهی دوم جلد سوم کاپیتال حدوداً 3 تا 4 سال بعد از گروندریسه، حداقل بر اساس تاریخی که از دستنوشتهها در اختیار ماست.
در «کار مزدی و سرمایه» مارکس میگوید یک مرد سیاهپوست، یک انسان است. موجودیست زنده در طبیعت. آنچه او را به برده تبدیل میکند، روابط اجتماعی معینی است. یعنی وقتی به انسانی سیاهپوست لفظ برده اطلاق میشود، و به انسانی سفیدپوست در شرایط معین اجتماعی/تاریخی ــ یعنی ارباب ــ در واقع یک جایگاه اجتماعیِ ویژه به آن انسانها اطلاق شده است. این کلمهی برده توصیفی برای خودِ آن انسان نیست، بلکه الصاقشدن، دوسیدهشدن یا تبلوریافتن یک رابطهی اجتماعی ــ و در اینمورد معین ــ به یک انسان است. مارکس بلافاصله ادامه میدهد، و همینطور برای فهم بهتر موضوع یک شئ و محصول [کار انسان] را هم انتخاب میکند و میگوید ماشین پنبهریسی، ماشینیست برای ریسیدن پنبه. فقط رابطهی اجتماعی معینی باعث میشود که این شئ خاص، تبدیل به سرمایه شود. یعنی به این شئ، به جای اطلاقِ ماشین، صرفاً تحت شرایط معین اجتماعی، سرمایه گفته میشود. این سرمایهشدن در اینجا عبارت از این است که یک رابطهی اجتماعی معین، در یک شئ، تجسم-تبلور و پیکر پیدا میکند؛ و فقط تحت این شرایط، به آن شئ و محصول، سرمایه اطلاق میشود. و در ادامه میگوید یک ماشین بههمان اندازه کمتر سرمایه است یا اساساً سرمایه نیست که طلا، پول نیست. طلا صرفاً فلزیست که خواصی دارد که تحت رابطهی اجتماعی معین و نقشی معین که در شرایطی معین به این فلز واگذار شده، موجب میشود که به آن پول بگوییم. موضوع این است که سرمایه، عبارت است از مجموعهای از کالاها و اشیاء ساختهشده، ولی هر مجموعهای از این اشیاء لزوماً سرمایه نیستند. ببینیم چه عاملی باعث میشود که به مجموعهای از این کالاها، سرمایه بگوییم؟ تعریف مارکس: شئ از اینطریق سرمایه میشود که بهمثابه یک قدرت اجتماعی قائم بهذات، یعنی قدرت بخشی از جامعه از طریق مبادله با نیروی کار بیواسطه و زنده، خود را حفظ کند و افزایش دهد. بههمین دلیل وجود طبقهای که هیچ چیز بجز توانایی کار برای فروش و عرضهکردن ندارد، پیششرط ضروری سرمایه است. به این ترتیب، این رابطهی اجتماعی که در واقع در شیئی تبلور مییابد تا به آن سرمایه بگوییم، عبارت از این 1) جدایی، این قائم بهذاتشدنِ آن اشیاء است و 2) در اختیار بخشی از جامعه قرارگرفتنِ آنهاست و 3) رو در رو قرارگرفتن آنها در برابر عنصر و عامل نیروی کار، که چیز دیگری به جز فروش نیروی کار خود ندارد.
مارکس دوباره تأکید میکند و میگوید: حاکمیتِ کارِ انباشتهشده، سپریشده و شیئیتیافته بر کارِ بیواسطه و زنده است که این کار انباشتشده را نخست به سرمایه بدل میکند … سرمایه عبارت از این کارِ انباشتهشده نیست که بهعنوان وسیلهای در خدمت کار زنده قرار گرفته، تا تولید صورت بگیرد، برعکس، سرمایه عبارتست از این که، کارِ زنده، وسیلهای در اختیار کارِ مرده، شیئیتیافته قرار میدهد، تا کارِ شیئیتیافته، خود را حفظ کند و افزایش دهد.
به این ترتیب این ویژگیهایی که مارکس در «کار مزدی و سرمایه» برای تعریف سرمایه بهمثابهی رابطهای اجتماعی و الصاق آن به یک شئ یا به یک انسان، قائل میشود، یعنی 1) رابطهی اجتماعی در یک شئ تجلی پیدا میکند؛ 2) سویههای این رابطه استقلال پیدا میکنند؛ 3) اینکه سویهی دیگرِ این رابطه، کار زنده است، باید توجه داشت که همچنان محورها و نکات اصلی این تعریف، در دیگر مواردی که مارکس راجع به سرمایه صحبت میکند، حفظ میشود.
(در پرانتز بگویم که وقتی ما انسان را در این الصاق تکرار میکنیم، به این خاطر است که نیروی کارِ انسان هم بعداً تبدیل به سرمایه میشود. سرمایهی متغیر چیزی نیست جز نیروی کار انسان که از طریق سرمایهدار خریداری شده.)
تأکید مارکس نهایتاً در اینجا [یعنی نکتهی مهم بعدی] 4) بر سر وارونگی این رابطه است. یعنی اشیاء نیستند که، ابزاری در خدمت کار برای تولیدند، بلکه برعکس، کارِ زنده، وسیله و میانجیای برای حفظ و افزایشیابی، در خدمت کار مرده و شیئیتیافته، است.
باید توجه داشت که در «کار مزدی و سرمایه» تأکید کمتری بر وجه ارزشی وجود دارد، هرچند واضح است که در بحث راجع به رابطهی اجتماعی و سرمایه، منظور کماکان ارزش است؛ یعنی وجودِ وجهی در این شئ که وجه ارزشِ آن شئ است.
گفتیم همین عناصر اصلیِ تعریف، در جلد سوم کاپیتال هم حفظ میشود، اما تأکید و تکیهگاه بحث مقدار زیادی تغییر میکند. در سرمایه این تأکید جای خود را عوض میکند و وضوح بیشتری پیدا میکند. به این معنی که در واقع این روابط اجتماعی بهصورت یک خصلت تازهی دیگری برای شئ درمیآیند و این آن عاملیست که باعث تبدیلشدن این شئ به سرمایه میشود. ما در اینجا و همینطور در گروندریسه هم، به وضوح، مسئلهی تاریخیت مشخص شیوهی تولید سرمایهداری را میبینیم. یعنی دائماً تأکید بر مشخصبودن یکدورهی اجتماعیِ ویژه است. مارکس میگوید: «اما سرمایه چیز نیست، یک رابطهی اجتماعی معین تولید است که به یک صورتبندی اجتماعی/تاریخی خاص تعلق دارد» (کاپیتال جلد 3، فارسی، ص 823). در ادامه، همان نکته در «کار مزدی و سرمایه»، اینجا هم تکرار میشود: «یک شئ، یک وسیلهی تولیدی همانقدر بهخودیخود سرمایه نیست، که طلا و نقره، پول نیستند» و باز تأکید میکند: «ما در اینجا با عاملی از فرآیند تولید اجتماعیِ تاریخاً ایجادشده در شکل اجتماعی معینی و در وهلهی نخست با شکل بسیار اسرارآمیزی مواجه هستیم.» جملهی تعیینکننده در اینجا، این نکته است: «و صرفاً شکلِ یک چیز را بهخود میگیرد و به این چیز، خصلت اجتماعیِ خاصی میدهد»؛ آن چیز، همان چیزیست که ما دائماً بهمثابهی ارزش تعریف میکنیم: یعنی، یک رابطهی اجتماعی معین، به یک هویت انتزاعیِ عینی برای یک شئ تبدیل میشود و ما به این هویت انتزاعیِ عینی که در واقع تبلور کارِ مجرد است، ارزش میگوییم. در اینجا تأکید مارکس بر الصاق جنبهی هویت و عینیت دومْ به این شئ است، که در واقع باعث میشود که به این شئ، نه بهمثابهی یک شئ و محصول، بلکه بهمثابهی سرمایه نگاه کنیم. ما میبینیم که دقیقاً بحثی که بعداً بهوضوح در کاپیتال دربارهی فتیشیسم و بتوارگی وجود دارد، در اینجا تکرار میشود.
پس بهطور خلاصه، در این مقایسه بین «کار مزدی و سرمایه» و کاپیتال جلد سوم، عناصر اصلی در تعریف سرمایه بهمثابهی رابطهای اجتماعی، در هر دو منبع مشترک است، اما لحن و تأکید بر هرکدام از این عناصر، بهنحوی متفاوت گذاشتهشده است. در نقل قولهایی که بهطور نمونهوار ذکر کردیم، دیدیم که در «کار مزدی و سرمایه»، تأکید بیشتر بر امر وارونگیِ این رابطه است، و در جلد سوم سرمایه و در سراسر کاپیتال بهطور کلی، تأکید بر هویت محصول کار در یک دورهی اجتماعی معین بهمثابهی ارزش است.
ما در گروندریسه، در واقع با حضور هردو تأکید بر عناصر اصلی در تعریف سرمایه مواجه هستیم، اما با این امکان و موقعیت که ــ یعنی امکان حضور در اتاق فکر مارکس ــ به وجهی تفصیلیتر با این دو جنبه روبهرو هستیم و عنصر یاریدهنده در اینجا برای فهم بهتر ایندو جنبه، واردکردنِ مشخصهی دیگری، یعنی مقولهی فرآیند است. مارکس در ص 191/190 میگوید: عدهای سرمایه را بهمثابهی یک چیز میفهمند و نه یک رابطه. بعد به توضیح نظر خود و تعریف سرمایه میپردازد و سه نکته، در این تعریف ذکر میکند. ما در بحث امروز جا به جا به این سه نکته برمیگردیم و بر ویژگیهای گروندریسه تأکید میکنیم. یکی) اینکه میگوید برای تعریف سرمایه، خودِ سرمایه پیشفرض گرفته میشود؛ ــ توضیح مارکس در اینجا، برای استدلال این نکته، کمک چندانی نمیکند، هرچند دلیل اصلی در همین نکته نهفته است ــ و میگوید: «زیرا سود عبارتست از رابطهی معین سود با خودِ سرمایه» (ص 191)، یعنی در سود، خودِ سرمایه، پیشفرض گرفته میشود. دوم)، سرمایه یک رابطهی ساده نیست، بلکه یک فرآیند است. و سوم) سرمایه باید در همهی لحظات و وجوه وجودیِ (moment) خود، همیشه سرمایه باقی بماند. یعنی در طول این فرآیند، علیرغم دگردیسیها، تعینهای شکلی گوناگون، کماکان سرمایه باقی میماند. این، سه نکتهایست که مارکس عجالتاً برای ورود به مبحث سرمایه عنوان میکند.
پس در گروندریسه تأکید مارکس هم بر [اول] وارونگیست، و هم بر سرمایه، بهمثابهی [دوم] مجموعهای از ارزشها ــ سرمایه، به این دلیل، یک رابطهی اجتماعیست، چراکه تبلور ارزش است ــ و، سومین نکته و مهمتر، اینکه سرمایه یک فرآیند است و این فرآیند چیزی نیست جز فرآیند ارزشآفرینی و ارزشافزایی.
برای ورود به روند استدلال مارکس، باید ببینیم که منظور او از اینکه سرمایه، خود را پیشفرض میگیرد، چیست؟ و چرا سود را ناشی از رابطهی سرمایه با سرمایه میداند؟
مارکس میگوید ما برای استدلال در مقولهی سرمایه، نمیتوانیم از کار شروع کنیم، بلکه باید از ارزش شروع کنیم. [در تمامی مباحث فراوانی که از روش مارکس تاکنون موجود است، این نکته، به تفصیل مستدل شده که چرا او در استدلال سرمایه، از ارزش شروع میکند.] دلیل مارکس در اینجا این است: میگوید چراکه اگر بخواهیم از کار شروع کنیم، از یک انتزاع عام شروع کردهایم. در جلسهی پیش گفتیم که یک انتزاع عام با یک بُعد تاریخی، مانعیست در برابر دستیابی به آن امتیازیکه ما بهمثابهی تشخصیْ بهلحاظ روششناختی به آن نیاز داریم. مارکس میگوید مثل این است که با شروع از طبیعت به توضیح ماشین بخار یا کارخانه برسیم، یا اینکه نژادهای گوناگون را مبنایی برای توضیح بانکدار بدانیم. نکتهی مهم، اینست که این سؤال وجود دارد که اگر ارزش هم یک امر فراتاریخی است، در آنصورت، فرقی بین کار و ارزش نیست. اما درک فراتاریخی از ارزش به چه معناست؟ یعنی محصول کار، همواره در تمامی مراحل تاریخی واجد ارزش، و همیشه تبلور ارزش بوده است. درحالیکه میدانیم که مارکس درک و منظور ویژهی دیگری از مقولهی ارزش ــ از این کلمه و واژهی بهاصطلاح آشنای ارزش ــ دارد و این درک ویژه، از آن انتزاع عام ناشی نشده، بلکه مقولهای ویژه و تازه است؛ پس او نمیتواند ارزش را یک امر فراتاریخی بداند.
این نکته از دو زاویه مهم است، به این خاطر که اولاً) این ارزش، انتزاعی از مفهوم نیست؛ یعنی ما صرفاً مفهوم کار را درنظر بگیریم و از تمام خصوصیات کار انتزاع کنیم و به این ترتیب نوع مشخص و شیوهی مشخص کار دیگر اهمیتی نداشته باشد و آنرا به تمامی ابعاد و دامنهی طولانی تاریخی تعمیم بدهیم. البته متاسفانه نباید ناگفته گذاشت که موارد و نشانههای غیرقابل انکاری در آثار خودِ مارکس وجود دارد که موجب نسبتدادن درک فراتاریخی به او میشوند. به عنوان نمونه حتی در کاپیتال هم مارکس در بحث راجع به کار مجرد بر این نکته تأکید میکند و کار را فقط بهمثابهی فعالیتی از اعضای بدن ــ فعالیت مغز، عضله و مصرف مقداری انرژی تعریف میکند، فارغ از اینکه این کار چگونه و تحت چه شرایط اجتماعی معین و در چه رابطهای مصرف میشود. در نتیجه و متأسفانه از طریق چنین استدلالی، کار مجرد، تحت اینگونه تعاریفی فهمیده شده است. پس چنین نگاهی میتواند به نحو مشروعی مبنا و پایهی یک استدلالِ در واقع فراتاریخی از مفهوم ارزش باشد که حتی باعث شد نظر افراد دانشمندی از جمله انگلس را هم به سمت این گرایش، یعنی درک فراتاریخی رقم بزند. پس باید در نظر داشت که بحث ما در اینجا اساساً بر سر بیدانشی نیست، بلکه بر سر دریافت، تعبیر و تفسیر دیگری از مارکس است.
در اینجا و در تمام مواردی که بحث دربارهی مشخصبودن تولید سرمایهداری است، اگر منظور مارکس را از ارزش فقط همان بُعد فراتاریخی ــ یعنی ارزش صرفاً ماحصل کار است ــ بفهمیم، پس باید سؤال کرد چرا مارکس میگوید از کار شروع نمیکنیم؟ به همین دلیل هم او میتوانست بهراحتی بگوید از ارزش هم شروع نمیکنیم؛ چراکه ایندو، بنا به درک فراتاریخی از ارزش، همزاد و همراهاند. پس به این ترتیب وقتی نقطهی آغاز را ارزش قرار میدهد، ما اجازه داریم بنا به همهی شواهد، بگوییم منظور او، آغاز از مقولهی تازهی ارزش است. چراکه همانطور که به لحاظ روششناختی در بحث جلسهی قبلی دیدیم مارکس به ما توضیح میدهد که تعینِ شکلی یعنی چه؛ محتوا میتواند دامنهی تاریخی و یا دامنهی مفهومی طولانیتر و وسیعتری داشته باشد، اما در بحث راجع به تعینِ شکلی، از تعینی صحبت میکنیم که به آن، وجه تمایزی اعطا میکند و در این زمینه، یک وجه تمایزِ اجتماعاً و تاریخاً معین. پس به این ترتیب نقطهی شروع برای واردشدن به مبحث سرمایه، ارزش است ــ ارزش به این معنایی که توضیح داده شد.
نابترین شکل و نابترین تبلور این ارزش ــ بنا به بحثی که در مبحث پول داشتیم، پول در تعین سوم خود یعنی ــ پول بهمثابهی پول است و پول در این تعین سومِ [بهمثابهی همارز عام، بهمثابهی معادل عام، بهمثابهی پول] خود، میتواند نقشها و کارکردهای متفاوتی داشته باشد.
قبل از ادامهی بحث، دو معترضه. الف) کل بحث در این چند صفحه (204-191)، کمی دشوار و تا حدودی پیچیده است و متن سادهای نیست. اما در لابلای این متن پیچیده، یکسری حلقههای استدلالی، برای طرحکردن، پروراندن و ارائهکردنِ [entwicken/develop] مقولهی سرمایه وجود دارد. یعنی چگونه باید از لابلای این متن، همزمان با استخراج طرح مقدمات منطقی، مقدمات تاریخی و نکات مربوط به روش استدلالی و غیره، سعی کنیم این حلقههای متفاوت استدلالی را دنبال کنیم، تا بتوانیم مقولهی سرمایه را طرح کنیم. ب) گفته میشود که در بسیاری موارد، زبان این متن بهاصطلاح هگلی است، یا درک و برداشت مارکس هگلی است؛ بهعنوان نمونه وقتی گفته میشود سرمایه باید ذات خود را در همهی لحظات فرآیند حفظ کند، همواره در این وجوهِ وجودی، این moment ها، همیشه سرمایه باقی بمانند، میتوان بهراحتی این اظهار را درکی هگلی از رابطهی پروسه عنوان کرد؛ یعنی پدیدهای در جریان حرکت، همیشه همهی لحظههای خودش است. وارد این بحث نمیشویم، فقط خواستم متذکر شوم که در اینجا مشروعیتی برای نسبتدادنِ چنین درکی به مارکس، وجود دارد. اما دریافت من این است که، امر نیاز برای درک و فهم مارکس، پای دستگاههای بهاصطلاح فلسفیای را ــ اعم از اینکه این دستگاه، هستیشناختی، یا روششناختی، یا معرفتشناختی باشد ــ به میان آورده است و اینکار، منجر به اطلاقِ از جمله، روش و متُد هگلی یا دیالکتیکی هگلی به او شده است، درحالیکه به نظر من این رویکرد و نیاز به یک دستگاه فلسفی برای فهم مارکس، مانعی جدی در برابر دریافت درست از دستگاه شناختی یا گفتمان خودِ مارکس شده است و باعث نادیدهگرفتنِ عناصری از گفتمان مارکسی در اینجا و دیگر آثار او شده است. در نتیجه اگر تفسیرهایی در مراجعه به همین متون وجود دارد که به مارکس روش هگلی نسبت داده میشود، به دلایلی که گفته شد میتواند مشروعیت داشته باشد و همانطور که گفتم بحث بر سر دانش محدود کسانی نیست که درکی هگلی به مارکس نسبت میدهند.
برمیگردیم به بحث اصلی. از اینجا به بعد دائماً با رابطهی بین پول، گردش و بعد استنتاج سرمایه سروکار خواهیم داشت. یعنی، 1) زمانیکه پول وارد گردش میشود، چه مشکلاتی وجود دارد و 2) برای اینکه پول تبدیل به سرمایه شود، چه موانعی بر سر راهش وجود دارد، و 3) این پول باید چه مشخصاتی داشته باشد تا بتواند سرمایه شود.
پول برای اینکه سرمایه باشد، باید نوعی جاودانگی بیابد، باید بتواند خود را حفظ کند، نباید از بین برود، نباید ناپدید شود؛ یعنی برای اینکه پول باقی بماند، ناچار است خود را از مراحل دگردیسی دور نگهدارد، چون به مجردیکه وارد این مراحل شود، دیگر پول نیست. پس لازمهی ماندن پول در جایگاه خود بهمثابهی پول، این است که وارد گردش ساده نشود. اما باقیماندن پول در این جایگاه بهمثابهی و در مقام پول، هرچند ممکن است که در همان شکلی که هست، حفظ شود، اما مانع از افزایش پول میشود. بدیهی است که وقتی پول بیرون از گردش قرار گرفت، چه در مبلغ اسمی و چه مبلغ واقعی خود، همان چیزی که بود، باقی میماند. پس برای حفظ و افزایش خود، ناگزیر است وارد مبادله شود، اما در این تعین سومِ خود، به مجردِ ورود به مبادله/گردش، مقام خود را بهمثابهی پول از دست میدهد و به دو تعین قبلی خود تقلیل مییابد ــ یا بهمثابهی اندازهگیر ارزش کالاها عمل میکند؛ یعنی اشیاء در اِزای چه مبلغی میتوانند با یکدیگر مبادله شوند، و یا اینکه به وسیلهی گردش تبدیل میشود.
تکرار میکنیم: به این ترتیب نقطهی عزیمت بحث، همانطور که گفتیم این است که پول برای پایبندیِ خصلت ماندگاری، حفظ خود و بیشترشدن، باید چه قدمهایی بردارد و با چه موانعی روبهروست و راهحل این مشکل چیست؟ مارکس میگوید این مسئله که ما از پول که در شکل سرمایه وارد گردش میشود، شروع میکنیم، امکانی برای این توهم و خطا ایجاد میکند که شکلِ پدیداریِ سرمایه با خودِ سرمایه یکی گرفته شود؛ یعنی بهنظر میآید که ما بهجای سرمایه، از پول آغاز کردهایم و به این ترتیب به روشِ استدلالیِ غلطی دست زدهایم، درحالیکه، اتفاقاً روش استنتاج ما این مسئله را تأیید میکند. ببینیم چرا این حرف را میزند؟ بهخاطر اینکه فرآیندِ حرکت و روند استدلالی ما از پول، نه بهمثابهی وسیلهی گردش، نه ابتدا به ساکن، نه بهمثابهی موجودی قائم بهخود، بلکه استنتاج پول از ارزش بود. و به این ترتیب این استقلالیافتن و تبدیلشدنِ پول بهمثابهی معادل عام، در واقع فرآیندی است که از ارزش بهدست میآید. ما در اینجا شکلِ پدیداری سرمایه را که بهصورت پول است، مستدل کردهایم. ما نشان دادیم که چرا و چطور سرمایه خود را در شکل پول ظاهر میکند، یا اولین جلوهی ظهور، اولین شکل پدیدارشدن سرمایه، پول است. در استدلال و استنتاج پول از ارزش نشان داده میشود چرا سرمایه باید به این شیوه، در وهلهی اول در شکل پول جلوه کند. مارکس میگوید برای سرمایهشدنِ پول، سه شرط لازم است. «در ارزشی که منتج از گردش است، متعین شود و به آن اجازهی تعین بدهد» (ص 192). تمام قدمهای استدلالیِ مارکس دربارهی نقش و جایگاه پول در گردش، این است که بگوید چطور باید این جابهجایی بهگونهای صورت بگیرد، و آن هویتِ لازم برای پول چیست تا این ماندگاری حفظ شود. پس، اول) زمانیکه پول از گردش خارج شد، بازهم باید در چیزی تبلور و هویت و دگردیسی یافته باشد که آن چیز بازهم در واقع خودْ یک ارزش است ــ یا آنطور که در گروندریسه میگوید ــ یا یک ارزش مبادله است. یعنی آن چیز، چیزیست که قرار است مصرف شود، اما قرار نیست در مصرفشدنِ خود نابود و منهدم شود. همهی بحث بر سر این موضوع است: چه روند و چه پویشی برای این اتفاق لازم است. بههمین خاطر ویژگی دوم) این است که پول در این روند از بین نرود؛ و سوم) بهمثابهی ناپدیدشدنِ پول نباشد، بلکه بهمثابهی استوارشدن آن، یا بهعبارت دیگر تثبیت خودْ در چیزی باشد و آن چیز، ارزش و ارزش مبادله است که بعداً میتواند مصرف شود، ولی این مصرفشدن، مصرفشدنی نیست که منجر به ناپدیدشدن و انهدام آن شود. در اینجا یکی از نکاتی که در توضیح سرمایه آغاز کرده بودیم، بهوضوح میبینیم: یعنی این سه شرط، توضیح همان نکتهایست که مارکس دربارهی یکی از مشخصههای سرمایه گفته بود که در طی تمامی این فرآیند، سرمایه آنچیزی که هست، باقی میماند و خود را حفظ میکند.
در گردش ساده این حالت ممکن نیست. مارکس برای گردش ساده ابتدا چهار حالت فرض گرفته و در ادامهی بحث این چهار حالت را به دو حالت تقلیل داده، بهعبارتی میتوان گفت که آن چهار حالت چیزی بجز این دو حالت نیستند. ما از این حالتها فقط اشارهوار میگذریم. 1) جابهجایی کالاها با یکدیگر به وساطت پول. در اینجا هدف از مبادله، ارزش مصرفی کالا و ارضاء نیاز است. و مصرف کالا، موجب منهدمشدن آن کالا میشود؛ 2) حالت پول-کالا، که همان حالت اول است، فقط در شکل صریحتر آن. یعنی در اینجا وساطتی صورت نمیگیرد و یک مرحله از حالت قبلی انجام شده. پول با کالای مورد نیاز مبادله میشود؛ 3) حالت کالا-پول است که مارکس به آن حالت موهوم میگوید، چراکه انگار پول سرجای خود باقی میماند، اما هدفْ گردش یا مبادلهی ساده، نگهداشتن پول نیست، بلکه بهدست آوردن پول برای خرید کالا، برای ارضاء نیاز است؛ و 4) حالت پول-پول است که میگوید شکل خاصی از مورد سوم است، اما دقیقاً توضیح روشنی در اینباره ارائه نمیکند. اینکه آیا منظور مبادلهی طلا با پول، یا مبادلهی ارزها با یکدیگر است، روشن نیست. مهم این است که در این مبادله همارزها و برابرها با هم مبادله میشوند و چیزی اضافه نمیشود. در اینجا صرفاً تأکید مارکس برای ما از این جنبه اهمیت دارد که در هر سه حالت اول، پول در آن مقام که قصد حفظ و ماندگاری خود را داشت، همواره از شکل پولی به شکل کالایی تبدیل میشد و به این دلیل ناپدید میشد. و در حالت چهارم که پول با پول مبادله میشود، خودِ نفسِ ناپدیدشدن هم ناپدید میشود، یعنی شکلی از ابهام و رازآمیزیِ بیشتر در ارتباط با پول.
مارکس میگوید البته این چهار حالت در گردش ساده را میتوان به دو حالت 1) پول-کالا و 2) کالا-پول خلاصه کرد، چرا که در حالت اول تعینِ محتوایی خود را از دست میدهد، یعنی مصرف میشود ــ منظور از مصرف، مصرف نهایی است، یعنی منهدمشدنی که هیچ نتیجه و بازدهی سرمایهدارانه ندارد؛ و در حالت دوم تعینِ شکلی خود، یعنی شکل معادل عام خود را از دست میدهد. (ص 193-192).
مارکس میگوید ضرورت پول برای اینکه بتواند شکلی از سرمایه باشد اینست که باید هردو وجه وجودیِ خود، یعنی وجه کالابودن و وجه پولبودن خود را حفظ کند. و این وضعیت، یعنی داشتن و حفظِ همزمانِ هر دو وجه، ماهیت و هویت ــ حتی در حین دگردیسی شکلیِ خود در مبادله ــ صرفاً در یک فرآیند امکانپذیر است. [اینجا، بازهم تکرار امر فرآیند است که باید بهمثابهی تعریفی در سرمایه در نظر گرفته شود.] «جاودانگیای که پول، با اتخاذ موضعی منفی در قبال گردش، با پرهیز از آن، در تکاپوی دستیابی به آن است، نصیب سرمایه میشود، زیرا فقط از آن رو سرمایه باقی میماند که گردش را قربانی میکند. سرمایه بهمثابهی ارزش مبادلهای که هم مشروط به گردش است و هم پیششرط آن است و در آن است که پایدار میماند، صرفاً لحظهای متصّور از هردو وجه گنجیده در گردش ساده نیست، بلکه به تناوب گاه در شکل این است و گاه در شکل آن است.» (ص 193)
ادامهی بحث بر سر پیداکردن آن حلقههای استدلالیای است که پول را بهمثابهی مفهوم سرمایه عرضه میکند و یافتن ملزومات چنین تبدیلی.
به این ترتیب در گردش ساده ما با یک معضل مواجه هستیم: هدفِ باقیماندن و افزایشیافتن، تأمین نمیشود، چراکه آن چیز مصرف میشود. معضل این است: 1) ما به مبادله نیاز داریم پس مبادله پیششرط است، یعنی برای ماندگاری، نمیتوانیم از مبادله صرفنظر کنیم و بیرون از مبادله باقی بمانیم. 2) از طرفی نمیتوان از مصرفشدن پرهیز کرد، اما اگر قرار باشد مبادلهی پول با کالا، روندی دائمی باشد و هدف دیگری را دنبال نکند، ارزش مصرفیاش از بین میرود و نابود میشود و کمکی به ماندگاری و افزایشش نمیکند.
مارکس میگوید ویژگیِ پول برای اینکه سرمایه باشد، گاهی پول است، گاهی کالاست، اما آن عواملی که باعث سرمایهبودنِ پول است، این قالبپذیری در این یا آن شکل نیست ــ چراکه این قالبپذیری در گردش ساده هم اتفاق میافتد ــ بلکه اول) نفسِ جابهجایی بین ایندو تعین است؛ یعنی این حرکت و فرآیندی که دائماً در جریان است؛ این جابهجایی، ضمن حرکت و حفظکردنِ خود، این، آنچیزیست که به آن سرمایه میگوییم. به همین دلیل خصلت دوم) این است که وقتی پول به کالا تبدیل شد، به کالایی خاص تبدیل میشود، اما نه به یک کالای معین، بلکه به مجموعهای از کالاهای خاص. گفتیم پول برای اینکه به سرمایه تبدیل شود، باید بتواند به عناصر تولید تبدیل شود؛ برای اینکار باید به کالاهای مختلفی تبدیل شود؛ هرکدام از این کالاها، طبیعتاً کالاهای خاصاند؛ اما آنچیزی که سرمایه را در واقع تعریف میکند، عبارتست از آن عامیتی که از کالاهای خاص ترکیب شده است. این دو ویژگی، ویژگیهایی هستند که ضرورتی وجودی دارند، تا بتوان از سرمایه نام برد.
مارکس در اینجا قدم بعدی را به طرف جاییکه میخواهد برود، برمیدارد؛ و میگوید سوم) تبدیلشدن به کالاهای مختلف، ضمن اینکه به محتوای این کالاها بیاعتناست، ناگزیر است به محتوای یکی از این کالاهای معین بیاعتنا نباشد. که همانطور که قبلاً هم گفتیم آن کالای نیروی کار است که با برداشتن قدم به قدمِ این حلقههای استدلالیْ به آن میرسیم.
پس نتیجهای که از آن سه نکتهی گفتهشده در تعریف سرمایه میگیریم، این است که سرمایه را در مفهوم فرآیند در عینِ حرکتبودن، نفسِ جابهجاییبودن و دگردیسیبودن تعریف کردیم. (ص 194)
اینجا، ما به مرحلهای رسیدیم که ناگزیریم به توضیح یا ترجمهی تفصیلی مفهومی بپردازیم که گرهخورده به مقولهی سرمایه است و آن فعل «verwerten» در زبان آلمانی و در انگلیسی «valoriesation» است. این فعل، در فارسی عمدتاً به ارزشزایی یا ارزشافزایی ترجمه شده، من آن را به ارزشیابی و ارزشافزایی ترجمه کردم، که البته برای من بدیهی بود که اینهم کافی نیست. [ولی از آنجاییکه این فعل، هم میبایستی صرف میشد، هم در حالات مختلف به انواع و اقسام صفات و غیره میچسبید، از ترجمهی طولانیتر و ردیفکردن چندین فعل که در زبان فارسی دشوارتر هم میشود، صرفنظر کردم.] از نظر من ترجمهی بهتری از این فعل، «ارزشیابی- ارزشمانی- ارزشافزایی» است؛ یعنی هم ارزش پیدا کند ــ هم ارزش باقی بماند ــ و هم ارزشی افزدوه شود، اما هر سه در یک کنش. کلمهی «Wert» در آلمانی و در انگلیسی «value»، به معنی ارزش است که، چه در حوزهی ادبیات رایج و محاورهای و چه در همهی حوزههای دیگر هم از این اسم استفاده میشود.
باید دقت کرد که منظور مارکس از این فعلِ «verwerten»، همزمانیِ هر سه کنش یا اقدام با هم است. گهگاهی هم در بحث راجع به سرمایه از ارزشِ خودافزا استفاده شده. همهی این عبارات درست است چراکه تلاشی برای بیان مفهوم سرمایه است. امیدوارم روشن باشد که ما در حال جوابدادن به این معضل هستیم که یک ارزش، که هستیِ موجودِ خود را یا در شکل پول، یا در شکل کالا جلوه/بروز میدهد، چگونه میتواند به این حالتِ «ارزشیابی- ارزشمانی- ارزشافزایی» تبدیل شود؟ یا چطور میتواند «verwertet» بشود [فعل در اینجا صرف شد]. اگر شرایطی فراهم بیاید که بتواند این سه اقدام را در یک حرکت واحد انجام دهد، آنوقت آن شئ، سرمایه شده.
برای ملموسشدن بهتر همزمانیِ این سه کنش، مایلم در اینجا مثالی بیاورم که احتمالاً کمکی برای تجسم مفهومی از این فعل است، چراکه ما از این به بعد دائماً در تمامی مبحث سرمایه با آن مواجهیم. [تذکر: البته استفاده از هر تمثیلی برای ملموسکردن مقولات نقد اقتصاد سیاسی با خطر اشتباهکردن مواجه است، یعنی یا همهی جوانب را در نظر نگیرد، یا تصویر غلطی در ذهن ایجاد کند، یا ناخواسته به نتایج غلطی منجر شود، با این وجود من این مثال را میآورم. اگرچه این تمثیل به این شیوه، شاید به ذهن افراد دیگری هم رسیده و از آن استفاده شده باشد.] و آن مقایسهی مفهوم سرمایهشدنِ یک ارزش با مفهوم گلوله برفی است ــ منظور در اینجا از بوجودآمدنِ بهمن در شکلِ جمعشدنِ بخشی از برف که تبدیل به یک گلوله میشود و در حرکت خود، دائماً حجم بزرگتر و وزن بیشتری پیدا میکند ــ در این تمثیل چند نکته وجود دارد که مفهوم «verwerten» در آن گنجیده است. یکی) اینکه ما به پدیدهی برف یا یک مقدار برف بهخودیخود، بهمن یا گلولهی برفی نمیگوییم، بلکه برای اطلاق بهمن یا گلوله به برف، به عناصر دیگری هم نیاز است. عنصر دوم) اینست که از آنجایی که این برف حرکت میکند، یک جریان یا یک فرآیند است. و عامل سوم) اینکه در اثر این حرکت دائماً اضافه و بزرگتر میشود و همهی این سه لحظه را با خود بههمراه دارد. اگر یک قطعه برف را تحت شرایط برف باقیماندن- حرکتکردن- بزرگشدن در نظر بگیریم، میتواند تمثیلی برای اینکه چگونه ارزش میتواند سرمایه باشد یا تحت چه شرایطی به ارزش، سرمایه میگوییم.
نکتهی تعیینکننده و جاذب در این تمثیل این است که در واقع برای این پدیدهی برف، شرط دیگری هم لازم است و آن حرکتکردن روی برف است؛ یعنی زمینهی وجودی و ضروریِ تحققِ این سه شرط، در وهلهی نهایی این است که این پدیده روی برف حرکت کند. یا شرایطی که برای حفظ خود لازم دارد، وجود آن موقعیت و شرایط اجتماعیای است که این وضعیت را ممکن میکند. این گلولهی برفی مادامی که حرکت میکند اسمش را پدیدهی «verwerten» شدن، پدیدهی سرمایهشدن میگذاریم، اما اگر برف تمام شود و به زمین خشک، خیس یا ناهمواری برسد، این وضعیت/امکان/شرایط را از دست میدهد. فایدهی این پدیده برای ما این است که در واقع فقط زمانیکه شرایط اجتماعی و تاریخی معینی فراهم باشند، ما میتوانیم به این وضعیت/شرایط، گلولهی برفی بگوئیم یا تمثیلی برای «verwerten»، در نظر بگیریم. در این تمثیل ما آن سه عنصر «ارزشیابی- ارزشمانی- ارزشافزایی» در تعریف سرمایه را میببینیم: 1) حرکت در این تمثیل هست، یعنی یک فرآیند است. 2) در همهی مراحل، کماکان خودش، یعنی برف باقی میماند، هرچند بزرگتر میشود و 3) دائماً در حال اضافهشدن است.
سؤال میکنم: ما چه زمانی میتوانیم روند سرمایهشدن و سرمایهداریبودن را تمام کنیم؟ زمانیکه در این تمثیل، فرش زیر پای این گلوله یا بهمن، دیگر برفی موجود نباشد. یا بهعبارت دیگر، اگر ما آن شرایط اجتماعی و تاریخی را، که امکانِ وجود و امکان تحققیافتن سرمایه و شروط وجودی شیوهی تولید سرمایهداریاند، از بین ببریم؛ در اینصورت این پدیدهی بهمن یا گلولهبرفی/سرمایه نمیتواند به حیات خود ادامه دهد.
برمیگردیم به ادامهی بحث. گفتیم که پول بهمثابهی تعین سومِ خود، پول بهمثابهی پول، وارد گردش میشود، آنجا بلافاصله این تعین را از دست میدهد و به دو تعینِ دیگر خود ــ سنجهی ارزشبودن و وسیلهی گردشبودن ــ تبدیل میشود، ولی وقتی دوباره از گردش به بیرون پرتاب میشود، میتواند دوباره به همان تعین سوم خود بازگردد. در نتیجه این سؤال پیش میآید که فرق پول با سرمایه از این زاویه که پول، همارز عام است، چیست؟ چون وقتی میگوییم پول همارز عام است، میدانیم که پول هم این حالت دگردیسیپذیربودن را دارد و میتواند بلافاصله به همهی کالاها تبدیل شود.
ما گفتیم یکی از حالاتی که دربارهی شرط سرمایهبودن درنظر میگیریم، این است که یک کالای خاص نباشد، اما مجموعهی عامیتی از کالاهای خاص باشد و این باز شباهتی ایجاد میکند با پول بهمثابهی سرمایه، و پول و شخصیتش بهمثابهی پول یا همارز عام.
پس ببینیم پول در مقامِ همارز عام، با سرمایه چه فرقی دارد؟ مارکس از سه فرق نام میبرد و بین فرق دوم و سوم، دو معترضه طرح میکند. (ص 195-194)
بهطور خلاصه. گفتیم مسئله اینجاست: پول برای اینکه مشخصات و ضرورتهای سرمایهبودنِ خود را حفظ کند، وارد گردش شده، یا ارزشها را اندازه گرفته و یا باعث جابهجایی اشیاء شده، درحالیکه هدف، ماندگاری و حفظ و افزایش خود است. اولین) فرق سرمایه در قالب پول، با پول بهمثابهی پول در این است که آن جایگاهی که ارزش اختیار میکند در شکل عینی خود موجود است: یعنی کالایی که با پول مواجه شده، در واقع شکلِ عینیِ پول است، برای اینکه بتواند بعداً دوباره وارد پروسهی دیگری شود. و منظور از شکل عینی این است که میتواند کارمایه، یا دستمایهی کار واقع شود. [این نکتهایست که باید به آن برسیم] شکل عینی یعنی چیزیکه هم مادیتِ ارزش مصرفی خود را حفظ کرده، و هم تعین شکلی خود را حفظ کرده؛ دارای ارزشی است که این ارزش میتواند بعداً به جای دیگری منتقل شود ــ منظور جابهجایی نیست بلکه منتقلشدن است ــ در فرق دوم) مارکس میگوید منشاء آن گردش است و بنابراین گردش را هم پیشفرض میگیرد؛ منظور اینست که ما ابتدا به ساکن، یک پروسه نداریم که از «الف» شروع شود و به «ب» برسد و تمام شود، بلکه ما چرخهای داریم که دائماً تکرار میشود؛ در واقع باهمدیدنِ پروسهی تولید و بازتولید. وقتی به یک شئ، یا محصول نگاه میکنیم، اگر قرار باشد که این مقدمهای برای این باشد که به سرمایه تبدیل شود، این محصول از جایی آمده، ولی اینجا مستقیماً و بلاواسطه تولید نیست، بلکه وارد پروسهی تحقق ارزش، پروسهی گردش شده؛ در واقع منشاء آن، یعنی از جاییکه آمده، گردش است، ضمن اینکه ممکن است ــ نه در این تعین شکلی، یا تعین فیزیکی، ولی ــ بعداً دوباره وارد گردش شود. در نتیجه گفتیم فرق این شئ (که حالا میتوانیم به آن سرمایه بگوییم) با پول بهعنوان معادل عام این است: 1- در شکل عینی موجود است؛ [شکل عینی را در چند سطر بالا توضیح دادیم] 2- منشاء آن گردش است و گردش را هم پیشفرض میگیرد. برای طرح فرق سوم، مارکس ابتدا برای ادامهی استدلال دو معترضه طرح میکند، تا بگوید نتیجهی گردش چیست. (ص 194).
معترضهی اول(ص 194): نتیجهی گردش ساده یک نتیجهی سلبی است: یعنی ازدسترفتن آن تعینهایی که لازم است تا بتواند پول به سرمایه تبدیل شود. یکی از این وجوه سلبی یا نفیها، یک نفی ساده، بسیط یا بلاواسطه است؛ در واقع شئ، در اثر مبادله با پول، موجودیت فیزیکی خود را از دست میدهد ــ یعنی به مصرف نهایی میرسد: خورده، پوشیده، پاره، سوخته و … میشود ــ و وارد پروسهی جدیدی نمیشود.
(همینجا پرانتزی باز میکنم که البته به هیچوجه قصد واردشدن به این مبحث را ندارم. این بحث همواره، حتی در زمان مارکس هم وجود داشته: که بالاخره هر مصرفی تولید است. مارکس تاحدی به این نوع اظهارات مانند فکاهی نگاه میکند و در جایی میگوید پس دزدی هم باعث تولید قانون یا علم حقوق میشود …
بهرحال وقتی ما میگوییم چیزی به مصرف میرسد، منهدم میشود، منظور واردشدن به اینگونه مباحثی مانند تولید انرژی از طریق خوردن غذا، صورتپذیری تبدل است و غیره، نیست. چرا؟ بهخاطر اینکه ما راجع به تعین شکلی صحبت میکنیم؛ راجع به شیوهی تولید سرمایهداری؛ راجع به ارزش؛ راجع به عینیتِ انتزاعیای که به سرشت دوم محصول کار تبدیل شده، صحبت میکنیم؛ پس مسئله بر سر مصرف بهطور عام، تولید بهطور عام، بر سر انتزاعِ مصرف یا تولید بهطور عام نیست. و این آن چیزیست که همیشه در فهم مارکس و فهم نقد اقتصاد سیاسی مارکس، کم و بد فهمیده شده و زمانیکه مارکس دقیقاً بر سر همین مسئله ــ یعنی هر تولیدی مصرف است و هر مصرفی تولید است ــ در گروندریسه راجع به مبحث «تولید و مصرف، توزیع و مبادله (گردش)» (ص 41)، این انتقاد را طرح میکند، در آنجا بحث بر تولید، مصرف یا معنای لغوی یک واژه بهطور عام نیست. همانطوریکه گفتیم ما در اینجا در بحث راجع به تولید، از ارزش صحبت میکنیم؛ وقتی از ماندگاریِ یک شئ که بتواند وجود خود را بهمثابهی سرمایه حفظ کند، صحبت میکنیم، منظور حفظ دو وجه: ارزش مصرف و مهمتر از آن تعین شکلی یعنی ارزش آن است.)
پس یکی از نفیهایی که صورت میگیرد نفی ساده است یعنی ازدسترفتنِ کالبد مادی ــ ازدسترفتن به این معنی که وارد پروسهی دیگری نمیشود.
معترضهی دوم (ص 195)، نتیجهی دوم از گردش است که مارکس اسمش را منفیبودنِ مثبت یا اثباتاً منفیبودن میگذارد، نسبتاً نکتهی ظریف و جالبیست. ببینیم یعنی چه؟ گفتیم که پول بهعنوان معادل عام وارد گردش میشود، ولی بعد از اینکه به کالا تبدیل شد، دیگر پول نیست و وقتی به پول تبدیل شد، دیگر کالا نیست؛ یا کالاست یا پول. گردش، در اینجا نفیای در سلبیتی بهوجود میآورد؛ و آن اینکه گردش، این خاصیت قائم بهذاتبودنِ متناقضِ پول را ــ اینکه در واقع چیزیست که هویت و استقلالش در این است که در عینحال همهچیز است ــ از پول سلب میکند و میگیرد [مثالی که دفعهی پیش زدیم، مثال حیوان بود: یعنی اینکه حیوان بهمثابهی پیکریافتگی انتزاع عام در کنار حیوانهای خاص مثل ببر و شیر و… باقی بماند]. یعنی امر مبادله/گردش باعث میشود که این خصلت را از پول ــ یا پولبودن یا کالابودن ــ میگیرد، درحالیکه برای اینکه بتواند سرمایه باشد، باید درعینحال در هر لحظه و در کل این پروسه، هردوی اینها باشد و لحظات وجودی خود را حفظ کند.
پس مارکس برای اینکه فرق سوم را طرح کند، ضروری میبیند که در دو معترضه، نشان دهد گردش، چه خاصیتی از پول را سلب میکند و چه موقعیتی برای پول ایجاد میکند که توانایی تبدیل به سرمایه را نداشته باشد.
3- (سوم) پس به این ترتیب فرق سوم ــ فرق پول بهمثابهی سرمایه با پول بهعنوان معادل عام این است که پول باید درعینحال کالایی خاص باشد و نه کالایی معین مانند کالاهای دیگر.
تکرار میکنیم: پس ما با این معضل روبهروئیم که چگونه باید شرایطی فراهم شود تا این شئ و یا کالای در اختیار ما، ــ یعنی پولی/ارزشی که در شکل کالا موجود است ــ هم، ارزش مصرفیاش از بین برود، و هم از بین نرود؛ چطور میشود که ارزش/تعین شکلیاش از بین برود، ولی حفظ شود؟ مثلاً چوبی به مبلغ یک میلیون خریداری میشود، وقتی چوب تبدیل به میز شد، آن یک میلیون دیگر، بلاواسطه قابل دسترسی نیست، زیرا دیگر آن تعین شکلی خود را بهطور مستقل از دست داده. هم وارد میز شده، و در عینحال ارزش خود را هم حفظ کرده. بدیهی است که جواب به این سؤال روشن است، اما در اینجا قدمها و حلقههای استدلالی مارکس برای پاسخ به این سؤال را دنبال میکنیم.
پس، آن حلقهی استدلالی که اینجا در این سه فرق طرح کردیم، باعث میشود اینکار فقط و فقط تحت شرایطی ممکن یا به قول مارکس زمانی ممکن است که این کالای موجود ــ که هم ارزشِ استفاده است و هم ارزش مبادلهای ــ خود را تسلیمِ کار کند؛ یعنی کارمایه واقع شود و وارد پروسهی تولید شود. به این ترتیب وقتی کار، کالا را مصرف کرد: هم [ارزش و ارزشمبادلهای آن] مصرف شده و [هم ارزش و ارزشمبادلهای آن] حفظ شده. این دقیقاً آن نقطهی تعیینکننده و حلقهی مرکزی بحث تبدیل پول به سرمایه است. مارکس میگوید: در این حالت ارزش خود را «verwerten» میکند یعنی این پروسهی «ارزشیابی- ارزشمانی- ارزشافزایی» اتفاق میافتد. (ص 195) نکتهی تعیینکننده در این است که چنین پروسهای تنها زمانی ممکن است که ضمن حفظ ارزش، ارزشافزایی هم صورت بگیرد. برای اینکه فقط زمانی سرمایه، کار را به خدمت میگیرد و نیروی کار را مصرف میکند، [به دلیل نکاتی که بعداً استنتاج میشوند] یک ارزش اضافی ایجاد میشود. به این ترتیب نفس این ارزشیابی پروسهایست که همزمان با پروسهی ارزشافزایی اتفاق میافتد.
مارکس میگوید این پولی که از گردش بازگشته، بهمثابهی سرمایهْ صُلبیت، تجسدِ شیئی خود را از دست داده و از شیئی ملموس و دستآموز به یک فرآیند مبدل شده.
اما لازمهی این فرآیندشدن این است که آن کالاهایی که نقش سرمایه را ایفا میکنند، باید این کار را برای پروسهی حفظ- افزایش خود به خدمت بگیرند. در اینجا مارکس استدلال وارونگی در «کارمزدی و سرمایه» را تکرار میکند و میگوید اینطور نیست که اشیاء دستمایهی کار برای تولید میشوند، بلکه این کار است که واسطهی این اشیاء میشود، تا بتوانند خود را حفظ و افزایش دهند.
مارکس قبل از اینکه بخواهد وارد بحث دقیقتری راجع به این دو سر [یکسر اشیائی که در شخصیت سرمایه موجودند، یا پولی که از اینطریق به سرمایه تبدیل شده که به عناصر پروسهی تولید تبدیل شده، و سرِ دیگر کار] شود، نکات یا معترضههایی را مطرح میکند که ما فقط به دو مورد از آنها اشاره میکنیم که شاید از لحاظ روششناختی جالب باشند.
نکتهی اول) مارکس از پروسهی کار خود لیستی تهیه میکند (ص 195). جالب اینجاست در برشُماری این مقولات، از جمله از نوشتن مبحثی راجع به «مزد» اسم میبرد، ولی اینکه چه زمانی و کجا راجع به «مزد» بنویسد را از نظر برنامهی کار، بعد از مقولهی رانت قرار میدهد. در واقع میتوان گفت در اواخر جلد سوم کاپیتال. این هدفِ مارکس را ــ که میتواند امکانِ استفادهی روششناختی در کار مارکس داشته باشد ــ دو جور توضیح میدهند: یک توضیح که بیشتر مورد قبول و درستتر و منطقیتر بهنظر میرسد، هرچند توضیح دوم را هم بیاهمیت نمیدانم، این است که مارکس در واقع نوشتن این مبحث را عملی کرده است. یعنی بعد از بحث رانت، در بحث «درآمدها و منابع آن» ــ که یکی از مهمترین فصلهاییست که در سه جلد کاپیتال نوشتهشده ــ یکی از نکاتی که بهطرز مفصلی توضیح میدهد، مزد است و در آنجا نشان میدهد که چرا مزد میتواند بهمثابهی فرانمود عمل کند و غیره. بهنظر من، مارکس با اینکار، بحث مزد را به اینطریق جدا میکند: آن بخشی را که مربوط به سطح تجرید مزد میشود و در واقع بهمثابهی قیمتِ کار تلقی میشود، به بخش درآمدها و منشاءهای آن، بعد از رانت به جلد سوم سرمایه منتقل میکند؛ و آن بخشی که به سطح تجرید ارزش و ارزش نیروی کار مربوط است، به بخش (مزد) ششم کاپیتال جلد اول منتقل میکند. [احتمالاً روسُدلسکی هم چنین توضیحی داده]. در توضیح دوم، میگویند قصد مارکس در برنامهی کار خود، پژوهشهای مستقل و مفصلی دربارهی هریک از این موارد مانند پول جهانی، تجارت بینالمللی، دولت و طبقات و …، از جمله دربارهی مزد هم بوده است. [اینهم نظریست که بعضی از مارکسیستها مانند برِنِر و مفسرین دیگرِ مارکس طرح میکنند]. به هرحال بد نیست که این نکته نادیده گرفته نشود که طرح این مقولهی مزد بعد از رانت در پروسهی کار مارکس، کمی غیرعادیست و بعد از رانت، فصلی به نام مزد وجود ندارد.
نکتهی دوم) این نکته باز تکرار بحثِ دامنهی تاریخی تجریدهاست [که در جلسهی قبلی داشتیم] و مربوط به مسئلهی بههمریختنِ سطوح تجرید است، که انتقاد مارکس به پرودُن است. مارکس از پرودُن نقل میکند که «از منظر جامعه بین سرمایه و محصول تمایزی موجود نیست، این تمایزها فقط از جانب سوبژکتیوِ فرد وجود دارد.» (ص 196). به نظر من حرف مارکس در اساس این است که جامعه یعنی چه؟ تمامی این پروسهی نظریای که ما طی میکنیم، برای توضیح جامعه است. یعنی باید از سطوحی مثلاً جمعیت و غیره آغاز کرد، سطوحی را کنار گذاشت و در پروسهای استدلالی، مراحلی را نتیجه گرفت و بعد، دوباره در پروسهی بازنمایی، تعینهایی که کنار گذاشته شده بودند به این سطوح اضافه شود، تا بتوان جامعه را توضیح داد. در واقع آقای پرودُن، انتزاعی به نام جامعه را مبنا و نقطهی عزیمت استدلال خود قرار میدهد و از این نقطه، اظهار میکند که از منظر جامعه، بین سرمایه و محصول فرقی وجود ندارد. مارکس میگوید این مسئله که فرق بین سرمایه و محصول چیست، خود موضوعیست که به یک وضعیت تاریخی معین مربوط است. یعنی ما نمیتوانیم سرمایه را همهی عناصر تولید در همهی اعصار تلقی کنیم و اسم کالا را که فقط و فقط در سرمایهداری تولید میشود، محصول بنامیم و بعد بگوییم فرقشان از نظر جامعه چیست. درحالیکه فرق در اینجا از لحاظ جامعه نیست، بلکه فرق از لحاظ شرایط اجتماعی/تاریخی معین یعنی سرمایهداری است. مارکس میگوید: «تمایز بین محصول و سرمایه دقیقاً این است که محصول بهمثابهی سرمایه، بیانکنندهی رابطهای است که به یک شکل تاریخی از جامعه تعلق دارد. این بهاصطلاح نگرش از منظر جامعه چیزی نیست جز نادیدهگرفتن تمایزی، که دقیقاً بیانکنندهی وجه مشخصهی اجتماعی (وجه مشخصهی جامعهی بورژوایی) است. جامعه حاصلجمع افراد نیست، بلکه مجموعهی روابط و مناسباتی است که این افراد با یکدیگر دارند.» (ص 196)
به این ترتیب، انتزاعاتی ساختهمیشود که بُعد و دامنهی تاریخیِ آن انتزاعات، باعث ازبینرفتنِ آن کاربستی میشود که واجد تمایزی در کمک به امر شناخت است. اینجا مارکس همان بحث «کار مزدی و سرمایه» دربارهی این نوع تمایزیافتگی تاریخی را دوباره تکرار میکند. در کار مزدی راجع به مرد سیاهپوست صحبت میکند، اینجا در ص 196 میگوید انسانِ «الف» به خودی خود برده نیست، در جامعه و از طریق جامعه است که برده میشود. «آنچه آقای پرودون در اینجا دربارهی سرمایه و محصول میگوید بدین معنی است که از منظر جامعه بین سرمایهداران و کارگران تمایزی موجود نیست، تمایزی که، برعکس، صرفاً و دقیقاً از منظر جامعه موجود است» (ص 196)، یعنی آنچه پرودُن اسمش را جامعه میگذارد، در واقع این تمایز میان این دو موجود اجتماعی است که این پدیدهی مبهم و انتزاعی یعنی، جامعه را اساساً ایجاد و تعریف میکند.
برگردیم به دو سر رابطه یعنی سرمایه و کار؛ یک سر رابطه، اشیاء بهمثابهی سرمایه، و سر دیگر، کار [کاریکه این اشیاء برای حفظ و افزایش خود به خدمت خود درآوردهاند]: مارکس میگوید نخستین) پیششرط تعینات سادهی رابطهی بین سرمایه و کار، این است که ایندو، دو سرِ مستقل و بیگانه نسبت به یکدیگر باشند. (ص 198-197) باید در نظر گرفته شود که: الف) بدیهی است که این شرط به معنای جدایی شرایط عینیِ تولید از مولدین مستقیم است؛ ب) استقلالداشتن ایندو از یکدیگر: [همانطور که در «کار مزدی و سرمایه» هم دیدیم] یعنی هرکدام از این دو سر، در اختیار بخشهای مستقل از یکدیگر در جامعه باشند. استقلالِ عناصر دو سر این رابطه، به معنای استقلال صوری/حقوقیست. در اشکال تولید ماقبل سرمایهداری [وارد مباحث روند تاریخی نمیشویم]، میبینیم که مولدین همواره، بخشی از شرایط عینی تولید بودند و استقلال نداشتند. درحالی که در سرمایهداری همانطور که قبلاً گفتیم این «استقلال» ناشی از مبادلهی همارزهاست و مبادله، میانجیِ متحققشدن دو شرط از شرطهای پیدایش و بقای شیوهی تولید سرمایهداری است: 1ـ استقلالیافتن حقوقیِ نیروی کار بهمثابهی نیروی کار و 2ـ استقلالیافتن سرمایهدار بهمثابهی مالکِ مستقل سرمایه.
در اینجا مارکس، مفهوم بیگانگی را به هردو معنای خود طرح میکند. 1ـ به این معنا که یک سر رابطه به دیگری متعلق است و در واقع بیگانه، در معنا و مقامِ دیگری. هرچند یک قطب در برابر سر یا قطب دیگر استقلال یافته است، اما نسبت به قطب دیگر، از زاویهی تعلقِ حقوقیداشتن، بیگانه است. 2ـ تقابل سرشتی بین این دو سر. بیگانه به معنی بیگانگیِ سرشتی؛ از دو سرشت و از دو خمیرمایهبودن. و اینجاست که بعداً آن مفهوم بیگانگی و خودبیگانگی در سرمایه طرح میشود، که روی این تأویل از بیگانگی استوار است. البته بعداً خودِ مارکس فرق این دو نوع بیگانگی را عنوان میکند.
برگردیم به بحث. تعین دوم) این است که کارگر محصول خود را به سرمایهدار نمیفروشد، بلکه نیروی کار خود را به او میفروشد یا در اختیار سرمایهدار میگذارد. مارکس میگوید اگر قرار باشد کارگر محصول کار خود را در اختیار فردی بگذارد، این مبادله صرفاً مبادلهای ساده است ــ و ما دوباره در پروسهی گردش و مبادلهی همارزها هستیم. اینجا، رابطهی وضعکنندهی سرمایه مورد نظر است. تعین سوم) رابطهی مبادلهی پول با هر کالای دیگر نیست، بلکه با ارزش مصرفیِ خاصی است ــ اینجا مارکس میخواهد تفاوت ارزش مصرفی ویژهی کالای نیروی کار را با هر کالای دیگری روشن کند. در اینجا بین یک بخشی از سرمایه [یعنی بخش سرمایهی ثابت] با بخش دیگری از سرمایه [یعنی بخش سرمایهی متغیر] فرق ایجاد میشود. هردو بهلحاظ ارزشی یا تعین شکلی، سرمایهاند، ولی یکی سرمایه در شکل کارِ شیئیتیافته/پیکریافته است [سرمایهی ثابت] و دیگری سرمایه است در شکل کارِ زنده ــ کاری که خودْ ارزش و ارزشآفرین است. (ص 200) تعین چهارم) که اینجا با صراحت بیشتری تکرار میشود و آن تأکید بر وارونگی است؛ این کار مرده است که کار زنده را برای حفظ و افزایش خود به خدمت میگیرد و نه برعکس، یعنی انگار اشیاء، ابزارهایی در خدمت کار باشند. (ص 200)؛ تعین پنجم) در اینجا پروسهی حفظشدن و افزایشیافتن بر هم منطبق میشوند. «از همین رو نزد ارزشی که به ارزشبودن خود پایبند است، افزایش خویش و حفظ خویش برهم منطبق میشوند؛ …» (ص 201) نکتهی مهمتر این است که بدانیم که این امکانِ حفظ/افزایش از کجا ناشی میشود. این امکان را مارکس با صراحت بیشتری در کاپیتال جلد اول، در سرشت مضاعف کار نشان میدهد؛ این امکان ناشی از سرشت دوگانهی کار است که هم ارزش را حفظ کند و هم افزایش دهد. مارکس در ضمن میگوید اتفاقاً این خاصیت دوگانه، یک چیز مجانیِ دیگریست که در اختیار سرمایهدار قرار میگیرد: درست است که سرمایهدار کالای نیروی کار را بر اساس ارزشش میخرد، و کارگر بهخاطر انجام کار بیشتری، ارزش اضافی تولید میکند و این بهجای خود، منشاء ارزش اضافیست، اما با دراختیار قرارگرفتن کار، چیز مجانی دیگری که قیمتی ندارد و مزدی هم برایش پرداخت نشده، در اختیار سرمایهدار قرار میگیرد؛ چراکه این حفظکردن/مبدلکردنِ دستمایهی موجودِ کار از ماهیت و خاصیت کار ناشی میشود. تاکید بر امر حفظکردنِ دستمایهی موجود از این زاویه اهمیت دارد، چراکه این حلقهی اصلی استدلال بعدی مارکس در این تعینات است. اما قبل از رسیدن به حلقهی بعدی استدلال، باید توجه داشت که 1) مارکس تأکید میکند که این سرمایه است که خودِ کار را بخدمت گرفته و از خواص کار استفاده میکند، و از منظر ایدئولوژی اقتصاد سیاسی، همواره گفته شده که سرمایهْ شغل/کار ایجاد میکند؛ یعنی سرمایه همهی آن خصوصیاتی که از خصوصیات سرشتی کار هستند، به اسم و حساب خودِ سرمایه مینویسد. دلیل دیگر یا 2) باز طرح دوبارهی مفهوم بیگانگیست که گفتیم فرق کار با سرمایه، یا بیگانهبودن کارِ زنده با کار مرده، درعینحال به همان قابلیتِ سرشتیِ کار برمیگردد ــ کار مرده همان خاصیتی که ما در ابتدا دربارهی یکی از خاصیتهای گردش از آن بحث کردیم، را شامل میشود: گفتیم در گردش این ارزش حفظ میشود، جابهجاشدنِ کار مرده هم، حفظ ارزش است، اما حفظ ارزش، مانند گردش، صرفاً در همان پیکرهی عینیِ موجودش، یعنی همانطور که هست. درحالیکه کار، دستمایهی موجود را دگرگون/مبدل/حفظ/منتقل/افزایش میدهد.
اهمیت عمدهی این نکته در رابطه با خاصیت سرشتی کار در تعین بعدی) این است که این ارزشِ شیئیتیافته در کالاها که مواد اولیهی کار یا بخش سرمایهی ثابت هستند، باید با کار زنده، یعنی با سوبژکتیویته مواجه شود و این سوبژکتیویته را به خدمت خود درآورد. علت مکث ما بر این نکته به این خاطر است که وقتی مارکس راجع به سوبژکتیویته صحبت میکند ــ اینجا بحثِ عادت غلط ترجمهی سوبژکتیویته به امر ذهنی نیست ــ منظورش پراتیک است؛ یعنی کار زندهای که با قصد معینِ تولیدکردن شیئی وافی به مقصود، صورت میگیرد. این شئ قرار است و باید ارزش مصرفی ویژهای داشته باشد تا بتواند برای سرمایهدار ارزش مبادلهای داشته باشد و ارزشافزا باشد و سود تولید کند. پس نکتهی مورد نظر مارکس آن عاملیتی است که در اینجا مطرح است. این ارزشِ شیئیتیافتهی کار مرده، زمانی امکان حفظ/بقا/ افزایشِ خود را دارد که با عنصر سرشتیِ بیگانه با خودش مواجه شود؛ بهجای مردهبودن- با زندهبودن؛ بهجای شیئیتیافتهبودن/ابژکتیوبودن- با سوبژکتیوبودن/عاملیتداشتن روبهرو شود؛ پس سرمایه فقط به این ترتیب میتواند شکل بگیرد. (ص 202)
در پایان مایلم اشارهای فهرستوار به ویژگیهایی که در گروندریسه برای تعریف سرمایه بهمثابهی رابطهی اجتماعی با آن مواجه شدیم، داشته باشم. ما در تعریف سرمایه میبینیم که همهی عواملی که تابحال تشریح کردیم، در اینجا حاضرند. 1) استقلال و قائم بهذاتبودنِ عناصر آن ــ چه عنصر سرمایهی ثابت/کار شیئیتیافته و چه عنصر سرمایهی متغیر/وجود کار زنده؛ 2) بیگانگی؛ 3) وارونگی ــ کارِ زنده بهخدمت کارِ مرده درمیآید؛ 4) تقابل ماهوی و سرشتی دو سرِ این رابطه؛ و 5) همهی این فعل و انفعالات در یک فرآیند رخ میدهند ــ در متن این فرآیند است که امکان شکلگیری سرمایه یعنی «ارزشیابی- ارزشمانی- ارزشافزایی» صورت میگیرد. یعنی سرمایه در همهی لحظات و همهی وجوه وجودیِ این پروسه، این 5 حالت را درخود حمل و حفظ میکند.
دربارهی یک صفحه و نیم آخر این قسمت دیگر توضیحی لازم نیست. بحثی فوقالعاده دربارهی کار مولد/کار نامولد؛ مارکس توضیح میدهد که بحث در کار مولد/نامولد بر سرِ مولدبودن در معنای عام نیست، بلکه بر سرِ مولدِ ارزشبودن است. کمتر جایی در آثار مارکس وجود دارد که بتوانیم چنین گواه و اسناد بدیهی و روشنی راجع به خصلت اجتماعی و تاریخی معین سرمایهداری ــ ارزش و کار مولد پیدا کنیم. البته در «نظریههای ارزش اضافی» دائماً این مباحث تکرار میشود، ولی اینطور خلاصهشده نیست.
شاید این مقالهها کمکی برای درک مارکس در اینگونه مباحث باشند: مقالهای «دربارهی سرمایه بهمثابهی رابطهی اجتماعی» در یادداشت پالایش گفتمان موجود است؛ در بحث راجع به بازاندیشی نظریهی ارزش هم مقالهای دربارهی «کار زنده و ارزشآفرینی» وجود دارد و همینطور دربارهی «کار مولد و کار نامولد».
(بهمن ماه 1400)
لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4oi
همچنین دربارهی #درسگفتار_گروندریسه

