All posts tagged: سوسیالیسم

در ستایش مارکس

در ستایش مارکس


نوشته‌ی: تری ایگلتون
ترجمه‌ی: تارا بهروزیان


شکی نیست که ممکن است تغییرات رادیکال وضع را بهتر نکند. شاید تنها سوسیالیسمی که ما شاهدش خواهیم بود سوسیالیسمی باشد که مشتی انسان‌ جان به در برده از هولوکاست اتمی یا فاجعه‌ی زیست‌محیطی به ناچار به آن تن در دهند. حتی مارکس نیز مصرانه از احتمال «نابودی متقابل همه‌ی گروه‌ها» سخن می‌گفت. او که شاهد دهشت سرمایه‌داری صنعتی انگلستان بود بعید است که درباره‌ی هم‌نوعانش دچار توهم بوده باشد. همه‌ی مقصود او این بود که روی این سیاره‌ بیش از آنچه برای حل اغلب مشکلات مادی ما لازم است، منابع وجود دارد. درست همان‌طور که در بریتانیای دهه‌ی 1840 غذای کافی وجود داشت تا چندین برابر جمعیت قطحی‌زده‌ی ایرلند را تغذیه کند. این روش سازماندهی تولید ماست که بسیار مهم است. متاسفانه معروف است که مارکس که هیچ طرح و نقشه‌ای به ما ارائه نکرده است که چطور می‌توانیم امور را به گونه‌ای متفاوت انجام دهیم. او آشکارا چندان به آینده نمی‌پردازد. تنها تصویر از آینده، شکست حال است. مارکس پیامبری نبود که در جام جهان‌نمایِ پیشگویی بنگرد. او پیامبری بود در معنای انجیلی اصیل آن، کسی که به ما هشدار می‌دهد که اگر روش‌های ظالمانه‌مان را تغییر ندهیم، احتمالاً آینده عمیقاً ناخوشایند خواهد بود. یا اصلاً آینده‌ای وجود نخواهد داشت.

سوسیالیسم و فرد انسانی در آثار مارکس

سوسیالیسم و فرد انسانی در آثار مارکس


نوشته‌ی: پرش چاتوپَدهیای
ترجمه‌ی: منصور موسوی


کار تحت سرمایه از کارگر بیگانه می‌شود. از دست‌نوشته‌های 1844 مارکس می‌آموزیم که بیگانگی ابژه‌ی کار در بیگانگی کارگر از فعالیت خود بروز می‌یابد. «کارگر خود را در همان رابطه‌ای با محصولش می‌باید که در رابطه‌ با ابژه‌ی بیگانه‌شده… کارگر در کارش خود را نه تأیید بلکه نفی می‌کند. کارگر این احساس را دارد که هنگام کارکردن، خودش بیرون از کار و بیرون از خودش است. کارش داوطلبانه نیست بلکه تحمیل شده است. کاری است اجباری.» مارکس یک سال بعد، در جدل با لیست، خاطرنشان می‌کند که فعالیت کارگر «نمود آزادانه‌ی زندگی انسانی او نیست بلکه بیگانه‌شدن قدرت‌هایش در مقابل سرمایه است.» مارکس چنین فعالیتی را کار می‌نامد و می‌نویسد که «کار طبیعتاً ناآزاد است، فعالیتی است غیرانسانی» و خواهان «الغای کار» می‌شود. در واقع، مارکس این نظر آدام اسمیت را نقل می‌کند که کار تاکنون در تاریخ، از جمله کار تحت سرمایه، نفرت‌انگیز بوده و همچون قربانی‌دادن، همچون کاری که از بیرون اجبار می‌شود، به نظر می‌رسد و کارنکردن همانا آزادی و بخت و اقبال به حساب می‌آید. مارکس اکنون با توجه به تقسیم کار موجود تأکید می‌کند که فعالیت فرد در اینجا داوطلبانه نیست. کنشِ کارگر در تقابل با خودشْ همچون قدرتی بیگانه جلوه می‌کند، قدرتی که به جای آنکه کارگر بر آن مسلط شود، کارگر را به بردگی می‌کشاند. به محض آنکه تقسیم کار آغاز می‌شود، هر فرد کارکن یک حلقه‌ی معین و انحصاری از فعالیت دارد که بر او تحمیل می‌شود و او نمی‌تواند از آن خارج شود. مارکس در نخستین روایت سرمایه، می‌نویسد:‍ «‍[تحت سرمایه] محصول کار زنده، کار شیئت‌یافته با روح خاص خودش، در مقابل کار زنده به عنوان نیرویی بیگانه قرار می‌گیرد. فرایند تحقق کار هم‌هنگام فرایند عدم‌تحقق کار است.» مارکس با ارجاع به فرایند بازتولید ساده‌ی سرمایه، تأکید می‌کند که تا آنجایی که پیش از ورود کار کارگر به فرایند کار توسط سرمایه‌دار تصرف و در سرمایه گنجانده می‌شود، این کار در جریان فرایند یادشده پیوسته به محصول بیگانه شئیت‌ می‌یابد.»

مارکس، مارکسیسم و جنبش تعاونی

مارکس، مارکسیسم و جنبش تعاونی


نوشته‌ی: برونو جوسا
ترجمه‌ی: تارا بهروزیان


اما برای اقتصاد سیاسیِ کار، پیروزی به‌مراتب عظیم‌تری بر اقتصاد سیاسی مالکیت در راه بود. ما از جنبش تعاونی سخن می‌گوییم، به‌ویژه از کارخانه‌های تعاونی که با تلاش‌های عده‌ای اندک از کارگران جسور ایجاد شده‌اند. نمی‌توان بیش از اندازه بر ارزش این تجربه‌های فوق‌العاده تأکید کرد. این تعاونی‌ها نه بنا به استدلال بلکه در عمل نشان ‌داده‌اند که تولید بزرگ‌مقیاس می‌تواند در هماهنگی با احکام علم مدرن بدون نیاز به طبقه‌ی کارفرمایانی که طبقه‌ی کارگر را به کار گمارد ادامه یابد؛ نشان داده‌اند که برای ثمربخش‌بودن نیازی نیست ابزار کار به‌عنوان ابزار سلطه و اخاذی از خود انسان زحمتکش، به انحصار درآید؛ این تعاونی‌ها نشان داده‌اند که کار مزدی، هم‌چون کار برده‌ یا کار سرف، فقط شکلی گذرا و پایین‌مرتبه است که کار همیارانه‌ای جای آن را خواهد گرفت که وظیفه‌ی خود را با دستانی رضایت‌مند، ذهنی سالم و دلی خشنود انجام می‌دهد. (مارکس)

تصویری از جنبش‌های دهه‌ی 2020

تراژدی کایروس

تصویری از جنبش‌های دهه‌ی 2020

نوشته‌ی: م. کاز


جنبش‌ها و انقلاب‌های مردمی این‌بارعلیه نئولیبرالیسم در سراسر جهان، اعم از لبنان، عراق، باقی جاهای خاورمیانه، شیلی، فرانسه و الخ در حال وقوع است، اقتصاد جهانی با بن‌بست‌ها و بحران‌هایی بی‌سابقه دست و پنجه نرم می‌کند، بحران‌هایی که حتی پیش‌تر از این هم منجر به فروپاشی‌های عجیب و گسترده‌ای در سال‌های اخیر شده‌ است، بحران‌هایی که تاکنون تنها به تعویق افتاده‌اند، مسئله‌ی مهاجران روز به روز وخیم‌تر می‌شود. در زمینه‌ی سیاست نیز جریان فاشیستی در اروپای غربی و آمریکا در برابر جریان دموکراتیک سوسیالیستی و لیبرالی به صحنه‌ی سیاست و خیابان‌ها آمده است. آنچه در اینجا روشن است پیش‌بینی‌پذیری تغییری بزرگ نسبت به وضع موجود نئولیبرالی و اقتصاد پست فوردیستی در آینده است. برای مواجهه‌ شدن با این تغییر باید اجزای وضعیت به درستی و دقت بازشناخته شوند و در میان این اجزا، مفاهیم بنیادین و مهمی چون مفهوم کارغیرمادی‌ شده و طبقه‌ی بی‌ثبات‌شده‌ی کارگران در شهر-کارخانه‌های این شرایط نوین،‌ گره‌گاه‌های اساسی‌‌ای هستند که نقش مهمی را در تغییرات پیش‌ِرو بازی می‌کنند. نقشی که آینده‌ی یک انقلاب جهانی و تصمیم‌گیری‌های دیگر را می‌تواند دگرگون کند.

بازار و برنامه: تحول ساختارهای اجتماعی سوسیالیستی

بازار و برنامه

تحول ساختارهای اجتماعی سوسیالیستی

نوشته‌ی: دیوید لایبمن
ترجمه‌ی: منصور موسوی


ما میان برنامه‌ریزی تحقیقاتی که در آن برنامه بر منابع مرتبط با بخش‌ها و/یا پروژه‌های استراتژیک متمرکز است، و برنامه‌ریزی نظام‌مند که در آن همه‌ی بخش‌های اقتصاد درون چارچوبی واحد گرد آورده می‌شوند، تمایز قائل می‌شویم. برنامه‌ریزی نظام‌مند نیز ممکن است به زیربخش‌هایی در فاز دستوری و فاز جامع تقسیم شود (این اصطلاحات با دقت در زیر تعریف خواهند شد). بنابراین ما سه فاز سراسری در ایجاد برنامه‌ریزی داریم: تحقیقاتی؛ نظام‌مند ـ دستوری؛ نظامند ـ جامع. مرحله‌ای تکاملی در رشد بازارها یا مناسبات کالایی با هر یک از این سه فاز متناظر است. بنابراین اندیشه‌ورزی ما درباره‌ی بازارها در چارچوبی تاریخی و اجتماعی قرار دارد؛ اگر قرار است فرایندهای بالفعل بازار به شیوه‌ای واکاوی شوند که مانع از به‌دام افتادن در جزم غیرتاریخی «بازار» یا بازار «آزاد» شود، داشتن چنین چارچوبی اساسی است.

سوسیالیسم سده‌ی بیست‌ویکم و ضرورت جهانی‌شدنِ سوسیالیستی

سوسیالیسم سده‌ی بیست‌ویکم

ضرورت جهانی‌شدنِ سوسیالیستی

نوشته‌ی: مایکل ای. لبوویتز
ترجمه‌ی: دلشاد عبادی


ما می‌بایست فهمی از جهانی‌شدنِ سوسیالیستی را بسط‌وگسترش دهیم ــ فهمی که در آن تولیدکنندگان حق تمامی افراد جهان را برای سهیم بودن در میراث اجتماعی مشترکمان، حق توانایی برای شکوفایی ظرفیت‌ها از رهگذر دموکراسیِ انقلابی و نقش‌آفرینی در محل کار و جامعه و حق زندگی در جامعه‌ای که در آن به‌جای منفعت شخصی، هم‌یاری و همبستگی رواج دارد به رسمیت‌ بشناسند. خلاصه این‌که باید به تصدیق این هدف بپردازیم: «انجمنی» بین‌المللی «که در آن شکوفایی آزادانه‌ی هر فرد شرطِ شکوفاییِ آزادانه‌ی همگان است». این هدف باید راهنمای مبارزاتمان باشد، چراکه اگر ندانیم قصد رفتن به کجا را داریم، هیچ راهی نمی‌تواند ما را به آن برساند.
مختصر و مفید این‌که «نیاز خود کارگر برای شکوفایی» در سطحی جهانی باید در مرکز بدیل جهانی‌شدن سرمایه‌داری قرار گیرد. این مسئله چالشی برای نظریه‌پردازان سوسیالیست خواهد بود ــ یعنی، تصور یک کارگر جمعیِ جهانی، تولیدکننده‌ای متشکل از اعضاء و اندام‌های گوناگون از سراسر دنیا که درون‌دادهای لازم برای آن کارگر جمعی را «با آگاهی کامل و به‌مثابه‌ی یک نیروی کار اجتماعی واحد» (مارکس،1977: 171) تولید می‌کند. در این «آزمایش ذهنی»، تولیدکننده دیگر صرفاً یک کارگر جمعی جهانی در خود محسوب نمی‌شود. سرشت‌نمای رابطه‌ی اجتماعی میان تولیدکنندگان در این ساختار، تصدیقِ وحدت این تولیدکنندگان از سوی خودشان خواهد بود، وحدتی به‌مثابه‌ی اعضای خانواده‌ی انسانی و از همین‌‌رو، فعالیت آن‌ها به‌منظور تضمین رفاه دیگران درون این خانواده.

کارگران ایرانی در جنوب روسیه 1914 - 1880

کار مزدی و مهاجرت

کارگران ایرانی در جنوب روسیه 1914 – 1880

نوشته‌ی: حسن حکیمیان
ترجمه‌ی: اِمّی نامدار


مجموعه‌ای از نیروهای زورآوری که عموماً به‌عنوان عوامل مهاجرت طرح می‌شوند، با این‌که تا حدی می‌توانند این مهاجرت‌ها را توضیح دهند اما برای تبیین این مسئله چندان کافی به‌نظر نمی‌رسند. از نظر ما، این نیروها بستری را که مهاجرت‌ها در آن به‌وقوع پیوست به‌خوبی توصیف می‌کنند، اما دوره‌های زمانی و ویژگی‌های‌ این مهاجرت‌ها را به‌حساب نمی‌آورند. فقر، سرکوب سیاسی و فقدان امنیتِ افراد جنبه‌های درونی از جامعۀ ایران در آن عصر بودند؛ بااین‌حال هیچ‌یک از این جنبه‌های ناگوار، برای مردمان عادیِ ایران قرن نوزدهم تازگی نداشتند. حتی اگر روند شدت‌یافتۀ این دشواری‌ها تا اواخر قرن را در نظر بگیریم، این واقعیت که هیچ‌یک از این روندها منحصربه نواحی شمالی کشور نبودند، یعنی نقطه‌ای که بیش‌ترین تعداد مهاجرت‌ها در آن به‌وقوع می‌پیوست، قدرت تبیینی این تحلیل‌ها را به‌جد در معرض تردید قرار می‌دهد.

سوسیالیسم دموکراتیک چیست؟ دموکراسی سوسیالیستی چیست؟

سوسیالیسم دموکراتیک چیست؟

دموکراسی سوسیالیستی چیست؟

نوشته‌ی: پیتر هیودیس
ترجمه‌ی: تارا بهروزیان


پذیرش مفهوم «دموکراسی حقیقی» از سوی مارکس او را به چپ‌گراترین دموکرات‌های زمان خودش نزدیک می‌سازد، چراکه او بر ضرورت همراه‌بودن نقد سیاسی دولت با نقد اقتصادی جامعه‌ی مدنی انگشت می‌گذارد. اما در این مقطع مارکس هنوز به‌طور کامل به‌حوزه‌ی نقد اقتصادی وارد نشده است. هم‌چنین او هنوز آن عنصر سوبژکتیو ــ یعنی پرولتاریا ــ که قادر به دگرگون‌ساختن جامعه‌ی مدنی از درون و در نتیجه حل تضاد میان دارندگان مالکیت و فاقدان آن باشد، را شناسایی نکرده است. این امر ماه‌ها بعد با گسست او از جامعه‌ی بورژوایی، پس از اتمام نقد فلسفه‌ی سیاسی هگل در «مقدمه‌ای بر نقد فلسفه‌ی حق هگل» (درست در پایان 1843) و عزیمت به پاریس اتفاق اقتاد، که در آن‌جا با کارگران انقلابی کمونیست ارتباط برقرار کرد (اوایل 1844). با این‌حال مسیر حرکت او دیگر آشکار است. او در نقد هگل در 1843 به ایده‌ی «اصلاح صلح‌آمیز و تدریجی ساختار موجود از طریق قوه مقننه» حمله می‌کند زیرا «همواره برای یک ساختار جدید، به یک انقلاب واقعی نیاز بوده است.» اما «انقلاب واقعی» به چه معناست؟ و این «انقلاب واقعی» به چالش‌هایی که امروز با آن روبه‌رو هستیم چه ارتباطی دارد؟

بافتار و اهمیت نوشته‌های متأخرِ مارکس

انقلاب علیه دولت

بافتار و اهمیت نوشته‌های متأخرِ مارکس

نوشته‌ی: دِرِک سایر
ترجمه‌ی: سهراب نیکزاد


برخلاف نظر شانین، ضدیت مارکس با هر شکلی از غایت‌باوری بی‌پرده و دیرپا بوده است. این ضدیتِ مارکسْ مضمونی پرتکرار در ایدئولوژی آلمانی است، اثری که به‌نظر می‌رسد شانین آن را سرمشقی از تکامل‌باوری خام‌دستانه قلمداد می‌کند. مارکس در این اثر به صراحت روشن می‌کند که هر انگاره‌ای مبنی بر این‌که «تاریخ پسینْ … هدف تاریخ پیشین است»‏، یک «کژدیسگی نظرورزانه» است؛ «آنچه با واژه‌‌هايی چون «سرنوشت»، «هدف»، «نطفه» يا «ايده»‌ی تاريخِ گذشته‌‌تر نام‌گذاری شده، چيزي جز انتزاع از تاريخ بعدتر نيست.» مارکس یک سال پس از نگارش ایدئولوژی آلمانی، غایت‌باوریِ «تاریخ تقدیرگرایانه‌«ی پرودون را بی‌محابا به باد انتقاد گرفت. درواقع، آنچه در ایدئولوژی آلمانی و سایر آثار مارکس در این دوره بیش‌ازهمه برجسته است، امتناع مارکس از هرنوع «نظریه‌ی تاریخی ـ فلسفیِ» فراگیر است، کما‌این‌که تزلزل‌ناپذیری او در این خصوص را در نامه‌ی مشهورش در 1877 به اتچستونيه زاپيسكي نیز شاهدیم. در عوض آنچه مارکس ارائه می‌کند، برنامه‌ای است برای پژوهیدنِ «تاریخ واقعی، ناسوتی» از نوع آشکارا ــ برخی ممکن است بگویند به‌طرز خجالت‌آوری ــ تجربه‌باور آن. در چنین فضایی مارکس و انگلس به خوانندگان خود هشدار می‌دهند که طرح‌واره‌ی توسعه‌ی تاریخی در ایدئولوژی آلمانی، که شانین به آن ارجاع می‌دهد، چیزی غیر از «برخی… انتزاعات» نیست که «با نمونه‌های تاریخی» تبیین شده‌اند و «به‌هیچ‌وجه، هم‌چون فلسفه، دستورالعمل طرحی برای بُرش دقیق دوره‌های تاریخی را در اختیار نمی‌گذارد.»

دیکتاتوری، پرولتاریا، سوسیالیسم

دیکتاتوری، پرولتاریا، سوسیالیسم

«تولیدکنندگان همبسته»

نوشته‌ی: کوستاس پاپی‌آنو
ترجمه‌ی: تارا بهروزیان


به نظر مارکس همانندی عمیقی میان بیگانگی سیاسی و اقتصادی وجود دارد؛ همان غصب ناگزیر و رازآمیزگری عینی‌ای که سرمایه به‌واسطه‌ی آن «وحدت» و «اراده»‌ی توده‌های کارگران را در خود متمرکز می‌کند و به‌مثابه نیرویی خردکننده‌ دربرابر انبوه اتم‌ها، یعنی کارگران مجزا، سربرمی‌آرود، دولت متمرکز را نیز به‌یک تشخص‌یافتگی بت‌واره‌ از اراده‌ی عمومی بدل می‌کند. هر پیشرفت در تمرکز بوروکراتیک، هر گسترش این قلمرو که تابع نظم اقتدارگرایانه می‌شود، بر ناکامی عمیق و عمیق‌تر جامعه‌ای دلالت دارد که بی‌وقفه در برابر پیشروی دولت عقب می‌نشیند و اختیار آزاد خود را واگذار می‌کند. مارکس در هجدهم برومر (1852) و در سه ویرایش پیاپی جنگ داخلی در فرانسه (1871)، تابلویی از پیدایش ماشین دولت متمرکز به‌تصویر می‌کشد که چیزی از کافکا یا حتی ارول کم ندارد، «ماشینی که پیدایش‌اش به‌زمان سلطنت مطلقه برمی‌گردد و سلاحی در دست جامعه‌ی مدرن در مبارزه برای رهایی از فئودالیسم بود.» «جاروی غول‌آسای انقلاب فرانسه» صرفاً به تداوم این متمرکزسازی و متوازن‌سازی‌ که سلطنت آغاز کرده بود یاری رساند. ناپلئون «سرانجام این سازوکار دولتی را کامل کرد» و به این ترتیب ما به سلطه‌ی کامل دولت بر جامعه رسیدیم. مارکس می‌نویسد جامعه «در برابر قوه‌ی مجریه از هرگونه اراده‌ی خود چشم می‌پوشد و خود را به فرامین اراده‌ی بیگانه تسلیم می‌کند: قوه مجریه، برخلاف قوه‌ی مقننه، انقیاد و فرمانبرداری ملت را در تضاد با خودمختاری‌اش بیان می‌کند.» (8، 196-197)