All posts tagged: دیالکتیک

درباره‌ی نقد اندیشه

درباره‌ی نقد اندیشه


نوشته‌ی: ع. چلیاوی


نقد، ذاتی حقیقی و قانونمند دارد و بازتاب صحیحی از جهان پوینده‌‌ی بیرونی‌ست که بقاء‌اش در عدم‌اش و عدم‌اش در‌ بقاء‌اش است. نقد، انعکاس نفی است که اساس حرکت است؛ نفی‌ای که وحدت ضدین را می‌پاید و از تداخلِ مداومِ دو جنبه‌ی متضاد سر بیرون‌می‌آورد. حقانیتِ نقد، به‌عنوان جزءِ ناگزیرِ فرآیندِ حقیقت‌یابی، قبل از هر چیز ضرورت‌یافتنِ روشِ نقد صحیح را تداعی می‌کند.

انسان‌گرایی در نسبت ادبیات و جامعه

انسان‌گرایی در نسبت ادبیات و جامعه


نوشته‌ی: حسین ایمانیان


تجربه‌ی انسان‌ها را اگر چنان فهم کنیم که آن‌ها را درونِ مناسبتِ اجتماعی و تاریخی، و در افقی تمام‌نماتر از روایتِ ادبیِ اکنون ابژه‌ی نقّادی، بتوانیم تبیین کنیم، پیشاپیش در مسیرِ نقدِ علمی‌ـ‌هنری قرار گرفته‌ایم؛ گام‌هایِ بعد را دقّت بر چه‌گونه‌گیِ کارکردهایِ استراتژی‌ها، شیوه‌ها، تکنیک‌ها و سبک‌های مختلف ادبی و هنری، و این‌که چه‌طور در روند بازسازیِ واقعیت عمل‌گر می‌شوند، فراهم می‌سازد.

کمال خسروی: دیالکتیک نوآوری

دیالکتیک نوآوری


نوشته‌ی: کمال خسروی


نقد همچون روشنگری نه تنها مقید است به استدلال منطقی، به تحلیل عینی و به تفکر اصولی، بلکه هم‌هنگام منوط است به پرسش از منطق، از عینیت و از اصول. نقد همچون ستیزه‌جویی و رزمندگی نه تنها پروایی از شکستن سدها و سنگرهای پوشالی و از فروریزاندنِ دیواره‌های تحجرِ فکری ندارد و در یافتن راه حل‌ها و پاسخ‌ها گستاخ است، بلکه درعین حال خود همواره سنگری است در جبهه‌ی مبارزه علیه سلطه و استثمار

برتل اولمن - نقد اقتصاد سیاسی

چرا دیالکتیک؟ چرا اکنون؟


نوشته‌ی: برتل اولمن
ترجمه‌ی: هوشنگ رادیان


تصور مارکس از آن‌چه پس از انقلاب رخ می‌دهد، عمدتاً برآمده از پیش‌بینی شکل‌هایی است که انحلالِ تضادهای عمده‌ی سرمایه‌داری، به دستان طبقه‌ی حاکم جدید، یعنی کارگران، احتمالاً به این شکل‌ها منتهی خواهد شد؛ همان کارگرانی که پیش‌تر به دلیل مشارکتشان در یک انقلاب موفق و هم‌چنین به واسطه‌ی این‌که منافع طبقاتی‌شان راهنمای آن‌ها برای تصمیم‌گیری‌های مهم بوده است، به‌شکلی چشم‌گیر تغییر کرده‌اند. مهم‌ترینِ این منافعْ الغای روند استثمارِ خود به‌عنوان یک طبقه و هم‌گام با آن، تمامی شرایطِ پشتیبان این استثمار است.

برداشت هگل از منطق


نوشته‌ی: جان و. بربیج
ترجمه‌ی: حسن مرتضوی


گمراه‌کننده است که علم منطق را قلمرو اندیشه‌ی نابی بدانیم که از جهان بالفعل جدا شده است و با خودی مستقل و آزاد در آن اعمال می‌شود. منطق به این معنا استعلایی نیست. زیرا هگل
اشاره می‌کند که خودِ اندیشنده، بخشی از جهان است که با خودهای دیگر و با طبیعت کنش متقابل دارد. اندیشه‌هایی که این خود دارد، صورت‌های نابی نیستند که از یک نوع آسمان افلاطونی ظاهر شوند، بلکه ذات فشرده‌شده‌ی تجربه از جهان است

در کاپیتال سکوتی نیست

نوشته‌ی: کمال خسروی

در کاپیتال ناگفته بسیار است، اما سکوتی نیست؛ اگر جز این بود، شگفتی‌آور بود. انتظار این‌که در این کتاب همه‌ی آنچه پیرامون همه‌ی جوامع و همه‌ی اعصار گفتنی است، نوشته شده‌باشد، حتی در حوزه‌ی ویژه و محدود نقد اقتصاد سیاسی، انتظاری بی‌هوده و نابخردانه است. چگونه می‌توان از اثری که شالوده‌اش بر نقد، عینیت پراتیک، سرشت انتقادی و انقلابی پراتیک و بر تاریخیت دوران‌ها و برش‌های زمانی‌ـ‌مکانی زندگی اجتماعی انسان استوار است، انتظار داشت کتابی آسمانی و موعظه‌ای خطاب به رمّه‌ی امتی با ایمان باشد؟ چنین انتظار و ادعایی چیزی نیست جز بلاهت و خشک‌اندیشیِ مدعی و منتظرش

بیانیه

درون‌ماندگاری ویژگی‌های انقلابی و انتقادی در نگرش و رویکرد مارکس و مارکسیسم به جامعه، مارکسیسم‌ را از ایدئولوژی‌‌های ناکجاآبادی، تاریخی‌گری، قدرگرایی و جبرگرایی و ایدئولوژی‌های آخرالزمانی پوشیده در«علم»ی ایجابی جدا می‌کند. آزادی‌‌خواهی و عدالت‌طلبی مارکسیسم مبتنی است بر سرشت روشنگرانه و ستیزه‌جویانه‌ی آن.