واپسین نوشته‌ها

پیرامون شیوه‌ی مطالعه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی»

ایده‌هایی برای جمع‌خوانی «نظریه‌ها…»

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

کمال خسروی

 

بی‌گمان، اگر ترجمه‌ی فارسی متن کامل سه جلد «نظریه‌های ارزش اضافی» مارکس در اختیار بود، امکان تأمل بیش‌تری درباره‌ی ترتیب مطالعه‌ی بخش‌های آن وجود می‌داشت و احتمالاً می‌شد توالی و ترتیبی متفاوت با آن‌چه در این سه جلد آمده است، پیش گرفت؛ این کار هم  گاه‌شمارانه و به‌لحاظ تقدم و تأخر تاریخیِ نویسندگان و دیدگاه‌هایی که مارکس به آن‌ها پرداخته است، ممکن بود و هم به‌لحاظ موضوعی. در مورد نخست: می‌شد بخش‌های مربوط به یک گرایش یا مکتب اقتصاد سیاسی را یکجا مطالعه کرد؛ مثلاً بلافاصله پس از فیزیوکرات‌ها در آغاز جلد اول، بحث‌های مربوط به تابلوی اقتصادیِ کِنِه را که در پایان این جلد آمده است، پیش کشید. در مورد دوم: می‌شد بحثی کوتاه (حدود 15 صفحه) پیرامون کار مولد و کار نامولد در پایان جلد یک را به بحث بسیار مفصل در جلد سوم (حدود 120 صفحه) پیوند زد. با این‌حال مطالعه‌ی تدریجیِ «نظریه‌ها…» به همان ترتیبی که در کتاب آمده است، به‌هیچ‌روی نادرست یا دشواری‌آفرین نیست. به دو دلیلِ مهم:

یک) ترتیب مطالب و دیدگاه‌هایی که مارکس به آن‌ها پرداخته است، کمابیش با ترتیب تاریخیِ ظهور و تأثیر آن‌ها مطابق است. دست‌کم سه اندیشه‌ی مهم و اندیشمند بزرگ در حوزه‌ی اقتصاد سیاسی، همانا فیزیوکرات‌ها، اسمیت و ریکاردو به‌ترتیب توالی تاریخی بررسی شده‌اند. بعلاوه، در مواردی که مارکس بخشی از بحث درباره‌ی نظریه‌پردازِ یک گرایش را در جای دیگر و پسین‌تری آورده است، کارش عامدانه است و آن را با استناد به رشته‌ای محتوایی و استدلالی انجام می‌دهد. از همین روست که در خودِ متن بارها با این یادآوری روبرو می‌شویم که به این یا آن موضوع در جای دیگری پرداخته خواهد شد. گواه گویای این روش، همین تقسیمِ بررسیِ فیزیوکرات‌ها و تابلوی اقتصادیِ کِنِه به اول و آخرِ مطالب جلد اول است. در آغاز، هدف فقط تأکید بر ماهیت ارزش اضافی است، در پایان بررسیِ کلِ منظومه‌ی اقتصاد سیاسیِ فیزیوکراتی مورد نظر است. بنابراین مطالعه‌ی کتاب به همان ترتیبی که هست، زیانی ندارد.

دو) کل مضمون دفترهای مربوط به «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» و تقسیم آن‌ها در سه جلد (که بیش‌تر به ابتکار ناشران و ویراستاران مربوط است تا طرح‌های مارکس) از یک ترتیب منطقی و مضمونی در بررسی نظریه‌های ارزش اضافی پیروی می‌کند. همان دو سه صفحه‌ی نخست درباره‌ی استوارت، مهم‌ترین و کلیدی‌ترین پرسش را در آغاز کار طرح می‌کند: سودِ سرمایه‌ از کجا می‌آید؟ و بلافاصله به بررسی مهم‌ترین و اساسی‌ترین پاسخی که اقتصاد سیاسی، از آغاز تا  امروز، به این پرسش داده است، می‌پردازد؛ همانا این پاسخ که: سود، ناشی از افزونیِ قیمت کالاها نسبت به هزینه‌ی تولیدشان، یا به‌زبان ساده‌تر، ارزان‌خریدن و گران‌فروختن است. استدلال‌های مارکس در همان نخستین گام‌ها برای نشان‌دادنِ خاستگاه و قلمرو این پاسخ، همانا سپهر گردش و مبادله، و بن‌بست‌هایی که با آن روبروست، زمینه‌ها را برای گریزناپذیریِ انتقالِ پاسخِ این پرسش از سپهر گردش به سپهر تولید فراهم می‌کند. اما،  این‌که چگونه در آغازه‌های اقتصاد سیاسی فقط تحت شرایط معینی ممکن بوده است که محصول اضافی، و بنابراین کار اضافی و ارزش اضافی، نخست در پیکره‌ی مادی و تکثر و ازدیاد مادی و طبیعیِ محصول تجلی پیدا ‌کند، منحصرشدنِ تولید ارزش اضافی به کار و تولید کشاورزی و نظام فیزیوکراتی را توضیح می‌دهد. استدلال‌های مارکس در تبیین و نقد رابطه‌ی کار کشاورزی با ارزش مصرفی (پیکره‌ی مادیِ محصول) و رابطه‌ی درک فراتاریخی از کار و ارزش با فرآیند کار و تولید کشاورزی و جوانه‌های توجه به کارِ فی‌نفسه و ارزش و ارزش مبادله‌ای و پول، واقعاً شگفت‌آور، غنی و درخشان‌اند. بنابراین آغازیدن با فیزیوکرات‌ها، سپس، با طرح زمینه‌های تاریخی و استدلالیِ کنده‌شدنِ بندِ نافِ کار از کار کشاورزی، گذار به اسمیت و از آن‌جا به ریکاردو و سرانجام پرداختن به فروپاشیِ مکتب ریکاردو و ظهور اقتصاد خامسر و مبتذل و ولنگار (اقتصاد ولگار) در پایان جلد سوم، نشان‌گر ترتیب و توالی منطقی و تاریخیِ معینی است و مطالعه‌ی این اثر براساس همین ترتیب و توالی کوچک‌ترین مانعی ندارد.

شیوه‌ی نگارش «نظریه‌ها…» البته می‌تواند زمینه‌سازِ روش‌ها و رویکردهایی خاص در مطالعه‌ی آن، به‌ویژه در مطالعه‌ی گروهی و کار و مبارزه‌ی نظری باشد، زیرا «نظریه‌ها…» را می‌توان گزارشی از یک کار و مطالعه‌ی نظری و انتقادیِ «اقتصاد سیاسی» یا اقتصاد بورژوایی دانست. از همین رو، عنوانِ «نقد اقتصاد سیاسی» که مارکس برای این دفترها برگزیده است، از هر لحاظ دقیق و شایسته است. مارکس در «نظریه‌ها…» گفتگویی انتقادی با دیدگاه‌های مورد بررسی‌اش دارد و متن کمابیش به‌صورت یک جدلِ رو در رو تنظیم شده است. او قطعه‌هایی از اثر مورد نظر را که حاوی استدلالی معین‌اند، عیناً و به‌‍زبان اصلی (انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی، لاتین …) نقل می‌کند و با عباراتی در فاصله‌ی این گفتاوردها، از چند کلمه و جمله گرفته تا ده‌ها صفحه، استدلال‌های خود را در برابر آن‌ها می‌گذارد. از همین رو دنبال‌کردنِ مسیر استدلال‌های مارکس در این جدل‌ها، راه بسیار ساده و در عین‌حال هیجان‌انگیز و لذت‌بخشی برای فهم دیدگاهِ خودِ او پیرامون ارزش و ارزش اضافی و نقد شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری است. بنابراین در کار نظری پیرامون این اثر می‌توان شیوه‌های ویژه‌ای را پیشه کرد. از آن میان، پیشنهاد من این است:

یک) نباید توجه را فقط به حرف‌ها و استدلال‌های مارکس معطوف کرد؛ حتی نباید به استدلال‌های او در این جدل و مباحثه نگاهی غیرانتقادی و ایدئولوژیک داشت. مارکس خود در گزینشِ گفتاوردهای مخالفان، بسیار دقیق و منصف است. هدف او حمله به نقاط ضعفِ حریف و برزمین‌زدنِ او نیست، بلکه برعکس او همیشه قوی‌ترین استدلال‌های مخالف را رو در روی خود قرار داده است. بنابراین باید در کار مطالعه و به‌ویژه مطالعه‌ی جمعی این اثر، گاه در جایگاه موضع مخالف قرار گرفت و قویاً در بحث و مناظره‌ای مستدل، از آن دفاع کرد. تنها از این‌طریق است که نبوغ و قدرت و گاه سستی‌ها و کاستی‌های استدلالِ خودِ مارکس به‌روشنی آشکار می‌شوند.

دو) بیرون‌کشیدنِ مقولات «نقد اقتصاد سیاسی» از متن و تهیه‌ی سیاهه‌ای از گفتمان مارکسی در تقابل و تمایز با مقولات «اقتصاد سیاسی». این کار در عین‌حال برای بررسی و فهم تطور این مقولات در آثارِ خودِ مارکس و روال تشخص و تنقیح آن‌ها بسیار جالب و مهم است.

یک نمونه: مارکس در «نظریه‌ها…» برای آن‌چه سپس در کاپیتال، «نیروی کار» یا کالای «نیروی کار» می‌نامد، هنوز از اصطلاح «توانایی کار» یا «توانمندیِ کار» (Arbeitsvermögen) استفاده می‌کند. این نکته به‌لحاظ اصطلاح‌شناختی کم‌اهمیت نیست، زیرا واژه‌ی Vermögen که به‌لحاظ معناشناختی ریشه در توان عملی و قدرت دارد، در عین‌حال، و دقیقاً به‌همین دلیل، در زبان آلمانی به معنای دارایی و ثروت نیز هست. بنابراین در تبارشناسیِ ایدئولوژیکِ دیدگاهی که نیروی کار کارگر را نوعی «دارایی» یا «مایملک» او می‌داند، می‌توان به زمینه‌های تاریخی و واژه‌شناختیِ آن نیز پرداخت.

سه) استدلال‌های مارکس، گاه به‌طور پراکنده و بریده بریده در لابلای گفتاوردهای کوتاه و بلند گم و پنهان، یا حتی تکرار می‌شوند. یکی از روش‌هایی که در کار و تقسیم کار مطالعه‌ی گروهی می‌توان برگزید، فهرست‌کردنِ استدلال‌های دو طرفِ بحث به‌صورت متن‌هایی یکپارچه و سپس تلاش برای بازسازیِ آن‌ها بر محور حلقه‌های استدلالیِ نظری و منطقی، حتی با اتکا و استناد به بحث‌های پس از مارکس تا امروز، است. از این‌طریق می‌توان هم استدلال‌های مارکس را در جزئیاتِ آن واکاوی کرد و بهتر فهمید و هم می‌توان به متن‌های جداگانه‌ای دست یافت که به‌طور مستقل به دیگرجمع‌های کار و مبارزه‌ی نظری کمک کنند.

 

گزارش ترجمه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی»

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1MT

طرح ترجمه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی»

گزارش ترجمه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی»

توضیح مترجم: شیوه‌ی کار چنین خواهد بود که پس از انتشار هر قطعه و در فاصله‌ی انتشار تا قطعه‌ی بعد، همه‌ی اشاره‌ها، یادآوری‌ها، انتقادها و به‌ویژه تصحیح‌ها و پیشنهادهایی که از راه‌های مختلف (کامنت‌ها در سایت، در رسانه‌های دیگرِ «نقد»، ایمیل یا هر طریق دیگر) به‌دست مترجم رسیده‌اند، پس از ارزیابی در متنِ ترجمه‌شده وارد و اِعمال می‌شوند. به این ترتیب پس از انتشار قطعه‌ی نخست، هربار متنِ ویرایش‌شده‌ی ترجمه‌ی قطعه(ها)ی پیشین، به‌نحوی که تغییرات قابل رؤیت باشند، ضمیمه خواهد شد. هم‌چنین در گزارشی جداگانه فهرستی از روایت‌های گوناگون، همراه با نام افرادی که در تغییر و بهسازی آن دخیل بوده‌اند، ارائه می‌شوند. این گزارش همواره در دسترس است و به ترتیب تکمیل خواهد شد. بدیهی است که به‌ناگزیر، کار ارزیابی پیشنهادها به‌عهده‌ی مترجم خواهد ماند و از این‌طریق مسئولیت نهایی ترجمه را نیز بر‌عهده خواهد گرفت؛ اما این شیوه‌ی کار، اگر با موفقیت همراه شود، تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر بهبود کیفیت ترجمه خواهد داشت.(ک.خ.)

 

.

7 دی 1400 :

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری، م. بیگی و کاووس بهزادی. نسخه‌‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های ایشان را نیز، می توان در فایل‌های‌:

gesamt-mehrwert-theorie-kb-report

mehrwert-theorie-01-21-01-report

یافت.

 

12 آذر 1400 :

با سپاس از رفیق بهجت نیشابوری. نسخه‌‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده‌ی ایشان را می‌توان در فایل‌‌:

mehrwert-theorie-01-20-01-report

یافت.

 

14 آبان 1400 :

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری، م. بیگی و کاووس بهزادی. نسخه‌‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های ایشان را نیز، می توان در فایل‌های‌:

gesamt-mehrwert-theorie-kb-report

mehrwert-theorie-01-19-01-report

یافت.

20 مهر 1400 :

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری، م. بیگی و کاووس بهزادی. نسخه‌‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های ایشان را نیز، می توان در فایل‌های‌:

gesamt-mehrwert-theorie-kb-report

mehrwert-theorie-01-18-01-report

یافت.

20 شهریور 1400 :

با سپاس از رفیق بهجت نیشابوری. نسخه‌‌‌‌ی ویرایش‌‌ پیشنهاد شده ایشان را می توان در فایل‌‌:

mehrwert-theorie-01-16-01-report

یافت.

9 شهریور 1400 :

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری و کاووس بهزادی. نسخه‌‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های ایشان را نیز، می توان در فایل‌های‌:

gesamt-mehrwert-theorie-kb-report

mehrwert-theorie-01-15-01-report

یافت.

20 مرداد 1400 :

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری، م. بیگی و کاووس بهزادی. نسخه‌‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های ایشان را نیز، می توان در فایل‌های‌:

gesamt-mehrwert-theorie-kb-report

mehrwert-theorie-01-14-01-report

یافت.

25 تیر 1400 :

با سپاس از رفیق بهجت نیشابوری. نسخه‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های ایشان را نیز، می توان در فایل‌:

mehrwert-theorie-01-13-01-report

یافت.

9 تیر 1400 :

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری و  م. بیگی. نسخه‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های آنها را نیز، می توان در فایل‌:

mehrwert-theorie-01-12-01-report

یافت.

16 خرداد1400:

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری و  م. بیگی. نسخه‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های آنها را نیز، می توان در فایل‌:

mehrwert-theorie-01-11-01-report

یافت.

24 اردیبهشت 1400:

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری و  م. بیگی. نسخه‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های آنها را نیز، می توان در فایل‌:

mehrwert-theorie-01-10-01-report

یافت.

19 اردیبهشت 1400:

با سپاس از رفیق کاووس بهزادی. نسخه‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده را می توان در فایل‌:

gesamt-mehrwert-theorie-kb-report

یافت.

 

22 فروردین 1400:

با سپاس از رفقا بهجت نیشابوری و  م. بیگی. نسخه‌‌‌ی ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های آنها را نیز، می توان در فایل‌:

mehrwert-theorie-01-08-01-report

یافت.

5 دی1399:

با سپاس از رفیق م. بیگی. نسخه‌‌های ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های ایشان را نیز، می توان در فایل‌:

mehrwert-01-05-01-ed

یافت.

14 آذر1399:

با سپاس از رفیق م. بیگی. نسخه‌‌های ویرایش‌‌های پیشنهاد شده، شامل پیشنهاد‌های ایشان را نیز، می توان در فایل‌های:

mehrwert-01-03-02-ed

mehrwert-01-04-01-ed

یافت.

5 آبان 1399:

با سپاس از رفیق بیژن، نسخه‌ی ویرایش‌های پیشنهادی ایشان را می توان در فایل

mehrwert-theorie-01-03-01-ed

24 مهر 1399:

با سپاس از رفیق بیژن، نسخه‌ی ویرایش‌های پیشنهادی ایشان را می توان در فایل

mehrwert-theorie-01-02-02-ed

 دید. برخی از پیشنهادها در نسخه‌ی نهایی  و متن کامل ترجمه وارد شده اند.

22 مهر 1399:

کیوان مهتدی در پاسخ به توییت «پیشنهادی به حلقه‌های کار مطالعاتی و نظری»، نوشته است:

«سلام و ممنون بابت کار ارزشمندی که انجام می‌دهید.  اگر امکانش باشد علاوه بر معرفی فعلی و متن کتاب، یک طرح درس پیشنهادی نیز در اختیار قرار گیرد چهارچوب منسجم تری برای جمع خوانی آن (به ویژه برای ما که برای نخستین بار با این متن مواجه می‌شویم ) فراهم می‌کند.»

دوستان دیگری نیز پرسش او را تکرار و بر آن تاکید کرده‌اند.

یادداشتی با عنوان «ایده‌هایی برای جمع‌خوانی «نظریه‌ها…» | پیرامون مطالعه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی» » تلاشی است برای پاسخی مقدماتی و بسیار کوتاه به این پرسش.

7 مهر 1399:

شیوه‌ی کار:

شیوه‌ی کار چنین خواهد بود که پس از انتشار هر قطعه و در فاصله‌ی انتشار تا قطعه‌ی بعد، همه‌ی اشاره‌ها، یادآوری‌ها، انتقادها و به‌ویژه تصحیح‌ها و پیشنهادهایی که از راه‌های مختلف (کامنت‌ها در سایت، در رسانه‌های دیگرِ «نقد»، ایمیل یا هر طریق دیگر) به‌دست مترجم رسیده‌اند، پس از ارزیابی در متنِ ترجمه‌شده وارد و اِعمال می‌شوند. به این ترتیب پس از انتشار قطعه‌ی نخست، هربار متنِ ویرایش‌شده‌ی ترجمه‌ی قطعه(ها)ی پیشین، به‌نحوی که تغییرات قابل رؤیت باشند، ضمیمه خواهد شد. هم‌چنین در گزارشی جداگانه فهرستی از روایت‌های گوناگون، همراه با نام افرادی که در تغییر و بهسازی آن دخیل بوده‌اند، ارائه می‌شوند. این گزارش همواره در دسترس است و به ترتیب تکمیل خواهد شد. بدیهی است که به‌ناگزیر، کار ارزیابی پیشنهادها به‌عهده‌ی مترجم خواهد ماند و از این‌طریق مسئولیت نهایی ترجمه را نیز بر‌عهده خواهد گرفت؛ اما این شیوه‌ی کار، اگر با موفقیت همراه شود، تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر بهبود کیفیت ترجمه خواهد داشت.

نظریه‌‌های ارزش اضافی (جلد اول)

نظریه‌‌های ارزش اضافی

(جلد اول)

دستنوشته‌های 1863-1861

(ترجمه‌ی ‌فارسی – پاره‌ی 2)

نسخه‌ی چاپی (پی دی دف) مجموع ترجمه تا اینجا (پی دی اف)

نوشته‌ی: کارل مارکس

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

 

[فصل دوم]

ب) فیزیوکرات‌ها

[1 ـ انتقال پژوهش پیرامون خاستگاه ارزش اضافی، از سپهر گردش به سپهر تولیدِ بی‌میانجی.

رانت زمین به‌مثابه یگانه شکل ارزش اضافی]

واکاوی سرمایه، محاط در مرزهای افق بورژوایی، در اساس از آنِ فیزیوکرات‌هاست. همین شایستگی است که آن‌ها را به پدران واقعی اقتصاد مدرن بدل می‌کند. نخست، ‹ابتکار اینان در قلمرو› واکاوی اجزای عینی گوناگون و برسازنده‌ای که سرمایه در طی فرآیند کار، در پیکره‌ی آن‌ها وجود دارد و به آن‌ها تجزیه می‌شود. فیزیوکرات‌ها را نمی‌توان سرزنش کرد که چرا همانند همه‌ی آن‌هایی که در پی‌شان آمدند، این شیوه‌ی هستندگیِ عینیِ ‹سرمایه›، همانا ‹پیکره‌ی› ابزارها، مواد خام و غیره را، گسسته از شرایط تاریخیِ تولید سرمایه‌دارانه‌ای که در آن پدیدار می‌شوند، به سخنِ کوتاه، در شکلی که به‌طور اعم و به‌مثابه عناصر فرآیند کار دارند، یعنی، مستقل و مبرا از شکل اجتماعی‌شان در مقام سرمایه، درک می‌کنند و بنابراین شکل سرمایه‌دارانه‌ی تولید را به شکل طبیعی و جاودانه‌ی تولید بدل می‌سازند. نزد آن‌ها شکل‌های بورژوایی تولید به‌ناگزیر هم‌چون شکل‌های طبیعیِ تولید پدیدار می‌شوند. شایستگی بزرگ آن‌ها این بود که این شکل‌ها را به‌مثابه شکل‌های طبیعت‌وارِ جامعه می‌دیدند: به‌مثابه شکل‌هایی که از ضرورتِ طبیعیِ خودِ تولید سر برآورده‌اند و از اراده، سیاست و از این قبیل امور مستقل‌اند. این‌ها ‹البته› قوانین مادی‌اند؛ خطا فقط این بود که قانون مادیِ یک مرتبه‌ی تاریخیِ معین، به‌مثابه قانونی انتزاعی و به یکسانْ سیطره‌یافته بر سراسر شکل‌های جامعه، تلقی می‌شد.

فیزیوکرات‌ها، افزون بر واکاوی عناصر عینی‌ای که سرمایه در چارچوب فرآیند کار در پیکره‌ی آن‌ها موجود است، شکل‌هایی را نیز که سرمایه در گردش به‌خود می‌پذیرد (سرمایه‌ی استوار، سرمایه‌ی گردان، هرچند این‌ها نزد آنان نام‌های دیگری دارند)، و نیز پیوستگی فرآیند گردش و فرآیند تولیدِ سرمایه به‌طور اعم، را تعریف می‌کنند. در فصل مربوط به گردش [15] به این موضوع باز خواهیم گشت.

در عطف به این موضوعِ اصلی و عمده، آ. اسمیت میراث‌دارِ فیزیوکرات‌هاست. شایستگی او ــ در این رابطه‌ی خاص ــ محدود است به تعیین حدودِ مقولات انتزاعی، همانا نام‌های تعمیدیِ پا برجاتری که او بر تمایزهای واکاوی‌شده از سوی فیزیوکرات‌ها، نهاده است.

|223| همان‌گونه که دیدیم [16] شالوده‌ی پویش و گسترشِ تولید سرمایه‌دارانه، به‌طور اعم، این است که توانایی کار به‌مثابه کالایی متعلق به کارگران روی در روی شرایط کار، به‌مثابه کالاهایی که در سرمایه مجتمع و متحد شده و مستقل از کارگران هستیِ قائم به‌ذات دارند، قرار گیرد. تعریف و تعیین ارزشِ تواناییِ کار در مقام کالا، جنبه‌ی بنیادین دارد. این ارزش برابر است با زمان کاری که برای تولید وسائل معاشِ ضروری برای بازتولید توانایی کار، لازم است، یا برابر است با قیمت وسائل معاش ضروری‌ای که برای بقای کارگر به‌مثابه کارگر لازم‌اند. فقط بر این پایه است که تمایز ارزش با ارزش‌یابی و ارزش‌افزاییِ توانایی کار آشکار می‌شود، تمایزی که، میان هیچ دو کالای دیگری وجود ندارد، زیرا ارزش مصرفی و بنابراین مصرف هیچ کالای دیگری نمی‌تواند ارزش مبادله‌ای‌اش، یا ارزش‌های مبادله‌ای را که از این مصرف منتج خواهند شد، افزایش دهد. به این ترتیب، شالوده‌ی اقتصاد مدرن را، که مشغله‌اش واکاوی تولید سرمایه‌دارانه است، باید ارزش توانایی کار به‌مثابه چیزی ثابت یا مقداری مفروض ــ یعنی مقداری که در هر مورد معین، عملاً معلوم است ــ دانست. از این‌رو کمترین کارمزد ‹یا کارمزد کمینه› به‌درستی محور آموزه‌ی فیزیوکرات‌ها را می‌سازد. هرچند فیزیوکرات‌ها هنوز سرشت خودِ ارزش را درنیافته بودند، اما تعیین کارمزدِ کمینه نزد آنان ممکن شد، زیرا این ارزشِ تواناییِ کار خود را در قیمت وسائل معاشِ ضروری، و از آن‌جا در مجموعه‌ای از ارزش‌های مصرفی، می‌نمایاند. از همین‌رو آن‌ها، بی آن‌که تصور روشنی از سرشت ارزش به‌طور اعم داشته باشند، توانستند ارزشِ تواناییِ کار را، تا آن‌جا که برای پژوهش‌های‌شان ضروری بود، به‌مثابه مقداری معین بشناسند. هر چند آن‌ها در ادامه‌ی پژوهش‌های‌شان به این خطا دچار شدند که کمینه‌ی مذکور را مقداری نامتغیر تلقی کنند که از دید آن‌ها یکسره به‌واسطه‌ی طبیعت تعیین می‌شود و نه به‌واسطه‌ی مرتبه‌ی توسعه‌ی تاریخی، [که] آن نیز به‌نوبه‌ی خود عاملی است که از جنبش‌های دیگر تبعیت می‌کند، با این‌حال این خطا کوچک‌ترین تغییری در راستی و درستی انتزاعیِ استنتاج‌هایشان پدید نمی‌آورد، زیرا تمایز بین ارزش و ارزش‌یابی و ارزش‌افزاییِ توانایی کار به‌هیچ روی وابسته به این نکته نیست که ‹مقدار› ارزش را بزرگ یا کوچک مفروض بگیرد.

فیزیوکرات‌ها پژوهش پیرامون خاستگاه ارزش اضافی را از سپهر گردش به سپهر خودِ تولیدِ بی‌میانجی منتقل کردند و از این راه شالوده‌ی واکاوی تولید سرمایه‌دارانه را پی ریختند.

آن‌ها سراسر به‌درستی گزاره‌ی بُن‌پایه‌ای را طرح کردند که بنا بر آن، فقط کاری مولد است که ارزش اضافی‌ای می‌آفریند؛ همانا کاری که در محصولش ارزشی بالاتر از حاصلجمع ارزش‌هایی گنجیده است که در جریان تولیدِ آن محصول مصروف شده‌اند. از آن‌جا که اینک ارزش مواد خام و مواد دیگر ‹مقادیری› معلوم است، ‹و› ارزشِ تواناییِ کار = است با کمینه‌ی (Minimum) کارمزد، پس این ارزش اضافی آشکارا فقط می‌تواند در مازادی از کار نهفته باشد که کارگر، ورای مقدار کاری‌که در قالب کارمزد دریافت می‌کند، به سرمایه‌دار باز می‌گرداند. البته موضوع با این شکل ‹و صورت‌بندی› نزد فیزیوکرات‌ها پدیدار نمی‌شود، زیرا آن‌ها هنوز ارزش به‌طور اعم را به جوهر بسیطش، همانا مقدار کار یا زمان کار، تحویل (reduziert) * نمی‌کنند.

|224| بدیهی است که شیوه‌ی بازنمایی آن‌ها به‌ناگزیر به‌واسطه‌ی درک عمومی‌شان از سرشت ارزش تعیین می‌شود؛ نزد آن‌ها ارزش یک شیوه‌ی هستندگیِ اجتماعی معین از فعالیت انسانی (‹یعنی› کار) نیست، بلکه ساخته و بافته است از ماده، از زمین، طبیعت و دگرسانی‌های گوناگون این ماده.

تمایز بین ارزشِ تواناییِ کار ‹از یک‌سو› و ارزش‌افزایی‌اش ــ یعنی، ارزش اضافی‌ای که خریدِ توانایی کار، نصیب به‌کار گیرنده‌ی این توانایی می‌کند ــ ‹از سوی دیگر› در میان همه‌ی شاخه‌های تولید، به ملموس‌ترین و انکارناپذیرترین شیوه عمدتاً در کشاورزی، یعنی در دیرینه‌ترین ‹نوعِ› تولید پدیدار می‌شود. مجموع وسائل معیشتی که کارگر از این سال به آن سال مصرف می‌کند یا توده‌ی موادی که به مصرفِ او می‌رسد، کمتر است از مجموع وسائل معیشتی که او تولید می‌کند. در مانوفاکتور نه می‌توان به‌طور مستقیم تولیدِ وسائل معیشت از سوی کارگر را دید و نه تولید مازادی فراتر از وسائل معیشتش. این فرآیند ‹در مانوفاکتور› از طریق خرید و فروش و به‌وسیله‌ی کنش‌های گوناگونِ گردش وساطت می‌شود و درک آن مستلزم واکاوی ارزش به‌طور اعم است. اما در کشاورزی این فرآیند خود را به‌گونه‌ای بی‌میانجی در مازادِ ارزش‌های مصرفیِ تولیدشده، ورای ارزش‌های مصرفی‌ای که کارگر مصرف می‌کند، به‌روشنی نشان می‌دهد و بنابراین می‌تواند بدون واکاوی ارزش به‌طور اعم، بدون درک و دریافت روشنی از سرشت ارزش فهمیده شود. به این ترتیب، حتی زمانی نیز که ارزش به ارزش مصرفی و خودِ ارزش مصرفی صرفاً به ماده تقلیل یافته است، ‹این فرآیند در کشاورزی قابل درک است›. از این رو کار کشاورزی نزد فیزیوکرات‌ها یگانه کار مولد است، زیرا یگانه کاری است که ارزش اضافی‌ای می‌آفریند؛ ‹از همین رو نیز› رانتِ زمین یگانه شکلی از ارزش اضافی است که آن‌ها می‌شناسند. کارگر مانوفاکتور ماده را بیش‌تر یا بزرگ‌تر نمی‌کند؛ فقط شکلش را تغییر می‌دهد. ماده‌ی کار ـ توده‌ی مواد ـ را کشاورزی در اختیار او نهاده است. او البته به ماده ارزش می‌افزاید، اما نه از راهِ کارش، بلکه به‌واسطه‌ی هزینه‌ی تولیدِ کارش: از طریق مجموعه‌ی وسائل معیشتی که در جریان کار مصرف می‌کند که خود = است با کمینه‌ی کارمزدی که از کشاورزی دریافت می‌کند. از آن‌جا که کار کشاورزی به‌مثابه یگانه کارِ مولد تلقی می‌شود، شکل ارزش اضافی‌ای که کار کشاورزی را از کار صنعتی متمایز می‌سازد، همانا رانت زمین، به‌مثابه یگانه شکل ارزش اضافی درک و دریافت می‌شود. بنابراین نزد فیزیوکرات‌ها سودِ حقیقیِ سرمایه، که رانت زمین خود سهم و بُرشی از آن است، وجود ندارد. به دیده‌ی آنان، سود فقط هم‌چون نوعی دستمزدِ بالاتر پدیدار می‌شود که زمیندار به کارگران می‌پردازد، همانی است که سرمایه‌داران به‌مثابه درآمد مصرف می‌کنند (یعنی مانند کارمزدِ کمینه‌ای که به کارگران عادی پرداخت می‌شود، به‌مثابه هزینه‌ی تولید به‌شمار می‌آید) و همانی است که ارزش مواد خام را افزایش می‌دهد، زیرا وارد هزینه‌های مصرفی می‌شود که سرمایه‌دار یا صاحب صنعت به‌هنگام و در جریان تولید محصول و تبدیل مواد خام به محصول، مصرف می‌کند. ارزش اضافی در شکل بهره‌ی پول ــ سهم و شقِ دیگری از سود است که ــ از این‌رو از سوی برخی از فیزیوکرات‌ها، مثلاً میرابو در دوران سال‌خوردگی‌اش، هم‌چون نزول‌خواری خلاف طبیعت قلمداد می‌شود. برعکس، تارگو، به این دلیل که پول ـ سرمایه‌دار می‌تواند زمین بخرد و صاحب رانت زمین شود، یعنی به این دلیل که سرمایه‌ی پولی‌اش باید همان‌قدر ارزش اضافی برای او فراهم آورد که اگر این سرمایه را به مالکیت زمین بدل می‌کرد و رانتش را می‌گرفت، فراهم می‌کرد، برای بهره‌ی پول مشروعیتی دست و پا می‌کند. به این ترتیب، بهره‌ی پول هم، ارزشی نوآفریده و ارزش اضافی نیست، بلکه ‹استدلال فوق› صرفاً توضیح می‌دهد که چرا بخشی از ارزش اضافی که از سوی مالکان زمین کسب می‌شود، در شکل بهره به‌سوی پول ـ سرمایه‌دار روانه می‌شود، دقیقاً به‌همان شیوه که بنا بر ‌دلایل دیگری |225| روشن است که چرا بخشی از این ارزش اضافی در شکل سود، به جانب سرمایه‌دار صنعتی جریان می‌یابد. از آن‌جا که کار کشاورزی یگانه کار مولد است، همانا یگانه کاری است که ارزش اضافی می‌آفریند، شکل ارزش اضافیِ منتج از شکلی از کار که کارِ کشاورزی را از همه‌ی شاخه‌های دیگرِ کار متمایز می‌کند، یعنی رانت زمین، شکل عام ارزش اضافی است. سودِ صنعتی و بهره‌ی پول صرفاً مقولاتی‌اند که در قالب آن‌ها رانت زمین توزیع می‌شود و در سهم‌های معینی از دست مالک به‌دست طبقات دیگر می‌رسد. کاملاً برعکس، اقتصاددانانِ پسین‌تر از زمان آ. اسمیت به بعد [ــ] چون آن‌ها به‌حق سود صنعتی را هم‌چون پیکره‌ای تلقی می‌کنند که در قالب آن، سود در اصل از سوی سرمایه تصرف می‌شود و بنابراین شکل عامِ ارزش اضافی است [ــ] بهره و رانت زمین صرفاً به‌مثابه سهم‌ها یا شقه‌هایی از سود صنعتی معرفی می‌شوند که از سوی سرمایه‌دار صنعتی در میان طبقات دیگر که در تملک ارزش اضافی شریک‌اند، توزیع می‌شود.

افزون بر دلیل مذکور ــ زیرا کار کشاورزی کاری است که در آن آفرینش ارزش اضافی به‌لحاظ مادی قابل لمس به‌نظر می‌رسد، و صرف‌نظر از فرآیندهای گردش ــ فیزیوکرات‌ها از انگیزه‌های پُرشمار دیگری برخوردار بودند که ‹علت و زمینه‌ی› درک‌شان را توضیح می‌دهد.

نخست، این دلیل که در کشاورزی رانت زمین به‌مثابه عنصر سوم پدیدار می‌شود، به‌مثابه شکلی از ارزش اضافی که در صنعت به‌هیچ روی، یا به‌قدری بسیار ناچیز، یافت می‌شود. رانت زمین ارزش اضافی‌ای ورای ارزش اضافی (سود) بود، همانا ملموس‌ترین و برجسته‌ترین شکلِ ارزش اضافی؛ ارزش اضافی به توانِ دو.

همان‌گونه که اقتصاددانِ خودساخته کارل آرِند در کتاب «اقتصاد ملیِ سازگار با طبیعت»، هاناو 1845، در صفحات 461 و 462 می‌گوید: «از طریق کشاورزی، ارزشی ــ در رانت زمین ــ تولید می‌شود که در صنایع و تجارت پدید نمی‌آید؛ ارزشی که بعد از جبران و جایگزینی همه‌ی دستمزدهایِ هزینه‌شده و همه‌ی رانت‌های سرمایه‌ی به‌کار بسته‌شده، باز هم ‹اضافه› باقی می‌ماند.»

دوم. با چشم‌پوشی از تجارت خارجی ــ کاری‌که فیزیوکرات‌ها برای بررسی انتزاعیِ جامعه‌ی بورژوایی به‌درستی انجام دادند و باید انجام می‌دادند ــ کاملاً روشن است که توده‌ی کارگرانِ شاغل در مانوفاکتور و شاخه‌های دیگر، کارگران مستقل و کنده‌شده از کشاورزی، ــ یا به گفته‌ی استوارت، «این دستانِ آزاد» ــ به‌وسیله‌ی توده‌ی محصولات کشاورزی‌ای تعیین می‌شود که کارگران کشاورزی ورای نیازِ مصرفیِ خود، تولید می‌کنند.

«چشم‌پوشی‌ناپذیر است که شُمار نسبی انسان‌هایی که خود کار کشاورزی نمی‌کنند، اما معیشت‌شان باید تأمین شود، باید کاملاً بر اساس نیروهای بارآور کارگران کشاورزی سنجیده شود.» (ر. جونز، «درباره‌ی توزیع ثروت»، لندن 1831، صص 159، 160).

مادام که اساساً کار معین و مشخص، و نه کار مجرد و سنجه‌ی آن، همانا زمان کار، به‌مثابه جوهر ارزش فهمیده می‌شود، از آن‌جا که کار کشاورزی شالوده‌ای طبیعی (در این‌باره نگاه کنید به یکی از دفترهای پیشین [17]) نه فقط برای ‹تولیدِ› کار اضافی در سپهر کشاورزی، بلکه برای استقلال‌یابیِ همه‌ی شاخه‌های دیگرِ کار و بنابراین برای ارزش اضافیِ تولیدشده در آن‌ها تلقی می‌شد، به‌ناگزیر می‌بایست کارِ کشاورزی به‌روشنی و آشکارگی به‌مثابه آفریننده‌ی ارزش اضافی برشناخته ‌شود.

|226| سوم. هر ارزش اضافی، نه فقط ارزش اضافیِ نسبی، بلکه ارزش اضافیِ مطلق نیز، استوار است بر یک بارآوریِ مفروض و موجود از کار. اگر بارآوری کار تا آن درجه پیشرفته می‌بود که زمان کار یک مرد فقط برای حفظ زندگی و بقای خودِ او به‌تنهایی و برای تولید و بازتولیدِ وسائل معاش او کفایت کند، آن‌گاه نه کار مازادی موجود بود و نه ارزش مازادی؛ و اساساً تمایزی موجود نمی‌بود میان ارزش توانایی کار و آن‌چه از ارزش‌یابی و ارزش‌افزایی‌اش به‌بار می‌آمد. بنابراین امکان کار مازاد و ارزش مازاد از سطح معینی از نیروی بارآور کار عزیمت می‌کند، سطحی از نیروی بارآوری، که توانایی کار را قادر می‌سازد چیزی بیش‌تر از ارزش خود بازآفریند و در سطحی فراتر از تأمین نیازمندیِ فرآیند زندگیِ خود، تولید کند. و البته این بارآوری، این مرتبه از بارآوری‌ای که نقطه‌ی عزیمت و پیش‌شرط است، باید نخست همان‌گونه که در نکته‌ی دوم دیدیم، در کار کشاورزی موجود باشد و همین امر موجب می‌شود که این بارآوری به‌مثابه موهبت طبیعت یا نیروی بارآورِ طبیعت پدیدار شود. این‌جا، در کشاورزی، از همان آغاز همکاریِ نیروهای طبیعی ــ ارتقای نیروی کار انسانی از راه کاربست و استثمارِ نیروهای طبیعی ــ در ابعاد عامش به‌مثابه نوعی رابطه‌ی خودکار مفروض و فراهم است. استفاده از این نیروهای طبیعی در مانوفاکتور و در مقیاسی گسترده، نخست با گسترش صنعت بزرگ به‌چشم می‌آید. مرتبه‌ی معینی از پیشرفت کشاورزی، خواه در سرزمین خودی و خواه در سرزمین‌های دیگر هم‌چون مبنای پیدایش و پای‌گیریِ سرمایه پدیدار می‌شود. در این شرایط، ارزش اضافی مطلق و ارزش اضافی نسبی هم‌هنگام و همراه می‌شوند. (این نکته را بوخانان (Buchanan)، می‌کوشد ــ یکی از مخالفان سرسخت فیزیوکرات‌ها ــ با تلاش برای اثبات این موضوع که گسترش کشاورزی بر پیدایش صنعت شهری نیز مقدم و پیش‌شرط آن است، حتی علیه آ. اسمیت نیز به کرسی بنشاند.)

چهارم. از آن‌جا که عظمت و ویژگیِ نظام فیزیوکراتی در این است که ارزش و ارزش اضافی را نه با عزیمت از گردش، بلکه با عزیمت از تولید استنتاج می‌کند، برخلاف نظام پولی ـ مرکانتیلیستی، به‌ناگزیر با شاخه‌ای از تولید آغاز می‌کند که در اساس جدا و مستقل از گردش و مبادله قابل تصور است و نه مبادله‌ بین انسان با انسان، بلکه فقط مبادله‌ی انسان و طبیعت را پیش‌فرض می‌گیرد.

[2 ـ تناقض‌ها در نظام فیزیوکراتی:

پوسته‌ی فئودالی‌اش و گوهر بورژوایی‌اش؛

دوچهرگی در تبیین ارزش اضافی]

از این‌جاست، تناقض‌ها در نظام فیزیوکراتی.

این، در حقیقت، نخستین نظامی است که تولید سرمایه‌دارانه را واکاوی، و شرایطی را که در چارچوب آن سرمایه تولید می‌شود و در چارچوب آن سرمایه تولید می‌کند، به‌مثابه قوانین طبیعیِ جاودانه‌ی تولید به نمایش نهاده است. از ‌سوی دیگر، این نظام بیش‌تر هم‌چون نوعی بازتولیدِ بورژواییِ فئودالیسم و سلطه‌ی مالکیت زمین به‌نظر می‌رسد؛ سپهرهای صنعتی‌ای که سرمایه در فضای آن‌ها نخست به‌نحو قائم به‌ذات می‌پوید، بیش‌تر هم‌چون شاخه‌هایی «نامولد» از تولید و زائده‌هایی صِرف زائد بر ‹سپهر تولیدِ› کشاورزی پدیدار می‌شوند. نخستین شرط پیدایش و پویش سرمایه جدایی مالکیت زمین از کار، رویا رو قرارگرفتنِ زمین ــ این دیرینه شرطِ کار ــ به‌مثابه قدرتی قائم به‌خویش، قدرتی در دست و اختیار طبقه‌ای ویژه، در برابر کارگر آزاد است. از این‌رو در این بازنمایی مالک زمین هم‌چون سرمایه‌دارِ حقیقی پدیدار می‌شود، یعنی در مقام تصرف‌کننده‌ی کارِ مازاد. به این ترتیب، فئودالیسم در قواره و هیأت (sub specie) تولید بورژوایی بازتولید و تبیین می‌شود؛ همان‌گونه که کشاورزی به‌مثابه شاخه‌ای از تولید تشریح می‌شود که در آن منحصراً تولیدِ سرمایه‌دارانه ــ یعنی تولید ارزش اضافی ــ بازنموده شده است. این‌چنین، با بورژوایی‌انگاریِ فئودالیسم، جامعه‌ی بورژوایی نیز فرانمودی (Schein) فئودالی می‌یابد. این فرانمود، نجیب‌زادگان هواخواهِ دکتر کِنِه، از آن‌میان میرابوی سال‌خورده‌ی پدرسالار و پُرافاده، را فریفت. نزد سرکرده‌ی |227| دیگرِ نظام فیزیوکراتی، یعنی تورگو، این فرانمود، سراسر ناپدید می‌شود و نظام فیزیوکراتی خود را به‌مثابه جامعه‌ی سرمایه‌داریِ نوینی که فضا و مرزهای جامعه‌ی فئودالی را درمی‌نوردد، نمایان می‌کند. این رویکرد متناظر است با جامعه‌ی بورژوایی در دورانی که در آن، جامعه‌ی بورژوایی مرزهای سامانه‌ی فئودالی را می‌گسلد و از آن سر برمی‌آورد. از همین‌رو نقطه‌ی عزیمت فرانسه است، سرزمینی که کشاورزان بر آن سلطه دارند، نه انگلستان که سرزمینی زیر سیطره‌ی صنعت‌گران، بازرگانان و دریانوردان است. بدیهی است که این‌جا نیز نگاه‌ها رو به‌سوی ‹سپهر› گردش دارند؛ و به این سو که، محصول نخست به‌مثابه بیان کار اجتماعی ـ ‹همانا› پول ـ از ارزش برخوردار، و کالا، می‌شود. از همین‌رو، مادام که مسئله هنوز نه بر سرِ شکلِ ارزش، بلکه بر سرِ مقدارِ ارزش و ارزش‌افزایی است، در این‌جا نیز سودِ منتج از دست به‌دست شدنِ مالکیت، یعنی همان سودِ نسبی که استوارت توصیفش کرده‌بود، مطرح است. اما اگر قرار باشد آفرینش ارزش اضافی در خودِ سپهرِ تولید اثبات شود، آن‌گاه باید نخست به رشته‌ای از کار بازگشت که در آن خود را مستقل از ‹سپهر› گردش می‌نمایاند، همانا کشاورزی. به‌همین دلیل این ابتکار در سرزمینی جلوه می‌کند که کشاورزی بر آن حاکم است. ایده‌های خویشاوند با افکار فیزیوکرات‌ها به‌گونه‌ای پراکنده نزد نویسندگان قدیمی و مقدم بر آن‌ها یافت می‌شوند؛ مثلاً تا اندازه‌ای در خودِ فرانسه نزد بوآگیلبرت (Boisguillbert). این افکار نخست نزد فیزیوکرات‌ها به نظامی دوران‌ساز بدل می‌شوند.

کارگر کشاورزی که زندگی‌اش به کمینه‌ای از مزد، به چشم‌پوشی‌ناپذیرترین امکان بقا، وابسته است چیزی بیش‌تر از این حداقلِ اجتناب‌ناپذیر، بازتولید می‌کند و این ‹مقدارِ› بیش‌تر، رانت زمین است، ارزش اضافی‌ای است که از سوی مالکانِ شرایط پایه‌ای و اصلی کار، همانا مالکانِ طبیعت، تصاحب می‌شود. بنابراین، ‹در این‌جا› گفته نمی‌شود که ‹یک›: کارگر طولانی‌تر از زمان کاری که برای بازتولید توانایی کارش ضرورت دارد، کار می‌کند؛ ‹دو:› از این‌رو، ارزشی که می‌آفریند بزرگ‌تر از ارزش توانایی کارش است؛ ‹سه:› یا کاری که او تحویل می‌دهد بزرگ‌تر از مقدار کاری است که در شکل کارمزد دریافت می‌کند، بلکه ‹گفته می‌شود:› مجموع ارزش‌های مصرفی‌ای که او در حین تولید مصرف می‌کند، کوچک‌تر است از مجموع ارزش‌های مصرفی‌ای که می‌آفریند و از این راه، مازادی از ارزش‌های مصرفی برجای می‌ماند. اگر فقط همان مدت زمانی کار می‌کرد که برای بازتولید توانایی کار خودِ او لازم بود، چیز دیگری باقی نمی‌ماند. در این‌جا تمرکز فقط روی این نکته قرار می‌گیرد که بارآوریِ زمین او را قادر می‌سازد طی روزانه‌کارش، که به‌عنوان مدت زمانی معلوم، پیش‌فرض گرفته می‌شود، بیش‌تر از آن‌چه برای مصرف ‹شخصی› و ادامه‌ی حیات نیاز دارد، تولید کند. بنابراین این ارزشِ مازاد به‌مثابه موهبتِ طبیعت پدیدار می‌شود که به‌واسطه‌ی حضور و همراهی‌اش توده‌ای از موادِ انداموار ــ دانه‌ی گیاهان، شُماری از حیوانات ــ کار را قادر می‌سازد مواد غیرانداموارِ بیش‌تری را به مواد انداموار بدل کند. از سوی دیگر، هم‌چون امری بدیهی پیش‌فرض گرفته می‌شود که مالک زمین در مقام سرمایه‌دار ‹حاضر و آماده باشد و› رو یا روی کارگر قرار گیرد. او ‹بهای› توانایی کارِ کارگر را که به‌مثابه کالا به سرمایه‌دار عرضه می‌کند، می‌پردازد و در اِزایش نه فقط هم‌ارز آن ‹یعنی، این بها› را، بلکه حاصل ارزش‌افزاییِ این تواناییِ کار را نیز تصاحب می‌کند. در این مبادله، بیگانگی ‹و از خویشتن گسلیدگیِ› شرایط عینی کار و شرایط عینی خودِ توانایی کار پیش‌فرض گرفته شده‌اند. نقطه‌ی عزیمت، ارباب فئودال اعلام می‌شود، اما او در مقام سرمایه‌دار پا به صحنه می‌گذارد، در مقام کسی‌که صرفاً دارنده‌ی کالاهایی است که در اِزای کار در اختیار کارگر می‌گذارد. ارزش‌افزاییِ این کار نه تنها هم‌ارز خود، بلکه مازادی ورای این هم‌ارز را به سرمایه‌دار بازمی‌گرداند، زیرا سرمایه‌دار ‹بهای› توانایی کار را فقط به‌مثابه کالا می‌پردازد. سرمایه‌دار، به‌مثابه مالکِ کالاها در برابر کارگرِ آزاد ظاهر می‌شود. یا ‹به‌عبارت دیگر›، این مالک زمین در اساس سرمایه‌دار است. از این منظر نیز، حقیقتِ نظام فیزیوکراتی، گسلیدنِ کارگر از زمین و از مالکیت زمین شرط بنیادینِ |228| تولیدِ سرمایه‌دارانه و تولید سرمایه است.

بنابراین در همین نظام تناقض‌ها ‹آشکارند. مثلاً این تناقض› که: از یک‌سو ارزش اضافی را به میانجیِ تصرف کار بیگانه تعریف می‌کند و به‌ویژه تصرف کار بیگانه را بر مبنای مبادله‌ی کالاها توضیح می‌دهد، اما ‹از سوی دیگر› نه ارزش به‌طور اعم را شکلی از کار اجتماعی می‌داند و نه ارزش اضافی را کارِ اضافی، بلکه ارزش را صرفاً ارزش مصرفی، فقط یک ماده، تلقی می‌کند و ارزش اضافی را فقط موهبت طبیعت می‌داند که در اِزای مقدار معینی ماده‌ی انداموار، مقدار به‌مراتب بزرگ‌تری از کار را پس می‌دهد. از یک‌سو رانت زمین ــ همانا شکل اقتصادیِ واقعیِ مالکیت زمین ــ را از پوسته‌ی فئودالی‌اش به‌‌درمی‌آورد و به ارزش اضافیِ صِرف، ورای دستمزدِ کار تقلیل می‌دهد. از سوی دیگر همین ارزش اضافی را به شیوه‌ای فئودالی با عزیمت از طبیعت، و نه از جامعه، از رابطه با زمین و نه از مراوده‌‹ی اجتماعی› استنتاج می‌کند. ‹از یک‌سو› خودِ ارزش در ارزش مصرفیِ صِرف، همانا ماده ‹یا جسمی مادی› منحل می‌شود. از سوی دیگر آن‌چه در همین ماده مورد توجه و علاقه‌ی اوست صرفاً کمیت است، صرفاً مازادی از ارزش‌های مصرفیِ تولیدشده، ورای ارزش‌های مصرفی و مصرف‌شده، همانا نسبت کمّی صِرف ارزش‌های مصرفی با یکدیگر، ارزش مبادله‌ای صِرف آن‌هاست که سرآخر در زمان کار خلاصه می‌شود.

همه‌ی این‌ها، تناقض‌های تولید سرمایه‌دارانه‌اند که از جامعه‌ی فئودالی سر برآورده است و خودِ این جامعه را اینک به‌زبانی بورژوایی تأویل می‌کند؛ جامعه‌ای که هنوز شکلِ خودویژه‌اش را نیافته است؛ این، همانند فلسفه است که نخست از درون شکل دینیِ آگاهی برون تراوید، اما از یک‌سو دین به‌خودی‌خود را ویران کرد و از سوی دیگر [خود] ایجاباً در این سپهرِ آرمانی‌شده، در این فضای دینیِ انحلال‌یافته در اندیشه، به جنبش درآمد.

بنابراین در استنتاج‌هایی نیز که فیزیوکرات‌ها خود به‌عمل آوردند، شکوهمندنماییِ ظاهریِ مالکیتِ زمین به نفی اقتصادیِ ‹آن› و تأیید تولید سرمایه‌دارنه بدل می‌شود. از یک‌سو همه‌ی مالیات‌ها بر رانت زمین وضع می‌شوند یا به سخن دیگر مالکیت زمین موضوعِ وضعِ مالیات قرار می‌گیرد، اقدامی که قانون‌گذاریِ انقلاب فرانسه قصد انجامش را داشت و نتیجه‌ی اقتصاد مدرن و قوام‌یافته‌ی ریکاردویی [18] است. با تخصیص کل مالیات بر رانت زمین، ‹ــ› زیرا رانت زمین یگانه ارزش اضافی است و بنابراین مالیات‌بستن بر همه‌ی شکل‌های دیگرِ درآمد، فقط از طریق دور زدن راه راست و از این‌رو فقط از مسیری به‌لحاظ اقتصادی زیان‌بار و به‌شیوه‌ای بازدارنده‌ی تولید، مالکیت زمین را مشمول مالیات می‌کند ‹ــ› مالیات‌ها و به این ترتیب دست همه‌ی مداخله‌ها‌ی دولتی از خودِ صنعت کوتاه می‌شود و این‌ها از دستبرد همه‌ی مداخله‌های دولتی آزاد می‌شوند. این اقدام‌ها چنین وانمود می‌شوند که به سود و صلاح مالکین زمین‌اند و نه به‌خاطر منافع صنعت، بلکه در راستای منفعت مالکیت زمین اِعمال می‌شوند. در همین بستر و پیوند است: ‹شعار› آزادیِ عملِ اقتصادی (Laissez faire)، آزادیِ مراوده (Laissez aller) [19]؛ رقابت آزادِ بی‌سد و مرز، امحای همه‌ی مداخله‌های دولت، انحصارات و غیره، در خدمت صنعت. از آن‌جا که صنعت چیزی نمی‌آفریند، بلکه فقط ارزش‌هایی را که کشاورزی در اختیارش نهاده است، از شکلی به‌شکلی دیگر بدل می‌کند و بر آن‌ها ارزش نوینی نمی‌افزاید، بلکه به‌مثابه هم‌ارز، فقط ارزش‌هایی را که در اختیارش قرار گرفته‌اند، در شکلی دیگر پس می‌دهد، بنابراین، بدیهی است که باید استقبال کرد از این‌که این فرآیندِ دگردیسی بدون ایجاد اختلال در آن و به آسوده‌ترین شیوه کارش را پیش ببرد؛ و این فقط از راه رقابت آزاد ممکن است، یعنی از این طریق که تولید سرمایه‌دارانه به‌حال خود وانهاده شود. به این ترتیب، رهایی جامعه‌ی بورژوایی از سلطنت مطلقه‌ی بناشده بر ویرانه‌های جامعه‌ی فئودالی فقط می‌تواند در راستای منافع زمینداران فئودالی صورت پذیرد که فقط در اندیشه‌ی ثروت‌اندوزیِ خود هستند و به سرمایه‌داران |229| بدل شده‌اند. سرمایه‌داران فقط سرمایه‌دارانی در راستای منافع مالکان زمین‌اند، درست به‌همان گونه که ‹علمِ› اقتصادِ پیشرفته‌تر، آن‌ها را سرمایه‌دارانی در راستای منافع طبقه‌ی کارگر جا می‌زند.

بنابراین می‌توان دید که اقتصاددانان مدرن، [مثلاً] آقای اوژن دیر (Euge`ne Daire) ناشر آثار فیزیوکرات‌ها و اثر صاحب‌مدال خودِ او پیرامون آن‌ها، تا چه اندازه اندک فیزیوکراتی را فهمیده‌اند، آن‌گاه که ببینیم چگونه آن‌ها احکام ویژه‌ی فیزیوکرات‌ها درباره‌ی بارآوربودنِ انحصاریِ کارِ کشاورزی، درباره‌ی رانت زمین به‌مثابه تنها ارزش اضافی، ‹و› درباره‌ی جایگاه برجسته‌ی مالکان زمین در نظام تولید را، بی هیچ‌گونه پیوستار منطقی و فقط به‌نحوی تصادفی با بیانه‌شان در دفاع از رقابت آزاد، همانا با اصل بنیادینِ صنعت بزرگ و با تولید سرمایه‌دارانه همراه کرده‌اند. هم‌هنگام می‌توان فهمید چگونه فرانمودِ فئودالیِ این نظام، دقیقاً همانند لحن اشراف‌مآبانه‌ی روشنگری، ناگزیر بوده‌اند توده‌ای از اربابان فئودال را به ستایش‌گران و گسترندگان نظامی بدل کنند که داعیه‌اش در اساس بناکردنِ نظام تولید بورژوایی بر ویرانه‌های نظام فئودالی بود.

 

یادداشت‌های MEW:

* در دستنوشته واژه‌ی realisiert (تحقق‌یافته) به‌کار رفته است. کلمه‌ی خط‌خورده‌ی reduziert (تحویل) به احتمال زیاد از انگلس است. (م.آ)

[15] منظور مارکس فصل دوم پژوهش پیرامون «سرمایه به‌طور عام» است که سرانجام به متنی کامل در جلد دوم «کاپیتال» تبدیل شد. جلد دوم «کاپیتال» دربرگیرنده‌ی واکاوی دیدگاه‌های فیزیوکرات‌ها پیرامون سرمایه‌ی استوار، گردان، و نیز پیرامون بازتولید گردش است. (نک: MEW 24, S. 189 – 216; S. 359/360)

[16] منظور مارکس صفحه‌های 58 تا 60 دفتر دوم دستنوشته‌ی 1863 ـ 1861ی او (بخش مربوط به «دگردیسی پول به سرمایه»، زیربخشِ «دو جزء ترکیبیِ فرآیندِ دگردیسی») است.

[17] منظور مارکس صفحه‌های 106/105 در دفتر سوم دستنوشته‌ی 1863 ـ 1861ی اوست، جایی‌که او به‌طور ضمنی اشاره‌ای هم به فیزیوکرات‌ها دارد. (بخش «ارزش اضافی مطلق»، زیربخشِ «سرشت کار اضافی»)

[18] اشاره‌ی مارکس در این‌جا به ریکاردویی‌های رادیکال است، حلقه‌ای که دربرگیرنده‌ی جیمز میل، جان اُستوارت میل، هیلدیچ و تا حد معینی، شِربولیه است. استنتاج‌های عملی آن‌ها از نظریه‌ی ریکاردو، آن‌ها را به‌سوی رد مالکیت خصوصی بر زمین رهنمون شد؛ آن‌ها پیشنهاد می‌کردند زمین به‌طور کامل یا بعضاً به مالکیت دولت بورژوایی درآید. در این‌باره نگاه کنید به جلد دوم کتاب نظریه‌های ارزش اضافی (جلد 26 این مجموعه)، بخش دوم دستنوشته‌ها، ص 458، و همین کتاب جاری ص 171 و نهایتاً نامه‌ی مارکس به زورگه به تاریخ 20 ژوئن 1881).

[19] Laissez faire, Laissez aller؛ آزادی عمل اقتصادی، آزادیِ مراوده (معنای تحت‌اللفظی: بگذار بکنند، بگذار بروند). شعاری فیزیوکراتی و بیان‌کننده‌ی خواستِ آزادی بی‌حد و مرز اقتصادی است. فیزیوکرات‌ها این‌گونه استدلال می‌کنند که زندگی اقتصادی به‌وسیله‌ی قوانین طبیعی تنظیم می‌شود، بنابراین دولت باید از هر گونه مداخله در روندهای اقتصادی و تنظیم آن‌ها خودداری کند؛ دست‌اندازیِ دولت با موازین محدود‌کننده‌اش نه فقط بی‌هوده، بلکه زیان‌بار است. خواسته‌ی سیاست اقتصادیِ لیبرالی منطبق است بر منافع سرمایه‌داریِ رو به گسترش.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1M9

 

گزارش ترجمه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی»

 

به مناسبت روز جهانی معلم

آموزش و نیازهای متغیر جامعه

به مناسبت روز جهانی معلم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

نوشته‌ی: محمد حسن پوره

5 اکتبر برابر با 13 مهر روز جهانی معلم از سوی یونسکو است. ضمن تبریک به معلمان عزیز و با یاد و خاطره تمام معلمانی که در زندان هستند در گرامی‌داشت روز جهانی معلم مطلب زیر را تقدیم می‌کنم به معلم عزیز مرحوم فرزاد کمانگر. معلم و سازمانی که معلم به آن مرتبط است (آموزش و پرورش) از همان سال‌هایی که نظام سنتی مکتب‌خانه‌ای به انتقال مفاهیم آموزشی پرداخت در زمانی که آموزش دختران با تلاش و کوشش بانویی فرهیخته به نام مهرتاج رخشان (1260-1353 شمسی) به چالشی عمیق میان بافت سنتی – مذهبی خانواده و حکومت بدل شده بود، یکی از تقاطع های تعارضی و مبارزاتی بین بخش‌هایی از جامعه و بخشی از افرادی شد که تغییر همراه با تحولات بین‌المللی را راه حرکت و رسیدن جامعه و کشور به سطحی از تغییرات صورت‌گرفته در سطح کشورهایی که در آن درس و کلاس و توسعه‌ی نشأت‌گرفته از آن می‌دانستند.

 خاستگاه زمانیِ تحولات در آموزش و پرورش به دو رویداد مهم تاریخی بر می‌گردد: یکی زنگ خطر بحران جهانی در فرانسه در سال 1968، که برخاسته از نهضت فکری ریشه‌داری بود که نظام آموزشی موجود را زیر سوال برد. این رخداد که به “رویداد ماه مه” معروف است، برخاسته از دانشگاه‌ها، دبیرستان‌ها و به‌ طور کلی اشتغال‌های فکریِ فردی و اجتماعیِ تمامی افرادی بود که به نحوی وابسته به آموزش و پرورش بودند، یا نظام آموزشی آن‌زمان سرنوشت ناخرسندی برای آنها رقم زده بود. این نهضت و شورش در واقع عصیانی بود که نسل جوان فرانسه بر علیه نظام آموزشی بر پا کرد. نارضایتی عمده از آنجا سرچشمه می‌گرفت که استادان دانشگاه در سال 1959 پیشنهادهای مختلفی برای تغییر نظام آموزشی به وزیران آموزش و پرورش داده بودند، اما مورد تصویب قرار نگرفته بود. به‌ دنبال آن دانش ‌آموزان جزوه‌ای با عنوان «دانش‌ آموزان دبیرستانی حرفی برای گفتن دارند» منتشرکردند و مصرّانه خواستار مشارکت در تصمیم‌گیری‌ها، برنامه‌‌ریزی‌ها و فعالیت‌های اداره مدرسه شدند. دولت فرانسه که تهدید به سقوط شده بود، پس از برقراری نظم و قانون، اعتراف کرد که تمرکز در آموزش و پرورش سدی در برابر پیشرفت شده و لذا بدون توجه به نیازهای موجود و رقابت‌های بین‌المللی به راه خود ادامه می‌دهد. وی سپس قوانین جدیدی را برای اصلاح آموزش و پرورش وضع کرد. (رؤوف، 1379: 73) دومین رویداد، اجلاس کمیسیون ملی آمریکا برای اعتلای آموزش و پرورش بود که در سال 1981 برگزار و منجر به گزارش تکان‌دهنده‌ای گردید که در سال 1983 با عنوان «ملتی در معرض خطر» انتشار یافت. گزارش مزبور پس از بیان بررسی‌ها و اعلام نشانه‌های خطر، به مسئولان آموزش و پرورش کشور هشدار داده و آنها را موظف می‌کرد که برای رفع نارسایی‌ها به چاره‌جویی بپردازند. لازم به توضیح است که در تاریخ آموزش و پرورش کشورهای جهان، حرکت‌های دیگری که منجر به تغییراتی در نظام‌های آموزشی شده‌اند، وجود داشته اما تا قبل از نیمه دوم قرن بیستم، اغلب نظام‌های آموزشی در ساختارهای سنتی خود و مشابه آنها و غالباً اقتباس‌گونه از الگوهای متداول اروپایی عمل می‌کردند. ساختار کلی این الگوها در آموزشکده‌ها یا واحدهای آموزشی به‌نام دانشسراها یا کالج‌های تربیت معلم در کشورهای مختلف جهان، با اعتبارهای علمی/آموزشی متفاوت خلاصه می‌شود. بررسی اسناد و کتاب‌های نوشته‌شده (عمدتاً در کشورهای پیشرفته) این واقعیت را روشن می‌کند که نظام آموزش و پرورش تا اواسط قرن بیستم به بی‌راهه رفته و بین آموزش و زندگی شکاف عمیقی ‌وجود دارد. در ابتدای آخرین ربع قرن بیستم، جهانیان دریافتند که آموزش و پرورش نمی‌تواند و نباید از واقعیت‌های زندگی دور بماند. این موضوع ورد زبان‌ها شد و سرانجام نظام آموزشی تازه‌ای را پی ریخت و معلم را در پایه و شالوده خود قرار داد. از آن به بعد در گیرودار دگرگونی‌های محتوایی برنامه‌ها و نوآوری‌های آموزشی نقش معلم عمدهترین موضوعی بود که بیشترین توجه را بخود جلب می‌کرد. به دنبال این موضوع در نوامبر 1980 یک گروه بین‌المللی متشکل از شخصیت‌های علمی، آموزشی و فرهنگی 20 کشور از جمله دانمارک، چین، مجارستان، شوروی سابق، مکزیک، تایلند، فرانسه، یوگسلاوی، هند، برزیل، آمریکا و… به عنوان مشاور دبیرخانه یونسکو در پاریس گردهم آمدند و موضوعات اساسی آموزشی را مورد بررسی قرار دادند. پس از آن دومین گردهمایی بین‌المللی تفکر درباره آینده آموزش و پرورش در دسامبر 1981 در پاریس تشکیل شد و به جمع‌بندی و نتیجه‌گیری از کوشش‌های به‌عمل‌آمده پرداخت. اهم این نتایج عبارت بودند از: «1) اهمیت‌دادن به نقش معلم و طولانی کردن مدت کارآموزی و بازآموزی تربیت معلم؛ 2) گسترش کمی و کیفی تربیت معلم متناسب با رشد و گسترش آموزش و پرورش و 3) تحول در برنامه‌های آموزشی، محتوای کتاب‌های درسی و اضافه‌شدن منابع دانش و اطلاعات از قبیل: روزنامه‌ها، کتابخانه‌ها، موزه‌ها، فیلم، برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی، تئاتر، رایانه و میکروالکترونیک و… » (یونسکو، 1984). شکاف بین واقعیت‌های زندگی و آموزشهای مدرسه‌ای، گرفتاری‌ها و شکست‌ها و سرخوردگی‌های دردآور و زحمت‌افزایی را ایجاد می‌کرد. از جمله تحصیل‌کردگان را از آنچه ‌در بیرون مدرسه می‌گذشت دور نگه‌داشته و آنها را با رویدادها و تغییرات بیرونی بیگانه می‌کرد. در سال 1991 که به سال اندیشه‌ها، نظریه‌پردازی‌ها و ترغیب‌ها معروف است، سه کتاب اثرگذار منتشر شد که بر تحولات جهانی آموزش و پرورش تأثیر جدی گذاشت. در این سال الکساندر کینگ (نخستین رئیس باشگاه رم) و برتراند اشنایدر (دبیرکل باشگاه رم و عضو آکادمی جهانی هنر و علم) کتابی تحت عنوان«نخستین انقلاب جهانی» در دو بخش تنظیم و منتشر کردند که بخش اول، شرح کاملی از مشکلات و معضلات جامعه بشری در عصر حاضر و بخش دوم، بیان راه حل‌هایی برای رفع این مشکلات. نویسندگان بر این باورند که «جهان بد اداره می‌شود و کشورها از آن بدتر». آنها برای اثبات این سوء مدیریت دلایل متعددی را برمی‌شمارند از جمله: حکومت‌ها در برابر تغییر ایستادگی کرده و از خلاقیت پرهیز می‌نمایند. درحالی‌که بدون تغییر، نوآوری و خلاقیت نمی‌توان بحران‌های کنونی را پشت سر گذاشت؛ بیشتر حکومت‌ها به مسائلی توجه دارند که متعلق به امروز است نه آینده؛ در نتیجه از پرداختن به امور اساسی و بنیادین غافل می‌مانند؛ الزامات جهانِ امروز ایجاب می‌کند تا افرادی با این صفات در رأس امور قرار گیرند: توان نوآوری و انطباق با نوآوری، برخورد اخلاقی و عادلانه با مسائل و توان بالای یادگیری. آنها سپس ارتقای توانایی حکومت را منوط به ترکیب سه عامل دیگر می‌دانند که به مثابه اهرم‌هایی عمل کرده و اداره امور را ممکن می‌سازند: آموزش و پرورش به معنای امروزیِ آن؛ بهره‌گیری از علوم و فناوری‌های جدید؛ استفاده مناسب از رسانه‌های همگانی. آموزش و پرورش نوین به معنای یادگرفتن در زندگی و از زندگی، و نیز فهمیدن این‌که جهانی که در آن زندگی می‌کنیم در حال تغییر است. آموزش و پرورش یعنی یادگیری و یادگیری. بر اساس این اصل، نظام‌های آموزشی باید از بن متحول شوند. بهره‌گیری از علوم و فناوری‌های جدید یعنی یاری جستن از آنها برای رویارویی با مهمترین چالش‌هایی که در آینده گریبان‌گیر بشریت می‌شوند. کینگ و اشنایدر پس از تشریح سه اهرم اداره جامعه، راه حل‌های زیر را ارائه می‌دهند: سازگاری با تغییر؛ درک نقش آموزش و پرورش؛ تغییر در شیوه یادگیری؛ مبارزه با مشکلات آموزش و پرورش؛ توجه به اهداف آموزش و پرورش نوین؛ بهادادن به نقش معلم؛ انتخاب شیوه‌های بهتر در برنامه‌ریزی آموزش و پرورش؛ توجه به انگیزه‌ها و ارزش‌ها و ارج نهادن به ارزش‌های اخلاقی و معنوی. یادگرفتن و یادگیری، کلیدِ بالابردن کیفیت منابع انسانی است. این کلید وقتی به‌ کار می‌آید که آموزش، مجموعه‌ای از فرایندها تلقی شود. فرایندهایی که نه تنها مهارت‌های حرفه‌ای را شکل می‌دهند، بلکه فرد را قادر می‌سازد تا استعدادهای بالقوه خویش را برای مشارکت هوشمندانه و پذیرش مسئولیت و احترام به بشریت شکوفا کند. نظام آموزشی دستخوش سه معضل است که باید با آنها مبارزه کنیم: فراوانی اطلاعات، واپس‌گرایی و عدم تناسب محتواهای آموزشی بر خلاف گذشته آموزش و پرورش امروز و آینده به معنای فرایند دائمی یادگیری توسط هر انسان و هر جامعه است. یکی از اهداف تازه آموزش و پرورش یادگیری تغییر است. کسب دانش، پرورش هوش، استعداد، شناخت خود و آگاهی از موهبت‌ها و استعدادهای خویش، به کار انداختن قوای ذهنی خلاق و پر تخیل، غلبه بر انگیزه‌های نامطلوب و ویرانگر، ایفای نقش مسئولانه و… از جمله هدف‌های آموزش و پرورش نوین است. (کینگ و اشنایدر، 1990) جهانی شدن بر سازمان کار و روش انجام کار در سطح جهان نیز موثر بوده و مهمترین بخش این تأثیر به تولید کالا با مهارت بالاتر مربوط می‌گردد. گسترش اقتصاد دانش‌محور، انعطاف‌پذیری، تاثیر کارگران بر مشاغل خود، جریان چندمهارتی، افزایش سطح مهارت و دانش کارگران، نابرابری درآمدها، گسترش تقاضا برای آموزش عالی و مانند آن از ویژگی‌های جهانی‌شدن است. در چنین فضایی، کشورهای در حال توسعه برای افزایش و گسترش آموزش و تربیت نیروی کار ماهر تحت فشار قرار دارند. تجهیز کشورها به نیروی کار ماهر موجب جذب سرمایه‌های خارجی می‌شود که در اقتصاد جهانی نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. اما سرمایه‌گذاران خارجی علاقه‌مند به سرمایه‌گذاری‌های کوتاه مدت هستند. چنین رویکردی باعث می‌شود تا دولت‌ها بودجه‌های آموزش و پرورش را کاهش داده و به دنبال راه‌ها و منابع دیگر تأمین مالی آن باشند. چنین رویه‌ای ممکن است دولت‌ها را در سیاست‌گذاری برای بهبود و توسعه آموزش و مهارت در اقتصاد نوین جهانی با مشکل مواجه سازد. از سوی دیگر فناوری اطلاعات به تدریج بخشی از برنامه‌های درسی مؤسسات آموزشی شده و این اقدام به منظور گسترش کیفیت آموزش با هزینه‌های کمتر و از راه دور، و نیز عرضه کیفیت برتر آموزشی با استفاده از اینترنت صورت می‌گیرد. این نوع سیاست‌گذاری موجب ارتباط هر چه گسترده‌تر دانش آموزان در سراسر دنیا با یکدیگر می‌شود. در این رابطه کیفیت نظام‌های آموزشی به طور مزایدی در سطح جهانی مورد مقایسه قرار می‌گیرد. این مقایسه‌ها تاکید بسیاری بر برنامه‌های درسی علوم و ریاضی، زبان انگلیسی و مهارت‌های ارتباطی دارند. امتحانات و تعیین استانداردهای آموزشی بخش وسیعی از تلاش‌هایی هستند که به منظور ارتقای سطح مسئولیت و پاسخگویی نظام آموزش و پرورش در قبال جامعه، مورد توجه قرار گرفته‌اند. با سنجش دانش تولیدشده، کارکنان و مدیران آموزشی نیز مورد ارزشیابی قرار می‌گیرند. اما روش امتحانات به شدت متاثر از محیط سیاسی و اهداف نظام آموزشی است. لذا برای توسعه سیاست‌های اثربخش به منظور بهبود نظام آموزشی باید گرایشات سیاسی/عقیدتی امتحانات از چارچوب و محتوای مدیریت نظام‌های آموزشی مجزا گردد. جهانی‌شدن شبکه‌های اطلاعات به منزله انتقال فرهنگ جهانی است. جهانی‌شدن همچنین به گونه‌ای است که بعضی از گروه‌ها احساس می‌کنند ارزش‌های بازار ناشی از فرهنگ نوین، آنها را به حاشیه رانده است. لذا این گروه‌ها از طریق تأکید بر ارزش‌های خاص به مقابله با اقتصاد جهانی می‌پردازند؛ ارزش‌هایی که خود نیز جهانی شده‌اند (مانند گروه‌های مذهبی، طرفداران محیط زیست، فرانوگرایان، جنبش فمینیستی و مانند آن) و همزمان علیه نظام بازار نیز به مقابله می‌پردازند. چنین جریانی نزاع تازه‌ای در رابطه با مفهوم و ارزش دانش به وجود می‌‌آورد. چالش‌های نظام آموزشی ایران در بیست سالی که از قرن 21 گذشته بسیار عمیق و کهنه شده و در قضیه کرونا این چالش‌ها خود را نشان دادند که کهنگی، فرسودگی، نظام آموزش و پرورش نه مورد توجه و اولویت نظام سیاسی است و نه مسئولان، و اگر هم موضوعاتی همچون سند تحول بنیادین که مورد تاکید و تایید مسئولان قرار گرفت صرفا در حد حرف بوده و آموزش و پرورش در حد آسفالت یک روستا در عراق و سوریه برای حاکمیت از اهمیت و اولویت برخوردار نیست. فی‌الحیث المجموع  نظام آموزشی ایران باید به تفکر انتقادی، ارتباطات اثربخش و روش حل مسئله توجه کرده، تنها به انتقال دانش و حقایق اکتفا نکند. از فرصت‌ها و شرایط جدید برای یادگیری‌های بهنگامِ دانش آموزان بهره گرفته، راه حل‌های برقراری ارتباط و تبادل ایده‌ها را به طور موثر در دانش آموزان با توجه به تفاوت‌های فردی ارائه دهد. آموزش و پرورش بسترساز فرهنگ همکاری‌های گروهی در مدرسه و تشریک مساعی با نهادهای بازرگانی و صنعتی و نهادهای آموزشی دیگر است. دانشگاه نیز که خود از نهادهای آموزش عالی محسوب می‌شود در قرن بیست و یکم باید پاسخگوی نیازهای متغیر جامعه باشد. تمام فعالیت‌ها در بن‌بستی نوین به‌ نام روش معلم، گرفتار می‌شود، تا معلمان نیاز به تغییر روش را حس نکرده و به روش‌های نوین یاددهی- یادگیری بی‌توجه باشند، فعالیت‌ها خنثی شده و عقیم خواهد ماند. پس بایستی ابتدا با تاکید بر تغییر نقش معلم از دانای کل به راهنمایی که خود احتیاج به آموزش دارد و سپس آموزش روش‌های نوین تدریس، درگیرنمودن معلمان در محیط‌های واقعی و نظارت بر فعالیت‌ها در کلیه دوره‌های تحصیلی، اقدام نمود. رسیدگی به وضع معیشتی معلمان و ایجاد جاذبه‌های شغلی برای این حرفه، محوری‌ترین نکته‌ای است که می‌تواند نارسایی‌های جانبی را بازسازی کند. زیرا که دیوارهای بنای عظیم آموزش که با مصالحی همچون برنامه‌ریزی آموزشی، برنامه‌ریزی درسی، خلق روش‌های نو در تدریس، فراهم‌سازی امکانات و تجهیزات و فضاسازیِ لازم و… ساخته می‌شوند، هرچند اصولی، دقیق و حساب‌شده باشند اما در برابر وضعیت نامناسب زندگی اجتماعی معلمان مقاوم نخواهند بود. به‌رسمیت شناختن تشکل‌های صنفی و بهادادن به آنها به عنوان ضرورت امروزی و نهادی ناظر و دیده‌بانی ناظر بر برنامه‌های آموزشی و پرورشی با توجه به اهمیتی که در برنامه ملی توسعه کاربری فناوری اطلاعات و ارتباطات (تکفا) در سال 1381 برای توسعه منابع انسانی، تجهیز مدارس به رایانه و شبکه‌ای‌شدن آنها، آموزش معلمان با مبحث ICT و… در نظر گرفته شده بود و نیز اهمیت دادن این طرح از سوی آموزش و پرورش تاکنون (با توجه به گزارش عملکرد)، لذا توسعه هر چه بیشتر و سریع‌تر زیرساخت ارتباطی از اولویت‌های مهم است و مهمتر آن‌که در همه‌گیری ویروس کرونا و تکاپوی آموزش و پرورش در ارائه پلتفرمی جهت آموزش مجازی دانش آموزان (شاد) و ناکامی در ارائه بهینه وهمگانی آن ضرورت گسترش فناوری اطلاعات به عنوان ضرورتی حیاتی عیان شده است.

محمد حسن پوره معلم بازنشسته و فعال صنفی 13 مهر 99

 

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1LY

استالینیسم چطور مارکسیسم را تحریف کرد

استالینیسم چطور مارکسیسم را تحریف کرد

 نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

نوشته‌ی: دنیل تیلور

ترجمه‌ی: سروناز احمدی

انقلاب روسیه رویداد معرف عصر مدرن بود، اما شکستش که با به قدرت رسیدن ژوزف استالین قطعی شد، عمر دوباره‌ای به سرمایه‌داری بخشید. جنبش جهانی کمونیستی را نابود کرد و به پیروزی فاشیسم آلمان و اسپانیا، هولوکاست و جنگ جهانی دوم انجامید. جنگ سرد و تهدیدهای ملازم با فاجعه‌ی هسته‌ای را به بار آورد. بر مسیر شورش‌های ضد استعماری که بسیاری‌شان چشم‌انتظار کمک و راهنمایی شوروی استالینی بودند، تاثیر گذاشت. ظهور جنبش‌های اجتماعی رادیکال جدید از دهه ۱۹۶۰ به بعد را در کشورهای غربی به تعویق انداخت و باری بر دوش آنها بود.

دولت‌های استالینیستی پس از آن در اغلب نقاط جهان از هم پاشیدند. بسیاری از احزاب کمونیستِ پیرو آن‌ها نیز به همین ترتیب سقوط کردند یا به شکل عجیب جدیدی تغییر یافتند. اما حتی در جایی که به نظر می‌رسد استالینیسمِ سازمان‌یافته از بین رفته، میراث ایدئولوژیک آن همچنان باقی مانده ‌است. بوروکراسی استالینیستی مانند هر دولت سرکوبگری می‌بایست یک ایدئولوژی ایجاد می‌کرد که توجیه‌گر وجودش باشد. ما عادت داریم که حاکمان جوامع سرمایه‌داریِ بازار آزاد، آمیزه‌ای از ناسیونالیسم، ارزش‌های «دموکراتیک» و تقوای دینی را ترویج کنند تا قربانیان خود را متقاعد کنند که همگی با هم در یک صف قرار دارند. استالینیسم نسخه‌های خودش از این حقه‌ها را داشت، اما تقریباً همه‌ی آن‌ها به زبان مارکسیسم بیان شدند. این امر میراث مخربی به‌جا گذاشته که تا به امروز جلوی جنبش‌های اجتماعی را گرفته است. ​

دستگاه‌های استالینیستی دهه‌ها صرف تولید نسخه‌ای از «مارکسیسم» کردند که نیازهای نهادی خودشان را برآورده سازند. نظریه انقلاب جهانی طبقه کارگر برای رفع نیازهای سیاستمداران ناسیونالیست، کارفرمایان ستمگر کارخانه‌ها و ژنرال‌های نظامی بازنویسی شد. یگانه نظریه‌ای که می‌توانست به بشریت کمک کند تا از چرخه‌ی بی‌پایان جنگ، ستم، نابرابری و تخریب محیط ‌زیست بگریزد، به‌عنوان بخشی از مشکل در نظر گرفته شد.

بسیاری از تازه‌واردان به چپ نمی‌توانند بلافاصله تشخیص دهند که بسیاری از مشاجره‌هایی که دست به گریبانشان می‌شود متاثر از فریب «مارکسیسم» استالینیستی است. برای بازیابی مارکسیسم به‌عنوان استراتژی انقلابی‌ای که می‌تواند جهان را تفسیر کند و تغییر دهد، باید تحریف‌های تحمیل‌شده بر آن به‌واسطه‌ی تجربه استالینیسم را شناسایی کنیم و دور بیندازیم. ​

***

استالینیسم واژه‌ای پیچیده با معانی بسیار است. شخص استالین هیچ اثر نظری یا استراتژیک قابل توجهی برجای نگذاشت. «استالینیسم» به معنای دکترین و جهان‌بینی ژوزف استالین نیست: چنین چیزی وجود ندارد.

این مفهوم زمانی ظهور کرد که انقلاب روسیه در حال شکست بود.​ در پایان سال ۱۹۱۷ در روسیه، کارگران قدرت را به دست گرفتند، اما بر همگان روشن بود که در آن اقتصاد فقرزده که عمده‌اش روستایی بود، هیچ امیدی برای برپایی جامعه‌ای سوسیالیستی وجود نداشت. این جنبش انقلابی باید در سراسر اروپا گسترش می‌یافت. این اتفاق هم رخ داد اما در نهایت توسط سرمایه‌داران و حامیان سیاسی‌‌‌شان که بهتر سازماندهی شده بودند، شکست خورد. روسیه منزوی شد، در محاصره‌ قرار گرفت و گرسنه بود. با افول طبقه کارگرِ روسیه، مقامات دولتی ــ شامل بسیاری از انقلابیون پیشین ــ کنترل بیشتری بر سازماندهی جامعه به دست آوردند. قدرت آن‌ها به‌سرعت افزایش یافت و استالین دست‌نشانده و پشتیبان آن‌ها در دولت شد. ​

«استالینیسم» در ابتدا به معنای جناحی در سیاست روسیه بود: گروه بوروکرات‌های دولتی که برجسته‌ترین سازماندهنده‌ی جناحی آن‌ها استالین بود و برای اطمینان از حفظ قدرت خود، رویکردی محتاطانه را ترجیح می‌داد. این امر به‌معنای به دیده‌ی تحقیر نگریستن به هر «ماجراجویی» انقلابی بود که ثبات سیاسی را تهدید می‌کرد. آن‌ها به‌طور نظام‌مندی در احزاب کمونیست بین‌المللی متحدینی را جذب کردند و متقاعدشان ساختند که وظیفه کلیدی‌شان حمایت از دولت روسیه است.

استالینیسم در پایان دهه‌ی ۱۹۲۰ معنای جدیدی یافت. اقتصاد بی‌ثبات روسیه به سمت بحران پیش می‌رفت و تمام بافت اجتماعی را تهدید می‌کرد. گروه بوروکراتیک استالین حرکت تکان‌دهنده‌ای انجام داد. آن‌ها با روی آوردن به متحدین سابق خود، پیکار خشونت‌آمیزی را برای به دست گرفتن کنترل اقتصاد روسیه آغاز کردند. گروه استالین با نابود کردن زندگی سنتی دهقانی، به دست گرفتن کنترل کامل تولیدات کشاورزی و کارخانه‌ها و از میان برداشتن تمام اپوزیسیون‌ سیاسی، خود را به حاکمان بلامنازع نظامی توتالیتر بدل کردند. طبقه کارگر انقلابی روسیه که سرمایه‌داری جهانی را در سال ۱۹۱۷ تهدید کرده بود، سرانجام شکست همه جانبه‌ای خورد. استالین برای این‌که یک‌بار و برای همیشه جنبش انقلابی روسیه را به گور بسپارد، برای رهبران بازمانده‌ی آن با اتهاماتی واهی پاپوش دوخت و آن‌ها را به کلی نابود کرد. بوروکرات‌های استالین قدرت اقتصادی و سیاسی را ترکیب کردند. آن‌ها هم دولت و هم ابزار تولید را در کنترل داشتند.

حالا «استالینیسم» معنای دیگری یافته بود: روشی خاص برای سازماندهی استثمار و ستم به طبقه کارگر با دولتی تک‌حزبی که در کنترل کامل سیستم اقتصادی است و از طریق ترکیبی از ارعاب تروریستی و ایدئولوژی «مارکسیستی» حکومت می‌کرد؛ به معنای ایدئولوژی‌ای بود که این حاکمان ترویج کردند و با حمایت احزاب کمونیست در سراسر جهان گسترش یافت. در نهایت، به معنای تاکتیک‌ها و روش‌های این احزاب کمونیست خارج از روسیه بود که از احزاب انقلابی کارگران به عاملین محافظ بوروکراتیزه‌شده‌ تغییر ماهیت داده بودند، حتی زمانی‌که طبقه کارگر بزرگی را با توهم وجود سوسیالیسم در روسیه دنباله‌روی خود نگه‌داشته بودند.​

***

خیزش استالینیسم باعث نابودی این تصور از سوسیالیسم شد که سوسیالیسم جامعه‌ای بدون طبقه، مشارکتی و رهایی‌یافته است که فقط از طریق مبارزه جمعی و دموکراتیک طبقه کارگر می‌توان به آن دست یافت. استالین در اواسط دهه‌ی ۱۹۳۰ اعلام کرد: «جامعه‌ی شوروی ما جامعه‌ی سوسیالیستی است … جامعه‌ی ما منحصراً از زحمتکشان شهر و روستا تشکیل شده است.» این عقیده‌ای پوچ بود: [چرا که] دقیقا در همان هنگام سیستم استالینیستی با کار بردگان و سرکوب سیاسی در جنون «ترور بزرگ» به اوج خود رسید و طی آن صدها هزار مخالف اعدام، ناپدید یا در اردوگاه‌های کار اجباری زندانی شدند و همزمان کارگران توسط کارفرمایان استالینیستِ کارخانه‌ها مورد خشونت قرار می‌گرفتند.

پس از این وقایع سوسیالیست‌ها سه انتخاب داشتند. می‌توانستند واقعیت را بپذیرند: طرح انقلابی در روسیه شکست ‌خورده، دولت قدرتمند روسیه اکنون دشمن انقلاب سوسیالیستی بود و آن‌ها باید دوباره از هیچ شروع می‌کردند تا جامعه‌ای را براساس دموکراسی کارگران بسازند. ​برای بسیاری که از تهدید فزاینده فاشیسم و رکود بزرگ اخیر به وحشت افتاده و روحیه‌ی خود را از دست داده بودند پذیرش این امر حقیقتاً بسیار دشوار بود. در عوض، آن‌ها از بازشناختن واقعیت آشکار زندگی در روسیه سر باز زدند و به خود قبولاندند که هرگونه ادعای واهی و مهمل مطرح‌شده توسط دولت روسیه را بپذیرند. یا تصور ذهنی خود از سوسیالیسم را برای مطابقت با واقعیت مخوف روسیه تغییر دادند، به‌نحوی که «سوسیالیسم» کاملاً به معنای کنترل دولت بر زندگی اقتصادی و از دست دادن هرگونه پیوند واقعی با آرمان‌های دموکراسی کارگران یا آزادی بشر شد. ​

اکثر استالینیست‌ها دو گزینه‌ی آخر را با هم درآمیختند. بنابراین سوسیالیسم طی چند دهه توسط برجسته‌ترین مدافعان آن بی‌اعتبار شد، کسانی‌که شورمندانه آن را با استبداد و توهم همگام ساختند.

برای استالینیست‌ها این باور که سوسیالیسم در جایی از جهان پیروز شده‌ است، منبع الهام سیاسی و روانی بود. آن‌ها دستگاه‌های سیاسی زورمند و بی‌پروایی به وجود آوردند که دیدگاه‌های اصیل و ضداستالینیستی سوسیالیسم را به حاشیه می‌راند. در شرایط سخت، کمونیست‌های خارج از روسیه سرودهایی شبه‌مذهبی مانند «سرزمین شوروی»، یکی از محبوب‌ترین ترانه‌های کمونیستی دهه ۱۹۳۰، را می‌خواندند:

سرزمین شوروی که برای همه زحمتکشان عزیزی

صلح و پیشرفت امیدشان به تو است

هیچ سرزمینی دیگری در دنیا وجود ندارد که در آن

انسان اینچنین مغرور و آزاد روی زمین راه برود.

این اطمینان خاطر نتوانست دوام بیاورد. این امر «کمونیست‌ها» را هم‌سو با استثمارگران و ستمگران و علیه طبقه کارگر قرار داد. واژه‌ی «سوسیالیسم» در نظر بسیاری از کسانی که برای حقوق کارگران و دموکراسی مبارزه می‌کردند، واژه‌ی کثیفی شد. با مرگ استالین در سال ۱۹۵۳، قیام‌ها و شکاف‌های کارگران در بوروکراسی روسیه به این معنی بود که حتی کمونیست‌های خوگرفته [با استالینیسم] هم دیگر نمی‌توانستند از واقعیت اجتناب کنند. این امر فعالان استالینیست بسیاری را مأیوس کرد، چرا که پی بردند در خدمت یک دروغ بوده‌اند. تنها خودفریب‌ترین گروه‌های متعصب می‌توانستند همچنان دولت‌های «کمونیستی» که کارگران اعتصابی را هدف گلوله قرار می‌دادند، تقدیس کنند، سنتی افراطی از ابراقتدارگرایی که متاسفانه هنوز هم از بین نرفته است. ​

جوامع «استالینیستی» هنوز با ویژگی‌های ملی مختلفی وجود دارند: دولت‌هایی تک‌حزبی که توسط سوسیالیست‌های خودخوانده‌ای اداره می‌شوند که قدرت اقتصادی و سیاسی را ترکیب و طبقه کارگرِ خود را استثمار می‌کنند. برخلاف سوسیالیسم که نیازمند مبارزه آگاهانه طبقه کارگر جهانی است، ایجاد چنین جوامعی با توسل به زور مطلق بی‌رحمانه، نسبتاً آسان است. ​منطق استالینیستی هنوز مصداق کسانی است که احساس می‌کنند نیازی شبه‌مذهبی به این باور دارند که کارگران در کره ‌شمالی حکومت می‌کنند و هیچ‌کس هیچ دلیلی برای اعتراض به دولت چین به جز ماموران سیا ندارد و [نیز] کسانی‌که بیان می‌کنند هدف سوسیالیست‌ها باید تکرار این جوامع به‌طور بین‌المللی باشد و از این‌طریق «سوسیالیسم» را بدنام می‌کنند.​ ​این عقیده که سوسیالیسم در روسیه امتحان خود را پس داد و شکست خورد، همچنان وجود دارد و سنجیدن پتانسیل رهایی‌بخش نظریه‌ی مارکسیستی را برای رادیکال‌های جدید دشوار می‌سازد.

جنبش انقلابی مارکسیستی، از دموکراسی سرمایه‌داری انتقاد کرد، چرا که به اندازه کافی دموکراتیک نبود. دموکراسی لیبرال، قدرت اجتماعی واقعی را در دست سرمایه‌دارانی قرار می‌دهد که در کار کنترل‌مان می‌کنند و ما را تحت محدودیت‌های سیاسی قرار می‌دهند. اما نوع دیگری از دموکراسی وجود دارد: دموکراسی کارگران که از طریق مبارزه‌ی طبقاتی به دست می‌آید و دموکراتیک‌تر از هر چیز دست‌یافتنی در محدوده‌ی سیاست‌های سرمایه‌داری است. استالینیست‌ها با سوءاستفاده از قدرت شگفت‌انگیز نقد مارکسیستی به دموکراسی سرمایه‌داری از آن برای توجیه نابودی همه‌ی شکل‌های دموکراسی و حقوق کارگران استفاده کردند. آنان ادعا کردند که هرگونه انتقاد از نظام توتالیترشان به معنای «لیبرالیسم» است و بنابراین جای تعجب نبود که بسیاری از کسانی‌که نظام استالینیستی را به دلایل خوبی رد می‌کردند، مارکسیسم را [نیز] رد کنند و لیبرالیسم را در آغوش بگیرند و یا بدتر. این بدان معنا بود که این افراد نتوانسته بودند به یک استراتژی واقعی برای به چالش کشیدن سرمایه‌داری دست یابند. تحریف‌های استالینیستی راه را بسته بودند.

سوسیالیسم، جامعه‌ای است که در آن انسانیت سرنوشت‌مان را به‌طور جمعی تعیین می‌کند.​ سوسیالیسم نمی‌تواند دولتی باشد که تحت کنترل کارفرمایان «کمونیست» کارخانه‌ها، ژنرال‌های ارتش یا هر ناظر دیگری است. ​رد تحریف استالینیستیِ سوسیالیسم، قادرمان می‌سازد تا اصل مارکسیسم را بازیابی کنیم: یک استراتژی برای دست‌یابی به سوسیالیسم از طریق مبارزه جهانی طبقه کارگر.

***

دیدگاه استبدادی نسبت به «سوسیالیسم» خودش را در دیدگاه استالینیستی نسبت به سازمان سیاسی سوسیالیستی انعکاس داد. احزاب کمونیستی استالینی نمی‌توانستند نهادهای دموکراتیک کارگران باشند، چرا که اگر چنین احزابی باشند ممکن است در مقام مخالفت با نیازهای حاکمان روسیه عمل کنند. آن‌ها بوروکراسی‌های بسیار قدرتمند خود را گسترش دادند که مطابق با آن‌ها می‌توانستند تغییرات شدیدی را به «مسیر» تحمیل کنند و انتظار وفاداری تزلزل‌ناپذیری از اعضای خود داشته باشند. به کمونیست‌ها یاد داده شد که «لنینیسم» به معنای اطاعت کورکورانه از رهبران است. تاریخ، بازنویسی و جعل شد تا افسانه‌ای بسازد که بلشویک‌ها همیشه کورکورانه از لنین اطاعت می‌کرده‌اند، که استالین بهترین شاگرد لنین بوده است و رهبر حزب کمونیست محلی، محبوب‌ترین خادم به استالین است. و انقلاب سوسیالیستی تنها در صورتی به موفقیت نائل می‌شود که فعالان حزب، مطیعانه از تمامی دستورات اخیر اطاعت کنند.

بوروکرات‌های روسیه به دیپلماسی قدرت‌های بزرگ جهانی علاقه‌مند بودند، نه به انقلاب سوسیالیستی. بنابراین احزاب کمونیست اغلب به دنبال قدرت و تأییدشدن در جوامعی بودند که رسماً سرمایه‌داری محسوب می‌شدند. همزمان با دفاع از ترور دولتی در روسیه، استالینیست‌های خارج از کشور برای حمایت از لیبرال‌های جناح راست به‌راحتی گرد هم می‌آمدند. آن‌ها تلاش کردند در دولت‌های سرمایه‌داری مشارکت کنند، به دنبال پست‌های بوروکراتیک با دستمزدهای بالا در اتحادیه‌های کارگری بودند و سیاست‌های از بالا به پایین، نخبه‌گرا و محافظه‌کارانه‌ای را ترویج می‌کردند که به‌طور فزاینده‌ای با رادیکال‌ها و مبارزان بیگانه بود، تا جایی‌که احزاب کمونیست، جناح راست جنبش کارگری در بسیاری از کشورها شدند.

«انقلاب‌های» استالینیستی نیز در سراسر جهان رخ دادند: کشورهای بیشتری با هدف صنعتی‌سازی سریع از طریق تمرکز همه‌ی قدرت در بوروکراسی دولتی، اقتصاد هدایت‌شده توسط دولت را اتخاذ کردند.​ ​​حامیان این کشورها به این نتیجه رسیده بودند که برخلاف بینش اصلی مارکس، «سوسیالیسم» را می‌توان با حملات نظامی، کودتا یا اصلاحات قانونی صلح‌آمیز به دست آورد. در واقع هرچیزی به جز انقلاب جهانی کارگران می‌تواند به جامعه‌ای به سبک استالینیستی ختم شود. برای کسانی که این جوامع را «سوسیالیست» می‌دانستند، یک سازمان سوسیالیستی درواقع هر معنایی داشت جز گروهی که در سطح جهانی برای قدرت کارگران مبارزه می‌کنند.

​استالینیسم مدلی جعلی از «حزب لنینیست» ارائه داد که بحث و اختلاف عقیده در آن مجاز نیست و با هر وسیله‌ی شیادانه‌ا‌ی به‌دنبال قدرت و نفوذ در جامعه‌ی سرمایه‌داری است. این مدل نفرت‌انگیز سبب شد بسیاری از رادیکال‌های ضداستالینیسم، سازمان سیاسی را کاملاً رد کنند. هر سازمان انقلابی مارکسیستی کارآمد، از جمله سازمانی که خود لنین رهبری‌اش را بر عهده داشت، به ماهیت دموکراتیک مبارزه کارگران احترام می‌گذارد. درباره‌ی استراتژی داخلی و خارجی بحث می‌کند، به نقد و تصحیح اشتباهات خود می‌پردازد و می‌کوشد کل طبقه‌ی کارگر را به‌عنوان بخشی از یک جنبش گسترده به قدرت برساند. هدفش این نیست که رهبران خود را در مقام قدرت در محدوده‌ی نظام سرمایه‌داری قرار دهد، بلکه مقصودش ایجاد نهادهای انقلابی خود کارگران است که می‌توانند ساختارهای سرکوبگر نظام سرمایه‌داری را از ریشه براندازند و نابودشان کنند. رهبران استالینیست این دیدگاه را نسبت به انقلاب و سازمان انقلابی عامدانه تحریف کردند، چرا که خود آن‌ها را مانند هر سرمایه‌داری تهدید می‌کرد. این تحریف و سرپوش‌گذاری، رادیکال‌ها را از موثرترین سلاح خود برای مبارزه با سرمایه‌داری محروم کرد: حزب سوسیالیستی توده‌ای، دموکراتیک و انقلابی کارگران. ​

***

تا زمانی که میراث استالینیسم بر درک ما از مارکسیسم سایه می‌اندازد و آن را مبهم می‌کند، ما در تمام مبارزات‌مان علیه نظام سرمایه‌داری تضعیف می‌شویم. ​

محیط‌ ‌زیست را در نظر بگیرید. سرمایه‌داری جهانی در حال حاضر به لطف آلودگی‌های بی‌پایان خود در بحران زیست‌محیطی شتابانی قرار دارد. جامعه‌ای که به طبقات اقتصادی تقسیم شده و اکثریت آن درباره‌ی فرآیند تولید حق اظهارنظر ندارند، جامعه‌ای که هیچ ظرفیتی جهت سازگاری مجدد خود با تعادلی هماهنگ با جهان طبیعی ندارد. طبقه‌ی حاکم باید اقتصاد را برای حفاظت و تقویت قدرت و سود خود سازمان دهد، حتی اگر سیاره‌ی زمین را نابود کند. نابرابری اجتماعی باعث تحمیل پیامدهای فجایع زیست‌محیطی بر طبقه کارگر و تهیدستان جهان می‌شود. راه‌حل باید روشن باشد: انقلابی جهانی برای ایجاد جامعه‌ای سوسیالیستی که در آن بتوانیم با طبیعت، فارغ از انگیزه سود و ستم طبقاتی‏، سازگار شویم و رابطه بگیریم. ​

اما استالینیسم حتی این امر را نیز تحریف کرد. رهبران روسیه در تلاش‌شان برای رقابت با انبار تانک‌ها و موشک‌های هسته‌ای آمریکا، محیط ‌زیست را تخریب و زمین را مسموم کردند. آنان حقایق علمی را که از نظر سیاسی برایشان دردسرآور و پرزحمت بود‏، همانند هر شرکت سوخت فسیلی دیگری دفن کردند و مانع درک و کنترل آگاهانه انسان‌ها بر جهان طبیعی شدند. آنان در هر قدم، کاریکاتوری از «مارکسیسم» را برای توجیه آن تولید کردند: نسخه‌ی آن‌ها از «مارکسیسم» یکسره درباره‌ی انباشت بیشتر «نیروهای تولیدی» بود که هیچگونه شباهتی با رهایی انسان نداشت. به نظر می‌رسید که این امر توجیه‌کننده‌ی انتقاد اکولوژیست‌ها [از مارکسیسم] است که [بیان می‌کنند] مارکسیسم تنها تصویری آینه‌مانند از سرمایه‌داری است و انقلاب سوسیالیستی به نجات محیط ‌زیست کمکی نخواهد کرد. نویسندگان مارکسیست جدید مانند جان بلامی فاستر ارتباط نزدیکی را بین نظریه‌ی انقلابی مارکسیستی و درک اکولوژیک بازیابی کرده‌اند. تنها انقلاب جهانی کارگران می‌تواند تضمین‌کننده‌ی پایان تخریب محیط‌‌زیست باشد؛ مارکسیسم قدرتمندترین استراتژی را برای هر جنبش زیست‌محیطی فراهم می‌کند. اما «تولیدگرایی» استالینیستی تقریباً یک قرن است که اجرای این استراتژی را به تعویق انداخته ‌است، [آن هم] در شرایطی که این مشکل هر روز بزرگتر و اضطراری‌تر می‌شود. ​

مارکسیسم در خصوص جنس، جنسیت و سکسوالیته نظریه‌ای ارائه داد که هرگونه زمینه‌ی «طبیعی» [1] فرضی برای اعمال تبعیض را رد کرد. مارکسیست‌ها از اولین فعالان حقوق زنان و آزادی جنسی بودند و با رشد این جنبش‌ها در اوایل قرن بیستم نیز از بهترین نظریه‌پردازان، استراتژیست‌ها و رهبران این جنبش‌ها به شمار می‌رفتند. حتی در روسیه، [یعنی] جامعه‌ای مردسالار که بخش عمده‌ی نواحی روستایی آن توسط مردان محلی مستبد دِه اداره می‌شد، انقلاب ۱۹۱۷ کارگران، پیشرفت‌هایی شگفت‌آور و پیشروانه در جهان را در حقوق زنان، درک هم‌جنس‌گرایی و دیگر جنبه‌های آزادی جنسی به ارمغان آورد. ​

همه این‌ها با تحکیم بوروکراسی استالینیستی در هم شکست. [استالینیست‌ها] مانند سرمایه‌داران غربی قصد داشتند در هزینه‌های بازتولید کارگران استثمار‌شده‌ی خود صرفه‌جویی کنند. این به معنای بازگرداندن زندگی سنتی خانوادگی از طریق قوانین سخت‌گیرانه‌ای بود که سبک زندگی غیرسنتی را مجازات می‌کرد و زنان را مجبور می‌ساخت تا به نقش‌های جنسیتی سنتی برگردند. سقط جنین و طلاق ممنوع شد و حتی خانواده به شکل واحدی برای تربیت سیاسی درآمد: هر کسی در خانواده ممکن بود به خاطر جرائمی که یکی از اعضایش مرتکب شده بود مجازات شود، بنابراین خانواده‌ها مجبور شده بودند از طرف دولت یکدیگر را کنترل کنند. و در سراسر جهان، احزاب کمونیست استالینیست باید توجیه می‌کردند که این وضعیت امور در جامعه‌ای سوسیالیستی طبیعی است و آن را ستایش می‌کردند.​

جای تعجب نیست که فعالیت فعالان حوزه‌ی زنان و LGBTI ــ و حتی رادیکال‌ها که به سیاست‌های ستیزه‌جویانه و ضدسرمایه‌داری کشیده شده بودند ــ با تداوم آشکار ستم مخوف در جامعه‌ای «سوسیالیستی» مختل شده باشد. آنان تلاش می‌کردند تا مارکسیسم را اصلاح یا بازنویسی کنند، یا به‌طور کامل نادیده‌اش بگیرند.​

استالینیسم در مورد نژاد، ناسیونالیسم و امپریالیسم نیز تمایل دارد رویکرد سوسیالیستی انقلابی را از بین ببرد: استالین، شوونیسم ناسیونالیستی نامعمول روسیه را ترویج کرد، احزاب کمونیست خارجی را به پذیرش محافظه‌کارانه‌ترین پرچم‌پرستی و میهن‌پرستی‌های جنگ‌طلبانه ترغیب و به مبارزات ضداستعماری و ضدنژاد‌پرستانه در سراسر جهان خیانت کرد (‏برای مثال، شورویِ استالین اولین کشوری بود که بر سلب‌مالکیت از فلسطینی‌ها صحه گذاشت)‏. بوروکراسی استالینیستی برای تمامی جنایات سرمایه‌داری توجیهی «مارکسیستی» ساخت.​ ​

یا این همه این استدلال همچنان پابرجا می‌ماند که نظام مبتنی بر سودِ سرمایه‌داری ریشه‌ی مشکلات جهان است و مارکسیسم ــ مبارزه برای انقلاب جهانی طبقه کارگر ــ یگانه راه‌حل است. از آنجا که ناسیونالیسم، نژادپرستی، تضاد امپریالیستی، نابرابری و فاجعه‌ی زیست‌محیطی در رأس سیاست‌های جهانی قرار گرفته‌اند، جنبش‌های اجتماعی در سراسر جهان نیاز به کشف دوباره‌ی راه‌حل دارند. ما باید دروغ استالینیستی را دور بیندازیم و روش مارکسیستی را بازیابیم: سازمان‌های سوسیالیستی انترناسیونالیستی طبقه کارگر که به‌صورت دموکراتیک سازماندهی شده‌اند اما برای انقلاب می‌جنگند و هرگونه مبارزه برای عدالت را می پذیرند و به مبارزه نهایی علیه نظام سرمایه‌داری برای جهانی سوسیالیستی پیوند می‌‌دهند. ​

منبع: نوشته‌ی حاضر ترجمه‌ای است از مقاله‌ی How Stalinism distorted Marxism از Daniel Taylor که در سایت «پرچم سرخ» با لینک زیر منتشر شده است:

https://redflag.org.au/index.php/node/6885

یادداشت مترجم:

[1] اشاره به عقیده‌ای که تبعیض علیه زنان را از منظری بیولوژیکی تبیین می‌کند. برای نمونه زنان را به‌واسطه‌ی مادرشدن فرودست می‌شمارد. م.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1LH

تعلیم و تربیت نقادانه

در پاسداشت روز جهانی معلم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

نوشته‌ی: فرنگیس بختیاری

 

« نقد منفی، یعنی: نقد وضع موجود و نقد دستگاه‌های موجود، برای رسیدن به یک نقطه‌ی عزیمت یا بازنمایی برای ورود به یک پراتیک تازه.

نقد مثبت، یعنی: نقد هر بازنماییِ تازه و نقد آرمان. در حوزه‌ی هستنده‌هایی مانند «برنامه» و «پراتیک»…»  («نقد منفی، نقد مثبت»)

در جنبش کارگری ایران، قشر معلمین رادیکال در نقدِ جنبش خود از تواناترین کارگران هستند. چنان‌که در بخش سوم سلسله مقالات سازمانیابی معلمان گفته شد، در اواخر دهه ۷۰، در دانشگاه‌های مرتبط به امر تعلیم و تربیت، معلمینی فارغ‌التحصیل و وارد مدارس شهرستان‌ها و حاشیه شهرهای بزرگ شدند که تجربه‌زیسته تشکل‌گرایی، انتشار نشریه، بحث و جدل، نقد، مقاله‌نویسی و«اصلاحات» را در جنبش‌ دانشجویی پرتلاطم آن دوره آموخته و آب‌دیده شده بودند. حاصل تجربه‌زیسته در فضای پس از ۱۸ تیر ۷۸، معلمان جوانی بودند که با عبور از خاتمی در دهه ۸۰ وارد فضای آموزشی کشور به‌خصوص در حاشیه‌ شهرها شدند و با شرکت در تجمعات و تحصن‌های معلمان در نیمه اول دهه ۸۰ و نگاه انتقادی به‌راهبری آن، تجربه غنی کسب کردند. این معلمین تازه‌وارد و معدودی از قدیمی‌ترها در درون و بیرون تشکل‌ها، با نگرش انتقادی متمایز و رادیکال یا عدالتخواه نامیده می‌شدند. با عقب‌نشینی‌ تشکل‌ها در برابر سرکوب، آنها از اوایل دهه ۹۰ برای سازماندهی غیرمتمرکز معلمان وارد دنیای مجازی شدند و با نقد مقوله‌های مختلفِ این جنبش و فراخوان‌های مستقل، به‌تدریج نگرش خود را وارد کانون‌های صنفی معلمان و حتی شورای هماهنگ‌کننده آنها نمودند. دنبال کردن نقد آنها در اینترنت مؤید آن است که پراتیک در جنبش معلمان با کارگران آگاهی مواجه است که به‌تبعت از صمد بهرنگی و راه او، با چشمان هوشیار سلطه فرهنگی را تبیین و بلافاصله زیر ذره‌بین روشنگری می‌برند. در این قشر از کارگران به‌علت تولید کالای ذهنی، گسیختگی کردار و اندیشه کمتر از سایر اقشار است. اما اندیشه برای تعقیب کردار هنوز توسن قوی ندارد. رهروانِ صمد در قشر معلم گرچه سویه نقادی وی را عمده و گرایش به سویه مبارزه فردی ماهی سیاه کوچولو را تندروی می‌دانند. اما نقد اکثریت آنها کمتر انقلابی و هنوز بیشتر سنتی است. نقد آنها، به‌مانند صمد بهرنگی به‌واسطه روشنگری‌اش، حاکمان وقت، ثروتمندان، سرمایه‌داران، اختلاس‌گران و شکاف‌های طبقاتی را زیر سؤال می‌برد و ماحصلش البته خشم و ستیزه‌گری است که به تقابل طبقاتی، زندان، اخراج و تبعید منجر می‌شود. اما هنوز محتوای این روشنگری، توأمان، ستیزه‌جویی با مناسبات تولید و بازتولید سرمایه‌دارانه را القاء نمی‌کند. بلکه عموماً ستیزه‌جویی نتیجه خشم حاصل از روشنگری است که متوجه حاکمیت وقت و سیاست‌های آن منجمله ریاضت اقتصادی می‌گردد. این نوع نقد را به صورت مدون و مشروح در نگرش اندیشمندان حوزه تعلیم و تربیت نقادانه نیمه دوم قرن بیستم جهان نیز می‌توان دید. موضوع این مقاله، در پاس‌داشت روز جهانی معلم، جایگاه و شیوه نقد در جنبش معلمان در جهان و ایران است. ابتدا برای نشان‌دادن سویه‌های نقد در جنبش معلمان ایران، نقل مستقیمِ بخش‌هایی از برخی متون انتقادی معلمان ـ و البته رادیکال‌ترین آنهاـ در مقوله‌های مختلف که عمدتا به‌ سازمانیابی در جنبش معلمان مرتبط است، در حوزه نقدِ مثبت، نقدِ منفی قرار می‌گیرد. سپس به‌پیشینه نظری تعلیم و تربیت نقادانه در جهان و بازتاب آن در فضای آکادمیک تعلیم و تربیت ایران پرداخته می‌شود.

 حوزه نقد منفی

«۱) عناصری از ساخت پیشین به‌ساخت بعدی بدون کم و کاست منتقل می‌شوند؛ در نتیجه عنصر متناظر در ساخت بعدی با آنها، خودِ آنهاست. ۲) عناصری در ساخت پیشین به‌هیچ‌وجه به ساخت بعدی نمی‌آیند؛ در نتیجه عنصر متناظری در ساخت بعدی ندارند.» («نقد منفی، نقد مثبت»)

نقدِ «جامعه مدنی»

یک معلم فعال در کانال کانون صنفی ایران (تهران) «جامعه مدنی» ره‌آوردِ اصلاح‌طلبان را به زیبایی نقد کرده است: «این روزها چندی از قلم به‌دستان که قلمشان نه برای منافع معلمان که برای تئوریزه‌کردن سرکوب اعتراضات صنفی می‌چرخد از واژه‌ی جامعه‌ی مدنی به کرات استفاده می‌کنند به گونه‌ای که این واژه را بی‌محابا برای تئوریزه‌کردن هر چیزی در جهت به محاق‌بردن مطالبات معلمان به کار می‌برند. این قلم به‌دستان که با وقاحت تمام، دیگران را ایدئولوژیک می‌خوانند، مبلغان ایدئولوژی طبقات مسلط هستند که سعی می‌کنند طبقات محروم را به پذیرش ایدئولوژی طبقه حاکم سوق دهند. اما بدنه هزاران قدم جلوتر از اینها گام بر می‌دارد و نه برای ایجاد جامعه‌ی مدنیِ تحت سلطه که برای رفع مشکلات مادی، معیشتی و روزمره‌اش به تشکل‌یابی و اعتراض می‌پردازد.»

مبارزه با خصوصی سازی

بازرس شورای هماهنگی در مصاحبه‌ای به نقد بن‌بست خصوصی‌بودن آموزش می‌پردازد: «منطق سرمایه ایجاب می‌کند که تمام عرصه‌های اجتماعی را کالایی نماید تا بتواند زمینه مبادله و انباشت ثروت را فراهم کند. پس طبیعی است که طراحان خصوصی‌سازی در هر جا به‌دنبال قبضه‌کردن سپهرهای مختلف باشند، به‌خصوص عرصه‌هایی مانند آموزش و بهداشت. در مقابل این دو رویکرد به آموزش (دولتی و خصوصی) باید برای تحقق شق سوم تلاش نمود و از یک آموزش کیفی و مشارکتی سخن به‌میان آورد که در آن دولت نقش حمایتی داشته باشد و اداره مدرسه را از صفر تا صد به ذینفعان واقعی آن یعنی معلمان و دانش آموزان/ والدین واگذار نماید.»

بُعد اقتصادی خواستههای بلاواسطه

چرا جنبش معلمان پویاترین بخش جنبش کارگریست؟ چرا نسبت به‌سایر اقشار کارگری کنش‌های مستمر داشته است؟ چرا تشکل‌گرایی در این بخش از کارگران موفق بوده است؟  محمد حبیبی که اکنون در زندان است، در مصاحبه‌ای علت این موفقیت را، دست‌گذاشتن بر خواستههای بلاواسطه مردم عنوان می‌کند: «به‌عقیده من هیچ‌چیز به اندازه تاکید بر مطالبات صنفی در درون مجموعه معلمان نمی‌تواند افراد را جذب کرده و به پویایی این جریان کمک کند. مطالباتی که صرفا به بحث معیشت خلاصه نمی‌شود و بحث کیفیت آموزشی و آموزش رایگان را هم در بر می‌گیرد… هر مسئله را که ما دنبال می‌کنیم زمانی می‌تواند به نتیجه برسد و تحلیل واقعی باشد که مابه ازاء عینی نیز داشته باشد و برگرفته از واقعیت اجتماعی باشد.» مشکلات اقتصادی و مطالباتی که مابه ازاء عینی دارد، خواست‌های بلاواسطه کارگران هستند. «دانشجو، پرستار، معلم، کارگر (مولد و نامولد)، بازنشسته، بیکار، زن، دگرباش و غیره وقتی از خواست‌های بلاواسطه‌اش عزیمت کند، هم شعارش روشن است، هم – دست‌کم در دومین گام – کشفِ ضرورتِ سازمان‌یابی‌اش.»

اقلیتها

فرزاد کمانگر در ۱۳۸۸ در نامه‌های زندان، وضعیت اقلیت‌های قومی را نقد می‌کند: «… نگاهی واقع‌بینانه به کرد و کردستان در ادبیات متداول سیاسی حاکمیت ایران، متأسفانه همواره تداعی‌گر کلماتی چون تجزیه‌طلب، ضدانقلاب و (منطق‌های) امنیتی است. علی‌رغم این‌که کردها همواره زندگی مسالمت‌آمیز در ایران را برگزیده و جز مطالبات مسلم خود چیز دیگری نخواسته‌اند، متأسفانه در راستای نگاه بدبینانه و پیش‌داوری‌های متداول، عموماً پاسخ این مطالبات قانونی با ازدیاد زندانیان سیاسی و مدنی، تبعید و اعدام داده شده است. یکی از ابتدایی‌ترین حقوقی که هر ایرانی، اعم از کرد و غیر کرد، خود را به آن محق می‌داند، برخورداری از حق «شهروندی» است. حقی که در تقابل با انزوا و طردشدگی قرار دارد. انزوا و طردشدگی دو حسی هستند که تحت تأثیر نگاه «مرکز محوری» شکل می‌گیرد که با نگاه فرادست به فرودست مسائل و نیازهای کرد (حاشیه‌نشین) را از مرکزنشین، مجزا می‌کند. بی‌شک حس طرد، انزوا و از خود بیگانگی در شرایط توسعه‌نیافتگی و سوء مدیریت به اقلیت‌های قومی محدود نمی‌شود، بلکه به فراخور موقعیت و جایگاه افراد در جامعه، کم و بیش همه را به خود مبتلا می‌کند. با این وجود به دلیل نابرابری‌های عمیق ساختاری این حس، میان اقلیت‌ها عمیق‌تر و گسترده‌تر است. در امتداد چنین سیاست‌های دوگانه‌محوری، این نگاه امنیتی در مورد زندانیان سیاسی و مدنی کرد، اما این بار به شکل مضاعفی به چشم می‌خورد. آیا حتی در درون زندان و در دایره‌ی مجازات نیز کردها باید با انگ اقلیت قومی همان احساس شوم انزوا و طردشدگی را با خود همراه کنند؟ متأسفانه برخی با دستاویز قراردادن موقعیت جغرافیایی این استان سعی دارند اصرار خود بر ابقای نگاه امنیتی‌شان را توجیه کرده و هم‌چنان به سرکوب و فشار بر زندانیان سیاسی و مدنی، یا اعدام گاه و بی گاه آنان، که بعضاً بیش از آن‌که متحمل جزای خود باشد، به گونه‌ای غیررسمی وجه‌المصالحه یا گروگان تلقی می‌شوند، بپردازند. این نگاه امنیتی که برخی مصرانه بر آن پا می‌فشارند و عملاًسبب واگرایی و نارضایتی جوانان کرد شده، تا چه زمانی باید ادامه یابد ؟…»

 

حوزه نقدِ مثبت

«۳)عناصری در ساخت بعدی پدید می‌آیند که عنصر متناظری در ساخت پیشین ندارند؛ این عناصر حاصل پراتیکِ خودزاینده‌اند.

۴) عناصر تازه در ساخت بعدی، لزوماً در ساختِ پس از خود تکرار نمی‌شوند (حالت خاص ناشی از پویاییِ ویژگیِ دوم).» («نقد منفی، نقد مثبت»)

اداره شورایی مدارس

بازرس شورای هماهنگی در مصاحبه‌ای در سال ۱۳۹۷در مورد فرآیند اداره شورایی مدارس می‌گوید: «مخالفت با خصوصی‌سازی از دیدگاه امثال من به معنای پذیرش ساختار فاسد دولتی نیست بلکه بدیل ما سپردن کار به‌دست مردم است. تنها یک آموزش مشارکتی است که قادر است ما را از بحران کنونی نجات دهد. پیش‌زمینه این کار این است که ما به آن شکل از تشکل‌یابی شورایی دست پیدا کنیم، شورای معلمان، شورای دانش‌آموزان و شورای والدین به‌صورت واقعی شکل بگیرند و شورای مدرسه را تشکیل دهند و شورای محله و شهر در ارتباط و تعامل با شورای مدرسه باشد. این‌که می‌گویم شورا به معنای واقعی کلمه یک تشکیلات پایین به بالاست،.» همین معلم در یک مصاحبه دیگر می‌گوید:« اداره مشارکتی مدرسه یک رویکرد نوین نیست حتی در دوره کوتاهی پس از انقلاب بین سال‌های ۵۸ تا۶۰ در برخی از مدارس در تهران شیوه مدیریت از پایین به بالا بود و بر خلاف کسانی که مدعی هستند این رویکرد انتزاعی است. این رویکرد به خاطر نمایندگی‌کردن منافع ذینفعان بسیار کارآمد است.» شکی نیست، اداره شورایی مدارس، رویکرد درستی است اما کامل نیست. این رویکرد در سال‌های ۱۳۵۷الی ۱۳۶۰ با حاکمیت مناسبات سرمایه‌داری نتوانست تداوم یابد. در آینده نیز چنانچه این مناسبات تغییر نکند هر‌‌ دولتی که قدرت را به‌دست گیرد، در خدمت مناسبات سرمایه‌داری، وضعیت موجود را ادامه خواهد داد. ساختار واقعاً! دموکراتیک نیز با تداوم مناسبات سرمایه‌داری امکان‌پذیر نیست. لذا تنها راه تضمین تثبیت اداره شورایی، تلاش برای کسب «مالکیت جمعی» هربنگاه آموزشی برای معلمان و دانش‌آموزان آن بنگاه است. در این نوع تملک، طبق روش ‌اعلام‌شده در لینک فوق: «سهام، قابلِ خریدوفروش، واگذاری و وراثت نیستند. برخورداری از سهم با عضویت در بنگاه (احتمالاً بعد از یک دوره‌ی کوتاهِ مثلاً شش‌ ماهه یا یک‌ساله، که ظرفِ آن عضوِ تازه بلافاصله از حق رأی برخوردار است) شروع می‌شود و با ترک بنگاه پایان می‌یابد.»

آیا معلم «کارگر مولد» است؟

بهمن پرتوی که خود معلم است نقدی در مورد آیا معلم «کارگر مولد» است؟ را در آذر ۱۳۹۴ به رسول بداقی، عضو زندانی کانون صنف تهران تقدیم کرده است: «بنا به‌تعریف ِاقتصاد سیاسی، کارگر کسی است که صاحب ابزارِ تولید (و به عبارت ساده‌تر مالک سرمایه) نیست و برای زنده‌ماندن و امرار معاش، نیروی کار فکری-یدی‌اش را می‌فروشد و چنانچه دست به این کار نزند نمی‌تواند ادامه‌ی حیات دهد. و این تولید، در واقع تولید کالاست و کالا می‌تواند مادی یا معنوی (و مثلا خدمات باشد)؛ به این ترتیب معلمان، همگی کارگرند. البته غیرکارگر خواندن پرستار و معلم و نوازنده و برنامه‌نویس و غیره، تعمدی است و دستگاه ایدئولوژی‌پردازی نظام سرمایه‌داری عمداً تلاش می‌کند که این جدایی تئوریک، فکری و فرهنگی را تولید کند تا عملا و در صحنه‌ی مبارزات اجتماعی، پیوندی بین بخش‌های مختلف طبقه کارگر برقرار نشود و در عرصه‌ی عمل، فاصله‌ای بین صف مبارزات متحد آنها ایجاد کند.» در تکمیل نقد این معلم عزیز، مقاله افسانه و افسونِِطبقه‌ی«متوسط» از زاویه مبحث ایدئولوژیک «طبقه‌ی متوسط» کامل‌تر حرف دل این معلم را زده است.

تجربه رهبری جمعی و سازماندهی از پایین غیرمتمرکز، افقی

یکی از اعضای کانون صنفی تهران در نقدِ برنامه‌ریزی غیرمتمرکزِ تجمعات سال ۱۳۹۴ می‌نویسد: «یکی از نکات مهم در ۳۱ تیر،  نوع برنامه ریزی مدیریت و هدایت آن  بود. مطالبات در یک‌روند مشارکتی از پایین به بالا به مدد فضای مجازی محتوای فراخوان شورای مرکزی تشکل‌ها را شکل دادند. لذا به‌همان اندازه که موقعیت شورا در فراخوان دارای اهمیت است، جایگاه سازمان‌دهندگان از پایین نیز درخور توجه است. سازمان‌دهی و هدایت عمودی از بالا به پایین نبود، درعین‌حال بی‌برنامگی در رویکرد افقی که فاقد مدیریت و راهبری مشخص است نیز وجود نداشت. معلمان به یک مدیریت و رهبری جمعی رسیده بودند و نقش چهره‌های شاخص کم شده بود و افراد جوان و گمنام در فضای مجازی همدیگر را پیدا‌کرده و می‌کوشیدند به بهترین نحو برنامه را مدیریت کنند.» در مورد سازماندهی افقی در هفته‌نامه قلم معلم، ارگان اصلی معلمان می‌خوانیم که در تشکل‌ها: «دو نوع شبکه ارتباطی وجود دارد. یکی شبکه‌های عمودی و دیگری شبکه‌های افقی است. در سازمان‌های اداری و دولتی و نظامی، شبکه مدیریت، عمودی است، یعنی دستور از بالا می‌آید و به مسئولان زیردست می‌ر‌سد. اما در شبکه افقی کارکنان بصورت موازی و افقی ارتباط دارند. از نظر امنیتی شبکه گروه افقی آسیب کمتری دارد. اگر یک شبکه از کانال خارج شد، گروه‌های دیگر باهم ارتباط خود را حفظ خواهند کرد. شبکه ارتباطی بیشتر تشکل‌های صنفی فرهنگیان سابق ایران عمودی بود.»

تشکلیابی مستقل

معلم فعالی در مقاله‌ای به‌نام تشکل‌یابی مستقل معلمان، حقی که دیده نمی‌شود می‌نویسد: «بی‌شک تنگناها و موانع فراوان است اما گریزی از تشکل‌یابی مستقل نیست. باید بر حق تشکل‌یابی مستقل، به‌عنوان یک حق پایه‌ای و اساسی و ظرف تحقق مطابات تاکید نمود حقی که دیده نمی‌شود. به‌زعم نگارنده این حق پایهای است که می‌توان در سایه آن به سایر مطالبات مانند دستمزد و حقوق عادلانه، امنیت شغلی برای معلمان، آموزش استاندارد، کیفی و برابر برای کودکان این سرزمین امیدوار بود.» همین معلم در مصاحبه‌ای حق تشکل‌یابی مستقل را بیشتر تشریح می‌کند: «معلمان نیازی به اجازه حاکمیت و دولت ندارند. کافی است در هر شهر فعالان صنفی به‌عنوان هیئت مؤسس، اساسنامه فعالیت را تهیه‌کرده و با فراخوان مجمع عمومی را برگزار کنند. اگر معلمان در هر سطح چه کشوری و چه منطقه‌ای بخواهند متشکل شوند، هیچ دولتی حق ندارد و نمی‌تواند معلمان را محدود کند.» بهمن پرتویی معلم فعال در نقد، اشاره و تاکید بر نقد بالا در متنی با عنوان تشکل مستقل معلمان: حقی گرفتنی! می‌نویسد: «اساساً آن منافعی که ما برای خود حق می‌دانیم و به واقع حق ماست، برای بالادستی‌ها منافع خودشان محسوب می‌شود. متشکل می‌شویم که این حق را کسب کنیم. این حق را به ما تقدیم نمی‌کنند و ما خود باید آنرا در مسیر تلاش جمعی‌مان کسب کنیم. در نتیجه صحیح‌تر است که از این حق (حق تشکلیابی مستقل) به عنوان حقی گرفتنی نام بریم.» در بحث سازماندهی در گروه تلگرامی تشکل‌های صنفی فرهنگیان شمال و شمال غربی، یکی از موسسین کانون در سال ۱۳۹۷می‌گوید: «قدرت اجتماعی معلمان به معنی توانایی معلمان برای دست‌یابی به هدف‌‌ها یا پیش‌برد منافع صنف آنها از راه اتحاد و سازمان معلمان به وجود می‌آید. قدرت اجتماعی معلمان، تشکل‌های آنهاست که در برابر قدرت سیاسی قرار می‌گیرد و درست نقش ضد قدرت را ایفا می‌کند.»

فصل مشترک خواستهها، نقطه پیوند اجتماعی

در میز گردی با حضور فعالان صنفی معلمان و کارگران در ۱۳۹۵، نظر محمد حبیبی آن است که: «وقتی ما بحث مخالفت با خصوصی‌سازی آموزش، دفاع از آموزش رایگان و حمایت از کودکان باز‌مانده از تحصیل را مطرح می‌کنیم خود به خود با فرودست‌ترین طبقات جامعه پیوند می‌خوریم. قرار نیست این پیوند در یک فضای خاص صورت گیرد و جریانات دیگر را نیز حساس کند. ما وقتی مطالبات مشترک را مطرح می‌کنیم این پیوند ایجاد می‌شود. من به‌عنوان یک فعال صنفی معتقدم که تاکید بر مطالبات مشترک خیلی بیشتر از آن ماجراجویی و خیال‌پردازی‌ها می‌تواند ما را به‌نتیجه مشترک برساند.» عضو دیگر کانون تهران در مصاحبه‌ای همین موضوع را بیشتر توضیح می‌دهد: «دانشجویان با معلمان در مطالبه توقف خصوصی‌سازی آموزش و استقلال نهاد آموزش (مدرسه و دانشگاه) همسو هستند. همچنین معلمان و کارگران دارای مطالبه و شعار مشترک امنیت و آزادی فعالان صنفی، دستمزد و حقوق بالای خط فقر، تشکل‌یابی مستقل و سراسری و… هستند. در یک روند مستمر اینک اتحاد کارگر، معلم و دانشجو اجتناب‌ناپذیر شده است. اگر در گذشته برخی با طی برنامه‌هایی که بیشتر شبیه شو بودند و می‌کوشیدند به‌صورت فانتزی کارگر و معلم را متحد جلوه دهند، اینک بر زمینه مادی، شرایط این اتحاد شکل گرفته است و از یک حرکت آوانتاریستی به یک حرکت جمعی و عینی تبدیل شده است. اکنون معلمان، کارگران، زنان و دانشجویان در یک همسرنوشتی تاریخی به سر میبرند.»

پیشینهِ نقد در جنبشِ معلمان در جهان

 یکی از مباحث نظری قرن بیستم که در دهه اخیر نیز در ایران در حال گسترش بوده، تعلیم و تربیت انتقادی است که در دهه ۶۰ میلادی نیز توسط صمد بهرنگی در ایران مطرح شد. به طوریکه امروزه رویکردهای تعلیم و تربیت بیش از هر زمان دیگر به سمت تفکر انتقادی میل کرده است تا آنجا که در عرصه تعلیم و تربیت ادبیاتی چون یادگیری انتقادی و سواد انتقادی ایجاد شده است. نظریه‌پردازان انتقادی با محورقراردادن مفاهیمی مانند «تعلیم و تربیت رهایی‌بخش»، «تعلیم و تربیت رادیکال» و «تعلیم و تربیت انقلابی» درصدد به‌کارگیری تئوری انتقادی در زمینه‌های مختلف آموزش و پرورش هستند. تعلیم و تربیت انتقادی، واکنش آموزگاران و اساتید مترقی در برابر کارکردهای نهادینه‌شده در آموزش و پرورش از مدرسه تا دانشگاه است. بر پایه این نظریه، مراکز آموزشی در طی تاریخ در سیطره گروه‌های مسلط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بوده‌اند تا معرفت دلخواه خود را به‌وسیله کنترل اجتماعی تحمیل کنند. باید نهادها و روابط اجتماعی نابرابر و اسطوره‌های کاذبی همچون فرصت و شایسته‌سالاری را با «انتقاد فرهنگی» تغییر داد. پائولو فریره، هانری ژیرو، روبرت انیس، جان مک پک، ریچارد پل، ایزرائیل شفلر، جان دیویی، هربرت مارکوزه، آلفرد شمیت و یورگن هابرماس از نظریه‌پردازان مهم این دیدگاه در جهان هستند. هابرماس که به حکومت فراگیر فتیشیسم کالایی، شئ ‌شدگیِ روابط اجتماعی و وارونگیِ سرمایه‌داری معتقد نیست، با رد نظریه ارزش و انقلاب پرولتاریایی، در نظریه کنش ارتباطی که قلب فلسفه اجتماعی اوست، کوشید ثابت کند که منازعات اجتماعی به‌طور ایده‌آل باید بدون کاربرد قهر و خشونت حل و فصل شوند که راه حل آن، استفاده از گفتگو و مباحثه است. وی پایه‌گذار تعلیم و تربیت ارتباطی با محور قراردادن مفاهیم عقلانیت ارتباطی بود. در مقابل محافظه‌کاری هابرماس، پائولو فریره و هنری آرماندو ژیرو‌ فعالترین و رادیکالترین نظریه‌دان در این حوزه هستند، ژیرو هم‌اکنون استاد علوم ارتباطات در دانشگاه مک‌مستر کانادا است و کتاب‌های متعددی در این رابطه نوشته است.(۱)  وی ضمن تاثیر از ادوارد برنشتاین، پائولو فریره و جان دیویی به انتقاد از نظریه‌دانان پیشین می‌پردازد و بدبینی تئودور آدورنو و هربرت مارکوزه به امکان تغییر اجتماعی را رد می‌کند. به نظر وی آنها بهای کافی به پتانسیل طبقه کارگر برای ایجاد تغییرات نمی‌دهند و نظریه مناسبی در مورد آگاهی اجتماعی ندارند. وی در حوزه ‌فرهنگ و آگاهی اجتماعی بیشتر از گرامشی تاثیر می‌پذیرد. مبانی نظری هنری ژیرو در تعلیم و تربیت عمدتا بر سه پداگوژی انتقادی، پداگوژی مرزی و مقاومت شکل گرفته است. ژیرو در کتاب «عبور از مرزها»، درک ماهیت پداگوژی انتقادی را در گرو درک مارکسیسم می‌داند. پداگوژی انتقادی بر روشنگری جهت مبارزه با نظام سرمایه‌داری و پرداختن به نقش معلمان به عنوان کارگران فرهنگی و روشنفکران دگرگونساز تمرکز دارد. در این پداگوژی، معلم یک روشنفکر عمومی است که با ایجاد تحول دائمی در موقعیت شغلی و اجتماعی خود، زمینه را برای توانمندسازی خود و افراد جامعه به‌سوی تحقق اهداف متعالی مانند عدالت اجتماعی و برابری آماده می‌کند. وی کلاس درس را مکانی جهت به چالش‌کشیدن نابرابری اجتماعی و بنیاد‌نهادن یک جامعه بهتر معرفی می‌کند تا از این طریق، دانش‌آموزان بتوانند منابع قدرت را به‌نقد بکشانند. به‌طوریکه تعلیم و تربیت نه‌تنها باید منبع دانش تلقی شود، بلکه باید به‌وجود‌آورنده فعالان سیاسی باشد. در پداگوژی مرزی یا حاشیه‌ای، ژیرو با تأکید بر گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده، یا جانبی، با توجه به‌تفاوتها و حاشیه‌ها، معتقد است تعلیم و تربیت باید از مرکز به‌سوی حاشیه‌ها، فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف برود. در حمایت از گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده، ژیرو از کثرت‌گرایی فرهنگی و اهمیت به زبان مادری در عرصه‌ی آموزش و پرورش حمایت می‌کند و دیدگاه‌های سنتی مربوط به میهن‌پرستی، فرهنگ اصیل، فرهنگ استاندارد و هویتِ ملی را مورد انتقاد قرار می‌دهد که این دیدگاه‌ها علاوه بر تهدید فرهنگ و دموکراسی، عامل اصلی گفتمان نژادپرستی هستند. نظریه مقاومت ژیرو در تلاش برای روشنگری در زمینه نظریه مقاومت و مبارزه با سلطه فرهنگی است. از نظر وی این سلطه، در عین پنهان‌بودن، بسیار غالب و فراگیر است و  معلمان و دانش‌آموزان باید از هر فرصتی برای مقاومت در برابر آن استفاده کرده، در جستجوی «رخنه‌هایی در این سپر سخت» باشند. زیرا اگر طبقات فرودست نسبت به‌شرایط خود آگاه شوند، می‌توانند برای براندازی سلطه‌گرانی که آنها را به استثمار می‌کشانند، به مبارزه برخیزند. ژیرو نیز مانند سایر نئومارکسیست‌ها بیشتر به دنبال آن است که نظام ارزش‌ها و باورهای خود را با روشنگری! به نظام غالب در جامعه موجود تبدیل کند و به این ترتیب پایه‌های نظام را متزلزل کند. وی به‌تغییر باور دارد ولی به‌تغییر از زاویه دگرگونی بنیادی مناسبات اقتصادی نمی‌پردازد. زیرا ایدئولوژی را به‌منزله‌ی حافظ مشروعیت سیاسی در خودِ روابطِ اقتصادی نمی‌بیند. از نظر مارکس ایدئولوژی بورژوازی در گفتمان غالب آن، یعنی در اقتصاد سیاسی، معرفی می‌شد و نقد بنیادی ایدئولوژی بورژوازی، بدون نقد اقتصاد سیاسی و نقد روابط سرمایه‌داری ممکن نیست.

پیشینه‌ی نقد در جنبشِ معلمان ایران

در ایران، تعلیم و تربیت نقادانه، در دهه ۶۰ میلادی و قبل از هنری ژیرو، توسط صمد بهرنگی در سلسله مقالات «كند و كاو در مسائل تربیتی ایران» و داستان‌های کودکان فرودست شروع شد. سپس با مرگ نابهنگام وی و شکل‌گیری مبارزه چریکی، دیدگاه انتقادی صمد بهرنگی تحت‌الشعاع این شکل از مبارزه قرارگرفت و با تفسیر یک جانبه از داستان «ماهی سیاه کوچولو»، مانیفست انقلاب گردید و از گسترش باز ماند. در دوره ۵۷-۶۰ معلمین پیرو نظریه انتقادی بهرنگی فعال شدند و بر زمینه آثار انتقادی وی به نقد سیستم آموزشی و سازمانیابی پرداختند. با کشتار دهه ۶۰ و اختناق مذهبی شدید حاکم بر آموزش و پرورش، باز‌‌ هم آثار بهرنگی و نظریه انتقادی وی به آموزش در ردیف آثار ممنوعه قرار گرفت. از سال ۱۳۷۷ برای اولین بار در حکومت مذهبی، برخی آثارش به فارسی چاپ و منتشرشد. سپس نظریه انتقادی وی با نسل معلمان  دهه ۸۰ به تدریح وارد جنبش معلمان شد به طوریکه اعتراضات به معیشت معلم در اوایل دهه ۹۰ به ‌انتقاد از سیستم آموزشی و نابرابری در امر آموزش انجامید. شروع همسویی با دیدگاه انتقادی بهرنگی را می‌توان در بیانیه‌‌ی معلمان رادیکال، به مناسبت بازگشایی مدارس در سال ۱۳۹۳ دید. متعاقباً با تشدید مبارزه طبقاتی در ایران، در همین سال‌ها نظریه تعلیم و تربیت انتقادی پائولو فریره و ژیرو وارد حوزه آموزش علوم تربیتی در مقطع کارشناسی ارشد و دکترا در ایران شد. منابع اینترنتی نشان می‌دهد از نیمه دوم دهه ۸۰ ترجمه برخی کتاب‌های مرتبط با نظریه انتقادی تعلیم و تربیت وارد مجامع دانشگاهی ایران می‌شود و در تزهای دانشجویان دوره ارشد و دکترا در رشته‌های علوم انسانی، علوم‌ تربیتی و جامعه‌شناسی، این نظریه با رجوع به منابع انگلیسی مکرراً مورد تحلیل و تحقیق قرار می‌گیرد. در سال ۱۳۸۹ کتاب «نظریه انتقادی تعلیم و تربیت: نقد برنامه‌درسی مدرنیته و سرمایه‌داری متاخر» منتشر می‌شود. در سال ۱۳۹۳ یک دانشیار و یک دانشجوی ارشد، کتاب بررسی و نقد اندیشه‌های ژیرو را منتشر و در مقدمه آن دلیل تحقیق خود را می‌نویسند: «بررسی تفكرات انتقادی ژیرو و همفكرانش شاید دستاوردهای زیادی برای تعلیم و تربیت در ایران داشته باشد و مبنایی برای بررسی و نقد سیاست‌های جاری آموزش و پرورش و به‌خصوص در زمینه‌ی‌ تربیت معلمان باشد. نگاه نافذ ژیرو به تعلیم و تربیت عمومی، حاوی نكاتی عمیق و انتقادی است كه راه تحول را در علوم تربیتی می‌گشاید. ژیرو در سنت نوماركسی است و هدفش تغییر جهان تربیت است و نه توصیف بی‌طرفانه آن. در این كتاب برای آشنایی با تفكرات انتقادی هنری ژیرو به بررسی و نقد آرای وی می‌پردازیم. تا بتوانیم منبعی مناسب برای ورود به بحث‌های تعلیم و تربیت انتقادی استادان و دانشجویان حوزه علوم تربیتی فراهم آوریم.» این کتاب همان سال وارد انتشارات دانشگاه تهران و به‌طبع آن وارد حوزه مطالعاتِ دانشجویانِ مشتاق تدریس می‌شود. لذا در دهه ۹۰ نسل سوم معلمان ایران ـ بعد از ۱۳۵۷ـ مانند معلمان سایر کشورها، اما با تاخیر، از زمان دانشجویی وارد قلمرو تعلیم و تربیت انتقادی می‌شوند. این تحول با نظرات معلمان رادیکال در جنبش معلمان، هم‌سو و در شیوه نقد مبانی مشترکی دارد. نکته قابل تأمل آن است که معلمان فعال در فضای پراتیک، در حوزه نقد پیرو صمد بهرنگی هستند و به ندرت دیده می‌شود به نظریه تعلیم و تربیت انتقادی شکل‌گرفته در جهان بپردازند. برعکس در حوزه دانشجویانِ دکترا و فوق لیسانس، که در آینده برخی آنها معلم می‌شوند نه تنها این نظریه را در جهان مورد تحقیق قرار داده‌اند، بلکه در موارد متعددی ظرفیت آثار بهرنگی در حوزه نقد، همچنین امکان بهره‌گیری از آنها برای تحقق بخشیدن به اهداف تربیت تفکر انتقادی نیز، موضوع تفحص‌های دانشگاهی بوده است. بر پایه این نظرِ پائولو فریره ـ که هدف تعلیم و تربیت ارتقای آگاهی دانش‌آموزان است تا به فاعلان جهان تبدیل شوند و نه فعل‌پذیران ـ صمد بهرنگی را می‌توان بنیان‌گذار تفکر انتقادی در تعلیم و تربیت در ایران شناخت. در تائید این نظر، استادیار و یک کارشناس گروه فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه خوارزمی تهران در یک پروژه تحقیقی در سال ۱۳۹۴ به استخراج ریز مضمون‌های تربیتی- انتقادی در منتخبی از داستان‌های بهرنگی پرداخته‌اند که قابل تأمل و جالب است. بازرس شورای هماهنگی نیز در سال ۱۳۹۲در مورد صمد به درستی نوشته است: «صمد … در یک‌کلام نظام آموزشی مسلط را به چالش می‌کشد. تا نابرابری در ساختار اقتصادی را نشان دهد… اگر عمق و ژرفای اندیشه‌ی صمد روزی در سایه‌ی اسطوره‌سازی نسلی از روشنفکران و نویسندگان در حاشیه ماند و به محاق رفت امروز نیز او قربانی اسطوره‌زدایی است. در سایه‌ی این اسطوره‌زدایی، این جامعه‌ی معلمان است که از وجود یک الگوی مترقی در عرصه‌ی آموزشی محروم می‌گردد.»

 

گرچه نظریه انتقادی در تعلیم و تربیت در چهار دهه اخیر تحولات تازه‌ای را در عرصه مباحث فرهنگی و علوم تربیتی داشته است و از مهم‌ترین دیدگاه‌های سده بیست به‌شمار می‌رود که در زمینه‌های گوناگون، مانند تحلیل و انتقاد از فرهنگ انبوه یا «صنعت فرهنگ» و جایگاه ایدئولوژیک آن در مناسبات اجتماعی نقش موثری داشته‌ است. اما این نظریه، حتی انتقاد هنری ویژو که رادیکال‌ترین آنهاست، انتقادی، انقلابی نیست. انتقاد در این نظریه، گرچه موضوعات و مسائل اجتماعی، فرهنگی را به‌چالش وارونگی می‌کشاند، ولی به‌ نقد اقتصاد سیاسی و به ‌تبع آن حاکمیت فراگیر بت‌وارگی ورود عام نمی‌کند، چنانکه، مبحث بت‌وارگی را محدود به کالاهای فرهنگی نموده با روشنگری در این حوزه، به تغییر بدون قهر و در روندی درازمدت معتقد است. لذا، علیرغم موضع ضدسرمایه‌داری رادیکال‌های این مکتب، به دلیل عدم اولویت به نقد اقتصاد سیاسی، نقد آنها هنوز سنتی است و از روشنگری، مقاومت در مقابل سلطه و نفی سرمایه‌داری را نتیجه می‌گیرند. به زبان دیگر تنها «در مقام روشنگر به بررسی و پژوهش در باره‌ی ایدئولوژی می‌پردازند و پس از فراغت از این کار و تعیین مرزها و قلمروها، خواستار نشان ستیزه‌جویی می‌شوند.» (کتاب «نقد ایدئولوژی»، نشر اختران) لذا روشنگری آنها توأمان با ستیزه‌جویی نسبت به‌وضع موجود نیست و نقد آنها را نمی‌توان نقد انقلابی شناخت. نقد معلمان رادیکال ایران نیز بیشتر به این مکتب نزدیک است. اما نقد انقلابی چیست؟ خسروی نظریه‌دان مارکسیست ایرانی، در مقاله مارکسیسم چیست؟ پاسخی نو به این سؤال دارد: «ماركسیسم چیزی جز ماتریالیسم تاریخی و به تعبیر روشن‌تر سراسر چیزی جز نقد نظراً و عملاً توأمانِ اشكال زندگی اجتماعی و تاریخی انسان و از آن‌جا بیان پراتیک انتقادی و انقلابی ‌‌نیست. در مرحله‌ی كنونی زندگی اجتماعی و تاریخی انسان، ماركسیسم چیزی جز پراتیک نقد سرمایهداری نیست. بنا به ‌این الگو ماركسیسم نه علم است نه فلسفه. چیز تازه‌ای است كه می‌توان بر آن نامی ‌دیگر نهاد: نقد. نامی ‌كه چون خود نیز تازه نیست، باید نخست از معنای سنتی‌اش برهنه شود. یک تمثیل برای ماركسیسم ــ و تأكید می‌كنم: نه‌ یک تعریف یا یک الگوی استدلالی، بلكه فقط یک تمثیل برای نشان‌دادن این امر كه چه‌گونه می‌توان از مرزهای تعریف علم، فلسفه و ایدئولوژ‌ی فراتر رفت ــ می‌تواند زبان باشد. اگر فرض كنیم كه علم، فلسفه، اخلاق و هنر هر یک نوعی «زبان» هستند، ماركسیسم زبان دیگری است. زبان‌ها اگرچه مرزی دارند كه آن‌ها را از یكدیگر جدا می‌كند، اما یكتایی‌شان از آن‌ها دستگاه ‌یا كلیت نمی‌سازد. زبان‌ها برخی به‌ یكدیگر نزدیک‌تر و برخی از دیگری دورترند. ماركسیسم چه به‌لحاظ «قواعد» و چه به‌لحاظ واژ‌ه‌ها و تعابیر، مثل همه‌ی زبان‌های دیگر است: تغییر می‌كند، گسترش می‌یابد، كلماتش معانی جدید پیدا می‌كنند، كهنه و متروک می‌شوند. ماركسیسم زبانی است كه ماركسیست‌ها بدان سخن می‌گویند و زنده و پویا بودنش همانند هر زبانی دیگر، منوط است به پراتیکِ آن‌هایی كه‌ از آن استفاده می‌كنند. همان‌طور كه مثلا گسترش برخی از زبان‌های گفتاری، در جهان به تناسب ظرفیت و قدرت روابط سرمایه‌داری، گسترش و اعتبار یافته‌اند، گسترش «زبانِ» ماركسیسم تابعی است از ظرفیت و قدرت جنبش انقلابی ‌‌ضد سرمایهداری

منابع:

[1] کتاب‌های هنری ژیرو که منبع این مقاله بوده‌اند:

Postmodernism, Feminism, and Cultural Politics *

Teacher as intellectuals *

 *  On Critical Pedagogy

* سیاست و فرهنگ زامبی، مترجم: فؤاد حبیبی و بهمن باینگانی، ۱۳۹۶، نشر اختران

* همچنین: تعلیم و تربیت انتقادی و مارکس، ویگوتسکی و فرایر – فرم‌های پدیده‌ای و تحقیقات عملی آموزشی  نویسنده: Luis S. Villacanas de Castro، ۲۰۱۶.

 

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1L8

استراتژی و سیاست

استراتژی و سیاست

‌ از مارکس تا بین‌الملل سوم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌ی: دانیل بن‌سعید

ترجمه‌ی: بهرام صفایی

 

 

مسئله‌ی استراتژی در اندیشه‌ی مارکس و انگلس چندان پرورانده نشد. تفاوتی بود میان توجه آن‌ها به خودانگیختگی اجتماعی و ابتکارات آن (توجهی متناسب با بدبینی‌شان به اراده‌گرایی بلانکیستی و کیش توطئه‌گریِ اقدام اقلیت)، و اندیشه‌ی استراتژیکی که گاهی به سویه‌ی نظامی مستقیم آن فروکاسته می‌شد، که گاهی نه فقط انگلس، بلکه مارکس نیز در مقالاتش پیرامون جنگ داخلی آمریکا و جنگ کریمه به آن شوروشوق نشان می‌داد. انگلس حتی تا آن‌جا پیش رفت که انقلاب را «پدیده‌ای کاملاً طبیعی و تابع قوانین فیزیک» توصیف کرد.‌ [1]

بنابراین مسئله‌ی استراتژی فقط گهگاه در آثار آن‌ دو، در رابطه‌ا‌ی تنگاتنگ با لحظات جوش‌وخروش انقلابی (انقلاب‌های 1848 و کمون پاریس)، پدیدار می‌شود. به نظر می‌رسد معمای دگردیسی «هیچ» به «همه» ــ دگردیسی طبقه‌ای استثمار شده، تحت‌سلطه و منکوب‌شده توسط کار به طبقه‌ای هژمونیک و قادر به تغییر جهان ــ با این شرط‌بندی جامعه‌شناختی حل می‌شد که رشد و تمرکز پرولتاریا خودبه‌خود به ظهور آگاهی جمعی و پیش‌بُرد شیوه‌های سازمان‌دهی می‌انجامد.

 روند نامنظم سازمان‌دهی سیاسی، که مارکس آن را «حزب بی‌دوام» نیز می‌نامد، تا از «حزب تاریخی» متمایزش کند (که چیزی جز جنبش رهایی‌بخش پرولتاریا به معنای واقعی کلمه نیست)، همچون پیامد نامنظم‌بودن فرصت انقلاب پدیدار می‌شود. به همین دلیل است که مارکس دوبار از انحلال احزابی دفاع کرد که در پایه‌گذاری آن‌ها نقش داشت، یعنی اتحادیه‌ی کمونیستی در 1852 و انجمن بین‌المللی کارگران در 1874:

اول از همه خاطرنشان می‌کنم که پس از انحلال «اتحادیه» در نوامبر 1852 به فرمان من، هرگز به هیچ انجمن و گروهی تعلق نداشتم، چه مخفی و چه علنی؛ درنتیجه حزب، در این معنای یکسره بی‌دوامش، دیگر از هشت سال پیش برایم محلی از اعراب ندارد… علاوه‌براین، کوشیده‌ام سوءتفاهم ناشی از این برداشت را از میان ببرم که منظورم از «حزب» همان «اتحادیه»ای است که هشت سال پیش منقضی شد، یا هیئت‌تحریریه‌ای که دوازده سال پیش منحل شد. منظورم از حزب معنای گسترده‌ی تاریخی آن است.[2]

به بیان دیگر، باید بدانیم هنگامی که شکست، یک حزب به اصطلاح انقلابی را به یک «مکتب بدگویی و فرومایگی» بدل می‌کند، چطور از آن جدا شویم.[3]

به‌همین‌ترتیب، انگلس در نامه‌ای به بکر درباره‌ی انحلال بین‌الملل اول پس از سرکوب کمون و ارتجاعِ متعاقب آن نوشت:

بین‌الملل درواقع هنوز وجود دارد. تا جایی که بتواند اثرگذار باشد، پیوندی میان کارگران انقلابیِ تمام کشورها وجود دارد … رک‌وراست بگویم در مقطع کنونی نمی‌دانم چطور گردهم‌آیی این مراکز کوچک حول مرکزی بزرگ می‌تواند قدرتی مضاعف به جنبش ببخشد ــ این کار احتمالاً فقط به اصطکاک بیشتر می‌انجامد. اما موعدش که سربرسد نیروهایمان را متحد کنیم، کاری است که در همان موعد باید انجام بدهیم، نه تدارکی طولانی که {از الان} برای آن فراخوان بدهیم.[4]

بنابراین انگلس توصیه می‌کند که نباید با برپایی مجدد زودهنگام «بین‌الملل رسمی» که به حکم شرایط به انجمنی تبلیغاتی فروکاسته می‌شود، بیش از حد بر این ضرورت تأکید کنیم. این تضاد میان «بین‌‌الملل رسمی» و «بین‌الملل بالفعل»، تمایز مارکس میان حزب بی‌دوام و حزب تاریخی را بسط می‌دهد.

تروتسکی جوان و رزا لوکزامبورگ در آغاز سده‌ی بیستم تا حد زیادی به این جبر جامعه‌شناختی پایبند ماندند. از نگاه تروتسکی، «منافع پرولتاریا» چنان قدرتمند و چنان گریزناپذیر است که سرانجام پرولتاریا را وادار می‌کند آن‌ها را به عرصه‌ی آگاهی خود راه دهد، به بیان دیگر، باعث می‌شود تا دستیابی به منافع عینی پرولتاریا به دغدغه‌ای سوبژکتیو بدل شود.»[5] دیالکتیکِ پرمخاطره‌ی ابژه و سوژه، درخود و برای خود! که به ایمانی حقیقی می‌انجامد: «… ایمان به تقدیر طبقه‌ی کارگر که انقلاب اجتماعی است» و ایمان به «ایده‌های انقلابی که کاملاً متناظر است با جنبش تاریخی پرولتاریا.»[6] آشکارا مسئله بر سر ایمان به معنای تاریخ است. به همین ترتیب به نظر لوکزامبورگ، «سوسیال‌دموکراسی با سازمان‌دهی طبقه‌ی کارگر مرتبط نیست؛ این جنبش خودِ طبقه‌ی کارگر است»، صورتبندی‌ای که در حقیقت به صورت‌بندی مانیفست کمونیست بسیار نزدیک است.[7]

1. مباحثات اساسی

بنابراین در اوایل سده‌ی بیستم، در صفوف حزب عظیم سوسیال‌دموکرات آلمان، بحث‌های استراتژیکی اساسی شکل گرفت. دولت پارلمانی مبارزه‌ی سیاسی را پیچیده‌تر کرده بود و، به مدد حق رأی عمومی دورنمای کسب تدریجی قدرت هموار به نظر می‌آمد: بنابراین می‌شد پیش‌بینی کرد که اکثریت سیاسی (انتخاباتی) و اکثریت اجتماعی هم‌رس شوند ــ ادعایی که فرانسوا میتران در شب نخستین انتخابش به مقام ریاست‌جمهوری بیان کرد. این دورنما ترجمان و ادامه‌ی توهم همگنی یا تداوم میان ترازهای سیاسی و اجتماعی است. به‌علاوه، دوره‌ی رشد سرمایه‌داری با توهمات مرتبط با فروپاشی گریزناپذیرش در تضاد است. سرانجام، رشد پرولتاریا مستلزم از میان رفتن طبقات میانی (خرده‌بورژوازیِ) همواره بازخیزنده نیست.

ادوارد برنشتاین از این پدیده چند نتیجه گرفت. نخست، پیش‌روی طولانی به سوی نهادها در حکم راهی برای دستیابی به اعمال قدرت. دوم، پیوستگی ایدئولوژیک لیبرالیسم و سوسیالیسم: «درواقع، هیچ اندیشه‌ی لیبرالی‌ای نیست که بخشی از ابزار فکری سوسیالیسم نیز نباشد.»[8] درنتیجه، او مسئله‌ی مالکیت را، که از هنگام زایش جنبش سوسیالیستی مسئله‌ای حیاتی بود، کم‌اهمیت جلوه داد و تنظیم صرفاً حقوقی مناسبات اجتماعی را برجسته کرد: «کوچک‌ترین قوانین کارخانه هم از تمام ملی‌سازی‌ها وجه سوسیالیستی بیشتری دارد.» و درنهایت، این نتیجه‌ی منطقی را پیش کشید: «جایی که دولت کم‌تر از همه سودمند است، باید از بخش خصوصی دفاع کرد.» این گفته گویی همان سخنان روکار[9] در مجمع کارفرمایان مجله‌ی کسب‌وکار اکپانسیون[10]، یا سخنان سگولن رویال[11] بود. این سوسیالیسم انتخاباتی بازسازی‌شده اهمیتی تازه به مسئله‌ی اتحاد طبقات داد ــ به‌ویژه در عرصه‌ی انتخابات ــ درست همان‌طور که به همین بهانه اهمیت خودانگیختگی طبقه‌ی کارگر را زیر سؤال برد.

از لحظه‌ای که جنبش همه‌چیز شد و هدف هیچ، این دیدگاه جایی برای مسئله‌ی استراتژی باقی نگذاشت. «نیروی بی‌جنبش»[12] با گام‌هایی شمرده ــ و بی‌هیچ سکته‌ای! ــ در راه هموار تاریخ پیش می‌رود.

در همین زمینه آنجلو تاسکا[13] از «سوسیالیسمِ بی‌زمان» سخن گفته است، بدون اهداف یا ضرب‌الاجل، بدون وقفه یا تغییرآهنگ. بااین‌حال زمان استراتژیک دقیقاً همان زمان گسسته یا زمان «کایروتیک» است، منقطع با لحظات و مجال‌هایی مساعد که باید آن‌ها را قاپید. متضاد مطلقِ تداوم یکپارچه، «همگن و تهی».[14]

کائوتسکی در مواجهه با آن‌چه تجدیدنظر جدی در راست‌کیشی به نظر می‌آمد، خود را به قهرمان راست‌کیشی علیه برنشتاین بدل کرد. لنین، گرچه در «خوانش علائم»[15] خبره بود، راه قدرت (1909) را در حکم کتاب بالینی‌اش برگزید. او موافقت تمام عیارش را با این کتاب اعلام کرد و چیزی را نادیده گرفت که، اگر منطق آن درک شود، لاجرم برآشفته‌اش می‌کرد:

حزب سوسیالیست حزبی انقلابی است، اما انقلاب‌ساز نیست. می‌دانیم که هدف ما فقط از خلال انقلاب حاصل می‌شود. این را نیز می‌دانیم که خلق انقلاب همان‌قدر از قدرت ما خارج است که دشمنان‌مان از مانع‌تراشی برایش عاجزند. برپایی انقلاب یا هموار کردن راه آن در فعالیت‌های ما جایی ندارد. و از آن‌جا که انقلاب نمی‌تواند به دلخواه ما خلق شود، ما نیز نمی‌توانیم بگوییم انقلاب کِی، تحت چه شرایطی یا به چه شکلی فرا می‌رسد.[16]

پُربیراه نیست که ما نمی‌توانیم انقلاب یا هیچ رخداد دیگری را اعلان کنیم، و همچنین نمی‌توانیم خودسرانه جرقه‌ی قیامی توده‌ای را بزنیم. اما این ادعا که دشمن هیچ ابزاری برای ممانعت از آن ندارد بیشتر بی‌تدبیری و قوت‌قلبی افراطی است، چنان‌که کودتا در اندونزی (1965) و شیلی (1973) بی‌رحمانه یادآوری می‌کنند: برخورداری از قدرت دولتی و نهادهای سرکوب‌گر آن در شرایط بحرانی مانع از آن می‌شود که نیروهای غالب ابتکارعمل را به دست بگیرند و جوانه‌های انقلابی نوپا را از پای درآورند. این یکی از پیامدهای استراتژیک عدم‌تقارنِ مغلوب و غالب است. اگر بتوان، همانند کائوتسکی، گفت که ما انقلاب را مطابق میل خود «نمی‌سازیم»، از سوی دیگر سخت بتوانیم، همانند او، نتیجه بگیریم که نمی‌دانیم چطور برای انقلاب تدارک ببینیم و چطور خود را برایش آماده کنیم.

همین موضع منفعل است که سبب شد مخالفان کائوتسکی، به‌ویژه پانِه‌کوک، وی را متهم به «رادیکالیسمِ منفعل» کنند.[17] انقلاب از نگاه کائوتسکی درواقع محدود به «چرخش نیروها در دولت» و «کسب قدرت عمومی» بود.[18] بنابراین، دیکتاتوری پرولتاریا که وی ادعا می‌کرد از بیخ‌وبن حامی آن است، به اشغال «جایگاه مسلط در دولت» و «تجلی هژمونی سیاسی پرولتاریا» فروکاسته می‌شود. کسب قدرت به معنای سرمایه‌گذاری دولت و نهادهای موجود است، بر این اساس، اگر دولت مدرن «ابزار سلطه‌ی طبقاتی» باقی بماند، کارکردهای اجتماعی آن افزایش می‌یابد، و نیز از سوی دیگر به واکنشی «منچسترـ‌گونه» علیه دولت رفاهِ نوظهور می‌انجامد.[19] فعالیت اقتصادی دولت مدرن سرآغاز تحولی است که به «جامعه‌ی همیارانه»[20] می‌‌انجامد.

بنابراین مسئله بر سر دگردیسی دولت به «همیاری اقتصادی بزرگ» در راستای «ضرورت گریزناپذیر تکامل اقتصادی» است. تبدیل پارلمان به امری زائد در این دولت مدرن بزرگ در اولویت نیست، مهم این است که نهایت تلاش به تصحیح کنش‌های آن در مواردی معین معطوف شود: «چرا که تا زمانی که دولت مدرن وجود دارد، کانون کنش سیاسی همواره در پارلمان نهفته است»[21] و در جمهوری پارلمان مسئله‌ی سیاسی اساسی حق رأی است.

کائوتسکی، برخلاف برنشتاین، مسئله‌ی اتحاد طبقات را با تکیه بر رشد اندام‌وار توده‌های کارگر که «هردم پرشمارتر و قدرتمندتر» خواهند شد، کم‌اهمیت جلوه می‌دهد. اما وی آنارشیسم را نیز نفی می‌کند چون آن را «یوتوپیایی پرولتری» می‌داند که «دیر یا زود به سندیکالیسم صنفی یا صنفی‌گری ضدسیاسی می‌انجامد». او در پایان از «مخالفت تمام‌عیار با همه‌ی احزاب بورژوایی» حمایت می‌کند، و با اثبات خود به عنوان پشتیبان «سوسیالیسم ناب، سازش‌های ناخوشایند را زیر پا می‌گذارد و به پایان خوشی رهنمون می‌شود که تاریخ با منطق پیشرفت و وعده‌ی پیروزی تضمین کرده است. پس کافی است صبورانه به انباشت منفعلانه‌ی نیروها تکیه کنیم: «ضروری است که باروت‌هایمان را برای نبرد عظیم آتی حفظ کنیم» ــ به بیان دیگر برای انتخابات بعدیِ رایشتاگ! کائوتسکی، برخلاف کروپاتکین که ادعا می‌کرد «مردم همواره موقعیت را به‌درستی حس می‌کنند»، درنهایت درباره‌ی خودانگیختگی بی‌نظم توده‌ها و آسیب‌پذیری‌شان در برابر تحریکات بیمناک بود چرا که آن‌ها را مستعد اخلال در پیش‌روی آرام در راه قدرت می‌دانست: «توده‌ها فقط می‌توانند کنش‌هایی را دریابند که تنها چند ساعت دوام داشته باشند و فقط اقداماتی ویران‌گر به‌شمار بیایند»؛ اقدام توده‌ای می‌تواند پیروزمندانه باشد، «اما نمی‌تواند مزایای پیروزی را حفظ کند.»[22]

مجادله بر سر اعتصاب عمومی نمایان‌گر این بی‌میلی است. رزا لوکزامبورگ، در مواجهه با اعتصاب‌های بلژیک و روسیه در آغاز سده، به‌سرعت دریافت که این اعتصاب‌ها تجلی انرژی اجتماعی‌ای است که می‌تواند اینرسی محافظه‌کار سازوبرگ سازمانی را بر هم بزند. کائوتسکی، برخلاف اصحاب اتحادیه که شدیداً مخالف این جنبش‌های خودانگیخته بودند، موضعی میانه اتخاد کرد که اعتصاب توده‌ای «قهرآمیز» یا دفاعی (از نوع روسی یا شرقی) را در مقابل اعتصاب عمومیِ صرفاً «نمایشی» قرار می‌داد، آخرین پناهگاه در برابر رقیبی که دیگر قاعده‌ی بازی را رعایت نمی‌کند. چرا که «اعتصاب توده‌ای سیاسی ــ قهرآمیز ــ و نبرد انتخاباتی کاملاً یکدیگر را نفی می‌کنند.»[23] در غیاب حقوق سیاسی، اعتصاب تنها راه اعتراض در روسیه بود، و به‌خودی‌خود نمایان‌گر پیروزی، اما در آلمان سوسیالیست‌ها راه‌کارهای دیگری داشتند، به‌گونه‌ای که اعتصاب «سلاحی نهایی است که ضربه‌ی قاطع را وارد می‌کند»، اما زمانی که موعدش سربرسد.[24]

پس هیچ تعجبی ندارد که واژه‌ی «تکامل» پیوسته در سراسر اثر وی به چشم می‌خورد. این واژه‌ بیان‌گر اعتمادی تزلزل‌ناپذیر به غایت‌شناسی تاریخی دست‌دردست جبرباوری اقتصادی است: احتضار فاجعه‌بار سرمایه‌داری «ضروری» و «گریزناپذیر» است. ازسوی‌دیگر کمون پاریس نشان داده بود که روزگار «تاکتیک سرنگونی موقتاً سرآمده است».[25] این استراتژی منسوخ، که نامش از تاریخ نظامی سترگ دلبروک[26] برگرفته شده، در نقاطی که حمل‌ونقل رشد چندانی نداشت و متروپل شهری بزرگ حاکم بود هنوز رواج داشت. بنابراین، کائوتسکی از پیشگفتار مشهور انگلس در سال 1895 به نبردهای طبقاتی در فرانسه به‌شیوه‌ی خود استفاده کرد تا از «استراتژی فرسایش» در راستای حق رأی عمومی دفاع کند. هرچند انگلس هرگز تصور نمی‌کرد که فرسایش بدون نبرد نهایی ممکن باشد.[27] انگلس با پافشاری بر انحصار دولت مدرن بر سلاح‌های مؤثر و تأمل پیرامون «معماری شهرهای مدرن» قصد داشت پیام «امکان‌ناپذیری شورش مسلحانه» را به نسل‌های آینده منتقل کند: روزهای «شبیخون» و «انقلاب‌هایی که اقلیت‌ها در رأس آگاهی توده‌ها برپا می‌کردند» دیگر به پایان رسیده بود.[28] توده‌های سازمان‌یافته دیگر نهادهای خود را داشتند، ولو به احتمال فراوان ناممکن بود که کل مردم را درون چهارچوب شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری متشکل کرد.

اشاره به جنگ فرسایشی یا جنگ موضعی، در مقابل شورش‌هایی که به‌سرعت نتیجه می‌دهد، بر سویه‌ی زمان‌مند تأکید می‌کند:

ضروری نیست که انقلاب اجتماعی در یک آن به ثمر برسد … انقلاب‌ها در خلال سال‌ها یا دهه‌ها پیکار اقتصادی و سیاسی مهیا می‌شوند؛ انقلاب‌ها در گیرودار فراز و فرودهایی دیرپا به سرانجام می‌رسند که طبقات و احزاب متخاصم بر آتش آن می‌دمند؛ و کم نیست دفعاتی که با دوره‌هایی بلند از ارتجاع به بن‌بست می‌خورند.[29]

بنابراین کائوتسکی بود که پیش از گرامشی واژگان نظامی را به درونِ مجادلات جنبش کارگری آورد، مجادلاتی که از تقابل جنگ فرسایشی و جنگ فیصله‌بخش آغاز شده بود: در رویاروی دولت مدرن، مسئله بر سر تضعیف و فرسودن دشمن است، در حالی که خود را در موقعیت دفاع مشروع قرار می‌دهیم. این استراتژی در رویای این احتمال است که هرگز مجبور به نبرد نشویم.

در نتیجه جنگ جهانی و فاشیسم در وهله‌ی اول در حکم پرانتزهایی ساده (کژراهه‌ یا تصادف‌) در مسیر مستقیم پیش‌روی قلمداد می‌شد، به بیان طعن‌آلودِ پگی[30] پلکانی که مسیری یک‌طرفه رو به بالا بود. همین رویکرد قضاوقدری تاریخی بود که والتر بنیامین، در وصیت‌نامه‌ی فلسفی تکان‌دهنده‌اش، آن را متهم کرد که هشیاری انقلابی را در برابر مخاطرات دچار نقصان می‌کند:

هیچ‌چیز طبقه‌ی کارگر آلمان را به اندازه‌ی این باور که در راستای جریان حرکت می‌کند فاسد نکرده است … نظریه‌ی سوسیال‌دموکراتیک، و حتی کاربست آن، متکی بر درکی از پیشرفت است که جاپایی در واقعیت ندارد اما ادعاهای جزمی صادر می‌کند.[31]

این پیشرفت، «آن‌طور که ذهن سوسیال‌دموکرات‌ها را تسخیر کرده بود»، در وهله‌ی اول پیشرفت نوع بشر به معنای واقعی کلمه بود، نه صرفاً دانش و توانایی‌هایش؛ همچنین پیشرفتی نامحدود بود همخوان با جزم کمال‌پذیری که آن هم نامحدود قلمداد می‌شد؛ و دست‌آخر، پیشرفتی توقف‌ناپذیر و برگشت‌ناپذیر که در «زمانی همگن و تهی» نقش بسته بود. بنیامین خاطرنشان نکرد که همان زمان می‌شد همان ملامت را علیه جنبش کمونیستی استالین‌زده و بوروکراتیزه نیز روا دانست.

از زمان مجادله‌ی سال 1902 بر سر اصلاح یا انقلاب، رزا لوکزامبورگ مسئله‌ی محافظه‌کاری نهادی در سیاست و مخاطرات آن را دریافت. او تا آن‌جا پیش رفت که خودانگیختگی کارگران را پادزهر این مشکل قلمداد کرد: «سال 1905 سرآغاز عصری جدید برای جنبش کارگری است»، به‌لطف بروز عنصری جدید یعنی «ظهور پیکار پرولتری در انقلاب». بنابراین اعتصاب عمومی از نگاه او نه آخرین مأمن دفاعی، بلکه فورانی بود که استراتژی انقلابی را امکان‌پذیر می‌کند. کائوتسکی در آن هنگام تمایز لوکزامبورگ میان «اعتصاب عمومی روسی» و «اعتصاب عمومی غربی» را پذیرفت، که بیان‌گر تفاوتی عملی میان شرق و غرب بود.[32]

از نگاه لوکزامبورگ، تضاد میان جنگ فرسایشی و جنگ فیصله‌بخش یکسره صوری بود، و تضاد میان روسیه‌ی آسیایی و اروپای پارلمانی بسیار شدید. اما چند سال بعد آنتون پانه‌کوک از هلند جنجالی به پا کرد؛ او ادعا کرد که مسئله نه بر سر تسخیرِ تک‌تک وزارتخانه‌های قدرت عمومی، بلکه نابودی کل سازوبرگ دولتی است.[33] این مجادله در پرتو ترومای اوت 1914 جانی دوباره گرفت، با مقاله‌ای به قلم بوخارین که لنین در ابتدا با تردید آن را پذیرفت.[34] پانه‌کوک بر عصر امپریالیسم، اهمیت رقابت تسلیحاتی تأکید کرد، و نیز بر افزایش فشار مالی که طبقه‌ی کارگر را به موضعی دفاعی عقب رانده بود. او بر برتری فرهنگی و سازمانی طبقات مسلط به کمک تسلط‌شان بر قدرت دولتی دست گذاشت، در حالی که «ماهیت سازمان‌دهی [پرولتاریا] تا حدی معنوی است ــ یعنی همان دگرگونی کلی ذهنیت پرولتری…»[35] به‌این‌ترتیب نابودی سلطه‌ی طبقانی تنها به این دلیل ممکن بود که «قدرت مردمی دائمی وجود دارد که گام‌ به گام و با آهنگی بی‌امان بنا می‌شود، تا نقطه‌ای که نیرویش چنان باشد که قدرت دولتی بورژوازی را نابود کند و به قلمرو هیچ براند.» پیش از آن، کافی بود که بخشی از طبقات مردمی «سرمایه بیندوزد»، در حالی که اکنون اقلیتی فعال می‌تواند بخش‌های هردم‌ گسترده‌تری را از آن بهره‌مند کند. بااین‌حال کائوتسکی از ترکیب اجتماعی خاص طبقات مدرن غفلت کرده بود، و همین وی را واداشت ــ با جای دادن «تاکتیکی مستعمل و آزموده» در دل یک نظام ــ نظریه‌ای را پیرامون «مشارکت منفعل» [l’expectative passive] و «رادیکالیسم منفعل» در برابر کنش انقلابی بسط دهد.

پاسخ کائوتسکی این بود که در بافتار رشد تعارضات، «عنصر فاجعه‌بار وضعیت» در ترکیب عمل پرولتاریای متشکل با عمل توده‌های عظیم نامتشکل نهفته است. از نگاه پانه‌کوک، توده‌هایی که پیش‌تر هنوز بورژوا بودند پرولتر شدند، اما غریزه‌ی طبقاتی همواره در جهت درست گام برنمی‌دارد. بااین‌حال او نظریه‌ای درباره‌ی ایدئولوژی، بتوارگی یا شئ‌وارگی نداشت، که می‌توانست به کمک آن دریابد هیچ راهی برای خروج از دور باطل بازتولید مناسبات اجتماعی نیست مگر با گسست از زمان‌مندی همگن و تک‌راستایی، از طریق نظریه‌ای درباره‌ی بحران‌ها و شرایط انقلابی.

از نگاه آنتون پانه‌کوک، تاکتیک جدید محدود به حمایت از «رهبری حزبِ سازمان‌دهنده‌ی‌ انقلاب» بود.[36] او از بگومگو میان آنارشیست‌ها و سوسیال‌دموکرات‌ها فراتر رفت (یا چنین ادعا می‌کرد)، و هم‌زمان منظورش «کسب قدرت دولتی و نابودی آن» بود.[37] اما دقیقاً نابودیِ چه چیزی؟ نابودی تمرکز؟ اما اتحادیه‌ی کمونیستی 1848 درست خلاف آن را می‌خواست … نابودی هیئت حاکمه؟ یا انتخاب کردن آن؟ و کدام وزاتخانه‌ها باید نابود می‌شدند؟ از نگاه کائوتسکی مسئله به‌واقع نه بر سر نابودی قدرت دولتی، بلکه بر سر حمایت «تفوق» نهاد قانون‌گذاری بر بخش اجرایی و قضایی بود، و دموکراتیک‌کردن نظام انتخاباتی از طریق حذف مجالس اعلا: «این فرایند هرگز ــ هرگز ــ نمی‌تواند به نابودی قدرت دولتی بینجامد، بلکه همواره به تغییر توازن نیروها در دل قدرت دولتی منتهی می‌شود.»[38] جهش به سوی قدرت، در برابر «بلاهت کنش توده‌ای»، همچنان کسب اکثریت پارلمانی بود.

در مقابل، انقلاب اجتماعی از نگاه پانه‌کوک تا آن زمان خود را به‌مثابه‌ی هدفی «دور و دسترس‌ناپذیر» نمایانده بود.[39] رفرمیسم در کنش اتحادیه‌ای و پارلمانی جذب شد، حال آن‌که «از نگاه ما انقلاب فرآیندی است که، از نخستین مراحلش، ما را قادر می‌سازد پیش برویم».[40] در این دورنما، حزب «مبدل انرژی» است که کنش‌های انقلابی را به عهده می‌گیرد.[41] خطای کائوتسکی ناتوانی‌اش در درک گذار به‌مثابه‌ی فرآیندی دیالکتیکی بود. درنتیجه، حزب را به نقش آموزگار فروکاست که به جای ابتکارعمل آموزش و سازمان می‌دهد:

رشد سازمان‌دهی، گرفتن تمام مواضعی که می‌توانیم با نیروهایمان تسخیر کنیم و حفظ کنیم، بررسی دولت و جامعه، آموزش توده‌ها: امروزه نمی‌توانیم به‌گونه‌ای آگاهانه و روش‌مند هیچ وظیفه‌ی دیگری برای خودمان و سازمان‌هایمان تعیین کنیم. می‌توانیم پیرامون امور پیش‌بینی‌ناپذیر تأمل کنیم، اما نمی‌توانیم با تصمیمات تاکتیکی پیشینی آینده را پیش‌بینی کنیم.[42]

روح ارفورت به‌دنبال وحدت جنبش کارگری واقعی با آموزه‌ی سوسیالیستی بود که هریک جداگانه زاده شده بودند:

اما سوسیالیسم و پیکار طبقاتی شانه به شانه‌ رشد می‌کنند و نه از دل یکدیگر؛ هریک در شرایطی متفاوت سربرمی‌آورند. آگاهی سوسیالیستی مدرن تنها می‌تواند بر پایه‌ی دانش علمی ژرف رشد کند […] حامل علم نه پرولتاریا، بلکه قشر روشنفکران بورژوا هستند [تأکید از کائوتسکی] […] بنابراین آگاهی سوسیالیستی چیزی است که از بیرون به پیکار طبقه‌ی پرولتاریا تزریق می‌شود [von Aussen Hineingetragenes] و نه چیزی که خودجوش [urwüchsig] از درون آن سربرآورد.[43]

لنین این قطعه را با نگاهی موافق نقل می‌کند. اما بیست صفحه بعد، در بازتعبیر آن، نکته‌ای یکسره متفاوت می‌گوید:

آگاهی طبقاتی سیاسی می‌تواند فقط از بیرون به طبقه‌ی کارگر آورده شود، به‌ بیان دیگر از بیرونِ پیکار اقتصادی، از بیرون سپهر مناسبات کارگران و کارفرمایان. سپهری که فقط از آن می‌توان این دانش را کسب کرد، سپهر روابط تمام طبقات و اقشار با دولت و حکومت است، سپهر روابط متقابل تمام طبقات. […] سوسیال‌دموکرات‌ها برای ارائه‌ی دانش سیاسی به کارگران باید به میان تمام طبقات مردم بروند؛ باید واحدهای ارتش‌شان را به هرسو روانه کنند.[44]

این تأویل (بسیار) آزاد درعمل هم‌راستا با فهم وی از ویژگی پیکار سیاسی است که نمی‌توان آن را فقط به مطالبات کارگری فروکاست.

 ژورس که تروتسکی با عبارت «نابغه‌ی التقاطی» از او تجلیل کرد، درک خود از سوسیالیسم را با بازبینی میراث انقلاب فرانسه و نیز در پاسخ به مناقشه‌ی آلمان بسط داد. جمهوری، در حکم مبنایی برای سازمان‌دهی جامعه، همچون جمهوری‌ کاملاً اجتماعی درک می‌شد.[45] پایان‌نامه‌ی دکتری ژورس (به زبان لاتین) پیش‌تر به ارتباط میان دولت و مالکیت پرداخته بود. از نگاه وی، نقد لوتری بر رباخواری پیش‌زمینه‌ی نقد سوسیالیستی بر «قدرت بازتولیدی پولِ رهاشده به حال خود» بود. این ایده به «سوسیالیسم اخلاقی» می‌انجامد، وارث نقد مسیحی بر پول، و نوسازی دولت در حکم قراردادی عقلانی و اهرم ضروری برای رهایی سیاسی:

حقوق سیاسی و اقتصادی هر شهروند بیرون از دولت و قرارداد اجتماعی به دست نمی‌آید؛ بنابراین فردباوری و سوسیالیسم نه در تضاد با یکدیگر، بلکه متحد و سازگار هستند.[46]

بااین‌حال همچنان شکافی میان سوسیالیسم دولتی و نظام اشتراکی به‌جا می‌ماند: اولی درواقع «سرمایه‌داری دولتی در خدمات عمومی» است، حال آن‌که سوسیالیسم «مداخله‌ی جامعه در مناسبات اقتصادی‌ای است که وجود مالکیت میان انسان‌ها خلق کرده است». بنابراین نظام اشتراکی تنها راهکارِ «تجدیدبنا و عمومیت‌بخشی به مالکیت فردی» درون چهارچوب «حاکمیت اقتصادی ملت» است.[47]

ازهمین‌رو ژورس دورنمای زوال دولت را می‌پذیرد، چنان‌که کارکرد عمومی به «کارکرد اجتماعی» بدل شود. او سنگ قانون اساسی 1793 را به سینه می‌زند و هرچیزی متمایز با آن در قوانین اساسی مدرن را وادادگی در برابر روح سرپیچی و امتیازات محافظه‌کارانه می‌داند که عادت‌های سلطنتی در آن به حیات خود ادامه می‌دهد. درحالی‌که از نگاه رزا لوکزامبورگ دموکراسی بورژوایی صرفاً «دموکراسی تخیلی انتزاعی» بود، ژورس پیشنهاد می‌کند «انقلاب پرولتری به انقلاب دموکراتیک بورژوایی پیوند داده شود». او، در مقام مسیحی‌ای نیک‌نفس، «روش سوسیالیستی»‌را روشی علمی می‌داند که «به قانون تکامل اذعان دارد و دوره‌ای بلند از تدارک اقتصادی و سیاسی را بر سراسر اندیشه‌ی انقلابی تحمیل می‌کند».[48] او به همان اندازه یا بیش از آن‌که انقلابی باشد «تکاملی» ‌بود، غایت مطلوب از نظر او همواره از پیش شکل داده شده بود، و دگرگونی اجتماعی متضمن «ایده‌ی آغازین عدالت و قانون» بود، «آرمانی پیش‌پنداشته که انسان دنبال می‌کند». درنتیجه نه فقط بلانکی بلکه مارکس و انگلس را نیز به‌علت درکی توطئه‌آمیز از انقلاب که همچنان بورژوایی بود و پرولتاریا را در جایگاهی فرودست حفظ می‌کرد، ملامت می‌کرد. به همین علت مانیفست کمونیست را همچنان متعلق به «دوره‌ی یوتوپیایی» می‌دانست: «نقشه‌ای موهوم به این امید که کمونیست را می‌توان به انقلاب بورژوایی پیوند زد»[49] بااین‌حال ژورس جهت‌گیری برنشتاین را تأیید نکرد چرا که به‌نظرش «غایت نهایی سوسیالیسم را در ابهام آینده گم می‌کند».[50]

ژورس، برخلاف نقدهایش، در مجادله بر سر استراتژی محتاط و دوپهلو باقی ماند. او در خلال بحث درباره‌ی مشارکتِ میلراندِ[51] سوسیالیست در حکومت بورژوایی، این بحث را ــ همانند کائوتسکی ــ مسئله‌ای تاکتیکی دانست، حال‌آن‌که از نگاه رزا لوکزامبورگ دولت جمهوری شکل عملی هژمونی بورژوازی بود. 

  1. انقلاب در انقلاب

در خلال بحث پیرامون آلمان، لنین همچنان به راست‌کیشیِ مجسم در کائوتسکی وفادار ماند و با تجدیدنظرطلبی برنشتاین و رادیکالیسم رزا لوکزامبورگ مخالفت کرد. هرچند رویکرد خودش او را درگیر معضلی کاملاً متفاوت کرده بود، معضلی که زمان زیادی لازم بود تا کاملاً حل‌وفصل کند. او، در مخالفت با اکونومیسمِ حاکم در سوسیالیسم نوظهور روسی، از همان ابتدا بر ضرورت «کارزار سیاسی گسترده‌ی تقبیح استبداد» پافشاری کرد. بنابراین از اولویت امر سیاسی بر محدودیت‌های رسته‌ای که مبتنی بر دیدگاهی تنگ‌نظرانه از منافع طبقاتی بود دفاع می‌کرد. از نگاه لنین مسئله بر سر ایده‌ی پیش‌رانی بود که منطق‌اش بار دیگر در بحث سال 1921 علیه اپوزیسیون کارگری تکرار شد. مبارزات اقتصادی محلی برای مواجهه با استبداد تزاری در تراز سازمان دولتی ــ‌ یعنی تراز سلطه‌اش ــ کفایت نمی‌کرد:‌ «حزبی برای سراسر روسیه» لازم بود. به‌نظر می‌آید نقد وی بر خودانگیختگی (stikhiinost در زبان روسی درواقع به همان اندازه‌ی «خودانگیختگی» به معنای «آشفتگی» نیز هست) طنینی از خاموشی کائوتسکی پیرامون جنبش‌های توده‌ای آنی را نیز در خود دارد:

کاملاً ممکن و به‌لحاظ تاریخی محتمل‌تر است که استبداد تحت فشار یکی از آن فوران‌ها stikhiinyi یا دشواری‌های سیاسی نامنتظری که مدام از هرسو تهدیدش می‌کند فروبپاشد.

اما هیچ حزب سیاسی، اگر به دام ماجراجویی نیفتاده باشد، نمی‌تواند فعالیت خود را صرفاً بر انتظار چنین فوران‌ها و دشواری‌هایی بنا کند. ما باید راه خود را برویم، بدون انحراف کار نظام‌مند خود را پیش‌ بگیریم، و هرچقدر کم‌تر در محاسباتمان به پیشامدهای نامنتظر تکیه کنیم، بیشتر ممکن است که هیچ «نقطه‌ی عطفی تاریخی» غافلگیرمان نکند.[52]

بنابراین لنین تا زمان جنگ یک کائوتسکیست راست‌کیشِ صریح باقی ماند. ضربه‌ی رأی دادن {سوسیال‌دمکرات} به نفع جنگ (که باورش نمی‌شد)‌ لازم بود تا دریابد چه شکافی میان رویکرد استراتژیک خودش و جهت‌گیری اکثریت انترناسیونال دوم سربرآورده است. گستره‌ی کامل این رویکرد را می‌توان در مفهوم «بحران انقلابی» دید، که در خلال دوره‌ی مقالاتش به‌سال 1905 ساخته‌وپرداخته شد. این مفهوم رابطه‌ای منطقی با مفاهیم تصادف و وضعیت دارد، که فرصت مساعد را برمی‌گزیند و تک‌راستایی زمانی سوسیالیسم بی‌زمان را درهم‌می‌شکند: پیکار آهنگ، نوسان و ضرباهنگ خود را دارد. بدون‌شک شوک هول‌انگیز اوت 1914 بود که به اندیشه‌ی استراتژیک لنین وارد آمد و او را واداشت با انسجام‌بخشیدن به تأملات نظری گوناگون خود گامی تعیین‌کننده بردارد: درک ناگهانی ورشکستگی سوسیال‌دموکرات‌ها و علل آن (شکل‌گیری اشرافیت کارگری، محافظه‌کاری بوروکراتیکِ کادرهای حزب، غرق‌شدن در روزمرگی‌های پارلمانی)؛ تشریح مفهوم امپریالیسم در حکم چندعلت‌مندی جهانی صورتبندی‌های اجتماعی ملی؛ ارزیابی مجدد مسئله‌ی دولت که کمال آن در دولت و انقلاب متجلی شد؛ کشف دوباره‌ی دیالکتیک با مطالعه‌ی علم منطقِ هگل، که در دفترهای فلسفی ثبت شد.[53]

در این بافتار بود که لنین مفهوم بحران انقلابی را نظام‌مند کرد و همین مفهوم راهنمای فعالیتش بین فوریه و اکتبر 1917 شد. این مفهوم گسست از دور باطل انقیاد را ممکن کرد، و درنهایت قدرت‌گیری طبقه‌ای دستخوش تمامی شکل‌های سلطه (از جمله ایدئولوژیک) را باورپذیر کرد، فقط کافی بود روال جاری بازتولید اجتماعی درهم‌شکسته شود. توصیف عمومی کاملاً مشهور است: بحران هنگامی رخ می‌دهد که بالادستی‌ها دیگر نمی‌توانند همچون گذشته حکومت کنند …؛ هنگامی که زیردستان دیگر نمی‌توانند تاب بیاورند…؛ هنگامی که میانه‌ها مردد می‌شوند و به اردوگاه انقلابی می‌غلطند…[54] این سه عنصر ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر دارند. بنابراین بحران انقلابی بحرانی سیاسی است، و نه صرفاً گسترش اعتراضات یا پیکار اتحادیه‌ای، حتی اگر ماهیتاً متعلق به طبقه‌ی کارگر باشد. بحران انقلابی «بحران ملیِ» کل مناسبات اجتماعی است (لنین مدام بر این نکته تأکید می‌کند) و ارتباطی تنگاتنگ با دیگر مفهوم استراتژیک حیاتی دارد، یعنی مفهوم دوگانگی قدرت میان دو مشروعیت متضاد. چنین وضعیتی فقط هنگامی باورپذیر است که ابزارهایی شکل بگیرد که بتواند به‌گونه‌ای بهتر یا متفاوت کارکردهایی را انجام دهد که سازوبرگ دولتی پیشین ــ فلج‌شده، یا در فرآیند فروپاشی ــ دیگر از پس انجام آن برنمی‌آید.

به‌علاوه، شکل‌های جدیدی باید پدیدار شوند: شکل‌هایی که نه‌فقط دموکراتیک‌تر، بلکه در انجام کارکردهای ضروری زندگی روزمره‌ی اکثریت مردم اثربخش‌ترند. ازاین‌رو بحران ملی مسئله‌ی هژمونی را در خود دارد.

از آن‌جا که این بحران می‌تواند به پیروزی بینجامد، ضروری است که عنصر چهارمی به سه عنصری که لنین برشمرد بیفزاییم: طرحی آگاهانه و نیرویی قادر به ابتکار در تصمیم‌گیری.[55] حزب دیگر آموزگاری کائوتسکی‌وار نیست که وظیفه‌اش محدود به آگاهانه‌کردنِ تجربه‌ی ناآگاه و روشن کردن راهی باشد که تاریخ پیش‌تر طرح‌ریزی کرده است. حزب به عاملی استراتژیک بدل می‌شود که می‌تواند مجال مساعد را از آنِ خود کند، می‌تواند ــ اگر ضروری بود ــ پس‌روی منظمی سازمان دهد، می‌تواند ابتکارعمل در پاتک و سیر پیکار طبقاتی را به دست بگیرد. اگر انقلاب نخستین و مهم‌ترین خیزش اجتماعی باشد، سرنوشت آن در وجوه سیاسی و نظامی، در پیشامدی که ساعت‌ها هم‌ارز روزها هستند و روزها همتای سال‌ها، تعیین می‌شود. به همین علت است که باید (برخلاف گفته‌ی کائوتسکی) انقلاب را از طریق ایجاد جمعی قادر به ایفای نقش در شرایط دشوار «تدارک» دید، بدون آن‌که در نخستین رویارویی از پا بیفتد و با نخستین مانع چندپاره شود. فقط و فقط انباشت منفعل نیروها و آموزش صحیح کادرهای حزبی تصمیم و عمل را ممکن نمی‌کند؛ کیفیت پیوندها با جنبش اجتماعی و مشروعیت سیاسی و اجتماعی مسیر آن است که حکم عامل تعیین‌کننده را دارد.[56]

بنابراین استراتژی انقلابیِ متکی به مفاهیم بحران انقلابی و قدرت دوگانه حاکی از درکی یکسره متفاوت با درک سنتِ ارفورت است. حزب دیگر صرفاً محصول رشد اجتماعی و بلوغ پرولتاریا نیست. حزب دست به عمل می‌زند تا توان نیروها را تغییر دهد و اتحادهای ضروری برپا کند. به‌بیان دیگر در سیاست مداخله می‌کند. بنابراین اندیشه‌ی استراتژیک لنین از بیخ‌وبُن با ایده‌ی چپ‌روانه‌ی مکانیکی «نظریه‌ی تهاجم» متفاوت است. این بار دیگر در ارزیابی وی از کنش فاجعه‌بار مارس 1921 در آلمان دیده می‌شود، و در ملامتی که به حامیانش روا داشت که «فعلیت انقلاب» را به معنای یک دوره، که به معنایی بلافصل و پیوسته تعبیر کرده بودند. آن‌ها نه بر حسب چرخه‌های اقتصادی، چرخه‌های تجربه و فراز و فرود پیکارها (و آگاهی)، بلکه بر اساس زمان‌مندی تک‌راستایی می‌اندیشیدند، متقارن با گام‌های حلزون‌وار رفرمیسم پارلمانی. زمان برای آنان فقط به انباشتی برگشت‌ناپذیر و انتخاباتی بدل شده بود. پس استراتژی در ترکیب با درکی تکاملی از جنبش کارگری، به یورشی دائمی و بی‌زمان در سطوح سازمانی، سیاسی و نظامی فروکاسته می‌شد.[57]

لنین، در برابر «اکونومیست‌ها»یی که موضوع جدل وی در چه باید کرد؟ بودند، با واژگانی تحسین‌آمیز به مقاله‌ای از کائوتسکی اشاره کرد که پیرامون برنامه‌ی حزب سوسیال‌دموکرات اتریش در دی نویه تسایت منتشر شده بود. این متن منطق صریح ارفورت در التقاط میان واقعیت جنبش کارگری و آموزه‌ی سوسیالیستی را ادامه می‌دهد:

اما سوسیالیسم و پیکار طبقاتی شانه به شانه‌ رشد می‌کنند و نه از دل یکدیگر؛ هریک در شرایطی متفاوت سربرمی‌آورند. آگاهی سوسیالیستی مدرن تنها می‌تواند بر پایه‌ی دانش علمی ژرف رشد کند […] حامل علم نه پرولتاریا، بلکه قشر روشنفکران بورژوا هستند [تأکید از کائوتسکی] […] بنابراین آگاهی سوسیالیستی چیزی است که از بیرون به پیکار طبقه‌ی پرولتاریا تزریق می‌شود [von Aussen Hineingetragenes] و نه چیزی که خودجوش [urwüchsig] از درون آن سربرآورد.[58]

بنابراین کائوتسکی از استقلال نسبی نظریه و نقش آموزشی حزب دفاع می‌کند و در عین حال بر رابطه‌ی نابرابر آموزگار و آموزنده پافشاری می‌کند.

لنین، با نقل‌قول از کائوتسکی در حکم شاهد دعوی‌اش علیه جریانات اکونومیستی درون حزب، خود را در پس اقتداری پنهان کرد که هنوز زیر سؤال نرفته بود. بااین‌حال دیدیم که چند صفحه بعد ــ عمداً یا سهواً ــ کلمات و معنای متن را تغییر می‌دهد:

 آگاهی طبقاتی سیاسی می‌تواند فقط از بیرون به طبقه‌ی کارگر آورده شود، به‌ بیان دیگر از بیرونِ پیکار اقتصادی، از بیرون سپهر مناسبات کارگران و کارفرمایان. سپهری که فقط از آن می‌توان این دانش را کسب کرد، سپهر روابط تمام طبقات و اقشار با دولت و حکومت است، سپهر روابط متقابل تمام طبقات. […] سوسیال‌دموکرات‌ها برای ارائه‌ی دانش سیاسی به کارگران باید به میان تمام طبقات مردم بروند؛ باید واحدهای ارتش‌شان را به هرسو روانه کنند. ما عامدانه این فرمول بی‌پرده را انتخاب می‌کنیم، عامدانه خود را به این شیوه‌ی به‌شدت ساده‌شده بیان می‌کنیم، نه به این خاطر که خود را به دل تناقض‌ها بیندازیم، بلکه برای این‌که اکونومیست‌ها را «واداریم» وظیفه‌هایی را که بی‌توجیه وانهاده‌اند درک کنند، تا با صدای بلند تفاوت میان سیاست اتحادیه‌ای و سوسیال‌دموکراتیک را به آنان گوشزد کنیم، چیزهایی که از درکش سر باز زده‌اند.[59]

این قطعه به‌روشنی بافتار و اختلافات جدل علیه اکونومیست‌ها را یادآوری می‌کند. لنین با بازنویسی عبارات کائوتسکی، و باوری یقین به این که به او وفادار است، درواقع حرفی یکسره متفاوت می‌زند. نخست، آگاهی سیاسی بیرون از پیکار اقتصادی شکل می‌گیرد، بیرون از سپهر واحد تولید، اما نه بیرون از پیکار طبقاتی. و سپس، دانش مناسبات اجتماعی لازم است، نه علمی در انحصار روشنفکران، بلکه دانش رابطه‌ی متقابل تمام طبقات ــ با یکدیگر و با دولت ــ به‌بیان‌دیگر، از منظر تمامیت مناسبات تولید، گردش، و بازتولید که سرشت‌نمای سرمایه است. دست‌آخر، برای خلق این دانش، سیاست‌های حزبی، برخلاف سیاست‌های اتحادیه‌ای، باید مداخله‌ی نیروهایش میان تمام طبقات مردم را ترکیب کند، و نه فقط در چهارچوب جامعه. بنابراین او منطقی از هژمونی را تعریف کرد که یکسره متضاد کارگرگرایی محدود یا جبرباوری اقتصادی است. او خود را در مقام متفکر اصیل سیاست به‌مثابه‌ی هنر استراتژی تثبیت کرد. این اندیشه‌ی استراتژیک در سراسر رخدادهای حیاتی فوریه تا اکتبر 1917، به‌کمک توانایی‌اش در همخوانی با فراز و فرودها، کشف توازن نیروها، قاپیدن فرصت‌های کنش، تغییر شعار و گرفتن ابتکار عمل، دامنه‌ی گسترده‌ی خود را نشان داد.[60]

سال‌های میان دو جنگ دوره‌ی جوش‌وخروش و بی‌ثباتی بود، مهم‌تر از همه پیامدهای انقلاب روسیه و پیکار با فاشیسم. مجادلات عظیمی که به جدایی انترناسیونال دوم و سوم انجامید بر «درس‌های اکتبر»، درک‌های متفاوت از دولت و دموکراسی، چندوچون حزب انقلابی و مسئله‌ی استعمار متمرکز بود. بااین‌حال، در فراسوی ترکیب نظریه و سازمان، دلالت‌های استراتژیک تجربیات روسیه، آلمان و ایتالیا فقط تا حدی بررسی شد.[61] از پنجمین کنگره‌ی کمینترن به بعد، ارزیابی شکست اکتبر 1923 آلمان تحت‌الشعاع مبارزه‌ای فرقه‌ای قرار گرفت که روز بعد از مرگ لنین آغاز شد. بحثی که به تازگی بر سر مطالبات دوره‌ی گذار، جبهه‌ی متحد و دولت کارگری آغاز شده بود با مانعی ناگهانی روبرو شد. هرچند این بحث از طریق تأملات منفرد گرامشی و نوشته‌های اپوزیسیون چپ ادامه یافت.

تضاد پارادایمی میان شرق و غرب، تفاوت میان دولت‌هایی را برجسته کرد که به سازوبرگ سرکوب‌گرانه‌شان و دولت‌هایی با ریشه‌های محکم در جامعه فروکاسته شد، که درنتیجه دومی نهادینه‌‌سازی پرقدرت اتحادیه‌ای و پارلمانی قدرتمند جنبش کارگری را در اختیار دارد. از این نتیجه گرفته می‌شد که در غرب تسخیر قدرت دشوارتر و حفظ آن آسان‌ به نظر می‌آید، و ضروری است میان به‌کارگیری عام درس‌های اکتبر و ویژگی‌های شرقی و روسی آن تمایز قائل شد. بنابراین تروتسکی فروپاشی سهمگین دولت ملی را در نظر داشت، که از دل آن شکل بدیل قدرت می‌توانست به‌سرعت سربرآورد. اما وی امکان بحرانی طولانی و کُند را نیز در نظر داشت، که تمرین تدریجی حفظ قدرت را عملی می‌کرد. به‌این‌ترتیب کنترل کارگری ــ همان‌طور که راست‌کیشی نوظهور ادعا می‌کرد ــ منحصر به اوضاع متشنج قدرت دوگانه نبود و می‌توانست در تجربه‌های محلی آغاز شود. این رویکرد متفاوت در حالت کلی منحصر به الزامات دوران گذار، تعاونی‌ها و غیره باقی ماند. مسئله‌ی مهم برای تروتسکی ‌گریز از بتوارگی شکل‌ها و شعارهای سازمانی بود، فارغ از توازن نیروها و شرایط انضمامی.

بنابراین بحث‌های ناتمام عمده در سال‌های بین جنگ بیشتر پیرامون نظام‌‌مندسازی استراتژیک انگاره‌های مرتبط با مطالبات دوران گذار، جبهه‌ی متحد و هژمونی بود. بحث بر سر برنامه‌ی کمینترن در تابستان 1922 در حین تدارک برای کنگره‌ی سوم آغاز شد و تا پنجمین کنگره، در پرتو اکتبرِ آلمان و شکست آن، ادامه یافت.[62] این بحث تا حد زیادی در «مطالبات دوره‌ی گذار» متبلور شد، که قرار بود از تمایز سنتی میان برنامه‌ی حداقلی و حداکثری و تضاد صوری اصلاح و انقلاب فراتر رود. نکته این بود که به جای اطلاق ارزشی ذاتی به این مطالبات، کارکردی پویا برایشان قائل شد که لاجرم توازن نیروها را برهم بزند. بنابراین صورت‌بندی و اجرای آن‌ها با مسئله‌ی جبهه‌ی متحد در عمل و ماحصل حکومتی آن پیوند داشت. فرمول جبری «دولت کارگری» ناگزیر گوناگون‌ترین و گاهی متضادترین تفسیرها را به همراه آورد.

صورتبندی جبهه‌ی متحد در «نامه‌ی سرگشاده»ی رادک و پل لوی در ژانویه‌ی 1921 که اقدام مشترک با متحدان سوسیال‌دموکرات را مطرح می‌کرد، به بوته‌ی آزمون گذاشته شد؛ نامه، با پیش‌بینی تغییر مسیر کنگره‌ی سوم کمینترن، نوعی پیش‌نمایش بود. رادک در «ملاحظات مشروط»اش در ژوئیه‌ی 1922 «درباره‌ی مسئله‌ی برنامه‌ی کمینترن» کوشید نخستین درس‌ها را استخراج کند:

عصر انقلاب که در مقیاس جهانی دهه‌ها طول خواهد کشید، صرفاً به دلیل همین مدت، استخراج درس‌هایی را از دورنمایی کلی ناممکن می‌کند. این امر مجموعه‌ای از مسائل مشخص را پیش پای احزاب کمونیست می‌گذارد که تاکنون به‌گونه‌ای تجربی حل‌وفصل می‌شدند. موضوع درباره‌ی مسائل اقتصادی و سیاسی است نظیر رویکرد مرتبط با دفاع از دموکراسی بورژوایی، رویکرد مرتبط با سیاست‌های جهانی سرمایه‌داری […]. پس‌پشت این مسائل، معضلِ سرشت مرحله‌ی فعلی انقلاب جهانی نهفته است، به بیان دیگر مسئله‌ی علم به این‌که آیا باید مطالبات دوره‌ی گذار را مطرح کنیم یا نه، که به‌هیچ‌وجه مشخص‌کردن دیکتاتوری پرولتاریا، مثلاً مشابه با مطالبات انضمامی برنامه‌ی اسپارتاکوس، نیست، بلکه مطالباتی است که می‌بایست طبقه‌ی کارگر را به پیکاری سوق داد که می‌تواند به پیکار برای دیکتاتوری پرولتاریا بدل شود.[63]

رادک سپس جدایی میان تاکتیک و اصول برنامه‌ای را نفی می‌کند:

این تمایز سفت‌وسخت میان مسائل تاکتیکی و مسائل برنامه‌ای تاکنون سرشت‌نمای اپورتونیسم بود، که با کمال میل خلوص برنامه را حفظ می‌کرد تا دستش برای انجام هرنوع کثافتکاری در عرصه‌ی عمل باز بماند.[64]

بوخارین، معمار پیش‌نویس برنامه در 1922 و حتی مخالف تجربه‌ی نپ و بازگشت به جبهه‌ی متحد، پس از دهمین کنگره‌ی حزب کمونیست اتحاد شوروی و سومین کنگره‌ی جهانی کمینترن به جهت‌گیری جدیدی روی آورد. او سپس پیکار میان مارکسیسم راست‌کیش آلمانی و مارکسیسم تجدید‌نظرطلب را بازبینی کرد و مدعی «تمکین تمام‌عیار» اولی به دومی شد: «پیش‌تر به این مسئله بی‌توجه بودیم، اما امروز می‌توانیم آن را آشکارا و به‌صراحت اعلام کنیم، و نیز می‌توانیم دریابیم چرا رخ داده است.» او بر بدفهمی نقش دولت تأکید می‌کند اما در ادامه مطالبات دوران گذار را جدی نمی‌گیرد و آن را به شعارهای موقتی فرومی‌کاهد.

تالهایمر در گزارشش به کنگره‌ی چهارم بار دیگر دلایلی برای گسست نظری ناشی از اعتصاب توده‌ای در حزب سوسیال‌دموکرات آلمان مطرح کرد: «کافی است تاریخ بین‌الملل دوم و چندپارگی‌اش را به‌یاد آوریم تا دریابیم دقیقاً همین جدایی مسائل تاکتیکی و اهداف فراگیر است که سرآغاز لغزش اپورتونیستی [dérapage opportuniste] آن به شمار می‌آید .[65] این لغزش با بحث میان برنشتاین و کائوتسکی بر سر تاکتیک آغاز شده بود، اما «در ادامه اهداف نهایی از نظر دور داشته شد»:

درواقع تفاوت خاص میان ما و سوسیالیست‌های اصلاح‌طلب این نیست که ما علاقه‌مندیم مطالبات اصلاح‌طلبانه را از برنامه‌مان (فارغ از هر نامی که به آن‌ها می‌دهیم) کنار بگذاریم تا آن مطالبات را «در پستو» بگذاریم، بلکه درواقع این است که ما این مطالبات دوره‌ی گذار، همین شعار‌های دوره‌ی گذار، را در رابطه‌ای تنگاتنگ با اصول و اهدافمان قرار می‌دهیم.[66]

لنین، تروتسکی، رادک و بوخارین برای حل‌وفصل رویارویی با تالهایمر بیانیه‌ای مسالمت‌آمیز صادر کردند:

بحث بر سر مسئله‌ی دانشی که این صورتبندی می‌تواند به مطالبات دوره‌ی گذار بدهد، و به‌ویژه جایگاه این مطالبات در برنامه، این برداشت کاملاً نادرست را پدید آورده که انحرافاتی از مسیر درست وجود دارد. نماینده‌های روسیه تأیید می‌کنند که وارد کردن مطالبات دوره‌ی گذار در برنامه‌ی بخش‌های ملی، و نیز صورتبندی کلی آن‌ها و توجیه نظری‌شان در بخش کلی برنامه، نباید انگ اپورتونیسم بخورد.[67]

این بیانیه‌ی عام بحث را در معنایی همساز با رویکرد جبهه‌ی متحد و کسب اکثریت میان توده‌ها، در برابر وسوسه‌های توطئه‌گرانه‌ای که در اقدام مارس 1921 آشکار شده بود، فروننشاند.

بوخارین و تالهایمر در کنگره‌ی پنج جبهه‌ای مشترک تشکیل دادند علیه «گردش به چپ» و «بلشویکی‌نمایی» که زینوویف در پاسخ به شکست اکتبر آلمان از آن حمایت می‌کرد. گزارش تالهایمر می‌کوشید با نیم‌نگاهی به پیش‌بینی پیامدهایش برای مسئله‌ی کشاورزی، مسئله‌ی ملی و جایگاه روشنفکران، میان شرایط گوناگون بر اساس میزان رشد سرمایه‌داری در هر کشور تمایز قائل شود. وی در این گزارش برای نخستین بار به معضل فاشیسم پرداخت. مسئله‌ی برنامه در تعلیق گذاشته شد، اما در کنگره‌ی ششم بار دیگر مطرح شد، این‌بار در شکل مانیفستی که سویه‌ی اعلامیه‌ای آن تا حدی بحث استراتژیک را کنار می‌زد.[68] گرامشی و تروتسکی هریک جداگانه تأملی استراتژیک دنبال می‌کردند، به‌اصطلاح برنامه‌ای برای دوره‌ی گذار که از نظر تروتسکی ترکیبی مشروط از آن بود.[69] این برنامه‌ می‌بایست «ذهنیت [کارگران] را با حقایق عینی همساز کند، تا سبب شود کارگران وظایف عینی را درک کنند.»[70] بنابراین مسئله نه بر سر همراهی با ذهنیت توده‌ها، بلکه ترسیم دورنمایی برابر با وضعیت و دشواری‌های آن بود: «طبعاً اگر چشمانم را ببندم می‌توانم برنامه‌ای خوشبینانه بنویسم که هرکس با آن موافق باشد. اما این برنامه هیچ ربطی به وضعیت ندارد؛ و شکی نیست که برنامه باید به وضعیت مربوط باشد.»[71]

تروتسکی، در بحث با مبارزان آمریکایی، تأکید کرد:

آغاز برنامه کامل نیست. نخستین فصل آن فقط اشاره‌وار است و بیانی کامل ندارد. پایان برنامه نیز ناقص است چرا که در آن حرفی از انقلاب اجتماعی، تسخیر قدرت از طریق قیام، دگرگونی جامعه‌ی سرمایه‌داری به دیکتاتوری، و دیکتاتوری به جامعه‌ی سوسیالیستی نمی‌زنیم. درنتیجه این برنامه فقط خواننده را به آستانه می‌رساند. این برنامه‌ای است برای عمل از امروز تا سرآغاز انقلاب سوسیالیستی… دو خطر در تکمیل برنامه نهفته است. نخست ماندن در خطوط انتزاعی و تکرار شعار کلی بدون ارتباط واقعی با اتحادیه‌های کارگری در محل خود آن‌ها. این مسیر انشعاب فرقه‌گرایانه است. خطر بعدی خلاف اولی است، همخوانی افراطی با شرایط محلی، با شرایط خاص و خارج شدن از خط انقلابی.[72]

وی برای مثال به سکوت مبارزان آمریکایی درباره‌ی تسلیح پیشگامان اعتصاب اشاره کرد.

بحث‌های دهه‌ی 1920 به شفاف‌سازی‌ِ نسبیِ اصول انجامید. گفته شد که این اصول نه صورتبندی برنامه‌ای کلی را در بر دارند و نه راهنمای کاربری یا گفتاری درباره‌ی روش، فراتر از تحلیل مشخص از شرایط مشخص، از ارزیابی دقیق توازن نیروها و سطح آگاهی‌اند. آن‌ها همچنان سرگشتگی خاصی پیرامون مسئله‌ی حکومت و رابطه‌اش با نهادها داشتند، و نیز بر سر مناسبات میان طبقات، حزب و دولت: شفاف‌سازی استقلال جنبش‌های اجتماعی و اتحادیه‌ای از دولت و احزاب، و نیز مسئله‌ی مهم پلورالیسم سیاسی، همه و همه درواقع پس از دهه‌ی 1930 آغاز شد.[73] 

  1. فرضیه‌های استراتژیک

مفهوم استراتژی انقلاب مفصل‌بندی زمان‌ها و مکان‌ها است. تاریخ و رخداد، کنش و فرآیند، تسخیر قدرت و «انقلاب مداوم» را ترکیب می‌کند. انقلاب‌های سده‌ی بیستم این امکان را فراهم می‌کند که فرضیه‌های استراتژیک مهمی تدوین کنیم. فرضیه‌ی اعتصاب عمومی شورش‌گرانه متأثر از کمون پاریس و قیام اکتبر بود؛ شامل مقابله با نتیجه‌‌ای سریع؛ مسئله‌ی اصلی گرفتن مهار سرمایه و مراکز قدرت دولتی است. فرضیه‌ی جنگ مردمی طولانی متأثر از انقلاب‌های چین و ویتنام بود. این فرضیه شامل تأسیس پایدار قدرت سرزمین دوگانه و مناطق آزادشده‌ی خودگردان است. تجربه‌های سده‌ی بیستم، از انقلاب آلمان تا انقلاب نیکاراگوئه، از جنگ داخلی اسپانیا تا جنگ‌های آزادی‌بخش ملی و انقلاب کوبا، حاکی از ترکیبی متغیر از این ویژگی‌های اصلی است. اما تمام استراتژی‌های سرنگونی مقوله‌های سیاسی مدرنیته را باوجود تغییر معنایشان وام گرفته‌اند: حاکمیت، اما دموکراتیک و مردمی؛ شهروندی، اما اجتماعی؛ رهایی سرزمین و انترناسیونالیسم؛ جنگ، اما جنگ مردمی. از همین‌رو، شگفت‌آور نیست که بحران پارادایم سیاسی مدرنیته در بحران استراتژی‌های سرنگونی که با گسست در شرایط مکانی ـ زمانی‌شان آغاز می‌شود، منعکس می‌شود.

آنری لوفور معتقد است که رشد دانش مستلزم اجرای فرضیه‌های استراتژیک است. این فرضیه‌ها به حقیقتی جاودانی متعهدند بی‌آنکه ادعای آن را داشته باشند: دیر یا زود، «بازی استراتژیک ناکام می‌ماند». فضای استراتژیک عرصه‌ی نیرو و بازی مناسبات است. فضای سلطه‌ی دولتی فضایی است که استراتژی‌ها در آن به‌کار گرفته می‌شوند، و مکان‌هایی که باید اشغال شوند، هدف‌هایی که باید حاصل شوند و مراکزی که باید محاصره شوند براساس آن استراتژی‌ها تعیین می‌شوند.[74]

مسئله‌ای که در جستار حاضر طرح شد محدود به پیکار برای تسخیر قدرت سیاسی در سطح ملی است، که آن را «استراتژی محدود» می‌نامیم تا آن را از «استراتژی گسترده» در زمان و مکان، مرتبط با نظریه‌ی انقلاب مداوم، متمایز کنیم. در بافتار جهانی‌سازی، دولت ـ ملت‌ها ضعیف می‌شوند و جابجایی‌های معین حاکمیت به نفع نهادهای فراملی صورت می‌پذیرد. اما سطح ملی به‌گونه‌ای مشروع مناسبات طبقاتی را پی‌ریزی می‌کند، سرزمینی برای دولت گرد می‌آورد، و درون سطح متحرک فضاهای استراتژیک تعیین‌کننده می‌ماند.[75]

نقدهای دیدگاه «مرحله‌باور» از فرآیند انقلابی (که تسخیر قدرت را به «پیش‌شرط مطلق» تمام دگرگونی‌های انقلابی بدل می‌کند) کاریکاتوروار یا بی‌ربط به مناقشات درون جنبش‌های انقلابی هستند. اگر مسئله‌ی استراتژیک گاهی می‌توانست در صورتبندی «هیچ‌بودگان چگونه هرچیز می‌شوند؟» خلاصه شود، به دلیل تأکید بر این حقیقت بود که گسست انقلابی جهشی پُرمخاطره است که مسافری پنهان (بوروکراسی) می‌تواند منفعت ببرد. بنابراین باید شایسته باشد. نمی‌توان گفت که پرولتاریا پیش از تسخیر قدرت هیچ‌ است؛ و حتمی نیست که باید هرچیز شود! این بدیل همه و هیچ، که از سرود انترناسیونال وام گرفته شده است، قصد دارد بر عدم‌تقارن ساختاری انقلاب (سیاسی) بورژوایی و انقلاب اجتماعی تأکید کند، اولی مناصب به‌ارث‌رسیده‌ی قدرت فرهنگی و اقتصادی را ادامه می‌دهد، حال‌آن‌که دومی با شکلی از قدرت درمی‌افتد که به‌ همان اندازه اقتصادی است که سیاسی و فرهنگی.

طرح مقولات جبهه‌ی متحد، مطالبات دوره‌ی گذار و حکومت کارگری که تروتسکی، تالهایمر، رادک و کلارا زتکین هریک به شیوه‌ی خود در مباحثات برنامه‌ای کمینترن تا کنگره‌ی ششم از آن‌ها دفاع می‌کردند، دقیقاً با این هدف بود که رخداد انقلابی با شرایط مقدماتی، اصلاحات با انقلاب، و جنبش با غایت مفصل‌بندی شود. مفهوم هژمونی و «جنگ موضعی» در همان مسیر حرکت می‌کرد.[76] تضاد میان شرق (که فرض می‌شود دولت در آن آسان‌تر تسخیر می‌شود، اما حفظ آن دشوارتر است) و غرب به همان دغدغه‌ها بازمی‌گردد. این رویکردها با نظریه‌ی فروپاشی مقدر (Zusammenbruchtheorie) در تضاد بود، که در اواخر دهه‌ی 1920 اقتصاددانان و ایدئولوگ‌های راست‌کیشی نوظهور استالینیستی از آن دفاع می‌کردند.

ما در دهه‌ی 1960 علیه دیدگاه‌های خودانگیخته‌گرای فرآیند انقلابی و دیدگاه سکون‌باور ساختارگرا، بر نقش «عامل سوبژکتیو» و اهمیت «فرضیه‌های استراتژیک»، نه اهمیت مدل‌ها، تأکید کردیم. مسئله بر سر نوعی خودنمایی واژگانی نیست. مدل‌ها چیزی هستند که با کمک دستورالعمل کپی‌برداری می‌شود. فرضیه راهنمای عمل است که از تجربه‌های گذشته تغذیه می‌کند، اما در پرتو تجربیات جدید و پیشامدهای سراسر جدید پذیرا و تعدیل‌پذیر است. فرضیه هیچ ربطی به گمانه‌زنی ندارد، بلکه به چیزی مربوط است که از تجربیات گذشته می‌توان حفظ کرد (که تنها مصالح در دسترس هستند)، علم به این است که آینده هرگز صرفاً تکرار آن تجربیات نیست: انقلابی‌ها همواره به مخاطراتی تن می‌دهند مشابه با سربازان، که درباره‌‌شان می‌گویند همواره در نبردهای دیروز می‌جنگند.

از رخدادهای انقلابی سده‌ی بیستم (انقلاب‌های روسیه و چین، و نیز انقلاب آلمان و جبهه‌ی خلق در جنگ داخلی اسپانیا، جنگ استقلال ویتنام، مه 1968، انقلاب گل میخکِ پرتقال، اتحاد خلق در کودتای شیلی، انقلاب‌های آمریکای مرکزی و…) دو فرضیه‌ی اصلی می‌توان برداشت کرد. آن‌ها به دو نوع اصلی بحران ارتباط دارند، دو شکل از قدرت دوگانه، دو شیوه‌ی رفع تضاد طبقاتی.

دوگانگی قدرت از منظر فرضیه‌ی اعتصاب شورشی، مستلزم شکلی اساساً شهری است، از نوع کمون (نه‌فقط کمون پاریس، بلکه شورای پتروگراد، قیام هامبورگ، قیام کانتون، قیام‌های 1936 و 1937 در بارسلونا…). دو قدرت متخاصم نمی‌توانند مدتی طولانی در فضایی متمرکز دوام داشته باشند. پرده‌ی آخر به‌سرعت تحمیل می‌شود، که می‌تواند به تقابلی مداوم بینجامد: جنگ داخلی در روسیه، جنگ استقلال در ویتنام پس از قیام 1945… از منظر این فرضیه‌، کارکرد سربازان متشکل و تضعیف روحیه‌ی ارتش (در اکثر موارد، سربازان وظیفه) نقشی مهم ایفا می‌کند.[77]

دوگانگی قدرت از منظر جنگ طولانی مردمی، مستلزم شکلی سرزمینی است (مناطق آزادشده‌ی خودگردان) که می‌توانند برای دوره‌ای طولانی در تقابل با نظم مستقر هم‌زیستی داشته باشند. مائو برخی از شرایط آن را در سال 1927 در جزوه‌ای به نام «چرا قدرت سیاسی سرخ می‌تواند در چین برپا شود؟» خلاصه کرد. تجربه‌ی ینان تجسم این فرضیه در دهه‌ی 1930 بود. در حالی که در اعتصاب شورش‌گرانه‌ی عمومی، نهادهای قدرت به‌لحاظ اجتماعی متأثر از شرایط شهری تعیین می‌شوند (کمون پاریس، سوویت‌ها، شوراهای کارگری، کمیته‌های شبه‌نظامی کاتالونیا، کوردون‌های صنعتی و کماندوهای اشتراکی در شیلی…)، در جنگ مردمی آن‌ها در «ارتش خلق» متمرکز می‌شوند که اکثر اعضای آن دهقان هستند.

میان این دو فرضیه‌ی ناب گستره‌ای کامل از گونه‌ها و ترکیب‌های میانی وجود دارد. انقلاب کوبا، به‌رغم افسانه‌ی کانونی‌[78] (که از جمله در کتاب انقلاب در انقلابِ دبره ساده‌سازی شد)، کانون چریکی ــ در حکم هسته‌ی ارتش شورشی ــ را با تلاش‌هایی در سازمان‌دهی اتحادیه‌ای و اعتصاب‌های عمومی در هاوانا و سانتیاگو پیوند داد. ارتباط میان این‌دو بغرنج بود، چنان‌که در مکاتبات فرانک پائیس، دانیل راموس لاتور، و خود چه‌گوارا پیرامون تنش‌های مکرر میان la selva [جنگل] و el llano [دشت] مشهود است.[79] روایت رسمی با اغراق در حماسه‌ی قهرمانی گرانما[80] و بازماندگانش، به‌کار تقویت مشروعیت «جنبش 26 ژوئیه» و گروه رهبری کاسترویی در مقابل درکی پیچیده‌تر از فرآیند و بازیگران آن به کار می‌آید. این روایت افسانه‌آلود از انقلاب کوبا با انتخاب چریک روستایی به‌عنوان الگو، بر تجربه‌های دهه‌ی 1960 (در پرو، ونزوئلا، نیکاراگوئه، کلمبیا، بولیوی) تأثیر گذاشت. مرگ در حین نبردِ دلا پونته و لوباتون، کامیلو تورز، یون سوسا، لوسیو کابانیاس در مکزیک، ماریگلا و لامارکا در برزیل، سفر تراژیک چه گوارا در بولیوی، نابودی تقریبی ساندنیست‌ها در 1967 در پانکاسان و فاجعه‌ی تئوپونته در بولیوی، همه و همه نشان‌گر این چرخه هستند.

در اوایل دهه‌ی 1970 فرضیه‌ی استراتژیک حزب کارگران انقلابی آرژانتین و میرِ شیلی بیشتر متأثر از نمونه‌ی ویتنامیِ جنگ خلق بود (و در مورد حزب کارگران انقلابی آرژانتین، روایتی افسانه‌ای از جنگ استقلال الجزایر). تاریخ جبهه‌ی ساندنیستی، تا زمان پیروزی‌اش بر دیکتاتوری سوموزا در 1979، نمایان‌گر ترکیب این جهت‌گیری‌های مختلف است. گرایش «جنگ طولانی خلقِ» توماس بورخه بر شکل‌گیری نیروهای چریکی در کوهستان‌ها و ضرورت دوره‌ای طولانی از انباشت تدریجی نیروها تأکید می‌کرد. «گرایش پرولتری» (به رهبری هایمه ویلاک) بر تأثیرات اجتماعی رشد سرمایه‌داری در نیکاراگوئه و تقویت طبقه‌ی کارگر در عین حفظ دورنمای انباشت درازمدت نیروها در دورنمای «مجال قیام» تأکید داشت. گرایش ترسریستی (مورد حمایت براداران اورتگا)، که ترکیبی از دو گرایش دیگر بود، مفصل‌بندی جبهه‌ی جنوب با خیزش ماناگوا را ممکن کرد.

اومبرتو اورتگا پس از آن وقایع تفاوت‌ها را این‌طور خلاصه کرد:

منظورم از انباشت منفعل نیروها رویه‌ی عدم دخالت در پیشامدهاست، رویه‌ی گرفتن نیرو در عین کناره‌گیری؛ خط‌مشی‌ای منفعل پیرامون اتحادها. این دیدگاهی انفعالی است که باور دارد بدون نبرد با دشمن می‌توان اسلحه انبار کرد و شمار نیروها در سازمان را افزایش داد، در عین نشستن در کناره‌ها، بدون حضور در میان توده‌ها.[‌81]

او همچنین تأیید کرد که شرایط، نقشه‌ی همه را ناکام کرده بود: «ما فراخوانی برای خیزش منتشر کردیم. دسته‌ای از رخدادها و شرایط عینی ناگهان پدید آمد که نگذاشت بهتر آماده شویم. نمی‌توانستیم قیام را متوقف کنیم. جنبش توده‌ای از توانایی نیروهای پیشگام برای رهبری فراتر رفت. ما بی‌شک نمی‌توانستیم با آن جنبش توده‌ای مخالفت کنیم و جلوی بهمن را بگیریم. برعکس، باید خود را در صف مقدم قرار می‌دادیم تا رهبری را به دست بگیریم و آن را تا حدی جهت‌دهی کنیم.»[82] و در پایان: «استراتژی قیام ما متمرکز بر توده‌ها بود، نه بر ملاحظات نظامی. درک این نکته مهم است.»[83] گزینه‌ای استراتژیک عملاً شامل تنظیم اولویت‌های سیاسی، عرصه‌های مداخله و شعارهاست، و همین سیاست اتحادها را تعیین می‌کند.

از روزهای جنگل تا تندر در شهر، روایت ماریو پایه‌راس از فرآیند انقلاب گواتمالا نشان‌گر بازگشت از جنگل به شهر است، و تغییری در مناسبات میان مبارزه‌ی نظامی و سیاسی، شهر و روستا. از 1974، نقد اسلحه اثر رژی دبره ارزیابی و تحول استراتژی‌های قاره‌ی آمریکای لاتین پس از انقلاب کوبا را ثبت کرد. در اروپا و ایالات متحد تاریخ فاجعه‌بار فراکسیون ارتش سرخ (که بیش‌تر به نام گروه بادر ماینهوف مشهور است)،[84] و سایر تلاش‌ها برای برگردان تجربه‌ی چریک روستایی به «چریک شهری»، که به‌صورت دوفاکتو در دهه‌ی 1971 به پایان رسید. جنبش‌های مسلحانه‌ی مهمی که پایدار ماندند آن‌هایی بودند که پایگاه اجتماعی‌شان را در مبارزه با ستم ملی یافتند (در ایرلند یا باسک).[85]

فرضیه‌های استراتژیکی که در جستار حاضر مطرح شد محدود به جهت‌گیری نظامی نیستند. آن‌ها مجموعه‌ای از وظایف سیاسی را تعیین می‌کنند. بنابراین، درک حزب کارگران انقلابی از انقلاب آرژانتین در حکم جنگ ملی رهایی‌بخش سبب شد تا برای ایجاد ارتش (ارتش انقلابی خلق) به جای خودسازمان‌دهی در محیط‌های کار و محلات اولویت قائل شوند. به همین ترتیب، گرایش میر، که ــ در دولت اتحاد خلق ــ بر انباشت نیروها (و پایگاه‌های روستایی) با دورنمای مبارزه‌ی مسلحانه‌ی طولانی تأکید می‌کرد، به کوچک‌ شمردن قدرت ناشی از کودتا و دست‌کم گرفتن پیامدهای بلندمدت آن انجامید. بااین‌حال، در آستانه‌ی کودتای نافرجام ژوئن 1973، که تمرینی پوششی برای کودتای موفق سپتامبر بود، میگوئل انریکز فرصت کوتاهِ مساعد برای شکل‌گیری دولتی مبارز را به چنگ آورد که تدارک برای آزمون نیرو بود.

پیروزی ساندنیست‌ها در 1979 نشان‌گر نقطه‌ی عطف جدید بود. نظر ماریو پایه‌راس این است. او باور دارد که جنبش‌های انقلابی در گواتمالا (و در السالوادور) از آن دوره دیگر با دیکتاتورهای پوشالی پوسیده رودررو نبودند، بلکه مشاورانی اسرائیلی، تایوانی و آمریکایی را مقابل خود می‌دیدند، با استراتژی‌های پیچیده‌ی «جنگ کم‌دامنه» و «ضدشورش». این عدم‌تقارن فزاینده‌ی مبارزه از آن دوران در سراسر جهان با آموزه‌های استراتژیک جدید پنتاگون، سلاح‌های جدید و جنگ «نامحدود» علیه «ترور» گسترش یافته است. این یکی از دلایلی است (علاوه بر افشاگری‌ها درباره‌ی گولاگ استالینیستی، خسارت‌های ناشی از انقلاب فرهنگی در چین، و خشونت بسیار گسترده‌ی تراژدی کامبوج) که مسئله‌ی خشونت انقلابی که پیش‌تر معصومانه و رهایی‌بخش قلمداد می‌شد (از طریق حماسه‌‌های گرانما و چه گوارا، یا نوشته‌های فانون، جیاپ، کاربال)، اکنون چنین مشکل‌آفرین شده است.

بنابراین، اکنون می‌توانیم شاهد جست‌وجویی تردیدآمیز برای استراتژی نامتقارن ضعیف به قوی باشیم، که به ترکیب لنین و گاندی می‌انجامد،[86] یا حرکتی استوار به سوی عدم‌خشونت.[87] بااین‌حال از هنگام سقوط دیوار برلین خشونت در جهان کم‌تر نشده است، فرشته‌خویی احمقانه‌ای است اگر از این پس بر «راه صلح‌آمیز» خیالی‌ای شرط ببندیم که هیچ چیزی در «عصر نهایت‌ها» بر آن صحه نگذاشته است.

  1. اعتصاب عمومی شورش‌گرانه

اعتصاب عمومی شورش‌گرانه فرضیه‌ی استراتژیکی بود که برای اکثریت جنبش‌های انقلابی در کشورهای پیشرفته نقش معیار را داشت. این فرضیه در دهه‌های 1960 و 1970 در تقابل با گونه‌های اقتباسی مائوییسم و تفسیرهای خیالی از انقلاب فرهنگی بود. همین فرضیه‌ است که ما امروزه فاقد آن هستیم.

اعتصاب عمومی شورش‌گرانه «استفاده»ای داشت که امروزه از دست رفته است. از یک سو، در کشورهایی با مناسبات طبقاتی پیچیده و سنت پارلمانی دیرپا، قدرت دوگانه ناگهان از خلاء به شکل هرم سوویت‌ها یا شوراها کاملاً بیرون از نهادهای موجود سربرمی‌آورد. اگر هم چنین دیدگاهی در چپ‌گرایی جوانانه‌ی 1968 رایج بود، دیری نگذشت که اصلاح شد.[88] به طریق اولی روشن است که در کشورهایی با بیش از یک سده‌ سنت‌ پارلمانی و کشورهایی که اصل حق رأی عمومی کاملاً تثبیت شده است، غیرممکن است بتوان فرآیندی انقلابی را بدون انتقال مشروعیت به سود شکل‌های دموکراسی مستقیم یا مشارکتیِ در تعامل با شکل‌های نمایندگی تصور کرد. در خلال انقلاب نیکاراگوئه، مسئله‌ی سازمان‌دهی انتخابات «آزاد» در بافتار جنگ داخلی و حکومت نظامی محل بحث بود، اما نه اصل برگزاری چنین انتخاباتی. بر این اساس، می‌توانستند از حذف جنبش‌های اجتماعی از «شورای حکومت» علیه ساندنیست‌ها استفاده کنند، چرا که این کار ممکن بود نوعی مجلس اجتماعی ثانوی و مرکز مشروعیت بدیل در مقابل پارلمان انتخابی را به وجود آورد.[89]

معضل اساسی نه پیرامون رابطه میان دموکراسی کشوری و دموکراسی محیط کار است (کمون پاریس، سوویت‌ها، و مجمع خلقی ستوبال{در پرتقال}در 1975 نیز دموکراسی‌های کشوری بودند)، نه حتی پیرامون معضل ارتباط میان دموکراسی مستقیم و دموکراسی نمایندگی (همه‌ی انواع دموکراسی تا حدی نمایندگی است، و خود لنین نیز هرگز از ایده‌ی حکم آمرانه دفاع نکرد)، بلکه معضل شکل‌گیری اراده‌ی عمومی است. انتقادهای طرح‌شده (از زبان یوروکمونیست‌ها و نوربرتو بوبیو در دهه‌ی 1970) علیه نوع شورایی دموکراسی، منطق رسته‌ای آن را هدف گرفته بود: مجموع (هرمِ) منافع خاص (منطقه‌ای، شغلی، بوروکراتیک)، که با حکم آمرانه مرتبط شده بودند، نمی‌توانستند اراده‌ی عمومی را شکل دهند. متمم‌های دموکراتیک نیز محدودیت‌های خود را دارند: اگر ساکنان روستایی با عبور جاده مخالف باشند، یا ساکنان شهری با محل دفع زباله مشکل داشته باشند، و بخواهند زباله‌ها را به روستا یا شهر مجاور منتقل کنند، شکلی از داوری متمرکز برای حل اختلافات ضروری به نظر می‌آید که در پی منافع عمومی است‏، بی‌آن‌که رسیدن به آن را به واقع تضمین کند.[90] میانجی‌گری احزاب (و کثرت‌شان) برای نیل به پیشنهادات ترکیبی با آغاز از منظرهای خاص ضروری است.

مخالفت دیگری که رویکرد دوره‌ی گذار را از این زاویه نقد می‌کرد که در آستانه‌ی مسئله‌ی قدرت متوقف می‌شود، مبتنی بر امداد غیبی (deus ex machina) نامحتمل یا این فرض بود که مسئله‌ی قدرت به کمک قیام خودانگیخته‌ی توده‌ها و جوشش عمومی دموکراسی شورایی حل‌وفصل خواهد شد. بحث درباره‌ی صورت‌بندی مطالبات دوره‌ی گذار و تنوع آن‌ها در حکم کارکرد توازن نیروها و سطح آگاهی مشروع است. اما مسائل مربوط به مالکیت خصوصی وسایل تولید، ارتباطات و تبادل به‌ناگزیر جایگاهی اساسی دارد، چه درباره‌ی آموزش خدمات عمومی، کالاهای اساسی، یا مسئله‌ی هردم مهم‌ترِ اجتماعی‌سازی دانش (در مقابل مالکیت معنوی خصوصی). به‌همین‌ترتیب، مهم است که به شکل‌های محتمل اجتماعی‌سازی دستمزدها از طریق نظام‌های حمایت اجتماعی بیاندیشیم تا در مسیر کنارگذاشتن نظام کار مزدی حرکت کنیم. سرانجام، در برابر کالاسازی عمومی، با گسترش عرصه‌های رایگان (یا عرصه‌های «کالازدایی») احتمالات جدیدی نه‌فقط در خدمات که در برخی اجناس مصرفی ضروری پیش می‌آیند.

پیچیده‌ترین مسئله پیرامون رویکرد دوره‌ی گذار، و مسئله‌ای که از بحث‌ها و تجربیات سال‌های بین دو جنگ حل‌نشده بیرون آمد، مسئله‌ی «دولت کارگری» [«gouvernement ouvrier«] یا «دولت کارگران» [«gouvernement des travailleurs«] است. در خلال پنجمین کنگره‌ی کمینترن، مناقشه بر سر ارزیابی انقلاب آلمان و حکومت‌های زاکسنی و تورین تمامی ابهام‌های برجای‌مانده‌ی صورت‌بندی‌ها از نخستین کنگره‌ی کمینترن، و نیز گستره‌ی تفسیرهایی را که از آن برمی‌آمد نشان داد.{آلبر} تران در گزارشش به نمایندگان این کنفرانس تأکید کرد که «دیکتاتوری پرولتاریا از آسمان نمی‌افتد: باید سرآغازی داشته باشد، و دولت کارگری مترادف با آغاز دیکتاتوری پرولتاریا است.»[91] از سوی دیگر، او «زاکسنی‌کردن» جبهه‌ی متحد را تقبیح کرد:

ورود کمونیست‌ها به حکومت ائتلافی با پاسیفیست‌های بورژوازی برای ممانعت از مداخله در انقلاب در سطح نظری خطا بود، اما دولت‌هایی نظیر دولت حزب کارگر یا کارتل چپ[92] به معنای آن است که نواهایی همساز با دموکراسی بورژوایی در احزاب ما شنیده می‌شود.[93]

{باهومیر} اسمرال، در مناقشه بر سر فعالیت انترناسیونال، و در سخنرانی در همان کنگره، اعلام کرد: «درباره‌ی تزهای کمونیست‌های چک در فوریه‌ی 1923 پیرامون حکومت کارگری باید بگویم نظر همه‌ی ما در حین پیش‌نویس این بود که تزها با تصمیمات کنگره‌ی چهارم مطابقت دارند. این تزها به اتفاق آرا تصویب شدند.[94] او در ادامه گفت، اما «توده‌ها هنگام صحبت درباره‌ی دولت کارگری چه در سر دارند؟»:

در انگلستان، آن‌ها به حزب کارگر می‌اندیشند؛ در آلمان و در کشورهایی که سرمایه‌داری در حال فروپاشی است، «جبهه‌ی متحد» به این معناست که کمونیست‌ها و سوسیال‌دموکرات‌ها، فارغ از آن‌که در آغاز هر اعتصاب با هم گلاویز می‌شوند، شانه به شانه پیش می‌روند. اما «دولت کارگری» معنایی مشابه برای این توده‌ها دارد، و هنگامی که ما از این صورتبندی استفاده می‌کنیم آن‌ها حکومت متحد تمام احزاب کارگری را تصور می‌کنند.[95]

اسمرال در ادامه گفت: «درس‌های مهم تجربه‌ی زاکسنی چه هستند؟ در درجه‌ی اول: نمی‌توانیم بدون جمع کردن نیروی جنبشی ناگهان با هردو پا بپریم.»[96]

روث فیشر پاسخ داد که حکومت کارگری، در حکم ائتلافی از احزاب کارگری، به معنای «انحلال احزابمان» خواهد بود. اما کلارا زاتکین در گزارشش پیرامون شکست اکتبر آلمان، نظری خلاف آن داشت:

در خصوص حکومت کارگری و دهقانی نمی‌توانم با سخنان زینوویف موافق باشم که بر اساس آن حکومت کارگری نامی دیگر، مترادف، یا خدا می‌داند چه، هم‌لفظ دیگری، برای دیکتاتوری پرولتاریاست. شاید این حرف برای روسیه صادق باشد، اما ضرورتاً در کشورهایی که سرمایه‌داری‌شان به‌شدت رشد کرده درست نیست. در این کشورها حکومت کارگری و دهقانی تجلی سیاسی وضعیتی است که بورژوازی دیگر نمی‌تواند قدرت را نگاه دارد، اما پرولتاریا نیز هنوز در وضعیتی نیست که دیکتاتوری خود را تحمیل کند.[97]

زینوویف به‌نوبه‌ی خود «برنامه‌ی مقدماتی حکومت کارگری» را به همان اندازه‌ی تسلیح پرولتاریا، کنترل کارگری بر تولید، انقلاب مالیه‌ای و… غیرمقدماتی توصیف کرد.

با بازخوانی این اظهارنظرها، که تنها بخشی از آن‌ها هستند، سرگشتگی شدیدی منتقل می‌شود. این سرگشتگی برگردان تضادی واقعی است و حاکی از مشکلی پابرجا، ولو این مسئله تحت فشار پیش کشیده شده باشد، در وضعیتی یکسره انقلابی یا در آستانه‌ی انقلاب. این مسئله را نمی‌شد با دستورالعملی حل‌وفصل کرد که برای تمام شرایط کاربرد داشته باشد. بااین‌حال می‌شد معیاری ترکیبی برای مشارکت ائتلاف حکومتی طرح کرد: این‌که پیش‌زمینه‌ی چنین مشارکتی شرایط بحران و افزایش قابل‌توجه در بسیج اجتماعی است؛ این‌که حکومت متعهد به آغاز گسست از نظم مستقر باشد (برای مثال ــ عادی‌تر از تسلیحی که زینوویف خواستار آن بود ــ اصلاحات ارضی رادیکال، «یورش استبدادی» ‌به عرصه‌ی مالکیت خصوصی، محو امتیازات مالی، گسیختگی نهادها ــ از جنس جمهوری پنجم در فرانسه، معاهده‌های اروپایی یا پیمان‌های نظامی…)؛ دست‌آخر، این‌که توازن نیروها دست انقلابی‌ها را باز بگذارد، اگر نگوییم تضمین کند متحدان‌شان به تعهدات پایبند می‌مانند، که دست‌کم در هنگام پیمان‌شکنی‌های محتمل هزینه‌ی سنگینی به آنان تحمیل کند.

مسئله‌ی حکومت کارگری بازتاب مسئله‌ی دیکتاتوری پرولتاریاست. امروزه واژه‌ی «دیکتاتوری» بیشتر یادآور دیکتاتوری‌های نظامی یا بوروکراتیک است تا نهاد محترم رومی با قدرت استثنایی که سنا در مواقع مقتضی و برای مدتی محدود فرمان آن را صادر می‌کرد. مارکس کمون پاریس را «شکل نهایتاً کشف‌شده» این دیکتاتوری می‌دانست، اگر می‌خواهیم درک کنیم بهتر است به کمون پاریس، سوویت‌ها، شوراها یا خودمدیریتی کارگری اشاره کنیم تا به کلمه‌ای بتواره متشبث شویم که تاریخ آن را به سرچشمه‌ی سرگشتگی بدل کرده است.[98]

بااین‌حال هنوز نکاتی درباره‌ی مسئله‌ای بنیادی وجود دارد که صورتبندی مارکس و اهمیتی که برای آن قائل بود پیش می‌آورد. دیکتاتوری پرولتاریا اغلب تصویر نظامی اقتدارطلب را به ذهن می‌آورد مشابه با دیکتاتوری‌های بوروکراتیک. اما برعکس، دیکتاتوری پرولتاریا در ذهن مارکس به‌معنای راهکاری دموکراتیک برای معضلی قدیمی بود که به‌لطف اعمال قدرت استثنایی، برای نخستین بار ماهیتاً متکی به اکثریت مردم بود، اکثریتی که تا آن زمان همواره مختص به نخبگان منزه یا «حکومتی سه‌نفری» از مردان ستودنی بود.[99] بنابراین واژه‌ی «دیکتاتوری» متضاد واژه‌ی خودگامگی به‌مثابه‌ی تجلی استبداد بود.

دیکتاتوری پرولتاریا همچنین پیامدی استراتژیک داشت، که اغلب در مباحثاتِ پیرامون کناره‌گیری اغلب احزاب کمونیست (اروپایی) در پایان دهه‌ی 1970 به خاطر می‌آمد. از نگاه مارکس روشن بود که شکل جدید قانون، تجلی مناسبات اجتماعی جدید، نمی‌تواند از طریق نوعی خودپدیداری حقوقی به‌منزله‌ی تداوم شکل قدیمی زاده شود: «میان دو حقوق برابر»، و «دو مشروعیت اجتماعی متضاد»، «زور است که حکم می‌راند».

بنابراین انقلاب، از دید سوسیالیست‌های انترناسیونال دوم (از جمله کائوتسکی و بلوم در کنگره‌ی تور) حاکی از گذاری ضروری از مسیر دیکتاتوری در حکم شکل پرولتری دولت استثنایی بود: وضعیت جنگی یا جنگ داخلی.[100] آنچه سبب شد این راهکارهای اضطراری دائمی شود، آشفتگی میان استثنا و قاعده بود؛ آشفتگی‌ای که بیش از همه در این امر پابرجا بود که انقلاب همچنین فرآیندی مداوم در سطح بین‌المللی بود، و این‌که مسئله‌ی مناسبات میان حزب، دولت و شوراها یا سوویت‌ها نکته‌ای مبهم در نخستین کنگره‌ی کمینترن باقی ماند. دیکتاتوری پرولتاریا به‌این‌ترتیب در حکم دیکتاتوری حزبی، درواقع یک حزب، تعبیر می‌شد، چنان‌که تروتسکی در تروریسم و کمونیسم معتقد است:

بیش از یک بار متهم به جایگزینی دیکتاتوری سوویت‌ها با دیکتاتوری حزبمان شده‌ایم … در این «جایگزینی» قدرت حزب به جای قدرت طبقه‌ی کارگر هیچ تصادفی نیست، و درواقعیت هیچ جایگزینی هم در کار نیست. کمونیست‌ها بیان‌گر منافع بنیادین طبقه‌ی کارگرند. کاملاً طبیعی است که، در دوره‌ای که تاریخ آن منافع را می‌پرورد، با تمام عظمتشان، در وضعیت فعلی، کمونیست‌ها نمایندگان رسمی کل طبقه‌ی کارگر شده‌اند.[101]

بنابراین، در بحبوحه‌ی جنگ داخلی، دیکتاتوری پرولتاریا «ذاتاً» یعنی

تفوق بی‌واسطه‌ی پیشگام انقلابی که به انبوه توده‌ها متکی است، و، به اقتضای ضرورت، دنباله‌روان عقب‌افتاده را وامی‌دارد به هیئت رأس درآید. این گزاره به اتحادیه‌های کارگری هم اشاره دارد. پس از تسخیر قدرت به‌دست پرولتاریا، آن‌ها سرشتی قهری کسب می‌کنند … بااین‌حال هرچه جلوتر برویم، اتحادیه‌ها بیشتر درمی‌یابند که ارگان‌های تولید دولت شوروی هستند … اتحادیه‌ها سازمان‌دهندگان انضباط کاری می‌شوند. آن‌ها از کارگران انتظار کار شدید تحت دشوارترین شرایط را دارند … اجرای خدمات کاری اجباری بدون اعمالِ مقادیری کم یا زیاد از شیوه‌های نظامی‌ِ کار دور از ذهن است.[102]

تروتسکی می‌بایست بار سنگین مخاطرات حرفه‌ای قدرت و منطق انحصار بوروکراتیک را تجربه می‌کرد تا از آن در انقلابی که به آن خیانت شد، به نقدی نظری بر نظام تک‌حزبی و دفاعی اصولی از پلورالیسم برسد.

لنین، در دوره‌ی جنگ داخلی، به روح نظرات مارکس نزدیک‌تر ماند. در برابر مقاومت مذبوحانه‌ی ثروتمندان، پیروزی پرولتاریا «فقط می‌تواند دیکتاتوری باشد»، اما باید «دیکتاتوری دموکراتیکی» باشد که هدفش «برقراری دموکراسی‌ای منسجم و تمام‌عیار شامل تشکیل جمهوری» و «امحای تمام ویژگی‌های سرکوب‌گر اسارت آسیایی» است.[103] مهم‌تر این‌که وی یادآوری می‌کند وظیفه‌ای که مارکس برای دیکتاتوری 1848 تعیین کرد «دیکتاتوری دموکراتیک انقلابی به معنای واقعی کلمه» بود. او به‌این‌ترتیب تأکید می‌کند که:

در جنگ داخلی، هر قدرت پیروزی فقط می‌تواند دیکتاتوری باشد. بااین‌حال نکته این است که دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت وجود دارد، یعنی دیکتاتوری معدودی مقامات پلیسی بر مردم؛ و نیز دیکتاتوری اکثریت چشمگیر مردم بر معدودی مستبد، سارق و غاصبان قدرت خلق.[104]

او دیکتاتوری را «اقتداری محدودنشده با قوانین» توصیف می‌کند، یا «نامحدود، بیرون از حیطه‌ی قانون، و متکی بر زور در مستقیم‌ترین معنای کلمه»، یا بار دیگر «دقیقاً در حکم اقتداری فارغ از قیدوبند قانون، کاملاً بدون محدودیت ناشی از هرنوع ضابطه، و با اتکای مستقیم به زور.»[105] این صورتبندی‌ها یادآور دیالکتیک زور و قانون است، و نقش خشونت به‌عنوان فرصتی برای پایه‌گذاری قانون: «دیکتاتوری یعنی قدرتی نامحدود، متکی به زور، نه به قانون».[106] این می‌توانست توصیف دقیق «دیکتاتور حاکم» باشد، که اشمیت آن را از دیکتاتور کارپرداز متمایز می‌کند. سرچشمه‌ی قدرت نه قانون پارلمانی، که «برآمده از دل توده‌ها»، «ابزار مستقیم و بلافصل توده‌های مردم» است ــ‌ به بیان دیگر، اعمال قدرت قانون‌گذاری.[107]

تا جایی که «امحای طبقات» مستلزم امحای دولت بورژوایی و سرنگونی دیکتاتوری سرمایه باشد، «مسئله‌ی دیکتاتوری پرولتاریا بدون استثنا مسئله‌ی اساسی جنبش طبقه‌ی کارگر مدرن در تمام کشورهاست.[108] این نشان می‌دهد از نگاه لنین و نیز مارکس، این مسئله‌ی «حیاتی» بیش از آن‌که به شکل‌های نهادی و مدت زمان وضعیت استثنایی مربوط باشد (لنین، وفادار به روح دولت و انقلاب، تا آن‌جا پیش می‌رود که باور دارد این دیکتاتوری قدرتی «فاقد هرنوع پلیس» است)[109]، به گسست الزامی تداوم مربوط است، از جمله تداوم حقوقی میان دو نوع سلطه و دو نوع مشروعیت. هرقدر هم تناقض‌آمیز به‌نظر بیاید، از نگاه لنین نه‌فقط دیکتاتوری پرولتاریا، به این تعبیر، با اسقاط دولت ناسازگار نیست، بلکه گام نخست آن نیز به شمار می‌آید.

* مقاله‌ی حاضر ترجمه‌ای است از Strategy and Politics: From Marx to the Third International از Daniel Bensaïd که در مجله‌‌ی ماتریالیسم تاریخی (2018) 1ـ38 منتشر شد. این مقاله در لینک زیر قابل‌دسترسی است:

https://brill.com/view/journals/hima/aop/article-10.1163-1569206X-00001670/article-10.1163-1569206X-00001670/article-10.1163-1569206X-00001670/article-10.1163-1569206X-00001670/article-10.1163-1569206X-00001670.xml

یادداشت‌ها:

  1. Engels, Letter to Marx, 13 February 1851, in Marx and Engels 1982, p. 290.
  2. Marx, Letter to Freiligrath, 29 February 1860, in Marx and Engels 1985, pp.
  3. [Engels, Letter to Marx, 12 February 1851, in Marx and Engels 1982, p. 287.]
  4. Engels, Letter to Johann Philipp Becker, 10 February 1882, in Marx and Engels 1992, p. 197.
  5. Trotsky 1979, p. 74.
  6. Trotsky 1979, pp. 74 and 123.
  7. Luxemburg 2004, p. 253.
  8. Bernstein 1993, p. 148.
  9. میشل روکار (Michel Rocard) سیاست‌مدار عضو حزب سوسیالیست فرانسه و نخست‌وزیر دولت میتران ـ م.
  10. L’Expansion
  11. ماری سگولن رویال (Marie-Ségolène Royal) سیاست‌مدار عضو حزب سوسیالیست فرانسه و نامزد این حزب در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 2007. ـ م.
  12. [این شعار کارزار انتخاباتی فرانسوا میتران در 1980ـ81 بود.]
  13. انگلو تاسکا (Angelo Tasca) از بنیان‌گذاران حزب کمونیست ایتالیا، که به علت مواضع ضداستالینی از حزب اخراج شد، سپس عضو حزب سوسیالیست ایتالیا و نفوذی شبکه‌ی ضدفاشیستی بلژیک در حکومت ویشی. وی پس از جنگ مشاور ناتو شد. ــ‌م.
  14. [Benjamin 1968, p. 261.]
  15. symptomal reading
  16. Authorised translation by A.M. Simons, Kautsky 1909, p. 50.
  17. Anton Pannekoek, ‘Action de masse et revolution’, 1912, in Weber (ed.) 1983, p. 322.
  18. {یادداشت ویراستاران انگلیسی:} فقط عبارت دوم را توانستیم در آثار کائوتسکی بیابیم، در اثر زیر:

Karl Kautsky, ‘La nouvelle tactique’, 1912, in Weber (ed.) 1983, p. 376.

  1. [‘[L]a réaction manchestérienne (libérale)’ refers to Elie Halévy’s characterisation, in Le Radicalisme Philosophique (1904).

مکتب منچستر (که در نگاه وی شامل ریچارد کوبدن و هربرت اسپنسر بود) در مقام لیبرالیسمِ بازار آزاد، در برابر «رادیکالیسم فلسفیِ» هواداران بنتام مستقر در وست‌مینیستر.]

  1. Kautsky 1971, p. 109. [For ‘Co-operative Commonwealth’, Bensaïd has ‘société socialiste’. The original German has it as: ‘zur sozialistischen Genossenschaft führt’.]
  2. Ibid. [Editors] Ben Lewis translation in Lewis (forthcoming), p. 51.
  3. [Kautsky 1914, excerpted and translated as ‘The Mass Strike’, in Kautsky 1983, pp. 53–73.]

بی‌اعتمادی تنفرآلود کائوتسکی از خودانگیختگی و اعمال فی‌البداهه طنینی از روان‌شناسی توده‌ایِ لوبون یا روان‌شناسی جرایم جمعی و توده‌ایِ سیگِله دارد.

  1. Kautsky 1910a, pp. 656–67.
  2. [Karl Kautsky, ‘Une nouvelle stratégie’, 1910, in Weber (ed.) 1983, p. 159. Original German version: ‘Eine neue Strategie’, Kautsky 1910b.]

از سوی دیگر، کائوتسکی در این نقطه درباره‌ی برنامه‌ی اقتصادی راست‌کیشی تمام‌عیار باقی می‌ماند: «برای جایگزینی مالکیت خصوصی ابزار تولید با مالکیت مشترک» باید یک گام فراتر از آنارشیست‌ها و لیبرال‌ها برویم، «باید تا نابودی تولید برای بازار پیش برویم»، از طریق اتحاد در یک تعاونی بزرگ (به بیان دیگر، یک برنامه). [یادداشت ویراستاران انگلیسی: معنای عبارت نخستِ این یادداشت را می‌توان در اثر زیر یافت:

Kautsky 1910d, p. 95.

اما ترجمه‌ی انگلیسیِ برنامه‌ی ارفورت در نکته‌ی دوم بسیار متفاوت با نسخه‌ی فرانسوی است. ترجمه‌ی انگلیسی به این صورت است: «برای جایگزینی مالکیت خصوصی ابزار تولید با مالکیت مشترک، همین است که رشد اقتصادی با نیرویی هردم‌فزاینده بر ما فشار می‌آورد». ترجمه‌ی فرانسوی این‌ است:

‘Si l’on veut sérieusement substituer à la propriété capitaliste la propriété coopérative des moyens de production, il faut faire un pas de plus que les anarchistes et les libéraux, il faut aller jusqu’à la suppression de la production marchande’.]

  1. [Karl Kautsky, ‘Et maintenant?’, 1910, in Weber (ed.) 1983. Original German version: ‘Was nun?’ (Kautsky 1910c).]
  2. هانس دلبروک (Hans Delbrück)، از نخستین تاریخ‌نگاران نظامی مدرن.
  3. فقط منطق هژمونی در اندیشه‌ی گرامشی است که آزمون نیرو و گسست انقلابی را رفع می‌کند (مقایسه کنید با اندرسون 1976).
  4. Kautsky 1914.
  5. Kautsky 1971, p. 91.
  6. شارل پگی (Charles Péguy) شاعر فرانسوی. ــ‌م.
  7. [Benjamin 1968, pp. 258 and 260.]
  8. تمایزی رایج را می‌توان در آرای لنین، تروتسکی، رادک و گرامشی یافت.
  9. در مقاله‌هایش بین سال‌های 1910 تا 1912 در دی نویه تسایت.
  10. نک. به ساور 1977.
  11. See Sawer 1977.
  12. [Anton Pannekoek, ‘Action de masse et revolution’, 1912, in Weber (ed.) 1983, p. 322. Original German version: ‘Massenaktion und Revolution’ (Pannekoek 1911–12, pp. 541–50).]
  13. Karl Kautsky, ‘La nouvelle tactique’, 1912, in Weber (ed.) 1983, p. 370.
  14. Karl Kautsky, ‘La nouvelle tactique’, 1912, in Weber (ed.) 1983, p. 371.
  15. [Karl Kautsky, ‘La nouvelle tactique’, 1912, in Weber (ed.) 1983, p. 371. Original German: ‘Die neue Taktik’ (Kautsky 1911–12, pp. 654–64).]
  16. Pannekoek 1978, p. 51.
  17. Pannekoek 1978, p. 52.
  18. Pannekoek 1978, p. 71.
  19. Kautsky 1914, p. 281.
  20. Kautsky 1901–2, p. 79. [Cited (and translated) in Lenin 1961, pp. 383–4.]
  21. Lenin 1961, p. 422.
  22. Antonini 2004.
  23. Cited in Antonini 2004, p. 71.
  24. [Cited in Antonini 2004, p. 97.]
  25. Jaurès, quoted in Antonini 2004, p. 159.
  26. Antonini 2004, pp. 183–4. [Editorial addition – passage was not cited in Bensaïd’s original.]
  27. Antonini 2004, p. 187. [Editorial addition – passage was not cited in Bensaïd’s original.]
  28. الکساندر میلراند (Alexandre Millerand)، سوسیالیست مستقل فرانسوی که در ابتدای سده‌ی بیستم بحث بر سر حضوی وی در کابینه‌ی ولدک ـ‌ روسو در کنار مارکی دو گالیفه، ژنرال بدنامی که در سرکوب کمون پاریس نقشی جدی داشت، مناقشه‌ای مهم در جنبش سوسیالیستی برانگیخت. وی بعدها (در دهه‌ی 1920) به نخست‌وزیری و ریاست‌جمهوری فرانسه رسید. ــ م.
  29. Cited in Lih 2005, p. 311.
  30. See Löwy 1993.
  31. [Ellipses in the original.]
  32. See Bensaïd 2003.
  33. لنین در بیماری کودکانه‌ی چپ‌روی به مفهوم بحران انقلابی بازمی‌گردد.
  34. نک. به ارزیابی شورش ریوال {Reval ـ نام پیشین پایتخت استونی} در نوبرگ 1970. درک انقلابی از جنبشی کارگری، که ــ همچون انسان‌ها ــ در مقیاس عمر یعنی از کودکی تا بلوغ خلاصه می‌شود، که شکل‌های سازمانی خاص با آن متناظر بود، کمابیش میان گورتر، پانکوک، بوردیگا، رهبران حزب کارگران کمونیست در آلمان، و زینوویف، بلا کون و ماتیاس راکوسی در کمینترن مشترک بود.
  35. نک. به یادداشت شماره‌ی 40.
  36. Lenin 1961, p. 422.
  37. مقایسه کنید با «تزهای آوریل»، «تهدید فاجعه و چگونگی رویارویی با آن»، یا حتی تلگرام‌های تهدیدآمیزی که از پناهگاهش در فنلاند به رهبری بلشویک‌ها فرستاد و دعوت به شورش کرد.
  38. See Lenin 1974, pp. 227–325; Adler (ed.) 1980; Luxemburg 1961; Trotsky 1963, pp. 113–77.
  39. Ernesto Ragioneri, Le programme de l’Internationale Communiste, ‘Studi Storici’, 4

December 1972, in Cahiers d’Histoire de l’Institut Maurice Thorez, Nº 22, 1977.

  1. [Radek 1924, pp. 7–8.]
  2. [Ibid.]
  3. August Thalheimer, Report on Programme, Session 14, 18 November 1922, Fourth Congress of the Communist International, in Riddell (ed.) 2012, p. 510.
  4. Ibid.
  5. Communist International 1923, p. 542.
  6. See Trotsky 1970.
  7. For his discussion with members of the SWP, see Trotsky 1974.
  8. Trotsky 1974, p. 141
  9. Trotsky 1974, p. 127.
  10. Trotsky 1974, p. 138.
  11. Notably in Trotsky 1965.
  12. Lefebvre 1991.

[لوفور همه‌جا از «فرضیه‌های استراتژیک» نام می‌برد اما در ص. 375 بارها به «فضای استراتژیک» می‌پردازد.] مقایسه کنید با ابتکار کماندوهای آمادورا در نوامبر 1975 در پرتقال، حمله‌ به اداره‌ی مخابرات بارسلونا در 1937، تسخیر کاخ زمستانی در روسیه‌ی 1917، حمله‌ی توطئه‌گران به کاخ ریاست‌جمهوری در شیلی 1973 … یا حتی تلاش برای سوزاندن بازار بورس پاریس در 1968.

  1. See Critique Communiste, Nº 179 (December 2005) and Nº 180 (July 2006).
  2. See Anderson 1976.
  3. Cf. Vv.Aa. 1970; Brossat and Potel 1975–6;

همچنین نک. به تجربه‌ی کمیته‌های سربازان در فرانسه، سولدادوس اونیدوس ونسرائو در پرتقال، و از منظری توطئه‌گرانه‌تر، تأثیر میر در ارتش شیلی.

  1. نظریه‌ی کانونی انقلاب از طریق جنگ چریکی، که رژی دبره آن را صورت‌بندی کرد، در زبان اسپانیایی به foquismo مشهور است (برگرفته ازfoco ــ کانون ــ به اسپانیایی).
  2. See Franqui 1980.
  3. Granma؛ قایقی که در سال 1956 حامل 82 تن از مبارزان انقلابی (از جمله چه گوارا، فیدل و رائول کاسترو و خوان آلمیدا) بود که از مکزیک راهی کوبا می‌شدند.
  4. اورتگا 1982، ص. 58. اورتگا در پاسخ به درخواست زمان فراخوان شورش این‌طور گفت: «چرا که تا آن موقع انبوهی شرایط عینی سر باز می‌کنند: بحران اقتصادی، کاهش ارزش پول ملی و بحران سیاسی. و نیز به این دلیل که ما پس از سپتامبر دریافتیم که ضروری است به‌لحاظ استراتژیک، در زمان و مکان، خیزش توده‌ها در سراسر کشور و حمله‌ی نیروهای نظامی جبهه را ترکیب کنیم، و نیز اعتصابی سراسری که در آن کارفرمایان نیز حاضرند یا موافقت دارند. هیچ پیروزی‌ای به دست نمی‌آیند مگر در ترکیب این سه عامل استراتژیک در یک زمان و مکان. پیش از این چندین اعتصاب سراسری شکل گرفته بود، اما با حمله‌ی توده‌ها ترکیب نشد. خیزش‌های توده‌ای وجود داشت، اما با اعتصاب یا با توانایی نیروهای پیشگام در ضربه‌ی سخت به دشمن ترکیب نشد. و به نیروی پیشگام پیش‌تر ضرباتی وارد کرده بود، با آن دو عامل که دیگر حاضر نبودند.» (اورتگا 1982، ص. 73).
  5. Ortega 1982, p. 66.
  6. Ortega 1982, p. 70.
  7. بگذریم از تراژدی ـ کمدی زودگذرِ چپ پرولتری (Gauche Prolétarienne) در فرانسه ــ و تزهای ژوئیه‌ی ژولی و ژیسمار در کتاب فراموش‌نشدنی‌شان به‌سوی جنگ داخلی (ژیسمار، ژولی و موران 1969) .
  8. See Dissidences 2006.
  9. درون‌مایه‌ی متن‌های اخیر از اتین بالیبار است.
  10. مناقشه بر سر عدم‌خشونت در نشریه‌ی تئوریک (Alternative) حزب بازسازی کمونیستی{در ایتالیا} بی‌ربط به خط‌مشی کنونی آن نیست.
  11. نک. مندل، به‌ویژه در جدلش علیه تزهای یوروکمونیستی. نک. به کتابش درباره‌ی یوروکمونیسم در مجموعه‌ی «خُرد» ماسپرو [نسخه‌ی انگلیسی آن مندل 1978 است]، پاسخ‌اش به آلتوسر و الاینشتاین [در مندل 1979 ــ دو فصل نخست به انگلیسی ترجمه شده‌اند و در آدرس زیر در دسترس‌اند:

{http://www.ernestmandel.org/en/works/txt/1982/mandel_on_althusser.htm%3E]}]

و به‌ویژه در مصاحبه‌اش با نشریه‌ی نقد کمونیستی در 1978 [با عنوان «فعلیت تروتسکیسم»].

  1. در سطحی میانی‌تر، مفید خواهد بود که به دیالکتیک نهادهای شهری، انتخاب‌شده از طریق حق رأی عمومی، و کمیته‌های بودجه‌ی مشارکتی پورتو آلگره بازگردیم.
  2. تجربه‌ی بودجه‌ی مشارکتی در سطح دولت در ریو گرانده دو سول حاکی از نمونه‌های انضمامی اعتبارات، سلسله‌مراتب اولویت‌ها، توزیع سرزمین تجهیزات جمعی و غیره است.
  3. [یادداشت ویراستاران: هیچ منبعی برای این نقل‌قول پیدا نشد.]
  4. Cartel des gauches؛ دولتی ائتلافی در فرانسه متشکل از حزب رادیکال ـ‌ سوسیالیست، بخش فرانسوی انترناسیونال کارگری، و چند حزب چپ جمهوری‌خواه دیگر که از 1924 تا 1926 و 1932 تا 1933 حاکم بود. ــ م.
  5. [ویراستاران ـ احتمالاً منبع پیشین.]
  6. اسمرال، جلسه‌ی ششم، در 21 ژوئن، در پنجمین کنگره‌ی جهانی کمینترن، گزارش اجمالی نشست‌های مسکو، 17 ژوئن تا 8 ژوئیه‌ی 1924.
  7. [یادداشت ویراستاران: این مداخله‌ی کارل رادک است، نه اسمرال.] جلسه‌ی ششم، در 21 ژوئن، در پنجمین کنگره‌ی جهانی کمینترن، گزارش اجمالی نشست‌های مسکو، 17 ژوئن تا 8 ژوئیه‌ی 1924.
  8. پیشین.
  9. کلارا زتکین، جلسه‌ی یازدهم، 2 ژوئن، در پنجمین کنگره‌ی جهانی کمینترن، گزارش اجمالی نشست‌های مسکو، 17 ژوئن تا 8 ژوئیه‌ی 1924.
  10. میلی‌یر می‌گوید کمون نه مجمع مؤسسان که شورای جنگ بود. شورای جنگ باید یک قانون داشته باشد: «قانون نجات عمومی». تروتسکی ادامه می‌دهد: «کمون نفی حی‌وحاضر دموکراسی صوری بود، چرا که شکل‌گیری آن نشان‌گر دیکتاتوری طبقه‌ی کارگر بر ملتی دهقان بود.»
  11. See Galante-Garrone 1975.
  12. از نگاه تروتسکی «بدیهی» است که اگر انقلاب وظیفه‌ی محو مالکیت فردی را برعهده بگیرد، «تنها مسیر برای حل آن در تمرکز قدرت دولتی در تمامیت آن در دستان پرولتاریا است، و آمادگی برای دوره‌ی انتقالی رژیمی استثنایی ــ رژیمی که در آن راهنمای طبقه‌ی حاکم نه اصول کلیِ محاسبه‌شده برای دوره‌ای طولانی، که ملاحظات خط‌مشی انقلابی است. دیکتاتوری ازاین‌رو ضروری است که مسئله نه صرفاً دگرگونی‌هایی جزئی، که نفس وجود بورژوازی است. در این مورد هیچ توافقی ممکن نیست … کائوتسکی، با ترک ایده‌ی دیکتاتوری انقلابی، مسئله‌ی تسخیر قدرت به‌دست پرولتاریا را به مسئله‌ی کسب اکثریت آرا به‌دست حزب سوسیال‌دموکرات در یکی از کارزارهای انتخاباتی آینده دگرگون کرد … این بتوارگیِ اکثریت پارلمانی نشان‌گر انکار شدید دیکتاتوری پرولتاریا و نیز مارکسیسم و انقلاب در آن واحد است.» (تروتسکی 1961، صص. 20ـ21). تروتسکی با حکم اعدام صادره‌ی دادگاه‌های نظامی مخالف بود، اما در اعدام توطئه‌گران ضدانقلابی، «بنا به قوانین جنگ» اعلام موافقت کرد.
  13. Trotsky 1961, p. 109.
  14. Trotsky 1961, pp. 110–11 and 137.
  15. Lenin 1988a, p. 54.
  16. Lenin 1988b, p. 347.
  17. Lenin 1988b, p. 353.
  18. Lenin 1988b, p. 347.
  19. Lenin 1988b, p. 352.
  20. Lenin 1988b, p. 340.

 

منابع:

Adler, Alan (ed.) 1980, Theses, Resolutions and Manifestos of the First Four Congresses of the Third International, translated by Alix Holt and Barbara Holland, London: Ink Links.

Anderson, Perry 1976, ‘The Antinomies of Antonio Gramsci’, New Left Review, I, 100: 5–78.

Antonini, Bruno 2004, État et socialisme chez Jean Jaurès, Paris: Editions L’Harmattan.

Benjamin, Walter 1968, ‘Theses on the Philosophy of History’, in Illuminations, translated by Harry Zohn, New York: Schocken Books.

Bensaid, Daniel 2003, ‘La Politique comme art strategique’, in Un monde à changer. Mouvements et stratégies, Paris: Textuel.

Bernstein, Eduard 1993 [1899], The Preconditions of Socialism, edited and translated by Henry Tudor, Cambridge: Cambridge University Press.

Brossat, Alain and Jean-Yves Potel 1975–6, Antimilitarisme et révolution, two volumes, Paris: Union generale d’editions.

Communist International 1923, Protokoll des Vierten Kongresses der Kommunistischen Internationale, Hamburg: Verlag der Kommunistischen Internationale.

Dissidences 2006, Révolution, lutte armée et terrorisme, Volume 1, Paris: Editions L’Harmattan.

Franqui, Carlos 1980, Diary of the Cuban Revolution, translated by Georgette Felix et al., New York: Viking Press.

Galante-Garrone, Alessandro 1975, Philippe Buonarroti et les révolutionnaires du XIXe siècle, 1828–1837, Paris: Champ libre.

Geismar, Alain, Serge July and Erlyne Morane 1969, Vers la guerre civile, Paris: Editions et publications premieres.

Halevy, Elie 1904, Le Radicalisme Philosophique, Paris: Félix Alcan.

Kautsky, Karl 1901–2, ‘Die Revision des Programms der Sozialdemokratie in Oesterreich’, Die Neue Zeit, 20. Jahrgang, 1. Band: 68–82.

Kautsky, Karl 1909, The Road to Power, translated by A.M. Simons, Chicago: Samuel A. Bloch.

Kautsky, Karl 1910a, ‘Zwischen Baden und Luxemburg’, Die Neue Zeit, 28. Jahrgang, 2. Band: 652–67.

Karl Kautsky 1910b, ‘Eine neue Strategie’, Die Neue Zeit, 28. Jahrgang, 2. Band: 332–41, 364–74, 412–21.

Kautsky, Karl 1910c, ‘Was nun?’, Die Neue Zeit, 28. Jahrgang, 2. Band: 33–40, 68–80.

Kautsky, Karl 1910d [1892], The Class Struggle (Erfurt Program), translated by William E. Bohn, Charles H. Kerr & Co.

Kautsky, Karl 1911–12, ‘Die neue Taktik’, Die Neue Zeit, 30. Jahrgang, 2. Band: 654–64, 688–98, 723–33.

Kautsky, Karl 1914, Der politische Massenstreik. Ein Beitrag zur Geschichte der Massenstreikdiskussionen innerhalb der deutschen Sozialdemokratie, Berlin: Veroffentlicht von Buchhandlung Vorwarts Paul Singer GmbH.

Kautsky, Karl 1971 [1892], The Class Struggle (Erfurt Program), translated by William E. Bohn, New York: Norton & Co.

Kautsky, Karl 1983, Karl Kautsky: Selected Political Writings, edited by Patrick Goode, London: Macmillan.

Lefebvre, Henri 1991, The Production of Space, translated by Donald Nicholson-Smith, Oxford: Wiley-Blackwell.

Lenin, Vladimir Ilyich 1961 [1902], ‘What Is to Be Done?: Burning Questions of Our Movement’, in Collected Works, Volume 5, Moscow: Foreign Languages Publishing House.

Lenin, Vladimir Ilyich 1974 [1918], The Proletarian Revolution and the Renegade Kautsky, in Collected Works, Volume 28, Moscow: Progress Publishers.

Lenin, Vladimir Ilyich 1988a [1905], Two Tactics of Social-Democracy in the Democratic Dictatorship, in Collected Works, Volume 9, Moscow: Progress Publishers.

Lenin, Vladimir Ilyich 1988b [1920], A Contribution to the History of the Question of the Dictatorship, in Collected Works, Volume 31, Moscow: Progress Publishers.

Lewis, Ben (forthcoming), Karl Kautsky on Democracy and Republicanism, Historical Materialism Book Series, Leiden: Brill.

Lih, Lars T. 2005, Lenin Rediscovered: ‘What Is to Be Done?’ in Context, Historical Materialism Book Series, Leiden: Brill.

Lowy, Michael 1993 [1976], ‘From the “Logic” of Hegel to the Finland Station in Petrograd’, in On Changing the World: Essays in Political Philosophy, from Karl Marx to Walter Benjamin, Atlantic Highlands, NJ Humanities Press.

Luxemburg, Rosa 1961, The Russian Revolution and Leninism or Marxism?, edited by Bertram D. Wolfe, Ann Arbor, MI: University of Michigan Press.

Luxemburg, Rosa 2004 [1904], ‘Organizational Questions of Russian Social Democracy’, in The Rosa Luxemburg Reader, edited by Peter Hudis and Kevin B. Anderson, New York: Monthly Review Press.

Mandel, Ernest 1978, From Stalinism to Eurocommunism: The Bitter Fruits of ‘Socialism in One Country’, London: NLB.

Mandel, Ernest 1979, Réponse Louis Althusser et Jean Elleinstein, Paris: La Breche.

Marx, Karl and Friedrich Engels 1982, Collected Works, Volume 38, 1844–51, Letters, London: Lawrence and Wishart.

Marx, Karl and Friedrich Engels 1985, Collected Works, Volume 41, 1860–64, Letters, London: Lawrence and Wishart.

Marx, Karl and Friedrich Engels 1992, Collected Works, Volume 46, 1880–83, Letters, London: Lawrence and Wishart.

Neuberg, A. 1970, Armed Insurrection, London: NLB.

Ortega, Humberto 1982, ‘Nicaragua: The Strategy of Victory’, interview conducted by Martha Harnecker, in Tomas Borge et al., Sandinistas Speak, New York: Pathfinder Press.

Pannekoek, Anton 1911–12, ‘Massenaktion und Revolution’, Die Neue Zeit, 30. Jahrgang, 2. Band: 541–50, 585–93, 609–16.

Pannekoek, Anton 1978, ‘Marxist Theory and Revolutionary Tactics’, in Pannekoek and Görter’s Marxism, edited by D.A. Smart, London: Pluto Press.

Radek, Karl 1924, ‘Zur Frage des Programms der Kommunistischen Internationale (Vorlaufige Bemerkungen)’, in Materialien zur Frage des Programms der Kommunistischen Internationale, Hamburg: Verlag der Kommunistischen Internationale.

Ragionieri, Ernesto 1977, ‘Le programme de l’Internationale Communiste’, Cahiers d’Histoire de l’Institut Maurice Thorez, 22: 8–52.

Riddell, John (ed.) 2012, Toward the United Front: Proceedings of the Fourth Congress of the Communist International, 1922, Historical Materialism Book Series, Chicago: Haymarket Books.

Sawer, Marian 1977, ‘The Genesis of State and Revolution’, in Socialist Register 1977, edited by Ralph Miliband and John Saville, London: Merlin Press.

Trotsky, Leon 1961 [1920], Terrorism and Communism: A Reply to Karl Kautsky, Ann Arbor, MI: University of Michigan Press.

Trotsky, Leon 1963 [1924], ‘The Lessons of October’, in The Essential Trotsky, London: Allen & Unwin.

Trotsky, Leon 1965 [1937], The Revolution Betrayed: What Is the Soviet Union and Where Is It Going?, translated by Max Eastman, New York: Merit Publishers.

Trotsky, Leon 1970 [1928], The Third International after Lenin, translated by John G. Wright, New York: Pathfinder Press.

Trotsky, Leon 1974, ‘(Discussions with Leon Trotsky) On the Transitional Program’, in The Transitional Program for Socialist Revolution, including: ‘The Death Agony of

Capitalism and the Tasks of the Fourth International’, New York: Pathfinder Press. Trotsky, Leon 1979 [1904], Our Political Tasks, London: New Park Publications.

Vv.Aa. 1970, Crosse en l’air. Le mouvement ouvrier et l’armée, 1900/1914, Paris: Francois Maspero.

Weber, Henri (ed.) 1983, Socialisme: la voie occidentale. Introduction au débat sur la grève de masse: Kautsky, Luxemburg, Pannekoek, Paris: Presses Universitaires de France.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1Kz

نظریه‌‌های ارزش اضافی

نظریه‌‌های ارزش اضافی

(جلد اول)

دستنوشته‌های 1863-1861

(ترجمه‌ی ‌فارسی – پاره‌ی 1)

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

نوشته‌ی: کارل مارکس

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

 

[فهرست دستنوشته‌ی «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»[1]]

دفتر ششم (صفحه‌ی توی جلد) [VI-219b]

محتوای دفتر ششم:

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی [2]

الف) سِر جیمز استوارت

ب) فیزیوکرات‌ها

پ) آ. اسمیت

دفتر هفتم (صفحه‌ی توی جلد) [VII-272b]

[محتوای دفتر هفتم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

پ) آ. اسمیت (ادامه)

(پژوهش در این باره که چگونه ممکن است سود و کارمزد (Salair) سالانه، کل کالاهای سالانه را، که علاوه بر سود و کارمزد شامل سرمایه‌ی ثابت نیز هستند، بخرند.)

دفتر هشتم (صفحه‌ی توی جلد) [VIII-331b]

[محتوای دفتر هشتم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

پ) آ. اسمیت (بخش پایانی) [3]

دفتر نهم (صفحه‌ی توی جلد) [IX-376b]

[محتوای دفتر نهم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

پ) آ. اسمیت. بخش پایانی

ت) نکر (Neker)

دفتر دهم (صفحه‌ی توی جلد) [X-421c]

[محتوای دفتر دهم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی. حاشیه. تابلوی اقتصادی کِنِه.

ج) لینگوئه (Linguet)

چ) برای (Bray)

ح) آقای رُدبرتوس. حاشیه. نظریه‌ی تازه‌ی رانت زمین

دفتر یازدهم (صفحه‌ی توی جلد) [XI-490a]

[محتوای دفتر یازدهم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

ح) رُدبرتوس

حاشیه. ملاحظه‌ای پیرامون تاریخ پیدایش و پویش باصطلاح قانون ریک[اردو]یی

خ) ریکاردو

نظریه‌ی ریکاردو و آ. اسمیت پیرامون قیمت تمام‌شده (ردیه و ابطال)

نظریه‌ی رانت ریکاردو

تابلوها همراه با پرتوافکنی بر رانت تفاضلی

دفتر دوازدهم (صفحه‌ی توی جلد) [XII-580b]

[محتوای دفتر دوازدهم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

خ) ریکاردو

تابلوها همراه با پرتوافکنی بر رانت تفاضلی (بررسی‌هایی پیرامون تأثیر تغییر (change) در ارزش لوازم معاش و مواد خام (همچنین ارزش ماشین‌آلات) بر ترکیب ارگانیک سرمایه)

نظریه‌ی رانت ریک[اردو]

نظریه‌ی رانت آ. اسمیت

نظریه‌ی ارزش اضافی ریک[اردو]

نظریه‌ی سود ریک[اردو]

دفتر سیزدهم (صفحه‌ی توی جلد) [XIII-670a]

[محتوای دفتر سیزدهم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی. حاشیه. تابلوی اقتصادی کنه.

خ) ریکاردو

نظریه‌ی سود ریکاردو

نظریه‌ی انباشت ریک[اردو]. نقد این نظریه (پیدایش و پویش بحران‌ها، برآمده از شکل بنیادین سرمایه)

نکات پراکنده ریک[اردو]. پایان. ریک[اردو] (جان بارتُن)

د) مالتوس

دفتر چهاردهم (صفحه‌ی توی جلد) [XIV-771a]

[محتوای دفتر چهاردهم و برنامه‌های دیگر برای «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

د) مالتوس

ذ) انحلال مکتب ریک[اردو] (تورنز، جی. میل، پِرِووست، مشاجره‌های قلمی، مک‌کلوک، ویکفیلد، استیرلینگ، ج. اس. میل)

ر) مقابله. علیه اقتصاددانان [4]

(بِرای؛ به‌مثابه نقطه‌ی مقابل، علیه اقتصاددانان [5])

ز) رَمزی

س) شربولیه

ش) ریچارد جونز [6]. (پایان این بخش 5)

میان‌پرده: درآمد و سرچشمه‌هایش  [7]

دفتر پانزدهم (صفحه‌ی توی جلد) [XV-862a] ‹ 1›

[محتوای دفتر پانزدهم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

1) موضع متقابل پرولتری بر اساس{دیدگاه}ریکاردویی

بهره‌ی بهره: فرض کاهش نرخ سود بر این اساس.

مثلاً پدیده‌ی روی هم انباشته شدن{ذخیره‌ها} به‌مثابه پدیده‌ی صرفاً معطوف به گردش (اندوخته و ذخائر گردش)

2) رِون‌استون [8] (Revenstone). پایان

3 و 4) هاجسکین [9] (Hodgskin)

(سرمایه‌ی بهره‌آور. ثروت موجود در رابطه با حرکت تولیدی.)

سرمایه‌ی بهره‌آور و سرمایه‌ی بازرگانی در رابطه با سرمایه‌ی صنعتی. شکل‌های کهنه‌تر پیشین. شکل‌های مشتق شده.)

(پویش و گسترش سرمایه‌ی بهره‌آور‌ بر پایه‌ی تولید سرمایه‌دارانه) (نزول‌خواری [10]. لوتر، غیره)

اقتصاد یاوه‌سرا [11]

 

[تذکر عام]

|220 ـ VI| 5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

همه‌ی اقتصاددانان در این اشتباه شریک‌اند که به ارزش اضافی، نه به‌گونه‌ای بی‌پیرایه و فقط در مقام ارزش اضافی، بلکه در شکل‌های ویژه‌ی سود و رانت می‌پردازند. پس از این در فصل III  [12] ، جایی‌که شکل بسیار دگردیسی‌یافته‌ای واکاوی می‌شود که ارزش اضافی در مقام سود به‌خود می‌گیرد، نشان داده خواهد شد چه کژراهه‌های نظریِ گریزناپذیری، به‌ناگزیر از این اشتباه سرچشمه و پای می‌گیرند.

[فصل نخست]

الف) [سِر جیمز استوارت]

[تمایز بین «سودِ منتج از واگذاری ‹ 2›» و افزایشِ مثبتِ ثروت]

پیش از فیزیوکرات‌ها، ارزش اضافی ــ یا سود، ‹یا ارزش اضافی› در پیکر سود ــ صرفاً با عزیمت از مبادله تبیین می‌شد، همانا با فروش کالا بالاتر از ارزشش. سِر جیمز استوارت در اساس از این کوته‌بینی فراتر نمی‌رود، برعکس، او را باید بازتولیدکننده‌ی این کوته‌بینی در جامه‌ی علم تلقی کرد. می‌گویم بازتولیدکننده‌‌اش «در جامه‌ی علم». استوارت البته در این توهم شریک نیست که گویا ارزش اضافی‌ای که با فروش کالا بالاتر از ارزشش نصیب تک سرمایه‌دار می‌شود، آفرینش ثروتی تازه است. بنابراین او بین سود مثبت و سود نسبی فرق می‌گذارد.

«سود مثبت، زیانی برای هیچ‌کس ندارد؛ این سود منتج از افزایش و گسترش کار، صنعت یا مهارت است و این اثر را دارد که بر ثروت اجتماعی بیفزاید یا فربه‌ش کند … سود نسبی سرآخر به زیان این یا آن فرد تمام می‌شود؛ این سود نشانه‌ی نوسانی در توازن ثروت در میان بهره‌وران از ثروت است، اما بر کل اندوخته، افزوده‌ای نمی‌افزاید … مجموعه‌ی به‌هم پیوسته ‹ی سودها› به آسانی قابل فهم است؛ این، همان نوعی از سود است … که پاره‌ایش نسبی است، پاره‌ایش مثبت… هر دو نوع می‌توانند در معامله‌ای واحد به‌نحوی گسست‌ناپذیر به‌هم پیوسته و حاضر باشند.» («اصول اقتصاد سیاسی»، جلد اول، آثار سِر جیمز استوارت، ویرایش ژنرال سِر جیمز استوارت، پسر او، در مجموعه‌ی 6 جلدی، لندن 1805، صفحات 6 ـ 275).

سود مثبت از «افزایش و گسترش کار، صنعت یا مهارت» منتج می‌شود، اما در این‌باره که این سود چگونه منتج می‌شود، استوارت به‌دنبال اَدله و اثبات نیست. جمله‌ی تکمیلیِ بعدی که تأثیر این سود، افزایش و فربه‌کردنِ «ثروت اجتماعی» است، نشان می‌دهد که منظور اس[توارت] از «ثروت اجتماعی» چیزی جز توده‌ی عظیم ارزش‌های مصرفی نیست که در پیِ رشد نیروهای بارآورِ کار تولید می‌شوند، و این‌که او این سود را چیزی کاملاً منفک از سودِ سرمایه‌داران ــ که همواره موکول به افزایش ارزش مبادله‌ای است ــ تلقی می‌کند. این دریافت در استدلال‌های بعدیِ او کاملاً تأیید می‌شود.

زیرا او می‌گوید:

«در قیمت کالاها دو چیز را واقعاً موجود و کاملاً متفاوت با یکدیگر می‌بینیم؛ ارزش واقعی کالا و سودِ منتج از واگذاری.» (ص 244).

بنابراین قیمت کالاها دربرگیرنده‌ی دو عنصرِ سراسر متفاوت با یکدیگر است؛ نخست ارزش واقعی‌شان، دوم سودِ منتج از واگذاری، سودی که با واگذاری‌شان، با فروش‌شان تحقق می‌یابد.

|221| با این ترتیب، این سودِ منتج از واگذاری از آن‌جا ناشی می‌شود که قیمت کالاها بیش‌تر از ارزش واقعی‌شان است یا این‌که کالاها بالاتر از ارزش‌شان فروخته می‌شوند. سود در یک‌سو، همیشه متضمن زیان در سوی دیگر است. چیزی افزون بر کل اندوخته‌ی موجود پدید نمی‌آید. سود، یعنی ارزش اضافی، نسبی است و تجزیه می‌شود به «نوسانی در توازن ثروت در میان بهره‌وران از ثروت». اس[توارت] خود، این تصور را که با این صورتبندی، ارزش اضافی تبیین شده است، منکر می‌شود. نظریه‌اش پیرامون نوسانِ توازن ثروت بین بهره‌وران، هرچند و هر اندازه ربط بسیار اندکی با تبیین سرشت و خاستگاه خودِ ارزش اضافی دارد، در نگرش به توزیعِ ارزش اضافی (surplus value) بین ‹طبقات اجتماعی› و بین مقولات گوناگونی مانند سود، بهره و رانت، اهمیت خود را حفظ می‌کند.

این‌که استوارت کل سود سرمایه‌دارِ منفرد را به این «سودِ نسبی»، به سودِ منتج از واگذاری، محدود می‌کند، در فراز زیر به‌خوبی دیده می‌شود.

او می‌گوید «ارزش واقعی» ‹اولاً› به‌واسطه‌ی «کمیتِ» کاری تعیین می‌شود که «یک کارگر در کشور عموماً و به‌طور متوسط … می‌تواند در یک روز، یک هفته، یک ماه و غیره … انجام دهد.» ثانیاً: «‹به‌واسطه‌ی› ارزش وسائل تأمین زندگی و هزینه‌ی ضروری کارگر، چه برای ارضای نیازهای شخصی‌اش و چه … برای تهیه‌ی کارافزارهایی که برای شغلش لازم‌اند؛ و این‌ها را هم باید مانند مورد نخست به‌طور متوسط به‌حساب آورد…» ثالثاً: «‹به‌واسطه‌ی› ارزش مواد.» (ص 244، 245). «اگر این سه ستون هزینه‌ها معلوم باشند، قیمت محصول مشخص شده است. قیمت نمی‌تواند کمتر باشد از حاصلجمع این سه مبلغ، یعنی از ارزش واقعی؛ اما هر اندازه بیش‌تر و فراتر از ارزش واقعی باشد، به همان میزان سود کارخانه‌دار (Manufacturer) را می‌سازد. این سود منوط است به تقاضا و بنابراین با تناسب اوضاع و احوال گوناگون، نوسان می‌کند.» (همان‌جا، ص 245). ضرورت وجود تقاضایی بزرگ از این‌جا ناشی می‌شود تا شکوفایی کارخانه‌ها را سبب شود … بنگاه‌دارانِ صنعت و تجارت شیوه‌ی زندگی و هزینه‌های‌شان را بنا بر سودِ تضمین شده‌شان تنظیم می‌کنند.» (همان‌جا، ص 246).

از این‌جا به‌روشنی دیده می‌شود که: سودِ «کارخانه‌دار»، یعنی سرمایه‌دار منفرد، همواره سود نسبی، همواره سودِ منتج از واگذاری، همواره مشتق از مازادِ قیمتِ کالا نسبت به ارزش واقعی‌اش و ناشی از فروشش به قیمتی بالاتر از ارزش آن است. بنابراین، اگر همه‌ی کالاها بنا بر ارزش‌شان فروخته می‌شدند، هیچ سودی وجود نمی‌داشت.

استوارت فصلی مستقل در این‌باره نوشته و به‌تفصیل در پژوهش است که: «سودها چگونه در هزینه‌های اولیه‹ی تولید› یک‌جا جمع می‌شوند.» (جلد سوم، همان‌جا، ص 11 به بعد).

استوارت از یک‌سو رویکرد نظام‌های پولی و مرکانتیلیستی را، که بنا بر آن‌ها فروش کالاها بالاتر از ارزش‌شان، و بنابراین سود ناشی از این کار، ارزش اضافی می‌آفریند و از این‌طریق موجب افزایش و گسترش مثبت ثروت* است، کنار می‌گذارد؛ از سوی دیگر به دیدگاه آن‌ها، مبنی بر این‌که سودِ سرمایه‌ی منفرد چیزی جز مازاد قیمت نسبت به ارزش نیست |222| و این‌که سود فقط سودِ منتج از واگذاری است، و آن نیز به‌نوبه‌ی خود صرفاً نسبی است، یعنی سودِ یک طرف با زیان طرفِ دیگر سربه‌سر می‌شود و بنابراین حرکتش هیچ چیز جز «نوسانی در توازن ثروت بین بهره‌وران» نیست، وفادار می‌ماند.

به این ترتیب استوارت در عطف به این موضوع بیان عقلاییِ نظام پولی ـ مرکانتیلیستی است.

شایستگی او در درک سرمایه، استوار است بر برجسته‌ساختنِ این نکته که فرآیند جدایی بین شرایط تولید، به‌مثابه مایملک [یک] طبقه‌ی معین، و توانایی کار [13] چگونه پیش می‌رود. او با فرآیند پیدایش و پای‌گیریِ سرمایه ــ البته بی‌آنکه آن را چنین بنامد یا دریابد و هرچند آن را شرط شکل‌گیریِ صنعت بزرگ تلقی می‌کند ــ بسیار کلنجار رفته است؛ او این فرآیند را به‌ویژه در کشاورزی مورد توجه قرار می‌دهد؛ و نخست از طریق همین فرآیندِ جدایی در کشاورزی است که از دید او، به‌درستی، صنعتِ مانوفاکتور به‌خودی‌خود، پدید می‌آید. آ. اسمیت این فرآیند جدایی را یکجا و به‌طور حاضر و آماده پیش‌فرض می‌گیرد.

(کتاب استوارت 1767، تورگو 1766، آ. اسمیت 1775) [14]

 

یادداشت‌های MEGA:

*البته خودِ نظام پولی این سود را نه در چارچوب یک کشور، بلکه در مبادله با کشورهای دیگر تعریف می‌کند. نظام پولی، از این زاویه که بر آن است که این ارزش در پول (طلا و نقره) پیکر می‌یابد و بازنموده می‌شود و بنابراین ارزش اضافی، در تراز پرداخت‌های تجاری‌ای که با پول موازنه و تسویه می‌شود، بیان می‌گردد، در چارچوب نظام مرکانتیلیستی گرفتار می‌ماند.

 

یادداشت‌های ترجمه‌ی فارسی:

‹1› ترتیب بندهای دفتر پانزدهم در مجموعه‌ی MEW با مجموعه‌ی MEGA متفاوت است. در مجموعه‌ی MEW، بندها به ترتیب زیرند:

دفتر پانزدهم (صفحه‌ی توی جلد) [XV-862a]

[محتوای دفتر پانزدهم:]

5) نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی

1) موضع متقابل پرولتری بر اساس{دیدگاه}ریکاردویی

بهره‌ی بهره: فرض کاهش نرخ سود بر این اساس.

مثلاً پدیده‌ی روی هم انباشته شدن{ذخیره‌ها} به‌مثابه پدیده‌ی صرفاً معطوف به گردش (اندوخته و ذخائر گردش)

2) رِوِن‌استون (Revenstone). پایان

3 و 4) هاجسکین (Hodgskin)

(سرمایه‌ی بهره‌آور. ثروت موجود در رابطه با حرکت تولیدی.)

اقتصاد یاوه‌سرا

سرمایه‌ی بهره‌آور و سرمایه‌ی بازرگانی در رابطه با سرمایه‌ی صنعتی. شکل‌های کهنه‌تر پیشین. شکل‌های مشتق شده.)

(پویش و گسترش سرمایه‌ی بهره‌آور‌ بر پایه‌ی تولید سرمایه‌دارانه)

(نزول‌خواری. لوتر، غیره)

در این‌مورد، همچنین نگاه کنید به یادداشت شماره‌ی [10].

‹2›اصطلاح اصلی «alienation» است. ویراستاران آلمانی برای آن معادل Veräußerung را برگزیده‌اند. در فارسی می‌توان بدون دغدغه Veräußerung را به «فروش» ترجمه کرد، اما ما برای آن‌که تمایزش با واژه‌ی Verkauf را، که دقیقاً به معنای «فروش» است، حفظ کنیم، گاه از معادل «واگذاری»، در معنای فروش از راه داد و ستد، استفاده کرده‌ایم.

 

یادداشت‌های MEW:

[1] این فهرستِ دستنوشته‌ی «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» را مارکس روی جلدِ دفترهای ششم تا پانزدهم نوشته است. در برخی از این دفترها، فهرست پیش از خودِ متن نوشته شده بوده است؛ این نکته را می‌توان از روی اصلاحاتی دریافت که مارکس پس از نوشتن تمامی یک دفتر، در برخی از فهرست‌ها اِعمال کرده است. فهرست دفتر چهاردهم دربرگیرنده‌ی بخش‌های بسیاری است که در این دفتر نیستند، بلکه نمایان‌گر طرحی هستند که مارکس در دفترهای چهاردهم، پانزدهم و هیجدهم به آن جامه‌ی عمل پوشانده است.

[2] پیش از عنوان «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»، مارکس عدد 5 را نوشته است. این عدد نشان‌گر پنجمین و آخرین بخشِ نخستینْ فصل درباره‌ی سرمایه است که مارکس قصد داشت آن‌را بلافاصله در ادامه‌ی نخستین دفتر «پیرامون نقد اقتصاد سیاسی» منتشر کند. مقدم بر این بخش پنجم، فقط سه بخش در دفترهای 1 تا 5 آمده است: 1) دگردیسی پول به سرمایه، 2) ارزش اضافی مطلق و 3) ارزش اضافی نسبی. در دفتر پنجم، صفحه‌ی 184 دستنوشته‌ها، مارکس به این نکته اشاره می‌کند که «بعد از ارزش اضافی نسبی باید به ارزش اضافی مطلق و نسبی در ترکیب‌های گوناگون پرداخت.» این پژوهش باید سازنده‌ی بخش چهارمی باشد که در آن‌زمان هنوز نوشته نشده بود. بنابراین مارکس مستقیماً به بخش پنجم، همانا بخش «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» می‌رود.

[3] واقعاً معلوم شد که این مرحله از کار، «پایان» نیست، بلکه ادامه‌ی بخش مربوط به اسمیت است. پایان این مبحث در دفتر نهم است.

[4] فصل «مقابله علیه اقتصاددانان» در دفتر چهاردهم فقط شروع شده است و ادامه‌اش در نیمه‌ی نخست دفتر پانزدهم است.

[5] گفتاوردها از کتاب «بِرای» زیر عنوان «خطاهای کار، علاج کار …» (Leads, Manchester 1839)، همراه با حاشیه‌نگاره‌هایی از سوی مارکس، در دستنوشته‌ی دهم می‌آیند.

[6] فصل مربوط به ریچارد جونز، رمزی و شِربولیه در دفتر هیجدهم دستنوشته‌ها گنجانیده شده‌اند.

[7] به موضوعِ درآمد و سرچشمه‌های آن، مارکس در نیمه‌ی دوم دفتر پانزدهم می‌پردازد و در عطف به این موضوع، ریشه‌های طبقاتی و روش‌شناختیِ اقتصاد یاوه‌سرا را برملا می‌کند. همان‌گونه که از برنامه‌ریزی مارکس در ژانویه‌ی 1863 برمی‌آید، او «میان‌پرده» را برای جلد سوم کاپیتال در نظر گرفته بود.

[8] بخش مربوط به رِوِن اِستون از صفحه‌ی 861 دفتر پیشین، دفتر چهاردهم دستنوشته‌ها، آغاز می‌شود. پیش از این بخش در دفتر چهاردهم، تحت عنوان «شماره یک» بخشی درباره‌ی جزوه‌ی گمنام «منبع و راه چاره‌ی دشواری‌های ملی، منتج از اصول اقتصاد سیاسی در نامه‌ای به لُرد جان راسل» (London 1821) می‌آید.

[9] پایان بخش مربوط به هاجسکین در دفتر هیجدهم، در صفحه‌های 1084 و 1805 دستنوشته‌هاست.

[10] روی جلد دفتر پانزدهم، جایی‌که مارکس فهرست این دفتر را نوشته است، عنوان‌بندی‌ها توالی و ترتیبی متفاوت با جای این بخش‌ها در خودِ متن دارد. ویراست ما ترتیب مطالب در فهرست را به‌همان نظمی بازنویسی کرده است که در متن و محتوای دفتر آمده‌اند.

[11] مارکس در دفتر پانزدهم در عطف به پژوهش‌های مربوط به درآمد و سرچشمه‌های آن به واکاوی اقتصاد یاوه‌سرا می‌پردازد. در صفحه‌ی 935 این دستنویس مارکس با اشاره به «بخشی پیرامون اقتصاد یاوه‌سرا» به فصلی از کارش رجوع می‌دهد که هنوز نوشته نشده است و در آن به‌طور ضمنی به مشاجرات قلمی بین پرودُن و باستیا دوباره باز خواهد گشت. در دفتر هیجدهم که در آن، واکاوی دیدگاه‌های هاجسکین به پایان می‌رسد و جدل‌های او علیه نظریه‌های توجیه‌گران بورژوا مورد اشاره قرار می‌گیرد، مارکس یادآور می‌شود: «این تکه را به فصل مربوط به اقتصاددانان یاوه‌سرا منتقل کنم.» (صفحه‌ی 1860 دستنویس، در جلد 26.3 این مجموعه). در برنامه‌ای که مارکس برای جلد سوم «کاپیتال» در ژانویه‌ی 1863 طراحی کرده بود، عنوان فصل یازدهم، یا فصل ماقبلِ آخر، «اقتصاد یاوه‌سرا» است. (نک: ص 390 همین جلد). اما مارکس دیگر فصلی ویژه درباره‌ی اقتصاد یاوه‌سرا ننوشت.

[12] منظور مارکس از «فصل III» بخش سوم پژوهش‌هایش پیرامون «سرمایه به‌طور عام» است. در جای دیگر نیز مارکس از «بخش III» صحبت می‌کند (دستنویس دفتر نهم، ص 389 و دستنویس دفتر یازدهم، ص 526)، بعد از این، مارکس به‌جای «فصل III» آن را «کتاب سوم» می‌نامد (در نامه‌اش به انگلس به تاریخ 31 ژوئیه 1865). آغاز پژوهش پیرامون «سرمایه به‌طور عام»، که در «فصل III» گنجیده است در دستنوشته‌های دفتر شانزدهم است.

از طرحی که مارکس برای «فصل III» داشت برمی‌آید که او قصد داشته است در این فصل به دو گزارش تاریخی ویژه پیرامون نظریه‌های سود بپردازد. پژوهش و نقد نظریه‌های بورژواییِ سود، به‌ویژه اشتباه‌های نظریِ ناشی از جابجاگرفتن یا یکسان‌انگاریِ ارزش اضافی و سود، البته در ادامه‌ی کارش روی «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» در همین اثر انجام گرفته‌اند.

[13] در دستنوشته‌های 1863 ـ 1861 مارکس تقریباً همه جا به‌جای اصطلاح «نیروی کار» (Arbeitskraft) از اصطلاح «توانایی کار» (Arbeitsvermögen) استفاده می‌کند. در نخستین جلد کاپیتال مارکس این دو اصطلاح را به‌مثابه مقولاتی این‌همان به‌کار می‌برد. در آن‌جا می‌نویسد: «منظور ما از نیروی کار یا توانایی کار صورت تام قابلیت‌های فیزیکی و ذهنی و روانی است که در پیکره‌ی زنده‌، در شخصیت زنده‌ی یک انسان وجود دارد و او با به‌جنبش درآوردنِ آن‌ها، ارزش‌هایی مصرفی در انواع گوناگون را تولید می‌کند.» (MEW, 23, S. 181).

[14] استوارت، در «پژوهشی پیرامون اصول اقتصاد سیاسی…»، در جلد دوم، لندن 1867. تورگو، در «تأملاتی پیرامون شکل‌گیری و توزیع ثروت»، پاریس 1766. اسمیت، در «پژوهش پیرامون ماهیت و مبانی ثروت ملت‌ها»، در جلد دوم، لندن 1776.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1K6

طرح ترجمه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی»

طرح ترجمه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی»

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

کمال خسروی

 

هدف از این یادداشت کوتاه، معرفی اثر مهم و برجسته‌ی مارکس، «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»، و ارزیابی جایگاه آن در منظومه‌ی فکری او نیست، بلکه فقط اعلام خبر شروع ترجمه‌ی جلد اول آن و شیوه‌ی ارائه‌ی این ترجمه است. توضیحات کوتاهی نیز که درباره‌ی این اثر به‌دنبال خواهند آمد، فقط در راستای معرفی منابع کار و راهنمایی‌هایی «فنی»اند.

کار ترجمه‌ی جلد اول «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» را آغاز کرده‌ام.  از این پس، در فواصل نسبتاً منظم (حداکثر یک ماه) بخش‌های کوتاه ترجمه‌شده، به ترتیب در «نقد» منتشر خواهند شد. همراه با همین یادداشت، نخستین قطعه از ترجمه، که شامل فهرست مارکس و چند صفحه‌ی آغازین پیرامون «سِر جیمز استوارت» است، نیز منتشر شده است. شیوه‌ی کار چنین خواهد بود که پس از انتشار هر قطعه و در فاصله‌ی انتشار تا قطعه‌ی بعد، همه‌ی اشاره‌ها، یادآوری‌ها، انتقادها و به‌ویژه تصحیح‌ها و پیشنهادهایی که از راه‌های مختلف (کامنت‌ها در سایت، در رسانه‌های دیگرِ «نقد»، ایمیل یا هر طریق دیگر) به‌دست مترجم رسیده‌اند، پس از ارزیابی در متنِ ترجمه‌شده وارد و اِعمال می‌شوند. به این ترتیب پس از انتشار قطعه‌ی نخست، هربار متنِ ویرایش‌شده‌ی ترجمه‌ی قطعه(ها)ی پیشین، به‌نحوی که تغییرات قابل رؤیت باشند، ضمیمه خواهد شد. هم‌چنین در گزارشی جداگانه فهرستی از روایت‌های گوناگون، همراه با نام افرادی که در تغییر و بهسازی آن دخیل بوده‌اند، ارائه می‌شوند. این گزارش همواره در دسترس است و به ترتیب تکمیل خواهد شد. بدیهی است که به‌ناگزیر، کار ارزیابی پیشنهادها به‌عهده‌ی مترجم خواهد ماند و از این‌طریق مسئولیت نهایی ترجمه را نیز بر‌عهده خواهد گرفت؛ اما این شیوه‌ی کار، اگر با موفقیت همراه شود، تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر بهبود کیفیت ترجمه خواهد داشت.

منبع ترجمه، متن آلمانی و دو ویراست معتبر آن است: نخست ویراست معروف به «MEGA» و دوم ویراست «MEW». عنوان «MEGA»، مخفف و مجموع حروف اختصاریِ عنوان„Karl Marx-Friedrich Engels  Gesamtausgabe“  (کارل مارکس و فریدریش انگلس، نشر کامل) و «MEW»، مخفف و مجموع حروف اختصاریِ عنوان„Karl Marx- Friedrich Engels Werke“  (آثار کارل مارکس ـ فریدریش انگلس) است.

آن‌چه در زبان فارسی به «نظریه‌ها یا تئوری‌های ارزش اضافی» شهرت یافته است، درواقع ترجمه‌ی عنوان انگلیسی آن، یعنی „Theories of Surplus Value“، است. این متن، بخشی است از دستنوشته‌های 1863-1861 مارکس با عنوان اصلی «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» (Theorien über den Mehrwert)، اما ما نیز در ترجمه‌ی خود از عنوان آشنا و شناخته‌شده‌ی «نظریه‌‌های ارزش اضافی» استفاده خواهیم کرد.

دستنوشته‌های 1863-1861 مارکس مجموعه‌ی بسیار بزرگی در سی دفتر است که علاوه بر بخشِ مربوط به «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی» شامل آثار بسیار مهم دیگر او، از جمله جلدهای دوم و سوم کاپیتال نیز هست که پس از مرگ مارکس از سوی انگلس منتشر شدند. به بخش «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»، که مجموعه‌ی بررسی‌های انتقادی مارکس از دیدگاه‌های نظریه‌پردازان «اقتصاد سیاسی» و طرح دیدگاه‌های خود در نقد اقتصاد سیاسی است، نخستین‌بار انگلس در 22 مه 1884، در نامه‌ای به لورا لافارگ، و سپس در نامه‌ی دیگری در 16 فوریه همان سال به کائوتسکی، اشاره می‌کند و آن را «تاریخ اقتصادی و تفصیلی هسته‌ی مرکزی اقتصاد سیاسی، همانا نظریه‌ی ارزش» می‌نامد. قصد انگلس این بوده است که پس از اتمام کار انتشار جلدهای دوم و سوم کاپیتال، این دستنوشته‌ها را نیز منتشر کند. این کار با درگذشت انگلس در سال 1895 بر زمین می‌ماند. نخستین ویراست «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»، در فاصله‌ی سال‌های 1905 تا 1910 از سوی کارل کائوتسکی منتشر می‌شود؛ ویراستی که بنا به ارزیابی ویراستاران بعدی، ناقص و با دخل و تصرف‌های ناروا و نادرست همراه است. گام بعدی برای انتشار کامل این دستنوشته‌ها را «انستیتوی مارکسیسم ـ لنینیسم، زیر نظر کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی» در 1950 برمی‌دارد و آن را در سه جلد، جلد اول 1954، جلد دوم 1957 و جلد سوم 1961، منتشر می‌کند. ویراست مشهور MEW محتوای این سه جلد را به سه جلد 1ـ26، 2ـ26، و 3ـ26 در مجموعه آثار 44 جلدیِ مارکس و انگلس بدل می‌کند. ویژگیِ ویراست MEW، افزودن توضیحات و پانویس‌های بسیاری به متن اصلی است. هم‌چنین در این ویراست، همه‌ی گفتاوردهای مارکس از نظریه‌پردازان دیگر که به‌زبان اصلی‌شان بازنویسی شده‌اند، به‌زبان آلمانی ترجمه شده و گفتاوردهای اصلی، به بخش «افزوده‌ها»ی پایان کتاب منتقل شده اند. متن‌های MEGA و MEW، به‌لحاظ محتوا با هم تفاوتی ندارند. متنِ MEGA به اصلِ دستنوشته (رسم‌الخط و نقطه‌گذاری) کاملاً وفادار است و متن MEW، رسم‌الخط و نقطه‌گذاری (علائم سجاوندی) را تا اندازه‌ای ترمیم و «مدرن» کرده است. ما در این ترجمه ویراست MEGA را مبنا قرار داده‌ایم، اما همه‌ی توضیحات و یادداشت‌های مفید ویراستِ MEW را نیز حفظ کرده‌ایم. ویراست MEGA  ترجمه‌ی گفتاوردها از زبان اصلی را تسهیل می‌کند. درعین‌حال و در جریان پیشرفت ترجمه خواهیم کوشید، با مقایسه‌ی متن آلمانی با ترجمه‌های انگلیسی و فرانسوی، در صورت مشاهده‌ی تفاوت‌هایی مهم و تعیین‌کننده، آن‌ها را مورد اشاره قرار دهیم. انجام چنین کاری از سوی خوانندگانی که به زبان‌های دیگر (ایتالیایی، عربی، روسی، ترکی …) تسلط کافی دارند، بسیار ارزنده و ارزشمند خواهد بود و از آن صمیمانه استقبال خواهیم کرد.

ملاحظات فنی

  • منابع ترجمه‌ی ما:
  • ویراست «انستیتوی مارکسیسم – لنینیسم، زیر نظر کمیته‌ی مرکزی حزب وحدت سوسیالیستی»، آلمان شرقی (MEGA):

Marx, Karl; Zur Kritik der politischen Ökonomie (Manuskript 1861-1863), Karl Marx-Friedrich Engels Gesamtausgabe [MEGA], Teil 2, Zweite Abteilung, Band 3; Institut Für Marxismus-Leninismus beim ZK der Sowjetunion; Institut für Marxismus-Leninismus beim ZK der SED; Dietz Verlag, Berlin 1977.

  • ویراست «انستیتوی مارکسیسم – لنینیسم، زیر نظر کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» (MEW):

Marx, Karl; Theorien über den Mehrwert, Karl Marx-Friedrich Engels Werke, Band 26.1; Institut für Marxismus-Leninismus beim ZK Der SED; Dietz Verlag, Berlin 1976.

  • ترجمه‌های دیگر: از متن «نظریه‌های ارزش اضافی»، تا جایی‌که اطلاع دارم، ترجمه‌ی نسبتاً خوب و کوتاهی وجود دارد از منصور حکمت که شامل حدود 17 صفحه و جزء بسیار کوچکی از جلد اول ترجمه‌ی انگلیسی (17 صفحه از 400 صفحه) است و در «بسوی سوسیالیسم»، نشریه‌ تئوریک حزب کمونیست کارگری ایران، شماره‌ی 2، در آذرماه 1364 منتشر شده است. ترجمه‌ی‌ دیگر از علیرضا ثقفی خراسانی است که اخیراً از سوی «انتشارات سمندر» انتشار یافته و شامل کل جلد اول است. چهار فصل از این ترجمه پیش‌تر در سایت «کانون مدافع حقوق کارگر» منتشر شده بود. کیفیت این ترجمه به‌گونه‌ای است که مانعی در برابر ترجمه‌ای تازه از این اثر نمی‌گذارد.
  • ارائه‌ی معادل‌ها: متن مارکس پر است از واژه‌ها، جمله‌ها یا گفتاوردهای طولانی به زبان (های) اصلی و غیر آلمانی. مشخص‌کردن همه‌ی آن‌ها، ترجمه‌ی فارسی را آشفته یا ناخوانا می‌کند. بنابراین فقط برخی از واژه‌ها، که استفاده از آن‌ها به زبان اصلی واجد اهمیتی نظری یا ویژه است، یا نام افراد، به زبان اصلی و در پانویس‌ها بازنویسی شده‌اند.
  • نشانه‌ها: ویراست MEGA بسیار به ندرت عبارت، نشانه یا توضیحی به متن اصلی افزوده است. در ویراست MEW برخی عنوان‌ها برای بخش‌های مختلف انتخاب شده که در دستنوشته وجود ندارند و برخی کلمات اختصاری یا ناقص، به‌طور کامل نوشته شده‌اند. مثلاً جایی‌که مارکس از «ریکاردو» به شکل «Ric» نام برده است، مجموعه‌ی MEW آن را به‌صورت «Ric[ardo]» نوشته است. همه‌ی این افزوده‌ها در متن آلمانیِMEW و در ترجمه‌ی فارسی در داخل دو قلاب یا کروشه ([]) آمده‌اند. ویراست MEGA فقط شامل یادداشت‌ها یا پانویس‌ها و حاشیه‌نویسی‌های نادر مارکس در دفترهاست. این حاشیه‌ها با علامت ستاره (*) مشخص شده‌اند. برعکس، ویراست MEW یادداشت‌های توضیحی متعدد و مفیدی به متن افزوده است. این یادداشت‌ها در ترجمه‌ی فارسی با شماره‌هایی بالاتر از افق سطر و در درون قلاب یا کروشه مشخص شده‌اند. همه‌ افزوده‌های مترجم فارسی، به همین ترتیب درون «‹ ›» آمده‌اند. در نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)، یادداشت‌های ویراست MEW با «م.آ» همراه با شماره‌ی اصلی، یادداشت‌های ویراست MEGA با «مگا» و یادداشت‌های متن فارسی با «م.فا» مشخص شده‌اند.
  • افزوده‌ها: کوشیده‌ام تا سر حد امکان از افزودن واژه‌ها یا عبارت‌ها به متن، به قصد روان‌تر شدن ترجمه‌ی فارسی، خودداری کنم. در مواردی که واژه یا عبارتی به متن افزوده‌ام، آن را در بین علامت‌های «‹ ›» نهاده‌ام.
  • در پاراگراف‌بندی، گاه از ویراستMEW پیروی کرده‌ام، مثلاً جایی‌که گفتاوردهای بلند را در فرازی مستقل آورده است. این شیوه کار خواندن را آسان‌تر می‌کند.
  • این ترجمه مستقیماً با متن آغاز می‌شود و مقدمه‌های ویراستاران (مقدمه‌ی کوتاه ویراست MEGA و مقدمه‌ی بسیار طولانی ویراست MEW) را عجالتاً نادیده می‌گیرد. اگر ترجمه‌ی آن‌ها ضرورت پیدا کند، می‌توان پس از پایان کار به آن پرداخت.

نقد اقتصاد سیاسی

«نظریه‌های ارزش اضافی» را معمولاً جلد چهارم کاپیتال می‌نامند. حتی ویراست MEW آن را رسماً «جلد چهارم کاپیتال» (Vierter Band des „Kapitals“) نام نهاده است. این نام برگرفته از طرح‌هایی است که مارکس برای تنظیم و ترتیب دستنوشته‌هایش در زمینه‌ی نقد اقتصاد سیاسی داشت. با چنین عنوانی برای «نظریه‌های ارزش اضافی» مخالفتی ندارم، اما ضروری می‌بینم به شبهه‌ای که ممکن است چنین عنوانی ایجاد کند، اشاره کنم. مجموعه‌ی دستنوشته‌های مارکس، شامل محتوای جلدهای دوم و سوم کاپیتال و نیز «نظریه‌هایی پیرامون ارزش اضافی»، پیش از انتشار جلد نخست کاپیتال نوشته شده و آماده بوده‌است و به همین دلیل، زمانی‌که منتقدان پس از انتشار جلد سوم کاپیتال به تناقضات بین جلد اول و جلد سوم در عطف به رابطه‌ی ارزش و قیمت (بحث معروف «تئوری تبدیل») و به معضل مارکس در حل آن اشاره ‌کردند، انگلس به‌سادگی پاسخ داد که متن جلد سوم، پیش از انتشار جلد نخست، آماده بوده است. بنابراین ترتیب و توالی مطالبی که در جلدهای اول تا سوم کاپیتال آمده‌اند، از برنامه و منطقی معین پیروی می‌کند و مربوط به تقدم و تأخر زمان تألیف آن‌ها نیست. از همین‌رو، نهادنِ نامِ «جلد چهارم» کاپیتال بر «نظریه‌های ارزش اضافی» نباید با این شبهه همراه شود که این اثر (که خود مشتمل بر سه جلد است)، از همان منطق ترتیب و توالی سه جلد کاپیتال پیروی می‌کند. مارکس در طلیعه‌ی کوتاهی بر این اثر نوشته است: «پس از این»، یعنی در جلد سوم کاپیتال، «شکل بسیار دگردیسی‌یافته‌ای که ارزش اضافی در مقام سود به‌خود می‌گیرد، واکاوی خواهد شد.»

دفترهای مارکس و بخش‌هایی از متن در بسیاری موارد عنوان مستقلی ندارند و عنوان‌ها را اغلب ویراستاران این دفترها به آن‌ها افزوده‌اند. اما کل این دفترها یک عنوان اصلی و محوری دارد که از سوی خودِ مارکس بر سرآغاز آن‌ نوشته شده است: پیرامون نقد اقتصاد سیاسی. امید من در کاری که با ترجمه‌ی تازه‌ی «نظریه‌های ارزش اضافی»، به این شیوه، درپیش گرفته‌ام، برداشتن گام کوچک دیگری در معرفی و تقویت گفتمان مارکسیِ نقد اقتصاد سیاسی در زبان فارسی است.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1K1

گروندریسه، یا دیالکتیک زمان کار و زمان آزاد

گروندریسه، یا دیالکتیک زمان کار و زمان آزاد

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

توضیح «نقد»: به مناسبت انتشار ترجمه‌ی تازه‌ای از گروندریسه‌ – اثر مهم و بسیار ارزنده‌ی کارل مارکس – به زبان فارسی، «نقد» با انتشار نوشتار پیشِ رو، مجموعه‌ای از جستارها و ارزیابی‌ها پیرامون این اثر را منتشر خواهد کرد. مشارکت پژوهشگران و علاقمندان، از راه تالیف و ترجمه، برای هرچه بارورتر ساختن این مجموعه، بی گمان جای خوشحالی است.

 

نوشته‌ی: ارنست مندل

ترجمه‌ی: حسن مرتضوی

 

 

گروندریسه‌ی نقد اقتصاد سیاسی (خطوط عمده‌ی نقد اقتصاد سیاسی) که همراه با پیرامون نقد اقتصاد سیاسی بالاترین نقطه‌ای را مشخص می‌کنند که کار اقتصادی مارکس قبل از سرمایه به آن دست یافته بود، مجموعه‌ای عظیم از واکاوی‌های اقتصادی را تشکیل می‌دهد. گروندریسه به عنوان مطالعات مقدماتی برای سرمایه، یا دقیق‌تر به عنوان گسترانیدن واکاوی سرمایه‌داری در همه‌ی جنبه‌های آن که بنا بود اثر استادانه‌ی مارکس از آن پدید آید، هم حاوی خمیرمایه‌هایی است که مارکس در همه‌ی نوشته‌های اقتصادی بعدیش به کار برد و هم عناصر بسیار زیادی که قرار نبود به عنوان خمیرمایه برای آثار بعدی به کار آید.

احتمالاً دو دلیل برای این تمایز وجود دارد. در وهله‌ی نخست، می‌دانیم که مارکس نتوانست کار خویش را در زمینه‌ی واکاوی عام همه‌ی عناصر شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری کامل کند. در طرح اولیه‌ی او که سابقه‌ی آن به زمانی می‌رسید که گروندریسه را نوشت، واکاوی سرمایه قرار بود با واکاوی مالکیت ارضی، کار مزدی، دولت، تجارت خارجی و بازار جهانی دنبال شود. فقط یک‌ششم از همه‌ی آنچه طرح‌ریزی شده بود عملاً انجام شد، و حتی با این همه جلد چهارم سرمایه (نظریه‌های ارزش اضافی) [1] از بخش اول خود فراتر نرفت. متخصصان می‌توانند تا بی‌نهایت بحث کنند که چرا مارکس در 1866 طرح اولیه را به نفع پرداختن فقط به سرمایه در چهار بخش یعنی فرایند تولید سرمایه؛ فرایند گردش سرمایه؛ وحدت این فرایندها، یا سرمایه و سود؛ و تاریخ انتقادی نظریه‌های سیاسی کنار گذاشت. [2]  با این همه، در گروندریسه شماری اظهارات با بالاترین اهمیت درباره‌ی مالکیت ارضی، کار مزدی، تجارت خارجی و بازار جهانی وجود دارد که در هیچ یک از چهار جلد سرمایه یافته نمی‌شود. دانه‌های بسیار زیادی در متن گروندریسه وجود دارند که فرصت نیافتند گل دهند، اما با این همه غنای آن‌ها سرچشمه‌ی انگیزشی است مداوم برای اندیشه‌ورزی مارکسیست‌های کنونی و آینده.

در وهله‌ی دوم، روش ارائه‌ی استفاده‌شده در گروندریسه «انتزاعی»تر، استنتاجی‌تر، از سرمایه است، و در حالی که مطالب روشنگر بسیار کمتر است، از سوی دیگر گریززدن، به ویژه در زمینه‌ی تاریخ، یا گشودن پنجره‌ای به آینده که در روایت نهایی سرمایه حذف شد، بسیار بیشتر است، و گاهی بی‌نهایت غنی هستند و افزوده‌های واقعی به نظریه‌ی مارکسیستی درباره‌ی مسائل اجتماعی و اقتصادی به شمار می‌آیند. رومن روسدولسکی، یکی از مراجع اصلی درباره‌ی مارکس، در این رابطه ذکر می‌کند که انتشار گروندریسه، «مکاشفه‌ای راستین» است که «به تعبیری ما را به آزمایشگاه اقتصادی مارکس وارد می‌کند و همه‌ی نبوغ، همه‌ی راه‌های پرپیچ‌وتاب روش‌ او را آشکار می‌کند.» [3]

پیش‌تر افزوده‌های اساسی به تکوین نظریه‌‌ی مارکسیستی را که می‌توان در گروندریسه یافت نظیر تکمیل نظریه‌های ارزش، ارزش اضافی و پول را متذکر شدم. به این موارد باید تکمیل ابزارهای واکاوی را که مارکس از مکتب کلاسیک اقتصاد سیاسی به ارث برده بود افزود. به این ترتیب در گروندریسه است که برای نخستین بار تمایز دقیق بین سرمایه‌ی ثابت (که ارزش آن توسط نیروی کار حفظ می‌شود) و سرمایه‌ی متغیر (که ارزش آن افزایش می‌یابد) (ص. 289)؛ ارائه‌ی ارزش کالا به عنوان مجموع سه عنصر یعنی سرمایه‌ی ثابت، سرمایه‌ی متغیر و ارزش اضافی (c + v + s) (ر. ک. به ویژه به صص. 219ـ343)؛ رشد مجموع سالانه ارزش اضافی با کوتاه‌کردن دورپیمایی‌ گردش سرمایه (صص. 417ـ418)؛ تقسیم ارزش اضافی به ارزش اضافی مطلق و ارزش اضافی نسبی (صص. 311ـ312) و این موضوع حتی در شکل تمایز بین کار اضافی مطلق و نسبی (صص. 264ـ265)؛ کل نظریه‌ی هم‌ترازی نرخ سود (صص. 217ـ362)؛ و غیره ظاهر می‌شود.

در واقع، تنها عناصر نظریه‌ی اقتصادی مارکس که در شکل بالیده‌ی خود در گروندریسه یافت نمی‌شوند، نظریه‌ی گرایش نزولی نرخ سود میانگین (گرچه مارکس به شیوه‌ی پیچیده‌تر در صص. 283ـ289 آن را توضیح می‌دهد) همراه با مسئله‌ی بازتولید است.[4]

به‌ویژه بخش‌هایی از گروندریسه که برای نگارش سرمایه استفاده نشد، شایسته‌ی بررسی جدی است، و در اینجا باید به قطعه‌ای از نامه‌ی مارکس به انگلس مورخ 14 ژانویه‌ی 1858 رجوع کنم که درست در وسط نگارش گروندریسه نوشته شد و در آن بنیانگذار سوسیالیسم علمی اظهار کرد: «در روش پرداختن، این واقعیت که برحسب تصادف دوباره نگاهی به منطق هگل انداختم، کمک بزرگی به من بوده است ــ فرایلیگرات چند مجلد از هگل را یافته که دراصل به باکونین تعلق دارد و آن‌ها را به عنوان هدیه برایم فرستاد.»[5] به نظر انکارناپذیر می‌رسد که غنای خارق‌العاده‌ی واکاوی مارکس و ارائه‌ی شماری از «جفت‌های دیالکتیکی» مانند «کالا و پول»، «ارزش مصرفی و ارزش مبادله»، «سرمایه و کار مزدی»، «زمان کار و اوقات فراغت»، «کار و ثروت» که گروندریسه سرشار از آن است، اگر نگوییم مستقیماً، اما دست‌کم محرک دومین مواجهه‌ی نویسنده با مرشد قدیمی‌اش بوده است.

وادار می‌شویم این تجربه‌ی مارکس را با دومین مواجهه‌ی لنین با هگل (سپتامبرـ دسامبر 1914 و 1915) مقایسه کنیم که بلافاصله از پی آن غنی‌ترین دوره‌ی اندیشه‌ورزی نظری لنین فرا رسید که به نگارش امپریالیسم: بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری و دولت و انقلاب انجامید. چنانکه خود مارکس اعلام کرد، و همانطور که لنین به مناسبت‌های مختلف تأکید کرد، در واقع کارکرد روش دیالکتیکی پژوهش در مسائل‌ اقتصادی که با مارکس آغاز شد، به او امکان داد تا دست به کشفیات اصلی اقتصادی خود بزند. به مدد این روش بود که او پدیده‌های اقتصادی را در کل بافتاری (شیوه‌ی تولید، مناسبات تولید) قرار داد که با تضادهای درونی‌اش به حرکت در می‌آمد. به مدد این روش نیز بود که او توانست به وضوح سرشت تاریخاً متعین پدیده‌های اقتصاد کالایی و «مقولاتی» که بازتاب این اقتصاد و فقط به یک دوره‌ی خاص تاریخ انسان منحصر بودند، درک کند. [6]

به دشواری می‌توان تعیین کرد که کدام یک ارزشمندتر است: این قطعات درخشان واکاوی که قدرت پیشگویانه‌ی یک نابغه را دارد، یا فراز تاریخی که به نحو چشمگیری مکمل بخش‌های تاریخی سرمایه است.

چنانکه پیش‌تر اشاره شد، مارکس در گروندریسه میان مقوله‌ی عام «ارزش اضافی» و شکل‌های خاصی که در آن ظاهر می‌شود، تمایز قائل شد. او همچنین میان ارزش اضافی که تصادفاً در خلال فرایند گردش، در نتیجه‌ی مبادله‌ی نابرابر، پدیدار می‌شود و ارزش اضافی که در خلال فرایند تولید ایجاد می‌شود، تمایز قائل شد. فرایند قبلی مقدم بر ظهور شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری است در حالی که فرایند بعدی فقط می‌تواند درون آن ایجاد شود. مارکس به‌صراحت از «کلاهبرداری در مبادله» سخن می‌گوید که توضیحی است بر خاستگاه سود سرمایه‌ی بازرگان در جوامع پیشاسرمایه‌داری. [7] و فراموش نکرد خاطرنشان کند که مبادله‌ی ناهم‌ارزها می‌تواند باردیگر تحت شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، نه صرفاً در مبادله میان سرمایه و کار بلکه همچنین در مبادله بین ملت‌های متفاوت، در تجارت بین‌المللی ظاهر شود. از اینجاست اظهارنظر مناسب مارکس که هم تلقی او را از بحران‌ها روشن می‌کند، تلقی‌ای که از ریشه با برداشت رزا لوکزامبورگ متفاوت است،[8] و هم تلقی او را از تجارت جهانی سرمایه‌داری به عنوان وسیله‌ای برای استثمار از مردمان کمتر توسعه‌یافته: «… نه فقط سرمایه‌داران منفرد، بلکه کشورها نیز می‌توانند کماکان با یکدیگر به مبادله بپردازند و کماکان مبادله را در مرتبه‌ای دائماً صعودی تکرار کنند، بی آنکه ضرورتی داشته باشد به این دلیل سودی همسان و یکنواخت داشته باشند. یک کشور می‌تواند کماکان بخشی از کارِ مازادِ کشورِ دیگر را تصرف کند، بی آنکه به ازایش پس بدهد؛ تمایزْ صرفاً در این است که اینجا سنجه›ی ارزش‹ مانند مبادله بین سرمایه‌دار و کارگر نیست.»[9]

برخی از جذاب‌ترین قطعات در گروندریسه چنانکه متذکر شدیم، به دیالکتیک زمان دردسترس/ زمان کار/زمان آزاد مربوط می‌شود. مارکس می‌نویسد: «سرانجام همه‌ی اقتصاد به صرفه‌جویی زمان تحویل می‌شود» و توضیح می‌دهد که این قاعده همان‌قدر به جوامع طبقاتی مربوط است که به جامعه‌ای که تولید را تحت کنترل جمعی قرار داده است: «اگر ما تولید اشتراکی را پیش‌فرض قرار دهیم، عامل زمان طبعاً اساسی باقی می‌ماند. هرچه جامعه نیازمند زمان کمتري براي تولید غله، دام و غیره باشد، زمان بیشتري براي سایر تولیدات، مادّي یا معنوي، در اختیار خواهد داشت. همانگونه که همه‌جانبگی تکامل فرد، لذت‌ها و فعالیت‌هایش به صرفه‌جویی در زمان وابسته است… جامعه همچنین باید وقت خود را به نحو مناسبی به تحصیل تولیدي اختصاص دهد که با کل نیازهایش منطبق باشد، همان‌طور که فرد باید وقت خود را به نحوي درست و به نسبت‌هایی مناسب به کسب دانش اختصاص دهد یا شایستگی و توانایی خود را در انجام کارهایی که از او انتظار می‌رود، ارتقا بخشد. بنابراین، تنظیم زمان و نیز توزیع بابرنامه‌ي زمان کار در شاخه‌هاي گوناگون تولید، نخستین قانون اقتصادي بر پایه‌ي تولید اشتراکی است.[10]

مارکس ادامه می‌دهد: «در آنجا [صرفه‌جویی در زمان] به قانونی با درجات بسیار بالایی از اهمیت تبدیل می‌شود. اما این امر اساساً با سنجش ارزش‌هاي مبادله‌اي (کارها یا محصولات کار) توسط زمان کار متفاوت است. کارهاي افراد در یک شاخه‌ي تولید، و انواع متفاوت کار، نه‌تنها به‌لحاظ کمّی، بلکه به‌لحاظ کيفی نیز متفاوت‌اند. پیش‌فرض تفاوت صرفاً کمّی چیزها چیست؟ همانی کيفيت‌شان. بنابراین، [پیش‌فرض] سنجش کمّی کارها، هم‌ترازيشان، همانی کيفيت‌شان است.»[11]

بعداً مارکس به این مسئله‌ی بنیادی صرفه‌جویی در زمان کار باز می‌گردد و ایده‌های کلیدی «زمان کار لازم»، و «زمان کار اضافی، زمان کار زائد و زمان کار در دسترس» را مطرح می‌کند: «کل تحول ثروت استوار است بر آفرینش کار مازاد و قابل تصرف. نسبت بين زمان کار لازم و زمان کار زائد (در نخستين نگاه، از منظر کار لازم، چنين {یعنی زائد} است) در طی مراحل گوناگون تحول و توسعه‌ی نيروهای بارآور دگرگون می‌شود. در مراحل ابتدایی مبادله، انسان‌ها چيزی جز زمان کار زائدِ خود را با یکدیگر مبادله نمی‌کنند؛ این زمان، معيار و سنجه‌ی مبادله‌شان است و بنابراین، گستره‌اش محدود است به محصول زائدشان. در توليدِ متكی به سرمایه، وجود زمان کار لازم منوط و مشروط است به ایجاد زمان کار زائد.» [12]

مارکس این نظر را در صفحات بعد از این قطعه در گروندریسه بسط و توضیح می‌دهد که سرمایه‌داری عملاً می‌کوشد تا جمعیت کارکن را ــ یعنی شمار افرادی را که برای آن‌ها کار لازم تضمین شده است ــ فقط تا حدی افزایش دهد که این افراد همچنین کار اضافی‏، «کار زائد» را از منظر خود کارگران‏، به‌بار آورند. از این‌روست گرایش سرمایه به توسعه کل جمعیت و  کل «جمعیت مازاد» (ارتش ذخیره‌ی صنعتی) که این وظیفه را به دوش دارد اطمینان دهد جمعیت کارکن «کار زائد» را برای سرمایه فراهم می‌کند: ارتش ذخیره‌ی صنعتی مزدها را کاهش می‌دهد و از این طریق بر ارزش اضافی که چیزی جز «کار زائد» از منظر کارگر نیست‏، می‌‌افزاید.

آشکارا این فقط یک جنبه از مسئله است. مارکس همچنین بر جنبه‌ی دیگر «کار زائد» تأکید می‌کند، این واقعیت که با توجه به رشد و تحول افراد «کار زائد» منبع تلذذ و ثروت است. اما این امر در ابتدا فقط برای بخشی از جامعه صادق است و آن فقط مشروط است به اینکه به کار اجباری برای بخش دیگر جامعه بدل شود: «سير تكوین جامعه به‌هيچ‌روی چنين نيست که چون فردی نياز اضطرای‌اش را ارضا کرد، پس به ایجاد مازاد می‌پردازد؛ بلكه از آن‌روست که یک فرد یا طبقه‌ای از افراد ناگزیر شده بيش از آنچه برای ارضای نياز اضطراری‌اش لازم است، توليد کند؛ از آن‌روست که کار مازاد در یک‌سو، واضع فراغت و ثروت مازاد در سویه‌ی دیگر است. واقعيت این است که تكوین و توسعه‌ی ثروت فقط در این تضادها وجود واقعی دارد: بالقوه، تكوین وتوسعه‌ی ثروت همانا امكان سپری‌کردن و غلبه بر این تضادهاست.»[13]

بدین‌سان می‌بینیم که دیالکتیک «زمان کار لازم/زمان کار مازاد/زمان آزاد در تکوین و تحول و فراروی از همه‌ی تناقض‌های درونی‌اش نمایان می‌شود؛ زیرا رشد و توسعه‌ی کار مازاد همچنین، دست‌کم در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، بر رشد و توسعه‌ی عظیم نیروهای بارآور دلالت می‌کند و این «مأموریت متمدن‌کننده‌»‌ی اجتناب‌ناپذیر آن است. فقط بر این پایه است که جامعه‌ی جمع‌باور می‌تواند کل کار روزانه را به حداقل برساند، کار روزانه‌ای که بدون آن می‌باید توسعه‌ی تمام‌عیار توانمندی‌های هر فرد را سرکوب یا  مثله کند.

رشد و توسعه‌ی کار مازاد توسط طبقه‌ی کارگر نقداً در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری بر رشد و توسعه‌ی زمان آزاد سرمایه‌دار دلالت می‌کند: «این واقعیت که کارگر باید زمان مازادی کار کند، برابر است با اینکه سرمایه‌دار نباید کار کند؛ نتیجه گرفته می‌شود که زمان او به عنوان نازمان کار وضع می‌شود، و اینکه او حتی زمان لازم هم کار نمی‌کند. کارگر باید زمان مازادی کار کند تا اجازه داشته باشد زمان کار لازم برای بازتولید خودش را شئیت بخشد، یعنی به ارزش یا به چیز مبدل کند. از سوی دیگر، بنابراین زمان کار لازمِ سرمایه‌دار نیز زمانِ آزاد است، زمانی که برای معاش بی‌واسطه‌اش لازم نیست. چون کل زمان آزاد، زمان رشد آزادانه است، سرمایه‌داران زمان آزادی را که کارگران برای جامعه، یعنی تمدن، می‌آفرینند، غصب می‌کنند.»[14]

توسعه‌ی سرمایه‌ی پایا که به نظر می‌رسد «مأموریت تاریخی» شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری باشد، خود شاخص و بازتابی است از درجه‌ی ثروت اجتماعی. «موضوع تولیدی که مستقیماً معطوف به ارزش مصرفی و به همین منوال، مستقیماً معطوف به ارزش مبادله‌ای است، خود محصولی‌ست که به قصد مصرف تولید می‌شود. جزیی از تولید که معطوف به تولید سرمایه‌ی پایاست، اشیای بی‌واسطه‌ی تمتع یا ارزش‌های مبادله‌ای را تولید نمی‌کند؛ دست‌کم بلافاصله ارزش‌های مبادله‌ای تحقق‌پذیر تولید نمی‌کند بنابراین، به سطح بارآوری‌ای متکی است که پیشتر به دست آمده، متکی است به جزءِ صِرف زمان تولیدی که برای تولید بی‌واسطه کافی باشد، یعنی جزءِ بزرگِ فزایندهایی از زمان تولید در تولید وسایلِ تولید به کار برده می‌شود. پیش‌فرض چنین امری این است که جامعه می‌تواند منتظر بماند.[15] می‌تواند جزءِ بزرگی از ثروتی را که قبلاً خلق شده، هم از تمتع بلاواسطه و هم از تولیدی که قصدش تمتع بلاواسطه است بیرون بکشد و آن را برای کاری به کار بگیرد که (در چارچوب خود فرآیند تولیدِ مادّی) بلاواسطه بارآور نیست.

برای اینکه جامعه قادر به انجام چنین کاری باشد، بارآوری و مازاد نسبی باید از قبل به سطح معینی رسیده باشند و درحقیقت، سطحی که مستقیماً متناسب با مقیاسی باشد که بر اساس آنْ سرمایه‌ی درگردش به سرمایه‌ی پایا مبدل می‌شود. همانطور که مقدار کار مازاد نسبی به بارآوری کار لازم متکی است، مقدار زمان کار اعمال‌شده در تولید سرمایهی پایا … نیز به بارآوری زمان کاری متکی است که قصدش تولید مستقیم محصولات است.»[16]

اما به میزانی که سرمایه‌داری این سرمایه‌ی پایا، این فناوری علمی را به شیوه‌ای غنی‌ و پیچیده رشد می‌دهد، تولید به معنای اخص کلمه از کار انسانی مستقل می‌شود. مارکس در اینجا خودکارسازی بیش از پیش فزاینده و آینده‌ی درخشانی را که برای بشر سوسیالیستی در پی دارد پیش‌بینی می‌کند: «به میزانی که صنعت بزرگ‌مقیاس توسعه می‌یابد، آفرینشِ ثروت واقعی بیشتر به نیروی عاملانی که در خلال زمان کار به جریان انداخته می‌شوند اتکا می‌کند تا به به زمان کار و کمیت کار اعمال‌شده. و نیروی آنها ــ کارآیی قدرتمندشان ــ به‌نوبه‌ی‌خود هیچ رابطه‌ای با زمان کار بی‌واسطه‌ای که تولیدشان می‌ارزد ندارد، بلکه به سطح عام توسعه‌ی علم و پیشرفت فن‌آوری، یا به کاربرد علم در تولید متکی است… ثروت واقعی در عوض در بی‌تناسبیِ عظیمِ بین زمان کار اعمال‌شده و محصول آن ــ که صنعت بزرگ‌مقیاس آن را نشان می‌دهد ــ و به همین منوال در بی‌تناسبیِ کیفی بین کاری تحویل‌یافته به تجریدِ محض و نیروی فرآیند تولید که بر آن نظارت دارد، بروز می‌کند. کارْ دیگر حتی گنجیده در فرآیند تولید ظاهر نمی‌شود، بلکه انسان خود را به آن فرآیند به‌مثابه ناظر و تنظیمکنندهاش مرتبط می‌کند.»[17]

این گام عظیم رو به جلو در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری به شکل تضادی عظیم ظاهر می‌شود: هر چه تولید بلاواسطه‌ی ثروت انسان از زمان کار انسان رها شود، آفرینش موثرتر آن تابع تصرف خصوصی کار مازاد انسانی است که بدون آن بهره‌برداری سرمایه و کل تولید سرمایه‌داری ناممکن می‌شود. اما این تضاد فقط فروپاشی تولید سرمایه‌داری، تولید کالایی و هر نوع تولیدی را اعلام می‌کند که هدفش ارضای نیازهای انسان و رشد همه‌جانبه‌ی افراد نیست: «نه کار بی‌واسطه‌ی انجام‌شده توسط خود انسان و نه زمانی که برای آن کار می‌کند، بلکه تصاحب نیروی بارآور عام‌اش، درک‌وفهم‌اش از طبیعت و سلطه بر آن به واسطه‌ی هستی‌اش به عنوان یک هستنده‌ی اجتماعی است ـ به‌طور خلاصه، تکوین فرد اجتماعی ــ که به‌منزله‌ی سنگ‌پایه‌ی تولید و ثروت ظاهر می‌شود. دزدی از زمان کار بیگانه که پایه‌ی ثروت کنونی است، در مقایسه با این بنیاد تازه‌توسعه‌یافته، یعنی بنیادی که خودِ صنعت بزرگ‌مقیاس آفریده است، بنیادیست رقت‌انگیز. به محض آنکه کار در شکل بی‌واسطه‌اش دیگر سرچشمه‌ی بزرگ ثروت نباشد، زمان کار نیز دیگر سنجه‌ی آن نیست و نباید هم باشد و بنابراین ارزش مبادله‌ای {هم نباید سنجه‌ی} ارزش مصرفی باشد. کار مازادِ توده‌ها دیگر شرط توسعه‌ی ثروت عمومی نخواهد بود، همانطور که کارنکردن عده‌ای قلیل دیگر شرط توسعه‌ی نیروهای عمومیِ ذهن انسان نخواهد بود. درنتیجه، تولیدِ متکی بر ارزش مبادله‌ای فرومی‌پاشد، و خود فرآیند تولید مادّیِ بی‌واسطه نیز عاری از شکل اضطراری و تضادمندش خواهد بود. بالیدن آزادانه‌ی فردیت‌ها و از این‌رو، نه کاهش زمان کار لازم برای ایجاد کار مازاد، بلکه به‌طور کلی کاهش کار لازم جامعه به حداقل، که با آن توسعه‌ی هنری، علمی و غیره‌ی افراد منطبق است، با زمانی که بدینسان آزاد، و ابزاری که برای همه‌ی آنها تولید شده، ممکن خواهد شد.»[18]

تضادهای سرمایه‌داری به‌ویژه در این واقعیت بیان می‌شود که سرمایه‌داری تا حد امکان می‌کوشد تا زمان کار لازم برای تولید هر کالا را کاهش دهد، در حالی که از سوی دیگر زمان کار را به عنوان یگانه سنجه و خاستگاه ثروت برقرار می‌کند. نتیجه می‌شود که سرمایه‌داری می‌کوشد تا حد امکان زمان کار لازم را محدود و تا حد امکان مدت کار مازاد، «کار زائد» را گسترش دهد. تعارض میان توسعه‌ی اجتماعی نیروهای بارآور و شرایط خصوصی تصرف سرمایه‌داری، میان توسعه‌ی نیروهای بارآوری و مناسبات تولید سرمایه‌داری به این ترتیب به صورت تعارض میان آفرینش ثروت که به نحو فزاینده‌ای خود را از وابستگی به کار بلاواسطه انسانی آزاد می‌کند، و تلاش مستمر برای هدایت این نیروهای عظیم به سوی ارزش‌افزایی ارزش موجود از طریق تصرف کار مازاد انسانی، پدیدار می‌شود. مارکس از این روند استنتاج می‌کند که ماهیت شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری هم‌هنگام به‌غایت بارآور و بی‌نهایت مخرب، به‌غایت آفریننده و بی‌نهایت اتلاف‌گر است.

مارکس در قطعه‌ی دیگری نشان می‌دهد که سرمایه در عطش تسکین‌ناپذیر برای سود، کار را وادار می‌کند که پیوسته از حدود نیازهای طبیعی‌اش فراتر برود و بدینسان عناصر مادی فردیتی غنی را بیافریند که در تولید و نیز مصرف همه‌کاره است و «کارش دیگر نه به عنوان کار بلکه به‌عنوان رشد تمام و کمال فعالیت ظاهر می‌شود.»[19] مارکس در اینجا‏، برخلاف نظر «مارکس‌شناسانی» که نظرات مارکس را در آثار جوانی‌اش تا حدی «رمانتیک» و «ایده‌آلیستی» می‌دانند و معتقدند از آن‌ها در آثار بالیده‌ترش فراتر رفته است، یکی از ایده‌های اصلی ایدئولوژی آلمانی را تکرار می‌کند.

اما برخلاف کسانی که خود را پیرو او می‌خوانند، مارکس هیچ تضادی میان به‌رسمیت‌شناختن و تأکیدکردن بر این «ماموریت تاریخاً ضروری» سرمایه‌داری و پیوسته نقدکردن هرآنچه استثماری، غیرانسانی و سرکوبگرانه در آن است نمی‌دید. مارکس همواره دو جنبه‌ی متضاد واقعیت تاریخی را که تجربه کرده است در نظر دارد و بی‌وقفه از دو صخره، سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم، دوری می‌کند.[20]

مارکس واقعیت موجود را با واقعیت ایده‌آل که هنوز شرایط برای آن به وجود نیامده ولی باید دقیقاً از طریق توسعه‌ی سرمایه‌داری آفریده شود در تقابل قرار نمی‌دهد؛ همچنین به آرمانی کردن این واقعیت موجود هم نمی‌پردازد. او انکار نمی‌کند که بی‌نوایی فلاکت‌بار است چرا که محصول یک مرحله‌‌ی تاریخاً اجتناب‌ناپذیر تحول است. این سرشت دوگانه‌ی برداشت مارکسیستی از «ضرورت تاریخی» آشکارا در گروندریسه مشهود است که در آنجا برخی از تندوتیزترین محکومیت‌های سرمایه‌داری کنار صفحاتی یافت می‌شود که شایستگی‌های آن را از منظر پیشرفت عام جامعه‌ی انسانی به رسمیت می‌شناسد.

مارکس در گروندریسه به بسیاری مسائل «مدرن» و «معاصر» پرداخته است: مثلاً توسعه‌ی خدمات و کاربرد علم و ماشینیسم در کشاورزی. بررسی حدومرزهایی که بر تمرکز سرمایه گذاشته می‌شود از لحاظ رد «پیشاپیش» نظریه‌ی سرمایه‌داری دولتی جالب است:[21] «سرمایه فقط در شکل تعدادی سرمایه وجود دارد و می‌تواند وجود داشته باشد‏، و بدینسان خودتعینی‌اش همچون برهم‌کنش این سرمایه‌های بسیار بر یکدیگر ظاهر می‌شود.»[22] و در ادامه توضیح می‌دهد: «تولید سرمایه‌داران و کارگران مزدی بدینسان محصول عمده‌ی فرایند ارزش‌یابی و ارزش‌افزایی سرمایه است. اقتصاد سیاسی عامیانه که فقط چیزهای تولیدشده را می‌بیند کاملاً این نکته را نادیده می‌گیرد.»[23] مسئله‌ی سرمایه‌ای که لازم است هم مصرف کارگران را محدود کند و هم تحریک کند نیز یک موضوع مدرن است. با این همه، این موضوع کل مسئله‌ی نظریه‌ی مارکسیستی مزدها را پیش می‌کشد که واپسین سهم بزرگ مارکس در نظریه‌ی اقتصادی‌اش پیش از نگارش نهایی سرمایه است.

بحث‌های کنونی دو جنبه‌ی اساسی از این دیالکتیک گروندریسه را مطرح می‌کنند که تازه خطوط کلی آن را ترسیم کردم: مسئله‌ی نسبت «زمان کار / زمان آزاد» در جامعه‌ی سرمایه‌داری و مسئله‌ی توسعه‌ی نیروهای بارآور که شرط لازم ــ خواه کافی خواه ناکافی ــ برای الغاء تولید سرمایه‌داری و تولید کالایی به طور کلی در نظر گرفته می‌شود.

کاهش طول کار روزانه در اغلب کشورهای سرمایه‌داری که بشدت صنعتی‌ شده‌اند یک فاکت است، یک فاکت که اهمیت ترقی‌خواهانه‌اش را خود مارکس به مناسبت برقراری کار ده‌ساعته در بریتانیا گرامی می‌داشت. البته گرایش به تقلیل کار روزانه در دهه‌های اخیر کاهش داشته و حتی در برخی موارد به حالت اول بازگشته است (مثلاً در فرانسه). مسافت فزاینده‌ای که کارگر برای رسیدن به محل کار خود باید از خانه‌اش طی کند، تا حدی کاهش در ساعات کارش را جبران می‌کند. خستگی عصبی بیشتر که ناشی از تکنیک‌های صنعتی امروزی است، همراه با شلوغی آزاردهنده و آلودگی هوا و تنش دمادم افزون‌تر در پسِ مناسبات اجتماعی نیز باید به حساب آورده شود. با این همه، با اینکه سخن‌گفتن از «تمدن زمان فراغت» مبالغه‌آمیز است، روشن است که گروه‌های مهمی از مزدبگیران و حقوق‌بگیران ظاهراٌ در مقایسه با زمان مارکس از «اوقات فراغت» بیشتری برخوردار هستند.

می‌گویم «ظاهراً» برخوردار هستند، زیرا آنچه مقدر است در این جامعه‌ی سرمایه‌داری رخ دهد متکی است بر اقتصاد کالایی عام، که آشکارا رخ داده است. اوقات فراغت عمدتاً تجاری شده است. معادله‌ی «درآمدهای افزایش‌یافته + فراغت بیشتر = آزادی بیشتر» نشان داده شده که توهم است. پرولتاریا قادر نبوده است که در سپهر «مصرف فراغت» آنچه را که در سپهر تولید از دست داده بازیابی کند.[24] آثار گسترده‌ای گرد آمده است که در آن به تحلیل «شکل‌دهی صنعتی به ذهن‌ها»‏، انحطاط ذهنی ناشی از رسانه‌های جمعی [25]، ملالت عمیق به یکسان در کار و در «وقت آزاد» که خستگی را کش می‌دهد و با آن ترکیب می‌شود، پرداخته و تأکید شده است.[26] در جامعه‌ای که در آن کل زندگی اقتصادی مستمراً بر تحقق سود خصوصی متمرکز است، در جامعه‌ای که هر فعالیتی بنا دارد به غایتی در خود تبدیل شود و هر یافته جدید این خطر را به همراه دارد که ممکن است علت مثله‌کردن انسان بیگانه‌شده باشد، وضعیت طور دیگری نمی‌تواند باشد.

آیا این به معنای آن است که گسترش فراغت چیز بدی است و به جای آن هدف‌مان باید «انسانی‌کردن کار» از طریق کار جمعی که اریش فروم موعظه می‌کرد یا از طریق مدیریت کارگران در محل کار خود باشد؟[27] مارکسِ گروندریسه همان پاسخی را می‌دهد که مارکسِ مجلد سوم سرمایه: این گمان که کار صنعتی، کار در کارخانه‌های بزرگ، هرگز می‌تواند به کار «آزاد» بدل شود، توهم است. قلمرو آزادی فقط جایی آزاد می‌شود که قلمرو تولید مادی ــ یعنی قلمرو کار مکانیکی ــ پایان می‌یابد، با این فرض که هیچ‌کس نمی‌خواهد به تراز تولید پیشه‌وری بازگردد. به این ترتیب، راه‌حل واقعی در چنین تقلیل تمام‌عیاری در زمان کار («کار لازم») است که نسبت بین «کار» و «فراغت» کاملاً معکوس شود. لغو سرمایه‌داری فقط یک شرط برای این امر نیست بلکه محرک رشد نیروهای بارآور است و امکان تسریع کاهش زمان صرف‌شده در کار کردن را به وجود می‌آورد؛ همچنین نیروی محرک در پس این تغییر است زیرا این امکان را به وجود می‌آورد که به‌نحو چشمگیری کار مازاد که به وضوح در حال حاضر کار اتلاف‌شده است کاهش دهد و کار لازم را میان تعداد بسیار بزرگ‌تری از افراد تقسیم کند.[28]

تبدیل نسبت کمی بین کار و فراغت (مثلاً از 1:1 به 1: 2 یا 1: 3 که حاکی از هفته‌ای 32 یا 24 ساعت کار یا دقیق‌تر نیمی از کار روزانه به جای تمام روز است[29] منجر به دگرگونی کمی می‌شود، مشروط به این که در فرایند بیگانگی‌زدایی تدریجی کار‏، مصرف و خودِ انسان، از طریق از بین رفتن تدریجی تولید کالایی، طبقات، دولت و تقسیم کار اجتماعی ادغام شود.

هنگامی که خود «تجارت» از بین می‌رود، فراغت از تجاری‌بودن باز می‌ایستد. هنگامی که آموزش عالی عمومی شود و نظرات از طریق الغای هر نوع انحصار بر مطبوعات، رادیو، تلویزیون و سینما متمایز و پرورانده شوند، رسانه‌های جمعی دیگر ابزار انحطاط نخواهند بود. «زمان آزاد» هنگامی که «مصرف‌کنندگانش» از تماشاگرانی منفعل به مشارکت‌کنندگانی فعال تغییر می‌کند، دیگر منبع ملالت و تشویش نخواهد بود.

اما این تغییرات رادیکال باید در وهله‌ی نخست در سپهر تولید و زندگی سیاسی تحقق یابند تا بتوانند در سپهر فراغت موثر واقع شوند: این همان رگه‌ی حقیقت است که در نتیجه‌گیری اشتباه فروم گنجانده شده است. «زمان آزاد» نمی‌تواند به «زمان آزادی» بدل شود، وسیله‌ای که با آن انسان می‌تواند همه‌ی توانمندی‌های خویش را تحقق بخشد، اما مادامی که ابتدا شرایط مادی آزادی‌اش را از همه‌ی شکل‌های استثمار اقتصادی، همه‌ی قیدوبندهای سیاسی و همه‌ی بندگی در مقابل نیازهای اولیه کسب کند.

آیا توسعه‌ی استفاده از ماشین‌آلات، خودکارسازی، نیروهای بارآور علم و فناوری، شرایط لازم و کافی برای ممکن‌ساختن این آزادی انسانی هستند؟ یقیناً ضروری‌اند: نظر مارکس درباره‌ی این موضوع بین ایدئولوژی آلمانی و گروندریسه تغییری نمی‌کند؛ و تجربه‌ی عملی از آن زمان به ما آموخته که اگر سطح مناسبی از دستاوردهای فنی به دست نیامده باشد غیرممکن است بتوان یک سازمان اقتصادی حقیقتاً سوسیالیستی را ایجاد کرد که به‌طورخاص دلالت بر نابودی تولید کالایی می‌کند.

اما آیا می‌توان با کوستاس آکسلوس موافق بود که «امیدهای مارکس به تکنیک، تزلزل‌ناپذیر است» و برای او «تکنیک تولید ”بی‌قیدو بند“ ‍… با رشد و توسعه‌ای که در آینده می‌یابد، در عمل وظیفه‌ی حل تمامی معضلات و معماها [را برعهده خواهد داشت]»؟[30] این موضع به نحو عجیبی ماهیت دیالکتیکی اندیشه‌ی مارکسیستی را که بارها در نوشته‌های مارکس جوان تا گروندریسه تکرار شده است تضعیف می‌کند، اینکه اگر مناسبات تولید سرمایه‌داری براندازی نشود، نیروهای بارآور این خطر را دارند که به نیروهای مخرب تبدیل شوند. و با تغییر در مناسبات تولید ــ هنگامی که سطح معینی از نیروهای مولد وجود داشته باشد ــ انقلاب‌های فناورانه‌ی بعدی با انتخاب‌های واقعی از سوی انسان‌های سوسیالیست هدایت می‌شوند، انسان‌هایی که برای آنها خواست تأمین توسعه‌ی چندجانبه‌ی انسان بی‌گمان در رده‌‌ی بالاتری قرار می‌گیرد تا وسوسه‌ی بیهوده برای جست‌وجوی انباشت بی‌وقفه‌ی کمیت هر چه بزرگ‌تری از اشیاء.

به این معنا من با ژان فلوت موافقم که می‌نویسد: «مارکسیسم فلسفه‌ی سلطه بر طبیعت از طریق تکنیک نیست بلکه دگرگونی مناسبات اجتماعی تولید از طریق مبارزه‌ی طبقاتی است»[31]، هر چند به نظر مارکس سطح بالایی از تکنیک بی‌چون‌وچرا پیش‌شرطی برای چنین دگرگونی بود.

به همین نحو ما می‌بایست در گرایش انسان، همه‌ی انسان‌ها به در اختیار گرفتن مناسبات اجتماعی‌شان ــ که در واقع فرایندی است که از طریق آن در جامعه‌ای سوسیالیستی به افراد و بیش از پیش موجودات انسانی خواهند شد ــ گرایش به توسعه‌ی تمام‌عیار قابلیت‌های علمی را بگنجانیم. این روند یکی از استدلال‌های نهایی جامعه‌شناسان بدبین معاصر مانند آلن تورن و هانا آرنت را که علیه سرشت رهایی‌بخش سوسیالیسم اقامه می‌کنند رد می‌کند، این ادعا که انسان معاصر در مواجهه با تکنیک «بی‌قیدوبند» که پیش‌تر از زندان این‌جهانی‌اش گریخته است نمی‌تواند قدرت خویش را برای عمل‌کردن موثر حفظ کند و این قدرت فقط به انسان‌های آموزش‌دیده یا «کادرهای عالی» محدود می‌شود.[32] در واقع، هیچ چیزی سد راه تبدیل تدریجی همه‌ی انسان‌ها به دانشمند و محقق، [33] یعنی انحلال تدریجی کار مولد به کار علمی نیست، انحلالی که مارکس در قطعه‌ای از گروندریسه که در بالا نقل کردیم پیش‌بینی می‌کند، مشروط به اینکه جامعه‌ی انسانی خود را به نحوی بازسازماندهی کند که هر کدام با همان مراقبت و دقت بی‌پایان احاطه شود که امروزه وقف آماده‌کردن زیردریایی‌های هسته‌ای یا موشک‌های میان‌‌سیاره‌ای می‌شود.[34]

* ترجمه حاضر از فصل هفتم کتاب زیر است:

Mandel, Ernest; The Formation of the Economic Thought of Karl Marx. 1843 to Capital,  VERSO, 1971.

 

یادداشت‌ها:

[1] مقصود دست‌نوشته‌های اقتصادی 1861ـ1863 است که کارل کائوتسکی بخشی از آن را با عنوان نظریه‌های ارزش اضافی از آن جدا و مستقلاً منتشر کرد ـ م.

[2] نخستین نویسنده‌ای که این معضل را به‌طور جدی بررسی کرد، هنریک گروسمان بود (تغییر در طرح ساختاری سرمایه مارکس و دلایل آن در آرشیو تاریخ سوسیالیسم). او تغییر در طرح برای سرمایه را به تصمیم مارکس در پرداختن به کل ارزش اضافی‏، مستقل از شکل‌هایی که در آن ظاهر می‌شود (سود، رانت، بهره و غیره) نسبت می‌داد. درست است که خود مارکس در نامه‌ای به انگلس مورخ 15 اوت 1863 نوشت که به «ضرورت» این‌که همه‌چیز باید «کاملا تغییر کند» متقاعد شده بود (Briefwechsel, Vo. III, p. 143). اما مارکس قبلاً به‌طور کامل مقوله‌ی ارزش اضافی را مجزا از شکل‌های خاصی که در آن ظاهر می‌شود‏، در گروندریسه بسط داده بود. رومن روسدولسکی در مقاله‌‌اش «”سرمایه‌ به‌طور عام“ و ”سرمایه‌های بسیار“» (Kyklos, No. 2. 1953) سیزده گونه طرح برای سرمایه را که مارکس خطوط کلی‌شان را در فاصله‌ی سپتامبر 1857 تا آوریل 1868 ترسیم کرده بود متمایز می‌کند.

[3] Roman Rosodolsky, “Ein neomarxistisches Lehrbuch der politischen ökonomie,” in Kyklos, No. 4, 1963, p. 651.

روسدولسکی که در 1967 درگذشت، کتابی را درباره‌ی گروندریسه با عنوان پیرامون تکوین سرمایه‌ی مارکس (عنوان ترجمه به فارسی: چگونه سرمایه مارکس شکل گرفت) منتشر کرده است.

و. س. ویگودسگی در کتاب عالی دیگری با عنوان تاریخ یک  کشف بزرگ تصریح می‌کند (ص. 81) که مارکس در گروندریسه هنوز نظریه‌ی خود را درباره‌ی هم‌ترازی نرخ سود از طریق رقابت میان سرمایه‌ها نپرورانده بود. اگرچه درست است که مارکس در آن زمان هنوز اصطلاح «قیمت تولید» را وضع نکرده بود، حقیقت ندارد که نمی‌توان نظریه‌ی هم‌ترازی نرخ سود را در گروندریسه یافت. این موضوع به صراحت ذکر شده و به رقابت سرمایه‌ی ریخته‌شده در شاخه‌های متفاوت با نرخ‌های متفاوت ارزش اضافی و نرخ‌های اولیه‌ی متفاوت در صص. 339ـ338 و صص. 549ـ550 مربوط شده است. مارکس در این واپسین قطعه از کلمات «قیمت عام» استفاده کرده که معادل است با اصطلاح «قیمت تولید» که بعدها به کار برد.

[4] مارکس ابتدا مسئله‌ی بازتولید را در نامه‌ای به انگلس مورخ 6 ژوییه‌ی 1863 حل کرد (منتخب مکاتبات، صص. 153ـ156).

[5] Selected Correspondence, p. 102

[6] همچنین ر. ک. به جینو لونگو، روش اقتصاد سیاسی، صص. 120ـ125، که نامه‌ی مارکس به لاشارتر مورخ 18 مارس 1872 و نیز متنی از لنین را که در مجلد 38 مجموعه آثارش منتشر شد.

[7] Grundrisse, pp. 742-743

[8] در این رابطه همچنین ر. ک. به قطعاتی درباره‌ی نیاز سرمایه به گسترش دایره‌ای که درون آن دورپیمایی می‌کند اما نه گسترش به محیط‌های غیرسرمایه‌داری: «ارزش اضافی که در یک نقطه ایجاد می‌شود، نیاز به آن دارد که در نقطه دیگری ارزش اضافی تولید شود تا به ازای آن مبادله شود (گروندریسه، ص. 311).

[9] Ibid. p. 755

[10] Ibid., p. 89  (تأکیدها از من است ـ مندل)

[11] Ibid., p. 89-90 (تأکیدها از من است ـ مندل)

[12] Ibid., p. 301-302

[13] Ibid., p. 301-302

[14] Ibid., p. 527

[15] این قطعه به‌نحو حیرت‌انگیزی یادآور نظریه‌ی بوهم ـ باورک درباره‌ی سرمایه است.

[16] Ibid., p. 594-595

[17] Ibid., p. 592

[18] Ibid., p. 592 (تأکیدها از من است ـ مندل)

[19] Ibid., p. 231

[20] این همان چیزی است که به نظر می‌رسد هنگامی که کوستاس اکسلوس «پوزیتیویسم» مارکس ــ ستایش از اثرات صنعتی‌شدن ــ را با «رمانتیسیسم» او ــ یا به ظاهر تقبیح همین اثرات ــ در تقابل قرار می‌دهد، درک نمی‌کند (مارکس، متفکر تکنیک، ص. 81). در واقعیت حکم مارکس دو جنبه‌ی متضاد صنعت و رشد اقتصادی در سرمایه‌داری را وحدت می‌بخشد.

[21] البته به استثنای رژیمی که بقای بخش چشمگیری از طبقه‌ی بورژوا را به منزله‌ی رانت‌بگیرانی که از اوراق قرضه‌ی دولتی ارتزاق می‌کنند تضمین می‌کند، چنانکه انگلس در آنتی دورینگ پیش‌بینی کرده بود.

[22] Grundrisse, p. 317.

[23] Ibid., p. 412.

[24] Cf. in particular the articles by Heinz Theo Risse and Walter Dirks in Gibt es noch ein Proletariat?, M. Feuersenger, ed., pp. 88-9, 92.

[25] See especially Hans Magnus Enzensberger, Culture ou mise en condition, pp. 9-18; and Edgar Morin, L’Espirt du Temps, among other books.

[26] باران و سوییزی در سرمایه‌ی انحصاری (صص. 346ـ349)، بر خلایی کامل ــ «هیچ کاری نکردن» ــ تأکید می‌کنند که خصلت‌نمای رفتار بخش بزرگی از مردم آمریکا در هنگام گذران اوقات فراغت خود است.

[27] Erich Fromm, The Sane Society, pp. 321 et seq.

[28] جان فَلوت به درستی به این نکته در کتاب مارکس و ماشینیسم، صص. 183ـ188 اشاره می‌کند. برنامه‌ریزی نیز این امکان را به وجود می‌آورد که به صرفه‌جویی در کار مازاد بپردازیم.

[29] حتی نویسنده‌ی دنباله‌رویی مانند جورج سول (شکل‌دادن به فردا، ص. 121) تصدیق می‌کند که کار بیست‌وچهار ساعته در هفته ممکن است در اوایل سال 1990 یا در اوایل سده‌ی بیست‌ویکم ممکن باشد.

[30] Kostas Axelos, Marx, penseur de la technique, pp. 265, 268.

[31] Jean Fallot, Marx et le machinisme, p. 40

[32] See in particular Hannah Arendt, The Human Condition, on men of learning; Alain Touraine, Traité de sociologie du travail, Vol I. pp. 420 et seq., on engineers and higher cadres; Grünther Hillmann, “Zum Verständnis der Texte,” in Karl Marx, Texte zu Methode und Praxis, II, p. 203, on both categories.

[33] Cf. J. N. Dawydow (Freiheit und Entfremdung, p. 114):

«چشم‌انداز توسعه‌ی جامعه‌ی کمونیستی، چشم‌انداز آفرینش جامعه‌ای است مرکب از دانشمندان و محققان.»

[34] به فصل یازدهم از کتاب حاضر برای بررسی جامع‌تر رابطه‌ی میان پیشرفت فنی و جامعه‌ی بی‌طبقه رجوع کنید.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-1Js