نوشته‌های دریافتی
Leave a Comment

درباره‌ی تاریخ لیگ کمونیست

درباره‌ی تاریخ لیگ کمونیست

به انضمام قوانین لیگ کمونیست[1]

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

نوشته‌های دریافتی/دیدگاه‌ها

 

فریدریش انگلس

ترجمه‌ی: هیراد پیربداقی

 

مقدمه‌ی مترجم: مارکس و انگلس به‌حق به آموزگاران ممتاز و مشاوران همیشگی طبقات اجتماعی مبارز شهره بوده‌اند و هنگامی که سخن از رهایی انسان‌هاست، مرجعیت و ابهت اندیشه‌شان خودنمایی می‌کند. با این وجود، در خصوص چگونگی مشارکت آنان در جنبش‌های سیاسی و به‌طور‌ کلی، میراثی که از متدولوژی ایشان پیرامون کم‌وکیف سازمان‌دهی و پرنسیپ‌های عملی به یادگار مانده، به همان‌قدر که آثار ارزش‌مند و نقادانه به فراوانی وجود دارد، در بین روشن‌فکران و کارگران ایران دچار قحطی است. به‌منظور آشنایی بیش‌تر با تشکیلات لیگ کمونیست[2]، که تجربه‌ای ماندگار و درس‌آموز است و ضمناً نخستین مبارزه‌ی انقلابی جهت تدارک و ایجاد حزب پرولتاریا در تاریخ به‌شمار می‌رود، مجموعه قوانین لیگ کمونیست شامل ده بخش نیز در ضمیمه گنجانده شده است. این لیگ در متن خفقان سیاسی و فراز و فرود خیزش‌های اجتماعی، منتها با شناختی عمیق و همه‌جانبه و سنجیده از اوضاع، چون ققنوسی سر برآورد تا بر آشفتگی فکری ‌نظری سوسیالیست‌ها بتازد و موتور محرکه‌ی جنبش بین‌المللی طبقه‌ی کارگر مدرن شود.

انگلس غالباً گیرا و ادیبانه می‌نگارد و همان‌قدر که چالش‌های علمی و مباحث فلسفی و سیاسی را در فرمی استادانه به میان می‌کشد، در تشریح تاریخ نیز روایت‌گری ماهر است. در ترجمه‌ی این اثر و ضمیمه‌ی آن تلاش کردم ضمن پای‌بندی به لحن و فضای کلی، دقت لازم در کاربرد زبان مبدأ نیز لحاظ شود. این امر در خصوص قوانین لیگ اهمیت دارد، چرا که از شر ترجمه‌های پراشتباه و گه‌گاه پرت‌وپلای فارسی بی‌نصیب نمانده است. امیدوارم که در لابه‌لای چنین جزوه‌ها و گزارش‌هایی که به تجزیه و تحلیل تجارب عملی خاص و واکاوی تاریخی‌شان اشاره و پرداخته می‌شود، روزنه‌ای الهام‌برانگیز و نوری گرمابخش بتابد بر آن‌چه روییدنی و پُربارشدنی است.

***

درباره‌ی تاریخ لیگ کمونیست

در سال 1852، در پی صدور احکام کمونیست‌های کلن[3]، اولین دوره‌‌ی جنبش مستقل کارگری آلمان به پایان کار خود رسید. امروزه این دوره تقریباً فراموش شده است؛ بااین‌حال، این دوره از 1836 تا 1852 ادامه داشت و هم‌راه با پراکنده شدن کارگران آلمانی در خارج از کشور، این جنبش تقریباً در تمام کشورهای متمدن فراگیر شد. ولی این همه‌ی ماجرا نیست. در اصل، جنبشِ امروزیِ بین‌المللِ کارگری ادامه‌ی مستقیمِ جنبش کارگری آلمانِ آن زمان است، که اولین جنبش بین‌المللی کارگریِ تمام دوران بود، و بسیاری از کسانی را مطرح ساخت که بعدها نقش رهبری را در انجمن بین‌المللی کارگران (International Working Men’s Association) عهده‌دار شدند. هم‌چنین، اصول نظری‌ای که لیگ کمونیست، در مانیفست کمونیست 1847، بر پرچم خود حک کرده بود امروز قوی‌ترین پیوند بین‌المللی در کل جنبش پرولتاریای اروپا و آمریکاست.

تاکنون تنها یک منبع تاریخی منسجم از آن جنبش وجود داشته است. این منبع دو بخشِ 1853 و 1854 فصلِ برلین از کتاب توطئه‌های کمونیستی قرن نوزدهم، یا همان به‌اصطلاح کتاب سیاه، نوشته‌ی وِرموث و اشتایبر است. این تألیف گستاخانه را، که مملو از تحریفات عمدی است، دو نفر از پست‌ترین اراذل پلیسِ این قرن سرهم‌بندی کرده‌اند، و امروزه هم‌چنان به‌عنوان منبع نهایی برای تمام نوشته‌های غیرکمونیستیِ درباره‌ی آن دوره به کار می‌رود.

آن‌چه این‌جا می‌توانم ارائه دهم فقط یک طرح کلی است، و حتی این هم تا حدی است که به خود لیگ مربوط می‌شود و صرفاً تا آن‌جا که برای درک افشاگری‌ها[4] کاملاً ضرورت دارد. امیدوارم روزی فرصت داشته باشم تا مطالب غنی‌ای را تدوین کنم که من و مارکس درباره‌ی تاریخِ آن دوره‌ی باشکوه از جنبش نوپای بین‌الملل کارگری جمع‌آوری کرده‌ایم.

***

پناهندگان آلمانی ساکن پاریس در 1834 مخفیانه «لیگ یاغی‌ها»ی (Outlaws’ League) دموکرات‌جمهوری‌خواه را تأسیس کردند و تندروترین نیروهای آن، که عناصری پرولتری بودند، در 1836 از آن جدا شدند تا لیگ مخفی جدید، یعنی «لیگ عدالت»، را تشکیل دهند. لیگ اولیه، که فقط عناصر خواب‌آلودی مثل یاکوبوس وِنِدی در آن باقی مانده بود، خیلی زود و به‌طور کامل از بین رفت و زمانی که پلیس در 1840 به وجود چند دسته و گروه در آلمان بو بُرد، این لیگ حتی در حد سایه‌ای از دوران سابقش هم نبود. برعکس، لیگ جدید نسبتاً با سرعت رشد کرد. در اساس این لیگ شاخه‌ی آلمانی کمونیسم‌کارگری فرانسه و طرف‌دار بابوفیسم[5] بود و تقریباً هم‌زمان در پاریس در حال شکل‌گیری بود و اشتراک ثروت را به‌عنوان پیامد ضروریِ «برابری» مطالبه می‌کرد. اهداف همانی بود که در انجمن‌های مخفی پاریسیِ آن‌وقت وجود داشت: نیمی انجمن تبلیغاتی، نیمی توطئه‌چینی. به‌هرحال پاریس همواره نقطه‌ی مرکزی فعالیت انقلابی در نظر گرفته می‌شد، هرچند که از تدارک برای توطئه‌های گاه‌وبی‌گاه در آلمان هم به‌طور کامل صرف‌نظر نشده بود. در آن زمان، با وجود آن‌که پاریس هم‌چنان میدان و آوردگاه مبارزه‌ای سرنوشت‌ساز بود، لیگ واقعاً چیزی بیش از شاخه‌ی آلمانیِ انجمن مخفی فرانسه به‌شمار نمی‌رفت، به‌ویژه انجمنِ فصول (Société des saisons) تحت رهبری بلانکی و باربِه، که ارتباط نزدیکی نیز با آن‌ها داشت. فرانسوی‌ها در 12 مه 1839 وارد عمل شدند؛ بخش‌هایی از لیگ با آن‌ها راه‌پیمایی کردند و بنابراین گرفتار شکستی مشترک شدند.[6]

کارل شاپِر و هاینریش باوئِر نیز در میان آلمانی‌های بازداشت‌شده بودند که دولتِ لویی فیلیپ[7] بعد از حبس طولانی‌مدت به تبعیدشان رضایت داد. هر دو به لندن رفتند. شاپر اهل ویلبورگِ ناسائو بود و در 1832 که دانشجوی جنگل‌داریِ گیزِن بود، در توطئه‌ای عضویت داشت که گئورگ بوخنر سازمان‌دهی کرده بود؛ شاپر در 3 آوریل 1833 در حمله به پاسگاه پلیس فرانکفورت شرکت داشت،[8] به خارج از کشور فرار کرد و در فوریه‌ی 1834، به راه‌پیمایی جوزپه ماتزینی در ساووی ایتالیا پیوست.[9] او با قامتی غول‌پیکر و مصمم و پرتلاش همیشه آماده بود عمر و زندگی‌اش را به خطر بیندازد، و الگویی از یک انقلابی حرفه‌ای بود که نقش مهمی در دهه‌ی 1830 ایفا کرد. او به رغم تنبلی فکری آشکارْ به‌هیچ‌وجه از ژرف‌نگری نظری ناتوان نبود، آن‌چنان‌که این امر از متحول شدنش از یک «عوام‌فریب»[10] به کمونیست ثابت می‌شود، و آن‌چه را که زمانی به‌عنوان حقیقت شناخته بود با سرسختی حفظ کرد. درست به همین خاطر، در مواقعی شور انقلابی او بر ادراکش می‌چربید، اما همیشه بعداً به اشتباه خود پی می‌برد و بی‌پرده به آن اعتراف می‌کرد. او به تمامی یک انسان بود و کاری که برای پیدایش جنبش کارگری آلمان انجام داد فراموش نخواهد شد.

هاینریش باوئر نیز کفاشی اهل فرانکونیا بود؛ مردی سرزنده، هوشیار، کوچولوی باهوش، با جثه‌ای کوچک، در عین ‌حال خیلی زیرک، که عزم فراوانی داشت. به لندن عزیمت کرد، جایی که شاپر، که در پاریس حروف‌چین بود، می‌کوشید از طریق تدریس زبان امرار معاش کند. در‌ آن‌جا هر دویشان دست‌به‌کار شدند و رشته‌های ازهم‌گسیخته را دوباره به هم پیوند زدند و لندن را مرکز لیگ ساختند. اگر از قبل در پاریس با هم نبوده باشند، ژوزف مول آن‌ها را در لندن به هم ملحق ساخت. ژوزف مول ساعت‌سازی اهل کلن بود، با قامتی متوسط هم‌اندازه‌ی هرکول، که هم‌راه با شاپر چندباری از گردهمایی‌ها در برابر هجوم صدها مخالف دفاع کرد. او کسی بود که دست‌کم از نظر انرژی و اراده با دو رفیقش برابری می‌کرد و از نظر فکری برتر از هر دویشان بود. او نه تنها یک سیاست‌مدار مادرزاد بود، چنان‌چه سفرهای موفقیت‌آمیز متعددش در مأموریت‌های متنوع گواه این امر است، از نظر بینش نظری نیز بسیار لایق به‌شمار می‌آمد. من در لندن در 1843 با هر سه‌ نفر آشنا شدم. آن‌ها اولین پرولترهای انقلابی بودند که ملاقات می‌کردم، و با این‌که دیدگاه‌های ما در جزئیات تفاوت زیادی داشت ــ زیرا در مقابل کمونیسم برابری‌خواهِ کوته‌بینانه‌‌ی آن‌ها نوعی غرور فلسفی کوته‌بینانه داشتم ــ هرگز تأثیر عمیقی را که این سه انسان واقعی بر من گذاشتند فراموش نخواهم کرد، منی که در آن زمان هنوز داشتم بزرگ می‌شدم.

آنان در لندن، و تا اندازه‌ای کم‌تر در سوئیس، از آزادی انجمن و گردهمایی بهره‌مند بودند. از همان ابتدای 7 فوریه‌ی 1840، انجمن آموزشی کارگران آلمان (German Workers’ Educational Association) تأسیس شد، انجمنی که به‌طور قانونی فعالیت می‌کرد و هنوز هم وجود دارد.[11] این انجمن بستری بود برای جذب اعضای جدید در لیگ و ازآن‌جایی‌که مانند همیشه کمونیست‌ها فعال‌ترین و باهوش‌ترین اعضای انجمن بودند، بدیهی بود که رهبری آن کاملاً در دست لیگ باشد. به‌زودی لیگ چندین انجمن یا به اصطلاحِ آن زمان چندین لُژ را در لندن به دست آورد. در سوئیس و جاهای دیگر نیز علناً همین تاکتیک دنبال شد. در جایی که امکان تأسیس انجمن‌های کارگری وجود داشت همین شیوه به کار گرفته می‌شد‌ و در هر جایی که قانون این امر را ممنوع می‌کرد، اعضای انجمن به گروه‌های کُر، باشگاه‌های ورزشی و موارد مشابه می‌پیوستند. ارتباط‌ها را تا حد زیادی خود اعضایی که مدام در حال رفت‌وآمد بودند حفظ می‌کردند و هم‌چنین، در صورت نیاز، به‌عنوان فرستاده‌ی ویژه خدمت می‌کردند. دولت‌ها با تدابیر به خیال خود هوشمندانه‌شان به هر دوی این موارد کمک می‌کردند، چرا که با تبعید هر کارگر معترض، او فرستاده‌ای می‌شد که در هر نه مورد از ده مورد عضو لیگ بود.

دامنه‌ای که لیگِ احیاشده در آن گسترش یافت چشم‌گیر بود. به‌طور برجسته‌، در سوئیس، آگوست بِکِر (آدمی بسیار با استعداد که البته مثل خیلی از آلمانی‌ها به دلیل بی‌ثباتی در شخصیت به دردسر افتاد) و وایتلینگ و دیگران سازمانی قوی ایجاد کردند که کم‌وبیش به نظام کمونیستی وایتلینگ متعهد بود. این‌جا جای انتقاد از کمونیسم وایتلینگ نیست، اما در مورد اهمیت آن به‌عنوان اولین تحرکِ نظری مستقل پرولتاریای آلمان هنوز هم بر سخنان مارکس، در روزنامه‌ی فوروِرتس پاریس[12] در سال 1844، صحه می‌گذارم: «بورژوازی (آلمانی)، شامل فیلسوفان و کاتبان آموزش‌دیده‌اش، کجا می‌تواند اثری قابل‌قیاس با ضمانت‌نامه‌های هماهنگی و آزادی وایتلینگ بیابد که مربوط به رهایی بورژوازی، یعنی رهایی سیاسی آن، باشد؟ اگر کسی میان‌مایگیِ خسته‌کننده و چرب‌زبانی‌ِ ادبیات سیاسی آلمان را با این اولین اثر بی‌کران و درخشانِ کارگران آلمانی مقایسه کند، اگر کسی این کفش‌های غول‌پیکر و کودکانه‌ی پرولتاریا را در تناسب با کوتوله‌های نمایش سیاسی و فرسوده‌ی بورژوازی مقایسه کند، در آن صورت باید پیش‌بینی کنیم که این سیندرلا روزی اندام یک پهلوان را خواهد داشت.» این فیگور پهلوانانه امروز رودرروی ماست، اگرچه هنوز به بلوغ کامل نرسیده است.

در آلمان نیز بخش‌های متعددی از لیگ وجود داشت، که در ذات خود خصلتی گذرا داشتند، اما بخش‌های تازه‌تأسیس کمبود آن‌هایی را که از بین می‌رفتند جبران می‌کردند و حتی تعدادشان بیش‌تر هم بود. تنها پس از هفت سال، در پایان سال 1846، پلیس نشانه‌هایی از لیگ را در برلین (مِنتِل) و ماگدبورگ (بِک) کشف کرد، بدون اینکه بتواند ردی بیش‌تر از آن‌ها پیدا کند.

در 1840، وایتلینگ هنوز در پاریس بود و به همین ترتیب توانست قبل از این‌که به سوئیس برود عناصر پراکنده را گرد هم آورد.

نیروی مرکزی لیگ را خیاطان تشکیل می‌دادند. خیاطان آلمانی همه‌جا بودند: در سوئیس، لندن، پاریس. در این شهر آخری آلمانی زبان رایج این صنف شده بود. در 1846 با یک خیاط نروژی آشنا شدم که مستقیماً از طریق دریا از شهر تروندجِم به فرانسه سفر کرده بود. او، در مدت هجده ماه، به‌سختی یک کلمه‌ی فرانسوی یاد گرفته بود، اما دانش بسیار خوبی از آلمانی داشت. در سال 1847 دو تا از انجمن‌های پاریس عمدتاً شامل خیاطان بودند و دیگری شامل کابینت‌سازان.

پس از آن‌که مرکز ثقل لیگ از پاریس به لندن انتقال یافت، ویژگی تازه‌ای پدیدار گشت: لیگ رفته‌رفته دیگر آلمانی نبود بلکه بین‌المللی شد. در انجمن کارگری علاوه‌بر آلمانی‌ها و سوئیسی‌ها، اعضایی از تمام ملیت‌ها نیز حضور داشتند که زبان آلمانی برایشان وسیله‌ی اصلی ارتباط با خارجی‌ها بود، به‌ویژه اسکاندیناویایی‌ها، هلندی‌ها، مجارها، چک‌ها، اسلاوهای جنوبی و هم‌چنین روس‌ها و آلزاسی‌ها. یکی از حاضران دائمی جلسات در 1847 سرباز گارد بریتانیایی بود که با لباس فرم در جلسات شرکت می‌کرد. به‌زودی این انجمن خود را انجمن آموزشی کارگران کمونیست نامید و روی کارت‌های عضویت عبارت «همه‌ی انسان‌ها برادرند» حداقل به بیست زبان نوشته شده بود، هرچند در برخی از این‌ها اشکالاتی هم وجود داشت. لیگ مخفی نیز، مانند انجمن علنی، به‌زودی شخصیت بین‌المللی‌تری به خود گرفت؛ ابتدا در معنای محدود، که از نظر عملی به واسطه‌‌ی ملیت‌های گوناگونِ اعضا بود و از لحاظ نظری به واسطه‌ی این فهم که هر انقلابی برای پیروز شدن باید یک انقلابی اروپایی باشد. کسی هنوز فراتر نرفته بود، اما بذرهای این مسیر کاشته شده بود.

از طریق پناهندگان لندنی، رفقای هم‌رزم در شورش 12 مه 1839، ارتباطات نزدیک با انقلابیون فرانسوی حفظ شد، به همین ترتیب با لهستانی‌های رادیکال‌‌تر؛ مهاجران رسمی لهستانی، و هم‌چنین ماتزینی، که البته رقیب بودند تا متحد و چارتیست‌های انگلیسی[13] که به دلیل خصلت انگلیسی منحصربه‌فرد در جنبش‌شان در مقام غیرانقلابی نادیده گرفته می‌شدند. بعدها، رهبران لندنی لیگ فقط از طریق من با آنان در تماس بودند.

ماهیت لیگ از جهات دیگر نیز بر اثر وقایعی دگرگون شده بود. اگرچه پاریس هنوز به‌عنوان مادرشهرِ انقلاب دیده می‌شد، که این تصور در آن زمان کاملاً درست بود، با این وجود از قید وابستگی به توطئه‌گران پاریسی بیرون آمده بود. گسترش لیگ خودآگاهی آن را بالا برد، و احساس می‌شد که بیش‌تر و بیش‌تر در طبقه‌ی کارگر آلمان ریشه می‌دواند و این کارگران آلمانی بودند که از لحاظ تاریخی این وظیفه به دوششان گذاشته شده بود که پرچم‌داران کارگران شمال و شرق اروپا باشند. در باطنِ وایتلینگ نیز یک نظریه‌پرداز کمونیست را می‌توان یافت که می‌شود با جسارت او را هم‌سنگ رقبای فرانسویِ هم‌دوره‌اش دانست. در نهایت، تجربه‌ی 12 مه به ما آموخته بود که در این زمان با تقلا برای طغیان سیاسی یا انقلاب ناگهانی چیزی به دست نمی‌آید؛ و اگر کسی هم هر رویدادی را نشانه‌ای از توفان قریب‌الوقوع تعبیر می‌کرد، یا که می‌کوشید قوانین کهنه و نیمه‌توطئه‌آمیز را حفظ کند و تغییرشان ندهد، همه به دلیل همان روحیات انقلابی قدیمی بود که با دیدگاه‌های صحیح و عاقلانه‌تری در تضاد بود که داشتند این دیدگاه‌های قدیمی را کنار می‌زدند. بااین‌حال، دکترین اجتماعی لیگ، هرچند نامشخص بود، نقص خیلی بزرگی هم داشت، اما ریشه‌ی این نقص در خود شرایط بود. به‌هرصورت، اعضا تا آن‌جا که کارگر بودند، تقریباً همگی صنعت‌گر بودند و حتی در کلان‌شهرهای مهم، کسی که آن‌ها را استثمار می‌کرد معمولاً فقط یک استادکار جزئی بود. استثمار خیاطی در مقیاس وسیع، آن‌چه اکنون تولید لباس‌های حاضر و آماده نامیده می‌شود، با تبدیل خیاطی از هنر دستی به صنعتی به خدمت گرفته‌شده، صنعتی که برای یک سرمایه‌دار بزرگ کار می‌کرد و در آن زمان، این امر حتی در لندن نیز تازه در حال ظهور بود. از یک سو، استثمارگرِ این صنعت‌گران استادکار خردی بود و از سوی دیگر، همه‌ی آن‌ها امیدوار بودند که خودشان هم سرانجام به همان استاد خرد بدل شوند. ضمناً، در آن زمان، هنوز انبوهی از مفاهیمِ ارثیِ صنفی دست‌وپاگیر صنعت‌گران آلمانی بود. البته بزرگ‌ترین افتخار برای آن‌هاست، از این جهت که آن‌ها خودشان هنوز پرولتاریای تمام‌وکمالی نبودند، بلکه تنها زائده‌ای از خرده‌بورژوازی بودند، زائده‌ای که در حال گذار به پرولتاریای مدرن بود و هنوز در تضاد مستقیم با بورژوازی، یعنی سرمایه‌ی بزرگ، قرار نمی‌گرفت؛ بااین‌همه، این صنعت‌گران به‌طور غریزی قادر بودند آینده‌ی خود را پیش‌بینی کنند و خود را جزئی از حزب پرولتاریا بدانند، حتی اگر این امر از روی آگاهی کامل نبوده باشد. ولی علاوه بر این، در همان موقع، تعصبات قدیمی نسبت به صنایع دستی به‌ناچار مانعی برای آن‌ها بود، درست زمانی که مسئله‌ی انتقاد موشکافانه از جامعه‌ی موجود، یعنی بررسی حقایق اقتصادی، مطرح بود و من باور ندارم که در آن زمان، در سرتاسر لیگ حتی یک نفر هم وجود داشته باشد که کتابی درباره‌ی اقتصاد سیاسی خوانده باشد. اما این موضوع اهمیت چندانی نداشت، چرا که در آن عصر «برابری»، «برادری» و «عدالت» بود که به آن‌ها کمک کرد تا بر موانع نظری چیره شوند.

در همین حال، کمونیسمِ اساساً متفاوتی در کنار لیگ و وایتلینگ بسط یافت. زمانی که در منچستر بودم، به‌طور ملموس برایم روشن شد که حقایق اقتصادی، که تاکنون هیچ نقشی در نگارش تاریخ نداشته یا فقط نقش ناچیزی داشته، دست‌کم در دنیای مدرن نیروی تاریخیِ سرنوشت‌سازی است؛ چرا که منشأ بنیادین تضادها و تخاصمات طبقاتی امروزی را تشکیل می‌دهد و این تضادهای طبقاتی، در کشورهایی که به لطف صنایع بزرگ کاملاً توسعه یافته‌اند، به‌طور خاص در انگلستان، به‌نوبه‌ی خود اساس شکل‌گیری احزاب سیاسی و مبارزات حزبی و در نتیجه کل تاریخ سیاسی است. مارکس نه تنها به همین دیدگاه رسیده بود، بلکه پیش از آن، در سالنامه‌های آلمانی ـ فرانسوی (1844)[14]، آن را به این صورت تعمیم داد که به‌طور عام، این دولت نیست که جامعه‌ی مدنی را تعیین و تنظیم می‌کند، بلکه جامعه‌ی مدنی است که دولت را تعیین و تنظیم می‌کند، و به تبع آن، سیاست و تاریخ سیاسی آن باید از روی روابط اقتصادی و تکامل آن‌ها توضیح داد، نه برعکس. وقتی در تابستان 1844، در پاریس، به دیدار مارکس رفتم، توافق کامل ما در تمام عرصه‌های نظری روشن شد و کار مشترک‌مان را از آن زمان آغاز کردیم. هنگامی که در بهار 1845 بار دیگر هم‌دیگر را در بروکسل ملاقات کردیم، مارکس به‌طور کامل نظریه‌ی ماتریالیستی تاریخی خود را بر چنین پایه‌های در خطوط اصلی‌اش بسط داده بود و بعد از آن، ما وقت خود را به شرح و تفصیل دقیق و شیوه‌ی این نگرش جدید در حوزه‌های گوناگون اختصاص دادیم.

این کشف، که علمِ تاریخ را زیر و رو کرد و همان‌طور که دیدیم اساساً حاصل کار مارکس است ــ کشفی که من سهم بسیار ناچیزی در آن دارم ــ با این همه فوراً برای جنبش کارگری معاصر اهمیت یافت. اینک کمونیسم در میان فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها و چارتیسم در میان انگلیسی‌ها دیگر به‌عنوان چیزی تصادفی به نظر نمی‌رسید که ممکن بود رخ ندهد. این جنبش‌ها اکنون چونان جنبش طبقه‌ی ستم‌دیده‌ی مدرن یعنی پرولتاریا، به‌منزله‌ی شکل‌های کم‌وبیش تکامل‌یافته‌ی مبارزه‌ی تاریخاً ناگزیرشان با طبقه‌ی حاکم یعنی بورژوازی، هم‌چون شکل‌های مبارزه‌ی طبقاتی جلوه‌گر می‌شدند، اما در یک نکته از تمام مبارزات طبقاتی پیشین متمایز می‌شدند، و آن این‌که طبقه‌ی ستم‌دیده‌ی امروزی، پرولتاریا، نمی‌تواند به هدف رهایی‌سازی خود برسد، مگر با رهایی هم‌زمانِ کل جامعه از تقسیم‌بندی طبقاتی و در نتیجه، رهایی از مبارزات طبقاتی. اکنون کمونیسم دیگر به معنای ساختن و تخیل‌ِ یک جامعه‌ی من‌درآوردی آرمانی و تا حد امکان بی‌نقص نبود، بلکه بینشی بود نسبت به ماهیت، شرایط و برآیند اهداف عامِ حاصل‌شده از مبارزه‌ی پرولتاریا.

حال، ما به‌هیچ‌وجه معتقد نبودیم که نتایج علمی جدید باید در مجلات بزرگ و منحصر به دنیای «فرهیختگان» ارائه شود؛ اتفاقاً برعکس. از قبل، هر دوی ما عمیقاً درگیر جنبش سیاسی بودیم و در دنیای روشن‌فکری، به‌ویژه غرب آلمان، پیروانی داشتیم، به‌علاوه با پرولتاریای سازمان‌یافته ارتباط برقرار کرده بودیم. وظیفه‌ی ما این بود که برای دیدگاه خود بنیان علمی فراهم کنیم، اما به همان درجه برایمان مهم بود که پرولتاریای اروپا و در وهله‌ی اول پرولتاریای آلمان را به عقاید خود ترغیب کنیم. به‌محض اینکه به صراحت فکری و نظری رسیدیم، کارمان را شروع کردیم. ما یک انجمن کارگری آلمانی در بروکسل تأسیس کردیم و اداره‌ی روزنامه‌ی دویچه بروسلر سایتونگ (Deutsche Brusseler Zeitung)[15] را به دست گرفتیم که تا انقلاب فوریه نقش یک ارگان را برایمان ایفا می‌کرد. با کمک جولیان هارنی، سردبیر ارگان مرکزی جنبش، که اسمش ستاره‌ی شمالی (The Northern Star) بود[16]، با بخش انقلابی چارتیست‌های انگلیسی در تماس بودیم. من هم با آن‌ها مشارکت داشتم. به همین ترتیب با دموکرات‌های بروکسل (مارکس نایب‌رئیس انجمن دموکراتیک بود[17]) و با سوسیال‌دموکرات‌های فرانسوی از انجمن رفورم[18]، که من اخبار جنبش‌های انگلیس و آلمان را برایشان تهیه می‌کردم، و این‌گونه نسبتاً وارد نوعی از کارتل شدیم. خلاصه، ارتباطات ما با سازمان‌ها و مطبوعات رادیکال و پرولتری کاملاً مطلوب بود.

روابط ما با لیگ عدالت به این شرح بود: مسلماً از وجود لیگ آگاه بودیم؛ شاپر در 1843 پیشنهاد داده بود که به آن بپیوندم، که من آن زمان طبیعتاً این پیشنهاد را رد کردم. ولی ما نه تنها مکاتبات مداوم خود را با لندنی‌ها قطع نکردیم، بلکه با دکتر اِوربِک، رهبر وقت انجمن‌های پاریس، روابط نزدیک‌تری نیز برقرار کردیم. بدون ورود به مسائل داخلی لیگْ از هر اتفاق مهمی باخبر بودیم. از سوی دیگر، از طریق شفاهی و دهان‌به‌دهان، به‌وسیله‌ی نامه و مطبوعات بر ادراک نظریِ مهم‌ترین اعضای لیگ تأثیر می‌گذاشتیم. هم‌چنین برای این منظور، ما چندین بخش‌نامه را با چاپ سنگی تهیه کردیم، که در مواقع به‌خصوص، مثلاً زمانی‌که مسئله‌ای درباره‌ی امور داخلی حزب کمونیست در حال شکل‌گیری بود، برای دوستان و مکاتبه‌کنندگان خود در سراسر جهان ارسال می‌کردیم. گاهی اوقات در این بخش‌نامه‌ها خود لیگ نیز بررسی می‌شد. برای مثال، یک دانشجوی جوانِ اهل وستفالیا، به اسم هِرمان کریگه، که به آمریکا رفته بود، خودش را فرستاده‌ی ویژه‌ی لیگ معرفی کرد و با هارو هَرینگِ دیوانه هم‌قطار شد تا از لیگ برای زیر و رو کردن آمریکای جنوبی بهره بگیرد. او روزنامه‌ای تأسیس کرد که در آن، به نام لیگ، کمونیسم اغراق‌آمیزی را با رؤیاپردازی عاشقانه موعظه می‌کرد که مبتنی بر «عشق» بود و لبریز از عشق. در مقابل، ما با بخش‌نامه‌ای که مضمون مؤثری داشت، بی‌محابا به آن حمله کردیم و در پی آنْ کریگه از صحنه‌ی لیگ ناپدید گشت.

بعدها، وایتلینگ به بروکسل آمد. اما او دیگر آن خیاط جوان و ساده‌لوح نبود که از استعدادهای خود شگفت‌زده شده باشد و بکوشد در ذهن خود روشن کند یک جامعه‌ی کمونیستی چگونه خواهد بود. او اکنون خود را مرد بزرگی می‌دید که اطرافیان او را به دلیل برتری‌اش آزارواذیت می‌کنند و می‌پنداشت در هر جایی برای او رقیب و دشمنان سری کمین کرده و تله‌‌ای کار گذاشته شده و پیامبری است که از کشوری به کشور دیگر رانده شده، کسی که گمان می‌کرد دستورالعمل حاضر و آماده‌ای برای تحقق بهشت زمینی در جیبش دارد و با این ایده تسخیر شده بود که همگان قصد ربودن آن را دارند. او قبلاً با اعضای لیگ در لندن دعوا و مشاجره کرده بود و در بروکسل نیز، جایی که مارکس و همسرش تقریباً با خویشتن‌داری مافوق‌بشری از او پذیرایی کردند، نتوانست با کسی کنار بیاید. بنابراین کمی بعد به آمریکا رفت تا رسالت پیامبری‌اش را در آن‌جا محک بزند.

تمام این شرایط به انقلاب آرامی کمک کرد که در لیگ و به‌ویژه در میان رهبران لندن در حال وقوع بود. نارسایی فهم قبلی از کمونیسم، چه کمونیسم برابری‌طلب ساده‌ی فرانسوی و چه کمونیسم وایتلینگی، بیش از پیش برای آن‌ها مشخص شد. ریشه‌یابی کمونیسم در مسیحیت اولیه، که وایتلینگ مرسومش کرد، صرف‌نظر از اینکه چقدر عبارات نام‌آشنای درخشانی در انجیل گناهکاران فقیر او یافت می‌شود، به این منجر شد که در سوئیس جنبش تا حد زیادی به دست احمق‌های درجه‌یکی مانند آلبرشت بیفتد و سپس به دست پیامبران قلابی سوءاستفاده‌گری مانند کولمان. «سوسیالیسم حقیقی»، که چند نویسنده‌ی ادبی آن را مطرح می‌کردند، ترجمه‌ای بود از عبارت‌پردازی‌های سوسیالیستی فرانسوی به آلمانی فاسد هگلی، که رؤیاپردازی‌هایی عاشقانه و احساساتی بود (به بخش آلمانی سوسیالیسم «حقیقی» در مانیفست کمونیست مراجعه کنید). این‌ها همان‌هایی بود که کریگه و دیگران آثار ادبی مشابه در لیگ رواج دادند و خیلی زود انزجار انقلابیون قدیمی لیگ را برانگیخت، دست‌کم به دلیل ناتوانی ادبی فاحش‌شان. در مقایسه با ناتوانی نظرگاه‌های سابق و در برابر گمراهی‌های عملیِ منتج از آن، در لندن به‌طور فزاینده‌ای به این درک می‌رسیدند که من و مارکس در نظریه‌ی جدیدمان محق‌ هستیم. این درک بی‌شک به‌واسطه حضور دو نفر در میان رهبران لندنی به وجود آمد، دو نفری که از نظر ظرفیت دانش نظری به‌طور چشم‌گیری برتر از کسانی بودند که قبلاً ذکر شدند: کارل پفاندر[19]، نقاش مینیاتور از هایلبرون و گئورگ اِکاریوس، خیاطی از تورینگیا.

کافی است گفته شود که مول در بهار 1847 مارکس را در بروکسل ملاقات کرد و بلافاصله بعد از آن، در پاریس به دیدار من آمد، و به نام رفقایش بارها از ما دعوت کرد تا به لیگ بپیوندیم. او گزارش داد که آن‌ها متقاعد شده‌اند که در طرز نگرش ما صحت کلی وجود دارد و به همان اندازه به ضرورت خلاصی لیگ از سنت‌ها و اشکال توطئه‌آمیز قدیمی نیز معتقدند. در صورت ورود، به ما فرصتی داده می‌شد تا در قالب یک بیانیهْ کمونیسم انتقادی خود را در محضر کنگره‌ی لیگ به تفصیل شرح دهیم، که سپس قرار بود به‌عنوان مانیفست لیگ منتشر شود. به همین ترتیب، می‌توانستیم در راه جایگزینی سازمان‌دهیِ ازکارافتاده‌ی لیگ با سازمانی مطابق با اهداف و زمانه‌ی جدیدْ سهم خود را ادا کنیم.

شکی نداشتیم که وجود یک سازمان درون طبقه‌ی کارگر آلمان، ولو برای مقاصد تبلیغاتی، ضروری است و برای اینکه این سازمان صرفاً چیزی محلی نباشد، به‌ناچار باید مخفی باشد، حتی در خارج از آلمان. اکنون، دقیقاً چنین سازمانی در قواره‌ی لیگ وجود داشت. آن‌چه قبلاً در این لیگ به آن اعتراض داشتیم، اینک خودِ نمایندگانش آن را نادرست دانسته و کنارش گذاشته بودند. حتی از ما دعوت شد تا در کار بازسازمان‌دهی هم‌یاری کنیم. آیا می‌توانستیم بگوییم نه؟ مطمئناً خیر. پس ما وارد لیگ شدیم. مارکس از میان دوستان نزدیک‌مان یک انجمن لیگ در بروکسل تأسیس کرد، در حالی که من در سه انجمن پاریس حضور یافتم.

در تابستان 1847، اولین کنگره‌ی لیگ در لندن برگزار شد، که در آن دبلیو وولف، نماینده‌ی بروکسل، و من به‌عنوان نماینده‌ی انجمن‌های پاریس حضور داشتیم. در این کنگره، قبل از هرچیز، سازمان‌دهی مجدد لیگ در دستور کار قرار گرفت. هرآن‌چه از نام‌ها و اصطلاحات قدیمی عرفانی، که از دوران توطئه‌گری‌ها باقی مانده بود، لغو شد. لیگ حالا شامل انجمن‌ها، محفل‌ها، محفل رهبری، یک کمیته‌ی مرکزی و یک کنگره می‌شد‌ و از این پس بود که خود را «لیگ کمونیست» نامید و ماده‌ی نخست اساسنامه‌ی لیگ هم چنین بود: «هدف لیگ عبارت است از سرنگونی بورژوازی، استقرار حاکمیت پرولتاریا، برانداختن جامعه‌ی قدیمی بورژوایی که بر تضادهای طبقاتی شکل گرفته است، و تأسیس جامعه‌ای نوین عاری از طبقات و مالکیت خصوصی.» خود سازمان تمام‌وکمال دموکراتیک بود، با هیئت‌مدیره‌ی انتخابی، که هر زمان می‌شد عزلشان کرد. این امر به‌تنهایی جلوی هرگونه تمایل به توطئه را می‌گرفت، چرا که توطئه‌گری مستلزم دیکتاتوری است و به این ترتیب، لیگ، حداقل در زمان عادی صلح، به یک انجمن تبلیغاتی ناب تغییر شکل داد. قوانین جدید برای بحث‌ونظر به انجمن‌ها ارسال شد، که این خود رویه‌ای دموکراتیک بود که اکنون اجرا می‌شد، سپس یک بار دیگر در کنگره‌ی دوم مورد بحث و مذاکره قرار گرفت و سرانجام، در 8 دسامبر 1847، به تصویب نهایی رسید و متن آن در وِرموث و استیبِر، جلد یک، صفحه‌ی 239، پیوست 10، چاپ شد.

کنگره‌ی دوم در اواخر نوامبر و اوایل دسامبر همان سال برگزار شد و حداقل ده روز به درازا کشید. مارکس نیز در این دوره شرکت کرد و در یک بحث نسبتاً طولانی این نظریه‌ی جدید را شرح داد. سرانجام تمام تناقض‌ها و شک‌وتردیدها برطرف شد، اصول اساسی جدید به اتفاق آرا تصویب شد و من و مارکس جهت رسیدگی به تدوین مانیفست گماشته شدیم و بلافاصله پس از آن، این کار را انجام دادیم و چند هفته قبل از انقلاب فوریه، مانیفست برای چاپ به لندن فرستاده شد. از آن هنگام، مانیفست در سراسر جهان منتشر و تقریباً به تمامی زبان‌ها ترجمه شده و امروزه‌روز در کشورهای متعدد به مانند یک راهنما برای جنبش پرولتری به کار می‌رود. به‌جای شعار قدیمی لیگ «همه‌ی انسان‌ها برادرند» شعار جدید «کارگران همه‌ی کشورها، متحد شوید!» نمایان شد که علناً خصلت بین‌المللی مبارزه را اعلام می‌کرد. این شعار مبارزاتی هفده سال بعد یکسره در جهان طنین انداخت، چنان‌که به رمز شبِ انجمن بین‌المللی کارگران بدل شد و امروز در همه‌ی کشورها پرولتاریای مبارز آن را بر پرچمش حک کرده است.

انقلاب فوریه ناگهان آغاز شد. کمیته‌ی مرکزی لندن، که تا این‌جای کار فعال بود، فوراً اختیاراتش را به محفل رهبری بروکسل منتقل کرد؛ اما این تصمیم زمانی اتخاذ شد که در بروکسل، عملاً از قبل وضعیت اضطراری برقرار بود و به‌ویژه آلمانی‌ها دیگر نمی‌توانستند در هیچ‌جایی تجمع کنند. همه‌ی ما در آستانه‌ی رفتن به پاریس بودیم و بنابراین کمیته‌ی مرکزی جدید نیز تصمیم به انحلال گرفت و کل اختیاراتش را به مارکس واگذار کرد و به او وکالت فوری داد تا کمیته‌ی مرکزی جدید را در پاریس برپا کند. به‌محض از هم جدا شدن پنج نفری که این تصمیم را گرفتند (3 مارس 1848)، پلیس به‌زور وارد خانه‌ی مارکس شد، او را بازداشت و روز بعد مجبور کرد که به فرانسه برود، جایی که دقیقاً می‌خواست برود!

خیلی زود در پاریس همه‌ی ما دوباره دور هم جمع شدیم. در آن‌جا سند زیر تنظیم و از طرف همه‌ی اعضای کمیته‌ی مرکزی جدید امضا شد. این سند در سراسر آلمان پخش شد و حتی امروز نیز می‌توان از آن چیزهای زیادی آموخت:

مطالبات حزب کمونیست در آلمان[20]

۱. کل آلمان باید به‌عنوان یک جمهوری واحد و تجزیه‌ناپذیر اعلام شود.

۳. باید به نمایندگان مردم حقوق پرداخت شود تا کارگران نیز بتوانند در پارلمان مردم آلمان حضور داشته باشند.

۴. مسلح کردن عمومی مردم.

۷. املاک شاهزادگان و سایر املاک فئودالی، تمام معادن و منابع و غیره باید به مالکیت دولت در بیاید. در این املاک و در مقیاس خیلی گسترده و با مدرن‌ترین وسایل علمی و همسو با منافع کل جامعه باید کشاورزی شود.

۸. پول وام‌های مربوط به دارایی‌های دهقانان روستایی باید جزء دارایی دولتی اعلام شود؛ بهره‌ی این وام‌ها را دهقانان به دولت پرداخت خواهند کرد.

۹. در مناطقی که کشاورزی استیجاری توسعه یافته اجاره‌ی زمین یا عوارض کشاورزی باید به‌عنوان مالیات به دولت پرداخت شود.

۱۱. تمامی وسایل حمل‌ونقل: راه‌آهن، کانال‌ها، کشتی‌های بخار، جاده‌ها، پست و غیره باید به تصاحب دولت دربیاید. این‌ها به اموال دولتی تبدیل شده و به‌طور رایگان در اختیار طبقه‌ی غیرمالک قرار خواهد گرفت.

۱۴. محدودیت در حق ارث.

۱۵. برقراری مالیات تصاعدی شدید و لغو مالیات بر کالاهای مصرفی.

۱۶. تأسیس و استقرار کارگاه‌های ملی. دولت معیشت همه‌ی کارگران را تضمین می‌کند و برای کسانی که قادر به کار نیستند امکانات فراهم می‌کند.

۱۷. آموزش مقدماتی رایگان و همگانی.

به نفع پرولتاریای آلمان، خرده‌بورژوازی و دهقانان است که با تمام توان ممکن برای اجرای مصوبات و اقدامات فوق مبادرت ورزند؛ زیرا میلیون‌ها نفر در آلمان، که تاکنون توسط تعداد کمی از مردم استثمار شده‌اند و هنوز هم قصد دارند آن‌ها را تحت سلطه‌ی خود نگه دارند، تنها با تحقق این تدابیر به حقوق و قدرتی دست ‌می‌یابند که به‌عنوان تولیدکنندگان کل ثروت به داشتن آن حق دارند.

کمیته: کارل مارکس، کارل شاپِر، اچ. باوئر، اف. انگلس، جِی. مول، دبلیو. وولف

در آن زمان، در پاریس، شوروشوق برای تشکیل لژیون‌های (Legion) انقلابی فراگیر بود. اسپانیایی‌ها، ایتالیایی‌ها، بلژیکی‌ها، هلندی‌ها، لهستانی‌ها و آلمانی‌ها دسته‌دسته برای آزادسازی سرزمین‌های پدری خود گرد هم می‌آمدند. لژیونِ آلمان را هِروِگ و بورنستِد و بورنشتاین رهبری می‌کردند. ازآن‌جاکه بعد از انقلاب، همه‌ی کارگران خارجی، علاوه ‌بر آنان که شغل خود را از دست دادند، با آزارواذیت مردم به ستوه آمده بودند، تعداد عظیمی وارد این لژیون‌ها می‌شدند. دولت جدید این امر را راهی برای خلاص‌شدن از شر کارگران خارجی می‌دید و به آن‌ها l’etape du soldat اعطا کرد، یعنی اسکان در امتداد مسیر حرکت‌شان هم‌راه با کمک‌هزینه‌ی روزانه 50 سانتیم[21] تا دم مرز. پس از آن، وزیر امور خارجه، لامارتینِ سخنور، که همیشه اشکش دم مشکش بود، فرصت یافت تا به این لژیون‌ها خیانت کند و آن‌ها را به دولت‌های مربوطه‌شان لو دهد.

ما با قاطعانه‌ترین شیوه با این بازی با انقلاب مخالفت کردیم. گسیل یک قشون، که می‌خواست به‌زور انقلاب را از خارج وارد کشور کند، آن هم مصادف با خیزشی که در آلمان جریان داشت، به این منظور بود که پایه‌های انقلاب را در خود آلمان تضعیف سازد، دولت‌ها را تقویت نماید و همان‌طور که لامارتین مسئولیتش را برعهده داشت، لژیونرهای بی‌دفاع را به نیروهای آلمانی تحویل دهد. وجود این لژیون‌ها با پیروزی انقلاب در وین و برلین بی‌معناتر شد، اما این بازی هم‌چنان ادامه داشت.

ما یک باشگاه کمونیستی آلمانی[22] تأسیس کردیم که در آن به کارگران توصیه می‌کردیم از لژیون دور بمانند و به‌جای آن، تک‌تک به خانه‌های خود بازگردند و همان‌جا برای جنبش فعالیت کنند. دوست قدیمی ما، فلوکون، که در دولت موقت کرسی داشت، برای این دسته از کارگران همان تسهیلات مسافرتی را تدارک دید که به لژیونرها اهدا می‌شد. با این حساب، ما سیصد یا چهارصد کارگر، از جمله اکثریت قریب‌به‌اتفاق اعضای لیگ، را به آلمان بازگرداندیم.

همان‌طور که به‌راحتی پیش‌بینی می‌شد، لیگ در برابر جنبش توده‌ای مردمی، که حالا ظاهر شده بود، به‌شدت ضعیف عمل کرد. سه‌چهارم اعضای لیگ، که قبلاً در خارج از کشور زندگی می‌کردند، با بازگشت به وطن خود محل سکونتشان را تغییر داده بودند؛ بدین‌سان، انجمن‌های سابقشان تا حد زیادی منحل شد و آن‌ها تمام ارتباط خود را با لیگ از دست دادند. بخشی از آن‌ها، به‌طور خاص اشخاص جاه‌طلب‌تر، حتی سعی نکردند این ارتباط را از سر بگیرند، بلکه هرکدام به‌تنهایی یک جنبش کوچک و جداگانه را در محل خود آغاز کردند. نهایتاً، شرایط در هر ایالت کوچک، هر استان و هر شهر آن‌قدر متفاوت بود که لیگ قادر نبود چیزی جز دستورالعمل‌های کلی ارائه دهد؛ اگرچه، یک‌چنین دستورالعمل‌هایی به کمک مطبوعات بسیار بهتر منتشر می‌شدند. خلاصه، با از بین رفتن عللی که وجود لیگ مخفی را ضروری کرده بود، از آن ‌لحظه دیگر لیگ مخفی به‌خودی‌خود معنایی نداشت. اما این موضوع، کم‌تر از همه، افرادی را متعجب کرد که همین لیگ مخفی را از آخرین بقایای ماهیت توطئه‌گرانه‌اش عاری کرده بودند.

به‌هرنحو، اینک ثابت شده بود که لیگ مدرسه‌ای ممتاز برای فعالیت انقلابی بوده است. در راین که روزنامه‌ی نویه راینیشه سایتونگ (Neue Rheinische Zeitung) مرکز محکم و استواری را فراهم کرده بود، در ناسائو، در رینش هسه و خلاصه در همه‌جا اعضای لیگ در رأس جنبش دموکراتیک قرار داشتند. در هامبورگ نیز همین امر صادق بود و در جنوب آلمان، استیلا و غلبه‌ی دموکراسی خرده‌بورژوایی مانعی بر سر راه بود. در برسلاو، تا تابستان 1848، ویلهلم وولف با موفقیت زیادی فعالیت می‌کرد؛ علاوه‌بر این، او به‌عنوان نماینده‌ی علی‌البدل در مجلس فرانکفورت حکم سیاسی[23] دریافت کرد. سرانجام، استفان بورنِ حروف‌چین، که عضو فعال لیگ در بروکسل و پاریس بود، یک انجمن برادری کارگران در برلین تأسیس کرد که نسبتاً فراگیر شد و تا 1850 به فعالیت خود ادامه می‌داد. بورن، جوان بااستعدادی بود، اما برای تبدیل شدن به یک چهره‌ی سیاسی کمی عجله داشت و به جورواجورترین اراذل و جاهلان دستِ «برادری» می‌داد، با این قصد که جمعی را متحد کند و به‌هیچ‌وجه کسی نبود که بتواند به گرایش‌های متضاد وحدت بخشد و بر هرج‌ومرج سامان دهد. در نتیجه، در نشریات رسمی انجمن، دیدگاه‌های بیان‌شده در مانیفست کمونیست را، به‌طرز آشفته‌ای، با مجموعه خاطرات و آرمان‌ها، بریده‌هایی از لوئی بلان و پرودون، حمایت‌گرایی و غیره در هم آمیخته بودند و خلاصه آنکه آن‌ها می‌خواستند همه را راضی کنند. به‌طور خاص، اعتصابات، اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌های تولیدی شکل گرفتند و این نکته فراموش شد که پیش از هر چیز، مسئله‌‌ی تسخیر قدرت از طریق پیروزی‌های سیاسی مطرح است و فقط از این طریق امکان داشت به چنین چیزهایی در حالتی اساساً پایدار جامه‌ی عمل پوشاند. پس از آن، زمانی که پیروزی ارتجاع رهبران انجمن برادری را وادار کرد تا ضرورت مشارکتِ مستقیم و بی‌کم‌وکاست در مبارزه‌ی انقلابی را دریابند، طبیعتاً این توده‌ی سردرگمی که دور خود جمع کرده بودند آن‌ها را تنها گذاشت. بورن در مه 1849 در خیزش درِسدِن شرکت کرد[24] و با خوش‌اقبالی از مهلکه گریخت. انجمن برادری کارگران در مقایسه با جنبش سیاسی بزرگ پرولتاریا، یک لیگ جداگانه‌ی محض بود که تا حد زیادی فقط روی کاغذ وجود داشت و صرفاً نقشی حاشیه‌ای ایفا می‌کرد و استبداد تا 1850 ضرورتی ندید آن را سرکوب کند و شاخه‌های باقی‌مانده‌اش هم بیش از چند سال دوام نیاورد. بورن، که نام واقعی‌اش باتِرمیلچ بود، نه به یک چهره‌ی سیاسی بزرگ، بلکه به یک استاد دون‌مایه‌ی سوئیسی تبدیل شده بود که دیگر آثار مارکس را به زبان هم‌صنفی‌های خود ترجمه نمی‌کرد و عوضش رِنانِ نجیب را به آلمانی پرطمطراق خویش بر می‌گرداند.

با 13 ژوئن 1849 در پاریس[25]، شکست قیام‌های مه در آلمان و سرکوب انقلاب مجارستان به دست روس‌ها، دوره‌ی بزرگ انقلاب 1848 به پایان رسید؛ اما پیروزی ارتجاع هنوز به‌هیچ‌وجه قطعی نبود. لازم بود نیروهای متفرق انقلابی مجدداً سازمان‌دهی شوند و لیگ دوباره سامان بگیرد. مانند 1848 یک بار دیگر اوضاعی پیش آمد که هرگونه سازمان‌دهی علنی پرولتاریا ممنوع بود. از آن به بعد باید سازمان‌دهی مخفیانه شروع می‌شد.

اکثر اعضای کمیته‌های مرکزی و کنگره‌های پیشین پاییز دوباره در 1849 لندن گرد آمدند. تنها شاپر غایب بود که در ویسبادن زندانی شده بود، اما در بهار 1850 پس از آن‌که تبرئه شد به آن‌جا آمد؛ دیگری مول بود که پس از انجام چند مأموریت‌ خطرناک و سفرهای آشوب‌گرانه ــ مثلاً در استان راین و درست از قلب ارتش پروس برای توپخانه‌ی پالاتینِیت مشغول گردآوری سواره‌نظام بود ــ به گردان کارگران بِسانکونِ لشگر ویلیچ پیوست و حین درگیری در مورگ، روبه‌روی پل روتِنفِلز، با شلیک گلوله‌ای به سرش کشته شد. از سوی دیگر، اینک ویلیچ وارد صحنه شده بود. ویلیش از آن کمونیست‌های احساساتی بود که از 1845 در آلمان غربی فراوان بودند، و تنها از همین رو، به‌گونه‌ای غریزی و پنهانی با گرایش انتقادی ما دشمنی می‌ورزید. علاوه ‌بر آن، وی خود را پیامبری واقعی می‌پنداشت و معتقد بود مأموریت فردی دارد که منجیِ رهایی‌بخش پرولتاریای آلمان باشد و ازاین‌رو، به‌شکل آشکار خواهان دیکتاتوری سیاسی و نظامی بود. بدین‌ترتیب، به کمونیسم مسیحی اولیه‌ای که قبلاً وایتلینگ آن را موعظه می‌کرد، نوعی اسلام کمونیستی هم اضافه شد. درهرصورت، در آن موقع تبلیغات این دین جدید تنها به پناهندگان تحت فرمان‌دهی ویلیچ محدود بود.

از همین‌رو لیگ از نو سازمان‌دهی شد. «خطابیه مارس 1850» در پیوست (جلد نهم، شماره‌ی یک) منتشر شد،[26] و هاینریش باوئر به‌عنوان فرستاده به آلمان اعزام شد. این خطابیه، که مارکس و من تهیه‌اش کرده بودیم، هنوز هم مورد توجه است، زیرا دموکراسی خرده‌بورژوایی هم‌چنان همان حزبی است که بی‌گمان باید در آلمان، در جریان دگرگونی اروپاییِ بعدی که اکنون نیز نزدیک است (انقلاب‌های اروپاییِ ۱۸۱۵، ۱۸۳۰، ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۲ و ۱۸۷۰ در فاصله‌هایی میان پانزده تا هجده سال در قرن ما رخ داده‌اند)، نخستین نیرویی باشد که به‌منزله‌ی نجات‌بخش جامعه از دست کارگران کمونیست به قدرت می‌رسد. بنابراین، اغلب چیزهایی که در آن‌جا گفته شد، امروزه هنوز صادق است. مأموریت هاینریش باوئر با موفقیت کامل پایان یافت. این کفاش کوچک و قابل اعتماد یک دیپلمات مادرزاد بود. او اعضای سابق لیگ را، که به‌نسبت بعضی سست شده بودند و بعضی تا حدودی به‌طور مستقل عمل می‌کردند، دوباره به این سازمان فعال بازگرداند و به‌ویژه رهبران انجمن برادری کارگران را با خود هم‌راه ساخت. لیگ نسبت به قبل از سال 1848 در انجمن‌های کارگری و دهقانی و ورزشی به‌مراتب نقش نافذتری ایفا کرد، به‌طوری که در ژوئن 1850، در گزارش سه‌ماهه‌ی بعدی‌ای که به انجمن‌ها ارائه داد، توانست گزارش دهد که شورتز «دریافته است که اینک لیگ بر تمام نیروهای مناسب و شایسته احاطه دارد؛» این شورتز هم دانشجوی اهل بُن بود (بعداً وزیر سابق آمریکایی)، که در راستای منافع دموکراسی خرده‌بورژوایی در آلمان به سر می‌برد. لیگ بدون شک تنها سازمان انقلابی بود که در آلمان اهمیت داشت.

اما این‌که این سازمان باید چه هدفی را به‌کار می‌گرفت، به‌نحو قابل ملاحظه‌ای به این وابسته بود که آیا از سرگیریِ خیزش انقلابی محقق می‌شود یا خیر و در طول سال 1850، این امر بیش از پیش نامحتمل و حتی غیرممکن شد. بحران صنعتی 1847، که راه را برای انقلاب 1848 هموار کرده بود، به اتمام رسیده و دوره‌ی جدید و بی‌سابقه‌ای از رونق صنعتی آغاز شده بود. هرکسی اگر کور نبود و چشم‌هایش را باز می‌کرد، باید متوجه این می‌شد که توفان انقلابی 1848 به‌مرور در حال فروکش کردن است.

«با این رفاه عمومی، که در آن نیروهای تولیدیِ جامعه‌ی بورژوایی با حداکثر شکوفایی ممکن در چارچوب روابط بورژوایی رشد می‌کنند، نمی‌توان از یک انقلاب واقعی سخن گفت. چنین انقلابی تنها در دوره‌هایی امکان‌پذیر است که هر دوی این عوامل، یعنی نیروهای تولیدی مدرن و شیوه‌ی تولید بورژوایی، با یک‌دیگر در تضاد قرار بگیرند. نزاع‌های مختلفی که نمایندگان جناح‌های اعتصابی از حزب نظم قاره‌ای اروپا اکنون درگیر آنند و اینکه در این درگیری‌ها یک‌دیگر را بی‌اعتبار می‌کنند، به‌هیچ‌وجه فرصت مناسبی را برای انقلاب‌های تازه فراهم نمی‌کند، بلکه برعکس، همه‌ی این نزاع‌ها و درگیری‌ها به این دلیل ممکن می‌شود که زیربنای روابط بسیار امن است و آن‌طور که خود ارتجاع اصلاً نمی‌داند، شدیداً بورژوایی است. از درون این وضعیت، تمام کوشش‌های ارتجاعی برای جلوگیری از توسعه‌ی بورژوایی همان‌اندازه ثمر خواهد داد که اعلامیه‌های پرشور دموکرات‌ها سودمند است!» این چیزی بود که مارکس و من در «نقد مه تا اکتبر 1850» در روزنامه‌ی نویه راینیشه سایتونگ، نقد سیاسی ـ ‌اقتصادی،[27] شماره‌های 5 و 6، هامبورگ، 1850، صفحه‌ی 153 نوشتیم.

ولی در آن زمان این ارزیابی واقع‌بینانه در نظر بسیاری از افراد نوعی بدعت بود، در زمانی که لِدرو-رولین، لویی بلان، ماتزینی، کوسوت و در میان روشن‌فکران کم‌اهمیت‌ترِ آلمانی، روگه، کینکِل، گوگ و بقیه در لندن جمع شده بودند تا دولت‌های موقت آینده را تشکیل دهند، آن هم نه تنها برای سرزمین‌های پدری خود بلکه برای کل اروپا، و فقط مانده بود که از آمریکا پول لازم برای انقلاب را به‌صورت وام بگیرند تا به‌زودی انقلاب اروپا و جمهوری‌های مختلف آن را تحقق بخشند. آیا جای تعجب است که آدمی مانند ویلیچ چنین فریب بخورد؟ یا شاپر، با تکیه بر انگیزه‌ی انقلابی قدیمی‌اش، خودش را گول بزند؟ و آیا این هم تعجب‌آور است ‌که اکثریت کارگران لندن، که خودشان تا حد زیادی پناهنده بودند، در پی آن‌ها رفته تا به اردوگاه طراحان انقلاب بورژوا‌‌ دموکراتیک بپیوندند؟ این را بگویم که خودداری و محتاط بودنِ ما خوشایندشان نبود؛ چرا که به نظرشان باید وارد بازی انقلاب‌سازی می‌شدیم، اما قدر مسلم ما از انجامش خودداری کردیم. پس انشعابی رخ داد. اطلاعات بیش‌تر در این مورد را می‌توانید در افشاگری‌ها بخوانید. بعد از این، دستگیری نوثجونگ و به‌دنبال آن دستگیری هاپت در هامبورگ اتفاق افتاد. مورد دومی خیانت کرد و با افشای نام کمیته‌ی مرکزی کلن در جایگاه شاهد اصلی دادگاه قرار گرفت؛ اما اطرافیان و بستگانش هیچ تمایلی نداشتند که این ننگ و رسوایی دامنشان را بگیرد، پس او را با عجله راهی ریو دو ژانیرو کردند. او در آن‌جا به‌عنوان یک تاجر جا افتاد و به‌منظور قدردانی از خدماتش ابتدا به کنسول پروس و بعد آلمان منصوب شد. حالا او دوباره در اروپاست.[28]

برای درک بهتر افشاگری‌ها فهرست متهمان کلن را ارائه می‌دهم: ۱) پی جی روزر، سیگارساز؛ ۲) هاینریش برگرز، نماینده‌ی مترقی لندتاگ، که بعداً درگذشت؛ ۳) پیتر نوثجونگ، خیاط که چند سال پیش به‌عنوان عکاس در برسلاو درگذشت؛ ۴) دبلیو. جی. رایف؛ ۵) دکتر هرمان بکر، که اکنون شهردار ارشد کلن و عضو مجلس سناست؛ ۶) دکتر رولند دانیلز، پزشک، که چند سال، پس از محاکمه، در اثر ابتلا به سل در زندان درگذشت؛ ۷) کارل اتو، شیمیدان؛ ۸) دکتر آبراهام یاکوبی که اکنون در نیویورک پزشک است؛ ۹) دکتر آی جی کلاین که اکنون پزشک و عضو شورای شهر کلن است؛ ۱۰) فردیناند فرایلیگرات که البته آن زمان در لندن بود؛ ۱۱) آی ال ارهارد، دفتردار؛ 12) فریدریش لسنر، خیاط، که الان در لندن است. پس از دادرسی عمومی در برابر هیئت‌منصفه، که از 4 اکتبر تا 12 نوامبر 1852 به طول انجامید، این افراد به جرم اقدام به خیانت علیه کشور محکوم شدند: راسر، برگرز و نوثجونگ به شش سال، رایف، اتو و بکر به پنج سال، و لسنر به سه سال حبس در یک قلعه؛ دنیلز، کلاین، جاکوبی و ارهارد تبرئه شدند.

با محاکمه‌ی کلن اولین دوره‌ی جنبش کارگری کمونیستی آلمان به پایان رسید. بلافاصله پس از صدور احکام، ما لیگمان را منحل کردیم و چند ماه بعد، لیگ جداگانه‌ی ویلیچ‌- شاپر[29] نیز برای همیشه منحل شد.

****

بین آن زمان با دوره‌ی کنونی به‌اندازه‌ی یک نسل فاصله افتاده است. در آن موقع، آلمان کشوری بود با صنایع دستی و صنایع خانگی مبتنی بر کار یدی؛ ولی اینک کشور صنعتی بزرگی است که هنوز هم در آن تحولات مداوم صنعتی رخ می‌دهد. در آن زمان، باید تک‌تک جست‌وجو می‌کردیم تا کارگرانی را بیابیم که از موقعیت خود به‌مثابه‌ی کارگر و تضاد تاریخی‌اقتصادی‌شان با سرمایه درکی داشته باشند، زیرا خودِ این تضاد تازه شروع به تکامل کرده بود؛ اما امروزه، کل پرولتاریای آلمان باید تحت قوانین استثنایی قرار بگیرد، صرفاً به این منظور که روند تکامل آگاهی کارگران، نسبت به اینکه کاملاً به موقعیت خود به‌عنوان یک طبقه‌ی ستم‌دیده آگاه شوند، کمی کند شود. در آن زمان، معدود افرادی که درک و فهمی از نقش تاریخی پرولتاریا در ذهن داشتند باید مخفیانه دور هم جمع می‌شدند و به‌طور سری در انجمن‌های کوچک سه تا بیست‌نفره نشست می‌گذاشتند، اما امروزه پرولتاریای آلمان دیگر به‌هیچ سازمان رسمی، چه علنی و چه مخفی، نیازی ندارد. روابط درونی ساده و بدیهی رفقای همفکرِ طبقه‌ی کارگر، بدون هیچ قانون، هیئت‌مدیره، قطعنامه یا دیگر اشکال مشهود، برای به لرزه انداختن پایه و اساس تمام امپراتوری آلمان کافی است. بیسمارک میانجی‌گر اروپا در فراسوی مرزهای آلمان است، ولی چنان‌که در 1844، مارکس آن را پیش‌بینی کرده بود، درون این مرز، فیگور پهلوانانه‌ی پرولتاریای آلمان است که روز‌به‌روز بیش‌تر قد علم می‌کند، غولی که عمارت تنگ امپراتوری، عمارتی که برای بورژوایی بی‌مایه و بی‌فرهنگ طراحی شده بود، اکنون برایش ناکافی است و قامت نیرومند و شانه‌های پهنش تا آن‌جا رشد می‌کند که تنها با یک برخاستن از جایگاه خود، کل ساختار قانون اساسی امپراتوری را خردوخاکشی خواهد کرد. جنبش بین‌المللی پرولتاریای اروپا و آمریکا آن‌چنان نیرومند شده است که نه تنها شکل محدود اولیه‌اش، لیگ مخفی، بلکه حتی شکل دومش، که بی‌نهایت گسترده‌تر از شکل قبلی است، یعنی انجمن بین‌الملل کارگران، انجمنی که علنی فعالیت می‌کند، اینک برایش به چیزی دست‌وپاگیر بدل شده، و اینک حس ساده‌ی همبستگیِ مبتنی بر درک هویت جایگاه طبقاتی برای خلق و دوام همان حزب بزرگ پرولتاریا کافی است، حزبی در میان کارگران همه‌ی کشورها و همه‌ی زبان‌ها. دکترینی که لیگ از سال 1847 تا 1852 نمایندگی می‌کرد، از دید فیلسوف‌مآبان متکبر و از دماغ‌فیل‌افتاده‌ هم‌چون اوهام و خیال‌پردازی‌های فرقه‌ای مخفی و پراکنده از افرادی مطلقاً دیوانه نگریسته می‌شد؛ اما اکنون این آموزه هواداران بی‌شماری در تمام کشورهای متمدن جهان دارد، چه در میان افراد محکوم به کار در معادن سیبری و چه در میان حفاران معدن‌های طلای کالیفرنیا؛ و بنیان‌گذار این آموزه، کارل مارکس، که در زمان حیاتش انگ منفورترین و بدنام‌ترین مرد جهان را به او می‌زدند، تا پایان مرگ، راهنما و مشاور همواره آماده‌ی پرولتاریای جهان بود.

انگلس، ۸ اکتبر ۱۸۸۵

 

قوانین لیگ کمونیست[30]

«کارگران تمامی کشورها، متحد شوید

 

بخش اول -لیگ

ماده‌ی ۱. هدف لیگ عبارت است از سرنگونی بورژوازی، حاکمیت پرولتاریا، الغای جامعه‌ی کهن بورژوازی، که بر ستیزهای طبقاتی استوار است، و بنیان‌گذاری جامعه‌ای نوین و عاری از طبقات و مالکیت خصوصی.

ماده‌ی ۲. شرایط عضویت عبارتند از:

الف) سبکی از زندگی و فعالیت که متناسب با این هدف باشد؛

ب) انرژی و غیرت و حمیت انقلابی در تبلیغ ؛

ج) تصدیق کمونیسم؛

د) خودداری از مشارکت در هر یک از انجمن‌های ملی یا سیاسی ضدکمونیستی، و مطلع ساختن مرجع ارشد در صورت مشارکت در هر نوع انجمن؛

ه) پیروی از تصمیمات لیگ؛

و) رعایت مخفی‌کاری درباره‌ی کلیه‌ی مسائل موجود در لیگ؛

ز) عضویت در انجمن به اتفاق آرای اعضا.

هرکسی که با این شرایط موافقت نکند اخراج می‌شود (نگاه کنید به بخش هشتم).

ماده‌ی ۳. تمام اعضا برابر و برادرند و به این ترتیب، در هر شرایطی موظفند به یک‌دیگر کمک کنند.

ماده‌ی ۴. اعضا اسامی مخصوص به لیگ دارند.

ماده‌ی ۵. لیگ در قالب انجمن‌ها، محفل‌ها، محفل‌های رهبری، مرجع مرکزی و کنگره‌ها سازمان‌دهی می‌شود.

بخش دوم – انجمن

ماده‌ی ۶. هر انجمن از حداقل سه و حداکثر بیست عضو تشکیل می‌شود.

ماده‌ی ۷. هر انجمن یک رئیس و یک نایب‌رئیس انتخاب می‌کند. رئیس ریاست جلسه را به عهده دارد و نایب‌رئیس نیز به امور مالی رسیدگی می‌کند و در صورت غیبت رئیس جانشین او می‌شود.

ماده‌ی ۸. پذیرش اعضای جدید از سوی رئیس و عضو پیشنهاددهنده و با موافقت قبلی انجمن صورت می‌گیرد.

ماده‌ی ۹. انجمن‌های مختلف یک‌دیگر را نمی‌شناسند و هیچ‌گونه مکاتبه‌ای با هم ندارند.

ماده‌ی ۱۰. انجمن‌ها اسامی متمایزی دارند.

ماده‌ی ۱۱. هر عضوی که محل سکونت خود را تغییر می‌دهد، ابتدا باید رئیس خود را مطلع کند.

بخش سوم -محفل

ماده‌ی ۱۲. محفل دست‌کم دو و حداکثر ده انجمن را در بر می‌گیرد.

ماده‌ی ۱۳. رؤسا و نایب‌رئیسان انجمن‌ها محفل مرجع را شکل می‌دهند. این محفل از میان خود یک رئیس انتخاب می‌کند و با محفل‌های خود و محفل رهبری مکاتبه دارد.

ماده‌ی ۱۴. محفل مرجع هیئت اجرایی تمامی انجمن‌های محفل است.

ماده ۱۵. انجمن‌های مجزا یا باید به یک محفل ازپیش‌موجود متصل شوند، یا محفل جدیدی را با سایر انجمن‌های مجزا تشکیل دهند.

بخش چهارم- محفل رهبری

ماده‌ی ۱۶. محفل‌های مختلف یک کشور یا ایالت تابع یک محفل رهبری‌اند.

ماده‌ی ۱۷. تقسیم‌بندی محفل‌های لیگ به ایالت‌ها و انتصاب محفل رهبری از سوی کنگره و بنابر پیشنهاد مرجع مرکزی انجام می‌شود.

ماده‌ی ۱۸. محفل رهبری مقام مرجع اجرایی برای کلیه‌ی محفل‌های موجود در ایالت خود است و با محفل‌های خود و مرجع مرکزی مکاتبه دارد.

ماده‌ی ۱۹. محفل‌هایی که به‌تازگی شکل گرفته‌اند باید به نزدیک‌ترین محفل رهبری بپیوندند.

ماده‌ی ۲۰. محفل‌های رهبری موقتاً پاسخ‌گوی مرجعیت مرکزی و در وهله‌ی نهایی پاسخ‌گوی کنگره‌اند.

بخش پنجم- مرجع مرکزی

ماده‌ی ۲۱. مرجع مرکزیْ ارگان اجرایی کل لیگ است و به همین دلیل در قبال کنگره مسئول است.

ماده‌ی ۲۲. مرجع مرکزی متشکل از دست‌کم پنج عضو است و آن را محفل مرجعِ جایی که کنگره در آن مستقر شده، انتخاب می‌کند.

ماده‌ی ۲۳. مرجع مرکزی با محفل‌های رهبری مکاتبه می‌کند و هر سه ماه یک بار گزارشی درباره‌ی وضعیت سراسر لیگ ارائه می‌دهد.

بخش ششم- مقررات مشترک

ماده‌ی ۲۴. انجمن‌ها و محفل‌های مرجع و هم‌چنین مرجع مرکزی، حداقل هر دو هفته یک بار، جلسه برگزار می‌کنند.

ماده‌ی ۲۵. اعضای محفل مرجع و مرجع مرکزی برای یک سال انتخاب می‌شوند، و انتخاب‌کنندگانشان می‌توانند در هر زمانی آن‌ها را عزل یا انتخاب مجدد کنند.

ماده‌ی ۲۶. انتخابات در ماه سپتامبر برگزار می‌شود.

ماده‌ی ۲۷. محفل‌های مرجع باید مباحث انجمن‌ها را مطابق با هدف لیگ هدایت کنند. اگر مرجع مرکزی موضوعی معین و مشخص فوری را به مصلحت همگان بداند، باید کل لیگ را به گفتگو درباره‌ی آن موضوع دعوت کند.

ماده‌ی ۲۸. اعضای منفرد لیگ موظفند دست‌کم هر سه ماه یک بار با محفل مرجعشان مکاتبه کنند و انجمن‌های منفرد دست‌کم یک بار در ماه.

هر محفل هم باید دست‌کم هر دو ماه یک بار در مورد بخش خود به محفل رهبری گزارش بدهد و هر محفل رهبری نیز باید دست‌کم هر سه ماه یک بار به مرجع مرکزی گزارش دهد.

ماده‌ی ۲۹. هر مقام مرجع لیگ متعهد می‌شود تا به‌منظور امنیت و کارآمدی لیگ اقدامات لازم را مطابق با قوانین انجام دهد و بلافاصله مرجع ارشد را از این اقدامات مطلع سازد.

بخش هفتم – کنگره

ماده‌ی ۳۰. کنگره مرجع قانون‌گذاری کل لیگ است. تمامی پیشنهادهای مربوط به تغییر در قوانین را محفل‌های پیشتاز به مرجع مرکزی ارسال می‌کنند، و از طریق این مرجع به کنگره تسلیم می‌شود.

ماده‌ی ۳۱. هر محفل [به کنگره] یک نماینده می‌فرستد.

ماده‌ی ۳۲. هر محفل با کم‌تر از ۳۰ عضو یک نماینده می‌فرستد؛ با کم‌تر از ۶۰ عضو دو نماینده، با کم‌تر از ۹۰ عضو سه نماینده و به همین ترتیب. محفل‌ها می‌توانند نمایندگان خود را از میان افرادی که عضو لیگ‌اند، ولی به محل آنان تعلق ندارند، انتخاب کنند. در این مورد، باید یک اختیارنامه‌ی مشروح به نمایندگانشان بدهند.

ماده‌ی ۳۳. کنگره هر سال در ماه اوت برگزار می‌شود. در موارد ضروری، مرجع مرکزی فراخوان یک کنگره‌ی فوق‌العاده را می‌دهد.

ماده‌ی ۳۴. کنگره هر بار دربار‌ه‌ی مکانی که مرجع مرکزی، در سال پیشِ رو، در آن مستقر می‌شود و مکانی که کنگره‌ی بعدی در آن تشکیل جلسه می‌دهد، تصمیم‌گیری می‌کند.

ماده‌ی ۳۵. مرجع مرکزی در کنگره حضور می‌یابد، اما هیچ رأی تعیین‌کننده‌ای ندارد.

ماده‌ی ۳۶. کنگره، پس از هر نشست، علاوه‌بر بخش‌نامه‌ی خود، مانیفستی را به نام حزب صادر می‌کند.

بخش هشتم – تخلفات در برابر لیگ

ماده‌ی ۳۷. هرکسی که از شرایط عضویت (ماده‌ی ۲) تخطی نماید، به مقتضای شروط از لیگ برکنار یا اخراج می‌شود.

ماده‌ی ۳۸. فقط کنگره درباره‌ی اخراج تصمیم می‌گیرد.

ماده‌ی ۳۹. اعضا به‌صورت منفرد می‌توانند از سوی محفل یا انجمنِ مجزا با اخطار فوری مرجع ارشد برکنار شوند. در این‌باره نیز کنگره تصمیم نهایی را می‌گیرد.

ماده‌ی ۴۰. پذیرش مجدد اعضای برکنارشده از طریق مرجع مرکزی و بر پایه‌ی پیشنهاد محفل انجام می‌شود.

ماده‌ی ۴۱. محفل مرجع قانون‌شکنی‌های ضد لیگ را قضاوت می‌کند و بر اجرای حکم نظارت دارد.

ماده‌ی ۴۲ – اعضای برکنار یا اخراج‌شده به‌طور کلی باید همانند افراد مظنون در جهت مصلحت لیگ تحت‌نظارت گرفته شوند و از اقدامات مضرشان پیشگیری شود. توطئه‌های چنین افرادی فوراً به انجمن مربوطه گزارش می‌شود.

بخش نهم – بودجه‌ی لیگ

ماده‌ی ۴۳ . کنگره برای هر کشور کمینه‌ی حق عضویتی معین می‌کند که هر یک از اعضا باید پرداخت کنند.

ماده‌ی ۴۴. نیمی از این حق عضویت روانه‌ی مرجع مرکزی می‌شود و نیمی دیگر در صندوق محفل یا انجمن باقی می‌ماند.

ماده‌ی ۴۵. بودجه‌ی مرجع مرکزی صرف امور زیر می‌شود:

  1. 1. تأمین هزینه‌های مکاتبات و مدیریت؛
  2. 2. چاپ و توزیع بروشورها و اعلامیه‌های تبلیغاتی؛
  3. 3. اعزام فرستادگان ویژه‌ی مرجع مرکزی برای مقاصد به‌خصوص.

ماده‌ی 46. بودجه‌ی مراجع محلی صرف امور زیر می‌شود:

  1. 1. تأمین هزینه‌های مکاتبات؛
  2. 2. چاپ و توزیع بروشورها و اعلامیه‌های تبلیغاتی؛
  3. 3. اعزام گاه‌وبی‌گاه فرستادگان ویژه.

ماده‌ی ۴۷. انجمن‌ها و محفل‌هایی از لیگ که به مدت شش ماه حق عضویت خود را پرداخت نکرده‌اند، مرجع مرکزی عزل آن‌ها را به اطلاعشان می‌رساند.

ماده‌ی ۴۸. محفل‌های مرجع موظفند دست‌کم هر سه ماه یک بار دخل‌وخرج خود را به انجمن‌هایشان ارائه دهند. مرجع مرکزی هم صورت‌حساب را به کنگره‌ی مرتبط با مدیریت بودجه‌ی لیگ و وضعیت امور مالی لیگ تسلیم می‌کند. هرگونه اختلاس از بودجه‌‌ی لیگ مشمول شدیدترین مجازات است.

ماده‌ی ۴۹. هزینه‌های فوق‌العاده و هزینه‌های کنگره از محل حق عضویت‌های فوق‌العاده تأمین می‌شود.

بخش دهم – پذیرش

ماده‌ی 50. رئیس انجمن مواد 1 تا 49 را برای متقاضی قرائت می‌کند و آن‌ها را توضیح می‌دهد، به‌ویژه در یک سخنرانی مختصر وظایف و تعهداتی را که اعضای جدید تقبل می‌کنند یادآور می‌شود، و سپس این سؤال رو پیش رویش می‌گذارد: «حالا مایلی وارد این لیگ شوی؟» چنانچه وی پاسخ «مثبت» دهد، رئیس از او قول شرف می‌گیرد که به تعهدات یک عضو لیگ عمل کند و بعد او را به‌عنوان عضوی از لیگ می‌شناسد و طی جلسه‌ی آتی به انجمن معرفی می‌نماید.

لندن، 8 دسامبر 1847

به نمایندگی از کنگره‌ی دوم پاییز 1847

امضای دبیر: انگلس                                  امضای رئیس: کارل شاپر

 

* متن حاضر ترجمه‌ای است از On the History of the Communist League نوشته‌ی Friedrich Engels. منبع این نوشته عبارت است از: مجموعه آثار مارکس و انگلس به زبان انگلیسی، جلد 26، انتشارات پروگرس، مسکو 1975، ص 191-165. مقاله دوم ترجمه‌ای است از Rules of the Communist League که منبع آن عبارتست از مجموعه آثار مارکس و انگلس به زبان انگلیسی، جلد 6، انتشارات پروگرس ، مسکو 1976، ص 638-633

 

یادداشت‌ها

[1].‌ انگلس نوشته‌ی «درباره‌ی تاریخ لیگ کمونیست» را به‌منزله‌ی مقدمه‌ای بر ویراست آلمانی (1885) جزوه‌ی مارکس با عنوان افشاگری‌ها درباره‌ی محاکمه‌ی کمونیست‌های کلن نوشت. در دوره‌ی اجرای «قانون استثنایی» لازم بود که طبقه‌ی کارگر آلمان از تجربه‌ی انقلابی‌ای که در جریان یورش ارتجاع در سال‌های ۱۸۴۹ تا ۱۸۵۲ به‌دست آمده بود، آگاه شود. از همین‌رو انگلس ضروری دید که جزوه‌ی مارکس دوباره به چاپ برسد. انگلس در این نوشته نقش و جایگاه تاریخی نخستین سازمان بین‌المللی کارگری را در جنبش کارگری جهانی برجسته می‌کند. او بر پایه‌ی نمونه‌ی «لیگ کمونیست» ــ که مرحله‌ای مهم در مبارزه برای ایجاد حزب پرولتاریا بود ــ نشان می‌دهد که پیروزی مارکسیسم بر جریان‌های گوناگون فرقه‌گرایانه، از توانایی آن در بازتاب دادن همه‌ی نیازهای مبارزه‌ی انقلابی پرولتاریا از همان آغاز سرچشمه می‌گرفت، و نیز از آن‌رو بود که این نظریه جزئی جدایی‌ناپذیر از خودِ مبارزه‌ی انقلابی به‌شمار می‌آمد.

[2]. در برخی ترجمه‌ها به آن لیگ کمونیست گفته شده است ـ م.

[3].‌ دادگاه کمونیست‌های کلن (۴ اکتبر تا ۱۲ نوامبر ۱۸۵۲): دادگاهی ساختگی بود علیه ۱۱ تن از اعضای «لیگ کمونیست» که دولت پروس آن را برپا کرد. متهمان بر پایه‌ی اسناد جعلی و شواهد دروغ به خیانت بزرگ متهم شدند و هفت نفر از آنان به سه تا شش سال زندان در دژ محکوم گردیدند.

[4].‌ افشاگری‌ها درباره‌ی دادگاه کمونیست‌ها در کلن، ۱۸۵۳، نوشته‌ی کارل مارکس ـ م.

[5].‌ ‌Babouvism: نگرشی رادیکال بود از اواخر قرن هجدهم و متأثر از اندیشه‌ها و نظریات فرانسوا نوئل بابوف، که در میان انقلابیون وقت رواج یافت و بر محوریت لغو مالکیت خصوصی بر ثروت و منابع و ایجاد برابری مطلق از طریق تعاونی‌های اجتماعی استوار بود ـ م.

[6].‌ Société des saisons: سازمانی توطئه‌گر با گرایش جمهوری‌خواه و سوسیالیستی که از ۱۸۳۷ تا ۱۸۳۹ در پاریس زیر رهبری آگوست بلانکی فعالیت داشت. قیام پاریس در ۱۲ مه ۱۸۳۹ که کارگران انقلابی نقش عمده‌ای در آن داشتند به‌دست همین جامعه تدارک دیده شد. این قیام به سبب نبودِ پشتیبانی توده‌ای شکست خورد و به‌دست نیروهای دولتی و گارد ملی سرکوب شد.

[7].‌ آخرین پادشاه فرانسه از دودمان اورلئان، که از شکست انقلاب ژوئیه‌ی 1830 تا پیروزی انقلاب فوریه‌ی 1848 در قدرت بود. به دوران حکومت او سلطنت ژوئیه نیز گفته می‌شود ـ م.

[8].‌ اشاره به رویدادی است در جریان مبارزه‌ی دموکرات‌های آلمانی در داخل کشور علیه ارتجاع: در ۳ آوریل 1833 گروهی از رادیکال‌ها در فرانکفورت (آم ماین) علیه مجلس فدرال دست به تظاهرات زدند و کوشیدند با کودتا جمهوری آلمان را اعلام کنند. این کوشش که سازمان‌دهی ضعیفی داشت، به‌دست نیروهای نظامی سرکوب شد.

[9].‌ در فوریه‌ی ۱۸۳۴، ژوزپه ماتزینی، دموکرات بورژوای ایتالیایی، راه‌پیمایی‌ای از سوئیس به ساووی را با شرکت اعضای «ایتالیای جوان» ــ که در ۱۸۳۱ بنیان نهاده بود ــ و گروهی از تبعیدیان انقلابی سازمان داد. هدف آنان برانگیختن قیام مردمی برای وحدت ایتالیا و اعلام جمهوری مستقل بورژوایی بود. اما هنگامی که وارد ساووی شدند، دسته‌ی آنان به‌دست نیروهای پیه‌مونتی درهم شکسته شد.

[10].‌ Demagogues: در آلمان از سال ۱۸۱۹ به مخالفان نظام سیاسی ارتجاعی ایالات آلمان و هواداران وحدت ملی چنین نامی می‌دادند. عوام‌فریبان به‌دست مقامات آلمانی به‌شدت سرکوب ‌شدند.

[11].‌ اشاره دارد به انجمن آموزشی کارگران آلمانی در لندن که در دهه‌ی ۱۸۵۰ در خیابان «وایندمیل بزرگ» دایر بود. این انجمن در فوریه‌ی ۱۸۴۰ به ابتکار کارل شاپر، یوزف مول و دیگر رهبران «اتحادیه‌ی دادگران» تأسیس شد. مارکس و انگلس در سال‌های ۱۸۴۹ و ۱۸۵۰ در فعالیت‌های آن نقشی فعال داشتند. در ۱۷ سپتامبر ۱۸۵۰، مارکس، انگلس و پیروان‌شان از انجمن کناره گرفتند، زیرا بخش بزرگی از اعضا از گروه فرقه‌گرای ماجراجوی ویلیش ـ شاپر حمایت می‌کردند. با تأسیس «بین‌الملل» در ۱۸۶۴، این انجمن به شاخه‌ی آلمانی «انجمن بین‌المللی کارگران» در لندن بدل شد. انجمن آموزشی لندن تا سال ۱۹۱۸ پابرجا بود و سپس به‌دستور دولت بریتانیا بسته شد.

[12].‌ ‌Vorwärts: روزنامه‌ی آلمانی که از ژانویه تا دسامبر ۱۸۴۴ در پاریس هفته‌ای دو بار منتشر می‌شد. مارکس و انگلس از نویسندگان آن بودند.

[13].‌ ‌چارتیسم (مَنشورگرایی) اولین جنبش پرولتاریای انگلیس در ابتدای قرن نوزدهم که عمدتاً خواستار اصلاحات سیاسی و انتخابات آزاد، و یکی از پایه‌های بین‌الملل اول بود ـ م.

[14].‌ Deutsch–Französische Jahrbücher: در پاریس زیر نظر مارکس و آرنولد روگه به زبان آلمانی منتشر می‌شد. تنها شماره‌ای که از آن انتشار یافت، شماره‌ی دوگانه‌ای بود در فوریه‌ی ۱۸۴۴. در این شماره، آثار مارکس چون درباره‌ی مسئله‌ی یهود و نقدی بر فلسفه‌ی حق هگل. مقدمه، و نیز نوشته‌های انگلس با عنوان طرحی برای نقد اقتصاد سیاسی و وضعیت انگلستان. انتشار این مجله عمدتاً به‌سبب اختلافات بنیادی میان مارکس و روگه، رادیکال بورژوایی، متوقف شد.

[15].‌ Deutsche-Brüsseler-Zeitung: روزنامه‌ای که تبعیدیان سیاسی آلمانی در بروکسل بنیاد نهادند و از ژانویه‌ی ۱۸۴۷ تا فوریه‌ی ۱۸۴۸ منتشر می‌شد. مارکس و انگلس از سپتامبر ۱۸۴۷ از نویسندگان دائمی آن بودند و نفوذی قاطع بر سیاست تحریریه‌اش داشتند. به راهنمایی آنان، این روزنامه به ارگان رسمی «لیگ کمونیست‌» بدل شد.

[16].‌ The Northern Star: هفته‌نامه‌ی انگلیسی و ارگان مرکزی جنبش چارتیست‌ها که در ۱۸۳۷ بنیان نهاده شد. این روزنامه تا نوامبر ۱۸۴۴ در لیدز و سپس تا ۱۸۵۲ در لندن منتشر می‌شد. بنیان‌گذار و سردبیر آن فِرگوس اُکانر بود و جرج هارنی نیز در تحریریه‌اش فعالیت داشت. از ۱۸۴۳ تا ۱۸۵۰ مقاله‌هایی از انگلس در آن منتشر شد.

[17].‌ انجمن دموکراتیک در پاییز ۱۸۴۷ در بروکسل تشکیل شد. اعضایش از انقلابیون پرولتری، عمدتاً از میان تبعیدیان آلمانی، و نیز از دموکرات‌های بورژوا و خرده‌بورژوای پیشرو بودند. مارکس و انگلس در تأسیس آن نقشی فعال داشتند. در ۱۵ نوامبر ۱۸۴۷ مارکس به‌عنوان نایب‌رئیس انجمن برگزیده شد و رئیس آن دموکرات بلژیکی لویی ژوتران بود. در نتیجه‌ی کار مارکس، انجمن دموکراتیک بروکسل به یکی از مراکز مهم جنبش دموکراتیک بین‌المللی بدل شد. پس از اخراج مارکس از بلژیک در مارس ۱۸۴۸ و سرکوب عناصر انقلابی انجمن، فعالیت آن محدود و محلی شد و سرانجام در ۱۸۴۹ منحل شد.

[18].‌ La Réforme: روزنامه‌ی فرانسوی، ارگان دموکرات‌های جمهوری‌خواه و سوسیالیست‌های خرده‌بورژوا. از ۱۸۴۳ تا ۱۸۵۰ در پاریس منتشر می‌شد. چند مقاله از انگلس در آن از اکتبر ۱۸۴۷ تا ژانویه‌ی ۱۸۴۸ منتشر شد.

[19].‌ پفاندر حدود هشت سال پیش در لندن درگذشت؛ آدمی بود با هوش و ذکاوت فوق‌العاده، شوخ‌طبع، طعنه‌گو و اهل دیالکتیک. همان‌طور که می‌دانیم، اکاریوس بعدها سال‌های زیادی دبیر شورای عمومی در انجمن بین‌الملل کارگران بود. در شورای عمومی اعضای قدیمی لیگ حضور داشتند، از جمله اِکاریوس، پفاندر، لِسنِر، لاکنِر، مارکس و من. اکاریوس متعاقباً خود را فقط و فقط وقف جنبش اتحادیه‌های کارگری انگلیس کرد.- انگلس

[20].‌ بیانیه‌ای که مارکس و انگلس بین ۲۱ تا ۲۹ مارس ۱۸۴۸ در پاریس نوشتند. این اعلامیه برنامه‌ی سیاسی «لیگ کمونیست» در انقلاب آلمان بود و میان اعضای لیگ که عازم میهن بودند پخش شد. در جریان انقلاب، مارکس و انگلس و یاران‌شان این سند را در میان مردم تبلیغ کردند.

[21].‌ یک‌صدم فرانک فرانسه ـ م.

[22].‌ اشاره به باشگاه کارگران آلمانی در پاریس که در ۸ تا ۹ مارس ۱۸۴۸ به ابتکار لیگ کمونیست گشوده شد. مارکس در آن نقشی رهبری داشت. هدف باشگاه تحکیم صفوف کارگران آلمانی مقیم پاریس و آموزش تاکتیک درست پرولتاریا در انقلاب بورژوایی ـ دموکراتیک بود.

[23].‌ اشاره دارد به مجلس فرانکفورت، مجلس ملی آلمان که پس از انقلاب مارس تشکیل شد و از ۱۸ مه ۱۸۴۸ در فرانکفورت (آم ماین) نشست داشت. وظیفه‌ی اصلی آن از میان برداشتن پراکندگی سیاسی آلمان و تدوین قانون اساسی برای سراسر کشور بود. اما به سبب ترس‌ اکثریت لیبرال و بی‌تصمیمی جناح چپ آن، نتوانست قدرت عالی را در دست گیرد و در مسائل اساسی انقلاب ۱۸۴۹-۱۸۴۸ موضعی قاطع اتخاذ کند. در ۳۰ مه ۱۸۴۹ ناگزیر به اشتوتگارت منتقل و در ۱۸ ژوئن همان سال به‌دست نیروهای نظامی منحل شد. مجلس برلین نیز در مه ۱۸۴۸ برای تدوین قانون اساسی «در توافق با تاج و تخت» فراخوانده شد. با پذیرش همین فرمول، مجلس در واقع از اصل حاکمیت مردم چشم پوشید؛ در نوامبر به فرمان پادشاه به براندنبورگ انتقال یافت و در جریان کودتای دسامبر ۱۸۴۸ در پروس منحل شد.

[24].‌ اشاره به قیام‌های مسلحانه در درسدن (۳ تا ۸ مه) و در جنوب و غرب آلمان (مه تا ژوئیه‌ی ۱۸۴۹) که در پشتیبانی از قانون اساسی امپراتوری برآمده از مجلس فرانکفورت (۲۸ مارس ۱۸۴۹) انجام گرفت؛ قانونی که شماری از ایالات آلمانی نپذیرفتند. این قیام‌ها به سبب پراکندگی و خودانگیختگی‌شان تا میانه‌ی ژوئیه‌ی ۱۸۴۹ سرکوب شدند.

[25].‌ ‌در ۱۳ ژوئن ۱۸۴۹، حزب خرده‌بورژوایی «مونتانی» در پاریس تظاهراتی مسالمت‌آمیز علیه اعزام نیروهای فرانسوی برای سرکوب انقلاب ایتالیا سازمان داد. این تظاهرات به‌دست ارتش پراکنده شد و بسیاری از رهبران «مونتانی» بازداشت، تبعید یا ناچار به مهاجرت شدند.

[26].‌ ویراست ۱۸۸۵ افشاگری‌ها درباره‌ی محاکمه‌ی کمونیست‌های کلن، که مقاله‌ی کنونی انگلس را دربردارد، به‌کوشش او با اسنادی تکمیل شد، از جمله دو «خطابیه» از سوی کمیته‌ی مرکزی به «لیگ کمونیست» مورخ مارس و ژوئن ۱۸۵۰.

[27].‌ Neue Rheinische Zeitung. Politisch-ökonomische Revue مجله‌ای نظری، ارگان تئوریک لیگ کمونیست، که به ابتکار مارکس و انگلس از دسامبر ۱۸۴۹ تا نوامبر ۱۸۵۰ در شش شماره منتشر شد.

[28].‌ شاپر اواخر دهه‌ی ۱۸۶۰ در لندن درگذشت. ویلیچ با سربلندی در جنگ داخلی آمریکا شرکت کرد؛ سرتیپ شد و در نبرد مورفریزبوروی ایالت تِنِسی از ناحیه‌ی سینه گلوله خورد، اما بهبود یافت و حدود ده سال پیش در آمریکا درگذشت. از دیگر افراد اشاره شده در بالا، من فقط به این نکته اشاره می‌کنم که از هاینریش باوئر در استرالیا خبری نیست و وایتلینگ و اوربک در آمریکا درگذشتند.-انگلس

[29].‌ ‌نامی طنزآمیز که مارکس و انگلس به گروه فرقه‌گرای ماجراجوی ویلیش ـ شاپر دادند، به قیاس با اتحادیه‌ی جداگانه‌ی کانتون‌های کاتولیک ارتجاعی در سوئیس در دهه‌ی ۱۸۴۰. این گروه پس از انشعاب ۱۵ سپتامبر ۱۸۵۰ از لیگ کمونیست جدا شد و سازمانی مستقل با کمیته‌ی مرکزی خاص خود پدید آورد. فعالیت‌های آن به پلیس پروس یاری رساند تا انجمن‌های مخفی اتحادیه را در آلمان کشف کند و برای تشکیل پرونده علیه رهبران برجسته‌ی اتحادیه در دادگاه کلن در ۱۸۵۲ دستاویزی فراهم آورد.

[30].‌ ‌آیین‌نامه‌ی لیگ کمونیست بر پایه‌ی پیش‌نویسی تنظیم شد که نخستین کنگره‌ی اتحادیه تدوین کرده بود. مارکس و انگلس، که بر شکل‌گیری اصول سازمانی تازه‌ی اتحادیه تأثیر بسزایی داشتند، در بهبود متن آیین‌نامه و دقت‌بخشی به آن سهم عمده‌ای ایفا کردند. احتمالاً آنان بودند که ماده‌ی نخست آیین‌نامه را ــ که هدف اتحادیه را تعریف می‌کرد ــ به صورت تازه‌ای تنظیم کردند. نسخه‌ی نهایی آیین‌نامه در دومین کنگره‌ی لیگ کمونیست به تصویب رسید.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-59j

پاسخی بگذارید