تالیف
Comments 4

نقد مارکسیسم غیرسیاسی

نقد مارکسیسم غیرسیاسی کمال خسروی

برخی نتایج و ادعانامه‌ای در آستانه‌ی روز جهانی کارگر

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

کمال خسروی

 

مارکسیسم غیرسیاسی چگونه پدیده‌ای است؟ به این پرسش می‌توان در یک جمله پاسخ داد: مارکسیسمی که انتقادی و انقلابی نیست؛ پاسخی در تحلیل نهایی لازم و کافی. با این حال چنین پاسخی در نخستینْ نگاه با دو دشواری روبه‌روست؛ نخست: پاسخی سلبی است. دوم: مشخصه‌های «انتقادی» و «انقلابی» در آن، قابل تأویل‌اند. بسته به تعیین هویت و آماج نقد، مارکسیسم غیرسیاسی نیز می‌تواند مدعی خصلتی «انتقادی» باشد؛ مثلاً در انتقاد از نقش و ضرورت انقلاب، یا در توجیه «غیرانقلابی» بودن در مقام یک امتیاز، یا در تحریف نقش و ضرورت انقلاب برای جعل هویتی کماکان «انقلابی». از این ‌رو، هرچند پاسخ مذکور در تحلیل نهایی لازم و کافی است، اما می‌توان آن‌را در قالب ادعانامه‌ای صورت‌بندی کرد که نتیجه‌ی طرح و تدقیق ایجابیِ ممیزه‌های مارکسیسم غیرسیاسی است.

مارکسیسم غیرسیاسیْ بیان و بازتاب اجتماعاً و تاریخاً متّعین شرایط اجتماعی و تاریخی معینی است که هم‌هنگامیِ دیالکتیکیِ ناتوانیِ نظری مارکسیسم انتقادی و انقلابی در تعریف و تبیین ممیزه‌های خود و چیره ‌ساختن گفتمانش، از یک ‌سو، و غیبت پیکریافتگیِ نهادین‌شده‌ی همین مشخصه‌ها در نیرویی اجتماعی برای واژگون‌ ساختن مناسباتِ متضمن سلطه و استثمار، از سوی دیگر، سرشت‌نمای آن است.

مارکسیسم غیرسیاسیْ اغلب با مارکسیسم آکادمیک یکی و یک‌سان تلقی می‌شود. گمانی نیست که این‌دو «مارکسیسم» وجوه اشتراک فراوانی دارند، اما یکی و همان نیستند. مارکسیسم آکادمیک با تغذیه از دستگاه‌های مفهومیِ دانش‌رشته‌های علوم انسانیِ جریان مسلط و با استفاده از کسب‌وکار رایج این علوم، بیش‌تر کاربردی ایدئولوژیک‌-ابزاری دارد و می‌تواند در مقام صورت تامِ «علم به‌مثابه‌ی ایدئولوژی»، نقش و وظایفی را در ایدئولوژی حاکم بورژوایی به‌عهده گیرد و به‌میانجی این نقش، بُرد و نقشی سیاسی داشته باشد. مارکسیسم غیرسیاسی، برعکس و به‌رغم نامش، مستقیماً به‌مثابه‌ی ایدئولوژی عمل می‌کند و بی‌میانجیْ نقش و بُردی سیاسی دارد. در حالی ‌که، مارکسیسم آکادمیک با تکیه بر استانداردهای «علمی» می‌تواند به ژرفا و غنای گفتمانیِ پژوهش‌های نظری در حوزه‌های گوناگون فلسفی، جامعه‌شناختی و تاریخی یاری رساند، مارکسیسم غیرسیاسیْ می‌کوشد با بهره ‌گرفتن از این دستگاه مفهومی و رویارو قرار دادن آن با ساده‌سازی‌های عوامانه‌ی مارکسیسم عامیانه و ولنگار، از این «علمیتْ» حربه‌ای در مبارزه‌ی سیاسی-‌ایدئولوژیک بسازد. در حالی ‌که راه‌کارهای مارکسیسم آکادمیک ممکن است در نظر به نتایجی منجر شود که کاسب‌کارِ بی‌دانش در عمل به آن‌ها می‌رسد، مارکسیسم غیرسیاسیْ خودِ آن کاسب‌کار در بازار مبارزه‌ی سیاسی است. مارکسیسم غیرسیاسی، غیرسیاسی نیست، بلکه نماینده‌ی سیاست دیگری است، سیاستی در راستای حفظ و دوام وضع موجود؛ حوزه یا زیربخشی از ایدئولوژی بورژوایی.

اینک ممیزه‌ها:

یک: مداخله در گوهر حقیقی سیاست برای حفظ وضع موجود، به میانجی پرهیز از سیاست. مارکسیسم غیرسیاسی به سیاست در معنای متداول، روزشمارانه و وقایع‌نگارانه‌اش بی‌اعتنا نیست بلکه برعکس، ظاهراً از سر کراهت، به اجتناب‌ناپذیری مصلحت‌جویی یا «رئال‌پولیتیک» اعتراف می‌کند. اما رابطه‌ی مهرآکینی با سیاست، که در تحلیل نهاییْ نخستین و مهم‌ترین ممیزه‌ی سرشت‌نمای مارکسیسم غیرسیاسی است، نقطه‌ی عزیمت پنهانِ دیگری دارد و بر سنگ بنای دیگری استوار است که باید گام به گام به آن نزدیک شد، سنگ بنایی که مارکسیسم غیرسیاسی با اتکا به به‌اصطلاح «همه‌جانبگیِ» بی‌طرفانه‌ی خود، بی‌گمان منکر آن است.

خشت اول، غفلت از هستی‌شناسیِ اجتماعیِ واقعیت تاریخی‌-‌اجتماعی است. گام گریزناپذیر دوم، ناآگاهی از عینیت کردار اجتماعی و تاریخی انسان (پراتیک) است و در پی این گام است که تمایز پوزیتیویستی بین امر واقع و ارزش‌های اعتباری، تقلیل عینیت به شئ، به برابرایستای علوم طبیعی، جدایی بین هستن و بایستن/شایستن پدید می‌آید و مارکسیسم غیرسیاسی در این وهمْ اسیر، و نسبت به آن مجاب، می‌شود که اولاً نقطه‌ی عزیمتش رویکردی روش‌شناختی است، ثانیاً «علمیتِ» رویکرد او، مستلزم «بی‌طرفی» است.

دو: از این ‌رو، مارکسیسم غیرسیاسیْ «علم‌گرا» است، احکام آن باید گزاره‌هایی اِخباری باشند، مبتنی بر داده‌های تجربیِ آماری. سلامت و استواری این گزاره‌ها باید در عدم دلالت ماهوی‌شان بر عمل باشد و اگر از آن‌ها عملی استنتاج شود، گناه به گردن «علم» نیست. مداخله در سیاست، البته با اکراه و اشمئزاز، مداخله‌ی نظاره‌گرانه، واکاوانه و در صورت لزوم جامعه‌شناختی است. مارکسیسم غیرسیاسیْ مداخله‌ی جانب‌دارانه در سیاست را «ایدئولوژی» می‌نامد و بدیهی می‌داند که رویکرد خودِ آنْ «ایدئولوژیک» نیست. البته این به هیچ‌روی مانع از آن نیست که قلمرو پژوهش و واکاوی مارکسیسم غیرسیاسیْ دربردارنده‌ی بررسی‌ها و مطالعات گوناگونی پیرامون «سیاست»، «ایدئولوژی» و حتی «انقلاب» باشد، برعکس، کسب‌وکار بسیاری از دانش‌مندانی که کارمند اتاق‌های فکری یا محافل دانشگاهی‌اند و خود را مارکسیست می‌نامند یا دست‌کم از استفاده از پُز مارکسیست ‌بودن در موارد لزوم و مفید پرهیز ندارند، همین است. نگرانی و اخطار دائمی آن‌ها فقط این است که کارشان «علمی»، مبتنی بر داده‌های عینی و تجربی، و از آلایش به هرگونه آرمان‌خواهی مبراست. چرا که آن‌چه «علم» را به افراط ــ نام رسمیِ رادیکالیسم ــ می‌کشاند و به ایدئولوژی بدل می‌کند، همین آرمان‌خواهی است. بدیهی است که این پرهیز از «جانب‌داریِ» سیاسی به معنای غیبتِ «انتقاد» نیست. برعکس، بخش عظیمی از این مارکسیسم غیرسیاسی، خود را «انتقادی» می‌نامد. تنها شرط انتقاد این است که اولاً انتقاد به «سیاست‌ها» باشد، نه به سیاست به‌طور اعم؛ انتقاد به افکار و ایده‌ها باشد، نه به شالوده‌ها، چراکه بدون شالوده‌های وضع موجود، مبنایی برای زندگی اجتماعی برجای نمی‌ماند. مارکسیسم غیرسیاسیْ بی‌گمان به پژوهش پیرامون «کلانْ‌روایت»ها نیز می‌پردازد، اما بیش‌تر از آن‌رو که آن‌ها را به خیال‌بافی‌های خطرناک و به ایدئولوژیکْ بودن متهم کند. از دید مارکسیسم غیرسیاسیْ بررسی تاریخی کار خوب و مفیدی است، اما گرایش به تاریخیت و درگذرندگیِ وضع موجود، اوهامی آلوده به «کلانْ روایت»هاست.

سه: مارکسیسم غیرسیاسیْ رویکردی غیرطبقاتی ــ اگر نگوییم ضدطبقاتی ــ دارد. این ممیزه به هیچ‌روی به معنای صرف‌نظر از مقوله‌ی طبقه در واکاوی‌های نظری و سیاسی این مارکسیسم نیست. آن‌جا که مارکسیسم غیرسیاسی، ضدِ طبقاتی نیست، می‌توان به‌رغم استفاده از مقوله‌ی طبقه‌ی اجتماعیْ غیرطبقاتی ‌بودنش را به دو شیوه دید. یا از طریق دریافتی جامعه‌شناختی که از طبقه دارد و یا زمانی‌که آن‌را عنصری اقتصادی از جامعه تلقی می‌کند. در حالت نخست، طبقهْ کارکردی مانند گروه اجتماعی دارد و ابزاری برای طبقه‌بندیِ مفهومی است. مثلاً تیپ ایده‌ال است، البته به‌طور غیررسمی، چنان‌که وفاداری به گفتمان مارکسیستی ــ از نوع مانیفست کمونیست یا آثار سیاسی مارکس و انگلس ــ حفظ شده باشد. اگر هم طبقه در مفاهیم دیگری مانند خلق یا توده یا انبوهه از ریخت افتاده باشد، خود‌به‌خود به‌عنوان طبقهْ دیگر کارکرد سیاسی و تاریخی معینی نخواهد داشت. در حالت دوم، وفاداری به جنبه‌ی دیگری از گفتمان مارکسیستی حفظ می‌شود و طبقه‌ی اجتماعی می‌تواند به‌مثابه‌ی عنصری اقتصادیْ نقش و وظایفی داشته باشد، اما اولاً این نقش اقتصادی بر اساس منبع درآمد تعریف می‌شود و ثانیاً ــ به همین دلیل ــ در چارچوب مناسبات اجتماعیِ بین طبقات، رابطه‌ا‌ی است مبتنی بر کنش ‌و واکنش نیروها با طبقات دیگر و گرایشش ــ حتی در شرایط کشاکش با طبقات دیگر ــ به‌سوی هماهنگی و تعادل است، نه مقابله و تضاد. وجه مشخصه‌ی هردو حالت، فقدان عاملیتِ طبقه به‌مثابه‌ی هستنده‌ای اجتماعی و تاریخی است. در حالت نخست، طبقه ابزاری تحلیلی است و از همین ‌رو سخن ‌گفتن از نقش آن در واژگون‌سازیِ وضع موجود عبث است. در حالت دوم، عنصری از شرایط متفاوت و مشخصِ اجتماعی و جزئی از «خُردروایت» است. و بنابراین احاله‌ی نقشی اجتماعی و تاریخی به آن در چشم‌اندازی بلند‌دامنه، فرارفتن به قلمرو «کلانْ‌روایت»ها و ایدئولوژی است. در حالت دوم، طبقه به‌عنوان نیرویی اجتماعی که حقوقی برابر با نیروهای دیگر ــ طبقات دیگر ــ دارد، بی‌گمان قادر به متحقق‌ ساختن تغییراتی در زندگی اجتماعی و در ابعاد خُرد است، مثلاً در توافق‌های مذاکرات و چانه‌زنی بین سرمایه‌داران و کارگران و کارمندان بر سرِ شرایط مزد و کار.

رویکرد مارکسیسم غیرسیاسی به طبقات اجتماعی و مبارزه‌ی طبقاتی، رویکرد طبقه‌ی متوسط است. در حالی ‌که «ایدئولوژی طبقه‌ی متوسط»، ایدئولوژی این طبقه نیست، بلکه برسازنده‌ی این طبقه است، ارزیابی مارکسیسم غیرسیاسی از جایگاه طبقات و کشاکش طبقاتی، انکار آن‌ها نیست، بلکه انکار عاملیت آن‌هاست.

چهار: بر این اساس، ممیزه‌ی برجسته‌ی مارکسیسم غیرسیاسیْ رابطه‌اش با قدرت سیاسی است. بدیهی است که مارکسیسم غیرسیاسیْ «قدرت سیاسی» را هم واکاوی می‌کند و حتی مورد انتقاد قرار می‌دهد. حتی غافل از آن نیست که گاه و بی‌گاه سری به مانیفست کمونیست و نوشته‌های سیاسی مارکس و انگلس بزند و به شُکرانه‌ی بلاغت متن، این یا آن واقعه را «هیجدهم برومرِ» فلان پدیده یا «ترمیدورِ» فلان کس بنامد، به شرط آن‌که دامنش به «دیکتاتوری» پرولتاریا و حزب و استبداد آلوده نشود و ساحت «دموکراسی» در امان بماند. حقیقت این است که مارکسیسم غیرسیاسیْ قدرت سیاسی را بدیهی می‌داند و آن‌را در اساس مفروض می‌گیرد، چرا که اداره‌ی جامعه‌ی پیچیده‌ی امروز، از منظر این مارکسیسم، با خیالات زوال دولت سازگار نیست. این‌که آقای پوپرِ دشمن مارکسیسم، دولت را «شّری ضروری» بداند جای شگفتی نیست، اما آقای یورگن هابرماس نیز که زمانی در اندیشه‌ی بازسازی ماتریالیسم تاریخی بود و در ماه مه 1968 در کنار روشن‌فکرانی مانند هاینریش بول و هانس ماگنوس اِنسنبرگر «قوانین موقعیت اضطراری» دولتِ وقت را عملاً «مرگ دموکراسی» می‌دانست، اینک در سال 2021 از این‌که دولت در مقابله با بحران کرونا با اقتدار بیش‌تری آزادی و حقوق بنیادین انسان‌ها، مانند حق تجمع، را محدود نمی‌کند گلایه می‌کند و وقتی کار به جای باریک کشیده شود ــ مثلاً پس از بحران 2008 ــ حتی آقای هارویِ «مارکسیست» و مُدرس و مفسر کاپیتال مارکسْ بی‌تعارف اعلام می‌کند که سرمایه‌داری بزرگ‌تر از آن است که قابل سرنگونی باشد. به قول ایشان: too big to fail.

به‌عبارت دیگر، مسلماً می‌توان و می‌بایست این‌جا و آن‌جا سرمایه‌داری و قدرت سیاسیِ ضامن و ملازمِ آن‌را تصحیح و تعدیل و «عادلانه» کرد، اما خیال واژگونی و سپری ‌شدنش را باید به‌دست فراموشی سپرد یا به گروه‌هایی محول کرد که به‌سادگی «حاشیه»های بی‌اهمیت و «افراطی» جامعه نامیده می‌شوند و به‌سهولت می‌توانند هم‌آوا با گفتمان بورژواییِ غالب، به‌عنوان «حاشیه‌ی چپ رادیکال» هم‌راه با «حاشیه‌ی راست رادیکال» در یک جوال ریخته شوند.

تنیدگی ایدئولوژی بتوارگی کالایی در تار و پود روابط اجتماعی جامعه‌ی بورژوایی و پنهان ‌شدن قدرت سیاسیِ نهادین‌شده در این روابط، به دولت و قدرت سیاسی چنان بداهت اجتناب‌ناپذیری اعطا می‌کند که حتی تحمل «انتقادات» مارکسیسم غیرسیاسی به نظام سیاسیِ مستقر و موجود، کار دشواری نخواهد بود و حتی می‌تواند به زینت‌المجالسِ کنفرانس‌ها و سمینارهای پُرطمطراق هم بدل شود؛ بی‌گمان به این شرط که از مرزهای تحمل دموکراسی خارج نشود و قدرت سیاسی ناچار نباشد چنگال‌هایش را، مثلاً با هجوم هزاران پلیس مسلح به کنفرانس حمایت از فلسطین در شهر برلینِ آلمان، نشان دهد.

آن‌گاه که قدرت سیاسی هم‌چون امری بدیهیْ ناپیدا و ناملموس می‌شود، نیرویی که می‌تواند این قدرت را به چالش بکشد، یعنی قدرت انقلابی، مغفول می‌ماند. قدرت را می‌توان و باید با قدرت سرنگون کرد، اما قدرت انقلابی بدون سازمان‌یابی ارگانیک، بدون تشکل تعریف‌شده و منظم و برخوردار از قرار و مدارهای مشخص و معین، ممکن نیست و آن‌چه مارکسیسم غیرسیاسیْ هم‌چون طاعون از آن بیزار است، همین سازمان‌یابی ارگانیک است.

پنج: مارکسیسم غیرسیاسیْ فردی و انفرادی است؛ از همین‌رو خود را اساساً مارکسیست نمی‌نامد و ترجیح می‌دهد «مارکسی» باشد. حتی از توسل به کلیشه‌ی مضحک و بریده از متنِ این روایت نیز پرهیز ندارد که مارکس هم گفته است: «من مارکسیست نیستم». به این ترتیب مارکسیسم مذکور می‌تواند هیچ‌گونه مسئولیتی برای مبارزات تاریخی میلیون‌ها انسان علیه ستم و استثمار برعهده نگیرد، خود را از نتایج فاجعه‌بار برخی از این مبارزات مبرا بداند، این فجایع را به درک «غلطِ» آن مبارزان و رهبران‌شان از مارکس موکول کند و خود را ناگفته ــ و البته با فروتنی! ــ در جایگاهی قرار دهد که در آن چنین درک‌های «غلطی» از مارکس ممکن نیست. مارکسیسم غیرسیاسیْ مارکسیسم نیست، «مارکسی» است و از این‌رو منزه است از خطا و البته از آلودگی به سیاست. مارکسیسم غیرسیاسیْ هرچه هست، هرگز «لنینیست» نیست؛ لنینیسم را دشنام و اهانت تلقی می‌کند. مارکسیسم غیرسیاسی بی‌گمان «سوسیالیست» است، اما امکان سوسیالیسم را به شرایطی ناکجاآبادی موکول می‌کند که هرگز تحقق نخواهند یافت.

مارکسیسم غیرسیاسی در ارزیابیِ نقش تئوری در عمل سیاسی، هم‌هنگام دچار بیشْ تخمینی و کمْ تخمینی است. آن‌گاه که قلمبه‌بافی‌های باصطلاح «فلسفی»اش با هلهله‌ی مخاطبان روبه‌رو نمی‌شود، می‌رنجد و از توده‌ی «نادان» روی برمی‌گرداند و به گوشه‌ی عزلتِ نخبه‌گرای خویش پناه می‌برد؛ و آن‌گاه که طرح راه‌بردها و راه‌کارهای مشخص در شرایط معین ضرورت می‌یابد، نخبه‌گرایی را لعن و طعن می‌کند، در فضیلت نادانی قصیده می‌سراید و وظیفه را به توده، جنبش، مالتیتود، به «خِرد جمعی»، به نفی «فرادستی و فرودستی» و به سازمان‌یابیِ «افقی» حواله می‌دهد.

ادعانامه:

اینک که از یک ‌سو در رویارویی با نسل‌کشی اسرائیل در غزه، طشت رسوایی دموکراسی‌های بورژوایی با چنان غریوی از بام افتاده است که ندیدن و نشنیدن پژواک آن دیگر در گسترده‌ترین مرزهای کودنی و حماقت نمی‌گنجد و فقط به معنای هم‌دستی و هم‌داستانی با جانیان و قاتلان است؛ و از سوی دیگر، بدیل و قطب مقابل این دسته از نظام‌های سرمایه‌دارانه را، نظام‌های سرمایه‌دارانه‌ی مافیایی و عمیقاً ارتجاعی دیگری می‌سازد، مارکسیسم غیرسیاسیْ بهترین لانه و گریزگاه احراز هویت است.

مارکسیسم غیرسیاسی، مارکسیسم مجلسی، زینتی و «محترمانه» است. بی‌آزار، معتکف، «فلسفی»، جاعلِ هویت، «متفکرانه»، «مخمورانه»، غوطه‌ور در اوهامِ مفاهیم، گفت‌وگو با آینه، دل‌باخته‌ی طنین اندیشه‌ورزیِ خویش و جولان‌گاهی برای شوالیه‌های شارلاتان فضای مجازی است.

مارکسیسم غیرسیاسی، از دستْ نهادنِ نقدِ سلاح و مُثله‌ کردنِ سلاحِ نقد است.

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-43H

4 Comments

  1. Emmanuel Shokrian's avatar
    Emmanuel Shokrian says

    متن از جنبه های انتقادی بسیار پربار است. یک نکته که به نظر می رسد در این جا می تواند مبنای بدفهمی مفهوم “مارکسی” بشود این است که برخی از کسانی که خود را مارکسی می خوانند خواستار بازگشت به متون مارکس و خوانش دقیق آن ها هستند. این نه به معنای غیر سیاسی بودن که به معنای فهم مارکسیسم به مثابه یک علم است. اما در آن جا که رد لنینیسم به عنوان نشانی از مارکسیسم غیر سیاسی تلقی می شود نیز باید توجه داشت که نقد مارکسی ها در این معنا به لنین جنبه نظری دارد و به وجه تمایز نظریه بازتابی لنین و دستگاه نظری او با مارکس اشاره دارد. به نظر می رسد که اطلاق صفت مارکسی که به هر دو گروه مارکسی های آکادمیک در معنای نخست و مارکسی ها در معنای مدنظر نویسنده خلطی رخ داده است. این می تواند موجبات استنکاف از کار نظری به بهانه غیر عملی و غیر انقلابی بودن بینجامد. در حالی که در مارکسیسم فصل تمایزی پوزیتیویستی بین کار نظری و پراتیک وجود ندارد و توامان است.

  2. Hossein Jorjani's avatar

    با سلام،

    اگر “علمی بودن” را آن‌طوری ببینیم که تامس کون (Thomas Kuhn) می‌دید و در کتاب ساختار انقلاب‌های علمی (The structures of scientific revolution) (به چاپ دوم کتاب از سال ۱۹۷۰ نگاه کنید) آن را توضیح داده است، آن موقع خواهیم فهمید که هیچ تئوری علمی که برای همیشه معتبر باشد، وجود ندارد. بهترین مثال در این زمینه مکانیک نیوتونی است که جرم (mass) را ثابت می‌داند و حرکت در یک خط “راست” را ممکن می‌داند. در حالی که در مکانیک اینشتین جرم ثابت نیست و وابسته به سرعت تغییر می‌کند و در کل هستی یک خط “راست” را به رسمیت نمی‌شناسد (به این علت که جاذبه فضا را خم می‌کند، و در مکانیک هیگزی (Higgs) هیچ ذره‌ای را به خودی خود دارای جرم نمی‌داند، بلکه جرم هر ذره را ناشی از قرار گرفتن در میدان هیگز و شدت و ضعف آن می‌داند. بنابراین کسانی که تصور می‌کنند تئوری‌های علمی مارکس (و اجزا تشکیل دهنده آن) هنوز هم اعتبار علمی دارند، سخت در اشتباه هستند. زنده نگه داشتن سوسیالیسم علمی در گرو انتقاد از تئوری‌های مارکس و اجزا تشکیل دهنده آن است. چسبیدن به حرف‌هایی که مارکس بین ۱۸۶ سال پیش تا ۱۳۸ سال پیش گفته است، چیزی نیست مگر تنبلی علمی.

    با احترام – حسین جرجانی

  3. عباس's avatar
    عباس says

    چند نکته در پاسخ به مدعایتتان لازم است ذکر شود:
    ۱- تعیین شرایط عدم اعتبار یک تئوری علمی در نوشته‌ی‌تان روشن نیست. این که تئوری‌ای علمی بی‌اعتبار شود نیازمند معیاری مشخص است. صرف اتکا به این که یک نظریه مدت زمان طولانی‌ای از مطرح شدنش گذشته نمی‌تواند معیار مناسبی برای تعیین بی‌اعتباری آن باشد. مسئله در عدم اعتبار یا باطل شدن یک نظریه بسیار متکی‌ست به شواهد و پدیده‌هایی که یا نظریه را به چالش می‌کشند و یا نظریه ناتوان از تبیین آن است. حتی با این صحبت‌ها مسئله‌ی ابطال و بی‌اعتباری یک نظریه با چالش‌های جدی روبه‌رو‌ست.

    ۲- اساسا مفهوم بی‌اعتباری حتی با اشاره به مثال‌هایی که از جرم و فیزیک آوردید ناروشن است. نظریه‌ی نیوتون و تمام آنچه که هستی‌شناسی و روابط میان موجودیت‌های آن را برمی‌سازد در ابعاد مشخص و اندازه‌ها و سرعت‌هایی که در خصوص پدیده‌های روی کره‌ی زمین به کار می‌رود (ابعاد ماکروسکپیک) کاملاً از پس تبیین پدیده‌ها و پیش‌بینی‌های بدیع برمی‌آیند. تنها آن‌جا به مشکل برمی‌خورند که سرعت حرکت ذرات از محدوده‌ای بالاتر می‌رود. حتی نظریه‌‌های نسبیت خاص و عام صورت‌بندی نیوتون از جرم را تا حدودی می‌پذیرند. روابطی که نیوتون مطرح کرد همچنان در نسبیت خاص و عام در محدوده‌ی خاصی از سرعت کاربرد دارند. در نتیجه حتی در مثالی که استفاده می‌کنید «بی‌اعتباری» نظریات مبهم است. بنظر می‌رسد حداقل نظریات علمی درست است که جهان‌شمول (universal) نیستند و نمی‌توان اعتبار کلی به آن‌ها داد اما در محدوده‌های مشخصی اتفاقا معتبر هستند. تفاوت نیوتون و انیشتین در هستی‌شناسی‌شان است. اما روابطی که در محدوده‌های مشترک آشکار کرده‌اند از قضا بسیار مشابه است.

    ۳- بگذارید برگردیم به تعریفی که از علمی بودن مطرح کردید. طرح توماس کوهن از علمی بودن. نخست بنظرم کوهن را به درستی منتقل نکردید در متنتان. کوهن معتقد است که اساساً قیاسی میان دو پارادایم نمی‌توان برقرار کرد. اصطلاحی دارد به نام قیاس‌ناپذیری که به این معناست که ترم‌های علمی نظریات مختلف را نمی‌توان با یک‌دیگر سنجید. چرا این موضوع مهم است؟ چون این طبق این نظر شکافی جدی میان نظریه‌ی مثلا نیوتون با انیشتین وجود دارد. امری که بسیار خلاف واقعیت جاری در علم است. مثالش را در خصوص نیوتون و انیشتین باز کردم. همچنین اساساً کوهن وقتی از علم صحبت می‌کند یک فرآیند تماماً اجتماعی را مطرح می‌کند. علت بحران یک نظریه رشد اعوجاج‌های آن (anomalies) آن است. نظریه‌های رقیب می‌توانند این اعوجاج‌ها رو توضیح دهند. این که کدام نظریه انتخاب شود یک فرآیند اجتماعی به شمار می‌آيد. اساسا یکی از انتقادهای جدی به کوهن این است که در انتخاب نظریه درست است که فرآیند‌های اجتماعی نقش ایفا می‌کنند اما به هیچ وجه تمام ملاک تعیین یک نظریه اجتماعی نیست بلکه شواهد و وجوه ابژکتیو یک نظریه تاثیر گذارند. نقدهای بسیاری به نظریه‌ی کوهن وارد شده و حداقل در فضای کنونی فلسفه علم تنها بخش‌هایی از نظریات او پذیرفته شده. ملاک اعتبار علمی بودنی که از کوهن وام می‌گیرید اساسا ناروشن است.

    ۴- یک پاسخ معروف به طرح قیاس‌ناپذیری پارادایم‌ها که بنظرم پروژه‌ی کوهن را به شدت به چالش می‌کشد نظریه‌ی ارجاعی معناست که پاتنم و کریپکی مطرح کرده‌اند. ترم‌های علمی معناشون اون وصف‌هایی نیست که نظریات خاص بهشون اطلاق می‌کنن. بلکه صرفا برچسب‌هایی هستن که به یه سری موجودیت میزنیم که به مرور علم وصف‌هاشون رو آشکار می‌کنه مثال: اتر چیزی نیست جز همون امواج الکترومغناطیس. مهم نیست نظریه‌ی فرنل که می‌گفت اتر نور رو حمل میکنه چه وصفی برای اتر قائله یا نظریه‌ی الکترومغناطیس چی میگه. هر دو با برچسب‌های مختلف دارن به یک موجودیت اشاره می‌کنن.(مهم‌ترین استدلال در رد استدلال قیاس‌ناپذیری ترم‌های علمی.) برای همین توی فضای کنونی فلسفه علم اتفاقا قائلیم به افزایش صدق و این که بعضا نظریات مختلف دارن وجوه مختلفی از یک پدیده رو آشکار می‌کنن. مثل نیوتون و انیشتین

    بنظرم این مجموعه نکات نشان داد که نخست تعریفتان از علمی بودن ناروشن است. اگر اتکای‌تان به کوهن است که شما را به انتقادهایی که مطرح کردم ارجاع می‌دهم. دوم، بی‌اعتباری یک نظریه یک ادعای بسیار پیچیده‌ است و حداقل در مثالی که خودتان طرح کردید فکر کنم واضح است که هیچ فیزیک دانی قائل به بی‌اعتباری نیوتون نیست. بلکه دامنه‌ی عمل نظریه را محدود کرده اند.

  4. Hossein Jorjani's avatar

    عباس گرامی،

    از اینکه کامنت مرا در خور پاسخگویی دانستی و پاسخی دندان‌شکن به آ‌ن دادی سپاسگزارم. پیش از بازگشت به بحث اصلی که اشکالات مارکسیسم باشد، دو نکته مقدماتی را یادآوری می‌کنم.

    • هدف من (و ما) در اینجا حل اختلافات تئوریک در زمینه “فلسفه علم” نیست. “فلسفه علم”، از هر نوعی که باشد، تنها و تنها ابزاری است برای تغییر جهان.
    • مهم نیست که ما کدام یک از فلسفه‌های علم را برای بررسی مارکس/مارکسیسم انتخاب می‌کنیم. من پیام قبلی‌ام را چنین شروع کردم “اگر “علمی بودن” را آن طوری ببینیم که تامس کون (Thomas Kuhn (/kuːn/)) می‌دید …”. برای من، آن‌چه که تامس کون می‌گوید با آن‌چه که مرتون یا لاکاتوش یا بوردیو یا دیگران می‌گویند فرق زیادی نمی‌کند. موضوع این است که سوسیالیسم علمی بتواند بی‌طرفانه به افکاری که از سال ۱۸۴۱ تا سال ۱۸۸۳ به وجود آمده‌اند نگاه کند. من با اینکه در انتقاداتت به نظرات تامس کون موافقت نسبی دارم، فعلا در اینجا از روش‌های او برای نقد استفاده می‌کنم. اگر استفاده از روش تامس کون را مناسب نمی‌دانی، روش دیگری را پیشنهاد کن.

    حالا با این دو نکته مقدماتی به سراغ بحث اصلی می‌روم.

    •  با تاکید بر “قیاس ناپذیری” که به آ‌ن اشاره کردی، می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که برای تامس کون “مفهوم”ها و “ترم”ها، در یک، به قول خود او، ماتریکسی به هم اتصال دارند. بار معنایی  هر مفهومی به دیگر “مفهوم‌”ها و “ترم”ها بستگی دارد. به عنوان مثال واژه “طبقه” در پارادایم مارکسی به “روند” (غالب) تولید (mode of production)  وابسته است. در همین مثال ترکیب کردن واژه “طبقه” یا “طبقات” با واژه‌هایی مانند “پائین” یا “متوسط” معنای مارکسی ندارد. واژه “کارگر” هم در ترمینولوژی مارکسی به روند تولید متصل است و هر “کاری” را شامل نمی‌شود. مارکس بر وجود “ماشین‌آلات تولید جمعی” در مقابل “ابزار فردی”، که یک صنعت‌گر استفاده می‌کند، تاکید دارد. او حتی بین یک صنعت‌گر  ماهر که با ابزار کار انفرادی و آگاهی به کل روند تولید و یک کارگر ناماهر که با ماشین‌آلات تولید جمعی و بدون آگاهی به کل روند تولید کار می‌کند، تفاوت قائل است. فکر می‌کنید که “الیناسیون” او از کجا می‌آید؟ از بیسوادی کارگر یا از ناآگاهی کارگر از کل روند تولید؟ اینکه یک نظافت‌چی در یک بیمارستان، یا یک “ساندویچ‌پیچ” در یک رستوران “کارگر” خوانده شود احتیاج به کش‌دادن مفاهیم فراوانی از پارادایم مارکسی دارد. خلاصه کنم: هر “مفهوم” یا “ترم” مارکسی، در یک پارادایم مارکسی، در یک ماتریکس به تمام “مفهوم”ها و “ترم”‌های دیگر ارتباط دارد. اگر هر کدام از این “مفهوم”ها را تغییر دهید، بار معنایی تمام “مفهوم”های دیگر را تغییر داده‌اید.
    • در اینجا یک حاشیه به بحث نیوتون و “جرم” می‌زنم و می‌گویم که رابطه “جرم” و “میدان” (field) در مکانیسم نیوتونی و هیگزی کاملا برعکس دیگری است. برای نیوتون این “جرم” است که تولید “میدان” (جاذبه) می‌کند، در حالیکه برای هیگز این میدان (هیگز) است که تولید “جرم” می‌کند. طبیعی است که هر اصطلاحی در چهارچوب پارادایم خاص خود معنی دارد، و در خارج آن پارادایم، “بی تعریف” می‌شود و “معنی” خود را از دست می‌دهد. گمان نکن که “ارزش اضافی در کاپیتال” همان “ارزش اضافی” است که امروز تعریف می‌شود.
    • اگر تعداد کافی از “مفهوم”های مارکسی دچار تغییر بشوند، کل پارادایم مارکسی دچار بحران (anomaly) می‌شود. شما نمی‌توانید هر چیزی را جوری تعریف کنید که با تعریف مارکس فرق داشته باشد، و بعد یک سیستم کج و معوجی را که توافق عمومی بر سر آن وجود ندارد “مارکسیسم” بخوانید. ما امروز می‌دانیم که تسری دیالکتیک از اندیشه‌ها به روندهای مادی (تولیدی/اقتصادی) لزوما درست نیست (از سوءتفاهمات انگلس می‌گذرم). ما امروز می‌دانیم که ارزش افزوده تماما ناشی از کار کارگر نیست و نوآوری‌های علمی سهم بسزایی در ایجاد ارزش افزوده دارند. ما امروزه می‌دانیم که تولید صنعتی با ماشین‌آلات خودکار تولید جمعی نقش کوچکی در اقتصاد دارند. ما امروز می‌بینیم که حداقل در کشورهای صنعتی، کارگر ناماهر (با تعریف مارکسی) وجود ندارد. شما اگر به دنبال “کارگر مارکسی” می‌گردی، باید در کشورهایی مانند بنگلادش به دنبال او بگردی.  ما امروز می‌دانیم که کشاورزان تا سال‌های ۱۹۳۰ در آمریکا و تا سال‌های ۱۹۶۰ در اروپا، اصلا از ماشین‌آلات خودکار استفاده نکردند که بتوان آ‌ن‌ها را کارگر کشاورزی دانست و هوز هم که هنوز است یک نفر پشت فرمان تراکتور یا کمباین می‌نشیند. و از همه مهم‌تر پیش‌بینی‌های علمی مارکس/مارکسیسم تا بحال مشاهده نشده‌اند. احتیاجی به آوردن مثال‌های دیگر نیست. همین مقدار باید کفایت کند که به این نتیجه برسیم که پارادایم مارکسی/مارکسیستی دهه‌ها است که دچار بحران تئوریک است. چه باید بشود که سوسیالیست به این فکر بیافتند که باید به دنبال یک پارادایم تازه بروند؟
    • متاسفانه چه در بین چپ‌های “خارجی” و چه در بین “چپ”های “ایرانی” تعداد زیادی وجود دارند که ۱۴۲ سال پس از مرگ مارکس هیچ انتقادی از او را نمی‌پذیرند و گمان می‌کنند که مشکلاتی را که سوسیالیسم در سال ۲۰۲۵ با آن ربروست، می‌توانند با اندیشه‌هایی که در سال ۱۸۶۷ در اوج خود بودند، حل کنند. برای سوسیالیسم علمی چه اهمیتی دارد که در پی پارادایمی تازه باشد. مگر نه اینکه مارکس سوسیالیست‌های پیش از خود را “اتوپیایی” خواند و خواستار برپایی سوسیالیسم “علمی” شد؟
    • عباس گرامی، اگر معیارهای تامس کون برای قضاوت در مورد “علمی بودن” را نمی‌پذیری، بگو از چه معیارهایی استفاده کنیم تا “علمی بودن” مارکس را در سال ۲۰۲۵ مورد قضاوت قرار دهیم؟

    با احترام – حسین جرجانی

پاسخی بگذارید