نظریههای ارزش اضافی
گردش پول بین سرمایهدار و کارگر
نوشتهی: کارل مارکس
ترجمهی: کمال خسروی
سودی که سرمایهدار میبرد، همانا ارزش اضافهای که او متحقق میکند از آنجا منشاء میگیرد که کارگر نه کاری تحققیافته در کالا، بلکه خودِ توانایی کار را بهمثابه کالا به او فروخته است. اگر کارگر در شکل نخست و در مقام دارندهی کالا رو در روی سرمایهدار قرار میگرفت [93]، سرمایهدار نمیتوانست سودی ببرد یا ارزش اضافیای را متحقق کند، زیرا بر اساس این قانون که ارزشهای همارز با یکدیگر مبادله میشوند، کمیت همسانی از کار با کمیتی به همان اندازه از کار با یکدیگر مبادله میشدند. ‹ارزش› اضافی سرمایهدار همانا از آنجا منشاء میگرفت که او نه کالای کارگر، بلکه خودِ توانایی کارِ او را میخرد و این توانایی کار ارزش کمتری دارد از محصول ‹کاربست› آن، یا بهعبارت دیگر، این توانایی کار خود را در کار شیئیتیافتهی بیشتری از آنچه در خودِ آن تحقق یافته است، متحقق میکند. اینک اما برای توجیه سود، خودِ سرچشمهاش از دیده پنهان میشود و کل تراکُنشی که سود از آن منشاء میگیرد، فراموش میشود. از آنجا که درواقع ــ مادام که این فرآیند، فرآیندی متداوم است ــ سرمایهدار ‹مزدِ› کارگر را فقط بهوسیلهی محصول خودِ او پرداخت میکند، ‹یعنی مزدِ› کارگر فقط بهوسیلهی بخشی از محصول خودِ او پرداخت میشود، و بنابراین ‹ادعای› پیشپرداخت فقط فرانمود صِرف است، اینک میتوان گفت: کارگر سهم خود از محصول را، پیش از آنکه به پول دگردیسی یافته بودهباشد، به سرمایهدار فروخته است. (شاید بتوان گفت: پیش از آنکه قابلیت دگردیسییافتن به پول را داشته باشد، زیرا هرچند کارِ کارگر در محصولی مادیت یافته است، اما هنوز فقط تکهای از کالایی قابل فروش را متحقق کرده است، مثلاً قسمتی از یک خانه.) اینچنین، سرمایهدار دیگر آن کسی نیست که مالک محصول است و به این ترتیب کل فرآیندی که او از طریق آن کار بیگانه را به رایگان به تصرف خویش درآورده است، رفع و ملغا میشود. بنابراین اینک دارندگان کالا رو در روی یکدیگر قرار دارند. سرمایهدار صاحب پول است و کارگر به او نه توانایی کارش، بلکه کالایی را میفروشد که ‹فقط› بخشی از محصول است و در آنْ کارش تحقق یافته است.


