میان شکلهای پیشاسرمایهداری و سرمایهداری
مسئلهی جامعه در گروندریسه
نوشتهی: لوکا باسو
ترجمهی: دلشاد عبادی
میتوان تصدیق کرد که مفهوم جامعه، در معنای دقیق کلمه، تنها به جامعهی بورژوایی مربوط میشود، مادامیکه با مقیاس مبادلهی انداموار میان انسان و طبیعت، که مشخصاً شکلی تاریخی بهخود گرفته است، تعیّن یابد. وجود مرحلهای بسیار تکاملیافته لازم است تا بتوان از جامعه سخن گفت، مرحلهای که در آن افراد به ارتباطی دوجانبه و جهانشمول وارد میشوند و مناسباتْ خصلتی خودبهخودی میگیرند، چیزی شبیه به طبیعت ثانویه. مارکوزه تصدیق میکند که «موتور و جهتِ کارآمدیِ جامعه، بهجای تجدیدحیات و تکرار ابدیِ وجود خود، به بازتولید اختصاص داده شده است». پویهای ذاتی درون جامعه وجود دارد، یک بازگشایی مداومِ راهحلهای از پیش تعییننشده که طبیعتْ آن را به تمامی مشروط نساخته است. مارکس بهمنظور اشاره به شکلهای پیشاسرمایهداری، از اصطلاحاتی چون قبیله و اجتماع [یا جماعت] استفاده میکند، چراکه اینها ساختارهایی «طبیعی» هستند: در اینجا با عنصری ایستا و ثابت سروکار داریم که ظاهراً تغییرناپذیر است. اما، فارغ از کاربرد اصطلاحات، و از همینرو، فارغ از این امر که مارکس برای اشاره به شکل سرمایهداری از اصطلاح جامعه استفاده میکند، جامعهی واقعی حاصل نمیشود، مگر از رهگذرِ نظام سرمایهداری بالفعل. در این رابطه، قطعهای از صورتبندیهای اقتصادی پیشاسرمایهداری بهوضوح گویاست: از داخل این ساختارها: «افراد میتوانند حضور و ظهوری بزرگ داشته باشند. اما در اینجا تحول و توسعهای آزاد و کامل چه برای فرد، چه برای جامعه قابلتصور نیست، زیرا چنین تحولی با مناسبات آغازین [انسان و اجتماع] در تناقض قرار دارد».

