ایدئولوژی «باید و نبایدهای» سنتی چپ
نوشتهی: فرنگیس بختیاری
انقلاب بهمن، فرزند خلف این ایدئولوژی و میعادگاه پایانی جنبشهای ضدامپریالیستی بود که ۴۰ سال موفق شد، با همین ایدئولوژی خود را آرایش و بالماسکهدار سران این جنبشها گردد. از مجاهدین خلق تا حزب توده تا فدائیان پسا ۵۵ و سایر گروههای کمونیستی ضدامپریالیسم، از جوانان ظلمستیز طرفدار علی شریعتی تا حاشیهنشینانِ روستازاده بریدهشده از شاه اما نیازمند سایه خدایی دیگر، در وحدتی نانوشته حول ایدئولوژی «مبارزه با امپریالیسم»، و گرد کینه شتری خمینی به شاهِ وقت، گرد همآمدند، بنابراین وقتی شاه رفت، این ایدئولوژی در قامت امریکا نشست و مذهبیون و رفرمیستها مثل «گربه مرتضیعلی» چهاردست و پا روی آن خیمه زدند. خمیهای که داربستش را باورهایی میساخت که از مظلومیت حاکمان به اصطلاح ضدامریکا و مدافع «خلق» تا سوریهاینشدن ایران، در گفتمانهای نمایندگان هژمون و مدافعان حرم هنوز ادامه دارد. گروههای چپ نیز باید تکلیف خود را روشن میکردند یا در این خیمه میماندند، یا خارج میشدند. تکلیف طرفداران شوروی مشخص بود، در چهارچوب همان ایدئولوژی در خیمه ماندند هنوز هم. از آنها که خارج شدند، برخی جهت بازشناسی بنیانهای تئوریک مارکسی در بازتولید مستمر سازشکاران و انقلابیون در قرن ۲۰ به تفحص و تحقیق پرداختند. بقیه که حوصله ریشهیابی این معضل جهانی در قلمرو چپ را نداشتند بدون تعیینتکلیف علل وحدت ۵۷، باز هم در وحدت نانوشتهای دیگر از همان جنس و در محدوده همان ایدئولوژی! به نام «چپ انقلابی» مقابل این خیمه موضع گرفتند و با همان تاکتیک ایستا و دگم همیشگی نبایدِ مذاکره، نبایدِ مناظره، نبایدِ مصاحبه و مباحثه، نبایدِ مراوده با «سازشکاران»، هویت خود را در انتزاعی به نام «ما چپها» در فیسبوک و کانالهای متعدد و تجمعات خارج کشور و محفلهای خانگی بهتدریج ساختند و با ادعای میراث دهه ۵۰ و ۶۰ و محفلهای چند نفره، لباس قضاوت در مورد فعالانی را پوشیدند که پس از چند دهه، نه پیشینه مشترکی دارند و نه فرهنگ مشترک و نه حتی حضور در پراتیک آنها را.






