جدال فمینیسمهای پسااستعماری و مارکسیستی
نوشتهی: سمیه رستمپور
نظریهی پسااستعماری، در گفتوگو با سنت غالبِ پیش از آن یعنی مارکسیسم، با روشی ساختارشکنانه و با تأکید بر عرصههای مقاومت در برابر شکلهای استعماری و نواستعماریِ قدرت، دعاوی معرفتشناسانه و هستیشناسی نوینی را برای درک مناسبات سلطه و شالودهشکنی از امتیازها و تبعیضها و استعمارزدایی از گفتمانها مطرح کرده و بهصورتهای فرهنگی چندگانهای مشروعیت میبخشد که به مطالعات حوزهی جنسیت نیز غنا دادهاند. مباحثات میان مارکسیسم و نظریهی پسااستعماری اساساً حول ماهیت مدرنیته سرمایهداری در جنوب جهانی است. نظریهی پسااستعماری ادعا میکند که در حرکت سرمایه از «غرب» به «شرق»، سرمایهداری دستخوش تحولاتی شده که آن را از پیکربندی غربیاش متمایز کرده است؛ به عبارت دیگر، هنگامی که سرمایه از طریق استعمار به کشورهای غیرغربی رسید، نتوانست رویههای نسخه اصلی را که بر اساس آن روش تولید سرمایهدارانه همهی حوزههای زندگی اجتماعی را دگرگون میکند، تکرار کند.

