All posts tagged: عزم غایت‌شناختی

هستی‌شناسیِ هستیِ اجتماعی - کمال خسروی

کار

هستی‌شناسیِ هستیِ اجتماعی

نوشته‌ی: جُرج لوکاچ
ترجمه‌ی: کمال خسروی

فقط کار است که بنا بر گوهر هستی‌شناختی‌اش موکداً از سرشت گذار برخوردار است: کار بنا بر گوهر خویش رابطه‌ای متقابل است بین انسان (جامعه) و طبیعت، آن‌هم چه طبیعتِ نااندام‌وار (کارافزار، ماده‌ی خام، برابرایستای کار و غیره) و چه طبیعت اندام‌وار که بی‌گمان می‌تواند در نقاط معینی از زنجیره‌ی فوق شکل بگیرد، اما عمدتاً شاخص گذار در خودِ انسان کارکن از هستیِ صرفاً زیست‌شناختی به هستی اجتماعی است. بنابراین مارکس به‌حق می‌گوید: «از این‌رو کار، در مقام سازنده‌ی ارزش‌های مصرفی، به‌مثابه‌ی کار مفید، یک شرط وجود انسانْ مستقل از همه‌ی شکل‌های جامعه است، ضرورت طبیعی جاودانه‌ای برای مبادله‌ی سوخت‌وساز بین انسان و طبیعت، و بنابراین برای وساطت زیست انسانی».

از بت‌واره‌‌پرستی کالا تا عزمِ غایت‌شناختی

از بت‌واره‌‌پرستی کالا تا عزمِ غایت‌شناختی

درک لوکاچ از کار و مناسبتِ آن

نوشته‌ی: وانگ پو
ترجمه‌ی: پارسا زنگنه

دوگانه‌انگاریِ لوکاچْ دو شکل متناظر و در عین‌حال نامتجانس به‌خود می‌گیرد: اولین شکل، همان‌طورکه در بالا هم مدلل شد، معنای دوگانه‌‌ی ‌زمان کار است، یعنی این‌که زمان کارْ هم‌هنگام به‌عنوان کمیت محض و نیز به‌عنوان مقوله‌ای که به شخصیت [کارگر] تعیّن می‌بخشد، قابل‌تشخیص است؛ و دومین شکل، نوعی تقسیم درونی است که درون «تمامِ شخصیت» [کارگر] رخ می‌دهد. در واقع کارگر به دو بخش متضاد تقسیم می‌شود: قوّه‌ی کارِ کالایی‌شده و جانی که در برابر انسان‌زدایی مقاومت می‌کند. به‌نظر می‌رسد که شکل دوم برای آن‌که میانجی شکل اول باشد بسط می‌یابد، اما به‌هرحال، آن‌چه این دو شکل برجسته می‌سازند، ابهام موجود در این‌همانیِ بی‌واسطگی و میانجی‌گری است. تردید و تزلزل لوکاچ نیز از دل همین دو شکل برمی‌خیزد.