All posts tagged: لاورنس کرادر

چیزگونگی و انتزاع در نظریه‌ی جامعه

چیزگونگی و انتزاع در نظریه‌ی جامعه

1 ـ کارل مارکس درباره‌ی سرشت انسان و جامعه

نوشته‌ی: لاورنس کرادر
ترجمه‌ی: کمال خسروی


تمایزنهادن بین امر انسانی و جهان طبیعی باعث می‌شود که جهان طبیعی هم‌چون اشیاء به دیده آید و از این‌طریق عینیت نصیبِ این و ذهنیت نصیبِ آن شود. ابژه، بی‌گمان شئ نیست، زیرا هم در جهان انسانی و هم در جهان اشیاء موجود است. شیئیت‌بخشی و چیزگون‌کنندگی، یکی و همان نیستند. درحالی‌که در [کنش] چیزگون‌کنندگی، امرِ فروانسانی [subhumane] وضع می‌شود، چنین نتیجه‌ای در [کنش] شیئیت‌بخشی ضروری نیست. در گذار از این عینیت به ذهنیت، فرآیندی انسان‌زدایی‌کننده آغاز می‌شود، زیرا ما در داوری‌مان امر پیشاانسانی را به امری فروانسانی بدل کرده‌ایم. منظور ما از تمایز بین انسانی/پیشاانسانی فقط تمایز بین انسان و طبیعت، بین امر فرهنگی و امر طبیعی است، درحالی‌که با تمیز بین انسانی/فروانسانی، جهان انسانی را از جهان اشیاء جدا می‌کنیم. تمایز نوعِ دوم بی‌گمان داوری‌ سوبژکتیوی است؛ با این داوری، در رابطه‌مان با طبیعت، از عینیت فراتر می‌رویم. امر فروانسانی مقوله‌ای است‌که به‌نحو سوبژکتیو ساخته و پرداخته شده و در سنت روشنفکریِ ما پیش از مفهوم یا مقوله‌ی عینیِ امر پیشاانسانی قرار گرفته است: بدون سوژه نمی‌توانیم به داوری عینی برسیم. به‌لحاظ عینی نمی‌توانیم به طبیعت، سلسله‌مراتبی را منسوب کنیم، اما در سنت متمدن ما وضع به‌گونه‌ی دیگری است. در این سنت نظم عینی طبیعت به نظمی دگردیسی می‌یابد که ما به‌لحاظ سوبژکتیو به طبیعت نسبت می‌دهیم: امر انسانی و امرناانسانی در قالب مرتبه‌ها یا لایه‌ها با هم مرتبط می‌شوند؛ در قواره‌ی تکرار کنش‌های‌مان در برابر جهان ناانسانی‌ای ‌که به‌هنگام متحقق‌ساختنِ داوریِ سوبژکتیومان در عمل عینی و در کنش واقعی‌مان در برابر جهان واقعی برای تأمین هدف‌های انسانی‌مان، مدارجی از فرادستی و فرودستی تحمیل می‌کنیم.

دفترهای قوم‌شناختی: «درآمد» به ترجمه‌ی آلمانی

دفترهای قوم‌شناختی: «درآمد» به ترجمه‌ی آلمانی


نوشته‌ی: لاورنس کرادر
ترجمه‌ی: کمال خسروی


در جریان سده‌ی نوزدهم، علمِ خودشناسیِ ‌انسان از دانش‌رشته‌ای فلسفی به دانش‌رشته‌ای برخوردار از شالوده‌های تجربی مبدل شد. در آغاز این سده انسان‌شناسی دانشی فلسفی عمدتاً استوار بر شالوده‌ای نظری تلقی می‌شد که گواهان آن نوشته‌های فیخته، شِلینگ و هگل بودند. در دهه‌های سی‌ام و چهلمِ سده‌ی نوزدهم وجه نظریِ مکتب‌های هگلیانِ راست و چپ گسترش بیش‌تری یافت؛ کارل مارکس به عنوان ناقد این جنبش در آن نقش و سهم داشت. مارکس در فاصله‌ی سال‌های 1843 ـ 1846 به موقعیت‌های گوناگون بیگانگیِ انسان از خویشتنِ خویش، از طبیعت و از نوعِ خویش پرداخت و این موقعیت‌ها را رو در روی یکدیگر قرارداد: خودآفرینیِ نوعِ انسانی و آفرینش جهان عینی، شیئیت‌یابیِ انسان و جهان از مجرای فرآیندهای بیگانگی و خودآفرینی و کنش و واکنش این فرآیندها بر، و با، یکدیگر.

گزیده‌برداری‌های قوم شناختی مارکس: دفتر مورگان

گزیده‌برداری‌های قوم شناختی: دفتر مورگان


نوشته‌ی: لاورنس کِرادر
ترجمه‌ی: لیلا حسین زاده – علی علوی


بنا بر نظر مورگان، از یک‌سو کل به جزء تعین می‌‌‌بخشد، یعنی کل نظام اجتماعی رشد و توسعه‌‌‌ی خانواده را هدایت می‌‌‌کند؛ و از سوی دیگر شکلِ خانواده نیز تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر نظام خویشاوندی دارد. مورگان زندگی اجتماعی را متغیر و بی‌ثبات می‌بیند، هم در روابط بین جمعیت‌ها یعنی روابط خارجیِ جامعه و هم به‌طور درونی در روابط بین اجزای جامعه. اما فرهنگ نوع بشر را به همان‌سان تغییرپذیر نمی‌داند، چرا که فرهنگ تکین و محصول کلی یک دوره‌‌‌ی قوم‌شناختی است، نه همچون ابزار تربیت ارگانیسم زیستی انسان یا یک جامعه‌‌‌ی خاص.

گزیده‌برداری‌های‌ قوم‌شناختی مارکس

گزیده‌برداری‌های‌ قوم‌شناختی مارکس


نوشته‌ی: لاورنس کِرادِر
ترجمه‌ی: لیلا حسین‌زاده


تمدن برای مارکس وضعیتی است محدود و متناقض که نقدِ آن مقید به پراکسیس انقلابی است، نقدی که نخستین گام آن چیرگی بر شرایط محدودیت و تناقض است: درونی و بیرونی. با این‌حال همین شرایط تمدن، ابزاری منحصر به‌فرد برای غلبه بر تقسیم اجتماعی و محدودیت درونی در دستان ماست. این متونِ قوم‌شناسانه، با مستندسازیِ مراحل و راستای عمومی تاریخِ تطور، تعریفی از این تطور و بُعد زمانی آن را میسر ساختند