All posts tagged: شیوه‌ی وجود

ذات، پدیدار، فرانمود

ذات، پدیدار، فرانمود

دیالکتیک انتقادی ـ فصل سوم

نوشته‌ی: کمال خسروی

قائم به‌ذات‌بودگی، فریفتاری، وارونگی، ــ وارونه‌نمایی در معنای عرضه‌ی واقعیتِ وارونه به آگاهی ــ بتوارگی، و پیکره‌ای برای شکلِ پیوستار درونی‌بودن، ویژگی‌های فرانمودها و شکل‌های فرانمودین است. تبیین و نقد نظریِ فرانمودها، جلوه‌ای از، و وظیفه‌ای در، مبارزه‌ی طبقاتی علیه روابط سرمایه‌دارانه‌ی استوار بر ستم و استثمار است؛ اما بحران است که راز فرانمودها را به آشکارترین صورت فاش می‌کند و تشت آن‌ها را با بلندترین غرش از بام فرو می‌افکند. بحران، با یورش به حساس‌ترین و نیرومندترین سپر مناسبات تولید سرمایه‌دارانه، با آشکارکردن واقعیت و عینیت آن‌ها، همانا به‌مثابه انتزاعات پیکریافته، و با شکستن پوسته‌ی فرانمودین آن‌ها، محتوای‌شان را در برابر دیدگان وحشت‌زده‌ی عاملان تولید می‌گذارد و روشن می‌کند که این محتواها، خود شکلی از پیوستار درونی‌اند. بحران‌های مالی، پولی، بانکی با قاطعیتی انکارناپذیر و با خشونتی بی‌رحمانه که آوارش همیشه بر سر کارگران و تهیدستان فرو می‌ریزد، نشان می‌دهند که چگونه پول می‌تواند به کاغذپاره‌ای بی‌بها بدل شود که محتوایش چیزی جز هم‌ارز عام نیست و این خود، کالایی است در کنار کالاهایی دیگر. بحران، شکل‌های پدیداری را به ذات‌ها تحویل نمی‌کند، بلکه با نهادن نقطه‌ی پایان بر فرانمودها به‌مثابه مشخص‌ترین و انتزاعی‌ترین شیوه‌ی وجودِ روابط سرمایه‌دارانه، با پس‌زدنِ فضای مه‌آلود، کنارنهادنِ فریفتاری‌ها و بتوارگی‌ها، راه را برای نظرافکندن به ژرفای مُغاکِ پیوستارهای درونی، باز می‌کند. «بحران‌ها هستند که بر این فرانمودِ قائم به‌ذات‌بودگی… نقطه‌ی پایان می‌گذارند.» (مارکس: نظریه‌ها 3، ص 507).

گامی تازه در نقد مارکسی- معرفی مقوله‌ی «شیوه‌ی وجود» - کمال خسروی

گامی تازه در نقد مارکسی

معرفی مقوله‌ی «شیوه‌ی وجود»

نوشته‌ی: کمال خسروی

برای معرفی مقوله‌ی «شیوه‌ی وجود» یا «شیوه‌ی هستندگی» و سپس تعیین جایگاه و اهمیت آن در یک دستگاه مفهومی ویژه‌ی مارکسی، گزینش نقطه‌ی ورود کارِ آسانی نیست. اولاً به این دلیل که مارکس از این دو اصطلاح به‌کرات در زمینه‌های گوناگون و در عطف به مصادیق مختلف استفاده کرده است؛ ثانیاً، از آنجاکه استفاده از آن‌ها در متونی صورت گرفته است که موضوع اختصاصی‌شان روش‌شناسی یا نظریه‌ی شناخت نیست، تمایز اصطلاح‌شناختی آن‌ها برای مارکس اهمیت چندانی نداشته است. از این‌رو نقطه‌ای که ما برای ورود به این معرفی برگزیده‌ایم، بیش‌تر به‌واسطه‌ی سادگی، متداول‌بودنِ مقولات آن و ملموس‌بودن در قالب مثال‌هاست. امید ما این است که اگر برجسته‌شدن این مقولات و انتساب جایگاهی روش‌شناختی در دستگاه مفهومیِ ویژه‌ی مارکس به آن‌ها، برداشتن گامی نخستین است که شایستگی دنبال‌شدن و برداشتن گام‌های دیگر را دارد، پژوهش‌گرانی که به آن‌ها خواهند پرداخت، نقاط دیگر، بهتر و مستدل‌تری برای ورود به آن برگزینند.