All posts tagged: دیکتاتوری پرولتاریا

دیکتاتوری، پرولتاریا، سوسیالیسم

دیکتاتوری، پرولتاریا، سوسیالیسم

«تولیدکنندگان همبسته»

نوشته‌ی: کوستاس پاپی‌آنو
ترجمه‌ی: تارا بهروزیان


به نظر مارکس همانندی عمیقی میان بیگانگی سیاسی و اقتصادی وجود دارد؛ همان غصب ناگزیر و رازآمیزگری عینی‌ای که سرمایه به‌واسطه‌ی آن «وحدت» و «اراده»‌ی توده‌های کارگران را در خود متمرکز می‌کند و به‌مثابه نیرویی خردکننده‌ دربرابر انبوه اتم‌ها، یعنی کارگران مجزا، سربرمی‌آرود، دولت متمرکز را نیز به‌یک تشخص‌یافتگی بت‌واره‌ از اراده‌ی عمومی بدل می‌کند. هر پیشرفت در تمرکز بوروکراتیک، هر گسترش این قلمرو که تابع نظم اقتدارگرایانه می‌شود، بر ناکامی عمیق و عمیق‌تر جامعه‌ای دلالت دارد که بی‌وقفه در برابر پیشروی دولت عقب می‌نشیند و اختیار آزاد خود را واگذار می‌کند. مارکس در هجدهم برومر (1852) و در سه ویرایش پیاپی جنگ داخلی در فرانسه (1871)، تابلویی از پیدایش ماشین دولت متمرکز به‌تصویر می‌کشد که چیزی از کافکا یا حتی ارول کم ندارد، «ماشینی که پیدایش‌اش به‌زمان سلطنت مطلقه برمی‌گردد و سلاحی در دست جامعه‌ی مدرن در مبارزه برای رهایی از فئودالیسم بود.» «جاروی غول‌آسای انقلاب فرانسه» صرفاً به تداوم این متمرکزسازی و متوازن‌سازی‌ که سلطنت آغاز کرده بود یاری رساند. ناپلئون «سرانجام این سازوکار دولتی را کامل کرد» و به این ترتیب ما به سلطه‌ی کامل دولت بر جامعه رسیدیم. مارکس می‌نویسد جامعه «در برابر قوه‌ی مجریه از هرگونه اراده‌ی خود چشم می‌پوشد و خود را به فرامین اراده‌ی بیگانه تسلیم می‌کند: قوه مجریه، برخلاف قوه‌ی مقننه، انقیاد و فرمانبرداری ملت را در تضاد با خودمختاری‌اش بیان می‌کند.» (8، 196-197)

کائوتسکی: مغاکِ آن‌سوی پارلمان

کائوتسکی: مغاکِ آن‌سوی پارلمان


نوشته‌ی: درن روسو
ترجمه‌ی: بهرام صفایی


نوشته‌های اولیه‌ی کائوتسکی خطوط گسل میان نظریه و فعالیت حزبی‌اش را نشان می‌دهد. نوشته‌هایش پیش از مسیر قدرت (1909) نشان می‌دهند که شعارها و نظریه‌ی رادیکال ضرورتاً مانع چرخش به راستی اساسی تحت فشارهای مادی از جانب بوروکراسی‌های روبه‌گسترش اتحادیه‌های کارگری و خود حزب نمی‌شود. با رشد سوسیال‌دموکراسی، کائوتسکی با آن کنار آمد و «به تلاش‌های برای اعطای سرشتی قاطع‌تر به تاکتیک‌های حزبی روی خوش نشان نداد».[4] وقتی ارائه‌ی پاسخ‌های صریح به مسائل نظری ــ مثلاً ماهیت دولت ــ ضروری شد، او بیش از پیش تمرکزش را از دست داد. آثارش نمونه‌ای است از اینکه چگونه نظریه‌ی مارکسیستی می‌تواند نقشش را در مقام تجلی مبارزه‌ی کارگران برای رهایی از کف بدهد.
مقاله‌ی حاضر صورت‌بندی‌های کائوتسکی پیرامون قدرت سیاسی از زمان واکنش‌هایش به قانون ضدسوسیالیستی بیسمارک تا انتشار مسیر قدرت را پی می‌گیرد. هر صورت‌بندی زاده‌ی تاریخ است و تنها می‌توان در بافتار تاریخی درکش کرد. دغدغه‌ی اصلی کائوتسکی ماهیت انقلاب علیه دولت امپراتوری آلمان بود. او با منطق تاریخی تک‌راستایی با این ساختارها روبرو شد. این را باید در حکم پس‌زمینه‌ی حرکتش به سمت میانه و سپس به اردوگاه رفرمیست سوسیال‌دموکراسیِ پیش از جنگ در نظر گرفت.

کارل مارکس و دولت

کارل مارکس و دولت


نوشته‌ی: دیوید اَدِم
ترجمه‌ی: دلشاد عبادی


نظریه‌ی سیاسی مارکس حقیقتاً به‌شکلی گسترده واجد بدفهمی بوده است. بااین‌حال، هرکسی که آثار مارکس درباره‌ی کمون پاریس را مطالعه کرده باشد، با این اظهارنظر هال دریپر موافق خواهد بود که «… دولتِ کمون [یا] هر دولت کارگری اصیلی، دولتی نیست که صرفاً واجد حکمرانی طبقاتی متفاوتی باشد، بلکه به‌تمامی نوع تازه‌ای از دولت است». این ارزیابی کاملاً هم‌راستا با تأکید مارکس بر این نکته است که پرولتاریا حامل انقلابی است با روحی اجتماعی و در این راستا، یک طبقه‌ی تاریخی منحصربه‌فرد محسوب می‌شود. هم‌چنین، تا جایی که به حکمرانی سیاسی مربوط می‌شود، حکمرانی سیاسی [این طبقه] نیز به‌همین منوال واجد نوعی یکتایی است. به بیان مارکس در مانیفست، «تمامی جنبش‌های تاریخی پیشینْ جنبش اقلیت‌ها یا در راستای منافع اقلیت‌ها بوده‌اند. جنبش پرولتری جنبشِ خودآگاه و مستقلِ اکثریت عظیم و در راستای منافع این اکثریت است».
در سده‌ی بیستم بود که افسانه‌ی دولت‌گراییِ اقتدارگرایانه‌ی مارکس رشد کرد. برای مثال، دولت شوروی میل داشت که خود را در ردای نظریِ مارکس، و به‌طور مشخص اسم رمزِ دیکتاتوری پرولتری، جا بزند. به‌علاوه، هم‌زمان با به‌اصطلاح استالینیسم بود که برداشت باکونین از نظریه‌ی سیاسی متولد شد. بنابراین، جای تعجب نیست که مارکسیسم و آنارشیسم هر دو به‌شکلی مشابه ایده‌های نادرستی را در رابطه با نظریه‌ی دولتِ مارکس بسط‌وگسترش دادند. نسخه‌ی افسانه‌ایِ نظریه‌ی مارکس به‌واقع بی‌اعتبار است. بااین‌حال، نظریه‌ی سیاسی واقعیِ او کماکان شایسته‌ی ملاحظاتی جدی است.