All posts tagged: انگلس

ساختار «سرمایه»: «منطقی» یا «منطقی – تاریخی»؟

ساختار «سرمایه»: «منطقی» یا «منطقی – تاریخی»؟


نوشته‌ی: حسن آزاد

تفسیر انگلس درباره‌ی روش منطقی- تاریخی در اثر مارکس در 1859 حاوی کاستی‌های متعددی است.
من در اینجا تلاش می‌کنم به‌طور اجمال به آن‌ها به‌پردازم:
1 – در طول تاریخ شیوه‌های تولید متعدد و متنوعی وجود داشته است، هریک با منطق و قوانین خاص خود. اما برای تاریخ به‌طور کلی، به‌جز هم‌خوانی نیروهای مولده و مناسبات تولید هم‌چون رابطه‌ای انتزاعی و تقریبی، منطق دیگری نمی‌توان تصور کرد. مگر معتقد باشیم که تاریخ در مسیری معین به‌سوی هدفی معین در حرکت است‌که نتیجه‌ای به‌جز درغلطیدن به‌ورطه‌ی جبرگرایی، غایت‌گرایی و فلسفه‌ی تاریخ ندارد.
2- انگلس به‌جای درنظرگرفتن یک کلیت (Totality) با ساختار و قانون‌مندی معین (مانند جامعه‌ی سرمایه‌داری) که اجزاء آن به‌طور هم‌زمان در کنار و در پیوند با یکدیگرند و در بازتولید این کلِ نظام‌یافته شرکت دارند، عوامل غیرِ هم‌زمانی را در طول و عرض تاریخ فرض می‌گیرد که یا اساسا با یکدیگر ارتباطی ندارند و یا ارتباط اندکی دارند، و در مورد آنها نمی‌توان از یک کلیت با ساختار و نظم درونی سخن گفت. این عوامل حتی زمانی‌که به‌عنوان شرایط گذار، بلاواسطه در تکوین و شکل‌گیری یک کلیت معین (مانند جامعه‌ی سرمایه‌داری) دخالت دارند، تا زمان شکل‌گیری کامل هنوز از شرایط بیرونی تبعیت می‌کنند و به‌کلیتی مستقل، با نظم و منطق درونی و قابل بازتولید تبدیل نشده‌اند.

مارکس و انگلس به مثابه کمونیست‌های رمانتیک

مارکس و انگلس به مثابه کمونیست‌های رمانتیک


نوشته‌ی: میشل لووی
ترجمه‌‌ی: امانوئل شکریان


به تبعیت از مانهایم، تعدادی از جامعه‌شناسان یا مورخان ادبیات به ارتباط میان رمانتیسیسم و مارکسیسم اشاره کردند. آلوین گولدنر بر وجود «مولفه‌های مهم رمانتیک» در اندیشه مارکس اصرار داشت؛ ارنست فیشر بر این نظر بود که مارکس«شورش رمانتیک علیه دنیایی که همه چیز را تبدیل به کالا کرده و انسان را به جایگاه ابژه تنزل داده است» را در دیدگاه سوسیالیستی خود جای داده است. بی‌تردید، مفهوم از خودبیگانگی مارکسیستی قویا با رمانتیسیسم آمیخته است. همان‌طور که اشتفان مزاروش نشان داده است، یکی از مهم‌ترین منابع اندیشه مارکس، نقد روسو از بیگانگی خود به عنوان «فروختن آزادی فرد» است. هم فیشر و هم گولدنر رویای انسان کامل و فراتر از چندپارگی، دسته‌بندی و از خودبیگانگی را به عنوان پیوند اصلی میان مارکس و میراث رمانتیسم در نظر می‌گیرند.

دفترهای قوم‌شناختی: «درآمد» به ترجمه‌ی آلمانی

دفترهای قوم‌شناختی: «درآمد» به ترجمه‌ی آلمانی


نوشته‌ی: لاورنس کرادر
ترجمه‌ی: کمال خسروی


در جریان سده‌ی نوزدهم، علمِ خودشناسیِ ‌انسان از دانش‌رشته‌ای فلسفی به دانش‌رشته‌ای برخوردار از شالوده‌های تجربی مبدل شد. در آغاز این سده انسان‌شناسی دانشی فلسفی عمدتاً استوار بر شالوده‌ای نظری تلقی می‌شد که گواهان آن نوشته‌های فیخته، شِلینگ و هگل بودند. در دهه‌های سی‌ام و چهلمِ سده‌ی نوزدهم وجه نظریِ مکتب‌های هگلیانِ راست و چپ گسترش بیش‌تری یافت؛ کارل مارکس به عنوان ناقد این جنبش در آن نقش و سهم داشت. مارکس در فاصله‌ی سال‌های 1843 ـ 1846 به موقعیت‌های گوناگون بیگانگیِ انسان از خویشتنِ خویش، از طبیعت و از نوعِ خویش پرداخت و این موقعیت‌ها را رو در روی یکدیگر قرارداد: خودآفرینیِ نوعِ انسانی و آفرینش جهان عینی، شیئیت‌یابیِ انسان و جهان از مجرای فرآیندهای بیگانگی و خودآفرینی و کنش و واکنش این فرآیندها بر، و با، یکدیگر.

مارکس و انگلس: درباره‌ی آزادی زنان

مارکس و انگلس: درباره‌ی آزادی زنان


نوشته‌ی: هال دریپر
ترجمه‌ی: نیکزاد زنگنه


در هیچ جای کتاب ایدئولوژی آلمانی، آن‌طور که بعدها انگلس به‌طور کامل به آن می‌پردازد، خانواده به اقتصاد متکی بر مالکیت خصوصی مربوط نمی‌شود، اما مارکس آشکارا گمان می‌کرد این رابطه مستلزم اطلاعات تجربی اندکی است، زیرا هیچ تردیدی در این نتیجه‌گیری بنیادی نداشت که با الغای اصل مالکیت خصوصی، «نهاد خانواده نیز ملغی خواهد شد.»

مقدمه بر دست‌نوشته‌ی اقتصادی 1865-1864 مارکس

تلاش ارجمند انگلس و ناتمامی سرمایه؟


نوشته‌ی: فرد موزلی
ترجمه‌ی: حسن مرتضوی


از نظر مارکس جنبه‌ی اصلی ساختار منطقی سرمایه به طور عام و رقابت عبارتست از تولید ارزش اضافی و توزیع ارزش اضافی، یعنی تعیین کل ارزش اضافی قبل از تقسیم آن به اجزای منفرد. مارکس مشخصاً این فرض کمی بنیادی نظریه‌ی خود را پس از ۱۸۶۳ کنار نگذاشت و بنابراین ساختار منطقی سرمایه به طور عام و رقابت را کنار نگذاشت.

عشق، انسان و ماتریالیسم تاریخی


نوشته‌ی: جیمز آرنت
ترجمه‌ی: فرزانه راجی


اگرچه ممکن است وسوسه شویم ادعا کنیم که شبکه‌سازی همانا ضدِ دیالکتیکی تماس فردی است، دلانی به ما هشدار می‌دهد که چنین نمودهایی فریبنده‌اند ــ زیرا شبکه‌سازی «گرایش به حرفه‌ای بودن و رانش انگیزه دارد»، درحالی که «تماس‌ فردی گرایش دارد که به‌طور گسترده اجتماعی باشد و تصادفی به نظر می‌رسد»؛ علاوه براین، «شبکه‌سازی از خطوط طبقاتی، صرفاً به هوشیارانه‌ترین روش عبور می‌کند»، درحالی که «تماس فردی به طور منظم، در آن فضاهای عمومی‌ای که برخوردهای درون‌طبقاتی در شایع‌ترین وضعیت خود هستند، از خطوط طبقاتی عبور می‌کند»