ترجمه
Leave a Comment

بازتولید گسترده

بازتولید گسترده فصل ششم رزا لوکزامبورگ کمال خسروی

انباشت سرمایه: بخش نخست، فصل ششم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

رزا لوکزامبورگ

ترجمه‌ی: کمال خسروی

 

کاستی دیسه‌نمای [Schema] بازتولید ساده آشکار است: این دیسه‌نما بازنمایاننده‌ی شکلی از بازتولید است که تحت مناسبات تولید سرمایه‌دارانه فقط می‌تواند در مقام استثنائی گه‌گاهی صورت پذیرد. قاعده‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری به‌مراتب بیش‌تر از شیوه‌های تولید دیگر، نه بازتولید ساده، بلکه بازتولید گسترده است.[1]

با این ‌حال شِمای بازتولید ساده معنا و اهمیت علمی مختص به‌خود را دارد. از دو لحاظ: عملاً در بازتولید گسترده نیز همواره بزرگ‌ترین بخش محصول کلْ مشخصات بازتولید ساده را دارد. بازتولید ساده شالوده‌ی پهناوری را بنا می‌کند که بر پایه‌ی آن گسترش تولیدْ فراتر از مرزها و سدهای تاکنونی‌اش صورت می‌گیرد. از لحاظ نظری نیز واکاوی بازتولید ساده نقطه‌ی عزیمت گریزناپذیر هر بازنمایی دقیقاً علمی از بازتولید گسترده است. به این ترتیب، دیسه‌نمای بازتولید ساده‌ی کل سرمایه‌ی اجتماعی به‌خودی‌خود فراتر از خویش می‌رود: به‌سوی معضل بازتولید گسترده‌ی کل سرمایه.

ما پیشاپیش خودویژگی تاریخی بازتولید گسترده بر مبنایی سرمایه‌دارانه را می‌شناسیم: این بازتولید خود را در مقام انباشت سرمایه بازمی‌نمایاند؛ این، هم‌هنگام شکل ویژه و شرط آن است. به‌عبارت دیگر، کل تولید اجتماعی ــ که بر پایه‌ی سرمایه‌دارانه‌ی تولید ارزش اضافی استوار است ــ فقط می‌تواند به این معنا و در این مقیاس گسترش یابد که سرمایه‌ی فعال تاکنونیِ جامعهْ رشد و مازادی از قِبَل ارزش اضافی تولیدشده از سوی آن، به‌دست آوَرَد. کاربست بخشی از ارزش اضافی ــ آن‌هم بخش فزاینده‌ای از آن ــ برای اهداف مولد، به‌جای مصرف شخصی طبقه‌ی سرمایه‌دار یا برای گنج‌اندوزی، شالوده‌ی بازتولید گسترده تحت مناسبات تولید سرمایه‌داری است.

عنصر بازتولید کل سرمایه‌ی اجتماعی ــ دقیقاً همان‌گونه که پیش‌تر برای بازتولید ساده نیز پیش‌فرض بود ــ بازتولید تکْ سرمایه است. کل تولید ــ چه از منظر بازتولید ساده و چه گسترده ــ در واقعیت فقط در قالب حرکت‌های بازتولید و قائم به‌ذاتِ تکْ سرمایه‌های خصوصیِ بی‌شُمار پیش می‌رود. نخستین واکاوی خلاقانه‌ی انباشت تکْ سرمایه در مجلد اول کاپیتال مارکس، بخش هفتم، فصل‌های 22 و 23 طرح شده است. مارکس در این‌جا در تقسیم ارزش اضافی به سرمایه و درآمد، اوضاع و احوالی را که مستقل از تقسیم ارزش اضافی به سرمایه و درآمد، انباشتِ سرمایه را تعیین می‌کنند، هم‌چنین درجه‌ی استثمار نیروی کار و بارآوری کار، رشد سرمایه‌ی استوار در تناسب با سرمایه‌ی گردان به‌مثابه‌ی وجهی وجودی [Moment] از انباشت و سرانجام شکل‌گیری پیش‌رونده‌ی ارتش ذخیره‌ی صنعت را هم‌هنگام به‌عنوان پی‌آمد و پیش‌شرط فرآیند انباشت بررسی می‌کند. مارکس در جریان این بررسی به دو افاضه‌ی اقتصاد بورژوایی در عطف به انباشت نیز می‌پردازد: یکی به «نظریه‌ی قناعت» که بیش‌تر به اقتصاد ولنگار و عوامانه تعلق دارد و تقسیم ارزش اضافی به سرمایه و درآمد و بنابراین خودِ انباشت، را اقدام قهرمانانه و اخلاقی سرمایه‌داران تلقی می‌کند؛ و دوم، خطای اقتصاد کلاسیک، که بر مبنای آن، کل بخش به سرمایه‌ی مبدلْ شده‌ی ارزش اضافی منحصراً در این راستا به‌کار بسته می‌شود تا «به مصرف کارگران مولد درآید»، یعنی فقط صرف پرداخت مزدهای کارگران تازه استخدام‌شده می‌شود. این فرض غلط ــ که آشکارا بر «جزم» [Dogma] بسیار رایج و خطای آدام اسمیت استوار است ــ کاملاً نادیده می‌گیرد که هر گسترش تولید صرفاً به‌معنای افزایش اشتغال شُمار کارگران نیست، بلکه باید در افزایش وسائل مادی تولید (ساختمان‌ها، کارافزارها و دست‌کم مواد خام) نیز بیان شود. از سوءتفاهمی که بر اساس آن، قیمت همه‌ی کالاها، با چشم‌پوشی کامل از سرمایه‌ی ثابت، صرفاً و تماماً قابل تجزیه و تحویل به مزدها و ارزش اضافی است، این تصور [غلط] نتیجه می‌شود که برای گسترش تولید فقط کافی است سرمایه‌ی بیش‌تری به مزدها تخصیص داده شود. از عجایب است که ریکاردو نیز، که به خطای آموزه‌ی اسمیتی دست‌کم گه‌گاه اعتراف می‌کند، نتیجه‌گیری نهایی اسمیت را با تأکیدِ بسیار از آنِ خود می‌کند، زیرا می‌گوید: «باید فهمید که همه‌ی محصولات یک کشور مصرف می‌شوند؛ اما بزرگ‌ترین تمایز قابل تصور در این‌جاست که آیا آن‌ها از جانب کسانی مصرف می‌شوند که ارزش دیگری بازتولید می‌کنند، یا آن‌هایی که این ارزش را بازتولید نمی‌کنند. اگر بگوییم که درآمدْ پس‌انداز است و [سپس] به سرمایه افزوده می‌شود، منظورمان این است که آن بخشی از درآمد که بنا به‌تعریف به سرمایه افزوده می‌شود، از سوی کارگران مولد و نه کارگران نامولد مصرف می‌شود.» بنا بر این تصور عجیب و غریب که بر آن است همه‌ی محصولات تولیدشده از سوی انسان‌ها مصرف می‌شوند، یعنی برای وسائل تولید غیرقابل مصرف [مستقیم] ــ مانند کارافزارها و ماشین‌آلات و مواد خام و ساختمان‌ها ــ در کل محصول اجتماعی کوچک‌ترین جایی درنظر نمی‌گیرد، بازتولید گسترده هم به‌شیوه‌ای عجیب و غریب صورت می‌گیرد، به طوری‌که به‌جای مواد غذایی مرغوب‌تر برای طبقه‌ی سرمایه‌دار، در بخشِ به سرمایهْ مبدل‌شده‌ی ارزش اضافی، فقط مواد غذایی کم‌بها برای کارگرانِ تازه تولید می‌شود. نظریه‌ی کلاسیک بازتولید گسترده جز جابه‌جاکردن [تولید] مواد غذایی در چارچوب خودِ تولید، راه دیگری نمی‌شناسد. این‌که مارکس به اشاره‌ی سرانگشتیْ تکلیف این بازیچه‌ی اسمیتی‌ـ‌ریکاردویی را روشن کرده است، بر اساس آن‌چه تاکنون می‌دانیم، امری است بدیهی. در بازتولید گسترده، دقیقاً همانند بازتولید ساده، باید در کنار تولید مقدار کافی لوازم معاش برای کارگران و سرمایه‌داران، تجدید و نوسازی سرمایه‌ی ثابت ــ لوازم مادی تولید ــ نیز صورت گیرد، هم‌چنین باید در گسترش تولید، بخشی از سرمایه‌ی نوین نوافزوده صرف بزرگ‌تر کردن جزء سرمایه‌ی ثابت، یعنی افزایش وسائل مادی تولید شود. در این‌جا قانون دیگری نیز که از سوی مارکس کشف شده است، مورد توجه قرار می‌گیرد. سرمایه‌ی ثابت ــ که مداوماً از جانب اقتصاد کلاسیک مورد غفلت قرار می‌گیرد ــ به‌طور مداوم در تناسب با سرمایه‌ی متغیری که صرف پرداخت مزدها شده، رشد می‌کند. این امر فقط بیان سرمایه‌دارانه‌ی تأثیر عمومی بارآوری رشدیابنده‌ی کار است. با پیشرفت فن‌آوری، کار زنده قادر می‌شود در زمانی هماره کوتاه‌تر توده‌ی عظیم‌تری از وسائل تولید را به‌حرکت درآورد و به محصول بدل کند. سرمایه‌دارانهْ خواندن این امر به‌معنای کاهش پیش‌رونده‌ی هزینه‌ها برای کار زنده، برای مزدها، در قیاس با هزینه‌ها برای وسائل مرده‌ی تولید است. بنابراین، بازتولید گسترده، برخلاف تصور اسمیتی‌ـ‌ریکاردویی باید نه فقط هربار با تقسیم سرمایه‌دارانه‌ی جزئی از ارزش اضافی به سرمایه‌ی ثابت و متغیر آغاز کند، بلکه باید پا به پای پیشرفت فنی تولید، سهم همواره نسبتاً بزرگ‌تری را به سرمایه‌ی ثابت و سهم همواره نسبتاً کوچک‌تری را به سرمایه‌ی متغیر اختصاص دهد. تغییر کمی و پیش‌رونده‌ی ترکیب سرمایه شکل پدیداریِ ویژه‌ای از انباشت می‌سازد، همانا بازتولید گسترده بر شالوده‌ای سرمایه‌دارانه را.[2]

سویه‌ی دیگر جابه‌جایی در نسبت سرمایه‌ی ثابت به سرمایه‌ی متغیر [و به‌سود سرمایه‌ی ثابت] همانی است که مارکس آن‌را شکل‌گیری اضافه‌جمعیتی نسبی، یعنی مازاد بر نیازهای میانگین سرمایه به ارزش‌زایی و ارزش افزایی، و از این ‌رو جمعیتی اضافی یا زائد، می‌نامد. تولید این ذخیره‌ی دائماً موجود از کارگران صنعتی بدون شغل (این‌جا در معنایی وسیع‌تر، شامل پرولتاریایی که تحت فرمان سرمایه‌ی تجاری قرار دارد) که به‌نوبه‌ی خود پیش‌شرط ضروری گسترش‌یابی دفعتی تولید در دوران‌های رونق است، در شروط ویژه‌ی انباشت سرمایه نهفته است.[3]

بنابراین چهار وجه‌وجودی بازتولید گسترده را، به‌شرح زیر از انباشت تکْ سرمایه مشتق کرده‌ایم:

1)حیطه و دامنه‌ی انباشت گسترده تا حدود معینی از رشد سرمایه مستقل است و می‌تواند از آن فراتر رود. روش‌هایی که به این سو راه می‌برند، عبارتند از: بالا بردن استثمار نیروی کار و نیروهای طبیعت، افزایش بارآوری کار (بالابردن بارآوریْ دربردارنده‌ی ارتقای اثرگذاری سرمایه‌ی استوار است).

2) نقطه عزیمت هر انباشت واقعیْ تقسیم بخشی از ارزش اضافی به سرمایه‌ی ثابت و سرمایه‌ی متغیری است که برای تبدیل به سرمایه مقرر شده است.

3) انباشت در مقام فرآیندی اجتماعی هم‌راه است با تغییر دائمی نسبت سرمایه‌ی ثابت به سرمایه‌ی متغیر به سود سرمایه‌ی ثابت، به‌عبارت دیگر، نسبت جزء سرمایه‌ی تخصیص‌یافته به وسائل مرده‌ی تولید به سرمایه‌ی تخصیص‌یافته به مزدها به‌طور مداوم رشد می‌کند.

4) پدیده‌ی دیگرِ هم‌راه و هم‌پا با فرآیند انباشت و شرط آن، شکل‌گیری ارتش ذخیره‌ی صنعتی است.

این وجوه‌وجودی که از حرکت بازتولیدیِ تکْ سرمایه قابل استنتاج‌اند، گامی عظیم فراتر از واکاوی اقتصاد بورژوایی از این روند است. اینک اما، با عزیمت از حرکت تکْ سرمایه، مسئله بر سر بازنمایی انباشت کل سرمایه‌ی اجتماعی بود. اکنون باید بر اساس دیسه‌نمای انباشت ساده، برای بازتولید گسترده نیز، هم جایگاه ارزشیِ تولید ارزش اضافی و هم جنبه‌های ناظر بر فرآیند کار (همانا تولید لوازم تولید و تولید لوازم مصرف)، از منظر انباشت در تناسب دقیقی قرار می‌گرفتند.

تمایز تعیین‌کننده بین بازتولید گسترده و بازتولید ساده عبارت است از این‌که در بازتولید ساده کل ارزش اضافی از سوی طبقه‌ی سرمایه‌دار و هم‌راهانش مصرف می‌شود، در حالی‌ که در دیگری، بخشی از ارزش اضافی از دست مصرف شخصی صاحبش خارج می‌شود، البته نه برای گنج‌اندوزی، بلکه افزوده‌شدن بر سرمایه‌ی فعالِ جاری و بدلْ شدنش به سرمایه. با این ‌حال، برای آن‌که این روند بتواند به‌طور واقعی تحقق یابد، لازم است که پیش‌شرط‌های عینیِ فعال ‌شدنِ سرمایه‌ی تازه و نوافزوده، موجود و قابل دسترس باشند. بنابراین در این‌جا مسئله‌ی ترکیب مشخص کل محصول اجتماعی مطرح می‌شود. مارکس در همان مجلد اول کاپیتال به‌هنگام بررسی انباشت تکْ سرمایه می‌گوید:

«در وهله‌ی نخست تولید سالانه‌ باید همه‌ی اشیا(ارزش‌های مصرفی)ئی را فراهم آوَرَد که برای جای‌گزین‌کردن اجزای مادی تشکیل‌دهنده‌ی سرمایه ــ که طی سال مصرف شده‌اند ــ ضروری‌اند. آن‌چه پس از کسر این بخش از محصول سالانه باقی می‌ماند، محصول خالص یا محصول اضافی‌ای است که ارزش اضافی در آن نهفته است. و این محصول اضافی از چه تشکیل شده است؟ شاید از چیزهایی که برای ارضاء نیازها یا دلخواسته‌های طبقه‌ی سرمایه‌دار مقدر شده‌اند و بنابراین به خزانه‌ی مصرف او ریخته می‌شوند؟ اگر قضیه فقط همین می‌بود، آن‌گاه کل ارزش اضافی تا شاهی آخرش برباد می‌رفت و فقط بازتولید ساده روی می‌داد.

برای انباشت کردن، فرد باید بخشی از محصول اضافی را به سرمایه مبدل سازد. اما بدون توسل به معجزه فقط می‌توان چیزهایی را به سرمایه بدل کرد که در فرآیند کار قابلیت مصرف داشته باشند، یعنی وسائل تولید و چیزهای دیگری را که بتوانند موجب بقای کارگر شوند، همانا لوازم معاش. در نتیجه باید بخشی از کار اضافی سالانه صرف تولید لوازم تولید و لوازم معاش مازاد شود، مازاد بر کمیتی که برای جای‌گزین‌سازی سرمایه‌ی پیش‌ریخته ضروری است. در یک کلام: ارزش اضافی فقط از آن‌رو قابل دگردیسی به سرمایه است که محصول اضافی ــ که عبارت از ارزش این محصول است ــ پیشاپیش دربردارنده‌ی اجزای ترکیبی سرمایه‌ای تازه است.»[4]

بی‌گمان وسائل تولید مازاد و لوازم معاش مازاد برای کارگران نیز به‌تنهایی کفایت این کار را ندارند، بلکه نیروهای کار مازادی نیز ضروری است تا بازتولید گسترده را به جریان اندازد. اما این شرط [اضافی] از دید مارکس دشواری ویژه‌ای پدید نمی‌آورد. «مکانیسم تولید سرمایه‌دارانه علاج این معضل را پیشاپیش فراهم آورده است، از این‌طریق که طبقه‌ی کارگر را به‌مثابه‌ی طبقه‌ای وابسته به مزد بازتولید می‌کند که مزد متعارفش نه فقط برای تأمین و حفظ بقایش، بلکه برای تولیدِ مثل او نیز کفایت می‌کند. فقط کافی است که سرمایه این نیروهای کارِ مازادی را که سالانه طبقه‌ی کارگر در سنین گوناگون عرضه می‌کند به‌خدمت وسائل تولیدی که پیشاپیش در محصول سالانه گنجیده‌اند، درآوَرَد؛ به این ترتیب دگردیسی ارزش اضافی به سرمایه حاضر و آماده است.»[5]

در این‌جا نخستین راه‌حلی را که مارکس برای حل معضل انباشت کل سرمایه ارائه می‌دهد، پیشِ رو داریم. مارکس بدون پرداختن دقیق به این جنبه از مسئله در مجلد اول کاپیتال، نخست در پایان مجلد دوم اثر اصلی‌‌اش به این مسئله بازمی‌گردد: آخرین فصل [مجلد دوم کاپیتال]، فصل 21، به انباشت و بازتولید گسترده‌ی کل سرمایه اختصاص یافته است.

اینک از نزدیک به معرفی دیسه‌نمایانه‌ی انباشت نزد مارکس بنگریم. مارکس بر اساس مثالی پیرامون دیسه‌نمای بازتولید ساده که برای‌مان آشناست، دیسه‌نمایی نیز برای بازتولید گسترده می‌سازد. مقایسه‌ی این‌دو مجالی است برای آشکارشدن تمایز آن‌ها به بهترین وجه.

فرض کنیم که کل محصول سالانه‌ی جامعه مُعرف مقدار ارزشی است برابر با 9000 (تحت این رقم می‌توان میلیون‌ها ساعت کار یا در بیان سرمایه‌دارانه‌اش در پول، مبالغی دل‌خواه را تصور کرد). این محصول کل به‌صورت زیر تقسیم می‌شود:

Rosa-Akkumulation-Abschnitt1-Kapitel6-table1-n

بخش نخست مُعرف وسائل تولید و بخش دوم مُعرف لوازم معاش است. نگاهی به نسبت بین اعداد نشان می‌دهد که در این‌جا فقط بازتولیدی ساده صورت می‌گیرد. وسائل تولید ایجادشده در بخش نخست برابرند با حاصل‌جمع وسائل تولیدی که در هردو بخش واقعاً مورد استفاده قرار می‌گیرند و صِرف نوسازی یا جای‌گزین کردن آن‌ها نیز فقط تکرار تولید در مقیاس پیشین را مجاز می‌کند. از سوی دیگر کل محصول بخش تولید وسائل معاش برابر است با حاصل‌جمع مزدها و ارزش‌های اضافی در هردو بخش؛ این امر نشان می‌دهد که وسائل معاش موجود نیز فقط اشتغال تعداد قبلی از نیروی کار را مجاز می‌کند و این‌که هم‌هنگام کل ارزش اضافی نیز صرف لوازم معاش، یعنی مصرف شخصی طبقه‌ی سرمایه‌دار می‌شود.

اینک همان محصول کل به میزان 9000 واحد را در ترکیب زیر درنظر بگیریم:

 

این‌جا عدم تناسبی دوگانه به‌چشم می‌خورد. [از یک‌سو،] مقدار وسائل تولید ایجادشده (6000) به‌لحاظ ارزش از آن‌چه به‌طور واقع در جامعه مصرف شده (c4000+c1500)، به‌میزان 500 واحد بیش‌تر است. از سوی دیگر و هم‌هنگام، مقدار وسائل معاش تولیدشده (3000) در مقایسه با مجموع مزدهای پرداخت‌شده، یعنی نیازهای کارگران (v750+v1000) و نیز مجموع ارزش اضافی‌های به‌دستْ آمده (m750+m1000)، مُعرف یک کسری به‌میزان 500 واحد است. نتیجه این‌که ــ چون محدود کردن تعداد کارگران شاغل [بنا بر فرض] منتفی است ــ مصرف طبقه‌ی سرمایه‌دار باید کم‌تر از ارزش اضافی‌ای باشد که آن‌ها به‌چنگ آورده‌اند. به این ترتیب، هردو شرطی که برای بازتولید گسترده بر شالوده‌ای سرمایه‌دارانه ضروری‌اند، تأمین شده‌اند: بخشی از ارزش اضافیِ تصرف‌شده، خورده نمی‌شود، بلکه برای اهداف مولد به‌کار می‌رود، در عین‌ حال مقدار بیش‌تری وسائل تولید ایجاد می‌شود تا ارزش اضافیِ بدل‌شده به سرمایه واقعاً نیز بتواند برای گسترش تولید به‌کار بسته شود.

در دیسه‌نمای بازتولید ساده دیدیم که شروط اجتماعی بنیادین آن دربردارنده‌ی نسبت‌هایی دقیق به این شرح است: مجموع وسائل تولید ایجادشده (محصول بخش I) باید به‌لحاظ ارزشش با سرمایه‌های ثابت هردو بخش برابر باشد، هم‌چنین مجموع وسائل معاش تولیدشده (محصول بخش II) نیز باید با مجموع سرمایه‌های متغیر هردو بخش، و مجموع ارزش اضافی‌های آن‌ها برابر باشد، بنابراین برای بازتولید گسترده نیز باید ارقام از نسبت‌های دقیق و معکوس برخوردار باشند. شرط عام بازتولید گسترده این است: محصول بخش I به‌لحاظ ارزش بزرگ‌تر از سرمایه‌ی ثابت هردو بخش رویهم‌رفته است، محصول بخش II نیز به‌لحاظ ارزش، کوچک‌تر از مجموع سرمایه‌های متغیر و ارزش اضافی‌های هردو بخش است.

اما به این ترتیب ما هنوز در واکاوی بازتولید گسترده به‌هیچ‌روی کامیاب نشده‌ایم، بلکه به‌زور و زحمت تازه در آستانه‌ی آن ایستاده‌ایم.

اکنون باید نسبت‌های مشتق‌شده [از دیسه‌نمای بازتولید ساده] بین ارقام این دیسه‌نمای تازه در کاربست تازه‌شان، در جریان گردش و تداوم بازتولید، پی‌گیری شوند. در حالی‌ که بازتولید ساده حرکتی را در مقیاس گذشته همواره از نو از سر می‌گیرد و از این ‌رو با جریانی دایره‌وار قابل مقایسه است، بازتولید گسترده ــ به‌گفته‌ی سیسموندی ــ همانند یک مارپیچ است که همواره اوج می‌گیرد. بنابراین ما باید در وهله‌ی نخست پیچش‌های این مارپیچ را بررسی کنیم. نخستین پرسش عمومی در این‌باره از این قرار است: با توجه به پیش‌شرط‌هایی که اینک برای ما آشنایند، انباشت در هردو بخش واقعاً چگونه تحقق می‌یابد، چنان‌که همه‌ی سرمایه‌داران بتوانند بخشی از ارزش اضافی‌شان را به سرمایه بدل کنند و هم‌هنگام ملزومات ضروری و مادی بازتولید گسترده در اختیار آن‌ها قرار داشته باشد؟

مارکس مسئله را در پرتو این بازنمایی دیسه‌نمایانه توضیح می‌دهد.

فرض کنیم نیمی از ارزش اضافی I انباشت شود. به‌عبارت دیگر سرمایه‌داران علاوه بر 500 واحد مصرف، 500 واحد نیز بر سرمایه‌شان بیفزایند. همان‌گونه که می‌دانیم این 500 واحد نوافزوده باید برای فعال شدن به سرمایه‌ی ثابت و سرمایه‌ی متغیر تقسیم شود. فرض کنیم که نسبت بین آن‌ها به‌رغم گسترش تولیدْ ثابت بماند و در قیاس با سرمایه‌ی اولیه تغییری نکند، یعنی نسبتی برابر با 1 : 4. به این ترتیب سرمایه‌داران بخش I، این سرمایه‌ی نوافزوده‌ی 500 واحدی را چنین تقسیم می‌کنند که با آن 400 واحد وسائل تولید تازه و 100 واحد نیروی کار تازه بخرند. تهیه‌ی وسائل تولید تازه به‌میزان 400 مشکلی ایجاد نمی‌کند، چراکه می‌دانیم بخش I پیشاپیش 500 واحد وسائل تولیدِ مازاد تولید کرده است. بنابراین  آن‌را بخشِ خودشان به‌کار می‌بندد تا از عهده‌ی گسترش تولید برآید. اما برای بزرگ‌ترکردن سرمایه‌ی متغیر فقط وجود 100 واحد در قالب پول کفایت نمی‌کند، چراکه باید برای نیروی کارِ مازاد و تازه به اندازه‌ی کافی لوازم معاش موجود باشد و این وسائل معاش فقط می‌تواند از بخش II دریافت شود. بنابراین اینک بده‌بستان بین دو بخش بزرگ تولید جابه‌جا می‌شود. قبلاً، در بازتولید ساده، بخش I برای کارگران خود 1000 واحد وسائل معاش از بخش II می‌گرفت، حالا باید 100 واحد لوازم معاش بیش‌تری برای کارگرانش بگیرد. به این ترتیب بخش I، بازتولید گسترده را به این شیوه آغاز خواهد کرد: v1100c+4400.

بخش II نیز به‌نوبه‌ی خود از طریق فروش وسائل معاشِ مازاد به بهای 100 قادر خواهد بود به‌همین مبلغ وسائل تولید بیش‌تری از بخش I بخرد. در حقیقت از کل محصول مازاد در بخش I، دقیقاً همین 100 باقی مانده است. این مقدار را بخش II می‌خرد تا به‌نوبه‌ی خود تولید گسترده را پیش گیرد. اما این‌جا نیز وسائل تولیدِ بیش‌تر به تنهایی برای به‌راه انداختن آن‌ها کافی نیست و نیروی کارِ نوافزوده ضرورت دارد. این‌جا نیز فرض کنیم که ترکیب سرمایه حفظ شود، یعنی نسبت بین سرمایه‌ی ثابت و سرمایه‌ی متغیر کماکان 1 : 2 بماند، در این‌صورت برای فعال کردن وسائل تولیدِ نوافزوده‌ی 100 واحدی، نیاز به نیروی کار تازه‌ی 50 واحدی وجود دارد، و برای این نیروی کار نیز باید وسائل معاشی به‌مبلغ مزد آن‌ها موجود باشد و این وسائل معاش را البته خودِ بخش II دراختیار می‌گذارد. بر این اساس، از کل محصول بخش II باید علاوه بر وسائل معاش نوافزوده‌ی 100 واحدی برای کارگران تازه‌ی بخش I، وسائل معاشی برابر با 50 واحد نیز، علاوه بر گذشته، برای کارگران خودِ بخش II صرف شود. به این ترتیب بخش دوم بازتولید گسترده را با این تناسب آغاز می‌کند: v800+c1600.

اینک کل محصول بخش I (6000) به‌تمامی به گردش افتاده است. برای تجدید و جای‌گزین‌سازی صِرفِ کل وسائل تولیدیِ قدیمیِ مصرف‌شده در هردو بخش 5500 واحد لازم بود و برای گسترش تولید در بخش I به 400 واحد و به 100 واحد در بخش II نیاز وجود داشت. تا جایی‌که به کل محصول بخش II (3000) مربوط است، از این مقدار 1900 واحد برای تأمین مقدار افزایش‌یافته‌ی نیروی کار در هردو بخش صرف شده است. 1100 واحد بقیه‌ی وسائل معاش در خدمت مصرف شخصی سرمایه‌داران، یعنی صَرف ارزش اضافی آن‌هاست، آن‌هم به این ترتیب: 500 در بخش I و 600 برای سرمایه‌داران بخش II که از ارزش اضافی 750 واحدی‌شان، فقط 150 واحد را به سرمایه بدل کرده‌اند (100 برای وسائل تولید و 50 برای مزد کارگران).

اکنون بازتولید گسترده می‌تواند صورت پذیرد. اگر درجه‌ی استثمار را مانند سرمایه‌ی اولیه برابر با 100 درصد فرض کنیم، آن‌گاه برای دوره‌ی بعدی تولید این ارقام را خواهیم داشت:

Rosa-Akkumulation-Abschnitt1-Kapitel6-table3

کل محصول جامعه از 9000 به 9800 افزایش یافته، ارزش اضافی در بخش I از 1000 به 1100 و در بخش II از 750 به 800 رسیده و هدف سرمایه‌دارانه‌ی گسترش تولید، همانا تولید ارزش اضافی بیش‌تر تحقق یافته است. در عین‌ حال ترکیب مادی کل محصول اجتماعی بار دیگر نشان‌گر مازادی از وسائل تولید (6600) بالاتر از مقدار واقعاً به‌مصرفْ رسیده (4400+1600)، به‌میزان 600 واحد، هم‌چنین کسریِ وسائل معاش (3200) در قیاس با مزدهای تاکنون پرداخت‌شده (v800+v1100) و ارزش اضافیِ به‌دست آمده (m800+m1100) است. به این ترتیب، بار دیگر شالوده‌ای مادی و نیز ضرورتی موجود است تا بخشی از ارزش اضافی نه برای مصرف طبقه‌ی سرمایه‌دار، بلکه برای گسترش دوباره‌ای از تولید به‌کار بسته شود.

بنابراین دومین گسترش تولید و تولید ارزش اضافیِ افزایش‌یافته خودبه‌خود از تناسب عددی دقیق ارقام در گسترش نخست نتیجه می‌شود. انباشتی از سرمایه که یک‌بار آغاز شده، همواره از نو و به‌طور مکانیکی از خود فراتر می‌رود. دایره به مارپیچی دگردیسی یافته که گویی تحت فشار و اجبار قانونی طبیعی و به‌لحاظ ریاضی قابل اندازه‌گیری همواره چرخش و پیچشی رو به بالا دارد. اگر در سال‌های تالی همواره بدل‌شدن همان نیمه‌ی ارزش اضافی بخش I به سرمایه را مفروض بگیریم و ترکیب سرمایه و نیز درجه‌ی استثمار را حفظ کنیم، آن‌گاه نتیجه‌ی پیشرفت در بازتولید کل سرمایه‌ی اجتماعی به ‌قرار زیر خواهد بود:

سال دوم:

Rosa-Akkumulation-Abschnitt1-Kapitel6-table4

سال سوم:

Rosa-Akkumulation-Abschnitt1-Kapitel6-table5

سال چهارم:

Rosa-Akkumulation-Abschnitt1-Kapitel6-table6

سال پنجم:

Rosa-Akkumulation-Abschnitt1-Kapitel6-table7

به این ترتیب بعد از پنج سال انباشت، کل محصول اجتماعی از 9000 به 14348 افزایش می‌یافت، کل سرمایه‌ی اجتماعی از 7150=v1750+c5400 به 11566= v2782+c8784 و ارزش اضافی از 1500=m500+m1000 به 2529=m1065+m1464 رشد می‌کرد، در عین‌ حال که ارزش اضافیِ شخصاً مصرف‌شده از 1500 قبل از انباشت به 958+732 (در سال آخر) = 1690 می‌رسید.[6] از این‌قرار طبقه‌ی سرمایه‌داران می‌تواند بیش‌تر سرمایه‌گذاری کند، بیش‌تر «قناعت و امساک» کند و با این ‌حال هم‌هنگام زندگی مرفه‌تری داشته باشد. جامعه ثروت‌مندتر شده، به‌لحاظ مادی ثروت بیش‌تری از وسائل تولید دارد، به‌لحاظ وسائل معاش غنی‌تر است و هم‌هنگام این غنا در معنایی سرمایه‌دارانه است: چراکه همواره ارزش اضافی بیش‌تری تولید می‌کند. کل محصول به‌تمامی و به‌سرعت و سادگی در گردش اجتماعی وارد می‌شود. هدفْ بعضاً گسترش بازتولید و بعضاً اهداف و مقاصد مصرفی است. هم‌هنگام نیازهای سرمایه‌داران به انباشت با ترکیب مادی کل محصول اجتماعی سازگار و بر آن منطبق‌اند؛ چنان است که مارکس در مجلد نخست «کاپیتال» گفته است: ارزش اضافیِ رشدیافته از آن‌رو می‌تواند به سرمایه افزوده شود، چون محصول اجتماعیِ مازاد پیشاپیش در پیکره‌ی مادی وسائل تولید به‌دنیا می‌آید، همانا در پیکره‌ای که هیچ مصرف دیگری جز به‌کار بسته‌ شدن در فرآیند تولید را مجاز نمی‌داند. هم‌هنگام بازتولید گسترده با حفظ و رعایت قوانین سخت‌گیرانه‌ی گردش تحقق می‌یابد: هردو بخش تولید به‌طور متقابل نیازهای یک‌دیگر را با وسائل تولید و وسائل معاشِ مازاد در قالب مبادله‌ی هم‌ارزها، همانا مبادله‌ی کالاها، تأمین می‌کنند، در عین‌ حال که انباشت در یک بخش دقیقاً انباشت در بخش دیگر را ممکن و مقید می‌کند. به این ترتیب معضل پیچیده‌ی انباشت با سادگی شگفت‌آوری به پیشرفتی دیسه‌نمایانه دگردیسی می‌یابد. می‌توان زنجیره‌ی معادلات فوق را تا بی‌نهایت ادامه داد. فقط کافی است قواعد بسیار ساده‌ی ذیل رعایت شوند: بزرگ‌ترشدن سرمایه‌ی ثابت در بخش اول باید همواره با بزرگ‌ترشدن معین سرمایه‌ی متغیرش مطابق و هم‌خوان باشد، زیرا با این افزایشِ سرمایه‌ی متغیر پیشاپیش معلوم می‌شود که شدت افزایش سرمایه‌ی ثابت در بخش دوم چقدر می‌تواند باشد. این رشد در سرمایه‌ی ثابت بخش دوم نیز باید به‌نوبه‌ی خود با افزایشی متناظر در سرمایه‌ی متغیر هم‌راه باشد. سرانجام با مقدار افزایش‌یافته‌ی سرمایه‌ی متغیر در هردو بخش همواره معلوم است که چه مقدار از مجموع کل وسائل معاش برای مصرف طبقه‌ی سرمایه‌دار باقی می‌ماند. هم‌چنین روشن می‌شود که این مقدار از وسائل معاش که برای مصرف خصوصی سرمایه‌داران برجای مانده، از لحاظ ارزش دقیقاً با بخشی از ارزش اضافی هردو بخش که به سرمایه بدل نشده، منطبق و برابر است.

پیش‌برد تکوین دیسه‌نمایانه‌ی انباشت با این قواعد بسیار ساده‌ی مفروض ــ همان‌گونه که گفته شد ــ با هیچ سد و مانعی روبه‌رو نیست. اما اکنون زمانی است که باید مواظب بود که آیا ما از این ‌رو به نتایجی چنین شگفت‌آورانهْ ساده و سرراست می‌رسیم، چون همواره صرفاً مشغول جمع و تفریق و بازی‌های ریاضی هستیم که خودبه‌خود نمی‌توانند نتایج غیرقابل انتظاری به‌بار آورند و آیا از این ‌رو نیست که انباشت می‌تواند سرخوشانه تا ابدیت ادامه یابد، چون حوصله‌ی کاغذ برای بازی با معادله‌های ریاضی فراخ است؟ به‌عبارت دیگر، اینک زمان آن فرا رسیده است که به جست‌وجوی چند و چون شرایط اجتماعی مشخص انباشت بپردازیم.

یادداشت‌ها:

[1].‌ «پیش‌شرط بازتولید ساده، یعنی I (v + m) = II c، نه فقط با تولید سرمایه‌دارانه ناسازگار است ــ تولیدی که از جمله نافی آن است که سیکل‌های صنعتیِ 11 ـ 10 ساله اغلب یک‌سالْ تولید کلِ محدودتری از سال قبل دارد، یعنی در قیاس با سال قبل حتی بازتولید ساده نیز در آن صورت نمی‌گیرد ــ بلکه با رشد طبیعی و سالانه‌ی جمعیت نیز، بازتولید ساده می‌تواند فقط تا این اندازه در آن صورت گیرد که از 1500 واحدی که مُعرف کل ارزش است، شُمار بزرگ‌تری از کارکنان خدمات نامولد از آن تغذیه کنند. انباشت سرمایه، همانا تولید سرمایه‌دارانه‌ی واقعی از این‌طریق غیرممکن می‌بود.»

(Das Kapital, Bd. II, S. 497.) [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In Karl Marx/Friedrich Engel: Werke, Bd. 24, S. 515.]

[2].‌ «در شیوه‌ی تولیدِ اختصاصاً سرمایه‌دارانه، رشد نیروی مولد کارِ متناظر با آن و تغییر ترکیب ارگانیک سرمایه منبعث از این رشد، نه فقط پا به پای پیشرفت انباشت یا رشد ثروت اجتماعی پیش می‌روند، بلکه بسیار سریع‌تر گام برمی‌دارند، زیرا انباشت ساده یا گسترش مطلق کل سرمایه با تمرکز عناصر منفرد آن و دگرگونی تکنیکیِ سرمایه‌ی نوافزوده با دگرگونی تکنیکیِ سرمایه‌ی اولیه هم‌گام است. بنابراین با پیشرفت انباشت نسبت بین سرمایه‌ی ثابت به سرمایه‌ی متغیر تغییر می‌کند؛ اگر در اصل از 1 : 1 به 1 : 2، 1 : 3، 1 : 4، 1 : 5، 1 : 7 و غیره بدل می‌شود، به طوری‌که با رشد سرمایه، به‌جای  ارزشِ کلش، به‌طور پیش‌رونده فقط 1/3، 1/4، 1/5، 1/6، 1/8 و غیره به نیروی کار و برعکس 2/3، 3/4، 4/5، 5/6، 7/8 آن به وسائل تولید بدل می‌شوند. از آن‌جا که تقاضا برای نیروی کار نه به‌موجب حجم سرمایه‌ی کل، بلکه بر اساس جزء متغیرش تعیین می‌شود، بنابراین به‌طور پیش‌رونده با رشد کل سرمایه کاهش می‌یابد، به‌جای آن‌که ــ آن‌طور که پیش‌تر فرض شد ــ در تناسب با آن رشد کند. این تقاضا در تناسب با مقدار کل سرمایه کاهش می‌یابد و با رشدی شتابان، با رشد این مقدار. البته با رشد کل سرمایه جزء متغیرش، یا نیروی تصرف‌شده از جانب سرمایه نیز رشد می‌کند، اما بنا بر سهمی که دائماً کاهنده است. مکث‌های کوتاهی که در چارچوب آن‌ها، انباشت به‌مثابه‌ی گسترش صِرف تولید بر پایه‌ی شالوده‌ی تکنیکی موجود عمل می‌کند، کوتاه‌تر می‌شوند. نه فقط پیشرویِ رو به رشدِ انباشتی شتاب‌یافته ضروری می‌شود، تا بتواند تعداد مازاد کارگران را به مقدار موجود جذب کند، یا ــ به‌دلیل دگردیسی مداوم سرمایه‌ی قدیمی ــ کارگران کارای موجود را به اشتغال درآورد، بلکه این انباشت و تمرکزِ رو به رشد به‌نوبه‌ی خود، بار دیگر منبعی برای تغییر تازه‌ی ترکیب سرمایه می‌شود و با شتاب به‌مراتب بیش‌تری به کاهش جزء متغیر سرمایه، در قیاس با جرء ثابت آن، کمک می‌کند.»

(Das Kapital, Bd. I, S. 593.) [Karl Marx: Das Kapital, Erster Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 23. S. 657/658.]

[3].‌ «روند سرشت‌نمای زندگی صنعت مدرن، همانا به‌شکل سیکل‌هایی ده ساله، گسسته‌شده با نوسان‌های کوچک، از زنده‌بودن میانْ مدت، تولید تحت فشار، بحران و رکود متکی است بر شکل‌گیری دائمی ارتش ذخیره‌ی صنعتی، جذب شُمار بزرگ‌تر یا کوچک‌تری از آن، شکل‌گیری دوباره‌اش و جمعیت مازاد. از سوی دیگر، دوره‌های دگرگونی در سیکل‌های صنعتی به‌نوبه‌ی خود این جمعیت مازاد را جذب می‌کند و آن‌را به پرتوان‌ترین عوامل بازتولیدش بدل می‌کند.»

(Das Kapital, Bd. I, S. 594.) [Karl Marx: Das Kapital, Erster Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 23, S. 661.]

[4]. Das Kapital, Bd. I, S. 543. [Karl Marx: Das Kapital, Erster Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 23, S. 606/607.]

[5] l. c., S. 544. [Karl Marx: Das Kapital, Erster Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 23, S. 607.]

[6] Siehe Das Kapital, Bd. II, S. 487–490. [Karl Marx: Das Kapital, Zweiter Band. In: Karl Marx/Friedrich Engels: Werke, Bd. 24, S. 505–509.]

 

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-4LI

 

همچنین درباره‌ی # انباشت سرمایه رزا لوکزامبورگ

انباشت سرمایه بخش نخست ـ فصل نخست: موضوع پژوهش

انباشت سرمایه فصل دوم: واکاوی فرآیند بازتولید نزد کِنِه و اسمیت

انباشت سرمایه: بخش نخست، فصل سوم: نقد واکاوی اسمیت

انباشت سرمایه. بخش نخست، فصل چهارم: شِمای مارکسی بازتولید ساده

انباشت سرمایه بخش نخست، فصل پنجم: گردش پول

همچنین درباره‌ی # رزا لوکزامبورگ:

جُرج لوکاچ درباره‌ی رزا لوکزامبورگ

رزا لوکزامبورگ: نقد نظریه‌ی انباشت مارکس

مبانی نظریه‌ی امپریالیسم رزا لوکزامبورگ

لوکزامبورگ، بوخارین و گروسمن: محدودیت‌های سرمایه

پاسخی بگذارید