یادداشت
Comments 21

سرمایه: رابطه‌ا‌ی اجتماعی؟

پالایش گفتمان نقد ـ یادداشت چهارم

پالایش گفتمان نقد – یادداشت چهارم

نسخه‌ی چاپی (پی دی اف)

 

کمال خسروی

 

نخست بازگویی یک نکته: سلسله‌ یادداشت‌های «پالایش گفتمان نقد» دعوتی است به گفتگو و همفکری در راستا و به‌سوی دو هدف: الف) تنقیح و روشنایی‌بخشیدن به مفاهیم و مقولات و تعاریف سپهر نقد اقتصاد سیاسی، تعیین مرزها و جغرافیای آنها، مبارزه با اغتشاش مفهومی، با شعبده‌بازی‌های کلامی، با عامیانه‌سازیِ آنها و، بنابراین، تنگ‌کردنِ میدان بر کسانی‌که حوزه‌ی جولان و میدان‌داری‌شان مه‌آلودگیِ فضای نقد اقتصاد سیاسی و بی در و دروازگیِ قلمرو این نقد است. ب) مبارزه و رویارویی با هژمونی مفاهیم و مقولات و تعاریف اقتصاد سیاسی و ایدئولوژی بورژوایی و پذیرفته‌شدنِ آنها هم‌چون گفتمانی بدیهی؛ مبارزه برای سلب بداهت از مقولاتی مانند درآمد، سود، دارایی، هزینه، انباشت و سرمایه در تعاریف اقتصاد سیاسی و ایدئولوژی بورژوایی از آنها و تشخص‌بخشیدن به آنها از پایگاه و از منظر نقد اقتصاد سیاسی؛ مبارزه با به‌اصطلاح «علمی» که عوامل تولید اجتماعی را به‌نحوی فراتاریخی، سرمایه و زمین و کار می‌نامد، سهم مشروع هریک از این عوامل را، سود و اجاره و مزد تعریف می‌کند و پلیدی ضدانسانی‌اش تا آنجا پیش می‌رود که کار را «منبع انسانی» (human resource) یا به‌مراتب وقیحانه‌تر، «سرمایه‌ی انسانی» (human capital) بنامد. هدفِ «پالایش گفتمان نقد» تک‌صدایی نیست، برعکس برجسته‌کردن و وضوح‌بخشیدن به گونه‌گونی‌ها و اختلاف‌ها در تأویل مفاهیم و حوزه‌ی اطلاق و مصادیق آنهاست. هراندازه این روشنایی بیش‌تر باشد، میدان برای بندبازیِ فرصت‌طلبانه تنگ‌تر است.

درباره‌ی سرمایه: جای خوشحالی و نشانه‌ی ژرفایابیِ نوشته‌ها و بحث‌ها در سپهر نقد اقتصاد سیاسی و در گفتگو بین مارکسیست‌ها با یکدیگر و با مخالفان آنهاست که بیش از پیش به این عبارت یا گفتاورد از مارکس برمی‌خوریم که: سرمایه شئ یا چیز نیست، بلکه رابطه‌ی اجتماعی است. این فاصله‌گرفتن از برداشت، رویکرد و زبانی که هرگونه مال و ثروت و دارایی و سرمایه را در یک جوال عوامانه و فراتاریخی می‌ریزد، بی‌گمان گامی رو به پیش و مهم در نقد اقتصاد سیاسی است. همچنین، تا جایی‌که به دیدگاه مارکس مربوط است، درست است که او سرمایه را «یک رابطه‌ی تولید معین اجتماعی» می‌داند که به «یک شکل‌بندی اجتماعی و تاریخیِ معین تعلق دارد.»

با این‌حال، آیا از خود پرسیده‌ایم که تعریف سرمایه به‌مثابه یک «رابطه‌ی اجتماعی» دقیقاً به چه معناست؟ چطور باید تصورش کرد؟ وقتی به‌کسی می‌گوئیم: سرمایه یک شئ نیست، بلکه یک رابطه‌ی اجتماعی است، انتظار داریم مخاطب‌مان چه تصوری از آن داشته باشد، یا چه تصویری دربرابر ذهن یا چشم درونی‌اش ظاهر ‌شود؟ حتی اگر آگاهانه مال و منال و ثروت را از سرمایه متمایز بدانیم، مگر غیر از این است که سرمایه، ماشین‌آلات، تأسیسات، زمین، ساختمان‌ها و مواد خام است؛ مگر غیر از این است که سرمایه کالاهایی است که تولید و در بازار خریدوفروش می‌شوند؟ مگر غیر از پول است؟ مگر غیر از این است که سرمایه‌دار کسی است که یا صاحب ابزار تولید و پولی است که می‌تواند به‌عنوان مزد به کارگرانش بپردازد؟ یا صاحب کالاهایی است که با فروش‌شان سود می‌برد؟ یا صاحب پولی است که بهره‌اش را می‌گیرد؟ و سرانجام مگر همه‌ی این‌ها، پول و زمین و ماشین‌آلات و معدن و مواد خام و غیره و غیره شئ نیستند؟ چرا مارکس مدعی است که سرمایه شئ نیست و یک رابطه‌ی اجتماعی است؟ آیا اگر مانند دارنده‌ی هر عقل سلیم و هر چشم بینایی بپذیریم که سرمایه عبارت از پول یا مجموعه‌ای از اشیاء است، تصور آن آسان‌تر، عاقلانه‌تر و بدیهی‌تر از تصور یک «رابطه‌ی اجتماعی» نیست؟

شاید عبارت کامل مارکس که منبع و یکی از مشهورترین نقاط رجوعِ این ادعاست بتواند ما را در پاسخ به این پرسش‌ها یاری برساند. مارکس در بخش پایانی جلد سوم سرمایه، در بخشی زیر عنوان «درآمدها و سرچشمه‌های آنها» به نقد اقتصاد سیاسی در حوزه‌ی «عوامل تولید» و «تثلیث» مقدسِ ایدئولوژی بورژوایی، همانا سرمایه، زمین، کار، می‌پردازد و می‌نویسد: «اما سرمایه یک چیز [یا شئ: Ding/thing/objet] نیست، بلکه یک رابطه‌ی تولیدیِ معین، اجتماعی و متعلق به یک شکل‌بندی اجتماعی معین تاریخی است که خود را در یک شئ به‌نمایش می‌گذارد و به این شئ خصلتِ اجتماعیِ ویژه‌ای می‌دهد. سرمایه مجموعه‌ی وسائل تولید مادی و تولیدشده نیست. سرمایه، وسائلِ تولیدِ دگردیسی‌یافته به سرمایه است، وسایلی که به‌خودی‌خود، همان اندازه اندک سرمایه‌اند که طلا یا نقره به‌خودی‌خود پول‌اند. این‌ها ابزار تولیدی هستند که به انحصارِ بخش معینی از جامعه درآمده‌اند، این‌ها، هم محصولاتی هستند که رو در روی نیروی کار زنده استقلال یافته‌اند و هم شرایط استقلال‌یافته‌ی به‌کارگماشتنِ همین نیروی کارند؛ محصولات و شرایطی که از طریق همین تقابل [با نیروی کار زنده] در پیکر سرمایه شخصیت یافته‌اند.» (MEW 25, S. 823)

به بیانِ دیگر، منظور از گزاره‌ی «سرمایه یک رابطه‌ی اجتماعی است»، این است که سرمایه اوضاع اجتماعی و تاریخی معینی است که در آن، شرایط عینی تولید از مولدین مستقیم جدا شده و رو در روی آنها ایستاده‌اند. اما این توضیح در نخستین نگاه «سرمایه‌داری» را تعریف می‌کند، نه سرمایه را. به‌عبارت دیگر، درحالی‌که ما می‌پذیریم که سرمایه‌دار، کسی است که صاحب اشیاء است (پول، زمین، اجناس)، با این ادعا که سرمایه شئ نیست و یک رابطه‌ی اجتماعی است، هنوز پاسخ روشنی به پرسش نداده‌ایم. چه چیز اینجا غایب است؟ کدام حلقه‌ی میانی و واسط برای تبیین (و خواهیم دید، نقدِ) این‌دو تعریف غایب است که می‌تواند «رابطه» و «شئ» را یکی کند و نشان دهد که سرمایه خودِ این اشیاء نیست، بلکه چیزی است که خود را در آنها به نمایش می‌گذارد (darstellt)؟

پاسخ، دراساس یک کلمه است: ارزش. سرمایه چیزی نیست جز ارزش، چیزی نیست جز آن خصلتِ عینیِ مضاعفی که محصولاتِ کار انسان تحت شرایط اجتماعی و تاریخیِ معینی ــ که از جمله در همین گفتاوردِ بالا به آنها اشاره شده ‌است ــ دچارش می‌شوند؛ و این خصلت چیزی نیست جز پیکریافتگیِ یک انتزاع به‌نام کارِ انتزاعی یا کار مجرد؛ و آنچه کار را به کار مجرد بدل کرده است، یک رابطه‌ی اجتماعیِ معین است. رابطه‌ای که با انتزاع از کیفیت اندازه‌ناپذیر کارها، آنها را، کار را به موجودی (entity) اندازه‌پذیر بدل کرده است که اندازه‌اش را با سنجه‌ی زمانِ انجامش می‌توان تعیین کرد. جمله‌ی «سرمایه یک رابطه‌ی اجتماعی» است، معنایی جز این ندارد که سرمایه، ارزش است. ارزش، آن حلقه‌ی واسط است که «تصویر» و «تصور» رابطه‌ی اجتماعی را در پیکر آن شئ که ما سرمایه، و دارنده‌اش را سرمایه‌دار می‌نامیم، دریافتنی می‌کند. عبارتِ «سرمایه رابطه‌ی اجتماعی» است، در پایان جلد سوم، یعنی در سطحی مشخص‌تر از تجرید در روشِ کاپیتال، درواقع تکرار اصلی‌ست محوری که شالوده‌ی نقد اقتصاد سیاسی مارکسی است و ردِ پای آن را بارها در آثار گوناگون او می‌توان یافت. از آن میان، سه نمونه، پرتو روشن‌تری بر موضوع مورد نظر می‌افکنند. نخست، در کاپیتال جلد اول ــ در سطح مجردتری از تجرید در روشِ او ــ و به‌هنگام طرح و نقد بتوارگیِ کالایی؛ و در پایان همین جلد: «سرمایه یک چیز نیست، بلکه رابطه‌ای اجتماعی بین انسان‌هاست، به میانجیِ یک چیز.» (MEW 25, S. 793) بنابراین گفتنِ «سرمایه یک رابطه‌ی اجتماعی است»، درواقع تکرار و تأکیدِ دوباره بر فتی‌شیسمِ کالایی است. آن رابطه‌ی اجتماعی که باعث می‌شود که ما خصلت اجتماعی محصول کار را هم‌چون خصلت طبیعی و فراتاریخی‌اش بپذیریم، همان رابطه‌ای است که کار مجرد را محتوایِ شکل یا پیکریافتگیِ خصلتی عینی قرار داده است که ما نام ارزش را بر آن می‌نهیم؛ همان خصلتی که اشیاء را به ارزش و ناب‌ترین بیان انتزاعیِ این ارزش را به هم‌ارزِ عام، یا به پول، بدل می‌کند. دوم، در فقر فلسفه و در نقد به پرودن: «پول چیز نیست، یک رابطه‌ی اجتماعی است.» (MEW 4, S. 107) و سوم، در تکرار همین نقد به پرودن در گروندریسه: «هیچ چیز دروغین‌تر از شیوه‌ی نگرش اقتصاددانان و سوسیالیست‌ها به جامعه، با عطف به اوضاع و احوال اقتصاد، نیست… تمایز بین محصول و سرمایه دقیقاً این است که محصول به‌مثابه سرمایه، بیان‌کننده‌ی رابطه‌ای است که به یک شکل تاریخی از جامعه تعلق دارد. …» (MEW 42, S. 189) این شرایط و این روابط را در نوشته‌ی «کار مجرد و سوسیالیسم» به‌تفصیل شرح داده‌ایم.

تشخیص ارزش به‌مثابه حلقه‌ی واسطی که به تعریف مارکس از سرمایه به‌مثابه «رابطه‌ی اجتماعی» معنا می‌بخشد، دست‌کم چهار دستاورد مهم دارد:

یک) واقعیت سرمایه عبارت است از مقداری پول که از یک سو صرفِ تدارک شرایط عینی تولید (ساختمان‌ها، مواد خام، ابزار تولید)، یا سرمایه‌ی ثابت می‌شود و از سوی دیگر برای پرداختِ مزد کارگران (سرمایه‌ی متغیر) به‌کار می‌رود تا با به‌کارگرفتنِ این امکانات، محصولی جهت فروش و کسب سود تولید کنند؛ واقعیت سرمایه همچنین عبارت است از مقداری کالای تولیدشده که دارنده‌شان می‌تواند با فروش آنها سود ببرد؛ و نیز، سرمایه عبارت است از مقداری پول که می‌تواند وام داده‌شود و با مقداری بیش‌تر به‌عنوان بهره به صاحبش بازگردد. تلقی سرمایه به‌مثابه ارزش، امکان توضیح ارزش اضافی، و بنابراین شالوده‌ی حقیقیِ چنین مازادی را در شکل‌های سودِ سرمایه‌ی بارآور، سودِ سرمایه‌ی تجاری، بهره‌ی سرمایه‌ی اعتباری و رانتِ زمین فراهم می‌آورد.

دو) آشکار می‌شود که مزد کارگران نیز، به‌مثابه سرمایه‌ی متغیر، خود بخشی از سرمایه و بنابراین یک رابطه‌ی اجتماعی است؛ مقداری ارزش است که در اِزای نیروی کارِ کارگر معاوضه می‌شود. از این‌طریق است که آشکار می‌شود، مزد قیمتِ کار یا سهم کارگر به‌عنوان «سرمایه‌ی انسانی»، درآمد یا دارایی او نیست، بلکه بخشی از خودِ سرمایه است.

سه) تبیین اقتصاد سیاسی یا اقتصاد بورژوایی، اگر نخواهد سرمایه را به‌مثابه ارزش و ارزش را به‌مثابه شکلِ عینیِ کارِ مجرد تبیین کند، اگر نخواهد سرمایه را به‌مثابه رابطه‌ای اجتماعی آشکار کند، و بنا بر این، اگر نخواهد نقد اقتصاد سیاسی باشد، ‌روایتی باصطلاح «علمی» از اقتصاد بورژوایی و ایدئولوژیِ بانی و حافظ وضع موجود بورژوایی باقی خواهد ماند.

چهار) دیدگاهی که سرمایه را بنا به رویکرد فوق «یک رابطه‌ی اجتماعی» تعریف می‌کند و نه یک چیز، براندازی سرمایه را در دست به دست شدنِ چیزها نمی‌بیند، بلکه لغو و فسخ و براندازی روابطی اجتماعی می‌فهمد که محصول کار انسانی را به ارزش بدل کرده‌اند.

لینک کوتاه شده در سایت «نقد»: https://wp.me/p9vUft-WD

 

پالایش گفتمان نقد بخش نخست: تمایز «اقتصاد سیاسی» و نقد اقتصاد سیاسی

پالایش گفتمان نقد بخش دوم:  «انباشت اولیه»

پالایش گفتمان نقد – بخش سوم: کالا شدن یا کالایی شدن

۱ دیدگاه

  1. راوی says

    سلام
    وقتی گفته میشود که « براندازی سرمایه را در دست به دست شدنِ چیزها » نباید دید بعد خودبخود این سوال مطرح میشود که پس چرا فقط صحبت از «لغو و فسخ و براندازی روابطی اجتماعی» میشود «که محصول کار انسانی را به ارزش بدل کرده‌اند» نه «براندازی روابطی اجتماعی که نیروی کار و محصول کار ش را به ارزش بدل کرده‌اند ؟

  2. رفیق راوی عزیز

    از مشارکت شما در این گفتگو بسیار خوشحال و سپاسگزارم، زیرا همین گفتگوهاست که بارای ما در پالایش گفتمان نقد است.
    با صورت‌بندی شما به هیچ وجه مخالفتی ندارم. بدیهی است که به درستی می‌توان گفت «…براندازی روابطی اجتماعی که نیروی کار و محصول کارش را به ارزش بدل کرده‌اند»؛ همانگونه که می‌توان گفت «…براندازی روابطی اجتماعی که کار را به کار مجرد و محصول کارش را به ارزش بدل کرده‌اند». و از این قبیل. همانطور که می‌بینید، اینطور جمله ها واجد نوعی همانگویی، یا دست کم «کثرت تعین»، هستند، یعنی ما تعینی را به تعریف اضافه کرده ایم که در خود تعریف حاضر است.
    بیایید به شرط – بی تردید تعیین کننده‌ی – «کالا شدن نیروی کار» با دقت بیشتری نگاه کنیم. من این نکته را با استناد به مارکس و کمابیش جمله به جمله از گروندریسه نقل کرده ام که شیوه ی تولید سرمایه داری منوط به فراهم آمدن، و تاکید می کنم: بازتولید مستمر، چهار شرط است و فقط حضور هر چهار شرط با هم است که به شیوه ی تولید سرمایه داری هویت می دهد:

    یک) این‌که تقریباً همه‌ی اعضای جامعه یا عاملین همه‌ی این کارها، از شرایط عینیِ لازم برای انجام کارشان جدا شده‌اند؛
    دو) همه‌ی این شرایطِ عینیِ انجامِ کار در جایی دیگر و نزد افراد یا نهادهایی گوناگون در جامعه و در حوزه‌ی اقتدار آنها قرار گرفته‌اند و این افراد و نهادها دسترسی به آن شرایط را تحت شروط معینی مجاز می‌دانند؛
    سه) هدف از فراهم‌آمدنِ این شرایط عینی در قطب دوم، فایده و جنبه‌ی مصرفی‌شان برای دارندگانِ آنها نیست، بلکه کاربست‌شان در فرآیند تولید برای افزایش و انباشت هرچه بیش‌ترشان است؛
    چهار) اعضای جامعه که فاقد شرایط عینیِ تأمینِ معاش و تولیدند، به‌لحاظ حقوقی آزاد و مختارند، تنها دارایی‌شان را، که عبارت از قدرت انجامِ کار با اتکا به توانایی‌های جسمی، تجربی و شناختی است، در اِزای دریافتِ امکان عینیِ ادامه‌ی حیاتِ فردی مبادله کنند و از این‌طریق مجاز باشند شرایط عینیِ تولید را برای تولید محصولاتی که به آنها تعلق نخواهدداشت، دراختیار بگیرند.

    چیزی که ما «کالا شدن» نیروی کار می نامیم، ترکیب شرط های اول و چهارم است. یعنی انسان به عنوان حامل توان کار، به لحاظ حقوقی مالک و صاحب اختیار این توان کار است و به لحاظ صوری مختار و آزاد است آن را در ازای دریافت شرایط زیست، که فاقد آن است، بطور موقت و بر اساس قراردادی مشخص، با هر کس که می خواهد معاوضه کند. به این ترتیب نیروی کار او به یک «کالا» بدل می‌شود.
    بدیهی است که بدون این دو شرط نه شیوه ی تولید سرمایه‌داری وجود دارد و نه محصول کار انسان به ارزش بدل می‌شود. اما نکته‌ی بسیار مهم این است که هر کدام از این شرایط برای تمیز شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری از شیوه‌های تولید دیگر اهمیت خاص خود را دارند. مثلا شیوه‌ی تولید برده‌داری هم واجد شرطهای اول و دوم است، اما شرط‌های سوم و چهارم را تامین نمی‌کند؛ و به مراتب مهم‌تر: یک شیوه‌ی تولید مابعد سرمایه‌داری و سوسیالیستی باید همه‌ی این چهار شرط را ملغا کند و نه برخی از آنها را؛ و برای پیش‌گیری از سوء‌تفاهم‌های احتمالی اضافه می‌کنم که منظور از الغای شرط چهارم، العای آزادی صوری و بازیابی آزادی حقیقی است. این موضوع را، همانطور که می‌دانید، در بخش پایانی بحث‌های بازاندیشی نظریه‌ی ارزش زیر عنوان «کار مجرد و سوسیالیسم»، به تفصیل نوشته ام.

    با مهر و سپاس
    کمال

  3. راوی says

    یک دنیا سپاس رفیق عزیز
    ببین کمال جان گزاره «براندازی روابطی اجتماعی .. که محصول کار انسانی را به ارزش بدل کرده‌اند» بطور عام اشتباه نیست ولی بطور مشخص یعنی وقتی صحبت راجع به سرمایه است دقیق نیست…جای دیگری در ارتباط با همین نوشته گفتم:
    مفاهیم عینی اند و اگر واقعیت چیزها را آنگونه که هستند بازتاب ندهد در حداقل خود ناقص اند…این در ارتباط با ارزش و سرمایه هم صدق میکند…در مراودات کالائی هر چیزی که دست بدست میشود ارزش است یا دقیقتر دارای ارزش است ولی هر چیزی سرمایه نیست و صحبت ما هم بطور مشخص بر سر چیستانی سرمایه است و اون پیشه ور و ریسنده و بافنده مستقل چهار قرن پیش هم در مرحله سادهء مبادلهء کالائی (که مارکس برای توضیح کالا و ارزش از آن آغاز میکند) ارزش تولید میکرد و محصول کارش به ارزش تبدیل شده بود بدون اینکه از سرمایه و سرمایه داری خبری باشد..
    ویژگی ممتاز شیوه تولید سرمایه داری کالا کردن نیروی کار ویژه و بی همتای انسانی است که تنها کالای است که قادر به تولید ارزش اضافه یا دقیقتر سرمایه است…ویژگی شیوهء تولید سرمایه داری در واقع ویژگی بی همتای کالای نیروی کار انسانی است و سرمایه محصول این رابطهء مشخص اجتماعی است. وگرنه در هر رابطهء ارزشی دیگر (در تجسم متعارف) بقول معروف دو ریال داده و دو ریال آش ستد شده و ارزشهای برابر دست به دست میشوند.
    شرایطی که بدرستی بر شمردید چارچوب بیرونی است برای یک رابطهء مشخص اجتماعی که ماهیت سرمایه و سرمایه داری در واقع با رجوع به آن تعریف میشود.. این شرایط توضیح چارچوب و چند وچون تصاحب و مالکیت خصوصی سرمایه دارانه است ولی نه توضیح و تعریف چیستانی خود سرمایه…
    میگید: « ما تعینی را به تعریف اضافه کرده ایم که در خود تعریف حاضر است»..
    حق با شماست ولی همانطور که بالاتر گفتم «در مراودات کالائی هر چیزی که دست بدست میشود ارزش است یا دقیقتر دارای ارزش است ولی هر چیزی سرمایه نیست» و نمیشود بنا بر این تعین مشترک علامت مساوی بین آنها قرار داد…مثل اینکه انتزاع (مفهوم) درخت را مساوی با تعریف درخت کاج یا سرو و سپیدار کرده و تمام ویژگی های متمایز کنندهء مختص درخت کاج و سرو وووو را نادیده بگیریم.. ویژگی هائی متمایز کننده ای که در مورد ما تعیین کننده است و نیروی کار زندهء تنها نیروی مولد ارزش اضافی و در نتیجه سرمایه است.. تا جائیکه میفهمم.
    البته امیدوارم این پافشاری منجر به سوء تفاهم انکار مشخصات و ویژگی های دیگر نشود.
    زنده باشی رفیق

  4. رفیق عزیز

    در اینکه کار زنده تنها منشاء ارزش آفرینی است، در اینکه در مبادله‌ی ارزش‌های برابر ارزش نوینی آفریده نمی‌شود و در اینکه پول تنها در مبادله با کالای ویژه‌ی «نیروی کار» به سرمایه بدل می‌شود، قطعا تردیدی نیست. موضوع اما چیز دیگری است. حرف من این است که در جمله‌ی «روابطی اجتماعی که محصول کار انسانی را به ارزش بدل کرده‌اند»، هر چهار شرط شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری گنجیده‌اند، از جمله و بی گمان، «کالا» شدن نیروی کار. منظور من از «کثرت تعین» این است که شما برای «دقیق‌تر» کردن این تعریف، یکی از تعیناتی را که در آن نهفته است به آن اضافه می‌کنید و از این راه بجای «دقیق تر» کردن آن، به جامعیتش لطمه می‌زنید. همین.

    سه نکته ی دیگر در حاشیه:
    یک؛ نوشته اید: «بافنده مستقل چهار قرن پیش هم در مرحله سادهء مبادلهء کالایی (که مارکس برای توضیح کالا و ارزش از آن آغاز میکند) ارزش تولید میکرد و محصول کارش به ارزش تبدیل شده بود بدون اینکه از سرمایه و سرمایه داری خبری باشد.» می‌دانید که این ادعا از نظر من تناقض محض است. اگر در شیوه ای از تولید، محصول کار انسان به قول شما «به ارزش تبدیل شده» باشد، آن شیوه‌ی تولید سرمایه داری است. بنظر من این دیدگاهی است که تولید کالا و ارزش را در دوران‌های ماقبل سرمایه‌داری، چه چهار قرن پیش و چه چهل قرن پیش، هر گاه انسانها محصولی تولید و مبادله کرده باشند، می‌پذیرد. این دیدگاهی است مبتنی بر یک خطای روشن شناختی که پایین ترین سطح تجرید را با یک شیوه‌ی تولید موهوم کالایی اشتباه می‌گیرد. بانی این نظر، انگلس و پیروان او در بین الملل دوم و سوم و مارکسیسم روسی اند که متاسفانه از راه ادبیات حزب توده به ما هم منتقل شده است. من هیچ اثری از مارکس نمی‌شناسم که در آن «برای توضیح کالا و ارزش»، از «پیشه ور و ریسنده و بافنده مستقل چهار قرن پیش..» «آغاز کرده باشد». نقطه ی آغاز مارکس برای تبیین و نقد شیوه ی تولید سرمایه داری در کاپیتال از کالا (ارزش) است و موضوع واکاوی او نیز شیوه ی تولید سرمایه داری است. سطحی از تجرید که در آن از تعدد سرمایه ها و تقسیم گسترده ی کار و اشکال وجودی نیروی کار و طبقه ی کارگر انتزاع شده است، ربطی به یک شیوه ی تولید کالایی مقدم بر سرمایه داری ندارد. اشاره به این نکته، فقط برای تاکید بر تمایز درک و دریافت ماست و می دانم همه ی استدلالات تاکنونی من برای شما متقاعد کننده نبوده اند.

    دو؛ نوشته اید: «در مراودات کالایی هر چیزی که دست بدست میشود ارزش است یا دقیقتر دارای ارزش است». از نگاهی مارکسی، شکل وارونه ی بخش آخر این عبارت درست است، یعنی: کالا دارای ارزش، یا دقیقتر، ارزش است. اینکه در بخش اعظم گفتمان مارکسی و به پیروی از خود مارکس گفته می شود: کالا ارزش دارد، فقط برای سهولت بیان و دریافت مضمون است. وگرنه دقیق آن است که بگوییم کالا ارزش است. اشاره ام به این موضوع به این علت است که ما تحت تاثیر گفتمان رایج – و گاه عامیانه‌ی – مارکسیستی، معمولا مقدار ارزش را با ارزش یکسان تلقی می‌کنیم. بنا بر نظریه‌ی ارزش مارکس، ارزش خصلت عینی محصول کار در شیوه ی تولید سرمایه‌داری است. این هویت، یک جوهر دارد، که کار مجرد است؛ یک شکل دارد، که ارزش مبادله ای است و یک مقدار دارد که زمان کار اجتماعا لازم برای تولید محصول است. اگر با این درک و دریافت موافق باشیم – و من سعی خودم را برای مستدل کردنش کرده ام -، آنگاه باید به کار دشوار بیرون کشیدن نگاهمان از زیر بار نگاه غالب سنتی در گفتمان ناپالوده ی مارکسیستی تن بدهیم.

    سه؛ موضوع این یادداشت این است که ادعای «سرمایه چیز نیست، بلکه یک رابطه ی اجتماعی است» را چطور باید بفهمیم؟ اگر راه دیگری برای تبیین این جمله، و نه جمله‌ی «سرمایه‌داری چیز نیست، بلکه یک رابطه‌ی اجتماعی است»، دارید لطفا بنویسید و به روشن‌ شدن بیشتر موضوع کمک کنید.

    با مهر و سپاس
    کمال

  5. راوی says

    خیلی ممنون کمال جان از وقتی که برای این هماندیشی گذاشتید….زنده باشید

  6. با درود و خسته نباشید

    شما در جواب به رفیق راوی نوشته ایید:
    «یک؛ نوشته اید: «بافنده مستقل چهار قرن پیش هم در مرحله سادهء مبادلهء کالایی (که مارکس برای توضیح کالا و ارزش از آن آغاز میکند) ارزش تولید میکرد و محصول کارش به ارزش تبدیل شده بود بدون اینکه از سرمایه و سرمایه داری خبری باشد.» می‌دانید که این ادعا از نظر من تناقض محض است. اگر در شیوه ای از تولید، محصول کار انسان به قول شما «به ارزش تبدیل شده» باشد، آن شیوه‌ی تولید سرمایه داری است. بنظر من این دیدگاهی است که تولید کالا و ارزش را در دوران‌های ماقبل سرمایه‌داری، چه چهار قرن پیش و چه چهل قرن پیش، هر گاه انسانها محصولی تولید و مبادله کرده باشند، می‌پذیرد. این دیدگاهی است مبتنی بر یک خطای روشن شناختی که پایین ترین سطح تجرید را با یک شیوه‌ی تولید موهوم کالایی اشتباه می‌گیرد. بانی این نظر، انگلس و پیروان او در بین الملل دوم و سوم و مارکسیسم روسی اند که متاسفانه از راه ادبیات حزب توده به ما هم منتقل شده است. من هیچ اثری از مارکس نمی‌شناسم که در آن «برای توضیح کالا و ارزش»، از «پیشه ور و ریسنده و بافنده مستقل چهار قرن پیش..» «آغاز کرده باشد». نقطه ی آغاز مارکس برای تبیین و نقد شیوه ی تولید سرمایه داری در کاپیتال از کالا (ارزش) است و موضوع واکاوی او نیز شیوه ی تولید سرمایه داری است. سطحی از تجرید که در آن از تعدد سرمایه ها و تقسیم گسترده ی کار و اشکال وجودی نیروی کار و طبقه ی کارگر انتزاع شده است، ربطی به یک شیوه ی تولید کالایی مقدم بر سرمایه داری ندارد. اشاره به این نکته، فقط برای تاکید بر تمایز درک و دریافت ماست و می دانم همه ی استدلالات تاکنونی من برای شما متقاعد کننده نبوده اند.»

    این به نظر من اتهامی است که به انگلس وارد کرده ایید. اتفاقا و برخلاف ادعای شما، انگلس یکی از کسانی بود که در روشنگری در مورد کج فهمی بسیاری از مارکسیست ها در این زمینه پاورقی هایی به کاپیتال مارکس اضافه کرده است، که ادعای شما را به کلی نقض می کنند و برداشت های غلط و اشتباه از مباحث مارکس را نقد می کنند. یکی از این پاورقی های مشهور در جلد اول کاپیتال در فصل کالا امده است.

    «Ein Ding kann Gebrauchswert sein, ohne Wert zu sein. Es ist dies der Fall, wenn sein Nutzen für den Menschen nicht durch Arbeit vermittelt ist. So Luft, jungfräulicher Boden, natürliche Wiesen, wildwachsendes Holz usw. Ein Ding kann nützlich und Produkt menschlicher Arbeit sein, ohne Ware zu sein. Wer durch sein Produkt sein eignes Bedürfnis befriedigt, schafft zwar Gebrauchswert, aber nicht Ware. Um Ware zu produzieren, muß er nicht nur Gebrauchswert produzieren, sondern Gebrauchswert für andre, gesellschaftliche Gebrauchswert. {Und nicht nur für andre schlechthin. Der mittelalterlichen Bauer produzierte das Zinskorn für den Feudalherrn, das Zehntkorn für den Pfaffen. Aber weder Zinskorn noch Zehnkorn wurden dadurch Ware, daß sie für andre produziert waren. Um Ware zu werden, muß das Produkt dem andern, dem es als Gebrauchswert dient, durch den Austausch übertragen werden.}(11a) Endlich kann kein Ding Wert sein, ohne Gebrauchsgegenstand zu sein. Ist es nutzlos, so ist auch die in ihm enthaltene Arbeit nutzlos, zählt nicht als Arbeit und bildet daher keinen Wert.» «یک چیز می‏‌تواند ارزش مصرفی باشد، بدون آن‏‌که ارزش مبادله‌ای باشد: این حالتی است که شی‏ء، بدون میانجی کار، برای انسان وجود داشته باشد. هوا، زمینِ بکر، چمن‌زارهای طبیعی، جنگل‌‏های خودرو و مانند آن‌‏ها در این مقوله می‌‏گنجند. چیزی می‏‌تواند مفید و محصولِ کار آدمی باشد، بدون آن‌‏که کالا باشد. کسی که نیاز خود را با محصولِ کارِ خویش برآورده می‌‏کند، مسلماً ارزش مصرفی به وجود می‏‌آورد، اما کالا تولید نمی‌‏کند. او برای تولید کالا نه‌تنها باید ارزش مصرفی، بلکه باید ارزش مصرفی برای دیگران نیز، یعنی ارزش مصرفی اجتماعی تولید کند. سرانجام، هیچ چیز نمی‌‏تواند بدون آن‌که شیئی مفیدی باشد، ارزش باشد. اگر چیزی بی‏فایده است، کاری که دربر دارد نیز بی‌‏فایده است؛ آن کار، کار شمرده نمی‌‏شود و بنابراین، ارزشی هم به وجود نمی‌‏آورد.

    کالا نخست همچون چیزی دوسویه بر ما ظاهر می‌شود: ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ا‌ی. در بررسی دقیق‌تر می‌بینیم که کار گنجیده در کالا نیز خصلتی دوسویه دارد. این نکته که من نخستین بار نقادانه شرح و بسطش دادم[۱۲]، محوری است که درک اقتصاد سیاسی بر گرد آن می‌چرخد.» (ترجمه و ویراست حسن مرتضوی و کمال خسروی)

    مارکس در جلد اول سرمایه صفحه ی 55 می نویسد که یک شی می تواند ارزش مصرف باشد بدون اینکه کالا باشد. برای نمونه او اکسیژ و چمن طبیعی و چوپ را مثال می اورد. مارکس از این هم فراتر رفته و می گوید که حتی یک شی می تواند محصول کار انسان باشد، بدون اینکه کالا باشد. او می نویسد کسی که از طریق محصولش نیازهای خود را اشباع کند، ارزش مصرف تولید می کند، بدون اینکه کالایی تولید کرده باشد. برای اینکه کالا تولید شود لازم است او (انسان) ارزش مصرفی برای دیگران و نه فقط خودش تولید کند. ارزش مصرف اجتماعی است که یک کالا را به کالا تبدیل می کند و کالا زمانی کالا می شود که دو خصلتی که مارکس برای کالا بر می شمارد را داشته باشد: 1. خصلت مصرفی و 2. مبادله یی
    تا جایی که من بحث های شما را دنبال کردم، شما بر این عقیده هستید که مارکس اشیایی که برای مصرف در فئودالیسم تولید می شدند را کالا به حساب نمی اورد، اگرچه این اشیا به مصرف می رسیده و مبادله می شدند. دلیل شما برای ان این است که است که مارکس کالا را محصول شرایط و مناسبات کالایی سرمایه داری می خواند و نه ماقبل سرمایه داری. این البته غلط است. چون مارکس دو تا ویژگی برای کالا در نظر می گیرد، یکی ویژگی مصرفی و دیگری مبادله یی است.
    شما دارید به انگلس اتهامی را وارد می کنید، بدون اینکه دلایل کافی برای این اتهامتان بیاورید. خود انگلس در کروشه و فوت نوت شماره ی یازده یک جمله اضافه کرده است تا این کج فهمی را روشن کند، اما این جمله عمدا یا سهوا در ترجمه و ویراست اخر شما و حسن مرتضوی نیامده است. دلیل ان را نمی دانم که شما چرا جمله یی که در کاپیتال جلد یک از جانب انگلس برای روشن تر شدن بحث و جلوگیری از کج فهمی امده است، را نیاورده ایید!

    (11a) Note zur 4. Aufl. – Ich schiebe das Eingeklammerte ein, weil durch dessen Weglassung sehr häufig das Mißverständnis entstanden, jedes Produkt, das von einem andern als dem Produzenten konsumiert wird, gelte bei Marx als Ware. – F. E. <=
    انگلس در فوت نوت 11 می نویسد که من این قسمت را داخل پرانتز اورده ام، چون اگر به خاطر حذف ان اغلب سوء تفاهم هایی به وجود امده اند. از نظر مارکس هر محصولی که تولید می شود و از طرف کس دیگری مصرف می شود، از نظر مارکس کالا محسوب می شود.

    جمله ی داخل کروشه را هم اینجا ترجمه می کنم تا خوانندگان سایت نقد، کسانی که المانی متوجه نمی شوند، بدانند جریان از چه قرار است.
    "{Und nicht nur für andre schlechthin. Der mittelalterlichen Bauer produzierte das Zinskorn für den Feudalherrn, das Zehntkorn für den Pfaffen. Aber weder Zinskorn noch Zehnkorn wurden dadurch Ware, daß sie für andre produziert waren. Um Ware zu werden, muß das Produkt dem andern, dem es als Gebrauchswert dient, durch den Austausch übertragen werden.}
    دهقان قرون وسطی هم از طریق تولید محصول برای صاحبش ارزش می افرید و یک دهم ان را به روحانی تعلق می گرفت، اما نه محصولات دهقتان که به صاحبش تعلق می گرفت و نه ان یک دهمی که به روحانی به این خاطر تبدیل به کالا می شدند. برای اینکه کالا می شد لازم بود محصول کار به دیگر از طریق مبادله داده می شد. (ترجمه ی متن داخل کروشه، متنی که انگلس به این قسمت کالا اضافه کرده است،)
    وقتی انگلس به این روشنی این مبحث را باز می کند و در واقع بحث مارکس که باعث گژاندیشی و سوءتفاهم زیادی در بین مارکسیست ها و غیر مارکسیست ها شده است را اصلاح می کند، شما چطور می توانید ادعا کنید که انگلس به کژفهمی دامن زده است؟

    با احترام
    حسن

  7. خواننده ی گرامی حسن معارفی پور

    پیش از پرداختن به نکته ای اصلی:
    یک) در ترجمه یا ویرایش جلد اول کاپیتال به زبان فارسی، من مداخله و نقشی نداشته ام. تنها ترجمه ی چند صفحه ی مربوط به بتوارگی کالایی کار من است.
    دو) من با همکاری آقای حسن مرتضوی بخش اول ویراست اول کاپیتال (هامبورگ، 1867) را اخیرا ترجمه کرده ام. طبیعی است که یادداشت انگلس در ویراست چهارم در ترجمه‌ی ما موجود نباشد.

    درباره ی اصل موضوع:
    یک) اشاره من به انگلس مربوط است به نظر او پیرامون روش کاپیتال در مقدمه به جلد سوم کاپیتال که ناظر است بر روش «تاریخی – منطقی» و «تولید ساده ی کالایی». این نظر بسیار مشهور است و موضوع بحث های بسیار شناخته شده ای بوده است. (اگر مایل باشید می توانم منابعی را، در زبان فارسی نیر، برای مراجعه به شما معرفی کنم). بنابراین من نظری را به غلط به انگلس نسبت نداده ام. از همین رو، برای پرهیز از تطویل کلام نیازی به بررسی و ارزیابی مطالبی که درباره‌ی ارزش مصرفی و مبادله ای نوشته اید، نمی‌بینم.
    دو) توضیح نکته ای که درباره ی تاکید انگلس و پانویس «ترجمه نشده؟!» او نوشته اید، بسیار ساده تر است، زیرا خود شما متن اصلی را ذکر کرده اید. برداشت شما، تنها ناشی از دریافت و ترجمه ای تادرست از زبان آلمانی است. آنچه در متن آمده، درست وارونه ی دریافت و ترجمه ی شماست. ترجمه درست این جمله در هر سه ترجمه کاپیتال جلد اول به زبان فارسی آمده است:

    در ترجمه ی ایرج اسکندری: «من این قسمت را بین دو هلال قرار داده و اینجا وارد کرده ام زیرا با عدم توجه به این نکته اغلب اتفاق افتاده است که خواننده باشتباه افتاده و گمان کرده است مارکس هر محصولی را که کسی غیر از تولیدکننده مصرف کند کالا بشمار آورده است.»
    در ترجمه‌ی جمشید هادیان: «(زیرنویس افزوده انگلس بر نشر چهارم آلمانى:) من این پرانتز را به این دلیل در اینجا اضافه کرده‌ام که در نبودش این سوء‌تعبیر بکرات پیش آمده است که گویا مارکس هر محصولى را که بوسیله کسى غیر از تولیدکننده‌اش بمصرف برسد کالا مى‌داند.»
    در ترجمه‌ ی حسن مرتضوی: « [يادداشت انگلس براي ويراست چهارم آلماني:] من اين فراز را داخل هلال گذاشته‌ام زيرا با حذف آن 3 اين سوءبرداشت پديد آمد كه گويا ماركس هر محصولي را كه كسي غير از توليدكننده مصرف كند، كالا مي‌داند.»

    سه) در عبارت بعدی، چیزی که بتوان آن را «دهقان قرون وسطی هم از طریق تولید محصول برای صاحبش ارزش می افرید و یک دهم ان را به روحانی تعلق می گرفت، » ترجمه کرد، مطلقا و ابدا وجود ندارد. روشن نیست شما جمله ی «برای صاحبش ارزش می افرید» را از کجا آورده اید. این عبارت در ترجمه های موجود چنین آمده است:
    ترجمه‌ی ایرج اسکندری: «دهقان در قرون وسطی بهر مالکانه را بصورت گندم برای ارباب فئودال تولید میشود و عشریه ی روحانیون را نیز بهمین شکل.»
    ترحمه‌ی جمشیدهادیان: «رعیت قرون وسطى بهره مالکانۀ ارباب فئودال و عشریۀ سهم کشیش را بصورت غله تولید مى‌کرد.»
    ترجمه‌ی حسن مرتضوی: «دهقان سده‌هاي ميانه، گندم را به‌عنوان بهره‌ي مالكانه به ارباب و به‌عنوان عشريه به کشیش می‌داد»

    دو نکته‌ی دیگر:
    یک) تردید در امانت کار مترجمی مانند آقای مرتضوی و اشاره به امکان حذف «عامدانه» یک عبارت، زمینه ی اعتمادبرانگیزی برای گفتگو با شما ایجاد نمی کند.
    دو) من از میزان آشنایی شما با آثار مارکس و زبان آلمانی اطلاعی ندارم. اگر این آشنایی در حدی است که خود را دارای صلاحیت ترجمه‌ی آن به فارسی می دانید، لطفا دقت بیشتری بخرج بدهید؛ و اگر این آشنایی را کافی تشخیص نمی دهید، طبعا با حفظ نگاهی انتقادی‌تان، به ترجمه های معتبر و موجود مراجعه کنید.

    با سپاس
    کمال خسروی

  8. آقای معارفی‌پور
    نوشته شما را خواندم. متاسفانه جمله‌بندی‌های شما و عدم ذکر درست منابع انواع سوءتفاهم را ایجاد می‌کند و عملا باعث می‌شود که موضوع روشن نشود. سعی می‌کنم حرفتان را دقیق کنم تا اساساَ معلوم شود به چه چیزی انتقاد دارید:
    ــ در زمان حیات مارکس دو بار جلد اول چاپ شد (ویراست اول و ویراست دوم). دو بار هم در زمان حیات انگلس (ویراست سوم و ویراست چهارم). جلد اول کاپیتال به زبان فارسی براساس ویراست چهارم آلمانی و نسخه‌های متکی بر آن منتشر شده است. این ترجمه‌ای است که من انجام دادم. در این ترجمه تمامی زیرنویس‌های انگلس وارد شده است. علاوه بر این من و آقای خسروی ویراست اول از فصل اول کاپیتال را ترجمه کردیم. خیلی واضح است که در ویراستی که در زمان خود مارکس منتشر شده انگلس زیرنویس ندارد. پس طبعا در این ترجمه آقای خسروی و من زیرنویسی از انگلس در کار نیست. ادعای شما که من چیزی را از متن کاپیتال حذف کرده‌ام‌‏، یک اتهام زشت و دربهترین حالت از سر بی‌دقتی و تعجیل است. بگذریم از این که زیرنویسی که ترجمه کردید یکسره غلط است. شما نوشته‌اید: «من این قسمت را داخل پرانتز اورده ام، چون اگر به خاطر حذف ان اغلب سوء تفاهم هایی به وجود امده اند. از نظر مارکس هر محصولی که تولید می شود و از طرف کس دیگری مصرف می شود، از نظر مارکس کالا محسوب می شود.» انگلس می‌گوید اگر این فراز داخل پرانتز را حذف می‌کردم این سوءبرداشت (Mißverständnis) پدید می‌آمد که مارکس هر محصولی را که کسی غیر از تولیدکننده مصرف کند‏، کالا می‌داند. دوست عزیز سوء برداشت، نه برداشت یا درک!

    ــ خسروی معتقد است تولید ارزش مصرفی باعث نمی‌شود که چیزی کالا شود. چیزی می‌تواند تولید شود بدون آنکه به کالا بدل شود. این گفته دقیقا همان گفته‌ای است که خودتان هم از مارکس نقل کردید: «یک چیز می‏‌تواند ارزش مصرفی باشد، بدون آن‏‌که ارزش مبادله‌ای باشد: این حالتی است که شی‏ء، بدون میانجی کار، برای انسان وجود داشته باشد. هوا، زمینِ بکر، چمن‌زارهای طبیعی، جنگل‌‏های خودرو و مانند آن‌‏ها در این مقوله می‌‏گنجند. چیزی می‏‌تواند مفید و محصولِ کار آدمی باشد، بدون آن‌‏که کالا باشد. کسی که نیاز خود را با محصولِ کارِ خویش برآورده می‌‏کند، مسلماً ارزش مصرفی به وجود می‏‌آورد، اما کالا تولید نمی‌‏کند. او برای تولید کالا نه‌تنها باید ارزش مصرفی، بلکه باید ارزش مصرفی برای دیگران نیز، یعنی ارزش مصرفی اجتماعی تولید کند.» (بگذریم از اینکه مارکس نوشته یک چیز می‌تواند ارزش مصرفی باشد بدون آنکه ارزش باشد (ohne Wert zu sein) و شما نوشته اید ارزش مبادله). پس دوزنده، پیشه‌ور قرون وسطی که اشیایی را به قصد مصرف خود و دیگری تولید می‌کنند ارزش مصرفی تولید می‌کنند و نه کالا. در همان زیرنویس کذایی که شما مرا متهم کردید حذف کرده ام که عملا حذف نشده، انگلس می‌نویسد که مصرف یک محصول توسط شخصی غیراز تولیدکننده به این معنا نیست که آن محصول کالاست. نمی‌دانم دیگر صریح‌تر از این چطور می‌شود گفت که هر چیزی که به قصد مبادله تولید نشده باشد کالا نیست.

    ــ برای حل این معضل که بالاخره این همه ثروت‌های تولیدشده در سده‌های میانه چگونه ممکن است کالا نباشند‏، به جمله‌ی دیگری از مارکس اشاره کردید: « کالا نخست همچون چیزی دوسویه بر ما ظاهر می‌شود: ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ا‌ی» یعنی چون یک محصول یک وجه از کالا بودن (ارزش مصرفی) را دارد پس کمابیش کالاست! جوابتان را مارکس خیلی ساده داده است: «کسی که نیاز خود را با محصولِ کارِ خویش برآورده می‌‏کند، مسلماً ارزش مصرفی به وجود می‏‌آورد، اما کالا تولید نمی‌‏کند. او برای تولید کالا نه‌تنها باید ارزش مصرفی، بلکه باید ارزش مصرفی برای دیگران نیز، یعنی ارزش مصرفی اجتماعی تولید کند.» اگر عجله و شتاب‌زده کاپیتال را نخوانید فقط برای اینکه ثابت کنید این و آن اشتباه می‌کنند‏، به سادگی می‌فهمیدید که زمانی ارزش مصرفی تولید شده می‌تواند کالا باشد که تولید کننده این ارزش مصرفی را برای مبادله با دیگران تولید کند. یعنی صرف تولید ارزش مصرفی با هیچ معیار به معنای تولید کالا نیست. این هم از این.

    ــ پس این استدلال شما حتی با نظر انگلس هم رد می‌شود که در جامعه ماقبل‌سرمایه‌داری ارزش تولید می شد و این دقیقا چیزی بود که خسروی گفته بود. اما حرف اصلی اینها نیست و شما اصلا متوجه بحث خسروی هم نشدید. اساسا خسروی نگفته که انگلس مثل شما معتقد است که هر چیزی تولید می‌شود کالاست! استناد خسروی عمدتا به جای دیگری است: پیشگفتار انگلس بر جلد سوم: ص. 77 (ترجمه فارسی): انگلس می‌نویسد: «آن‌گاه روشن خواهد شد که چرا مارکس در آغاز مجلد یکم‏، آنجا که از تولید کالایی ساده به مثابه‌ی پیش‌فرض تاریخی خود عزیمت می‌کند، تا سپس از این مبنا به سرمایه برسد ــ آری چرا آنجا از کالای ساده آغز می‌کند و نه از شکلی به لحاظ مفهومی و تاریخی ثانوی یعنی کالایی که پیشاپیش و به شکلی سرمایه‌دارانه دگرگون شده است.» هسته انتقاد این است. انگلس معتقد است مارکس از شیوه تولید کالایی ساده (شیوه‌ای ناروشن که هیچ‌جا مارکس به آن نپرداخته) شروع می‌کند و به سرمایه‌داری می‌رسد. در حالیکه درست برعکس فصل اول سرمایه بیان اقتصاد سرمایه داری در پیشرفته‌ترین شکل خود است اما با انتزاع منطقی در جریان پژوهش (یعنی چیزی مشابه با گروندریسه!) به بسیط ترین عنصری که حرکت عام به خاص یا انتزاعی به انضمامی را توضیح می‌دهد (بگذریم از حرکت موازی خاص به عام و انضمامی به انتزاعی) یعنی کالا دست می‌یابد و در حرکتی معکوس (یعنی در بازنمایی یا تشریح) تمام لایه‌هایی را که در جریان پژوهش کنار زده بود یک به یک دوباره سوار می‌کند تا به وضعیت انضمامی کنونی برسد. این توضیح متعلق به خود مارکس در گروندریسه و در سه جلد سرمایه است. شروع جلد اول سرمایه این است: «ثروت جوامعی که شیوه ی تولید سرمایه‌داری بر انها حاکم است، همچون توده ی عظیمی از کالا و کالای منفرد همچون شکل عنصری این ثروت به نظر می‌رسد. پس پژوهش ما با واکاوی کالا آغاز می‌شود.» همین به اندازه کافی باید خط بدهد که ما درباره همین جامعه سرمایه‌داری صحبت می‌کنیم. تمام پاره‌ی اول و دوم و سوم و بخشی از پاره‌ی چهارم در توضیح فقط همین موضوع است که چگونه ارزش به پول به سرمایه به ارزش اضافی و…. بدل می‌شود.

    آقای معارفی‌پور شما مختارید بنا به درکی که از آموخته‌هایتان دارید هر کدام از این روش‌ها را انتخاب کنید. اما مطلقا حق ندارید به من و کمال خسروی اتهام حذف نوشته‌های انگلس را بزنید و از آن بدتر عدم درک خودتان را حتی از موضوع مورد بحث به کمال خسروی نسبت دهید. حفظ این پرنسیپ‌ها در هر بحثی ضروری است.
    حسن مرتضوی

  9. راوی says

    حسن جان (مرتضوی) مگر خود شما بدرستی عنوان نمیکنید که: « برای تولید کالا نه‌تنها باید ارزش مصرفی، بلکه باید ارزش مصرفی برای دیگران نیز، یعنی ارزش مصرفی اجتماعی تولید کند.»
    پس چرا بعد در تناقض با این حکم معتبر مینویسید: « دوزنده، پیشه‌ور قرون وسطی که اشیایی را به قصد مصرف خود و دیگری تولید می‌کنند ارزش مصرفی تولید می‌کنند و نه کالا.»
    این دوزنده و پیشه ور برای رستگاری معنوی و صدقه و خیریه برای آن دیگری ارزش مصرف تولید نمی کرد بلکه امر مبادله و رفع دیگر نیازهای مادی و معنوی خود…این مبادله هم در همان زمان قانون داشت و با تعارف و بفرما صورت نمی گرفت… میشود سناریو های مختلفی را خارج چارچوب امر مبادله متجسم شد که در آن«مصرف یک محصول توسط شخصی غیراز تولیدکننده » صورت گرفته و « به این معنا نیست که آن محصول کالاست». ولی اگر این محصول با محصول تولید کنندهء دیگری یا پول رایج مبادله شد، کالاست- ارزش است و بر حسب قانون ارزش مقدار ارزش اش نیز تعیین میشود..

  10. تارا بهروزیان says

    راوی عزیز
    به نظرم شما دو مبحث را با هم خلط می‌کنید.
    ارزش را باید به‌مثابه‌ی سرشت نمای سرمایه‌داری درک کرد. به این معنا که محصولات کار انسان، تنها در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری ارزش‌اند و در هیچ شیوه‌ی تولیدی پیش و پس از سرمایه‌داری محصولات کار انسان چنین ویژگی‌ای ندارند.
    محصول کار انسان در یک شرایط اجتماعی ویژه از روابط انسان‌ها با یکدیگر، یعنی درشیوه‌ی تولید سرمایه‌داری، کالا- ارزش است. و این ربطی به مبادله محصولات با یکدیگر ندارد.
    برای درک دقیق این موضوع مقاله نخست از سلسله مقالات بازاندیشی نظریه ارزش (ارزش: جوهر، شکل، مقدار) نوشته کمال خسروی برای من بسیار راه‌گشا بود. گرچه در جلد اول کاپیتال هم مارکس به این مبحث مفصلا پرداخته است.

    ارادتمند

  11. راوی عزیز
    اولا جملاتی که نقل کردم جملات مارکس است نه جملات من. پس ادعای تناقض به او باید نسبت داده شود نه به من، اما برخلاف شما این تناقض نیست:
    در جامعه سرمایه‌داری محصول براساس زمان کار میانگین اجتماعا لازم تولید می‌شود. کاری که در این زمان برای تولید محصول خاصی انجام می‌شود کاری است مجرد وهمچون تبری به کار برده می‌شود که هر نوع زمان کار بیش از زمان کار اجتماعاً لازم را با عدم‌محاسبه آن درارزش کالا مجازات می‌کند. در جامعه پیشاسرمایه‌داری پیشه‌ور و دوزنده جنسی را برای مصرف خود با احتساب زمان معینی تولید می‌کند که ممکن است با زمان کار پیشه‌ور و دوزنده دیگری برای تولید محصولی مشابه متفاوت باشد. در چنین جامعه‌ای چون کاراجتماعاً لازم برای تولید محصول حاکم نیست جابجایی یا مبادله محصولات بر اساس ارزش‌های مصرفی سنجیده می‌‌شود نه براساس میزان کار اجتماعا لازم. در نتیجه من اگر چیزی را تولید کنم که شما به آن نیاز داری من ارزش مصرفی آن را به شما انتقال می‌دهم بدون آنکه هنوز کالا باشد. زمانی محصول کالا تلقی می‌شود که ارزش مصرفی اجتماعی داشته باشد. یعنی در تولید آن میزان معینی کار که مطابق با استانداردهای معینی است‏، نه بیشتر و نه کمتر، صرف آن شده باشد.راوی جان اشتباه شما این است که فکر می‌کنید مبادله محصولات براساس ارزش‌ مصرفی‌شان به معنای این است که این محصولات کالا هستند و ارزش (در اینجا ارزش مبادله‌ای) دارند. شما خود مبادله را کارکردی می‌دانید که باعث ایجاد ارزش می‌شود و به کل مفهوم کار مجرد را نادیده می‌گیرید.

  12. راوی says

    حسن جان اون حکم معتبری که نقل کردی جملات مارکس است و در این تناقضی نیست من هم درستی آن را تائید کردم. سخن شما در تناقض با این حکم درست قرار گرفته است رفیق…
    بعد مبادله بر اساس ارزش مصرف یعنی چی و چگونه صورت میگیرد؟ چطور و چگونه مثلاً آهن با کت یا نان بر اساس ارزش مصرفشان مبادله میشد؟ ارزش مصرف خصلت کیفی چیزهاست و اصلاً بر اساس آن مبادله امکان پذیر نیست…دوزنده ای که ده ساعت زمان برای دوخت کت صرف میکرد آنقدر دیوانه نبود که آن را با چند قرص نان مورد نیازش مبادله کند و به تجربه و ساعاتی که برای دوخت صرف میکرد در می یافت که مبادله کار ده ساعته با چند قرص نان ده دقیقه ای بقایش را تضمین نکرده و خود و خانواده اش سریعاً به فنا میروند و باید با رجوع به عنصر همگن مشترکی مبادله اش تنظیم شود… کار اجتماعاً لازم نیز اینگونه وارد معادلات تاریخی شده و تکوین یافت..پروسه بود و یکشبه از آسمان نازل نشد….بحث در این مرحله هنوز ربطی به حاکم بودن قانون ارزش بر جامعه ندارد و پروسهء تکوین این روابط در دل جهان کهنه و با وجود حاکم بودن روابط اش صورت گرفت…تازه دو قرن بعد با رشد برق آسای نیروهای تولیدی روابط تکوین یافتهء سرمایه داری و تولید و مبادلهء کالائی با انقلابات بورژوائی به روابط حاکم بر جامعه (اورپا) شد…

  13. با درود مجدد

    در مورد ترجمه ی ویراست اول فکر کردم که خود شما (اقای خسروی) به همراه آقای حسن مرتضوی متن کاپیتال ترجمه ی حسن مرتضوی را دوباره ویراست کرده ایید. قاعدتا وقتی که جلد اول کاپیتال برای اولین در هامبورگ منتشر می شود، نباید این پاورقی انلگس وجود داشته باشد. در این زمینه حق با شماست. چون این جمله ی انگلس به چاپ چهارم کاپیتال اضافه شده است نه اولی. در مورد آشنایی با مارکسیسم و متون مارکسیستی می توانم بگویم که من بیشتر آثار مارکس و انلگس و لنین و لوگزامبورگ و لوکاچ و دیگر مارکسیست ها را با دقت خوانده ام و در این زمینه تا حدودی مطلع هستم. به زبان المانی هم اشنایی کامل دارم و در معتبرترین دانشگاه آلمانی زبان لچکر کاپیتال هم گذاشته و تاکنون ده ها هسته ی مطالعاتی مارکسیستی را سازماندهی و اداره کرده ام. من تمام نوشته های انگلس را خوانده و با کلیت سیستم نظری انگلس اشنایی کامل دارم و مارکسیسم را بهتر از هر پروفسور روشنفکری حداقل در دانشگاه هایدلبرگ مطالعه کرده ام. متنی که من از آن نقل قول اوردم ویراست اول سرمایه بود. من اتهامی به حسن مرتضوی نزده ام و در گفتگو را هم نبسته ام، بحث من هم این نیست که مارکس و انگلس هر دو کاملا در مواضع تئوریک یک خط مشخص تئوریک را دنبال می کردند. انسان قبل از هر چیز ایندویدوم است و هر ایندویدومی برداشت های متفاوتی از جامعه و مسائل تئوریک دارد و این را من نقطه ی ضعف نمی دانم، بلکه ان را نقطه قوت و ضرورت استقلال فردی در فکر کردن می دانم. مورد دیگری هم که لازم است اشاره کنم این است که من علیرغم اینکه دیدگاه شما دو نفر را از لحاظ سیاسی و خط و مشی تئوریکی که دنبال می کنید، قبول نداشته و ندارم و این خط را به هیچ وجه نمایندگی نمی کنم، متون شما را جدی گرفته و ترجمه هایتان را هم منتشر می کنم. من به هیچ وجه به شکل مغرضانه به کسانی که در جبهه ی سوسیالیسم و مارکسیسم هستند، برخورد نکرده و انان را به عنوان دشمن نمی بینم، به همین خاطر با انان وارد گفتگو می شوم به جای اینکه تلاش کنم علیه شان مبارزه کنم.

    مساله یی که هست و شما دارید به صورت تا حدود زیادی محتاطانه به پیش می برید مساله ی جا انداختن تفاوت بین مارکس و انگلس است. من معقتدم که مارکس بدون انگلس هیچ گاه مارکس نمی شد و انگلس هم بدون مارکس هیچ گاه نمی توانست اینقدر عمیق شود که دیالکتیک طبیعت و انتی دورینگ را بنویسد. من در فضای فارسی زبان از میان معدود کساانی که به طور جدی دنبال کرده و کل مقالاتشان را می خوانم کمال خسروی است. بحث من سر این نیست که ما با بررسی دقیق تئوریک و اختلافات نظری بین مارکس و انگلس بر سر مسائل مختلف تئوریک نپردازیم. اتفاقا قبل از شما کم نبودند کسان دیگری که از زوایای مختلف به این مساله پرداخته اند. مساله این است که بازدهی سیاسی این امر چیست؟ من به عنوان کسی که خود را مسلح به ماتریالیسم پراکسیس مارکسیستی می دانم و معتقدم که مساله ی رهایی انسان از کانال پراتیک انقلابی طبقه ی تولید کننده ی بیگانه با محصول کار خود می گذرد، مارکسیسم برای من تئوری و اسلحه یی است برای زمین زدن بورژوازی در میدان جنگ طبقاتی و نظری و بیشتر از انکه به جوانب «اکادمیک» قضیه بپردازم و اهمیت دهم
    به بازدهی بیرونی بحث و باراوری طرح مسائلی از این دست که شما در مورد انگلس مطرح می کنید، برای جامعه و طبقه ی کارگر می اندیشم. اگر این بحث ها باعث شوند که طبقه ی کارگر و روشنکران چپ و غیره توهمات خود را در زمینه ی مقدس کردن تئوری و ایدئولوژی به دور انداخته و علیرغم اختلاف نظرات بر سر مسائل تئوریک به وحدت تشکیلاتی انقلابی برسند، من به شدت از ان دفاع می کنم، در صورتی که ارزیابی از متفکران برجسته ی کمونیست همچون مارکس، انگلس و به ویزه لنین به عنوان فیلسوف پراکسیس، ارزیابی انتقادی همراه با همبستگی باشد، دفاع می کنم و خودم در سطح توانم به این بحث ها دامن می زنم، بدون اینکه مثل بسیاری از این به اصلاح طرفداران رزا لوگزامبورگ مثل کوین اندرسون و پیتر هیودس، با تعرض به انگلس از طریق اتکا به مارکس و تعرض به لنین از طریق بحث های لوگزامبورگ، بخواهم کلیت مباحث متفکران کمونیستی و رهبران جنبش کمونیستی و کارگری جهان را زیر سوال ببرم یا حداقل یک نوع تفرقه دامن بزنم و مارکس را کمونیست و انگلس را انتی کمونیست و یا لوگزامبورک را مارکسیست واقعی و لنین را دگماتیست بخوانم. من خودم به شدت به خواندن مباحث لوکاچ و ایشتوان مزاروش علاقمند هستم و با دقت آثار مهم این دو متفکر برجسته را می خوانم، بدون اینکه الزاما خود را لوکاچیست یا پیرو خط مزاروش بدانم. اثار فوق العاده مهم روبرت کورز و کارل کرش را به عنوان منتقدان لنین مطالعه کرده و از ان یاد می گیرم، بدون اینکه خط سیاسی شان را قبول داشته باشم. من به شخصه روی مباحث ولفگانگ فریتز هاوگ با دقت تمام کار می کنم و بسیاری از مباحث او را در سطح تئوریک دقیق و قوی می دانم، بدون اینکه رفورمیسم و موضع ارتجاعی اش در مورد رئال پولیتیک و تاکیدش بر همکاری نیروهای چپ با حزب سوسیال دمکرات المان را قبول داشته باشم.
    مساله یی که من به مرور زمان به ان رسیده ام و به شدت از ان دفاع می کنم، این است که یک انسان انقلابی و کمونیست باید در دوران عقل و دوره هایی که بحران ضد عقلانی و ضد منطقی فرهنگ جامعه را شکل می دهد، در تئوری و پراتیک انقلابی و رادیکال بماند و تفاوتی بین مواضع سیاسی و تئوریکش وجود نداشته باشد، در غیر این صورت من این انسان ها را از نقطه نظر زیبایی شناسانه به هیچ وجه جدی نمی گیرم و انان را انسان هایی تشنه ی نام و رسم و مقام می دانم، تا کمونیست هایی به دنبال تغییر این وضعیت به نفع بشریت باشند. مارکس و انگلس علیرغم هر اختلافی که با همدیگر داشتند، به ویژه بر سر برخورد انگلس به مسیحیان اولیه که من هم ان را اشتباه می دانم، ان دو در سیاست هر دو پیرو سوسیالیسم علمی بوده و برای رهایی انسان از هیچ تلاشی دریغ نکردند.

    یکی از مهمترین مکتوبات در مورد احترام ویژه ی مارکس به انگلس زندگی نامه ی خصوصی مارکس است که توسط پل لافارگ داماد او نوشته شده است. من در اینجا یک نقل قو ل از این زندگی نامه می اورم»
    «پس از شکست انقلاب 1848انگلس مجبور به مهاجرت به منچستر شد و مارکس مجبور به زندگی در لندن. با این حال آنها از طریق مکاتبه به زندگی معنوی و مشترک خود تداوم بخشیدند. آن دو در نامه های تقریبا روزانه خود در باره رویدادهای علمی روز و کارهای معنوی خود با هم در گفتگو بودند. انگلس بمحض آن که از کار روزانه فراغتی می یافت منچستر را ترک می کرد و خود را به لندن می رساند، فاصله اقامتگاه او در لندن تا خانه مارکس ده دقیقه راه بود. از سال 1870تا روز درگذشت مارکس روزی نبود که یا این با آن یا او با این نبوده باشد. وقتی انگلس خبر می داد که قصد آمدن دارد درخانه مارکس جشن بر پا می شد. از مدتی پیش در باره آمدن او صحبت می شد و در روز ورود مارکس چنان بی قرار بود که دستش بکار نمی رفت. آن دو دوست تمام شب با سیگاری در دست وجامی در پیش به گفتگو در باره آنچه پس از آخرین دیدار آنها رخ داده بود می پرداختند. نظر انگلس برای مارکس والاتر از هر نظری بود. انگلس برای او کسی بود که می توانست همکارش باشد. انگلس برای مارکس در حکم مجموع خوانندگان و شنوندگانش بود. او برای اقناع انگلس و جلب توافق او با نظریاتش از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد. بعنوان نمونه، بیاد می آورم، او چند جلد کتاب را از نو خواند تا نکته ای را که برای مجاب کردن انگلس ضروری می دانست بیابد، هرچند که آن نکته خود از اهمیت ویژه ای برخوردار نبود. دقیقا یادم نیست که موضوع چه بود، همینقدر بیاد دارم که سخن بر سرنکته ای فرعی در جنگ سیاسی مذهبی البیگنزر بود که مارکس نظر انگلس در باره آن را درست نمی دانست. اقناع انگلس مایه شادکامی مارکس می شد.
    مارکس به دوستی انگلس می بالید و با خشنودی امتیازات اخلاقی و معنوی دوست خود را بر می شمرد. او اختصاصا با من سفری به منچستر کرد که من انگلس را ببینم . مارکس ستایشگر دانش گسترده، همه سویه و خارق العاده او بود . کوچکترین حادثه ای که بتواند زیانی به انگلس برساند مارکس را سخت مضطرب می کرد. یکبار به من گفت وقتی او با اسب عنان رها کرده ، چنان بی پروا، در دشت ناهموار بدنبال شکار می تازد، دلم میلرزد که مبادا صدمه ای به او وارد آید.»

    این نقل قول به خوبی نشان می دهد که این دو تا چه اندازه برای قانع کردن همدیگر تلاش کرده اند و متن هایی که با اسم این دو نفر منتشر شده است واقعا متن هایی بوده اند که هر دو نوشته و روی ان کار کرده اند و کار یک نفر از انان نبوده است. الکس کالینکوس در کتاب اندیشه های انقلابی مارکس به نوع دیگری برخورد های متواضعانه ی انلگس این رهبر و سازمانده انقلابی و به قول تونی کیلف «مرد عمل» را به دقیقی اشاره می کند و می گوید که بخشی از نوشته هایی که به اسم مارکس منتشر شده اند، هم با همکاری مشترک مارکس و انگلس نوشته شده اند، اما چون مارکس بخش بیشتری از کار را به عهده داشته، انگلس درخواست کرده است که زیر اسم مارکس منتشر شود. البته لازم به ذکر است که جنی مارکس هم در نوشتن و بازنویسی بسیاری از متون سهیم بوده است، بدون اینکه اسمی از او امده باشد. این البته موضوع دیگری است.
    البته کم نیستند دراویشی به اصطلاح کمونیستی که شما هم اسمشان را ذکر کردید و از طریق همین دراویش یک جنازه یی از مارکسیسم به جای مارکسیسم به ایران وارد شده، که الفبای سوسیالیسم علمی را نمی دانستند و بخشا مارکس و انگلس را تا حد خدا و پیغمبر پرستش می کردند و یک مذهب خشک و شدیدا محافظه کارانه و دگمی را به اسم مارکسیسم به خورد مردم داده و می دادند. انان که به اصطلاح مارکسیسم «ارتدکس» را نمایندگی می کردند، در واقع هر مذهبی های چپ و هویت گرایان رفورمیستی بودند که هیچ تفاوتی بین مارکس و انگلس قائل نبوده و نیستند. طرف مقابل هم هستند کسانی که نقش انگلس را به یک حامی مالی تقلیل داده، که مارکس را ساپورت کرده و نقش دیگری بیش از این نداشته. من هر دوی این جریانات را به شدت ارتجاعی و بی خبر از تاریخ تکامل اندیشه های مارکسیستی می دانم. بحث من هم با این جریانات ضد فکری و ضد عقلانی نیست.

    بحث من بر سر این است که سوء برداشت ها از مباحث مارکس و انگلس در کاپیتال به ویژه جلد دوم به انگلس نسبت داده می شود که گویا او کم دقتی کرده و بحث هایی که مطرح شده است، انگونه که مارکس در جلد یک و سه خود با فاکت و دلیل کافی صحبت می کرده است، تعمیق نبخشیده است و با اوردن برهان های دم دستی غائله را خوابانده است و این برداشت های نادرست از طریق مارکسیسم روسی به ایدئولوژی دولت سرمایه داری دولتی تبدیل شده و از انجا هم از طریق حزب توده به ایران منتقل شده است و غیره
    من با این خوانش شدیدا مخالفم و فکر می کنم که در این زمینه در حق انگلسی که با جزوه ی خود در مورد وضعیت طبقه ی کارگر در انگلستان و معرفی متون اقتصاد سیاسی سمیت و ریکاردو به مارکس، مارکس را از سوسیالیسم خیالی و هگلی های جوان به بحث نقد اقتصاد سیاسی هدایت کرد و باعث شد که مارکس مسیر دیگری را در مبارزه ی نظری و عملی انتخاب کند، ناحقی می شود، به همین خاطر لازم است از انگلس دفاع کرد، نه به این خاطر که تمام مباحث انگلس و یا حتی مارکس کاملا فکر شده و عمیق هستند، بلکه به این خاطر که ضرورت دفاع از انگلس بازدهی سیاسی دیگری برای مبارزات طبقاتی خواهد داشت و تبدیل کردن انگلس به صورت مساله به نفع دشمن طبقاتی است.
    یکی از نقدهایی که وجود دارد، این است که کتاب انگلس «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» عمیق نیست و دستنوشته های مارکس در زمینه ی انسان شناسی خلاف نظریات انگلس هستند. یکی از کسانی که از این نظریه دفاع می کند، دکتر فرشید فریدونی است. تمام دستنوشته های مارکس در مورد مباحث انسان شناسی تنها دستنوشته و نت برداری از مباحث دیگران هستند و هیچ نتیجه گیری دقیقی به جز تفسیر و تحلیل این نت برداری ها نمی توان کرد. مساله ی دیگر این است که دو تن از انسان شناسانی که تحقیقاتشان از جانب انگلس استفاده شده اند، باخوفن و مورگان هستند. نظریه ی باخوفن در مورد شکست جهانی جنس مونث از طریق برانداختن حق مادری چیزی که انگلس به ان مراجعه می کند، توسط انسان شناسان دیگری که یک زمانی مارکسیست بودند از جمله مارشال سایلینس و اریک ولف و دیگران مردود اعلام شده است و لیکوک به عنوان یکی از انسان شناس مارکسیست و پیرو خط انگلس این مساله را اشاره می کند. خوب یکی از اهمییات کار تئوری و تفاوت ان با مذهب این است که یک تئوری می تواند به خاطر کمبود منابع مطالعاتی و مدرک نقض شود، این مذهب است که می گوید نمی تواند نقض شود و این اتفاقا نقطه قوت سیستم نظری و علمی است.
    بحث دیگری که دامن زده شده است و همین دکتر فریدونی آنتی دویچ طرفدار جریان به شدت ارتجاعی مکتب فرانکفورت از ان دفاع می کند، محکومیت انگلس و لنین به دگماتیسم به خاطر آنتی دورینگ انگلس و دیالکیتک طبیعت و کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسم است. کوئین اندرسون هم در دامن زدن به این بحث در فضای انگلیسی زبان نقش داشته است. سر این مساله در اینده ی نه چندان دور خواهم نوشت. به خاطر اینکه این مباحث به دراز نکشد در اینجا تلاش می کنم بحثم را به پایان برسانم.

    اما در مورد بحث کالا بودن یا نبودن اشیا

    کالا از نظر مارکس الزاما باید این دو ویژگی ایی که خودش اشاره می کند، همزمان داشته باشد وگرنه کالا نمی شود. ارزش مصرفی و مبادله ای. بحث کاملا روشن است و انگلس بیش از هر کس در این زمینه علیه کسانی که معتقد هستند در یونان باستان سرمایه داری حاکم بوده است ایستاده است. ویژگی شیوه ی تولید سرمایه داری از نظر مارکس تنها کالایی شدن مناسبات نیست، بلکه مارکس برای شیوه ی تولید سرمایه داری جدا از مناسبات کالایی، مساله ی کار مزدی (نیروی کاری که کالا می شود و در بازار روی ان قیمت گذاشته می شود) شکل گیری ارزش افزونه ی اجتماعی شکل بگیرد. در فئودالیسم یا اشکال تولیدی دیگر ماقبل سرمایه داری اضافه ی محصول شکل می گرفت، اما چون رابطه ی بین برده دار و برده، رعیت و ارباب و غیره یک رابطه ی پولی (کالایی) نبود و برده خود به عنوان انسان به برده دار متعلق بود و رعیت به زمین و زمین دار، پس مناسبات تولید ماقبل سرمایه داری کالایی نبود، هر چند محصول کار برده توسط برده دار و بخشا خود برده مصرف می شد، اما برای مبادله ی (کالایی شده) به کار گرفته نمی شد.

    بی دلیل نیست که تمام متخصصان مارکسیسم این فصل اول سرمایه جلد اول را چالش بر انگیز ترین فصل سرمایه خوانده و بکهاوس علیرغم اینکه بکهاوس 536 صفحه در مورد دیالکتیک شکل ارزش نوشته است، اما نه تنها کمکی به فهم موضوع نکرده است، بلکه کژفهمی را چند برابر کرده است.

    • فريدون.س says

      آقاي حسن معارفي
      ١- شما خطاب به آقايان خسروي و مرتضوي نوشته ايد : «من علیرغم اینکه دیدگاه شما دو نفر را از لحاظ سیاسی و خط و مشی تئوریکی که دنبال می کنید، قبول نداشته و ندارم …». به نظر ميرسد در اين خطاب جايكاه اين دو عزيز يكسان گرفته شده است. آقاي خسروي يك تئوريسين است و چند كتاب و مقالات متعدد دارند در اين كتابها و مقالات نگرش خود را بيان و در حوزه ماركس شناسي مستقلا داراي نظر هستند. اما آقاي مرتضوي صرفا يك مترجم ميباشند. البته در ترجمه كتب ماركسي زحمات زياد كشيده اند و قابل احترام ميباشند ولي داراي مقاله و كتاب و سبك نظري تدوين شده نمي باشند و گذاردن ديدگاه آنها كنار هم براي من خواننده قابل درك نيست . شكي نيست كه مرتضوي عزيز هم مثل بنده حقير عمده نظرات خسروي را قبول و حمايت مي كند. اما حمايت يا تبليغ نظرات يك تئوريسين به مفهوم «مشي تئوريك » مشترك نيست.
      ٢- مي گوبيد: » بحث من سر این نیست که ما با بررسی دقیق تئوریک و اختلافات نظری بین مارکس و انگلس بر سر مسائل مختلف تئوریک نپردازیم…به بازدهی بیرونی بحث و بارآوری طرح مسائلی از این دست که شما در مورد انگلس مطرح می کنید، برای جامعه و طبقه ی کارگر می اندیشم.» اتفاقا پالايش جنبش كاركري ايران از تفكر توده اي نشسته بر جان وروحش، بدون ورود صريح و بي پرده به اختلافات نظري ماركس با انكلس و لنين ميسر نيست. نقد را حتي نقد خود ماركس را! نمي توان و نبايد با هيچ توجيه و مصلحتي متوقف كرد. هيچكس خدا نيست هيچكس.
      ٣- در ترجمه متني از انگلس، برداشت فرا تاريخي از ارزش را اشتباها به انگلس نسبت داده ايد كه مويد زاويه ديد خودتان به ارزش است در همين موضوع اساسي البته ديدگاه شما با خسروي بسيار متفاوت است شما تاريخيت ارزش و كالا را تا دهقان قرون وسطي تعميم ميدهيد خسروي ارزش را ويژه سرمايه داري ميداند و تاكيد دارد نه قبل نه بعد سرمايه داري ارزش وجود ندارد و نخواهد داشت رفيقي به نام تارا بهروزيان در كامنت خود، لُب مطلب را خوب ادا كرده است. متاسفانه شما نگاهي كاملا فرا تارخي به ارزش و كالا داريد به صراحت اين نگاه را توضيح هم داده ايد وقتي خطاب به خسروي مي نويسيد: «جایی که من بحث های شما را دنبال کردم، شما بر این عقیده هستید که مارکس اشیایی را که برای مصرف در فئودالیسم تولید می شدند کالا به حساب نمی اورد، اگرچه این اشیا به مصرف می رسیده و مبادله می شدند. دلیل شما برای ان این است که است که مارکس کالا را محصول شرایط و مناسبات کالایی سرمایه داری می خواند و نه ماقبل سرمایه داری. این البته غلط است. چون مارکس دو تا ویژگی برای کالا در نظر می گیرد، یکی ویژگی مصرفی و دیگری مبادله یی است.»
      آقاي معارفي بدون رودرواسي آنچه شما مي گوييد يعني فرا تاريخي بودن كالا و ارزش! همان ديدگاه غلطي است كه ٣٠ سال است خسروي براي نقدش مطلب مي نويسد همان ديدكاه غلطي كه زادگاه تفكر استاليني بود و يكي از بنيان هاي بحران تاريخي تئوري بود و هست.
      ٤- از فعاليت هاي سياسي – آكادميك خودتان نوشته ايد كه موجب خوشحالي است.از شما كه چنين مطالعاتي داريد انتظار ميرود در ورود به مقاله خسروي به اصل مطلب بپردازد و صريح و مشخص درك خود از سرمايه را بنويسيد، نقدش كنيد و تفاوت ديدگاهتان را با خسروي بيان كنيد در هر دو كامنت بسيار طويل شما از همه چيز گفته بوديد جز موضوع مقاله اي كه كامنت ذيل آن گذاشته بوديد. هر چند وقتي شما تاريخيت كالا را قبول نداشته باشيد تعريفتان از سرمايه هم بي يال و كوپال ميشود. به نقل از همين مقاله از ماركس: «هیچ چیز دروغین‌تر از شیوه‌ی نگرش اقتصاددانان و سوسیالیست‌ها به جامعه، با عطف به اوضاع و احوال اقتصاد، نیست… تمایز بین محصول و سرمایه دقیقاً این است که محصول به‌مثابه سرمایه، بیان‌کننده‌ی رابطه‌ای است که به یک شکل تاریخی از جامعه تعلق دارد. …»

  14. آقای معارفی پور گرامی
    با سپاس از پاسخ و توضیحات مشروح شما. همانطور که یادآور شده اید، اختلافات و بحث‌های نظری بدیهی‌اند و، اگر برپایه‌ی استدلال و احترام متقابل پیش روند، می‌توانند به روشنایی بیشتر و گره‌گشایی از معضلات نظری و سیاسی راهبر شوند. دعوت به گفتگو در «پالایش گفتمان نقد» بر شالوده‌ی پذیرش این گونه اختلاف‌نظرها استوار است و شرکت شما در آن نیز جای خرسندی است. همچنین از این که به نوشته‌های من توجه نشان می‌دهید و علیرغم اختلاف زاویه‌ی دید، آنها را به دیگران نیز توصیه می‌کنید، خوشحال و سپاسگزارم.
    اشاره به انگلس در این مورد، همانطور که پیش‌تر نیز آمد، صرفا دال بر حوزه‌ی معین اختلاف در دیدگاه‌های شناخته شده پیرامون روش مارکس در کاپیتال بود. من در نوشته‌های دیگر به تفصیل به زمینه‌های این گونه‌گونی‌ها، نقاط رجوعشان در آثار مارکس و مشروعیت آنها در انتسابشان به او پرداخته‌ام.
    انتقاد به دیدگاه انگلس – و مارکس نیز- در این یا آن زمینه، به هیچ روی به معنای انکار جایگاه کم‌نظیر و برجسته‌ی نظریه‌پرداز و اندیشمند انقلابی و گرانقدری مانند انگلس در نقد اقتصاد سیاسی و مارکسیسم نیست.
    با احترام
    کمال خسروی

  15. با درود دوست گرامی آقای فريدون.س
    ببخشید که با کمی تاخیر جواب می دم. به نظر من شما دارید بیش از حد در حق آقای حسن مرتضوی بی انصافی می کنید. حسن مرتضوی صرفا یک مترجم نیست. ایشان صاحب فکر و اندیشه هستند و برای خود خط و رسم مشخصی را نمایندگی می کنند و از لحاظ خطی هم با کمال خسروی نزدیکی زیادی دارند. آقای مرتضوی در این سال ها تنها ترجمه نکرده اند، بلکه مقالات و متونی هم نوشته و کاپیتال هم تدریس کرده اند. علاوه بر این ایشان فکر و اندیشه ترجمه کرده اند. شما دارید در برخورد به اقای مرتضوی گرفتار نوعی فتیشیسم می شوید. انگار ترجمه کردن را ماشین هم می تواند انجام دهد و شما نقش و جایگاه حسن مرتضوی را به یک ماشین (صرفا مترجم) تقلیل می دهید. من با این برخورد به شدت مخالفم و ان را شدیدا فتیشیستی و اریستوکراتیک می دانم. بدون ترجمه ها و فعالیت های حسن مرتضوی اکثریت چپ های ایران هنوز هم دنبال بورژوازی کمپرادور بودند. بهتر است کمی انسانی و دوستانه با انسان های پرکار و صاحب خط و رسم و مترجم زبده و زبردستی مانند حسن مرتضوی برخورد کنیم.

    در مورد نقد مارکس، انگلس، لنین و هر متفکر مارکسیستی حتی استالین و تروتسکی که بلاخره با تمام اشتباهات نظری شان به جبهه ی ما تعلق دارند، من به یک بررسی و نقد همراه با میزانی از همبستگی موافقم و فکر می کنم در مقابل تعرض افسارگسیخته ی بورژوازی به استالین باید از استالین دفاع کرد و در مقابل تعرض استالین به جناح چپ حزب کمونیست از جمله تروتسکی باید در کنار تروتسکی ایستاد. فهم این مساله برای کسانی که سیاست را به صورت جدال طبقاتی بین طبقات نمی بینند اسان نیست. ما باید با یک بررسی تاریخی ماتریالیستی گذشتگان را نقد و تکمیل کنیم. برای همین من به این مساله خیلی معتقدم که زمان حال را مارکسیستی بخوانیم و مارکسیسم را با شرایط امروز تطبیق باید بدهیم. این دقیقا برخورد درست و دیالکتیکی به متفکران مارکسیسم است. پالایش جنبش کارگری از افکار توده یی، اصلاح طلبانه، سندیکالیستی، بورژوایی بدون شک در نتیجه ی کار تئوریک و عملی سنجیده به پیش می رود، اما تا انجا که به شرایط جامعه ی ما بر می گردد، سنت درویش گرایی و محفلیسم و فرقه گرایی هویت گرایانه جای اتحاد طبقاتی و عمل مشترک حول منفعت مشترک را گرفته است. ما هیچ وقت نخواهیم توانست با تئوری مشترک، ایدئولوژی یکسان و با پلاتفرم مشترک کاغذی طبقه ی کارگر و تشکل های کارگری پراکنده را از این بحران جنبش هویت گرایانه و درویش مسلکی نجات دهیم. طبقه ی کارگر تنها می تواند حول منفعت مشترک با هم بسیج شود، منفعتی که این طبقه به صورت ملموس و عینی ان را لمس و درک کرده باشد. جریانات تروتسکیست سال هاست فعالیت و تشکیلات سازی از جنس شاهدان یهوه را به پیش می برند ولی کل تروتسکیست های جهان با تمام تشکیلاتشان یک دهم و شاید یک صدم جمعیت سه و نیم میلیونی شاهدان یهوه هم نیست. کمونیسم باید ترجمه ی تئوریک منفعت طبقه ی کارگر و تمام ستمکشان جامعه باشد. اگر این تصور را داشته باشیم که مسیونری می توانیم یک روز به کمونیسم برسیم در واقع برداشت ایدئالیستی از کمونیسم داریم. این به معنی این نیست که ما کار تئوریک را کنار بگذاریم، کار و فعالیت تئوریک دقیقا باید نقش پالایش و راهنمای پراتیک انقلابی توده ها را ایفا کند. بی جهت نبود که لنین می گفت بدون تئوری انقلابی عمل انقلابی ممکن نیست.

    اینکه کالا و ارزش محصول سرمایه داری هستند، روشن است و این مساله در فصل کالا در کاپیتال گنگ باقی می ماند، اگرچه انگلس با ان پارگارف داخل کروشه که خود شدیدا غلط انداز است سعی می کند، سوء تفاهمی که سال ها در بین نیروهای چپ پیش امده است را برطرف کند، اما متاسفانه هنوز گژفهمی فراوانی در مورد این بحث وجود دارد. به نظر من بحث مارکس در مورد کالا و ارزش را باید از زاویه ی دیگری بررسی کرد. مارکس همانطور که گفتم دو ویژگی اصلی کالا را مصرف و مبادله می خواند و یک شی از نظر مارکس زمانی کالا می شود که این دو ویژگی را بتواند داشته باشد، با وجود اینکه اشیا در شیوه ی تولید مانوفاکتوری مصرف و مبادله هم می شده اند، اما مارکس این اشیا را کالا نمی داند! دلیل این مساله چیست؟ دلیل این مساله را باید در مناسبات کالایی (بخوانید پولی) که منحصر به شیوه ی تولید سرمایه داری است جستجو کرد. سوالی که اینجا پیش میاید این است، که پولی که در گذشته وجود داشته چرا نتوانسته مناسبات را پولی یا کالایی کند. مثلا در دوران کلونیالیسم و استعمار امریکا هم سربازان استعمارگر چک هایی دریافت می کردند که با ان می توانستند هر شی یی که دوست داشتند بخرند، یا ان را با پول عوض کنند، اما چرا این مناسبات از نظر مارکس مناسبات پولی نیست، همانطور که مارکس هم به این اشاره کرده است به خاطر این است که مناسبات کالایی و پولی مختص شیوه ی تولید سرمایه داری به مثابه ی یک شیوه ی تولید است که بر روی تولید ارزش اضافی بنیاد نهاده شده است. شما در سرمایه داری کالا خریده، ان را به بازار برده فروخته و با پول ان کالای دیگری می خرید و بر می گردید. این شیوه ی تولید جایگزین شیوه ی تولید و مبادله ی شی با شی شد، یا شما پولی در اختیار دارید و می خواهید با ان کالایی را به قصد فروش بخرید و وقتی که فروختید پول شما قاعدتا بیشتر از انچه باشد که قبلا داشتید. ارزش در سرمایه داری از اینجا میاید. پول دوم باید بیشتر از پول اول باشد، بنابراین ما مناسبات سرمایه دارانه را مناسبات کالایی و پولی می خوانیم. فهم تاریخی منطقی از سرمایه داری به عنوان یک پروسه ی تکامل مادی تاریخ از اینجا می اید. سوالی که پیش میاید این است که ما چگونه این مساله را می فهمیم و ترجمه می کنیم که در وحدت سیاسی پرولتاریا شکافی ایجاد نکند. متاسفانه یا بدبختانه بیشتر مارکسیست های ایرانی متون اصلی مارکس و انگلس را مطالعه نکرده اند و بسیاری از به اصطلاح چپ ها (سوسیال دمکرات ها) از طریق کارل پوپر با مارکس اشنا شده اند. اگر شما تاریخیت نزد مارکس را با تاریخیتی که امثال پوپر از تحلیل های مارکس به شکل شیادانه برداشت می کنند، اشبتاه بگیرید، بی گمان در بهترین حالت به حزب توده و حزب کمونیست سابق عراق نزدیک می شوید تا مارکسیسم، چون این جریانات وابسته به اتحاد جماهیر شوروی سابق نه با مراجعه به انگلس بلکه با مراجعه به خزعبلات استالین به این درک احمقانه رسیده بودند که تاریخ یک روند پلکانی است و مراحل مختلف تکامل مادی تاریخ را مارکس به شکل کاملا مکانیکی بررسی کرده است و از انجا که سوسیالیسم ضرورت تاریخ است، پس ما باید منتظر تکامل مادی و خودبخودی تاریخ بیستیم. اگر کسی ایدئولوژی المانی را با دقت مطالعه کند، به این خزعبلات پی می برد، چون مارکس عنصر تکامل مادی تاریخ را در انجا محصول پراتیک انسانی (پراتیک انقلابی) و پس زدن مناسبات تولیدی ماقبل سوسیالیستی از طریق همین پراتیک می خواند. بنابراین باید درک تاریخی منطقی از هر پدیده یی را به شیوه یی کاملا دقیق و با مراجعه به خود مارکس و انگلس موشکافی کرد، کاری که کمال خسروی هم تا حدودی در فضای فارسی زبان انجام داده و می دهد. اگر کسی کتاب فلسفه ی تاریخ جوامع انسانی هگل را مطالعه کرده باشد، به تحلیل درست و دیالکتیکی مارکس از تاریخیت می رسد و پدیده یی مثل کالا را فراتاریخی نمی بیند و تکامل مادی تاریخ را محصول انتاگونیسم طبقاتی طبقات مختلف و نه روند خودبخودی می خواند. یکی از معضلاتی نظریه پردازان و فلاسفه ی ایدئالیست این است که انان دولت را نه محصول تکامل حکومت در یک پروسه ی تاریخی در نتیجه ی قهر و پراتیک طبقه ی مسلط علیه طبقه ی تحت سلطه بلکه نتیجه ی قرارداد اجتماعی می دانند، قرادادی که هیچگاه در تاریخ وجود نداشته است.

    سوالی که من از شما دارم این است که خودتان چه درکی از تاریخیت کالا دارید؟ لطف کنید درک تاریخی- منطقی مورد نظر مارکس را تشریح کنید. چون این مساله برای من جای سوال جدی است که شما و اقای خسروی یا دیگران چه درکی از تاریخیت و منطقیت تکامل سرمایه داری و تکامل اشیاء از شی به کالا دارند.

  16. دهكردي says

    كمال گرامي ، رفيق عزيز
    يك سوْال : سرمايه ارزشي ارزش افزاست؟ يا سرمايه ارزش است ؟
    مي گوييد « در روابطی اجتماعی که محصول کار انسانی را به ارزش بدل کرده‌اند»، هر چهار شرط شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری گنجیده‌اند.» بر اين اساس در ارزش، ارزش افزايي آن گنجانده شده است. ماركس نيز گفته است :» ارزش در اينجا سوژه ي فرآيندي است كه طَي آن در حالي كه دائما به شكل پول و كالا در مي آيد، حجم و ميزان خود را تغيير مي دهد…………از آنجا كه حركت ياد شده، حركتي كه منجر به ايجاد و خلق ارزش اضافي مي شود، حركت خود ارزش است پس نتيجه اين مي شود كه ارزش افزايي آن همان خود ارزش افزايي آن است…..و كالاها و پول در اين مسير تنها صورت هايي گذرا و متغير برايش محسوب مي شوند. » ماركس ١٩٦٧
    لذا اينكه گفته ميشود سرمايه، ارزشيِ ارزش افزاست در برابر جمله ، سرمايه ارزش است، خلط مبحث نيست؟ آيا مي توان گفت ارزش در حكم سويه ي ذات ( يا سوژه، يا «جوهر خود جنبان و خود پو»ي اين فرايند) و خود افزايي آن در حكم سويه ي پديدارهاست ؟ و اين فرآيند، رابطه اجتماعي است که محصول کار انسانی را به ارزش بدل کرده‌است؟ و اگر اين فرآيند حركت خود ارزش است، پس چنانكه شما مي گوييد سرمايه ارزش است و جمله سرمايه، ارزشي ارزش افزاست فكر مي كنم صحيح نمي باشد.
    سپاس از اينكه هستيد و مي نويسيد سپاس از اينكه ما را به تعمق در كلمات سرنوشت ساز وا ميداريد و سپاس از اينكه انباني ارزشمند و ماندگار براي جنبش كاركري ايجاد كرده ايد.

  17. آقای معارفی پور گرامی
    از آنجا که شما نیز می‌پذیرید « کالا و ارزش محصول سرمایه داری هستند»، بدرستی دریافت فراتاریخی از کالا و ارزش را رد می کنید. از این لحاظ اختلاف‌نظری وجود ندارد. اگر منظور شما از «درک تاریخی- منطقی»، روش مارکس در کتاب کاپیتال است، من دیدگاه خود را، دقیقا در این زمینه، در مقدمه به ترجمه‌ی فارسی جلد سوم کاپیتال (حسن مرتضوی)، که بصورت مقاله‌ای مستقل نیز در سایت «نقد اقتصاد سیاسی» زیر عنوان «دیالکتیک پنهان شدن پشت عریانی» انتشار یافت، به تفصیل نوشته‌ام. اگر منظور شما فرآیند پیدایش و پایگیری سرمایه‌داری است، این فرآیند، به‌لحاظ نظری، چیزی جز فرآیند «باصطلاح انباشت اولیه» نیست. دیدگاه مارکس در این باره را، هم در یادداشت دوم از همین سلسله یادداشت های «پالایش گفتمان نقد» و هم در درسگفتارهای «فرآیند انباشت سرمایه» (منتشر شده در همان سایت) در جزییات طرح کرده‌ام.
    با احترام
    کمال خسروی

  18. رفیق گرامی، دهکردی
    پیشاپیش از لطف شما سپاسگزارم.
    همچنان‌که در این یادداشت و در نوشته‌های دیگر (به تفصیل) آمده است، محصول کار انسان در شرایط اجتماعی و تاریخی معینی از هستی اجتماعی‌اش، که ما به پیروی از مارکس نامش را «شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری» می‌گذاریم، به ارزش بدل می‌شود. این وضعیت منوط به وجود و بازتولید مستمر چهار شرط است. (این شرط ها را در نخستین پاسخ به رفیق «راوی» بطور خلاصه تکرار کرده ام.) بر اساس شرط‌های اول وچهارم، نیروی کار مولدین مستقیم به کالا بدل شده و پول، تنها در مبادله با کالای نیروی کار است که به سرمایه تبدیل می‌شود. بنابراین سرمایه زمانی ارزش است که ارزش اضافی تولید می‌کند و بنابراین ارزش‌افزاست. سرمایه مجموعه‌ ای از کالاها یا ارزش هاست. کالاهایی که با مصرف شدنشان در فرآیند تولید، ارزششان را (یک باره یا جزء به جزء) به محصول منتقل می‌کنند و کالای ویژه‌ای (نیروی کار) که با مصرف شدنش ارزشی بیش از ارزش خود تولید می‌کند. بنابراین، از آنجا که سرمایه مجموعه‌ای از ارزش‌هاست، ارزش است؛ و از آنجا که شامل ارزش نیروی کار نیر هست، ارزشِ خودافزاست. از نظر من جمله‌ی «سرمایه ارزشی ارزش‌افزاست»، نه نادرست و نه «خلط مبحث» است، بلکه، همانطور که در پاسخ به رفیق «راوی» هم نوشتم، افزودن تعینی به تعریف سرمایه است که در تعریف «سرمایه، ارزش است» پیشاپیش موجود است.
    با انتساب ارزش به «ذات» سرمایه و انتساب ارزش افزایی به «پدیدار» آن موافق نیستم. اگر قرار باشد از اصطلاحاتی مانند «ذات» استفاده کنیم، ارزش بودن سرمایه به معنای ارزش‌افزا بودن آن نیز هست و به این ترتیب هر دو به «ذات» سرمایه تعلق دارند.
    این نکته بی گمان بسیار اهمیت دارد و بی ارتباط با موضوع یادداشت فوق نیست، اما موضوع محوری و مشخص یادداشت فوق چیز دیگری است. پرسش محوری این یادداشت این است که در حالی که بطور واقعی سرمایه چیزی جز اشیاء و پول نیست، جمله‌ی «سرمایه شیء نیست، بلکه یک رابطه‌ی اجتماعی است» دقیقا به چه معناست؟ من کوشیده‌ام پاسخی به این پرسش بدهم. هنوز برایم روشن نیست که آیا همه‌ی مشارکت کنندگان در این گفتگو با این پاسخ موافق‌اند یا خیر؛ و اگر مخالف‌اند، چه پاسخ دیگری به این پرسش دارند.
    با سپاس و احترام
    کمال

    • دهکردی says

      آقاي خسروي توجهه مرا به درستي به موضوع مشخص و محوری مقاله جلب كرده اند. اینکه جمله‌ی «سرمایه شیء نیست، بلکه یک رابطه‌ی اجتماعی است» دقیقا به چه معناست؟
      تا قبل از مطالعه مقاله کارمجرد و سوسیالیسم، این جمله را بدیهی و درک شده می دانستم اما پس از آن و متعاقبا با مطالعه اين ياداشت پر اهميت، دريافتم درك درستي از اصل تنظيم كننده اين رابطه اجتماعي نداشته ام. سرمایه را ارزش و ارزش را اصل تنظیمِ کننده زندگی اجتماعی انسان در شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری براي خود تعريف ميكردم . اصلي كه محتويش را کار مجرد میدانستم. شكل را تاريخي ولي محتوي را فرا تاريخي به تصوير مي كشيدم . مشکل درک من از خود کار مجرد بود مشكلِ درك من آن بود كه کار مجرد را نه کار اجتماعی بلکه مفهومِ عامِ کار و خاصیتِ فیزیولوژیکیِ عامِ استفاده از قوای جسمانی انسان تصور میکردم، مفهوم و خاصیتی که کار مجرد را مقوله فراتاريخي می نماياند كه در هر دوره اي از تاريخ چه قبل از سرمايه داري، چه پس از آن، بخشی جدا ناپذیر از انسان و پيوسته قابل تعین است. با اين تصور، قبل از مطالعه مقاله فوق، دركم از ارزش و كارمجرد در بستر ماترياليسم تاريخي دچار تناقضي عجيب مي شد. تناقضي كه ٤٠ سال پس از خواندن جلد يك سرمايه، به آن حتي! آكاه نبودم. ذات و پديدار، شكل و محتوي و …مرا در ماترياليسم فلسفي به بند كشيده بود حتي در كامنت اخيرم، رسوبات اين تفكر باقيست.
      رابطه اجتماعي، البته مقوله اي فراتاريخي مي باشد و در هر دوره اي از تاريخ چه قبل از سرمايه داري، چه پس از آن وجود دارد اما در هر دوره تاريخي به اصلي براي تنظيم خود نياز دارد. اگر اصل تنظیم کننده یک رابطه اجتماعی تاریخیت نداشته باشد آن رابطه اجتماعی هم فرا تاریخی میشود. پس اصلی که سرمایه را یک رابطه اجتماعی تاريخاً معین میکند الزاماً باید در محتوی دومین هویت عینی محصول کار نشسته باشد. در مقاله کار مجرد و سوسیالیسم تعریفی تاريخا مشخص از کار مجرد ارایه گردید تعریفی که به نظر من شالوده نوینی در نگرش به اجتماعیت کار مجرد است : « آنچه می‌تواند منشاء یا جوهر یا محتوای دومین هویت عینی محصول کار باشد، کاری است که به این اعتبار آن را مجرد می‌نامیم؛ و اگر نامِ این دومین هویتِ عینیِ محصولِ کار را ارزش بگذاریم، جوهر یا محتوای آن، کار مجرد، به این اعتبار است. کار مجرد، مفهومِ عامِ کار نیست؛ کار مجرد خاصیتِ فیزیولوژیکیِ عامِ استفاده از قوای جسمانی نیست؛ کار مجرد، انتزاعی است از واقعیتِ روابطِ اجتماعیِ تولید در شرایط اجتماعی و تاریخی معینی، که در هویتی عینی به‌نام ارزش، پیکر یافته‌است؛ عینیتی اجتماعی مانند همه‌ی انتزاعاتِ پیکریافته‌ی دیگر.»
      با این تعریف بغایت بسنده، کار مجرد، کار اجتماعی است، که در عینیتی اجتماعی به نام ارزش – «شکل عینی کار اجتماعی»- رابطه انسان ها را تنظیم می کند. بنابراین ارزش که سلول بنیادیش کار اجتماعی است یک رابطه اجتماعی است سرمایه نیز که سلول بنیادیش ارزش است رابطه ای اجتماعی و اصل سازمان ده جامعه سرمایه داری است كه کالا و پول «صورتهاي گذرا و متغير» آن ميباشند.
      مي توان گفت سرمايه شي نيست اما يك شي اجتماعي‌ است كه از وال استريت تا پشت كوه هاي سترگ و ناشناخته ، اهداف و فعاليت هاي انساني ما را تابع مقاصد خويش ساخته است.

  19. آقای خسروی عزیز با رفيق دهكردي موافقم، دريافت شما از كارمجرد، تعريف سرمايه را بسيار روشن مي كند. آنچه دریافت شما را از جمله ««سرمایه یک رابطه اجتماعیست » سرمایه ارزش است» ، بدیع می کند تدقیق و شفافیت محتوی ارزش، یعنی کار مجرد است، وقتی می گویید : « …آنچه کار را به کار مجرد بدل کرده است، یک رابطه‌ی اجتماعیِ معین است. رابطه‌ای که با انتزاع از کیفیت اندازه‌ناپذیر کارها، آنها را، کار را به موجودی (entity) اندازه‌پذیر بدل کرده است که اندازه‌اش را با سنجه‌ی زمانِ انجامش می‌توان تعیین کرد. »
    درک من از این نگاه بدیع شما به کار مجرد آن است که آن رابطه اجتماعی تاریخا معینی که کار را از کلیه سودمندیها و کیفیت هایش منتزع و آن را اندازه پذیر و اجتماعی و در شکل عینی خاصی به نام ارزش به کالا هویت اجتماعی میدهد ، سرمایه است. سرمايه رابطه اي است بين انسان ها با ميانجي كارهمگون بشر-كار اجتماعي يا مجرد- همچون فيلم عصر جديد چاپلين.

برای کمال خسروی پاسخی بگذارید لغو پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.